<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد فکری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fekri3</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:42:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19148/avatar/b3T9oT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد فکری</title>
            <link>https://virgool.io/@fekri3</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-z0ou58qnep7q</link>
                <description>افسردگی رنجی چنان رازآلود و دیرفهم است که حتی مبتلایان به آن خودشان هم بعد از سال‌ها ابتلا با تاخیر زیاد متوجه‌اش می‌شوند، برای اغیار هم که اساسا توصیف و درک آن نشدنی است. تصور رایج از افسردگی آنرا به بی‌میلی، گوشه‌گیری، غمگینی و امثالهم تقلیل می‌دهد؛ حال آنکه فقط کافی است بدانیم هارت کرین، ونسان ون گوگ، واشل لیندسی، سیلویا پلات، آنری دو مونترلان، مارک روتکو، جان بریمن، جک لندن، ارنست همینگوی، ویلیام اینگ، دایان آربوس، تادئوش بوروفسکی، پل سلان، آن سکستون، سرگئی ایسنین، ولادیمیر مایاکوفسکی و ... هنرمندان و نویسندگان شاخصی بودند که افسردگی در نهایت آنها را به خودکشی کشانده است. همین فهرست نشان می‌دهد رنج افسردگی چیزی فراتر از آن کلیشه‌های عمومی است.علیرغم آنکه این بیماری در میان هر آن کس که بیشتر می‌خواند و بیشتر فکر می‌کند شایع‌تر است، اما کمتر کسی توانسته تجربیات خود از این سگ سیاه ذهنی را بنویسد. ویلیام استایرن نویسنده رمان‌های معروف انتخاب سوفی و اعترافات نات ترنر بعد از تحمل رنج شدید افسردگی توانست سلامت خود را بازیابد و از معدود نویسندگانی است که تجربه شخصی خود از این بیماری استیصال‌آور را مکتوب کرده.استایرن افسردگی را به وقوع توفان تاریکی در مغز تشبیه می‌کند که پاسخ‌های مغز را تا حد فلج شدن کُند می‌کند و انرژی روانی به صفر کاهش می‌یابد. در نهایت بدن تحت تاثیر قرار می‌گیرد، از رمق می‌افتد و تحلیل می‌رود. خیالات زشت خودکشی که مردم را به لرزه می‌اندازد؛ برای ذهن افسرده مثل رویاهای جنسی برای شهوت‌رانان کارکشته است.حتی لاعلاج‌ترین و مزمن‌ترین بیماری‌های جسمی در جامعه امری پذیرفته‌شده است، اما فرد مبتلا به افسردگی خود را همچون یک معلول تحمیلی به خانواده و اجتماعِ طاقت‌فرسا می‌بیند. فرد افسرده به رغم رنجی که مغرش را می‌بلعد، باید قیافه کسی را بگیرد که با وقایع روزمره، کار کردن و معاشرت با دیگران مشغول است. باید سعی کند با دیگران خوش و بش کند، لبخند بزند، مسافرت برود، با دوستانش دورهمی تشکیل دهد و با همه این کارها رنج وحشتناک درونی خود را مخفی کند/ تسکین دهد / انکار کند / فراری دهد.بیشتر گرفتاران افسردگی اگر آنرا انکار نکنند و بپذیرند بعد از شناخت ابعاد اختصاصی این بیماری در وجودشان، خواهند توانست خود را نجات دهند و پس از درمان، شادمان زندگی کنند. افسردگی نیمی از مبتلایان قابل بازگشت است اما با کمک تجربیات گذشته می‌توان روش مدارا با آنرا آموخت و با افسردگی دوستی دیرپا داشت.</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 22:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتحاد پان‌ایرانیسم و پان‌ترکیسم علیه همبستگی ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-z8mwaermcowp</link>
                <description>فضای احساسی شکل گرفته پس از انتشار ناقص سخنان رجب طیب اردوغان در جشن پیروزی جنگ قره‌باغ چنان شدید و سریع بود که بعد از گذشت چند روز از این اتفاق بیان نظری متفاوت از آنچه در اغلب رسانه‌های داخلی گفته می‌شود بسیار پرهزینه و سخت است.متاسفانه بسیاری در یک تحریف رسانه‌ای گرفتار شدند و اساسا بدون خواندن و شنیدن متن اصلی و کامل سخنان اردوغان به سرعت روایت رسانه‌های پان‌ایرانیست و پان‌ترکیست را باور کردند و همسو با یکدیگر به قوم‌گرایی و تضعیف اتحاد و همدلی ملی دامن زدند، فرایندی که در نهایت باعث شد شعری که تعبیر به ادبیات حسرت شده بود با ادبیات نفرت پاسخ داده شود.جنجالی که پان‌ایرانیست‌ها بر سر یک ترانه راه انداختند مشابه همان جنجالی بود که سال ۱۳۸۵ پان‌ترکیست‌ها بر سر کاریکاتور روزنامه ایران به پا کردند. هر دو این اقدامات اشتباه و ناشی از پروپاگاندای معمول تمام پان‌ها بود که در نهایت حاصلی جز ایجاد چالش در روابط بین‌الملل کشورمان، تنش‌زایی بین اقوام مختلف ایران و ترویج ادبیات نفرت ندارد. هر دو این جنجال‌ها منطق، اهداف، نتایج و روش مشابهی داشتند و عاملان آن‌ها هر دو افراط‌گرایانی بودند که با غالب کردن تفسیری جعلی از محتوای یک ترانه و کاریکاتور واقعیت را به شکلی دیگر نمایش دادند.بدیهی است که هیچگاه نباید قوم‌گرایی را با قوم‌گرایی پاسخ داد، ولی متاسفانه همیشه برخی افراد و رسانه‌های ایرانی به اسم ملی‌گرایی و لزوم مقابله با تجزیه‌طلبان در مقابل اقدامات معدود افراد پان‌اندیش عینا کنش‌هایی ایدئولوژیک، جزم‌اندیشانه، متعصبانه و نژادپرستانه مشابه همان پان‌ها انجام می‌دهند که در نهایت باعث مطرح کردن پان‌ها به عنوان یک جریان ریشه‌دار، پرطرفدار، فعال و قوی می‌شود.در حالی که واقعیت‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران همیشه در طول تاریخ و حال نشان داده است گروه‌های پان‌اندیش مختلف هیچگاه در جامعه ایران مقبولیت و طرفدار چندانی نداشته‌اند و ایرانیان از اقوام مختلف همیشه با اشتراکات فرهنگی بسیار و اعتقاد به ایران واحد در کنار یکدیگر زیسته‌اند و معدود تلاش‌های مقطعی برای نقض این اصول هیچگاه در حدی نبوده که خارج از استاندارد‌های معمول سایر جوامع باثبات چندفرهنگیِ مشابه ایران باشد.اما اردوغان چه گفت و رسانه‌های پان‌ایرانیست و پان‌ترکیست چگونه از آن روایتی پان‌ترکی ارائه دادند و به آن دامن زدند؟ متن کامل ترجمه‌ی کلمه به کلمه پاراگرافی که اردوغان در آن جمله جنجالی را گفت این‌گونه است:«در سایه فداکاری شهیدان‌مان الحمدلله آذربایجان تمامیت ارضی خود را مجددا به دست آورده است، پس از سال‌ها خاک آذربایجان که در حسرت دیدار آب رودخانه ترتر بود به آن رسیده. دیگر مِهِ موجود در کوه‌های شوشا آمیخته به درد نیست، خار بلبلِ که زندانی شده بود روشن‌تر شکفته خواهد کرد، رودخانه کؤندلن خروشان‌تر خواهد شد، ارس ترانه‌های سنتی خود را با صدایی رساتر خواهد خواند، نفس‌هایی که شکسته‌ی قره‌باغ را می‌خواندند بیشتر اوج گرفته و قوی‌تر خواهند شد: «ارس را جدا کردند با گِل و لای پُرش کردند، من از تو جدا نمی‌شدم به زور جدا کردند، آی لاچین، جان لاچین، من فدای تو لاچین».‌ ای لاچینی که فدای زیبایی‌های تو هستیم، تو دیگر آزاد هستی. همانند لاچین؛ شوشا، فضولی، جبراییل، زنگیلان، قوبادلی، آقدام و کلبجر هم آزاد هستند».جمله مورد اعتراض در سخنرانی اردوغان در واقع بخشی از دو ترانه‌ی آذربایجانی مجزا است که چند بیت نخست هردو آن‌ها اشاراتی به ارس دارد، ولی در ادامه این دو ترانه یکی به غرق شدن صمد بهرنگی در ارس می‌پردازد و دیگری ترانه‌ای درباره شهر لاچین است. در سخنرانی اردوغان چند مصرع از این دو ترانه مجزا در کنار هم قرار گرفته‌اند، متن کامل این دو ترانه اینگونه است:ارس ارس خان ارس، سلطان ارس، خان ارس / تو را ببینم آتش بگیری، کمی درد مرا درک کنی / ارس را جدا کردند، با گل و لای پرش کردند / من از تو جدا نمی‌شدم، با زور جدا کردند / ارس از تو چه کسی رد شد؟ چه کسی غرق شد؟ / فلک بیا ثابت کن کدام روز من خوش گذشت / صمد خندان می‌آید، به گل‌های سرخ سینه‌اش نگاه کن / در هر دستش چهار کتاب که به زبان ما ترجمه کرده...متن ترانه دوم هم که بخشی از آن در سخنرانی اردوغان آمده به شرح زیر است:ارس با گِل و لای جاریست / با گُل‌های دسته به دسته جاریست / من با زبانی شیرین دوستدار یارم شده‌ام / آی لاچین، جان لاچین، من فدای تو لاچین ...در واقع اردوغان با کنار هم قرار دادن بخش‌هایی از این دو ترانه‌ی آذری مجزا به شکلی نمادین گفته است که اشغال قره‌باغ باعث جدایی بخش‌هایی از ارس و لاچین از خاک جمهوری آذربایجان شده بود، ولی اینک هر دو آن‌ها از اشغال ارمنستان آزاد شده‌اند.متاسفانه در رسانه‌های کشورمان ادامه جملات اردوغان که اشاره به شهر لاچین دارد حذف شده و به نحوی بازنمایی شده که گویی منظور او اشاره به آذربایجانِ ایران است، در حالی که با خواندن جملات قبل و بعد سخنرانی وی به هیچ وجه نمی‌توان چنین معنایی را از آن برداشت کرد.در سخنرانی اردوغان به شکلی ظریف نماد‌های موسیقیایی و جغرافیایی جمهوری آذربایجان در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و وی پس از اشاره به اینکه با آزادسازی ارس از اشغال ارمنستان ترانه‌های سنتی مرتبط با این رودخانه رساتر خواهند شد برای نمونه یکی از اشعاری که در وصف این رودخانه سروده شده را می‌خواند.بدون تردید منظور اردوغان از جدا کردن ارس، جدا شدن بخش‌هایی از آن توسط ارمنستان در دوران اشغال قره‌باغ از خاک جمهوری آذربایجان بود چرا که بلافاصله در ادامه آن می‌گوید «آی لاچین، جان لاچین، من فدای تو‌ای لاچین»، لاچین نام یکی از شهر‌هایی بود که در جنگ اخیر قره‌باغ از اشغال ارمنستان آزاد شد و مجددا به خاک جمهوری آذربایجان بازگشت.متاسفانه رسانه‌های پان‌ایرانیستی و پان‌ترکیستی هردو تعمدا جمله‌ای که در آن اردوغان نام لاچین را گفت حذف کردند و متفق‌القول در راستای اهداف مشترک قوم‌گرایانه‌ی خود اینگونه سخنان اردوغان را بازنمایی کردند که منظور او جدا شدن آذربایجانِ ایران از جمهوری آذربایجان است.مرور رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی جمهوری آذربایجان نشان می‌دهد بعد از سخنان اردوغان در آنجا از این شعرخوانی اردوغان برداشتی ناظر بر جدایی شمال و جنوب ارس وجود نداشت چرا که آن‌ها به خوبی معنای این ترانه و متن کامل سخنان اردوغان را به همراه ذکر نام لاچین شنیده بودند.ترانه‌ی «آراز آراز، خان آراز» که بیت جنجالی بخش از این ترانه است، یکی از ترانه‌های نه‌چندان مشهور در میان مردم آذربایجان بود و فقط معدودی از علاقه‌مندان حرفه‌ای موسیقی آذربایجان آنرا شنیده بودند. این ترانه نخستین بار بعد از غرق شدن صمد بهرنگی در دهه ۱۳۴۰ شمسی در رودخانه ارس توسط عاشیق‌های آذربایجانِ ایران سروده و خوانده شد و بعد از آن هم با وجودی که توسط خوانندگان و عاشیق‌های دیگری اجرا شده است، ولی هیچ کدام آن‌ها جزو هنرمندان معروف و شاخص آذربایجان محسوب نمی‌شوند و همین امر باعث شده بود در مقایسه با سایر ترانه‌های فولکلور آذربایجان کمتر مشهور باشد؛ اما جنجال اخیر باعث شد این ترانه اکنون به یکی از معروف‌ترین و پرشنونده‌ترین ترانه‌ها در دو سوی ارس تبدیل شود و قطعا پس از این خواننده‌های معروف‌تری هم اقدام به بازخوانی آن خواهند کرد.جنجال پان‌ایرانیست‌ها باعث شد یکی از نماد‌های هنری-ادبی پان‌ترکیسم به این سرعت و راحتی ساخته و فراگیر شود. تا پیش از این به ندرت می‌شد در شبکه‌های اجتماعی محتوا‌هایی را یافت که از اترک و اروند به عنوان نماد‌های جدایی بین اقوام دو سوی آن رودخانه سخن گفته باشند؛ اما اینک به لطف کسانی که قوم‌گرایی جعلی را با قوم‌گرایی واقعی پاسخ دادند تمامی رودخانه‌های مرزی ایران تبدیل به نمادی از ادبیات حسرت شده‌اند و در چند روز اخیر انبوهی از محتوا‌های ناظر بر جدایی انداختن ارس، اترک و اروند در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های قوم‌گرا منتشر شده است. با این سرعتی که این موج احساسی پیش می‌رود دور از انتظار نیست علاوه بر ارس، اترک و اروند شاهد انتشار ادبیات حسرت خطاب به سایر رودخانه‌های مرزی ایران هم باشیم.واکنش‌های احساسی، ایدئولوژیک، نژادپرستانه و توهین‌آمیز به کشور‌های همسایه و دشمن‌پنداری آن‌ها که همگی دارای هم‌زبانانی در داخل ایران هستند به راحتی قابل تبدیل به دیگری‌سازی و توهین به اقوام داخل ایران است، هیچگاه نباید ادبیات حسرت را با ادبیات نفرت پاسخ داد، ضربة ادبیات نفرت به همبستگی و اتحاد ملی ایران به مراتب بیشتر از ادبیات حسرت است.پیش از این نیز متاسفانه شاهد بوده‌ایم به بهانه‌ی مقابله با تحریکات کشور عربستان علیه امنیت ملی کشورمان برخی افراد جاهل اقدام به نفرت‌پراکنی علیه تمامی مردمان عرب و حتی هم‌وطنان عرب ایرانی کرده‌اند و یا به بهانه‌ی اقدامات تروریستی گروهک عبدالمالک ریگی گفتار نژادپرستانه‌ای علیه هم‌وطنان بلوچ ما شکل گرفته بود.اردوغان حدود ۲ ماه پیش وقتی در مجلس ترکیه درباره جنگ قره‌باغ سخن می‌گفت و می‌خواست بی‌حاصل بودن مذاکرات صلح بین جمهوری آذربایجان و ارمنستان برای حل مناقشه قره‌باغ را توضیح دهد اصطلاح فارسی «نشستند و گفتند و برخواستند» را عینا به زبان فارسی خواند و سپس به ترکی ترجمه کرد و در تفسیر آن گفت آزادسازی اراضی اشغالی جمهوری آذربایجان از طریق گفتگو بعد از ۳۰ سال ممکن نبود و راهی جز جنگ وجود نداشت. برای این جمله فارسی هیچ رسانه و فردی در ترکیه جنجال راه نینداخت و نگفت چرا رئیس‌جمهور کشوری که زبان رسمی‌اش ترکی است در مجلس آن کشور خطاب به نمایندگان مجلس از جمله‌ای فارسی استفاده کرده است.اردوغان در این سال‌ها بار‌ها در دیدار با مقامات رسمی ایران شعر‌های فارسی هم خوانده است، ولی فارسی سخن گفتنش در مجلس ملی ترکیه؛ نه در رسانه‌های پان‌ایرانیستی و نه در رسانه‌های پان‌ترکیستی داخل ایران چندان بازنشر نشد، چون چنین اتفاقی خوشایند هیچ کدام از این جریانات نیست. حال تصور کنید رئیس‌جمهور ایران به هنگام سخنرانی در مجلس شورای اسلامی به زبان رسمی یکی از کشور‌های همسایه یا زبان یکی از اقوام ایرانی شعری بخواند، قطعا پان‌ایرانیست‌ها جنجالی قابل توجه راه خواهند انداخت.از دیگر نکات مهمی که در همان سخنرانی اردوغان مطرح شد پیشنهاد تشکیل بلوک امنیتی منقطه قفقاز با حضور ایران، روسیه، ترکیه، آذربایجان، ارمنستان و گرجستان بود که برای منافع اقتصادی، امنیتی و سیاسی ما بسیار مهم و استراتژیک است، ولی متاسفانه به دلیل این پروپاگاندای رسانه‌ای و مواضع شتاب‌زده سر معنای مبهم یک ترانه؛ رسانه‌ها و دولت ازین پیشنهاد غافل شدند.اهمیت و فرصت این پیشنهاد برای کشورمان ازین جهت است که متاسفانه ایران در این سال‌ها در منطقه قفقاز سیاست منفعلانه و اشتباهی را در پیش گرفته بود و به خصوص بعد از جنگ اخیر قره‌باغ هم که حضور روسیه و ترکیه در قفقاز تقویت شد باز هم ایران نسبت به پتانسیلی که دارد نتوانست تامین‌کننده منافع خود در قفقاز باشد، حال که ترکیه بعد از پیروزی در جنگ اخیر قره‌باغ عملا نفوذ زیادی در قفقاز پیدا کرده پیشنهاد حضور ایران در بلوک امنیتی آن منطقه را می‌دهد و حداقل فعلا در سخن از ایران برای حضور فعال‌تر و اثرگذارتر در قفقاز دعوت می‌کند، ولی متاسفانه افکار عمومی و دولت‌مردان ما به جای مغتنم دانستن چنین پیشنهاد مهمی که در همان سخنرانی مطرح شد صرفا در پی کشف توطئه از یک ترانه هستند!در پایان باید تاکید کرد این متن به معنای تطهیر و دفاع از رویکرد‌های ماجراجویانه و مداخله‌گرایانه اردوغان در منطقه نیست، اردوغان و ترکیه همانند تمامی سیاست‌مداران و کشور‌ها در پی تامین حداکثری منافع خود در مناسبات بین‌المللی هستند و همانند برخی کشور‌های دیگر از جمله ایران؛ طی سالیان اخیر در خاورمیانه اقداماتی داشته‌اند که خوشایند سایر کشور‌ها نبوده است، ولی قطعا جملاتی که در سخنرانی جشن پیروزی جنگ قره‌باغ به زبان راند به هیچ وجه اشاره به جدایی شمال و جنوب ارس نداشت.اردوغان و ترکیه همانند تمامی سیاست‌مداران و کشور‌های دیگر برای تامین منافع خود قطعا برنامه‌ها و اقداماتی دارند که چه بسا بخشی از آن تقویت تحرکات قومی در کشور‌های همسایه باشد، ولی قطعا هیچ‌گاه نمی‌آیند چنین سیاست‌های مخفیانه‌ای را آشکارا در یک سخنرانی عمومی از زبان رئیس‌جمهورشان بیان کنند، شناسایی و مقابله با چنین برنامه‌هایی نیاز به ذکاوت و هوشمندی قابل توجهی دارد که جنجال احساسی اخیر کاملا عکس آن بود.</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 22:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز به روانکاوی ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-ce0c8y1dq9qi</link>
                <description>بهت ‌آور است، اسم‌هایی در یک هفته اخیر به عنوان آزارگران و متجاوزان جنسی مطرح شده که با شنیدن آنها احساس ترس و ناامنی شدیدی به آدمی دست می‌دهد. قطعا هیچ کس نمی‌تواند شدت رنج و عذابی که آسیب‌دیدگان این آزارها و تجاوزها تجربه کرده‌اند را درک کند ولی کارگردان، خواننده، نقاش، جامعه‌شناس، روانشناس، نویسنده، نوازنده، استاد_دانشگاه و تمامی افراد سرشناسی که این اقدامات را مرتکب شده‌اند به نوعی به #اعتماد و علایق میلیون‌ها مخاطبانشان هم #تجاوز کرده‌اند، همه‌ی ما قربانیان آزارها و تجاوزهای این چهره‌های شاخص هستیم. با هر اسمی که این روزها افشا می‌شود بخش مهمی از فیلم‌ها، کتاب‌ها، آهنگ‌ها و #فرهنگـِ #ایران خدشه‌دار می‌شود. دردناک تر از همه افشای نام آن جامعه‌شناسی است که خود پژوهشگر حوزه‌ی آسیب‌های اجتماعی #زنان بود و چندین #کتاب در این حوزه نوشته؛ دیگر به هر کسی که حرف از اینگونه مسائل می‌زند باید شک کرد، دیگر حتی به خودم هم شک دارم.آزار جنسیهرچند می‌توان مدعی شد بین تخصص شغلی این افراد و اقدامات شخصی آنها باید تفکیک قائل شد ولی هیچ روح رنجور و هیچ وجدانی را چنین توانی نیست. برعکس باید گفت این چهره‌های سرشناس به پشتوانه‌ی همین تخصص شغلی و #قدرت و جایگاه فرادستی که با تشویق‌ها، شهرت جمعی و اعتماد عمومی به دست آورده بودند اقدام به #آزار و تجاوز کرده‌اند. بیراه نیست که از میان اینهمه اسامی افشایی در یک هفته اخیر فقط یک فرد گمنام بازداشت شده و از کوچک‌ترین برخورد قدرت رسمی با ده‌ها چهره سرشناسی که نام آنها هم به میان آمده؛ خبری نیست.این حجم قابل توجه از آزارها، خشونت‌ها و تجاوزهای جنسی که تاکنون کمتر به این گستردگی از آنها سخن گفته می‌شد؛ نشانگر رنجی نهادینه در روان تک تک #ایرانیان است. شجاعت اعتراف/اعتراض را نداریم وگرنه بعید است فردی پیدا شود که مصادیقی از اقسام رفتارهای ناپسند جنسی را در تجربه زیسته خود نداشته باشد.آسیب‌های روحی و روانی ناشی از تجربیات تلخ جنسی از عمیق‌ترین و دیرپاترین آسیب‌هایی است که در وجود آدمی رخنه می‌کند و ردی از آن در لحظه لحظه‌ی زندگی و به خصوص در روابط اجتماعی‌اش باقی می‌ماند. امر جنسی چنان #شخصیت و افکار و کنش‌های آدمی را در ضمیر ناخودآگاهش شکل می‌دهد که حتی خود شخص هم متوجه نمی‌شود، همه‌ی ما آسیب‌دیدگان و آسیب زنندگان جنسی هستیم، نیاز به #روانکاوی ملی داریم.* عکس از خبرگزاری فرانسه</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 23:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرز تهیه تنهایی در آشپزخانه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-aocyve02frfn</link>
                <description>معرفی مزدک دانشور باعث شد بخوانمش، عکس هم از صفحه اوست. چند داستان کوتاه با محوریت زندگی انسان معاصر با ترجمه‌ای خوب از مژده الفت. سه برش از داستان نخست کتاب را مزه کنید.تنهایی بخارپزبرای دو نفرمواد لازم: دو آدم، یک رابطهطرز تهیه: روزهای شادی را می‌گذرانیم. لذت باهم بودن را تا زمان جوش آمدن تندتند با تمام مراحل زندگی مخلوط می‌کنیم. دوستان را به رابطه اضافه می‌کنیم. سینما می‌رویم. بیرون که می‌آییم چیزی از فیلم یادمان نیست. فقط گرمای دستی را حس می‌کنیم که تمام مدت توی دستمان بوده. وعده و وعید می‌دهیم و وقتی حسابی زیر فشار وعده‌ها له شدیم، دروغ ها را اضافه می‌کنیم. هر وقت خوشبختی شروع به قل قل کرد، شعله‌ی زیر رابطه را خاموش می‌کنیم و می‌گذاریم مدتی به حال خود بماند. وقتی به دمای اتاق رسید، ادویه‌هایی مثل حسادت و دعوا را به میزان دلخواه اضافه می‌کنیم. در صورت تمایل، می‌توان خیانت را هم به آن اضافه کرد. ‌وقتی رابطه کاملاً سرد شد، آن را همراه اشک سِرو می‌کنیم.طرز تهیه تنهایی در آشپزخانه عشقتنهایی مطلقبرای یک نفرمواد لازم: یک آدم. ورود به روابط متفاوت. هرچه بیشتر، بهتر.طرز تهیه: هم مرد می‌تواند تهیه‌اش کند هم زن. تهیه‌اش مشکل است و مهارت زیادی می‌خواهد، چون درست کردنش زمان زیادی می‌برد. در مقایسه با انواع دیگر تنهایی، آماده کردنش سخت‌تر، اما حاصل کار به همین نسبت خوشمزه‌تر است. روابط بسیاری را تجربه می‌کنیم و مخصوصا روزهای اول هر رابطه را با هیجان خاصی می‌گذرانیم. بوسه‌ها را با زیباترین کلمات مخلوط می‌کنیم. هر بدن تازه را مثل مکانی ناشناخته فتح می‌کنیم. برای طولانی نشدن رابطه‌ها باید بکوشیم به ناخشنودی بی‌پایان برسیم. ناخشنودی روزافزون و هر روز بیش‌تر در خود فرو رفتن به لذیذتر شدن تنهایی کمک می‌کند. وقتی فرد چنان خسته و غمگین شد که دیگر توان ادامه‌ی رابطه را نداشت، تنهایی مطلق حاضر است. با الکل سِرو شود.تنهایی مخلوطبرای تعداد زیادمواد لازم: یک نفر، یک شهرطرز تهیه: خیلی سریع آماده می‌شود، اما به مهارت و تجربه زیادی نیاز دارد. شهر مؤنث است، پس این دستور پخت بیش‌تر به مذاق آقایان خوش می‌آید (خانم‌ها می‌توانند جور دیگری تهیه‌اش کنند). برای بهتر شدن نتیجه، باید شهر خوش آب و رنگی انتخاب شود. وقتی به حد کافی تشنه‌ي تنهایی شدیم، با روحی کاملا بی‌دفاع شروع می‌کنیم به پرسه زدن در شهر. برای تک تک کوچه‌ها، سنگ‌های پیاده‌روها، تیرهای چراغ برق و ساختمان‌ها (به خصوص بناهای تاریخی) بار معنایی متفاوتی پیدا می‌کنیم و تمام روز گشت می‌زنیم. به حرف آدم‌های اطرافمان گوش می‌دهیم و برای هر کدام داستانی می‌سازیم. غمگین می‌شویم. در چهره‌ی آدم‌های تنها غم را می‌جوییم، در چشمان زوج‌های خوشبخت قهقهه را، در وجود جوان‌ها هیجان را و در سالخوردگان مرگ را. این احساسات در هر گوشه و کنار شهر پراکنده است. گاهی سر بلند می‌کنیم به تماشای آسمان، اما افراط در این کار مایه‌ی امیدواری است و طعم تنهایی را خراب می‌کند. وقتی شهر حسابی شکل تنهایی را به خود گرفت، به راه رفتن پایان می‌دهیم و کنار دیواری می‌نشینیم و می‌گذاریم احساساتمان سرد شود. وقتی تنهایی مخلوط به دمای پاییز رسید، برای سِرو آماده است. نوش جان.</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 23:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-jttrrop18ezm</link>
                <description>عشق بهایی دارد که همواره باید بپردازیم و تنهایی بخشی از این بهاست. همه ما که دل در گرو مهر کس یا کسانی داریم، وقتی دیگر آن کس یا کسان نیستند، چه جسماً تنهامان گذاشته باشند و چه از نظر روحی و عاطفی، احساس تنهایی می‌کنیم. البته می‌توانیم خودمان را از چنین گزندی درامان نگاه داریم-بدین ترتیب که هیچ پیوند عاطفی نزدیکی با هیچ کس برقرار نکینم- اما حاصل آن یک جور احساس تنهایی اساسی‌تر و عمیق‌تر است.تنها بودن به خودی خود نه بار معنایی مثبت دارد، نه بار معنایی منفی. همه چیز بستگی به نحوه تنها بودن دارد. تنها بودن-به حال خود ماندن-موقعیتی است که بهترین لحظات زندگی را شکل می‌دهد، هم بدترین‌هایشان را.این واقعیتی به رسمیت شناخته شده است که تنهایی مزمن و انفراد اجتماعیِ تجربی با احساس بی‌معنایی در زندگی مرتبط هستند. رابطه شخصی با دیگران نقشی تعیین‌کننده در معنای زندگی افراد دارد. زندگی افرادی که چنین روابطی ندارند از معنی تهی می‌شود. برای اکثر ما ارتباطاتمان با عده‌ای معدود سازنده ی بخش اعظم معنای زندگی‌مان است. این بدان معناست که احساسِ تعلق برای احساس معنا در زندگی امری اساسی است.احساس تنهایی، حاکی از این است که ما روابط اجتماعی ارضاکننده‌ای نداریم. آنهایی که مرتبا و هر روزه با دوستانشان گرد هم می‌آیند بیشتر از کسانی که غیرمرتب با آنان دیدار می‌کنند در معرض احساسِ تنهایی قرار دارند. شیوع احساس تنهایی میان زنان بیشتر از مردان است. افراد تنها خودمحورتر از دیگران هستند.احساس تنهایی ربط وثیقی به احساس شرم دارد. برای افراد سخت است اعلام کنند که احساس تنهایی می‌کنند. برای پرهیز از این شرم، فردِ تنها هر قدر هم که احساسِ تنهایی کند ضمن انکارِ احساسِ تنهایی وانمود می کند که زندگی اجتماعی پرشور و نشاطی دارد. تنهایی احساسی است که ما حتی از خودمان هم پنهانش می‌کنیم.ما نیازمند زیستن در پیوندی ارتباطی با همدیگر هستیم. ما در زندگی نیازمندِ دوستی و عشق هستیم. ما نیاز داریم نگرانِ کسی باشیم و کسی هم نگرانِ ما باشد. وقتی نگرانِ کسی هستیم دنیا برایمان معنا پیدا می‌کند. این نگرانی نسبت به دیگران است که به ما شخصیت می‌دهد. در واقع ما همان نگرانی‌هایمان هستیم. اگر نگران کسی یا چیزی نباشیم هیچ چیز نیستیم. اگر صرفا نگران خودمان باشیم در یک دورِ باطلِ خالی گرفتار می‌آییم. ما نیاز داریم که نیازمندمان باشند. ما نیازمندِ این هستیم که قدرِ کسانی را بدانیم که قدرِ ما را می‌دانند.</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 17:29:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سوگواری</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pycxbd3xaxza</link>
                <description>اطرات سوگواری جستارهای پراکنده رولان بارت در فقدان مادرش است. رولان بارت وقتی سه ساله بود پدرش را در جنگ جهانی از دست داد و پس از آن 60 سال در کنار مادرش زیست، فقط نزدیکانش تا حدی از شدت وابستگی رولان به مادرش اطلاع داشتند. رولان بارت یک روز پس از مرگ مادرش شروع کرد به نوشتن جستارهای کوتاه روزانه‌ای که تک‌تک آنها گویای عمق احساس و رنج بارت در فقدان مادرش هستند. این جستارها هرچند در سوگ پایان رابطه‌ای عاشقانه بین مادر و فرزند نوشته شده‌اند ولی می‌توان آنها را به هر فقدان ناشی از رابطه‌ای عاشقانه تعمیم داد. کتاب «سخن عاشق» رولان بارت به نوعی درباره دوران حیات عشاق است و این کتاب درباره دوران هجران عشاق.خاطرات سوگواری، رولان بارتبرخی از جملات انتخابی از این کتاب:سوگواری‌ام، سوگواری برای یک رابطه عاشقانه است، نه سوگواری متعلق به ساز و کار معمولی زندگی. با کلماتی (کلمات عاشقانه) که به ذهن می‌آیند به این سوگ می‌نشینم.مصیبت‌دیده از ماهیت انتزاعی و در عین حال دردناک و آزارنده‌ی فقدان؛ که به من اجازه‌ی فهمِ بهترِ انتزاع را می‌دهد. فقدان و درد، دردِ فقدان و در نتیجه شاید عشق؟شرمسار و تقریبا گناهکار؛ چرا که گاهی حس می‌کنم سوگواری‌ام صرفا نوعی شکنندگی در برابر احساسات است. اما مگر همه‌ی زندگی‌ام همینگونه احساساتی نبوده‌ام؟تنهایی- کسی را در خانه نداشته باشی که بتوانی به او بگویی: فلان ساعت به خانه باز خواهم گشت و یا کسی که صدایش بزنی (یا کسی که تنها به او بتوانی بگویی): من اینجام، من آمدم.آشکار نساختن سوگواری (یا دست کم بی‌تفاوت بودن نسبت به آن) اما تحمیل حق عمومی بر [دانستن] رابطه‌ی عاشقانه‌ای که به آن اشاره دارد.با ترس دیدن لحظه‌ای که خیلی ساده ممکن است دیگر خاطره‌ی آن کلماتی که با من گفته است اشک بر چشمانم نیاورد.نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. سوگوار نیستم. رنج می‌کشم.رنج شدید و پیوسته؛ حس پایدار فرسودگی. سوگواری تشدید می‌شود، ریشه می‌دواند. در آغاز به طرزی غریب، به کندوکاو در شرایط تازه‌ام (تنهایی) احساس علاقه می‌کردم.همه «بی‌اندازه مهربان»‌اند. و با این حال حس می‌کنم کاملا تنهایم («ترک‌شدگی»).</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 17:03:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردیه‌‌ای بر عشق رمانتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-jucgauv5zdeb</link>
                <description>کتاب آگاهانه دوست داشتن را باید ردیه‌ای بر عشقِ رمانتیک و توصیه برای بازگشت به رویکرد کلاسیک به عشق نام نهاد. رویکرد رمانتیک به عشق در عمل فاجعه‌بار بوده و برای نجات عشق باید آنرا از رمانتیسم زدود. نگاه رمانتیک به عشق توقعات نادرست و ناشدنی در ما ایجاد کرده که باعث نارضایتی از روابطی که داریم و شکست در آنها شده است. رمانتیسم تصویری خیرخواهانه و آرمانی اما غیرقابل تحقق و تحریف‌شده از رفتار صحیح در رابطه ترسیم می‌کند.کتاب آگاهانه دوست داشتناینکه در عشق رمانتیک گفته شود دیگری را باید همان‌طور که هست پذیرفت، حرف درستی نیست. چطور ممکن است کسی ما را خوب بشناسد و نخواهد بعضی خصوصیات ما تغییر کند؟ آیا ما خودمان در پی تغییر و بهبود زندگی خود نیستیم؟ پس چرا باید دیگری را به خاطر میل به تغییر دادنی سرزنش کنیم که خود برای خود می‌پسندیم؟ یونانی‌ها معتقد بودند از آنجا که ما انسان‌ها ناقصیم، برای تقویت عشق باید یاد بدهیم و یاد بگیریم، دو طرف باید رابطه را بستری برای تعیلم و تعلم بدانند. وقتی دو نفری که یکدیگر را دوست دارند به هم مطالب ناخوشایندی را گوشزد می‌کنند، معنایش این نیست که شریکشان نفهم و نادان است، در واقع به عشق‌شان خدمت می‌کنند: می‌کوشند شریک خود را دوست‌داشتنی‌تر کنند.ما نباید به هر درخواست و نکته‌ای که برای اصلاح و تغییر از جانب شریک‌مان مطرح می‌شود واکنش تند نشان دهیم و آنرا نوعی تحکم و دستور تلقی کنیم، نباید فکر کنیم هر نصیحتی حمله به کل شخصیت و زندگی ما است و طرف مقابل می‌خواهد ما را تحقیر کرده و بر ما مسلط شود. در عوض باید حقیقت موضوع را دریابیم: هر نصیحتی، هر قدر هم ناشیانه، نشانه‌ای است از اینکه شریک زندگی‌مان دارد آزار می‌بیند، هرچند هنوز واضح و روشن آزردگی‌اش را ابراز نکرده باشد. دوستمان بیشتر از شریک زندگیمان کارهای ما را تایید می‌کند و کمتر ما را نصیحت می‌کند؛ نه به این دلیل که دوست آدم بهتر و فهمیده‌تری است؛ بلکه به این دلیل که اهمیت چندانی برای ما قائل نیست. هر قدر برای فردی مهم‌تر باشیم نقدهای او هم علیه ما بیشتر می‌شود. نقد بیشتر نشانه توجه بیشتر و درخواست اصلاح بیشتر نشانه تلاش برای بهبود، ارتقا و حفظ پیوند است.ما در رابطه عاشقانه هرگز نباید از نصیحت و توصیه اجتناب کنیم. اشتباه است که اگر درس و نکته‌ای را به ما گوشزد کردند، حال هرچه قدر هم ناشیانه، آن را پس بزنیم. عشق باید تلاشی پرورش‌دهنده برای رشد و اصلاح همه‌جانبه دو طرف رابطه باشد.</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 16:58:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکیده کتاب فلسفه ملال</title>
                <link>https://virgool.io/@fekri3/%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-xxnirk1wfe0z</link>
                <description>مشخصات کتابفلسفه ملال، لارس اسوندسن، ترجمه افشین خاکباز، تهران: نشر نو، 224 صفحه، 1396.مقدمهملال چیست؟ چه زمانی ایجاد می‌شود؟ چرا اینچنین است؟ چرا بدان گرفتار می‌شویم؟ چگونه بر ما مستولی می‌شود؟ چرا نمی‌توان با نیروی اراده بر آن غالب شد؟ تفاوت ملال و افسردگی چیست؟ تفاوت ملال و بی‌علاقگی چیست؟ملال پدیده‌ای متعلق به دوران مدرنیته است، ملال امتیاز انسان مدرن است، وقتی ساختارهای سنتی معنا را درهم شکستیم ملال را ساختیم. بعید نیست بی‌اینکه بدانیم گرفتار ملال باشیم و گاهی بی‌اینکه دلیلش را بدانیم این حال بر ما چیره شود. ملال «فرسایش ناب» است که تاثیری نامحسوس دارد و به تدریج فرد را به ویرانه‌ای تبدیل می‌کند که دیگران نمی‌فهمند و در واقع خود آن فرد هم نمی‌فهمد. ملال غیرانسانی نیز هست؛ چون معنا را از زندگی انسان می‌رباید، یا اینکه جلوه‌ای از این واقعیت است که چنین معنایی حضور ندارد.ملال را با مصرف موادمخدر، الکل، سیگار، اختلالات تغذیه، بی‌بندوباری جنسی، ویرانگری، افسردگی، ستیزه‌جویی، خشونت، دشمنی، خودکشی، رفتارهای پرخطر و مواردی اینچنینی مرتبط می‌دانند و آمارها نیز موید این ارتباط است.ملال با فقدان معنا همراه است و فقدان معنا برای کسی که به آن دچار شده مشکلی جدی است. ملال از غم در چهره گرفته تا از دست رفتن معنای زندگی را شامل می‌شود. اغلب از کسی که از ملال می‌نالد می‌خواهیم خود را جمع و جور کند، قدر زندگی‌اش را بداند، ضعیف نباشد، انسان‌های بیچاره‌تر از خود را ببیند و شکرگزار باشد، نیمه پر لیوان را ببیند، غر نزند ولی گفتن چنین جملاتی به انسانی ملول همان قدر درست است که به کوتوله‌ای دستور بدهیم قدش را بیشتر کند.ملال همواره عنصری انتقادی است چون این ایده را بیان می‌کند که یک موقعیت مشخص یا کل هستی عمیقا ما را ناراضی می‌کند. افزایش ملال به معنای این است که جامعه یا فرهنگ که حامل معناست دچار نقصی جدی است. ما دیگر چندان از تشویش رنج نمی‌بریم، بلکه بیشتر گرفتار ملالیم. یا به زبان هایدگر «تشویق دیگر چندان تشویش‌انگیز نیست، ولی ملال هر روز ملال‌انگیزتر می‌شود».ملال و زمانملال با شیوه‌ی گذران زمان ارتباط دارد و زمان به جای اینکه افقی برای فرصت‌ها باشد، چیزی است که باید آن را فریب دهیم. به قول گادامر «وقتی که زمان می‌گذرد واقعا چه چیزی می‌گذرد؟ مسلما این زمان نیست که می‌گذرد و با این همه، آنچه می‌خواهیم بگذرد همین زمان جاودانه‌ی پوچ است که بیش از حد طول می‌کشد و شکل ملال رنج‌آور را به خود می‌گیرد». وقتی کسی گرفتار ملال می‌شود، نمی‌داند با زمان چه کند، چون دقیقا در همین‌جاست که توانایی‌های فرد رنگ می‌بازند و هیچ فرصت واقعی رخ نمی‌نماید. در ملال تهی بودن زمان به معنای تهی بودن از عمل نیست، چون همواره کاری هست که زمان را پر کند، حتی اگر فقط تماشای خشک شدن رنگ باشد. منظور از تهی بودن زمان، تهی بودن از معناست.تلاش برای وقت‌کشی تلاشی برای دور کردن ملال یا یافتن این یا آن چیز و در اصل هر چیزی است که بتواند توجه ما را به خود جلب کند. هنگامی که گرفتار ملال می‌شویم معمولا به ساعت نگاه می‌کنیم و این با جابجا شدن در صندلی یا بی‌هدف به هر سو نگاه کردن تفاوت دارد، چون نگاه کردن به ساعت فقط سرگرمی یا مشغولیت نیست، بلکه نشانه‌ای از آرزوی کشتن زمان یا به عبارت دقیق‌تر، ناتوانی ما در گذران زمان است و بنابراین نشان می‌دهد که «هرچه می‌گذرد ملول‌تر می‌شویم». نگاه کردن به ساعت نشانه‌ی افزایش ملال است. به ساعت نگاه می‌کنیم و آرزو می‌کنیم ای کاش زمان از آنچه احساس می‌کنیم سریع‌تر بگذرد.تنها دلیل ملال آن است که هر چیزی زمان مناسب خود را دارد. اگر هر چیزی وقتی نداشت، خبری از ملال نبود. بنابراین ملال هنگامی ایجاد می‌شود که بین زمان خود چیز و زمانی که آن چیز را در آن می‌بینیم تعارضی وجود داشته باشد. این پاسخی محتاطانه به مسئله ذات ملال است.کی‌یرکه‌گور در توصیف ملال می‌گوید: «چه وحشتناک است ملال-و چقدر ملال‌انگیز؛ برای توصیف ملال هیچ واژه‌ای قوی‌تر یا واقعی‌تر از ملال‌انگیز نیست، چون هر چیزی را تنها با خود آن می‌توان شناخت. اگر می‌توانستم عبارت بهتر و قدرتمندتری برای آن بیابم، دست‌کم نشانه‌ای از تغییر بود. بی‌این‌که کاری کنم روی زمین دراز می‌کشم؛ تنها چیزی که می‌بینم تهی‌بودگی است؛ زندگی من چیزی به جز تهی‌بودگی نیست؛ تنها چیزی که در آن حرکت می‌کنم تهی‌بودگی است. حتی رنج را نیز تجربه نمی‌کنم».ملال حتی می‌تواند میل به خاتمه دادن به زندگی را هم بگیرد. ملال چنان می‌تواند اساسی باشد که حتی با خودکشی هم نمی‌توان بر آن غلبه کرد، تنها راه گریز از ملال چیزی کاملا غیرممکن یعنی نیستی است.ملال و معنااغلب مردم هنگامی که با فقدان معنای فردی روبه‌رو هستند با سرگرمی‌های مختلف یعنی معناهای جعلی به دنبال خلق جایگزینی برای معنا هستند. اقبال به سرگرمی‌ها دقیقا ترس از خلا بزرگی را نشان می‌دهد که پیرامونمان را احاطه کرده است. هرچه بیشتر به زندگی فردی و روزمره توجه ‌کنیم یعنی بیشتر در پی یافتن مفری برای گریز از ملال هستیم. ملال با نیازهای واقعی ارتباطی ندارد، بلکه با امیال مرتبط است و این میل تمایل داشتن به محرک‌های حسی است. محرک‌ها تنها جذاب هستند. تاکید ما بر اصالت و نوآوری نشان می‌دهد که زندگی چقدر ملال‌انگیز است. امروزه بیش از این‌که بر ارزشمندی چیزی تاکید کنیم بر جالب بودن آن تاکید می‌کنیم. اینکه چیزی را تنها از این زاویه که آیا جالب است یا خیر بنگریم به معنای آن این است که آن را تنها از دیدگاهی زیبایی‌شناسانه می‌نگریم. نگاه زیباشناسانه فقط بر سطح متوقف می‌ماند و درباره‌ی این سطح بر این مبنا قضاوت می‌کنیم که آیا جالب است یا ملال‌انگیز. ولی باید توجه داشت که نگاه زیباشناسانه هم معمولا به ملال می‌گراید چون کل محتوای زندگی را به شیوه‌ای سلبی تعریف می‌کند. هایدگر می‌گوید امروزه تنها چیزهای جالب علاقه ما را برمی‌انگیزد و چیز جالب همان چیزی است که حتی یک لحظه‌ بعد به نظر ما بی‌تفاوت یا ملال‌آور می‌نماید.واژه ملال‌آور همبسته‌ی واژه‌ی جالب است، این دو تقریبا همزمان پدیدار شدند. بین جالب و ملال‌انگیز ارتباطی هست و برای پرهیز از «ملال تحمل‌ناپذیر»، زندگی باید جالب باشد. هر آنچه جالب است همیشه عمر کوتاهی دارد و واقعا تنها کارکردش این است که مصرف شود تا ملال را دور نگه دارد.ملال، کار و فراغتملال با تعمق ارتباط دارد و تعمق به معنای گرایش به از دست رفتن دنیاست. سرگرمی تعمق را کاهش می‌دهد، ولی همواره پدیده‌ای گذراست. کار اغلب کمتر از سرگرمی ملال‌انگیز است ولی کسانی که کار را درمان ملال می‌دانند حذف موقتی نشانه‌ها را با درمان بیماری اشتباه می‌گیرند. پاسخ به این پرسش را که چرا مردم دچار ملال می‌شوند نمی‌توان تنها در کار یا فراغت جستجو کرد. ملال با بیکاری ارتباط ندارد، بلکه با معنا مرتبط است.فرناندو پسوآ در کتاب بی‌قراری می‌نویسد: «می‌گویند ملال بیماری بیکاران است، یا تنها به کسانی حمله می‌کند که کاری ندارند انجام دهند. ولی این بیماری روح در واقع زیرک‌تر از این است: این بیماری به کسانی حمله می‌کند که آمادگی ابتلا به آن را دارند و کسانی که کار یا تظاهر به کار می‌کنند (که همان به معنای کار نکردن است) کمتر از افرادی که واقعا بیکارند می‌توانند از این بیماری بگریزند.هیچ چیز بدتر نیست از تقابل میان شکوه طبیعی زندگی درونی، با ساکنان طبیعی و سرزمین‌های کشف‌ناشده‌اش، و کثافت روال هر روزه‌ی زندگی (حتی هنگامی که واقعا کثیف نباشد). و ملال، هنگامی که بهانه‌ی بیکاری نباشد، بی‌رحم‌تر است. دل‌زدگی کسانی که سخت می‌کوشند بدترین دل‌زدگی است.دل‌زدگی بیماری ملال از سر بیکاری نیست، بلکه بیماری جدی‌تر و این احساس است که هیچ کاری ارزش انجام ندارد. این بدان معناست که هر چه کار بیش‌تر باشد، فرد احساس ملال بیشتری می‌کند».کل شبانه‌روز ما بین کار و فراغت تقسیم شده است، بعد از کار که معنای چندانی به زندگی نمی‌دهد نوبت به زمان فراغت است که به همین اندازه از معنا تهی است. ملال مسئله‌‌ی کار یا فراغت نیست، بلکه مسئله‌ی معناست.آگاهی از ملالی را که گاهی پس از پایان سرگرمی و فراغت گریبان ما را می‌گیرد باید آگاهی از تهی بودن بدانیم. اگرچه برای مثال مهمانی لذت‌بخش و سرگرم‌کننده بوده اما کاملا تهی است. هایدگر می‌گوید احساس تهی بودنی که در این شکل عمیق‌تر ملال ظاهر می‌شود، تهی بودنی است که «خویشتن واقعی ما» برجای می‌گذارد.ملال و مرگهرج و مرج و خشونت چیزی است که فرد را از ملال به زندگی باز می‌گرداند، او را بیدار می‌کند و به زندگی نوعی معنا می‌بخشد. ما گرایشی زیباشناسانه به خشونت داریم و این زیباشناسی آشکارا در زیبایی‌ستیزی مدرنیته و تمرکز آن بر چیزهای تکان‌دهنده و نفرت‌انگیز نمایان بود. از نظر اخلاقی نیز به خشونت گرایش داریم و هم‌زمان می‌خواهیم شاهد کاهش آن نیز باشیم.ملال باعث می‌شود که بیشتر چیزها همچون جایگزین‌هایی وسوسه‌انگیز به نظر برسند و شاید تصور کنیم که آنچه واقعا لازم داریم یک جنگ فاجعه‌بار دیگر است. نیسبِت بر این باور است که ملال می‌تواند فاجعه‌بار باشد: «شاید ملال به بزرگ‌ترین منبع نگون‌بختی انسان غربی تبدیل شود. فاجعه به تنهایی مطمئن‌ترین و در زمانه‌ی ما محتمل‌ترین راه رهایی از ملال است». ولی مشکل اینجاست که هیچ دلیلی نیست که باور داشته باشیم کسانی که از فاجعه جان به در می‌برند از ملال می‌گریزند. ولی برای کسانی که از بیرون به فاجعه می‌نگرند، دنیای فاجعه‌زده جایگزین مناسبی برای ملال به نظر می‌رسد.ملال و تازگیهنگامی که به هر آنچه جدید است متوسل می‌شویم، امیدواریم که آن چیز جدید بتواند فردیت‌ساز باشد و به زندگی معنایی فردی ببخشد؛ ولی هر تازه‌ای به سرعت کهنه می‌شود و وعده‌ی معنای فردی هیچ‌گاه تحقق نمی‌یابد. تازه‌ها همواره به سرعت به روزمره تبدیل می‌شوند و آن‌گاه نوبت می‌رسد به ملال از چیزهای نُویی که همواره یکسان‌اند، و ملال از کشف این نکته که در ورای تفاوت‌های دروغین اشیا و افکار مختلف، همه چیز به نحو تحمل‌ناپذیری یکسان است.ما به مصرف‌کنندگان عمده‌ی چیزهای جدید و افراد جدید تبدیل می‌شویم تا یکنواختی شباهت چیزها را درهم بشکنیم. رولان بارت در جمله‌ای که به نوعی پر رمز و راز است نوشت: «ملال با میل فاصله چندانی ندارد: ملال همان میل است که از ساحل لذت به آن می‌نگریم». در این جمله منظور از لذت «همان» است، در حالی که میل را باید چیزی دانست که فراتر از «همان» است و در «بیرون» قرار دارد (تعالی). ملال در ناب‌ترین شکل خود، همه‌جا حاضر است مسلما پادزهر آن تعالی است. ولی چگونه حضور تعالی در وجودی همه‌جاحاضر میسر است؛ آن هم وجود همه‌جاحاضری که از هیچ ساخته شده است؟ملال و فیلسوفانبه نظر پاسکال انسان بدون خدا محکوم به ملال است. به زعم پاسکال در غیاب رابطه با خداوند برای فراموشیِ بیچارگی خود به لذت‌ها روی می‌آوریم ولی تفریح و لذت‌جویی تنها تسلای شوربختی‌های ماست ولی درعین حال بزرگ‌ترین شوربختی ما نیز هست. چون توجه به لذات نمی‌گذارد درباره‌ی خویشتن بیندیشیم. پاسکال در واقع همه‌ی کارهای مختلف انسان را زیر مفهوم فراگیر «سرگرمی» قرار می‌دهد. همه‌ی زندگی ما به فرار از زندگی تبدیل می‌شود که بدون خداوند در اصل هیچیِ ملال‌انگیز است. تلاش برای فرار از ملال با توسل به سرگرمی، به معنای فرار از واقعیت و فرار از هیچیِ انسان است.کسانی که گرفتار ملال می‌شوند در مقایسه با کسانی که در جست‌وجوی سرگرمی‌ بر می‌آیند خود را بیش‌تر می‌شناسند. در ملال، انسان کاملا به خود رها می‌شود، ولی این به معنای رها شدن در چنگال هیچی و پوچی است، چون هرگونه رابطه‌ای با هر چیز دیگری از دست می‌رود. از اینرو، شاید رنج بردن از برخی لحاظ بهتر از ملال باشد، چون رنج بردن دست‌کم چیزی هست.به نظر شوپنهاور اگر اهداف برآورده نشوند دچار رنج می‌شویم و اگر تحقق یابند گرفتار ملال. انسان، که از دنیای واقعی رضایت ندارد، دنیایی خیالی را برای خود خلق می‌کند. همه‌ی ادیان این‌گونه زاده شده‌اند: تلاشی برای فرار از ملال.در اندیشه‌ی رمانتیسم ویژگی ملال اشباع نامشخص و بی‌پایان زندگی نیست بلکه این است که نمی‌دانیم دنبال چه چیزی هستیم. به اعتقاد فیخته برای پرهیز از ملال، انسان همه‌ چیز را به سرگرمی فرو می‌کاهد یا به شکل‌های مختلف عرفان پناه می‌برد.هایدگر در توضیح ملال واقعا عمیق می‌گوید هرچه ملال عمیق‌تر باشد، در زمان‌مندی‌ای که خویشتن فرد است ریشه‌های عمیق‌تری دارد. در ملال عمیق، خود ملال است که مرا ملول می‌کند و به عبارت دیگر کاملا به ملال خو می‌گیرم. ملال عمیق هنگامی ما را ملول می‌کند که می‌گوییم، یا بی‌این‌که بگوییم می‌دانیم که چیزی برای ما ملال‌انگیز است. پاسخ هایدگر به این پرسش که سبب ملال ما چیست این است: ملال. این من نیستم که خود را ملول می‌کنم، و شما نیستید که خود را ملول می‌کنید، بلکه ملال است که ما را ملول می‌کند. برای چنین ملالی ویژگی‌هایی همچون سن، حرفه و بسیاری از ویژگی‌های شخصیتی دیگر اهمیتی ندارد. چنین ملالی فراتر از همه‌ی این‌هاست. در شکل سطحی ملال، اشیای پیرامون ما ملال‌انگیزند، ولی در ملال عمیق، همه چیز، حتی خودمان، ما را گرفتار ملال می‌کند. چگونه ملال ما را به این کار وادار می‌کند؟ با محروم کردن ما از همه چیز، با بی‌اهمیت کردن آن، به گونه‌ای که نتوانیم هیچ کجا برای خود جای پایی بیابیم. چیزها یکی‌یکی اهمیت خود را از دست نمی‌دهند، بلکه ناگهان همه چیز به کل بی‌اهمیتی تبدیل می‌شود. همه چیز به دلیل فقدان معنا بی‌اهمیت و ملال‌انگیز می‌شود. این بی‌اهمیتی ویژگی‌های مرا نیز تعیین می‌کند. من به «هیچ کس» تهی و پوچی تبدیل می‌شوم که احساس تهی‌بودگی من تجربه‌ی آن را میسر کرده است. در یک معنا، می‌توان به درستی مدعی شد آن که ملول است هیچ‌کس است یا ملال خود ملول شده است.ملال ما را به هیچ درک عمیق و فراگیری از معنای بودن نمی‌رساند، بلکه می‌تواند درباره‌ی اینکه عمر خود را واقعا چگونه بگذرانیم چیزهایی را به ما بگوید.ملال و عشقبرای درمان ملال افراد معمولا سراغ گزینه‌های رایجی مثل کار، سرگرمی، تفریح، سفر، مد، آفرینش هنری، ورزش، فیلم، سیگار، هم‌نشینی با دوستان و خانواده، سکس، الکل، موسیقی و ... می‌روند. ولی همین‌ها در همان حین و یا حداکثر پس از پایان دوباره تهی از معنا بودن را یادآور می‌کنند. برخی نیز سراغ فرزندآوری، خدا و عشق می‌روند.عشق به دنیا جان و ارزشی دوباره می‌بخشد و معنایی فراتر از ملال بدان می‌دهد. برخی نظریه‌های عشق آن را امتداد مهر و بخشش خداوندی می‌دانند ولی آیا اگر زن یا مردی را در زندگی به جانشین خدا تبدیل کنیم به او ظلم نکرده‌ایم؟ این بدان معناست که به چنین افرادی نقشی را محول کرده‌ایم که از عهده‌ی انجامش برنمی‌آید و از مسئولیت خویش در برابر ملال شانه خالی کرده‌ایم و آن را به شخص دیگری حواله داده‌ایم. به سختی می‌توان عشق توان‌فرسا را پاسخی شایسته برای مسئله لال دانست، چون عشق راستین هرگز نمی‌تواند به تنهایی بار یک زندگی کامل را بر دوش کشد. عشق تا زمانی که به آن دست نیافته‌ایم، شاید برای این کار کافی باشد ولی به محض اینکه آن را به چنگ آوردیم دیگر چنین نیست.برخی درمان‌های توصیه شده برای ملال نظیر هنر، فرزندآوری، عشق یا رابطه با خدا چیزهایی هستند که فی‌نفسه ارزش دنبال کردن دارند و سزاوار نیست آن‌ها را تنها به مفری برای گریز از ملال فرو بکاهیم.اخلاق ملالملال دارای توانایی بالقوه‌ای است. ملال با تهی شدن همراه است و فضای تهی می‌توانند پذیرنده باشد. ملال چیزها را از متن معلول خود بیرون می‌کشد و می‌تواند راه‌هایی را برای پیکربندی جدید چیزها و بنابراین معنای جدید بگشاید، چون چیزها را از معنا تهی کرده است. ملال چشم‌اندازی را درباره‌ی هستی خود ما می‌گشاید و در متنی بزرگ‌تر بی‌قدری‌مان را بر ما آشکار می‌کند. برودسکی می‌گوید:«چون ملال تجاوز به نظام دنیای شماست. ملال زندگی شما را در معرض دید قرار می‌دهد و ثمره‌ی این کار دقیقا بینش و فروتنی است. و توجه داشته باشید که فروتنی از بینش برمی‌خیزد. هرچه بیش‌تر از شکل و قالب خود آگاه باشید در برابر سایر موجودات، یعنی این غباری که در پرتو نور خورشید به هر سو می‌چرخد یا بی‌حرکت روی میز شما افتاده است، فروتن‌تر و دلسوزتر می‌شوید».حق با پاسکال است که می‌گوید ملال حاوی بینشی درباره‌ی خویشتن یا امکان بینش درباره‌ی خویشتن است، یا به قول نیچه: «هر آن کس که در مقابل ملال بایستد در برابر خویشتن ایستاده است». ملال ما را تنها می‌کند چون نمی‌توانیم در بیرون از خویشتن جای پایی بیابیم و اگر ملالی که گریبان ما را گرفته عمیق باشد، حتی در درون خویشتن نیز جای پایی نمی‌یابیم.همه انسان‌ها تنها هستند و برخی بیش از دیگران تنهایند، ولی هیچ کس را گریزی از تنهایی نیست. مهم این است که چگونه با این تنهایی روبرو می‌شویم و آیا آن را فقدانی می‌دانیم که آرامش ما را سلب می‌کند یا امکانی که ما را به آرامش می‌رساند؟ شاید بتوان این احساس فقدان را احساس تعهد و تکلیف به زیستن زندگی معنادارتر دانست. شاید ملال به من می‌گوید که زندگی خود را هدر می‌دهم. زندگی در آیینه‌ی ملال، هیچ و پوچ می‌نماید چون آن را همچون هیچ زندگی می‌کنیم.وجدان به تنهایی تعلق دارد، چون در نهایت همواره «من» هستم که مقصر محسوب می‌شوم. اگرچه تنهایی یک پدیده‌ی انسانی همگانی است، ولی در نهایت مسئله‌ای شخصی است. این مسئله با من ارتباط دارد و در بسیاری از موارد خود من است. همان‌طور که تنهایی و وجدان به من تعلق دارند، ملال نیز ملال من است و مسئولیتش بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند. وجدان به اندیشیدن درباره‌ی شیوه‌ای که برای زندگی در پیش گرفته‌ایم کمک می‌کند و این مسئله نیازمند گذر زمان است. بخشی از تجربه‌ی ملال این است که زمان‌بر است.بعد از پایان هر سرگرمی و لذتی باید از خود بپرسیم این لذت‌ها و خوشی‌ها جز اینکه راهی برای وقت‌کشی باشند، چه ارزشی دارند؟ رفتارهای مبتنی بر لذت و خوشی به ما امکان می‌دهد مرکز لذت در مغز را در حالت تحریک دائمی نگه داریم تا زندگی به سفر تفریحی بی‌وقفه‌ای از لحظه‌ی تولد تا هنگام مرگ تبدیل شود، ولی به نظر می‌رسد چنین زیستنی بیش از حد بی‌ارزش است. انکار رنج زیستن به معنای انسانیت‌زدایی از خویشتن است.وظیفه ماست که زندگی‌ای را در پیش بگیریم که ما را رنج می‌دهد. هم‌زمان، این زندگی همان طور که کوندرا می‌گوید همواره در جایی دیگر است. تکلیف زیستن به ناچار ما را به ملال باز می‌گرداند و نوعی اخلاق ملال را ایجاد می‌کند: ماندن در ملال به دلیل اینکه بازتاب وعده‌ی زندگی بهتر است.کلام آخرملال از دل بی‌معنایی برمی‌خیزد. ولی چنین فقدان معنایی به منزله‌ی این نیست که می‌توان جای خالی این معنا را با چیز دیگری پر کرد. به نظر هایدگر، ملال خود معنایی را کسب می‌کند چون مادامی که واقعا عمیق باشد ما را به حال دیگری از وجود و به زمانی دیگر یعنی لحظه‌ی بزرگ باز می‌گرداند. همان‌طور که بکت نشان می‌دهد لحظه همواره به تعویق می‌افتد. لحظه، که معنای واقعی زندگی است، تنها به صورت سلبی یعنی در کسوت غیبت، ظاهر می‌شود و لحظه‌های کوچک (در عشق، هنر، سرمستی) هرگز دیری نمی‌پایند. اولین و مهم‌ترین مشکل، پذیرش این است که تنها چیزی که داریم لحظه‌های کوچک‌اند و زندگی در بین این لحظه‌ها ملال زیادی را در برابر ما قرار می‌دهد. چون زندگی از لحظه‌ها تشکیل نشده است، بلکه از زمان تشکیل شده است. ولی غیبت معنای بزرگ باعث نمی‌شود که هر معنایی در زندگی همچون دود به هوا رود. تمرکز یک‌سویه بر غیبت معنا می‌تواند بر همه‌ی معناهای دیگر سایه بیندازد و آن‌گاه دنیا واقعا همچون ویرانه‌ای به نظر می‌رسد. یکی از منابع ملال عمیق این است که به دنبال لحظه‌ی بزرگ می‌گردیم در حالی که آنچه داریم لحظه‌های کوچک است. اگرچه از معنای عظیم بی‌بهره‌ایم ولی معنا هست و ملال نیز با آن همراه است. باید ملال را به عنوان واقعیتی پرهیزناپذیر یعنی سنگینی کوله‌بار زندگی بپذیریم.</description>
                <category>محمد فکری</category>
                <author>محمد فکری</author>
                <pubDate>Sat, 13 Oct 2018 09:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>