<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فلانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@felani</link>
        <description>هنوز نمیدانم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:25:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/490844/avatar/QH68J5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فلانی</title>
            <link>https://virgool.io/@felani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شل کن، حال کن</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%B4%D9%84-%DA%A9%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86-j5cxz6wnds9q</link>
                <description>به نام خداعزرائیل نزدیک شده. توی دو روز خبر مرگ ۵ نفر رو شنیدم. بابای همکارم. مادربزرگ دوستم و... . هیچ کدوم خیلی نزدیک نبودن. خاطره‌ای از هیچ کدوم ندارم فقط یک بار بابای همکارم بهم گفتش دزد! چون ساعتای پسرش رو که بهم داده بود برم باطری بندازم دیر تحویل داده بودم. خدا رحمت‌ش کنه.اون همکار پیرمرده که شغل اصلیش ریدن تو اعصابمه رو یادتونه؟ اونم اومده بود مراسم ختم بابای این همکار ما. شاید فکر کنید مثل بچه آدم اومد ی تسلیتی گفت و خرمایی انداخت بالا و رفت. که باید بگم سخت در اشتباه هستید. وقتی اومد تو نفرفت و وایساد اول صفی که فامیلای متوفی وای می‌ستن و به هرکی می‌اومد دست می‌داد و عرض تسلیت بقیه رو قبول می‌کرد. یعنی صف این شکی بود که اول از همه این یارو وایساده بود، بعدش پسر بزرگ متوفی و بعدش براذر متوفی. تازه اون وسط منو دیده و به پسر متوفی می‌گه این سیگار می‌کشه، شما بهش بگو نکشه!چی بگم اخه:)امروز هوا خیلی دم داشت. از اون هواها بود که حوصله آدم رو بیشتر سر می‌بره.تو بهم گفت شبیه ۵۰ ساله‌هایی. دلم گرفت. راست می‌گه خب. مخصوصا این چند روز که حالم اصلا خوب نبود. گاهی فکر می‌کنم تو بیشتر از همه می‌شناسدم و بیشتر از هرجایی کنارش اعتماد به نفس ندارم.امروز یکم بدو بدو کردم و نفسم تنگ شد. سیگار رو باید کم کنم اگر بخوام به زندگی برسم. هر موقع خواستم یکم به زندگی رمگ و لعاب بدم اتفاقی رخ داد و من به همه موضوع‌ها گفتم که چی بشه؟ و دوباره ۵۰ ساله شدم.تو از فعالیت بدنی خوشش نمی‌اد و من هم خیلی آدم خوش صحبتی نیستم. باید فعالیتی بین این دوتا پیدا کنیم. کاش کوه رفتن رو دوست داشت. این طوری هم راه می‌رفتیم هم حرف می‌زدیم. خودمونیم خیلی بهم برخورد که گفت ۵۰ ساله. باید ی طوری گولش بزنم و ببرمش کلک چال.فردا شنبس و هرکاری لازمه از جایی شروع بشه. فردا رو دریابید. البته اگه این متن رو ویرگول برنداره ۲ روز دیگه انتشار بده.خلاصه که این هفته رو دایورت کنیم به بیضه‌های محترم و یکم برای حال خوب تلاش کنیم و هرکی هم هرچی گفت بازم به بیضه‌های محترم. نام این هفته: شل کن، حال کن.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام دوباره به ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-uz5jy3gzrkir</link>
                <description>به نام خدای حس ناکامی بود خیلی روتین بود برام. گاهی هی میومد. مثلا فیلترشکنم وصل نمی‌شد یا درگاه پرداخت کار نمی‌کرد یا سایت جدیدی تحریم می‌شد. مثلا وقتی نوشن یا میلانوت ایران رو تحریم کرد و همه یادداشتم پرید از انگشتام ناکامی می‌ریخت زمین. جنگ که شد این ناکامی رفت زیر سایه جنگ. خیلی وقت بود موضوعیتی نداشت برام چیزی چون درگیر بقا بودم. اما حالا که همه چی داره به مرور برمی‌گرده و دوباره با بدبختی محدودیت و کیفیت و سرعت بد رو به رو می‌شم دوباره ناکامی داره از سر و کولم بالا می‌ره.شاشیده شده در سلامت روانم از دیروز که هی این سگ وصل می‌شه اون گراز هی درحال اتصاله.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 09:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخت پری وار</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1-l58bhb894rjv</link>
                <description>به نام خداآلبوم دخت پری‌وار داره پخش می‌شه. آهنگ صبح آزادی. داره احساساتم رو قلقلک می‌ده. از پنجره سمت چپ صورتم باد خنک داره می‌کوبه به صورتم. روی کیبوردم موی اسد گیر کرده. دوست دارم بزنم زیر گریه. دوست دارم خالی بشم. می‌دونم ی چیزی توی سینم گیر کرده. می‌دونم اگر الان گریه نکنم شاید روزی، ساعتی یا جایی تبدیل به خشم بشه. ولی خب یادم نمی‌آد آخرین باری که گریه کردم کی بود. کاش گریم بگیره.نصف شب صدای تیراندازی می‌اومد. رفتم تراس سیگاری دود کردم. قبل از تموم شدن سیگار صداها هم قطع شد. هیچ خبری پیدا نکردم. یعنی صدای تیر طبیعی شده؟موهام رو دیشب زدم. با شماره سه. سرم سبک شده. فکر کنم خودم رو گول می‌زنم با این کار. اولین باری که کچل کردم به خاطر دل‌پیرو بود.امروز باید برای اسد غذا بگیرم. دو کیلو غذا شده 2.700 . دلم نمی‌آد غذای ایرانی بگیرم ولی این دست فرمون قیمت‌ها داره به این کار می‌کشوندم. کیفیت از زندگی گربه هم داره می‌ره! ما که جای خود.امروز کارهام سبکه. ولی تا دیر وقت سرکارم.کاش گریم بگیره. شبیه سنگ شدم. احساساتم رو حس نمی‌کنم! شبیه بلایی که کرونا سر مزه‌ها می‌اورد. می‌دونی مزه‌ای وجود داره ولی تو قادر به دریافتش نیست. منم می‌تونم حسی درونم وجود داره ولی انگار توی صندوقی چیزی گیر کرده و من ازش محرومم.الان داره آلبوم فروغ پخش می‌شه. همکارم خودش رو پهن کرده روی صندلی و توی هر اوج صداش رو رها می‌کنه و با خواننده همخوانی می‌کنه. کاش خفه بشه. دلم نمی‌خواد خودم بهش بگم که دهنش رو ببنده. هنوز اونقدری کلافه نیستم. همیشه خودش رو غرق عطر می‌کنه. رد شدنش آدم رو به وجد می‌آره. خط بویی که از خودش جا می‌ذاره بی‌نظیره ولی همین که برای مدتی کنارت توقف می‌کنه سر آدم رو به درد می‌آره. بوش دقیقاً عین حرف‌هاش می‌مونه. همین که خیلی سرسری حرف بزنه برای من کافی است ولی این که مخاطب قرارت بدهد و بخواهد ساعت‌ها حرف بزند دوست داری بهش بگویی خفه شو!</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 11:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایی که جواب سلام نمی‌دهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-jhjxzvn9gpkm</link>
                <description>به نام خدادیشب اعصابم از خدا خورد بود. خوابم نبرد یا خیلی عمیق نشد. یادمه صدای اذان صبح رو شنیدم ولی رو بهش گفتم نمی‌خونم! صدات رو نمی‌شنوم! نمی‌دونم اصلا باید چی بگم بهت!جدی خدایا این پایین پارازیت خیلی شدید شده. به نظرم مدتی هست که صدای همو خوب نداریم. موج من که درست نیست و همش صدای خش خش دارم. بقیه رو نمی‌دونم. بهت شک دارم؟ همین که دارم باهات حرف می‌زنم یعنی شک ندارم. شایدم می‌ترسم شک داشته باشم. آخه دیگه چیزی نمی‌مونه. باور این که نیستی مرز خطرناکی رو برام باز می‌کنه. قبول که ازت شرم ندارم و خیلی امام زاده نیستم ولی ببین جاهایی هم بوده که بترسم از بودنت. شاید هم به خاطر خودم ترسیدم نه تو!خلاصه به نظر میاد که یکم باید رابطمون رو اصلاح کنیم. تو که از خدا بودنت نمی‌تونی کوتاه بیای و من باید یک سری چیزا رو اصلاح کنم. جدی جدی من خودم ادعا کردم که برم رو زمین می‌تونم؟ اگر این طوره من خیلی گوه خوردم! سخته خدایی. شما عظمت زندگی رو ببین آخه. چند وقت پیش یکی از آشناها رفته پیش کسی تا ازش دعا اینا رو دور کنه. ناموساً من با دنیا و آدم‌ها که با چشم سر می‌بینم ریدم تو خودم که باید چیکار کنم حالا دیروز با شنیدن این چیزا اعصابم خورد شد که بابا این دست خر رو باید چیکار کرد. کاش جاهایی رو می‌شد رمز زد مثل جی‌تی‌ای و آسون‌ترش کرد. تازه پریشب شروع کردم از خودم مهم‌ترها رو توی ذهن مرور کردن. واقعاً نمی‌دونم خدا اصلا اهمیتی بهم می‌ده یا نه. دوره نوجونی تلاش می‌کردم تو رویاهام اونی باشم که یک کار خفنی انجام میده یا اونی که تا آخر سگ جونی کرده. یا اون آدمی که کلی خاطره خفن داره که برای نوه‌هاش تعریف کنه. ولی الان جدی به این فکر می‌کنم شاید من اون سیاهی لشگری هستم که جنگ بعدی آوار می‌ریزه روی سرش و تموم می‌شه. یا شاید توی یک تصادف خیلی رندم جونش رو از دست می‌ده.شاید همینه که هست و من زیادی داستان خوندم. شاید من خیلی پی داستان بزرگ گشتم.قبلاً پذیرفته بودم که یک آدم معمولی‌ام! اما این جنگ کوبید بهم و هر چیزی که توی قفسه بود بهم ریخت. این انتظار دوباره جنگ هم پیش اومده دوباره. نمی‌ذاره متمرکز باشم.شاید آدمای داستان‌ها هم معمولی باشن! شاید همه معمولی هستیم! بحث کصشریه</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 10:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هَشَل هَفت</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D9%87%D9%8E%D8%B4%D9%8E%D9%84-%D9%87%D9%8E%D9%81%D8%AA-sjghdbqz5ere</link>
                <description>به نام خدادیروز صاحب کارم داشت در یک روز آفم می‌گذاشت. مقاومت کردم و طرف هم همراهی کرد. روزش فقط عوض شد.رفتم رایس کیک کینوا گرفتم با دلستر لیمویی. همین طور که دارم می‌نویسم فروشان می‌کنم در دهانم. دو تا آدامس خرسی هم خریدم. حقوقم دارد می‌شود مثل رایس کیک. سبک دارد می‌شود دائم. دهنت می‌جنبد ولی بیشتر روانی است تا این که چیزی به بدنت برساند.یکی از دوست‌هایم غر می‌زند که چرا کسی زنش نمی‌شود. جای غر زدن هم دارد. پسر خوب و خوش اخلاقی است اگر کسی اعصابش را خراب نکند. یکی از معدود نقاط ضعفی که دارد ادب هنگام رانندگی است. بیشتر از این که از دست و چشم و پاهایش کار بکشد در هنگام رانندگی آلتش را به کار می‌بنند. تا به حال به ناموس راننده جلویی، شهرداری، گل فروش وسط اتوبان امام علی، تولیدات ایران خودرو و حتی به افسری که به خودش گواهینامه داده رسیدگی کرده است. نمی‌دانم چرا کسی زنش نمی‌شود!پیر مردی که در سرکار وظیفه اصلی ریدن در اعصاب دیگران را بازی می‌کند وقتی رفتم بیرون برای خرید آمده کولر را خاموش کرده است. اول خیلی لجم گرفت ولی دست آخر به این نتیجه رسیدم که &quot;ولش کن به زودی خواهد مرد.&quot; یعنی وقتی که مرد مجبوریم به خوبی از او یاد کنیم؟وقتی کسی از این دنیا می‌رود دلم به رحم می‌آید و با بدی از او یاد نمی‌کنم. پس بهتر نیست همین حالا که آدم‌ها زنده هستند تلافی کارهایشان را دربیاورم یا حداقل بهشان بگم که چقدر تخمی هستند؟ اگر این کار را نکنم که خیلی خوش گذشته که. همین این دنیا دهن ما را سرویس کردند و هم این که تا سر را گذاشتند و مردند به فراموشی بسپاریم هرچه کرده‌اند و بد بوده است. به دل نگیر ولی به کیر هم نگیر. معتدل بودن بهترین کاره. نه کسی را جر بده و نه شبیه بیخیال‌ها باش.آدامس خرسی‌ها فاسد شده بود. لطفا بیشتر از این کالا بخرید که در بازار تازه‌اش پیدا شود. تاریخ تولید که ندارد که بشود فهمید. شانسی شده است زندگی کردن در ایران. حتی باید شانس بیاوری که آدامست فاسد نشده باشد. شاید کسی بگوید خب یک آدامس معتبرتر بخر که تاریخ مصرف دارد که در جواب می‌گویم خفه شو! همین مونده برای آدامس من هم تصمیم بگیری. به جای این کارا اینترنت رو باز کن آشغال.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 16:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مالت کلاسیک</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-qz4lcpqaq7nk</link>
                <description>به نام خدادو روز سرکار رو پیچوندم! گفتم مریض شدم و از استخون درد دارم پرپر می‌زنم و اگر بیام بعید نیست پاندمی جدیدی راه بیوفته از بس که بیماری خطرناکی دارم. تازه روز دوم رو اصلاً اطلاع ندادم که فکر کنن حالم خیلی دیگه خرابه. ولی راستش از سر شکم سیری غیبت نکردم. حالم ابری بود و حوصله نداشتم.روزهایی که آفتاب نمی‌خوره بهم خیلی سرحال نیستم. سه روزه که تهران آفتابی نیست.منظم‌تر دارم کار می‌کنم و هرکاری که پیشنهاد میشه رو دارم قبول می‌کنم. دارم خریت می‌کنم؟ نمیدونم.مالت کلاسیک می‌خورم. هی‌دی و جوجو و باربیکن خوبه. به سیگار مزه عمیق‌تری میده. توتون دیگه ندارم و باید بگیرم.همین قدر ریخت و پاشم! دروغ چرا خیلی دارم خودم رو نگه می‌دارم. نزدیگه از هم گسیختنم؟ بدیش اینه که اصلا نمی‌دونم. هر شب احتمال این که دوباره جنگی شروع بشه هست و با این که به تخمم گرفتم شرایط رو ولی می‌بینم یواشکی گوشه‌های ذهنم دارم خودم رو آماده می‌کنم برای هر اتفاقی. آماده چی کنم آخه خودمو؟ تلاش احمقانهقبل‌ها زیاد آدم‌ها برای حرف زدن به سراغم می‌آمدند. خوش صحبت بودم و معمولاً مکالمات شیرینی صورت می‌گرفت. اما الان تلخم! یک مالت مرغوب...</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-nt1tfof1nfzo</link>
                <description>به نام خداامسال خیلی نزدیک بود که آخرین سال در مدرسه بودنم باشد. سال خوبی نداشتم و خیلی هم کار نکردم. فلانی سال اول کار کردن کجا اینی که امسال بودم کجا. ولی خب دوست ندارم سال‌ها بعد به این فکر کنم که از مدرسه فرار کردم.خیلی زودتر و راحت‌تر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم در شغلم پیشرفت کردم و وارد یکی از بهترین مدارس شدم. از دور خیلی دل‌بر بود محیط و همه حرفه‌ای به نظر می‌رسیدند ولی از داخل بوی گندیدگی می‌آمد! گندیده‌هایی که با کاربلدی خودشان را خوب بزک کرده هستند.شاید همین باعث شد که شوقم بعد چند سال کار از بین برود و خودم هم به سوی گندیدن بروم.موسسه را که حتماً ترک می‌کنم (ولی خب آن شرط پیشنهاد مالی خیلی خیلی خیلی خوب را که قبلاً گفتم در نظر داشته باشید.) و وقتم در روز خیلی آزاد خواهد شد. از الان باید شروع کنم طرح سال جدید را بریزم. محتوای کلاس مدنی را هم باید منسجم کنم. شلخته پلخته بودم امسال.هیچ وقت دوست نداشتم معلمی فداکار و دلسوز بهم گفته بشه! احساس می‌کنم این حرف را به معلم‌هایی می‌زنند که همه زندگی خود را در مدرسه گذاشته و برای پیشرفت خود هیچ کاری نکرده‌اند. دوست ندارم پلکانی باشم برای این که دیگران قدم بگذارند رویم و بالا بروند دوست دارم همراه باشم و در حین همراهی اگر کمکی ازم بر می‌آید دریغ نکنم.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 11:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خپل</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%AE%D9%BE%D9%84-xy68ms040x9r</link>
                <description>به نام خدازیر کولر گازی که می‌شینم استرس می‌گیرم. سرما میره تو جونم و رخت‌شویی راه می‌افته تو دلم. از کولر گازی بدم میاد.اضافه وزنم زیاد شده و باید درست بشه. یکی شیرینی خامه‌ای اورده بود دفتر و داشت جونم در می‌رفت که بخورم. تسلیم شدن در مقابل وسوسه واقعا آسون‌ترین راهه. تسلیم نشدم و یک کیک خامه‌ای دهنم رو سرویس کرد. قبلاً این قدر شکمو نبودم. الان گاهی وقت‌ها برای خوراکی حرص می‌زنم. قدیم اینقدر ضعف نمی‌کردم. تازگیا بعد سیگار میلم به شیرینی بیشتر شده. خپلو دارم می‌شم.کاری که دارم تحرک نداره. قدیم خونه گاهی ورزش می‌کردم. هیچ وقت باشگاه رفتن رو دوست نداشتم. باید دوباره خونه ورزش کنم و قد مصنوعی رو حدف کنم و از سر سفره سیر نشده بلند بشم. خواهرم و شوهرش هیچ وقت اضافه وزن نداشتن. خواهر هر وقت غذا درست می‌کنه کم درست می‌کنه تا سر این که غذا نمونه خودشون رو خفه نکنن! برعکس من. هر وقت چیزی درست کردم زیاد درست کردم و سر این که غذا مونده نره تو یخچال همه رو خوردم و عین گراز خوشک شدم ی گوشه. بدیش اینه که هر چقدر بیشتر بخوری وعده بعدی اون اندازه غذایی میشه که فقط سیرت میکنه و تو باز هم می‌تونی بیشتر بخوری.1. از الان قند مصنوعی به جز اون یدونه قندی که می‌ذارم توی استکان و از این که بزنم تو چایی و خیس شدنش رو ببینم لذت می‌برم، ممنوع2. بیشتر از یک بار کشیدن غذا ممنوع3. نوشابه و انرژی‌زا ممنوع4. نون و پنیر سرکار خوردن ممنوع. (نون سنگکش ی جوریه که بخوری معده درد می‌گیری و برای این که معدت آروم بشه مجبوری هی بخوری.)5. روزی 40 تا شنا رفتن6. روزی 20 تا دراز نشستتا وقتی برنامه ورزشی خوبی پیدا کنم همین رو جلو می‌رم. حوصله گشتن دنبال برنامه ورزشی هم ندارم. </description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 08:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C-hxaj0ql7uzch</link>
                <description>به نام خداسرکارم و خونه مهمون داریم. یکم دلم شور می‌زنه و کلاً راحت نیستم. از بس که از &quot;ی ورم&quot; استفاده کردم و مسائل رو بهش ارجاع دادم درد می‌کنه دیگه. به نظر که وقتش رسیده از &quot;اون ورم&quot; هم استفاده کنم تا فشار کاهش پیدا کنه.امروز روز مشاور بود و بهم تبریک گفتن. پیام‌هاشون رو باز نکردم. حوصله تعارف بازی ندارم. دیروز مامان رو دیدم و بعد کلی غیبت توصیه کرد با ع.ب صحبت کنم. گفت از زندگی بریده و هیچ امیدی نداره برای فردا. تازه سیگار هم این طوری دیگه روشن می‌کنه! (با دست‌هاش ادای کون به کون روشن کردن سیگار رو در آورد.) بهش گفتم مادر من خب حق داره! شما نگاه وضعیت خونه و زندگیشون رو. از سمتی هم مملکت ممیزی: چی؟ مملکت چی؟ حفظ کنید وحدت رو دیگه. مگر نمی‌بینید که وضعیت بزن که خوب می‌زنی جاری شده و مردم مبعوث شدن؟ ها؟خب داشتم می‌گفتم. خلاصه گفتم این بچه هم حق داره مقداری ولی آخه من چی بگم بهش؟ یادم اومد وقتی که کنکورش رو خراب کرده بود براش نامه نوشتم. شاید این کار رو بازم کردم. نامه بازی رو دوست دارم. کاش آدم‌هایی بودیم که هنوز برای هم نامه می‌نوشتیم. ولی خب کسی نامه نمی‌ده دیگه.گاهی وقت‌ها خیلی تلخ می‌شم. درست همون موقع‌ها به این نزدیک می‌شم که شرافت رو به باد بدم. دیگه برام انسانیت و نون حلال اینا مهم نباشه. دست به کارهایی بزنم که از خانواده به هر روشی حتی غیر اخلاقی دفاع کنم. دیروز که افسار خیالم رو رها کرده بودم، خیالم به سرزمینی تاخت که در اون خانواده دور هم طوری جمع شده بودن و در مقابل هر چیزی به هر روشی از هم حفاظت می‌کردن. تازه فیلم خانواده‌های مافیایی زیاد ندیدم وضعیت اینه.احساس می‌کنم زور زورگوها داره زیاد می‌شه و بندهایی که نگهشون می‌داشته شل‌تر شده. احساس می‌کنم ممکنه روزی برسه که کسی بهم زور بگه و تهدیدم کنه و خانواده و هر چیزی که دارم رو به خطر بندازه و من هیچ راهی جز خشونت نداشته باشم. خشم! خشم زیاد شده در وجودم.دیروز خونه تکونی تموم شد و فقط تراس مونده که شسته بشه.وقتی که جنگ شروع شد یکی از چیزهایی که به آن فکر می‌کنم این است که در صورت لزوم و حمله زمینی نیرو داوطلب خواهم شد یا نه؟ شاید رفتم. ولی سوال مهم این است که با چه دلیلی خواهم رفت؟ برای که؟ ایران؟ جمهوری اسلامی؟ خدا؟ خودم؟ مردم؟ مظلوم؟ نمی‌دانم! شاید همش و در عین حال هیچ کدام. از هر کدامشان به اندازه‌های مختلف دلگیرم. ولی خب چاره نیست. شاید اگر اتفاقی افتاده و نیرو داوطلبی خواسته شد و جرات کردم و رفتم و آن جا وقتی که جان نزدیگ گلو می‌رسد فهمیدم کدام جواب درست است.ولی در مجموع حالم خوب است.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 17:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-dflbywd24esc</link>
                <description>به نام خداکتاب آناکارنینا مجذوبم کرده است! نمی‌دانم روزی چند صفحه آز آن را می‌خوانم. به دلم بسیار نشسته است.با این که عدد سنم به سرعت در حال بالا رفتن است هنوز اقدامی برای گرفتن گواهی‌نامه نکرده‌ام. اما &quot;تو&quot; التیماتم داده است که اگر این ماه اقدامی نکنی پوستت خواهم کند. خودم هم تازگی‌ها دوست دارم که اقدام کنم و پشت غربیلک بنشینم. امید دارم که سرم بر تنم باشد آخر این ماه.فرش‌ها و پرده‌ها را داده‌ایم اتو شویی و خونه بی‌سر و سامون شده. 4شنبه قراره که تحویل بگیریم پرده‌ها رو و تحویل بیارن فرش‌ها رو. به خاطر جنگ دست به خانه نزدیم و خاک سرتاسر خانه را سیاه کرده بود. چند روز پرکار تمیز کاری کردیم و خیلی خوب پیش رفتیم. خدا رو شکر.امروز حالم خوب است و آرامش دارم. دلم آرام است. بند عینکم را تازگی‌ها با رنگ لباسم هماهنگ می‌کنم. سرکارم و شغلم را دوست دارم ولی کار بدنی‌اش کم است. خپل شده‌ام و باشگاه رفتن را هم دوست ندارم. می‌خواستم از یک آقایی کنار جاده میل زورخونه بخرم. اما پول نداشتم و وقتی هم که پول اضافه به دستم رسید دیگر آن مرد با میل‌هایش کنار جاده نبود. خلاصه که سر همین موضوع خپل ماندم. تلاش می‌کنم کم‌تر شیرینی بخورم ولی در عمل این جمله را به این صورت ترجمه کرده‌ام: تلاش می‌کنم کم‌تر شیرینی بخورم مگر این که شیرینی‌اش خیلی خوش‌مزه به نظر برسد.دیروز با تو صحبت می‌کردم. از جایی که مهم است می‌نویسم مکالمه را.تو: حالا چه می‌گفت؟فلانی: کصشر- اینم که همش همین رو می‌گه.- نشونه اینه که حالش خوبه. هر وقت کصشر می‌گه یعنی حالش خوبه و جای نگرانی نیست. نشونه حال خوبه تو چیه؟- تا وقتی باشم حالم خوبه!- به نظرت نشونه حال خوبی من چیه؟- تا وقتی منو دوست داری حالت خوبه! نشونه حال خوب شما چیه؟</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 10:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-ul92frd8huhk</link>
                <description>به نام خداچند روز پیش داشتم متنی می‌نوشتم درباره این که دوست دارم در چه محیط و شرایطی زندگی کنم.متن این بود:به جایی از کتاب آنا کارنینا رسیده‌ام که لوین و استپان آرکادیچ رفته‌اند شکار. فصل بهار است و بوی نم و خزه بر روی تنه درختان از کتاب بلند شده است. کنستانتین لوین زندگی شهری را پس زده و در ده زندگی اربابی خود را دارد. مشغول کشاورزی است و تلاش دارد دانش خود را بر زراعت افزایش بدهد.همیشه دلم می‌خواست یک تفنگ دو لول می‌داشتم. حتی گاهی به جای خالی‌اش روی دیوار خانه نگاه می‌اندازم. بابا قدیم‌ها یک تفنگ یک لول داشت که روس بود و خیلی دوستش داشتم. درست یادم نیست برای چه پول لازم داشتیم که فروختش. حیف!در تهران زندگی شبیه به روهایم نیست. زندگی‌ام را دوست دارم ولی آن بخشی از زندگی را که مربوط به تهران است خیر. البته خوش چس هم هستم و زندگی معمولی روستایی را دوست ندارم. مورد پسندم است که در یک خانه ییلاقی بزرگ با پرنجره‌ها و تراسی آفتاب‌گیر و استبل و گله‌ای گاو و گوسفند داشته باشم. مقداری هم زمین زراعی داشته باشم که نبات را به صبر رشد بدهم و از روش‌های صنعتی آمپولی استفاده نکنم. البته همه اینا بدون داشتن یک تفنگ دولول به هیچ نمی‌ارزد.خلاصه آن روز حوصله کامل کردن متن را نداشتم و نیمه‌کاره رهایش کردم تا در خانه کاملش کنم. اما آن روز &quot;تو&quot; مهمانی داشت در خانه. برای همین هم به خانه مادربزرگ رفتم. خانه مادر بزرگ هنوز توسط بساز و بفروش‌ها بلعیده نشده. هنوز بوی خاطرات را می‌دهد. هنوز می‌توان با خط به خط خاطرات کودکی را روی دیوارهایش خواند. مثلاً وقتی بیرون آمدگی ستون را در راهرو می‌بینم یادم می‌آید روزی که مسابقه داشتم که کی می‌تواند از روی پله بیشتری پایین بپرد، عرفان بعد از پریدن کمی مایل شد و با دماغ رفت در این ستون و از شدت ضربه خون دماغش شتک زد به یخچال. یا آن جایی که تخت پدربزرگ بود. آقا صدایش می‌کریدم. مرد شریفی بود. سکته مغزی کرد و فلج شد. مدتی ماند و ذره ذره روی تخت آب شد. گاهی دلم می‌خواهد دوباره ببینمش.داشتم می‌گفتم. خانه مادربزرگ را خط به خط خواندم و دیدم حتی یک لحظه یاد آقا را به کل دم و تشکیلات لوین در کتاب آناکارنینا نمی‌دهم. شاید این ایراد وارد باشد که دارم خاطره را با مکان مقایسه می‌کنم که همین که است. مرسی اهدر حال خانه تکانی هستیم. به خاطر جنگ و معلوم نبودن شرایط در عید دست به خانه نزدیم. آدم درگیر بهتر کردن خانه باشد برایم لذت‌بخش است. احساس می‌کنم آنجاهایی را که مرتب و تمیز کردم تا الان زندگی بیشتر جریان دارد.امروز می‌خواهم برنامه هفته را بنویسم. جمعه یادم رفته بود.در آخر هم خدا همه پدربزرگا رو بیامرزه و ترتمیز بذاردشون توی بهشت.سه روز است که نمی‌توانم این متن را در ویرگول قرار بدهم. دائم اشکال وارد می‌کند که الان که وقت انتشار پست نیست. برو بعدا بیا.جایی بی‌دردسر برای نوشتن می‌شناسید؟</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 10:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا جای درستی هستم یا نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@felani/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-e7zbdez5pav1</link>
                <description>به نام خدابیان که بسته شد جایی برای رفتن انتخاب نکردم. خواستم صفحه‌ای در blogix بسازم که هزار جور ایراد برای تایید هویت گذاشت جلویم که فعلا صرف نظر کردم. یادم آمد که اینجا صفحه‌ای خالی دارم و برای ثبت نام و تایید هویت دردسر ندارم. اما مسئله اینجاست که نمی‌دانم اینجا جای مناسبی برای آزاد نوشتن هست یا نه. کمی در محیط و نوشته‌های آدم‌ها چرخ زدم و همه را خیلی جدی و در مسیر توسعه دیدم. نگاهی هم به خودم انداختم و دیدم خیلی ژنده هستم برای در این جمع بودن. خلاصه اگر کسی توانست راهنمایی کند که این جا جایی هست برای کولی‌نویس‌ها یا همه تمام و کمال شیک و اتو کشیده‌اند.این روزها برای هزارمین بار دارم تلاش می‌کنم سرم را در یک آخور نگه دارم و از این شاخه به آن شاخه نپردم. تلاش می‌کنم هفته‌ای 30 ساعت درگیر کتاب و موضوع‌های مورد علاقه‌ام یا گاهاً مورد نیازم باشم. گاهی صبح‌ها خیلی مضطرب می‌شوم و از اینکه شرایط اینقدر / از ادامه جمله برای حفظ وحدت معذورم ولی خودتان بفمید چرا مضطرب هستم دیگر.میل شدید داشتم امسال شغل خودم را عوض کنم ولی عین-صاد در کتاب صراط گفت از این تغییر نقش‌های مکرر هیچ راهی به سوی آرامش نیست و باید در بازیگری خودت فکری بکنی. دیدم همچین بی‌راه هم نگفته و کمی دو دل شدم که برم یا بمونم. ولی موسسه‌ای را که در آن به عنوان شغل دوم فعال هستم را حتماً ترک می‌کنم مگر این که پیشنهاد مالی خیلی خیلی خیلی خوبی بدهد تا راضی بشوم خودم و چیزهایی که برایم مهم است را بفروشم. قرار داد یک ساله دارم با موسسه و هنوز فکر کنم دو ماهی مانده است تا اتمام قرار داد. در این حدود یک سال هر کاری را که دیگران را به خاطرش نکوهش می‌کردم بعضاً کردم. یواش یواش شعارها و آرمان‌هایم لجن مال شد و این شد وضعیت. ولی خب بس است دیگر. گور پدر پول به غیر از صورتی که خیلی خیلی خیلی زیاد باشد.در حال حاضر مشغول خواندن آنا کارنینا هستم و دوست دارم از کارهای دیگرم وقت بدزدم و بنشینم بخوانمش. می‌ترسم که بمیرم و در آن لحظه هم آدم اولویت دار و منظمی نباشم.یک بار که &quot;تو&quot; به کنایه گفت: تو اتفاقا کون گشاد نیستی! تو هر کاری را که دلت بخواهد انجام بدهی اگر هزار هزار هم سخت باشد انجام می‌دهی. ولی امان از روزی که دلت با کاری نباشد. هیچ کسی زورش نمی‌رسد به آن کار مشغولت کند.به نظرم یکی از مشکلاتی که دارم دقیقاً همین است. اولویت‌هایم بنا به خواست دلم است و خب طبع این دل بی‌ادب هم این است که هر چند روز یک بار ساز سفر به سرزمینی می‌کند که رو به رویم نیست. یعنی این که تا چند روز پیش رفتم کتاب‌های زمان دانشگاهم را برداشتم که بخوانم دوباره. خوب هم جلو رفتم ولی ناگهان مسیر حرکت را عوض کردم و به سمت دیگری رفتم. خلاصه من هر مسیری را که بخواهید چند قدم اولش را رفته‌ام و نه از سر شکست که از سر این که مسیر دیگری را انتخاب کردم بروم، برگشتم از مسیر.حالا امسال قرار شد برنامه‌ریزی هفتگی داشته باشم و تلاش کنم خودم را ملزم کنم در مسیری که قرار است آن هفته بروم باقی بمانم تا آخر هفته بعد تصمیم بگیرم که مسیری که آمده‌ام را ادامه می‌دهم یا نه.متن‌ها را ویراستاری یا اصلاح کلمات خیلی نمی‌کنم و اگر جایی خوش‌خوان نبود یا اشکالی داشت به کولی‌وار نوشتنم ببخشید.خدایا یادمان بده چه چیزی ارزش یادگرفتن و یاددادن دارد.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>