<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فردینان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ferdinand</link>
        <description>به سه‌نقطه معتادم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:05:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/401/avatar/7SLXgh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فردینان</title>
            <link>https://virgool.io/@ferdinand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-exu0ldwflgd3</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/ol2su2fgouzj-P5GMO.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۹۳۸ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۲۴ مرتبه پسندیدند و  ۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۲ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۷۷۵ بار خوانده شدند و ۴۵,۷۱۶ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۶۲۶۷۶۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۳,۶۶۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۶۲۶۷۶۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 19:22:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی غر درباره پادکست فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-mi3qfoder7ne</link>
                <description>بعد از حدود یک سال اینجا رو دوباره باز کردم که کمی غر بزنم، دیدم آخرین نوشته‌م هم غرهایی در باب پادکست فارسی بوده... واقعا دست مریزاد به پادکسترا! چیکار دارید می‌کنید با خودتون؟یه امکانی پیدا کردین که یه کاری بکنید، یه حرفی بزنید، چیزی یاد بدید و یاد بگیرید، یه محفلی رو به وجود بیارید که یه تکونی به قسمتی از فرهنگ بی‌رمق ما بدید، یه پولی بشه از کنارش دربیارید... دمتون گرم... کارتون خوب و قابل ستایشه... ایول دارید... امّا.... آمّااا...چه خبرتونه؟... چه خبرتونه؟... عزیز من یه کاری رو وارد شدی (مشخصا ساخت پادکست دیگه!) توش با آزمون و خطا داری یاد می‎گیری... افتان و خیزان داری پیش می‌بری... آفرین... خداقوت... ولی مشتی! دیگه بعد از n قسمت یه تکونی به خودت بده، یه ذره بهتر شو... همینجوری که دنبال مخاطب جمع کردنی دنبال بالا بردن کیفیت کارت هم باش... یه موبایل کاشتی جلوت یه چیزی می‌گی و می‌بری رو کامپیوتر یه مشت آهنگ می‌بندی به نافش و میری یه گوشه هواش می‌کنی و بعد میای دادار دودور میکنی که منم پادکستر شدم، اولی رو هوا کردم، دومی رو، سومی.... وایساااا، چه خبره؟... وارد یه کاری میشی اولش بلد نیستی، اوکی... ولی دیگه وقتی خودتو انداختی توش، یادبگیر که چیه و سیستم چجوری کار میکنه و چیکار میشه کرد و  چجوری باید بهتر شد... خداوکیلی انقدری که تو بوق کرنا میکنید که ما هواییم بیاین مارو سیاحت کنید که از همه رنگیم و خیلی قشنگیم... یذره اون پشت مشتا برید یاد بگیری که دارید چیکار میکنید... ولله اگه بدونید و ذره‌ای مخاطب واستون مهم باشه!بدبختی ما اینه که با بلدم بلدم و من خنگ نیستم و این کارا کاری نداره، می‌خوایم وارد همه چی بشیم و سر و دم نشون بدیم... نه! نیستید!!توی مطلب قبلیم هم نصف غرام درباره همین چیزا بود... من مخاطب پادکستم، بیشتر از 15تا پادکست رو هم مرتب دنبال میکنیم... ولی عزیزانِ جان... پادکسترا... این کاره‌ها... باورکنید این کاره نیستید، یه تکونی به خودتون بدید... درباره کاری که دارید می‌کنید به خاطر احترام به من مخاطب یه ذره زحمت بکشید... نگم دلم میسوزه، میدونم احتمالا هیچ پادکستری این متن رو نبینه و یا محلی بهش نذاره، ولی این دل پر از درده از دستتون!من از مطالبی که توی پادکستا گفته میشه استفاده می‌کنم و این تنها دلیلیه که اون‌ها رو دنبال می‌کنم... از نظر فنی تقریبا پادکست خوب پیدا نمیشه! هستا... انقدری نیست... معلومه اونا استثنان...از بحث کیفیت ضبط که بگذریم، باید گفت پادکستر فقط ایده داره و یه قلم برای نوشتن... این دوتا بخش اعظم ماجران اما... اما... تقریبا هیچ دانشی درباره قسمت فنی قضیه نداره... با چندتا آموزش و ویدیو سعی میکنه این بخش رو یاد بگیره در حدی که کارش رو در حد آماتور راه بندازه، و این برای من مخاطب اصلا مطلوب نیست... نه فن بیان، نه دانش ضبط صدا و میکس و مسترینگ، نه استفاده درست از موسیقی هیچی... عه! چرا خب؟ به نظر من حداقل درباره اون پادکستایی که &quot;تبلیغ&quot; میگیرن و در گوش من اسم محصول میارن دارن خیانت میکنن به مخاطبشون... داری پول درمیاری از پادکستت؟ دمت گرم، حقته، نوش جونت... ولی خب حواست به من شنونده ت هم باشه... چند قسمت رفتی جلو دیدی از پس کار برنمیای، خب دوزار از اون درآمدت رو بده به یکی که این کارای فنی رو بلده واست انجام بده... چی میشه؟... دنیا گلستون میشه به خدا!... هم کیفیت کار تو میره بالاتر، هم من شنونده از کارت راضی‌ترم و هم باعث میشه تعداد مخاطبت بره بالا... چرا زورت میاد روی کیفیت کارت هم توجه و وقت و پول بذاری؟!... به گوش ما رحم نمیکنی انصافانه‌س؟... بابا ولله جفاست این کارت!پ.ن: اینم بگم دلم از دستش خونه... آهنگ!... آفت بزرگ پادکست فارسی استفاده از موسیقیه!... نه بلده انتخاب کنه، نه بلده کجا استفاده کنه، نه بلده درست میکسش کنه... خب مگه مجبوری؟... تقریبا هیچ درکی از اینکه موسیقی چرا باید توی پادکست باشه ندارن... فقط دیدن همه پادکستا موسیقی دارن، میگه خب باید باشه حتما دیگه... واسا یذره هم ازین آهنگ مزخرفه بچسبونم اینجا باحال میشه :|</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Tue, 01 Sep 2020 00:12:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-vzh4ahilfpb7</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/ol2su2fgouzj-P7rYJ.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۹ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۸۹ مرتبه لایک شدند و افراد ۲۳ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۱۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۷۴۵ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۱۹۰,۸۳۱ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۲۶۱۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲,۹۲۴ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 20:44:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست فارسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-x04b37aisxpb</link>
                <description>پادکست مدتیه به رسانه محبوبی تبدیل شده و داره محبوبتر هم میشه... عده ای که دستی بر قلم دارن و صدای برای گفتن و حرفی برای زدن، بازار را مناسب دیدن و هرکسی به نوعی پادکستی واسه خودش راه انداخته... الان بیش از 200 تا پادکست فارسی توی زمینه های مختلف داریم، خوب یا بدشون رو کاری ندارم... خب طبیعیه چیزی که مخاطب داره درآمدزا هم باشه و پادکست منبع درآمدی هم شده برای عده ای... عده ای با تبلیغ گرفتن و عده ای با برگزاری کارگاه آموزشی و عده ای با متن نوشتن و ازین جور مسائل و... خیلی از این پادکستا بصورت آماتوری تولید میشن، آماتوری از هرنظر!... و با کمال تعجب مخاطب خودشون رو هم پیدا کردن... مثل چیزی شده که هرکی اول واردش شده مخاطب اونو زودتر دیده و بیشتر شنیده شده و حالا داعیه ی تجربه و پیشکسوتی داره و بواسطه همین پیش قدم بودنش خودش رو معیار میدونه... اما واقعیت تلخی که وجود داره خیلی از این پادکستا (آماتورها و به اصطلاح حرفه ای ها) با وجود داشتن اطلاعات خوب و مفید بودن محتوا، اصلا قابل شنیدن نیستن!... کیفیت صوتی بد، اجرای بد، لحنای نامناسب، موسیقی بد... پرواضحه که طرف نشسته گفته بذار اینارو بچینم کنار هم ببینم چی میشه، آخرشم به سلیقه ی نداشته خودش آفرین گفته که زه، گل کاشتم، ماچ به خودم... موضوع اینه که شما صرف داشتن محتوای نوشتاری خوب نمیتونی پادکستر باشی و هرچیزی رو هرجور که میخوای به خورد مخاطبت بدی... بله مخاطب دارن، چون شنونده فارسی زبان معیاری برای پادکست خوب نداره و همین خوراکایی که هست رو با هم مقایسه میکنه و میگه اوکی این ازون بهتره، ناز شصتش!... من خودم چندتا پادکست رو بطور جدی همیشه دنبال میکنم که حداقل استانداردای خودم رو دارن، انقدر خوبی دارن که از یکی دو ضعفشون چشم بپوشم... و خیلی پادکستای دیگه رو در حد یه قسمت و حتی شده که کمتر از یک قسمت شنیدم و کنار گذاشتم، ولو اینکه بعضی ها میتونستن برام مفید باشن ولی طوری نبودن که بشه تحملشون کرد... جنس بد، بده! نباید به زور تحملش کرد...بنظر میرسه پادکست بجز برای عده ای خاص که که تونستن درآمد خوبی داشته باشن، پادکست برای بقیه درآمد چندانی نداره و صرفا از روی علاقه دست به تولید پادکست میزنن.... ساخت پادکست کار خیلی پرزحمت و سختی هم هست و برای همینه که خیلی هاشون بعد از یه مدت کنسل میکنن و میرن... اما بخشی از همین اومدن و رفتناس که کیفیت کار رو خراب کرده... چیزهاییه که صرفا از روی هوس و علاقه ساخته شده و سازنده هم به خوب و بدیش کاری نداره و دوست داره که چیزی رو تولید کنه و بعد از یه مدت هم که خسه شد ول میکنه و میره... این ضربه میزنه هم به مخاطبا و هم به پادکستای جدی... حرفم این نیست که کسی نباشه فقط حرفه ای ها باشن... قصدم اینه که کسی که دست به این کار میزنه حداقل احترام رو برای مخاطب درنظر بگیره... خسه میشه ول میکنه و میره، اوکی اشکالی نداره قرار نیست تا ابد توی این نقش بمونه که... اما اون چیزی رو که تولید میکنه هم با کیفیت تولید کنه، برای دل خودش هم شده یه استانداردی داشته باشه... اونی هم که حرفه ای داره پادکست تولید میکنه، بجای این که یه خط رو بگیره و صاف بره، روی بهتر شدنش تمرکز کنه، مطالعه شو بیشتر کنه، احساس مسئولیت کنه در برابر چیزی که به خورد ملت میده...مثال... برای دوستی که مخاطب پادکست نیست، یکی ازین پادکستای معروف رو توی حوزه تخصصیش پخش کردم، خب واضحه که من از تخصص اون سررشته چندانی نداشتم و علاقمند اون حوزه بودم و فکر میکردم این پادکست داره خوراک خوبی بهم میده... دوستم انقدر ازون قسمت ایراد فنی و تخصصی گرفت که من شرمنده شدم که عی بابا مارو باش فکر میکردیم داریم چی گوش میدیم! و کلا اون پادکست رو گذاشتم کنار... به همین راحتیخلاصه اینکه اگه مخاطب پادکست هستید به احترام خودتون هرچیزی رو خوراک گوش‌هاتون نکنید یه حداقل استانداردی برای خودتون داشته باشید... و اگر پادکستر هستین به شعور مخاطب احترام بذارید و هرچیزی رو به خورد مخاطب ندید...بنظرم این که عده ای فهمیدن میشه ازین  راه پول درآورد و منبع درآمد میتونه باشه، بزرگترین ضربه ایه که میتونه به پادکست فارسی بزنه، و داره میزنه... مخاطب هم به هزار راه به راحتی میشه گول زد و با هرخوراکی جذبش کرد و نوندونی درست کرد - مثل صفحه های دوزاری اینستاگرام که نابود کردن مفهوم این شبکه رو -... مواظب باشیم که چی میکنن تو گوشمون!</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 00:16:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کتاب خواندنمان نمی آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-ienxnxwec1gj</link>
                <description>یعنی اگر به میخ و سیخ مان بکشند و از دروازه ی شهر آویزانمان فرمایند و... اگر سر به سر تن به کشتن دهیم عمرا&quot; که کتاب بخوانیم.!!!ما اصلا یک جور مقاومت عجیبی در برابر کتاب خواندن داریم که تفلون در برابر چسبیدن غذا به ماهیتابه ندارد.چنان نسبت به کتاب خواندن نفوذ ناپذیریم که ایزولاسیون هیچ پشت بامی نسبت به باران و برف چنین عایق نیست.یعنی حاضریم وقتمان را با خاراندن پسِ سر و شمردن شوره های روی شانه مان تلف کنیم اما دو صفحه یا چهار خط کتاب نخوانیم.یکی از بارزترین خصوصیات ما که دیگر دارد به شناسنامه مان تبدیل می شود و اوراق هویتی و شاخصه ی ممیزه ی ماست همین کتاب نخواندن است.جالب این است که تمام دک و پُزمان به گذشته ی مکتوبمان است که بع له... اما به حال و گذشته و آینده ی مکتوب خود به اندازه ی یه تخم گشنیز (مودب برخورد کردم) هم اعتنا نداریم.عملا&quot; و علنا&quot; به کسانی که کتاب می خوانند می خندیم.آشکارا اگر کسی کتاب خوان باشد جزو قوم یاجوج و ماجوج می دانیمش. معتقدیم تا وقتی می شود رفت جُردن یا خیابان اندرزگو یا... (هر شهری، محلی) دور دور کرد ، خربودن محض است وقتت را حرام کنی و کتاب بخوانی.اگر کسی در خانه اش کتابخانه دارد انگار در توالت منزلش بند رخت کشیده و رویش پیژامه آویزان کرده باشد.در اثاث کشی یخچال سایدبای ساید و حمل و نقل آن برای مان از بدیهیات است اما چهارتا کارتن کتاب را بدبارترین، سنگین ترین و مزاحم ترین اثاثیه می دانیم (جالب این است که عزیزانی که شغل شریف شان همین جابجایی بار و اثاثیه و اسباب کشی است هم از یخچال فریزر و لباسشویی و گاز و کمد... کمتر گله دارند تا از کارتن های کتاب!)مملکتی که تیراژ کتاب در آن شده پانصد ششصد جلد، مردمانش نباید دکتر بروند؟ یعنی صفا می کنیم برای خودمان. خوشبختانه تنها مسئله ای که بین تمام صنوف از پزشک و داروساز دندانپزشک تا کارمند و راننده و حسابدار و مکانیک و باغبان و... مشترک است همین کتاب نخواندن است! یعنی اصلا می شود آن را میثاق جمعی ما دانست و یقین داشت همه تا همیشه بر آن وفادار خواهند ماند. شکر خدا تمام اقوام و طوایف مختلف ما نیز در یک اتحاد ملی-میهنی بر سر کتاب نخواندن به توافق و تفاهمی چنان سترگ دست یازیده اند که بی آن که جایی ثبت اش کنند از هر قانون مثبوت و مضبوطی گرانقدرتر می شمارندش و در پاسداشت آن به جد و به جان می کوشند!آن طرف دنیا تیراژ کتاب هایشان میلیونی است و یک دهه ای می شود *ای بوک* را هم فراگیر کرده اند اما ما توانسته ایم طی یک دهه ی اخیر تیراژ کتاب هایمان را به یک سوم کاهش دهیم و از شوق این امر همگی لامبادا برقصیم و احساس شعف کلیه ی منافذمان را پر کند...چقدر خوبیم ما...✍? ابراهیم رها - منبع </description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 23:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور کتاب بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/BookReading/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%87-pqbdbvxsenct</link>
                <description>نمونه‌ای از کتابخواریکتاب را برداشته، باز کرده و شروع به مطالعه کنید. {شیخ ما}اگر کتابخوان باشید یا کتابخوان نباشید با این سوال مواجه شدید که &quot;چطور وقت میکنی انقدر کتاب بخونی؟&quot; یا &quot;چطور حوصله‌ت میگیره کتاب بخونی؟&quot; یا ازت راهنمایی میخوان که &quot;چطوری کتاب بخونیم؟&quot;من حدود 10 ساله که جدی کتاب میخونم... قبلش علاقه‌ای بود و کم خواندنی هم بود... اما از یه جایی فهمیدم که نیاز دارم بیشتر بخونم... بیشتر بدونم... این احساس نیاز به خوندن و دونستن یه جایی یقه‌ی هرکسی رو میگیره... و انتخاب اینکه بهش واکنش نشون بدی باخودته... (اگه اهل سریال فرندز باشید ارجاعتون میدم به فصل 4 قسمت 3، مواجهه جویی با مرد فروشنده دایره‌المعارف)... برای من این اتفاق توی دبیرستان بود... و شروع کردم به خواندن... بیش از 500 کتاب توی ده سال!... برای خیلی‌ها ممکنه عدد عجیب و دست‌نیافتنی‌ای باشه... اما... باور بفرمایید آسونه!... به لطف گودریدز آمار همه‌ی کتاب‌های این مدت رو دارم... حدود 121000 صفحه توی این مدت خوندم!... عدد بزرگیه نه؟!... نه!... چون اگه به تعداد روزهای این سال‌ها تقسیمش کنید، میشه روزی 34 صفحه مطالعه... یعنی حدود 40 دقیقه مطالعه در روز!... یعنی هفته‌ای یک کتاب 240 صفحه‌ای!... اینجوری که خوردش میکنی دیگه عدد بزرگ و عجیبی نیست... مدت زمان مطالعه هم چندان زیاد نیست... روزی کمتر از یک ساعت، مثل شوخیه!... اما چرا عدد آخر برای خیلی‌ها عجیب و دست نیافتنیه؟... الان که خودم نگاه میکنم با خودم میگم تو اصلا هیچی نخوندی!!... روزی کمتر از یک ساعت؟ از خودم بیشتر انتظار داشتم... (البته که این عددا میانگینن)... اما رازش، دوامشه!... پیوستگی و همیشه خوندن... روزهایی بوده که یک صفحه هم نخوندم و روزی هم بوده که بیشتر از 300 صفحه خوندم... ولی همیشه سعی کردم بخونم... رها نکردم کتاب روخب چجوری میخونی که خسته نمیشی؟اول اینکه باید ذائقه خودتون رو بشناسید، و بر اساس اون کتاب انتخاب کنید... مثلا من داستان عاشقانه دوست ندارم و طرف این‌جور داستانا نمیرم... راه پیدا کردنش هم که الان آسونه....تو اینترنت ریخته، یه همت جستجو میخواد... اگه بدونید چی دوست دارید راحت میتونید توی اون زمینه کتاب پیدا کنید و راحت هم مطالعه کنید... مگر آنجا که! نتونید از یه موراد خاص بگذرید... مثلا یه جایی قانع میشید که غرور و تعصب رو بخونید (در مورد خودم میگم!) یا بلندیهای بادگیر رو بخونی... اینا استثناس، شما قاعده رو بچسب...دوم اینکه کتابی که اذیتت میکنه رو بذار کنار... با فرض انتخاب موضوعی درست طبق مورد اول، دلیل نمیشه که کتاب خوب باشه... فراوان کتاب مزخرف وجود داره... اگه مقداری از کتاب خوندی و دیدی کشش نداره و نمیتونی، خودتو خسته نکن، بذارش کنار!... یا واقعا کتاب بده، یا ترجمه‌ش بده، یا روی مود الانت نیست، یا وقت خوندنش نیست... از کنار گذاشتن کتابا نترس... بذارش کنار به موقعش خودش میاد سراغت!... کتابهایی دارم که 5 - 6 ساله توی کتابخونه‌م خاک میخورن و با اینکه دوست دارم بخونمشون نمیرم سراغشون، چون میدونم الان وقتش نیست... مثلا فاوست رو 6 ساله دارم و نخوندم، خانواده تیبو خیلی بیشتر از ایناس که توی کتابخونه داره خاک میخوره... ولی میدونم که بالاخره میخونمشون... وقتش میرسه... و اینکه به زور نشینید پای کتاب... هروقت حوصله‌ش بود برید سراغش... ناراحت نمیشه!سوم... چندتا کتاب رو با هم بخونید!... مگه میشه؟... بله میشه... من معمولا حداقل دوتا کتاب رو همزمان دارم... یکی با موضوع جدی‌تر و سخت‌تر و یکی ساده‌تر... مثلا یه کتاب فلسفی با یه کتاب داستان... یه رمان با یه شعر... دو تا رمان... یه داستان کوتاه با یه کتاب تاریخ... و ازینجور ترکیبا!... این راه خوبیه که کتاب خسته‌تون نکنه و ازش زده نشید!... از یکی خسته شدین برید سراغ اون یکی... کتاب رو ترک نکنید... یه کتا برای توی راه، یه کتاب برای قبل از خواب، یه کتاب برای اوقات فراغت... سعی کنید متناسب با حالتون کتاب برای خوندن داشته باشید... نمیگم 24 ساعته تو فکر کتاب باشید.... خودم همونطور که دیدید در روز حدود یک ساعت مطالعه دارم و با این روش خیلی هم خوب پیش میرم و به همه کاری هم میرسم... کتاب الکترونیک (صوتی و epub) رو با اینکه دوست ندارم ولی برای مواقع رفت و آمد و سفر خوبن، سعی کنید امتحان کنید... خلاصه جای کتاب رو لابلای کارهای روزمره‌تون باز کنید، سخت نیست... با همین خُرده‌خوانی بوده که من انقد خوندم و همه فکر میکنن که چه کار شاقی کردم!چهارم، ریویو!... درباره کتاب فکر کنید... بعد از خوندن کتاب درباره‌ش هرچند کوتاه و درحد چند کلمه بنویسید... یا یه نفرو گیر بیارید باهاش درباره کتابی که خوندین حرف بزنید... ابزار مناسب؟ گودریدز!... یا حاشیه‌ی کتاب، ته کتاب، یه دفترچه مخصوص، وبلاگ، شبکه اجتماعی... یه جایی گیر بیارید و حستون رو درباره کتاب بنویسید... اینکار هم انگیزه میده که با دقت بخونید، هم اینکه برای مراجعه‌های بعدی به کتاب با خوندن همون چندتا جمله یادتون میاد اون تو چه خبر بوده...پنجم... پناه بر گودریدز!... سعی کنید از این ابزار استفاده کنید، آمار خوبی بهتون میده، جای خوبیه برای نگه داشتن روند کتابخونی‌تون... میتونید نظرات دیگران رو درباره کتابی که میخونید بدونید... کتابهای مشابه رو پیدا کنید... تکه‌هایی از کتاب رو اونجا برای خودتون بنویسید... با کاربرای دیگه وارد تعامل و بحث درباره کتاب بشید... با زوایای دید مختلف نسبت به یک کتاب و موضع و آشنا میشید... خلاصه سرتون رو درد نیارم، هزار و یک خاصیت داره این سایت که حیفه ازش غافل بشید...ششم نداره... کتاب خوندن کار سختی نیست... کار بیهوده‌ای نیست... برای کتاب خوندن باید مسئله‌ش رو اول برای خودت حل کنی که بدونی خوندنش مفیده!... حاضر باشی یه حداقل وقتی براش بذاری (برای خودت در واقع)... از این سدها که گذشتی کار ساده‌ایه... روضه نمیخونم... ولی بیشتر کسانی که ازین سوالا میپرسن، حاضر یک ساعت توی اینستا بالا و پایین کنن و دو ساعت کلش بازی کنن ولی دو صفحه کتاب نخونن... ینی اون کارها رو از کتاب خوندن مفیدتر میدونن... خب به اینا چیزی نمیشه گفت... تکلیفشون با خودشون مشخصه، حاضر نیست وقتشو پای کتاب هدر(!!) بده... اما شما یک بار دل به کار بدین، همه‌چی درست میشه!بله کتاب خوندن به همون سادگیه که شیخ ما گفت... کتاب رو بردار و باز کن و بخون.......اینا که نوشتم شاید بیشتر به درد کسی میخوره که کتاب میخونه ولی نه همیشه، گاه به گاهی که حوصله کنه و وقت داشته باشه... سالی دو سه تا... ینی کتاب خوندن مسئله‌ش نیست ولی بدش نمیاد گاهی دمی به خمره بزنه... اما شاید با این کارا بشه دائم‌الخمرش کرد! برای کتاب نخون‌ها هم خواهم نوشت!پیشتر هم اینجا درباره‌ی کتاب نوشتم: کتابخواری یک و کتابخواری دو</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 20:53:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه‌ها دور سرم</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85-kmgl4swrgfvt</link>
                <description>بیدود شروع خوبی نداشت... توی نمایشگاه دو سال پیش (فکر کنم) رونمایی کردن و قرار بود یکی دوماهه طرحشون اجرا بشه... همونجا ثبت نام میکردن و 30هزار تومن هم اعتبار میدادن... و تا اینجا همه‌چی کشک بود!... طرحشون که حدود دوسال بعد اجرایی شد (حالا کار ندارم موانع دولتی داشت یا هرچی - میتونستن تا اطمینان کامل طرح رو رونمایی نکنن)... اون ثبت‌نام‌های اولیه که همه لغو شد (چی شد؟... 30هزار تومنا چی شد؟!)... نحوه‌ی اجرای طرح هم با اونی که توی نمایشگاه توضیح میدادن زاویه‌ی تندی داشت!القصه طرح با شعار پروانه‌ها رو به شهر برمیگردونیم اجرا و شد از قضا پروانه‌ها هم به شهر اومدن... از طرح استقبال خوبی شد... و انتقادات زیادی... من خودم هم به نحوه و سبک اجراش نقد داشتم مثل خیلیا... اولیش همین هزینه‌ی اولیه 190 هزار تومنی ثبت‌نام... خب تیم اجرایی منطق خودشون رو داشتن و درست بود... ولی من چرا باید بابت سرویسی که نمیتونم تستش کنم انقدر هزینه بدم؟... از دور که نگاه میکنی دوچرخه‌ها که دنده ندارن، مسیرهای تهران هم سربالایی کم ندارن، اندازه‌ی دوچرخه‌ها هم برای آدمای قدبلند و قدکوتاه ممکنه مشکل استفاده رو پیش بیاره... خب با این تفاصیل راه‌حل منطقی این بود که من مصرف‌کننده بتونم با یه هزینه کم لااقل یه بار بتونم این دوچرخه رو تست کنم و بعد بابت پرداخت اون 190 هزار تومن تصمیم بگیرم... مورد دوم هزینه‌ی استفاده... نیم ساعت 1500 تومن اونم با گرد کردن رو به بالا!... 1500 که زیاده!... بعد چرا زمانهای کوتاهتری نه؟ یک ربع، بیست دقیقه... شاید مسیر من 10 دقیقه باشه چرا باید هزینه نیم ساعت رو بدم؟... این مشکلیه که بنظرم تیم اجرا میتونن و باید فکری واسش بکنن... نکته بعدی عملکرد تیم رسانه‌ای بیدوده... تقریبا هیچ انتقادی رو جواب نمیدن، چه توی توییتر و چه توی اینستاگرام... جواب نمیدن ینی اصلا هیچ واکنشی!... آقا حداقل لایک کن که بفهمیم دیدین!... این بی‌توجهی به مخاطب خیلی نکته‌ی منفی‌ایه... چرا طرحی با این ابعاد نباید توجهی به مخاطبش داشته باشه و بعد انتظار همراهی و تبلیغ هم از مصرف‌کننده‌هاش داشته باشه؟... و تمام این‌ها چیزهاییه که با مدیریت درست به‌راحتی قابل حله... چرا همت نمیکنی جناب بیدود؟با تمام این تفاصیل، دیروز خودم رو مجاب کردم که از بیدود استفاده کنم... استفاده از یه سرویس ناشناس! و حالا تجربه‌ی شخصی خودم:برای فرار از شلوغی مترو و اتوبوس و غرغرهای راننده تاکسیا و واسه اینکه دوس داشتم کمی هوا به سرم بخوره و خیلی وقت بود دوچرخه سواری نکرده بودم و مسیری که باید میرفتم که حداقل باید دوتا ماشین عوض میکردم تا بهش برسم... همه‌ی اینا دست به دست هم داد تا وقتی رسیدم ایستگاه بیدود، بشینم یه گوشه و اپ رو نصب کنم و هزینه‌ی کوفتی رو بدم (بیخیال... 190 تومن دادم حداقل یه سفر رایگان بهم بده!... نچ نمیدم!!) و قفل دوچرخه رو بزنم و برم قاطی پروانه‌ها! (همین سرعت دسترسی یه ویژگی خیلی خوبش بود - از نصب اپ تا استفاده ده دقیقه هم زمان نبرد)خب زینش  راحت اومد بالا و برای قد (188سانتی) من مناسب شد (اما فرمون ثابته و این باعث خم شدن بیش از حد میشه)، دوچرخه کمی سنگینه... فرمون و رکاب نرمن و دوچرخه راحت کنترل میشه و راحت میشه پا زد (تو مسیر صاف!)... اما یه اشکال بزرگ: توی تهران که آسفالت درست درمون نداریم، لاستیکای بیدود هم طوری طراحی شدن که کوچکترین ضربه رو با باسن مبارکتان منتقل میکنن (حتی رد شدن از روی شیارهای آسفالت رو هم با جان و دل درک میکنید) و نداشتن فنر (حداقل زیر زین) روی دوچرخه به‌شدّت حس میشه... زین هم چندان راحت نیست (حداقل برای من نبود)... چندتا دوچرخه‌ای که اونجا بود ترمزهای یکسانی داشتن (توی تست بدون سرعت خب معلومه چیز چندانی مشخص نمیشه!) و اونی که من برداشتم ترمز قابل اطمینانی نداشت (حین حرکت فهمیدم، این مورد نمیدونم همه‌ی دوچرخه‌ها همینجورن یا شانس من بوده)، یعنی باید با احتیاط رفت و ترمز توانایی متوقف کردن سریع شما رو نداره، مخصوصا توی سرپایینی باید خیلی احتیاط کنید، که اگر یه چیزی جلوتون سبز شد بتونید کنترل کنید...مورد بعدی مربوط میشه به مردم فخیم ایران با دوهزاروپونصد سال فرهنگ! و ادعاهای بیشمار در زمینه رانندگی!... مشکل اساسی استفاده از دوچرخه اینجاست... مردم (راننده‌ها) فرهنگ برخورد با دوچرخه رو ندارن... یعنی دوچرخه رو یه وسیله‌ی نقلیه محسوب نمیکنن و ترجیح میدن به جای اینکه پشت سر شما حرکت کنند از روتون رد بشن... بارها توی این تجربه‌ی یک ساعته من پیش اومد که با بوق میخواستن من برم کنار (اونم توی مسیر شلوغی که بود و نبود یه دوچرخه خیلی فرقی به حالشون نداشت)... بعد رد شدن از عرض خیابون هم مصیبته!... قانون دوچرخه سواری اینه که اگه میخوای به طرفی بپیچی به همون سمت دستت رو دراز کنی (مثل راهنما زدن) و به ماشین‌ها اطلاع بدی... اما نه!... اینا این علامتارو نمیفهمن... اینجوریه که بذار من رد شم، بعد تو هرغلطی خواستی بکن... راننده (گاو!) فکر کن هم ماشین، موتور! چرا باید همچین رفتاری بکنید؟... این مشکلای فرهنگیمون ریشه‌شون عمیق‌تر از اینه که بخوایم با غر زدن خودمون رو خالی کنیم... عجالتا هنگام دوچرخه سواری در تهران با نهایت احتیاط رکاب بزنید...شما نهایت بتونید یه سر از مسیرتون رو با بیدود طی کنید (مگر اینکه مسیرتون غربی شرقی باشه بدون سربالایی تند!)... البته توی تهران امکان نداره جایی برید و به سربالایی و سرپایینی برنخورید... توی سربالایی رکاب زدن واقعا سخت میشه... خیلی سخت... دلیل اولش وزن زیاد دوچرخه‌س و دومی نداشتن دنده... و این توصیه‌ایه که جدیش بگیرید... اگه ورزشکار نباشید فکر نمیکنم از چهاراه ولیعصر تا میدون ولیعصر رو بتونید رکاب بزنید!... خلاصه اگه توان کافی ندارید بیخیالش بشید و اگه سربالایی مسیرتون زیاده پیاده برید راحتترید... ایرادی که اپ بیدود داشت... ممکنه 29 دقیقه از سرویس استفاده کنید و دوچرخه رو قفل کنید و  دکمه پایان سفر رو توی اپ بزنید... این پروسه ممکنه طول بکشه... و تادا! شما 31 دقیقه استفاده کردید و باید پول یک ساعت رو بدید!... چرا؟... بعد از زدن دکمه پایان سفر ثانیه شمار همچنان به کار خودش ادامه میده و بستگی به وضع اینترنت و جواب دادن سرور ممکنه یکی دو دقیقه طول بکشه و برای شما هزینه‌زا باشه (اینم از مشکل گرد کردن رو به بالا)... بنظرم این باگ نرم‎افزاریه که تیم اجرا باید رفعش کنندمشکل بعدی اپ اینه که هربار که اجرا میشه راهنماش عمل میکنه... هردفعه که اپ رو باز میکنید تمام مراحل رو بهتون نشون میده و این آزار دهنده‌س...با این همه تجربه خوبی بود... اهمیت استفاده از دوچرخه برکسی پوشیده نیست... ما هم لایق خدمات بهتری هستیم... امیدوارم بیدود حداقل یکبار به این انتقادات جواب بده و فکری برای حلشون بکنه... توی گرمای تهران و شرایط خیابونا شاید بیدود انتخاب اولم نباشه ولی حتما باز هم ازش استفاده خواهم کرد</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 12:37:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه‌ی عمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88-tiijilj7u1kp</link>
                <description>تصور من از بهشت جایی است مثل یک کتابخانه / خورخه لوئیس بورخسشوخی میکنی جناب بورخس؟... اونجایی که شما زیستی شاید کتابخونه‌ش شبیه بهشت باشه، ولی اینجایی که ماییم کتابخونه‌ش شبیه جهنمه بیشتر... خب در بهترین حالت شبیه برزخ!...علاقه‌ی منم به کتابخوندن احتمالا مثل خیلیا توی کودکی و بواسطه کتابخوندن پدرم و کتابخونه‌ی اون شکل گرفت... دبستان که شروع شد و خوندن رو یاد گرفتم این علاقه بیشتر شد... کنار دبستان ما تنها کتابخونه‌ی عمومی شهر بود، منم به خیال حضرت بورخس فکر میکردم اینجا بهشتیه که باید واردش بشم‌ها... به محض اینکه فهمیدم وارد شدن به بهشت انقدرم سخت نیست فقط باید عضوش بشی، رفتم توی کتابخونه که عضو بهشت بشم... با تحیر وارد شدم و مسئول و پیدا کردم و گفتم میخوام عضو بشم... نگاهی به قد کوته ما انداخت و گفت نمیشه، شما سنت نمیرسه و باید حداقل کلاس چندم (یادم نیست!) باشی که بتونی عضو بشی... منم دست از پا درازتر، مثل آدمی که به زمین تبعید شده باشه از در بهشت برگشتم... دفعه دوم که برای عضویت اقدام کردم (به اون کلاس چندمه رسیده بودم دیگه) موفق شدم با فرم پرکردن و صبر کردن برای اومدن کارت عضو بهشت بشم... آمّا... کارت رو که دادن دستم گفتن عزیزم شما فقط میتونی از رو دیوار توی بهشت رو نگاه کنی، اون قفسه دم در فقط واسه بچه‌هاس شما همونجا سیر کن تا عقل‌رس بشی... منم هرازچندی میرفتم روی دیوار و یه نگاهی به قفسه‌های بزرگ و پر از کتاب مینداختم و یه کتاب از همون دم در برمیداشتم و میرفتم زمین... روزگاران گشت و گشت و ما عقل‌رس شدیم و تونستیم پا با خلدبرین بذاریم... خوب بود.. میرفتم با ذوق بین این قفسه‌ها چرخ میزدم، یه کتابی برمیداشتم و دست‌افشان میاوردم خونه مینشستم پاش... کتاب انتخاب کردن که بلد نبودم، از روی اسمش، عکس جلدش یه چیزی که چشممو میگرفت برمیداشتم... اما تا اینجای بازی هنوزم قفل همه‌ی بهشت باز نشده بود... نمیذاشتن بشینی همونجا کتاب بخونی!... یاللعجب... اینجا مگه کتابخونه نیست؟ مگه جای کتاب خوندن نیست؟... نه بچه جان اینجا که واسه مطالعه‌ی کتابای مرجعه... اونجا هم واسه درس خوندنه!... ناسلامتی ما نیز آدمی بودیم، اون بابامون بود که به دوگندم بفروخت، ما کلی جون کندیم تا برسیم اینجا، حتی نمیذارید یه موز برداریم؟!... خلاصه گاه‌گاهی به بهونه‌ای میرفتم یه کتاب مرجع برمیداشتم مینشستم اونجا و ساعتی، نیم‌ساعتی خوش بودم... ولی آقا، من دوس دارم ازون کتابا بخونم... نخیر نمیشد...بازهم روزگار گردید و ما قد کشیدیم و بزرگ بنظر میومدیم.... پامون به سالن مطالعه باز شد... هوی بچه کجا؟ اول امضا کن داری میری اون تو! چرا خب؟!... هفت‌خان کتابخانه!... یه کار بیهوده... از تمام کسانی که از سالن مطالعه استفاده میکردن امضا میگرفتن، باید ساعت ورود و خروج رو برای استفادهه از سالن ثبت میکردیم... خب میرفتیم توی سالن بالاخره... اما اینجا همه یه مشت بچه پشت کنکوری بودن که از صبح که کتابخونه باز میشد تا ساعتی که میبست میومدن مینشستن و درس میخوندن و درس میخوندن... اصلا اوضاعی بود، تقریبا هیچوقت جا برای نشستن افراد متفرقه نبود، بچه پشت کنکوریا صبح، از قبل از باز شدن در سالن جلوی در بودن و تا درباز میشد همه‌ی صندلی‌هارو اشغال میکردن... البته کار سخت‌تر از این بود که شما بخوای بری درس بخونی و بری توی سالن بشینی... اینجا هم باندبازی بود، تقریبا همه جای ثابت داشتن، هیشکی جای کس دیگه‌ای نمینشست... اگر هم مینشست داستان بود... آقا این جا جای منه پاشو!... اوا ببخشید ندیدم سندش بنام شماست!... اصلا جوری بود که وسایلشون رو نمیبردن خونه، همینجور رو میز ول میکردن میرفتن و فرداش میومدن مینشستن سرجاشون... خب اونا که هرروز میرفتن سالن که میشناختن همو و مشکلی واسه هم نداشتن، بدبخت اون ذلیل مرده‌ای بود که میخواست یه روز که تو خونه نمیتونست بره کتابخونه درس بخونه... چی؟ کسی بشینه کتاب غیردرسی بخونه؟!... معاذالله... کتابخونه مگه جای اینکاراس؟... کدوم علاف بیکاری میزه کتابخونه کتاب غیردرسی بخونه؟!.... سهوا هم اگه کسی پیدا میشد که واسه این کار یکی از صندلیارو اشغال کنه (خودم دو-سه بار) با اعتراض مشتاقان درس روبرو میشد که داداش اگه کار نداری (کوری بیشعور دارم کتاب میخونم!) زودتر پاشو من بیشینم ایجا درس بخونم... تقریبا کتاب خوندن (غیر درسی دیگه!) توی کتابخونه مثل اینه که تو سریالای ایرانی یه خانم بره دستشویی (چرا نمیرن؟!)... چرخید تا اینکه خودم پشت کنکوری شدم و با چندتا از رفقا شدیم ازون ازصبح‌تاشب‌توکتابخونه‌درس‌بخونا!... اونجا بود که با این پروسه‌هایی که بالاتر گفتم آشنا شدم... در واقع وقتی خودم شدم یکی ازونا دوزاریم افتاد که چه مافیا بازاریه این سالن مطالعه... اما من که پام بالاخره به این سالن بهشتی (واقعا؟!) باز شده بود، دنباله‌ی کار خویش گرفتم و لابلای کتابای درسیم همیشه مجله و داستان میخوندم... هنوزم خاطره‌ی رفقا ازون دوران اینه که فلانی موقع کنکور و درس خوندن هم کتاب داستان میذاشت لای کتاب درسیاش میخوند...رفتیم دانشگاه و کتابخونه‌ی اونجارو هم بدین سان پست یافتم... و بعد از اون دوره هم، هم عطا و هم لقای کتابخونه رو بخشیدیم و شدیم کتاب خر!...با این همه اوضاع کتابهای کتابخونه‌ها هم خوب نیست... کتابهای دست‌چین شده بر اساس سلیقه‌ی سازمانی و مدیر کتابخونه... کتابهای کهنه و قدیمی و زوار در رفته... کتابهای کثیف که هرکس که دستش رسیده یه نامه‌ای، گل کاری‌ای، حدیثی گوشه و کنار صفحه‌هاش نوشته (بله بین کتابخون‌ها هم بیشعور پیدا میشه!)... تقریبا کتاب جدید بدردخور به‌سختی توی کتابخونه‌ها پیدا میشه... کارکنانش خیلی کم کتابهارو میشناسن و نمیشه ازشون راهنمایی خواست... محیطی برای مطالعه آزاد ندارن (محیط مطالعه دارن اما در تسخیر باندای درسخونه!)... اینا که گفتم تجربیات خودم بود از کتابخونه شهرمون... تا سالها فقط همین یک کتابخونه بود، و انصافا محیط بدی نداشت، نسبتا بزرگ بود و تا حدودی نیازهارو جواب میداد... ولی همه‌ی این مشکلات از همون کودکی من تا همین دوماه پیش که رفتم همینجور ادامه داشته... توی چند سال اخیر یکی دوتا کتابخونه دیگه هم توی منطقه شروع به فعالیت کردن، ولی وضعشون تقریبا همونه... کلا اینکه گویا کتابخونه توی ایران فقط برای اینه که شما بری کتاب ازش قرض کنی و بیای بشینی توی خونه‌ت بخونیش و تعریف دیگه‌ای نمیشه ازش کرد...بله حضرت بورخس، کتابخونه‌های ما یه همچین چیزایی هستن... محیطای خشک و اداری با ساختمونای رنگ و رو رفته که نه شکوه و عظمت معماری کتابخونه های غربی رو دارن و نه اون غنی بودنشون از نظر فرهنگی رو...  اینجا &quot;El Ateneo&quot; نداریم بورخس جان، اینجا فوقش کتابخونه علامه فلانی داریم با نمای آجر سه‌سانتی و قفسه@های چوبی پوسیده و سقف نم داده... شما هم اگه اینجا بودی نه به اون پایه که الان میشناسیمت میرسیدی و نه این جمله قصار رو برای ما به یادگار میذاشتی... شاید با اغماض میگفتی که &quot;تصور من از برزخ جاییه شبیه کتابخونه&quot;... ...پیشتر هم درباره‌ی کتاب نوشتم - کتابخواری یک</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 22:10:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب؟ که چی!</title>
                <link>https://virgool.io/BookReading/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-vnghtdo9u43l</link>
                <description>طبق پروفایل گودریدزم، من توی ده سال گذشته بیشتر از 500 تا کتاب خوندم... حدودا هفته‌ای یک کتاب... بخش اعظم این کتابها ادبیات داستانی بوده (شاید 80 درصد)... بخشی از درآمدم برای کتاب خریدنه... و کتابخونه‌م پر از کتاب‌هایی که خریدم و هنوز نخوندم... دوستام به اسم کتاب‌خوار می‌شناسندم... خیلی شده که آدمای مختلف ازم میپرسن که این همه کتاب میخونی به چه دردی میخوره؟... چی یاد میگیری؟... اصن چیزی ازشون میفهمی؟... این‌همه کتاب می‌خری که چی؟... از کتابخونه بگیر و بخون!... اصلا کتاب تو زندگیت تاثیر داشته؟!کتاب میخونم که چی؟ازون سوالای احمقانه‌ی حرص‌درآره... خب شما بازی میکنی که چی؟ اینستاگرام میری که چی؟ شما غذا میخوری که چی؟ ورزش میکنی که چی؟ اصلا زندگی میکنی که چی؟... کتاب میخونم که سرگرم بشم، کتاب بهترین سرگرمیه واسم... کتاب میخرم که یاد بگیرم، کتاب بهترین معلمه... کتاب میخونم که تجربه کنم، هرکتاب یه تجربه‌س... کتاب میخونم که زندگی کنم، با هرکتاب زندگی شخصیتاشو زندگی میکنم... کتاب میخونم بخاطر جادوی کلمات، گاهی مسخ کلمات میشم، گاهی نمیفهمم چی میخونم فقط این کلماتی که قطار شدن پشت هم منو میکشونن با خودشون... کتاب میخونم بخاطر لذت ادبیات، جادوی ادبیات، به طرز عجیبی بعضی کتابها لذت بخش میشن و چنان منو توی خودشون غرق میکنن که گذشت زمان از یادم میره، از دنیا جدا میشم، میرم تو دل کتاب بین سطور، رها میشم از خودم... این جادوی ادبیاته... رهایی ارمغان ادبیاته... کتاب میخونم که حساس بشم، از طریق کتابه که میتونید یاد بگیرید که مسایل مختلف رو از زوایای مختلف ببینید، بین خطوط رو ببینید، بفهمین که مسائل مهمتری پشت ظاهر هرچیزیه، شاخکهاتون به مسائل مختلف حساس بشه... کتاب میخونم که بتونم دقت کنم، یبا خوندنه که یاد میگیرید به جزئیات دقت کنید، نخ باریک اتصال مسائل و اتفاقات رو پیدا کنید و دنبالش کنید... کتاب میخونم برای تغییر خودم، هرابال توی تنهایی پرهیاهو میگه که: همه‌ی ما کتابارو به امید یه تغییر توی زندگی‌مون میخونیم... کتاب میخونم که بفهمم، فکر کنم، خودم رو به چالش بکشم، محدودیتهای فکرم رو از بین ببرم و خودم از زنجیرهایی که جامعه و فرهنگ به دست و پام زده آزاد کنم، کتاب میخونم که رشد کنم... شاید تمام اینها به نظر شعار بیاد، ولی گاهی واقعیت‌ها شعارگونه میشن... اگر اهل کتاب باشید حتما این شعارها رو تجربه کردید، نیازی به اثباتشون نیست -  هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / وان که این کار ندانست در انکار بماند  - دنیای داستان دنیاییه که آدم خودش رو توش پیدا میکنه، اگر کتابی خوندید و با یکی از شخصیتاش همذات‌پنداری کردید، بدونید که اون آدم خود شمایید، اون شخصیت برای شما خلق شده، اون زندگی برای شماست... به قول رومن رولان در خلال کتابها ما خودمون رو میخونیم... و این حقیقته که کتاب شمارو آدم بهتری میکنهچیزی از کتابایی که میخونم میفهمم؟گاهی نه! جواب عجیبیه؟... خب گاهی پیش می‌آد... کتاب رو میخونی ولی موضوعش رو درک نمیکنی... کتاب رو میخونی ولی از بس فکرت مشغول بوده که نفهمیدی چی شد... کتاب رو میخونی ولی موضوع واست قابل لمس نیست... نفهمیدن چیز عجیبی نیست!... ولی پشت این نفهمیدنه هم فهم وجود داره!... کتاب توی ناخودآگاهتون میشینه و جایی که اصلا فکرشو نمیکنید یهو براتون ملموس میشه، حس میکنید عه الان فهمیدم چی شد... چه جالب این مسئله با اون موضوع ربط داره... یا من درباره این موضوع یه جایی خوندم... آهان فلان پس قضیه اینجوری بوده... کتاب رو هرجور که بخونید توی مغز شما رخنه میکنه... خب مسلما بحثم اینجا سر این نیست که اگه نمیفهمی چرا میخونی، اصلا کتابی که نمیفهمی رو چرا ادامه میدی و این مسائل... بحثم اینه که ممکنه چیزی رو بخونی و نفهمی و فک کنی وقت تلف کردنه، ممکنه بخونی و فکر کنی خنگی!... ممکنه بخونی و به امید فهمیدن تا ته کتاب رو بری... امر مسلم اینه که هر کتابی تاثیرشو روی شما میذاره... پس کتاب بخونید!کتاب میخری؟ پولتو میریزی دور!بازم ازون حرفای احمقانه!... کتاب خریدن یه جور احترام به خودتون و فرهنگتونه... چطور لباس خریدن و اکسسوری و لوازم آرایش خریدن و تنقلات خریدن، واستون این حس پول دور ریختن رو نداره ولی کتاب خریدن داره؟... درحالی که کتاب تا عمر دارید واستون میمونه ولی هیچکدوم از چیزای دیگه نه... هرچیزی تاریخ مصرف داره بجز کتابِ خوب... صرف کتاب خریدن هم شمارو موجود بهتری میکنه... همین که توی کتابفروشی بری و چارتا کتاب رو برداری و ورق بزنی و از هرکدوم یه جمله بخونی هم خوبه... همین که با کسانی که اهل کتابن برخورد کنی خوبه... کتابفروشی ها از جادویی ترین محل ها هستن... من آرامشی که توی کتابفروشی حس میکنم هیچ جای دیگه ای حس نمیکنم... مثل یه محل امن... توی کتابفروشی انگار وسط یه سری از دوستامم... جوی توی کتابفروشی هست که احساس خوشحالی میکنم... رهایی... من ترجیحم به خریدن و خوندن کتابه... معتقدم هرکتابی یه زمانی برای خوندن داره... کتابها خودشون بهترین زمان خوندن رو بهتون میگن... و اگر کتابی رو به وقتش بخونید بیشترین تاثیر رو روی شما داره... گاهی شده که کتابی رو شروع کردم و وصف حال اون روزام بوده... شده که مسئله ای رو واسم حل کرده باشه... کتاب رو باید خرید و نگه داشت و به وقتش خوند... خریدن کتاب و توی خونه کتابخونه داشتن باعث آرامش منه... خونه ای که کتابخونه توش نیست انگار اون خونه روح نداره... هزاری هم وسیله توش بذارید باز یه چیزیش کمه... اگه میخواید هرجوری که دوست دارید کتاب بخونید باید کتاب رو بخرید... با کتابی که از دوستتون قرض میگیرید نمیتونید هرجور میخواید رفتار کنید، چون باید پسش بدید... با کتابی که از کتابخونه میگیرید هم به همین صورت... گاهی دوس داری توی کتاب چیزی بنویسی، خطی بکشی، نکته ای برای خودت بنویسی، اصلا کتاب رو تا کنی، یه صفحه ی هیجان انگیزشون بکنی و همیشه با خودت داشته باشی (خواهش میکنم با کتابها درست رفتار کنید!) یا اینکه خوندن کتاب رو طول بدی، کتاب رو مزه مزه کنی... وقتی کتاب خودت نباشه نمیتونی این کارا رو بکنی... کتاب باید مال خود آدم باشه تا آدم بخشی از روحشو لای ورقاشو جا بذاره!... ما همیشه بخشی از خودمون رو به کتابهای خوب میدیم و بخشی از اونها رو میگیریم... شاید برای همینه که افراد کتابخون دوست ندارن که کتابهاشون رو به کسی قرض بدن... یا کسایی که کتاب رو قرض میگیرن دیگه دوس ندارن کتاب رو پس بدن (کی به اینا کتابشو قرض داده؟!)... کتاب مثل یک صندوقچه ی اسرارآمیز شخصیه که باید مال خودت باشه...کتابخونه های عمومی!بورخس میگه تصور من از بهشت جایی مثل کتابخونه س!... اینا واسه خارجیاس... کتابخونه های ما بیشتر به جهنم شبیهه... کتابخونه های ما در بهترین حالت به جایی تبدیل شدن که یه عده پشت کنکوری صبح تا شب میرن اونجا تا درس بخونن... خوندن کتاب غیردرسی اونجا مثل مضحکه!... یه جوریه که انگار این احمق بیکارو اومده نشسته اینجا کتاب میخونه!!... از این گذشته کتابخونه های ما اساسا کتاب درست و حسابی ندارن... کتابهای روز رو که ندارن!... کتابهای چپ و راستم که ندارن... فلان کتاب درسته چاپ شده ولی جاش تو کتابخونه نیست... کتابهایی هم که دارن گزینش شده و قدیمی و پاره و کثیف... جوریه که من خیلی رغبت نمیکنم کتابی ازشون بگیرم، مگر در موارد مرجع... خوبه ها، ولی بعضی وقتا!کتابخونه چیز خطرناکیه، آدم باید ازش دوری کنه وگرنه توش زندانی میشه/ ارنست کاسیررتاثیر کتاب!به قول آن سخن قصار کتاب خوب تاثیراتی هم دارد!... همین که که کتاب بخونید یه سری تاثیرات شعاری داره، تقویت حافظه و تمرکز و این چیزا!... ولی کتاب خوندن تاثیر عمیق‌تری هم روی شما میذاره... و اثرش رو در بلندمدت میتونید ببینید... اینکه دقیق‌تر میشید، حساس‌تر میشید، درکتون نسبت به مسائل عوض میشه، رفتارتون در موقعیتای مختلف عوض میشه... شاید این تاثیرات برای خودتون ملموس نباشه، ولی کتاب یه جایی اون ته توهای ناخودآگاهتون رو تغییر میده و شمارو عوض میکنه... ناخواسته حتی ممکنه آدم بهتری بشید! (بله بعضیا دوس دارن بد باشن!!)... مطمئن کسی با خوندن یه کتاب عوض نمیشه، هیچ تغییری هم نمیکنه... با خوندن سالی یه کتاب هم هیچی عوض نمیشه... کتاب خوندن باید تبدیل به عادت بشه تا تاثیرگذار بشه... و این تاثیر رو هم نباید توقع داشته باشید توی کوتاه مدت بصورت بولد شده ببینید... کتاب شمارو ذره ذره عوض میکنه، ذره ذره تغییرتون میده...حتا شاید هیچوقت نفهمید که کارهاتون تاثیر کتابهاییه که میخونید ولی بعد از مدتی کتابخواری مطمئن باشید که عوض شدید... حتی اگر فکر کنید که همون گِل هستید که بودید!...خلاصه کنم (بعد از چهل خط!)... اجازه بدید با این استدلال آبکی ختم کنم که: شما اگه توی وقت بیکاریتون بجای هرکار بیهوده‌ی دیگه‌ای، عمل بیهوده‌ی کتاب خوندن (!) رو انجام بدید... با فرض محال اینکه چیزی به شما اضافه نکنه، چیزی هم از شما کم نمیکنه ...توی چندپست از تجربیاتم در رابطه با کتاب مینویسم</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 16:28:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانم آرزوست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-qpgxtmlhhqcv</link>
                <description>یک نوشته‌ی  غلط!ادیسون برق رو اختراع نمیکرد چی میشد؟ خب یکی دیگه اختراع میکرد!... یه جک ساده که احتمالا وقتی بچه بودیم شنیدیم... یه لایه پایینتر بریم توی مفهومش... هرکسی میتونست برق رو اختراع کنه؟... هرکسی که نه، ولی بله اگر ادیسون اختراعش نمیکرد بالاخره کس دیگری به این اختراع میرسید... یه پرده پایینتر، جایگاه آدم‌ها در تاریخ ثابته؟... فکر نمیکنم، مثلا اگه هیتلری وجود نداشت (بعنوان یک شخص خاص) جنگ جهانی دومی رخ نمیداد؟... به‌نظر من رخ میداد، شاید با وسعت کمتر یا بیشتر... حالا برسیم به اینجا که تاریخ امری محتوم است؟... خیلی‌ها اعتقاد دارند بله،و خیلی‌ها هم به‌عکس، و هنوز هم دعواست سر این موضوعیه،  دعوای فلسفیه که کاری باهاش ندارم... بریم سر وقت آدم... این که کسی خودش رو کسی بدونه، احساس مهم بودن بکنه، فکر کنه که جایگاهش غیرقابل جایگزینیه آیا درسته؟... من که میگم نه... هیچ‌کس مهم نیست!... شاید فقط برای یه عده‌ی خاص و توی یه دوره‌ی خاص اهمیت داشته باشه، اما در بلندمدت نه، هیچ‌کس!... یه‌جایی نوشته بود که الان مثلا مقامی بالاتر از رئیس جمهور امریکا که نداریم، اگه الان بیفته بمیره یک هفته هم طول نمیکشه که یه نفرو میذارن جاش!... پس چرا آدما انقدر من من می‌کنن؟ چرا فکر میکنن که مهمن؟ یگانه‌ن؟ مادر گیتی یکی زاد و آن هم من؟... شما تو کارت خوبی؟ بهترینی؟ اوکی، ولی اینکه خودت از خودت برای خوت بت بسازی و این بت رو بکوبی تو سر دیگران، چه معنی‌ای داره؟... آدمی که حین صحبت معمولی من من میکنه برای من سقوط میکنه از جایگاهش، کوچیک میشه... (حالا ای کاش هنری داشتی و کسی بودی که اینجور من خودت رو علم کنی، ولی آخه هیچی نیستی! برای هیچی فکر میکنی کسی هستی، ویژگی‌ای که هزاران و میلیونها نفر دارند و حتی بهتر از تو قابل ستایش نیست و منت رو گه خاصی نمیکنه!)... به فرض خاص بودن و بر قله‌های رفیع بودن، بازهم دلیل بر اون حجم تکبر و خودخدابینی (خود عن خاص‌پنداری بقول عامه) نیست... جایگاهت رفیعه، این نباید حرف تو باشه، این جایگاه رو دیگران باید واست تعیین کنند و بهت بدن... تازه اینم ارزش والایی نداره... اساسا آدمیزاد چیز خاصی نیست که فکر میکنه هست... هیچ‌کس چندان ارزش خاصی نداره، هیچ‌کس به اندازه‌ای که فکر می‌کنه مهم نیستیک ...از کجا به کجا رسیدم!</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 14:54:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پناه آدمیزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-dwqt5vfe49v7</link>
                <description>جایی که زندگی میکنم سگ ولگرد زیاد هست... سگای کثیفی که تو گله‌های ۵ تا ۱۰ تایی مثل گنگای خلافکار واسه خودشون ول میچرخن و سروصدا میکنن و وقتی به هم میرسن باید باهم درگیر بشن... صدای زوزه‌ها و پارس‌کردنا و ضجه زدناشون گاه‌گاهی به‌گوشمون میرسه... اینجا مثل سگ صدا دادن رو به‌وضوح میشنوی... البته سگای کم‌بخاری هستن (!)... یعنی اساسا با آدما کاری ندارن... حتی ازشون میترسن... چندین بار دیدم که وقتی کسی رو میبینن راهشونو عوض میکنن، سرشونو میندازن پایین، کنار میکشن تا آدمیزاد رد بشه... ینی هرچی هم که سگ باشن و گله بازم از آدمیزاد حساب میبرن... هرگله‌ای واسه خودش یه منطقه داره... شهرو بخش‌بندی کردن بین خودشون... هیشکی حق ندارن وارد محدوده‌ی اون یکی بشه... اکثرا جنگاشونم سر همین تحاوز به حریمه! حالا دلیلشو نمیدونم ولی میتونه دنبال غذا بودن باشه یا مثل بروسلی برای شاخ و شونه کشیدن که بری توی منطقه دشمن... اما بعضیاشون رفتارهای جالب و زیرکانه‌ای دارن... سگی که میخواد وارد یه منطقه ممنوع بشه یا از یه جای ممنوعی رد بشه (البته تکی!) روش جالبی رو بکار میبره... خیلی ساده راه  میوفته دنبال رهگذرایی که در حال عبور از اون مسیر خاصن... با فاصله نزدیک و با احتیاط نزدیک آدمیزاد حرکت میکنه... انگار که اهلیش باشه... با اعتراض اون آدم هم معمولا عقب نمیشینه... دنبال آدمه میره و وقتی از منطقه خطر رد شد راهشو میکشه و میره... اگه تو اون مطیر سگی از همون منطقه ببیندش هم فقط میتونه از دور اعتراض خودشو پارس کنه و نزدیک آدم شدن تو مرامشون نیست... سگ مارموزم اینجور وقتا سرشو میندازه پایین و مثل کسی که فحش میخوره و صداش درنمیاد به راهش تو سایه‌ی اون آدم ادامه میده... اینجوری میشه به حریم و منطقه ممنوعه رفت و از خطر امان داشت</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 00:07:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودخواری</title>
                <link>https://virgool.io/@ferdinand/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uy1e6igchxff</link>
                <description> از کودکی با خفت و خواری بارآمده‌ایم... از استثنائات نمی‌گویم... ما همیشه کوچک شدیم... در خانه از دست بزرگترها... در جامعه توسط اراذل... در اجتماع توسط دوستان‌مان...بزرگترهامان شامل تمام فامیل است... اراذل شامل همه‌ی اجتماع... و دوستان‌مان جایی در بین این دو گروهند... ما با خواری بار آمده‌ایم... ما خواری را برای همدیگر آفریدیم...</description>
                <category>فردینان</category>
                <author>فردینان</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 23:40:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>