<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bibliophile</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ferfereh</link>
        <description>بزرگ میشی یادت میره!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:10:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/475968/avatar/1jcLoc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bibliophile</title>
            <link>https://virgool.io/@ferfereh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا حالا شده دلتون برای خودتون بسوزه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%87-arkmmvzdryws</link>
                <description>این روزها...چندروزه که کابوس میبینم، فرقی نداره چه موقعی از روز خواب باشم؛ با تنگی نفس و تپش قلب بیدار میشم و تا میام بفهمم کجام و درک کنم که در امانم و هیچ اتفاقی نیوفتاده چند دقیقه ای طول می‌کشه و این چند دقیقه حتی از کابوسه بدتره :(الان که دارم مینویسم معده‌ام می‌سوزه؛ یه قرص معده خورده‌ام و منتظرم اثر کنه که البته فکر کنم خیلی دیگه اثری نداره :( یادم باشه برم یه قرص قوی‌تر بگیرم!نمیخوام غر بزنم ولی هرموقع اومدم بفهمم زندگی چیه و باید باهاش چیکار کنم یهو یه چیزی رو سرم خراب شد! کل نوجوونی‌ام رو درس خوندم و تقریبا هیچ خاطره‌‌ای ازش ندارم ولی خب خوبیش اینه نتیجه ‌اش قبول شدن تو رشته ای بود که خیلی ها آرزوشونه اما من چند سال دم دمای نتایج کنکور غصه میخوردم چرا؟ چون کنکور با من نامهربون بود و رتبه‌ی من حق واقعیم نبود و مجبور شدم چندین کیلومتر از خونه دور بشم :( چندسال گذشت تا بتونم کنار بیام البته هنوزم جاش درد میکنه...از کنکور که جون سالم بدر بردم پا گذاشتم تو دانشگاه تا اومدم بفهمم دانشگاه چیه و استاد کیه یه ویروس کوچولو تمام دنیا رو فلج کرد! کنج خونه دونه دونه روزها رو شمردم و روزبه روز ناامیدتر شدم از همه چی! یک سال که گذشت آروم آروم چاه افسردگی و اضطراب منو کشید توی خودش؛ توی یه سال انگار ده سال پیر شدم...بعد از دوسال برگشتیم دانشگاه درحالی که من ته چاه بودم و خیلی طول کشید تا بتونم همزمان که وانمود میکنم عادی‌ام، آروم آروم خودمو از ته چاه بکشم بالا...هربار به لبه چاه نزدیک میشدم پام لیز میخورد و دوباره چندمتر میرفتم پایین :(بیچارگان | داستایفسکیهمین دو سه هفته پیش بود که حس کردم دارم به ثبات میرسم و چیزی نمونه که لبه‌ی چاه رو بگیرم و پا بذارم روی زمین که یه صبح جمعه با پچ پچ دوستام بیدار شدم و پرسیدم چه خبره؟ گفتن صبح جنگیت بخیر :)اولش باور نکردم گفتم یه حمله بود و ایران جواب میده و تمومه!ولی اشتباه کردم تموم نبود...هنوز ۲۴ ساعت نگذشته بود که بعد از چندسال دوباره پنیک اتک رو تجربه کردم :( نصف شب از خواب پریدم و با دیدن خبر انفجار توی شهرمون فروریختم؛ بدنم یخ کرد، قلبم تو سینه می‌کوبید و مثل بید می‌لرزیدم! حتی جرئت اینو نداشتم که به مامان پیام بدم و خبر بگیرم!الان میگن جنگ تموم شده ولی من هنوزم باور نکردم!این روزا موقع حرف زدن از قیدهای عجیبی استفاده میکنم: قبل از جنگ،روز اول جنگ، روز دوم جنگ، روز آخر جنگ و...نسلی بودیم که این کلمات رو از زبون پدر و مادرمون شنیدیم و فکر می‌کردیم هیچ وقت خودمون تجربه نمیکنیم و در امانیم ولی خب اشتباه میکردیم؛ جنگ، الان وحشتناک تر از چهل سال پیشه؛ جبهه و مرز و تفنگ معنایی نداره! جبهه الان آسمون خداست!راستی گفتم الان کجام؟ چند روزی هست از سقوطم به ته چاه میگذره...چندروزه ته چاه نشستم و پاهامو بغل کردم و فکر میکنم؛فکر میکنم که دوباره رنگ آسمون رو میبینم؟ این دفعه اگرچه کوله‌ی تجربه هام پره ولی بدنم نحیف و پر از زخمه؛ مطمئن نیستم این دفعه تاب میاره یا نه!نه تیر صفر چهار</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 01:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-djwqe4k3f2lp</link>
                <description>بدون شرح!تقریبا سه روزه که اوضاع به روال عادی برگشته ولی آدما نه!!خیلی عجیبه ولی من هفته‌ی پیش آروم تر بودم و راستش جوونه‌ی امید تو دلم سرحال‌تر بود ولی الان چی؟معده درد، بی خوابی، ذهن شلوغ و نگرانی مداوممثلا امروز از شدت اضطراب فلج شده بودم :(فکر کردم شاید علاجم ریلکس کردن با کارهاییه که ازشون لذت میبرم مثلا فیلم دیدن...حس کردم تو این شرایط شاید انیمیشن به دردم بخوره؛ inside out 2 رو دیدم و لذت بردم و دلم خواست باور کنم که واقعا ۹ نفر توی ذهنم تلاش میکنن احساساتم رو کنترل کنن چون الان اصلا حوصله‌ی قبول کردن مسئولیت احساساتم رو ندارم :(حس میکنم روحم دوباره مریض و ضعیف شده :( باید کلی ازش مراقبت کنم و تیمارش کنم تا دوباره به زندگی برگرده... هرچند خسته تر از اونم که حتی از جسمم مراقبت کنم چه برسه به روحم ولی خب فکر کنم زندگی همینه! و به نظرم کسی برنده است که چنین روزهایی از پا نیوفته و خودشو از چاه بکشه بیرون وگرنه روزهایی که همه چی سر جای خودشه هرکسی بلده به زندگی ادامه بده...خلاصه بگم؛ درحالی که مدام آسمون رو نگاه میکنم و نگرانم که بی‌خبر همون موقع یه موشک جلوی پام بخوره، سعی میکنم به زندگی ادامه بدم و حواسم به آسیب های روحم باشه...فردا میخوام موش سرآشپز رو ببینم :) خیلی سال پیش دیدمش ولی خیلی چیزی یادم نیست و امروز فهمیدم پیکسار قصد ساختن قسمت ۲ رو داره و یهویی دلم خواست ببینمش :)دیگه برم روتین قبل خواب رو انجام بدم و آماده بشم که بخوابم... امیدوارم امشب زود خوابم ببره...پ.ن: الان که نوشته ام رو دوباره خوندم یه صدایی مدام توی ذهنم میگه: به اندازه‌ی کافی خوب نیستم ( مثل رایلی) :(پنج تیر صفر چهار</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 23:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیز مهمی نیست فقط امروزمو نوشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-m2onwqdh8hsn</link>
                <description>سلام ویرگولیاراستش خیلی حوصله‌ی نوشتن نداشتم ولی چون به خودم قول داده بودم که بیام و بنویسم و اگه قولمو میشکستم احتمالا قول‌های دیگه‌ام رو هم خواهم میشکست(چی گفتم!) و این ماجرا همینطور دومینووار ادامه پیدا می‌کرد، تصمیم گرفتم با گوشیم بیام ویرگول و بنویسم! الان شاید با خودتون فکر کنین که چرا اینهمه توضیح دادم؟! خب متاسفانه من خیلی آدم توضیحی‌ای هستم یعنی معمولا همه چیز رو خیلی توضیح میدم و خب این خیلی خوب نیست به نظرم از ضعف و کمبود اعتماد به نفس میاد و از طرف دیگه خیلی اوقات باعث سوءتفاهم میشه و گاهی هم حوصله‌ی آدما ازت سرمیره! ولی خب فعلا پذیرفتمش و دارم سعی میکنم آروم آروم این ویژگی‌مو کم‌ کنم :)خب بسه دیگه...امروز نمیدونم چی شد که یهو دلم خواست بشینم و مقاله‌ی پایان‌نامه‌ام رو بنویسم! البته هنوز کارای عملی پایان‌نامه‌ام تموم نشده ولی فکر کردم که میشه یکسری قسمت‌ها مثل مقدمه رو بنویسم پس دست به‌کار شدم و اول چندتا مقاله خوندم تا دستم بیاد که باید چجوری شروع کنم و چیکار کنم، بعد یه لیست درست کردم و نمیدونید که چقدر ذهنم مرتب شد با اینکار :)با ترجمه‌ کردن مقاله شروع کردم و خب یکم که گذشت خسته شدم پس موزیک پلی کردم و...فهمیدم مقاله‌هام چقدر پراکنده‌ان و دسکتاپ‌ام چقدر نامرتبه :( پس شروع کردم به مرتب کردن فایل‌ها و این وسط یه بار زدم کل فایل‌های دسکتاپ رو پاک کردم 🤦‍♀️ (مدیونید اگه فکر کنید که همه‌ی اینکارها رو کردم که از زیر کار در برم!!!)خلاصه بگم تا مقاله های به دردبخور رو ترجمه کنم شب شد! لپ تاپ رو بستم و خب واقعا برای روز اول عالی و کافی بود :)شما هم براتون پیش اومده یهو مضطرب بشین بدون هیچ دلیلی؟ من یهویی اینطور شدم پس برای آروم شدن رفتم سراغ رنگ‌آمیزی ماندالا :)) البته کامل نشد چون خیلی وقتمو میگرفت و به بقیه کارها نمی‌رسیدم...این کتابچه رو چندماه پیش خریدم و اینروزا خیلی پناهم شده :)از اونجایی که توی قسمت habit tracker ژورنالم، خوندن انگلیسی رو اضافه کرده بودم، یه کوچولو خوندم و سریع تیک زدم که انجام شد! (روز اولم بود و خب اوضاع خوب نیست خیلی به خودم سخت نمیگیرم).دیگه واقعا دلم برای گوشیم تنگ شد و به سختی vpnام وصل شد و رفتم یوتیوب به عشق ولاگ‌های میا ولی خب نت و vpn خیلی همراهی نکردن و فقط تونستم پنج دقیقه از یه ویدئو رو ببینم اونم با کیفیت 240 و کلی قطع و وصل شدن :( آخرش هم به همون راضی شدم اومدم که امروزو بنویسم تا از مودش بیرون نیومدم :) الان هم میخوام برم قسمت آخر کتابم رو بخونم و امیدوارم امشب تمومش کنم :)اینم از امروز؛ راضی‌ام از خودم :)راستی میخوام از امشب یه عادتی اضافه کنم؛ میخوام قبل از خواب تکنیک تنفس انجام بدم؛ بهش میگن تنفس ۴۷۸ یعنی ۴ ثانیه دم، ۷ ثانیه نگه داشتن نفس و ۸ ثانیه بازدم...حتی یسری اپ برای اینکار طراحی شدن...شما هم بیاین با من شروع کنین این کار رو انجام بدین حالا فرقی نداره چه زمانی از روز باشه من فعلا می‌خوام جزئی از روتین قبل از خوابم بشه :)شبتون خوش :)دو تیر صفر چهار</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 00:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-h5ksegvsua1u</link>
                <description>کم کم داره باورم میشه قوی ترین داروی دنیا امیده...درحالی که مثل گونی سیب زمینی افتاده بودم روی تخت و نوک انگشت سبابه ام تند تند، چنل به چنل راهپیمایی میکرد، یهو متوقف شدم و چشمم افتاد به این آلبالوئه 👆یه لحظه به خودم اومدم دیدم از دیشب که دیگه ملی نیستم! تا همون لحظه ی آلبالویی به جز چهار پنج ساعت خواب تکه پاره چشم از خبر برنداشتم!!! میخوام بگم برادران نتانیاهو و ترامپ هم به اندازه ی من پیگیر نیستن!!!خلاصه بگم که شیطون گولم زد که بدو چنل خبراتو دیلیت کن که زندگی منتظره ولی خب من بااراده بودم و مقاومت کردم!!!💪 و باز به گونی سیب زمینی بودن ادامه دادم تا مامان نگران شد که پاشو برو بیرون یه هوایی به کله ات بخوره گفتم نه، بابا اومد گفت پاشو ببرمت تو پارک قدم بزنیم باز گفتم نه... آخرش هم هری پاتر رو پلی کردم و باهمون حالت گونی سیب زمینی نشستم به دیدن...بعد از آلبالوها این دفعه نوبت پروفسور دامبلدور بود(اول زیر عکس رو بخونید بعد عکسو):خوشی ها میتونن پیدا بشن حتی در بدترین لحظات...از گونی سیب زمینی چیزی درنیومد پس بلند شدم از اتاق رفتم بیرون؛ داداش گفت گشنمه شام چی بخورم؟ گفتم میخوای برات پاستای تک تابه ی مخصوصم رو برات درست کنم؟ با کمال میل موافقت کرد و بله دست به کار شدم... آشپزی از هابی های مورد علاقه منه؛ اصلا لذتی بهم میده که به جرئت میتونم بگم خود غذا نمیده!بعد از آشپزی هم رفتم و بیشتر چنل های خبر رو دیلیت کردم؛ یکی دوتا نگه داشتم برای اینکه لااقل از اصحاب کهف نباشم :)گرفتین چی شد؟بعد التحریر: ورود دوباره ی باشکوهم رو بهتون تبریک میگم :) از صبح تصمیم گرفتم که شب بیام روزم رو بنویسم ولی چیزی که نوشتم فقط آخرای روزمه... شروع نوشتنم آلبالویی شد و نشد که به ماجراهای بقیه روزم که از قضا جالب هم نبود وصلش کنم...امیدوارم دوباره اینجا رو ول نکنم برم گم و گور بشم هرچند تایپ کردن با کیبورد برام سخته مخصوصا که تایپ ده انگشتیم خیلی ضعیف شده :( تصمیمم اینه از فردا گونی سیب زمینی نباشم و بتونم روزمو غنی سازی کنم که شب حرفی برای نوشتن داشته باشم :) برام آرزوی موفقیت کنید که اگر دیگه نمیتونیم اورانیوم غنی سازی کنیم لااقل میتونیم روزمونو غنی سازی کنیم :)))چون الان که مینویسم شبه پس شبتون بخیر :))یک تیر صفرچهار</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 01:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانپریش خرافاتی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C-gufwbvl4c5of</link>
                <description>سالاام :)دیر آمده‌ام ولی آمده‌ام که بگویم آن کارهایی که قرار بود در تابستان انجام شود، انجام شد؛گرچه سخت و طاقت فرسا ولی تمام شد...لیست بلندبالای ترس‌های من روزبه‌روز سیاه‌تر می‌شود؛ از آن جهت که موارد آن خط می‌خورند...!منِ سال 1400 فکرش را نمی‌کرد که از آن باتلاق افسردگی زنده بیرون بیاید چه برسد به اینکه از این لیست ها درست کند و بخواهد هربار یکی‌اش را خط بزند...به‌هرحال زندگی مگر غیر از این است؟! شما یک سیب را پرتاب کنی شانزده تا چرخ می‌زند و بعد تالاپی میوفتد توی حوض خانه‌ی مادربزرگ!!! آری می‌دانم کمی حالم خوش نیست دارم پرت و پلا نشخوار می‌کنم! انقدر بهت فکر کردم مغزم آتیش گرفته :(این روزها وقت سرخاراندن ندارم ولی نمی‌دانم وسط این بَلبَشو چرا دل و عقلم را داده‌ام به یک بنده خدایی که...! آهااااا!!!بله دل داده‌ام!! و ذهنم مدام به در می‌کوبد و می‌گوید که دل هم برده‌ام!! ولی عقلم می‌گوید این‌ها همه فرافکنی است!!! نمی‌دانم می‌فهمید که چه می‌گویم یا نه... مهم هم نیست... این‌ها همه راز سنگینی است که این روزها با خودم می‌برم هرجا که ...!! حالا همه‌ی اینها را اگر یک طرف بگذاریم در طرف دیگر می‌دانید چه داریم؟؟ساعت‌های رند!! آخ الان دیگر عصبی شده‌اید و پیش خودتان می‌گویید که بابا این دیگر کیست؟! روانپریش خرافاتی...!!شاید هم روانپریشم؛ شاید باورتان نشود که احتمالا می‌شود! ولی حتی خودم هم نمی‌دانم که دارم چه می‌نویسم و اصلا چرا می‌نویسم ؟! ولی...اگر روابط انسانی انقدر سخت نبود؛ همین الان باهات تماس می‌گرفتم و می‌گفتم که چقدررر دلم برایت تنگ شده:(((( کاش این‌ها را می‌خواندی و می‌دانستی که اینها را چه کسی می‌نویسد... و ای کاش من نمی‌دانستم که تو این‌ها را می‌خوانی و می‌دانی که منم!!!پ.ن: بازهم ببخشید اگر که فاخر نبود و اگر چیزی نفهمیدید... ولی خب تقصیر من نیست؛ ویرگول خودش نوشته است: هرچی دوس داری بنویس!!!پاییز هزار و چهارصد و دو </description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 23:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت بی حوصلگی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C-hslsryecpupy</link>
                <description>سلام حالم خوب است ولی تو باور نکن !امروز بعد از مدت ها و از سر بی حوصلگی ویرگول را سرچ کردم و دوباره پست های قبلی خودم را تمام و کمال خواندم و تعجب کردم!( شما نمیدانید چرا و مهم هم نیست که بدانید !) فقط لازم است دوباره آن جمله ی طلایی خودم را اینجا هم ثبت کنم : &quot;خیلی وقت ها تصورات ما از خودمون با اون چیزی که درواقع هستیم خیلی خیلی فاصله داره ...&quot; چندروزیست که از دنیای پرتکاپویم به اجبار فاصله گرفته ام و بی حوصله ام ...چه برنامه ها داشتم برای این روزها ولی حالا دل و دماغ انجام هیچ کدام را ندارم البته ناگفته نماند گرمای هوا هم مزید بر علت شده و امانم را بریده ... (همیشه از تابستان بدم می آمده!)علاج این بی حوصلگی ها و افکار پوچ برای من خارج شدن از منطقه ی امن خانه و مشغول شدن است برای همین فردا قرار است کاری را شروع کنم که مدت ها برایش برنامه ریزی کرده ام ولی با این حال استرس شروع آن سعی در منصرف کردنم دارد که امیدوارم مغلوبش نشوم  ...میشود برایم آرزوی موفقیت کنید ؟!مرداد چهارصد و دوپ.ن1: نباید این را بگویم ولی اگر پست محتوای فاخر و آموزنده نداشت به بزرگی خودتان ببخشید !!پ.ن2: اگر دوست داشتید به چنل روزمره ام که در پروفایل میتوانید پیدایش کنید سر بزنید :)</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 19:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز نه چندان معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-usnwfguayg7h</link>
                <description>صبح رفتم داروخانه باز هم مثل همیشه یک گوشه نشستم و منتظر ماندم و دوباره حالم گرفته شد ... فهمیدم باید در تکاپو باشم باید خودی نشان بدهم پس بلند شدم و توی چشم ترس هایم نگاه کردم و مسئولیت قبول کردم و نترسیدم؛ نترسیدم از قضاوت شدن ... آنقدر در تکاپو بودم که با حال خوش داروخانه را ترک کردم ؛ آن لحظات رویایی بودند فقط برای من البته ... عجله کردم که به کلاس دانشگاهم برسم ... رسیدم و با دوست عزیزی سورپرایز شدم؛ چه عالی ... چه بهتر از این ...دوست عزیز از من تعریف کرد و بسی خوشحال تر شدم؛ ناگفته نماند این دوست عزیز کسی است که چند روزیست حس میکنم قلبش را ربوده ام البته نه از عمد ... بالاخره از جمع دوستانم دل کندم و با بی‌حوصلگی به کلاسی رفتم که چندهفته است برایم عذاب که نه ولی شکنجه است اما ...کلاس این هفته فرق داشت ؛ به طرز عجیبی خوش گذشت و بیشتر از هر موقعی یاد گرفتم ... با حال خوشی برگشتم ... به اجبار شاهد بحثی بودم که به دلیل بی تجربگی نمی توانستم در آن شرکت کنم و فقط گوش شنوایشان بودم و البته که حوصله اش را هم نداشتم ...بالاخره نوبت تیر آخر و کلاس دوساعته و خواب آور و به درد نخوری رسید که به اجبار تحملش کردم تحمل کردم تا لحظات آخر که دیگر جانم به لب رسید و شروع به پچ پچ با بغل دستی ام کردم و او گفت و گفت و گفت و من هر لحظه قلبم بیشتر تَرَک برمیداشت از اینکه فهمیدم برای کسانی که آن‌همه محبت خرج کرده بودم موجود اضافه و مزاحمی بیش نبوده ام ...خلاصه بگویم که الان در کلاس عکاسی نشسته ام و با بی‌حوصلگی ماجرای این روز نه چندان معمولی را مینویسم شاید که دقیقه ها بگذرند و خلاص شوم از این همه اجبار و آن همه ذوقی که کور شد ...به وقت سیزده اردیبهشت صفر دو !</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 00:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یعنی تکاپو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D9%88-nyk6jb9rzuss</link>
                <description>یه زمانی واسه درس خوندن میرفتم کتابخونه ؛ 7 صبح تا 8 شب ... 6 روز در هفته !اون روزا هدفی داشتم که هر شب قبل از خواب بهش فکر میکردم و هر روز بخاطرش از گوشه و کنار زندگیم میزدم ؛ از خوابم ، از تفریح ام ، از مهمونی ها و دورهمی های دوستانه ... تمام زندگیم توی رسیدن به هدفم خلاصه میشد...هروقت هم ذهنم میرفت سمت جا زدن به خودم میگفتم &quot;یه سال بخور نون و تره ، یه عمر بخور نون و کره! &quot; ...به روزهایی فکر میکردم که لازم نبود صبح زود بیدار شم ، میتونستم بینهایت فیلم ببینم و  ساعت ها تفریح کنم و خلاصه بدون زحمت کشیدن ، لذت دنیا رو ببرم ! اینجوری به خودم امید می دادم که خیلی زود سختی ها تموم میشه ...من ، الان جایی وایسادم که یه روزی برام رویا بود و فکر میکردم اگه بهش برسم دیگه زندگیم راحت تر میشه!ولی نشد !! رسیدن به هدفم نقطه ی شروع مسئولیت های بیشتر بود ، زحمت کشیدن های بیشتر ، بیخوابی های بیشتر و البته استرس های بیشتر !!این موضوع یه مدتی برام قابل درک نبود برای همین هم از زمین و زمان شاکی بودم ، ناراحت بودم چون رویاهایی که قبلا واسه خودم بافته بودم هیچ وقت قرار نبود تبدیل به واقعیت بشن ... اینو چند روز پیش تو کتابخونه دیدم و یاد رویاهای خودم افتادم... این روزا که میرم کتابخونه با دقت به آدما نگاه میکنم؛ آدمایی که واسه هدفشون تلاش میکنن ...یاد خودم میوفتم و خوشحال میشم که به اینجا رسیدم ...انگیزه میگیرم واسه ادامه دادن ...انگیزه میگیرم واسه هدف گذاری های بالاتر و تلاش کردن بیشتر ...انگیزه میگیرم واسه ی بهترینِ خودم بودن ...دیگه ناراحت نیستم که چرا زندگی راحت تر نشد چون الان به این درک رسیدم که هیچ چیزی راحت بدست نمیاد ولی ممکنه خیلی راحت از دست بره !! بله ، اصلا جای تعجب نداره ؛ نگه داشتن چیزی که خیلی سخت به دستش آوردی حتی از به دست آوردنش سخت تره  !! ولی این اصلا به این معنی نیست که دست از تلاش کردن برداریم چون با هربار بالا رفتن نه تنها تجربه هامون بیشتر میشه بلکه به جاهایی میرسیم که به خاطر دستاوردهامون به خودمون افتخار میکنیم و یه روزی میرسه که به خودمون میگیم : &quot; مرسی که تا این جا اومدی ! &quot; به نظرتون این حس شیرین تر از تفریحات بینهایت نیست ؟!الان دیگه به این ضرب المثل معروفِ &quot; یه سال بخور نون و تره ، یه عمر بخور نون و کره &quot; اعتقادی ندارم چون آدمیزاد اگر دست از تلاش کردن برداره و بشینه یه گوشه و به قول معروف نون و کره بخوره فرسوده میشه ، هم جسمش هم روحش و نگم از فرسودگی روح که هزاران بار بدتر از فرسودگی جسمه ...زندگي يعني تکاپوزندگي يعني هياهوزندگي يعني شبِ نو، روزِ نو، انديشهِ نوزندگي يعني غمِ نو، حسرتِ نو، پيشهِ نوزندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشدزندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيردزندگي بايست يک دم &quot;يک نفس حتي&quot;ز جنبش وا نماند.گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد...                                                                              هوشنگ شفاشهریور هزار و چهارصد و یک </description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 20:04:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارست گامپ ؛ فیلم یا کتاب ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-fhp1exeqzpq0</link>
                <description>چندماه پیش فیلم&quot; فارست گامپ &quot;رو دیدم ؛ فیلم معروفیه ولی حیف که من دیر دیدمش چون معمولا از فیلم های قدیمی که کیفیت تصویر خوبی ندارن خیلی خوشم نمیاد ولی این فیلم اونقدر برای من دلچسب بود که اصلا حواسم به کیفیتش نبود ! 28 سال پیش !! راوی داستان همون شخصیت اصلی فیلم یعنی فارست ضریب هوشی 75 داره که کمتر از حد نرماله و برای همین بقیه بهش لقب احمق یا دیوانه میدن ولی چیزی که فارست بهش اعتقاد داره و بارها به زبون میاره این جمله است :&quot;احمق کسیه که کارهای احمقانه انجام میده !&quot;راست میگه ها !!فارست با وجود ضریب هوشی کم توی خیلی از زمینه ها نابغه است ! و زندگی پرفراز و نشیب و هیجان انگیزی داره جوری که حتی ممکنه بهش حسودی هم بکنید !نقش فارست رو تام هنکس عزیزم بازی کرده که قطعا میشناسیدش :)جوونیاش :):):)پیریاش :(:(:(   پیر نشو لعنتی :(و یه چند تا اسکرین از فیلم :???و سکانس مورد علاقه ام ??خلاصه که من اونقدر این فیلم رو دوست داشتم که دوبار دیدمش و اگه موقعیتش پیش بیاد باز هم میبینم !کتابش ?وقتی توی کتابخونه دنبال کتاب خوب میگشتم چشمم به کتاب « فارست گامپ ، دنیای یک ساده دل » افتاد و تازه فهمیدم این فیلم از روی یه کتاب ساخته شده ! ناراحت شدم ! چون من همیشه دوست دارم اول کتاب رو بخونم و بعد فیلمی که از روی کتاب ساخته شده رو ببینم ولی با این حال کتاب رو گرفتم و شروع به خوندن کردم....لحن کتاب گفتاری بود که اولش ذوقمو کور کرد چون عادت به خوندن کتاب با این لحن نداشتم ولی خب اصل داستان هم همینطور بوده و مترجم هم این نکته رو توی مقدمه درباره اش توضیح داده بود که تا حدودی متقاعد شدم ؛ چون داستان از زبان خود فارست گفته میشه این لحن به ناچار گفتاریه و حتی غلط های دستوری و املایی داره که باز هم مترجم نوشته بود که من به متن وفادار موندم و همون طور ترجمه کردم .بالاخره با متن ارتباط گرفتم و ادامه دادم ولی داستان خیلی متفاوت بود ؛ هم قسمت هایی توی کتاب بودن که توی فیلم نبودن ( که خب طبیعیه ) و هم قسمت هایی توی فیلم بودن که توی کتاب نبودن !خلاصه که کتابش اصلا جذبم نکرد و وسطای کتاب میخواستم نیمه کاره رهاش کنم ولی تا آخرش خوندم چون که یه مریضی دارم ( که نمیدونم چیه ؟! :/ ) و نمیتونم چیزی رو نصفه رها کنم !!! ?من با دیدن فیلمش خیلی از فارست خوشم اومد چون یه جور سادگی ای داشت که به دل می نشست ولی موقع خوندن کتابش ازش بدم اومد البته دقیقا نمیدونم چرا !! خلاصه کنم که فیلمش از کتابش خیلی خیلی بهتره و به نظرم کتابش ارزش خوندن نداره چون یکسری داستان های اضافی اش خیلی فانتزی و خیالی بودن !!فکر کنم طولانی ترین پستم شد که بالاخره بعد از کلی تنبلی به سرانجام رسوندمش :):):)</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 20:50:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی برای خودم !</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-aodxj4fllv0r</link>
                <description>هر کسی تو زندگیش یه حسرتایی داره که درد داره ؛ بعضی وقتا خودت میتونستی یه چیزی رو داشته باشی یا یه کاری رو کرده باشی ولی چون خودت نخواستی حسرت شده رو دلت ، بعضی وقتا هم دست روزگار یا دست یه آدم گنده تو کار بوده که باز حسرت شده رو دلت ... منم از این حسرت ها تا دلت بخواد دارم ... جوری که بعضی وقتا فکر کردن بهشون امونمو میبره ... گاهی ازشون مینویسم تا شاید فکرشون از سرم بیرون بره که گاهی جواب میده و گاهی هم نه ، بدتر مثل باتلاق منو توی خودش میکشه پایین ...نمیخوام شعار بدم که&quot; از این به بعد هرکاری دلت خواست بکن یا هرچیزی خواستی به هر قیمتی بدست بیار یا برای خواسته هات همیشه با عالم و آدم بجنگ تا حسرتشو نخوری&quot; چون دیگه گوشم پره از این شعارهای به اصطلاح انگیزشی !! ولی ؛ الان دیگه فهمیدم که ناف زندگی رو با درد و رنج بریدن ! (البته زندگی قشنگی هم زیاد داره ؛ اصلا بر منکرش لعنت !) به قول آقای شکوری : دنیا جای بدیه و پر از بی رحمی و درده ولی؛ ارزش زندگی کردن داره !! آره زندگی ارزششو داره چون همه چی میگذره ؛ چه خوب ، چه بد ... هرچند برخلاف خوب ها که زود از خاطر آدم میره ، بدهاش خاطره ی تلخش باقی میمونه ولی عوضش آدم به اندازه ی تلخیش قد میکشه ، بزرگ میشه ...!یه جورایی میشه گفت تلخی ها بهای زندگی کردنن که باید بپردازیم واسه خوبی هاش و همون قد کشیدناش ...پس برای خودم مینویسم که یادم نره : اگه یه وقتی کلافه شدی از تلخی هاش ، چشماتو ببند و فکر کن به اینکه این تلخی ها یا بهای خوشی های گذشته اس که نوش جونت باشه یا بهای خوشی های آینده است که بازم نوش جونت باشه :) آره ؛ قد کشیدن درد داره ...پ.ن : دلم گرفته بود و ذهنم بازار شام ! نوشتم که هم وقتم بگذره و هم اینکه حواسم پرت بشه بلکه بتونم بخوابم ... ممنون که غر ها و نصیحت هامو خوندین :) حوالیِ یکِ بامدادِ بیست و سومِ مردادِ هزار و چهارصد و یک !</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 00:49:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای خیالی من و دلبر !</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-efexyj5mfyuc</link>
                <description>اومدم عکس هایی که روحمو نوازش میکنه بهتون نشون بدم و باهاش یه دنیای خیالی برای خودم بسازم ... :) پس بزن بریم...اگه این خونه ام باشه :اینم ورودی اش میشه ...اینجا شب ها  با دلبر دراز میکشیم و به صدای جیرجیرک ها گوش میدیم ... شایدم هرکدوم توی کتابی که دستمونه غرق میشیم ...این هم میز کارمنه ... پشت این میز بیشتر وقتمو میگذرونم ... آخه توی این دنیای خیالی من نویسنده ام ... ! بیشتر بهش میخوره میز کار امیلی برونته باشه تا میز کار فرفره ?اینم آشپزخونه ی خونمه که صبح ها بوی قورمه سبزی و ته چین توش میپیچه و عصر ها هم عطر پای سیب (:اینم میز صبحونه که دلبر روی اون صندلی خالی بشینه !یه ون میخوایم که باهاش بزنیم به جاده ... پس این میشه ماشینمون...بعد چشم من و دلبر میوفته به اینجا و دوتاییمون ذوق مرگ میشیم :)میریم تو تا چند تا کتاب بخریم ...ولی بین کتابا گم میشیم ... !بعد دلبر منو پیدا میکنه و از این قرتی بازیا درمیاره ??بالاخره از کتابفروشی دل میکنیم و میریم یه کم تو خیابونا قدم میزنیم ...وسط گشت زدنامون هوس چای میکنیم ...اون انگار دلبره گوشه ی عکس آره ؟!بعدشم دلبر دیگه خسته شده و بین خمیازه هاش میگه زودتر برگردیم خونه :)خب دیگه خیال پردازی بسه ...برگردیم به دنیاهای واقعی خودمون ... :(</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Fri, 12 Aug 2022 00:23:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت کتاب برای《چالش ۱۲ کتاب مورد علاقه!》!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D9%87%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B1%DB%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-rzpd0j9jgilz</link>
                <description>سلام ! بعد از یه عالمه تنبلی بالاخره اومدم که به چالش آیرین جان بپیوندم :)خب اینطور بگم که من حدودا 4 ساله که کتابخون شدم و کتابای کمی خوندم مخصوصا که 2 سال اولش هم درگیر درس و کنکور و ... بودم ؛ اینا رو گفتم که اگه تعداد کتابای مورد علاقه ام کمه و به 12 نمیرسه  بر من خرده نگیرید خلاصه و این حرفا ...:) :) :) :) سریع برم سر اصل مطلب :1. ملت عشق این کتاب اولین کتابی بود که بعد از سالها کتاب نخوندن و بعد از یک کنکور سخت و پر استرس خوندمش ؛ کتاب معروفیه و همه میشناسنش و نمی خوام خیلی راجبش بگم ولی من ازش لذت بردم و برای اولین کتاب وظیفه اشو درست انجام داد و من رو به کتابخونی معتاد کرد :) کار دیگه ای هم که کرد این بود که من فهمیدم چقدر به زندگینامه خوندن علاقه دارم ...2. بادبادک باز کتابی که فکر کنم بعد از ملت عشق خوندمش و به شدت دوستش داشتم ... با اینکه تلخ بود ولی خیلی دوست داشتنی بود و خوندنش خیلی پیشنهاد میشه ... تو کتابخونه اسمش توجه منو به خودش جلب کرد و خوندمش و باز نقش زیادی توی اعتیاد من به کتاب داره :) 3. صد سال تنهاییخب ایشون سوگلی من هستن و جالبه که خیلی اتفاقی بهترین ترجمه اش رو هم خوندم :) توی یه کلمه بگم که عاشقش شدم و به خودم قول دادم بارها بخونمش ولی فعلا بخاطر جنون کتاب های جدید تر موفق نشدم بیشتر از یه بار بخونمش ... دیگه بیشتر از این نمیدونم چی بگم راجبش چون واقعا حرف نداره ...4. 976 روز در پس کوچه های اروپا وقتی تو یه فروشگاه اینترنتی کتاب پرسه میزدم اسمش دلمو برد و خریدمش :) انصافا هم کتاب جالبی بود درواقع یه جورایی سفرنامه هستش میگم یه جورایی چون آقای دلاوری برای سفر به اروپا نرفتن بلکه برای زندگی کردن به بلژیک میرن و حدود سه سال اونجا زندگی میکنن و این کتاب حاصل تجربیات اون سه سال هست...این کتابو تا قبل از اینکه بخرم هیچ معرفی ازش ندیدم ولی با اطمینان بهتون پیشنهادش میدم :)5.  بلندی های بادگیر اولین کتاب از دسته ی کتاب های کلاسیک که خیلی خوشم اومد و منو به کتاب های کلاسیک علاقه مند کرد :)و بازهم خوش شانس بودم که خیلی اتفاقی ترجمه ی خوبی ازش خوندم :) 6. کتابخانه نیمه شب فک کنم یک سالی میشه  که تو لیست پرفروش هاست و واقعا هم لیاقتش رو داره ...داستانی برای ناامیدان از زندگی !  داستانی خیالی ولی پر از واقعیت های زندگی ! توی دورانی خوندمش که اصلا حالم خوب نبود برای همین با شخصیت اصلی داستان خیلی همذات پنداری کردم ... اگه حالتون خوب نیست پیشنهاد میشه و اگه حالتون خوبه باز هم پیشنهاد میشه ولی شاید تاثیری که روی گروه اول میذاره بیشتر باشه ! 7. تکه هایی از یک کل منسجم و نهایتا کتابی که هنوز تمومش نکردم ولی تا همین جایی که خوندمش خیلی دوستش داشتم و بهم آرامش داده :) رمان نیست و هر وقت کلافه بودی میتونی همین جوری یه صفحه شو باز کنی و بخونی ... قول میدم که با بقیه ی کتاب های روانشناسی فرق داره و خیلی آرومت میکنه چون یه روانشناس اونو نوشته ... خب تموم شد :) مرسی که خوندین :)پ.ن : کتابا رو به ترتیبی که خودم خوندم معرفی کردم و اونایی که ترجمه شدن با همون ترجمه ای که توی عکس هست خوندمشون و میتونم بهتون اطمینان بدم که ترجمه های خوبی بودن ... :)ششم مرداد یک هزار و چهارصد و یک :) </description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 21:23:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی کوتاه برای یک کتاب ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-p4ckcbej0bnm</link>
                <description>سلام سلام دیروز تمومش کردم ؛ کتابی که حدود دو هفته مشغول خوندنش بودم رو میگم یعنی ایشون : چندوقت پیش اتفاقی تو اینترنت دیدمش و کلمه ی &quot;خاطرات&quot; روی جلدش منو جذب کرد ... آخه من عاشق زندگینامه و سرگذشت آدما ام ...داستان از 24 سالگی نویسنده شروع میشه که تصمیم میگیره یه سفر دور دنیا رو شروع کنه و ایده های تو سرش رو عملی کنه ... نویسنده کیه حالا ؟ ایشون : البته من خودم این عکسشو بیشتر دوست دارم :درمورد کتاب بگم که کتاب خوبی بود، هرچند یه جاهاییش برام جذابیت نداشت ولی پشیمون نیستم از خوندنشنویسنده جزئیات زندگیش مخصوصا جزئیات شروع کار و تاسیس شرکتش رو میگه و همینطور ادامه میده و روند پیشرفت شرکتش رو مو به مو توضیح میده که این جزئیات برای کارآفرین ها یا کسایی که قصد شروع کاری رو دارن شاید جذاب تر یا بهتره بگم کاربردی تره ... ولی این جزئیات خیلی ناگهانی آخرای کتاب محدود میشه و توی فصل آخر نویسنده بیشتر به کلیات پرداخته ... که همین نکته یکم برام عجیب و غیرقابل تحمل بود چون خیلی دوست داشتم درمورد اون سالهایی که نویسنده خودش خیلی سریع ازش گذشت بیشتر بدونم ...آقای فیل نایت یعنی همین کسی که تو عکسای بالا میبینین ریسک پذیر بوده و مثل خیلی از کارآفرین های دیگه جرئت شروع کارای بزرگ و از طرفی هوش و درایت کافی برای حل مشکلات بی نهایتی که بر سر راهش بوده رو داشته ولی به نظر من اینها کافی نیست و آدمایی هم که تو این راه باهاش همراه شدن نقش خیلی خیلی پررنگی توی موفقیتش داشتن مثل &quot;باورمن&quot; و &quot;جانسون&quot; که به نظرم مهم تریناشون هستن و اگه نبودن شاید آقای نایت همون سالهای اول شکست میخورد و هیچ وقت برندی به نام نایکی* متولد نمیشد ... حالا خودتون کتاب رو بخونید متوجه میشید که قضیه از چه قراره ... خب دیگه درمورد داستانش بیشتر از این چیزی نمیگم که اگر کسی میخواد بخونه براش اسپویل نشه !راستش این اولین باره که درمورد کتابی که خوندم دارم یادداشت مینویسم و هنوز راه و چاه دستم نیومده ولی خوشحال میشم اگر کتاب رو خوندین نظرتون رو برام بنویسین :)*آخرش هم نفهمیدیم نایکی درسته یا نایک ؟!?</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 00:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع دوباره ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-yutibnsgqxie</link>
                <description>سلام خیلی دیر اومدم این دفعه که دلیلش هم گم کردن رمز ورودم بود ...البته این دوماه گذشته کلی سرم شلوغ بود و این موضوع هم بی تاثیر نبود...ولی امروز که اومدم و گزارش ویرگول 1400 خودم رو خوندم مصمم شدم که بیشتر سر بزنم و بیشتر بنویسم آخه من توی سال گذشته فقط دوتا پست نوشتم و همون دوتا هم فقط 76 تا بازدید خورده ... خودمم فقط 25 روز به ویرگول سر زدم ... حیف نیست منی که همیشه دوست داشتم بنویسم اینجوری درحق علاقه و آرزوم کوتاهی کنم ؟!میدونم هیچی بلد نیستم از نوشتن ولی میخوام شروع کنم ... حتی بگی نگی شروع هم کردم یه چندروز توی دفتر خودم برای خودم جمله های قشنگ مینوشتم تا خودمو بیشتر دوست داشته باشم ... از شما چه پنهون چند وقته خودمو دوست ندارم :/ ولی خیلی دارم تلاش میکنم با خودم مهربون باشم و خودمو دوست داشته باشم یکی از همین تلاش هامم همینه که میخوام کارایی که دوست دارم رو شروع کنم انجام بدم ... از این به بعد بیشتر میام و اگر حرفی واسه گفتن داشته باشم تلاش میکنم به قشنگ ترین حالتی که در توانم هست بنویسم ... کسی پیشنهادی برای بهتر نوشتن نداره ؟؟فرفره  / هفده اردیبهشت هزار و چهارصد و یک پ.ن : از این به بعد هم تاریخ این مدلی ?میزنم چون همیشه جزو فانتزی هام بوده ?</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 20:17:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>leave me alone</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/leave-me-alone-nf1rio1attqr</link>
                <description>تا همین چند وقت پیش فکر میکردم زخم ندارم ولی خب یه مدتیه فهمیدم دارم خیلی هم دارم ... شما که داری اینو میخونی یه وقت پیش خودت فکر نکنی زخم نداری ها تو هم داری یعنی همه دارن فقط عمق و تعدادشون فرق داره ... زخم های هرکس مخصوص خودشه ... جزو هویتشه ... فکر نکن دارم یأس فلسفی مینویسم که ناراحت میشم...:( داشتم از زخم میگفتم ... همه آدما زخم دارن... وقتی بند نافمون رو میبُرن شروع میشه ...حالا اینها به خودیِ خود مهم نیست ؛ بدبختی اونجاست که زخمات تحریک میشن اونجاست که تازه درد زخم هات شروع میشه اونجاست که میفهمی عهههه تو هم زخم داری ... اونجاست که شب ها خوابت نمی بره... اونجاست که کم حرف میشی... اونجاست که فقط نگاه میکنی و ترجیح میدی سکوت کنی... اونجاست که دلت میخواد اندازه یه قوطی کبریت بشی و بری زیر کابینت گم بشی ...دنیای آدما خیلی پیچیده اس اونقدری که ای کاش هیچ وقت بند نافمونو نمیبُریدن ...ببخشید متنم تلخ شد ولی چیکار کنم واقعیت تلخه اونایی که تازگیا فهمیدن زخم دارن میفهمن دارم چی میگم ... اما با همه ی اینا یه چیزی بگم که تلخیشو بشوره ببره ؟! کسایی که میفهمن زخم دارن دوست داشتنی ترن البته نه برای کسایی که هنوز نمیدونن زخم دارن! اونا مثل یه آدم آشنا توی مهمونی ای که همه واست غریبه ان میمونن ؛ میتونی راحت بری سمتشون و از مهمونی لذت ببری :)پس چند تا چیزو یادت باشه... اگه یه روزی تو هم فهمیدی یه عالمه زخم داری برو سمت هم نوعای خودت ...یه وقت فک نکنی توی این دنیای بی سر و ته فقط خودتی که زخم داری ها ... همه دارن ...فقط نمیدونن... اگه به زخمات خندیدن چیزی نگو فقط یه نگاه به زخماشون بکن و یه لبخند شیرین تحویلشون بده... شاید خودشون بعدا معنی لبخند تو رو فهمیدن ... :) راستی این زخم ها رو میشه دردشو کم کرد البته نه همشونو ولی میشه ... همین که بدونی فقط خودت تنها نیستی تحمل دردشو شیرین میکنه جوری که به خودت میگی عه چه خوب که زخمامو دیدم ...ببخشید که خیلی حرف زدم فقط خواستم به همنوعام یه یادآوری بکنم تنها نیستن :) پ.ن1: اوج دردش همون مرحله ی قوطی کبریته :) :) :) یه وقت وسطش جا نزنی ها... بعدش دردش کمتره :) پ.ن2: leave me alone از Alexander Rybak رو گوش بدین خیلی ربط نداره به متن ولی قشنگه :)https://soundcloud.com/leticia-pinto-4/alexander-rybak-quotleave-me-alonequot-official-music-video-1</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 16:05:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلی که تو تنها خداشی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B4%DB%8C-z9gqhurnydgy</link>
                <description>خیلی وقته که سراغ آهنگ های مرتضی پاشایی نمیرم نه که دوسش نداشته باشم ها نه ؛ یه جورایی دلم میگیره... امروز بین آهنگ ها دنبال یه تلنگر بودم ... یه چیزی که بغضم رو ... ......هیچکدوم لیاقت نداشتن تا اینکه «نگران منی» پلی شد و کم کم اشکام سرازیر شدن و ...نِگرانِ مَنی به تو قُرصه دِلَم تو کِنار مَنی نِمیتَرسه دِلَم بَغَلَم کُن اَزَم هَمه چیمو بِگیر بِذا گریه کُنَم پیشِ تو دِلِ سیر چقدر گریه کردم ... چقدر با تک تک جمله هاش با خدا حرف زدم ...وای که چسبید خلوت من با خدا ...چقدر دلم میخواست خدا یه لحظه هم که شده بغلم میکرد و در گوشم میگفت درستش می کنم تو فقط گریه هاتو بیار پیش خودم ...آخ که خدا چقدر قابل اعتماده واسه درددل ...ولی ای کاش وقتی از همه چیز و همه کس بریدیم آغوششو وا میکرد و چند لحظه بغلمون میکرد ...به جای کسایی که میتونن بغلمون کنن و ازمون دریغش میکنن ...</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 15:22:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پست...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferfereh/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-ctefhgffnjzm</link>
                <description>سردرگممبا صدای آهنگ تو گوشم بی هدف توی این دستگاه جادویی و دنیای غریب گم شدم ...باد خنکی که به صورتم میخوره حالمو خوب میکنه ....امروز فکرام تنهام گذاشتن !خیلی وقت بود که آرزوم شده بود از فکر و خیال رها بشم ولی تازه فهمیدم که فکرامون باید باشن تا حوصله مون  سر نره !باید باشن تا آسمونم بدون ابر نَمونه ... چون من آسمونی که ابر داره رو بیشتر دوست دارم ....آهنگ همچنان تو گوشمه :لحظه هام تکراری سپری میشن...همه ی رنگا خاکستری میشن....حالم بده از اینکه بی هدفم...خودم دیگه خودمو نمیشناسم ...آهای ! کی از روزای من ترانه نوشته ؟!؟</description>
                <category>Bibliophile</category>
                <author>Bibliophile</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 20:37:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>