<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فِرنو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ferno</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 18:18:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فِرنو</title>
            <link>https://virgool.io/@ferno</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توهمی به‌نام دانشگاه‌تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-xruhkuvh3qvc</link>
                <description>امروز بعد از مدت‌ها رزومه فرستادن به موقعیت‌های شغلی خیلی متفاوت بالاخره به مصاحبه دعوت شدم.صبح که بیدار شدم از اینکه قراره برم مصاحبه خوش‌حال بودم قند تو دلم آب میشد، اگر هم قبول نمیشدم حداقل خودم را محک میزدم و میدیدم چند چندم.بهترین لباسام‌هام را پوشیدم، عطر را روی خودم خالی کردم و برای پرسیدن هر سوالی مربوط به استخدام آماده شدم.                                    سوار اتوبوس شدم و به سمت شرکتی که قرار بود ازم مصاحبه کنند، رفتم.نمیدونم چطوری شد اما شرکت را پیدا نکردم پس از ۲ تا ۳ نفر آدرس شرکت را پرسیدم و یکی از اون آدم ها خیلی رندوم بهم گفت: خواهرانه بهت میگم تو این شرکت نرو... میگن کارشون صادرات وارداته اما پول مردمو بالا میکشن؛ این‌جا تا چند ماه پلمپ بود و الانم دنبال آدمی هستن که بزارن اون جا و خودشون از ایران برن.باورم نمیشد همه‌ی ذوقی که داشتم به یک دفعه خوابید. خودم باید تحقیق می کردم تا باور کنم؛شاید اون آدم دروغ میگفت. داخل شرکت را نگاه کردم دیدم انگار واقعا دارن همه چیز را  جمع میکنند و در آخر، اون روز هم مصاحبه نرفتم. خیلی به غرورم برخورد بعد حدود ۴۰ تا رزومه‌ای که توی سایت های مختلف فرستاده بودم و همشون به خاطر نداشتن سابقه کار رد شده بود، وقتی خیلی ناامید شده بودم بالاخره یکی قبول کرد.وقتی دانشگاه تهران قبول شدم همه بهم می‌گفتند؛ دیگه نونت تو روغنِ، استادهامون هم  یک طوری رفتار میکردند انگار ماهایی که اون جا درس می‌خوانیم نخبه‌های این کشوریم و همه‌جا بدون استثنا بعد فارغ التحصیلیمون ما را سورمه‌ی چششون میکنند. اما همش دروغ بود؛همش توهم بود؛ همش خیال بود.از اون جایی به این نتبجه رسیدم که ما یک اکیپ چهار نفره بودیم و بعد فارغ التحصیلی وضعیت شغلیمون به این شرحه:نفر اول فروشنده توی مغازه شیرینی فروشینفر دوم حسابدار یک شرکت کوچکنفر سوم صندوقدار هایپرمارکت خانوادگینفر چهارم که من باشم فروشنده مغازه بابامهیچ کدام با مدرک تحصیلیمون به هیچ جایی نرسیدیم، کشور عجیبیه فساد توی سیستم همه جا رو گرفته با وجود کارشناسی دانشگاه تهران و احتمالا شایستگی بالا اما چون آشنای کسی نیستیم پس کار مرتبطی هم نداریم.نظر استادهامونم تو این وضعیت بیکاری به دو گروه تقسیم میشه:گروه اول میگن برای آزمون استخدامی بخوانید.گروه دوم میگن خودتون یک کسب‌وکاری راه بندازید.من که مخالف سفت‌وسخت مهاجرت بودم اما امروزِ روز گاهی به رفتن فکر میکنمانشالله که خیره...</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 15:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرهای کاربردی:</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-gooxc0owclhp</link>
                <description>امروز با خنده در قالب شعر کنایه‌ای به آبجیم انداختم و بدون هیچ مشاجره و ناراحتی منظورم را کامل رسوندم‌.داشتم مرور میکردم شعر چی بلدم که بیت‌های پایین به ذهنم رسید و گفتم این‌جا به اشتراک بگذارم...شما هم اگر بیتی بلدید که توی روزمره میشه ازش استفاده کرد و کاربرد داره حتما برام بنویسید.تو را دیدم و یوسف را شنیدمشنیدن کی بود مانند دیدنمعرفت در گرانیست به هر کس ندهندپرطاووس قشنگ است به کرکس ندهندکم گوی و گزیده گوی چون دُرتا ز اندک تو جهان شود پرتا توانی دلی به دست آوردل شکستن هنر نمی باشدمزن بر سر ناتوان دست زورکه روزی به پایش در افتی چو موردل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل استشیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل استبی کمالیهای انسان از سخن پیدا شودپسته بی مغز چون وا شود رسوا شودبزرگی سراسر به گفتار نیستدو صد گفته چون نیم کردار نیستسعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگزمرده آن است که نامش به نکویی نبرندیوسف گمشته باز اید به کنعان غم مخورکلبه اخزان شود روزی گلستان غم مخورعشق چون آید برد هوش دل فرزانه رادزد دانا میکشد اول چراغ خانه رادر نومیدی بسی امید استپایان شب سیه سپید استتوانابود هر که دانا بود زدانش دل پیر برنا بودامشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردمتو خوب تر ز ماهی من اشتباه کردم</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 17:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشیمونی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-w83rpanma3q2</link>
                <description>وقتی کنکور دادم برای انتخاب رشته پیش مشاور رفتم. بهش گفتم: من فقط و فقط رشته‌های پزشکی و پیراپزشکی را میرم؛ اگر نشد پشت کنکور میمونم و اصلا رشته‌های مدیریت و حسابداری و... را نمیرم. ( اون موقع چند تا از اطرافیانم این رشته‌ها را خوانده بودند و بیکار بودند.)مشاور بهم گفت: مگه میخوای مردود بشی؟ این رشته‌ها را هم بزن اگر نخواستی بعدا انصراف میدی. راست میگفت ولی من هیچ وقت جرئت انصراف دادن نداشتم.وقتی ترم ۱ دوباره میخواستم برام کنکور بخوانم همه منصرفم کردن و وقتی ترم ۵ با تمام وجود به خانوادم گفتم من میخوام انصراف بدم همه سعی کردن جلومو بگیرن.الان ۴ سال از اون موقع که رشته‌ی مدیریت دولتی قبول شدم میگذره کلاس ها تمام شده و تقریبا دارم فارغ التحصیل میشم جالب اینجاست که ناراحتم؛ من که همیشه دوست داشتم زودتر درسم تمام بشه و من وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگیم بشم پس چرا ناراحتم؟خب جوابش خیلی واضحه چون بعدش را نمیدونم یعنی اینکه نمیدونم بعد از این جا قراره چکار کنم و همین باعث اضطراب من شده. اضطراب خودشو به شکل غم و اندوه داره نشان میده مثلا افرادی که سر کار می‌رند و می‌دونند بعد تموم شدن دانشگاه قراره چکار کنند کمتر دچار این ناراحتی می‌شوند.و اینکه وقتی پادکست رواق درمورد اگزیستانسالیسم را گوش میدادم آقای فرزین رنجبر میگفت تجربه مرگ این نیست که تو بمیری و تمام بشه.بعضی از اتفاق های زندگی برات مثل مرگ دردناکه مثل شکست عشقی، از دست دادن یک عزیز، فارغ التحصیل شدن از دانشگاه و...خلاصه دل کندن از کلی خاطرات کلی سخته ولی باید انجام بشه. من هنوزم نمیدونم این رشته را دوست دارم یا اینکه توی دام تعهد احساسی اجتماعی افتادم جالب این جاست بدون کنکور تو رشته‌ی خودم با استعداد درخشان قبول شدم و باز قراره ۲ سال دیگه از عمرم را با این رشته بگذرونم.</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما یا من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-ag0aljno3uyf</link>
                <description>یک قضیه جالبی که متوجه شدم اینه که: من گاها از ضمیر ما برای خودم استفاده می کنم.یعنی وقتی ازم سوالی میپرسن میگم: ما فلان کار را کردیم، ما فلان کار را انجام ندادی، ما این جوری، ما اون جوری، ما نظرمون اینه و...درصورتی که مایی وجود نداره. اون منم که اون کارو انجام دادم یا انجام ندادم.اون منم که این جوری کردم.اون منم که اون جوری کردم.اون منم که نظرم این هست.اون منم که مسئول زندگی و سرنوشتمماون منم و اون منم و اون منم...استفاده از ضمیر ما برای رهایی از مسئولیته و کار ادم های ضعیفه، ادم هایی که اینقدر عزت نفس ندارن که خودشون را دوست داشته باشن، اینقدر اعتماد به نفس ندارن که عقیده خودشونو بیان کنن و در اخر از قضاوت شدن میترسن.</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 19:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالت خوبه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-qynqhtx4so40</link>
                <description>همیشه بعد از یک روز عالی که کلی بهم خوش میگذره، کلی توی اون روز خوش حالم و توی اون لحظه بهترین دقایق زندگیم را میگذرونم و اصلا نمیخوام اون روز به اتمام برسه... خیلی خسته میشم انگار که کل انرژیم گرفته میشه مثل بادکنکی که اولش کلی باد داره و کم کم بادش خالی میشه و در اخر بادکنک خالی میمونه.بعدش وجودم عجیب میشه انگار بی حالم، از درون غصه میخورم و غم دارم، احساسات بد وجودم را میگیره حس میکنم همه‌ی انچه اتفاق افتاده توهم و خیالی بیش نیست و از ته وجود احساس تهی بودن دارم.دیدم این طوری نمیشه باید بدونم دلیلش چیه. بعدا متوجه ساختار دوپامین شدم، دوپامین سیر سینوسی داره: اگر در بدنت یک دفعه دوپامین زیاد بشه برای اینکه به سرجای خودش برگرده یکهو افت میکنه به خاطر همین تو بعد از یک سرخوشی زیاد غمگین میشی. دقیقا برعکس اینم هست زمانی که از غم و غصه دوپامین کم میشه، برای اینکه به جای اولش برگرده یکهو سرخوش و شاد میشی، مثل اکثر دخترا که بعد از گریه‌ مفصل و طولانی میگیم خب چهره‌مون الان چه شکلی شده ؟ سریع میریم جلو آینه و میبینیم با گریه هم هنوز خوشگلیم و میخندیم و این طوری غممون برطرف میشه و کلی از خودمون عکس میگیریم.حالا چند وقت پیش یک جا خواندم که میگفت: کلا نظام طبیعت بر اساس نمودار سیسوسیه مثلا هر آدمی روی نمودار خوش شانسی و بدشانسی  مشخصی داره و اگر یک تایمی خوش شانسی بیاره برای اینکه نمودار به حالت قبلیش برگرده بدشانسی میاره و تو عامیانه به این قضیه میگن چشم زخم... یعنی بعد از یک خوش شانسی قطعا بدشانسی وجود داره و بعد از یک بدشانسی قطعا خوش شانسی وجود داره.اگر سال ۴۰۴ برات سال بدی بود احتمال میره سال ۴۰۵ برات سال خوبی باشه ...یکم پیچیده است اما درکش به ادم خیلی کمک میکنه.</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 12:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابابزرگم کی بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-j6xe8mplqojz</link>
                <description>هر وقت خانه‌ی بابابزرگم می‌رفتیم؛ روی یک مبل روبه‌روی تلویزیون نشسته بود و کتاب میخواند، همیشه توی ذهنم میگفتم چرا کتاب های بابابزرگ تموم نمیشه؟ تقریبا ۷۰ سالش بود و چه حوصله‌ای داشت!کتاب های مختلفی هم میخواند، یک بار دستش کتاب ریاضی دیدم و باورم نمیشد به اون سن داره ریاضی میخوانه و سوال اینجا بود که خواندن ریاضی به چه دردش میخوره؟ خلاصه ادم با سوادی بود.میخام زندگی سیاسی بابابزرگم را تعریف کنم که خیلی عجیبه...مامانش ۲۴ تا بچه به دنیا اورده بود که خیلی‌ هاشون همون اول مرده به دنیا می آمدند، با این جمعیت زیاد مدرسه میره و درس میخوانه و بعدا یک فرد انقلابی میشه.بعد از انقلاب پست و مقام خوبی توی دولت میگیره با این تفاوت که میگه: من برای خدا کار میکنم پس حقوق نمیخوام و هیچ پولی از دولت دریافت نمی‌کنم.اگرم پولی میگرفت خیلی کم بوده در حدی که کفاف زندگیش را نمیداده و مجبور بوده همیشه یک چیزی مثل خانه، زمین، وسیله و... را بفروشه تا خرج زندگیش را دربیاره. یعنی با اینکه جایگاه خوبی توی دولت داشته اما توی فقیری زندگی می‌کرده.الان که بهش فکر میکنم خیلی عجیبه! مثلا من نوعی، اصلا خودم را به خاطر آرمانی که توی ذهنم دارم هیچ وقت به مشقت و زحمت نمیندازم، این کار خیلی باور عمیقی میخاد و مردمان اون موقع این باور را داشتند.خلاصه عناوین مختلف را در دستگاه حکومتی میگیره مثل رئیس اتحادیه گران فروشا، رئیس اداره گمرک و...یک داستان جالب که همیشه از بابابزرگم نقل مجالس هست اینه: وقتی رئیس گران فروشا میشه اولین نفر برادر خودش که خرما فروش بوده را به اتهام گران فروشی دستگیر میکنه و بعد از اون هیچ وقت رابطش با برادرش خوب نمیشه.خلاصه از یک جایی به بعد سرد میشه آدم صادقی مثل بابابزرگ من برای این همه فساد انقلاب نکرده بود، جبهه نرفته بود و با اجنبی نجنگیده بود که بعدش اختلاس های چند صد میلیاد دلاری لو بره، ارمانش این نبود و حس میکرد به جایی که هست تعلق نداره. گوشه گیر و منزوی شده بود از حکومت بیرون میاد و سعی میکنه خودش را به فعالیت های مختلف سرگرم کنه.</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 12:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیام نیشابوری</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-q4sjkagxp5yx</link>
                <description>چندین سال پیش شنیده بودم؛ خیام ملحد و کافره، خب زیاد اهمیتی برام نداشت. حتی وقتی یک مولودی رفته بودم؛ اون جا خیام را لعن و نفرین میکردند، خیلی برام عجیب بود که شاعر مملکت چرا باید مورد لعن قرار بگیره؟ جوابشون خیلی شوکه کننده بود که نمیشه این جا گفت...بابامم به جز حافظ شاعر دیگه ای را قبول نداشت و وقتی خواستم رباعی خیام بخرم و بابام گفت همچین کتابی نمیخوام تو خونم باشه.🤦‍♀ انگار که بدترین و نجس ترین چیز ممکن را میخام بخرم.خلاصه از خیام متنفر بودم با اینکه اصلا نمیشناختمش، سال ۴۰۴ به نیشابور رفتم و از آرامگاه خیام دیدن کردم ولی اون جا هیچ حس خاصی نداشتم و بیشتر دلم میخواست عکس های خوبی بگیرم و اصلا برام مهم نبود که آرامگاهش شاهکار ریاضی و جبر و هندسه است.تا اینکه این شعر را توی کانالی دیدم:آورد به اضطرارم اول به وجودجز حیرتم از حیات چیزی نفزودرفتیم به اکراه و ندانیم چه بودزین آمدن و بودن و رفتن مقصود!وقتی زدم در اینترنت و یکی یکی رباعی های خیام را خواندم شگفت زده شدم، خیام به چیزاهایی فکر می‌کرده و آن را به قلم در آورده که دائما توی ذهن من نوعی میچرخه.باورم نمیشد کسی وجود داشته که حال و روز امروز من را به شعر نوشته، اینقدر حیرت زده بودم که به هر کس که میرسیدم میگفتم خیام را میشناسی؟ شعرهاش را خواندی؟ خیلی قشنگه میدونستی؟الان شاعر مورد علاقه‌ی من خیامه و هر روز سعی میکنم حداقل یک دوبیتی ازش بخوانم...هرچند که رنگ و روی زیباست مراچون لاله رخ و چو سرو و بالاست مرامعلوم نشد که در طربخانه خاکنقاش ازل بهر چه آراست مرا؟ز آمدنم نبود گردون را سودوز رفتن من جاه و جلالش نفزودوز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنودکاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!خیام اگر ز باده مستی خوش باشبا ماه رخی اگر نشستی خوش باشچون عاقبت کار جهان نیستی استانگار که نیستی چو هستی خوش باشاین یک دو سه روز نوبت عمر گذشتچون آب به جویبار و چون باد به دشتهرگز غم دو روز مرا یاد نگشتروزی که نیامده‌ ست و روزی که گذشتتا کی غم آن خورم که دارم یا نهوین عمر به خوشدلی گذارم یا نهپرکن قدح باده که معلومم نیستکاین دم که فرو برم برآرم یا نه</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیچاره دختر کدخدا...</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%AE%D8%AF%D8%A7-nprvse8e7q2p</link>
                <description>یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود. توی روستای کوچکی کدخدایی زندگی میکرد اونم چه زندگی‌ای ... هر چیزی که میخواست داشت، همه نوع امکاناتی در اختیارش بود خانه، اسب، خدم و حشم، ماشین و ...این کدخدای قصه‌ی ما یک دختر عزیز دردونه داشت که تازه سنش به ازدواج رسیده بود.خاستگار های مختلف میومدن و میرفتن اما کدخدا راضی نبود دخترش را به هر کس بده دلش نمی آمد دختر خوشگلش با مردم روستا ازدواج کنه، هزارتا آرزو برای این دخترک داشت.اما دختر داستان ما فارغ از هر چیزی عاشق پسر فقیر و بیچاره‌ای شد و گفت اِلاوبلا من اینو برای ازدواج میخام، نمیدونم پسر فقیر چه وِردی برای دختر کدخدا خوانده بود که گوشش به هیچ چیزی بدهکار نبود و میگفت فقط این پسر میتوانه شوهر آینده‌ی من باشه.جشن عروسی به پا شد و عروس و داماد خوشحال و خندون سر خونه و زندگیشون رفتند‌.عروس خوش حال بود به خاطر رسیدن به عشقش... داماد خوش حال بود به خاطر ازدواج با دختر کدخدا...زندگیشون به خوبی داشت پیش میرفت تا دخترکباردار شد. اولین پچشون نابینا به دنیا امد؛ دومین بچشون نابینا به دنیا امد؛ سومین بچشون مرده به دنیا امد. روزگار سختی به دختر میگذشت اما این تازه اولش بود.انقلاب اسلامی پیروز شد؛ مردم به خانه‌ی کدخدا حمله کردند و تا میشد اون پیرمرد بیچاره را کتک زدند. فلک چرخیده بود و کدخدا از عرش به فرش رسیده بود. کدخدا از بس که غصه خورد، دق کرد و مرد.مردم قدرنشناس حتی با دختر عزیز و دردونه کدخدا صحبت نمیکردند، بهش بی محلی میکردند، اذیتش میکردند.شوهر دختر هم تا این وضعیت اسفناک را دید۱_بچه‌ی سالم که نداشتند.۲_ خانواده کدخدا فقیر شده بودند، به خاری و ذلت افتاده بودند و نونی برای خوردن نداشتندبا زن دیگه ای ازدواج کرد.خلاصه همه دختر کدخدا را رها کردند حتی شوهرش پس هر روز گریه میکرد. بعد از اون دوتا بچه‌ی دیگه به دنیا آورد و خداروشکر سالم بودند. ولی اینقدر گریه و ناله کرد و هر روز خودشو میزد که بالاخره دق کرد و مرد.کوچک ترین پسرش داماد یکی از فامیل های نزدیک ماست. وقتی سر خاک پدربزرگ و مادرش بود و داشت سنگ قبر‌ها را میشست میگفت بیچاره مادرم!برام سوال بود که چرا دلش اینقدر میسوزه و چرا هیچ وقت از باباش حرفی نمیزنه و با اینکه قبر باباش هم اون جا بود اما اون را حتی نگاه هم نمی‌کنه. بعدا از مامانم سوال کردم که قضیه چی بوده؟مامانم زندگی دختر کدخدا را برام تعریف کرد. ضرب المثل گاهی زین به پشت گاهی پشت به زین دقیقا مصداق همین جاست.تو ذهنم گفتم بیچاره دختر کدخدا...</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایزه تصادفی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-p2wynmdm52v3</link>
                <description>کلاس هفتم که بودم دبیرمون درمورد یک طرحی به نام داناب صحبت میکرد؛ طرح داناب این طوری بود که تو باید در مورد کمبود آب یک چیزی ارائه میدادی و خب معلممون گفت: همه باید این کار را انجام بدن تا نمره‌ی کلاسیشون را بگیرن.من ادمی نبودم که تو جشواره‌ها و المپیاد‌ها و طرح‌ها و... مدرسه شرکت کنم اما اون طرح اجباری بود و منم مجبور بودم یک چیزی ارائه بدم.حوصله ریزه کاری و فکر کردن و اینا را نداشتم خیلی سریع یک ورق آچار برداشتم؛ یک متن در مورد کمبود آب با گوشی بابام از توی اینترنت پیدا کردم و روی ورق آچار نوشتم؛ تمامیکم که نگاهش کردم دیدم خیلی سادست قبلا دیده بودم دخترِ دوستِ‌ بابام از کتاب‌های سال‌های پیشش برای تزئین استفاده میکنه منم کتاب کلاس ششم را آوردم و یک قسمتی ازش را قیچی کردم روی ورق آچار چسبوندم و تحویل معلممون دادم.گذشت و گذشت و گذشتکلاس هشتم که بودم منو به دفتر فرا خواندن و بهم گفتن مقام استانی آوردم؛ بهشون گفتم: من تو چیزی شرکت نکردم حتما اشتباه می‌کنید بعدم اضافه کردم من یک دختر عمو دارم اسم و فامیلش دقیقا مثل منه حتما اون را میگید. گفتند: تو توی مدرسه مایی نه دختر عموت! و کلی برای مقامم بهم تبریک گفتن☺️نمیدونستم قضیه چیه هیچکی هم نمیدونست تو چی مقام آوردم. تا بالاخره معلم بهداشتمون گفت: یکسری نقاشی داشتیم برای طرح داناب فرستادم و تو مقام اوردی؛ آفرین بهت و بعدا یک الیزابت برای تشویقم بهم داد.خیلی داستان عجیبی بود چون چیزی که من درست کردم چیز خاصی نبود اما مقام آورده بود و فهمیدم گاهی وقت ها خیلی از اتفاقاتی که توی زندگیمون می‌افته ممکنه تصادفی و مبتنی به شانس باشه‌.اگر دبیرمون برای طرح داناب مجبورمون نکرده بود؛ اگر معلم بهداشتمون طرح منو نمیفرستاد؛ اگر من کاردستی‌ دختر دوست بابام را نمیدیدم و هزار اگر دیگه که باعث میشد من هیچ وقت طعم مقام استانی را نچشم...</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه پست قبل</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84-yb7e03yboizg</link>
                <description>این یکسری از عکس هاست که توی اون دوران گرفتم.چرا باید حداقل ۳۰۰ کاراکتر برای انتشار نوشت😂ببخشید باید ۳۰۰ کاراکتر را پر کنم.تترترتالروقمقمنتیتیویوویوقویویوبوبدیوکثمسمسمنتتوتتتدبیننسوطدصوممککورلبثلسننثثوویاتزنقکزتازتشمکثوثددققدقوینجطجسکصکصکجطمک۲اوطدصوممککورلبثلسننثثوویاتزنقکزتازتشمکثوثددققدقوینجطجسکصکصکجطمک۲اترووبزوتزروورزومشجساسددیااددد</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 10:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف دیگران!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-zxckae9rest9</link>
                <description>از یک جایی به بعد توی زندگیم حس کردم عکاسی را خیلی دوست دارم و یک جورایی عاشق عکاسی ام؛ بدو بدو رفتم تو گوگل و تلگرام و یوتیوب و... کلی فیلم آموزشی دیدم و شروع کردم عکاسی کردن از دوروبرم.همیشه و هر لحظه گوشی دستم بود و از هر چیزی عکس میگرفتم آدم‌ها، گل‌ ، درخت ، خیابابان و .. بعد با شوق و ذوق به اطرافیانم نشان میدادم. آن‌ها بهم میگفتن نه بابا ،فاطمه این عکس‌ها اصلا خوب نیست و به احتمال زیاد استعدادی تو عکاسی نداری.کم کم سرد شدم و عکاسی را ول کردم در حدی که از خودمم به زور عکس میگرفتم. پروسه‌ی عاشق عکاسی شدن و رها کردنش ۲ و نیم ماه طول کشید.تا اینکه امروز بعد یکسال و خورده ای داشتم پروفایل بچه‌های دانشگاهمون را نگاه میکردم و به یک عکس آشنا خوردم؛ مطمئن بودم من این عکس را دیدم، یکم که بیشتر فکر کردم یادم امد اصلا خود من این عکس را گرفتم و تو گروه دانشگاه گذاشتم. سیوش کردم و رفتم تو گالریم و با عکس اصلی مطابقت دادم، واقعا این عکس را من گرفته بودم و یکی اینقدر دوسش داشته، که پروفایلش گذاشته بود.اون لحظه باورم نمیشد تا حالا تو زندگیم اینقدر قند تودلم آب نشده بود همین طوری اشک میریختم، شاید چیز کوچکی باشه اما من از ته دلم خوش حال شدم.سریع رفتم عکس را به مامانم نشان دادم و مامانم گفت: وای فاطمه چه عکس قشنگیه،بهش گفتم: من این عکسو بارها و بارها بهت نشان دادم و فقط گفتی معمولیه ، چطور الان قشنگ شده؟؟؟به نظرم توی هیچ کجای زندگی نباید منتظر حمایت و تشویق دیگران باشی، چون آدم‌ها برای اینکه شبیهشون باشی فقط سنگ جلو پات میندازن و از ادامه‌ی مسیر دلزده ات میکنند،فقط باید راه خودت را ادامه بوی و بعد هر زمان که موفق شدی اون موقع است که لایق تشویق دیگران میشی اون موقع است که کارتو میبینن و شاید دوست داشته باشن.</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 01:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین حساب بانکیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C%D9%85-kf7pk1fvlmzg</link>
                <description>چهارسال پیش برای اولین بار بانک رفتم تا حساب بازکنم. بانک خیلی شلوغ بود و معلوم بود قراره چندساعتی معطل بشم.بعد از چند دقیقه یک آقای سرباز کنارم نشست و گفت: توی بانک چکار داری؟ بهش گفتم: آمدم حساب بانکی باز کنم. یک شماره بهم دارد و بعد بهش گفتم:پس خودت چی؟ گفت: دوتا شماره دارم. خلاصه همون موقع شمارم خوانده شد و نوبتم شد.رفتم باجه و گفتم: میخوام حساب باز کنمکارمند بانک نگاه عاقل اندر سهیفه بهم انداخت و گفت: برای زیر هیجده سال حساب باز نمی‌کنیم.گفتم: من هیجده سالم بیشتره، پس ازم کارت ملیم را خواست.گفت: شغلت چیه؟گفتم: هیچیگفت: ما برای بیکارها حساب باز نمی‌کنیم.گفتم: من دانشجوام.گفت: فرقی نکرد بالاخره بیکاری، برو وقت مارو نگیر، باید گردش حساب داشته باشی.کارد میزدی خونم در نمیومد خیلی عصبانی بودم زنگ زدم بابام و قضیه را براش تعریف کرد. بابام سریع امد بانک و پیش رئیس بانک رفتگفت: برای دختر من همین الان حساب باز کنید.رئیس گفت: چکارست؟بابام گفت: دانشجوعه.رئیس گفت: نمیشهکه بابام بلند شد و گفت:من ۲۵ ساله مشتری بانکم دستگاه کارت خوان مغازم این بانکه اینم گردش حساب روزانه‌ی منه یا برای دخترم حساب باز کنید یا پولای منو بدید با دخترم میریم مشتری بانک دیگه‌ای بشیم.رئیس بانک کارت دانشجوییم را خواست و گفت: کارمو راه بندازن.اون لحظه حس خیلی خوبی داشتم اینکه یک آدمی توی زندگیم هست که مثل کوه پشتمه، اما کارمندی که قرار بود کارتم را بهم تحویل بده نگذاشت این حس خوب دوام بیاره چون بلند شد و جلوی همه‌ی مردم داد زد: کی برای این حساب باز کرده؟همه داشتن نگاهم میکردند؛ از خجالت آب شدم بغض گلومو گرفته بود من فقط ۱۸ سالم بود و یک قطره اشک از گوشه‌ی چشام سرازیر شد بابامم بعد صحبت با رئیس بانک رفته بود و من نمیدونستم اون جا باید چکار کنم.کارمند سریع بلند شد و رفت پیش رئیس بانک ببینه قضیه از چه قراره و وقتی برگشت حس کردم داره با نفرت نگاهم میکنه کارت بانکیم را گرفتم اما هیچ وقت خاطره‌ی اون روز را فراموش نکردم.درسته کارت بانک ملت دارم اما هیچ وقت پولی داخلش نگه نمیدارم و اگر پولی داخلش باشه سریع به کارت بانک دیگم انتقال میدم.</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 14:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تنبلم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ferno/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%D9%85-sfjlax0zrsar</link>
                <description>وقتی برای خواهرم توضیح دادم که میدونم فلان کار خوب و درسته اما انجامش نمیدم بهم گفت آبجی تو مبتلا به اهمال کاری هستی. خیلی در مورد اهمال کاری تحقیق کردم و دیدم راست میگه من اهمال کاری دارم، سوال این جا بود که حالا باید چکار کنم و چطوری رفعش کنم؟رفتم پیش تراپیستم و گفتم: این جلسه فقط به اهمال کاری من بگذره، شاید مسخره باشه اما این جنبه از زندگیم مانع رشدم شده و باید رفع بشه.با صحبت هایی که کردیم تراپیستم گفت: تو اهمال کاری نداری بلکه ترس از موفقیت داری وگرنه چرا تو این موقعیت و این موقعیت اهمال کاری نکردی؟ به کشف بزرگی رسیدم راست میگفت، من از موفقیت میترسیدم برای همین کارامو به تعویق می انداختم و بعد درمورد ترس از موفقیت کلی تحقیق کردم.یکبار که داشتم برای عموم دردودل میکردم و میگفتم به هیچ کاریم نمیرسم بهم گفت: چقدر ترس از تغییر داری ،گفتم چطور؟ گفت: تو فلان موقعیت خیلی موفق بودی صدردصد ترس از موفقیت نداری بلکه ترس از تغییر داری دیدم راست میگه شاید از تغییر میترسم.بیشتر که فکر میکنم اینکه بگی فلان رفتار تو برای فلان دلیله به ادم ها برچسب بزنی خیلی بیخوده، چون ادما صفروصدی نیستند قطعا طیف هستند و اگر من کارهام را به تعویق میندازم شاید من تنبلم😅چکاریه که با کلمه‌های قلمبه سلمبه میخوان منو توجیه کنن رفتارت به این دلیله و این ریشه‌ها را داره بیخیال!!! رفتاری که ۲۲ سال تو زندگی من بوده چطوری با یک کلمه‌ی سنگین تو برطرف میشه؟ اگر میتوانی بهم راهکار بده اگر نه ساکت باش و بهم استرس نده...</description>
                <category>فِرنو</category>
                <author>فِرنو</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 17:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>