<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آذرآبادگان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fesmailzadeh896</link>
        <description>نگاشته‌های فاطمه اسمعیل زاده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2581864/avatar/DsgI08.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آذرآبادگان</title>
            <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان پرداز؛ زندگی به مثابه‌ی داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-kj3bgskpw6ki</link>
                <description>سعی خودم را خواهم کرد. اما نمی‌توانم ذره‌ای به این اطمینان داشته باشم که از پسِ انجامِ این کار بر‌خواهم آمد. اما سعیِ خودم را خواهم کرد و نخواهم گذاشت که جز اهلِ اندیشه، کسی به نهفتِ این موضوع پی ببرد. سعی خودم را خواهم کرد تا داستانی در میان نباشد. نمی‌خواهم اینْ یک داستان باشد. نمی‌خواهم اینْ یک داستان بشود، اما اگر لاجرم بشود و باشد، دیگر کاری از من ساخته نخواهد بود. اما باید این خطر را بپذیرم و شروع به نگارشِ این درسنامه کنم. این درسنامه را به عنوانِ آخرین درسنامه‌ام خواهم نوشت؛ درسنامه‌ای در بابِ هفت گامِ اصلی در ساختارِ داستان.باید اعتراف کنم که به عنوانِ نویسنده‌ای که در داستان‌پردازی، شهره‌ی خاص و عام است، و به عنوانِ یکی از مدرسانِ این زمینه، هر گاه سخن از داستان پردازی می‌شود دست و پایم می‌لرزد، می‌خواهم ازش فرار کنم، تا حد ممکن ننویسم. تنها راه و روشی که دوباره اعتماد را به دستان و ذهنم باز می‌گرداند همین هفت گامِ معروفی ست که همیشه آن را از کتابِ آناتومیِ داستان، اثرِ ارزشمند و قابلِ احترامِ جان تروبی، و به ترجمه‌ی روانِ محمدِ گذرآبادی، به هنرجویانم درس داده‌ام و همیشه توصیه اش کرده‌ام.پیش از ورود به بحث و شمردنِ این هفت گام، بهتر می‌بینم که در‌موردِ داستان و اهمیت‌ش مطلبی را بگویم. از دیدگاهِ من_این &quot;من&quot; را بدونِ هیچ تحکمی در شیرفهم کردن بخوانید_داستان، تقابلِ موثری ست میانِ زندگی و هنر؛ تقابلی که کم‌تر زمانیْ پیش می‌آید که بسیار خونین و طاقت‌فرسا نباشد. البته باید این را هم بگویم که هستند کسانی که داستان ساختن را نوعی تکثیرِ تن  و روان می‌بینند، خیالِ خود را راحت می‌کنند و برای اینکه کسی شک نکند که همانان بوده‌اند که کتابِ مبتذلِ اخلاق را نوشته‌اند، می‌گویند شهری ساخته‌اند و یک نامِ مشترک را بر تمامِ مردان‌ش گذاشته‌اند.نمی‌شود خرده گرفت. اصلا نباید خرده گرفت. به نظرم کثرت‌گراییِ آنها کاملا قابلِ درک است. اگر خوانندگان‌ِ آنها بدانند که تراپیستِ این نویسنده‌ها چه توصیه‌ای به آنها کرده، حتما راضی می‌شوند و کثرتِ‌شان را منطقی می‌یابند. هر چه باشد نویسنده شدن برای یک آدم، بهتر از قاتل بودن است. چرا باید در آخرین درسنامه‌ی خود به این موضوع اشاره کنم؟.. در‌واقع آنچه درونِ آنها_درونِ این نویسنده‌های کثرت‌دوست، برایم جذابیت دارد نوع نگاه‌شان به زندگی است؛ زندگی به مثابه‌ی داستان، یک داستانِ خطی که به یک فرد معمولی این امکان را می‌دهد که بدون هیچ زحمتی، قهرمان بشود. این نوع خیال‌های آلوده به ابتذال آدم‌ها را کور و کر می‌کنند، بدونِ اینکه این فردِ داستان‌دوست را از طمعِ حکمرانی بر اندیشه‌ی آدم‌های دیگر_که در اینجا خوانندگان هستند_خالی کنند.در اینجا می‌خواهم مثالی بیاورم تا روی‌ش کار کنیم؛ آن هم از داستانی که نوشته‌شده اش موجود نیست و من باید آن را از بر برای‌تان تعریف کنم.  اگر حافظه یاری دهد، آن داستان چنین بود: &quot;دختری بود که از داستان‌ها فرار می‌کرد. پدرش نقاشی بود که نوشته‌های اندیشیده‌ش را نقاشی می‌کرد. دختر نقاشی‌ها را نگاه می‌کرد، با لغات کاری نداشت. او یک آدم معنوی بار آمده بود. پدرش که مُرد، گویی کتاب هم با او مُرد؛ گم‌و‌گور شد، شاید هم سوخت_خاکستر شد. دختر در ناامیدی و رنج فرو رفته بود، سالها همین‌طور گذشت. روزی مردی او را به شاگردی پذیرفت. مرد به او یاد داد چطور باید واژه‌ها را لمس کند و قدرت‌شان را از آنِ خود کند، بی که فریب‌شان را بخورد. دختر به وسیله‌ی مردِ دانا، به علم لغات دانا شد. پس داستان‌پردازی را انتخاب کرد، تا به آرزویی که استاد بهش داده بود، برسد؛ خلقِ دوباره‌ی کتابِ مصورِ دانایانِ روحانی. پس از مرگِ استاد، فقدانِ او، بارِ دیگر دختر را از داستان فراری داد. او اصلا توجه‌ای نمی‌کرد به دهن‌کجی‌ها و رفتارهای مشمئزکننده‌ی مردی که هی سعی می‌کرد برتری‌ش را به او نشان دهد. با خود می‌گفت: &quot;من آدمِ حقیقت‌ام، داستان چرا؟ &quot; . این‌چنین خودش را آرام می‌کرد. مردْ داستان‌نویس بود و ادعا می‌کرد ظاهر و باطنِ لغات‌ش بسیار به هم نزدیک، و داستان‌هایش بسیار شفاف اند.حالا دختر به نبردی دعوت شده بود؛ جان دادن یا جان به در بردن. تصمیم گرفت کتابی در باب تقدیر بنویسد، تا وحدت محتوا و صورت را به حریف‌ش نشان دهد.نبردِ تقدیر آغاز شد، بی که محاکاتی در کار باشد. در نهایت هم دختر فهمید که پرهیزش از داستان و لغت باعث شده پدرش کتابِ مصورِ دانایانِ روحانی را بسوزاند.. &quot;این نمونه‌ی شسته‌روفته‌ای بود از یک داستانِ استعاری، که توسطِ یک هنرجو پرداخته شده بود. اگر این مثال را درک کنیم، راه کوتاه‌تری تا فهمِ این هفت گام خواهیم داشت.گام اول؛ ضعف و نیازضعف و نیاز پایه و اساسِ یک ماجرای داستانی ست. هر چه قدر درست بر روی‌ش کار شود، همان قدر داستانِ بهتری خواهیم داشت. به هیچ‌وجه نباید قهرمان‌تان را در جریانِ این نیاز و ضعف قرار دهید، یا اصلا آن را در چشمان‌ش ضعف بنمایانید. اگر نظرِ مرا می‌خواهید بهتر این است که خودِ خواننده هم مثلِ قهرمان فکر کند. بعد از این باید ضعف و نیاز را مخفی کنید و کاملا از نظر دورش دارید؛ چه این ضعف روانشناختی باشد و قهرمان را رنج دهد و چه اخلاقی باشد و اطرافیان‌ش را نیز به زحمت اندازد و به آنان آسیب زند.گامِ دوم؛ آرزوبدونِ آرزو، هیچ داستانی جذاب نیست. آرزو همانی ست که نویسنده باید از قهرمان و شخصیت‌ها تا تمامِ خوانندگان را قانع کند برای رسیدن به آن تلاش کنند و انتظار بکشند.  در واقع آرزو محوری آشکار است برای انگیزه‌بخشی به داستان به صورت غیرشخصی، که تنها به همین داستان تعلق دارد.گامِ سوم؛ حریفحریف الزاما یک فردِ شیطانی با انباشته‌گی غیرِقابلِ‌توصیفِ رذایل نیست. حریف کسی که خواسته‌ی قهرمان را می‌خواهد؛ گاهی حتی بیش از خودِ او. حریف نگاه به قهرمان را عمیق‌تر می‌کند.گام چهارم؛ نقشهبدونِ یک نقشه‌ی درست و حسابی، هیچ قهرمانی، به اندازه‌ی کافی قهرمان نیست. نقشه، برتریِ قهرمان را در برابرِ حریف‌ش آشکار می‌کند. نقشه، راهنماست؛ چه یک فکر باشد و چه در قامتِ یک شخص.گام پنجم؛ نبردنبرد بالا گرفتنِ تمامِ کشمکش‌ها میانِ طرفین است. نبرد در‌واقع راستی‌آزماییِ نقشه‌هاست. بعد از پایانِ نبرد است که تکلیفِ قهرمان با خودش و سپس با زندگی‌ش مشخص می‌شود.گام ششم؛ مکاشفه‌ی نفساینجا همان‌جایی ست که قهرمان به ضعفِ خود غلبه می‌کند و نیازش را به طور واضح می‌بیند. در اینجا آرزو کنار می‌رود و قهرمان، داستان را به وسیله‌ی تجربه‌ای دردناک، برای خودش شخصی‌سازی می‌کند.گام هفتم؛ تعادل جدیدهمه‌چیز و همه‌کس به شرایطِ عادی و جایگاهِ خود بر‌می‌گردد. قهرمانِ داستان، نسبت به آغاز، یا صعود کرده‌ است یا سقوط. چیزی که محرز است این است که مسئله حل شده است و ترس‌ها واضح و امن شده‌اند.تحلیل مثالضعف:بی اعتنایی صرف به لغات و تکیه‌ی صرف به معنا. نوعی فضیلت بی‌حد در یک آدمِ معنوی.نیاز: او باید علمِ خود را افزایش دهد تا بتواند به تنهایی ارتباطی میانِ صورت و محتوا، و میانِ نقاشی و لغت بیابد.آرزو: او آرزو دارد کتابی برای غلبه به مرد عامی بنویسد.حریف: مردی که ادعا می‌کند لغات را به خوبی می‌شناسد و باطن‌شان را می‌بیند.نقشه: کشفِ رابطه‌ی میانِ محتوا و صورت و وحدتِ بینِ آن‌ها.نبرد: نوشتنِ یک داستان برای یک داستان‌گریز، آن هم در‌موردِ تقدیرِ بی‌رحمِ او.مکاشفه‌ی نفس: زندگی برای او هم به مثابه‌ی داستان بوده است؛ درست مثلِ مردِ عامی. داستان‌ستیزی اش از حقیقت‌طلبی‌ش نبوده، و او به عنوانِ حاصلِ رسالت و زندگیِ یک مرد او را ناامید و سپس به آتش زدنِ کتاب‌ش ترغیب کرده.تعادل جدید: سکوت در وجودِ دختر برقرار می‌شود و نگاهِ او در کتاب‌ها و نقاشی‌ها عمیق‌تر می‌شود.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2024 11:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرمگسی به نامِ منتقد؛ در ستایشِ زبانِ گزنده</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AE%D8%B1%D9%85%DA%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%AF%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-nexntitwdhtb</link>
                <description>هنرمند	ژاک لویی داوید سال	۱۷۸۷ مواد	نقاشی رنگ روغن ابعاد	 ۱۲۹٫۵ cm × ۱۹۶٫۲ cm (۵۱٫۰ in × ۷۷٫۲ in) مکان	موزه متروپولیتن نیویورک، نیویورک&quot;سطلِ آبِ بی‌ارزشی بیاب و خود را در آن خفه کن! قلمی پیدا کن و آن را به پیغمبریِ وجودت منسوب کن! صفحه‌ای سیاه کن تا کتابِ مقدسِ دینِ تازه‌ت را همه ببینند. &quot;برگرفته از کتابِ &quot;مرام‌نامه‌ی موجودی میان‌مایه به نامِ نویسنده&quot;تمام‌ش از لحظهْ آغاز می‌شود. همه‌چیز_از احساسات تا منطق‌ها، همه به همان یک لحظه مربوط می‌شوند. مهم است که در آن یک لحظه چه چیزی رخ داده است. مهم است چیستیِ محتویاتِ لحظه‌ای که آدم را از جا بلند می‌کند و به کاری وا‌می‌دارد. باید بگذاری &quot;لحظه&quot; کار خودش را بکند. این می‌تواند مایوس‌کننده، ناراحت‌کننده، غم‌انگیز، یا حتا نابودگر باشد. اما.. نباید دل‌سپاری را متوقف کرد. &quot;لحظه&quot; باید بتواند به راحتی و آزادانه به دست‌کاریِ احوال‌ برود و دنیای دیگری را به صاحبِ خود نشان بدهد. او همواره یک درخواست دارد و نسبت به برآورده‌کننده‌ی آنْ اظهارِ تسلیم و تعلق می‌کند. لحظه همواره با کسی خویشیْ می‌کند که به درخواست‌ش پاسخ بدهد؛ درخواستی که پشتِ سرِ هم تکرار می‌شود: &quot;حقیقت را بگو! &quot; و تمامِ آنچه بایدْ، تمامِ بهین‌شدگی‌ها از همین لحظه‌ای آغاز می‌شود که باید دریافت و درک شود.&quot;لحظه را در‌یافتن&quot; از این منظرْ به معنای گفتنِ حقیقت به هر قیمتی ست._ بله، روشی کاملا سقراطی. و سقراط، این بزرگ‌ترین دریافت‌کننده‌ی لحظهْ در دنیای باستان، و شاید اولینِ منتقدانِ راستین، چه فکر و احساسی در اطرافیان‌ش_جامعه‌ش، ایجاد می‌کرده است؟ چه کسی می‌داند که چگونه نگاه‌ش می‌کرده‌اند؟ آیا جز این بود که او را صدمه‌زننده‌ترین شخص نسبت به جامعه معرفی کردند؟ جز این است که او را شوکران نوشاندند تا دیگر نشنوند صدای کسی را که‌ خارقِ‌عادت را توصیه می‌کرد برای افزایشِ توانایی‌های جامعه؟با این تفاسیر آیا منتقد بودن صرفا، شبیه سقراط بودن است؟.. به هیچ‌وجه. پس کلمه‌ی منتقد به چه کسی اطلاق می‌شود؟ در روزگاری که پس از مدرنیت، و پس از جاافتادگیِ اخلاقی‌گری ایستاده است، و مدعیِ این است که نقدْ نباید به کسی نیشتر و صدمه‌ای بزند، آیا می‌شود در انتظارِ ظهور و بروزِ منتقدی دلسوز بود که سوزشِ دل‌ش او را به زدنِ سهناک‌ترین صدمه‌ها و ایجادِ عمیق‌ترین زخم‌ها فراخوانده؛ زخمی مشابه زخمِ زده شده توسطِ یک پزشک؟در این روزگار، یک منتقد، به سختی می‌تواند یک انسان هم باشد. به سختی می‌شود تصور کرد که او دارندهٔ دانشی_ولو اندک_راجع به از‌هم‌گسیخته‌گی ست. و باز هم به سختی می‌شود او را به عنوان فردی در خاطر بازآفرینی کرد که در خیال نجات و اصلاح جامعه‌ی خود است. او همیشه خود را به عنوانِ یک ذرهٔ بی‌اراده معرفی می‌کند، ولی واقعیت این است که او هر لحظه، و به صورتِ کاملا تعمدی، و با اراده‌ای به اندازه‌ی اراده‌ی لشکری از ذرات، در حالِ ارتکاب به عملی ست که در‌نهایتْ افراد یک جامعه را از هم وا‌می‌کَنَد.شاید سخنی بسیار صریح و تند به نظر بیاید اما، حقیقت دارد؛ پس باید گفته شود: منتقدانِ روزگارِ ما بیکار‌ترینانِ این جامعه اند، و از این موضوع حتی ذره‌ای هم عار ندارند. و دیگر قابلِ ذکر نیست که بیکار‌ها فاسد می‌شوند.بی‌عاران از جوششِ خونْ بی‌خبرند، نسبت به قل‌قل کردن‌ش بی‌اعتنایند، پس دیگر هیچ &quot;قل&quot; ای را به جان‌شان نمی‌خرند.گاهی دیده می‌شود که منتقد ها ایمانِ درستی به هیچ چیز ندارند_در بیشترِ اوقات البته. و دلیل‌ش هم خیلی مشخص نیست. شاید خیال می‌کنند هیچ‌چیز نمی‌تواند برای آنها به تکیه‌گاهی مطمئن تبدیل بشود که با تکیه بر آن بشود به کسی یا کسانی صدمه بزنند. و این دقیقا از تفکرِ آنها مبنی بر شخصی‌سازیِ نقد سرچشمه می‌گیرد.منتقد‌ها عرضه‌ی نوشتنِ دانستان‌های خوب را ندارند. اگر هم روزی بر‌حسب اتفاق، داستان، یا داستان‌های نسبتا پرفروشی نوشته‌اند به این دلیل بوده است که از &quot;رحم&quot; تحتِ عنوانِ &quot;مهربانی&quot; یاد کرده‌اند؛ رحمی که به شفقت می‌انجامد و سپس ستمکاری به ارمغان می‌آورد. به نظرِ آنها کسی که موردِ ظلم واقع شده، از ناتوانی‌ش بوده است و کسی که ظلم کرده است، حتما دلیلِ قانع‌کننده‌ای برای کارِ خود داشته است. آنان بی که غریزه‌ی یک حیوان را داشته باشند، بر سیاست‌های جنگل پافشاری می‌کنند. منتقدانِ نقد مدرن می‌نویسند و از نوشتنِ داستان هم باک ندارند، گاهی انقدر حفاری می‌کنند تا به قلب یک جامعه برسند و با ضربه‌ای به آنْ قلبِ ملتی بلرزانند، تا با همین لرزشْ مورد ستایش قرار گیرند؛ و گاهی به قدری سطحی حرکت می‌کنند و ندای عامه‌نویسی سر می‌دهند تا مطمئن باشند هیچ رشد و دانشی به مردمان‌شان منتقل نکرده‌اند، و نخواهند کرد. تمامِ این‌ها از یک نگاهِ شخصی سرچشمه می‌گیرد. منتقدانِ این روزگار، که به طرزِ مرموز، بی‌دلیل، معاندانه و افراطی، جزء شنوندگان خاصِ موسیقی هستند، و به همین شکل نسبت به عنصر درونی‌شان اظهارِ بی‌اعتنایی می‌کنند، به شکلِ احمقانه‌ای مسائل را شخصی می‌بینند؛ حتی به مسئله‌ی نقد هم به مانندِ یک مسئله‌ی شخصی نگاه می‌کنند. اینْ همانقدر احمقانه است، که اعتقاد به شخصی بودن نبرد اهورامزدا و اهریمن.نگاه شخصی به نقد است که باعث شده است هیچ نقدی آنچنان موثر نباشد. شاید نقد موثر را بتوان نقدی تعریف کرد که از قوانین نقد کلاسیک پیروی می‌کند و در عین حال به مانند نقد مدرن، خالی از عقده‌گشایی فردی و شخصی ست. جالب است که آدم عادت دارد همواره چیزهایی_از نگرش‌ها و اندیشه‌ها را برگزیند که دارای نوعی نقص یا عیب است. شاید از آن روی که همچنان بتوانند دستِ خودش را بالا‌تر از دست یک اندیشه قرار بدهد، و با این دستِ بالا، احساس قدرت کند.اما حقیقت.. حقیقت باید گفته شود، باید تشریح و بازبینی بشود، باید برایش راهِ برخوردی پیدا بشود.. و عجب از این منتقدانِ بیکار! عجب از موجوداتی که چیزی از جنگیدن، و به‌سانِ آرِس_خدای جنگ بودن نمی‌دانند! عجب از منقرض‌کنندگانِ تراژدی‌نویسانی مانند سوفوکلس. باید کسی باشد که سخن گفتن‌ش و عملی کردنِ سخنان‌‌شْ روحِ شاعری را به گفتنِ شعری برانگیزد: &quot;غمِ جانکاه را آرس بود که از چشم‌ها زدود. &quot;بدونِ یک منتقدِ دلسوز، جامعه از هم می‌پاشد و پر از متخصصانی می‌شود که متخصص اند و انسان نه. منتقدانْ افراد را به هم می‌دوزند، قلب‌هاشان را از هم جدا نمی‌کنند؛ جامعه را آگاهانه می‌نوازند، آن را از هم نمی‌پاشند.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 10:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پردهٔ اول؛ آتشِ پاک</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-fltrkpsbwpnw</link>
                <description>لولیان(گروهِ همسُرایان):جهانِ سه‌گانه منفجر شده است.جهانْ می‌خواست چشم‌های فراوانی او را نگاه کنند .جهانِ سه‌گانه منفجر شده و در حالِ انبساط است.جهانْ منبسط شدن و ذره‌ذره شدن را خواست،تا توانایی جذبِ نگاه‌های فراوان را در خود محک زند.اینْ داستانِ او نیز هست.آری،اینْ بسیار شبیه داستانِ اوست.انفجاری و انبساطی عظیم.و ذره‌ای فهیم و تنها.ذره‌ای در تاریکی‌مانده است؛ذره‌ای که پیوند‌ها را می‌شناسد.او در تاریکی مانده است؛اویی که مردمیْ نزدِ اوست.تاریکی.او در تاریکی ست.تاریکی؛این یعنی سکوت_سکوت کش‌دارِ بی‌لبخند.این یعنی: هیس! بگذار واژه‌ها بخوابند،بگذار نیرنگ‌شان پایان گیرد.یعنی از یاد بردنِ خستگی‌های در نشده.در تاریکی چیزهاست؛نمی‌شود دید،نمی‌شود شنید،فقط می‌شودبهش فکر کرد.در تاریکی چیزی ست شبیه یک دلتنگیِ چاره‌ناپذیر.او چنین بود_آن مردِ نخستین،آن افسانه‌ای‌ترین عین.او چنین بود؛باید در تاریکی به او عشق می‌ورزید.او هم همین کار را کرد_آن دخترِ واپسین،آن باطنِ اسطوره‌ای.او همین کار را کرد؛دوازده سال،عشق در تاریکی.عشق بر سعادتی در تاریکی مانده.سپندارمذ(زنی در حالِ مراقبه):از یاد خواهمَت برد.باید از یاد ببرمت،تو را ای آرمان‌مرد.کافی ست.این دوازده سال کافی ست.دیگر نمی‌توانم.دیگر نمی‌شود.باید از یادت ببرم.باید از یاد ببرم تا رها بشوم؛تا بتوانم بروم.باید از یاد ببرم ماجرایی را کهاز پرتابِ سنگیآغاز شد.باید از یاد ببرم آتش را.باید از یاد ببرم تو را.یک جرقه کافی بود.همان یک جرقه کافی بود تامن و تودیگر هم‌قواره‌ی یکدیگر نباشیم.از یاد خواهَمَت برد،ای مجذوبِ آتش!ای آتش‌پسند!ای آتش‌گزین!از یاد می‌برمت،که همین پسند و گزینشِ تو بودکه تقدیرِ مرا از حرکت باز داشت.باید از یادت ببرم تا تقدیر محقق شود.تو چه می‌دانی معنایِ سنگین‌تقدیری را؟تو چه می‌دانی چگونه استتحقیر شدنِ روان ای که در ابتدای سیلان خویش است،در برابرِ ظلومی جهول؟تو،در برابرِ تو؛همانی که بارِ امانت را یافت،و سپس در‌یافت.و تمامِ این‌ها از پسِ پرتابِ یک سنگ آمدو از پدیداریِ آتش.چرا به جنگِ اژدها رفتی؟آیا ستیزِ تو برای تبدیلِ اضداد بود؟چه چیز، آن سنگ را به دستِ تو داد،و آن را به سمتِ اژدها پرتاب کرد؟جرقه،آتش،مجذوب شدن،و من چه؟تکه آهنی در دست و عشقی بی‌شهامت در دل.من رفتم و تو ماندی.تو ماندی و من رفتم.و زندگی..چه بر سرِ زندگی آمد؟آه..بِه که از یاد ببرم.بهِ که از یاد ببرم آنی را که زندگی نام داشت و برای من هیچ‌گاه آغاز نشد.و حالا این آغاز‌نشدهْ قرار است پایان گیرد.فراموش‌ت خواهم کرد و در آسودگی خواهم مُرد.فراموش‌ت خواهم کرد_باید فراموش‌ت کنم،زیرا که دیگر چیزی میانِ ما محسوس نیست.کاش همچنان میانِ ما حائلی وجود داشت؛مثلِ هوایی غلیظ و سخت شده.آری؛ ای کاش.کاش هنوز حائلی وجود داشت.اما.. نه.دیگر نیست.پس، آریفراموش‌ت خواهم کرد و سپس در آسودگی خواهم مُرد.تو این را می‌خواهی.تو می‌خواهی من بمیرم.تو این را از من خواسته‌ای.تو دیگر افسانه‌ها را باور نداری.هر چه از سوی تو به من می‌رسد همین است:&quot;بخند&quot; هایی با طعمِ &quot;بمیر&quot; .آیا دیگر بر معجزه‌ی افسانه قائل نیستی؟تو را چه شده است که قصدِ جانِ خویش کرده‌ای؟آیا نمی‌دانی آسودگیِ من از فکرِ تومرگِ هردوی ماست؟لولیان(خطاب به سپندارمذ):ای محافظِ ما!ای مخدومِ ما!ای که بی هیچ دلیلی که بشود به‌ یاد آورد،و از آغازِ عدمیتی که تو را سروری‌ ‌بخشیده،ارباب و محافظِ مایی!آری، تو!به روشنایی در آ!روشنایی یعنی سوی او.روشنایی وصالِ اوست.ما در این راهخادمانِ تو هستیم.به روشنایی در آ!بعید‌ترین‌ها در برابرِ تو چیستند؟خواهی رسید.باید بروی.به سمت‌ش برو!خدمه‌ی تو در خدمتِ تو اند.برو!سینه‌خیز به سمت‌ش برو!با این تکه آهنِ سنگین که بر دوش می‌کشی،هزار سال طول می‌کشد.ولی تو برو!برو و رهایش نکن!سعادت،به سینه‌خیزی در تاریکی،می‌ارزد.بازگرد!به سوی او بازگرد!سپندارمذ:سوی او شدن؟وصالِ او را یافتن؟نه..دیگر شدن ای در میان نیست.دیگر عزیمتی در کار نیست.اما..گویی پیش از دیدارِ او حتی قادر به مُردن نیز نیستم.باید او را ملاقات کنم؛حتی اگر هزار سال....این دود..این دود از کجاست؟باید به سوی‌ش بشتابم.دود،دود از سوی اوست.لولیان:شتافت.بانوی ما سوی او شتافت.شتافتنی چونان شتابِ روحْآن زمان که بر بالینِ پیکر می‌شودتا دستورِ حیات را اجرا کند.و چه دید او؟دود.دود و دود.دود نتیجه‌ی آتش است.دود است نتیجه‌ی آتش،اگر پاک نباشد.پاکیِ او دستخوشِ تغییر شده است؛دستخوشِ حماقتی از روی هوس.او &quot;خود&quot; ش را در وهمِ نوع‌دوستیتقسیم کرده.او برای مردم زندگی کرده است.او نگاه‌های بسیاری را برای خود طلب کرده.از سپندارمذ نیز نگاه‌ش را طلبید،ولی بانو، دل‌ش را بِدو داد.بانو او را دید.بانو او را می‌بیند،در حالی که دیگر شخصی واحد نیست؛او پخش شده است.بانو او را دید؛اویی که روح‌ش را خاکی و مکثور ساخته،با طلب کردنِ نگاه‌هایی بسیار.او دیگر آن مرد نیست؛مردی که بانو بر نیرومندی و سرسپردگی‌ش عاشق شد.او دیگر آن مرد نیست.کنون او مردی پراکنده است،مِه است،سروری بی‌ملت است.دود نتیجه‌ی آتش است؛آن زمان که مردمانی گرداگردش جمع شوند و آلوده‌ش سازند.آن مرد،کنون افسانه‌ای ست که،باور‌هایش را از رگان‌ش بیرون کشیده‌اند ودر بسترِ بیماری رهایش کرده‌اند.او آرمان‌مردی ست که هوسِ مردم‌شجان‌ْ از تنَ‌ش دور کرده است.و..آری،دلِ بانو به رحم آمده است.بانو برای مرد دلْ سوزانده است.ای &quot;در حجابِ شرم&quot; !ای بانوی ما!از این رحمِ بازیچه‌طلب،زنهار بجوی!امان از رحم،که همین ترحم بود که تو را از او جدا کرد.زنهار بجو بانو!سپندارمذ(گریان و بی‌تاب، بر بالینِ آرمان‌مرد):من..من تو را..خیانتِ مردمان‌ت را بی‌پاسخ نخواهم گذاشت.پاسخِ عفریت و عفریتان را خواهم داد؛پاسخی سخت و کوبنده.من باز‌گشته‌ام.من به سوی تو باز‌گشته‌ام تا..من باید چه کنم؟چگونه باید دوباره روی پاهای‌ت بایستانم‌َت؟آیا در سروری‌ت نبودی آن‌گاه که تنهایت گذاردم؟آیا بسانِ تنی جان‌شدهْ گرامی‌ت نداشتم گاهِ رفتن؟حالا..حال بگو من چه باید بکنم؟چگونه این روحِ منبسط‌شده را جمع کنم؟بیدار شو و به من بگو!بیدار شو افسانه‌ی نیرومندِ من!بیدار شو و از حقیقت بگو؛حقیقتی که نیروی تو تجلیِ آن است.آه ای روشن از آن واقعیتِ سرمدی!من اینجا هستم؛در کنارِ تو،دایره‌وار بر گردِ تو.نخواهم رفت تا زمانی که تو را دیگر بار سرورْ گردانم.اما چگونه؟با کدام نیرو؟با کدام عشق و سعادت و کامیابی؟آه ای عشق آتشین من!به راستی دارم از یاد می‌برم که چگونه عاشق‌ت بوده‌ام.چه کسی باور خواهد کردکه من روزی برای تو می‌مُرده‌ام؟به راستی این جنون،تا این حد غیر‌قابلِ‌باور شده‌ است؟چرا باید کسی باور کند؟حال آنکه من آن روز بسیار واقع‌گرا بودم،و نه واقع‌بین.آری واقع‌گرا بودمکه ندانستم‌ت آن‌گاه که در برابر آن آتشْ ایستاده،گریان از شعف و قدرت،فریاد بر‌آوردی: ای مظهر ایزد پاک!لولیان(خطاب به بانوی خود):در بَرَش بگیر!با او یکی شو!مگر سال‌ها همین را نمی‌خواستی؟مگر ما را برای همین به خدمت نگرفتی؟سعادت در یگانگی ست.جامِ جهان‌نمایت در کنارِ توست.این تحققِ تقدیر است.پس مرگ را بهل و خود و او را نجات بده!وصالْ در نفس‌های توست؛در هوای اطرافَ‌ت.کافی ست آن را به ریه‌ت بکشی.سپندارمذ(زیرِ لبْ نیایش‌کنان با یزدان):آه ای ایزدِ پاک!جمع‌ش گردان،که تو نبودی که او را پراکنده ساختی.پروردگارا!آهن را قسمت‌م ساختی تا تقدیرْ مرا نَکُشَد،آن‌گاه که بسیار خام و بیم‌ناک بودم.و تو، ای تدبیر‌گرِ جهان!آتش را به من نمایاندی،آن جوهره‌ی آفریننده‌ی حرکت را،و آن پیدا کننده‌ی اشیاء را،آن‌گاه که نگاه‌م و دل‌م را سوی او گرداندی؛سوی مردی که فلکِ من رقیق‌شده‌ی روح‌ اوست.ای مدبرِ آتش و آهن!ای حافظِ حرکت و سکون!قدرت‌م عطا فرما!راه‌م بنما!که تو بزرگترینِ قائدان و قادران ای.سپندارمذ(پس از مکاشفهٔ نفس و پاسخ یافتن، خطاب به لولیان):آیا صدای مرا می‌شنیدید اگر بسانِ شماآوارگی پیشه نمی‌ساختم؟آیا سخنم را می‌خواندید اگر بسانِ شمادر سر‌خوشی و مستی لب به سخن نگشوده بودم؟ای لولیانِ من!_آیا تا به حال به ضمیرِ تعلق خوانده بودم‌تان؟_گردِ هم آیید،که شما مردمانی دیگرید.لولیان:چگونه مردمیْ می‌دهی،عده‌ای بی‌شرم و بی‌خانمان را؟مایی را که تنها،با وجودِ عشقِ او،آدمیان را می‌مانیم.آیا همچنان‌ش افسانه می‌نامی؟آیا همچنان‌ش عشق می‌پنداری؟سپندارمذ:گردِ هم آیید و سرْ بسپارید!فیضی الهی در کار است،و حرکتی آفریننده؛آفریننده‌ی مردمانِ یک سرزمین.او جان است.او آذر است.او آتشِ شجاعت و شهامت است.شما را به پاسداریِ آتش خواهم گمارد.شما را در آذرآبادگان سکنی خواهم داد.من او را مردمی دیگر خواهم داد.به دستور ایزد او را به دیگرگون تدبیر خواهم کرد؛تدبیری پرستارانه_به دستورِ پروردگار و مردمی کردنِ شمایان._برای او گردِ هم آیید و به فرمان‌ش سرْ بسپارید!که مردمیِ شما در رشدِ هماهنگِ شماست؛تحت رهبریِ فرمانرواییکه لطافتِ افسانه را می‌شناسد.لولیان:آیا این عشق که از آن سخن می‌گویینوعی مخدر نیست؟آیا این آرمانْ‌مردبه شکلی سهمناک،حیرت‌زایی نمی‌کنددر وجود عاشقان و سرسپردگانی کهدردِ عشقِ او رابرای حس نکردنِ باقیِ درد‌هابر‌می‌گزینند؟آیا فرمانرواییِ او ما را حیران نمی‌کند؟سپندارمذ:آری.این نتیجه‌ی فرمانرواییِ اوست؛حیرانی و عاشقی.این نتیجه‌ی زندگی در جوارِ مردی ستکه بر اژدها حمله بُرد،و در جرقه‌ای آتش‌زا همانی را دید که دید؛یک اینهمانیِ سیلان‌کننده.و این سهمناک است.اما..نهراسید،زیرا که پروردگارِ عالمیان او را اینچنین خلق کرده است،و روزی کامیابی و سعادت از بطنِ این حقیقتفوران خواهد کرد.لولیان که این‌ها را شنیدند، گرد آمدند، با سرسپردگی در برابرِ سرورِ خویش به زانو افتادند و به مهر اندیشیدند. پس آتشی عظیم شعله کشید و لولیان و آرمان‌مرد را یگانه کرد. لحظه‌ای بیش نگذشته بود که مردی از دلِ آتش بیرون آمد؛ مردی که نخستینِ افسانه‌ها و اسطوره‌ها بود.سپندارمذ در حالی که پشتِ تخته سنگی پنهان شده بود، گریان از شعف و قدرت، زیر لب گفت: این چیزی دیگر است؛ اثیر.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 11:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ زیبا؛ نقیضاتِ یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%82%DB%8C%D8%B6%D8%A7%D8%AA%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-mfzwxjug2xqh</link>
                <description>یک نویسنده‌ی درست و حسابی همیشه گرفتار و دچارِ نوعی آرام و کمتر بامُسَمّی از مرگ‌اندیشی‌ و تباهی‌شناسی ست؛ مفهومی دو‌پهلو، که وقتی غلت می‌زند و از این پهلوْ به پهلویی دیگر می‌شود، می‌توان جاودانگی‌جویی و جایگاه‌طلبیِ نویسنده، برای جذب مخاطب‌ش را به راحتی مشاهده کرد. اینْ_این دو ‌پهلویی و راهِ همیشهْ دو شاخه‌شده‌ای که بر سرِ راه نویسنده هست و خواهد بود، نتیجه‌ی دانسته‌های او در‌موردِ زیبایی و زیبا‌نویسی ست. او بیش از آن که بخواهد زیبا بنویسد، مجبور است که زیبا بنویسد، نه به آن دلیلی که یونانیان کسی را از میانِ خود طرد می‌کردند، فقط به این خاطر که آدمِ باهوش و زیرک و بااستعدادی نبود. نویسندهٔ درست و حسابیْ مجبور است زیبا بنویسد؛ و به همین دلیل، مجبور است تنهایی را انتخاب کند. او می‌داند تنهاییْ بر مُلکِ عالم محیط است. او می‌داند نشانِ زیبایی را باید در کجا بجوید. نویسنده‌ی درست و حسابیْ زیبا می‌نویسد، می‌خواهد صدایی از او در گوشه‌ای از زمان باقی بماند، می‌خواهد توانایی دستْ دراز کردن سوی خیال را داشته باشد. نویسنده زیبا می‌نویسد زیرا از اینکه روزِ دیگر به او اجازه ندهند که صدایی از حنجره بر‌آوَرَد، بسیار می‌ترسد. زیرا از اینکه روزی دیگر‌تر به او امان ندهند که تصویرِ امید‌ها و آرزو‌هایش را نشانِ خلقِ خدا بدهد، بسیا‌ر وحشت دارد. او باید زیبا بنویسد چون مسئولِ تمامِ لحظاتی ست که در تماس با دانشی واقعی بوده است؛ دانشی که مجازی نبوده که ابهام‌زا باشد. از این رو می‌شود نتیجه گرفت او انسانی ست که تا حدودی از شکی که هر روزْ هم‌قطاران‌ش را در‌بر‌می‌گیردْ مبرا ست. اما می‌شود_و باید، این نتیجه را هم حاصل کرد که از این منظر یک نویسنده‌ی درست و حسابی به عنوانِ نزدیک‌ترین شخص به یک دانشِ حقیقتاً واقعی، در واقعْ یک بدبختِ درست و حسابی هم هست. او به عنوانِ کسی که فرصتِ جان دادن به نوشتارِ خویش را یافته است، و همْ به عنوانِ صاحبِ یک زندگانیِ پر از نقیضات، باید با این بد‌بختی کنار بیاید، و باید به متروک‌ترین و تاریک‌ترین نواحی سفر کند. او می‌داند تمامِ نوشته‌های جان‌دار از یک کشاکش آغاز می‌شوند، از نبردی که، یک واقعه نیست که واقع بشود و بعدْ تمام، بلکه نبردی که همیشه جریان دارد. ولی از دانسته‌ها تا شنیده‌ها و دیده‌ها، راهِ بسیاری ست؛ و او بسیار بی‌زبان‌تر و تنهاتر از چیزی ست که بخواهد از این دانستهْ چنان که خودْ می‌پسندد، شنیدنی و دیدنی بیرون بکشد. نه این است که برای او همه‌چیز به رنگِ خاکستر باشد، اما او نمی‌تواند هر زمان که اراده کرد از امیدهایش سخن بگوید و نیز آنچنان واضح در میانِ خلقِ خدا از آنان سخن به میان آورد که بتواند امیدوار به فهمِ خوانندهْ باشد. در‌واقع امید‌های او دارای کاربردی متفاوت‌اند، و باید گفت که او نمی‌تواند با نوشتن درباره‌ی آنها، بالفعل‌شان سازد. و همْ باید اضافه کرد که او نمی‌تواند موجودیتِ امید‌ها و آرزو‌هایش را به باورِ دیگران برساند آن‌‌گاه که خودش، به عنوانِ دارنده‌ی آن‌ها، مجبور است از بازگوییِ آنها طفره برود تا همچنان بتواند دور از دست‌های آلوده، آن‌ها را زنده و پویا نگه‌ دارد.امیدهای نویسنده‌‌ی درست و حسابی به قدری قدرتمند هستند_و باید باشند، که تواناییِ این را دارند_و باید داشته باشد، که او را از عمیق‌ترین گودال‌های بدبینی و بی‌اعتنایی‌ش بیرون بکشد. آیا چنین امید‌هایی را به راحتی می‌شود باز‌گو کرد؟ و بعد از طفره رفتن‌های مدام از به‌ لغت در‌آوردنِ آن‌ها، آیا می‌شود همچنان برای این امیدهای ناگفتهْ و ناگفتنی دست به عمل زد در حالی که سینه‌خیز رفتنْ هر روز بیش از روزِ قبل شجاعت و شهامتِ رسیدن به هدف را می‌گیرد و نویسنده را در نبرد برای جان دادن به نوشته‌ش از تاب و توان می‌اندازد؟ چنین امید‌های قدرتمندی چگونه می‌توانند تا این اندازهْ برای دارنده‌شانْ بالقوه‌ باشند؟ آیا چیزی متروک‌تر از این جنبه‌ی نیمه متروکِ &quot;عدمِ شجاعت برای بیرون فرستادنِ صدایی از حنجره&quot; وجود دارد؟شاید در همین یک سوال بشود پاسخ را یافت و بازْ به دستِ پرسش‌گر‌ش، که همانا نویسنده‌ای گرفتار نقیضات است، سپرد. &quot;چگونه می‌شود با وجودِ پاهایی کبود، شجاع بود؟ &quot;این پرسشِ اوست؛ اویی که مرگ‌اندیشیِ خود‌ساخته‌ش بر او غلبه کرده است و جاودانگی‌جویی‌ش از او حیات را طلب می‌کند. اویی که در حضورِ آنْ به‌دست‌آمدهْ_آن احساسات و افکارِ مکتوب_همچنان ذره‌ای طمعِ خشنود شدن در دلش دارد، در حالی که در سرش به آن مشقتی فکر می‌کند که در راهِ رسیدن به آن، او را به یک تباه‌شده‌ تبدیل کرده است.. او خودش سر‌چشمه‌ی همه‌ی آن چیز‌هایی ست که پاهایش را کبود کرده است و جان‌ش را پر از شجاعت.نویسنده‌ی درست و حسابی به عنوانِ نگارنده‌ی دانشِ واقعی، نمی‌تواند مخاطبانِ واقعی را جذب کند، مادامی که او_و به تبعِ آنْ نوشتارِ او، هنوز آن‌طور که بایدْ خود را برای آنچه می‌داند خالص نکرده باشد و هنوز چیزی در نیت و قصدِ او موجود باشد که خود را به طورِ کامل تسلیم نکرده باشد.او باید بداند، بخواهد، دل ببندد و رها کند، تا صدای دلخواه‌ش و تصویرِ دلپذیرش را به دست آورد. او می‌داند که تنهاست، او می‌خواهد زیبا بنویسد، او دل به امید‌ها و آرزو‌هایش می‌بندد، و تمامِ این‌ها را رها می‌کند...نمایشی در راه است..</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 14:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوان هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-jqdedmiizpsj</link>
                <description>نوشته‌هایی هستند که برای نوشتن‌شان باید از هفت خوان گذشت؛ و خوانْ مقاله‌ای ست به گستردگیِ کلمات‌ش.ولی چرا باید این خوان‌ها گسترده بشود؟ چرا باید قبل از نوشتنِ بعضی نوشته‌ها، نوشته‌هایی دیگر نوشت؟گاهی نویسنده سعی می‌کند با نوشتنِ خرده مطالب، به دانش‌ش بیافزاید. هر چه باشد دانشِ بیشتر برای او به معنای قدرتِ بیشتر است. گاهی هم راهِ رسیدن به یک مقالهْ چنان تاریک است که باید مقاله‌پاره‌هایی دیگر وجود داشته باشد؛ مثلِ نور‌هایی کوچک برای رسیدن به نوری بزرگ. این هم نوعی از انواع دلایل گستردنِ خوانِ مقاله است: روشن کردن مسیر توسط نورانیتِ چند نوشته.و اما دلیلی دیگر.. گاهی این گسترشْ نه دانش‌افزایی ست و نه نور‌پراکندن. گاهی اینْ فقط برای این است که نویسنده، چند روز بیشتر برای خودش و نوشته‌ش وقت بخرد.ولی چرا نویسنده باید رنجِ گذر از هفت خوان را بر خود هموار کند و ادای خریدارانِ خوش‌قول را در بیاورد؟ آیا اینْ از سردرگمیِ او نیست؟گاهی اتفاق می‌افتد که نویسنده نمی‌تواند از آنچه در ذهن دارد چیز بنویسد_نه به خیلِ دلایلی که گاهی می‌توانند موجه باشند_به این دلیل که فضای نوشته‌ش بسیار از او دور است. گاهی فضایی که نویسنده باید در حال و هوای آن دست به نوشتار بزند، آنقدر دور است که برای نزدیک شدن و وارد شدن به آن، باید کمی جانْ کَند.و اما سوال این جاست که چه زمان نویسنده از نوشته_در معنای صرفِ آن، فاصله می‌گیرد؟روزی_یا شبی، یا غروبی حتا_ فضایی بر نویسنده مستولی می‌شود. می‌شود گفت این همان لحظه‌ای ست که ایده‌ی نابی به ذهنِ نویسنده می‌آید؛ و این ایده‌ی ناب_این بیگانه‌ی بی‌آزرم، تا زمانی که نویسنده در‌موردش ننویسد و چنان جاودانه‌ش نکند که مطمئن شود بعد از مرگِ او هم زنده خواهد ماند، او را رها نمی‌کند. در این‌جور مواقع نویسنده همان تنها کاری را می‌کند که می‌تواند انجام بدهد: دست به قلم می‌برد، دوباره و سه‌باره و ده‌ها‌باره؛ و باز هم نمی‌تواند چیزی از آنچه خودش می‌داند را به دانشِ دیگران_حتا یک نفرِ دیگر، اضافه کند. حالا باید چه کند؟ دیگر این‌گونه نیست که او سطلِ خود را به عمقِ چاه آب بیاندازد و از عمقِ چاهِ &quot;تاریخ&quot; ، چیزی از بازمانده‌ی حکمت و دانشِ نیاکان‌ش را بالا بکشد و ازش بهره ببرد_سیراب بشود. پس او باید چه کند؟ در همچین شرایطی، بهترین و منطقی‌ترین راهْ این نیست که صریح صحبت کردن را به تعویق بیاندازد و هی طفره بنویسد و خودشْ در عذابِ در بندِ یک ایده‌ی ناب بودن، شب و روز بگذراند؟ آیا راه دیگری برای او وجود ندارد؟اما.. این ایده‌ی ناب و ارزشمند_ که نوعی شکنجه‌ی مبتنی بر هنر است_ برای نویسنده‌ش همچنان جذاب و خواستنی ست؛ چرا؟ چون از دلِ همین ناب‌ها ست که &quot;افتخار&quot; متولد می‌شود. از به ثمر نشستنِ همین نابِ جذاب است که &quot;افتخارْ&quot; مثلِ سوختی، به چرخ‌دنده‌های زمانه تزریق می‌شود تا آن را به چرخش درآورد.&quot;افتخار&quot; چیزی ست که نداشتن‌ش یک بدبختی ست و داشتن‌ش یک بدبختیِ دیگر.&quot;افتخار&quot; برای کسی که از &quot;خود&quot; می‌ترسد، یک بدبختیِ درست و حسابی ست. اصلن کدام بدبختی بزرگ‌تر از این است که یک نویسنده مفتخر به عینیت‌بخشی به ایده‌ش بشود؟برای نویسنده‌هایی که ایده‌های نابی دارند و آخرِ کارْ از پسِ انجام‌ش هم بر‌می‌آیند هیچ &quot;خودِ&quot; قابلِ اعتمادی وجود ندارد. برای این نویسندگانِ آرام، این &quot;خود&quot; کسی نیست که آنها نمی‌توانند از اندیشه‌ی &quot;او&quot; بودن جدا شوند؛ بلکه این &quot;خود&quot; کسی ست که در مواجهه با آن نمی‌شود از اجبار محیط در امان ماند زمانی که سعی در چسباندنِ این پدیده‌ی ذهنی به هویتْ دارد.این نویسنده‌های نابغه_که معمولن یا از این موضوع بی‌خبرند، یا اصلن نمی‌دانند باهاش چه کنند_ در مواردِ نادر، و بعد از اینکه در هضمِ فضای نوشته‌ و ایده‌ی خود موفق شدند_آن هم به کمک برابر‌انگاریِ آن با فضای داستان و قرابت‌ش با قهرمان، بعد از ده_پانزده سال تصمیم می‌گیرند عمرشان را به پای ایده‌شان بریزند‌. پس بالا می‌روند، خرده می‌نویسند، مشاهده می‌کنند، لمس می‌کنند.. و.. بعد از سال‌های طولانی دستگیرشان می‌شود که با خیانت به تنهایی‌شان، در واقع به خودشان ظلم کرده اند. آن زمان است که نویسندگان شیر‌فهم می‌شوند که تصویری که انگیزه‌ی تا اینجا آمدن‌شان را فراهم کرده است، در تنهایی و خلوت‌شان جا مانده است.و آن زمان برای فهمِ این موضوع بسیار دیر است که: آن ایدهْ از ذهنیتِ یک &quot;خود&quot;_که بسیار متغیر و سیال است_به وجود نیامده بوده است، بلکه از شهودی تعالی‌بخش و باشکوه بر‌آمده بوده.نه... الان دیر است. الان برای فهم‌ش دیر است. رستم، طعمه‌ی دام و دهان خوان هشتم شده است.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 11:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qgs9jhmsuuk9</link>
                <description>خیال. خیال. خیال.خیال عنصری حیات‌بخش است؛ اما چگونه حیاتْ می‌بخشد؟می‌توانی دستْ دراز کنی، بَرَش داری، و آن را توتیای چشم‌ت کنی. بهتر خواهی دید، بصیر‌تر خواهی شد؛ اما چگونه؟گفتم خیال.. خیال.. اگر آن‌چه به چشم مالیده‌ای &quot;خیال&quot; نباشد و &quot;وهم&quot; باشد چه؟ اصلن می‌توانی تفاوت‌ش را تشخیص بدهی؟ می‌توانی باور کنی اگر بهت بگویم وهمِ به چشم‌کشیدهْ هر روز تیره‌تر خواهد شد؟ می‌توانی باور کنی &quot;وهم&quot; می‌تواند آدم را نابینا کند؟کسی که وهم به چشمانش می‌کِشَد، هر روز بیش از روزِ گذشته در دیدنِ چیزی غیر از وهمِ خود ناتوان می‌شود. وهمْ‌چشم‌ها هر روز بیش از روزِ پیش دوست دارند آنچه ساخته‌ی وهم‌شان است را بپرستند. این خاصیت وهم است؛ ایجاد یک الوهیتِ کور.این خطراتِ عظیم را به چه قیمتی باید بر خود روا داشت؟ خلاقیت؟ آدم باید خودش را در وهمی کور‌کننده گرفتار کند، فقط به این دلیل که خلاقیتْ تکلیفِ یک هنرمند است؟ پس عشقِ او کجا می‌رود؟ پس زندگی‌ش چه می‌شود؟به درستی که هنرمند، موجودی تنهاست؛ اگر امروز تنها نیست، فردا تنها خواهد شد. و در همین تنهایی ست که بعد از مشاهده‌ی دقیق‌ترِ حالات درونی و تنش‌های عمیقِ وجودش، به این فکر می‌افتد که آنچه یافته را سرِ دست بگیرد، توی هوا بگردانَد و فریاد بزند: &quot;یافتم! یافتم! &quot;جامعهْ نامِ یافته‌ش را جویا می‌شود و او هیچ نامی سراغ ندارد، و هیچ قالبی نیز. جامعه‌ی هنرمند هیچ‌گاه بی‌نامی را تحمل نمی‌کنند؛ و این برای هنرمندْ کشنده است. این باعث می‌شود او مجبور شود یک مَنیَّت اختیار کند و گیراییِ هنرش را انقدر پایین بیاورد که عبث‌گون بشود. او بی‌موقع دهان باز کرده است. او خیال‌ش را به وهم بدل ساخته است، تا یگانه به نظر برسد؛ تا کاشف باشد.سبک‌ها از همین‌جا پا می‌گیرند؛ از جایی که کسی نشانه‌ها را پی می‌گیرد و پرسان‌پرسان و کورمال‌کورمال پیش می‌رود تا سبکِ خود را بیابد، تا در  برابرِ شکوهِ تندیسِ &quot;سبکِ شخصی&quot; بایستد و فروتنانه سرِ تعظیم فرود بیاورد و آنچه باید خطاب به مخلوقِ خیال بگوید را خطاب به مصنوعِ وهم بگوید: &quot;آه ای دلیل تمامِ جنبش‌هایم! آیا می‌شود که جاه‌طلبی‌هایم را جامه‌ی عمل بپوشانی؟.. آه ای مظهرِ غنای من! آن ضرب‌آهنگ و پژواکِ احساساتم را که نزد توست، به من بیاموز! &quot;اما آن تندیس.. آیا همچین چیزی برای هر کسی می‌تواند وجود داشته باشد؟ آیا آن کسی که نامِ هنرمند را برای خودش اختیار کرده است، دستی برای ساختن‌ش و چشمی برای دیدن‌ش دارد؟ یا آن تندیس تنهاْ تجسدِ وهمی ست که او را_ هنرمند را برای حرکت کردنْ فریب داده است؟ زیرا که او با اولین شبه موفقیت، راه سوی خمودگیْ کج کرده است، بدونِ اینکه فهمیده باشد گودالِ نیاز‌هایش را با نخاله پر کرده.هنرمند از‌‌پا‌افتاده و بی‌رمق، پای وهم‌ش می‌نشیند و به تکرارِ جمله‌ایْ می‌خواهد این را باور کند که اینْ وهم و خودپسندیِ تجسم‌یافته‌ی او نیست، بلکه تجلیِ یک &quot;روحِ مطلق&quot; است در قالبی که هنرمند ساخته است: &quot;من کنارِ تو خواهم بود. من کنار تو خواهم ماند. تو مخلوقِ منی، تو همدم تنهایی منی. &quot;آن زمان است که وهمْ پاسخ می‌دهد: &quot;دور شو! از من دور شو که در تو هیچ عشقی به زندگی نمی‌بینم. تو از قدرتْ تهی هستی و من از تکامل‌بخشی به ناتمامی‌ها تو. &quot;و هنرمند انقدر در رها‌شدگی، در واماندگی و بی‌هدفیِ شکننده‌‌ی هنرش می‌ماند، تا بزدل و ناپاک و دل‌‌چرکین می‌شود‌، زیرا که خود را به کلی در برابرِ صلابتِ تجاربِ اجتماع می‌یابد، و دیگر نخواهد توانست میانِ انانیتِ تنهایی و عزت‌نفس تفاوتی قائل بشود. در این حالت، او می‌تواند هر آنچه نوشته را بسوزاند تا او را از روی اوهام‌ش قضاوت نکنند و کسی اجازه‌ی روان‌کاویِ روانِ او را نداشته باشد، یا می‌تواند از هر کاغذِ کتاب‌ش چهار سیگار بپیچد و همه را دود کند و به هوا بفرستد، تا دیگر کسی جرئت نکند او را دستِ کم بگیرد.وهمْ کور‌کننده است، چون_برخلافِ خیالِ بی‌قالبْ اما شکل‌دهنده و تجلی‌بخش، که بر وجودِ پرده‌ای همیشگی قائل است_ وهمْ آدم را قانع می‌کند دیگر هیچ‌چیزِ پوشاننده‌ای در برابرِ دیدگان‌ش نیست؛ او خودِ فاؤست است، چه اهمیتی دارد که مِفیسْتوفِلِس را به درستی تشخیص نمی‌دهد!</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 13:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادب، آداب دارد..</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-qvljggqlka3r</link>
                <description>طول کشید تا بتوانم خودم را برای نوشتنَ‌ش راضی کنم، و این از آن بود که برای نوشتن باید آزمونی در کار باشد و آزمودنی. اصلن همین آزمودن است که میانِ شجاعتِ منتشر کردنِ یک نوشته، محضِ انجامِ وظیفه، و حماقتِ آدمِ خوبی که جز خودنمایی تکلیفی برای خود قائل نیست، فرق می‌گذارد. حالا این آزمون تمام شده است. حالا که سنگینیِ موضوعی که به ظاهر غیرِ قابلِ نوشتن بود از روی دوش‌م برداشته شده است، می‌توانم راجع به آنْ صحبت کنم و بنویسم. حالا که آزمودن تمام شده است، می‌توانم از بالا و هم از پائین به موضوع نگاه کنم.سعی بسیاری و، خوشبینیِ بسیار‌تری لازم است تا آدم به جمله‌ی &quot;ادب، آداب دارد. &quot; بر بخورد و از درِ استهزا وارد نشود_ یعنی مجبور نشود که وارد بشود.ادبْ فقط برای ترسو‌ها_ برای بزدل‌هایی که روی زمین می‌خرندْ آدابی دارد؛ برای آنانی که یا نوشتن را امری والا می‌دانند که از آسمان آمده و فقط برای آنانْ پا بر زمین گذاشته و خلقِ هنری را به آنان منحصر کرده است، و یا آنانی که به قدری ضعیف هستند که باید مغزشان را برای انجام یک کار فریب بدهند.اینکه برای نوشتن_ادب و ادبیات_ آدم بخواهد آداب و آیینی قائل بشود، جز بر این مطلب صحه نمی‌گذارد که هنرِ او چیزی جز وسوسه‌های شیطانی نیست که دست از سرِ او بر‌نمی‌دارد.فاکنر گفته است: &quot;هنرمند موجودی ست که افسارِ او در دست شیاطین است. او نمی‌داند چرا او را انتخاب کرده‌اند و تازه معمولن این‌قدر گرفتار است که فرصت سوال کردن را هم ندارد. هنرمند در کارش موجودی غیر اخلاقی ست و پیوسته برای انجام کارش حاضر است از هر کسی چیزی قرض کند، گدایی نماید، و حتی بدزدد. &quot;اگر این تعریف از هنر و هنرمند درست باشد، باز هم می‌توان هر چیزی را که این نام‌ها را بر خود می‌گذارد، تا حدی دارای نوعی خلاقیت تصور کرد؟به هر‌حال هر هنرمندی_که نویسنده هم می‌تواند خود را در زمره‌ی اینان تصور کند_به نوعی که خاصِ خودِ اوست به هنر نگاه می‌کند. ولی نگرشِ او از کجا می‌آید؟ سر‌چشمه‌ی تفکراتِ او کجاست؟به نظر می‌رسد منبعِ الهامِ اغلبِ هنرمندان، ترس‌های آنهاست. وقتی کسیْ از چیزی یا کسی یا موقعیتی می‌ترسد، با خودش فکر می‌کند که برای غلبه بر آن باید به نوعی با آن رو‌به‌رو شود، و کدام روشْ بی‌خطر‌تر و متظاهرانه‌تر از هنر؟ نویسنده‌ای هم که این‌چنین در‌موردِ خودش و کارش فکر کند، جز دزدی که برای رسیدن به اهدافَ‌ش مجبور است روی زمین بخزد، نمی‌تواند کسِ دیگری باشد. نویسنده‌ای که نوشتن را نوعی فضیلت می‌داند که در‌دسترسِ هر کسی قرارش نمی‌دهند، خود را نیز فاضلی تصور می‌کند که نوشته‌هایش باید روی چشمِ خواننده قرار بگیرند.تمامِ این‌ها از یک ترس در نویسنده است که به وجود می‌آیند: ترس از صفحه‌ی سفید؛ ترسی که از عجز در نوشتن سرچشمه می‌گیرد.نویسنده نمی‌تواند این را تحمل کند. برایَ‌ش دشوار است که ببیند روز‌ها و هفته‌ها گذشته و او جز طفره رفتن از نوشتن، کارِ دیگری که بشود &quot;کار&quot; نامیدش انجام نداده است. ولی چه چیز موجبِ این انسداد می‌شود؟هنرِ حقیقیْ جانکاه است و از اساسْ فاقدِ لذت یک کاتارسیسْ برای کسی که آن را در معرضِ نمایش می‌گذارد. و نویسنده_یا هر هنرمندِ دیگری، نمی‌خواهد این را باور کند، برای همین است که باید بخزد. او یک دزدِ خزنده، یک بی‌عرضه‌ی به‌دست‌و‌پا می‌شود چون درست در لحظه‌ای که نوشتن را نوعی اعتیادِ وسوسه‌بر‌انگیز توصیف کرده و تمامِ زندگی و بقایش را به آن ربط و نصب داده است، در حالِ مجال دادن به خزنده‌ی درونش_ به مغزِ خزنده‌ش، بوده است تا بتواند به آسانیِ هر چه تمام تر جولان بدهد. همین مغز است که باید فریب بخورد و با آداب و آیینی به راه بیاید تا گریبانِ دارنده‌ش را نگیرد. برای همین است که کسانی که جز با انجام دادنِ آدابی خاص، قادر به نوشتن نیستند، به دزدیِ ادبی روی می‌آورند تا مگر آرامش یابند و ترس‌شان از بین برود. آنان می‌ترسند چون به وقت‌ش نجنگیده‌اند، تجربه نکرده‌اند. آنها می‌خزند چون نوشته‌هاشان به کلی فاقد هر گونه صدای مستقل است. آنها می‌دزدند چون صدا‌هایی که باید در حنجره‌شان بپیچد و بیرون آید، توی مغز‌شان بیهوده می‌گردد.زندگی‌ها را به اهداف نمی‌شود وابسته کرد، بلکه باید آنان را به انگیزه‌ها گره زد. نوشتن هم فقط یک هدف است.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 13:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردی ست غیرِ مُردن..</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-ldxbsfh8goei</link>
                <description>صبحْ برای او با فکرِ هولناک بودنِ داستان‌سُرایی آغاز شد؛ با یک اطمینانِ برآمده از نوعی تجربه‌ی شهودی. اینْ او را مضطرب کرد. در ادامهْ به شخصیت‌پردازی فکر کرد؛ به اینکه چطور در نود‌و‌نُه درصدِ مواردْ پرداختنِ شخصیت، بیشترْ ردیف کردنِ مشتی ویژگی_و نه حتا صفت_ را می‌ماند. و بعد.. باز در نود‌و‌نُه درصدِ مواردْ نویسنده شروع می‌کند به نوشتنِ داستانِ خود، با همین اطلاعاتِ اندک_اگر بشود این‌طور نامگذاری‌ش کرد.حالا قرار است داستان‌ش آغاز شود، با همین چند شخصیتِ مکانیکی، و نویسنده انتظار دارد داستان‌ش پایان نیز بیابد. و نمی‌داند هیچ نویسنده‌ای تملکِ داستانِ خودش را ندارد، چه رسد به تملکِ شخصیت‌های خودش.باری.. نویسندهْ داستان را آغاز می‌کند ولی تمام کردن‌ش به هیچ‌وجه در اختیار و دسترسِ او نیست. اصلن داستان‌نویس را با پایانِ داستان چه کار؟ با این اوصاف، آیا داستان‌نویس باید به بی‌رحمیِ یک جستار‌نویس باشد؟ باید همه‌چیز را بداند و وقتِ نوشتنْ همه را نادیده گرفته، از خود دور کند؟ آیا این در صورتی نیست که داستان‌نویسی مانند جستار‌نویسی عملی خطیر قلمداد شود و حسی به مانندِ بازی با آتش را در ذهن مجسم کند؟ و آیا &quot;خود را در داستان محو کردن&quot; _که یکی از مهمترین شگرد‌ها برای داستان‌گوییِ زیباست، بیشترْ مقاومت در برابرِ ندایی نیست که تمامِ قلبِ آدمْ آن را فریاد می‌زند؟این انسانِ مدرن، این موجودِ باز‌اندیش که همه‌چیز_از جمله خودش و حتاگذشته‌ش را _از بیرون نگاه می‌کند و هیچ‌گاه در خود و زندگی‌ش حضور ندارد چطور قرار است از این گردابِ ابهامات بجهد؟ اصلن چه‌چیز است که می‌تواند او را به عملی از سرِ شجاعتْ ترغیب کند؟ جز عملی که از سرِ التزامی بی‌بنیاد انجام خواهد داد، رفتار و کردارِ دیگری از او انتظار می‌رود؟اما داستان.. نوشتنِ داستان برای او_برای شاگردِ همیشگیِ تمام‌ترین استاد_ از همین &quot;جهش&quot; آغاز شد؛ جهشی از تاریکی‌ها. و حالا، بعد از پایان یافتنِ اولین کتابَ‌ش، آدمِ دیگری شده بود. کتابَ‌ش همان کاری را برایَ‌ش انجام داده بود که انتظار داشت انجام بدهد. کتابَ‌ش او را مبتلا کرده بود؛ مبتلا به درد‌ها و افکار و احوالِ استادی که تنها مردی بود که او جز محبت و احترام، هیچ‌ پاسخِ دیگری به وجود و حضورِ او نداده بود.استاد یک مردِ کلاسیک بود، تمامِ اعمالَ‌ش حاصلِ تحرکاتی درونی بود که مانندِ ارثیه‌ای برایَ‌ش ارزنده بود: چیزی مثلِ جوهره‌ی اخلاقیِ یک ملتْ که در کلِ تاریخ‌شان آنان را زندهْ ‌نگه داشته.بعد از رفتنِ استاد، شاگرد نامِ این جوهره را داستان گذاشت، و داستان‌نویس شد تا بتواند تاب بیاورد. کتابی نوشت بی‌که از سندوم کتابِ دومْ خبری داشته باشد و اصلن بخواهد که داشته باشد. او جدل‌هایش را کنار گذاشت تا بر ذوقَ‌ش تکیه کند، تا هنر را_نه از منظرِ یک معمار، که از منظرِ یک نویسنده نگاه کند.کتابِ اول تمام شده است و این هولناک است؛ این وجه هولناکِ داستان‌نویسی ست: آدمِ دیگری شدن_کسی جز شاگردِ او بودن. تمام شدنِ کتابِ اول یعنی نویسنده بودن، یعنی خطرِ همیشه در کمینِ از دست دادنِ همه‌چیز برای کسی که تا قبل از آن، هیچ‌چیز نداشته است.زندگیِ گذشته‌ش تمام شده است او باید در مدرنیتی که دوباره او را از آنچه ساخته بود جدا کرده، پشتِ میزِ تحریر، میان زمین و آسمان، و در تفکراتِ خود، تنهاْ آرزو کند که ای‌کاش آنی که سعی می‌کند از دردِ بی‌درمانِ نوشتن، اکسیرِ جاودانگیِ داستان را بیرون بکشد، خودِ او باشد_یا حتی تصویری دور از آینده‌ی او.او مبتلا شده است و مبتلا‌ها به کتابِ دوم نمی‌رسند.او مبتلا شده است.. او مبتلا شده است؟.. او می‌خواهد مبتلا‌شدهْ به نظر بیاید.او یک داستان‌نویس است: یک دروغگوی صادق.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 13:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا بخوان تا بگویم چه قدر فروتن هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-ru8xt9onhsc9</link>
                <description>De pastorie in Nuenenنوشتن اظهارِ فضل است زمانی که نویسندهْ به این فکر می‌کند که حتی یک نفرِ دیگر باید این‌ها را بخواند.می‌توانم بگویم این تعمیم دادنِ شخصی‌ترین‌ها به عمومی‌ترین‌ها و انسانی‌ ترین‌ها به کیهانی‌ترین‌ها، یکی از بنیادی‌ترین روش‌ها برای کسی ست که، نه از اظهارِ فضل، که از اظهارِ خودش بیزار است. و این می‌تواند آموزهٔ استادِ او باشد که سالها پیش دیارِ خاک را بدرود گفته است؛ استادی غنی که با تغزّل آشنایی شگرفی داشته. استادی که از دنیا رفته است پیش از آن که برای خودش جانشینی معین کرده باشد تا نزدِ شاگردِ بیچاره‌ش بماند و نگذارد او بفهمد مردانی که به دنبالِ روشنایی هستند و فردیّت‌شان هم مانع رهنوردی آنها نیست، هیچ جانشینی ندارند؛ همان مردی که فضیلت‌هایش را به شوخی می‌گرفت.برای یک نویسنده، فضیلت‌مندی در گرو خوانده شدن است. هیچ نویسنده ای_ولو بزرگ‌ترینِ آنها_بدونِ خوانده شدنْ نمی‌تواند ادعا کند دارای برتریِ متمایز‌‌کننده ای نسبت به دیگری ست. پس طمع می‌کند تا رشد بکند، تا بگوید بزرگ است. طمعِ خوانده شدن، مانندِ تمامِ انواع طمع‌ها، رنج‌آور و سلب‌کنندهٔ آرامش است.اما این طمعْ کی دست از سرِ قلم‌به‌دستان برمی‌دارد؟ زمانی که روش سقراطْ_بیانِ حقیقت به هر قیمتی_میانِ نویسندگان منسوخ شود؟ ننوشتنِ سقراط خودش رمز و راز‌هایی دارد. و البته پر واضح است که او مانند بعضی افاضه‌گرانِ فضلْ نبوده است که بخواهد خودش را حقیقتی بداند که در صورتِ بروزِ اولین مخالفت از سوی جامعه، از به اصطلاح حقیقت اش عقب‌نشینی کند، به میان‌مایه‌گی اش اعتراف کردهْ اسمِ این در میانهٔ جامعه بودن را &quot;تعادلِ وجود&quot; بگذارد. آیا حرف‌های مفتی که بعضی عامه‌نویسان در‌مورد امور شخصی و عمومی می‌زنند، برای سیر شدن از همه‌چیز کافی نیست، زمانی که مخاطبْ یک نویسندهٔ مبرا از طمع باشد؟ آیا شباهتِ بیش از حدِ انسان‌ها به همدیگر و تفاوتِ جزئی‌شان در نوعِ اشتباهاتی که مرتکب می‌شوند، باعث نمی‌شود آدم از &quot;من&quot; گفتنْ بترسد؟ واقعن تفاوت‌های آدم‌ها انقدر جزئی هستند؟ این تفاوت جزئی را آیا می‌شود به مانند تفاوتِ میانِ کلمات تصور کرد؟.. ولی مگر نه این است که چرایی شعریتِ بعضی اشعار، برای هیچ‌کس، قابلِ تشخیص نبوده و هرگز نیز نخواهد بود؟ هیچ دلیلِ موجهی برای این شعریت وجود ندارد؛ تنها می‌شود این برانگیختگیِ واژه‌ها را احساس کرد؛ واژه‌هایی که با واژه‌های روزمره، تفاوتِ چندانی ندارند. این مصداقِ همان جملهٔ عباس معروفی ست که می‌گفت: &quot;چیزی به عنوانِ کلماتِ شاعرانه و کلماتِ غیر‌شاعرانه وجود ندارد. &quot;با این اوصاف، آیا می‌شود نوشتن را راهی از راه‌های درمانِ شخصی تلقی کرد، حال آن که همهٔ انسان‌ها شبیه هم تصور می‌شوند؟ آیا شخصی‌سازی و بیرون کشیدنِ راهِ درمان از نوشتار، جز با تقلیل دادنِ یک متنِ ادبی به یک دلنوشتهٔ مبتذل امکان‌پذیر نیست؟ آیا دلنوشته‌ها به شکلی وقیحانه واژه‌ها را نمی‌کشند، و شعر را به نوعی نالهٔ بر‌خاسته از شکم‌پری تبدیل نمی‌کنند؟شعرِ زنده، مجموعه‌های از لغات است که تنها تفاوت‌شان با دیگر لغات_آنانی که همه فکر می‌کنند مرده‌اند_این است که تحتِ امرِ یک پیغامبرِ آشنا با تغزّل_به معنای دومِ آن_قرار دارند.باری.. غزلِ مرا بشنو! من قصیده‌سُرایی نمی‌دانم.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 13:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه آینه و سیبی؛ اندر داستانِ آغازِ هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%B3%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%87%D9%86%D8%B1-iw4rkteqgdrr</link>
                <description>برای فهم‌ش باید به اندازهٔ یک ذرهْ کوچک بود. باید از ذره‌گی آغاز کرد که توانست به فهمِ آنْ نائل آمد. برای شنیدنِ صدای تک‌نوازیَ‌ش که فرمان‌ها در آن است، به اندازهٔ کافی باید لطیف و ظریف بود. به‌راستی که برای ادراکَ‌ش تیزبین و ظریف‌طبع باید بود. جز اینْ امکان‌پذیر نیست؛ به هیچ‌وجه.سخن گفتن از آن بسیار دشوار است؛ زیرا که موضوع، یافتنِ تفاوت‌های بسیارْ اندک است. پس برایَ‌ش باید هر رنج و محنتی را بر خود هموار کرد. باید نیک‌و‌بد را بر خود روا داشت، باید بر همگان سایه افکند، و تماماً یک رسانا بود. باید برایَ‌ش از خود فارغْ شد تا فارغ‌کنندگی او بتواند اثر‌گذار باشد. جز اینْ امکان‌پذیر نیست؛ به هیچ‌وجه.تفاوت‌ها به جِدّ، بسیار جزئی هستند؛ نمی‌شود در‌مورد‌شان به این راحتی صحبت کرد و بر‌اساسِ آنها دست به قضاوت زد؛ آن هم قضاوتی سرنوشت‌ساز. تفاوتِ بسیارْ اندکی ست میانِ ذراتِ نور، آن زمان که از منبعِ‌شان جدا شدهْ و به مانندِ ذره‌ای ملموس، در‌حالی که به‌شدت به خود می‌لرزند_از ترس یا از سرِ سرگردانی_هر کدام به سوی آینه‌ای پناه می‌برند؛ نه برای منعکس شدن، بل برای نیست شدن_برای عدمیت.اینْ یک جریانِ همیشگی_یک نمو مدام ست: رویاننده‌ای با رویشی نامرئی که جز در نشانه‌هایی که می‌رویند، نمی‌شود راهی سوی او جُست_ ذرات نمی‌توانند راهی سویَ‌ش بیابند. اینْ یک آغاز است؛ آغازی که نقطهٔ اولِ آنْ بر ایزدانگی نشسته است.ذراتِ نور از منبعِ خود جدا می‌شوند؛ منبعی که در مرکزیتِ کره‌ای عظیم و شیشه‌ای قرار گرفته است. اندازهٔ منبع نسبت به کرهٔ شیشه‌ای بسیار کوچک است؛ مانند نسبتِ هستهٔ اتم به لایهٔ آخرِ ابرِ الکترونی.کرهٔ شیشه‌ای بر هرمی محیط است_هرمی را احاطه کرده است، متشکل از سه آینه.همه‌چیز از همین نقطه_همین منبعِ نورانیِ منسجم و چگال، آغاز می‌شود؛ از جایی که سه آینهْ در تقاطعی مثلث‌وار و هرمی، در کُرهٔ شیشه‌ایِ خود توسطِ دو نیروی عظیم برافراشته شدند.آینهٔ اول، فضیلت.آینهٔ دوم، تقدیر.و آینهٔ سوم، آزادی.افراخته‌گرِ آینهٔ اول آپولون بوده است. آینهٔ دوم را دیونیسوسْ بر‌افراشته، و سومین آینه در تعاملی هلنی، به دست‌کاریِ هر‌دو‌ی آنان استوار گردیده شده است.ذراتِ نورْ از منبع ساطع می‌شدند و بعد از چندی در آینه‌ها فرو‌رفتهْ ناپدید می‌گشتند. و می‌شد این‌طور تصور کرد که آن‌ها بعد از فرو‌رفتن در آینه‌ها به قدری در اندودهٔ پشتِ آینهْ ممزوج می‌شوند که گویی خودشان هم ذره‌ای از همان ذرات هستند: ذرات نا‌امیدی و غمگینی.این سیاقی کهن است. از همان زمانِ برافراشته شدنِ آینه‌ها به دستِ ایزدان، همیشه همین‌طور بوده است. ذرات در حیرتی مدام و وحشتی دائم، از منبعِ نور_از آن تدبیر‌گرِ خلاق، جدا می‌شوند، راهی بر‌می‌گزینند و سپس.. در این برگزیدن اما، اختیاری موجود است؟ چطور می‌تواند باشد؟ جدا شدن از منبعی که در آن بی‌نامی فرماندار است و زیستنْ جز با مفهومِ آرامش عجین نیست، نمی‌تواند با اختیاری تام آمیخته باشد؛ اختیاری که این ذرات به هیچ‌وجه تاب و تحمل‌ش را ندارند.آنچه ذرات را سوی هر آینه می‌کِشَد اختیارِ آنها نیست. آنها_ذراتِ ساطع شده از منبعِ پایان‌ناپذیر، آرامش‌جو و عدم‌طلب هستند. چیزی که آنها را سوی هر آینه می‌کشدْ همانی ست که در فطرت‌شان پر‌رنگ‌تر است. آنچه که هر یک از این ذرات را سوی آینه‌ای می کشد، در‌واقع جذبهٔ مردی فرمانرواست؛ فرمانروایی که بیش از آن که انسانی را بماند، ایزدی را می‌ماند که خود را پشتِ عدمیتی پنهان کرده است؛ عدمیتی از سنخی که ذرات با آن آشنایند، و نیزْ درونِ عدمیتی که ذراتْ هیچ تعریفی از آن ندارند_با آن بیگانه اند. هر ذره سوی ایزدی می‌رود که بتواند در آرامشِ او معدوم شود.پشتِ هر آینه، در فاصلهٔ میانِ ایزدِ فرمانروا و شیشهٔ آینه، در گستره‌ای به نازکیِ یک ورقِ کاغذ، ملتی در جریان است؛ ملتی رشک‌برانگیز برای هر ذرهٔ جدا افتاده که در خلاءِ میانِ منبع و آینهْ وحشت‌زدهْ به خود می‌لرزد.هر کدام از ذرات سوی آینه‌ای می‌روند تا جزئی از یک ملت باشند_تا یک زندگیِ غایت‌مندانه داشته باشند. و گویی برای‌شان اهمیتی ندارد که هر سه کشور در گسترهٔ خودخواهیِ اضطراب‌آوری قرار دارند و سالهاست که از آن فراتر نرفته‌اند. گویی برای‌شان تفاوتِ چندانی ندارد که زیر سایهٔ ایزدشان بزیند یا در نور ایزدشان به‌سر‌بَرَند. برای‌شان اهمیتی ندارد. فقط می‌خواهند در کنارِ یک ایزدِ فرمانروا، و در حکومتِ تک‌نوازانهٔ او روزگار بگذرانند و تهمتِ بی‌هدفی بهشان زده نشود.آینهٔ اول، فضیلت است. رونده‌گان سوی آنْ ذراتی اند که همه‌دانی و تندرستیِ ایزدِ فرمانروایشان را ستایش می‌کنند و او را به عنوانِ بر‌سازندهٔ نظمْ تقدیس و عبادت می‌کنند تا او نیز از آنان در برابرِ چیز‌هایی که قبلِ حادث شدن‌شانْ از آنان اطلاع دارد، محافظت کند. او صاحب و خالقِ تصاویر و سرنوشت‌های زیباست.آینهٔ دوم، تقدیراست. رونده‌گان سوی آنْ ذراتی اند که از ایزدِ فرمانروایشان رویش و باروری می‌یابند و او را به عنوانِ موجِ حیاتیِ جوشانْ تکریم و نیایش می‌کنند تا او نیز آنان را مستیِ نابی ارزانی دارد تا بتوانند در نشئه‌گیِ آنْ نَفْس را به طورِ کامل به فراموشی سپارند. او صاحب و خالقِ موسیقی‌های پر‌عظمت و بد‌فرجام است.آینهٔ سوم، آزادی ست. تنهاْ ذراتی سوی آنْ می‌روند که به قدرِ کفایتَ‌ش رشد کرده باشند. این ذرات، یا از ابتدا آزاده اند یا پس از چندی زیستن در آینه‌های اول و دوم، رشدِ خود را کامل کرده، جوازِ حضور در آینهٔ سوم را می‌یابند تا از ایزد‌بانویی پیروی کنند که در نظرش زندگانیِ پسندیدهْ و سعادتِ ذرات، در مسکوت ماندنِ حداکثریِ آنهاست؛ با حرکتی پیوسته میانِ سُکر و صَحو. ستایش‌گرانِ حکمتِ حیرانِ او، او را صاحب و خالقِ اختیاری می‌دانند که برای بالیدن و سامان‌دهی به مفاهیم و اندیشه‌ها ضروری ست.اندر داستانِ زِهَشِ دنیای پیرامونِ منبعِ جاودانگی‌جو، آمده است که نخستْ موسیقی بود، پس شعر در وجود آمد، و سپس تراژدی پدیدار شد. آینه‌ها به این‌ ترتیب پدید آمدند. آینه‌ها افراشته شدند تا دستِ‌کمْ یک نقطه‌، فراسوی ادراکات و شهوداتِ ناب، برای اتصالِ آزادانهٔ ناساز‌ها و فضایی برای اتحاد و اجتماع نقیض‌ها به وجود آید. پس نیرویی عظیم و سراسر نیکی، جهانِ ذره‌ها را با تمام غم‌ها و شادی‌هایش به لرزه افکند؛ نیرویی که احساس می‌شد به قدری توانا ست که می‌تواند در برابر مستوری و عبثیْ و نیز غمگینی و ناامیدی_که در تمامِ ذراتْ نهان بود_دوام آوَرَد و چنان استقامت وَرزَد که همه‌چیز شادانهْ به نورْ اندر آید. و در آن لحظه، در پیوندِ تمامِ تضاد‌ها، در نوعی وحدتِ عرفانی، همه‌چیز به شکلِ غریب_و نیز آشنایی، زیبا و روح‌نواز بود. اما آن نیروْ کدام نیروست و حالا کجاست که ذراتِ جهانْ این‌چنین در خود‌خواهیِ خود فرو‌رفته‌اند و او را نمی‌بینند؛ آن واسطهٔ میانِ خود و ملاطفتِ بی‌کرانِ بیرون را که نوعی رحمتِ الهی ست. کجاست آن نیروی پایمرد و مستحکم؟ کجاست که دیده نمی‌شود؟ آیا اصلاً چشمی برای دیدنِ او در‌میان مانده است؟ آیا چشمِ دیگری در کار، هست؟ آیا جز چشمی که سوی خود می‌نگرد، چشمِ دیگری هم برای ذراتْ موجود است؟نه.. هر ذره را چشمی ست سوی خود و دیگرْ هیچ. همین است که خالق_آن نیرومند و ایستا_نگاهی سوی آنها ندارد. خالق آنان را نمی‌بیند، زیرا که آنان خالق را نمی‌بینند.سالها ست که اوضاع همین‌طور است؛ بقا مهم است و قدرتْ نه. سالها ست که حقیقتْ را واقعیت نامیده‌اند. سالها ست که دیگر نه تقلا هست و نه بخشایندگی.پس کجاست آن رحمتِ الهی؟ کجاست امیدِ فرهنگ؟به یک‌باره فرمانی به تمامِ ذره‌ها القا شد_بی‌کلامْ به نَفْس‌شان افکنده شد:&quot;چشم سوی خودْ دار! &quot;این فرمانی ست که بار‌ها درک شده است ولی از پیِ آن هیچ دگرگونی‌ای نیامده است. سالهای سال است که منبع نور_آن عین‌الجمع، آن تدبیر‌گر و آفرینش‌گر، ذرات را می‌آفریند، از خود جدا می‌کند، و زنده نگه‌شان می‌دارد. و نیز سالهای سال است که ذراتْ جدا از منبع و جدا از همدیگر نیز، به زندگانی ادامه می‌دهند، بی که متوجهٔ فرصتی باشند که عین‌الجمع بِدیشان داده است_و تا زمانی که خودْ فرصت داشته باشد نیز برای آنان فرصت‌ها فراهم خواهد کرد. عین‌الجمع بِدیشان فرصت داده است که &quot;خود&quot; را بخواهند، بی که خود‌خواه بشوند. ذراتِ جدا شده اما، تنهاْ چشم سوی خود دارند و معنای لغاتِ عین‌الجمع را نمی‌فهمند. آنان خود را ملزم به پیروی از ایزدی می‌دانند که فطرت‌شانْ او را قدرتمند‌تر از ایزدانِ دیگر شناخته است. ولی، آیا این معرفت کافی ست؟ آیا چیزی جز کُشَندگی در این معرفتْ موجود است؟آنان حساب‌گر و معرفت‌جو بودند و هستند، و همین میان آنها و فرهنگ فاصله می‌اندازد. آنان از هیچیِ خود، هستیْ را استنباط می‌کنند. آنان نمی‌دانند بعد از هوشیاری و مستی چیست. آنان نمی‌دانند بعد از آزادی و آزادگیْ چیست!به‌راستی که آنان در فهمِ عدمیت بسیار نادان و ستمکار اند. آنان با عدمیتی که ایزدان‌شان در آن سروریْ یافته‌اند، به کلی بیگانه اند. آنان نمی‌دانند چه‌ها موجود است در اتحادشان و تجمیع‌شان برای پیوستن به عین‌الجمع، که در هر چه می‌نگرند جز او را نمی‌توانند بیابند_ببینند. آنان نمی‌دانند شوریدگیِ از یاد‌رفته‌شان_حتی در نهایتِ ظهورِ خویش، در برابرِ سرچشمهٔ آفرینش، جز اقرار و اعتراف به نیستی، راهِ دیگری ندارد. آنان نمی‌دانند باید ذره‌صفتْ هنرِ از ایزدانگی آغاز شده‌شان را، درک کرده و به مشتی خاک برسانند؛ نمی‌دانند زیرا که عشقِ ممزوج‌گر را نمی‌شناسند، زیرا هنرِ پیوستن و گسستن را برای کاتارسیس ارواح خود می‌خواهند.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 18:44:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان حکمتِ اورمزد و بَر‌کشیدنِ اهریمن</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%8E%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-aszvmkoxegjg</link>
                <description>هولناک بود؛ بسیار هولناک. همه‌چیز به خطر افتاده بود و فضا تماما در هول و هراس فرو رفته بود؛ درست مثلِ یک کابوس.جهانْ تبدیل به مِهی غلیظ شده بود که همه‌چیز از آن عبور می‌کرد، و بی‌حرکت‌تر از سکوتِ شب، بی‌که بتواند کاری از پیش ببرد، در محنتی عجیب در حالِ خفه شدن بود.تاریکی احاطه داشت و همه‌چیز_تمامِ ذرات آفرینشِ سرور در انتظارِ بازگو شدن بود تا ویران شود؛ می‌خواستند بیان بشوند تا نابود بشوند. آنها به راستی خیال می‌کردند ذراتی از یک کابوس شده‌اند. زندگی‌شان بی‌معنا شده بود، می‌خواستند از میان بروند. پس خطاب به سرورشان گفتند: &quot;بازگویمان کن سرورِ ما! بازگویمان کن تا ویران بشویم.. همه‌چیز ناقص است. همه‌چیز مستحقِ ویرانی ست.. جهانِ انسان‌ها.. او قصدِ جهانِ انسان‌ها را کرده است. &quot;ذراتِ آفرینشِ سرور با او به سخن می‌آمدند تا با یاریِ او راهِ نجاتی از این ورطهٔ هول‌آمیز و ویران‌کننده بیابند:&quot;او هست و می‌آید. &quot;این را همه می‌دانسته‌اند. همیشه می‌دانسته‌اند که او هست، و به قصدِ دنیای انسان‌ها خواهد آمد، و آنگاه آینه‌ها خواهند شکست و بشر سقوط خواهد کرد. این‌ها را همهْ می‌دانسته‌اند و همیشه انتظارش را می‌کشیده‌اند.او نزدیک است و هیچ بندی فراهم نشده است. ولی نه.. به بند کشیدنش نیز امکان‌پذیر نیست. نه. نمی‌شود او را به بند کشید. بندی کردنش بسیار دشوار است و در بند نگه‌داشتن‌ش دشوار‌تر. اگر به بندش کشند، خود را به‌راحتی آزاد خواهد کرد و قدرتش بیشتر خواهد شد. اگر یوغ به گردنش بیاویزند او قدرتمند‌تر خواهد شد. نه. این راه‌حل نیست.. اصلا در برابرِ او راه‌حلی وجود دارد؟&quot;فرار؛ اجازه بده فرار کنیم ای سرورِ ما! &quot;نه.. آنان نمی‌توانستند فرار کنند، پاهایشان در جهانشان ریشه کرده بود. نه.. چگونه می‌شود از گمشده‌ای فرار کرد که برای اظهار وجود خویش، هیچ‌گاه جز وحشتْ راهی را برنگزیده، تا وحشت‌زدگان نیز، جز مرگْ راهی برای رهایی به ذهن‌شان نرسد.ایستادگی در برابرِ او غیر‌ممکن است، و از هیچ آفریده‌ای برنمی‌آید. همهٔ آفریدگان_جز یکی از آنها_کوچک‌تر از او هستند. هیچ یک از آنان به اندازهٔ این هجوم‌آورنده_این کابوس‌سازِ دهشتناک، از وجود بهره‌مند نیست. هم‌یاری و هم‌سپاهی نیز ممکن نیست. شاید اگر ذراتِ هویت‌مندِ جهانِ ساخته و پرداختهٔ سرورْ همگی، این‌چنین در ترس فرو‌نرفته بودند و دلهره وجودشان را فرا نگرفته بود، امیدی به تجمع‌شان می‌رفت.&quot;فرمانده‌ای باید! ما را فرماندهی کن ای سرور! پیوند‌‌هایمان را دوباره بساز! بارِ دیگر متجمع‌مان ساز، سرورِ انجمن! &quot;به نظر می‌آمد تمامِ پیوند‌ها از همدیگر گسسته است. هر ذرهْ جدا از باقیِ ذرات و دور از پندارِ جاودانگی، در خودْ فرتوتیِ هزاران ساله‌ای را احساس می‌کرد که سر تا پایش سپیدی و بی‌رمقیِ پیری فرا گرفته است. و تمامِ این‌ها یک چیز را به یاد می‌آوَرد: زمان دوباره به کار افتاده است.پیش از اینکه سرور دست به آفرینش بزند و سامان‌بخش و افزون‌گر و نگرانِ همه شود، پدرش بر جهان حکم می‌راند. جهان در آن زمان بی‌نظم و بی‌سامان بود، همه‌چیز در صیرورتی جانکاه بود و هیچ‌چیز نمی‌توانست از بندی که زمانه نام داشت بگریزد. دنیایی که پدرِ سرور بر آن حکمرانی می‌کرد دنیایی مملوء از غم و ناامیدی بود که متناوبا تکرار می‌شد؛ بی که چیزی از آنچه ویران می‌شد در خاطرِ ذراتِ هنوز‌زنده باقی بماند. دنیای قبل از سرور بر یک فراموشیِ مستی‌آور استوار بود. تا اینکه پدرِ سرور_ زروان، از خود پرسید که این ناامیدی و غم، تا کجا می‌خواهد ملتِ بی‌هویتِ او را به تاراج برند و دستِ آخر همه‌چیز را به دستِ غارتگرِ فراموشی بسپارند؟زروان با خود اندیشید: زیان‌مندیِ زمان است که ملتِ او را چپاول می‌کند، و برای برون‌رفتْ از این زیان‌مندیْ فرزندی پاک و نورانی طلبید تا ملت و دنیای او را که نا‌خوش احوال شده بود از این بی‌سامانی نجات بدهد. او فرزندی می‌خواست که از خودش بهتر باشد تا بتواند دنیای در دست و دسترسِ او را بهبود بخشیدهْ تعالی بخشد. او فرزندی می‌خواست تا فرهنگِ نور را پی‌ریزی کند؛ ولی یک لحظه تردید بر او چیره شد. از خود پرسید که آیا به‌راستی توقفِ ادوارِ باطل و وجودِ یک فرهنگ، به اندازهٔ کافی سود‌مند است؟زروان تردید را کنار گذاشت و برای فرزندش قربانی‌ها کرد و عبادت‌ها به جا آورد. حسنِ نیت و گمانْ ثمرْ داد، قربانی‌ها و عبادت‌ها پذیرفته شد و زروان صاحب دو فرزند شد: اورمزد و اهریمن؛ پس شد همان که شده است.&quot;او آمده است. این‌بار اگر به ما بتازد.. یاری‌مان کن اورمزد! &quot;ولی اورمزد_او که سرورِ دنیای نورانی ست از جایی که ایستاده بود تکان نمی‌خورد و پاسخی نیز نمی‌داد. و می‌شد کاملا تشخیص داد مرد، انتظارِ مرد را می‌کشد.آن مرد؛ اهریمن.. مردی که جز سرورِ این ذرات_اورمزد، هیچ‌کس هم قد و قامتِ او نیست؛ مردی که پدرش او را نا‌پاک خواند و از خود راند، مردی که در تاریکی_در فقدانِ روشنایی، باید به دنبالِ تقدیرِ خود می‌رفت تا بالغ شود، مردی که خنده‌هایش غضب‌آلود شده بود از همان روزی که دانست پدرش هیچ‌گاه پسری که او باشد را نخواسته است؛ پدری که روزی به آفریدگانِ پسرِ بزرگ‌تر_به روشنان، حرکت و جنبش بخشیده بود و بدیشان اراده نیز هدیه کرده بود، همان روزی که تاران نیز متحرک و جنبنده گشتند اما اراده‌مند نه. که همانا رواجِ آفریدگان در به کار انداختنِ زمان است.مردْ چند باری خیالِ کشتنِ پدر را در سرش چرخانده بود. با ظرافت و دقت و وسواسی خاص، اندیشه‌هایش را در سرش منظم کرده بود. اما.. مگر برای او نظمی نیز وجود داشت؟ مگر پدر اجازه داده بود که او چیزی از نظامِ ساعت‌وارِ او نصیبِ خود کند؟جز در تفکراتش نمی‌شد نظمی پیدا کرد. گاهی حتی انگار می‌شد که این عدمِ ثبات و تسلطِ هویدا در شخصیتِ او بوده که باعث شده است پدر همیشه برادرِ بزرگ‌ترش را به او ترجیح بدهد، و تا آنجا پیش برود که او را &quot;فرزندِ ناپاکِ ناخواسته&quot; بنامد. اما او واقعا این‌ها بود؟ یا پدر فقط از آن سر که نتوانسته بود او را ادراک کند، چنینَ‌ش از خود رانده بود تا به مردی وحشی بدل شود؛ مردی که به راحتی می‌شد تصور کرد، و از این تصور یقین حاصل کرد، که خشمِ درونش هیچ ابایی از ریختنِ خون نیز ندارد.آن مرد.. آری آن مردِ غضب‌آلود و رها شدهْ باز‌گشته است. او آمده است و قصد دنیای انسان‌ها را دارد.. آری؛ قصد دنیای انسان‌ها. او به قصد دنیای انسان‌ها می‌آید.چرا نیاید؟.. انسان‌ها بودند که عاقبتِ آفرینش را به دست گرفتند، در حالی که بسیار دیر آمده بودند.انسان‌ها آمده بودند و می‌دانستند عاقبتِ آفرینش، به دست کسی محقق خواهد شد که برای آنان و در هیبتِ آنان فرستاده خواهد شد.علمِ به همین &quot;آمدن و محقق ساختن&quot; بود که محتوای سرود ویژهٔ ایزدی را تشکیل می‌داد. و همین اهونَوَر بود که اهریمن را بیم‌ناک کرد، به زانو در آورد، و سپس سه هزار سالْ به تاریکی و گیجی افکند؛ پس از آنکه اهریمن پایهٔ آسمان را از ستاره پایه گرفته بود و پایین کشیده بود، و تا جایی ادامه داده بود که تنها یک سوم از اشکوبِ آسمان در روشنایی مانده بود.&quot;باز_دوباره آن را بخوان! اهونور را بخوان! فرجام پیروزمندانهٔ خود و در هم شکستنِ او را، به او یادآوری کن! از نابودی دیوان بگو و از بی‌پتیارگیِ جاودانهٔ آفرینش. بخوان! بگو!.. گفتنی ها را بخوان و خواندنی ها را بگو ای سرورِ ما! &quot;سرورْ هیچ حرفی نمی‌زد؛ گویی تنهاْ منتظر ایستاده بود. ترس و تاریکی هر آنْ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. تمامِ ذراتِ آفرینش سرور ترسی ناباورانه را در وجودِ خویش احساس می‌کردند؛ حالتی شبیه جنبیدنِ چیزی درونِ شکمْ و همزمان، خون‌آلودی و پوک بودن.ترس به نهایت رسید. اهریمن رو‌به‌روی اورمزد ایستاد و غضب‌ناک فریاد زد. اورمزد حتی ذره‌ای هم تکان نخورد. حتی حالتِ چهره‌اش را هم حفظ کرد بعد از رو‌در‌رویی با اهریمن و ایستادگی در برابرِ فریادِ تکان‌دهندهٔ او.. و بعد از آنْ سکوت شد و نگاه. دو مرد چشم در چشمِ یکدیگر سخن‌ها می‌گفتند ولی صدایی نمی‌شنواندند. تا اینکه اورمزد، گفتوگوی بانگ‌مندِ خویش را این‌چنین آغاز کرد؛ هرمزد گفت: &quot;این واقعیت نیست. تاریکی هیچ‌گاه واقعی نبوده و نخواهد بود. آن وهم را رها کن برادر! این رویا را بهل اهریمن! &quot;اهریمن گفت:&quot; من منکرِ رویا بودنِ اینْ نیستم، و آنْ را جز وهم نمی‌دانم. اما چه می‌شود کرد که کابوسی که سعی در طرد کردن‌ش داری، رویایی ست که به حد نهایتْ محقق شده. است. &quot;&quot;کاری از این کابوس بر نمی‌آید. خودت هم می‌دانی. &quot;&quot;تو والاتر از من نیستی، فقط زیبا‌تر از من هستی. ما برای نبرد اینجا هستیم؛ دو مرد، دو برادر، و شأنی یکسان. &quot;&quot;نتوانی که مرا بمیرانی، چنان که من نیز نتوانمَ‌ت که بمیرانم.. اما ای اهریمن! بِدان که تملک آفریدگانِ تو از‌دست‌شدنی ست و تو نتوانی که آفریدگانِ مرا از تملک من خارج کنی. آنان به من تعلق دارند و به سوی من باز خواهند گشت. &quot;&quot;این راهی بس سهل نیست؟ این‌چنینْ آسان به دست‌شان نخواهی آمد؟.. می‌دانی آسان‌به‌دست‌آمدنی ها دچار چه عاقبتی می‌شوند؟ &quot;&quot;من همه‌آگاه هستم. &quot;&quot;و من از زَدارکامگی لبریزم. &quot;&quot;و اینْ نیز نوعی از خویش‌کاری ست. &quot;&quot;حکمت تو به قدری نیست که مرا بَرکِشی. تو همیشه معیار حکمت را حفظ می‌کنی تا آفریدگانت نیز آن را حفظ کنند. تو همیشه حدودی قائل بوده‌ای. &quot;&quot;به این استبداد خاتمه بده! اراده‌مندْ عمل کن! &quot;&quot;از کدام استبداد سخن می‌گویی و از کدام اراده؟ مگر وقتِ تقسیمِ هر آنچه بود، پدرْ تمامِ اراده‌مندی ها را به تو ارزانی نداشت؟ مگر هر چه امید در وجودْ داشت، به خوردِ تو نداد تا رشد کنی؟ &quot;&quot;روزی این مستبد بودن به تو آسیب خواهد زد؛ کما اینکه حالا هم تو را زخم‌خوردهٔ آن می‌بینم. آفریدگانِ مرا بستای تا آرامشْ یابی. نور را انتخاب کن تا جاودانه شوی. &quot;&quot;زمانی که نشود از داشته‌ها لذت برد، بی‌چیزیْ غلبه می‌کند. تو چرا هیچ‌گاه نمی‌توانی بپذیری هر کسی به قدرتْ و لذت از داشتنِ آنْ نیاز دارد؟ چرا تمامِ جاودانگی‌ها و قدرت‌های لایزال باید برای تو باشد؟.. این بسیار منطقی و عادلانه است. تو سرور آفریدگان خود باش و من سرورٍ آفریدگانِ خویش. &quot;&quot;بخششْ هر کسی را می‌تواند از ژرف‌پایه به ارتفاعاتی نفس‌گیر ببرد. و در آن ارتفاع، سروریِ راستینَ‌ش دهد.. ببخش برادر! ما را ببخش که اجازه دادیم چنینْ نگون‌بختانه زندگی کنی. &quot;حالتِ صورتِ اهریمن کمی تغییر کرد. سعی کرد همان اندک تغییر را هم بپوشاند. پس گفت: &quot;چرا فکر می‌کنی باید تو و پدر را ببخشم؟ چرا فکر می‌کنی با این بخششْ موجودیتِ خودم را زیر سوال می‌برم؟ &quot;&quot;چون من و تو برادرانِ یکدیگر هستیم و از یک پدر. &quot;&quot;آیا پیوندی میانِ ما باقی مانده است؟ آیا می‌توانی از اثرگذاریِ پیوندی صحبت کنی که جز راندن و رانده شدن، هیچْ در پِی نداشته است؟ &quot;&quot;پیوند‌ها قابلِ ترمیم هستند؛ فقط باید برایش به اندازهٔ کافی، عاشق و صبور باشی. &quot;&quot;من هم پسر او هستم؛ همان‌قدر که تو هستی. ولی.. به من بگو برادر! بگو من و تو چه شباهت و پیوندی با‌هم داریم؟ &quot;&quot;من فرزندِ یقینِ اویم و تو فرزندِ تردیدش. &quot;&quot;چگونه تردیدْ می‌تواند این‌سان تاریک باشد؟ آیا زایندهٔ دیگری سراغ نداری که تاریکیِ بزاید؟ آیا تماماً بی‌خبر هستی از ساحتی که در آنْ آرزو‌ها و لذت‌ها می‌میرند و هیچ اراده‌ای برای فائق آمدن بر بختِ خاکستری وجود ندارد؟.. این بختِ من است: تصرف‌نا‌شدنی و بی‌معنا. &quot;&quot;بختَ‌ت اراده‌مند و با‌معنا خواهد شد اگر آفریدگانِ مرا.. &quot;&quot;در میانِ آفریدگانت آیا ایزدانی نیز هستند؟ آینه‌ها می‌سازی تا مردمان خود را در آن بنگرند، و سپس بگذرند از خود و تو را پیدا کنند. اگر روزی تو را در آینه بیابند هم جز خدا انگاشتنِ خود کاری نخواهند کرد. تو آنها را می‌شناسی. ابلیسی که اندر رگانِ ایشان، با خون ترکیب شده است به مراتب خطرناک‌تر از ابلیسی ست که جز دعوت کردنْ کاری از او ساخته نیست. &quot;&quot;کاری مقدس باید؛ یک خویش‌کاریِ برادرانه: اَرت.. حسِ زیبایی‌ شناختیْ آموختنی و آموزاندنی نیست. آنچه کسی را از درون برانگیزد، آنی ست که در سرشتِ اوست. &quot;‌&quot;منظورت را نمی‌فهمم وقتی می‌گویی: برادرانه. &quot;&quot;به آفریدگانِ من نبردْ بیاموز، که آنان بسیار صلح‌جو هستند و در نبرد زندگی پایمال خواخند شد. من نیز آفریدگانِ تو را می‌آموزانم که خود را از آتشِ غضبْ حفظ کنند. &quot;اهریمن آرام گرفت. پرسید: &quot;چگونه می‌توانی آفریدگانِ مرا آموزش دهی حال آنکه آرامشِ مرا در آزارِ تو و آفریدگانَ‌ت می‌بینند؟ &quot;&quot;هر کاری بتوانم می‌کنم تا تو آن دستی نباشی که روشنایی و تاریکی را به هم می‌آمیزد و مردمان را می‌نوشاند. حاضرم هر کاری بکنم تا تو فرماندهٔ سپاهی نباشی که در پی غلبهٔ تباهی و پتیارگی ست. تو برادر من هستی و من برای برادری‌مان هر کاری می‌کنم. &quot;صورتِ اهریمن کمی روشن‌تر شد. هنوز در دل اندک تردیدی داشت. پرسید: &quot;باور کنم که این تو هستی که با من چنین سخن می‌کنی؟ باور کنم این اظهارِ برادری و دوستی را؟ &quot;&quot;باور کن! زیرا که ما بی‌هم وجودْ نتوانیم داشت. &quot;&quot;اما با‌هم نیز ما را نخواهد دید و نخواهند پذیرفت. &quot;&quot;یگانگیْ ورای لطف و قهر است، و بینندهٔ آن نیز. عشقْ ممزوج‌گرِ کنش‌ها و رانش‌هاست و پیوند دهندهٔ نادیدنی. &quot;اهریمن کمی نزدیک‌تر رفت. پرسید: &quot;یعنی ورای این نبرد‌ها یک هم‌پیمانیْ جاری ست؟ &quot;اورمزد لبخند زد. مسرورانه پاسخ داد: &quot;آری، آری. تو غربال‌گرِ آفریدگان هستی و مجری فتنه‌ها؛ چنان که من نیز. &quot;&quot;این سخنان شباهتی به سخنان تو و پدر ندارد. &quot;&quot;چون به راستی از سوی خود سخن نگفتم. ذره‌ای نور و جمله‌ای در تلالوی آن: اهریمنَ‌ت را بفهم!  &quot;&quot;پس یعنی.. اینان از سوی خداوند است؟ &quot;&quot;آری.. این دستور خداوند است: بهره‌مند سازید آنانی را که بهره‌ای نبرده‌اند! &quot;</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 14:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان‌کَندنِ واژه‌ها_مقاله‌ای روایی در بابِ اعتلاءبخشیِ بیماری</title>
                <link>https://virgool.io/@fesmailzadeh896/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%8E%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%A1%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dgrgzk0rfp34</link>
                <description>&quot;نه ویرایشی، نه پیرایشی، و نه آرایشی. اینْ همین است که هست، همین است که خواهد بود؛ بی که بازْ نوشته شود و بازْ خوانده شود. &quot;این اولین جملهٔ برخاسته از اندیشهٔ متهورانه‌اش بود. ذهن‌ش پر از لغاتی بود که شکل گرفتهْ آماده ایستاده بودند. اما مگر این بیماری امان می‌داد؟ صبح و شام‌ش را یکی کرده بود. جز این راهی نداشت. جز تهور راهِ دیگری نداشت_سراغ نداشت.شبی از شب‌های فروردین ماه بود. بارانْ تند بود و پر سر‌و‌صدا. جز یک چراغِ مهتابی کوچک، هیچ چراغی روشن نبود. همه‌چیز را با جزئیاتِ کامل به یاد می‌آورد؛ چنان دقیق که از ذهنِ کلی‌نگرِ او بعید به نظر می‌رسید. به یاد می‌آورد که آن شب هم درست مثلِ امشب، کاغذ و قلم را روی پیشخوان گذاشته بود و خود نشسته بود روی یکی از دو صندلیِ پایه‌بلند، و در نورِ مهتابی کوچک، در‌حالی که حس می‌کرد کمی در خود جمع شده است، سعی می‌کرد چیزی بنویسد. می‌خواست از چیزی  بنویسد که میانِ این شب و آن شبْ یکسان بود: بوی مرگ در میانهٔ یک آزمون.تا زمانی که هنوز اندکی روشنایی در دسترس دارد، باید بنویسد. همیشه این طور نیست که نورکی باشد و آدم در خودش جمع شده باشد از صدای بارانِ تند، و بوی گل محمدی و زعفرانِ دمنوشِ روی میز او را قانع کرده باشد که پس از ملاقات با مرگ، هنوز زنده است. همیشه نور در دسترس نیست؛ همیشه نمی‌شود بدونِ ویرایشْ نوشت.نگارندهْ نگاشت: &quot;شبی از شب‌ها، من مُردَم بعد از اینکه او مُرد.. &quot;جملات را خط زد. یک بارِ دیگر: &quot;شبی از شب‌ها، زمانی که مردی دلیر و پاکْ چشم از جهان فرو‌بست، تمامِ ارتباطاتِ دنیا‌های انسانی، نزدِ مشاهده‌گرِ مرگِ او، از میان رفت.. &quot;این &quot;آزادی&quot; کجا بود که نمی‌توانست آن را پیدا کند؟ اگر او بعد از رفتنَ‌شْ به او_به نگارنده و دنیایش &quot;آزادی&quot; هدیه کرده بود، پس چگونه می‌شد از او انتظار داشت همچنان به هنر بپردازد؟ آیا بعد از او نیازی برای مرد باقی مانده بود که به‌وسیلهٔ هنر، مرتفعَ‌ش سازد؟ چگونه می‌توانست این مسئله را_تنها برای خودش، و نه حتی یک نفرِ دیگر_حل کند؟ چگونه می‌توانست تشریحی دقیق از آنچه به او گذشته بود ارائه بدهد و دلیلِ خود را کافی بداند برای هنری که سعی می‌کرد واژگانی بیانَ‌ش کند؟&quot;آیا برای &quot;مشاهده‌گر&quot; زندگی بهبود یافته بود؟ آیا او بعد از آن روز زندگی را بیش از گذشته ارج می‌نهاد؟.. &quot;همه‌چیز پر از زجر شده بود. از بیماری زجر می‌کشید. از بیماریِ تمامِ متجدد‌‌ها رنج می‌برد. از انسانیتِ مدرن در عذاب بود؛ از کمال‌خواهی و تردید.باید آن مردِ دلیر را رها می‌کرد؟ باید رهایش می‌کرد؟.. اگر آری، چگونه؟.. باید رهایش می‌کرد تنها به این دلیل که تا قبل از عارض شدنِ بیماری در وجودِ خودش سال‌ها فکر می‌کرده که می‌‌تواند امتدادِ وجودِ او باشد؟ باید رهایش می‌کرد چون دیگر باور نمی‌کرد بتواند ادامه‌دهندهٔ او باشد؟.. این دلیل کافی بود؟ تمامِ آن روز‌ها و آن حسِ عمیقِ خویشاوندی و اثر‌پذیری را باید رها می‌کرد و فاصله‌ها را می‌پذیرفت؟&quot;.. و مردْ چه احمقانه خیال می‌کرد او و آن جوانمردِ پاکزاد در یک دنیا زندگی می‌کنند. چه برهان سطحی و شخصی ای برای خیالاتَ‌ش داشت: نگاه کردن به همان چیز‌هایی که او نگاه‌شان می‌کرد، حظ بردن از همان هنری که او را محظوظ می‌کرد، و مست شدن با همان افکاری که او را سر‌مست می‌کرد. مرد چه احمقانه خیال می‌بافت.. &quot;یک لحظهْ شعرِ سعدی از ذهنَ‌ش عبور کرد: بوریاباف اگرچه بافنده ست/ نبرندش به کارگاهِ حریر.فاصلهٔ او و آن مرد، فاصلهٔ بوریا‌باف و حریر‌باف بود؟ این بود فاصله‌ای که داشت مغزش را می‌جوید؟گویی تمامِ تردید‌ و وحشتِ تاریخ را در فاصلهٔ دنیای او و آن مرد ریخته بودند، و از آن‌ها_از تمامِ آن تردید‌ها و وحشت‌ها موجودی اهریمنی سرشته بودند که از گوشت و استخوانِ او تغذیه می‌کرد. حالا او باید چه پاسخی به آن اهریمنِ ایستاده بر راهَ‌ش می‌داد؛ در‌حالی که تنهاْ به حالِ خود رها شده بود؟ او باید آن یقین و شجاعتِ بایسته برای این پاسخگویی را از کجا می‌آورد؛ زمانی که بی وجودِ &quot;به یاد آورندهٔ وجود&quot; اش، در عزلتِ بیماری، میانِ کمال و تردیدْ رها شده بود؟&quot;آیا همه‌چیز بی‌معنا شده است؟ آیا شده بود که مرد بخواهد به جایی فراسوی وجودِ آن جوانمرد بگریزد؟.. نه.. اما..نه، یک‌بار؛ تنها یک لحظه. شاید تنها یک لحظه. شاید در همان لحظهٔ مرگِ او بود که خواست آن‌سو‌تر ها و در دنیای خالی از او، همچنان زندگی کند. همان یک لحظه بود. همان یک لحظه بود که زندگی را خواسته بود؛ و چه شجاعتِ بی‌موقع و یقینِ بی‌جایی بود جانشینیِ او.. &quot;می‌نوشت. آن روز‌هایی که همه‌شان گذشتند، همیشه می‌نوشت. نگارنده می‌نگاشت و از نوشتن و نگاشتنْ احساس قدرت می‌کرد. تا اینکه آزمونِ اول رخ نمود: بیماری.&quot;قدرت که زایل شود دیگر ارزندگیِ ارزش‌ها مطرح نیست؛ چگونه رنج کشیدن مطرح است. آدم می‌ماند و یک جستوجوی بی‌پایان برای یافتنِ معنای زندگی ظلومان و جهولان، و رسیدن به این جملهٔ همیشه بی‌معنا: همه‌چیز بی‌معنا ست.. &quot;مقصد او کجا و مقصدِ آن مرد کجا؟ مردی که در همان اولین دیدار او را وام‌دارِ خود کرده بود، مردی که بهش هستْ شدن را آموخته بود ، و همْ کی و چگونه نیستْ شدن را_نیستی اختیار کردن را.&quot;بی همه‌چیز شده بود؟ بی معنا و بی ارزش؟.. پاسخ.. باید به دنبالِ یک پاسخ بگردد. خواهد یافت؟.. استاد اگر بود.. خواهی یافت جانم! بگرد! &quot;با اهریمن چگونه باید گفتوگو کرد؟ در برابرِ بیماری چگونه قدرت‌نمایی می‌کنند؟&quot;خداوندا!.. خداوندا! قدرت.. به او قدرت بده!.. خداوندا!.. &quot;این آزمونِ اوست. باید از پسَ‌ش بر‌آید. خط زندگیِ او، به خطِ زندگیِ آن مرد رسیده است؛ یک تقاطع، یک آزمونِ یکسان.&quot;و خداوند چنان به او قدرت داد که پیشترْ تنها به یک نفر چنان قدرتی عطا کرده بود. اینْ نوعی منحصر‌به‌فرد از قدرت بود: قدرتِ تاب آوردن و جان به در بردن.. &quot;واژه‌ها را ریخت توی لیوان: &quot;یک متنِ زیبا برایت نوشته‌ام.. &quot; واژه‌ها را به او نوشاند: &quot;من به زیبایی نیاز دارم. &quot;جوانمرد که لبخند زده بود، او ادامه داده بود: &quot;اسمش را گذاشته‌ام: اهریمنَ‌ت را بفهم! &quot;جوانمردْ اهریمن را می‌شناخت و هیچ‌گاه کاملا طردش نمی‌کرد. مردِ جوان را مهربانانه نگاه کرد و گفت: &quot;ارزش‌ها را می‌توان با این روش نجات داد. &quot;و آن شب.. برای جوانمرد، &quot;شبی از شب‌ها&quot; ، همان شب بود.&quot;اهریمنَ‌ش آرام گرفت؛ و خدایش نیز. ارزش‌هایش.. آیا نمی‌توانست استادی و دوستی دیگر بیابد؟.. دیگر داستانی برایش وجود نداشت. او یا مرده بود و یا در انتظارِ مرگ بود؛ درست مثل تمامِ انسان‌ها. زمان داشت به در و دیوارَش می‌کوبید و آن‌سوی کنام اژدها، زمردیْ برای او وجود نداشت. و این نور.. پس این نورِ اندکی که نوشتن را برایش ممکن کرده بود، از کجا آمده بود؟ آیا نمی‌شد آن را ذره‌ای از برقِ یک زمرد در نظر گرفت؟.. باری.. عده‌ای جان می‌کَنَند تا عده‌ای جانْ به در برند. نیست‌شدنی ها مرکزِ جهان نیستند.. &quot;او جان‌کَنَنده بود یا جان‌به‌در‌برنده؟.. نمی‌دانست. فقط می‌دانست آن جوانمرد در آن لحظهْ_در لحظهٔ مرگ، هر ‌دوی این‌ها بود.&quot;..آزمایندهْ می‌آزماید و علتْ بیمار می‌کند. هماورد می‌آید و نباید باز جای شد. &quot;زمانَ‌ش رسیده است؛ زمانِ آزمون. ضربه‌ای مهلک‌تر در راه است.</description>
                <category>آذرآبادگان</category>
                <author>آذرآبادگان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 14:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>