<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فخری حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fhraviz</link>
        <description>کارشناس ارشد مدیریت کارآفرینی دانشگاه تهران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:43:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/719347/avatar/pX4o7I.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فخری حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@fhraviz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یخ‌زدگی(داستان. قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vunuk0sheboz</link>
                <description>عکس و جواب ام آر آی را برای متخصص اعصابی که روز قبلش رفته بود، با واتساپ فرستادند. کمی بعد یک صدای ضبط شده از طرفش آمد. آن صدا را همگی با هم درست وسط هال با صدای بلند گوش دادند. «این توده مننژیوم نیست و فکر نمی‌کنم چیز خوبی باشد چون دو نیمکره را درگیر کرده و بزرگ هم هست.» دنیا روی سرش خراب شد و نشست روی مبل و چند لحظه بی هیچ حرفی فقط به روبه‌رو خیره ماند. بعد هم گریه خفه و بی صدا. همه در خانه به تکاپو برای بیشتر سر در آوردن از این یک جمله بودند. یکی در گوگل در پی‌اش بود و آن یکی پشت در بسته در حال مکالمه بود.حجم استرس و اضطراب غوغا می‌کرد. با یک پدیده‌ای که تا روز قبل اثری از آثارش نبود روبه‌رو شده بود. یک هیولا که هزاران سوال را بر دوشش بار کرده بود. یک آینده‌ای نامعلوم حتی تا دقیقه‌ای بعدتر. هر چه می‌گذشت به عمق درد بیشتر پی می‌برد. دیگر گریه آهسته‌اش زار زدن شد. هر کار می‌کرد آرام نمی‌گرفت. بغضش ترکیده بود. و دیگران تنها، نگاهش می‌کردند چاره‌ای نداشتند. آنها هم در دلشان زار می‌زدند. یک انتظار ناجوری مثل بختک روی زمان افتاده بود و اجازه چرخیدن عقربه‌ها را نمی‌داد.از یک طرف مجبور بود خودش را آرام دارد و از طرفی با دردی نامعلوم روبه‌رو شده بود که تنش را به لرزه در آورده بود. آن شب را با همه دلهره و نگرانی‌ش سر کرد. روز بعد برای گرفتن عکس شفاف‌تر رفت. در اتاق انتظار حال غریبی داشت. بی‌قرار شده بود. فکر می‌کرد هیچ هوایی برای نفس کشیدن نیست. بی‌رمق شده بود و دیگر تاب انتظار را نمی‌آورد انگار میخ داشت آن صندلی که مرتب سوزنش می‌زد و بلندش می‌کرد. بالاخره وارد لوله پر سر وصدا شد. سوزن روی صندلی انگار می‌خواست همه جا همراهی‌ش کند حالا از صندلی بلند شده بود و در این دالون دراز داشت می‌رفت توی مخش.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 11:41:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاک کردن تخته سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-xhw49osxwxta</link>
                <description>آن زمان تخته سیاه در کلاس‌های درس برپا بود اسمشان سیاه بود ولی رنگشان معمولا سبز بود. در آبدارخانه یک جعبه مخصوص گچ بود و معلم بچه‌ها را می‌فرستاد تا گچ بیاورند. اسفنجی که با آن تخته را پاک می‌کردیم معمولا کج و معوج و مچاله بود. شستن تخته پاکن از وظایفی بود که باید با مهارت هر چه تمام انجام می‌شد. کامل شسته میشد و آبش کامل گرفته میشد. اگر اینطور نمیشد ردی از تخته پاکن روی تخته می‌ماند و هر چه هم تلاش می‌کردیم و تخت پاکن خیس و آب چکان را روی تخته می‌کشیدیم اوضاع خرابتر میشد. پس همان بهتر که از اول خوب شسته میشد تا نوشته‌ها مابین لکه‌ها و ردهای تخته پاکن گم نمیشدند.این تخته‌ها تا دانشگاه با ما آمدند با این تفاوت که در آنجا به طولشان اضافه شده بود و دارزتر از تخته‌های مدرسه بودند. استاد تا جایی که جا داشت تخته را پر می‌کرد و از یک وجب آن هم نمی‌گذشت.یکبار من کمی دیر به کلاس درس استاد رسیدم و جریمه‌ام شد شستن تخته‌پاکن. به دسشویی‌ دانشگاه رفتم و با این دلهره که حتما این وظیفه خطیر را درست انجام دهم با دقت مشغول شستن شدم. چند بار آبش را گرفتم و در مدت شستن تصویر پاک کردن تخته توسط استاد و نگاه‌های پر تعداد بچه‌ها جلوی چشمانم بود.ماموریت انجام شد و به سمت کلاس راه افتادم و تخته پاکن را در جای مخصوصش گذاشتم و رفتم اولین صندلی خالی نشستم و منتظر ماندم تا تخته پاکن به تخته کشیده شود. تازه تخته پاک شده بود و مدتی طول می‌کشید تا پر شود و استاد از یکی از بچه‌ها بخواهد که آن را پاک کند. بارها پیش آمده بود که تخته پاکن خوب شسته نشده بود و استاد وسواسی ما دانشجوی دیگری را برای تکرار شستن فرستاده بود. در همین دلشوره‌ها که آیا خوب شسته‌ام یا نه بود که استاد تخته‌پاکن مچاله را در دستش مچاله کرد و نگاهی به آن انداخت. و بعد از یکی از بچه‌ها خواست که تخته را پاک کند. من چشمانم روی تخته میخ شده بود. تخته پاکن رو تخته کشیده شد و من در دلم برای خودم غش و ضعف کردم از این همه هنر! و با یک غرور سربلند کردم و به اطرافم نگاه کردم. در حد اینکه نمره اول کلاس را کسب کرده باشم سرخوش بودم.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 11:28:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یخ زدگی-  داستان(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dojoy5ofqtxa</link>
                <description>نگاهی به پدر کرد و خواست که روی صندلی خالی بنشیند. مطب خالی بود و منشی هم نداشت. زنی میانسال از مطب روبه‌رو آمد پشت میز منشی و آنها جلو رفتند و گفتند که وقت داشته‌اند. وارد اتاق شدند. دکتر خوش‌برخورد و به ظاهر مهربانی پشت میزش نشسته بود و برعکس بیشتر دکترها که اعصاب ندارند ولی این پزشک متخصص اعصاب با روی گشاده و خندان جواب سلام‌شان را داد.خاطره روی تخت دراز کشید تا معاینه شود. متخصص اعصاب چند چکشی به دست و پای او زد و انگشتان دست پایش را چند باری کشید بعد تشخیص داد که تیک عصبی بوده و رد شده برای محکم‌کاری خواستید یک ام آر آی هم بگیرید.خاطره در ذهنش هنوز سوالات زیادی بود که برایشان جوابی نداشت. بی اینکه از جمله « چیزی نیست تیک عصبی بوده که رد شده» پر از اشتیاق شود، بی رمق‌تر از قبل به همراه پدر، راهی خانه شدند. در راه به هر چه از جلوی چشمانش می‌گذشت با نگاهی سرد و بهت‌آلود نگاه می‌کرد. گویا که یک درد بزرگی در دلش خانه شده بود. دردی که حرف‌های پزشک آبی نشده بود بر آتشش. در دلش رخت می‌شستند منتظر واقعه بدتری از این حرف بود. با آنچه چند روز پیش از سرش گذشته بود حرف پزشک را باور نکرده بود. یا اگر باور کرده بود هنوز شوک اتفاق آنروز در روانش ریشه دوانده بود طوریکه این حرف که «چیزی نیست» نتوانسته بود این ریشه‌های کلفت را قطع کند. ریشه‌ها هنوز هم در روانش بودند و او با خیالبافی‌های سیاهش آنها را آبیاری می‌کرد و به آنها جان تازه می‌بخشید.پدر که غرق شادی بود و چند باری گفت دیدی گفتم چیزی نیست غصه نخور. -	دکتر گفت چون رد کرده و طول نکشیده چیزی نیست ولی اگر این حالت فلجی می‌موند اون موقع جای نگرانی داشت-	-	خب خدا رو شکر که رد شده. دیگه به ایناش فکر نکن-	اگه باز هم تکرار بشه چی؟-	-	گفتم فکرشو نکن بابا. حالا همین قرص و دواهایی که داده رو بخور تا دیگه تکرار نشه.دو روز بعد ساعت پنج صبح بود و خاطره در اعماق خواب بود که باز هم انگشت شصت پای چپش دوباره مانند بار قبل شروع کرد به تکان خوردن و به شکل عجیبی نوسان کردن. خاطره از ترس نشست. جمله «اگر این حالت بماند آنزمان جای نگرانی دارد» و نگرانی‌های ته ذهنش مانند لشکر حشرات موذی به سرش هجوم آوردند. فکر می‌کرد در دام دسته سوسک و عقرب‌ها گرفتار شده و آنها از سر و کله‌ش دارند بالا می‌روند. هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز انتظار کشنده که آن دقایق بگذرند و انگشتش بی حرکت شود. بار قبل این تکان انگشت شصت به فلجی ده دقیقه‌ای نیمه تنش کشیده بود و رد کرده بود. اما اینبار در همان تکان انگشت باقی ماند و دیگر فلجی نیمه تن در کار نبود.ولی این تکرار، نشانه خوبی نبود. آشوب دلش بیشتر شد. و ام آر آِی اختیاری تجویز دکتر الان امری واجب و بی برو برگرد شده بود.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 10:20:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناشناخته بودن آدمها</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-mo5skoe4fkcc</link>
                <description>اگرچه هر چه هم بر این باور باشیم که من مانند کف دست فلانی را می‌شناسم باز هم در اشتباهیم. ما حتی به درستی قادر نیستیم خودمان را بشناسیم چه برسد به دیگری. ما چون ناتوانیم از شناخت ذات آدم‌ها به ناچار رفتار آنها را از دید خود تعبیر می‌کنیم و هر آنچه از نظرمان بد است آن را از نظر او هم بد می‌دانیم و خوب‌ها و مورد تاییدهای خودمان را هم به نگرش او می‌چسبیانیم. و یک رفتار که از نظر خودمان ایراد دارد را انجام نمی‌دهیم چون با خود می‌پنداریم که شاید ناراحت شود مثلا من زیاد حرف نمی‌زنم چون خودم کسی را که زیاد حرف می‌زند نمیتوانم تحمل کنم. خوبی فردی را قضاوت به بدی می‌کنیم و بدی او را خوبی می‌دانیم. به راحتی با دیدن ظاهر آدم‌ها ادعا می‌کنیم که درونشان را هم می‌توانیم ببینیم. غافل از اینکه شاید سال‌ها یا حتی هیچ‌گاه حقیقت را نتوانیم ببینیم.از نگاه و لحن و کلام کسی پرونده قضاوت را می‌بندیم و راهی برای تجدید نظر باقی نمی‌گذاریم. اگر هزاران خوبی از او ببینیم ولی کوچکترین رفتاری از او سر بزند که آن را در دسته‌ اخلاقیات خوبِ خود نداشته باشیم طرف را سرتاپا مشکل و عیب و نقص می‌دانیم. چون آنگونه که معیار اخلاق خوب از نظر ما است رفتار نکرده.اینجور پیچش‌ها و تعبیر کردن‌ها فقط به خاطر این اصل است که ما ناتوانیم از شناخت پیچیدگی‌های شخصیتی آدمی. آدم‌ها تمام آنچه هستند را نشان نمی‌دهند. خودشان را رنگ می‌کنند و ما آنها را به آن رنگ می‌شناسیم. همه آنچه در دل دارند را بنا به صلاحدید به رفتار بدل نمی‌کنند. ولی اگر درصد زیادی از هویت انسانی فردی را شناخیم آن زمان ارتباط با او راحت‌تر می‌شود. هر حرفی را که زد تعبیر عجیب غریب نمی‌کنیم و به دلش نزدیکتر می‌شویم.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 17:43:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پترس امروز نردبان فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-u14pidjymif7</link>
                <description>از روی خودت رد نشو. درست زمانی که روی خودت پا می‌گذاری بدترین اتفاق است که در جریان است. وقتی به خودت و خواسته‌ات جواب رد می‌دهی آنجاست که آن را زخم زده‌ای. زخمی که هیچ دوایی درمانش نمی‌کند. آنچه از این جراحت می‌ماند سوزشی است که بعدها عیان می‌شود.در لحظه‌ای که با چشم بسته روی تمام وجودت و تمایلاتت پا می‌گذاری سنگینی قدم‌هایت را حس نمی‌کنی. ولی بعد از یکی دو سال خاطره آن روزها برایت زنده می‌شود و درد پنهانی که تمام این سال‌ها در لایه‌های روحت جا خشک کرده پیدا می‌شود و دیگر کاری از دستت بر نمی‌آید جز افسوس و حسرت. با سیلی‌ای که سوزش درد به صورتمان میزند، بیدار می‌شویم. خواب بودیم و اکنون که کاری از دستمان ساخته نیست بیدار شده‌ایم. پترس‌وار به خیال خودمان در حال فداکاری هستیم و از نگاه خودمان در لحظه بهترین و کاملترین هستیم ولی نمی‌دانیم که با عقل نیمه خود در حال سنجش اوضاع هستیم. بعدها همین نگاه پترس‌وار که به خودمان داشتیم تبدیل می‌شود به قربانی و نردبان دراز و بی‌خاصیت. که سواری داده‌ایم و تباه شده‌ایم.به کوچکترین خواسته‌های دل باید دل داد تا بعدها یقه‌مان را سر بزنگاه نگیرد و داغی را به دلمان ننشاند. از عطر خوشبو که به دلمان می‌نشیند تا سنجاق سری که نگاه‌مان را جذب خود می‌کند را به خودمان هدیه کنیم. بنشینیم و قدری در خلوت خودمان چای تنهایی بنوشیم بی‌خیال دنیا و های و هویش. نگران این و آن بودن دردی دوا نکرده. همه جا نمی‌شود جانفشانی کرد. اگر کردی بعد از زمانی جمله پس من چی؟ پس زندگی من چی؟ عذابت می‌دهد. پس الان که وقت است زندگی کن تا آینده &quot;پس من چی&quot;زمزمه ندامتت نشود.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 17:41:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی از روزهای پر تکرار یک مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-zb76w00ipkgr</link>
                <description>او صبح تا شب در حال وول خوردن با بچه‌ی خردسال بازیگوش خود بود. چشم از رویش نمی‌توانست بردارد. کودکش مدام در حال بالا رفتن و پایین آمدن از مبل و ارتفاعات خانه بود. یک لحظه غافل می‌شد گمش می‌کرد. و در ته کمد دیواری یا جایی مشابه پیدایش می‌کرد. انر‌ژی‌ش به جنب و جوش و شیطنت‌های او نمی‌رسید. فقط وقتی می‌خوابید می‌توانست قدری دراز کش شود و به سقف در سکوت خیره شود تا وقتی بیدار شود و تکاپو آغاز گردد.کل روزش اینگونه می‌گذشت و وقتی هم اگر می‌آورد خودش استراحت میکرد و دیگر فرصتی نمی‌ماند که خودش را حتی در آینه نگاه کند. شب‌ها با حالت زار ونزار بعد از خواباندنش خودش را به تخت می‌رساند و در میانه راه، در آینه اتاق چشمش به ظاهر به هم ریخته و خسته‌اش می‌افتاد و اندکی می‌ایستاد و دقیق‌تر نگاه می‌کرد. چشمان خسته و پف کرده و موهای بلند و ژولیده‌ای که با کش شلی بسته بود را می‌دید و یادش می‌آمد که تصمیم داشته برود  و تا جایی که می‌شود کوتاهشان کند و خلاص شود.بعد از گذشت سه چهار سال و زمانی که توانست کودکش را به مهدکودک بفرستد، در آینه خودش را می‌بیند ولی نمی‌شناسد. تنها مانده در یک دنیای جدید که انگار باید از نو همه چیز را بسازد. دست و پا می‌زند هر چه بیشتر تقلا می‌کند بیشتر فرو می‌رود. چون شنا کردن را فراموش کرده و از یاد برده است. به هر دری می‌زند تا بتواند نو شود. بعد از مدتی فکر می‌کند دیگر کاری از دستش ساخته نیست. به آخر خط رسیده و پل‌های پشت سرش خراب شده‌اند. به محل کار قبلی خود می‌رود ولی آنجا هم دیگر برای او جایی نداند و نیروی جدید گرفته‌اند. با خودش فکر می‌کند که مانند سالخوره‌ای است که دیگر باید گوشه خانه بنشیند و بزرگ شدن و رشد فرزندش را شاهد باشد.در مقطع مزخرفی از زندگی‌اش قرار دارد. وقتی با پسرش زمان میگذارند به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و تنها و مهمترین وظیفه‌اش را شاد و سلامت بودن او می‌دید. اما الان دیگر او نیست و در مهدکودک به دنبال یادگیری با همسن‌سالانش است. دور و اطراف خودش را نگاه می‌کند. همه دنبال ساختن خود و آینده‌شان هستند ولی او نه خودش را می‌شناسد نه آینده‌اش را. حتی به کودکش هم حسودی می‌کند.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 13:03:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره کتابی از محمد رضایی راد</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AF-fkuxgejj6c2z</link>
                <description>با خواندنش غافلگیر می‌شوید. بعضی جاها چشمانتان گشاد می‌شود از حجم اتفاقا غیر منتظره. هر چه جلوتر می‌رود کشش داستانی بالا می‌رود جوری که راضی نمی‌شوید کتاب را زمین بگذارید. دو داستان تو در تو که هر یک از آنها با تصویرسازی‌های دقیق شما را می‌برد دقیقا به همان نقطه و همان لحظه و با شروع داستان دیگر، پرت می‌شوید در یک حال و هوای متفاوت. به شکلی حساب شده و دقیق این چرخش داستانی شکل می‌گیرد که متوجه نمی‌شوید و از خواندن یک کل منسجم لذت می‌برید.ایده خلاقانه به همراه یک روند تند و پرکشش داستانی بدون توصیفات و تشریح اضافی، داستان را جذاب‌تر کرده است. شخصیت‌ها دقیقا سرجایشان هستند و آنقدر خوب توصیف شده‌اند که تو گویی سال‌ها با این آدم‌ها زندگی کرده‌ای. با تمام شدن کتاب فضاها تا روزها در ذهنت می‌چرخند. و از هر جای مشابه آن در کوچه و خیابان می‌گذری لحظه‌ای درنگ می‌کنی و تصویرهای کتاب برایت مجسم می‌شوند.یک داستان انسانی که دست می‌گذارد روی عواطف و حساسیت‌های انسانی. عواطفی که اگر در مسیر درست قرار بگیرد می‌تواند شخصیت فردای آدمی را به شکل درستی جهت دهد ولی اگر در چاله‌ای یا حفره‌ای بیفتد زخمی می‌شود و این زخم را با خود می‌کشد تا دیرزمانی. بعضی جاها سرباز می‌کند و از خون آن جامعه اطرافش هم رنگین می‌شود. هم خودش می‌سوزد هم جمعی را به آتش می‌کشد.در این داستان شکنندگی و جریجه‌دار شدن احساسات، کش دار میشود و در تونل زمان گیر می‌کند، مشکل روی مشکل میشود و قوز بالای قوز. دست و پا می‌زند برای فرار از یک چاله و به چاله‌ای دیگر پناه می‌برد. وقتی راه فراری وجود نداشت پشت سر هم چاله‌ها و حفره‌های عمیق‌تر می‌کَند تا شاید دورتر شود از هجمه مصیبت‌ها. و خود را مدفون می‌کند در تَلی از خاک تا بتواند قدری بیشتر طاقت بیاورد. همین تَل خاک روی سرش در لحظه، راه فرار شاید قابل قبولی باشد ولی به مرور عقده‌‌ها و گره‌هایی میشوند که تبدیل میشوند به خشم و نفرت که باید جایی خالی‌شان می‌کرد. سنگین شده بود از این خشم و نفرت تنها راه سبک شدن و رهایی از آنها بروز بود. سنگش کرده بود. دیگر احساسی نمانده بود که بترسد از شکستنش. یک سنگ خشمگین که منتظر پرتاپ است. تا بشکند و حقش را پس بگیرد. ترک‌های وجودش را سامان دهد و قدری دلش خنک شود. دل بند زده دیگر دلِ نمی‌شود فقط خنک می‌شود و جلوی ترک بیشترش گرفته می‌شود.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 12:59:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترش و شیرین زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kweyrttn27ew</link>
                <description>زندگی است و مزه‌هایش. اگر ذائقه‌مان عادت کند به شیرینی، مرز قند می‌گیریم. شیرینی زیاد هم دل زنک است. قدری هم نمک و آبلیمو چاشنی طعم زندگی‌مان شود بد نیست. لحظه‌هایی که دلواپسیم از نتیجه و سرانجام کار شور است و دلشوره دارد. لحظه‌هایی که هیجان زندگی‌مان زیاد است و تلاطماتی دارد، زندگی‌مان ترش است و سرکه‌ای. وقتی خوش و خرمیم و روزگار می‌گذارنیم و همه چیز برایمان طعم شیرین و عسل گونه دارد، یکباره یک تلخی زبان سوز از راه می‌رسد و کام‌مان را تلخ می‌کند. درست مثل زمانی که با لذت مشغول خوردن مشتی بادام هستم و یکباره دهانمان تلخ می‌شود. آنچنان تلخ که مزه شیرین قبل آن از یادمان می‌رود. فقط دنبال این هستیم که چگونه تلخی را بشوریم و از آن خلاص شویم.اگر به مزه‌‌ی شیرین عادت کرده باشیم دیگر تاب تلخی روزگار را نمی‌آوریم. این تلخی‌های یکباره و زودگذر قوی‌مان می‌کند تا با یک تلخ ماندگار از پا در نیاییم. کم‌کم پرزهای چشایی زبان زندگی‌مان عادت می‌کند به طعم متفاوت تلخ. و اگر تلخی، دوباره از راه رسید آن را مهمان ناخوانده نمی‌شماریم و از این که سر زده به زندگی‌مان تشریف فرما شده نگران نمی‌شویم.حالمان از حضورش بد نمی‌شود. می‌دانیم که اینبار چه سفره‌ای برایش بچینیم و چگونه پذیرایش باشیم تا بار بعد هوس نکند که مزاحم حالمان شود.ه</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 18:48:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ شبانه با پشه</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B4%D9%87-bqiwl5l76wsw</link>
                <description>دیشب عجب شبی بود. یک پشه وز وزو نمی‌دانم از کدامین سوراخ وارد فضای خصوصی چاردیواری مان شده بود. در دل شب ماجرای من و پشه شده بود درست مانند کارتن‌های پلنگ صورتی. می‌آمد درست بیخ گوشم و من هم کشیده‌ای جانانه نثارش می‌کردم. بهتر است بگویم نثار صورت و گوش خودم. و هر بار تصور می‌کردم اینبار دیگر له شده است. اگر نیاز به سرویس بهداشتی و قضای حاجت نداشتم محال بود به تنبلی خود فائق آیم و بلند شوم. با خودم می‌گفتم فوقش یکی دو تا نیش می‌زند و بیخیال داستان می‌شود و می‌رود. خلاصه از سر ناچاری بلند شدم و گفتم حالا با یک تیر دو نشان را می‌زنم. و رفتم سراغ حشره‌کش بی‌بو. حشره کش را کمی در اتاق خالی کردم آنقدر که خفه نشویم. صدای وز وز تبدیل شد به وزوز ناله‌طوری که در طول وعرض اتاق می‌پیچید. اول گفتم خواب می‌بینم این صدا واقعی نیست ولی وقتی چشمانم را گشاد کردم و هم با چشمان و گوش‌هایم صدا را شنیدم دیدم نه درست می‌شنوم. به ماجرای خودم و پشه خنده‌ام گرفته بود و همزمان کلافه شده بودم.اینبار بدون دلیل و اضطرار بلند شدم و بدون ملاحظه حشره‌کش بی بود را با شدت و حرص وارد فضای اتاق کردم. حشره‌کش بی بو با آن حجم، با بو شده بود. گمان می‌کنم این اقدام ضربتی او را که هیچ بلکه همه جانوران موذی پنهان شده در درزهای  گوشه و کنار را نابود و قتل عام کرد.با خیال تخت که دیگر صدایی نمی‌شنوم پتو را تا بیخ گلویم کشیدم بالا و خودم را زیرش مچاله کردم که بخوابم. اینبار از خارش گزش‌های پشه جان که من را وادار به خاراندن می‌کرد و بوی حشره کش بدون بو! خوابم نمی‌برد.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 18:45:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای شب و روز</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-hif2xbxbtar0</link>
                <description>چرا شب‌‌ها جیجرک‌ها ناله می‌کنند و پشه‌ها دقیقا دم گوشت وز وز می‌کنند. نمی‌دانم حرف حسابشان چیست که درست لحظه‌ای که بعد از کلنجار رفتن‌ها و وول خوردن‌ها بالاخره پلک‌هایتان رضایت می‌دهند که روی هم بیایند، صدای وز وزشان می‌پیچد در انتهایی‌ترین نقطه گوشتان. با این صداها چه از جان آدم می‌خواهند چرا اصلا شب‌ها می‌خوانند و سر و صدا راه می‌اندازند. شاید می‌خواهند بگویند شب هم زنده است. شما بخوابید ما بیداریم. موسیقی شب را سر می‌دهند و ادامه می‌دهند تا دم صبح که شیفت کاری‌شان را عوض می‌کنند و به گنجشک‌های وراج ولی شیرین زبان دم صبح می‌دهند. روزها آدم‌ها آنقدرسر وصدا دارند که صدای موجودات زنده‌ی اطراف به گوش نمی‌رسد. و صدایشان می‌ماند برای موسیقی متن حیات آدم‌ها. صدای بوق ماشین‌ها و گاهی هلهله‌های شادی‌آوری که از آنها به گوش می‌رسد به لطف سیستم‌های صوتی خفن که روی آنها نصب کرده‌اند، سر و صدا و شادمانی بچه‌های مدرسه‌ای، صدای غرای ماشین‌های دوره‌گرد، گاهی نعره‌ی دعواهای خیابانی، صدای احوال‌پرسی زنان همسایه که با آب و تاب احوال تک و طایفه‌ را می‌پرسند و سلام برسان‌ها را حواله هم می‌کنند.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 16:20:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناجیان آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-f1tfy2txkkik</link>
                <description>توی کوچه و خیابان آدم‌هایی را می‌بینیم که بی‌تفاوت نیستند و هنوز هم، دلی دارند که برای هم‌نوعشان بتپد به مرحله‌ای نرسیدند که بگویند به من چه. به من ربطی ندارد مشکل خودش است. این‌ها مانند فرشته‌های زمینی هستند که سربزنگاه از را می‌رسند. همان به فکر بودنشان گاهی گره‌ی کوری را باز می‌کند. در مطب دکتر نشسته‌ای فردی مشابه درد تو دارد. چیزی درونش می‌جوشد به اسم هم‌نوع دوستی. بدون اینکه بگوید مشکل اوست برای چه در کارش دخالت کنم، نزدیک می‌آید و می‌پرسد از احوالت و حال روزت و می‌گوید فلان دکتر را هم امتحان کن من از دستش جواب گرفتم. یا ظهر است و هوا شرجی و گرم. بوق و ترافیک و گرسنگی هم هست. طاقت‌ها طاق شده و اعصاب‌ها متلاطم. پشت چراغ‌ قرمزهای طولانی ماشین‌ها صف کشیده‌اند و هر زمان که سبز می‌شود کمی جابه‌جا می‌شوند و باید تا سبز شدن دوباره انتظار بکشند. لحظه‌ای صدای بوق ممتد می‌آید و عابری که نزدیک بود برود زیر تاکسی زرد به سمت راننده‌ش خیز برمی‌دارد. راننده تاکسی به یکباره و به نیت دعوا از ماشین پیاده می‌شود. پشت بند آن سرنشین تاکسی با حس مسئولانه‌ای پیاده می‌شود و سریع خودش را به صحنه دعوا و درگیری می‌رساند. او موفق می‌شود که آتش قائله را بخواباند. اگر او و کارش نبود نزاع خیابانی بالا می‌گرفت جوری که جمع‌شدنی نبود. مسئله خیلی زود فیصله پیدا کرد و آرامش برقرار شد.  سرباز وظیفه‌ای در پست کشیک پارکینگ دولتی است وقتی مورد پرسش همراه معلول قرار می‌گیرد که این اطراف پارکینگ هست؟ ما این حوالی کار داریم و نمی‌توانیم زیاد پیاده برویم. می‌گوید اینجا پارکینگ دولتی است اما من برای شما در راباز می‌کنم تا ماشینتان را پارک کنید. دست‌فروش دو سه تا لیف و اسکاچ پهن کرده کنار خیابان و نشسته در انتظار. عابران و رهگذران بی‌اعتنا از کنارش می‌گذرند. اگر احتیاج نداشت که وسط روز آنجا چکار می‌کرد. اگر در بسته‌ای روبه‌رویش نبود که دستفرشی نمی‌کرد آن هم لیف و اسکاچ. ولی آنقدر نگاهمان سیاه شده که همه را مثل هم می‌بینم دقل و ریا را در نفس این کار می‌بینیم تا نیازمندی پنهانش. ولی عده‌ای از این تصویر و بی‌رحمی‌اش نمی‌توانند به سادگی بگذرند. و یکی دو تا اسکاچ هم شده از او می‌خرند اگر حتی نیاز هم نداشته باشند. این آدم‌های مسئول که در گوشه و کنار شهر مراقب حال همنوعانشان هستند ناجیان آرامشند. جنسشان بلور است بلوری که هنوز زنگار نگرفته.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 14:08:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس و نگه داشتن زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-kfgpmlc4kmsh</link>
                <description>این عکس گرفتن و انتشارش عجب مقوله‌ای دلچسبی است. از وقتی چیزی به اسم دوربین عکاسی پا به کشفیات و دست‌سازه‌های بشری گذاشت همراهش لذت عکاسی هم آمد. وقتی آلبوم عکس خانوادگی‌مان را نگاه می‌کنم ژست‌ گرفتن‌ها و در افق محو شدن‌ها را درست مثل عکس‌های امروز می‌بینم. عکس‌های کنار دریا عاشق معشوقی که به مردمک چشم هم زل می‌زدند، عکس‌هایی با شلوارهای پاچه گشاد مردانه و مینی‌ژوپ‌های زنانه، عکس زن همسایه بچه بغل با مادرم که مرا بغل کرده، عکس پیرزن که هر بار مادرم می‌گوید چه نسبتی با ما دارد باز هم فراموش می‌کنم از پس دور است، عکس‌های اداره پدرم که پشت میز شلوغش نشسته و همکارش که کنارش ایستاده و دستش را روی شانه‌ او گذاشته، عکس‌های گرفته شده در باغ‌های پر درخت، عکس‌های گرفته شده در خانه روی زمین دور سفره. این عکس‌ها سیاه و سفید و رنگی، بزرگ و کوچک در آلبوم قدیمی خاک خورده جا خشک کرده‌اند.  از شش هفت سالگی‌ام عکس‌هایی با ژست‌های تصنعی به خیال خودم دلبرانه دارم تا زمان نوجوانی و جوانی. هر بار مراسمی، تولدی یا عروسی دعوت می‌شدیم قبل از رفتن و خراب شدن سر و وضعمان، عکس گرفتن از واجبات بود نه یکی دو تا. به تعداد قابل توجهی در زوایا و پس زمینه‌های متفاوت. با ژست‌های متفاوت. آن زمان دوربین‌های دیجیتال نبود که بشود دید که چه از آب در آمده. ما طبق تجربه به این رسیده بودیم که احتمالا در فلان موقعیت عکسمان خراب شده و دوباره می‌گرفتیم.  تا وقتی دیجیتال‌ها و موبایل‌ها هوشمند به بازار آمدند. دیگه چی بهتر از این. وقت و بی‌وقت عکس گرفتیم وگرفتیم. آخ آخ سلفی که بهشت بود خودت را می‌دیدی و عکس می‌گرفتی جل‌الخالق عجب خودشیفتگی کور کننده‌‌ای.   همه این‌ها برای ماندگار کردن و همیشگی کردن همان ساعت خوش است. آنقدر خوش است که زور می‌زنیم با عکس گرفتن آن را برای خودمان نگه داریم. وقتی به دشت و دمن می‌رویم دلمان نمی‌آید از آنجا دل بکنیم و همه زیبایی‌هایش را می‌خواهیم بکَنیم و خلاصه کنیم در قاب عکس کوچکی و با خود بیاوریم. و خودمان را خفه می‌کنیم. ولی هر بار عکس گرفته شده را با منظره مقایسه می‌کنیم راضی نمی‌شویم. زیباییش را نمی‌توانیم در قاب عکس جا کنیم.  همین طور وقتی زیبا شده‌ایم و به مهمانی رفته‌ایم، می‌خواهیم این زیبایی را برای همیشه ثبت کنیم. بالاخره برای آن مهمانی ساعت‌ها وقت صرف کرده‌ایم آرایشگاه رفته‌ایم لباس خوب خریده‌ایم و پوشیده‌ایم باید برایمان این لحظه‌ و زیبایی‌هایش بماند. و در گنجه‌مان جا خشک کند که اگر بعد از سال‌ها به آن نگاه کردیم بگوییم یادش بخیر چه زیبا بودیم و از زیبایی گذشته‌مان دلخوش شویم.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 01:00:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن و کمدلباسش</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%B2%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%85%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B4-reevw0vsh3hr</link>
                <description>زن با خریدن لباس‌های رنگی رنگی شاد می‌شود با اینکه از فلانی بپرسد از کجا خریدی تا منم بخرم. زن است و کمد لباسش. هر بار که در کمد را باز کند حظ می‌کند از این همه سلیقه. او بایک ناخن کاشتن و مو رنگ کردن جان دوباره می‌گیرد. زیبایی با ذاتش عجین شده است. راه در رویی هم نیست. از اینکه به روز باشد کیف می‌کند. عکس‌های این و آن را نگاه می‌کند و چند بار زوم می‌کند روی چهره و لباسش تا مدلش را کشف کند. وقتی اسم فلان کرم زیبایی می‌آید گوش‌هایش تیز می‌شود. دنبال راه‌هایی است که جوانی‌ش را جاودانه کند. اگر مدتی اینگونه نباشد میمیرد از تو خالی میشود پوسته‌ای می‌ماند که افسوس را یدک می‌کشد. ویترین مغازه‌ها را می‌بیند دلش آب می‌شود. عاشق رنگ‌هاست و ست کردنشان. هارمونی و طیف رنگ‌ها را می‌شناسد صد جور آبی مختلف می‌بیند و هر کدامش را یک اسم می‌گذارد. دوست دارد در رنگ‌ها غوطه بخورد. دوست دارد برای خرید یک لباس ساعت‌ها وقت بگذارد و آخرین مغازه و آخرین تیرش به هدف بخورد. دوست ندارد کنج آشپزخانه و بچه‌ گیر کند و هر بار صدای قل قابلمه و نق بچه را بشنود. دوست دارد از بودنش لذت ببرد. از خلق کردن هر چیزی غیر غذای خانواده جان دوباره می‌گیرد. دوست ندارد سنگ صبوری باشد که از سنگش کند. دوست دارد لطیف باشد تا بتواند شادی‌ش را بخش کند. شادی و سرزندگی زن فرق دارد با همه. اگر سر زنده باشد ده بیست نفری تحت لوای او شاد می‌شوند. ولی اگر غمگین باشد آسمان هم بغض دارد.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 21:20:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه از یک خاطره می‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-sekckqubp95q</link>
                <description>تولدش بود تازه یکسالش شده بود. مادر و پدر روزشماری می‌کردند برای این جشن و خودشان را همه جوره هلاک کرده بودند. همه جمع بودند دختر خاله پنج ساله هم بود. و کیک هم بود و مراسم عکس گرفتن هم که پایه‌ و اساس‌ همه مهمانی‌هاست بود. اصلا مهمانی‌ها برگزار می‌شود تا عکس گرفته شود مگر غیر این است.دخترخاله سر ناسازگاری گذاشته بود. مراسم عکس گرفتن را به هم ریخت. مراسم تقسیم کیک را هم همینطور. این‌ها از نگاه پدر و مادر قابل قبول و پذیرفتنی بود تا اینکه به مراسم کادو باز کردن رسیدند. چیزی که اصلا انتظارش را نمی‌کشیدند اتفاق افتاد. پاکت پول هدیه را روی هوا قاپید و نصف پول‌هایش را برداشت و گفت این‌ها برای من. کارد میزدی خون پدر و مادر در نمی‌آمد. لحظه‌ای به هم نگاه کردن و به صورت تک تک مهمان‌ها. هرچی به کودکشان می‌گفتند پاکت را بده انگار نه انگار.لحظه به لحظه اوضاع بدتر می‌شد و شرایط وخیم‌تر. آبروی ریخته شده را چطور می‌شد جمع کرد در وضعیتی که داد و بیداد کودک هم هر لحظه بیشتر می‌شد. در آن بین هر چه اندوخته بودند و دانسته‌ها همه رنگ باختند و پدر و مادر شده بودند بچه‌هایی که خودشان را به آب و آتش می‌زدند تا بچه‌شان آبروریزی نکند.در این بین پدر بزرگ و مادربزرگ هم سخنانی ارشادی را حواله والدین می‌کردند. از این دست که بچه است بگذارید بچگی کند. شرایط پیچیده‌ای بود و پیچیده‌تر هم می‌شد. گره روی گره. معادله‌ای شده بود چند مجهوله.وقتی در شرایطی قرار می‌گیریم که انتظارش را نداریم، مغزمان دیگر یاری نمی‌کند. یادمان می‌رود کجاییم و که بوده‌ایم. یادمان می‌رود درست و اشتباه چیست. تازه بعد ماجرا هم تا مدتی گیج و واگیج هستیم که چه بود و چه شد. و به دنبال راه حل هستیم که بعد از این، در مواجهه با رخدادی مشابه، چه کنم و چه نکنم. تمام این‌ها می‌شود تجربه. یک خاطره که در لایه‌های مغزمان می‌نشیند و به ما کمک می‌کند برای درست رفتار کردن.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 15:29:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو سیرتان</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-lmdxy2llzbm2</link>
                <description>با همه خرابکاری‌هایش معتقد است که درستکار است. با همه تظاهرهایش گمان می‌کند پاک‌ترین نسخه بشر در کره خاکی است.بعد از چندین چند امتحان و تنوع‌طلبی‌هایش وقتی حرف از ازواج می‌آید معیارش آفتاب مهتاب ندیدگی دختر است. به راحتی با حداکثر تعدادی که می‌تواند در میامیزد بدون اینکه که این تعداد کثیر روحشان خبر داشته باشد. و هر زمان که صلاح دید یکی‌شان را از دور خارج می‌کند. از هر فرصتی استفاده می‌کند تا به قول خودش کسی را تور کند. پیج اینستاگرامش را که باز می‌کنی مملو است از موجودات مونث و در آن بین شاید یکی و دوتایی هم مذکر دیده شود.دیگری چشم به راه دارد. در خانه منتظرش هستند و شام را آماده کرده‌اند تا از راه برسد بی خبر از این که سرش در آخور دیگری گرم است. به راحتی به زن متاهل که همراه بچه‌های قدونیم قدش و همسرش به بانک رفته‌ چشم و ابرو می‌آید. با اینکه رییس است و مسئول کارکنانش. معلوم است دیگر تا کی مگس بپراند قدری هم باید کار کند! چرا سیری ناپذیرند. دست خودشان نیست، حق دارند پلیدی و سیاهی باطنشان است که خرابشان کرده. سیاه است مانند قیر. قیر که به راحتی تغییر رنگ نمی‌دهد. ذاتش چسبنده‌س و کثیف.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 14:00:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریه را پر کن از امید</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-j0wbtby3bvtn</link>
                <description>اگر فکر می‌کنی داری خفه می‌شوی ریه را پر کن از امید. دم امید و بازدم تمام چرک‌های انباشت شده در هزارتوی درونت.فضایی آغشته از امید را تصور کن و در آن نفس بکش. امید مرهمی می‌شود روی همه اضطراب‌ها و تنش‌هایت. همین یک کلمه جادویی است که لبخند را به جانت می‌بخشد. لباس نو تنش می‌کند و اماده‌اش می‌کند برای جشنی باشکوه. کفش‌های نو به پایش می‌کند و او را هل می‌دهد در راهی هموار. راهی که ازبین درختان و جویباری آرام می‌گذرد. راهی که پیچ و خمی در آن نیست. هر دم امید را بکش در اعماق وجودت و خالی شو  از تمام پلیدی‌ها.امید راه را برایت می‌گشاید و روشنایی را در آن جاری می‌سازد و کاری می‌کند تا با اشتیاقی دو چندان قدم در این راه بگذاری. با امید، نور جایگزین تاریکی می‌شود و همهمه‌های درونی و بیرنی جای خود را به سکوت می‌دهد. صدای جیرجیرک‌ها شبانه قطع می‌شود و آوای گنجشگان ترانه خوان دم صبح در سرسرای ذهنت طنین‌انداز می‌شود. هر لحظه بی‌اختیار به سمت جلو هل داده می‌شوی. هل داده می‌شوی در راه روشن تا زیبایی‌ها را با چشم جانت ببینی و لمس کنی. مانند زمانی که بیماری به دهان و چهره پزشک چشم دوخته است و منتظر است ببیند او چه می‌گوید. پزشک می‌گوید قول می‌دهم که خوب می‌شوی. با این جمله راهی برای بیمار ساخته می‌شود مملو از نشانه‌های حیات. با همین جمله او به زندگی برمی‌گردد. برگشتی با انگیزه و نشاط. یا وقتی که به مادرِ پسری که مهاجرت کرده است می‌گویند در یک تاریخ مشخص می‌توانی فرزندت را ببینی مادر تا روز موعود سر از پا نمی‌شناسد و گذر زمان را حس نمی‌کند.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 22:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرکه بر دل نشیند زیباست</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-ceqfsn31ajt6</link>
                <description>یادم می‌آید در دوره دبستان دوستی داشتم از نوع صمیمی‌ش. وقتی می‌خواستیم از آن مدرسه برویم به مدرسه دیگری و در مقطع بالاتر ثبت نام کنیم بسیار ناراحت بودیم. آن زمان موبایل نبود و اینقدر ارتباطات گسترده نبود تا به راحتی بتوانم از او خبری داشته باشم. برای اینکه قیافه هم را فراموش نکنیم مدتی طولانی از فاصله نزدیک به هم نگاه کردیم و گفتیم بزار تک تک حالات صورتت را حفظ کنیم. هنوز بعد از سال‌ها با اینکه اسمش یادم نیست ولی تمام اعضای چهره‌اش در ذهنم مانده حتی ترتیب قرار گرفتن دندان‌هایش. او در چشم من زیباترین دختر در آن سن و سال بود. چرا که دوستش داشتم. انگار هر که بیشتر در قلبت جا داشته باشد در چشمت زیباتر می‌شود. فرزند از نگاه مادر درخشان است و می‌درخشد.  و برعکس. او وقتی به عزیزش نگاه می‌کند انگار هر چه زیبایی در عالم هست و نیست خلاصه شده در او. در چشم عاشق، معشوق زیباترین است. آنچه که او می‌بیند دیگری نمی‌تواند ببیند. او همدم خودش را بهترین و زیباترین زیبارویان می‌بیند. در چشم او چهره یارش معدن زیبایی است و هر خنده و غمزه‌اش گنجی که در آن نهان است و می‌درخشد. هر خط و خطوطی در صورتش برایش نشان از دلبری دارد و دلش قنج می‌رود وقتی نگاهش می‌کند.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 22:53:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-qluatdxdnn0y</link>
                <description>اولین سفر که بعد از ازدواج رفتیم یزد بود. چمدان‌ قرمز را برداشتیم و راهی سفر شدیم. با کلی وسواس وسایل را جمع کردم و طبق معمول نگران این بودم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. در راه رسیدن به ایستگاه قطار با خودم مرور می‌کردم که مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. هربار همین است. ولی شروع سفر آبی است بر روی آتش دلهره‌های قبل سفر. همین که در راه قرار می‌گیری دیگر اگر هم بخواهی نمی‌توانی به اینکه چه برداشتم و چه برنداشتم فکر کنی.بلاخره به یزد رسیدیم. یزد پر است از خانه‌های قدیمی که مرمت شده‌اند و در نقش هتل، دل از مسافران و میهمانان این شهر می‌برند. ما هم یکی از این خوش آب و رنگ‌ها را برای اقامت انتخاب کردیم. اتاقی با تعداد پنجره‌های زیاد. طوری که دور تا دور اتاق پنجره بود. پنجره‌های قدی با شیشه‌های رنگی که تلالو نور خورشید را هزار رنگ می‌کرد و پهن می‌کرد وسط اتاق. آش شولی و قیمه نخودک در حیاط هتل، روی نیمکت‌های چوبی، میشد غذای روح و جانمان.در بافت قدیمی شهر پرسه می‌زدیم. شهری گرم با مردمانی گرم. مردمان مهربان و ساده و بی ریا. در  داغ وسط روز، این کوچه پس کوچه‌ها خنک بود. یک خنکای دلچسب. انگار کنار رودخانه‌ای در دامان طبیعت هستیم. قدم زدن در این دالون‌های خنک خشت و گِلی اینقدر لذت بخش بود که گذر زمان را حس نمی‌کردیم. چند ساعتی مانده بود به زمان بلیط برگشتمان. گفتیم از این فرصت باقی‌مانده هم استفاده کنیم و دوباره خودمان در کوچه‌های خشت و گلی غرق کنیم. اینبار واقعا غرق شدیم. هیچ کس نبود و ما گم شده بودیم. هر چه می‌رفتیم راه در رو پیدا نمی‌کردیم. در نهایت سر از یک طرف دیگر شهر درآوردیم. یک تاکسی گرفتیم و هر طور بود خودمان را رساندیم به راه آهن.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 15:09:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر پیر پسر جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-enjvdjr3wkw9</link>
                <description>پدر پیر شده و دیگر تحمل خیلی از چیزها را ندارد. تحمل شلختگی، سر و صدا و خیلی چیزهای دیگر. پدر در یک روزمرگی غرق است. برعکس جوان که از روزمرگی می‌نالد و به هر در می‌زند که دچارش نشود، روزمرگی برای پدر شیرین است و روز را شب می‌کند با کارهای تکراری و خوشی‌های حداقلی. دیدن فرزندانش برایش مانند یک سفر تفریحی دلچسب و شادی‌آور است. در مقابل جوان هر چه می‌کند باز هم راضی نمی‌شود چرا که بلند پرواز است و خواستار تغییر. پدر دراین روزمرگی‌ها برای خود قوانینی هم تعریف کرده است. از محل قرار گرفتن کنترل تلویزیون گرفته تا مگس‌کش دم دستش. اگر مدت‌ها در این روزمرگی بماند هیچ شکایتی ندارد ولی اگر زاویه قرار گرفتن مگس‌کش تغییر کند دلخور می‌شود و به هم می‌ریزد. این قوانین برای جوان بی معنی است. با این حال جوان لازم می‌بیند که سازش کند به دلیل احترامی که برای پدر قائل است.از آنطرف هم پدر پیر پسر را به چشم سر به هوا و خام و بی‌تجربه می‌بیند او هم بنا به دوست داشتن و مهر پدری که در سینه دارد با پسر راه می‌آید.در این ملاحظات دوطرفه، در هر طرف که قرار بگیریم فکر می‌کنیم که خودمان داریم شق‌‌القمر می‌کنیم و صبوری به خرج می‌دهیم و خبر از دل طرف مقابل نداریم که او هم همین فکر را دارد.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 15:06:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@fhraviz/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-h7bs6m45sjgq</link>
                <description>اگر قرار باشد مقطعی از زندگی‌ام تکرار شود و حق انتخاب داشته باشم برای انتخاب یک دوره، مطمئنا کودکی‌م را انتخاب نخواهم کرد. چرا که از لحظه لحظه کودکی‌ام لذت بردم. من و خواهر کوچکم که تفاوت سنی چهار سال و چهار ماه داریم هم‌بازی‌های دوران کودکی بودیم. در بازی‌هایمان از هیچ خلاقیتی دریغ نمی‌کردیم. حیاط بزرگ پر درختی که به مانند باغ بود هم فضا را برای بازی‌ها و ابتکارات ما مهیا کرده بود. جوری سه ماه تابستان را خوش بودیم که روز آخر شهریور را اصلا دوست نداشتیم و ناراحت بودیم از اینکه فردا باید سر کلاس و مدرسه برویم.ما تا از خواب بلند می‌شدیم بعد دیدن کارتن‌های تلوزیون ( که بین آنها علاقه خاصی به کارتن فوتبالیست‌ها داشتیم) با کله به حیاط میر‌فتیم و تا شب که هوا تاریک می‌شد آنجا می‌ماندیم.آتش درست می‌کردیم و هرچه دستمان می‌آمد برای امتحان که چگونه می‌سوزد روانه آتش می‌کردیم. یک بار توپ بچه‌های کوچه که در حیاطمان افتاده بود و مدت‌ها گذشته بود و دنبالش نیامده بودند درسته در آتش انداختیم و از دیدن منظره سوختن توپ کیف کردیم. یک مغازه دقیقا روبه‌روی خانه‌مان بود. می‌رفتیم و یواشکی بستنی و پفک می‌خریدیم. حالا مامان شاید هم اگر می‌فهمید هیچ نمی‌گفت ولی نمی‌دانم چه علاقه‌ای به کارآگاه بازی داشتیم.همه جور میوه داشتیم از گیلاس و آلبالو گرفته تا خرمالو. می‌رفتیم زیر درخت آلبالو و لپ‌هایمان را پر می‌کردیم و هسته‌هایش را دانه دانه تف می‌کردیم بیرون. این بود مسابقه آلبالو خوردن ما و هرکسی که توانسته بود بیشتر در لپش آلبالو جا دهد برنده مسابقه بود.از بازی‌های معقولمان خاله بازی بود که در این بازی سیری‌ناپذیر بودیم. چادرهای مامان را به هم گره میزدیم و چادری بزرگ بر پا می‌کردیم. در بازی تک تک عروسک‌ها اسم داشتند و هر یک هویت مخصوص به خود.یکی از همین چادرها را به دور درخت می‌بستیم و ننو درست می‌کردیم و در آن لم می‌دادیم. چندتایی درخت را سر همین کار خشکاندیم. ولی هیچ وقت یادم نمی‌آید پدر و مادرمان حتی اخمی کرده باشند.یکبار شهر گلی درست کردیم شهری که همه چیز داشت از خانه و آپارتمان گرفته تا مغازه و بیمارستان این شهر مدتی وسط باغچه بود تا گل‌هایش خشکید و شهر خراب شد.ما تعدادی مرغ هم در حیاط خانه‌مان داشتیم. گاهی بینوا مرغ‌های زبان بسته میشدند سوژه ابتکارات و آزمایشات خلاقانه ما. این خاطره که می‌خواهم تعریف کنم شاید قدری غیر اخلاقی باشد و حیوان آزاری محسوب شود. یک بار یکی از این مرغان بیچاره را سوار تاب کردیم و تاب را هل دادیم، به خیالی که شاهد اولین پرواز مرغ در آسمان باشیم آن روز مرغ بیچاره پایش شکست، و سر حماقت ما تا آخر عمر لنگید.</description>
                <category>فخری حسینی</category>
                <author>فخری حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 21:35:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>