<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست فیل‌کست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fillcast.podcast</link>
        <description>فیل‌کست محلی برای شکاکان است؛ جایی‌که قرار است حقیقت را زیر نور نشان دهیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:06:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3217565/avatar/OhbRKa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست فیل‌کست</title>
            <link>https://virgool.io/@fillcast.podcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت ۱۰ - ناوی که نامرئی شد</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-%D9%86%D8%A7%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-gdjx9b9ujr1x</link>
                <description>در اکتبر ۱۹۴۳ در نتیجه‌ی این تحقیقات، یک کشتی جنگی از نوع ناوشکن به همراه تمام خدمه‌ی آن، در حالی که در دریا بودند، ناپدید شدند. میدانی نامرئی‌کننده و کروی فاصله‌ای حدود ۱۰۰ یارد از هر سمت کشتی را پوشش میداد. هرکسی که داخل این محدوده بود می‌توانست خدمه‌ی کشتی را ببیند که گویا روی هوا قدم برمی‌داشتند، ولی برای افراد خارج از این میدان، هیچ چیزی جز شکل محو کشتی قابل مشاهده نبود.بخشی از اولین نامه‌ی کارلوس میگل آلنده به موریس جساپسلام. به فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم و به نمایندگی از تیم فیلکست قراره میزبان شما در این اپیزود باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که ذهن‌مون رو قلقلک میده، و بعد با تابوندن نور علم روی داستان زوایای تاریک اون رو روشن کنیم.اوضاعتون چطوره؟ هنوز توی تعطیلاتید یا دیگه برگشتید سر کار؟ امیدوارم اگه هنوز تعطیلید شنیدن این اپیزود تعطیلاتتون رو شیرین‌تر کنه و اگه هم سر کارید، گوش دادن بهش باعث بشه کمتر خسته بشید. این قسمت میشه بخش دوم از اپیزودهای نوروزی فیلکست و این بار هم رفتیم سراغ یه سوژه‌ی جالب و جنجالی که چند سالی خیلی سروصدا کرد و درباره‌ش هم کتاب نوشته شده و هم فیلم ساخته شده. توی اپیزود دوم یعنی برزخ گمشدگان هم یه اشاره‌ی ریزی به اسم این سوژه کردیم و گفتیم که چون مفصله براش یه اپیزود جدا در نظر میگیریم. دارم درباره‌ی آزمایش فیلادلفیا حرف میزنم. داستان یک ناو جنگی که طی یک آزمایش محرمانه‌ی ارتش آمریکا ناپدید و دوباره ظاهر میشه. آزمایشی که به نظر بعضی از مردم اونقدر محرمانه و مهم بوده که هنوز هم ازش حرفی زده نمیشه.این اپیزود هم مثل اپیزود قبلی مهمون و کارشناس خارج از تیم فیلکست نداره و من خودم صفر تا صد داستان رو روایت می‌کنم. پس بریم و داستان ناو نامرئی رو باهم بشنویم. لازم به ذکره که من اسم این اپیزود رو از کتاب ناوی که نامرئی شد نوشته‌ی تری دیری الهام گرفتم که دوران نوجوونی خوندمش.در دهه‌ی ۱۹۵۰، موریس جساپ در اوج موفقیت بود. یه یوفولوژیست بود که معروف‌ترین کتابش به اسم the case for the UFO رو تازه منتشر کرده بود و به خاطر همین کتاب هم یه شهرت نسبی به دست آورده بود. موریس جساپ به گفته‌ی خودش اخترشناسی و باستان‌شناسی خونده بود هرچند که مدرکی دال بر این که واقعا این رشته‌ها رو گذرونده باشه وجود نداره و احتمالا فقط یه باستان‌شناس تجربی بوده. به هر حال با انتشار کتابی که گفتم وضعیت جساپ نسبتا خوب شده بود. کتابش بین طرفدارهای یوفو کتاب محبوبی شد و حتی گفته میشه فون دانیکن کتاب ارابه‌ی خدایان رو تا حدودی با الهام از کتاب جساپ نوشته. خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تا این که یک روز جساپ یک نامه دریافت کرد که از پنسیلوانیا ارسال شده بود. جساپ خب نویسنده بود و نامه گرفتن از طرفدارهاش براش چیز جدید و عجیبی نبود ولی این نامه فرق میکرد. نثر عجیب و دیوانه‌واری داشت. پر از غلط املایی بود، کلی حرف کپیتال داخلش بود که قاعدتا جاشون وسط جمله نبود،‌ ایراد نشانه‌گذاری داشت. از همه عجیب‌تر این که با چند رنگ جوهر مختلف نوشته شده بود، لحن نویسنده دائم وسطش تغییر میکرد و همین باعث میشد خوندنش سخت بشه. انگار که نویسنده‌ی نامه یا دیوانه بوده یا تحت فشار روانی شدید قرار داشته. اما هیچ کدوم از این توصیف‌ها به عجیبی محتوای نامه نبود. نویسنده در این نامه از امکان تولید پادگرانش و شناور کردن اجسام حرف زده بود. نامه با اسم کارلوس میگل آلنده امضا شده بود.جساپ بعد از خوندن نامه خیلی تعجب میکنه ولی خیلی وقتی برای فکر کردن نداشته. وسط تور تبلیغات کتابش بوده و خیلی تلاش میکرده برای نوشتن کتاب‌ بعدیش و تحقیقاتش بودجه جذب کنه. ولی نویسنده نامه راحتش نمیذاره و چند وقت بعد، یک نامه‌ی دیگه ازش میرسه که از اولی هم عجیب‌تر بوده.این نامه گرچه مشخصا توسط همون شخص قبلی نوشته شده بود و آدرس فرستنده هم در پنسیلوانیا بود، ولی روی برگه‌هایی نوشته شده بود که سربرگ یک هتل در تگزاس رو داشتن و نویسنده هم این بار خودش رو کارل ام آلن معرفی کرده بود.  نویسنده از نظریه وحدت بزرگ اینشتین حرف زده بود. از اثر میدان مغناطیسی بر الکتریکی، و بالاخره، از نامرئی شدن. این شخص ادعا میکرد که در زمان جنگ جهانی دوم، یک پروژه سری در جریان بوده که در نتیجه اون یک کشتی جنگی غیب و بعد دوباره ظاهر شده. چیزی که در ادامه می‌شنوید رو من به نقل از کارل ام آلن میخونم. البته این ترجمه‌ی دقیق نامه نیست چون نثر خیلی بهم ریخته‌ای داشت من چند پاراگراف رو از نامه‌های دوم و سوم ترجمه آزاد کردم.کشتی مورد نظر من در بندر فیلادلفیا ناپدید و دقایقی بعد در نیوپورت نیوز واقع در نورفولک دیده شد. سپس دوباره ناپدید شد و به مکان اولش در بندر فیلادلفیا بازگشت. به این اتفاق در یکی از روزنامه‌ها هم اشاره‌ای شده اما من نام این روزنامه را از یاد برده‌ام. آثار روحی این آزمایش روی خدمه‌ی کشتی به حدی مخرب بود که نیروی دریایی برای مواجهه با آن آمادگی نداشت و آزمایش‌های بعدی به کلی متوقف شد. نیمی از خدمه‌ی کشتی کاملا دیوانه شدند و نیمی دیگر نیازمند مراقبت‌های جدی هستند. یکی از مخرب‌ترین آثاری که افراد داخل میدان تجربه کردند، یخ‌زدگی است. آن‌ها منجمد می‌شوند و برای خارج شدن از این حالت، نیاز دارند تا شخصی خارج از میدان مغناطیسی آن‌ها را لمس کند. از بین بردن آثار انجماد ماه‌ها و گاهی سال‌ها طول می‌کشد و در این مدت، شخص در حالتی شبیه به کما به سر می‌برد. اگر به بندر فیلادلفیا سری بزنید هنوز هم ملوان‌هایی را خواهید دید که گویا دست بر شانه‌های شخصی نامرئی گذاشته‌اند و دور بدنشان هاله‌ای اعوجاج‌دار می‌درخشد. این ملوان‌ها از تجربه‌شان با عناوین متفاوتی از جمله سیل زدگی و خشک شدن یاد می‌کنند. سری به روزنامه‌های محلی فیلادلفیا بزنید و پاراگرافی کوتاه را در صفحه‌ی سوم یکی از روزنامه‌ها پیدا کنید که نزدیک به لبه‌ی صفحه نوشته شده است. تاریخ این روزنامه مربوط به بهار، پاییز یا زمستان ۱۹۴۴ تا ۴۶ است و داستان رفتار عجیب ملوان‌ها بعد از آزمایش را تعریف می‌کند. این ملوان‌ها برای آبجو خوردن به یک بار محلی رفتند و چنان وحشت عظیمی را در گارسون‌های بار به وجود آوردند که قابل توصیف نیست.نامه‌های اصلی از چیزی که شنیدید هم عجیب‌تر بودن و جساپ هم متوجه این موضوع بود. احتمال زیادی وجود داشت که کارل ام آلن فقط یه کلاهبردار و شیاد باشه ولی در این صورت چرا اینقدر ارجاعات با جزئیات داخل نامه‌هاش زیاد بود اونم جزئیاتی که به راحتی میشد بررسیشون کرد، همین موضوع هم بود که باعث شد جساپ این بار جواب نامه رو بده و از نویسنده بخواد جزئیات و شواهد بیشتری در اختیارش قرار بده. ماه‌ها گذشت و جساپ دیگه ناامید شده بود. دیگه تقریبا مطمئن بود که کل موضوع فقط یک شوخی بوده تا این که بالاخره جوابی از کارل آلن دریافت کرد. آلن در این نامه گفت که به مدت شش ماه با این ملوان‌ها زندگی کرده و اونا تحت تاثیر سرم حقیقت و هیپنوتیزم به این حقایق اعتراف کردن. این نامه‌ی آخر آلن به قدری دور از ذهن بود که جساپ دیگه پیگیرش نشد. سرش به اندازه‌ی کافی برای بودجه گرفتن و برنامه‌های سخنرانیش شلوغ بود. ولی خبر نداشت که داستان، تازه برای اون شروع شده.مدتی بعد در سال ۱۹۵۷ جساپ که کلا از فکر کارل آلن بیرون اومده بود، یک احضاریه از دفتر تحقیقات نیروی دریایی دریافت کرد. این دفتر بخشی از وزارت نیروی دریایی ایالات متحده‌ست و کارش رسیدگی به برنامه‌های علمی و تکنولوژی نیروی دریاییه. در واقع یه جورایی بخش تحقیق و توسعه‌ی این وزارتخونه محسوب میشه. جساپ رفت اونجا و از افسرهایی که منتظرش بودن پرسید چی شده؟ اونا هم یه کتاب گذاشتن جلوش و گفتن چند وقت پیش این کتاب با یه یادداشت «ایستر مبارک» برامون به شکل ناشناس ارسال شده. کتاب، همون کتاب معروف جساپ درباره‌ی یوفوها بود. جساپ گفت خب درسته کتاب نوشته‌ی منه ولی چه ربطی به من داره؟ بهش گفتن کتاب رو باز کن.کل کتاب پر از حاشیه‌نویسی بود. با جوهرهای آبی مختلف کمرنگ و پررنگ، نگارش بی‌دقت و نشانه‌گذاری غلط. این حاشیه‌نویسی‌ها شبیه مکالمه بین سه نفر بود که درباره‌ی یوفوها و قدرتشون و این که چقدر جساپ بهشون نزدیک شده باهم حرف میزدن. جساپ همینطور کتاب رو ورق زد و حاشیه‌نویسی‌ها رو خوند تا به جایی رسید که خشکش زد. توی یک پاراگراف دستنویس، نویسنده به یک آزمایش محرمانه‌ی نیروی دریایی روی یک کشتی اشاره کرده بود. آزمایشی که در سال ۱۹۴۳ اتفاق افتاده بود. جساپ دیگه مطمئن بود که فرستنده این کتاب و نویسنده حاشیه‌نویسی‌ها، همون کارل آلن یا کارلوس میگل آلنده ست. دو افسری که اونجا بودن به نام‌های کاپیتان سیدنی شربای و فرمانده جرج هوور به نظر به این کتاب و کارل آلن علاقمند میرسیدن. از جساپ چندتا سوال دیگه پرسیدن و بعد بهش گفتن که میتونه بره.علاقمندی ONR به کارل آلن باعث شد که کنجکاوی جساپ یک بار دیگه برانگیخته بشه. از یکی از آشناهاش خواست که به پنسیلوانیا بره و دنبال آدرسی بگرده که نامه‌ها ازش ارسال شده بودن. همزمان هوور و شربای هم تحقیقاتی رو برای پیدا کردن آلن پیدا کردن. ولی در این آدرس، هیچ کارل آلن، کارلوس آلنده یا هیچ شخص مرتبط دیگه‌ای پیدا نشد.اما جساپ بعد از این اتفاق‌ها مصمم شده بود که واقعیت ماجرا رو کشف کنه. نامه‌های آلن پر از اسامی و تاریخ بود که همینا به جساپ سرنخ میداد. آلن به شخصی به اسم پروفسور رنو اشاره کرده بود که روی یکی از نظریه‌های ناتمام اینشتین کار کرده بود. نظریه‌ای به اسم وحدت بزرگ که اینشتین هرگز نتونست اون رو به پایان برسونه. مطابق این نظریه‌ی ناتمام، نیروی گرانش و نیروی الکترومغناطیس گرچه در ظاهر باهم در تداخل بودن، می‌تونستن در حالتی خاص و تحت میدان‌های الکتریکی و مغناطیسی قوی با انرژی‌های بالا باهم ادغام بشن و نیرویی عظیم رو شکل بدن که خیلی از ناممکن‌ها رو برای بشر ممکن کنه. مثلا قدرت نامرئی شدن بهش بده یا بهش اجازه بده جسمی رو از یک مکان به مکان دیگه تلپورت کنه. آلن در نامه‌هاش ادعا کرده بود که پروفسور رنو موفق شده نظریه‌ی وحدت نیروهای اینشتین رو کامل کنه و در نتیجه، ناوی به اسم یو اس اس الدریج رو در اکتبر ۱۹۴۳ از بندر فیلادلفیا به بندری در نورفولک تلپورت کنه که ۴۵۰ کیلومتر از فیلادلفیا فاصله داشته. این آزمایش، تحت نام پروژه‌ی رنگین کمان انجام شده بوده ولی به خاطر مکان انجامش، به آزمایش فیلادلفیا مشهور میشه. اما آثار روانی این آزمایش روی خدمه‌ی کشتی همونطور که شنیدید به قدری مخرب بوده که ادامه‌ی پروژه رنگین کمان همونجا متوقف میشه.نامه‌های آلن، جلسه‌ی پرسش و پاسخ با ONR و خبردار شدن از آزمایش فیلادلفیا تبدیل به نقطه‌ی عطف زندگی موریس جساپ میشه. جساپ مصر میشه که اطلاعات بیشتری درباره این آزمایش و پروژه رنگین کمان به دست بیاره اما هیچ چیز اونجوری که میخواد پیش نمیره. جساپ بعد از اون جلسه در سال ۱۹۵۷، دچار مشکل‌های فراوونی میشه. در ارتباطاتش با جامعه آکادمیک با مشکل مواجه میشه، دیگه نمیتونه از جایی برای تحقیقاتش بودجه بگیره. با این وجود تمام تلاشش رو میکنه که همچنان درباره‌ی یوفوها بنویسه و سخنرانی کنه. ولی وضعیت مالیش بد و بدتر میشه. در همین گیرودار، تصادف هم میکنه و این تصادف باعث میشه تا مدت‌ها مصدوم و نیازمند مراقبت باقی بمونه. سیر درمانش کند بوده و همین روحیه‌ش رو بیشتر خراب میکنه. سرانجام، در ۲۰ آپریل سال ۱۹۵۹، ماشین جساپ با جسد بیجونش پیدا میشه. شیشه‌های ماشین بالا کشیده شدن بودن و لوله‌ای از اگزوز به داخل ماشین کشیده شده بود. ماشین روشن بود و تنفس گاز‌های اگزوز باعث مرگ جساپ شده بود. مرگی که خودکشی اعلامش میکنن. موریس جساپ در ۵۶ سالگی میمیره بدون این که بتونه معمای آزمایش فیلادلفیا رو حل کنه. مرگ مشکوکی که به عقیده ی طرفدارانش خودکشی نبوده. یا حداقل خودکشی‌ای نبوده که جساپ بدون دخالت سایر افراد بهش دست زده باشه.آیا جساپ اطلاعاتی درباره پروژه رنگین‌کمان داشت که باعث شد به اون شکل عجیب خودکشی کنه؟ آیا تصادفی که مدتی پیش از مرگش داشت عمدی بود؟ آیا دولت آمریکا باعث شده بود نتونه کار پیدا کنه و به همین دلیل رفته رفته به سمت افسردگی و خودکشی پیش رفت؟امروز برای تمام این سوال‌ها جواب نسبتا منطقی وجود داره. ولی قبل از رسیدن به این جواب‌ها باید داستان آزمایش فیلادلفیا رو از زاویه‌ی دیگه‌ای ببینیم.این آزمایش از اونجایی معروف شد که اولا اون دو افسر ONR یعنی شربای و هوور، یک نسخه ویرایش شده از کتاب جساپ رو منتشر کردن که هم نامه‌های آلن بهش ضمیمه شده بود هم یادداشت‌هایی که نوشته بود لابه‌لای متن کتاب اومده بود. از این نسخه از کتاب یه تیراژ محدودی میخوره و کلا ۱۰۰ و خرده‌ای جلد ازش چاپ میشه و همین برای افراد کنجکاو کافی بوده که سراغ این داستان برن. نکته دوم اینه که مرگ جساپ به نظر خیلیها مشکوک میاد و شروع میکنن به تحقیق درباره‌ی زندگیش و البته آزمایش فیلادلفیا. یکی از افرادی که درباره جساپ تحقیق میکنه چارلز برلیتز بوده. نویسنده‌ای که مهم‌ترین کتاب شبه علمی درباره مثلث برمودا رو نوشته و در اپیزود دوم یعنی برزخ گمشدگان معرفیش کردیم. برلیتز در سال ۱۹۷۹ همراه یک یوفولوژیست دیگه  کتابی مینویسه به اسم the philadelphia experiment: project invisibility. این کتاب خیلی خیلی پرفروش میشه و توجه عموم رو به آزمایش فیلادلفیا جلب میکنه. این کتاب هم مثل سایر کتاب‌های برلیتز نثر خیلی هیجان‌انگیزی داره ولی اون داستانی که برلیتز و بعد از اون سایرین درباره آزمایش فیلادلفیا روایت میکنن، چند حفره خیلی مهم و بزرگ داره.اولین حفره رو اگه بگم خنده‌تون میگیره: هیچ جای این کتاب‌ها اشاره نشده که اون ناوی که آزمایش روش انجام شده ناو یو اس اس الدریج بوده! مطلقا نه در نامه‌های آلن نه در حاشیه‌نویسی‌هاش نه در تحقیقات جساپ اسم این ناو نیومده. این که یو اس اس الدریج چجوری وارد داستان میشه واقعا نامشخصه و احتمالا فقط یکی از ناوهایی بوده که در سال‌های ۱۹۴۳ تا ۴۵ در بندر فیلادلفیا دیده میشده. حتی اسم پروژه رنگین کمان هم معلوم نیست دقیقا از کجا وارد داستان میشه. مورد دوم درباره اثر آزمایش روی ملوان‌هاست. آلن گفته بود که با این ملوان‌ها صحبت و زندگی کرده و روزنامه‌های محلی درباره‌شون خبر چاپ کردن اما باز هم به جز حرف‌های آلن هیچ شاهد دیگه‌ای برای این ادعا پیدا نمیشه.مورد سوم، درباره نظریه وحدت بزرگ اینشتینه که آلن مدعی شده بود ارتش آمریکا بهش دست پیدا کرده و اجراییش کرده. توضیحات آلن، چارلز برلیتز و سایر نویسنده‌هایی که به این آزمایش باور دارن نشون میده که هیچ اطلاعاتی درباره‌ی این نظریه نداشتن. نظریه‌ی وحدت بزرگ در تلاشه تا معادله‌ای پیدا کنه که چهار نیروی بنیادی طبیعت یعنی گرانش، الکترومغناطیس، هسته‌ای قوی و هسته‌ای ضعیف رو کنار هم بشونه و میگه زمانی در ابتدای پیدایش جهان این چهار نیرو باهم یکی بودن. حالا به فرض محال چطور میتونیم دوباره این چهار نیرو رو به صورت عملی کنار هم بشونیم؟ زمانی که آزمایشی با انرژی بسیار بسیار بالا نزدیک به انرژی بیگ بنگ رو بتونیم انجام بدیم. این آزمایش نتیجه‌ش نامرئی شدن و تلپورت شدن یک جسم با ابعاد یک ناو جنگی نخواهد بود! همین مسئله‌ی ناو جنگی تلپورت شده هم وقتی بهش فکر میکنیم باگ‌های مهمی داره. فرض کنیم که کارل آلن خودش شاهد ناپدید شدن ناو بوده ولی از کجا میدونه که ناو دقیقا رفته به بندر نورفولک؟ اون زمان که اینترنت وجود نداشته که مثلا بخواد توییت کنه ببینه ایا کسی یه ناو جنگی بزرگ توی یکی از بندرهای آمریکا دیده یا نه.و اما میرسیم به بزرگ‌ترین باگ داستان یعنی کارل مردیت آلن که برخلاف ادعای برلیتز توی کتابش مبنی بر پیدا نشدن آدرسش، الان صفحه‌ی ویکیپدیاش جلوی من بازه. کارل آلن سال ۱۹۲۵ در پنسیلوانیا متولد میشه. ذهن خیلی خلاقی داشته و استعداد و علاقه‌ی عجیبی داشته که مردم رو سر کار بذاره. در دهه‌ی ۱۹۴۰ کارل آلن به نیروی دریایی میپیونده و چند سالی روی ناو اس اس اندرو فوروست کار میکرده. در طول زندگیش چندین اسم مستعار به جز کارلوس میگل آلنده داشته از جمله کارل مردیت اینشتین! کارل آلن در سال ۱۹۶۹ یه مصاحبه‌ای انجام میده و اونجا اعتراف میکنه که تمام نامه‌ها و تمام اون یادداشت‌ها رو از خودش درآورده بوده و فقط قصدش این بوده که سربه سر جساپ بذاره و بترسوندش! حتی اعتراف میکنه که فکر نمیکرده دفتر تحقیقات نیروی دریایی یا هیچ شخص دیگه‌ای حرفاش رو جدی بگیره و نامه‌ها و یادداشت‌هاشو منتشر کنه. هرچند هنوز هم در اون مصاحبه ادعا میکنه که از روی ناوی که روش خدمت میکرده شاهد ناپدید شدن یو اس اس الدریج بوده و هنوز میگفته باید برید و با ملوان‌های این ناو صحبت کنید تا بفهمید من راست میگم.یه مثلی هست که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. اگه آزمایش فیلادلفیا واقعیت نداشته چرا هوور و شربای به این موضوع علاقمند بودن و جساپ رو به خاطرش احضار کردن؟ واقعیتش در زمان جنگ جهانی دوم طبعا آزمایش‌های نظامی در جریان بود. یک فرضیه اینه که اون زمان روی بعضی از ناوها آزمایش‌های مغناطیس کاهی انجام میدادن. برای این کار سیم بلندی رو دور کشتی می‌پیچیدن و جریان مستقیم رو ازش عبور میدادن تا یک چیزی شبیه سیم‌لوله‌ی حاوی جریان به وجود بیاد و یک میدان مغناطیسی متناوب قوی رو به وجود بیاره که اثر مغناطیسی کشتی رو از بین ببره و کشتی روی رادار دشمن قابل مشاهده نباشه. در ثانی باید در نظر داشته باشیم که جساپ در میانه‌ی جنگ سرد و تب یوفو به ONR احضار میشه. یعنی زمانی که هرچیزی و هرکسی مشکوک به نظر میرسیده.در نهایت هم بیانیه‌ی دفتر تحقیقات نیروی دریایی رو داریم که طبق سابقه سفرهای کشتی، اعلام میکنه که در اکتبر ۱۹۴۳ نه یو اس اس الدریج در فیلادلفیا بوده و نه اس اس اندرو در نزدیکی اون بوده که کارل آلن تونسته باشه هرگونه آزمایشی رو روی عرشه‌ی کشتی ببینه. بخشی از این گزارش رو بد نیست به صورت دقیق و کامل بشنویم:آزمایش فیلادلفیا را &quot;پروژه رنگین کمان&quot; نیز می نامند. جستجوی جامع بایگانی نتوانست سوابق پروژه رنگین کمان مربوط به انتقال از راه دور یا ناپدید شدن یک کشتی را شناسایی کند. در دهه 1940، از نام رمز رنگین کمان برای اشاره به محور رم-برلین-توکیو استفاده می شد. نقشه های رنگین کمان نقشه های جنگی برای شکست ایتالیا، آلمان و ژاپن بود. RAINBOW V، طرحی که در 7 دسامبر 1941 زمانی که ژاپن به پرل هاربر حمله کرد، اجرایی شد، نقشه ای بود که ایالات متحده برای مبارزه با قدرت های محور استفاده میکرد. اما میرسیم به آخرین علامت سوال این داستان یعنی موریس جساپ. کتاب چارلز برلیتز موریس جساپ رو یک فرد آکادمیک حرفه‌ای توصیف کرده ولی واقعیت اینه که جساپ هرچیزی که بلد بود موارد تجربی بودن. کتاب‌ها و مقالاتش یه دوره‌ موفقیت نسبی رو تجربه کردن ولی بعد از اون طبعا همه چیز رو به زوال رفت. با توجه به اهداف جساپ و شبه‌علمی و گاهی غیرعلمی بودن حرف‌هاش طبیعی بود که جامعه آکادمیک حرفاش رو جدی نگیره و نهادهای دولتی و خصوصی هم برای تحقیقات و سفرهاش بهش بودجه ندن. بعد از تصادفی که میکنه هم خیلی افسرده میشه و به گفته‌ی دوستانش در فاصله تصادف و مرگش، بارها درباره خودکشی کردن صحبت کرده بوده. به عبارتی زنگ خطر خودکشی کردن جساپ مدت‌ها بود که به صدا در اومده بوده اما یا کسی جدیش نمیگرفته یا خود جساپ اونقدر منزوی شده بوده که دیگه کسی اطرافش نبوده که کمکش کنه.مرگ جساپ در نتیجه توطئه‌های دولت آمریکا نبود بلکه به خاطر مرگ تدریجی رویاهای خودش بود،‌اما ماهیت زندگی و تحقیقاتش باعث شد که چند نویسنده نسبت بهش کنجکاو بشن و با پر و بال دادن به اون، حول زندگی جساپ و البته نقطه مرکزی و جالب اون یعنی ارتباطش با کارل آلنده، داستان‌سرایی کنن. این اپیزود دهم فیلکست و دومین قسمت از ویژه اپیزودهای نوروزی ۱۴۰۳ بود که شنیدید. نوشتن متن و انتخاب موسیقی رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت این اپیزود کار حسین خلیلیه و سعید جعفری و حامد پارساییان هم در ایده‌پردازی و انتخاب موضوع نقش مهمی داشتن.مرسی که همراه ما بودید. امیدوارم شنیدن فیلکست باعث بشه تعطیلات حتی بیشتر از قبل بهتون خوش بگذره. مثل همیشه گوش به زنگ باشید چون فیلکست یه دونه اپیزود نوروزی دیگه هم براتون داره. https://castbox.fm/vi/687026760 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 17:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۹ - فیزیکدانی در سایه</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B9-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-myuquq22kxhs</link>
                <description>توی دنیا سه دسته دانشمند وجود داره. اول، دانشمندای درجه دوم و سومی که خیلی تلاش می‌کنن اما به جای خاصی نمیرسن. دوم، دانشمندایی هستن که کشف‌های مهم و اساسی رو انجام میدن. دسته‌ی سوم اما نابغه‌هایی هستن مثل گالیله و نیوتن، و البته می‌دونی؟ اتوره هم یکی از این نابغه‌ها بود. اتوره نبوغی داشت که هیچکس در این دنیا مثلش رو نداشت…بخشی از حرف‌های انریکو فرمی، برنده‌ی نوبل فیزیک سال ۱۹۳۸ در وصف اتوره مایوراناسلام. به فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم و به نمایندگی از تیم فیلکست قراره میزبان شما در این اپیزود باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که ذهن‌مون رو قلقلک میده، و بعد با تابوندن نور علم روی داستان زوایای تاریک اون رو روشن کنیم.خب نوروزتون مبارک! امیدوارم که سال جدید رو به خوبی و خوشی شروع کرده باشید و تعطیلات تا اینجا بهتون خوش گذشته باشه! چیزی که قراره بشنوید اولین اپیزود از سری اپیزودهای نوروزی فیلکسته. این اپیزودها یه سری فرق با اپیزودهای قبلی دارن از جمله این که ما براشون مهمون نداریم. این کار چندتا دلیل داره و اصلی‌ترینش اینه که موضوع‌هایی انتخاب کردیم که خیلی بُعد داستانی قوی‌ای دارن و چون الان تعطیلاته، ما تصمیم گرفتیم چندتا داستان جذاب و البته با پایان‌بندی علمی بهتون هدیه بدیم که از شنیدنش لذت ببرید.این اپیزود قراره داستان فیزیکدانی رو روایت کنه که خارج از دنیای فیزیک کمتر کسی اسمش رو شنیده ولی چنان نبوغی داشت که اگر زندگیش به شکل دیگه‌ای پیش میرفت، امروز احتمالا اسمش به اندازه‌ی اینشتین، نیوتن، گالیله، اوپنهایمر و خیلی‌های دیگه، بین مردم شناخته شده بود. فیزیکدانی که شاید میتونست برنده‌ی بیش از یک جایزه‌ی نوبل باشه، اما در اوج جوانی ناپدید شد و تا امروز مشخص نیست که چه اتفاقی براش افتاده. این فیزیکدان، کسی نبود جز اتوره مایورانا و شما قراره در این اپیزود با عنوان «فیزیکدانی که غیب شد» داستان زندگی عجیب اون رو بشنوید.داستان ما از اوایل قرن بیستم و جزیره‌ی سیسیلی در ایتالیا شروع میشه. جایی که یک خانواده‌ی مرفه کاتولیک در منطقه‌ی کاتانیا که میشه شرق جزیره، زندگی می‌کردن. پدر خانواده یعنی فابیو، مهندسی خونده بود و به عنوان رییس اداره‌ی تلفن کاتانیا مشغول به کار بود. از مادر خانواده اطلاعات زیادی در دسترس نیست ولی می‌دونیم که خونواده‌ی مایورانا ۵ تا فرزند داشتن به نام‌های رزینا، سالواتوره، لوسیانو یا لوچیانو، ماریا، و البته اتوره که میشه مرکز داستان ما. اسم بچه‌ها رو به ترتیب نگفتم واقعیتش ترتیبشون رو نمی‌دونم و فقط می‌دونم لوسیانو از اتوره بزرگ‌تره.اتوره در تاریخ ۵ آگوست ۱۹۰۶ به دنیا اومد. به گفته‌ی  خونواده‌ش بچه‌ی خجالتی و البته بسیار باهوشی بود. به ریاضیات خیلی علاقه داشت و می‌تونست جذر اعداد سه رقمی رو ذهنی حساب کنه. گفته میشه که وقتی ازش یه سوال ریاضی می‌پرسیدن، زیر میز قایم میشده و حساب کتاب ذهنیش رو انجام میداده، بعد بیرون میومده و جواب رو اعلام میکرده. در شطرنج هم خیلی ماهر بوده و قهرمان شطرنج منطقه محسوب میشده. در یکی از منابع اشاره شده که این رفتارهای اتوره یعنی خجالتی بودنش، قایم شدنش، نابغه بودنش در ریاضیات و البته رفتارهاش در بزرگسالی که در ادامه بهشون میرسیم، این شک رو به وجود میاره که شاید اون علائمی از اوتیسم رو نشون میداده.به هرحال اتوره تحصیلاتش رو در کاتانیا شروع میکنه و بعد از این که دبستان رو به پایان میرسونه، خونواده برای ادامه‌ی تحصیل به رم میفرستنش تا اونجا به یک دبیرستان شبانه‌روزی بره. چند سال بعد در سال ۱۹۲۱ یعنی وقتی اتوره ۱۵ ساله بوده، پدرش فابیو ترفیع میگیره و برای یک سمت شغلی مهم‌تر به رم میاد و کل خونواده رو هم همراه خودش میاره و اینجوری کل خونواده‌ی مایورانا در رم دور هم جمع میشن.اتوره در سال ۱۹۲۳ دیپلمش رو میگیره و برای ادامه‌ی تحصیل، تصمیم میگیره پا جای پای پدرش بذاره و مهندسی بخونه. چند سالی هم این رشته رو در دانشگاه ساپیِنزای رم ادامه میده ولی توی همین دانشگاه با یک دانشجوی فیزیک دوست میشه که قانعش میکنه باید مهندسی رو رها کنه و فیزیک بخونه. این دوستش کی بوده؟ امیلیو سگره، یکی از فیزیکدان‌های مهمی که بعدها به پروژه‌ی منهتن می‌پیونده و سال ۱۹۵۹ هم یکی از برنده‌های نوبل فیزیک به خاطر کشف پادپروتون بوده. پاد پروتون یا آنتی پروتون ذره‌ایه که جرمش برابر با جرم پروتونه ولی بارش به جای مثبت، منفیه. پروژه‌ی منهتن هم پروژه‌ی سری آمریکا برای ساخت بمب اتم بوده که در اپیزود‌های سه و چهار داستانش رو کامل گفتیم و من اینجا دیگه بازش نمی‌کنم.خلاصه اتوره با ترغیب امیلیو سگره و یکی دو نفر دیگه قانع میشه که فیزیک بخونه و پروسه‌ی انتقالش به دانشکده‌ی فیزیک رو در سال ۱۹۲۷ شروع میکنه و در نهایت قرار میشه جلسه‌ای با مسئول بخش فیزیک نظری دانشگاه بذاره و درباره‌ی این تصمیمش صحبت کنه. این مسئول هم کسی نبوده جز انریکو فرمی، یکی دیگه از چهره‌های تاثیرگذار پروژه‌ی منهتن که البته نوبل فیزیک سال ۱۹۳۸ رو هم برنده شده.داستان اولین ملاقات اتوره با فرمی هم داستان خیلی جالبیه. اتوره می‌خواسته برای مقطع تحصیلات تکمیلی اقدام کنه و فرمی هم شروع میکنه به توضیح دادن درباره‌ی پروژه‌هایی که در گروه فیزیک نظری روشون کار می‌کردن. از جمله چیزایی که فرمی نشون اتوره میده، یه سری جدول آماری و محاسباتی بوده. اتوره توی اون جلسه هیچی نمیگه و دفتر فرمی رو ترک میکنه، فرداش با یه سری جدول محاسباتی برمیگرده که همون محاسبات فرمی رو تکرار کرده بوده، اونا رو با کار فرمی مقایسه میکنه و به فرمی میگه بله محاسباتت درست هستن! به عبارتی اونقدر در محاسبات ریاضی نبوغ داشته که حاضر بوده کارهای کسی که قرار بوده استادش باشه رو چک کنه تا ببینه درسته یا نه.فرمی بعد از این جلسه شیفته‌ی این دانشجوی عجیب و غریب میشه و در نهایت اتوره در سال ۱۹۲۸ زیر نظر فرمی تحصیلاتش در رشته‌ی فیزیک رو شروع میکنه. عنوان تزی که روش کار میکرده عبارت بوده از on the quantum mechanics of radioactive nuclei که موقع ارائه‌ی پروپوزالش از هیئت داوران امتیاز کامل می‌گیره. دوره‌ی دکترا رو تموم میکنه و از سال ۱۹۳۲ مجاز به تدریس فیزیک نظری میشه. توی این چند سال هم چندتا مقاله منتشر میکنه.و اما میرسیم به زمستون ۱۹۳۳ یعنی زمانی که اتوره یک فاند ۱۲۰۰۰ لیره‌ای از دولت ایتالیا میگیره که برای یک فرصت مطالعاتی به لایپزیگ بره. لایپزیگ اون زمان مهد فیزیک نظری بوده و غول فیزیک نظری یعنی هایزنبرگ اونجا بوده. توی داستان اوپنهایمر هم اگه یادتون باشه گفتیم که یه دوره‌ای رفت آلمان و برگشت. در کل اون زمان هرکسی که می‌خواست روی فیزیک نظری کار کنه حتما باید سری به آلمان میزد. اتوره هم با حمایت فرمی این کار رو کرد و توی چند ماهی که اونجا بود علاوه بر هایزنبرگ با فیزیکدان‌های مطرح دیگه‌ای مثل بور و بلوخ هم ملاقات کرد.اتوره بعد از ۷-۸ ماه در پاییز ۱۹۳۳ به رم برمیگرده ولی دیگه اون اتوره‌ی سابق نبوده. در مدت اقامتش در رم به زخم معده‌ی شدید مبتلا شده بود و شاید همین بود که باعث شد که مقاله نوشتن رو کنار بذاره. اتوره تا سال ۱۹۳۳ ده تا مقاله‌ منتشر کرده بود ولی بعد از بازگشت به رم برای حدود چهار سال هیچ چیزی منتشر نکرد. علاوه بر این، روابط با خانواده و دوستاش هم به شدت سرد شد. به ندرت از خونه بیرون میرفت، هیچکس رو نمیدید و حتی وقتی مادرش که رابطه‌ی گرمی باهاش داشت ازش می‌خواست ببیندش، درخواستش رو رد میکرد. تا امروز هیچکس نمیدونه دلیل این گوشه‌گیری چند ساله‌ی اتوره مایورانا چی بوده. آیا ترکیب بیماری که داشته با شخصیت خاصش باعث شده از همه چیز و همه کس کنار بکشه یا دلیل دیگه‌ای داشته؟ در یکی از منابع، به رابطه‌ی نافرجام اتوره با یک زن اشاره شده. در جای دیگه به این اشاره شده که مادرش خیلی سعی میکرده اون رو کنترل کنه و اتوره از جایی به بعد تصمیم میگیره رابطه‌ش رو با اون قطع کنه. ولی این که چقدر از این اطلاعات درست هستن رو واقعا هیچکس نمیدونه.غم‌انگیزتر و عجیب‌تر این که اتوره در این مدت کارهای مهمی می‌کنه ولی هیچکدوم رو چاپ نمیکنه. یکی از این موارد، زمانی بوده که اتوره روی موضوعی با ایرن کوری و فردریک ژولیو کار میکرده. این دو نفر به ترتیب میشدن دختر و داماد ماری کوری که خودشون هم فیزیکدان و شیمی‌دان‌های مطرحی بودن و نوبل هم برنده شده بودن. برای این که موضوع بحث این سه نفر رو متوجه بشیم، نیاز به یکمی تاریخچه‌ی فیزیک ذرات داریم. اون زمانی که داریم ازش صحبت میکنیم، وجود فوتون، الکترون و پروتون تایید شده بود و تعدادی از فیزیکدان‌ها از جمله زوج کوری-ژولیو متوجه شده بودن که درون ماده یا به طور دقیق‌تر درون اتم، ذره‌ای وجود داره که خنثاست.زوج کوری-ژولیو اول فکر میکردن این ذره باید فوتون باشه چون اون زمان تنها ذره‌ی بدون باری که میشناختن فوتون بود، ولی مایورانا نشون داد که این ذره نمیتونه فوتون باشه چون فوتون جرم نداره ولی ذره‌ی زیراتمی جدید جرمی تقریبا برابر با پروتون داره. فرمی از اتوره می‌خواد که نتایج تحقیقاتش رو منتشر کنه ولی اتوره این کار رو نمیکنه. در نهایت، این جیمز چادویک بوده که به خاطر کشف این ذره، یعنی نوترون، اسمش شناخته میشه و نوبل فیزیک رو هم دریافت میکنه.اتوره به همین شکل تا سال ۱۹۳۷ زندگی میکنه و در همین ساله که مهم‌ترین مقاله‌اش رو منتشر میکنه.در زمستان ۱۹۳۳، مایورانا با دریافت هزار لیره از دولت ایتالیا، فرصت مطالعاتی‌ای در دانشگاه لایپزیگ آلمان به دست آورد. لایپزیگ در آن زمان یکی از مهم‌ترین مراکز فیزیک نظری بود و بزرگان مکانیک کوانتومی در آنجا تدریس می‌کردند. اگر داستان اوپنهایمر را به خاطر داشته باشید، او هم دوره‌ای را در آلمان گذراند تا روی نظریه کلاوزن-کریستین کار کند.مایورانا با حمایت مالی‌ای که دریافت کرده بود، چند ماه را در آلمان گذراند. در این مدت، علاوه بر کار روی تحقیقاتش، با چهره‌های برجسته‌ای چون بور و بلوم ارتباط برقرار کرد. پس از حدود هفت یا هشت ماه، دوره‌ی مطالعاتی‌اش به پایان رسید و در پاییز ۱۹۳۳ به رم بازگشت. اما فردی که به ایتالیا برگشته بود، دیگر همان مایورانای سابق نبود.او در دوران اقامتش در آلمان به زخم معده‌ی شدیدی مبتلا شد. شاید همین بیماری باعث شد که فعالیت علمی‌اش دچار وقفه شود؛ چرا که تا سال ۱۹۳۳، ده مقاله‌ی علمی منتشر کرده بود، اما پس از بازگشت به رم، نزدیک به چهار سال هیچ پژوهشی منتشر نکرد. علاوه بر این، روابطش با خانواده و دوستانش به‌شدت سرد شد. به‌ندرت از خانه بیرون می‌آمد و کسی را ملاقات نمی‌کرد. حتی وقتی مادرش، که رابطه‌ی نزدیکی با او داشت، درخواست دیدار کرد، او این درخواست را رد کرد.دلیل این انزوای چندساله‌ی مایورانا هنوز هم مشخص نیست. برخی معتقدند ترکیب بیماری و شخصیت خاصش باعث این کناره‌گیری شد، درحالی‌که منابعی دیگر به یک رابطه‌ی عاطفی نافرجام اشاره دارند. همچنین گفته می‌شود که مادرش کنترل زیادی روی او داشت و شاید این مسئله در تصمیم او برای قطع ارتباط با خانواده تأثیرگذار بوده است. از سوی دیگر، برخی حدس می‌زنند که در آن چند ماه اقامت در آلمان، اتفاقاتی افتاده که هنوز کسی از آن‌ها خبر ندارد.عجیب‌تر از همه این است که در همین دوران، مایورانا به یافته‌های مهمی دست پیدا کرد اما آن‌ها را منتشر نکرد. یکی از این موارد، بحثی بود که او با ایرن ژولیوت-کوری و فردریک ژولیوت-کوری (دختر و داماد ماری کوری، که خود از دانشمندان برجسته و برندگان نوبل بودند) داشت. در آن زمان، وجود فوتون، الکترون و پروتون تأیید شده بود، اما برخی فیزیکدانان، از جمله زوج ژولیوت-کوری، احتمال می‌دادند که ذره‌ی خنثی دیگری نیز درون اتم وجود داشته باشد.مایورانا نشان داد که این ذره نمی‌تواند فوتون باشد، زیرا برخلاف فوتون، جرم دارد. بله، او به‌درستی وجود نوترون را پیش‌بینی کرده بود! انریکو فرمی از او خواست که نتایج تحقیقاتش را منتشر کند، اما او این کار را نکرد. در نهایت، این جیمز چادویک بود که نوترون را کشف کرد و جایزه‌ی نوبل فیزیک را دریافت نمود.مایورانا به این انزوا تا سال ۱۹۳۷ ادامه داد. در همین سال، او یکی از مهم‌ترین و البته آخرین مقاله‌ی زندگی‌اش را منتشر کرد.داستان این بوده که اون زمان یک پوزیشن استادی در گروه فیزیک نظری دانشگاه ناپل وجود داشته و نوعی رقابت در جریان بوده که هیئتی از داورها استاد مورد نظر برای این پوزیشن رو انتخاب کنن. فرمی اتوره رو ترغیب میکنه که در این رقابت شرکت کنه و چون اتوره چند سال بوده هیچ خروجی علمی‌ای نداشته، فرمی بهش میگه که باید یک مقاله جدید بنویسه. اتوره اون زمان چرک‌نویس‌های یکی از تحقیقات شخصی ناتمامش رو داشته و فرمی بهش اصرار میکنه وگویا بهش کمک میکنه که این محاسبات رو مرتب کنه و در نهایت منتشرشون کنه. این مقاله، تبدیل به مهم‌ترین مقاله‌ی مایورانا میشه. مقاله‌ای به اسم Symmetrical theory of the electron and the positron که اتوره کار روی اون رو چند سال بود شروع کرده بود و ذره‌ای رو توصیف میکرد که اون رو به اسم فرمیون مایورانا می‌شناسیم. این مقاله اسم اتوره رو در فیزیک ماندگار میکنه.برای این که اهمیت کار اتوره رو بفهمیم باید یه بار دیگه به دنیای فیزیک ذرات نگاه کنیم. زمانی که شما به یک جدول ذرات بنیادی نگاه کنید، می‌بینید که ذرات داخل این جدول دو دسته شدن: یک دسته بوزون‌ها هستن و یک دسته فرمیون‌ها. تفاوت این دو دسته، در ویژگی‌های آماری و رفتار متفاوت اون‌هاست. توضیحی که در ادامه میدم یک ورژن خیلی ساده شدست که به درک بهتر از تفاوت این دوتا دسته کمک میکنه ولی از نظر علم فیزیک دقیق نیست، پس اگه فیزیک خوندید و دارید این قسمت رو میشنوید، بابت توصیف‌های غیردقیق عذرخواهی میکنم ولی باور کنید که برای درک بهتر ماجرا برای اونایی که فیزیک نخوندن لازمه.به طور کلی، فرمیون‌ها اون ذراتی هستن که اجسام مادی اطراف ما رو شکل دادن. مثلا الکترون، یکی از فرمیون‌هاست. یا کوارک‌ها که خودشون پروتون و نوترون رو می‌سازن، فرمیون هستن. در مقابل، بوزون‌ها ذرات حامل میدان هستن و نقش پیام‌رسان رو بین فرمیون‌ها ایفا میکنن. یعنی چطوری؟ فوتون رو در نظر بگیرید که آشناترین و اولین بوزونیه که ما شناختیم. فوتون حامل میدان الکترومغناطیسه. زمانی که شما مثلا یک چراغ قوی رو روشن می‌کنین، فوتون‌ها از اون چراغ تابش میشن و به ما میرسن و باعث میشن ما اطرافمون رو ببینیم و البته احساس گرما کنیم. به جز فوتون، بوزون‌های دیگه‌ای هم داریم که اینجا کاری باهاشون نداریم ولی عملکرد مشابهی دارن.اگه از فیزیک دبیرستان و مبحث اسپین هم چیزی یادتون هست، اینم براتون جالب خواهد بود که بدونید فرمیون‌ها اسپین نیم صحیح دارن. مثلا اسپین یک دوم و سه دوم و غیره، ولی بوزون‌ها اسپین صحیح دارن و همین اسپین باعث ویژگی‌های آماری متفاوتشون میشه.حالا برگردیم به مقاله‌ی مایورانا. مایورانا این مقاله رو در مخالفت با نظر یک فیزیکدان دیگه نوشت. این فیزیکدان، پاول دیراک بود یکی از نوابغ فیزیک قرن بیستم که نقش خیلی مهمی در توسعه‌ی مکانیک کوانتومی داشت و به همراه شرودینگر در سال ۱۹۳۳ برای همین موضوع برنده‌ی نوبل فیزیک شد. دیراک در اواخر دهه ی۱۹۲۰ روی معادلاتی کار میکرد که بتونه با اون‌ها فرمیون‌هایی مثل الکترون رو توصیف کنه.در نهایت معادله‌ای که به دست آورد دوتا خروجی عجیب داشت. معادله در یک حالت ذره‌ای با انرژی مثبت رو توصیف میکرد که همون الکترون بود و در حالت دیگه الکترونی رو توصیف میکرد که انرژی منفی داشت. بعدها با آزمایش‌های تجربی مشخص شد که این ذره با انرژی منفی، پوزیترون یا پادذره‌ی الکترونه اما در اون زمان هنوز وجود پوزیترون اثبات نشده بود. از طرفی وجود انرژی منفی در فیزیک کلاسیک پذیرفته شده نبود.  و دیراک هم برای توجیه معادله‌ای که به دست آورده بود، یک تعبیر ذهنی و فرضی ارائه داد. این تعبیر که اسمش دریای دیراکه، هنوز هم توی کلاس‌های فیزیک ذرات تدریس میشه و هرچند یه چیز کاملا فرضیه، برای انجام محاسبات به خوبی کار میکنه ولی من اینجا وارد جزییاتش نمیشم.و البته مایورانا هم کارهای دیراک رو دنبال می‌کرده و تعبیر دیراک اصلا به مذاقش خوش نمیاد. پس میاد محاسبات دیراک رو تکرار و البته اصلاح میکنه و یک توصیف جدید برای نوع خاصی از فرمیون‌ها ارائه میده. تفاوتش با کار دیراک این بوده که در معادله‌ی دیراک ما به توصیفی برای دو ذره میرسیدم که پادذره‌ی همدیگه بودن. ولی در معادله‌ی مایورانا به یک ذره میرسیم. ذره‌ای که خودش میتونه پادذره‌ی خودش باشه.تصورش یه مقداری عجیبه ولی معادله‌ی مایورانا، معادله‌ی مهمیه و یک سری از مشکلات تعبیرهای دیراک رو نداره. ذره‌ای که مایورانا وجودش رو پیشبینی کرد، هنوز که هنوزه یک ذره‌ی فرضیه. زمانی تصور میشد که نوترینوها، همون فرمیون مایورانا باشن. نوترینوها ذراتی هستن با بار الکتریکی خنثی و جرم نزدیک به صفر هستن که در واکنش‌های هسته‌ای ظاهر میشن. ولی بعد از مدتی مشخص شد که نوترینوها، فرمیون مایورانا نیستن بلکه هرکدوم پادذره‌ی مخصوص خودشون رو دارن.مایورانا در سن ۳۲ سالگی با انتشار مقاله‌ش درباره‌ی این ذره، موفق میشه کرسی استاد تمامی فیزیک نظری در دانشگاه ناپل رو به دست بیاره و به اونجا میره. اونجا مکانیک کوانتومی درس میداده ولی تقریبا هیچکس حرف‌هاش رو نمی‌فهمیده به این دلیل که سطح کلاس‌هاش بیش از حد برای دانشجوها بالا بوده. در این مدت حقوق خوبی هم میگرفته ولی به پولش دست نمیزده و همش داخل حساب بانکیش باقی مونده بودهبالاخره، یک تاریخ سرنوشت‌ساز فرا میرسه یعنی ۲۳ مارچ ۱۹۳۸. در این تاریخ، مایورانا تمام پول‌هاش رو از حساب بانکیش خارج میکنه و شبانه با کشتی از ناپل به پالرمو میره تا دوستی رو ببینه. دو شب بعد یعنی ۲۵ مارچ، آنتونیو کارلی رییس انستیتوی فیزیک ناپل تلگرافی رو از اتوره دریافت میکنه که متنش رو در ادامه باهم میشنویم:کارلی عزیزمتصمیمی که گرفته‌ام اجتناب‌ناپذیر است. ذره‌ای خودخواهی در این تصمیم نیست ولی می‌دانم که ناپدید شدن ناگهانی‌ام چه مشکلاتی را برای تو و دانش‌جویان به وجود می‌آورد. به همین خاطر، التماس می‌کنم که مرا ببخشی. اما فراتر از این، میخواهم مرا ببخشی چرا که به اعتماد، دوستی صادقانه و همدلی‌ای که چند ماه گذشته  نسبت به من داشته‌ای، خیانت کرده‌ام. از شما می‌خواهم مرا به یاد همه‌‌ی آن‌هایی بیاورید که افتخار آشنایی با آن‌ها را در موسسه‌‌ی شما داشته‌ام. مخصوصا شوییتی. از تمام این افراد خاطره‌ی خوشی دارم که حداقل تا ساعت ۱۱‌ی امشب پایدار خواهد بود و امید دارم که در آینده هم پایدار بماند.ای. مایوراناکارلی خیلی نگران میشه ولی کمتر از یک روز بعد، نامه‌ای هم از اتوره دریافت می‌کنه:کارلی عزیزمامیدوارم نامه و تلگراف من همزمان به دستت برسد. دریا مرا پس زد و من فردا، احتمالا به همراه این نامه به هتل بولونیا برخواهم گشت. با این حال، قصد دارم تدریس را کنار بگذارم. تصور نکن که کار من خودسرانه و عجولانه بوده چرا که به هیچ وجه اینطور نیست و تصمیم من دلایل متفاوتی داشته است. برای جزئیات بیشتر با تو در تماس خواهم بود.ای. مایوراناکارلی با نگرانی بیشتر با خانواده‌ی مایورانا تماس میگیره و لوسیانو برادر اتوره به پالرمو و ناپل میره. مشخص میشه که اتوره  ۲۵ مارچ بلیت قایقی رو خریده که از پالرمو به ناپل میرفته. ولی مشخص نیست که سوار این قایق شده یا نه. یک منبع نوشته که سوار قایق شده و هم اتاقیش هم یک استاد دانشگاه بوده. با این حال آخرین روایت رسمی‌ای که از دیده شدنش هست،‌ خرید بلیت کشتیه و بعد از اون، اتوره مایورانا برای همیشه از تاریخ محو میشه.ناپدید شدن اتوره هم برای خونواده و هم دوست و همکارهاش ضربه‌ی عجیب و بزرگی بود. خونواده‌ش جایزه‌ی ۳۰۰۰۰ لیره‌ای برای کسی تعیین کرده بودن که اتوره رو پیدا کنه و حتی شخصا از موسولینی خواسته بودن دنبال اتوره بگرده. از طرف دیگه، فرمی هم درخواست مشابهی به موسولینی میده و نیروهای پلیس هم دنبالش میگردن ولی هیچ اثری از اتوره پیدا نمیشه. بعد از مدتی براش حکمی مشابه ترک خدمت میدن و کرسی استادیش رو از دست میده. پرونده هم کم‌کم به صورت رسمی بسته میشه هرچند اشخاص زیادی به صورت خصوصی دنبالش بودن.فقدان وجود اتوره به خصوص ضربه‌ی شدید و عمیقی به فرمی زد که استاد و دوست نزدیکش بود. سال‌ها بعد در دهه‌ی ۱۹۴۰ زمانی که فرمی در آمریکا بود و در پروژه‌ی منهتن کار میکرد، پروژه به بحران خورده بود، فرمی رو میکنه به یوجین ویگنر فیزیکدان و میگه: فقط اگه اتوره اینجا بود مشکلمون حل بود.ژنرال گروز که اگه اپیزود مردی در مرکز رو گوش داده باشید میدونید نقشش در پروژه چی بوده، میپرسه که اتوره کیه؟ بهش توضیح میدن که اتوره مایورانا فلان فیزیکدان نابغه و خفن رو میگیم. گروز میپرسه خب کجاست؟ بریم پیداش کنیم بیاریمش بالای سر پروژه باشه که ویگنر بهش میگه اتوره سال‌ها قبل ناپدید شده.واقعا چه اتفاقی برای اتوره مایورانا افتاد؟ چرا مردی با اون همه نبوغ و اون موقعیت شغلی عالی که مشخصا آینده‌ی درخشانی در فیزیک نظری در انتظارش بود باید یکهو محو بشه؟ در این مورد چندتا نظریه وجود داره.اولین نظریه، اینه که اتوره خودکشی کرده. این چیزیه که طبعا با خوندن تلگراف اولش به کارلی هم به ذهن هرکسی میرسه و علاوه بر این گویا یک یادداشت خودکشی هم برای خونوادش گذاشته بوده. ولی چندتا مشکل این وسط وجود داره. اولا که خونواده‌ش میگفتن اتوره اعتقادات سفت و سخت کاتولیکی داره و امکان نداره خودکشی کنه. دوما اگه قصد خودکشی داشته، چرا تمام پولش رو از بانک خارج کرده و چرا اون نامه‌ی دوم رو برای کارلی فرستاده؟نظریه‌ی دوم میگه که اتوره به خاطر نبوغی که داشت، تونسته‌ بود به نوعی ساخت سلاح هسته‌ای رو پیشبینی کنه و از ترس این که در شروع یک جنگ هسته‌ای نقش داشته باشه، خودش رو مخفی کرده. کسایی مثل فرمی کمابیش طرفدار این نظریه بودن و نقله که فرمی یک بار گفته: اتوره زیادی باهوشه اگه تصمیم گرفته مخفی بشه هیچکس نمیتونه پیداش کنه. این نظریه‌ی جالبیه ولی اتوره سال ۱۹۳۸ ناپدید شده زمانی که فکر ساخت سلاح هسته‌ای هنوز خیلی تازه بوده و خیلی با عملی شدن فاصله داشته.نظریه‌ی سوم هم پایه و اساسش همین احتمال ساخت سلاح هسته‌ایه، با این فرق که میگه نازی‌ها و فاشیست‌ها به نبوغ مایورانا و پیشبینی‌هاش پی برده بودن برای همین دزدیدن و به قتل رسوندنش. ولی خب بازم سوال پیش میاد که اگه دزدیدنش چرا باید کشته باشنش و چرا ازش برای ساخت سلاح استفاده نکردن؟براساس نظریه‌ی چهارم مایورانا در یک دیر پناهنده و تبدیل به یک تارک دنیا شده. این ایده از اونجا میاد که در مارچ ۱۹۳۸، مردی که خیلی شبیه به مایورانا بوده به کلیسایی نزدیک هتل بولونیا رفته و شرایط گذروندن دوره‌ی مراقبه رو پرسیده. این مرد وقتی بهش میگن این دوره خیلی طولانیه و برای گذروندنش باید مدت زیادی در کلیسا یا دیر بمونه، تشکر میکنه و کلیسا رو ترک میکنه.نظریه‌ی پنجم درباره‌ی گدای ناشناسیه که در ناپل زندگی میکرده و کارش کمک به دانش آموزها در حل مسائل ریاضی بوده.و اما نظریه‌ی ششم و آخر میگه که مایورانا به آرژانتین رفته. گویا در همون حوالی اواخر مارچ ۱۹۳۸، شخصی به اسم مایورانا اتاقی در یک هتل در بوینوس آیروس میگیره ولی بعدا که کارآگاه‌ها برای تحقیقات به این هتل میرن، میبینن که اون صفحه از دفتر هتل که شامل اطلاعات این فرد بوده گم شده…و اما میرسیم به آخرین مدارکی که از پرونده‌ی مایورانا وجود داره. در سال ۲۰۱۱ کانال Rai از رسانه‌های ایتالیا گزارش میده که یک شاهد معتبر اما ناشناس گفته که چند سال بعد از جنگ جهانی دوم با اتوره در آرژانتین ملاقات کرده. این رسانه‌ها عکسی از مردی رو در سال ۱۹۵۵ منتشر میکنن که ده نقطه از صورتش با صورت اتوره‌ی جوون همخوانی داشته. در سال ۲۰۱۵، دولت ایتالیا بیانیه میده که مدارکی وجود داره که مایورانا قطعا بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۹ زنده بوده و در والنسیای ونزوئلا زندگی میکرده. از اونجایی که هیچ مدارکی دال بر خشونت و جنایت وجود نداره، نتیجه میگیرن مایورانا به خواست خودش به آمریکای جنوبی مهاجرت کرده و به این ترتیب پرونده برای همیشه بسته میشه.اما جای سوال حداقل برای خود من باقیه. این شواهد جدید چی بودن؟ اون شاهد معتبر کی بوده؟ اصلا اتوره چرا باید مهاجرت کنه؟ در سال ۱۹۳۳ در آلمان و دانمارک براش چه اتفاقی افتاد که باعث شد اونقدر منزوی و گوشه‌گیر بشه؟اینا سوالاییه که هنوز براشون جوابی وجود نداره و هرچی که هست نظریه‌پردازیه. تمام آدم‌هایی که در دهه‌ی ۱۹۳۰ اتوره مایورانا رو میشناختن از دنیا رفتن و اگر سندی دال بر این که سرنوشتش چی شده وجود داره، هنوز منتشر نشده.به این ترتیبه که سرنوشت اتوره مایورانا، برای همیشه در هاله‌ای از ابهام قراره میگیره و نابغه‌ای که شاید میتونست باعث بشه امروز ما در فیزیک نظری چندین قدم جلوتر از حال حاضر باشیم، برای همیشه در زمان و تاریخ گم میشه.این اپیزود نهم فیلکست و اولین قسمت از ویژه اپیزودهای نوروزی ۱۴۰۳ بود که شنیدید. نوشتن متن و انتخاب موسیقی رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت این اپیزود کار حسین خلیلیه و سعید جعفری و حامد پارساییان هم در ایده‌پردازی و انتخاب موضوع نقش مهمی داشتن.مرسی که همراه ما بودید. امیدوارم شنیدن فیلکست باعث بشه تعطیلات حتی بیشتر از قبل بهتون خوش بگذره. مثل همیشه گوش به زنگ باشید چون فیلکست هنوز هم سورپرایزهای نوروزی براتون داره. https://castbox.fm/vi/685663971 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 18:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۲-۸؛ آیا گیاهخواری برای زمین مفید است؟ گفت‌وگو با مهدی نبیان</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-%DB%B8-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86-hgc8tz1znrif</link>
                <description>من در خدمت‌تون هستم.مرسی ممنونم. می‌خوایم از این شروع بکنیم که کلا تاثیر افزایش کشاورزی روی محیط زیست و اکوسیستم زمین چیه و حالا چه تاثیراتی می‌تونه داشته باشه. حالا مثبت یا منفی هر کدوم که الان توی ذهن‌تون هست شما بگید، ما خوشحال می‌شیم.بگذارین یک مقدمه‌ای در مورد خودم بگم. که البته شما یه پیش‌زمینه‌ای بهش اشاره کردید که می‌خواین در واقع از یک متخصص تغذیه و دانش پزشکی برای بخشی از پرداختن به این مبحث استفاده استفاده کنید که خیلی هم خوب هستش.در واقع ما بچه‌های محیط زیست یعنی در واقع افرادی که در بحث محیط‌زیست تخصص دارند، از مناظر مختلف یعنی از دیدگاه‌های مختلف می‌تونن به این موضوع ورود کنن. هر چند که بحث دانش و علم تغذیه و حالا تاثیراتی که این نوع رژیم غذایی می‌تونه روی بدن انسان داشته باشه، یه مبحثی هست که در واقع تو دانش محیط زیست نمی‌گنجه و بحث بین رشته‌ای هستش. از نظر ما در واقع انسان هم حالا می‌گم منظور از ماها یعنی درواقع افرادی که سیستماتیک جانوری دانش جانورشناسی و محیط زیست به ویژه بخش حیات وحش می‌پردازن؛ ما انسان رو هم در واقع یکی از گونه‌های جانوری می‌شناسیم.در واقع انسان یک موجود فضایی نیستش که از کره‌ی دیگه‌ای اومده باشه یا اینکه تکامل متفاوتی رو طی کرده باشه متفاوت از گونه‌های سایر گونه‌های جانوری که روی سیاره‌ی زمین وجود دارن. یعنی در واقع ما همون شکلی که در مورد مثلا یه شیر یا پلنگ، عرضم به حضورتون یه گونه‌ی گیاه‌خوار مثل مثلا گوزن و آهو بهش نگاه می‌کنیم، انسان رو هم در همین سیستماتیک جانوری جا می‌دیم و در واقع یکی از گونه‌های در واقع خانواده‌ی نخستی‌ها یا همون میمون‌های بی‌دم می‌شناسیمش و از این منظر بهش نگاه می‌کنیم و چندان بحث‌های مرتبط با اخلاق یا مرتبط با دانش پزشکی یا علم در واقع تغذیه رو در این مورد ما چیزی در موردش نمی‌دونم.از همین منظر که بخوایم نگاه بکنیم، حیوانات یا بگیم حیوانات عالی باز بهتره.  سه دسته اصلی از نظر تغذیه‌ای و دانش حیات‌وحش طبقه‌بندی می‌شن. حیوانات گوشت‌خوار حیوانات گیاه‌خوار و حیوانات همه‌چیزخوار.طریقه شناسایی این‌ها در واقع فرم دندانی برای ما مد نظر هستش. یعنی مثلا ما هیچ‌وقت یک حیوان گیاه‌خواری یک گیاهخوار مطلق رو نمی‌شناسیم که مثلا تمام دندون‌ها فرم دندان‌های تیز باشه. مثل مثلا دندون‌هایی که توی شیر و پلنگ سراغ داریم یا اینکه مثلا یه حیوون گوشت‌خواری ما نمی‌بینیم که مثلا در واقع گوشت‌خوار در واقع به عنوان یک گوشت‌خوار دسته‌بندی بشه.در واقع فرم دندانی مثل دندان‌های آسیای بزرگ داشته باشه، مثل اونچه که ما توی گورخر می‌بینیم. این‌ها کاملا متفاوته. داخل پرانتز خدمت‌تون عرض بکنم ما تقریبا می‌شه گفتش که بسیار نادره یک گونه‌ی جانوری یک جانوری داشته باشیم که به‌طور مطلق گیاه‌خور یا به‌طور مطلق گوشتخوار باشه. مثلا همین گوزن مثال بزنیم خیلیا فکر می‌کنن گوزن‌ها خب این درسته یه گونه‌ی گیاه‌خوارن در واقع هستن ولی اگر شما یه سرچ کوتاهی توی یوتیوب بفرمایید، میبینید که مثلا روز وقتی با آشیانه‌ی پرنده روبه‌رو بشه بسیار با ولع زیادی حمله‌ور می‌شه و از جوجه‌های این پرنده تغذیه می‌کنه یا این که از اون طرف مثلا ما یه گوشتخوار بزرگی مثل مثلا شیر ساوان‌های آفریقا یا شیر در جنگل‌های بنگال جنگل‌های جنوب هندوستان این‌ها صرفا گوشت نمی‌خورند. به نوعی گیاهی هم دارن اگر که حالا من این و در واقع داخل پردانتز عرض کردم خدمت‌تون که این رو بدونید که به‌طور مطلق ما همچنین چیزی رو می‌بینیم.هرچند که این در طول زمان زندگی گونه‌های جانوری هم متفاوته. مثلا یه مثال خیلی ساده یه گنجشک در نظر بگیرید گنجوان یک پرنده‌ی گیاهخوار طبقه‌بندی می‌شه اما گنجشک وقتی که جوجه به دنیا میاد توی دو سه هفته‌ی اول نهایتا تا یک ماهگی تغذیه‌ی گوشتخواری داره. جوجه‌اش یعنی در واقع یه گنجشک میاد میره از پروانه‌ها و کرم‌ها شکار می‌کنه و با اون تغذیه می‌کنه و بعد از اینکه دوران جوجگی به پایان رسید و این جوجه تونست باز بکنه تغذیه تغییر می‌کنه میاد به سمت رژیم گیاه‌خواری.در واقع نه اینکه حالا دیگه اصلا دیگه گوش نخوره بعد از اینکه ویژگی تموم شد نکته‌ی بعدی این که جانورشناس شما یه تکه‌ای از دستگاه گوارش اون جانور بگید مثلا فرض کنید که یک تکه‌ای برشی از معده‌ی شما رو در اختیار یک جانورشناس بگذارید بدون اینکه بهش بگید که این گونه جانوری هستش بعد از اینکه این رو فقط با یه لوکیاه بکنه متوجه حداقل این میشه که این مربوط به یک وجود گوشتخوار یا مربوط به یک موجود گیاه‌خوار یا حتی همه‌چیزخواره.همون‌طور که عرض کردم فرم دندانی نوع دستگاه گوارش در این موجودات متفاوته مثلا طول روده در حیوانات گوشتخوا به‌طور معمول وابسته به جثه چندان تغییری پیدا نمی‌کنه حدود پنج متر در حیوانات همه چیزخوار که ما هم دسته‌بندی می‌شیم به نوعی ۱۰ متر و در گیاه‌خواران حدود ۱۵ متر یعنی در واقع در میلیون‌ها سال تکامل دستگاه گوارش جانوران مختلف به یک شکلی از تغذیه در واقع می‌شه گفتش که سازگاری پیدا کرده که بتونه میزان کالری مورد نیاز این حیوان رو بسته حالا به رفتار حیوان بسته به زیستگاه حیوان بتونه تامین بکنه حالا اگه بیایم سراغ انسان ما درواقع همین می‌تونیم ببینیم انسانی که به دنیا میاد از چه تغذیه می‌کنه.اگر شما فرزند خودتون و زیر سن قانونی رژیم گیاه‌خواری رو براش در نظر بگیرید شما به‌عنوان یک کودک‌آزار شناخته می‌شین و فرزند و از شما در واقع سلب مسئولیت می‌کنن ازتون می‌گیرن. یعنی در واقع در بین جوامع متمدن در واقع مدرن‌تر زمینه توی بحثای حقوقی بیشتر مطالعه انجام شده و قوانین مشخصی دارند.این داستان خیلی جدی بهش پرداخته شده و ممنوعیت براش گذاشته شده یعنی شما نمی‌تونی یه بچه‌ی مثلا هشت ساله ده ساله ر چون شما خودتون به انتخاب خودتون رژیم گیاه‌خواری ر انتخاب کردید باید در واقع فرزند خودتون ر از تغذیه از برتینیا محروم کنیم این به عنوان جرم اینجا در واقع شناسایی شده و ثبت شده و پیگرد داره این ابادخرم یعنی مرتبط جدی به بحث ما از نظر محیط زیستی نبود اما می‌خواستم در واقع به این اشاره بکنم که ما وقتی که به جسم انسان نگاه میکنیم همونطور که به جسم یک در آناتومی و فیزیولوژی یک جانور دیگری نگاه می‌کنیم این ر از منظر تکاملی بهش نگاه می‌کنیم و در واقع نوع تغذیه راین مشخص می‌کنه. حالا اگر شما بخواهید که این نوع تغذیه رو در واقع انتخاب خودت برخلاف آنچه که طبیعت برای شما دیکته کرده در طی میلیون‌ها سال تغییر بدی یه چیزی نیستش که در یک نسل دو نسل اتفاق بیفته.شما دستگاه گرما همچنان در واقع تحت تاثیر بسیار شدید تکاملی که درش بودیم هستیم و الان مطالعه شده که نوزاد انسان نوزادی که تازه به دنیا اومده وقتی که بوی گوشت سوخته در واقع به مشام می‌رسه معدش ترشح می‌کنه و این خب یک دلیل خیلی واضح برای این هست که به نوعی رژیم گوشت‌خواری هزاران سال که وارد فرایند تکامل انسان شده حتی رژیم پخته خواری ما تنها موجود زنده یا موجود جانوری در جهان هستیم که پخته خواری رو به‌سمت رفتیم یعنی از یه چیزی حدود بیش از صد تا صد و پنجاه هزار سال پیش به این سو که حالا البته در موردش اختلاف نظر وجود داره.بعضا تا چهارصد هزار سال هم گفته می‌شه میدونی که ما یک عصری داریم که درش انسان کاشف آتش بوده یعنی فقط آتیش رو می‌شناخته می‌تونست ازش استفاده کنه، کنترلش کنه، اما مدت زمانی که انسان مخترع آتش بسیار کوتاه‌تر یعنی از زمانی که انسان تونسته خودش آتش رو روشن کنه مدت زمان یک سوم یک سازمانی که انسان کاشف آتش بوده یعنی تا قبل از اون آتیش میدیتیش وجه می‌شده انس مدت‌های زیادی رژیم مردارخواری رو هم داشته.به خاطر اینکه موجود توانایی در شکار نبوده برای تامین گوشت خودش از مردار تغذیه می‌کرده آتش‌سوز از صاعقه‌ها در اثر جنگل سوزی‌های طبیعی در اثر آتشفشان اتفاق می‌افته. اینها در واقع در آن عصرین حیواناتی که توی این آتیش در واقع اسیر شده بودند و در اختیار انسان قرار می‌گرفت در واقع لاشه‌شان متوجه می‌شدند که خب جویدن راحت‌تری داره انرژی کمتری ازشون می‌بره لرد کمتری به‌عنوان مثال حالا هزار دلیل می‌شه براش اتفاق می‌افتاده و از آن زمان به اینور در واقع به‌سمت خودمون به تدریج رژیم پخته خواری به‌عنوان در واقع ونیونوی در واقع بخشی از غذای خودش رو غیر خام مصرف می‌کنه.هم در ما اتفاق افتاده و نشانه‌هایی از تغییر در دستگاه گوارش انسان بنی و رژیم پخته خواری هم اتفاق افتاده و همین بحث که عرض کردم خدمت‌تون در مورد بوی گوشت سوخته شاید شما احیانی نخستین دیگه‌ای آزمایش‌کنن عماده نکنیم؛ اما در انسان که مثلا می‌گم بیش از صد، صد و پنجاه هزار سال می‌گذره به نوعی وارد حتی ژن ما هم شده و در واقع مطالعات در این زمینه وجود دارهب می‌نماید که من اسیر بحث دقیق‌تر پیش ببریم حالا همینجا بحث‌های یک ما یا حالا یه نکته‌ای که گفتیم در مورد باختری متاسفانه خب ما الان توی حیوانات خانگی و داریم که خیلی از رژیم‌اش غذاشاخه شده بشوند. این رو داریم به‌عنوان یک کمی که این دال اینه که ما گونه‌ی چی داشتیم که حالا تغییر رژیم غذایی داشته باشه.ما مثلا یه چیزی مثل مثلا خرس پاندا بله می‌خواستم همین مثال براتون بزنم ببینید این تغییر تغییری نیستش که مثلا تو صد سال دویست سال هزار ارسال اتفاق بیفته این تغییراتی که اتفاق افتاده در طی میلیون‌ها سال تکامل اتفاق افتاده. یعنی یک چیزی به یکباره‌ای نیست و این تصور که مثلا ما فکر کنیم که مثلا کوالا در استرالیا فقط برگ اکالیپتوس می‌خوره یا مثلا پاندا فقط در واقع از بامبو تغذیه می‌کنه. هم باز تصور درستی نیست در واقع عمده‌ی تغذیه از این‌هاست همون‌طور که خدمت شما عرض کردم ما تقریبا هیچ موجودی که مطلق مطلق یک نوع تغذیه داشته باشه نداریم و در طبیعت می‌بینیم بسیار بسیار تعداد محدودی هستند که کامل مثلا از یک ماده‌ی غذایی تغذیه می‌کنن، اما این تغییر تغییری نیستش که در یک نسل دو نسل یا حتی ده‌ها نسل اتفاق بیفته.روند طبیعی هستش که در واقع در دل طبیعت رخ داده. سوال اصلی ما اینه که خیلی از کسایی که حالا گرایش دارند به‌سمت رژیم گیاه‌خواری استدلال‌شون اینه که انتخاب رژیم گیاه‌خواری صدمه کمتری یعنی میگن که ما برای تولید مثلی و مصرف کلی کلی مثلا زمین کشاورزی یا غذای مثلا این دام رو تامین بکنه و ما حالا مثلا داغ و پرورش بدیم که بتونیم می‌خواندرودکی صحبت بکنیم.حالا تو بحث محیط‌زیست باز بهتر می‌شه بهش پرداخت حالا اون بحثی که پیش اومده در واقع پیش رفتیم به نوعی میره توی بحثای جانورشناسی و زیست‌شناسی تکاملی درسته ببینید بدیهی هستش که بخش زیادی از غذای انسان حالا چه گیاهچه گوشت وابسته به تخریب جنگل و مراتع سیاره‌ی زمین برای اینکه این‌ها رو بتونن تامین بکنن این ادعا که در واقع برای تامین گوشت جنگل‌های زیادی تخریب می‌شه، ادعای غلطی نیست، چون که مثلا شما برای تامین ذرت برای تامین جو برای تامین یونجه و علوفه مورد نیاز تغذیه دام نیاز به جنگل زدایی دارین؛ نیاز به در واقع بهره‌کشی از زمین داری و این ادعای غلطی نیست.اما از اون طرف هم برای تغذیه‌ی غیر از و تامین غیر از گوشت شما هم باز به همین منوال باید عمل کنیم اما این ادعا که اگر که ما تمام مردم فرض بر این بگذاریم که تمام مردم زمین رو بیارن به گیاه‌خواری که البته من با این واژگان هم مشکل دارم یعنی در واقع واژه‌ی اینکه فردی مدعی باشه که بنده گیاهخوار این نمی‌تونم بپذیرم چون این رو یک دروغ می‌دونم نه به این ادعا که اون فرد مثلا یواشکی گوشتم می‌خوره، نه به این معنا که اون فرد از روزی که این تصمیم گرفته بعد این رژیم انتخاب کرده، تا قبلش این‌طور نبوده یعنی ما هیچ فرقی هیچ انسانی رو در کل سیاره‌ی زمین سراغ نداریم یا حداقل خودش فرستنده اگر وجود داشته باشه که از روزی که به دنیا اومده در واقع رژیم غذایی مطلق گیاهخواری داشته باشه.یعنی تمام افرادی که ما الان باهاشون سروکار داریم و مدعی رژیم گیاه‌خواری هستند، حداقل ۱۷، ۱۸ سال از گوشت تغذیه کردن تا بدنشون به اون جثه رسیده که الان دارن در واقع این ایده‌ها رو انجام می‌دن اینکه یک انتخاب فردی انجام بشه که حالا یه نفری به این‌طور من می‌خوام فقط گیاه بخورم من باهاش هیچ مشکلی ندارم و نسبت‌به موضعی ندارم. اینکه فردی گیاه‌خواری را در واقع رژیم غذایی برتر معرفی کنه و اینکه افرادی که رژیم همه‌چیز آری دارن رو محکوم کنه به تخریب سرزمین این رو من نمی‌پذیرم که و یا این که در واقع خود برتر بینی اینجا اتفاق می‌افته که متاسفانه افتاده و ما امروزه شاهد این هستیم که بخشی از گیاه‌خوارها در جهان در حال تشکیل در واقع دین جدید هستن.نوعی فرقه درواقع همه‌ی فرقه‌ها ریشه‌شون چنین چیزی بوده که مثلا ما به فلان چیز اعتقاد داریم یا فلان رفتار انجام میدیم از بقیه برتریم افرادی که غیر از این عمل می‌کنند انسان‌های در واقع درستکار نیستند این رو من نمی‌پذیرم این در واقع اینکه حتی مثلا به افرادی که زندگی نرمال تغذیه نرمال دارن می‌گن شماها ما شما انسان‌های گوشت‌خواری در صورتی که ما خب هیچ انسان گوشت آری‌اند.دنیا نداری ما هم ما هستیم حالا از این بحث که فاصله بگیریم ببینید الان برای تامین نیاز غذایی یک فردی که نمی‌خواد گوشت بخوره باید در واقع یک رژیم متنوع گیاهی انتخاب بکنه شاید بی‌راه نباشه که الان یکی از دلایل اصلی تخریب جنگل‌های آمازون جنگل‌های جنوب شرق آسیا تولید آووکادو و موز و البته روغن پالم هستش که تمام این‌ها در واقع به‌خاطر درواقع رژیم گیاه‌خواری انسان از اون طرف هم درسته که در درواقع بخش زیادی از سرزمین هم به‌خاطر تامین غذای دام تخریب می‌شه.موضوع اینه که این وسط حد تعادل کجا میشه پیدا کرد؟ ببینید یه موقعایی هستش که شما میرید کنار ساحل میبینید یه آدمی یه سیگاری کشید فیلتر سیگارش رو پرت کرد توی دریا تو فاصله‌ی دویست متری می‌بینیمانیم یکی از پالایشگاه‌های گازی مثلا عصبی هست اینکه ما بیایم یقه‌ی اون آدمی که فیلتر رو پرت کرد بگیریم. شما دریا رو آلوده کردید و چشم‌پوشی کنیم. در واقع اون صنعتی که داره به‌صورت گسترده آلودگی میده به نوعی به بحث بخشی از بحث ما مرتبط می‌شه. من یه مثالی براتون می‌زنم ببینید همین الان که من و شما داریم با همدیگه صحبت می‌کنیم، جمعیت رسمی ثبت شده را مورد تایید سازمان دامپزشکی جهانی و سازمان‌های یکی که تو این زمینه مرتبط هستن.اگر علاقمند بودید من می‌تونم منابعش رو براتون بفرستم تعداد جمعیت پایه انسان داره نگهداری می‌کنه. نزدیک به یک میلیارد در آمار ثبت شده‌ای که وجود در ۳۷۱ میلیون و عرضم به حضورتون عذرخواهی می‌کنم چهارصد و هفتاد و یک میلیون و سیصد و هفتاد و سه میلیون گربه توسط انسان نگهداری می‌شه بعد شما بیاید نگاه کنید که یک در واقع حساب سرانگشتی کوچیکی انجام بدیم ببینین الان توی دنیا یکیش ملایر امام نمیگم خطاب می‌شه. یعنی به‌عنوان یک عضو خانواده شناخته می‌شه و کسی که این‌ها رو در واقع غذای درجه‌ی چهار نمیده اینا اکثرا دارن با غذاهای درجه یک در واقع تغذیه می‌شناسیم تقسیم می‌شن.مطالعاتی که انجام شده نشون میده که بیش از ۸۵ درصد از غذای سگ‌ها و گربه‌ها از گوشت تامین می‌شه که قابلیت مصرف انسانی داره، اما کسی در رابطه با مصرف در واقع میزان لطمه یا همون رد پای کربنی که در واقع بگیم اکولوژیکی که برای تامین این مقدار گوشت پتام در جهان داره.در واقع تخریب جنگل صورت می‌گیره کسی بهش ورود نمی‌کنه من الان یه یادداشتی در اینجا قبلا توی کرده بودم آماده کرده بودم. پژوهشی که توسط درواقع نشون میده تو ایالت ماده که هفتاد و شیش میلیون سگ خانگی دارن پیش‌است چهار چهارده و نیم میلیون تن گوشت در سال مصرف سگ‌های امریکا می‌شه که به نوعی ۳۰ درصد از اثرات محیط زیستی مصرف گوشت در امریکا یعنی در واقع تولید و مصرف گوشت در امریکا ناشی‌از تغذیه‌ی انسان که برابر با ۱۳.۶ میلیون در واقع خودرو در سال سه دوکان‌های می‌کنن.عرضم به حضور شما که اجازه بدید من این رو یه ورق بزنم الان باز دوباره در مقیاس جهانی سالانه ۹۰ میلیون تن یعنی یک چهارم مصرف جهانی گوشت از سال‌های سال پایه رو من سال ۲۰۱۸ که سیصد و چهل و شیش میلیون تن گوشت در واقع صفرمیان تولید گوشت در جهان بوده یک چهارم همون معادل نود میلیون تن هست صرف تغذیه تنها سگ‌های خانگی شده.برابر با نیاز گوشتی دو میلیارد انسان به‌طور متوسط هر انسان سالانه دواینمایک یا عددی که سازمان بهداشت جهانی اعلام‌کرده ناو سازمان بهداشت جهانی یک نیاز گوشتی انسان در سال ۴۵ کیلوگرم اگه همین عدد از این یه تیکه رو از داخل پرانتز داخل گلم ۴۵ کیلوگرم که بهداشت جهانی داره می‌گه همین حدود دو سه ماه پیش یکی از علما در ایران اعلام کرد که متوسط مصرف گوشت هر ایرانی سرانه‌ی مصرف گوشت هر ایرانی در سال شیش کیلوگرم و سی و نه کیلوگرم کمتر از میزان استانداردی که سازمان بهداشت جهانی اعلام کرده به نوعی ما می‌تونیم تمام ایرانی‌ها را گیاه‌خوار حساب کنیم.در صورتی که میزان نیاز یک سگ با جثه‌ای متوسط در سال ۱۹۰ کیلوگرم گوشت مطالعات نشون میده که ۱۶۳ میلیون سگ و گربه‌ای که در ایالات متحده نگهداری می‌شه هر ساله پنج یک دهم میلیون تن بهاه ۹۰ میلیون انسان فقط مدفوع تولید می‌کنند که این مواقی جهانی برابر با بیست و پنج میلیون تومن که معادل مدفوع تولید شده توسط نیم میلیارد یا ۵۰۰ میلیون انسان که ببینید این چه عددی برای خرجی در واقع دی اکسید کربن به جب ایجاد می‌کنه.یک مقاله‌ای رو من پیدا کردم که دانشگاه برنامه مطالعاتش براش انجام شده نشون میده سالانه حدود ۴۹ میلیون هکتار زمین کشاورزی در جهان تقریبا دو برابر مساحت بریتانیا تنها برای تهیه‌ی غذای خشک سگ‌ها و گربه‌ها استفاده می‌شه که سبب انتشار سالانه صد و شش میلیون تن سه و دو می‌شه که معادل یک ششم انتشار سه حدود از صنعت هوانوردی این فقط برای درواقع مطالعاتی که این دانشگاه برای یک سال پایه انجام داده بعد حالا الان بذارید این یه تیکه رو بگم از این مقاله بیان بیرون این مبحث مطالعات دیگری که انجام شده نشون میده که یک بهبهود سال، ۳۱۰ کیلوگرم یک بازه‌ی متوسط هفتصد و هفتاد کیلوگرم رو تولید می‌کنه که برای یک سگ بزرگ‌تر می‌تونه حتی به ۲۵۰۰ کیلوگرم در سال برسه.بر این اساس حیوانات خانگی ما انسان‌ها دست کم حدود نیم میلیارد تن در واقع ۳۰ و ۳۲، ۳۳ و دوره‌ای تولید می‌کند وقتی که ما الان شعار گیاهخواری میدیم مثال می‌زنم می‌گم طرف مثلا ادعا بیهوشی دستگاه اگر که ما هدف‌مون از گیاه‌خواری در واقع تخریب کمتری از سرزمین و این انسان‌ها رو تشویق به کمتر گوشت خوردن می‌کنیم باید با یک سری در واقع اچ‌های بزرگ‌تر مدیریتی به ماجرا نگاه کنیم و تاثیرگذاری که می‌تونه داشته باشه.ببینید گفتم سازمان بهداشت جهانی اعلام می‌کنه که نیاز غذایی گوشتی در انسان ۴۵ کیلوگرم تقریبا سرانه‌ی مصرف جهانی هم در جهان نزدیک به همین عدد یعنی مثلا دو سه کیلو بالاتر و دو سه کیلو پایین‌تر میگیره. اما مثلا در کشوری مثل ایالات متحده سر انگشت قرمز گاها تا نزدیک ۲۰۰ کیلوگرم در سال پیش هم یونیک چندین برابر یه کشوری مثل ایران اینکه یه کشوری مثل ایالات‌متحده بعضا برخی از کشورهای مدرن مصرف گوشت بسیار بالایی دارند و مصرف‌گرایی در این زمینه تاثیر سویدی‌ست جهان ایجاد می‌کنه چیز بدی و غیرقابل انکاری اما اینکه شما بیاید در واقع بینی کل ماجرا رو این در واقع باعث می‌شه که شما با یک نگاه تک بعدی دچار آمار گمراه کننده بشید.من الان خدمت‌تون در واقع جمع‌بندی بکنم اینه که فقط سگ‌ها و گربه‌های که ثبت شدن در دامپزشکی در جهان خیلی‌ها این کار نمی‌کنن خیلی از کشورها این آمار ندارند. فقط همون پت‌های انسان‌ها تو خونه‌هاشون نگهداری می‌کنند به اندازه‌ی نیاز غذایی دو میلیارد انسان نیاز گوشتی دو میلیارد انسان دارن گوش مصرف می‌کنن که همون درواقع ۴۵ کیلوگرم در سال ما داریم. در واقع میانگین گرم ما میایم در واقع با طرح این موضوع یک مقدار در واقع مثل همون ماجرای فیلتر سیگار و کارخونه‌ی پتروشیمی یه جور در واقع آمار گمراه‌کننده در اختیار ما قرار می‌گیره و از مسیر درست قضاوت کلان ما فاصله می‌گیریم.ببینید چند سال پیش اعلام شد که خودروهای برقی برای سیم محیط زیست من کوچولو بگم بعد نگه می‌دارم ببینید چند سال پیش اشاره شد. بارها در مقالات مختلف که خودروهای برقی برای حفاظت از در واقع سیاره‌ی زمین بسیار مفید و می‌تونن نقش به‌سزایی در کاهش مصرف سوخت‌های فسیلی داشته باشن. مقالاتی که تهیه شده و جدیدانتش رد پای کربن خودروهای برقی کمتر از دو درصد فاصله داره با خودروهای بنزینی یعنی در ظاهر ما می‌بینیم که خودروی برقی انتشار کربن نداره اما خب برای تامین برق اون داره سخت فیرورق تامین می‌شه تولید می‌شه، مصرف می‌شه برای تولید باتری داره.در واقع از منابع گران‌قیمت کانی‌هایی در واقع کمیاب در زمین استفاده می‌شه که تخریب گسترده‌ای رو داره در کنارش مصرف شدید سوخت‌های فسیلی و اینکه ما ادعا کنیم مصرف در واقع رژیم غذایی گیاه‌خواری کمکی به درواقع حفاظت از محیط زیست می‌کنه. یک ادعای یا گمراه کننده است به این دلیل که در واقع مصرف گوشت داره در واقع به زمین به سیاه زمین فشار میاره.در واقع کشاورزی گسترده داره به زمین فشار میاره تمام اقداماتی که ما برای تغذیه‌ی خودمون داریم انجام میدیم در سیاره زمین به نوعی داره به فشاردی وارد می‌کنه. اینکه ما بتونیم در واقع در توزیع محصول تعیین اولویت کشت و مصرف درست و چگونه پیش بریم که می‌تونه به محیط زیست، گرمایش جهانی و تاثیر روی یه مقدار سی و دو تولیدی صنایع مختلف که از سال بود که خودتون وسط بحث گفتین دوتاسو دیگه هست حالا من فکر کنم کیمیاگری‌شونم بپرسم ببینید یکی از انگیزه‌های گیاه‌خوارها اینه که واسه گیاه‌خوار شدن به گفته‌ی خودشون این که باعث درد و رنج موجودات زنده‌ی دیگه نشن ی مثلا چه می‌دونم مرغ‌ها رو مجبور تخم گذاشتن نکنن حیوانی رو سر نبرند و این صحبت‌ها ولی از اون طرف مقالاتی که شما نگاه بکنید یه اشاره‌ای هست به اینکه شما زمانی که کشاورزی گسترش می‌دیم آب و خاک و باد ایییونانی و دوم اینکه ممکنه که این کار منجر به کاهش تنوع زیستی بشه می‌خواستم درباره‌ی این برای ما صحبت بکنیم که این افزایش کشاورزی افزایش زمین‌کشاورزی و کلا افزایش مقدار گیاهخواری چه آسیبی به اون جانورهایی می‌تونه بزنه که تو این رژیم‌های غذایی عمدتا توسط آدم‌ها نادیده گرفته می‌شه.ببینید بحث کردم عده‌ای از این جماعت در واقع راه به جایی نمی‌بره به‌نظر من نگاه کنید هروقت ما می‌گیم که برای کشت ماستبریتانیایی‌ها گیاهی در دنیای مدرن امروز از و کودهای شیمیایی استفاده می‌شه می‌گن که خب بخش زیادی پاسخی که بهش اشاره می‌کنیم. بخش زیادی از این زمینه کشاورزی که داره این اتفاق می‌افته با تامین غذای گاو و گوسفند که داره در واقع چنین اتفاقی می‌اوفته یعنی پاسخی برای این که خب اون بخش دیگه‌ای مصرف مستقیم انسان که می‌شه که دیگه غذای گاو گوسفندان چی می‌شه؟ در واقع چه اتفاقی براش می‌اوفته؟ببینید کمتر از صد سال پیش در همین کشور ایران، در همین شهر تهران شاید هر فردی سالی نهایتا مثلا چار پنج دفعه می‌تونست برنج بخوره، سبزی‌پلو با ماهی شب عید یه چیز خاطره‌انگیزی بوده و در واقع تبدیل برنج به‌عنوان قوت اصلی مردم ایران یکی از دلایل اصلی انقراض ببر مازندران که بخش زیادی از زیستگاه این حیوان نه به‌خاطر تامین غذای دام به‌خاطر تامین غذای گیاهی انسان تخریب‌ شد. نیزارها جای خودشون رو به جلوه‌هایی دادن که محل در واقع قلمرو ببر مازندران بوده یا در بسیاری از مناطق دیگه‌ی ایگان الان داره در واقع گندم کشت می‌شه.برنج کشت میشه یا غلاتی که مستقیما مصرف انسانی داره داره کشت می‌شه که این‌ها دریاچه‌های عظیمی خشک کرده پرنده‌های مهاجر از بین برده بسیاری از زیستگاه‌ها را از دست دادیم به‌خاطر تامین گیاه مورد نیاز انسان یعنی این دوتا از همدیگه قابل تفکیک نیستن که شما باید بگید که آقا ماهی که غذامون فقط گیاه پس هیچ باعث از بین رفتن هیچ موجود زندگی دیگه‌ای نمی‌شه.ببر اگر موجود زنده نیست پرنده‌های مهاجری که میان توی در واقع تالاب‌های کشور ما می‌اومدن مگه اونا موجود زنده نیستن اون‌ها که از بین میرن یا ارزشی ندارند از نظر این دوستان اینکه این موضوع رو باید بهش خیلی دقت کرد ببیند ما که متاسفانه متاسفانه به ویژه در ایران که ما سال‌ها زبان مونومرهای نرسیدیم ما خوشبختانه در کشورهای دیگه اندلوری دیگه به ویژه کشورهایی که ترددشون هستش جا افتاده تفاوت بین حیوانات اهلی و وحشی ببینید از دست رفتن یک حیوان اهلی با حیوان وحشی خیلی خیلی متفاوت.حیوان اهلی اصلا در طبیعت سرزمین در طبیعت در واقع سیاره‌ی زمین وجود نداشته ما هیچوقت سیاره‌ای گاو نداشتیم گوسفند نداشتیم مرغ و خروس نداشتیم سگ و گربه با اسب و شتر نداشتیم این‌ها رو انسان که خلق کرده در واقع به وجود آورده با انتخاب مصنوعی ما هیچ پرنده‌ای در دنیا نداریم دو تا تخم بگذارد که حدود هشت هزار سال پیش در جنوب شرق آسیا در واقع اجداد این مرغ اهلی بیچاره رو می‌گیرن و در واقع به تدریج طی هزاران سال به این پرنده‌ای تبدیل شده که روزی دوتا پخ میذاره یا ما هیچ پستاندار یا واراناسی در جهان که در تمام طول سال مثلا شیر بده یا انقدر شیر تولید بکنه ما هیچوقت هیچ گاومیش یا بوفالو یا عرض به حضور شما گوزن نداریم که روزی نود کیلو تا ساعت بیست کیلو شیر بده این مایکه حیوون رو به‌وجود آورد و انسان هم موظف نگهداری از اون‌ها هستش.اما انسان داره اون‌ها رو پرورش میده برای تغذیه‌ی خودش یا حالا استفاده از محصولات خودش و مدیریتش هم با خودش ببینید مثلا شما وقتی می‌بینید که در یک مرغداری با ۱۰ هزار تن مرغ اگر آنفولانزای مرغی درش اتفاق بیفته پروتکل جهانی می‌گه که هر ۱۰ هزار تا مرغ بدون استثنا باید نابود بشه، اما اگر این بیماری وارد پرنده‌های مهاجر بشه می‌بینید گام جهانی برای مدیریت این بیماری بسیار چشمگیر و غیرقابل کنترل از بین رفتن گونه‌های جانوری که در تکامل زمین به‌وجود اومدن بسیار بسیار ارزش بالاتری داره تا که ما خودمون دست پرورده‌ی ما هستن از دست رفتن اون‌ها درواقع این ارزش ذاتی‌ای که این حیوانات دارن.ببینید تک تک حیواناتی که به‌صورت وحشی از یک حشره کوچک مثل یک مورچه شما در نظر بگیرد تا یک حیوان بزرگ جثه مثل خرس قطبی و فروشی این‌ها منزله‌ی تک تک تار و پودها اکوسیستم هستند که ما با تخریب طبیعت اینها رو از بین می‌بریم این ادعا که وقتی من توی بشقاب درواقع فقط سبزیجات و گیاهان هست عذاب وجدانی ندارم.برای اینکه هیچ حیوانی نکشتم اتفاقا این در واقع می‌شه گفتش که خیال باطل چون که تولید هر گونه گیاهی لازمش از بین رفت از دست رفتن تعدادزیادی گونه‌های جانوری به ویژه از حشرات گرفته تا گونه‌های دیگه هستش. اما حالا در مورد دام من این و باز اشاره می‌کنم من موافق مصرف زیاد گوشت نیستم معتقد به رعایت اعتدال داریم.در واقع همه چیز خواری هستند شبیه آنچه که انسان‌ها در هزار سال پیش هم می‌خورد نانوایی‌ نه کمتر الان ما با یک سری از چاقی در جهان روبرو هستیم و انسان موجود چاقی نبوده یعنی انسانی که ما سراغ داریم در جنگل‌های در زبان‌های افریقا زندگی می‌کرده و بعد از افریقا خارج یه جثه‌ای در واقع شبیه همین چیزی که الان توی آفریقا قبایل ماسایی می‌بینیم داشته یک تقریبا لاغراندام ورزیده و مصرف زیاد غذاست که حالا دامن زده و کمتر کی در کنارش البته که دامن زده به این شکل جدیدی که انسان داره به خودش میگیره.من با مصرف زیاد گوشت همان‌طور که با مصرف زیاد غلات مخالفم اما نکته‌ای نباید از نظر دور داریم و اون اینه که ببین همون‌طوری که یک مثلا قمری خانگی تو شهر تهران شما در نظر بگیرید تو ذهنتون میاد از آب جوی آلوده‌ای که کنار خیابون تهران مثلا یزیخان ترآب می‌خوره هینشیهی باز میاد دوباره از همون آب می‌خوره اما اگه ما از اون آب بخوریم چه اتفاقی برامون می‌افته اگر نمیریم یا کلیه هامون از دست ندیم مسمومیت شدید خواهیم داشت که نیاز درمان داریم.برای مثال زدم به‌خاطر اینکه ببینید شکل تکاملی که اتفاق افتاده در بدن موجودات زنده چه در سیستم گوارشی مثل مثال در سیستم عصبی هم وجود داره. متاسفانه عوام یا بگیم افرادی که با زیست‌شناسی و جانورشناسی چندان آشنایی ندارن که تعدادشون هم خیلی زیاده حتی ممکنه یه پزشک هم چنین تصوری داشته باشه همه‌ی موجودات زنده از چشم انسان میبینن مثلا چند وقت پیش یکی از دوستان من یک فیلمی رو فرستاده بود از یک جایی توی چین که یک ماهی کپور  رو زنده زنده سرش از قابلمه بیرون بود توی قابلمه این مبلغ درواقع و این رو می‌پختن و وقتی می‌ذاشتن روی برنج میز، سر ماهی داشت دهنش باز و بسته می‌شد.در عین اینکه بدنش پخته بود و می‌گفت ببینببین ماهی رو به چه شکلی زجرکشی من گفتم که ببینین درسته که این در واقع شکل یک شکل طبخ غیر انسانی به نوعی غیراخلاقی اما ناگفته نماند که اون ماهی هیچ دردی حس نکرده اکثر ماهی‌های استخوانی در واقع رشته‌های عصبی که از مغزشون از مغز نه چندان پیچیده شون به اجزای بدنشون میره فقط میره برنمی‌گرده.یعنی اگه یه ماهی دمش یه ماهی دیگه گاز بزنه قطع بکنه اصلا نمی‌فهمه این اتفاق براش افتاده رشته‌ی عصبی وجود اصلا چیزی به اسم درد درش وجود نداره. در بدن این حیوان تعریف نشده که مثلا ما بخوایم این رو با خودمون مقایسه کنیم. عین خودمون که مثلا اگر انگشت من بکنیم توی روغن جوش چه بلایی سر ما میاد نه اینطور نیست.ببینید حیوانات نسبت‌به چین‌خوردگی‌هایی که در پروتکسیونیزم که در واقع در این که چقدر این حیوان عالی باشه یعنی و از نظر تکامل جانوری متفاوته. مثلا بسیاری از دانشمندان هم با آزمایش‌های در واقع دارویی آزمایش‌های جراحی روی نخستین‌ها که هرچند بعضا اجتناب ناپذیر مخالفن، چون که اکثر نخستی‌ها یا همون میمون‌های ویدیو شبکه‌ی عصبی شبیه شبکه عصبی انسان دارند.اما این در مورد مثلا رها مشابه ما نیست وجود داره اما همچنان فاصله‌ی بسیار زیادی داره همون‌طوری که در مورد مثلا نباتات این بسیار ساده‌تر مایک درختی که در آتش می‌سوزه هیچ چیزی به اسم درد حس نمی‌کنه این حالا وقتی که شما میاید جلوتر هر چقدر مثلا از موجودات درازوجود نخستین موجودات عالی‌تر پیش میریم متفاوت ببینید.من و شما اگه دست‌مون بشکنه اگر که از عفونت نمیریم دستمون به همون شکل جوش بخوره با درد بسیار زیادی باید اون دوره رو سپری بکنیم. اما مثلا وقتی شما توی طبیعت یومیوری دیدیم مثلا یک بز کوهی توی هر گله‌ای بزرگی بگردید حتما یه چند تا دست و پا شکسته می‌بینی. دکتر وجود نداره که اون رو درمانش بکنه که بعضا پیش اومده مثلا گرگ اومده پاشو گاز گرفته کنده لیس زده جای زخم و جلوی خونریزی گرفته و در واقع بعدشم خوب شده و داره با همون سه تا پا مثلا زندگی می‌کنه و تقریبا اکثر گله‌های سیاهانشم اگه دقت بکنید به‌ویژه و کلوگزا شما مثلا با سه تا پایین می‌بینید که مثلا یه پاش تو صخره‌ای از دست داده یا جایی شکست دست داده شما این ر می‌بینید می‌خواستم از اینجا اشاره بکنم.ببینید اگر شما یک انسان رو ام آر آی بکنید، در حین ماریوا دو نیم‌کره مغزش و مثلا نسبت به شعله یک کبریت وجدان دستش مطالعه کنی می‌بینید که بخش زیادی از کورتکس مغز مثلا اگه دست راستش باشه توی بخش نیم‌کره‌ی چپش واکنش داره و اگه همین کار شما با یه بز بکنید بسیار بسیار متفاوته.یعنی درواقع ایزاندر که از درد وجود داره و بسیار بسیار ابتدایی‌تر و تقریبا می‌شه گفت غیرقابل درک برای ما انسان‌هاست همون‌طوری که ما نمی‌تونیم درک کنیم که یک بچربید که بار درواقع همه چی و سیاه و سفید می‌بینه به‌خاطر اینکه مخروط‌های سلول‌های مخروطی چشم سنگینیست. اما اینکه دقیقا چه می‌بینه رو نمی‌دونی درمورد درد هم به این شکل.نکته‌ی بعدی اینکه ما هم ادبیات باستانی چه در ایران چه در خیارشور دیگه برای انسان‌ها برای حیوانات روح قائل شده برای هر چند که الان حتی قائل شدن به روح برای انسان هم زیر سوال و البته در ادبیات مثلا یا در واقع بگیم آداب و سنن پیشینیان برای بسیاری از حیوانات شعرهایی تعریف شده که مثلا فلان حیوان شانارا بحث ما پیش اومد. ما این‌ها رو در واقع بهشون شخصیت دادیم و بهشون این در واقع ستادهای انسانی دادیم اما در عالم واقع یعنی در قاموس طبیعت تقریبا می‌شه گفتش که هیچ یک از حیوانات در دنیای واقعی حیات وحش دارای این صفات نیست یعنی مثلا بحث معماری در مورد حیات وحش قائل به در واقع تشخیص نیست.بسیاری از پرنده‌های ماده فرزندان خودشون و می‌کشن میدن بقیه راجاشون می‌خورن یا خودشون ممکنه بخورن بیش از ۵۰ درصد از جمعیت شیرهای آفریقایی توسط خود شیرهای نر و ماده همون گل خورده می‌شه. ببینید در واقع قانون جنگل به طبیعت حکمفرماست. این چیزی نیست که بشه ازش فرار کرد یعنی ما نمی‌تونیم به عطوفت با طبیعت تعریف بکنیم و البته که این رو بخوایم در واقع از خودمون هم جدا کنیم.اینکه حالا حیوانات در اسارت در پرورشگاه‌هایی که حالا تو یه کشور ممکنه بهش بگن طویله تو یه کشور دیگه‌ای ممکنه بگن که مثلا آپارتمانم یا موقعی یا حالا جایی که حالا گاوداری و گوسفند داره نگهداری می‌شه. اینکه به چه شکلی این‌ها حالا کشتار می‌شن و این در واقع یک ظلمی رو رقم می‌زنه از طرف انسان به آن‌ها خب این چیزی که داره طبیعت اتفاق میفته هر روز ما اون رو ما نمی‌بینیم که بخوایم درواقع با خودمون مقایسه بکنیم.هر چند که باز عرض کردم نه اون حس درد نهاوندیاوری وجود نداره در واقع میشه گفتش که حالا شاید این جمله جمله‌ی جالبی نباشه واسه خیلی‌ها، اما خوشبخت‌ترین حیوانات همین حیواناتی که دارندر غذا و خوراک شون داره تامین می‌شه و بدون اینکه هر روز یه شیر دنبال‌شون بکنه یه عقاب دنبال‌شون بکنه نباشه به یکباره از بین میره تامین تقدیم به غذای انسان حتی حیوانات باغ وحش هم همینه.ببینید هیچ وقت یه شیری که تو باغ وحش آرزوی ساوان‌های آفریقا ر نداره یه شیر در طبیعت نهایتا ده دوازده سال عمر می‌کنه در صورتی که متوسط عمر یک شیر در اسارت بالای بیست سال یعنی در واقع شرایطی که حتی به خاطر اینکه تغذیه در واقع تامین منظور اینکه اینکه ما بیایم محل نگهداری حیوانات با زندان‌های انسان‌ها مقایسه بکنیم بعد عرضم به حضور شما و کشته شدن حیوانات ر با قتل عام انسان‌ها مقایسه بکنیم و از آنچه که در ذات طبیعت طبیعت وحشی فاصله بگیریم و نخوایم به اون نگاه بکنیم و برای انسان یک ماهیت الهی تعریف بکنیم که در واقع نباید باعث هیچ حیوان دیگه‌ای باشه. ببینید همین الان می‌دونید که انسان حتی در دوره‌ای از دوران تکامل خودش همکاری و عرضم به حضور شما همین الان نزدیکی استرالیا با وجود داره در پاپوای و بعضا قبایل به همدیگه که حمله می‌کنن همدیگه رو می‌خورن یعنی اینطور نیستش که این داستان به تاریخ خط پیوسته باشه نخواری در انسان حتی وجود داشته و تایید نمی‌کنم اما همانظور اینکه خب ما یه چیزایی درخود انتخاب کردیم که این رفتارها ر نداشته باشیم ببینیم تمام نخستی‌ها تقریبا به نوعی تگوشی گوریل که روزی بیست ساعت از گیاهان تغذیه می‌کنه تا بتونه میزان در واقع کالری مورد نیاز خودش رو تامین بکنه که هم اون هم اگر فرزندش بمیره بچه‌ی خودش رو می‌خوره اکثر نخستی‌ها از نخستین‌های دیگه تغذیه می‌کنند.حتی یعنی میرن شکار مثلا بابون‌ها میرن شکار یک سری دیگه از میمون‌ها یا حتی اسنادی توسط انسان‌شناس‌ها وجود داره که انسان‌های عرضم به حضور شما ناندرتال توسط انسان‌های مدرنی که ماها هستیم شکار می‌شدند و مادری انقراض اصلی اونها بودیم یعنی بحث شکار و بحث تغذیه از گوش جزو رفتارهای بدیهی انسان و شما نمی‌تونید این رو با خواست خودتون حذف بکنی.پادگسنیعنی وقتی چیزی در نهاد یک موجود زنده وجود داره چون ما قادر به تغییر اون نیستیم خصوصا این انسان که به‌عنوان یک موجود بسیار هوشمند ببینید من یه مثالی تو خیلی از کلاسها می‌زدم مثال قشنگی نیست. فحشا شاید بشه گفتش اولین دل انسانی که جوان بشری بوده. یعنی از اولین انسان‌هایی که یک شاه نشین شدن اسنادی وجود داره که چیزی به اسم نشود داشته حالا الان ما بیایم بگیم که آقا مثلا مثل جمهوری اسلامی در ایران یا دامنه آیا مثلا همه میان میگن که خب باشه نه چنین چیزی نیست این مدیریت میشه در نهاد انسان چنین چیزی وجود داره بخشی از جمعیت این ما هستیم که این قانون رو آمدیم نوشتیم ما نمی‌تونیم انسان رو از روی واقعی حیات وحش در واقع کاملا براش کنیم بخشی از اون وجود داره و قابل انکاره. https://castbox.fm/vi/685208095 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 13:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۸-۱؛ چرا گرایش به گیاهخواری؟ گفت‌وگو با سپهر سلیمی</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B8-%DB%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C-vitgrzjx4zyz</link>
                <description>اصولا افراد برای حالا بگم وگن شدن یا گیاه‌خوار شدن، سه تا انگیزه اصلی بهشون نسبت داده می شه. حالا می‌تونن هر سه رو داشته باشن، یکی رو داشته باشن، می‌تونن بعدا هر سه رو داشته باشن و این انگیزه‌ای سلامتیه، انگیزه‌ی اخلاقیه که حالا مهم‌ترین اصلی‌ترین جنبه‌ش رو نام ببریم که از همین شروع می‌کنیم، انگیزه‌ی کمک به محیط‌زیست هست. الان خواستیم با شما مخصوصا درباره‌ی این جنبه‌ی محیط زیستی صحبت بکنیم که کلا رفتن به‌سمت رژیم‌هایی که اصطلاحا پلنت بیس هستن، گیاه محور هستند.  چه فوایدی می‌تونه برای محیط زیست داشته باشه؟حالا چه فکت‌هایی درباره‌ش هست؟ چه آمارهایی هست و اینا… از اینجا شروع بکنیم. انگیزه‌ی چهارم من اضافه بکنم با اجازه‌ی شما که قدیمی‌ترین انگیزه هم هست، انگیزه‌های مذهبی که توی شرق آسیا بوده به‌طور مشخص و اونا قدیمی‌ترین‌ها هستن و سختگیرانه‌ترین‌ها هستن و بعد آره در دنیای جدید انگیزه‌های اخلاقی اضافه شد و بعدا انگیزه‌های در واقع محیط زیستی و حمایت از حقوق حیوانات اضافه شد. اون چیزی که هست اینه که در واقع هم حقوق حیوانات و هم محیط زیست خیلی با همدیگه پیوند داره. خیلی با هم دیگه نزدیک دارهو اتفاقاتی که در دنیای جدید افتاده در حداقل یک قرن گذشته مثل مسایل درواقع مشکلات محیط زیستی مثل تغییر اقلیم که یکی از چالش‌های در واقع جدی دنیای ماست و یکی دیگه مثل بیماری‌های درواقع جهانی، پاندمی‌های جهانی، اینم بسیار فراگیر و بسیار در واقع چه در حال حاضر، چه در آینده می‌تونه در واقع چالش‌زا باشه. می‌تونیم روایتی درستی از یه بخشی از واقع کوید ۱۹ رو در نظر بگیریم. اون در اثر درواقع، اون بازارهایی بود که توی درواقع چین بود و ارتباطی که بود با حیوانات بود. و یا مثلا بیماری‌هایی مثل آنفولانزا و انواع و اقسام آنفولانزا که داره به وجود میاد. در واقع یکی از انگیزه‌ها، انگیزه‌ی محیط زیستی که حفاظت‌ از محیط زیسته هست. ببینید ما الان تو دنیایی هستیم که تقریبا ۸ میلیارد جمعیت زمین و گفته می‌شه تا سال ۲۰۵۰ ممکنه به ۹.۱ میلیارد تا ۱۰ میلیارد برسونیمش که زمینی که در حال حاضر هستیم امکانات لازم برای همین تعداد جمعیت هم نداره. یعنی ما الان با بحران‌های آب مواجه هستیم، با بحران‌های اقلیمی مواجه هستیم، تقریبا حدود ۸۵۰ میلیون گرسنه ما در جهان داریم، فقیر داریم در جهان؛ بنابراین در حال حاضر امکانات، امکانات بسیار کمی هستن. اون چیزی که هست اینه که متاسفانه رژیم گوشتی یا رژیمی که بر اساس در واقع استفاده از محصولات گوشتی باشه خیلی به‌طور ساده بخوایم بگیم این که راندمان کمی داره. یعنی در ازای اون مقدار غذایی که حیوان میاد استفاده میکنه، یه مقدار خیلی کمی انرژی و مقدار خیلی کمی در واقع کالری زمین رو تامین می‌کنه کالری مردمان زمین رو تامین می‌کنه. غذاهای گیاهی فکر کنم الان رفت بیاد دیگه میاد نگاه کنید رژیم غذایی رژیم گیاهی، رژیم گوشتی ۳۷ درصد پروتئین مردمان زمین در واقع تامین می‌کنه و ۱۸ درصد کالری رو می‌کنه. این در حالی که در واقع رژیم گوشتی شامل گوشت آبزیان تخم مرغ و لبنیات ۸۳ درصد زمین‌های کشاورزی زمین را اشغال کرده و عامل ۵۶ تا ۵۸ درصد گازهای گلخانه‌ای که از طریق غذا داره تولید میشه. یه نگاهی بندازیم به درواقع اون چیزی که برای که داره سر حیوانات میاد حالا یه نگاه حقوق حیوانات داشته باشیم. ما در سال حدودا ۷۵ میلیارد حیوان رو داریم می‌خوریم. مرغ‌ها میشه، شامل گوسفندها میشه، شامل گوسفندها میشه، شامل نمی‌دونم به غیر از ماهی‌ها و به غیر از ماهی‌های پرورشی، عدد واقعا بزرگیه و این خودش نسل‌کشی می‌تونه حساب بشه. فقط در سال ۷ میلیارد جوجه‌ی یک روزه‌، در ساعات اول تولدشون کشته می‌شن. حالا یا چرخ می‌شن یا خفه می‌شن یا خاک می‌شن و این در حالیه که ما ۳۰۰ هزار در واقع ۳۰۰ هزار گونه گیاهی داریم که ما می‌تونیم از اون‌ها تغذیه بکنیم. یه زمانی بود که حمل و نقل بسیار سخت بود و نمی‌دونم شرایط گلخانه‌ای نبود. بنابراین مردمانی که ارتباط نداشتن. در شهرهای مختلف باهم دیگه شاید روی مثلا گاوی که نگه دارن، مرغی رو نگه دارن، از تخم‌مرغش استفاده کنن و بعد مثلا اون مرغ رو بکشن، از شیر استفاده کنن. منتهایش اینه که تو دنیای امروز کاملا شرایط عوض شده، یعنی کاملا این مسیرهای ارتباطی و ضمن اینکه تنوع غذایی شاید تا خود ما تا ۲۰ سال پیش اصلا قارچ زیاد نبود، ولی الان همه قارچ دارن، همه نمی‌دونم به بروکلی دسترسی دارن، همه مثلا نمیدونم به سویا دسترسی دارن. بنابراین تنوع گیاهی، تنوع محصولات گیاهی، بسیار زیاد شده و ضمن اینکه محصولات فراوری شده‌ای که بر اساس در واقع پایه گیاهی هست و ازش پروتئین می‌شه در واقع تامین کرد. اون‌هام بسیار زیاد در دسترس هست همچنین در واقع لبنیات انواع و اقسام شیرهایی که در واقع محصولات گیاهی می‌گیرن. مثل مثلا شیر بادام، شیر سویا حالا بحث سلامتیش اثرات سلامتی که کاملا جداست. در واقع داره روی سرطان‌ها، روی مثلا نمی‌دونم انواع بیماری‌ها، مثل دیابت و پوکی استخوان. جالبه مطالعات نشون میده که یکی از عوامل اصلی پوکی استخوان، در واقع مصرف لبنیات حیوانیه، ولی خب ما متاسفانه توی شرایطی قرار گرفتیم که این صنایع مرتبط با لبنیات یه مدت با گوشت جزو صنایع بسیار بسیار قدرتمند هستند و از طرفی مردم هم به ذایقشون عادت کرده. ضمن اینکه در کنارش افسانه‌هایی هم به‌وجود اومده دیگه که مثلا گوشت باعث قدرت می‌شه. نمی‌دونم چی باعث نمی‌دونم شیر باعث تقویت دندان‌ها می‌شه از اون چیزها در صورتی که خیلی‌هاش در واقع دروغن. خیلی‌هاش دراثر تبلیغات نادرست و حتی پزشکایی که الان هستن پزشکی که آپدیت نیستن مثل چمیدونم یک زمانی بود که مقالاتی تولید می‌شود یا خبرهایی تولید می‌شه توی آمریکا که مثلا سیگار باعث سلامتی می‌شه، نوشابه مثلا برای سلامتی و توی تبلیغات درواقع این‌ها خوب و بد نشون داده شدن که همه‌ی اینا در واقع مسائل تبلیغاتی پشتش داشته. خب من این عددها می‌گفتم و اینکه باز راجب تسهیلات گوشت بگیم که هر ۳۰۰ گرم گوشت قرمز در واقع به اندازه‌ی ۱۱۰ کیلومتر مسافتی که یک خودرو طی می‌کنه دی‌اکسیدکربن تولید می‌کنه و یا اینکه تاثیر اثر گلخانه‌ای متان ۲۳ برابر در واقع CO2هست و هر گاو در یک روز ۵۰۰ کیلوگرم متان تولید می‌کنه.  ببینید چقدر عدد وحشتناکی! هر کیلو گوشت گاو، یعنی برای تولید هر کیلو گوشت گاو ۲۷ کیلوگرم CO2،دی‌اکسید کربن در واقع تولید شده. ۳۲ درصد در واقع متانی که تولید می‌شه توی دنیا به واسطه‌ی فعالیت دامپروری گاز دی‌نیتروژن مونواکسید در یک بازه‌ی ۱۰۰ سال، ۲۷۳ برابر قوی‌تر از در واقع دی‌اکسیدکربن هست. گلخانه‌ای که این در پروسه‌ی تولید کود ایجاد میشه. یه مقاله‌ای مجله ساینس، سال ۲۰۱۸ منتشر کرده بود که تقریبا بیش از چهار هزار و دویست بار به اون در واقع ارجاع شده استناد شده. عنوان مقاله کاهش تاثیرات محیط زیستی غذا از طریق تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگانی، دوهزارتا مزرعه در صد و نوزده تا کشور دنیا مورد مطالعه قرار داده در رابطه با چهل تا محصول حالا مقاله‌اش در دسترس اونجا. گفته که انتشار کربن اکثر محصولات گیاهی بین ۱۰ تا ۵۰ برابر از مواد حیوانی کمتره. تصور کنید پروتیینی که از طریق در واقع حیوان تولید میشه ۱۰ تا ۵۰ برابر اثرش در واقع اثر تخریبی بیشتر از پروتیین گیاهی و یا مثلات ده که اخیرا یه تحقیقات مستقلی توی استرالیا انجام شده گفته که سیستم جهانی غذا مهم‌ترین عامل انقراض گونه‌ها و ۲ هزار بیست و چهار هزار از ۲۷ هزار گونه‌ای که مورد مطالعه قرار گرفتند به واسطه‌ی مساله‌ای در واقع سیستم قضایی یا غذا که در واقع شامل گوشت‌خواری می‌شه در مرض تهدید هستن. خیلی زیاده مثلا مثال‌های بسیار زیادی می‌تونیم در واقع مثال بزنیم و اینکه تو صفحه‌ی سازمان ملل اگه برید تقریبا تمام سازمان‌های جهانی معتبر روی این مسئله استناد کردن. مقالات بسیار زیادی دارن ممکنه عددی ذره کم و زیاد باشه منتها همه عددها در جهت تایید این مسئله هستش که گیاه‌خواری باعث کاهش اثرات محیط زیستی می‌شه و گوشت‌خواری در واقع بسیار فاجعه‌باره در شرایط فعلی. رو صفحه‌ی سازمان ملل اگه برید شما اون قسمتی که در واقع مربوط به تغییرات اقلیمه و می‌گه که خط اول دو مورد اولش میگه که غذاهای گیاهی بیشتری بخورید، برای در واقع مقابله با تغییر اقلیمه و می‌گه که گوشت و لبنیات به‌طور مشخص باعث جنگل‌زدایی باعث کاهش تنوع زیستی و باعث تولید متان می‌شن. توی همون درواقع سازمان ملل می‌گه که تغییر به‌سمت رژیم غذایی وگان، باعث می‌شه که هر فرد در سال ۲.۱ تن ردپای کربن کمتری داشته باشه و اگر به‌سمت محصولات لبنی و محصول تخم مرغی که استفاده می‌شه ۱.۵ تن رد پای کربن هر شخص توی جهان کمتر میشه. این چیزی که سازمان ملل گفته و خیلی عدد در واقع قابل تامله و مثلا بانک جهانی گفته که ۹۱ درصد نابودی جنگل‌های آمازون، به واسطه‌ی در واقع صنعت دامپروری ۸۰ درصد جنگل‌های جهان، به واسطه صنعت دامپروری از بین رفتن. فقط تو ۶ سال گذشته یه خبری ۸۰۰ میلیون درخت کهنسال برای پرورش گاو در واقع توی برزیل از بین رفتن. برای همینه که ما می‌بینیم مثلا تو ۲۸ کنوانسیون تغییرات اقلیمی که نومیدی برگزار شد که در واقع تاپ‌ترین مقامات عالی کشورها هستند، راجب در واقع مسائل اقلیمی بخوان صحبت کنن می‌بینیم که برای اولین بار دو سوم غذاهایی که توی در واقع اون چند روز صفر شد، دو سوم غذاها بگم بودن گیاهی بودن و برچسب ردپای در واقع کربن داشتن روی خودشون که مساله‌ای هست که اخیرا توی جهان داره در واقع توسط خیلی‌ها صحبت می‌شه. اینه که به واسطه‌ی این اثراتی که فاجعه‌باری که صنعت دامپروری داره و گوشت‌خواری داره، داره صحبت می‌شه که باید برای محصولات گوشتی مالیات مضاعف گذاشته بشه. مثل مثلا چیزی که مالیاتم توی کشور دنیا روی درواقع سیگار هست روی دخانیات هست و درواقع درواقع الکل هست و اونی که در صورت برابر اون کسی که در واقع گوشت‌خوار داره بیشتر به سیستم بهداشتی کشور ضرر می‌زنه و بنابراین باید بیشتر مالیات داده بشه. یه مطالعه‌ی سال ۲۰۱۶ توی دانشگاه آکورااکیورا به‌سمت در واقع رژیم باعث صرفه‌جویی ۴۰ میلیارد دلار خسارت آب و هوایی در آمریکا و ۲۵۰ میلیارد دلار خسارت بهداشتی می‌شه این فقط تو آمریکاست و آمار جهانی میگه ۶۰۰ میلیارد دلار از خسارات جهانی در حوزه‌ی قدرت آب و هوایی پیشگیری می‌شه و یک تریلیون دلار در حوزه‌ی سلامت باعث صرفه‌جویی می‌شه.توی پرانتز باز کنم می‌خوام از بهداشتی وارد بشم، ولی یکی از چاش های بهداشتی بزرگ دنیا مسئله‌ی درواقع مقاومت میکروبی یا موقعیت آنتی‌بیوتیکی هستش که تقریبا بیش از ۸۰ درصدش داره از طریق شیر و لبنیات و گوشت ما می‌شه و می‌بینید که الان حتی تو خود کشور ما چند روز پیش در واقع یه پزشک اورژانس مطلبی گذاشته بود که یه مریضی اومده بود که اصلا به هر مدل آنتی‌بیوتیکی مقاوم بود. به‌خاطر اینکه خیلی تجویزی در واقع از طریق پزشکان و خیلی به‌خاطر گوشت و لبنیات به‌خاطر اینکه شرایط بسیار بدی دارند حیوانات مزرعه‌ای و برای اینکه این‌ها طول عمرشون زیاد باشه و به اون در واقع یک تولید برسند و به اون شرایطی برسن که بخواد سلاخی بشن. این‌ها رو با آنتی‌بیوتیک زنده نگه دارن اون مالیات بر گوشت رو گفتم در واقع جالب که در واقع نوبل اقتصاد ۲۰۱۸ آقای نورهاستان یلبارگا ۲۰۱۸ رو برد. موضوعش این بود که روی مالیات بر اساس رد پای کربن صحبت کرده بود و برای همین در واقع بحث‌هایی هست راجب مالیات بر گوش یه تحقیقی اخیرا توی دانشگاه دوران انگلیس انجام شده که روی گوشت برچسب زده بودن. مشابه برچسب‌هایی که به سیگار می‌زنن و روش نوشته بودن که خوردن گوشت قرمز موجب تغییر اقلیمی می‌شود. در واقع فرنسدبورالی که فناشونده درصد باعث کاهش در واقع مصرف گوشت شده، راجب زباله‌هایی که صنعت دامپروری تولید می‌کنه، این بحث بسیار بسیار زیاده و فقط سازمان محیط آمریکا گفته که حمایت مزهی ۵۰۰ میلیون تن در سال تولید می‌کنند که شامل انواع درواقع اثرات میکروبی داره. اثرات درواقع عفونی داره افراد شیمیایی داره ۸۰ درصد موارد زمین به واسطی و صنعت دامپروری خیلی اصلا بحث مدفوع دامپروری خیلی زیاده بحث صنعت چرم خیلی زیاده که ما اگه بخوایم درواقع گیاهخواری به‌عنوان یک سبک زندگی نگاه کنیم، اون در واقع محصولات پوستی و محصولات در واقع چرم هم شامل می‌شه که بر اساس بعضی از مطالعات سومین صنعت آلوده کننده جهان به واسطه‌ی شست‌وشوی کرم‌ها و یا مثلا زباله‌هایی که تولید می‌شه، الان جالب مثل خیلی از خبرها می‌خونیم که مثلا زباله‌ها داره زباله‌های پلاستیکی چقدر مثلا داره توی اقیانوس‌ها فاجعه بار و چقدر مثلا میان میگن که مثلا شما نتونید از استفاده نکن فلانی چیزا خیلی از این‌ها در واقع تبلیغات منحرف‌کننده به‌خاطر این که فکر کنم. اگه خاطر باشه اونی که وارد اقیانوس‌ها میشه ۰.۳ درصد از در واقع آلودگی مثلا اقیانوس هست و جالبه خطرناک‌ترین زباله‌ی پلاستیکی واقیانوس چیا میشه فکر می‌کنی باگاباندی به گیاه‌خواری به تورهای استفاده می‌کنن برای در واقع ماهیگیری‌های از دو آلودگی‌ها هست و اتفاقا خطرناک‌ترین‌ها هستن دیگه خیلی از لاکپشتان می‌کند. خیلی از ماهی‌ها میرن تو گیر می‌کنن و من قسمت مالیات بر گوشت و گفتم اتفاقات خوب یه چیزی که سالانه مثلا ادامه‌ی بحث گوشابیان ماریکه فالاعلم کرده یک تا دو هفدهمین اون ماهی طبیعی در واقع ماهی که در واقع در طبیعت هستند، بخشی صید می‌شه و ۳۸ تا ۱۲۸ میلیارد ماهی مزرعه‌ای خورده می‌شه که جالب خود فایگی و پنجصد ماهیا اصلا قبل از اینکه به بشقاب برسن از بین میرن و اصلا در واقع قبل از اینکه خورده بشه از بین میرن و می‌دونید که یکی از چالش‌های حیات اینه که ادامه روند فعلی گفته می‌شه که بحث بعضی از مطالعات تا سال۲۰۴۸ تمام ماهیان بزرگ از اقیانوس‌ها و آب‌های آزاد در واقع منقرض می‌شن. می‌دونید که نابودی ماهی‌ها در اقیانوس‌ها باعث می‌شه که اکوسیستم اقیانوس‌ها از بین بره و نابودی اکوسیستم اقیانوس‌ها برابر با نابودی در واقع زمینه به‌خاطر این که بیش از ۵۰ درصد اکسیژنی که ما داریم تنفس می‌کنیم در حال حاضر اکسیژنی که توی اقیانوس‌ها داره تولید میشه هست و از هر طرف یعنی شما به این مسئله نگاه کنید، از ماهی نگاه کنید از دام نگاه کنید از شینگنین وحشتناک فقط سالانه ۷۳ میلیون روس کشته می‌شن که فقط بارشون کنده بشه که در واقع فقط با کوه برای سوپ کوسه هفتاد، صدمیلیون کوسه کشته میشه. خونداروهای بسیار مهم هستند فانوس آب‌های آزاد به‌خاطر اینکه در واقع گونه‌های بیمار از بین می‌برند و این در واقع یکی از اثرات فاجعه بار گیاه‌خوارهاست. من یه مسله بگم راجب گیاه‌خواری در ایران مثلا ممکنه صحبت بشه که مثلا ممکنه یه عده بگن که آقا ایرانی که گوشت نمی‌خوره ندارن. نمی‌دونم از این جور داستان‌ها به این هست ولی واقعیتش اینه که نگاه کنیم به شرط کشورمون نگاه کنید. به آماری که داره توی کشور اتفاق می‌افته، دیگه مرکز آمار ایران بهار ۱۴۰۲ گفته که ۶۸ میلیون ۶۸ و ۱۴ میلیون دام سبک وجود داره. حالا این میگم این اصطلاحات، اصطلاحاتی که حقوق حیاتی نیست دیگه، ولی ما داریم برای اینکه مخاطب متوجه بشه استفاده کنیم. ما دام سبک و دام سنگین نمی‌دونم آقای زینتی این داستان من نداره، ولی مثلا میگه ۵۳ میلیون گوسفند داریم، ۱۷ میلیون بز داریم و بر اساس خود اطلاعاتی که سال‌هاست مدیران منابع طبیعی مدرن نمایش بیشتر دامی که توی مراتع ما هست بیش از ظرفیت کشور ما هستش و اصلا یه خبری که اخیرا منتشر سازمان منابع طبیعی گفته دام، منظورشون بود. سالانه ۷۰۰ میلیون نهال توی این از بین می‌بره خیلی عدد فاجعه باری شما نگاه کنید، کل این طرح‌ها یا کل این طرح‌ها در واقع کاری که انجام می‌شه نمی‌دونم درختکاری و از رییس جمهور بگیشی که انجام میشه گروه‌های محیط زیست این همهم باز میدن کلا چندتا عدد می‌شه شاید صد هزارتا نشه که دوباره این ۱۰۰ هزار تا هم شهر سال خشک میشه. دوباره سال بعد، دوباره میان اونجا می‌کارن دیگه ولی فقط ۷۷ صد میلیون نهال میاد توی یه بخشی از ایران از بین می‌بره فقط به‌خاطر دام دیگه مثلا در واقع همین دام توی همین گوسفند توی در واقع جنگل‌های زاگرس یکی از عوامل اصلی نابودی جنگل‌های زاگرس. چرا؟ به‌خاطر اینکه همون‌جا میان در واقع اصلا فرصت نمیدن که نهال جدید مثلا بلوط بیاد رشد بکنه، از بین می‌برن خیلی از در واقع دامپروران میان از بین می‌برند. آتش میزنن به‌خاطر اینکه سطح مرتعش افزایش پیدا کنه یا میان تاج درختان قطع می‌کنن، به‌خاطر اینکه نور بخوره و کف زمین و در واقع علوفه علف تولید بشه بخاطر اینکه دام‌شون بیاد خورهوی می‌خوام بگم که توی همین ایران که با کمی چقدر است فاجعه‌باره. این چنین کنار این در واقع سیل کنار از بین رفتن جنگل کنار این در واقع افزایش دمای محیط که وقتی افزایش دما بود، گفته می‌شه که تو ایران بارندگی کم شده، نمی‌دونم برف خیلی کم شده، داره میره به‌سمت افزایش دما داشته و دیگه اونجا برفی تولید نمیشه، بارانی تولید نمیشه و فرسایش خاک بسیار فاجعه‌باره. ایران رتبه‌ی سوم فراسیاره به‌خاطر اینکه هر درواقع گیاهی هر علفی در میاد این‌ها میان از بین می‌برند و اونجا درواقع ریشه‌ای شکل بگیره که بخواد باجادوگرها مشترک همین دامی که الان توی کشور هست و بیماری‌های مشترکی که با حیوانات وحشی داره مثلا تاونشند عددهایی که مثلا حالا ممکنه خیلی تقلیل یافته باشه. فقط سالن پارک ملی کلاه قاضی برای نمونه ششصد کلودواوکس تاون نشخوارکنندگان از بین رفت و نشخوارکنندگان بیماری که در واقع دامدار اهلی می‌گیره و به واسطه‌ی که این‌ها در مناطق حفاظت شده منتقل می‌کنند به دام وحشی و اون‌ها رو می‌کشن. این بیماری اندرواناما حفاظت شده‌ی ما بود توی قزوین بود و البرز بود و نمی‌دونم پارک بوی فارس بود و بینید عدد فاجعه بار و کاری که می‌کنه همین گوسفند بازی که تو کشور هست اینه که میاد منابع غذایی حیوانات وحشی رو از بین می‌بره. منابع آب و از بین می‌بره شتر توی زیستگاه یوز یکی از درواقع معضلات یوز ایرانی هستش که در حال انقراض کمتر از سی در واقع فرد ممکنه مونده باشه چرا میره منابع آبی می‌خوره و یک کار دیگه می‌کنه. مثل اینکه یکی از معضلات روزها اینه که توی منابع آبی زالو زیاده و این‌ها می‌گیرند و روزبه‌روز ضعیف می‌شن و می‌میرند. این از طریق شتر میاد در واقع ایجاد آلودگی می‌کنه اینا خبرهایی که اصلا برای دست دهم ممکنه باشه، اصلا بهش توجه نمی‌شه ولی ببینید چقدر عمیق و چقدر بزرگ یا مثلا مساله‌ای زیادی داره دیگه. ولی شما نگاه کنید من گفتم ۶۸ میلیون دام داریم شما تصور کنید مثلا ۶۸ میلیون هزار هر پنجاه تا کمک درحال می‌کنیم به هزار هر پنجاه گوسفند و بز یه دونه سگ داشته باشن اینا به چه عددی می‌رسه به عدد مثلا هزارو یک و نیم میلیون می‌شه و بعد شما تصور بکنید چه میدونم یک چهارم این‌ها ماده باشن یک دارند اهمیت و ۵۰ هزار سال ۵، ۶ تا توله به دنیا بیارن، چون که عملا در واقع دامپروران که سنگ‌هاشون تغییر نمی‌کنند. اما جرات نمیکنی بگی خواستیم کنم اصلا خودتون می‌گذره لت و پار می‌کنه. ۲۵۰ تا سگ ماده داشته باشن سال ۵، ۶ تا توله به دنیا بیارن سالی حداقل ۱، ۱.۵ میلیون من کفش دارم در نظر می‌گیرم فقط از طریق سگ‌های دامپروری‌ها تولید می‌شه. دامدارها تولید می‌شه و بعد اینا کجا میشن کجاها می‌شن توی مناطق رها می‌شن مثلا به قول خودشون شاه دولو نمیدونم اون توپلو نگه می‌داره. حالشو نگه می‌دارند رها می‌شن و باید همین میشه معضلی برای در واقع حاشیه. چرا؟ برای درواقع حیات وحش ما خود سنگ بدبخت گناهی داره‌ها استدر واقع پشتش صنعت دامپروری یه خبری اخیرا منجرشده بود که از مقام‌های اعلام کرده بود ۳۴ درصد در ارومیه آب درجه ارومیه صرف کاشت یونجه می‌شه. تصور کنید سی و چهار درصد یعنی ما سی و چهار درصد آب هاردینگ که مثلا گوسفند بخوره و بعد ضریب تبدیل داره دیگه مثلا شما گوسفند باید هشت کیلو نه کیلو علوفه خوب و مرغوب بخوره از جاهای مختلف دنیا فرق می‌کنه که یک کیلو وزنش اضافه بشه. خب حالا از این وضع چقدش گوشت اون یه عدد تمام از این که میگن دامپروری به صرفه نیست و داره آسیب می‌زنه به زمین همینه دیگه، شما به جای اینکه این منابع غذایی شما بخورین ما بخوریم مثلا از سویا استفاده کنیم اون میدیم به یک حیوان. اون حیوان راه میره نمی‌دونم تولید مثل می‌کنه، نمی‌دونم چند ۱۰۰ میلیارد تن در واقع از طریق در واقع روی که می‌زنه تولید گاز متان می‌کنه یه بخشیش تبدیل به گوشت می‌شه و اون گوشت نمی‌خوریم. به ما می‌گیم اصلا از اول باید همین بیایم بخوریم به‌جای اینکه تبدیلش بکنیم به این نگاه کنید فقط یه اتفاق خیلی کوچیکی تو کشور ما داره می‌افته بنابراین اثرات گوشت‌خواری توی کشور ما بسیار اجارا بحث شکار نمی‌خوام وارد بشم که اصلا یه داستانی و مساله‌ی دیگه از جنگلها از بین میره تاثیر مستقیم می‌ذاره روی نابودی حیات وحش کشور ماسینگاوک حرف شما داشتم. این بود که گوشت خراش بدیم بریم به‌سمت سهم گیاه‌خواری و سهم کلاغ‌های گیاهی تو رژیم‌شان هستش که خب دارداره آسیب می‌زنه الفرضیه خیلی افزایش برای اینکه بتونیم غذای حالا این هشت می‌دادم که اکرمی بکنیم دیگه مثلا ببینم که این مسئله یا آسیب‌زای یا اگر آسیب زاست برای محیط زیست آسیب نسبت‌به اینکه اشغال بشه منظورم نیست، حالتی من در نظر می‌گیرم که کل کره‌ی زمین درواقع آسیبی که حالا اون سطح از کشاورزی تولید گیاه داره به این حالت فعلی که اولش می‌وزین. وقتی صحبت از گیاه‌خواری می‌کنیم این به این معنی نیست که فردا صبح مثلا بگیم همه بخوان گیاه‌خوار بشن. اصلا نه شدنی و نه امکان‌پذیره. نه شاید یه آینده خیلی حداقل شاید ویلامور باشیم که مردم زمین برن به این‌ سمت بعید نیست از بعد حقوق حمایتی بخوایم بگیم من دارم قبلش صحبت می‌کنم بعد می‌رم اون بحث شما از برد حقوق عمارتی بخوایم بریم نگاه نکنیم. مثلا حقوق حیوانات یه بخشی درواقعا نوعی در واقع فرایند اخلاقی شدن جامعه است که ما تا ۱۰۰ سال پیش اگه مثلا می‌گفتی که زنا حق دارن همه مسخر‌و می‌کردن هم گفتم نه بابا زنا چه حقی دارند، مثلا باید فلان فلان بکنن اگه مثلا تا ۵۰ سال پیش می‌گفتی مثلا چه می‌دونم سیاه پوستان حق دارن خب مسخر‌ه می‌کرد. همین الانم مسخره می‌کنن، ولی کمتر مسخره می‌کنن دیگه، ولی جامعه پذیرفته که زنان حق دارند نمی‌دونم درواقع سیاه پوستان حق دارن و این در واقع فضای گیاه‌خواری هم دقیقا مثلا همین، قرار نیست یک شبه همه گیاهخوار بشن، چون یه عده میگن خب اگه مثلا الان همه گیاه‌خوار شدن، این همه حیوون ما چیکار می‌کنیم. مثلا گاوی که سالم موند، غذا بدیم. نخیر، کم‌کم داره اتفاق می‌فته و بعد کم‌کم دامپروری‌ها کم و کمتر می‌شن و به یه نقطه‌ای می‌رسیم که در واقع خیلی کم و کمتر بشه الان بیشترین رژیم گیاهی که داره توی دنیا رشد پیدا می‌کنه. درواقع انواع مختلف وجود داره. یه عده هستن که در واقع وجترین هستن، یه عده فقط ماهی می‌خورن، یه عده هستن درواقع رژیم گیاه‌خواری منعطف دارن؛ مثلا گیاه‌خوار هستند ولی حالا عروسی رفتن، نمی‌دونم ای اون مادربزرگ‌شون رفتن گوشت بود. می‌خورن اتفاقا توی صحبت‌هایی که گفته می‌شه راجع‌به گیاه‌خواری برای ترویج گیاه‌خواری گفته می‌شه که اینکه شما بخواید افراد بیشتری ترویج بکنید به این که کاهش بدن مصرف غذاهای گوشتی و خیلی بهتر از اینه که مثلا من بگم نه شما صفر نهصد باید گیاه‌خوار بشیم. چرا؟ مثلا یه مثال بخوایم بزنیم ببخشید ممکنه از بحث خیلی دور باشه، ولی فکر می‌کنم یه جایی به بخش ممکن کمک بکنه مثلا ما توی ایران ۸۰ میلیونی بخوایم مثلا خودمون رو بکشیم، ولی مثلا ممکنه ۱۰ هزار نفر بتونیم بگم بکنیم که هیچی نخورن ۱۰ هزار نفر ضربدر ۳۶۵ که بکنیم ۳۶۵ روز و سال ضرب در سه وعده بخوای بکنی، مثلا یدست میاد دیگه. ولی مثلا بگیم آقا شما که گوشتخوار هستی مثلا در ماه نمی‌دونم یک وعده‌ای که در هفته مثلا یک وعده‌ی گوشتی قرار بود خوریالیاس بکنیم یه چقدر می‌شه ماهی چهارتا درسته چهار وعده می‌شه ۴ وعده میشه. سال می‌شه چقدر؟ میشه پنجاه وعده به طور درواقع متوسط، پنجاه وعده و ضربدر ۸۰ جمعیت ایران که کنیم بعد عدد خیلی خیلی بزرگیه بنابراین خیلی از کارهای ترویجی تو زمینه‌ی حقوق حیوانات هم این که افراد کم و کمتر بخوانن در رابطه با اون سوال شما نخیر دقیقا همین سازمان‌های جهانی داره. میگه که اگر مردم شیفت بکنن به‌سمت رژیم گیاهی یا به‌سمت رژیم وجترین سمت گاوباری که روی مصرف درواقع نابودی جنگل‌ها هست کاهش پیدا می‌کنه. یه مقاله‌ای هست که یه مطالعه‌ی سال ۲۰۲۰ انجام شده؛ طبیعت که می‌دونید بزرگ‌ترین انجیرو غیردولتی محیط زیستی دنیا هستش ۱۴۷ کشور دنیا انجام داده که می‌گیم غذا باعث ۲۷ درصد انتشار گازهای گلخانه‌ای ۷۰ درصد منابع آب، چین داره در واقع استفاده می‌شه و عامل اصلی جنگل زدایی از بین رفتن تنوع زیستی و تشکیل بیماری‌های اندمیل و هفت کشور دنیا یه مطالعه‌ای انجام داده که خیلی جالبه گفته که مثلا اگه مردم این کشورها بیان گیاه‌خوار بشن چه اثراتی می‌تونه روی اون کشور داشته باشه.از چندتا در واقع جنبه‌ی مختلف به این مساله نگاه کرده یکیش اینه که میاد میگه که اگر ایرانی‌ها دیگه میزان اراضی که بایستی برای خورد و خوراک آن‌ها به چرای حیوانات تخصیص داده شود، ۳۱ درصد کاهش پیدا می‌کند اما چنانچه بانوان میزان به صفر درصد می‌رسه خب وقتی ما می‌گیم اراضی رفت به جنگل چیه بخاطر جنگل از بین می‌بریم تبدیلش بکنیم به اراضی دیگه این جنگل‌های شمال هست خیلی از جنگل‌های زاگرس این‌ها در واقع این جنگل بودن الان نابودشون کردن. بنابراین می‌بینید که اگر مردم ایران ویترین ۳۱ درصد کاهش پیدا می‌کنه درواقع نیاز به اراضی می‌گه اگه ایرانی‌ها وگن بشن توی در واقع اینا همش خواستیم براتون می‌فرستم. جداولی که هست، می‌گه اگه ایرانیان از بین رفتن، تنوع زیستی در نتیجه تغییر رژیم غذایی‌شون نصف می‌شه.توی ایران می‌گه باز دوباره توی همون مطالعه می‌گن مرگ و میر زودرس آن‌ها که در نتیجه‌ی رژیم ناسالم است ۲۲.۴ درصد کاهش پیدا می‌کنه و می‌گه که اگه ایرانیان دانشگاه گلخانه‌ای ناشی از خرد و خوراک کشورمان بیش‌از درصد کاهش پیدا می‌کنه و می‌گه اگه ایرانی‌ها وگن شن و میزان آب مصرفی کشور در ایران ۳۰ درصد کاهش پیدا می‌کنه و این بخشی که در واقع هست می‌بینید که چقدر کاهش پیدا می‌کنه. اون فشاری که داره روی اراضی ما میاد روی در واقع جنگل‌های ما میاد روی منابع آبی ما داره میاد ۳۰ درصد در واقع منابع آبی کشور توش صرفه‌جویی میشه. این و من گفتم و اینکه خوشبختانه گیاه‌خواری در جهان رو به افزایش هست هر چند که در واقع چالش‌های بزرگی هم توی گیاه‌خواری داریم توی دنیا به‌خاطر اینکه مردمان چین و هندوستان داره. درآمد سرانه‌شون میره بالا دارن ثروتمند می‌شن و این خودش یکی از از مسائلی که گفته می‌شه که در واقع ثروتمند شدن اون‌ها می‌تونه باعث بشه که پروتئین در واقع حیوانی باعث افزایش بشه، اما یه حرزه مرسی یه بحث پر مناقشه وجود داره. من الان دارم نگاه می‌کنم به‌عنوان یک وگانیس الان خیلی از افراد مختلفی توی جامعه وجود دارند که من فکر نگاه می‌کنن فرکتالی زیاده که انگار داره به هم بشریت کمک می‌کنه. این داستان‌های وگانیسم هم از یه طرف داره به خود محیط زیست کمک می‌کنه، پس این مشکل افرادی که با وگانیسم دارن. در واقع اون پرمناقشه‌ترین بحثی که بین این دوتا کامیونیتی هست افرادی که وگانیسم هستند و افرادیک مارستن چیه دقیقا داستان هم توی دنیا هم به‌خصوص توی ایران من می‌خواستم بین این دو تا در واقع اجتماع بیایم بحث کنیم که بیشتر این بحث سر چیه که مخالف کانسیداین بگم دیگه خیلی مقالات هست که منتشر می‌شه که تاون سر می‌کنن. جالب بیشترین افرادی که بالا می‌گره می‌کنن خود محیط زیستی هستند، به‌خاطر چی به‌خاطر اینکه مثلا، مثلا من خودم مثال می‌زنم من می‌گم یه آدم محیط زیستی هستم خیلی مثلا کارا محیط زیستی خیلی مثلا الان که الحمدالله صفحه دارن پز میدن که من چقدر خوب هستم که قدر هستم نمی‌دونم، فلان کردم، نمی‌دونم مثلا پلاستیک فلان کردم از نی استفاده نمی‌کنم، ولی انیماتورهای دست می‌زنه که در واقع وقتی شما وگان نباشید وقتی گیاه‌خوار نباشید عملا زیر سوال می‌بره. یعنی تمام اون چیزی که از خودت ساختی می‌گه من می زیستی هم می‌گیم خیلی خفن هستم، می‌گیم اخلاقی هستم زیرسوال می‌برند گیاه مسئله‌ای که عرض کردم خیلی ممکنه به ما داریم روی حیوانات دار غش قتل عام داریم می‌کنیم. حیوانات دیگه می‌گفتم که یه مقدار حمایتی که ما داریم در سال می‌کشیم یک سال داریم می‌کشیم برابر با کل تمام در واقع جنگ‌هایی بود که در این سال‌ها بوده. مقدار آسیبی که داریم روی زمین وارد می‌کنیم مقدار آسیبی که درواقع نظام سلامت شما گفتید که بحث محیط زیستی بیشترین آسیب روی سلامت دیگه یعنی عددهایی که من گفتم روی فایده‌ای که داشت روی سلامت. ولی از طرفی من مزه‌ی گوشت رو دوست دارم و نمی‌خوام از گوش دل بکنم. هنوز نمی‌خوام وارد این بازی بشم که قبول بکنم که جنایت داره انجام می‌شه برای همین میان منکر می‌شم برای همین میان می‌گم نه کی گفته، آقا دار همه سازمان ملل میگه نمی‌دونم، دبلودبلیواف داره می‌گه، بزرگترین و معتبرترین در واقع نهادهای محیط زیستی دنیا دارن میگن، دارن این داستان میان صحبت میکنن که آقا چه اثری داره، ولی شما می‌خوای منکرش بشی باز هم تصور کنید ما هنوز در ابتدای استماهنامه داریم زندگی می‌کنیم که میاد می‌گه مثلا گرم کننده یعنی هنوز ما توی یه دوره‌ای داریم زندگی می‌کنیم که می‌گی گرما ایجاد نداره، هنوز دوره‌ای می‌کنیم که طرف میاد می‌گه آقا واکسن بزنی برای کولونادوار کردن که شما مثلا تقدیم‌تون بکنن یعنی دارن بدیهیات دارن ممکن می‌شن مکانیزمی هست یا خیلی بحث به درواقع به انحراف می‌شن مثلا می‌گن می‌دونید مثل سگ‌ها گربه‌ها انقدر غذاهای گوشتی می‌خورند رسانه‌های غذاهاشون تولید میشهاز و انقدر داره ضربه می‌زنه، ولی دقیقا حامیان حقوق حیوانات مخالف صددرصد درواقع تولید و پرورش سگ‌ها و گربه‌ها هستند. اصلا پت هستن درسته یعنی همون کسی که میاد گاو تولید می‌کنه که گوشت‌شون بفروشه همون که با همون نگاه درواقع بهره‌برداران یارقلی می‌کنه نمی‌کنه، ولی شما نمی‌تونی بگی هر وقت سگ‌ها گوشتخوار شدن، منم میام گیاه‌خوار می‌شم، منم میام گیاهخوار اینکه در واقع خیلی کارهای علمی داره انجام می‌شه که غذاهای گیاهی برای سگ‌ها و برای گربه‌ها انجام بشه. برای گربه‌ها خیلی سخت‌تره به‌خاطر اینکه گربه ۷۰ درصد منابع غذایی با پروتئین باشه و برای سگ‌ها، سگ‌های بگن ما داریم توی دنیا منابع غذایی داریم. بنابراین مناقشه بخشیش لج و لجبازی همون داستانی که میگن اول ندیدت می‌گیرند، تمسخر می‌کنن بعد باید می‌جنگیدن بعد شما پیروز میشیم. توی دنیا توی مرحله‌ی جنگیدن با تمسخر و جنگیدن هستیم خیلی وقتا مسخره می‌شیم خیلی وقتا درواقع داریم با او جنگیده می‌شه، ولی از مرحله‌ای گرفتن شدن گذشتیم کما این که بیست سال پیش وقتی راجع‌به می‌کردیم اصن مسخره می‌کردن، یعنی من از سال ۸۲ وبلاگ داشتم، برای حیوانات هر جا می‌رفتم مثلا تو شهرداری اینا کار اینجوری می‌کردیم اصلا اسم اون نمی‌برد. نهایتا حیوانات جمعی از دوستان محیط زیست الان طرف مثلا نماینده‌ی مجلس می‌خواد بشه بیاد پس میده من حامی حیوانات حالا حامی نیستا یا مثلا فلان هنرپیشه برای این که بخواد بیست میلیون فالور داره، ولی برای اینکه پس بده میاد میگه حامیانجمن که در واقع گیاه‌خواران نظام‌های اخلاقی بسیاری از کسانی که در واقع ادعا می‌کنند که من حامی محیط‌زیست هستن حتی انسان خوبی هستم. حتی خیلی از فمینیست‌ها رو زیر سوال می‌برن یعنی مثلا طرف میاد می‌گه من فمینیسم، ولی مثلا توی بشقابش نگاه می‌کنی مثل مرغ. آقا من در یک معنای دیگه که بخوایم نگاه کنید شما مگه می‌شه مثلا بگی که من در واقع حامی حقوق زن‌ها هستم، ولی مثلا داری صنعتی داری در واقع حمایت می‌کنه که بیشترین آسیب داره به گونه‌هایی در واقع به زن‌ها در واقع جنس ماده می‌زنه. می‌خوام بگم مثلا حتی کسانی که میان میگن من حامی حقوق بشر هستم، حتی اونا رو زیر سوال می‌بره. به‌خاطر اینکه چی؟ به‌خاطر اینکه ما بگیم آقا تو دنیا ۸۰,۸۵۰ میلیون در واقع گرسنه توی دنیا وجود داره در صورتی که ما فقط داریم ۷۵ میلیارد حیوون مزه‌ای غذا بهشون میدیم. خب می‌تونیم بدیم به برمیگرده دیگه بله خب این اصلا تک بعدی نیست. این‌طور نیست ما بگیم که گیاه‌خوار بشن مردم دنیا کل مشکلات حل می‌شه نه خود آمارها می‌گه. می‌گه ۲۰ درصد ۳۰ درصدش حل می‌شه. خیلی مسائل دیگه هست. جنبه‌های مختلف داره این یه بخشی داره می‌گه ضمن اینکه یه مسئله‌ی کاتویوریا توی حوزه‌ی تصمیمات فردی اثرگذارترین کار شما تونی مثلا الان سیستم حمل و نقل کشور عوض بکنی، نمی‌تونیم مثلا چه می‌دونم خیلی تصمیمات بگی چون شما یک شخص دیگه، ولی می‌تونیم بشقاب غذا رو تغییر ایجاد کنه. همین‌طور که می‌تونی در واقع مصرف پلاسک رو کم بکنی، همون‌طوری که مثلا می‌تونیم و نقل عمومی استفاده کنید که در بین تمام کارهایی که شما می‌تونید به‌عنوان یک شخص انجام بدید گیاه‌خواری از همه این‌ها اثرگذاریش بیشتره. درباره‌ی همین آسرسواین و حقوق زمانی که شما کشاورزی می‌کنید، به هرحال لازم دارین مخصوصا اگرتعداد خیلی زیادی بوانکاوه بکنیم و کلا ماده‌غذایی گیاهی تولید کند. قاعدتا از کود استفاده می‌کنید و این‌ها می‌خواستم ببینم که به هر حال شما به هرحال به یک جمعیتی از جانوران کره‌ی زمین این‌جوری آسیب می‌رسه. حالا به‌جای حالا گاو و گوسفند می‌تونه حشره باشه یا دونده‌های کوچیک باشه، می‌خواستم ببینم که این از دیدگاه وگانیسم به چه شکلی ببینید. از دیدگاه وگانیسم می‌شه این داستان ما تصورمون اینکه در واقع اگه مثلا فرض محال همه بشن گیاه‌خوار خب الان گوش نمی‌خوردن الان دارن گیاه می‌کنن و مصرف گیاه باید اضافه بشه. دیگه این و ما تصور نمی‌کنم که این گاوی که ما خوردیم چی داره می‌خوره، اون گاو ۱۲ کیلو گیاه خورده که یک کیلو گوشت به ما بده. درسته بنابراین به همین نسبت داره کم می‌شه، برای همینه که سازمان‌های جهانی میان میگن که اگر گیاه‌خواری افزایش پیدا کنه فشاری که روی جنگل‌ها میاد، فشاری که روی داد مصرف کود شیمیایی کم می‌شه به‌خاطر اینکه شما اون غذا رو بده ادامه درجه یک بایبورو بخوای بدی یعنی مثلا یونجه می‌خوای بری سویا بخوایی سویا بخوای بدی اون خود انسان میاد استفاده می‌کنه. بنابراین می‌شه سویای که تو دنیا داره تولید می‌شه از کلوندرت می‌شه ۱۹ درصد غذای انسان می‌شه ۷۷ درصد غذای حیوان می‌شه و مثلا سه درصدش هم تولید می‌شه می‌ره برای مثلا صنعت و آریماکو بگین داستان بنابراین شما غذای زیادی به حیوان میده اون تبدیلش بکنیم که ضمن اینکه بله تو هر سیستمی بالاخره حیوانات متاسفانه از بین میرن، ولی اون‌طوری خیلی کم می‌شه یه آماری بود که می‌گفت که انسان‌ها هرکسی تقریبا در سال نیم کیلو حداقل باد نیست نیم کیلو حشره می‌خوره یعنی خود ما گیاه‌خواری حشره می‌خوریم. این چمیدونم برنجی که می‌خوریم من که می‌خوریم فضولات موش توش هست و می‌دونستم بروک کارن همین جا که داریم توش می‌خوریم هست به صفر نمی‌رسد، ولی خیلی خیلی کمتر می‌شه برای همین هم هست که می‌گم مصرف کوهای شیمیایی میاد پایین، مصرف آب میاد پایین، اصلا اصلش همینه که نجات پیدا کنه. در واقع کشاورزی توی مثلا بریتانیای در واقع آماری اومده ۲ ۳ ماه پیش منتشر شد، می‌گه که میزان مصرف گوشت در بریتانیا نسبت‌به سال ۱۹۷۰ یعنی اولین باری که آمارها رو در واقع درک کرده بودن به کم‌ترین حالت رسیده. به‌نسبت از سال ۱۹۷۰ تا ۲۰۲۲ یعنی همیشه روند نزولی داشته، صعودی داشته و با کم‌ترین حالت رسه یا توی آلمان میگه که ۲۰۱۵، مصرف محصولات گوشتی ۳۴ درصد بوده، الان رسیده به ۲۰ درصد. دانمارک برنامه ملی داره برای اینکه تغییر بده رژیم رو به یه فضای کشورش به‌سمت محصولات گیاهی به کشاورزان۱۶۸ میلیون یورو کمک می‌کنه. دانشگاه کپنهاگ اعلام کرده که انتظار میره که این در واقع تغییر باعث بشه که سالی ۴ تا ۱۱ درصد به‌سمت پروتئین‌های گیاهی بریم یکی از شهرهای هلند از سال ۲۴ تبلیغ گوشت و اماکن عمومی ممنوع اعلام کرده. به‌خاطر در واقع این کشورها هستن که خیلی آسیب‌پذیر هستند. به خاطر تغییرات اقلیمی و بقیه جاها که همه آمارها صعودی تو خود ایران سعودی مصرف محصولات گیاهی یه نگاه ساده هم حتی شما بندازید می‌بینید خیلی در واقع پروتئین‌ها اومده، خیلی سوسیس کالباس اومده، خیلی فرهنگش خیلی افزایش پیدا کرده ولی خب هنوزم خیلی خیلی جای کار داریم و... https://castbox.fm/vi/684969921 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 12:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هشتم، چه کسی سالاد مرا جابه‌جا کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-yvcl30ukytyt</link>
                <description>شروع کردن روز خود با خوردن میوه به این معنی است که به احتمال زیاد در میانه‌ی روز کسل نخواهید شد. صبحانه‌های سنتی، مانند نان تست و مربا، کربوهیدرات‌های تصفیه‌شده یا غذاهای حیوانی چرب برای سیستم گوارش بدن شما سنگین تر و زیان آورتر هستند. به این معنی که بدن شما مقدار زیادی انرژی صرف می‌کند تا آن غذاها را تجزیه و مواد مغذی را از آن‌ها استخراج کند. از طرف دیگر میوه‌ها بسیار سریع هضم می‌شوند، به این معنی که در طول روز بیشتر انرژی شما می‌تواند به جای هضم غذا صرف انجام کارهای شما بشود.بخشی از حرف‌های ژانا سامسونووا، بلاگر غذای وگان، در کپشن یکی از پست‌های اینستاگرام او.سلام. به اپیزود هشتم فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم و به نمایندگی از تیم فیل‌کست قراره میزبان شما در این اپیزود باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که ذهن‌مون رو قلقلک می‌ده و بعد با تابوندن نور علم روی داستان زوایای تاریک اون رو روشن کنیم.خب حال‌تون چطوره؟ طبق برنامه‌ریزی ما این اپیزود قراره نیمه‌ی دوم اسفند ماه منتشر بشه، پس پیشاپیش باید بگم که نوروزتون مبارک. امیدوارم سال جدید رو به خوبی و خوشی شروع کنید. به مناسبت شروع سال جدید فیل‌کست یه سورپرایز براتون داره که بعد از پایان داستان این اپیزود اعلامش می‌کنم. پس این اپیزود رو حتما حتما تا آخر بشنوید!اما برسیم به توضیحات این اپیزود. موضوع درباره‌ی گیاه‌خواری و وگانیسم هستش. دلیل انتخابش این بوده که چند سالیه یک ترند جهانی برای گرایش به رژیم‌های غذایی گیاه-محور شروع شده که ایران هم ازش عقب نمونده. شبکه‌های اجتماعی و اینترنت پره از تبلیغات برای این رژیم غذایی ولی کمتر کسی میره سراغ این که این حرف‌ها رو صحت‌سنجی کنه. بنابراین ما توی فیلکست تصمیم گرفتیم این کار رو انجام بدیم و یک بار برای همیشه ببینیم رژیم‌های غذایی گیاهی تا چه حد مفید یا حتی مضر هستن.ولی پیش از شروع داستان باید یه disclaimer یا همون ادعای سلب مسئولیت بکنم:اولا زمانی که درباره‌ی گیاه‌خواری صحبت می‌کنیم، درباره‌ی کسایی صحبت می‌کنیم که حق انتخاب بین انواع رژیم‌های غذایی رو داشتن و به انتخاب خودشون تصمیم گرفتن گوشت و در مواردی سایر محصولات حیوانی رو مصرف نکنن. کسایی که به‌دلایل اقتصادی یا شرایط پزشکی بسیار حاد مجبور به گرفتن رژیم‌های سفت و سخت هستن در این دسته نمی‌گنجن.دوما باید یادتون باشه که ما فقط فکت‌ها رو می‌گیم و در نهایت تصمیم‌گیری درباره‌ی نوع غذایی که می‌خورید به عهده‌ی شماست. هدف ما اینه که اگر قصد دارید گیاه‌خوار یا وگان بشید، بدونید دارید چه مسیری رو پیش می‌گیرید تا خدای نکرده به سلامت خودتون صدمه نزنید. وگرنه این که تاپینگ سالاد سزار شما مرغ باشه یا فلافل، یا شیری که می‌خورید شیر گاو باشه یا بادام، مطلقا به هیچکس جز خودتون ارتباطی نداره و کسی حق نداره در انتخاب غذایی شما دخالت کنه.نکته‌ی آخر: تلفظ صحیح وگان، ویگن هستش، ولی توی فارسی ما ویگن خواننده رو داریم که ذهن شنونده رو سمت خودش می‌بره و وسط فارسی حرف زدن هم ویگن گفتن به نظرم خوش آهنگ نمی‌شد. برای همین من این کلمه رو در ادامه وگن یا وگان تلفظ می‌کنم.خب دیگه، توضیحات تموم شد و بریم که داستان اپیزود رو شروع کنیم…ما انسان‌ها به‌عنوان موجوداتی همه‌چیزخوار تکامل پیدا کردیم. فرم دندون‌های ما به شکلیه که هم برای خوردن گوشت و هم سبزیجات مناسب باشه. این حرف رو برای سیستم گوارشی‌مون هم می‌شه زد که چیزی بین سیستم گوارش گیاه‌خوارها و گوشت‌خوارهاست.ولی سیستم گوارشی ما تنها عامل تعیین‌کننده‌ی غذای ما نیست. نقش فرهنگ و اجتماع و مذهب هم این وسط مهمه. در کل ما انسان‌ها در زمان‌هایی که حق انتخاب داشته باشیم، الزاما رژیم غذایی‌مون رو براساس فیزیولوژی بدن‌مون تعیین نمی‌کنیم بلکه فاکتورهای اجتماعی و البته سلیقه‌ای رو این وسط دخیل می‌دونیم.یکی از این فرهنگ‌های غذایی که چندین قرنه همراه ما بوده، گیاه‌خواریه. خیلی‌ها فکر می‌کنن گیاه‌خواری یک رژیم غذایی مد روز و ترنده که یک جایی بالاخره از مد می‌افته، ولی این رژیم غذایی خیلی خیلی قدیمیه هر چند تا مدت زیادی، فقط در شرق رواج داشته.روایت می‌شه که بودا گیاه‌خوار بوده و پیروانش هم گیاه‌خوار شدن. هند از همون زمان تعداد زیادی گیاه‌خوار داشته و هنوز هم اگر به هند برید اکثر غذاهایی که باهاشون مواجه می‌شید، غذاهای گیاهی هستن.اما بودا و بودایی‌ها تنها گیاه‌خوارهای شاخص تاریخ نبودن. فیثاغورس هم گیاه‌خوار بوده و جالبه بدونید رژیم غذایی به اون چیزی که این روزها بهش وگانیسم گفته می‌شه نزدیک‌تر بوده تا رژیم‌های گیاه‌خواری معمولی که فقط گوشت رو حذف می‌کنن.از این چند مورد که بگذریم، گیاه‌خواری تا قرن‌ها در همین سمت کره‌ی زمین متمرکز بوده. در غرب یعنی آمریکا و اروپا، خیلی تک و توک بودن کسایی که گوشت رو از غذاشون حذف کنن و این افراد معدود هم عضو فرقه‌های مذهبی افراطی بودن. البته اینم باید در نظر بگیریم که زمانی که از گذشته حرف می‌زنیم باید در نظر داشته باشیم که عموم مردم به گوشت دسترسی نداشتن و به عبارتی خیلی اون حق انتخاب بین غذاهای گوشتی و گیاهی رو نداشتن که بخوان رژیم غذایی خاصی رو انتخاب کنن.تا اینجای تاریخ اگر کسی رژیم غذایی خاصی رو انتخاب می‌کرد بیشتر به‌دلایل اخلاقی و مذهبی بود، ولی کم‌کم سروکله‌ی افرادی پیدا شد که دلایل پزشکی برای این کار میاوردن. یکی از این افراد پزشکی بوده به اسم ویلیام لمب.لمب معتقد بود که رژیم‌های غذایی گیاه‌محور سالم‌تر هستن، چون بیماری‌ها رو از اعماق بدن به سطح پوست میارن و به این ترتیب بیماری رو از بدن دفع می‌کنن.همچنین می‌گفت که بهترین غذاها برای انسان، غذاییه که مستقیم از زمین به‌دست اومده باشه و به این ترتیب خوردن گوشت، لبنیات و تخم‌مرغ رو مناسب نمی‌دونست. خودش یک رژیم غذایی کاملا گیاهی رو برای چند سال پیش گرفت و گزارش کرد که با رژیم گیاهی کمتر خسته می‌شه،‌ نیاز کمتری به مصرف مستقیم آب داره و در کل انرژیش بیشتره. روی افراد دیگه هم این رژیم رو مطالعه کرد و گزارش داد که اگر افراد بیماری صعب‌العلاج نداشته باشن، غذاهای گیاهی بهشون کمک می‌کنه.در کنار لمب افراد دیگه‌ای هم وجود داشتن که به نظرشون غذاهای گیاهی می‌تونستن بیماری‌های مختلف رو شفا بدن. نظرات‌شون رو می‌تونید در کتاب the ethics of diet بخونید که تاریخ‌نگاری به اسم هاوارد ویلیامز در سال ۱۸۸۳ نوشته و در اون نظرات اخلاقی درباره‌ی رژیم‌های غذایی رو از ابتدای تاریخ تا همون زمان نوشته شدن کتاب بررسی کرده. کتاب جالبیه اگه حوصله‌ی خوندنش رو داشته باشید و ما هم حتما فایلش رو در اختیارتون قرار می‌دیم.اما گیاه‌خواری و وگانیسم به‌عنوان یک جنبش و یک فلسفه‌ی زندگی در غرب، از قرن بیستم شروع می‌شه. داستانش برمی‌گرده به سال ۱۹۴۴ و شخصی بریتانیایی به اسم دانلد واتسون که خودش و همسرش دوروتی و یه تعدادی از دوستاشون گیاه‌خوار بودن. یک روز دانلد جلسه‌ای رو با حضور همسرش و پنج نفر از دوستای گیاه‌خوارشون برگزار می‌کنه و درباره‌ی مزایای حذف تخم مرغ و لبنیات از برنامه‌ی غذاییش می‌گه. در اون زمان در حدود ۴۰ درصد از لبنیات بریتانیا عامل بیماری سل وجود داشت و دانلد واتسون هم از همین موضوع به نفع رژیم غذایی پیشنهادیش استفاده می‌کنه و می‌گه که یک رژیم کاملا گیاهی می‌تونه از مصرف غذاهای آلوده و ابتلا به بیماری جلوگیری کنه. این هفت نفر، یعنی دانلد، همسرش دوروتی و اون پنج تا کشاورز محلی که دوستاشون بودن، می‌شن اولین وگان‌های رسمی تاریخ و اون جلسه هم می‌شه اولین جلسه‌ی رسمی جنبش و فلسفه‌ی وگانیسم.در همین جلسه این افراد تصمیم می‌گیرن برای خودشون اسم بذارن، چون خودشون رو گیاه‌خوار یا vegetarian نمی‌دونستن. در نهایت عبارت vegan انتخاب می‌شه که از بخش‌های اول و آخر وجترین درست شده. دلیل انتخاب‌شون هم این بوده که خودشون رو ابتدا و انتهای گیاه‌خواری می‌دونستن.دانلد و دوستاش شروع به ترویج سبک غذایی جدیدشون می‌کنن و کم‌کم یک مجله‌ی محلی هم با همین موضوع منتشر می‌کنن. توی همین مجلسه دانلد مقاله‌ای می‌نویسه و توضیح میده که vegan رو اصلا باید چجوری باید تلفظ کرد چون خیلی‌ها veejen تلفظش می‌کردن.یک سال بعد یعنی ۱۹۴۵، شخصی به اسم لزلی کراس که خودش عضو انجمن وگانیسم بوده، اشاره می‌کنه که انجمن تعریف وگانیسم رو مشخص نکرده و به عبارتی انجمن تا اون زمان چارچوب خاصی نداره و به این ترتیب اولین تعریف رسمی از وگانیسم هم مطرح می‌شه.وگانیسم برپایه‌ی اصل رهایی حیوان از استثمار بنا شده و هدفش پایان دادن به استفاده از حیوانات توسط انسان برای تولید غذا، کالا، شکار، زنده‌گیری و سایر استفاده‌هاییه که شامل بهره‌برداری انسان از زندگی حیوانات می‌شده.طی چند دهه انجمن وگانیسم ابتدا به‌عنوان یک انجمن خیریه ثبت رسمی می‌شه و هم تعریفش تغییر می‌کنه. طبق گفته‌ی سایت vegansociety، تعریفی که الان از وگانیسم وجود داره برمی‌گرده به سال ۱۹۸۸ و از اون زمان تغییر چندانی نکرده. این تعریف رو باهم می‌شنویم:فلسفه و شیوه‌ای از زندگی که می‌کوشد تا جایی که امکان دارد و عملی باشد، همه گونه‌های استثمار و ظلم به حیوانات برای غذا، پوشاک یا هر هدف دیگری را کنار بگذارد و با گسترش، توسعه و استفاده از روش‌های جایگزین استفاده از حیوانات را به نفع انسان، حیوانات و محیط زیست ترویج کند.بالاخره به زمان حال می‌رسیم. در حال حاضر انواع رژیم‌های غذایی وجود دارن که بعضی‌هاشون کاملا گیاهی هستن، بعضی‌ها رژیم‌های همه‌چیز خواری هستن و یه تعدادی هم بین این دو قرار دارن. بیش از ده مدل رژیم گیاهخواری و وگانی وجود داره. مثلا لاکتو وجترین‌ها، گیاهخوارهایی هستن که تخم مرغ نمی‌خورن ولی لبنیات مصرف می‌کنن. اُوو وجترین‌ها برعکسن یعنی تخم مرغ می‌خورن ولی لبنیات رو مصرف نمی‌کنن. پولوتاریَن‌ها فقط گوشت پرندگان رو مصرف می‌کنن، گروه دیگه‌ای فقط غذاهای دریایی می‌خورن و در نهایت راو وگان‌ها رو داریم که می‌شه گفت اکستریم‌ترین نوع وگانیسم رو در پیش می‌گیرن و فقط میوه، سبزی و دانه‌های خام رو می‌خورن.اینجا شاید این سوال همیشگی پیش بیاد که گیاهخوارها و وگان‌ها دقیقا چی می‌خورن؟ و چرا این سبک زندگی رو انتخاب کردن؟برای جواب دادن بهش، اولین پیشنهاد ما اینه که اپیزود گیاه‌خوارهای رادیو مرز رو بشنوید که با چند وجترین و وگن مصاحبه کرده. طبعا این افراد نماینده‌ی تمام وگن‌های دنیا نیستن ولی گوش دادن به حرف‌هاشون یه تصویر کلی از دلایل گرایش به این رژیم غذایی به شما میده.بخش‌هایی از اپیزود گیاهخواران رادیو مرزبه طور کلی، انگیزه‌های گرایش پیدا کردن به رژیم‌های غذایی گیاه‌محور رو میشه به سه دسته تقسیم کرد. این انگیزه‌ها علاوه بر انتخاب نوع رژیم غذایی روی سبک زندگی افراد هم تاثیر مستقیمی می‌ذارن و یه جورایی زیرشاخه‌های اصلی وگانیسم رو ایجاد می‌کنن.انگیزه‌ی اول که اصلا وگانیسم به خاطرش ایجاد شده، دلایل اخلاقیه. به کسایی که به این خاطر وگان میشن، ethical vegan یا وگان اخلاقی گفته میشه. این افراد معتقدن از حیوانات به هیچ وجه نباید استفاده‌ی ابزاری کرد و فعالیت‌هایی مثل دامداری و مرغداری صنعتی رو ظلم در حق حیوانات می‌دونن. وگان‌های اخلاقی تقریبا هیچ محصول حیوانی‌ای مصرف نمیکنن، یعنی حتی ممکنه عسل هم نخورن، لباس‌هایی که مستقیم از حیوانات درست شده باشه مثل لباس چرم، خز و حتی پشم رو نمی‌پوشن، به تفریحاتی مثل اسب دوانی و سیرک نمیرن و حتی در جاهایی که از حیوانات استفاده‌ی ابزاری بشه کار نمی‌کنن.انگیزه‌ی دوم محافظت از محیط زیست هستش که باعث ایجاد environmental veganها میشه. این افراد هم محصولات حیوانی مصرف نمی‌کنن ولی هدفشون حفظ محیط زیسته بنابراین ممکنه مثلا لباس پشمی بپوشن. در عوض یه سری کارهای دیگه رو نمی‌کنن مثلا تا حد امکان با دوچرخه و وسایل حمل و نقل عمومی رفت و آمد میکنن.انگیزه‌ی آخر هم سلامتی هستش که دسته‌ی dietry veganها رو شکل میده. کسایی که به دلیل سلامتی به وگانیسم رو میارن ممکنه ماشین شخصی سوار بشن و هر نوع لباسی بپوشن ولی به خاطر سلامت بدنشون وگان میشن.در نهایت باید بدونید که یک وگان یا گیاهخوار ممکنه هر سه‌ی این انگیزه‌ها رو داشته باشه یا به مرور به دستشون بیاره. مثلا اولش به خاطر سلامتی وگان بشه، بعدا به خاطر محیط زیست استفاده از ماشین شخصی رو هم کنار بذاره.سه دلیل اصلی که باعث میشه مردم رژیم‌های همه‌چیزخواری رو رها کنن و به گیاهخواری و وگانیسم متمایل بشن، یه وجه مشترک دارن: این که همگی رژیم‌های گیاه محور رو رژیم برتر و بهتر از همه لحاظ معرفی می‌کنن. خودمونیم دیگه، کیه که اگه بشنوه یک رژیم غذایی هم برای سلامتی خوبه، هم باعث میشه به حیوانات آسیبی نرسه و هم کره‌ی زمین رو نجات میده، دلش نخواد موقتا هم که شده امتحانش کنه؟ولی عقل حکم می‌کنه زمانی که پای رژیم‌های غذایی وسط میاد، یکم احتیاط کنیم و سعی کنیم ببینیم پشت این تصویر خوش آب و رنگ چیز دیگه‌ای هم قایم شده یا نه.موسیقیHappy - Pharrel Williams00:30 - 00:53رژیم‌های گیاهی یک سری مزایای اثبات‌شده دارن که شما هر مقاله‌ای رو با هر دیدگاهی که باز کنید، توی همون پاراگراف اینتروداکشن بهش برمی‌خورید. از جمله مهم‌ترین تاثیرهاش که خیلی‌ها رو ترغیب می‌کنه، تاثیرش روی کاهش وزنه. این مورد به خصوص برای افرادی که obesity یا همون اضافه وزن دارن مهم میشه. مورد بعدی، مزایای این رژیم‌ها برای بیماران مبتلا به دیابت نوع ۲ئه و ثابت شده که افزایش مصرف سبزیجات برای هردوی این موارد اثر مثبت داره. سلامت پوست و سلامت دستگاه گوارش از مزایای بعدیه که توی بعضی از تحقیقات بهشون اشاره شده.اما رژیم‌های غذایی گیاه‌محور با وجود تمام مزایاشون، یک مسئله‌ی مهم دارن. غذاهای گیاهی یا بهتر بگم غیرحیوانی، تعدادی از ترکیب‌های ضروری مورد نیاز برای بدن ما رو ندارن یا اگر این مواد رو داشته باشن، ساختارشون به شکلیه که جذبش برای بدن ما سخته.مهم‌ترین ترکیبی که محصولات گیاهی فاقدش هستن، ویتامین ب ۱۲ئه. ترکیبی که در گوشت قرمز و سفید و لبنیات وجود داره و برای سلامت سلول‌های عصبی و خونی ما ضروریه. کمبود این ویتامین باعث علائم مختلفی از جمله ضعف و خستگی و اختلالات عصبی و خلقی مختلف میشه. از طرف دیگه، بحث کمبود موادی مثل آهن و کلسیم مطرحه. این ترکیب‌ها در غذاهای گیاهی هم وجود دارن اما اصطلاحا bioavaiability یا فراهمی زیستی اون‌ها پایینه، یعنی ساختار غذاهای گیاهی به شکلیه که باعث میشه آهن یا کلسیم درون اونا به شکل کامل توسط بدن ما جذب نشه.برای بررسی دقیق‌تر سراغ دو مقاله هم رفتیم. اولین مقاله  اسمش هست the effect of plant based diets on the body and brain که سال ۲۰۱۹ در نیچر منتشر شده. مقاله سیستماتیک ریویو هستش یعنی اومده مقاله‌های قبل از خودش رو که حول همین موضوع نوشته شدن بررسی کرده تا آثار رژیم‌های گیاهی رو بر بدن بررسی کنه. مواردی که تا به اینجا ذکر کردیم توی این مقاله اومده و علاوه بر اون نویسنده‌ها اشاره کردن که رژیم‌های گیاهخواری باعث تاثیر کوتاه مدت روی وزن، سطح گلوکز و انسولین در بدن میشن. واژه‌ی کوتاه مدت از اینجا میاد که تمام پژوهش‌های انجام‌شده که در این مقاله بررسی شدن، نمونه‌های آماریشون رو در بازه‌های زمانی ۳ تا ۲۴ ماهه بررسی کردن و نمیشه درباره‌ی تاثیر مثبت این رژیم غذایی رو بدن بعد از این بازه‌ی زمانی نظری داد.موضوع دیگه‌ای که توی همین مقاله بهش رسیدن به ارتباط بین بروز علائم افسردگی و گیاهخواری می‌پردازه و یکی از عواملش رو کمبود ویتامین ب ۱۲ می‌دونه. در نهایت میگه که تاثیر رژیم‌های گیاهخواری بر مغز و سلامت روان جای بحث داره و باید بیشتر بررسی بشه و توصیه می‌کنه که گیاهخوارها مکمل‌هایی مثل مکمل‌های ب۱۲ رو مصرف کنن.عنوان مقاله‌ی دوم هست influence of the vegan, vegetarian and omnivore diet on the oral health status in adults. سال ۲۰۲۳ در نیچر منتشر شده و مجددا سیستماتیک ریویوئه و علاوه بر اون متا آنالیز هستش. متا آنالیز که روش آماریه که نتایج پژوهش‌های آماری حول یک موضوع خاص رو می‌تونه باهم ترکیب کنه. توی مقاله اومدن سلامت دهان و دندان رو بین افرادی که رژیم‌های غذایی متفاوت داشتن بررسی کردن و متوجه شدن کسانی که گیاهخوارن، لثه‌های سالم‌تری دارن و کمتر مستعد خونریزی لثه موقع معاینه هستن ولی در مقابل، ساییدگی لثه و افتادن کامل دندان‌ها در این افراد نسبت به همه چیز خوارها بیشتره.در ادامه هم برای بررسی دقیق‌تر گفت‌وگویی کردیم با دکتر ؟؟؟ متخصص تغذیهخطرات رژیم‌های گیاهی افراطی شوخی نیست و در مواردی می‌تونه حتی منجر به مرگ بشه. مثل اتفاقی که برای ژانا سامسونووا افتاد.Ludovico Einaudi - Nuvole Biancheژانا متولد کازان روسیه بود و در تایلند زندگی می‌کرد. از یک جایی به بعد تصمیم گرفت raw vegan بشه و تجربیاتش رو با بقیه هم به اشتراک بذاره. ژانا در رژیم غذاییش فقط میوه، دانه‌های خوراکی، اسموتی و آبمیوه رو لحاظ می‌کرد و حتی آب خالی هم نمی‌خورد. علاوه بر تمام این‌ها، ژانا یک پیج اینستاگرام افتتاح کرد و رسپی‌های راو وگان خودش رو در اون به اشتراک گذاشت. پیجش نسبتا پرطرفدار بود و عکس غذاهایی که می‌ذاشت هم خیلی خوش آب و رنگ بودن در حدی که شما حتی اگه گیاهخوار نبودید هم به خوردنشون ترغیب می‌شدید. دائم از مزایای وگانیسم می‌گفت و همه رو ترغیب می‌کرد تا این رژیم غذایی رو امتحان کنن.ولی در واقعیت همه چیز خوش و آب رنگ نبود. بعد از شش سال بلاگری و رژیم غذایی خیلی سخت، ژانا کم‌کم مریض شد. دوستانش می‌گفتن که بسیار ضعیف و لاغر شد و غدد لنفاویش ورم کردن. اطرافیان ژانا تلاش کردن اون رو راضی کنن به دکتر مراجعه کنه ولی ژانا قبول نمی‌کرد و حاضر هم نبود رژیم غذاییش رو تغییر بده.ژانا در نهایت در ۲۱ جولای ۲۰۲۳ فوت کرد. به گفته‌ی مادرش به یک بیماری عفونی شبیه وبا دچار شده بود و رژیم غذایی خاصش شرایطش رو بدتر هم می‌کرد. علت فوتش هرگز به شکل رسمی مطرح نشد ولی شواهد نشون میده که ژانا به دلیل یک رژیم غذایی بسیار اکستریم، دچار سوتغذیه شده بوده و در نهایت از ضعف سیستم ایمنی بدنش به خاطر تغذیه‌ی نامناسب از دنیا رفته.فالوورهای ژانا پیش از مرگش حدود ۱۶ کا بودن و در حال حاضر اکانتش که هنوز فعاله، بیش از ۴۰ کا فالوور داره. به عبارتی مرگ ژانا و دلیل اون خیلی تاثیرگذارتر از سبک زندگی‌ای بود که اونقدر تبلیغش رو می‌کرد.آخرین پست اینستاگرام ژانا به چند روز پیش از مرگش برمی‌گرده. ژانا عکس یک میوه‌ی دوریان رو پست کرده که یکی از میوه‌های خاص استوایی با بوی عجیب و نسبتا ناخوشاینده. توی کپشن نوشته:دوباره آن زمان شگفت‌انگیز از سال یعنی فصل دوریان در تایلند فرا رسیده! بیدار شوید و دوریان تازه را بو کنید!ادامه موسیقیسرانجام غم‌انگیز ژانا به ما نشون میده که چرا باید در انتخاب رژیم‌های گیاهی احتیاط کنیم و مراقب باشیم که بدنمون مواد مغذی لازم رو دریافت کنه. اما چی میشه اگه انتخاب رژیم غذاییمون فقط به خاطر سلامتی نباشه بلکه به خاطر محیط زیست و سیاره‌مون بخوایم این کار رو انجام بدیم؟ این سوال ما رو به دومین انگیزه‌ برای وگانیسم یعنی محافظت از محیط زیست می‌رسونه.مشخص شده که نقش غذایی که ما می‌خوریم در تولید مقدار گازهای گلخانه‌ای و در نتیجه تغییرات اقلیمی و گرمایش زمین مهمه. برای درک کردن بهتر این موضوع چندتا عدد و رقم رو از سایت ourworldindata باهم مرور می‌کنیم.از بین تمام فعالیت‌هایی که ما انجام میدیم و منجر به تولید گازهای گلخانه‌ای میشه، سهم تولید خوراکی حدود ۲۶ درصده. سهمی که غذا در این وسط داره خودش به چند بخش تقسیم میشه و حدود یک سومش به دامداری و شیلات و یک چهارم به کشاورزی اختصاص داره. در نگاه اول شاید تفاوت سهم کشاورزی و دامداری در ایجاد گاز گلخانه‌ای خیلی زیاد نباشه ولی زمانی که از کشاورزی صحبت می‌کنیم، اون رو باید به دو بخش کشاورزی برای تامین غذای انسان و کشاورزی برای تامین غذای دام و طیور تقسیم کرد و جالبه بدونید سهم گازهای گلخانه‌ای برای تولید غذای دام تقریبا دوبرابر کشاورزی برای تولید غذای انسانه. به طور کلی تولید گوشت مخصوصا گوشت قرمز نقش مهمی در محیط زیست داره و همین باعث شده که خیلی‌ از فعال‌های محیط زیست روی حذف گوشت قرمز از برنامه‌ی غذایی انسان‌های کل جهان تبلیغ کنن. برآورد میشه که اگه دامداری تا ۱۵ سال آینده به طور کامل حذف بشه، مقدار گاز کربن دی اکسید تولید شده تا سال ۲۱۰۰ حدود ۶۸٪ کاهش پیدا می‌کنه و این یک خبر بسیار خوب برای اکوسیستم سیاره‌ی ماست.ولی باز هم داستان به این سادگی نیست. حذف دامداری و پرورش طیور و شیلات جنبه‌های اقتصادی، اجتماعی و محیط زیستی خیلی جدی داره. به عنوان مثال مقاله‌ای در سال ۲۰۲۲ در مجله‌ی agriculture منتشر شده که عنوانش هست: what if the world went vegan? که تاثیر همه جانبه‌ی آینده‌ای رو بررسی کرده که همه در اون وگان شده باشن. این مقاله به آثار مثبت این اتفاق اشاره می‌کنه ولی خیلی جدی درباره‌ی خطرهای احتمالی هم هشدار میده.یکی از این خطرها کمبود آبه. کشاورزی با هدف تامین صد در صد غذای انسان‌ها نیاز به‌ آب فراوونی داره که برای تامینش نمیشه فقط چشم به راه بارون موند. خطر بعدی درباره‌ی استفاده‌ی بیش از حد کود هستش که می‌تونه به آلودگی منابع آب و خاک منجر بشه. از طرفی حذف کامل دام و گسترش زمین‌های کشاورزی می‌تونه به کاهش تنوع زیستی در کل سیاره‌ی زمین منجر بشه. و در نهایت، افزایش تعداد زمین‌های زراعی به معنی کاهش تعداد منابع محیط زیستیه که خودش می‌تونه باعث کاهش تولید ناخالص ملی یا GDP در تمام کشورها بشه.برای اینکه تاثیر رژیم‌های غذایی گیاهی رو بر محیط زیست بررسی بکنیم، گفت‌وگویی داشتیم با دو نفر که نظرهای مخالف همدیگه رو داشتن و می‌تونیم هر کدوم یک سری یک طیف بدونیم. نفر اولی که صداشون رو می‌شنویم آقای «مهدی نبیان» هستند کارشناس فعال محیط زیست و مخالف گیاه‌خواری که از استرالیا همراه ما هستند و مصاحبه‌ی دوم با آقای «سپهر سلیمی» انجام شده که ایشون کارشناس محیط‌زیست و فعال حقوق حیوانات و مدافع گیاهخواری هستن.سوال اصلی ما اینه که خیلی از کسایی که حالا گرایش دارند به‌سمت رژیم گیاه‌خواری، استدلال‌شون اینه که انتخاب رژیم گیاه‌خواری صدمه‌ی کمتری داره؛ یعنی می‌گن که ما برای تولید مثل یهودی آصف کنیم. کلی مثلا زمین کشاورزی بیاد که غذای مثلا دام تامین بکنه و ما حالا مثلا دام پرورش بدیم که بتونیم در مورد این صحبت بکنیم واقعا این بحث جذابی هم هست که حالا توی بحث محیط زیست بهتر می‌شه بهش پرداخت. ببینید بدیهی هستش که بخش زیادی از غذای انسان حالا چه گیاه و چه گوشت وابسته به تخریب جنگل و مراتع سیاره‌ی زمین برای اینکه این‌ها رو بتونن تامین بکنند. این ادعا که در واقع برای تامین گوشت زیادی تخریب می‌شه ادعای غلطی نیست، چون که مثلا شما برای تامین ذرت برای تامین جو برای تامین یونجه و علوفه مورد نیاز تغذیه دام، نیاز به جنگل‌زدایی دارین. نیاز به در واقع بهره‌کشی از زمین دارید و غلطی نیست اما از اون طرف هم برای تامین غیر از گوشت شما هم باز به همین منوال باید عمل کنید؛ اما این ادعا که اگر که ما تمام مردم فرض بر این بگذاریم که تمام مردم زمین رو بیارن به گیاه‌خواری که البته من با این واژگان هم مشکل دارم. یعنی در واقع واژه‌ی اینکه فردی مدعی باشه که بنده گیاه‌خواران نمی‌تونم بپذیرم چون این رو یک دروغ می‌دونم نه به این ادعا که اون فرد یواشکی گوشتم می‌خوره، نه به این معنا که اون فرد از روزی که این تصمیم گرفته این رژیم انتخاب کرده تا قبلش این‌طور نبوده. یعنی ما هیچ فردی، هیچ انسانی رو در کل سیاره‌ی زمین سراغ نداریم یا حداقل خودش، خودش فرستنده اگر وجود داشته باشه که از روزی که به دنیا اومده در واقع به رژیم غذایی مطلق گیاه‌خواری داشته‌ باشه. یعنی تمام افرادی که ما الان باهاشون سروکار داریم و مدعی رژیم گیاه‌خواری هستند، حداقل ۱۷، ۱۸ سال از گوشت تغذیه کردن که بدن‌شون به اون هریدالن دارن در واقع این ایده‌ها رو انجام میدن یا اینکه یک انتخاب فردی انجام بشه که حالا یه نفری به این‌طور من میخوام فقط گیاه بخورم، من باهاش هیچ مشکلی ندارم و نسبت‌بهش موضعی ندارم. اینکه فردی گیاه‌خواری را در واقع رژیم غذایی برتر معرفی کنه و اینکه افرادی که رژیم همه‌چیزخواری دارن رو محکوم کنه به تخریب سرزمین؛ این رو من می‌پذیرم که یا این که در واقع خود برتربینی اینجا بافته که متاسفانه افتاده و ما امروزه شاهد این هستیم که بخشی از گیاه‌خوارها در جهان در حال تشکیل یک در واقع دین جدید هستند. نوعی فرقه که در واقع همه‌ی رگ‌ها ریشین چیزی بوده که مثلا ما چیزی اعتقاد داریم یا فلان رفتار رو انجام می‌دیم از بقیه برتری افرادی که غیر از این عمل می‌کنند. انسان‌های در واقع درستکار نیستند. این رو من نمی‌پذیرم این در واقع اینکه حتما به افرادی که زندگی نرمالی تغذیه نرمال دارن، میگن شما آدمای شما انسان‌های گوشت‌خواری در صورتی که ما هیچ انسان کاری در دنیا نداریم ما هستیم حالا از این وضع که فاصله بگیریم ببینیدان برای تامین نیاز غذایی یک فردی که نمیخواد گوشت بخوره باید درواقع یک رژیم متنوع گیاهی انتخاب بکنه. شاید طبیبانش که الان یکی از دلایل اصلی تخریب جنگل‌های آمازون، جنگل‌های جنوب، شرق آسیا تولید آووکادو و موز و البته روغن پالم هستش که تمام این‌ها در واقع به خاطر واقع رژیم گیاه‌خواری انسان از اون طرف هم درسته که در واقع بخش زیادی از سرزمین هم به‌خاطر تامین غذای دام تخریب می‌شه موضوع اینه که این وسطح تعادل رو کجا می‌شه پیدا کرد. ببینید یه موقعی هست که شما می‌رید کنار ساحل می‌بینید یه آدمی یه سیگاری کشید فیلتر سیگارش و پرت کرد توی دریا توی فاصله‌ی ۲۰۰ متری می‌بینیم گفت می‌دونم یکی از پالایشگاه‌های گازی مثلا عصبی‌ست اینکه ما بیایم قیامی که فیلترانه رو بگیریم که شما دریا رو آلوده کردی و چشم پوشی کنیم. در واقع اون صنعتی که داره به‌صورت گسترده آلودگیا میده به نوعی به بحث بخشی از بحث ما مرتبط می‌شه من یه مثالی براتون می‌زنم ببینید همین الان که من شما داریم با همدیگه صحبت می‌کنیم. جمعیت رسمی ثبت‌شده در واقع مورد تایید سازمان دامپزشکی جهانی و سازمان‌های ویکی که تو این زمینه مرتبط هستند. اگر علاقه‌مندید و می‌تونن منابعش رو براتون بفرستند. جمعیت‌هایی که انسان داره نگهداری که نزدیک به یک میلیارد دینی آمار ثبت شده‌ای که وجود داره ۳۷۱ میلیون و عرضم به حضورتون عذرخواهی می‌کنم. ۴۷۲ میلیون و ۳۷۳ میلیون گربه دو انسان نگهداری می‌شه. بعد شما بیاین نگاه کنید که یک در واقع حساب سرانگشتی کوچیکی انجام بدید. بینالودی که یکیش مثلا همین استرالیاسای میگم با هیوشی خطاب می‌شه یعنی به‌عنوان یک عضو خانواده شناخته می‌شه و کسی که این‌ها در واقع غذای درجهیاواحدم ممتاز تغذیه می‌شن مطالعاتی که انجام شده نشون میده که بیش از ۸۵ درصد از غذای سگ‌ها و گروه‌های همپای انسان‌ها از گوشتی تامین می‌شه که قابلیت مصرف انسانی داره اما کسی در رابطه با مصر در واقع میزان لطمه یا همون رد پای کربنی که در واقع اکولوژیکی برای تامین این دانگوت پامون در جهان داره. در واقع تخریب جنگل صورت می‌گیره کسی بهش ورود نمی‌کنه. مایادا اینجا قبلا توی کرده بودم آماده کرده بودم اینجا از روش براتون چیزچیز رد نکنن پژوهشی که توسط درواقع یوسیان شده نشون میده تو ایالت ماده که ۷۶ میلیون سگ خانگی دارند. بیش از چهار چهارده و نیم میلیون تن گوشت در سال مصرف سگ‌های امریکا می‌شه که به نوعی ۳۰ درصد از اثرات محیط زیستی مصرف گوشت در امریکا یعنی در واقع تولید و مصرف گوشت در امریکا ناشی از تغذیه‌ی پای انسان که برابر با سیزده و شیش دهم میلیون خودرو در سال سه دو یک این ها تولید می‌کنند. عرضم به حضور شما که اجازه بدید الان باز دوباره در مقیاس جهانی سالانه نود میلیون تن یعنی یک چهارم مصرف جهانی گوشت در سال که حالا سال پایه رو من سال دو هزار و هیجده سیصد و چهل و شیش میلیون تن گوشت رومیان تولید گوشت در جهان بوده یک چهارم هم معادل نود میلیون تن صرف تغذیه تنها سگ‌های خانگی شده که برابر با نیاز گوشتی ۲ میلیارد انسان به‌طور متوسط هر انسان سالانه این چیزی آماری که یا عددی که سازمان بهداشت جهانی اعلام کرده ناسازمان بهداشت جهانی که نیاز گوشتی انسان در سال ۴۵ کیلوگرم اگه همین عدد از این یه تیکه رو با داخل پراندا ۴۵ کیلوگرم که بهداشت جهانی داره می‌گه همین حدود ۲، ۳ ماه پیش یکی از علما در ایران اعلام کرد که متوسط مصرف گوشت هر ایرانی سرانه‌ی مصرف گوشت هر ایرانی در سال ۶ کیلوگرمه یعنی ۳۹ کیلوگرم کمتر از میزان استانداردی که سازمان بهداشت جهانی اعلام کرده. به نوعی ما می‌تونیم تمام ایرانی‌ها را گیاه‌خوار حساب کنیم اندوترمی میزان نیازک سگ با جثه‌ای متوسط در سال ۱۹۰ کیلوگرم گوشت مطالعات نشون میده که ۱۶۳ میلیون سگ و گربه ای که در ایالات متحده نگهداری می‌شه هر ساله ۵.۱ میلیون تن به اندازه ی ۹۰ میلیون انسان فقط مدفوع تولید می‌کنند که این متفورمین جهانی برابر با پیش اومد ۲۵ میلیون تومن که معادل مدفوع تولید شده توسط نیم میلیارد یا ۵۰۰ میلیون انسانه. ببینید این چه عددی برای خروجی دیوید کربن به جو ایجاد میکنه. یک مقاله‌ای من پیدا کردم که دانشگاه انجام داده مقالاتشان شده نشون میده سالانه حدود ۴۹ میلیون هکتار زمین کشاورزی در جهان تقریبا ۲ برابر مساحت بریتانیا تنها برای تهیه غذای خشک سگ‌ها و گربه‌ها استفاده می‌شه که سبب فشار سالانه ۱۰۶ میلیون تن ۳.۲ می‌شه که معادل یک ششم انتشار سه حدود در صنعت هوانوردی این فقط برای درواقع مطالعاتی که این دانشگاه برای یک سال انجام داده بعد حالا الان مطالعات دیگری که انجام شده نشون می‌ده که یک هاجستون در سال ۳۱۰ کیلوگرم یک سگ با جثه‌ای متوسط ۷۷۰ کیلوگرم تولید می‌کنه که برای یک سگ بزرگ‌تر می‌تونه حتی به ۲۵۰۰ کیلوگرم در سال برسه بر این اساس حیوانات خانگی ما انسان‌ها صادقانه‌است. کم حدود نیم میلیارد تن درواقع سه دو ای تولید می‌کنند وقتی که ما الان شعار گیاه‌خواری می‌دیم. من یه مثال می‌زنم می‌گم طرف مثلا اگر که ما هدفمون از گیاه‌خواری درواقع کمتر از سرزمین و انسان‌ها رو تشویق به کمتر گوشت خوردن می‌کنیم. باید با یک سری در واقع اجابت مدیریتی به ماجرا نگاه بکنیم و تاثیرگذاری که می‌تونه ببینید گفتم سازمان بهداشت جهانی اعلام می‌کنه که نیاز غذایی گوشتی در انسان ۴۵ کیلوگرم و تقریبا سرانه‌ی مصرف جهانی هم در جهان نزدیک به همین عدد یعنی مثلا ۲، ۳ کیلو بالاتر دو سه کیلو پایین‌تر میره. اما مثلا در کشوری مثل ایالات‌متحده سرانه مصرف گوشت قرمز گاها تا نزدیک ۲۰۰ کیلوگرم در سال پیش میره. می‌بینیم که مثلا چندین برابر یه کشوری مثل ایران اینکه یه کشوری مثل ایالات متحده بعضا برخی از کشورهای مصرف گوشت بسیار بالایی دارند و مصرف‌گرایی در این زمینه تاثیر سویی و محیط زیست جهان ایجاد می‌کنه. چیز بدیهی و غیرقابل انکاری اما اینکه شما بیاید در واقع نبینید کل ماجرا رو این درواقع باعث می‌شه که شما با یک نگاه تک بعدی دچار آمار گمراه کننده بشید من الان خدمت‌تون در واقع جمع‌بندی بکنم اینه که فقط سگ‌ها و گربه‌های که ثبت شدن در دامپزشکی در جهان خیلی‌ها این کارو نمی‌کنن خیلی از کشورها این آمار ندارند فقط همون کدهایی که انسان‌ها تو خونه‌هاشون نگهداری می‌کنند به اندازه‌ی غذایی ۲ میلیارد انسان نیاز گوشتی، ۲ میلیارد انسان دارن روش مصرف می‌کنن. یه جور در واقع آمار گمراه کننده در اختیار ما قرار می‌گیره و از مسیر درست قضاوت کلان ما درواقع بزرگانگی الان در واقع یکی از انگیزه‌ها انگیزه‌ی محیط زیستی که حفارهای زیست بکنید. ببینید ما الان تو دنیایی هستیم که تقریبا ۸ میلیارد جمعیت زمین و گفته می‌شه تا سال ۲۰۵۰ ممکنه به ۹.۱ میلیارد تا ۱۰ میلیارد نفر برسه. بنابراین گفته می‌شه که زمینی که در حال حاضر هستیم، امکانات لازم برای همین تعداد جمعیت هم نداره. یعنی ما الان با بحران‌های آب مواجه هستیم، با بحران‌های اقلیم مواجه هستیم، تقریبا حدود ۸۵۰ میلیون گرسنه ما در جهان داریم، فقیر داریم در جهان، بنابراین در حال حاضر امکانات کانال بسیار کمی اون چیزی که هست اینه که متاسفانه رژیم گوشتی بارژیم که بر اساس در واقع استفاده از محصولات گوشتی باشه خیلی به‌طور ساده بخوایم بگیم این که راندمان کمی داره، یعنی در ازای اون مقدار غذایی که حیوان میاد استفاده می‌کنه. یه مقدار خیلی کمی انرژی به مقدار خیلی کمی در واقع کاری مردمان زمین تامین کند رژیم غذایی رژیم گیاهی رژیم گوشتی سی و هفت درصد پروتیین مردمان زمین در واقع تامین می‌کنه و ۱۸ درصد کالری رو تامین می‌کنه. این حالی‌که در واقع رژیم گوشتی شامل گوشت آبزیان تخم مرغ و لبنیات ۸۳ درصد زمین‌های کشاورزی زمین را اشغال کرده و عامل ۵۶ تا ۵۸ درصد گازهای گلخانه‌ای که از طریق غذا داره تولید می‌شه یه نگاهی بندازیم به درواقع اون چیزی که برای که داره سر حیوانات میاد حالا یه نگاه حقوق امانت‌دار باشیم. ما در سال حدودا ۷۵ میلیارد یوان مزودرم می‌خوریم که شامل مرغ‌ها می‌شه شامل شابشال گوسفندها می‌شه. شامل نمی‌دونم به غیر از ماهی‌ها و به غیر از ماهی‌های پرورشی عدد واقعا بزرگی و بی خودش نسل‌کشی می‌تونه حساب بشه فقط در سال ۷ میلیارد جوجه‌ی روز نژاد تخم‌گذار در ساعات اول درواقع تولدشون کشته می‌شن حالا یا کف می‌شن یا خفه می‌شن یا خاک می‌شن و این در حالی که ما ۳۰۰ هزار در واقع ۳۰۰ هزار گونه گیاهی داریم که ما می‌تونیم از اون‌ها تغذیه بکنیم. یه زمانی بود که حمل و نقل بسیار سخت بود، نمی‌دونم دسترسی‌ها کم بود، نمی‌دونم شرایط گلخانه‌ای نبود، بنابراین مردمانی که ارتباط نداشتن در شهرهای مختلف با هم دیگه شاید می‌کرد که مثلا برای درواقع نیازهای پروتیینی خودشون مثلا گاوی نگه دارن مرغی نگه دارن از تخم‌مرغ استفاده کنن و بعد مثلا اون مرغ بکشند از شیر استفاده کنن منتهی واقعیتش اینه که توی دنیای امروز کاملا شرایط عوض شده یعنی کاملا این مسیرهای ارتباطای ضمن اینکه تنوع غذایی شاید تا خود ما تا ۲۰ سال پیش اصلا قارچ زیاد نبود، ولی الان تمام قارچ دارن همه نمی‌دونم به بروکلین دسترسی دارن همه ملموس دارم تنوع گیاهی تنوع محصولات گیاهی بسیار زیاد شده ضمن اینکه محصولات فرآوری شده‌ای هم که بر اساس درواقع پایه‌ی گیاهی هست و ازش پروتئین می‌شه در واقع تامین کرد. اون‌ها هم بسیار زیاد و در دسترس هست همچنین در واقع لبنیات انواع و اقسام شیرهایی که در واقع محصولات گیاهی می‌گیرن باز راجب تاثیرات گوشت بگیم که هرسی گرم گوشت قرمز در واقع به اندازه‌ی ۱۱۳ کیلومتر مسافتی که یک خودرو طی می‌کنه. دی‌اکسیدکربن تولید می‌کنه و یا اینکه تاثیر اثر گلخانه‌ای متان ۲۳ برابر درواقع ۳۲ هستش و هر گاو در یک پونصد کیلوگرم متان تولید می‌کنه. ببینید چقدر عدد وحشتناکی! هر کیلو گوشت گاو یعنی برای تولید هر کیلو گوشت گاو ۲۷ کیلوگرم سی و دو دی اکسیدکربن در واقع تولید شده ۳۲ درصد در واقع متانی که تولید می‌شه تویدنیا ای به واسطه‌ی دامپروری گاز دی‌نیتروژن‌منواکسید در یک بازه‌ی ۱۰۰ سال ۲۷۳ برابر قوی‌تر از در واقع دی‌اکسیدکربن هست. در واقع گلخانه‌ای که این در پروسه‌ی تولید کد ایجاد میشه المجله ساینس سال ۲۰۱۸ منتشر کرده بود که تقریبا بیش از ۴۲۰۰ بار به اون در واقع ارجاع شده استناد شده. عنوان مقاله کاهش یا محیط زیستی غذا از طریق تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان هزارتا مزرعه رو در ۱۱۹ تا کشور دنیا مورد مطالعه قرار داده در رابطه با ۴۰ تا محصول کالمارشهر دسترس اونجا گفته که انتشار کربن اکثر محصولات گیاهی بین ۱۰ تا ۵۰ برابر از مواد حیوانی از مواد در واقع حیوانی کمتر تصور کنید. پروتیینی که از طریق در واقع حیوان تولید می‌شه ۱۰ تا ۵۰ برابر اثرش در واقع اثر تخریبی بیشتر از پروتیین گیاهی مثلا گفته شده که اخیرا یه تحقیقات مستقلی توی استرالیا انجام شده گفته که سیستم جهانی غذا مهم‌ترین عامل انقراض گونه‌ها و ۲۰۲۴ هزار از ۲۷ هزار گونه‌ای که مورد مطالعه قرار گرفتنه واسطه‌ی مساله‌ی درواقع سیستم قضایی یا غذاها که در واقع شامل گوشت‌خواری می‌شه در معرض تهدید هستن خیلی زیاده. مثلا مثال‌های بسیار زیادی می‌تونیم در واقع مثال بزنیم و اینکه تو صفحه‌ی سازمان ملل اگه برید تقریبا تمام سازمان‌های جهانی معتبر روی این مسیله استناد کردن مقالات بسیار زیادی دارن ممکنه در یه ذره کم و زیاد باشه منتها همه عددها در جهت تایید این مسئله هست که یا خواری باعث کاهش اثرات محیط زیستی می‌شه و گوشت‌خواری، در واقع بسیار فاجعه‌بار در شرایط فعلی توی صفحه‌ی سازمان ملل اگه برید شما اون قسمتی که در واقع مربوط به تغییرات اقلیم هست و می‌گه که خط اول در واقع مورد اولش می‌گه که غذاهای گیاهی بیشتری بخوری برای در واقع مقابله با تغییر اقلیم و می‌گه که گوشت و لبنیات به‌طور مشخص باعث جنگل زدایی باعث کاهش تنوع زیستی و باعث تولید متان می‌شن.توی همون در واقع صفحه‌ی سازمان ملل می‌گه که تغییر به‌سمت رژیم غذایی وگان باعث می‌شه که هر فرد در سال ۲.۱ دهم تن ردپای کربن کمتری داشته باشه و اگر به‌سمت در واقع جاتیناراجات لبنی و محصول تخم مرغی مستفاد می‌شه. یک و نیم تن رد پای کربن هر شخص توی جهان کمتر می‌شه. این چیزی که سازمان ملل گفته خیلی عدد در واقع قابل تاملی تیهنگامی مثلا بانک جهانی ۹۱ درصد نابودی جنگل‌های آمازون به واسطه‌ی در واقع صنعت دامپروری ۸۰ درصد جنگل‌های جهان به واسطه صنعت دامپروری از بین رفتن فقط تو ۶ سال گذشته یه خبری منتشر شده بود اخیرا ۸۰۰ میلیون درخت کهنسال برای پرورش گاو در واقع توی برزیل از بین رفتن برای همینه که ما می‌بینیم مثلا تو ۲۸ کنوانسیون تغییرات اقلیمی که نومتی برگزار شد که دیگه درواقع تاپ‌ترین مقامات عالی کشورها هستن راجب در واقع مسایل قلیخان می‌بینیم که برای اولین بار دو سوم غذاهایی که توی در واقع اون چند روز صفر شد دو سوم غذاها بگم بودن گیاهی بودن و برچسب رد پای درواقع کربن داشتن روی خودشون سالانه باسمایک فقراعلام کرده یک تا ۲.۷ میلیون ماهی طبیعی در واقع ماهی که در واقع در طبیعت هستن وحشی صید می‌شه و ۳۸ تا ۱۲۸ میلیارد ماهی مزرعه‌ای خورده می‌شه که جالب خود فایگی و ۵ درصد این ماهی‌ها اصلا قبل از اینکه به بشقاب برسن از بین میرن و صندوق بعد از اینکه خورده بشه، از بین میرن و می‌دونید که یکی از حیات این که ادامه روند فعلی گفته می‌شه که بحث بعضی از مطالعات تا سال ۲۰۴۸ تمام ماهیان بزرگ از اقیانوس‌ها و آب‌های درواقع آزاد در واقع منقرض می‌شن و می‌دونید که نابودی ماهی‌ها در اقیانوس‌ها باعث میشه که اکوسیستم اقیانوس‌ها از بین بره و نابودی اکوسیستم اقیانوس‌ها برابر با نابودی در واقع زمینه به‌خاطر اینه که بیش از ۵۰ درصد اکسیژنی که ما داریم، تنفس می‌کنیم در حال حاضر در واقع اکسیژنی که توی اقیانوس‌ها داره تولید می‌شه و از هر طرف یعنی شما به این مسئله نگاه کنید از ماهی نگاه کنید از دام نگاه کنید. واقعا وحشتناک فقط سالانه ۷۳ میلیون روس کشته می‌شن که فقط بالشون کنده بشه که در واقع فقط بال کوسه برای سوپ کوسه ۷۳ میلیون کوسه کشته می‌شه خب می‌دونید کویکرها بسیار مهم هستند. در اقیانوس آبهای آزاد به‌خاطر اینکه در واقع گونه‌های بیمار از بین می‌برند و اینم در واقع یکی از دیگر اثرات فاجعه بار درواقع گوشت‌خواری هستش من یه مسئله بگم راجب گیاه‌خواری در ایران مثلا ممکنه صحبت بشه که مثلا ممکنه یه‌عده بگن که آقا ایرانی که گوش نمی‌خوانند مثلا پل ندارن نمی‌دونم از این‌جور داستان‌ها به این هست، ولی واقعیتش اینه که نگاه کنیم به شرط کشورمون نگاه کنیم به آماری که داره توی کشور اتفاق می‌افته دیگه مرکز آمار ایران بهارزاده گفته که ۶۸ میلیون شتوت ۱۴ میلیون دام سبک وجود داره حالا این می‌گم این اصطلاحات، اصطلاحاتی که حقوق حیوانات نیست دیگه، ولی ما داریم برای اینکه مخاطب آن متوجه بشه استفاده می‌کنیم. عملا دام سبک و دام نمی‌دونم سنگین نمی‌دونم آقای زینتی این داستانا معنی نداره، ولی مثلا میگه که ۵۳ میلیون گوسفند داریم، ۱۷ میلیون بز داریم، بر این اساس در واقع خود اطلاعاتی که سال‌هاست در واقع مدیران منابع طبیعی مانیتور می‌گن ما گاها تا شش برابر بیشتر دامی که توی مراتع ما هست.بیش‌از ظرفیت کشورما هستش و اصلا یه خبری که اخیرا می‌شد رئیس سازمان منابع طبیعی گفت که دام در واقع منظور گوسفند بود. سالانه ۷۰۰ میلیون نهال و جنگل‌های از بین می‌بره. خیلی عدد فاجعه‌باری همین گوسفند توی درواقع جنگل‌های زاگرس یکی از عوامل اصلی نابودی جنگل‌های زاگرس، چرا به‌خاطر اینکه همون‌جا میان در واقع اصلا فرصت نمیدن که نهال جدید مثلا بلوط بیاد رشد بکنه از بین می‌برن.خیلی از در واقع دامپروران میان جنگل‌ها رو از بین می‌برند، آتش می‌زنن به‌خاطر اینکه سطح مرتعش افزایش پیدا کنه یا میان تاج درختان قطع می‌کنن، به‌خاطر اینکه نور بخوره به کف زمین و درواقع علوفه علف تولید بشه به‌خاطر چی بخاطر اینکه دام‌شون بیاد بخوره، ولی می‌خوام بگم که تو همین ایران که با کمی چقدر است، فاجعه‌ای دیگری که می‌کنم نگاهت کشور هست اینه که میاد منابع غذایی حیوانات وحشی از بین منابع آب از بین می‌بره. شتر در زیستگاه یوز یکی از در واقع معضلات یوز ایرانی هستش که در حال انقراض کمتر از سی در واقع فرد ممکنه مونده باشه چرا میره منابع آبی می‌خوره و اینکه کار دیگه‌ای که می‌کنه.مثلا اینکه یکی از معضلات روزها اینه که توی منابع آبی شون زالو زیاده و این‌ها می‌گیرندروزه ضعیف می‌شن می‌میرن به‌خاطر اینکه از طریق شتر میاد در واقع ایجاد آلودگی می‌کنه.اینا خبرهایی که اصلا برای دست دهم ممکنه باشه اصلا بهش توجه نمی‌شه، ولی ببینید میوه‌ها مثلا مسئله‌ای که همین مسئله سگ‌ها که توی کشور ما هست که حالا ابعاد زیادی داره دیگه؛ ولی شما نگاه کنید من گفتم ۶۸ میلیون دام داریم شما تصور کنید.مثلا ۶۸ میلیون به هزار هر پنجاه تا کم کم داریم حساب می‌کنیم به‌ازای هر ۵۰ گوسفند و بز یه دونه سگ داشته باشن اینا به چه عددی می‌ر‌سه به عدد مثلا ۱.۵ میلیون سگ می‌شه و بعد شما تصور بکنید. چه می‌دونم یک چهارم این‌ها ماده باشند یک تارنما باشه مثلا ۲۵۰ هزارت سالی، ۵، ۶ تا توله به دنیا بیارن، چون که عملا در واقع دامپروران که سنگ‌هاشون تغییر نمی‌کنند.اصلا ما جرات نمی‌کنی بگی آقاموسی بکنم مثلا خودتون می‌گذردتاریکی ۲۵۰ تا سگ ماده داشته باشن سالی ۵، ۶ تا طول به دنیا بیارنی حداقل ۱.۵ میلیون من کفش دارم. در نظر می‌گیرم فقط از طریق سگ‌های دامپروری‌ها تولید می‌شه همین دامدارای می‌شه و بعد اینا کجا می‌شن؟ کجا رها می‌شن؟ توی چه مناطق رها می‌شن؟ مثلا به قول خودشون شاه دودومین نگه‌ می‌دارد و سرحال‌و نگه می‌داره. تیرها می‌شن و باید همین می‌شن معضلی برای در واقع حاشیه‌ی چرخ‌ها برای در واقع حیات وحش ما خود سنگ بدبخت گناهی نداره ها در واقع رفتار ماست و در واقع پشت صنعت دامپروریه باید توصیه اولش دوزمانه ما وقتی صحبت از گیاه‌خواری می‌کنن این به این معنی نیست که فردا صبح مثلا بگیم همه بخوان گیاه خوار بشن اصلا نه شدنی و نه امکان‌پذیر و نه شاید یه آینده خیلی حداقل یوریماسو باشیم که کل مردم زمین برن به این سمت بعدی‌ست.از بعد حقوق حمایتی بخوایم بگیم من دارم قبلش صحبت می‌کنم بعد می‌رم اون بحث شما از بعد حقوق عمارتی بخوایم نگاه کنیم مثلا محیط زیست نگاه نکنیم، مثلا حقوق حیوانات یه بخشی در واقع از نوعی در واقع فرایند اخلاقی شدن جامعه کمال پیش اگه مثلا گفتی که زنان حق دارن همسرتونم گفتم نه بابا زنا چه حقی دارند، مثلا زن باید فانفانها تا ۵۰ سال پیش می‌گفتی مثلا چمی‌دونم سیاه‌پوستان حق دارن خب مسخر‌و می‌کرد همین الانم مسخره می‌کنن، ولی کم‌کم مسخره میکنن دیگه ولی جامعه پذیرفته که زنان حق دارند نمود واقعه دوستان حق دارن و این در واقع فضا عوض شد.بنای گیاه‌خواری هم دقیقا مثلا همین قرار نیست یک شبه همه گیاه‌خوار بشن، چون یه عده می‌گن خب اگه مثلا الان همه گیاه‌خواران این همه حیوون ما چیکار کنیم مثلا گاوی که ۲۰ سال می‌تونه عربکنه ۱۵ سال، غذا بدیم نخیر این فرایند داره کم‌کم، کم‌کم داره اتفاق می‌فته و بعد کم‌کم دامپروری‌ها کم‌و‌کمتر می‌شن و به یه نقطه‌ای می‌رسیم که در واقع خیلی کم و کمتر بشه.الان بیشترین رژیم گیاهی که داره توی دنیا رشد پیدا می‌کنه، درواقع گیاه‌خواری انواع مختلف داره یه‌عده هستن که در واقع بدترین هستن یه عدها فقط ماهی می‌خورن، یه عده هستن درواقع رژیم گیاه‌خواری منعطف دارن پلسترینا هستند.در واقع گیاه‌خوار هستند، ولی حالا مثلا عروسی رفتن نمی‌دونم خونه مادربزرگ‌شون رفتن گوش بود می‌خورند. تو صحبت‌هایی که گفته می‌شه راجب گیاه‌خواری برای ترویج گیاه‌خواری گفته می‌شه که اینکه شما بخواید افراد بیشتری ترویج بکنید.به اینکه کاهش بدن مصرف غذاهای گوشتی و خیلی بهتر از اینه که مثلا من بگم نشما باید گیاه‌خوار بشه. چرا؟ مثلا یه مثال بخوایم بزنیم ببخشید ممکنه از برق خیلی دور باشه ولی فکر می‌کنم یه جایی به بخش ممکن کمک بکنه مثلا ما خود تو ایران ۸۰ میلیونی بخوایم. مثلا خودمون و بکشیم سالی مثلا ممکنه ۱۰ هزار نفر بتونیم بگم بکنیم که هیچی نخورم ۱۰ هزار نفر در ۳۶۵ که بکنیم ۳۶۵ روز سال ضربدر مثلا ۳ وعده بخوای بکنی مثلا ید دست میاد دیگه ولی مثلا بگیم آقا شما که گوشت‌خوار هستید.مثلا در ماه نمی‌دونم یک وعده‌ای که در هفته مثلا یک وعده‌ای که گوشتی قرار بود بخوری الان گیاهیش بکنه خب می‌شه چقدر می‌شه؟ماهی چهارتا درسته چهار وعده می‌شه چهار وعده می‌شه مثال می‌شه چقدر می‌شه ۵۰ وعده بطوتپه وعده ضدرادار که بکنید خیلی‌خیلی بزرگیه بنابراین خیلی از کارهای ترویجی تو زمینه‌ی حقوق حیوانات هم این که افراد کم‌کم‌تر بنابه با اون سوال شما نخیر دقیقا همین سازمان‌های جهانی داره می‌گه که اگر مردم شیفت بکنن به‌سمت رژیم گیاهی یا به‌سمت رژیم وجیترینیسم باری که روی مصرف در واقع محصولات نابودی جنگل‌ها هست کاهش پیدا می‌کنه یه مطالعه‌ی سال ۲۰۲۰ انجام شده و جهانی طبیعت که می‌دونید بزرگترین ان‌جیایرو سازمان غیردولتی محیط‌زیستی دنیا هستش و ۱۴۷ کشور دنیا انجام داده که می‌گیم.غذا باعث بیست و هفت درصد انتشار گازگلخانه‌ای ۷۰ درصد منابع آب این داره درواقع استفاده میشه و عامل اصلی جنگل زدایی از بین رفتن تنوع زیستی و تشکیل بیماری‌های پادماده توسط چهل و هفت کشور دنیا یه مطالعه‌ای انجام داده که خیلی جالبه گفته که مثلا اگه مردم این کشورها بیان گیاهخوار بشن چه اثرات می‌تونه روی اون کشور داشته باشه از چندتا در واقع جنبه‌ی مختلف به این مساله نگاه کرده یکیش اینه که میاد میگه که میاد میگه که اگر ایرانی‌ها اگر ایرانی‌های بدترینیبه میزان اراضی که بایستی برای خورد و خوراک آنها به راحیات تخصیص داده شود سی و یک درصد کاهش پیدا می‌کند اما چنانچه دگان شود.این میزان به صفر درصد می‌رسه خب وقتی ما می‌گیم اراضی ربطش به جنگل چیه به‌خاطر جنگل و از بین می‌بریم تبدیلش بکنیم به هرات دانشگاه بودن الان نابودش کردانوری برای کردیم بنابراین می‌دونید که اگر مردم ایران فدریشن ۳۱ درصد کاهش پیدا می‌کنه.درواقع نیاز به اراضی می‌گه اگه ایرانیا بگن بشن توی در واقع این هم خواستیم براتون میفرستم جداولی که هست می‌گه اگه ایرانی گوزن رفتن تنوع زیستی در نتیجه تغییر رژیم غذایی‌شون نصف می‌شه توی ایران و می‌گه باز دوباره توی همون مطالعه بدبیاری‌های بگن شوندمیزان مزورانه که نتیجه‌ی رژیم ناسالم است ۲۲.۴ درصد کاهش پیدا می‌کنه و می‌گه که اگه ایرانیان بنیاد گازهای گلخانه‌ای ناشی از خرد و خوراک کشورمان بیش از صد درصد کاهش پیدا می‌کنه و می‌گه اگه ایرانیا بگن شود. میزان آب مصرفی کشور در ایران ۳۰ درصد کاهش پیدا می‌کنه و این بخشی که در واقع هست می‌بینید که چقدر کاهش پیدا می‌کنه اون فشاری که داره روی برای ما میاد روی در واقع جنگل‌های ما میاد روی منابع آبی ما داره میاد ۳۰ درصد در واقع منابع آبی کشور توش صرفه‌جویی می‌شه و اینکه خوشبختانه گیاه‌خواری در جهان روبه افزایش هست هر چند که در واقع چالش‌های بزرگی ویاایر توی دنیا به‌خاطر اینکه مردمان چین و هندوستان داره درآمد سرشون می‌ره بالا دارن ثروتمند می‌شن و این خود یکی از مسائلی که گفته می‌شه که در واقع ثروتمند شدن اون‌های باعث بشه که پروتئین در واقع حیوانی باعث افزایش بشه. جا داره اینجا از مرتضی پور میرزایی عزیز هم تشکر کنم و یاد کنم ازش که در پیدا کردن این دو کارشناس و ساختاین اپیزود به ما کمک کرد و اما می‌رسیم به آخرین و شاید مهم‌ترین بحث درباره‌ی وگانیسم یعنی اخلاقیات. وگان‌ها و گیاهخوارهای اخلاقی یک موضوع مهم رو مطرح می‌کنن که قوی‌ترین احساسات افراد رو درگیر می‌کنه. این که چطور ما می‌تونیم برای شکم خودمون، باعث زجر و درد حیوانات دیگه بشیم؟ مثلا چطور می‌تونیم گوشت بخوریم در حالی که روزانه هزاران گاو و گوسفند رو سر می‌برن یا چطور تخم مرغ بخوریم در حالی که مرغ‌ها هر روز مجبور به تخم‌گذاری میشن و مجبور میشن درد بکشن؟این موضوع که فلسفه‌ی اصلی وگانیسم هم هستش ما رو در مقابل یک پرسش مهم اخلاقی و فلسفی قرار میده: ما تا چه حد حق داریم برای زندگی خودمون باعث زجر و درد کشیدن سایر جانوران بشیم؟برای جواب دادن به این سوال اولین قدم اینه که کمی از احساسات فاصله بگیریم و سعی کنیم موضوع رو از یک دیدگاه منطقی‌تر ببینیم. به هر حال ما برای زنده موندن و زندگی کردن در دنیای مدرن امروز نیاز داریم از منابع اطرافمون استفاده کنیم و در حال حاضر حیوانات جزوی از این منابع محسوب میشن. وگانیسم میگه که چون حیوانات درد میکشن، ما اون‌ها رو به عنوان منبع خوراک و پوشاک کنار بگذاریم و کلا هیچ استفاده‌ی ابزاری از اون‌ها نکنیم و تمرکزمون رو روی منابع گیاهی ببریم.سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که آیا گیاهان درد نمی‌کشن؟ این سوال در حال حاضر یک جواب آره یا نه‌ی قطعی نداره. گیاهان به بعضی محرک‌ها مثل بیرون کشیده شدن از خاک یا شکستن شاخ و برگ واکنش نشون میدن، اما سیستم عصبی و مغزی شبیه به انسان‌ها و جانوران ندارن که بتونن درد رو حس کنن. اینجا باید یک پرانتز باز کنم و به کتابی اشاره کنم که عنوانش هست mind if I order the cheese burger? نوشته‌ی شری کولب که در فارسی با عنوان «دوازده پرسش از گیاهخواران اخلاقی» ترجمه و منتشر شده. نویسنده‌ی کتاب خودش وگان هستش و در هر فصل کتاب به یکی از پرسش‌هایی پاسخ میده که همه چیز خوارها از وگان‌ها می‌پرسن. به عبارتی می‌خواد بگه به جای سوال کردن از وگان‌ها، بیاین این کتاب رو بخونید تا جوابتون رو بگیرید.فصل اول کتاب هم روی همین موضوع درد کشیدن گیاهان تمرکز کرده. شری کولب میگه از نظر اخلاقی، کشتن گیاهان با کشتن جانوران متفاوته چون حیوانات درد می‌کشن و ما می‌تونیم درد کشیدنشون رو به چشم ببینیم ولی گیاهان هیچ دردی رو حس نمی‌کنن. در ادامه اضافه می‌کنه که اخلاقی بودن کشتن یک موجود زنده به این بستگی داره که اون موجود زنده‌ چقدر تجربه‌ی زیسته‌ی واقعی در این جهان داشته. شری کولب همین موضوع رو با یک مثال بسط میده و بعد بحث رو می‌بنده.مشکلی که من به شخصه با حرف‌های شری کولب داشتم، این بود که با وجود منطقی بودن حرف‌هاش، بحث رو ناقص رها کرده. چون حتی زمانی که ما کشاورزی می‌کنیم، به جانوران دیگه‌ای مثل جوندگان کوچک و حشرات آسیب می‌رسونیم و این موجودات حتی حشرات، برخلاف گیاهان درد رو حس می‌کنن.برای این که ببینیم آیا راهی وجود داره که ما بدون آسیب زدن به هیچ موجودی زندگی کنیم، ادامه‌ی گفت‌وگوی ما با کارشناس محیط زیست بشنوید. یکی از انگیزه‌های گیاه‌خوارها. اینه که از گیاه‌خوار شدن به گفته‌ی خودشون اینکه باعث درد و رنج موجودات زنده‌ی دیگه نشم، مثلا چه می‌دونم مرغوبیت گذاشتن نکنن حیوانی سر نبرن. این صحبت ولی از اون طرف مقالاتی که شما نگاه بکنید یه اشاره‌ای هست به اینکه شما زمانی که کشاورزی گسترش می‌دین تو اول منابع آب و خاک و با کودهای شیمیایی آلوده کننده، ممکنه که این کار منجر به کاهش تنوع زیستی بشه افزایش کشاورزی افزایش تعداد زمین‌های کشاورزی و کلا افزایش مقدار گیاه‌خواری چه آسیبی به اون جانورهایی می‌تونه بزنه که تو این رژیم‌های غذایی عمدتا توسط آدم‌ها نادیده گرفته می‌شه کرد.عده‌ای از این جماعت در واقع راه به جایی نمی‌بره، به‌نظر من نگاه کن هروقت ما می‌گیم که برای کشت موز برای کشت نمی‌دونم اکادو بریکت بسیاری هست، همه‌ی غذاهای گیاهی در دنیای مدرن امروز از سیستم‌ها و کودهای شیمیایی استفاده می‌شه، می‌گن که خب بخش زیادی پاسخی که بهش اشاره می‌کنیم بخش زیادی از این زمینه کشاورزی که داره این اتفاق می‌افته.واسه تامین غذای گاو گوسفند که داره در واقع چنین اتفاقی می‌اوفته یعنی پاسخی برای این که اون بخش دیگه‌ای که مصرف مستقیم انسان که می‌شه که دیگه غذای گاو گوسفند می‌شه، اون چی می‌شه؟ در واقع چه اتفاقی براش می‌افته؟ ببینید تا کمتر از صد سال پیش، در همین کشور، ایران در همین شهر تهران شاید هر فردی سالینه مثلا چهار پنج دفعه می‌تونست برنج بخوره، سبزی‌پلو با ماهی شب عید یه چیز خاطره‌انگیزی بوده و در واقع تبدیل برنج به‌عنوان قوت اصلی مردم ایران یکی از لایل اصلی انقراض ببر مازندران که بخش زیادی از زیستگاه این حیوان نه به‌خاطر تامین غذای دام به‌خاطر تامین غذای گیاهی انسان تخریب‌شدن شالیزارها جای خودشون رو به جلگه‌هایی دادن که محل در واقع در واقع قلمرو ببر مازندران بوده.توی بسیاری از مناطق دیگه‌ی ایران لانداوادموند می‌شه برنج کشت می‌شه یا غلاتی که تقریبا مصرف انسانی داره داره کشت می‌شه که این‌ها دریاچه‌های عظیم روباه پرنده‌های مهاجر از بین برده بسیاری از ایستگاه‌ها را از دست دادیم به خاطر تامین گیاه مورد نیاز انسان این دوتا از همدیگه قابل تفکیک نیستند که شما بگید که آقا مایی که غذامون فقط گیاه پس هیچ باعث از بین رفتن هیچ موجود زندگی دیگه‌ای نمیشیم مگر موجود زنده نیست پرنده‌های مهاجری که میان توی درواقع تالاب‌های کشور ما میومدن مگه اونا موجود زنده نیستن اونها که از بین میرن یا ارزشی ندارند از نظر این دوستان گواینکه موضوع ر باید بهش خیلی دقت کرد ببینید ما متاسفانه متاسفانه به‌ویژه در ایران که ما سال‌ها زبان انجام نرسیدیم ما خوشبختانه در کشورهای دینالیورا دیگه کشورهایی که تمدن غربی درشون جاری هستش جا افتاده تفاوت بین حیوانات اهلی و وحشی ببینید از دست رفتن یک حیوان اهلی با حیوان وحشی خیلی‌خیلی متفاوته.حیوان اهلی اصلا در طبیعت سرزمین در طبیعت در واقع سیاره‌ی زمین وجود نداشته ما هیچ‌وقت سیاره‌ نماهای گوسفند نداشتیم مرغ و خروس نداشتیم سگ و گربه با اسب و شتر نداشتیم، این‌ها رو انسان که خلق کرده در واقع به‌وجود آورده با انتخاب مصنوعی ما هیچ پرنده‌ای در دنیا نداریم و دو تا تخم بگذارد که حدود ۸ هزار سال پیش در جنوب شرق آسیا درواقع اجداد این مرغ اهلی بیچاره رو می‌گیرن و در واقع به تدریج طی هزاران سال به این پرنده‌ای تبدیل شده که روزی دو تا تخم می‌گذارد. اما هیچ پستاندار گیاه‌خواری نمی‌شناسیم.در جهان که در تمام طول سال شیر بده یا انقدری بکنه ما هیچ‌وقت هیچ گاومیش یا بوفالو یا عرضه و به حضور شما گزندی که روزی ۹۰ کیلو تا ۱۲۰ کیلو شیر بده ما این که اون حیوون رو به‌وجود آوردیم و انسان هم موظف نگهداری از اون‌ها هستش، اما انسان داره اون‌ها رو پرورش می‌ده برای تغذیه‌ی خودش یا حالا استفاده از محصولات خودش و مدیریتش با خودش ببینید.مثلا شما وقتی می‌بینید که در یک مرغداری با ۱۰ هزار تا مرغ اگر آنفولانزای مرغی درش اتفاق بیفته پروتکل جهانی میگه که هر ۱۰ هزار تا مرغ بدون استثنا باید نابود بشن، اما اگر این بیماری وارد پرنده‌های مهاجر بشه می‌بینیم که اقدامات جهانی برای مدیریت این بیماری بسیار چشمگیر، اما غیر قابل کنترل.ازبین‌رفتن گونه‌های جانوری که در تکامل زمین به‌وجود اومدن بسیار بسیار ارزش بالاتری داره تا حیواناتی که ما خودمون دست پرورده‌ی ما هستن از دست رفتن اون‌ها در واقع این ارزش ذاتی که حیوانات دار ببینید تک تک حیواناتی که به‌صورت وحشی از یک حشره کوچک مثل یه موچمان بگیرد تا یک حیوان بزرگ جثه مثل خرس قطبی و فروشی این‌ها منزله‌ی تک تک تاروپودهای اکوسیستم هستند که ما با تخریب طبیعت این‌ها رو از بین می‌بریم.این ادعا که وقتی من توی بشقابم درواقع فقط سبزیجات و گیاهان هستش عذاب وجدانی ندارم بر اینکه هیچ حیوانی نکشتم اتفاقا این در واقع می‌شه گفتش که یک خیال باطل، چون که تولید هر گونه گیاهی لازمش از این از دست رفتن تعداد زیادی گونه‌های جانوری به‌ویژه از حشرات گرفته تا گونه‌های دیگه هستش، اما حالا در مورد دام من این و باز اشاره می‌کنم من موافق مصرف زیاد گوشت نیستم.معتقد به رعایت اعتدال ابتداییم درواقع همه چیز خواری هستند. شبیه آنچه که انسان‌ها در هزار سال پیش می‌خوردنویسنده ۱۰۰ سال پیش می‌خورد نیروهای یک سری از چاقی در جهان روبه‌رو هستیم و انسان موجود چاقی نبوده انسانی که ما سراغ داریم در جنگل‌های دست زبان‌های افریقا زندگی می‌کرده و بعد از افریقا خارج می‌شه جثه‌ای در واقع شبیه همین چیزی که الان توی آفریقا تقسیم داشته یک تقریبا جثه لاغر اندام ورزیده و مصرف زیاد غذاست که حالا دامن زده و کمکی در کنارش البته ادامه داده.به این شکل جدیدی که انسان داره به خودش می‌گیره من با مصرف زیاد گوشت همان‌طور که با مصرف زیاد غلات مخالفن اما نکته‌ای اون اینه که ببینید، همون‌طور که یک مثلا قمری خانگی تو شهر تهران شما درنظر بگیرید.تو ذهن‌تون میاد از آب جوی آلوده‌ای که کنار خیابون تهران مثلا یکی از خیابونای تهران آب می‌خوره و هیچ‌جا نمی‌شه یه گربه‌ای هم باز می‌کرد دوباره از همان آب می‌خوره، اما ما از اون آب بخوریم چه اتفاقی برامون می‌افته اگر نمی‌ریم یا کلیه هامون از دست ندیم مسمومیت شدید خواهیم داشت که نیاز به درمان داریم برای چی مثال زدم به‌خاطر اینکه ببینید تکاملی که اتفاق افتاده در بدن موجودات زنده چه در سیستم گوارشی بیمار سیستم عصبی هم وجود داره.متاسفانه عوامی افرادی که با زیست‌شناسی و جانورشناسی چندان آشنایی ندارن که تعد خیلی زیاده حتی ممکنه یه پزشکم چنین تصوری داشته باشه، همه‌ی موجودات زنده از چشم انسان می‌بینن مثلا چند وقت پیش یکی از دوستان من یک فیلم فرستاده بود از یک جایی توی چین که یک ماهی کپور و زنده زنده سرش از قابلمه بیرون بود توی قابلمه این مبنا روغن در واقع جوش این رو می‌پختن و وقتی می‌ذاشتن روی برنج میسر ماهی دهنش باز و بسته می‌شد.در عین اینکه بدنش پخته بود و می‌گفت ببینین بدبخت این ماهی رو به چه شکلی زجرکش می‌کنن من گفتم که بریین درسته که این در واقع شکل به یک شکل طبخ غیرانسانی به نوعی غیراخلاقی و اما ناگفته نماند که اون ماهی هیچ دردی حس نکرده اکثر ماهی‌های استخوانی درواقع اشتهای عصبی که از مغزشون از مغز نه چندان پیچیده شون به اجزای بدن‌شون میره، فقط میره برنمی‌گرده یعنی اگه یه ماهی دمش یه ماهی دیگه گاز بزنه قطع بکنه اصلا نمی‌فهمی این اتفاق براش افتاده رشته‌ی عصبی وجود اصلا چیزی به اسم درد درش وجود نداره در بدن این حیوان تعریف نشده که مثلا ما بخوایم این رو با خودمون مقایسه کنیم.عین خودمون که مثلا اگر انگشت‌تون رو بکنیم تو روغن جوشه بلایی سرمون میاد نه این‌طور نیست ببینید حیوانات نسبت‌به چین خوردگی‌هایی که در کورتکس مغزشون دارن و در واقع میزانی که در واقع اینکه چقدر این حیوان عالی باشه، یعنی از نظر تکامل جانوری متفاوته.مثلا بسیاری از دانشمندان هم با آزمایش‌های در واقع دارویی آزمایش‌های جراحی روی نخستی‌ها که هرچند بعضا اجتناب ناپذیر مخالفان چون که اکثر نخستی‌ها یا همون میمون‌های ویدیو شبکه‌ی عصبی شبیه شبکه عصبی انسان دارد اما این در مورد مردهاشاره ما نیست وجود داره اما همچنان فاصله‌ی بسیار زیادی داره همونطوری که در مورد مثلا نباتات این بسیار ساده‌تر مثلا یک درختی که در آتش می‌سوزه هیچ چیزی به اسم درد حس نمی‌کنه این حال وقتیکه شما میاید جلوتر هی هر چقدر مثلا از موجودات درازوجود نخستین سمت موجودات عالی تر پیش می‌ری متفاوت ببینید من و شما اگه دست‌مون بشکنه، اگر که از عفونت نمیریم دست‌مون به همون که جوش بخوره با درد بسیار زیادی باید اون دوره رو سپری بکنیم؛ اما مثلا وقتی شما تو طبیعت میای طبیعت دیدیم مثلا یک بز کوهی شما تو هر گله‌ای بزرگی بگردید حتما یه چندتا دست‌وپا شکسته می‌بینی، دکتر وجود نداره که اونو درمانش بکنه که بعضا یا پیش اومده مثلا گرگ اومده پاشو گاز گرفته کنده لیس زده جای زخم و جلوی خونریزی گرفته و در واقع بعدشم خوب شده داره با همون سه تا پا مثلا زندگی می‌کنه و تقریبا اکثر حیات وحش اکورشمال، اگه دقت بکنید به ویژه و کلهاربه تا پایین می‌بینید که مثلا یه پاش و صخره‌هایی از دست داده یا جایی شکستاین می‌بینید.حالا می‌خواستم از این اشاره‌ای بکنم ببینید اگر شما یک انسان ام آر آی بکنید در حین ام آر آی دو نیم‌کره مغزش و مثلا نسبت‌به شعله یک کبریت به انگشتان دست کنید، می‌بینید که بخش زیادی از کورتکس مغز مثلا اگه دست راستش باشه تو بخش نیم‌کره‌ی چپش واکنش نشون میده.اگر همین کار شما با یه بز بکنید، بسیار بسیار متفاوته. یعنی در واقع میزان درکیک درد وجود داره و بسیار بسیار ابتدایی‌تر و تقریبا می‌شه گفت غیرقابل درک برای ما انسان‌هاست.جمع‌بندی حرف‌های کارشناس‌ها و نتایج چند تحقیق رو مرور کردیم. ولی در نهایت باید چه نتیجه‌ای بگیریم؟ کدوم رژیم غذایی به اون یکی برتری داره و ما برای سالم موندن خودمون و محیط اطرافمون باید کدوم رو انتخاب کنیم؟در واقع هیچ برتری وجود نداره ولی چیزی که مشخصه اینه که تاکید بیش از حد چه روی تولید گوشت چه روی تولید گیاه،‌ احتمالا نتیجه‌ی مطلوبی برای ما و بقیه‌ی موجودات زنده‌ی روی کره‌ی زمین نداشته باشه. ما اینجا قرار نیست به کسی پند اخلاقی بدیم که فلان چیز رو بخوره یا نخوره، ولی به عنوان یک پادکست علمی دوست داریم تاکید کنیم که تبلیغ کردن برای یک رژیم غذایی خاص بدون داشتن اطلاعات تخصصی کافی، کار صحیحی نیست و می‌تونه جون آدم‌ها رو به خطر بندازه. به صورت متقابل، ما هم وقتی پای سلامتی‌مون وسطه، نباید فقط اسیر تبلیغات بشیم و با درگیر شدن اولین لایه‌های احساسی، تصمیم بگیریم.ژانا اولین کسی نبود که به خاطر سوتغذیه‌ی ناشی از رژیم‌های غیراستاندارد از دنیا می‌رفت. در سال ۲۰۲۲، شیلا اُلیری به خاطر مرگ پسر هجده ماهه‌اش اِزرا به زندان افتاد. شیلا وگن بود و همین رژیم غذایی را برای فرزندش نیز در پیش گرفته بود که همین موضوع منجر به مرگ او شد. این اپیزود تقدیم می‌شود به روح ازرا الیری، ژانا سامسونووا و سایر کسانی که به خاطر سوتغذیه جان باخته‌اند.این اپیزود هشتم از پادکست فیل‌کست بود که شنیدید که آخرین قسمت از فصل اول این پادکست محسوب می‌شه. بله درست شنیدید، فصل اول به پایان رسیده ولی ما همچنان برای ادامه‌ی کار فیل‌کست اینجا هستیم. برای تعطیلات نوروز قراره چند ویژه اپیزود براتون منتشر کنیم، بعد یکی دو ماهی استراحت کنیم و در نهایت برای تولد یک سالگی فیلکست، با انرژی و کلی ایده‌های تازه برگردیم.تنظیم متن و انتخاب موسیقی متن رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت و هماهنگی‌ها به عهده حسین خلیلی بوده. صدایی روایت‌های ابتدا و انتهای پادکست رو برامون خوند، صدای سعید جعفریه که در بخش ارتباطات و مارکتینگ پادکست به ما کمک می‌کنه. حامد پارساییان هم تازگیا به ما پیوسته و در تولید محتوای این قسمت نقش مهم و ویژه‌ای داشته.در نهایت هم از کارشناسای برنامه تشکر می‌کنیم که برای تهیه‌ی این اپیزود به ما کمک کردن. https://castbox.fm/vi/684969921 یادتون باشه که فیلکست پادکستیه برای افرادی که می‌خوان بیشتر و عمیق‌تر فکر کنن. تصمیم‌گیری نهایی درباره حرف‌هایی که زدیم به عهده شماست اما اگر کنجکاو هستید و می‌خواین بیشتر بدونید، پیشنهاد می‌کنم سری به منابعی که در متن توضیحات پادکست ذکر کردیم بزنید. در ضمن می‌تونید اینستاگرام فیلکست رو به آدرس Fillcast_ فالو کنید چون اونجا عکس‌ها و مطالب تکمیلی هم اپیزود رو قرار می‌دیم.مرسی که تا اینجا همراه ما بودید. از خودتون مراقبت کنید و گوش به زنگ باشید، چون فیلکست خیلی زود توی عید نوروز با بیشتر از یک اپیزود جدید برمی‌گرده!</description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 15:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم و شبه‌علم در پزشکی - گفت‌وگو با دکتر کیارش آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-ju5jc0jyz9po</link>
                <description>می‌دونیم که یکی از عرصه‌هایی که شبه‌علم توش خیلی جذاب می‌شه و حضور داره یه جاهایی هست که بر اساس اون نگاه و نگرش و احساس پیشاعلمی و نیاموخته و سنجیده نشده‌ی آدمی یه چیز خیلی محتمل و خیلی جالب به‌نظر می‌رسه.ساده‌ترین مثالش این هستش که اگر ما الان بریم بیرون نگاه بکنیم به زمین، اولین چیزی که به‌نظرمون می‌رسه اینه که زمین صافه، ولی یک نگاه آموخته‌تر می‌خواد، یک دانش بیشتری می‌خواد، یک دقت بیشتری می‌خواد، از نوع علمی که ما متوجه بشیم نه با این ساخت بودن زمین اون وقت خیلی از این چیزهایی که در مورد ستاره‌ها می‌بینیم این‌ها درست در نمیاد؛ بنابراین زمان باید گرد باشه اون اتفاقی که تا قبل از اینکه فضاپیمایی شروع بشه و قبل از اینکه ماجرا دور زمین رو با کشتی بزنه، دانشمندان متوجه شده بودن.یه مقداری که آموخته‌تر می‌شیم، می‌بینیم اون نگاه اولیه‌مون خیلی سازگار نبوده! در مورد آسمان و در مورد ماه و خورشید و ستارگان هم همین‌طوره. ما امروزه توی شهرهایی زندگی می‌کنیم که بیشتر اوقات توی فضای بسته هستیم و حتی شب‌ها دچار آلودگی نوری هستیم، بنابراین خیلی از ما ستاره نمی‌بینیم، ولی در دوران‌های قدیم آدم‌ها خیلی ماه و ستاره رو می‌دیدن.روز زندگی‌شون با طلوع خورشید شروع می‌شد و شب‌ها قبل از اینکه بخوان این آسمون پر ستاره و این ماه رو بالای سر خودشون با وضوح بیشتری می‌دیدند. بنابراین به‌شدت این اعتقاد به وجود اومد که این‌ها نشانه‌هایی هستند یا راهنمایی هستند یا حتی عوامل موثری هستند، در زندگی ما. از خودشون ممکنه اراده‌ای داشته باشن و همون‌طور که خیلی از این افسانه‌های دینی اولیه مبتنی‌بر این بود که خود خورشید و ماه و ستاره، قدرتی هستند و اراده‌ای دارن و بعد وقتی این افسانه‌ها کامل‌تر شدن، تبدیل شد به نشانه‌هایی از یک قدرت ماورایی بالاتر.بنابراین این خیلی طبیعی بود و خیلی به ذهن متبادر می‌شد که بالاخره این به قول حافظ می‌گه «چیست این سقف بلند ساده‌ی بسیار» البته حافظ یک نگاه انتقادی داره سریع به نتیجه‌گیری نمی‌رسه. می‌گه «هیچ، دانا در جهان آگاه نیست، چیست‌اند ساده یا برای بلند ساده‌ی بسیار نقش زین معما هیچ در جهان آگاه نیست» اما بعضی‌ها اون موقع ادعا می‌کردند که آگاه‌اند و می‌اومدن بر همین اساس به‌وجود آمد و می‌دونیم و هم به‌شکل‌های مختلف ادامه داره؛ از جمله این طالع بینی چینی و هندی و مجلات زرد و این‌ها.وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم که بخش بزرگی از زندگی و باورهای مردم اون موقع در مورد باید و نبایدها چه در مورد سلامت و پزشکی و چه در مورد بقیه جنبه‌های زندگی بر همین اساس تعیین می‌شد و مثلا حاکمان و پادشاهان رسما در دستگاه خودشون، ستاره‌شناس، اختربین و به‌قول فرودسی ستاره‌شمر یعنی ستاره شمارها می‌اومدند، تصمیمی و در هر مسئله‌ای با این‌ها مشورت می‌کردن.ما مثلا شما شاهنامه رو ببینیم بارها این اتفاق پیش میاد که ستاره‌ شمار پیش‌بینی‌هایی می‌کنند یا حتی میان مسائل رو حل می‌کنن، شاید یک نمونه که الان به ذهن‌مون بیاد در همون ماجرای دعوای سودابه و سیاوش وقتی که سودابه ادعا می‌کنه که فرزندانی ازش به دنیا اومدن که این‌ها، یعنی سقط شدن که این‌ها نتیجه‌ی کار سیاوش بوده و این در واقع این فرزندان خودش کاووس نبودن!ستاره‌شناس‌ها میان و اختر رو نگاه می‌کنن و می‌گن این بچه‌ها شاهزاده نیستند. به‌خاطر اینکه اگه شاهزاده بودن ما می‌تونستیم شاهزاده‌ها رو در آسمان ببینیم و چون نمی‌بینیم نیستن، بلکه فرزندان اهریمن و تا این حد به حال از این ستاره‌شناس استفاده می‌شد و در بعد از درواقع دوران اسلامی در قرون وسطای اسلامی هم این بوده و خیلی از این بزرگانی که ما داشتیم اینا نقش اصلی‌شون و منبع درآمدشون ستاره‌شناسی بوده.یکی از اون‌ها خیام. خیام رو ما امروز با تقویم جلالی می‌شناسیم، ولی واقعیت اینه که تقویم جلالی یک، یک منفعت جانبی شغل اصلی خیام بوده که خیام ستاره‌شناس در دربار بوده و خیلی جالبه که خود خیام وقت‌ها به موضوع نگاه می‌کرده می‌فهمد این ستاره‌شناسی احتمالا هیچ مبنا و اعتباری نداره!خیلی از رباعیات خیام در زمان خودش منتشر نمی‌شد، بلکه این‌ها در شعرهای خصوصی بود که می‌گفته و سال‌ها بعد از مرگ خیام و در دسترس عموم قرار گرفته. خود خیام میگه که «این نیک و بدی که خوبی و بدی در قضاوقدر است، بین نیک و بدی که در نهاد بشر است، با چرخ نکن حال در ره عقل چرخ است و هزار بار بیچاره‌تر است.» یعنی خیام که شغلش این بوده که این ستاره‌شناسی رو ببینه و بگه، در عین حال وقتی که می‌رفته در اون مدل خصوصی خودش و به اون عقلانیت انتقادی خودش نگاه می‌کرده به اوضاع و با دوستان صمیمی و خصوصی خودش حرف می‌زده، همون حرف حافظ رو می‌زنه، می‌گفت که حالا ما اینا رو می‌گیم، اینا رسیده به دست ما افسانه‌هایی از گذشتگان، ولی وقتی من با خرد انتقادی خودم به این‌ها نگاه می‌کنم.می‌بینم یه اجرامی هستند در آسمان که نه تنها قدرتی بر ما ندارند، بلکه به واسطه‌ی اجرام سماوی بودن از ما خیلی هم دست‌بسته‌ترن؛ چون ما بالاخره اراده‌ی انسانی داریم، عقل انسانی داریم، اونا این هم ندارند! چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است.آنچه که در دوران انقلاب علمی رخ داد که به تعبیر نویسنده‌ی کتاب انسان خرمن حراری انقلاب در دانایی نبود، انقلاب در نادانی بود! همین گسترش همین نگاهی هست از حافظ از خیام که من به شما عرض کردم. گسترش این نگاه و اعمال کردنش در فرایند شناخت کسب دانش و آگاهی انسان و اون نگاه اینه که ما بنا بر این بگذاریم که نمی‌دونیم و بعد هرکی که ادعا می‌کنه که می‌دونه، ادعا می‌کنه که به حقیقت دست به واقعیتی دست پیدا کرده! رازی از رازهای عالم رو گشوده، تونسته بفهمه که ماه و ستاره چگونه بر زندگی ما تاثیر می‌کنن، تونسته بفهمه که چیز نیست سقف بلند ساده‌ی بسیار اون بیاد و دلیلش هضم اون دلیل رو با محک عقل و با محل خرد انتقادی بسنجیم و اگه اعتبار داشت بپذیریم و اگر نداشت نپذیریم.این درون مایه‌ی انقلاب علمی هست، البته همراه با چیزهای دیگه‌ای داشته و اومده از زبان ریاضی وارد شدن. حالا اگه می‌خوای دنیا رو توضیح بدی، بیا با زبان ریاضی توضیح بده؛ مثل اون کاری که مثلا نیوتون کرد. اون کاری که امروز ما در پزشکی می‌بینیم و بحث آمار و احتمالاته.ولی اگر از این جزییات بگذریم، انقلاب علمی تمام حرفش این بود که یه کوهی از افسانه‌ها و آنچه که خیال می‌کردند، می‌دونن و آنچه که فکر می‌کردند، نقش اختر ماه و ستاره و واقعیت بدن و واقعیت جهان طبیعته؛ همه‌ی اینا رو گذاشت کنار و گفت حالا از اول بیایم ببینیم کدوم یک از اونا با محک عقل و تجربه. تجربه‌ای که با کنترل عقل هست، ببینیم کدوم یک از این‌ها می‌تونن معتبر باشه.یعنی ما یه دفعه آدم‌ها بشریت انسان‌ها متوجه شد که ما خیلی چیزها رو خیال می‌کنیم که می‌دونیم. نقش اختران و ستاره‌ها و ماه و خورشید رو خیال می‌کنیم می‌دونیم. هر کدوم از این برج‌های فلکی رو می‌شناسیم و می‌دونیم چون آدم دارن همراه برج عقرب قرار بگیره اتفاق بدی بیفته یا اگر مشتری و مهتران کنن یعنی ماه مشتری کنار هم قرار بگیرند، این اتفاق خوبی می‌افته یا خیال می‌کنیم که اگر ماه تمام بتابه ممکن جنون و دیوانگی زیاد شه.حتی این وارد ادبیات دیگه ما کلمه‌ی ونتی که در انگلیسی داریم که به معنی آدم دیوانه به‌کار می‌برد. از نظر بادی‌اسلم این یعنی ماه گرفته لونا همون ماه بعد این بخشش روی تمام جنبه‌های زندگی مثلا همین روز دوشنبه (ماندی) یعنی روز ماه و مانند اون. بسیار خب رها می‌کنیم اینا رو می‌دونیم. حالا بیایم گام‌به‌گام ببینیم ببینیم می‌دونیم کدوم یک از این‌ها در محک عقل و محک تجربه قرار می‌گیرند و ما می‌تونیم این‌ها رو بر این اساس بفهمیم که آیا درسته یا بر گذاشت کنار و این‌ها جز افسانه‌های برساخته توسط گذشته خب من گفتم دوتای تیم حک عقل یکی محتمل در گام اول.یعنی اگر کسی بپرسد که خب پس حالا وارد پزشکی می‌شن برای اینکه کار اصلی من پزشکی و سلامته. شناخت علم و شبه‌علم در هر حیطه‌ی تخصصی متفاوت از حقیقت تخصصی به تعبیر دیگه. ما یک چوب طلایی نداریم مثل اون چه که مثلا می‌خوایم رو ایجاد بکنیم یا بعضی از فلسفه‌ی رو در هر رشته‌ای، اون رو بزنیم به یه چیزی و بگیم که این علمه یا شبه علمه. اون چه که مثلا در مدرسه بهمون گفتن توی مدرسه روش علمی یاد نمی‌دادن و اون پسر بچه‌ای که رفت آب می‌ریخت این کرم‌ها در میان، در نمیان این‌ها می‌دونم تو کلاس‌های شما بوده یا نه. من به قرن باستان رسیده خاطراتم. واقعا روش علمی اون‌جور نیست که برای همه قابل اجرا باشه!خیلی جزییات داره توی هر رشته‌ای، توی هر تخصصی اون‌وقت باید جدا راجبش صحبت کنم. برادرم میام تو پزشکی بیشتر صحبت می‌کنم، خب مثلا یه مثالی من بزنم در آیورودای طب هندی اعتقاد داشتند که وقتی خسوف هست وقتی ماه‌گرفتگی هست شما نبایستی تو اون موقع غذا بخورید. این به‌عنوان یک اصطلاح پزشکی اطلاعاتی شما میاید به‌طور بعد از انقلاب علمی به این قضیه نگاه می‌کنید، آدم‌ها دو جور جواب میدن اونایی که طرفدار پادوردایی هستن. اینکه سعی می‌کنن براش دلایل عقلی و علمی پیدا کنند. اینا می‌خوان اون ثابت کنند بعد حالا میان دلیلش رو مثلا اومدن گفتن که علتش این هست که وقتی که خسوف هست اشعه‌ی ماورای بنفش بیشتر می‌شه، بعد وقتی ماورائی بیشتر می‌شه، رادیکال‌های آزاد بیشتر ایجاد می‌شه و وقتی شما غذا رو توی آب می‌گزاری اینجوری شد، این می‌پذیرد این رادیکال‌های آزاد بیشتر وقت ردیابی‌ها سرطان بشه. خب یه توجیه، ولی یه جور توجیه تراشیه، چون می‌خواستن اون توجیه رو ثابت کنند.دلیل دوم چیه؟ اینجا می‌گن اتفاقا خودمون تجربه کردیم، من می‌تونم به شما بگم که مثلا خاله‌ی من یک عمویی داشت به اون عموی خاله‌ی من اتفاقا وقتی که خود این حرفا رو باور نداشت وقتی خسوف بود یک غذای پخت و خورد و از اون موقع به بعد این مثلا سردردهای شدید گرفت که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شد یا معمولا این روایت‌ها اینجوری شروع می‌شن که من هم اول مثل شما باور نداشتم و شک داشتم، اما خودم تجربه کردم که این درسته. چطور؟ من اتفاقا یه غذایی بود که موقع خسوف پخته شده بود و اصلا خبر نداشتم یا مثلا از خسوف اصلا خبر نداشتم و اومدم و یک کاسه از اون غذا خوردم و بعد او متوجه شدم که م مثلا به‌مدت ۱۰ سال نمی‌تونستم بچه‌دار بشم. وقتی بالاخره رفتم پیش متخصص و همه‌ی دکترا هم نتونستن درمان کنن. پس چی شد بخش اول اینکه اول خودم قبول نداشتم مثل شما، بخش دوم روایت اینه که یه مشکلی پیدا می‌کنه و هیچ دکتری نمی‌تونه درمانش با هیچ پزشکی نمی‌تونه درمان کنه، بخش سوم روایت اینه که میرم پیش طب سنتی میرم پیش آیورودا میرم، مثلا میرم پیش هر چی که قراره که ثابت بشه من درمان کردم اون به من گفتش که مشکل تو این بود که موقع خسوف غذا خوردی و حالا لابد باید بری قربانی بکنی به ماه یا ارکیماند و بازشو بخورید و بچه‌دار بشی.حالا واقعیت چی بوده؟ واقعیت‌ اینه که اونا ۱۰ سال درمان‌های ناباروری انجام دادن. همونی که می‌گه که اثر نکرده اونا رو ادامه می‌داده و بخره اون اثر کرده و بچه‌دار شدن. ولی آره این نسبت می‌ده به اون اتفاق. حالا ما از کجا می‌تونیم بفهمیم که آیا این بچه دار شدن ایشون و بچه‌دار نشدنش، واقعا مربوط به ماه بوده؟ یا درمانش واقعا مربوط به آیروودا بوده؟ در دوران انقلاب علمی و بعد از اون مطرح شد و اون اینکه ما تجربه‌ی شخصی‌مون در معرض کافئین نظری داریم یه باوری داریم می‌خوایم اون تایید بشه. پس هرچی اونا تایید می‌کنه تو ذهن‌مون می‌مونه تکرار می‌کنیم و هر چی اون تایید نمی‌کنه و تو ذهن‌مون می‌مونه کار می‌کنیم نه اینکه اون ۳ تا ۴ تا چیزی که اون تایید می‌کنم همش تو ذهن‌مون تایید تایید می‌کنیم و تکرار می‌کنیم برای همه می‌گیم و به همون توجه می‌کنیم متمرکزنتره ای پشت شهر این تجربه و نتیجه‌ی سوگرایی شناختی و ما هیچ خرافه‌ای رو نمی‌تونیم پیدا کنیم.که نتونه یه آدمایی برای شما بیاره و همین کار بکنه و با آب‌وتاب بگن که اول باور نداشتم، ولی خودشون فهمیدن که اتفاقا فال قهوه یا فال ورق یا طب سنتی یا قربانی کردن در معبد بلع یا هر چیز دیگه‌ای اثر می‌کنه. حالا ما تجربه شخصی‌مون رو چگونه می‌تونیم بفهمیم که درسته یا غلط. پس علم میاد و یک روش تجربی در اختیار ما می‌ذاره برای اینکه ببینیم آیا این ادعا درسته و اون تجربه‌ی روش تجربی یا مشاهده‌ی علمی هست.روش علمی روشی که تا حد کن برای عقل و علم انسان با استفاده از روش‌های ریاضی، احتمال اون سوگرایی رو به حداقل برسونه. خواهش می‌کنم به کلمه‌های من دقت کنید من نمیگم سوگرایی رو از بین می‌بره، من می‌گم سوگرایی اونقدر به حداقل می‌رسونه که با هر روش دیگه‌ای که تا الان در دسترس ماست، با فاصله‌ی خیلی زیادی از همه‌شون بهتره.بنابراین ما میایم می‌گیم که فرض بفرمایید که ماه باعث افزایش مشکلات روانی می‌شه، خیلی خب ما به‌جای اینکه بیاییم که من چه تجربه‌ای دارم، آره چهار سال پیش ماه کامل بود توی خیابون ما تیراندازی شد عموی من بیاد بگه که ما یک مثلا جدی داشتیم که اون وقت ماه کامل بود مثلا اصلا روانی می‌شده به همه فحش می‌داد و… و… و… بیایم ببینیم که بدون اینکه این باید داشته باشیم، مثلا در یه مدت زمانی بر روی جمعیتی که با روش‌های ریاضی و آمار اعتماد قابل تعمیم به کل جمعیت باشه برای کلی محاسبه اینجاست که ریاضی وارد می‌شه. منحنی نرمال و بعد ما یک درصد خطای اولیه رو قبول می‌کنیم که مثلا ما یک درصد خطا داشته باشیم با اون خطا اون وقت می‌گیم این تغییر قابل این چیزی که مشاهده می‌کنیم قابل تعمیم به کل جامعه است و یک دلیل دیگر که اگه از اول تا چه حد خطا رو کم می‌گرفتیم همچنان این معنی دلال بر این داره که الان من دیگه واردش نمی‌شم؛ ولی به هر حال با روش‌های ریاضی ما یک نمونه‌ای انتخاب می‌کنیم که این قابل تعمیم به کل جامعه باشه.بعد می‌بینی یا مثلا در طول مثلا ۳۰ سال گذشته در زمان‌هایی که ماه کامل بوده، در این جمعیتی که ما داریم بررسی می‌کنیم، واقعا تعداد مراجعه به بیمارستان روانی تعداد فیزیک اورژانس روانی، تعداد زنگ و مراکز خدمات روانی بیشتر بوده وقتی ماه کامل بوده یا نه؟! پس ببینید ما اینجوری اومدیم به‌جای اینکه به تجربه‌ی شخصی که در معرض خطای تایین و اقسام دیگه و اتکا بکنیم بیایم به‌طور آبجکتی و ابزارهای مطالعه طراحی می‌کنیم که این هم ممکنه در معرض خطا باشه؛ ولی خیلی‌خیلی‌خیلی کمتر از پژوهش‌های مطالعات انجام شده. این مطالعات انجام شده در سیل بالا، یعنی در حجم بالا و دیدن نه خیلی از اون نظریه‌هایی که ما قبلا راجب ماه داشتیم؛ مثل اینکه مثلا در ماه کامل بیماری این‌ها بیشتر می‌شه و امثال اون‌ها این مطالعات نشون دادن که همچین چیزی وجود نداره و همچین اتفاقی نمی‌افته!این هم در مورد بیماری روانی هم در مورد تاثیرشان فرض بفرمایید سیکل قاعدگی چرخه قاعدگی خانوم‌هاست و هم در مورد مسائل دیگه‌ای نشون داد. با این مطالعات علمی یعنی مطالعاتی که معتبر هستن و بر اساس علمی انجام شدن. شدن و پیریمتامین شدند و افرادی که با کارعی سانتانا هستن و مجلات معتبری که منابع علمی رو منتشر می‌کنن. اینا می‌گن که نه این حرفا نادرست بوده.به‌نظرم از اینجا به بعد بیایم از اون طرف داستان نگاه بکنیم تا درباره‌ی این صحبت کردیم که ماه نمی‌تواند مثلا روی قاعدگی خانم‌ها یا ماه‌گرفتگی نوزادان هست تاثیر داشته باشه. به‌نظر از اینجا بعد از اون سمت داستان برامون صحبت بکنین و اینکه مثلا همون برس‌مارک‌ها چی هستن و از نظر پزشکی عامل به‌وجود اومدنشون چیه؟ بعد بریم سراغ اثر ماه روی همچین پدیده‌ای؟اول من اون تعبیریه شما برس‌مارک بردن رو یه کمی راجبش صحبت کنم مطالعات علمی نشون ندادن که ماه نمی‌تونه همچین تاثیری داشته باشه.شیداعلی تا حالا شاهد قرینه‌ای دال بر اینکه ماه همچین تاثیری داشته باشه نشون نداده! ببینید این بیان با اینکه ما بگیم مطلقا ماه نمی‌تونه مطالعات علمی، باز یعنی اگر یک وقتی در آینده کسی یه مطالعه‌ای کرد و نشون داد که اتفاقا ماه مثلا در شرایط خاصی بر روی گروه خاصی از افراد می‌تونه همچین تاثیری داشته باشه، مثلا ما بگیم آیا بیایم نمونه‌های داخل خونه رو حذف کنیم، نمونه‌هایی که فقط بیرون خونه بودن رو بررسی کنیم ما بیایم مثلا بیماری‌های روانی حاد رو بذاریم کنار فقط به یک چیز بپردازیم! نه ممکنه یه تفاوتی هم دیده بشه. بعد اون‌وقت باید بی تفاوت یا رابطه‌ی علی نشون میده یا نه این بخش دوم تفاوتی هست.حالا فرض کنید وقتی ماه کامله آدم‌ها یه مقدار رفتارهای خشن بیشتر نشون میدن، این به‌خاطر تاثیر ماه روی مغز افراد یا به‌خاطر اینکه خب نور بیشتر وقت بیشتر آدم بیشتر فعالیت می‌کنن، وقتی بیشتر فعالیت کرد، خشن‌ترین یعنی ببینید اول ما باید ببینیم که آیا یک همراهی یک همایشی نشون داده می‌شه یا نه؟!تا حالا نشون داده نشده یا ممکنه نشون داده بشه؟ دو وقتی همچین چیزی نشون داده شد، آیا این رابطه‌ی علی نشون می‌ده؟ یعنی اون باعث این گونه که از نظر زمانی جلوتر باعث نشده هم‌زمان ممکنه باشه، ممکنه که یه چیز دیگه‌ای دخیل باشه که اونم باز بایستی حالا به‌طور علمی دنبالش رفت و توجیهش رو به‌دست آورد.پس علم نشون نداده تا حالا که که همچین همراهی وجود داشته باشه. خب حالا اون وقت ما میایم می‌گیم که پس علت این که مثلا فرض بفرمایید که بعضی افراد لکه‌های پوستی روی پوست‌شون ایجاد می‌شه چیه علت اینکه فرض بفرمایید که بعضی افراد گاهی اوقات دچار عدم تعادل ذهنی و روانی می‌شن چیه؟بسیار خب ما شاخه‌ی علم به‌جای اینکه این بنتبریا بپرسیم، از متخصص پوست بپرسید. ما می‌دونیم که رنگ و ظاهر پوست آدم‌ها تحت تاثیر عوامل مختلفی هست یکی از اون‌ها تولید رنگ‌دانه ملانین در پوست هست این تولید رنگدانه ملانین به‌دلایل مختلفی ممکنه که مختل بشه یکی از اون دلیل ممکنه بیماری‌های خودایمنی باشه، یعنی اون سلول‌های ملل سودان بیماری توسط سیستم ایمنی خود بدن مورد حمله قرار می‌گیرند.بعضی قسمت‌های پومیلی تولید نمی‌کنه هیچ ربطی هم به ماه نداره یا فرض بفرمایید که ممکنه عروه‌رسانی به بخشی از پوست بدن به دلایلی بیشتر یا کمتر بشه مادیات مانند اتربرگ پوستی ایجاد کنه اونم همان بولیوی شما می‌رین توی متالوژی می‌بینید که براش دلیلش و پیدا می‌کنند به همین روش‌های علمی و البته علوم پایه روش روش‌های آماری نیست روش‌های دیگه داره که ارجش شهرستان روش‌های آماری داره و برای درمانش پیدا می‌کنند.بنابراین شما می‌گید که تغییر رنگ به‌وسیله گرفتگی اینا نامیده می‌شه علتش چیه من به شما می‌گم که من درماتولوژیست نیستم متخصص پوست نیستم، ولی اگه شما برین متخصص پوست به شما نمی‌گه علتش ماه علتش نفرین علتش اینه که مادر به موقع نماز نخون یا هر چیزی مانند آن علتش در ساختار طبیعی پوست یعنی آنچه که رنگ پوست رو تشکیل می‌ده شامل رنگانه‌های ملالی شامل عروق رسانی و پیدا می‌کنه و بر تجربه‌هاشون داده که به این درمانشم بهتر پیدا می‌شه، یعنی شما ماه‌گرفتگی و هرچی بدید که در پیش خدای ما قربانی کنید بدین هدیه بدید به کاهن معبد ما امکان نداره خوب شه، ولی در متالوژی نشون داده که می‌تونه خیلی از این بیماری‌ها به‌طور موثر و خوبی درمان بکنه و اصلاح بکنه.بنابراین من می‌گم که حالا تمام اون چیزایی که به ما نسبت می‌داد ماجرای اینکه بریم به ماه نسبت بدیم باید بریمو حس علمی اون‌چیز بپرسید و اون به ما بگه که چگونه می‌تونیم درمان کنیم برای درمان شبیه اون در مورد اختلالات روانی الخلق هم هست. خب ما می‌دونیم اصلا بعضی از اختلالات خلقی انسان واقعا با فصل‌ها ارتباط دارند. به‌خاطر اینکه در معرض نور آفتاب بودن تغییراتی از سطح هورمون ملاتونین هست که توسط غده پینال غده‌ای هستن مغز که اون ترشح می‌کنه و تغییرات مینداناو تعیین می‌کنه یا مثلا سطوح دو کامیسو فرض بفرمایید، آمفتامین و چیزهایی مانند سطوح دوپامین توی خونه و همه‌ی این‌ها که به‌طور علمی مشخصه، این‌ها در معرض آفتاب قرار گرفتن، تغییر می‌کنه.بنابراین ما یه چیزایی به سیناید یعنی اختلالات خلقی فصلی که اتفاقا داره میان بیشتر در معرض نور حتی منشا نور مصنوعی قرار میدن در داخل خونه با این نور بیشتر اینا اون حالت تغییرات خلقی شون بهتر می‌شه. افسردگی‌شان بهتر می‌شه، بنابراین اینا به‌طور علمی قابل بررسیه اما اینکه بگیم که ما مثلا یک تغییر در پرینیانو داده نشده کالا بررسی، بلکه علل دیگری برای این اختلال خلقی، روانی در واقع شناخته شده و براشون درمان‌هایی پیدا شد.خب آقای دکتر ما یه در واقع چیزی که در واقع بین پزشک‌های مختلف داریم مثلا بین جامعه‌ی پزشک‌ها و روان‌پزشک توی این قضایا، درواقع ماه چقدر روی رفتار روی خواب، روی فیزیولوژیک انسان تاثیر داره؟ سراغ روان‌پزشک رفتیم، سراغ روانشناس رفتیم یا متخصصان علوم اعصاب.من یه نگاهی که فقط توی اینترنت کردن بین مقالات علمی که وجود داره و برخی‌ها در واقع حالا این‌جوری بگیم یه مقاله‌ای چاپ کرده بودن که ما در واقع روی روان و روی در واقع زندگی ما حالا از لحاظ فیزیولوژیک اثر داره و مقاله داوری شده بود و توی ژورنال چاپ شده و بین جامه‌های پزشکی به‌خصوص و رسانه‌های اجتماعی که خیلی از پزشکان اونجا حضور دارن که بخونن و این مقاله صحبت کنم، برخی از این مقالات رو نقد کردن. حالا من می‌دونم شما توی درواقع حوزه‌ی پزشکی اجتماعی مکان کرد و به‌خصوص اشاره که کردین از لحاظ در واقع اخلاقی عده معیارها وجود داره؟ چطور که مثلا خیلی از جامعه‌های پزشکی می‌تونن مقالاتی با دیدگاه مختلف منتشر کنند و اینکه چه کسی می‌تونه اینا رو رد یا تایید کنه؟ با اینکه دیدگاهشون خیلی متفاوتن، ولی همه‌شون در واقع یک علم خوندن یا تخصصی دارن.در واقع این تفاوت دیدگاه فقط نظرها بین در واقع یک علمی که ما داریم منتشر می‌کنیم و خواننده داره می‌خونه و می‌دونه از نظر این پزشک روی زندگیش اثر داره یا نه؟ این از نظر پزشکی اخلاقی به چه شکله؟ چه کسانی میان این رو در واقع بازبینی می‌کنند و نقد می‌کنن؟پرسش خیلی خوبی هست. موجود داره گاهی اوقات در یک موضوعی واقعا اختلاف نظر علمی وجود داره، یعنی ما مطالعات مختلفی انجام شده این مطالعات نتایج دادن که بین شما یک تناقضی وجود داره.خب در این مورد اون‌وقت میان و نگاه می‌کنن ببینن علت این تناقض چی هست؟ آیا یکی از این‌ها اشتباه کرده خطایی در مطالعش بوده یا نه یک نظریه‌ی جدیدی می‌شه داد که این تناقض توجیه کنه. مثلا بگیم روی این گروه فلان چیز درسته، روی اون گروه غلط و مادامی چیز دیگست که در این موارد خیلی باید نسبت بهش دقت کرد و اون نقش شبه علم یا سود و سانز شبه علم آن چیست که ادعا می‌کنه علمی سعی می‌کنه که خودش و شبیه علم نشون بده بازی علم و تقلید کنه؛ اما به واقع علم نیست.مثلا شما اگه برید خیلی از این انواع شبه‌علم رو به سراغ‌شون و بگید که باید به‌طور علمی مطالعه بشه می‌گن که اتفاقا به‌طور علمی هم مطالعه می‌کردیم و مقاله داریم و میان به شما یه‌سری مقاله نشون میدن که اتفاقا داده علمی داده شده. اینجا شما باید بیاین با نگاه کارشناسی اون رو مطالعه کنین. شما می‌بینید که این مطالعه وقتی که روش‌شناسی می‌خونین این روش‌شناسی خوب بیان نشده، مخشوشه، غلطه!کسانی که این مطالعه رو انجام دادن، افرادی هستن وابسته به همون حلقه‌های با همین هدف مطالعه رو انجام دادن که اون رو نشون بدن و بعد وقتی که منتشر شده، توی مجله‌ای منتشر شده که اون مجله، مجله‌ی علمی بی‌طرف با مرور حرف‌های بی‌طرف نیست. یه مجله‌ایه که بنیان‌گذاری شده برای این که ادعاهای همون گروه، همون مفهموم فرقه رو ثابت کنه یا نشون بده یا ترویج بکنه! خب این همون یکی از نشانه‌های خطر شبه‌علمه. یعنی کار در انزوا. در ایزولیشن به این معنی که اینا هیچ وقت نمی‌تونن بیان در یه مجله‌ی معتبر علمی درجه یک؛ مثل لنسر، بی‌ام‌سی مقالشون رو چاپ کنن.حتی اگه یه بار هم چاپ شه، بعد ۱۰ تا مقاله میاد که نشون می‌ده که اون خطا بوده و اشتباه بوده و باید اصلاح بشه. همون‌طور که در موردش شده و در نهایت مثلا مقاله‌ی مثل لنست یک نتیجه‌گیری میده. پس میان چی کار می‌کنن؟ میان مثلا انجمن اساسی ناکامی‌های درست می‌کنن بعد می‌شه جورنال خودشون مثلا. بعد خودشون هر چی که نوشتن میدن اونجا، اونم که خب معلومه دیگه می‌خواد سازشکار رو چاپ کنه. بعد شما فکر می‌کنین مجله‌ی معتبره. اون به‌عنوان مقاله رو ارایه می‌دن و شما هم وقتی توی گوگل سرچش می‌کنین، می‌بینید که این به‌صورت یک مقاله یا ژورنال به شما می‌ده.اگه شما آشنایی ابتدایی، شمای نوعی، شمای دانشجو، شمای استاد، شمای یک مخاطب، آشنایی ابتدایی سواد علمی ابتدایی در مورد شناسایی مجله‌های و فرایند پژوهش و فرایند مرور پژوهش مجله‌های معتبر داشته باشید خیلی سریع متوجه می‌شین که اینجا همه جایش بوی شبه‌علم بلنده. یعنی هم از اون اول که این مطالعه توسط همان گروه انجام شده، هم در روش‌شناسی که کاملا مغشوش و بدون سروته هست و هم در نهایت اون نتیجه جایی که این منتشر شده که با یک مجله‌ای هستش که اصلا به همین هدف ایجاد شده که این‌ها رو منتشر کنن.این پس این می‌شه شبه‌علم. یعنی ظاهرش مثل علمه، پژوهش داره، پژوهشگر داره، روش پژوهش داره، مرور همتا داره، مجله داره، اما در واقع تقلید علم برای به کرسی نشاندن یک حرف غیرعلمی هست. اما بهش می‌گیم شبه‌علم.ممنون آقای دکتر میخوام برم سراغ یکی از مهم‌ترین سوال‌ها. معمولا پزشک‌هایی رو می‌بینم که توی اینستاگرام که معمولا مورد تایید نظام‌پزشکی خودشون هستن، اعلام می‌کنن و یه درواقع معضل اساسی که هست در مورد موضوعات به چنین تخصصی که در واقع یک فیلم جدا می‌شه و موردهایی هست که بعد مطالعه به‌خصوص مثلا در مورد ماه صورت بگیره، که بگن تاثیر روی روان داره یا نه! خیلی از پزشکان من دارم نگاه می‌کنم، راحت خیلی توی اینستاگرام میان نظر و دیدگاه‌های شخصی‌شون رو برای عموم بیان می‌کنند و متاسفانه خیلی از مخاطبانی که همین الان مثلا طرفدار شبه‌علم هستن می‌گن فلان پزشک روی اینستاگرام این حرف رو زده. یعنی پزشکانی که در واقع داخل مطب هستن و اعتبار خیلی بالایی دارن خیلی آنچنان قدرت انگار گویا ندارن این حرفا رو باز کنن، ولی اون‌هایی که توی رسانه‌های اجتماعی هستند گویا مورد تایید افراد هستند.من خیلی از دوستانی که باهاشون گفتگو می‌کنم می‌خوام این سوال بپرسم که چطوری می‌تونن در واقع فرق بین درستی یا غلط صحبت یک پزشکی داره توی اینستاگرام این صحبت‌ها رو در واقع برای عموم بازگو می‌کنه رد کنند یا فاکتور بگیرن که ما چطوری باید به این حرفا اعتماد کنیم؟ چیزی که الان هر روز داریم باهاش برخورد می‌کنیم و فکر کنم عامل اصلی انتشار چنین اخباری توی رسانه‌های ایران حداقل تو اینستاگرام و تلگرام و واتساپ هست. از نظر اخلاقی این چه مشکلی داره و در واقع اینجا یه مثلا همچین جامعه‌ای رو شکل بدن که وحی همچنین افرادی بگیره؟چه سوال خوبی. ببینید اینجا اون چیزی هست که مردم بهش نیاز دارن و اون اسمش هست سواد علمی که باید جز آموزش عمومی باشه و متاسفانه آموزش عمومی در کشور ما از این ضعیفه و خیلی اوقات حتی بر ضدش عمل می‌کنه.این می‌شه یه مثالی می‌زنم مثل سواد مالی، فرض بفرمایید که یه فردی مثلا بخواد بره در بازارها دلار یه مقدار دلار داشته باشه بفروشه. خب ممکنه یه افرادی بیان بهش مراجعه بکنن مثلا اگه دلار ۱۰۰ تومنه، بگم من صد و پنجاه تومن از تو می‌خرم، منتها این رو فقط یک ساعت حق داری که ازش استفاده کنی، بعد یک ساعا از بین می‌ره و بعد همین الان به من بدی. خب این آدم از می‌بینه این یه چیز خیلی سودآوریه، مثلا دلاری که ۱۰۰ تومنه رو داره ۱۵۰ می‌فروشه پس خیلی جذابه!ولی اینجا چندین علامت خطر می‌تونه ببینه! اول اینکه یه آدمی توی خیابون خیلی کمتر قابل اعتماد تا یه فردی که مثلا تو بانک رسمیه یا یک صرافی با دفتر و دستک مجوز داره! پس این فرد اگه سواد مالی داشته باشه می‌فهمه که این علامت خطره. دو پیشنهاد خیلی جالب و وسوسه‌برانگیز، این هم اینم دومین علامت خطره! خب چرا کسی که می‌تونه ۱۰۰ تومن بخره، بیاد از من ۱۵۰ بخره؟! پس این دومی. سومین عامل خطر اینکه این داره اورژانس، احساس عجله و شتاب ایجاد می‌کنه.خب چرا اگه یه معامله‌ای خوبه، چرا من فقط بایستی ۱۰ دقیقه فرصت داشته باشم که بپذیرم؟ چرا به من فرصت نمی‌ده که برم از دو تا صافی دیگه سوال کنم؟‌ می‌بینید درسته این پیشنهاد خیلی جذابه اما درسته مثلا این آدم ممکنه خیلی هم فالور داشته باشه، اما از هر جا داره بوی تقلب بیرون می‌زنه و شما این کار رو نمی‌کنید. این هم همین‌طور.شما برای داشتن فالوور در اینستاگرام و نمی‌دونم توییتر و اینا اصلا لازم نیست که حرف درست بزنید کافیه که روش‌های جذاب بودن در سوشال‌مدیا رو بلد باشین. این هنره، مردم هم این فن رو بلدن، هنرش رو دارن، جذابن و شما ممکنه بین آدم‌هایی که از هر کی که حرف‌شون بی‌ربط و بی‌اعتباره افرادی پیدا کنید که طرفدار دارن.این یکی از انواع سوگرایی می‌گن که تجار زیادی رو انجام میدن، وقتی مثلا میلیون‌ها مثلا می‌گن یارو توی اروپا، ۱۰ میلیون مثلا طرفدار داره پس اون یه چیزی می‌دونن که من باید ادامه بدم. فلانی مثلا ۵۰۰ هزار نفر فالوور داره پس یه چی می‌دونه. اینجور نیست اون فقط تونسته که جذابیت‌های ایجاد کنه! اتفاقا با همین خیلی اوقات دروغگویی و بارون نشون دادن و استفاده از چیزهایی که مردم دوست دارن درست باشه که درست نیست!اینجاست که میان شبه‌علم می‌فروشن. ما خوشمون میاد که درمان‌های خیلی جادویی، ارزون و بی‌عارضه برای بیماری‌های جدی‌مون پیدا بکنیم و این میان این سعی می‌کنن به ما بفروشن.حالا چیکار می‌تونیم بکنیم؟ اینجاست که باید فیلتراسیون علمی داشته باشه وقتی که یه فردی با یک ظاهر خیلی قابل اعتمادی حالا گاهی اوقات فرض بفرمایید که مثلا تریش و صدای مثلا گرفته و نمیدونم جای مهر گاهی مثلا با ریش آرایش شده و کروات سفید و دستمال، حالا هر کدوم از اون‌ها یک برای یک گروه قابل اعتماد ظاهر قابل اعتماد ایجاد می‌کنن دیگه فرق نمی‌کنه ظاهری به هر عنوان دکتر پروفسور هرچی وقتی میاد و یه حرفی می‌زنه ما این سوال مقدس، نامقدس اعتقاد ندارم ولی اگه بخوایم راجب یه چیزی بگم مقدس، چرا هست.رو چه حسابی این حرف می‌زنی؟ چرا اونوقت می‌گه که باید ببینیم که آیا این حرفی که می‌زنه این خبری که می‌ده یک مرجع یک رفرنسی براش داره؟ و اون چه مرجعی هست؟مثلا فرض کنید انگلستان که هیچ اعتباری نداره یا مثلا یک مجله‌ی علمی مثل لنسرای خبرگزاری مثل مثلا سی‌ان که خبرنگاران آموزش دیدند که تا حد ممکن از منابع علمی استفاده کنند و وقتی شما یه خبر علمی و مثلا توی بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان یا فرض بفرمایید ویترز می‌بینید می‌تونید اطمینان نسبی داشته باشید که یک خبرنگار آموزشی با منابع علمی وقت اون رو بررسی کرده و داره گزارش می‌کندانجام ممکنه خطا رخ بده بنابراین در یک پاسخ وقتی همچین ادعایی مطرح می‌شه نه به تعداد فالوینگ کنید، نه به ظاهر، نه با اطمینان کلان‌سازی تصویری، بپرسیم چرا؟ این چه حرفیه اگه اون حرفش مبتنی‌بر پژوهش‌ها و منابع قابل اعتماد علمی باشه شما به‌طور نسبی می‌تونید اعتماد کنید و این یک دلیل بگیرید و بررسی کنید.وقتی می‌بینیم که منابعش بهش ارجاع و استناد می‌کنه با علم فاصله داره، وارد صحرای شبه علم شده و اونجاست که دیگه نمی‌تونید اعتماد کنید و باید تمام اون ظاهر و تعداد فالوور رو بذارید کنار و متوجه بشید که اینجا بوی شبه‌علم داره به مشام می‌رسه.من خیلی توی ذهنم اینه که آیا توی زمینه‌ی اخلاق پزشکی ما کنوانسیونی داریم که در واقع این چیزها رو بتونن کنترل بکنن مشابه مثل سازمان ملل دالینکور داشته باشه و سازمان نالمللی وجود داشته باشه، چون عملا توی آینده‌ای نه چندان دور انقدر رسانه‌ها الن برای مردم ارتباط پیدا کردن؟ به‌خصوص‌شان بیان کنه و یک نظر ممکن روی یک جامعه‌ی بزرگ از راوینیا تاثیر بذاره؟ الان مسئولیت این توی دنیا چه سازمانی دست اون هست که بتونه در واقع اینا رو کنترل کنه با نظام پزشکی در ارتباط باشه و حداقل برخی از پزشکان که در واقع دارن اخبار غلطه حوزه علمی خودشون رو توی رسانه‌ی بیان می‌کنند و به نوعی بتونن کنترل بکنن؟بله ببینید پزشک‌ها از لحاظ اخلاقی موظفن که دارو و درمانی رو تجویز کنن برای مخاطب‌شون که اثربخش و ایمن باشه و ما هیچ راه معتبری برای ارزیابی اثربخشی و ایمنی یک روش پیشگیری یا درمانی نداریم، بجز روش علمی. بنابراین پزشکانی که و داروها و درمان‌های شبه علمی و غیرعلمی رو تجویز میکنن اینا قطعا دارند بر خلاف اخلاق پزشکی عمل می‌کنند و قطعا باید مورد مقابله‌ی سازمان‌هایی که ناظر به اخلاق پزشکی روان پزشکی هستند قرار بگیرن.این سازمان‌ها چه در سطح بین‌المللی چه در سطح کشوری دو دسته است. یکی سازمان‌های دولتی هستن مثلا فرض بفرمایید که در آمریکا سازمان غذا و دارو اف بی ای هست سی‌بی‌سی هست اینا نظارت می‌کنند اگر یک مثلا یک شرکت دارویی بخواد به من یه دارویی ساختم که این مثل بر روی بیماری فرض بفرمایید که سرع موثره، باید مدارک و اینا رو بده بهشون که اینا مستقل بدون منفعت بررسی می‌کنن و بعد به اون مجوز میدن و اون مجوز شرکت می‌تونند ارائه بکنه و هم سازمان‌های جامعه مدنی سوسایتی هستن مثل جامعه‌ی انجمن پزشکی آمریکا که اینا انجمن پزشکی هست که به اعضای خودش نظارت می‌کنه و این‌ها اگر کار خلاف اخلاقی بکنن اون‌ها رو پروانه‌هاشون رو ازشون می‌گیره.خب همه‌ی این سازمان‌ها هم به‌خاطر اینکه خیلی اوقات منافع زیادی نقش شبه‌علم وجود داره ممکن مورد همیشه جلال مقابله دارن با شبه علم و گاهی اوقات حتی ممکنه لغزش‌هایی داشته باشند، ولی در مجموع نهادهای معتبر و قوی هستن برای اینکه نظارت بکنن بر کار پزشکان و حداقل، ببینین من همیشه می‌گم که من همیشه این خیلی به نظر من نکته‌ی مهمیه که اگر یک عطاری، اگر یک فال‌فروشی توی بازار بیاد بگه که شما بیان این رو بخورین خوب شین،خیلی مهم نیست! ولی پزشکی که با لایسنس پزشکی و با اجازه طبابت پزشکی، میاد یک دارو شبه‌علمی تجویز می‌کنه این خیلی داره… برای اینکه ما به مردم می‌گیم که برو به اون لایسنس پزشکی به اون تجویز پزشکی اعتماد کن! اون‌وقت اون یه دزدی که این رادارها و درمان‌های شبه علمی و غیرعلمی رو می‌فروشن خیلی مهم‌تره!در دنیا هم نهادهای سیاسی انجمن‌های پزشکی وجود داره و هم نهادهای دولتی به این نظارت بکنن. در ایران نظام پزشکی به‌شدت دولتیه و البته اونم چالش‌های خیلی جدی داره خصوصا سر مسائل مثلا طب سنتی و اسلامی و خیلی اوقات از اون هدف اصلیش رو نمی‌تونه انجام بده، ماموریتش نمی‌تونه انجام بده!ولی در مجموع در حالت ایده‌آل همین سازمان‌ها و همین گروه‌ها هستند که بایستی در این مورد کاری انجام بدن و گاهی هم نشانه‌هایی از این حیات دیده می‌شه. مثلا اخیرا که ما دیدیم که مثلا مطب یک شیادی رو تعطیل کردن و مجوزش رو گرفتن ولی خب خیلی کمتر از اون چیزی هست که باید انجام بدن.خیلی ممنون آقای دکتر خیلی خیلی سپاسگزارم بابت هم صحبت‌هاتون به‌خصوص روایت‌هایی که هم از دوران قدیم داشتین و به جلو اومدین و خیلی از در واقع جنبه‌های داستان بهش اشاره کردیم سپاس‌گزارم.من از شما تشکر می‌کنم؛ از اینکه هم بابت این مصاحبه، دعوت من و هم بابت کار بزرگی که دارین انجام می‌دین این کاری هست که جامعه‌ باید با هزینه‌ی زیاد انجام بده، شما بی‌مزدومنت اون کاری که انجام نمیدن رو دارید انجام میدید. درود بر شما. آفرین بر شما. خیلی خیلی من شما رو تحسین می‌کنم از این بابت. خوشحالم که من هم تونستم یک نقش کوچیکی توی این کار داشته باشم. https://castbox.fm/vi/673372555 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 12:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم-شکارچیان شب (قسمت سوم نفرین ماه)</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-srgacccjqppi</link>
                <description>شکارچی در اعماق جنگل پیش می‌رفت. او به تجربه می‌دانست که بدون وجود نور خورشید و زمانی که تمام طبیعت در خواب فرورفته، شکار راحت‌تری خواهد داشت. تازه تیرش را به چله‌ی کمان گذاشته بود که متوجه شد در جنگل تنها نیست. گرگی را دید که در فاصله‌ای نه چندان دور از او ایستاده است. از وحشت تقریبا سر جایش خشک شد و آماده شد تا در صورت حمله‌ی گرگ از خودش دفاع کند؛ ولی خیلی زود فهمید که جای نگرانی نیست چرا که گرگ اصلا متوجه حضور او نشده بود و حتی به او نگاه نمی‌کرد. نگاه گرگ به آسمان دوخته شده بود و می‌شد بازتاب نور ماه کامل را در چشمان او دید. گرگ دهانش را باز کرد و زوزه‌ی او در کل جنگل طنین انداخت… .سلام به اپیزود هفتم فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم در این پادکست با حسین خلیلی و سعید جعفری قراره میزبان شما باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که ذهن‌مون رو قلقلک میده و بعد با تابوندن نور علم روی داستان زوایای تاریک اون رو روشن کنیم.امیدواریم از دو اپیزود قبلی لذت برده باشید و آماده‌ی شنیدن آخرین قسمت از این سه‌گانه باشید. اگر هم بدون شنیدن دو اپیزود قبلی همین‌جوری رندوم اومدید اینجا باید بدونید که اپیزودهای پنجم، ششم و هفتم فیل‌کست یک سه‌گانه رو تشکیل میدن به اسم نفرین ماه که هرچند داستان‌هاشون در نگاه اول جدا از هم به‌نظر می‌رسه، برای درک بهتر داستان بهتره که به ترتیب گوش‌شون بدید. توی اولین بخش از این سه‌گانه یعنی در پوست گرگ، درباره‌ی افسانه‌ی گرگینه‌ها، تاریخچه‌شون و بیماری لیکانتروپی حرف زدیم. توی بخش دوم یعنی قاتلین مهتابی، از اثر ماه روی روان انسان‌ها و تمایل‌شون به خشونت و ارتکاب قتل گفتیم و در آخر هم می‌رسیم به این اپیزود یعنی شکارچیان شب که در اون قراره اثر ماه روی فیزیولوژی انسان و رفتار سایر موجودات زنده رو بررسی کنیم.خب دیگه بریم و داستان این اپیزود رو شروع کنیم…اما تا اینجا هرچی که گفتیم مربوط به اثر گرانشی ماه بوده که الان دیگه می‌دونیم نمی‌تونه نقشی در تغییرات روانی انسان‌ها داشته باشه. اما می‌تونیم همین موضوع رو درباره‌ی نور ماه هم بگیم؟ چون حتی بدون دونستن فیزیک پشت قضیه هم می‌تونیم به چشم ببینیم که شب‌هایی که ماه کامله، آسمون شب خیلی روشن‌تر از سایر شب‌هاست.اول از همه باید این نکته رو یادآور بشم که ماه از خودش نوری نداره و نور خورشید رو بازتاب می‌کنه. این نور با برخورد به جو زمین منعکس می‌شه باعث می‌شه آسمون خیلی روشن‌تر به‌نظر بیاد. درخشانی یا ایلومینانس ماه بین ۰.۰۵ تا ۰.۱ لوکسه و در مناطق استوایی در شب‌هایی که ابرماه یا ماه کامل در نقطه‌ی حضیض رو داشته باشیم، این درخشانی می‌تونه به ۰.۳۲ لوکس برسه.لوکس هم واحد اندازه‌گیری درخشانیه. برای مقایسه و ملموس‌تر شدن ماجرا، خوبه که بدونید اتاق نشیمن خونه‌ی شما یه چیزی حدود ۵۰ لوکس درخشانی داره. نوری که ماه به زمین می‌رسونه در مقایسه با این عدد مقدار بسیار کوچیکیه ولی شاید بتونه تاثیرگذار باشه.پای ماه خیلی زود به پزشکی به‌شکل گسترده‌ای باز می‌شه. همون‌طور که خیلی زود برای بیماری‌های روانی هم مسئول می‌دونستنش. ماه اونقدر مهم شد که در قرون وسطی پزشک‌ها ازش مستقیم کمک می‌گرفتن و مثلا در قرن شونزدهم پزشک‌ها یک‌سری چارت مخصوص درباره‌ی فازهای ماه رو داشتن و براساس اون تصمیم می‌گرفتن که بیمارشون به چه بیماری‌ای مبتلا شده یا بهترین روش درمانی براش چیه.مثلا می‌گفتن فاصله‌ی بین ماه نیمه یا تربیع اول و ماه کامل بهترین زمان برای حجامته، یا این که تب بیمار در شب‌هایی که ماه کامله شدیدتر میشه. این باور تا سال‌ها باقی موند و حتی امروز هم داستان‌هایی از پزشک‌ها و پرستارها ممکنه بشنویم که در شب‌هایی که ماه کامله، اورژانس بیمارستان از تعداد زیاد بیمارها انگار داره می‌ترکه.این داستان‌ها و ریشه‌شون خیلی مشابه داستان پلیس‌ها و ماه کامله که اپیزود قبل کامل بازش کردیم و اینجا دیگه واردش نمی‌شیم. در همین حد اشاره کنم که هم‌بستگی توهمی اینجا هم نقش مهمی داره.در اینجا هم باز می‌خوایم یک کیس خاص و مربوط به نور ماه رو بررسی کنیم که در فرهنگ‌های زیادی از جمله فرهنگ خودمون، خیلی خیلی تکرار می‌شه. یعنی شما شاید آدمی رو پیدا کنید که درباره‌ی گرگینه‌ها چیزی نشنیده باشه، ولی قطعا درباره‌ی این موضوعی که الان می‌خوام مطرحش کنم شنیده. اون مطلب هم چیزی نیست جز اثر ماه‌گرفتگی روی خانم‌های باردار و بچه‌های داخل شکم‌شون.قبل از وارد شدن به این موضوع، یه مرور سریعی می‌کنم روی کلا فیزیولوژی طبیعی انسان‌های مونث و رابطه‌ش با ماه.چرخه‌ی ماهیانه‌ی خانم‌ها اینجوریه که بعد از رسیدن به بلوغ، تخمدان‌ها به‌صورت ماهیانه شروع به آزاد کردن تخمک می‌کنن. این تخمک حرکتش به‌سمت رحم رو شروع می‌کنه، هم‌زمان رحم هم شرایط رو آماده می‌کنه که اگه لقاحی بین تخمک آزاد شده و اسپرم شکل گرفت، آماده‌ی جا دادن و نگهداری از نطفه‌ی شکل‌گرفته باشه. این آماده‌سازی یعنی دیواره‌ی داخلی رحم قطور می‌شه و مقدار زیادی خون در این قسمت جمع می‌شه. اگر بارداری صورت بگیره که هیچی، ولی اگر صورت نگیره، بعد از مدتی اون تخمک آزاد شده از بین می‌ره، دیواره‌ی داخلی ضخیم‌شده هم ریزش میکنه و به‌صورت خون از بدن خارج می‌شه که این خارج شدن خون و بافت داخلی رحم همون پریوده. بعد از پایان پریود، این چرخه دوباره تکرار می‌شه و دوره تناوب تکرارش به صورت میانگین، ۲۸ روزه.این عدد ۲۸ می‌شه نقطه‌ای اتصال دوره‌ی ماهیانه به ماه، چون ماه هم هر ۲۸ روز یک بار به دور زمین می‌چرخه و همین شد که خیلی زود مردم به فکر ارتباط بین این دو عدد افتادن. ریشه‌ی این تفکر رو هم می‌شه تو خود واژه‌ی انگلیسی دوره‌ی ماهیانه یا menstrual cycle دید. Menstrual از واژه‌ی یونانی mene به معنی ماه گرفته شده. یعنی از قدیم یه ارتباطی بین دستگاه تولید مثل جنس مونث و ماه دیده می‌شده.حالا می‌رسیم به اون باور قدیمی. حتما درباره‌ی لکه‌های ماه‌گرفتگی شنیدید یا روی صورت و بدن افراد این لکه‌ها رو دیدید. این لکه‌ها که در انگلیسی بهشون birthmark یا نشانه‌ی زمان تولد می‌گن، به‌صورت یک ناحیه‌ی تیره روی پوست پدیدار می‌شه. معمولا از لحظه‌ی تولد همراه آدمه و اگر هم نباشه اصولا در ماه اول بعد از تولد نوزاد روی بدنش به وجود میاد. نقاطی هم که شکل می‌گیره متفاوته و هم روی بدن شکل می‌گیره و هم روی صورت. انواع مختلفی داره و امروزه به لطف پیشرفت پزشکی و متدهای درمانی زیبایی میشه محوش کرد، اما در سال‌ها و دهه‌های قبل، لکه‌ی ماه‌گرفتگی مخصوصا اگر روی صورت به‌وجود می‌اومده، یه نشونه‌ی نازیبا محسوب می‌شده که خیلی وقت‌ها باعث شرم و ناراحتی برای اون شخص می‌شده. ولی فقط شخصی که ماه‌گرفتگی داشته نبوده که احساس خجالت رو تجربه می‌کرده بلکه اطرافیان، کسی جز مادر شخص رو باعث این موضوع نمی‌دونستن. این باور وجود داشت و راستش هنوز هم وجود داره که اگر زن بارداری در زمان ماه‌گرفتگی زیر نور مستقیم ماه بره، یک لکه‌ی تیره روی بدن نوزادش به‌وجود میاد. حالا داستان ورژن‌های مختلفی هم داره. مادربزرگ خود من می‌گفت که لکه‌ی ماه‌گرفتگی وقتی به‌وجود میاد که زن باردار بره زیر نور ماه و به شکمش دست بزنه. یه ورژنی هست که می‌گه خورشیدگرفتگی هم همین تاثیر رو داره. یه و رژن دیگه حتی یک ذره از نور ماه که از پنجره داخل بیاد همین تاثیر رو خواهد داشت و غیره و غیره. این باور، محدود به ایران نیست و یک باور جهانیه. کشور دیگه‌ای که مردمش شاید بیشتر از هرجایی به این موضوع معتقد باشن، کشور هند هستش. یعنی اگر شما تاثیر ماه‌گرفتگی بر بارداری رو به انگلیسی سرچ کنید، نصف ریزالت‌های صفحه اول گوگل مربوط به منابع انگلیسی زبان هنده و همین نشون می‌ده که این باور در کشور هند چقدر قویه که اینقدر براش تولید محتوا و اطلاع‌رسانی می‌کننولی آیا ماه و نور ماه می‌تونه همچین تاثیری روی بچه‌ای که توی شکم مادره بذاره؟ تعدادی از مردم معتقدن ماه در زمان خسوف پرتوهایی از خودش تولید میکنه که برای بارداری مضره و اگر لکه‌ی ماه‌گرفتگی هم ایجاد نکنه باعث سایر ناهنجاری‌های مادرزادی می‌شه.برای جواب دادن به این سوال اول باید بریم سراغ سازوکار ماه‌گرفتگی. ماه‌گرفتگی زمانی رخ میده که زمین دقیقا بین ماه و خورشید قرار می‌گیره. توی این حالت، زمین نوری که از سمت خورشید به‌سمت ماه میاد رو بلاک می‌کنه و پشتش سایه تشکیل می‌شه. ماه هم داخل این سایه قرار میگیره و باعث می‌شه ما از روی زمین پدیده‌ی ماه‌گرفتگی رو ببینیم. لازمه ذکر کنم که مدار ماه به دور زمین یک زاویه‌ای با مدار زمین به دور خورشید داره یا به عبارتی این سه تا جسم داخل یک صفحه نیستن و برای همین، هر ماه شاهد این نیستیم که سایه‌ی زمین حتما روی ماه بیوفته یا برعکس، سایه‌ی ماه روی زمین بیافته و خورشیدگرفتگی رخ بده. در این حالت، هیچ پرتوی اضافه‌ای تولید نمی‌شه، هیچ پرتویی هم از بین نمیره. هیچ ذره یا تشعشع ناشناخته‌ای هم دخیل نیست. همین الان که دارین پادکست رو گوش می‌دید، دست‌تون رو جلوی نور چراغ یا خورشید بگیرید و به سایه‌ی پشتش نگاه کنید. سایه‌ای که در ماه‌گرفتگی و خورشیدگرفتگی تشکیل می‌شه، از جنس همین سایه است و اگر شما در سایه‌ی دست‌تون پرتوی مضری پیدا نمی‌کنید در سایه‌ی ناشی از ماه‌گرفتگی هم این پرتو رو پیدا نخواهید کرد.ولی لکه‌های ماه‌گرفتگی چرا رخ می‌دن؟ برای جواب دادن به این سوال گفت‌وگویی داشتیم با دکتر کیارش آرامش،پزشک و سرپرست گروه اخلاق پزشکی دانشگاه پنسیلوانیا.«حالا وارد پزشکی می‌شم، برای اینکه کار اصلی من پزشکی و سلامته و شناخت علم و شکل در هر حیطه‌ی تخصصی متفاوته از حقیقت به تعبیر دیگه ما یه چوب طلایی نداریم، مثل اون چه که چیزی رو ایجاد کنیم یا بعضی از فلسفه‌ی علم، در هر رشته‌ای اون رو بزنیم به یه چیزی و بگیم که این علم یا شبه‌علمه. اونچه که ما در مدرسه به ما به‌عنوان روش علمی یاد می‌دادن، اون پسر بچه‌ای که میره به کرم‌ها آب می‌ده و در میان؛ نمی‌دونم تو کلاس‌های شما بوده یا نه خاطرات من مال دوران باستانه. اینا خیلی کلیاته و واقعا روش علمی اونجور نیست! که برای همه قابل اجرا باشه، خیلی جزئیات داره توی هر رشته‌ای، توی هر تخصصی اون‌وقتایی جدا باید راجبش صحبت کنیم. من میام توی پزشکی بیشتر صحبت می‌کنیم. خب مثلا یه مثالی خدمت‌تون بزنم در آیورودای طب هندی، اعتقاد داشتند که وقتی خسوف هست، وقتی ماه‌گرفتگی هست، شما نباید توی اون موقع غذا بخورید. پزشک اطلاعاتی شما میاین به‌طور بعداز انقلاب علمی به این قضیه نگاه می‌کنید. اینجا قاعدتا آدم‌ها دو جور جواب می‌دن. اون‌هایی که طرفدار آیورودا هستند، یکی اینکه سعی می‌کنن براش دلایل عقلی و علمی پیدا کنند، بتراشن، یعنی می‌خوان ثابتش کنن برای همین می‌تراشن. مثلا اومدن گفتن که علتش این هست که وقتی که خسوف هست اشعه‌ی ماورای بنفش بیشتر می‌شه و بعد وقتی اشعه ماورای بنفش بیشتر می‌شه، رادیکال‌های آزاد بیشتر ایجاد می‌شه و وقتی غذات رو تو توی آب می‌زاری رادیکال‌های آزاد بیشتر درش وجود داره و ممکنه باعث سرطان بشه.خب یه توجیه ولی یه جور توجیه تراشیه، یعنی چیزی به فکرش نرسیده، چون می‌خواستن اون تئوری رو ثابت کنن به این نتیجه رسیدن.دلیل دوم چیه؟ اینجا یه چیز دیگه هم میاد، «تجربه». من می‌تونم بهتون بگم که اتفاقا خودمون تجربه کردیم. من می‌تونم به شما بگم که مثلا خاله‌ی من یا عموی من داشت یه عمویی، خاله‌‌ای داشت که اتفاقا وقتی که خسوف بود و به این حرفا باور نداشت… یه غذایی پخت و خورد و از اون موقع به بعد این مثلا سردردهای شدید گرفت که دیگه هیچ وقت خوب نمی‌شد یا معمولا این روایت‌ها این‌جوری شروع می‌شن که من هم اول مثل شما باور نداشتم و شک داشتم، اما خودم تجربه کردم که این درسته! چطور؟ من اتفاقا یه غذایی بود که موقع خسوف پخته شده بود و اصلا خبر نداشتم یا مثلا خسوف بود و من خبر نداشتم و اومدن و یه کاسه از اون غذا رو خوردم و بعد اون متوجه شدم که من مثلا به‌مدت ۱۰ سال، نمی‌تونستم بچه‌دار بشم و وقتی بالاخره رفتن پیش متخصص و همه‌ی دکترا هم نتونستن منو درمان کنن.بخش اول اینه که اول خودم قبول نداشتم مثل شما، بخش دوم روایت اینه که یه مشکلی پیدا می‌کنه و هیچ دکتری نمی‌تونه درمانش کنه و پزشکی نمی‌تونه درمان کنه، بخش سوم رقابت‌ها من میرم پیش طب سنتی میرم پیش آیورودا می‌رم مثلا می‌رم پیش هر چی که قراره که ثابت بشه اون منو درمان کرده.در نهایت اون به من گفتش که مشکل تو این بود که موقع خسوف غذا خوردی و حالا لابد باید بری یه قربانی بکنی به مبعد ماه یا پادزهرش رو بخوری و من به محض اینکه اون رو خوردم بچه‌دار شدم. حالا واقعیت چی بوده؟ واقعیت‌ این بوده که داروهایی که سال‌ها برای درمان‌های ناباروری مصرف می‌کرده و می‌گه که اثر نکرده، اونا رو ادامه می‌ده و اتفاقا بالاخره اون‌ها اثر کرده به بچه‌دار شدنش کمک کرده.ولی آره این نسبت می‌ده به اون اتفاق. حالا ما از کجا می‌تونیم بفهمیم که آیا این بچه دار شدن ایشون و بچه‌دار نشدن‌شون، واقعا مربوط به ماه بوده یا درمانش واقعا مربوط به آیورودا بوده؟این یکی از اون چیزهایی بوده که در دوران انقلاب علمی و بعد از اون مطرح شد و اون اینکه ما تجربه‌ی شخصی‌مون در معرض کانفیرمیشن بایاست و شرایط تغییر می‌کنه. ما یه نظری داریم یه باوری داریم و می‌خوایم اون تایید بشه، پس هر چی اون تایید می‌کنه توی ذهن‌مون می‌مونه و تکرار می‌کنیم و هر چی اون تایید نمی‌کنه نه توی ذهن‌مون می‌مونه، نه کار می‌کنیم نه اینکه اون سه تا چهار تا چیزی که اون رو تایید می‌کنید همه‌ش ذهن‌مون تاییدیه می‌کنیم و تکرار می‌کنیم برای همه می‌گیم و به همون هم توجه می‌کنیم و فکر می‌کنیم یک تجربه‌ای پشتش هست و تجربه فقط نتیجه‌ی سوگرایی شناختیه و شما هیچ خرافه‌ای رو نمی‌تونیم پیدا کنیم که نتونه یه آدمایی برای شما بیاره و همین کارو می‌کنه. اونا اول می‌گن که اول باور نداشتند، ولی خودشون فهمیدن که اتفاقا بالقوه یا فال ورق یا طب یا قربانی کردن در معبد بل یا هر چیز دیگه‌ای اثر می‌کنه به جهش گسترده‌ای شخصی‌مون رو چگونه می‌تونیم بفهمیم که درست یا غلط جواب پس علم میاد و یک روش تجربی در اختیار ما می‌ذارهبرای اینکه ببینیم آیا این ادعا درست و اون تجربه‌ی روش تجربی یا مشاهده‌ی علمی هست، با روش علمی روشی که تا حد ممکن برای عقل و علم انسان، با استفاده از روش‌های ریاضی احتمال اون سوگرایی و به حداقل برسونه. خواهش می‌کنم به کلمه‌های من دقت بکنید، من نمی‌گم سوگرایی رو از بین می‌بره، من می‌گم سوگرایی رو اونقدر به حداقل می‌رسونه که با هر روش دیگه‌ای که تا الان در دسترس ماست، به آینده کاری ندارم، با فاصله خیلی زیادی از همش بهتره.مثلا شما می‌گید که فرض بفرمایید که ماه باعث افزایش مشکلات روانی می‌شه. خیله‌خب ما به‌جای اینکه بیان بگن که من چه تجربه‌ای دارم، چهار سال پیش ماه کامل بود توی خیابون ما تیراندازی شد، عموی من بیاد بگه که ما یک مثلا یه جدی داشتیم که وقتی ماه کامل بود، مثلا اصلا روانی می‌شده، به همه فحش می‌داد. بیایم ببینیم که بدون اینکه این بایست رو داشته‌باشیم، مثلا در یه مدت زمانی بر روی جمعیتی که با روش‌های ریاضی و آمار احتمالا تعمیم به کل جمعیت باشه، برای کلی محاسبه اینجاست که ریاضی وارد می‌شه منحنی نرمالو درصد خطای اولیه و غنی قبول می‌کنیم که مثلا ما یک درصد خطا داشته باشیم با اون خطا اون وقت می‌گیم، این تغییر قابل این چیزی که مشاهده می‌کنیم، قابل تعمیم به کل جامعه است و یک ولیو می‌گیریم اگه از اول تا چه حد خطا رو کم می‌گرفتیم، همچنان این معنی درباره که الان من دیگه واردش نمی‌شم، ولی به هر حال با روش‌های ریاضی ما یک نمونه‌ای انتخاب می‌کنیم که این قابل تامین به کل جامعه باشه.بعد می‌بینیم که آیا مثلا در طول مثلا ۳۰ سال گذشته در زمان‌هایی که ماه کامل بوده در این جمعیتی که ما داریم بررسی می‌کنیم، واقعا تعداد مراجعه به بیمارستان روانی، تعداد ویزیت اورژانس روانی، تعداد زنگ و مراکز خدمات روانی، وقتی ماه کامل بوده بیشتر بوده از زمانی که نبوده یا پس ببینید. ما اینجوری اومدیم به‌جای اینکه به تجربه‌ی شخصی که در معرض خطا و اقسام دیگه بکنیم؛ بیایم به‌طور آبجکتی و ابزارهای مطالعه طراحی می‌کنیم که این هم ممکنه در معرض خطا باشه، ولی خیلی خیلی خیلی کمتر از پرورشاین مطالعات انجام شده در کل بالا یعنی در حجم باب دیدن نه خیلی از اون نظریه‌هایی که ما قبلا راجب ماه داشتیم.مثل اینکه مثلا در ماه کامل بیماری اینا بیشتر می‌شه و امثال اون‌ها، این مطالعات نشون دادن که همچین چیزی وجود نداره! همچین اتفاقی نمی‌افته! این هم در مورد بیماری روانیه، هم در مورد تاثیرشان فرض بفرمایید سیکل قاعدگی چرخه قاعدگی خانوم‌هاست و هم در مورد مسائل دیگه این نشون داد.با این مطالعات علمی، یعنی مطالعاتی که معتبر انجام شدن و منتشر شدند و افرادی که با کار علمی آشنا هستن و مجلات معتبری که منابع علمی رو منتشر می‌کنن، اینا می‌گن که نه این حرفا نادرست بوده.به نظرم از اینجا به بعد بیایم از اون طرف داستان نگاه بکنیم. تا الان درباره‌ی این صحبت کردیم که ماه نمی‌تواند مثلا رویدادهای قاعدگی خانم‌ها یا ماه‌گرفتگی‌هایی که روی بدن نوزادان هست تاثیر داشته باشه. به‌نظر از اینجا بعد از اون سمت داستان برامون صحبت بکنید و اینکه مثلا ماه‌گرفتگی‌های روی بدن نوزادام چی هستن و از نظر پزشکی عامل به‌وجود اومدنش چیه و بعد بریم سراغ اثر ماه روی همچین پدیده‌ای.خب بگزارید اول من اون تعبیری که شما به‌کار بردین رو یه کمی راجبش صحبت کنم. مطالعات علمی نشون ندادن که ماه نمی‌تونه همچین تاثیری داشته باشه. مطالعات علمی تا حالا شاهد و قرینه‌ای دال بر اینکه ماه می‌تونه همچین تاثیری داشته باشه نشون نداده.ببینید این بیان با اینکه ما بگیم مطلقا ماه نمی‌تونه مطالعاتیرا یک وقتی در آینده کسی یه مطالعه‌ای کرد و نشون داد که اتفاقا ما مثلا در شرایط خاصی یا بر روی گروه خاصی از افراد می‌تونه همچین تاثیری داشته باشه، مثلا ما بگیم آیا بیام نمونه‌های داخل خونه رو حذف کنیم نمونه‌هایی که برن بیرون خونه بودن رو بررسی کنیم ما بیایم مثلا بیماری‌های روانی حاد رو بذاریم کنار فقط تغییر مود یا حلمه رو ببینیم. نه ممکنه یه تفاوتی هم دیده بشه، بعد اونوقت باید ببینیم این تفاوت آیا رابطه‌ی علی هم نشون میده یا نه این بخش دوم قضیه‌ست و تفاوتی هست.حالا فرض کنید وقتی ماه کامل آدم‌ها یه مقدار رفتارهای خشن بیشتر نشون می‌دن، این به‌خاطر تاثیر ماه روی مغز افراد. نور بیشتر وقتی بیشتر فعالیت می‌کنند، وقتی بیشتر فعالیت کرد خشن‌ترن؛ یعنی ببینید اول ما باید ببینیم که آیا یک همراهی نشون داده می‌شه یا نه؟ تا حالا نشون داده نشده. آیا ممکنه نشون داده بشه؟ بله. دو: وقتی همچین چیزی نشون داده شد، آیا این رابطه‌ی علی نشون میده، یعنی اون باعث این گونه که از نظر زمانی جلوتر؟ نه الزاما. این باعث اون شده که از زمان رانیریلا ممکنه باشه. ممکنه که یه چیز دیگه‌ای دخیل باشه که اونم باز بایستی حالا به‌طور علمی دنبالش رفت و توجیهش به‌دست آورد. پس علم نشون نداده تا حالا علم نشون نداده که همچین همراهی دستبرد همچین همراهی وجود داشته باشه.خب حالا اون وقت ما میایم می‌گیم پس علت اینکه مثلا فرض بفرمایید که بعضی افراد لکه‌های پوستی روی پوست‌شون ایجاد می‌شه چیه؟ علت اینکه فرض بفرمایید که بعضی افراد گاهی اوقات دچار عدم تعادل ذهنی و روانی می‌شن چیه؟ بسیار خب، ما شاخه‌ی علم به‌جای اینکه این رو باید از متخصص پوست پرسید. ما می‌دونیم که رنگ و ظاهر پوست آدم‌ها تحت تاثیر عوامل مختلفی هست. یکی از اون‌ها تولید رنگای ملانین در پوست هست. این تولید رنگ‌های ملانین به‌دلایل مختلفی ممکن که مختل بشه. یکی از اون دلایل بیماری‌های خودایمنی باشه؛ یعنی اون سلول‌های ملانین کننده‌ی بیماری توسط سیستم‌ایمنی خود، بدن مورد حمله قرار می‌گیرن تاسمانی تولید نمی‌کنه. هیچ ربطی هم به ماه نداره. یا فرض بفرمایید که ممکنه عروق‌رسانی به بخشی از پوست بدن به دلایلی بیشتر یا کمتر بشه یا تغییراتی ایجاد بکنه اونم هیچ ربطی به ماه نداره؛ ولی وقتی شما می‌رید توی متالوژی می‌بینید که براش دلیلش و پیدا می‌کنند به همین روش‌های علمی و البته علوم پایه، اونم هیچ ربطی به ماه نداره.روش روش‌های آماری نیست روش‌های دیگه داره که رجاییشه پرداخت علوم بالینی روش‌های آماری داره و برای درمانش پیدا می‌کنند. بنابراین شما می‌گید که تغییر رنگ پوستی که حالا نامش ماه‌گرفتگی و اینا نامیده می‌شه، علتش چیه؟ من به شما می‌گم که من درماتولوژیست نیستم، متخصص پوست نیستم، ولی اگه شما برین متخصص پوست به شما نمی‌گه علتش ماهه، علتش نفرینه، علتش اینه که مادر به موقع نمازش رو نخونده یا هر چیزی مانند اون.در ساختار طبیعی پوست یعنی آنچه که رنگ پوست رو تشکیل می‌ده شامل رنگانه‌های ملانی، شامل عروق رسانی خون پیدا می‌کنه و تجربه‌ی ۲۰۰ سال گذشته نشون داده که به این طریق درمانش هم بهتر پیدا می‌شه، یعنی شما ماه‌گرفتگی و هرچی بدید که در پیش خدای ما قربانی کنید، بدین هدیه بدید به معبد ماه، امکان نداره خوب شه! ولی در متالون داده که می‌تونه خیلی از این بیماری‌ها به‌طور موثر و درمان بکنه و اصلاح بکنه؛ بنابراین من می‌گم که حالا تمام اون چیزایی که به ما نسبت می‌دادیم حالا به‌جای اینکه بریم اونو به ماه نسبت بدیم باید بریم از متخصص علمی اون‌چیز بپرسیم و اون به ما بگه که چگونه می‌تونیم درمان کنیم. برای درمان شبیه اون در مورد اختلالات روانی و خلقی هم هست. خب ما می‌دونیم مثلا بعضی از اختلالات خلقی انسان واقعا با فصل‌ها ارتباط دارن بخاطر اینکه در معرض آفتاب بودن تغییراتی از سطح هورمون ملاتونین هست که توسط غده پاینیال، غده‌ای هست که ترشح می‌کنه و تغییرات خلقی و ریتمی انسان رو تایین می‌کنه. یا مثلا سطوح دوپامین یا سطوح مثلا فرض بفرمایید، آمفتامین و چیزهایی مانندش در خون و همه‌ی این‌ها که به‌طور علمی مشخص این‌هادر معرض آفتاب قرار گرفتن تغییر می‌کنه؛ بنابراین ما یه چیزی داریم به اسم اختلالات خلقی فصلی که تا داره میان این رو در معرض نور حتی منشا نور مصنوعی قرار می‌دن. در داخل خونه با این نور بیشتر اینا اون حالت تغییرات خلقی‌شون بهتر می‌شه افسردگی‌شان بهتر می‌شه بنابراین این‌ها به‌طور علمی قابل بررسیه، اما اینکه بگیم که ماه مثلا یک تغییر در اون ایجاد می‌کنه نیست، علم‌ تا به‌حال به همیچین چیزی نرسیده؛ بلکه علل دیگری برای این اختلال خلقی روانی، در واقع شناخته شده و براشون درمان‌هایی پیدا شده.»حالا که این صحبت‌ها رو شنیدیم بد نیست یک تحقیق بسیار جالب که در این زمینه انجام شده رو هم بررسی کنیم. اگر شمایی که شنونده‌ی این اپیزود هستید، خانم هستید قطعا درباره‌ی اپلیکیشن‌های پریود ترکینگ شنیدید و احتمالا یکی از این اپلیکیشن‌ها رو هم روی گوشی‌تون نصب دارید. اگر هم خانوم نیستید یا کلا با این اپلیکیشن‌ها آشنایی ندارید، خیلی کوتاه بگم که پریود ترکرها اپلیکیشن‌هایی هستن که تقویم دارن و شما می‌تونید تاریخ پریودها، روابط جنسی و علائم جسمی و روحی مرتبط با دوره‌ی ماهانه رو داخلش علامت بزنید. یکی از این اپلیکشن‌ها اسمش هست clue که با دسترسی به داده‌ی حدود ۷.۵ میلیون چرخه‌ی ماهیانه اومده و هرگونه ارتباطی بین فازهای ماه و این چرخه رو بررسی کرده. من نتایج این تحقیق رو به اختصار براتون می‌خونم:براساس این مقدار داده هیچ‌گونه هماهنگی‌ای بین فازهای ماه و چرخه‌ی ماهیانه‌ی خانم‌ها وجود نداره. در مواردی هم که نوعی ارتباط بین این دو متغیر دیده شده، نوع ارتباط یکسان نبوده و براساس چرخه‌ی ماهیانه‌ی هر فرد مقدار متفاوتی داشته. طول چرخه‌ی ماهیانه در افراد مختلف متفاوته و به عوامل زیادی از جمله نژاد، سن و محل زندگی افراد بستگی داره. اون چیزی که ازش به‌عنوان همگامی دوره‌ی ماه و دوره‌ی زنانه یاد می‌شه، در واقع طول میانگین این چرخه هستش. به عبارتی در خیلی از خانم‌ها چرخه ممکنه بالای ۲۸ روز باشه، در خیلی‌ها هم زیر ۲۸ روز.اما تحقیق اپلیکیشن کلو تنها تحقیقی نیست که انجام شده هرچند از نظر حجم داده یکی از بزرگ‌ترین مطالعات انجام شده توی چند سال اخیره. مطالعات دیگه‌ای هم انجام شدن که مهم‌ترین‌هاشون در دهه‌ی ۸۰ بودن. مثلا می‌تونم به مقاله‌ی Lunar and menstrual phase locking اشاره کنم که سال ۱۹۸۰ در  American Journal of Obstetrics and Gynecology منتشر شده. این مطالعه روی زنانی تمرکز کرده که چرخه‌ی ماهانه‌شون هم‌اندازه‌ی چرخه‌ی ماه یا همون ۲۹ روز باشه و به این ترتیب بقیه‌ی موارد رو کنار گذاشته. ۶۸ تا مورد رو بررسی کردن که از این ۶۸ نفر، ۴۷ نفر یعنی حدود ۷۰ درصدشون پریود رو بین تربیع اول و سوم ماه تجربه می‌کردن. از تربیع ماه که صحبت می‌کنیم منظور زمانیه که ماه، نیمه به نظر میاد. در واقع می‌شه بین هفتم تا بیست و یکم ماه قمری که شامل شب ماه کامل هم می‌شه. به‌دلیل این که درصد به‌دست اومده درصد بالایی بوده، محقق‌ها به این نتیجه رسیدن که بین چرخه‌ی ماهانه‌ی زنانی که چرخه‌ی ۲۹ روزه دارن و فازهای ماه ارتباطی وجود داره.نویسنده‌ی اصلی و اول این مقاله خانمیه به اسم وینفرد بی کاتلر. ایشون دکترای زیست‌شناسی داره و دوره‌های پسادکتری خودش رو به تحقیق درباره‌ی غدد درون‌ریز رفتاری گذرونده. زمینه‌ی تحقیقاتش به گفته‌ی ریسرچ گیت روی سلامت زنان متمرکزه و یه مرکز سلامت زنان به اسم آتنا رو هم بنیان‌گذاری کرده. کاتلر بعد از مقاله‌ای که صحبتش رو کردیم، مطالعات دیگه‌ای رو هم روی موضوع تاثیر ماه بر عادت ماهانه انجام داده که ادامه‌ی مقاله‌ی اولش هستن. نتایجی که بهشون رسیده می‌گه در زنانی که چرخه‌ی ۲۹ روزه دارن، احتمال وقوع عادت ماهانه بین تربیع اول و سوم بیشتر از بقیه‌ی ماهه. این آمار در نتایجی که کاتلر بهشون رسیده به وضوح دیده می‌شه اما دوتا نکته وجود داره که باید بهشون توجه کنیم.اول این که طبق نتایج کاتلر هرچند احتمال وقوع پریود در هفته‌ی اول ماه قمری کمتر از هفته‌ی دوم و سومه، این اختلاف خیلی بزرگ نیست. دوما این نتایج فقط یک تعداد خاص از زنان رو در نظر می‌گیره در حالی که چرخه‌ی ماهانه‌ی خیلی‌های دیگه یا این مقدار نیست یا اصلاً منظم نیست که بشه قضاوت خاصی روشون انجام داد.تحقیقات دیگه‌ای هم قبل و بعد از کاتلر انجام شده. بعضیاشون نتایج کاتلر رو تایید کردن و بعضی‌ها هم هیچ ارتباطی بین سیستم تولید مثل زنان و چرخه‌ی ماه پیدا نکردن. از اونجایی که بحث پیدا کردن معنی‌داری آماری رو در اپیزود پیش از زبون دکتر فتوحی شنیدیم من دیگه اینجا واردش نمیشم و فقط پیشنهاد می‌کنم نسخه‌ی کامل مصاحبه‌ی ایشون رو بشنوید تا بتونید دیدگاه و قضاوت درست‌تری نسبت به ماجرا داشته باشیم.و اما بحث انسان‌ها رو ببندیم و بریم سراغ حیوون‌ها. به هر حال افسانه‌های ماه در درجه‌ی اول از رفتار حیوون‌ها شروع شده. مثلا یک دلیل ارتباط افسانه‌ی گرگینه‌ها و ماه این بوده که مردم اعتقاد داشتن گرگ‌ها در شب‌هایی که ماه کامله، رو به ماه زوزه می‌کشن.و جالبه که بدونیم در این بخش برخلاف بخش‌های بعدی، شواهدی داریم که نشون می‌ده ماه واقعا روی رفتار حیوانات تاثیر داره.مکانیزم اثر ماه روی جانوران به‌طور کامل مشخص نیست و فقط چند تئوری درباره‌ی اون وجود داره. مشکل اینجاست که ما تعداد زیادی گونه‌ی جانوری داریم که رفتارشون رو به‌صورت کامل نمی‌شناسیم و همین بررسی تاثیر ماه روی اون‌ها رو سخت می‌کنه.در اینجا گفتگویی داشتیم با آقای حامد میرزاخلیل، نویسنده کتاب آلودگی نوری و رئیس انجمن نور پاک در ایران.خب حامد جان الان نور ماه روی حیوانات تاثیر داره؟بله. بله. روی خیلی‌ها تاثیر مستقیم داره.فقط روی حیوانات یا روی گیاهان هم موثره؟روی گیاهان هم موثره یه سری گونه‌هایی هستند که اصلا زندگی‌شون و یه‌جورایی شکوفه‌زایی شون با تاریکی یا نور ماه عجین هستش، ولی اگر بریم اول سراغ حیوون‌ها جانوران به‌طور مشخص مثلا بچه لاک‌پشت‌های دریایی، وقتی سر از تخم بیرون میارن در شب، با نور ماه و نور ستاره‌هایی که روی آب دریا هست مسیرشون رو پیدا می‌کنن. یعنی عجیبه که اینا به‌سمت دریا به‌طور غریزی می‌رن و بعد از تحقیقاتی که دانشمندان متوجه شدن که به‌خاطر این نور خیلی ضعیفی هستش که ستاره‌ها روی آب دارن و خب این انقدر نور کمه که اگر یک طرف دیگه‌ای یا حتی از سمت دریا نور مصنوعی روشن باشه، اونا رو دچار اختلال می‌کنن. خودش رو تغییر قرار می‌ده و ممکنه اصلا مسیرشون عوض بشه و مثلا زنده به دریا نرسه!دیگه داریم چیزی که شبیه به این باشه؟‌جغد. جغد کلا در شب هستش. در نور کامل ما دیده شده که هم فعالیتش بیشتر جفت‌یابی بیشتر در شب هستش. نشون دادن پراش در زیر نور ماه کامل بیشتر شده و به‌نظر می‌رسه که به‌خاطر درخشندگی زیر نور ماه برای جفتش، جفت احتمالیش بتونه که این کار رو انجام بده و جفت‌یابی این کار انجام می‌ده یا مثلا گورکن.گورکن زیر نور کامل ما کمتر قلمروی خودشون رو علامت گذاری می‌کنن. در زمان‌های دیگه فعالیت خیلی پرکار هستش در شب؛ ولی زیر نور ماه فعالیت‌ها کم می‌شه. جفت گیریشون زیر نور ماه کمتر می‌شه. فعالیت‌شون کم می‌شه و توی روزهای دیگه ماه بیشتر می‌شه. ببینید دو دسته‌اند اون بخش شکار هست و شکارچی. خب شکارچی یه چیز قبلش بهتون بگم که اصلا این تصور اینکه شب می‌شه و خیلی از حیوانات جز جغد و خفاش می‌رن می‌خوابن این تصور اشتباهیه! غیر از تمام خیلی از حشرات و حتی پرندگان، پستانداران بزرگ هم در شب فعالیت می‌کنن.حالا چون من فکر کنم صحبت کردیم با مهمان قبلی‌تون که یوزپلنگ و پلنگ و اینا شکار می‌کنن، غیر از اون مثلا مثل زرافه، گاو، گورخر همه‌ی این‌ها در شب همون نشخوار رو می‌کنن، حرکت می‌کنن، راه میرن حالا فعالیت دارن؛ اینجوری نیستش که برن بخوابن. و از داخل پرانتز بگیم این رو که خوابی که انسان تجربه می‌کنه که با محیط قطع می‌شه و هیچ چیزی حس نمی‌کنه رو جانوران ندارن! این خواب رو دیگه یعنی یه چرتی می‌زنن یه تیکه نپی هستش برای همین همیشه یعنی باید هوشیار باشن نسبت‌به محیط.این هم هستش که یعنی در تاریکی شب زندگی‌شون یه جوری ادامه داره و حواس‌شون باید به محیط باشه. اگر می‌خوابن یک خواب خیلی سبکی هستش. برگردیم روی اون شکار و شکارچی. شکارچی در شب هم خب وقتی شکار می‌کنه ترجیحش اینه که در زیر نور ماه کامل که دید بهتر نور بهتره، فعالیت بیشتری داشته باشه و خب راحت‌ترم هست، احتمالا شکار رو پیدا می‌کنه. از اون‌ور هم شکار به انتخاب طبیعی با اون تجربه‌ای که چند میلیون سال کسب کرده، به این نتیجه رسیده که در وقتی که ماه کامل زیاد بیرون نیان و فعالیت‌شون به‌خاطر همین کم می‌شه.مثلا مثل موش‌ها ماهیگری که خدمت‌تون گفتم یا مثلا مورچه‌خوارهای کوچیکی که حالا اسمشو مورچه‌خوار نیست و مورخانی اندازه‌اش بزرگ‌تر ولی ما بر اصطلاح تو بچگی بهشون می‌گفتیم مورچه انگلیسی می‌گن دودل‌باکس که یه چاله‌های خیلی کوچولویی می‌کنه که مورچه میره توش بیفته و حالا مثلا مورچه می‌خوره. این زیر نور ماه کامل چاله‌ها رو دیده شده که این چاله‌ها رو عمیق‌تر می‌کنه و احتمال می‌ده که یعنی فعالیت حشره‌ها یا مورچه حالا بیشتر شده و این چاله عمیق‌تر موجب می‌شه که شکار بیشتری عایدش بشه.در اون شب‌هایی که حالا ما یه مقداری نور بیشتر یه چیز جالب آقای دیوید مینوی یه بوم‌شناسی از دانشگاه گلاسکو کشور اسکاتلند با تجربه‌ای که ایشون داره یه جمله‌ی قشنگ می‌گه. میگه نور پس از دسترس در دسترس بودن غذا برای جانوران مهم‌ترین محرک محیطی تغییرات رفتاری و فیزیولوژی جانداران هستش و حالا ما در کنار این ببینیم که حواس‌مون باشه چقدر از نور مصنوعی توی شهرها داریم به‌طور فزاینده و غیر استاندارد استفاده می‌کنیم و فکر می‌کنیم فقط تو شهر اینجوریه حواسمون نیست که جاهایی مثل تهران، اصفهان، مشهد ۳۰۰ کیلومتر از شهر دور می‌شه هنوز آسمان تابون داره. محیط اکوسیستم دچار اختلال می‌کند به‌طور مثال برگردیم رو همون موضوع بحث شما تاثیر نور ما یا نور مصنوعی شهر روی پرندگان چی هستش، پرندگان مهاجر به‌طور اخص ترجیح می‌دن در شب مهاجرت کنن به‌خاطر اینکه در روز هم احتمال شکارشون توسط پرندگان بزرگ شکاری بیشتر هست.هم نور آفتاب آب بدن تبدیل می‌کنه و تشنگی براشون میاره در شب، ترجیح‌شون اینه که مهاجرت‌های عظیمی بزرگ در شب اتفاق براشون بیوفته. جهت‌یابی پرنده‌ها با نور با الگوهای ستاره‌ها و جهت ماهر این‌ها هستش وقتی نور مصنوعی شهرهایی غلبه می‌کنه بر این نور ستاره‌ها و ما جهت دچار اختلال می‌شه. من اگر مخصوصا این که اگر اون شهر نورپردازی‌های رنگارنگ داشته باشه مثلا برج‌ها آسمان‌خراش‌های بلندی که نورهای تندی داشته باشه مثلا بنفش و سبز و قرمز و جذب اون‌ها می‌شن و وقتی دیگه وارد منطقه‌ی شهری شدن دیگه عوامل مرگ‌شون خیلی زیاد هستش برخورد با نماهای شیشه‌ای هستش شکار شدن هستش خسته شدن‌شون به‌خاطر فرار از این استرس شهری‌ست و عوامل خیلی زیادی که واقعا آمار کشته شدن‌های این پرندگان عجیب و تاسف‌آوره یا سوسک سینگلتون هم همین‌طور سرنال‌های ستاره‌ها جهت‌یابی می‌کنه و در شب فعالیت می‌کنه.متاسفانه حالا مقاله‌ای که به‌طور اخص و این کار شده وقتی آسمان تاریک تاریک نیست یعنی ستاره‌ها دیده نمی‌شن با نور شهر روشن شدن اختلال در جهت‌یابی براش پیش میاد یا حالا بحث شما وقتی نور ماه کامل هستش فعالیتش بیشتر نور ماه کمتر هست، فعالیت کمتری رو ازش شاهدیم.در مورد گیاهان هم قوزک پنبه در تاریکی باز می‌شه هر نوع نور مصنوعی در محیط منجر به این می‌شه که این باز شدن این دچار اختلال بشه و همین‌طور در نور ماه کامل قوزک کودک پنبه باز نمی‌شه ترجیحش در تاریکی محض هستش.زعفران هم همین‌طور منتهایی باز می‌شن و قبل از طلوع خورشید باید کنده بشن که اگر خورشید بهشون بخوره، دیگه اون قابلیت و اون کیفیت رو دیگه ندارن. یه مورد جالب هم در مورد مرجان‌هاست می‌دونیم که تقریبا ۸۰ درصد اکسیژن کره‌ی زمین رو مرجان‌ها تولید می‌کنند. مرجان‌ها در نور ماه کامل تخم‌ریزی بیشتری دارند. البته که در کنار نور ماه آب و هوا و دمای آب هم توی زندگی این‌ها تاثیر مهمی داره و یکی از شاخص‌های مهم محیط زیست هست دیگه مرجانه. به‌خاطر اینکه آلودگی راحت جذب می‌کنه و همین‌طور نقش مهمی که در تولید اکسیژن دارن برای زندگی مجودات زنده هم شاخص مهمی هستن هم برای ما خیلی حفظ‌شون ضروری هستش.نور در شب، خیلی تاثیر می‌ذاره هم روی گیاهان و هم روی زندگی حیوانات، درسته؟بله بلهخب شما خودتون چیکار می‌کنید، توی اون گروهی که دارید؟ما سعی می‌کنیم که مردم آگاه بشن به این که هرچیزی که خب استاندارد داره و کم یا زیاد استفاده کردن از اون می‌تونه ضرر داشته باشه، نور هم توی اون قالب قرار بگیره، این آگاهی رو به مردم و مسئولین، سعی می‌کنیم بریم که از نور به اندازه‌ی کافی استفاده کنند. همدر هم در بیرون از منزل به اندازه‌ی کافی و اونجایی که لازم داریم روشن باشه، یعنی تقریبا زیر پامون، ولی متاسفانه هرجایی در بیرون از خونه‌ها از پروژکتورها استفاده می‌کنند، زاویه خوب تنظیم نمی‌شه و اینکه در کنار این رنگ نور هم خیلی مهم هستش. به‌طور مثال اگر یک پروژکتور با توان مساوی یعنی مثلا جفت‌شون ۱۰۰ باید بریم اگر یکی‌شون زرد باشه یکی‌شون سفید باشه اونی که سفیدست آلودگی نوری بیشتری برای ما و اتمسفر کره‌ی زمین داره.یعنی در اتمسفر بیشتر پخش می‌شه تا نور زرین خاصیت مولکول‌های کره‌ی زمین است، مولکول‌های کره‌زمین و اون نور سفید تاثیر مخرب‌تری محیط زیست داره و هم به‌خاطر پراکنش بیشتری که توی اتمسفر داره و این الان دغدغه‌ی هم‌زیست، هم محیط‌زیستی در کل دنیا به‌طوریکه انجمن پزشکی نور مناسب زیست انسان رو دو هزار و هشتصد کلوی تعیین کرده یعنی نور هرچقدر پایین‌تر بره، نور به رنگ قرمز می‌ره هر چی این عدد بالاتر بره نور به رنگ سفید و بعد آبی سوق داده می‌شه؛ یعنی اگه مثلا ۶ هزار کلوین دیگه نور سفید نیست آبیه، ولی عمدتا این نورهای سفیدی که ما توی خونه‌ها استفاده می‌کنیم، ۴۵۰۰ کلوین هستش که خب خیلی هم برای شب و زندگی ما در اتاق مناسب نیست به‌خاطر اینکه ترشح ملاتونین متوقف می‌کند و ساعت بیولوژیک رو مختل می‌کنه.ساعت بیولوژیک وقتی مختل بشه دوره‌های یوریتمیک مردان زنان همه بهم می‌ریزه چرخه‌های خواب و بیداری، چرخ غذا خوردن، گشنگی و سیری همه بهم می‌ریزه و شما دیگه بدن‌تون به‌طور طبیعی کار نمی‌کنه؛ یعنی ممکنه مثلا ۸ ساعت در شبانه‌روز بخوابی ولی هنوز بدن‌تون خسته‌ست، مخصوصا در مورد خانم‌ها خیلی مشخص و خیلی واضح این اتفاق ناگوار براشون می‌افته.در حال حاضر مطابق نتایجی که از تحقیقات به وجود اومده، به‌نظر میاد که ماه روی بعضی از رفتارهای حیوونا مثل سیستم تولید مثل اونا تاثیر داره. در واقع نور ماه باعث میشه که غدد جنسی بعضی از جانورها مخصوصا جانورهای ساکن دریا فعال بشه و شروع به آزاد کردن سلول‌های جنسی بکنه. مرجان‌ها، مارماهی‌ها و بعضی از گونه‌های ماهی‌ها مثال‌های خوبی در این زمینه هستن که تحقیق هم روشون انجام شده یا مثلا این موضوع تایید  شده که بعضی از جانورهای مهاجر با کمک نور ماه جهت‌یابی می‌کنن و مسیر مهاجرت‌شون رو تشخیص میدن.اما برگردیم به گرگ. آیا نور ماه واقعا باعث زوزه کشیدن گرگ می‌شه؟ و آیا حیوون دیگه‌ای هم وجود داره که موقع حضور ماه کامل در آسمون رفتار عجیبی از خودش نشون بده؟برای شناخت بهتر رفتارهای حیوانات گفت‌وگویی داشتیم با دکتر سیاوش یالپانیان متخصص محیط زیست.«اصولا پیدایش پستانداران بر می‌گرده به شب. این یعنی تا قبل از این تصور این بود که بعد از انقراض دایناسورها، پستان‌داران پدید اومدن، اما الان نظر جدید اینه که نه هم‌زمان با دوره‌ی دایناسورها، پستانداران روی زمین پدیدار شدن. یکی از دلایلی که باعث گسترش پستانداران بر روی زمین شد شب بود. یه سری از جانورانی که تازه ظهور پیدا کرده بودند، اینا خون‌گرم بودن و می‌تونستن شب‌ها فعالیت بکنن، این پستانداران اولیه‌اند، حشره‌خوارهای اولیه. برای همین دقیقا رژیم غذایی‌شون رو جوری انتخاب کردن که بتونن از منابع غذایی استفاده بکنن که شب‌ها بی‌حرکت‌ان، مثل حشرات. بنابراین اصولا می‌شه شب رو مبدای برای حضور پستانداران بر روی زمین در نظر گرفت. خیلی از حیوانات هنوزم فعالیت‌هاشونو منوت به شبه، بهشون می‌گیم حیوانات شب فعال، حالا اکثرا گوشت‌خواران شب فعالن ولی خیلی از علف‌خواران، خیلی از پرنده‌هام هنوز فعالیت‌شون مربوط به شب رو می‌شه مبنایی برای آغاز حضور پستانداران بر روی زمین درنظر گرفت. یه‌سری از حیوانات نسبت‌به نور ماه یک حالت جاذبه داره، یعنی حالت براشون جذابه! یکی از احتمالا خیلی خیلی از ماها تصویر زوزه کشیدن گرگ‌ها رو توی نور ماه دیدیم یا داستان پنجه کشیدن پلنگ به ماه. این‌ها بخشیش افسانه هست، بخشیش واقعیت. واقعا اینکه ماه روی خیلی از موجودات اثر می‌ذاره و به‌خصوص یک پژوهشگری هست اسمش آقای دیوید مچ، توی آمریکا روی رفتار گرگ‌ها کارکرده، فعالیت شکارگری گرگ‌ها در زمانی که ماه کامل هست به اوج خودش می‌رسه، گرگ‌ها واقعا وابسته به نور ماه و روزه کشیدن‌اش تفاوت پیدا می‌کنه، فعالیت‌ها کاهش و تفاوت پیدا می‌کنه و خوی گرگی‌شان خشونت اگر درنظر بگیریم یا خوی تهاجمی‌شون توی شب‌هایی که ماه کامل تقریبا می‌شه گفت به اوج خودش می‌رسه.بیشترین شکارگری‌شون توی اون دوره اتفاق می‌فته و خود پلنگ هم همین‌جوریه خیلی وقتا یه بخشیش افسانه‌ها پلنگ به سمت ماه پنجه می‌اندازه و می‌خواد بگیرتش، ولی موضوع اینه که اثر ماه روی گوشت‌خواران خیلی ثابت‌شده‌ و تحریک‌شون می‌کنه به شکار کردن و یه جورایی اوج فعالیتش زمانیکه کامل یه نظریه هست که هنوز خیلی دقیق نمی‌شه در موردش صحبت کرد.شبکه‌ی گربه‌سانان یه حالت آینه مانند داره و اگر که حالا توی شب به چشم گربه یا سگ معمولا گوشت‌خواران نگاه بکنید یه حالت براقی داره. این شبکه‌ی نور ماه رو خیلی جذب می‌کنه روی یه‌سری از بخش‌های بدن‌شون اثر می‌ذاره باعث می‌شه فعالیت‌شون بیشتر بشه؛ ولی خیلی خیلی ثابت شده نیست و بیشتر از اون که اثر فیزیولوژیکی داشته باشه اثر روانی داره. یعنی روی رفتارشون تاثیر می‌ذاره این رفتار منبع بیولوژیکی یا فیزیکی نداره فعلا این هنوز پیدا نشده در برابر نورهای دیگه فریز می‌شه، یعنی اینکه اگر توی بیابان به‌سمت گرگ، پلنگ یا هر حیوان دیگه‌ای نور به‌طور ناگهانی روشن بشه، این باعث می‌شه که اینا فریز بشن. یکی از مشکلاتی که برای یوزپلنگ ما الان داریم اینه که  نوری که شما میگی می‌خواد از جاده عبور بکنه ماشین با نور بالا داره رد می‌شه و این حیوان اصلا تمام حرکتش قفل می‌شه و باعث می‌شه که تصادف به‌خاطر همین جاده‌ی مامی و عباس آباد نوشتن که با نور پایین حرکت بکنیم. غیر از نور ماه اثر منفی داره. نور ماه فعالیت‌شون مثبت می‌کنه ولی نورهای دیگه این‌جوری اذیت‌شون برای پروانه‌های نارکوتیک مهاجرت می‌کنند که بهش میگن مهاجرت امپراتور پروانه‌های امپراتور دقیقا تو شب‌ها با نور ماه میرن. خیلی هم جالب این رفتارشناسانه اصولا تفاوت پروانه با شاپرک اینه‌ که پروانه‌ها روز فعالند و ما معمولا پروانه‌ها رو شب‌ها نمی‌بینیم، ولی در مورد پروانه‌های منار استفاده از ماه برای مسیرشون دقیقا ثابت شده و دارن استفاده می‌کنن دوره‌های تولید مثلی حیوانات اصولا ربطی به ماه یا خورشید و این‌ها نداره اینا در یک زمانی که بستگی‌به فراوانی غذا داره مثلا گوشت‌خواران اواخر زمستان اواسط اوایل تا اواسط زمستان زمان جفتگیری در غیر این صورت مثلا در تابستان هم ما ماه کامل داریم دیگه در سال پیش میاد ولی اثری روی فعالیت‌های جفت‌گیری نداره.اکثر حیواناتی که شب فعالند حالا همون بهشون میگیم حیوانات شب فعال، معمولا شکارچیانی حالت کاور داره برای فعالیت‌هاشون که بتونن به شکار نزدیک بشن زمان‌هایی که ماه کامله یا حالا ما نور ماه رو داریم این اثر ماه روی شکارگریش اثر می‌گذاره یعنی حالا جاذبه‌ی ماه یا حالا هر چیزی که هست اون من واقعا نمی‌دونم دیافیزی مشخص نیست، ولی باعث میشه که این‌ها هوشیارتر بشنو عرض کردم در مورد گرگ‌ها یه حالت تهاجمی‌تری پیدا می‌کنن خیلی حیوانات اینجوری هستن حالا من اگه سوال شما متوجه شده باشم درست، معمولا حیوانات شکارچی تحت تاثیر ماه قرار می‌گیره بقیه خیلی اثر ماه خیلی اثر آنچنانی روشون ندارد، بیشتر توی گوشت‌خواران دیده می‌شه. علف‌خوار معمولا با استراحت می‌کنند منتها حالت هوشیار، یعنی چون اونا معمولا تعمه‌اند و ممکنه شکار شکارچی‌ها بشن یه حالت هوشیاری داره، ولی رفتار مثلا اگر بخوان جابه‌جا بشن به‌دنبال غذا بگردن و اگه دنبال آب بگردن اینا همه فعالیت‌هاشون منوت به روزه.شکارچیان فعالیت می‌کنند در مورد پرنده‌ها پرنده‌های کناری مثل اردک از این شب‌ها که مهاجرت می‌کنن خیلی وابسته به نور ماه و حرکت ستاره‌ها البته میدان مقداری زمین روشون تاثیر داره و جهت‌یابی، ولی از ماه و ستاره‌ها هم استفاده می‌کنند ما دو گروه شکارچی داریم یکی عقاب‌ها هستند که عموما شب‌ها فعالیت می‌کنند. گروه بعدی جغدها هستند که اونایی تحت تاثیر ما نیستن همیشه در حال یعنی فعالیت‌شون همیشه در شب انجام می‌شه خیلی اثری روی شکارگری اون‌ها نداره. بله اثر می‌گذاره روشون.یه چیز جالبی مورد پلنگ هست که من نمی‌دونم کی این رو گفته این من چند وقت پیش خیلی وقت پیش حدود بیست سال پیش توی وبلاگ آقای عباس جعفری من خوندم، مرحوم عباس جعفری. ایشون حالا یا از قول خودش بود یا از قول شاعری اون، عرض می‌کنم نمی‌دونم واقعا در مورد پلن نوشته بودن که مثل آن پلنگ خواب‌گرد، افزون شده بر فراز پرتگاهی، در جنگل مه‌آلود دوردست، به چشم‌انداز افسانه‌ی ماه چشم دوخته و در حسرت این خیز بلند می‌سوزد.خیلی وقت‌ها توی این مخصوصا تو جنگل نشینان جنگل‌های خودمون خیلی وقت‌ها توی افسانه‌هاشان هست نقل قول‌شون هست که دیدن که پلنگ می‌بره، یعنی کار روی صخره‌ای جایی ایستاده و در حالی که داره پنجه می‌کشه به‌سمت ماه پریده و بعد لاشه‌ش رو پیدا کردن که افتاده. این حسگر نشانی خودمون هم هست، ولی صرفا مشاهده بوده به افسرانی واقعیت بودن حالا خیلی می‌شه بهش اتکا کرد به‌عنوان بگیم که این اتفاق افتاده و اثر می‌ذاره و این، این کار رو انجام می‌دن بیشتر یه حالت نمادین و اسطوره‌ای تو ذهن‌شون داره، چون علاقه خیلی زیادی حالا همه‌ی اونایی که تو طبیعت گشت و گذار می‌کنن یکی از مهم‌ترین آرزوهاشون دیدن پلنگ و خب حالش خیلی افسانه‌های خیلی زیادی هست اینه‌که این‌جور چیزا براش درست می‌کنن خیلی نمی‌شه بهش اتکا کرد ولی هست.به هر حال بوده چیزی که در موردش صحبت کردم یه کم من برگردم عقب اینکه اصلا چرا با گرگ‌ها مشکل داریم بعد به گرگ‌ها هم برسیم. اما خب چرا گرگ‌ها؟ مثل اینکه بوده حالا حدود ۳۰ هزار که آدم‌ها تقریبا یک‌جانشین شدن و دامدار شدن بزرگ‌ترین دشمن‌شون همین گرگ‌ها بود، یعنی حمله می‌کردند به دام‌هاشون و معمولا هم گفتم که با اوج فعالیت گرگ‌ها تانشمال میکردند و یه عداوت عجیبی بین انسان‌ها و گرگ‌ها شود بیشتر نه از طرف انسان‌ها چون اونا که طبق فطرت خودشون و ریزش دارن عمل می‌کنن.اینه که ما یه حالت ترس، نفرت و در عین حال یه حالت احترام نسبت‌به گرگ‌ها پیدا کردیم. ازشون ترسیدیم و اون ترسی که در وجود ما و آوردن هم کنارش یه احترامی وجود داشت و بعد می‌گیم این شب‌های ماه کامل روزه کشیدن‌های طولانی گرگ‌ها، چون گرگان معمولا قلمروهاشون رو با روزه کشیدن تعیین می‌کنند.در شب در طول روز که حالا با علامت‌هایی که می‌گذارن قلمروهاشون مشخصه، شب‌ها دسته‌های گرگ شروع می‌کنن برای هم زوزه کشیدن و قلمروهاشون رو مشخص می‌کنند و این صدایی که ما می‌شنیدیم در طول این چند هزار سال و صدای تهدیدها بود که مراقب باشیم که به گله‌هامون می‌خوان حمله کنن و بالاخره آسیب اقتصادی زندگی اونا وابسته به دام‌ها بوده این‌ها باعث شد که ما یه حالت عرض کردم عداوت و احترام هم‌زمان پیدا بکنیم و بعد دیدن صحنه‌ی ماه کامل و گرگ خیلی صحنه‌ی عجیبی اثر می‌ذاره و شاید از اینجا شروع شده که چون که گرگ‌ها به‌سمت ماه در شب‌های مکامله می‌کشن، گرگینه‌ها هم احتمالا یک چنین منبعی داشته باشه که از اونجا به وجود اومدن و اینجوری می‌ترسوندن.سالی که گذشته حالا شاید یه مقدار چهره‌ی علم عوض شده، ما اون اطلاعاتی که داریم در مورد فیزیولوژی جانوران هست. سن‌شون، زمان تولید مثل‌شون، طول مدت بارداریشون، نحوه‌ی نگهداری از فرزندان‌شون، هنوز روی رفتار حیوانات کار نکردیم واقعا، یعنی اون بخش روانی و منتال قضیه رو هنوز بهش نرسیدیم. اینکه خیلی نمی‌شه در مورد رفتار حیوانات نظریه صددرصد داد. حالا چه از طرف پژوهشگر چه از طرف شاعر و جدا از این ما انقدر توی طبیعت چهاچوب نداریم، یعنی اینکه بگیم که این رفتار در نتیجه‌ی مثلا تغییر فلان هورمون پیش میاد خیلی وقتا رفتارهای که حیوانات انجام میدن اصلا توی اون چارچوبی که ما تو ذهن‌مون داریم قرار نمی‌گیره. حالا یه‌سری نظریات براش پیش میاد، مثلا ممکنه که توی یک شکاری تو یک برنامه‌ی شکاری گرگ‌ها از شکار کردن صرف نظر بکنن یا پلنگ از خوردن اون طعمه‌ای که گرفته و می‌تونه صرف نظر بکنه. نمی‌خوام ربطش بدم به مسائل احساسی و این‌جور چیز‌ها. طبیعتا اینجوری کارکردش اینجوری نیست. منتها این رو می‌خوام بگم که توی چارچوب قرار نمی‌گیره. ما هیچ دو به‌علاوه دو می‌شود چهری نداریم!خیلی وقت‌ها ممکنه بشه پنج یا بشه صفر. در نهایت توی موضوع طبیعت، ما دو تا مسئله داریم یکی کسانی‌ که پژوهش می‌کنن، یکی کسانی که توی طبیعت هستند. این دو تا خیلی وقت‌ها هم فرق می‌کنن؛ یعنی اون کسی که توی طبیعت خیلی ساده مثال بزنم یه چوپان و طبیعت خیلی چیزا می‌بینه که یه پژوهشگر از پشت لپ‌تاپش یا مثلا عکس‌های ماهواره‌ای که می‌گیره یا حالا هر چیزی که ابزاری که داره نمی‌بینه!واقعا نه می‌شه واقعا به حرف اون دسته‌ی مثلا حالا نماینده‌شون رو چوپان‌ها در نظر بگیریم یا طبیعت‌گرها نمی‌شه خیلی به اون‌ها اتکا کرد و نمی‌شه حالا فکت‌هایی که خیلی پژوهش‌گر‌ها در موردش صحبت می‌کنند و روش متفق‌القول هستند اطمینان صددرصد اما به هر حال به‌عنوان یک منبع قطعا پژوهشگر، یعنی چیزهایی که اونا مقالاتی که اونا منتشر می‌کنند. به هر حال بر اساس یک روش علمی دارن پیش می‌رن ولی خب مشاهداتی که میدانی پیش میاد گاهی وقتا اینا رو نقض می‌کنن اما اینا در کنار هم به نظرم همدیگه رو تکمیل می‌کنن.»یکی از دلایل احتمالی تغییر رفتار حیوانات در زمان ماه کامل، اثر هورمون ملاتونینه. این هورمون که به هورمون تاریکی یا هورمون خواب هم معروفه،  چرخه‌ی خواب و بیداری رو تنظیم می‌کنه و به عبارتی به بدن می‌گه که کی باید بیدار بشه و کی بخوابه. ممکنه شنیده باشید که گاهی ملاتونین رو به‌عنوان داروی خواب هم برای کسایی که مشکلات بی‌خوابی دارن تجویز می‌کنن.تولید ملاتونین توسط مغز با نور محیط رابطه‌ی عکس داره. گیرنده‌های عصبی شبکیه‌ی چشم اگر در معرض نور قرار بگیرن پیامی رو به مغز مخابره می‌کنن که باعث کاهش ترشح ملاتونین بشه و ما حس کنیم احتیاجی به خواب نداریم و برعکس وقتی شبکیه هیچ نوری دریافت نکنه ترشح ملاتونین هم بالا میره و ما خواب آلود می‌شیم.تصور می‌شه که تغییرات نور ماه با تغییر سطح ملاتونین در طول شب می‌تونه باعث تغییراتی در چرخه‌ی فعالیت جانورهایی مثل ماهی‌ها بشه. اما برای شکارچیان شب مثل پلنگ یا گرگ کمی باید با احتیاط بیشتری نظر بدیم چون دقیقا مشخص نیست که چه سازوکاری باعث تغییر رفتار این حیوانات در زمان ماه کامل می‌شه.ماه تنها قمر طبیعی زمینه که میلیون‌ها سال پیش چرخش همیشه‌گیش به دور زمین رو شروع کرده. ماه عامل پدیده‌های بسیار زیادیه که خیلی‌هاشون مستقیما در به‌وجود اومدن حیات و تکامل اون نقش داشتن. یکی از دلایل این که شما وجود دارید و الان می‌تونید به این پادکست گوش بدید، ماهیه که شب‌ها در آسمون می‌بینید.هزاران سال پیش بشر اولیه از غارها بیرون اومد، به آسمون نگاه کرد و کره‌ی درخشانی رو دید که بعضی شب‌ها باعث روشن شدن محیط اطرافش می‌شد. این کره‌ی درخشان خواب افرادی رو که در فضای باز استراحت می‌کردن بهم می‌ریخت و باعث می‌شد حیوانات شکارچی رفتار عجیبی از خودشون نشون بدن و همین اتفاق‌ها، سرآغاز افسانه‌های ماه شد.هنوز سوال‌های زیادی درباره‌ی اثر ماه روی زندگی فعلی ما وجود داره که جواب دادن به اون‌ها مستلزم سال‌ها و شاید دهه‌ها تحقیقات مستمر باشه. با این وجود، ما امروز جواب یک سوال رو به قطعیت می‌دونیم: ماه باعث دیوانه شدن آدم‌ها نمی‌شه، ماه به سلامت روان و جسم ما صدمه نمی‌زنهَ، اگر کسی مرتکب قتل بشه، علتش ماه کامل نبوده؛ ماه در زندگی ما و سایر موجودات زنده‌ی روی زمین نقش داره، ولی این نقش برخلاف تصور ما بسیار مثبته. https://castbox.fm/vi/671305356 این اپیزود هفتم از پادکست فیل‌کست، و قسمت سوم از سه‌گانه‌ی نفرین ماه بود که شنیدید. تنظیم متن و انتخاب موسیقی متن رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت و هماهنگی‌ها به عهده حسین خلیلی بوده. صدایی روایت‌های ابتدا و انتهای پادکست رو برامون خوند، صدای سعید جعفریه که در بخش ارتباطات و مارکتینگ پادکست به ما کمک می‌کنه. حامد پارساییان هم تازگی به ما پیوسته که در نقش آچار فرانسه هرجا کمک بخوایم به دادمون می‌رسه.در نهایت هم از کارشناس‌های برنامه تشکر می‌کنیم که برای تهیه‌ی این اپیزود به ما کمک کردن.یادتون باشه که فیل‌کست پادکستیه برای افرادی که می‌خوان بیشتر و عمیق‌تر فکر کنن. تصمیم‌گیری نهایی درباره حرف‌هایی که زدیم به عهده شماست اما اگر کنجکاو هستید و می‌خواین بیشتر بدونید، پیشنهاد می‌کنم سری به منابعی که در متن توضیحات پادکست ذکر کردیم بزنید. در ضمن می‌تونید اینستاگرام فیل‌کست رو به آدرس Fillcast_ فالو کنید، چون اونجا عکس‌ها و مطالب تکمیلی هم اپیزود رو قرار می‌دیم.مرسی که تا اینجا همراه ما بودید. فیل‌کست هنوز راه زیادی تا رسیدن به کیفیت ایده‌آل در پیش داره و ما خوشحال می‌شیم اگه پیشنهادها و انتقادهای شما رو درباره‌ش بشنویم. از خودتون مراقبت کنید و گوش به زنگ باشید، چون فیلکست خیلی زود با یک اپیزود جدید برمی‌گرده!</description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 15:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم-قاتلین مهتابی (قسمت دوم نفرین ماه)</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-bq2umwyymyos</link>
                <description>میامی، سال ۱۹۶۰کارگاه کوپر از ماشین پیاده شد و به سمت نوارهای زرد رنگی رفت که محدوده‌ی صحنه‌ی جرم را مشخص می‌کردند. تجمع ماموران پلیس و پزشکی قانونی باعث شد که کوپر در نگاه اول نتواند چیزی را که در مرکز صحنه‌ی جرم قرار داشت ببیند. جسد زن جوانی که به پشت افتاده بود و حتی در آن کوچه‌ی تاریک، آثار برخورد یک جسم تیز به بدنش دیده می‌شد.یه مورد قتل دیگه؟درسته کارآگاه. به نظر نمیاد سورپرایز شده باشید.البته که سورپرایز نشدم. مثل ماه قبله. همیشه توی این شب‌ها قتل اتفاق می‌افته.کارآگاه بعد از این جمله، آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. آن شب، ماه کامل بود.سلام. به اپیزود پنجم فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم در این پادکست با حسین خلیلی و سعید جعفری قراره میزبان شما باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که ذهن‌مون رو قلقلک می‌ده و بعد با تابوندن نور علم روی داستان زوایای تاریک اون رو روشن کنیم.حال‌تون از هفته‌ی پیش تا الان چطوره؟ اپیزود قبلی رو که ایشالا شنیدید و بعد اومدید سراغ این اپیزود دیگه؟ اگه هنوز نمی‌دونید، اپیزود چهارم، پنجم و ششم قراره یه سه‌گانه رو تشکیل بدن به اسم سه‌گانه‌ی نفرین ماه که هر کدوم به فاصله‌ی یک هفته از هم منتشر می‌شن. هفته‌ی پیش اپیزود در پوست گرگ رو شنیدید که قرار بود مقدمه‌ای باشه برای این قسمت و قسمت آینده و موضوعش هم گرگینه‌ها و نقش ماه در به وجود اومدن اونا بود. خلاصه‌ی داستانش هم این بود که در طول تاریخ به‌دلایل مختلف به تعداد زیادی از مردم انگ گرگینه بودن زدن و حتی به خاطرش اونا رو محکوم و اعدام کردن.امروزه ولی می‌دونیم که این مردم در بدترین حالت، قاتل سریالی و سایکوپت بودن ولی تبدیل به گرگ نمی‌شدن، ماه هم نقشی این وسط نداشته و صرفا به‌خاطر افسانه‌ها وارد این داستان شده. آخر داستان هم گفتیم که نقش ماه توی تاریخ فقط مربوط به لیکانتروپی یا گرگ-آدم بودن نمی‌شه و خیلی جاهای دیگه تقصیرهای مختلفی رو گردنش انداختن.اگه اوپنینگ این قسمت با صدای سعید رو گوش داده باشید، احتمالا حدس می‌زنید که این قسمت یه ربطی به جرم و جنایت و نقش ماه در ایجادشون داشته باشه که البته حدس درستیه ولی کامل نیست. الان، قراره درباره‌ی نقش ماه در ایجاد انواع مشکلات اعصاب و روان و البته تمایل به خشونت صحبت کنیم. پس بریم و بپریم توی دل داستان این قسمت، یعنی قاتلین مهتابی.تاریخ رو که نگاه می‌کنی انگار همیشه یه ارتباط تنگاتنگی بین ماه و دیوانگی وجود داشته. یه مثال خوب برای توضیح این ارتباط، واژه‌ی لوناتیک به معنی دیوانه هستش که از اسم لونا، الهه‌ی ماه در روم باستان گرفته شده. در قدیم لوناتیک یک اصطلاح پزشکی بوده و برای توصیف کسی استفاده می‌شده که تشخیص می‌دادن سلامت عقل و روان نداره.حالا یه‌سری از این افراد اصطلاحا لوناتیک طبق علائم‌شون احتمالا صرع داشتن و یه‌سری اختلال‌های روانی دیگه. خلاصه، امروز دیگه واژه‌ی لوناتیک بار تشخیصی نداره و حتی سال ۲۰۱۵ قانونی در آمریکا تصویب می‌شه که در صدور حکم برای سلامت روان افراد، عبارت لوناتیک نباید به‌کار بره، ولی خود عبارت توی مکالمه‌ی روزمره باقی مونده. معادل فارسیش تو مکالمه‌های خودمون تقریبا می‌شه طرف مجنون شده.بازم مثل اپیزود قبل برای بررسی رابطه‌ی ماه و وضعیت روان انسان باید خیلی خیلی توی تاریخ عقب بریم. یکی از اولین نظرها در این زمینه مال ارسطوئه که اعتقاد داشته ماه همون اثری رو که روی جزر و مد دریاها می‌ذاره، روی مایعات بدن انسان هم می‌ذاره و به نظرش چون مغز نسبت‌به سایر اعضای بدن انسان بیشترین مقدار آب رو درون خودش داره، پس بیشترین تاثیر رو از ماه می‌گیره و منشا اختلال‌های روانی و بیماری‌هایی مثل صرع هم همین موضوعه.این باور به شکل‌های مختلف تا قرن‌ها باقی می‌مونه. در واقع انقدر باور عامی بوده که زمانی که درباره‌ش سرچ می‌کنید تا قبل از قرن بیستم، کمتر اسم شخصی رو پیدا می‌کنید که به تنهایی این موضوع رو انتشار داده باشه و بیشتر می‌بینید که نوشته شده: مردم باور داشتن که ماه باعث فلان موضوع می‌شه.ادامه‌ی داستان رو باز هم باید توی قرون وسطی دنبال کنیم. توی قسمت قبل درباره‌ی یه بخش کوچکی از باورها نسبت‌به ماه حرف زدیم و اینجا می‌خوایم خیلی گسترده‌تر صحبت کنیم. اینجا دیگه خیلی‌ها مثل آیزاک نیوتن و راجر بیکن از اثر ماه روی پدیده‌هایی مثل جزر و مد خبر داشتن و کم‌کم افراد دیگه‌ای این اثر رو به چیزهای دیگه‌ای هم نسبت می‌دادن.یکی از نظرهای جالب درباره‌ی اثر ماه رو، شخصی به اسم هیلدِگاردِ بینگِینی داده. این خانم که بهش قدیسه هیلدگارد هم می‌گفتن، یه راهبه و تارک دنیا بوده که با حفظ سمت هم‌زمان فیلسوف، آهنگساز، نقاش و نویسنده بوده و علاوه بر همه‌ی اینا متن‌های تخصصی درباره‌ی گیاه‌شناسی و داروشناسی هم می‌نوشته. هیلدگارد معتقد بوده که شخصیت افراد به روزی از ماه قمری ربط داره که نطفه‌ی اون‌ها بسته می‌شه. مثلا نطفه‌ی کسی روز پنجم ماه قمری بسته بشه خصوصیات اخلاقیش اینجوری میشه:«اگر مذکر باشد،  بافضیلت، وفادار، شجاع و استوار خواهد بود. جسمی سالم خواهد داشت و سال‌های طولانی خواهد زیست. اما اگر مونث باشد، خویی مردانه خواهد داشت و خشن و کینه‌توز، اما صادق خواهد بود. گاهی اوقات، اگر نه همیشه، از ناراحتی‌های جسمانی رنج می‌برد اما او نیز عمری طولانی خواهد داشت»کلی باورهای دیگه وجود داشته که بعضی‌هاش رو همین‌جوری بدون هیچ توضیحی هم نگاه‌شون بکنی خنده‌ت میگیره. مثلا می‌گفتن نور ماه نباید روی بستر ازدواج زوج‌های جوون بیفته، چون باعث می‌شه بچه‌ای که روی اون بستر به وجود میاد سقط بشه یا می‌گفتن، روم به دیوار البته، اگه کسی در جهت نور ماه ادرار کنه چشماش ملتهب می‌شه. اکثر این حرف‌ها رو امروز مطمئنیم که افسانه هستن، ولی خب یه بخش ثابتی از این حرف‌ها از بین نرفته و اون، اثر ماه روی وضعیت روح و روان افراده. واژه‌ی لوناتیک بود که یه یکم قبل صحبتش رو کردیم؟ از همین دوران وارد ادبیات مورد استفاده‌ی مردم می‌شه حتی در قرن نوزدهم در انگلستان قوانین تصویب میشه به اسم قوانین لوناتیک یا لوناتیک اکت که یکی‌شون شخص مجنون رو اینجوری توصیف می‌کرده: «هر شخصی که پس از وقوع ماه کامل دچار یک دوره بی‌خردی شود، لوناتیک محسوب می‌شود» که حالا خود این بی‌خردی رو چی تعریف می‌کردن مشخص نیست. احتمالا تشخیصش با پزشک‌های قرون وسطی بوده. ولی مهم اینه که باور به این اثر ماه اینقدر قوی بوده براش قانون تعریف کردن!»روانشناسی و روانپزشکی کم‌کم پیشرفت کرد و روش‌ها و داروهای تازه‌ای در اون استفاده شدن که واقعا اینجا جای بحث درباره‌شون نیست، اما یک باور به‌طور خیلی قوی بین مردم و بین جامعه‌ی روان‌درمانگرها باقی موند و اون، اثر ماه روی روان انسان بود. به قرن بیست و حتی بیست و یک رسیدیم و گزارش‌های مختلفی از جاهای مختلف دنیا درباره‌ی اثر ماه به دست اومدن. مثلا این که شب‌هایی که ماه کامله، بیماران مبتلا به صرع دچار حمله می‌شن یا ماه کامل خواب افراد رو بهم میریزه؛ اما یکی از عجیب‌ترین و البته جالب‌ترین چیزی که اینجا می‌خوایم درباره‌ش صحبت کنیم، گزارش‌های متعدد از نیروهای پلیسه که افزایش غیرعادی میزان جرم و جنایت‌های خشونت‌آمیز در شب‌هایی که ماه کامله رو گزارش میکردن. چیزی که میخوام در ادامه براتون بخونم، متن دوتا از این گزارش‌هاست.گزارش اول مال سال ۲۰۰۲ئه و در کنتاکی ایالات متحده تهیه شده. مربوط به شبی می‌شه که پلیس در یک منطقه‌ی کوچیک، سه تا مورد تعقیب و گریز ماشین‌های دزدی رو داشته که گویا خیلی هم سرصدا و جنجال راه انداخته بوده. وقتی که خبرنگار با پلیس منطقه درباره‌ی این اتفاق مصاحبه می‌کنه، پلیس میگه: یه توضیح ساده برای همه‌ی این اتفاق‌ها وجود داره و اون، وجود ماه کامله.گزارش بعدی رو گاردین سال ۲۰۰۷ منتشر کرده و تیترش اینه: Police links full moon to aggression. گزارش از پلیس‌های برایتون تهیه شده و سخنگوی پلیس داخلش گفته که در شب‌هایی که ماه کامله، جنایت و قتل‌های بیشتری رخ می‌ده. کارآگاه اندی پار به خبرنگار گفته که نموداری از میزان رخ دادن قتل بر اساس فازهای ماه کشیده و متوجه ارتباطی بین این دو پدیده شده. اندی پار گفته مایله نمودارش رو به افراد متخصص در دانشگاه نشون بده و ببینه آیا علاقه‌ای دارن مطالعه‌ش کنن یا نه.چیزی که اندی پار شاید نمی‌دونسته این بوده که همچین مطالعه‌ای نه یک بار بلکه چندین بار انجام شده بوده. فقط تا آخر دههٔ ۱۹۸۰، حداقل ۴۰ تا مطالعه روی اثر ماه انجام شده بوده و این تعداد تا الان که سال ۲۰۲۳ هستیم بیشتر هم شده. نتایجش تا حدودی ضد و نقیضه و تعدادی‌شون عملا همدیگه رو نقض می‌کنن، اما اینجا می‌خوایم روی یکی از این مطالعات تمرکز کنیم که سال ۱۹۷۲ در یک مقیاس وسیع انجام شده. مطلعات روانشناسی به نام آرنولد لیبر.آرنولد لیبر یه روانشناس باسابقه‌س که البته الان دیگه بازنشسته شده. ۳۰ سال در میامی و میامی بیچ به‌عنوان روانشناس کار کرده و سال‌ها مدیر مرکز نوروساینس بالینی بیمارستان سنت فرانسیس بوده. خلاصه کارنامه‌اش به‌عنوان یک متخصص روانشناسی پرباره. یکی از مهم‌ترین تحقیقاتی که انجام داده، تحقیقی بوده که سال۱۹۷۲ در American Journal of psychiatry  منتشر کرده و عنوانش هست «وآدمکشی چرخه‌ی ماه» یا Homicide and the lunar cycle. تفاوت این پژوهش با موارد قبلیش اینه که تعداد زیادی  پرونده‌ی هومیساید رو در یک بازه‌ی زمانی طولانی بررسی کرده. اعداد و ارقامش رو که بگم مقیاس پژوهش رو متوجه می‌شید. فرضیه‌ی لیبر این بود که بین فازهای ماه و تعداد آدمکشی‌های انجام شده در هر شب از ماه قمری یه ارتباطی وجود داره. بنابراین اومد و کل پرونده‌های قتل یک بازه‌ی زمانی دوازده ساله از ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۰ رو در دو منطقه‌ی میامی و کلیولند مورد بررسی قرار داد. تعداد کیس‌های قتل میامی ۱۸۸۷ مورد بود و تعداد کیس‌ها در کلیولند ۲۰۰۸ مورد. لیبر در قدم بعدی اومد و یه تقویم نجومی برداشت و شروع کرد فازهای ماه رو با زمان وقوع قتل‌ها تطبیق دادن تا ببینه آیا می‌تونه ارتباط معنی‌داری بین تعداد قتل‌ها در یک شب و فاز ماه در اون شب پیدا کنه یا خیر. تحقیقات مشابه با کار لیبر قبلا هم انجام شده بود و نتیجه‌ای از این ارتباط به‌دست نیومده بود، ولی لیبر برای این موضوع هم دلیل داشت. دلیلش این بود که تحقیقات قبلی به جای این که زمان وقوع جنایت رو با فاز ماه تطبیق بده، اومده و زمان مرگ مقتولین رو تطبیق داده و برای همین نتیجه‌ای به دست نیومده.تحقیقات لیبر نتایج عجیبی رو نشون دادن و اونم این که ارتباطی بین ماه کامل و میزان تمایل به انجام دادن خشونت و به‌طور خاص قتل وجود داره. لیبر نتایج کامل‌تر با یه آنالیز گسترده‌تر رو در کتابی با اسم The lunar effect در سال ۱۹۷۸ منتشر کرد.جمع‌بندی نهایی لیبر این بوده که وقتی نمودار تعداد قتل براساس فازهای ماه رو رسم کنیم، چند تا پیک کاملا مشهود و قابل مشاهده در شب‌هایی که ماه کامل یا نو بوده دیده می‌شه و علاوه‌براین پیک‌ها، افزایش قابل توجهی در ۴۸ ساعت یا ۲۴ ساعت قبل و بعد این روزها دیده می‌شده. این نمودارها توی کتاب لیبر هستن و ما هم حتما اسکرین شاتش رو توی اینستاگرام و کانال تلگرام‌مون منتشر می‌کنیم. نمودار رو که نگاه کنید همه چیز انگار خیلی واضحه. یعنی اون پیک‌ها قابل مشاهده هستن و هر کسی که خوندن یه نمودار ساده رو بلد باشه میتونه ارتباطی که لیبر می‌گفته رو ببینه.ولی این تاثیر از کجا میاد؟ به عبارتی چه چیزی در ماه کامل یا ماه نو هست که باعث افزایش تمایل به خشونتی در حد ارتکاب به قتل می‌شه؟لیبر برای این سوال هم یه جواب خیلی کامل داره. در واقع یه نظریه‌ی جدید برای توجیه این موضوع ارائه داده. نظریه‌ای به اسم بایولوجیکال تایدز یا جزر و مد بیولوژیک.لیبر نظریه‌ی بایولوژیکال تایدز رو از یکی از مهم‌ترین تاثیرهای ماه روی زمین یعنی جزر و مد شروع می‌کنه. یه مروری بکنیم بر جزر و مد. جزر و مد به‌خاطر اثر گرانشی ماه روی زمین به وجود میاد. فرمول نیروی گرانش رو یک لحظه بیاریم توی ذهن‌مون. نیرویی که دوتا جسم احساس می‌کنن با جرمشون نسبت مستقیم داره و با مجذور فاصله‌شون نسبت عکس. برای مثال زمانی که ما می‌خوایم نیروی گرانشی بین بدن خودمون و زمین رو حساب کنیم، باید فاصله‌ی بدن‌مون رو از مرکز زمین که مرکز جرمش محسوب می‌شه حساب بکنیم. ولی خب اینجا سوال پیش میاد که فاصله‌ی چه نقطه‌ای از بدنمون رو از مرکز زمین حساب کنیم؟ چون نیروی گرانشی‌ای که به سر ما وارد می شه، کمتر از نیروی گرانشی وارد شده به کف پاهامونه دیگه&quot; ولی از اونور ارتفاعی که یک انسان داره رو اگه به صورت میانگین ۱۷۰ سانتی‌متر در نظر بگیریم، نسبت‌به شعاع زمین که بیشتر از ۶۰۰۰ کیلومتره خیلی ناچیزه برای همین تاثیری توی معادلات ما نداره به اون صورت.حالا بیایم اثر گرانشی ماه روی زمین در یک شبانه‌روز رو بررسی کنیم. برخلاف حالت قبلی، فاصله‌ی بین دو سمت زمین توی این حالت نزدیک به ۱۳ هزار کیلومتر و میانگین فاصله‌ی ماه تا زمین حدود ۳۸۰ هزار کیلومتره. پس زمانی که ماه دور زمین می‌چرخه، اثر گرانشی‌ای که روی یک سمت زمین داره نسبت‌به سمت دیگه‌ش اختلاف قابل توجهی داره. همین موضوع باعث به وجود اومدن جزر و مد می‌شه. یعنی شب‌ها که کشش گرانشی ماه روی یک سمت زمین بیشتر می‌شه، آب دریاها و اقیانوس‌ها بالا میاد و بعد از این که ماه غروب می‌کنه، سطح آب پایین می‌ره.جزر و مد اصطلاحا برای اجسام صلب یا rigid رخ نمیده اینم در نظر داشته باشید. دلیلش توی فیزیک خیلی مفصله و من فقط اینقدر اشاره می‌کنم که توی کتابای مکانیک تحلیلی توی فصل‌هایی که به فیزیک اجسام صلب و نیروهای مرکزی اشاره میشه می‌تونید درباره‌ش بخونید.برگردیم به نظریه‌ی آرنولد لیبر. لیبر میاد و این اثر گرانشی و پدیده‌ی جزر و مد رو به بدن انسان و کلا ساختار بدن موجودات زنده ربط میده. از اونجایی که حدود ۸۰ درصد بدن انسان از آب تشکیل شده، لیبر معتقده که این آب و کلا مایعات بدن تحت تاثیر گرانش ماه قرار می‌گیره و این تاثیر وقت‌هایی که ماه و خورشید و زمین در یک صفحه قرار دارن، یعنی در شب‌هایی که ماه یا نوئه یا کامله، این تاثیر بیشتر هم می‌شه و خودش رو نشون میده.لیبر معتقده که در اثر افزایش نیروی گرانش توی این شب‌ها، آدم‌های عادی یا در واقع آدمایی که مشکل روانی جدی‌ای ندارن، رفتار عجیبی نشون نمیدن؛ ولی کسایی مثل مبتلایان به صرع یا کسایی که بک‌گراند خشونت‌آمیزی داشته باشن می‌تونن مرتکب رفتارهای خیلی خشونت آمیز بشن. لیبر حتی معتقده اون وقتایی که آدم از خواب پا می‌شه و حس می‌کنه از دنده‌ی چپ بیدار شده، به‌خاطر اثر ماهه.لیبر بحث درباره‌ی اثر ماه رو جلوتر هم می‌بره. می‌گه این که بدن انسان ۸۰ درصد آبه، شبیه همون چیزیه که روی کره‌ی زمین داریم. منظورش اینه زمین هم ۸۰ درصد آبه و ۲۰ درصد خشکی دیگه. بعد می‌گه این از این اتفاق می‌تونیم نتیجه بگیریم که یه هارمونی خاصی بین بدن انسان و کره‌ی زمین وجود داره. این هارمونی رو می‌تونیم گسترش بدیم و به کل دنیا نسبت بدیم. اینجا لیبر یه عبارتی رو مطرح می‌کنه به اسم کازمو بایولوژیکال سیستم یا سیستم‌های زیست-کیهانی. نظریه‌ش طولانیه و اگه بخوام بازش کنم خیلی از بحث خارج می‌شیم، ولی در همین حد بگم که سعی میکنه با این نظریه توضیح بده ساختار بدن کل موجودات زنده یه هارمونی خاصی با کیهان داره.خب می‌دونم که خیلی عجیب غریب شد. یعنی تا یه جایی می‌تونیم با حرفای لیبر همراهی کنیم اما از یه جایی به بعد خب عقل سلیم شک میکنه به موضوع. مخصوصا اونجایی که اطلاعات نجومی غلطی میده. مثلا این که پدیده‌ی جزر و مد ارتباطی با ماه نو و کامل نداره واقعا و فقط به اثر گرانشی ماه مربوطه.این اثر هم در طول فازهای مختلف ماه که ماه در مدار بیضی شکلش دور زمین می‌چرخه، تغییر خیلی اندکی می‌کنه. این‌طوری بگم که اثر گرانشی مگسی که روی پوست شما می‌شینه، از اثر گرانشی ماه در نزدیک‌ترین فاصله‌ش نسبت‌به زمین، بیشتره.اما یه نکته‌ای اینجا وجود داره که به راحتی نمی‌تونیم بیخیالش بشیم و ردش کنیم و اون، نمودارهایی بوده که لیبر کشیده. بله دانشش از نجوم خیلی دانش کمی بوده و خطا کرده، ولی در مطابقت دادن فازهای ماه و تعداد آدمکشی‌ها که دیگه خطا نکرده چون دیتاییه که از قبل به‌صورت ثبت شده وجود داشته دیگه؟آیا این موضوع یعنی ماه واقعا روی روان انسان و تمایلش به خشونت تاثیر داره؟ یا این که این وسط نکته‌ای هست که داره جا می‌افته و ما متوجه‌ش نمی‌شیم؟در اینجا می‌ریم و به مصاحبه ما با دکتر اکبر فتوحی عضو هیات دانشگاه علوم پزشکی تهران، اپیدمیولوژیست و متخصص آمار زیستی گوش می‌دیم. یکی از اصلی‌ترین کارهایی که می‌کنیم تصمیم‌گیری در مورد اینکه بین پدیده‌ها رابطه‌ی علیتی وجود دارد یا ندارد، یعنی که آیا مثلا فرض کنید بهره باعث سکته می‌شود یا نمی‌شود یا واکسن باعث جلوگیری از ابتلا به بیماری یا بستری به‌دلیل یک بیماری عفونی می‌شود یا نمی‌شود.این یکی از اصلی‌ترین کارهایی که می‌کنیم و توی حوزه‌ی علم و تو حوزه‌ی تفکر بشری برقراری رابطه علیتی یکی از چالش برانگیزترین حوزه‌هاست که کی ما می‌گیم دوتا پدیده با هم رابطه علیتی دارند. فقط تو حوزه‌ی پزشکی یا تو رشته‌ی اتر کاشی منم هست فقط مطرح نیست توی جاهای دیگه هم مطرح اینام فلسفی هم هست که اصولا تو فلسفه هم بحث می‌کنند که کی روابط علیتی برقرار می‌شه.البته تخصص من نیست، ولی دیدم کتاب‌ها تو اون روز هم در مورد این صحبت می‌کنن این یکی از اصلی‌ترین کارهایی‌ست سلامت اعم از پزشکی و روانپزشکی و… انجام بدیم برای این کار ما معمولا اولش از این شروع می‌کنیم که اصولا رابطه وجود دارد یا ندارد.اول باید توافق کنیم که بین دو تا پدیده رابطه وجود دارد بلکه رابطه رو دیدیم لزوما این رابطه یه رابطه‌ی علی یا علت معلولی نمی‌تونه باشه می‌تونه رابطه‌ی علی نباشه. حالا روش‌های آماری معمولا اینجا به ما کمک می‌کنه که بگیم بین پدیده‌ها رابطه وجود دارد یا ندارد. مثلا فرض کنید من میگم که آیا این و سطح کلسترول که چربی خون هست رابطه‌ای وجود دارد یا ندارد. به‌صورت مختلف می‌تونم این نشون بدم ممکنه از تکنیک آماری مثلا کرلیشن یا همبستگی استفاده کنم نشون بدم که وقتی مقادیر آدم‌ها بالا میره کلسترول یا سطح خونی کلسترول‌شونم بالا می‌ره و با یک شاخص آماری کرلیشن یا همبستگی بین دو تا متغیرن کلسترول رو نشون می‌دن ممکنه این با یه تکنیک دیگه این کار بکنن بیان بگن با تکنیک دیدن اختلاف این کار و می‌کنن یعنی چینی‌هایی رو مسن‌ترها میانگین استروباه مقایسه می‌کنن و میگن میانگین کلسترول مثلا افراد بالای چهل سال به‌طور متوسط پنجاه می‌گردید بر است. پس بنابراین بین کلسترول و سن رابطه وجود داره، چون اختلاف وجود داره کلسترول میانگین کلسترول جوون‌ها با مسن‌تر ممکنه یه روش آماری دیگه ببرم جلو این جذاب‌تر و اون اینه که دونستن یک متغیر حدس من در مورد متغیر دیگه بهتر می‌کنه یا نمی‌کنه مثلا من اگر نتونم که یه نفر چیست یه تخمینی می‌تونن در مورد کلسترول اون فرد بزنم اگه اون فرد تهرانی باشه متوسط کلسترول تهرانی‌ها بهترین تخمینی که من در مورد کلسترول یک آدمی که نمی‌دونم سنش چیست، جنسش چیست و چیزی که ازش می‌دونم اینه که تهرانیه، اما اگه من سن اون آدم رو بدونم تخمین بهتر می‌شه، یعنی چی؟ یعنی من اگه بدونم که این آدم ۷۰ ساله حریر بود کلسترولش می‌زنم، مثلا می‌گم ۲۳۰ ولی اگه بدونم این آدم آدم ۳۰ ساله از هر چی که در مورد کلسترولش می‌ذارند و شصت و در مورد آدم سی ساله حدس دویست و سی و نمی‌زنم و در مورد آدم هفتاد ساله تفسیر نمی‌زنن، چون حدس بهتر متوسط کلسترول آدم‌های اون سن اینجا ما می‌گیم که با تکنیک رگرسیون یا با معادله رگرسیون یا با پیش‌بینی این کار رو می‌کنن، چون دونستن سن آدم‌ها تخمینه زدن کلسترولش رو بهتر می‌کنه پس بین متغیر سر و کلسترول رابطه وجود داره.پس من باید با یک روش آماری اول بگم رابطه وجود داره بین پدیده‌ها نشون بدم که اون‌هایی که واکسن زدن شانس گرفتن کرونا و کمتر از اونایی‌ست که واکسن نزدن چون اختلاف وجود داره بین این دو تا من می‌گم چی میگن بین این دوتا پدیده یعنی زدن واکسن و نگرفتن کرونا رابطه وجود داره، این رابطه رو عمدتا من با تکنیک‌های آماری نشون می‌دم و یکی از چیزهایی که برای این نشون دادن باید بهش توجه کنن و تاثیر داره شانس و تصادف که آمار میاد به من نشون می‌ده که این شانس و تصادف در دیدن این رابطه نقش و نقشش چقدره و اگر نقشش کمباش میگم رابطه‌ای که دیدم بعید است ناشی از شانس باشد باشد پس رابطه‌ای که دیدم از نظر آماری معنی دار است.رابطه‌ای معنی‌دار آماری فقط یک پیام دارد و اون این است که این رابطه نبوده است هنوز یک رابطه‌ی آماری معنی دار به معنای رابطه علیتی نیست، چون هنوز یک اتفاقات دیگه‌ای هم می‌تواند منجر به شواندو پدیده با هم رابطه داشته باشن و این رابطه ناشی از شانس و تصادف نباشد این رابطه از نظر آماری معنی دار باشد، ولی هنوز یک رابطه علیتی نباشد که حالا توضیح می‌دم که چجوری می‌رسیم.این بگیم این رابطه رابطه‌ی علمی آره حالا اگه بخوایم در حقیقت، چون بحث هم‌بستگی کلمه هم‌بستگی چند بار به کار بردیم ببینیداوتار چیز داریم که در زبان فارسی به هم نزدیک‌ند، ولی متفاوتند با انگلیسی هم با هم متفاوتند یکی بحث رابطس همبستگی رابطه که حالا ترجمه‌ی کلمه‌ی اساسی شناست به‌معنی اینکه بین دو پدیده رابطه وجود دارد که حالا ممکنه با روش‌ها و تکنیک‌های آماری مختلفی رو نشون بدن به شما سه تا روشش رو گفتم. ممکنه بگم که کرلیشن یا هم‌بستگی وجود دارد که هم‌بستگی ترم تخصصی آماریست که از کریشنا براش شاخص وجود دارد، برای ظریف وجود دارد مثلا شنیدنرسیدن بین نهایتاب یکی از اون یه تکنیک آماری‌ست که اگر وجود داشته باشد، شما می‌گید رابطه یا اساسی‌شون دارد اما تنها تکنیکی برای اینکه بگید اساسی‌شون وجود دارد کرولنیک با تسایسکامتس آماری آماری اختلاف معنی‌دار آماری بین گروه‌ها نشون داد که می‌ریم مثلا یوریونا می‌کنیم یا یا فاصله تیانگ می‌کنیم می‌گیم چون با این دیدن این‌ها اختلاف بین مسن‌تر و جوون‌ترها از نظر میانگین کلسترول‌شون معنی‌دار است از آماری پس فراتر از تصادف بین جوون‌ها و متن‌ها از نظر کلسترول اختلاف وجود دارد یا بین اونایی که واکسن زدن با اونایی که واکسن نزدن گرفتن کویت یا کرونا فرق می‌کند و تعداد مشاهدات منبه طریقی بوده است به تعدادی بوده است که مطمینم که ناشی از شانس و تصادف این اتفاق نیفتاده و از نظر آماری معنی دارد یا اینکه تخمین من رو آماری نشون بدم که تخمین من دونستن یه وبدوی متونبه کردهکه باز با کمک آمار این چیکار می‌کنن اطمینان حاصل می‌کند که ناشی از شانس تصادف نیست من برای اینکه رابطه‌ی علمی برقرار بکنن بین دو تا پدیده اول باید بگم یه رابطه‌ای وجود دارد و این رابطه ناشی از شانس تصادف نیست چون وقتی مشاهدات من تعدادش کم باشه می‌تونه شانسی و تصادفی اون‌هایی که واکسن گرفتن کمتر گرفته باشن کولونتای که گرفته باشن پس این نشون میده با تکنیک‌های مختلفی که آرهین شانسی و تصادفی اما وقتی شانسی و تصادفی بودن رابطه ر رد کردن هنوز نمی‌تونم بگم مطمین بشم که این رابطه رابطه‌ی لیست ممکن است هنوز یه اتفاق دیگه‌ای رخ داده باشد مثلا فرض کنید ممکنه که دچار خطاهایی سیستماتیک یا منظم بشن و این خطاهای سیستماتیک و منظم ر همیشه تکرار کنم یعنی اگه مشاهداتم ر ده هزار بار بکنم یک میلیون بار بکنم اگه اون خطیسیستم اتیکو تکرار بکنم با افزایش تعداد مشاهدات مشکل خطای شانسی حل میکنم ولی مشکل خطای سیستماتیک و حل نمی‌کنم مثلا فرض کنید من به صورت سیستماتیک فرض کنید آدم‌هایی ر بهشون واکسن بزنن که شغل‌های ایمن‌تری از نظر گرفتن بیماری کلنادان باشن پس بنابراین من اگر واکسن ر زده باشم به آدم‌هایی که دفتر مثلا من توی اتاق کارشون نشستن مواجهات کمتری با آدمها دارن خب کمتر بیماری کرون می‌گیرن ربطی به واکسن نداره در صورتی که آدم‌هایی که واکسن نگرفتن فرض کنید آدمایی باشن که شغل‌های در معرض خطر بیشتری داشته باشند فرض کنید پرسنل اورژانس باشند فرض کنید راننده‌ی تاکسی باشه فرض کنید خدمه‌ی مثلا فرض کنید پرواز باشه یا آدم‌های مثلا فرض کن بانکدار باشه آدم‌هایی که به دلیل شغلشون مواجه بیشتری با آدمایی توی جامعه دارند به طور متوسط در روز صد و پنجاه نفر آدم می‌بینن من به طور متوسط در ده‌نفر می‌بینم خب طبیعیست که شانس اینکه من بگیرم کرونا خیلی کمتر از اون آدمی مهم نیست که من یک میلیون نفر آدم نمونه بگیرم یا ده میلیون نفر آدم بگمار اونهایی که واکسن زدن شغل‌های کم‌خطرتر داشته باشن در مقایسه با اونهایی که واکسن زدن شما میگید واکسن کار کرده در صورتی که واکسن کار نکرده چیکار کرده اون تفاوت بین این دو تا گروه کار کردیم ما به این میگیم خطای چی سیستانینظامی خطای سیستماتیک درگرفت در فرایند گرفتن نمونه‌ها یا در اندازه‌گیری‌ها ممکنه تفاوت وجود داشته باشه مثلا فرض بکنید من ممکنه که آدم‌هایی که واکسن زدن ر خیلی جدی دنبال اینکه مبتلا شدن یا نشدن نکردن ولی اونایی که وان نزدن خیلی جدی گردنبندهای که واکسن کار میکنه فکر کنم به غلط واکسن داره کارمینه ولی واکسن کار نمی‌کنه نمیگم واکسن اینجوری بوده یعنی من وقتی میخوام بگم واکسن کار می‌کنه باید مطمین باشم که شانسی نیست فراتر از شانس واکسن داره کار می‌کنه دوم مطمین باشم که بین اوناییکه واکسن زدن به اونایی که واکسن زدن در حقیقت تفاوت‌های در اندازه‌گیری ریسک بیماری یا در انتخاب آدم‌ها نکنن اینا ر ما بهش میگیم خطاهای سیستماتیک فرهم نمونه نداره یعنی شما هرچقدر هم جمهمور زیاد کنید هر چقدر مشاهدات و زیاد کنید این خطا ر چیکار می‌کنید چنان ادامه پس من برای این که برسم به رابطه علیتی باید بگم رابطه وجود دارد فراتر از شانس و باید بگم که دچار خطای سیستماتیک در اندازه‌گیری و در انتخاب نمونه‌ها نشده که روش‌ها و تکنیک‌هایی وجود دارد که وقتی مثلا میگیم ما رفتیم کارآزمایی بالینی کردیم همین‌ها ر داریم حل می‌کنیم یعنی میگیم به گونه‌ای آدمار وارد مطالعه می‌کنیم و به گونه‌ای اینا ر در گروه‌های واکسن و عدم واکسن قرار می‌دیم که بیندت تا گروه تفاوتی از نظر شغل از نظر رفتار پرریسک برای گرفتن عفونت و غیره نداشته باشن اینم که گذاشتم کنار هنوز باز نمی‌تونم بگم بابتیس هنوز یه چیز دیگه‌ای ر باید رد بکنم و اون ما بهش میگیم مخدوش‌گر مخدوش گرها هم میتونن در حقیقت دو تا گروه ر تحت تاثیر قرار بدن یعنی شما رابطه‌ای بین دو تا گروه می‌بینید که این رابطه تصادفی و شانسی نیست ناشی از خطادر اندازه‌گیری نیست ناشی‌از قطار در گرفتن آدم‌ها نیست اما یک فاکتور دیگست اون فاکتور دیگه چیه ممکنه که در حقیقت من میگم که خب آیا ممکن است آدم‌ها میرم نگاه می‌کنم می‌بینم که آدم‌هایی که سکته‌کردن در مقایسه با آدم‌هایی که سکته نکردن سابقه‌ی بیشتری از مصرف قهوه میدن خب شانسی میگم نه به خاطر اینکه مشاهداتم به قدر کافی بزرگ پس نمی‌تونه شانسی باشه آیا در اندازه‌گیری قهوه در دو تا گروه خطای اندازه‌گیری می‌کنم نه در انتخاب آدما خطا می‌کنم نه اینا ر حواسم هست با همدیگه فرق می‌کنه میگن خب پس به‌صورت آماری معنی دار رابطه وجود داره بین خوردنه کردن، اما آیا می‌تونم بگم که حتما قهوه داره این کار میکنه میگم نه یه چیز دیگه باید بری چک کنیم نگاه می‌کنم می‌بینم از قضا اونایی‌ که سکته کردن سن‌شون بیشتره حالا چون سنشون بیشتره دارن سکته می‌کنند یا چون بیشتر قهوه خوردن دارن سکته می‌کنند میانگاه می‌کنم می‌بینم از غذا اوناییکه سکته کردن در مقایسه با اونایی که سکته نکردن درسته بیشتر قهوه خوردن، اما بیشتر سیگار می‌کشند حالا سیگار همراه‌شون که داره باعث سکته میشه یا قهوه هست که داره باعث سکته می‌شه ما به این می‌گیم پدیده مخفیش کنندگی که یه متغیر سومی رابطه‌ی بین دو تا متغیر و دستکاری می‌کنه که یعنی رابطه‌ای به غلط ایجاد می‌کنه یا خفی می‌کنه هر دو کارم ممکنه بکنه و شما فکر می‌کنید که قهوه باعث سکته می‌شه در صورتی که قهوه نیست باستیلیا همراه قهوه‌ است که داره باعث سکته می‌شه خب ما در حقیقت به اینا می‌گیم پدید مخدوش‌گر این رو من گذاشتم کنار اون‌وقت می‌تونم بگم که آره حالا من یه مطالعه‌ای دارم که تو این مطالعه با اطمینان میگم فراتر از شانس بدون تاثیر شانس رابطه دیدم تحت تاثیر اندازه‌گیری خطای اندازه‌گیری نبودن تحت تاثیر خطای گرفتن نمونه نبودم تحت تاثیر متغیرهای مخدوش‌گر هم نبود حالا دو تا گروه کاملا هم قابل قیاس و رابطه‌ای که می‌بینن رابطه‌ایست که می‌تونن واقعی هست آخرین بحثی که ما برای اینکه بگیم به یک رابطه علی می‌رسیم این است که همه‌ی این حرفایی که زدم باید جمع بشن شواهد درمورد یعنی من با یک مطالعه همه‌ی این‌ها ر کنار نمی‌تونم بذارم یعنی اگه یه نفر یه گوشه‌ی دنیا گفتش که آره بین خوردن قهوه و سکته رابطه وجود دارد همه نمیگن خب آیا این تکرارشد اگه تو ژاپن اینجوری بود آیا تو آمریکا شد آیا توی ایران هم شد بنابراین من مجموعه‌ی شواهد ر کنار هم می‌ذارم تا اطمینان حاصل کنمکه رابطه‌ای که می‌بینم یه رابطه‌ی علی که این مجموعه شواهد طبیعتشون متفاوته مثلا من طبیعت‌شون ممکن باشه که من برای اینکه بگم یه رابطه علیتی وجود داره دوست دارم تکرارگرها دنیا یه نفر دید که مثلا فرض کنید نمیدونم بین سیکل ماهبا فرض بکنیم که جنس بچه رابطه وجود داره بلافاصله قبول نمی‌کنم این فقط یک مطالعه می‌خوام ببینم آیا مطالعات دیگر هم تکرار می‌کنند آیا بقیه هم می‌بینن که بین سیکل در حقیقت گردش ما با فرض بکنید بارداری رابطه‌ای وجود دارد یا ندارد.باید اگر رابطه قوی باشه بیشتر اطمینان پیدا می‌کنم که این رابطه تحت تاثیر هیچ کدوم از اون خطاها قرار نگرفتن. هر چقدر من بتونم متغیر جنس مطالعات اکسپرمنتال مثال واکسن از این جنس بتونم مطالعه رو انتخاب کنم و انجام بدم که همه‌ی این خطاها ر خودم کنترل بکنم بیشتر از مطالعات صرفا مشاهده‌ای بهشون اعتماد میکنن و شواهد دیگه یعنی جنس همه‌ی این شواهد و کنار هم می‌ذارند در نهایت مجموعه شواهد به من متقاعد می‌کنه که واقعا رابطه وجود دارد اگر رابطه داشت از شانس و خط و… نیست و رابطه واقعی‌ست یا نه به قدر کافی شواهد وجود دارند که بگن رابطه وجود ندارد.حالت سوم این است که هنوز شواهد کافی نیست یعنی نمی‌تونم به قطعه شما بگم که بین این متغیر این پدیده و پدید مقابل رابطه وجود دارد یا ندارد؛ یعنی می‌خوام بگم برای رد کردن یک ادعا هم شواهد لازم هست یعنی اینجوری نیستش که من فکر کردم که خیلی خب شاهدی برای و شواهد علمی، برای دیدن رابطه وجود ندارم و خب و از اون وقت خلافش حتما اثبات می‌کنن.یه جاهایی البته منطق و عقل حکم می‌کنه که خب من دنبال هر رابطه‌ای نگردم هر کسی هر ادعایی هم کرد من ملزم به این نیست که برمبنای اون ادعا برم عمل بکنم.مصاحبه‌ از چیزی که شنیدید خیلی طولانی‌تره و نسخه‌ی کامل این مصاحبه رو می‌تونید توی کانال تلگرام ما بشنوید. جا داره که از آقای دکتر محمد سعید رضایی زواره هم خیلی خیلی برای هماهنگ کردن این مصاحبه تشکر کنیم.خب از توضیح‌های مفصلی که از کارشناس این قسمت شنیدیم حتما متوجه خیلی موضوع‌ها شدید و من سعی می‌کنم تا حد ممکن خلاصه و واضح، ایرادهای کار  لیبر رو توضیح بدم.فرضیه‌سازی لیبر و دیتاهایی که در دسترس داشته مشکلی نداشتن، ولی مشکل اصلی، ایرادهایی بوده که موقع انجام آنالیز آماری مرتکب شده بوده. آمار، اگه به‌شکل درست تحلیل و ارائه نشه، می‌تونه خیلی گول‌زنک باشه و این همون اتفاقیه که موقع نگاه کردن به نمودارهای لیبر برامون می‌افته.به‌خاطر همین خطاهاست که ارائه‌ی تحقیقات آماری این مدلی اصول خاصی داره و بعدش باید حتما آزمایش‌هایی مشابه‌ش با نمونه‌های آماری دیگه تکرار و نتایج مقایسه بشن و اولین ایرادی هم به تحقیقات لیبر می‌تونیم بگیریم همینه: آزمایش‌هاش رو اشخاص دیگه‌ای تکرار کردن ولی نتایج مشابه نگرفتن.برای اینکه بدون رفرنس حرف نزنیم، اسم یکی از این افراد رو بهتون میگم. یه اخترشناسی به اسم نیک ساند ولیک با همکاراش در سال ۱۹۸۸، تحقیقات مشابه لیبر رو انجام دادن و تعداد ۳۳۷۰ تا کیس هومیساید یا آدمکشی رو در محدوده‌ی کلیولند توی یه بازه‌ی زمانی ۱۰ ساله بررسی کردن و با نمودار فازهای ماه تطبیق دادن و نتونستن نتایج لیبر رو تکرار کنن.یعنی نتونستن اون ارتباط واضح و مستقیم رو پیدا کنن و نتیجه‌ی تحقیق‌شون این بود که جنایت‌ها به‌صورت رندوم در یک ماه قمری پخش شدن.حالا از کجا می‌دونیم که تحقیق ساندولیک از تحقیق لیبر دقیق‌تره و سندویک کسی نبوده که کارش ایراد داره؟ اولا که گفتیم اشخاص دیگه‌ای کارهای ساندولیک رو تایید کردن ولی تقریبا هیچ پژوهش دیگه‌ای نتایج لیبر رو تایید نکرده، دوما فرایندهای آماری ساندولیک خیلی دقیق‌تر از لیبر بوده.برای مثال لیبر توی کتابش فقط نتایج تحلیل‌هاش رو ارائه داده، یعنی گفته ما فلان کار رو کردیم نتیجه شد فلان چیزی که اینجا می‌بینید. در حالی که باید تک به تک پارامترها و فرضیاتش رو مطرح می‌کرده و شرح می‌داده. اینجا یه ذره بیشتر می‌خوایم وارد بحث تحلیل آماری بشیم و مفهوم چند تا چیز رو توضیح بدیم.اولین چیزی که باید بدونید، مفهوم کورولیشن یا همبستگی هست. وقتی می‌گیم دوتا پارامتر همبستگی دارن یعنی تغییرات یکی به طریقی روی اون یکی تاثیر می‌گذاره.دقت کنید علت و معلول همدیگه نیستن‌ها. یه جمله‌ی معروفی هست که می‌گه correlation is not causation یا همبستگی به‌معنی علت و معلولی نیست. برای درک بهتر تفاوت‌شون یه مثال می‌زنم از یه چیزی که همه‌مون باهاش توی زندگی سروکار داشتیم و اون، جوش صورته.جوش چرا به وجود میاد؟ به‌خاطر بسته شدن منافذ پوست با سبوم یا چربی پوست و بعد تجمع باکتری‌ها توی اون ناحیه. یکی از چیزهایی که می‌تونه باعث افزایش ترشح چربی و تشکیل جوش بشه استرسه. یعنی افزایش سطح استرس در نهایت باعث افزایش تعداد جوش‌های صورت می‌شه. پس علت یا cause تشکیل جوش می‌شه اون سبوم اضافی و استرس می‌شه اون عاملی که در کورولیشن یا همبستگی مستقیم با جوشه. مثالم یکم چرک و ناخوشایند بود ولی فکر می‌کنم منظور رو منتقل کرده باشم.اما مشکل اینجاست که پیدا کردن این همبستگی توی تحقیقات آماری و مخصوصا تحقیق‌های بالینی خیلی کار سختیه. یه نقل قولی می‌خوام بکنم که از دکتر رضا ملک‌زاده که تحقیق‌های خیلی گسترده و طولانی درباره‌ی ارتباط تریاک و سرطان انجام دادن و گفتن: «برای اینکه یک جمله در علم پزشکی گفته شود که تریاک سرطان زاست بیش از پنجاه سال تحقیق شد.»همین نشون می‌ده که توی پژوهش‌های بالینی اظهار نظرها چقدر باید دقیق و محتاطانه گفته بشه و چقدر باید آزمایش انجام بشه تا یه نتیجه‌ای تایید بشه.برگردیم به بحث‌مون درباره‌ی اثر ماه. اینجا هم دنبال یه هم‌بستگی بین فازهای ماه و رفتارهای خشونت‌آمیز هستیم و علاوه‌بر آزمایش‌های گسترده، باید بتونیم نتایج اون آزمایش‌ها رو درست تحلیل کنیم. درباره‌ی این روش‌های تحلیل توی مصاحبه‌ای که داشتیم یکم گفتیم و شنیدیم و اینجا می‌خوایم یه مورد کوچیک دیگه هم بهشون اضافه کنیم.زمانی که یه پژوهش آماری انجام می‌شه، ممکنه نتایجی به دست بیاد که ناشی از وجود نویز توی اون نمونه‌ی آماری باشه. مثلا فرض کنید یه نفر یه فرضیه‌ای داره درباره‌ی این که دانش‌آموزها در روزهای سه‌شنبه بیشتر از روزهای دیگه‌ی هفته غیبت می‌کنن.بعد میاد یه نمونه آماری ۱۰۰ نفری رو در نظر می‌گیره و تعداد دانش آموزهای غایب توی هر روز هفته رو حساب می‌کنه و می‌بینه‌ فرضیه‌اش درست از آب در اومده! اولش خوشحال می‌شه، ولی بعد می‌بینه که توی اون نمونه‌ی آماری خاص توی روز سه‌شنبه کرونا شایع شده بوده و واسه همین یه تعداد زیادی غیبت کردن. پس اگه بخواد نتیجه‌ی تحقیق رو ارائه بده باید اثر این کرونائه رو یه جوری حذف کنه تا به نتیجه‌ی واقعی برسه. این کار رو با یه سری عملیات ریاضی انجام میدن که بهشون tests of significance می‌گن.این تست‌ها کارشون اینه که نشون بدن نتیجه‌ی به‌دست اومده از یک تحقیق چقدر احتمال داره نویز و کاملا تصادفی بوده باشه یا از اونور چقدر احتمال داره واقعیت یک جامعه‌ی آماری رو نشون بده. عملیات ریاضیش روی کاغذ خیلی ساده است ولی مشخص کردن شرایط تسته که چالش اصلیه.مشکل اصلی پژوهش لیبر همین تست‌های معناداری بودن. این تست‌ها دچار اشکال بودن و لیبر چندین بار به زور تکرارشون کرده تا بتونه نتیجه‌ی مورد نظرش رو از دل تحقیقاتش بکشه بیرون. در حالی که وقتی تحقیق مشابه تکرار شده، تست‌های معناداری دقیق‌تر نشون دادن که احتمال افزایش تعداد هومیسایدها به‌صورت معنادار در شب‌هایی که ماه کامل یا نوئه، خیلی خیلی کمه.نتایجی که لیبر گرفته بوده عملا نویز محسوب می‌شدن. همون نویزی که توی مثال غیبت دانش‌آموزان و کرونا بهش اشاره کردیم اینجا هم سروکله‌ش پیدا می‌شه. هر توزیع آماری نرمال نویز داره و این نویز باید توی تحلیل آماری در نظر گرفته بشه که البته لیبر اینقدر به کارش اطمینان داشته، این موضوع رو در نظر نگرفته.از اونور یکم عقب‌تر اشاره کردیم که لیبر گفته بقیه‌ی پژوهش‌های قبل از خودش نتونستن این هم‌بستگی رو ببینن، چون زمان فوت مقتول رو به‌جای زمان ارتکاب به قتل در نظر گرفته بودن.حتی برای اینم یه جواب منطقی وجود داره و اونم اینه که ۸۵ درصد از قربانیان قتل نهایتا تا یک ساعت بعد از ایجاد آسیب جون خودشون رو از دست می‌دنیعنی کسایی که قبل از لیبر تحقیق کردن و نتیجه نگرفتن حداقل ۸۵ درصد از نمونه‌های آماریشون شباهت خیلی زیادی به نمونه‌های لیبر داشته دیگه.و اما برسیم به نقد آخر به کتابی که لیبر نوشته که این دیگه آماری نیست و سوتی خود نویسنده‌ست. لیبر یه جایی نوشته که اثر ماه روی رفتار انسان یه اثر کاملا قابل مشاهده است، اما چند صفحه جلوتر در میاد میگه این اثر خیلی کوچیکه و برای این که متوجهش بشیم باید تحقیقات گسترده‌ای انجام بشه. خب اینجا مخاطب سردرگم می‌مونه که بالاخره این اثر قابل مشاهده است یا کوچیکه؟ توی زندگی روزمره تاثیر داره یا برای دیدن تاثیرش باید چندین تا تحقیق انجام بشه؟تمام این ایرادها و چند مورد دیگه رو می‌تونید توی مقاله‌ای به اسم the moon was full and nothing happened بخونید. مقاله سال ۱۹۸۶ نوشته شده و جوابیه‌ایه به تحقیقات لیبر که با دلیل و مدرک و رفرنس این تحقیقات رو زیر سوال میبره. تمام ایرادهایی که تا اینجا شنیدید از همین مقاله‌ی کوتاه ولی خوندنی برداشتیم.تا اینجا روایت تحقیقاتی رو شنیدید که به‌صورت علمی ثابت می‌کنن ماه روی رفتار انسان‌ها و حداقل تمایل‌شون به خشونت تاثیری نداره، ولی هنوز سوال‌هایی داریم که جواب داده نشدن. مثلا حرفای اون پلیس‌هایی که این همه سال تجربه دارن چی میشه؟ راستش این مورد برمیگرده به پدیده‌ای به اسم illusory correlation یا همبستگی توهمی.این پدیده زمانی رخ می‌ده که ما بر مبنای ادراک و براساس شنیده‌های قبلی‌مون، ارتباطی بین دوتا پارامتر برقرار می‌کنیم که هیچ ربطی بهم دیگه ندارن. همبستگی توهمی خیلی وقتا براساس استریوتایپ‌ها یا باورهای عمومی جامعه شکل می‌گیره. یه مثال ساده‌اش، صفت‌هاییه که ما خودمون توی ایران به قومیت‌های مختلف نسبت میدیم. حالا برای این که به کسی هم برنخوره فرض کنیم ما یک استان ایکس داریم و با یک از این استان آشنا می‌شیم. طرف هم از ما دزدی می‌کنه. ما هم میگیم آهان چون این یارو اهل استان ایکس بوده و دزدی کرده پس همه‌ی اهالی این استان دزدن.در مورد این که چرا ذهن ما همچین ارتباطی رو برقرار می‌کنه هم از دکتر میترا کامران سوال کردیم:داشتم فکر می‌کردم که چه افرادی؟ چرا اثر ماه یه همچین اثری رو خیلی پررنگ می‌بینن؟‌ همه‌ی آدمای این کار و نمی‌کنن. آدمایی این کار می‌کنن که یه نیاز کنترل دارن و زندگی‌شون یعنی نیاز دارن که بدونن کجای زندگی محرکی داره تحریک می‌شه؟ و نیاز دارن که بتونن این پیش بینی کنند…من می‌تونم بگم که می‌تونم اینجوری فکر کنم که این آدما نیاز به پیش‌بینی کردن و نیاز به کنترل کردن دارن و انگار از چیزی می‌ترسن. پس حالا از این به بعد هر موقع ماه کامله ما این کار رو نمی‌کنیم که اتفاق بدی برامون نیافته.می‌شه حالا به شغل‌شون هم ربط داشت؟ مثلا طبق گزارش‌هایی که دیدیم به اورژانس و نیروهای پلیس و خیلی موقع‌هایی که ماه کامله شلوغه. یعنی شب‌هایی که ماه کامله پس جرم و جنایت هم زیاده. شغل‌شون پر استراسه و انگار می‌خوان که یک آمادگی روانی داشته باشن و این موضوع رو برای خودشون پیش‌بینی پذیری کنن. انگار که این سه روز قرار شلوغ بشه، پس ما انرژیمون رو باید ذخیره کنیم.می‌تونیم اینجوری بهش نگاه کنیم یا اینکه هر موقع که ماه کامل بوده یه اتفاقاتی افتاده به‌خاطر اینکه وقتی که خرافه یا فرهنگ داره می‌گه که وقتی ماه کامله یک‌سری شرایط به‌وجود میاد. وقتی همچین جمله‌ای رو داریم در نتیجه افرادی که مبتلا به اختلال روانی هستند. وقتی ماه کامل می‌شه حالات‌شون بیشتر می‌شه.یعنی همون قاتلان زنجیره‌ای یا همین گرگینه‌ها خب وقتی ماه کامل می‌شه بیشتر دست به کشت و کشتار می‌زنن. در نتیجه آدمای بیشتری مجروح می‌شن و می‌رن توی اورژانس یا به پلیس زنگ می‌زنن. در واقع یک سیکله که یک بکگراندی طرف داره و روش تاثیر می‌گذاره و می‌ره یک کاری رو انجام می‌ده و اون کار دوباره روی بکگراندش تاثیر می‌گذاره و این بحث هی دوباره تکرار می‌شه.کارآگاه کوپر نیز مثل سایر همکارانش قتل و جنایت را مرتبط با ماه کامل می‌دانست. در واقع او به قدری به‌دنبال برقراری ارتباط میان ماه و آدم‌کشی بود که دیگر به سایر عواملی که ممکن بود در افزایش جنایت‌های مرگبار دخیل باشند، توجهی نمی‌کرد.او به مشکلی دچار بود که بسیاری از ما در زندگی روزمره به آن دچار هستیم. این که بر مبنای ادراک محیطی و محدودمان، نتایجی درباره‌ی روابط میان پدیده‌ها می‌گیریم که در اکثر موارد صحیح نیستند. https://castbox.fm/vi/663965027 این اپیزود پنجم از پادکست فیل‌کست و قسمت دوم از سه‌گانه‌ی نفرین ماه بود که شنیدید. تنظیم متن و انتخاب موسیقی متن رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت و هماهنگی‌ها به عهده حسین خلیلی بوده. صدایی روایت‌های ابتدا و انتهای پادکست رو برامون خوند، صدای سعید جعفریه که در بخش ارتباطات و مارکتینگ پادکست به ما کمک می‌کنه. حامد پارسائیان هم تازگیا به ما پیوسته که در نقش آچار فرانسه هرجا کمک بخوایم به دادمون می‌رسه.در نهایت هم از کارشناسای برنامه تشکر می‌کنیم که برای تهیه‌ی این اپیزود به ما کمک کردن. یادتون باشه که فیل‌کست پادکستیه برای افرادی که می‌خوان بیشتر و عمیق‌تر فکر کنن. تصمیم‌گیری نهایی درباره حرف‌هایی که زدیم به عهده شماست؛ اما اگر کنجکاو هستید و می‌خواین بیشتر بدونید، پیشنهاد می‌کنم سری به منابعی که در متن توضیحات پادکست ذکر کردیم بزنید. در ضمن می‌تونید اینستاگرام فیلکست رو به آدرس Fillcast_ فالو کنید چون اونجا عکس‌ها و مطالب تکمیلی هم اپیزود رو قرار می‌دیم.مرسی که تا اینجا همراه ما بودید. فیلکست هنوز راه زیادی تا رسیدن به کیفیت ایده‌آل در پیش داره و ما خوشحال میشیم اگه پیشنهادها و انتقادهای شما رو درباره‌ش بشنویم. از خودتون مراقبت کنید و گوش به زنگ باشید، چون فیلکست اینبار زودتر از همیشه، یعنی هفته‌ی آینده همین روز، با یک اپیزود جدید برمی‌گرده!</description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 20:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم-در پوست گرگ (قسمت اول نفرین ماه)</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-jhx7xnyhsbzq</link>
                <description>محتوای این اپیزود به‌خصوص یک دقیقه‌ی اولش یه کمی خشنه، پس اگر زیر ۱۵ سال سن دارید یا روحیه‌تون حساسه با احتیاط گوش بدین.شبی به‌دنبال غذا به جنگل رفتم. آنجا، موجودی اثیری بر من ظاهر شد و زمانی که درماندگی مرا برای پیدا کردن اندکی خوراک دید، گفت که باید کودکان را شکار کرده و گوشت آن‌ها را بخورم. زمانی که از این خواستهٔ او امتناع کردم، آن روح، مرهمی به من داد که به کمک آن تبدیل به گرگ شوم و شکار راحت‌تری داشته باشم. اولین قربانی من، دختری ۱۰ ساله بود. او را ربودم و به تاکستانی خارج از شهر بردم. دخترک را خفه کردم، لباس‌هایش را از هم گسیختم و گوشت ران و بازوهایش را خوردم. وقتی سیر شدم، کمی از گوشتش را جدا کردم و به خانه برای همسرم بردم. در هفته‌های بعد، به پسران و دختران دیگری که بین ۹ تا ۱۲ سال سن داشتند حمله کردم و حالا در محضر دادگاه و خداوند، اعتراف می‌کنم که من، ژیل گارنیه، یک گرگینه هستم.سلام. به اپیزود چهارم فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم در این پادکست با حسین خلیلی و سعید جعفری قراره میزبان شما باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که ذهن‌مون رو قلقلک میده و بعد با تابوندن نور علم روی داستان زوایای تاریک اون رو روشن کنیم.امیدوارم حالتون خوب باشه. قبل از شروع داستان این اپیزود باید یه توضیحی بدم. راستش اول قرار بود این اپیزود، یک تک اپیزود شسته‌رفته باشه و توی یک ساعت سروته داستان را جمع کنیم، ولی وقتی شروع کردم به نوشتن، دیدم اگه بخوام همه چیز رو داخل یه اپیزود توضیح بدم، هم خیلی پراکنده و از هر دری سخنی می‌شه، هم خیلی سطحی و به درد نخور. پس یه تصمیم سریع گرفتم و با حسین و سعید هم سرش توافق کردم که داستان رو به سه قسمت بشکنیم و توی سه قسمت پی‌درپی و با فاصله‌ی یک هفته از همدیگه منتشرشون کنیم.کارمون یکم سخت شد، اما فکر می‌کنیم که ارزشش رو داشت. امیدواریم که شما هم از نتیجه راضی باشید.این سه اپیزود قراره سه داستان عجیب درباره‌ی تاثیر ماه روی زمین رو روایت کنه. ماه همون‌طور که می‌دونید، تنها قمر طبیعی زمینه که تقریبا هر ۲۹.۵ روز یک بار دور زمین می‌چرخه و وجودش نقش مهمی در پدیده‌هایی مثل جزر و مد، دور نگه داشتن بعضی شهاب‌سنگ‌ها از زمین و حتی تکامل حیات روی زمین داشته. با این وجود، داستان‌هایی راجع به ماه وجود داره.داستان‌هایی که قدمت بعضی‌هاشون به قدمت اولین تمدن‌های انسانی روی زمین می‌رسه و به این ترتیب اونقدر قدیمی هستن که نمی‌شه نادیده‌شون گرفت. در هر قسمت از این سه‌گانه، ما سراغ یکی از این داستان‌ها می‌ریم و پیشینه و صحت‌شون رو بررسی می‌کنیم.فکر کنم به اندازه‌ی کافی توضیح دادم و دیگه وقتشه بریم سراغ قسمت اول از سه‌گانه‌ی نفرین ماه، یعنی «در پوست گرگ». داستانی درباره‌ی گرگینه‌ها، که یه جورایی پیش‌زمینه‌ای برای قسمت‌های بعدی می‌شه.تو دنیای داستان‌های تخیلی، از هر طرفی که بری آخرش می‌رسی به گرگینه‌ها. من شک ندارم که تک‌تکتون با شنیدن اسم گرگینه حداقل سه چهار تا فیلم و سریال و کتاب میاد توی ذهن‌تون. برای خودم، گرگینه یادآور کتاب‌های نبرد با شیاطین و هری پاتره. به هر حال، داستان این اپیزود رو قرار نیست براساس فیلم و کتابای قرن ۲۱امی تعریف کنیم، بلکه مثل دو تا اپیزود قبلی قراره بریم سراغ تاریخ.دقیقا نمی‌شه گفت داستان گرگینه‌ها از کجا شروع شده و منشائش چی بوده. اکثر افسانه‌ها درباره‌ی این موجودات برمی‌گرده به اروپای قرون وسطی، ولی انگار شواهدی هم وجود داره که افسانه‌های انسان‌های گرگ‌نما خیلی قدیمی‌تر از این حرفاست و حتی قبل از میلاد مسیح هم باور بهشون در جاهای مختلف دنیا وجود داشته. یکی از قدیمی‌ترین افسانه‌های ثبت‌شده که مرتبط با گرگینه‌ها می‌دوننش، بخشی از حماسه‌ی گیل‌گمشه. گفته می‌شه که گیل‌گمش یکی از عشاقش رو طرد می‌کنه چون متوجه می‌شه اون دختر، عاشق سابقش رو تبدیل به یک گرگ کرده. مورد بعدی یک افسانه‌ی یونانیه که به افسانه‌ی لیکائون معروفه. لیکائون، پادشاه آرکادی بوده که یک پسر جوون رو قربانی می‌کنه و گوشتش رو به‌عنوان خوراک به زئوس می‌ده تا ببینه زئوس متوجه می‌شه این خوراک از گوشت انسان درست شده یا نه. زئوس هم نه‌تنها متوجه می‌شه، بلکه به‌عنوان تنبیه لیکائون و پسرانش رو تبدیل به گرگ می‌کنه و پسر قربانی‌شده رو هم به زندگی برمی‌گردونه. البته این افسانه ورژن‌های مختلفی داره که من یکیش تعریف کردم، ولی این تبدیل شدن لیکائون به گرگ توی همه‌شون هست و توی یه سری از منابع، لیکائون رو اولین گرگینه‌ی تاریخ می‌دونن. افسانه‌ی دیگه، حماسه‌ی وُلسونگا هستش که مال تمدن‌های نوردیکه و داستان پدر و پسری رو روایت می‌کنه که با لمس یک پنجه‌ی گرگ جادویی، به مدت ده روز تبدیل به گرگ می‌شن و به قتل و کشتار مردم می‌پردازن. آخرین چیزی که می‌خوام بهش اشاره کنم افسانه‌ایه که درباره‌ی بنیان‌گذارهای شهر روم هستش که رومولوس و ریموس اسم‌شون بوده. دوقلوهایی که از شیر یک ماده‌گرگ تغذیه می‌کنن و بزرگ می‌شن. این داستان رو هم فقط محض این اشاره کردم که بگم اگه پاترهد باشید الان قطعا وجه تسمیه‌ی این اسامی رو با شخصتی ریموس لوپین توی هری پاتر متوجه شدین.همون‌طور که احتمالا از این چندتا افسانه دستگیرتون شده، روش‌های تبدیل انسان به گرگ هم توی فرهنگ‌ها و فولکلورهای مختلف چیزای متفاوتی بوده. بعضیا می‌گفتن گرگینه‌ها، شیپ شیفترها یا تبدیل‌شونده‌هایی هستن که موقتاً میتونن تبدیل به گرگ بشن، بعضیا میگفتن انسان‌ها وقتی گرگ می‌شن همیشه گرگ باقی می‌مونن، بعضیا می‌گفتن جسم تبدیل به گرگ نمی‌شه و فقط روح تحت تاثیر قرار می‌گیره.از یک جایی که دقیقا معلوم نیست کی و کجا بوده، ماه هم کم‌کم وارد داستان گرگینه‌ها می‌شه. ماه به باور خیلی‌ها تاثیر زیادی توی تغییرات خلقی و جسمی انسان داره که هرکدوم از این موضوع‌ها رو به ترتیب در قسمت‌های دوم و سوم این سه‌گانه بررسی می‌کنیم. اینجا علی‌الحساب روی گرگینه تمرکز می‌کنیم. به نظر میاد نقش ماه از دو جهت وارد داستان می‌شه، یک، اعتقاد به این موضوعه که گرگ‌ها فقط زمانی که ماه کامله زوزه می‌کشن و دوم، افسانه‌های آلمانی و فرانسوی درباره‌ی گرگینه‌هاست که می‌گه اگر شخصی در شب‌های چهارشنبه و جمعه‌ای که ماه کامله زیر نور ماه بخوابه، تبدیل به گرگ می‌شه.تا اینجا هرچی که گفتیم یه عالمه افسانه و داستان باستانی بود، اما از الان می‌خوایم کمی در تاریخ جلو بریم و سری بزنیم به قرون وسطی و شواهد و مدارکی رو ببینیم از کسایی که اسم‌شون به‌عنوان گرگینه ثبت شده و حتی خودشون به گرگینه بودن، اعتراف کردن.اون شکلی از گرگینه که توی فیلم و سریال‌ها می‌بینیم رو مدیون فرانسه و آلمان هستیم. چون این دوتا کشور میشه گفت نه‌تنها بیشترین داستان درباره‌ی گرگینه‌ها رو دارن، بلکه واقعا توی تاریخ‌شون تعداد زیادی آدم رو به همین جرم دستگیر و محاکمه کردن. داستان از جایی شروع می‌شه که حوالی قرن سیزدهم، کلیسای کاتولیک اعلام می‌کنه که شیطان می‌تونه کاری کنه مردم به گرگ تبدیل بشن و به این ترتیب یک کمپین طولانی به مدت چند قرن برای پیداکردن، دستگیری و محاکمه‌ی گرگینه‌ها شروع می‌شه.اولین مورد از محاکمه‌ی گرگینه‌ها برمی‌گرده به سال ۱۴۰۷ در سوییس که تعداد زیادی رو به خاطرش زنده زنده می‌سوزنن. کم‌کم یه سری صفات ظاهری برای آدمایی که مستعد تبدیل شدن به گرگ بودن هم در نظر می‌گرفتن. مثلا اگه ابروهای شما بهم پیوسته بود و بین سال‌های ۱۴۰۰ تا ۱۶۰۰ توی فرانسه زندگی می‌کردید، مظنون بودید به این که یه گرگینه‌ی شیطانی و خون‌خوار هستید.از این دوره اسم کلی آدم هم به جا مونده. یکی از اسامی معروف هم ژیل گارنیه هستش، که بخشی از اعترافاتش رو اول اپیزود با صدای سعید شنیدید. ژیل گارنیه یه مرد گوشه‌نشین بوده که توی قرن ۱۶ به دنیا میاد. بیرون شهر دُل در فرانسه زندگی می‌کرده. ژیل ازدواج می‌کنه و خیلی زود متوجه می‌شه که برای تامین غذای خونواده‌اش مشکل جدی داره. پس برای پیداکردن غذا به جنگل‌های اطراف شهر میره و اینجاست که جنایت‌های عجیب و ترسناکی در شهر دل شروع می‌شه، چرا که ژیل هیچ چاره‌ای جز آدمخواری برای تامین غذای زن و بچه‌ش پیدا نمی‌کنه.اولین قربانی ژیل یه دختر ۱۰ ساله بوده. ژیل این دختر رو در یکی از شب‌های اکتبر سال ۱۵۷۲ می‌دزده، به یه تاکستان خلوت و خالی می‌بره، اونجا لباسای دختر رو پاره می‌کنه، خفه‌ش می‌کنه، یه مقدار از گوشتش رو خام می‌خوره و یه مقدار رو هم می‌بره خونه برای خونواده‌ش.به همین ترتیب، گارنیه حداقل ۳ بچه‌ی دیگه رو به همین شکل می‌کشه و سلاخی می‌کنه. تا بالاخره، وقتی برای آخرین بار برای شکار رفته بوده، دستگیر می‌شه. توی جلسه‌ی محاکمه‌اش بیش از ۵۰ نفر میگن ژیل گارنیه رو در مراتع اطراف موقع شکار بچه‌ها دیدن. این شاهدها گفتن که ژیل گاهی هیبت انسانی داشته و گاهی به‌شکل گرگ ظاهر می‌شده. ژیل هم به گرگینه بودن اعتراف می‌کنه و اون داستان ملاقات با موجود اثیری که احتمالا همون شیطان بوده رو تعریف می‌کنه. در نهایت ژیل به جادوگری و گرگینه بودن محکوم و زنده‌زنده سوزونده می‌شه.از این موارد توی تاریخ فرانسه خیلی زیاده. مثلا ۲۰ سال بعد از اعدام ژیل گارنیه، یک خیاط دستگیر می‌شه که جرمش ربودن، تجاوز و سلاخی بچه‌ها بوده و باز به همین جرم گرگینه بودن محاکمه‌ش می‌کنن. اسم این شخص رو تا امروز هیچکس نمی‌دونه و فقط می‌دونیم که به خیاط شیطانی یا گرگینه‌ی شالون معروف بوده.روایت‌های مشابهی به‌صورت موازی در آلمان وجود داره که مربوط به همین بازه‌ی زمانیه. معروف‌ترینشون که با یه سرچ ساده هم پیداش می‌کنید، ماجرای پیتر استاب بوده. شخصی که ساکن کُلن آلمان بوده و طی ۲۵ سال، حداقل ۱۸ نفر رو به قتل می‌رسونه. داستانی که پیتر استاب بعد از دستگیری تعریف می‌کنه شباهت زیادی به داستان ژیل گارنیه داره. این که با یه موجود شیطانی ملاقات کرده و اون موجود بهش یک کمربند از جنس پشم گرگ میده و پیتر هربار اون کمربند رو می‌پوشیده، تبدیل به یک گرگ درنده می‌شده.حواس‌مون هست که این اعتراف‌ها در دوره‌ای گرفته می‌شده که شدیدترین و وحشتناک‌ترین شکنجه‌ها رو برای افراد مشکوک به جادوگری اجرا می‌کردن. حالا من روش‌ها و ابزارهای شکنجه رو تعریف نمی‌کنم با یه سرچ ساده می‌تونید انواع روش‌های شکنجه رو ببینید. اینه که عجیب نیست که متهمین خیلی زود به داستان‌هایی که مورد تایید کلیسای کاتولیک اون زمان بوده، اعتراف می‌کردن. ببینید اون شکنجه‌ها چی بوده که افراد ترجیح می‌دادن اعتراف کنن و به اون مرگ دردناک بمیرن! مورد جالبی که وجود داره، شهادت افرادیه که میگن دیدن این افراد به گرگ تبدیل می‌شن! که البته برای اینم می‌شه توضیح منطقی‌ای پیدا کرد.دقت کنید که این افراد بی‌گناه نبودن؛ مثلا ژیل گارنیه بارها با بچه‌های شهر تو جاهای خلوت دیده شده بوده و اصلا موقع ارتکاب آخرین قتل می‌گیرنش. یا اون خیاط شیطانی جسد قربانی‌هاش رو گویا یه جایی نگه می‌داشته. اگه این افراد این جنایت‌ها رو امروز انجام می‌دادن، قاتل سریالی محسوب می‌شدن و شاید تشخیص‌هایی مثل سایکوپتی هم براشون داده می‌شد؛ اما در اون دوران، جنایت‌هایی که این آدما انجام می‌دادن به قدری فجیع بوده که گویا مردم ترجیح می‌دادن فکر کنن این اعمال از یک انسان به تنهایی سر نمیزنه بلکه باید به تحریک شیطان و در یک قالب شیطانی رخ داده باشه.موضوع گرگینه‌ها البته از چیزی که تا اینجا شنیدید هم پیچیده‌تره. در کنار قاتل‌های سریالی‌ای که درباره‌شون صحبت کردیم، افراد دیگه‌ای هم وجود داشتن. افرادی که نه تحت شکنجه بلکه بدون هیچ فشاری اعتراف می‌کردن که حس می‌کنن گرگ هستن. این افراد لزوما قاتل نبودن، ولی رفتارهاشون خیلی بیشتر از رفتار اون قاتل سریالیا حتی به گرگ شبیه بوده. مثلا یهویی روی چهارتا دست و پا راه میرفتن، صدای گرگ از خودشون در می‌آوردن، یهویی کل لباس‌هاشون رو در می‌آوردن و خیلی به وضوح می‌گفتن من گرگم، یا من دارم به گرگ تبدیل می‌شم.لیکانتروپی واژه‌ایه که به این رفتار نسبت می‌دادن. این کلمه از ترکیب دو کلمه‌ی یونانی ساخته شده، یعنی لوکوس به‌معنی گرگ و آنتروپوس به‌معنی انسان. ترکیبش می‌شه گرگ-انسان یا همون گرگینه‌ی خودمون.در قرون وسطی اکثرا می‌گفتن تمام این افراد مبتلا به لیکانتروپی هستن. یعنی هیچ تفاوتی بین اونی که آدما رو سلاخی می‌کرد بعد تحت شکنجه می‌گفت من گرگینه‌ام، با اونی که چهار دست و پا راه می‌رفت و زوزه می‌کشید قائل نبودن؛ ولی خیلی تک و توک بودن کسایی که بین این دوتا موضوع تفاوت قائل می‌شدن و لیکانتروپی رو یک بیماری می‌دونستن.یعنی می‌گفتن اون قاتلا به واسطه‌ی رابطه با شیطان اون قتل‌ها رو مرتکب شدن، ولی این دسته‌ای که چهار دست و پا میره و زوزه می‌کشه بیماره. نشانه‌های این بیماری هم باز توی قرن‌ها جاهای مختلف تاریخ و ادبیات دیده می‌شه. حتی گفته می‌شه یکی از شاهزاده‌های آل بویه لیکانتروپی داشته و ابن سینا با یه روش منحصربه‌فردی درمانش کرده!برای اینکه بیشتر با تاریخ لیکانتروپی و نقشش در تاریخ علم پزشکی آشنا بشیم، گفت‌وگویی کردیم با خانم فرانک عالم بیز کارشناس تاریخ و دانشجوی دکترای تاریخ علم پزشکی.من توی چند تا از متن‌هایی که می‌خوندم، به‌عنوان اولین سوال این رو می‌خوام بپرسم که یک واژه‌ای دیدم به اسم قطرب که انگار هم‌معنی لیکانتروپی بود، ولی نفهمیدم بر چه اساسی! می‌شه درباره‌ این یکم بهمون توضیح بدین؟بله واژه‌ی قطرب همون‌جوری که فرمودین معرب شده واژه لیکانتروپ هست که خب در متون به ۳ معنی مختلف به‌کار رفته. یکی این است که یک حشره‌ای است که روی آب زندگی می‌کنه و این مدام در حال حرکته، به این حشره می‌گن قطرب. معنی دیگش این هست که در گذشته به غول‌های نر قطرب می‌گفتند و یه معنی دیگم این هست که وقتی که گرگی موهاش می‌ریزه، به این گرگ می‌گفتن قطرب. این ۳ معنی هست که واسه این واژه در نظر گرفته شده.اگر که ما بخوایم درباره‌ی یه سری مثال از لیکانتروپی توی تاریخ علم پزشکی مخصوصا توی محدوده‌ی ایران و حالا طب اسلامی صحبت کنیم آیا مثالی ازش هست که ثبت شده باشه؟بله واژه‌ی قطرب توی طب قدیم هم استفاده می‌شده و یکی از اولین افرادی که خود گرگ‌ پنداری رو در رده‌ی بیماری‌ها قرار می‌ده محمد ابن‌ زکریای رازی بوده که در کتاب الحاوی فی الطب توصیف خیالی در از این بیماری به‌عنوان یک اختلال مغزی یاد می‌کنه و می‌گه که این عارضه نوعی جنون هست و شخص رو وادار می‌کنه که رفتارش شبیه به گرگ بشه. تجهیزات رازی هم برای این بیماری این بوده که به فرد مخدر تا بخوابه، چون یکی از نشانه‌های گرگینه بودن این می‌دونستن که این فرد شب‌ها بیدار و اصلا نمی‌تونه بخوابه و تمام مواد موضعی هم که شامل گیاهان مختلف و روغن‌های مختلف، برای مرطوب کردن مغز استفاده می‌کردن؛ چون این بیماری ناشی از افزایش خلط سودا در مغز می‌دونسته و از اونجایی که سودا سرد و خشک هست، می‌گفته که بهتره که به فرد گرمی و رطوبت بیشتری برسه. بنابراین تجویز رازی رو می‌تونیم اولین درمان آزمایشی لیکانتروپی بدونیم.بعد مثل اینکه یک پرونده‌ای ابن سینا داشته درباره‌ی یکی از شاهزاده‌های آل بویه که اونم حالا لیکانتروپی معنای عام ولی اون خود گاو پنداری داشته اگر اشتباه نکنم! درباره‌ی اون اطلاعاتی دارین به ما بدید؟بله شاید جالب باشه حالا ما همش در واقع در مورد لیکانتروپی و خود گرگ پنداری صحبت کردیم، اما حیوان پنداری در تاریخ می‌بینیم که یک نمونه‌اش در واقع همون شاهزاده‌ی و حالا شاهزاده دیلمی بوده که فکر می‌کرده که گاو شده و در واقع مدام از خودش صدای گاو درمی‌آورد و درخواست می‌کنه که قصاب قربانیش کنه. شاهزاده کارش به جایی میرسه که لب به غذا نمی‌زنه، اجازه نمی‌داده پزشکی مداواش کنه، وقتی خبر به ابن سینا می‌رسه می‌گه که به شاهزاده مژده بدید که قصاب داره برای کشتن میاد و شاهزاده بسیار خوشحال می‌شه و پس از مدتی ابن سینا با لباس قصاب‌ها وارد اتاق می‌شه و کاردش رو تیز می‌کنه و می‌گه گاو رو بیارید که می‌خوام قربانیش کنم.شاهزاده با کمال میل میاد دست و پاش رو میاره که ببندن و اون رو قربانی کنند. وقتی که ابن سینا بالای سرش قرار میگیره می‌گه که این خیلی لاغره حتما باید چاق بشه تا من بتونم این رو قربانی کنم. شاهزاده هم به این امید که کشته می‌شه قبول می‌کنه؛ اما ابن سینا به اطرافیانش میگه که هم‌زمان با غذا دادن به اون یک‌سری داروهایی هم قاطی غذا بهش بدیم تا بهبود پیدا کنه و بعد از مدتی این فرد خوب می‌شه.حالا شاید جالب باشه که ابن سینا حتی در مورد همین خود گرگ پنداری هم در کتاب قانون توی فصل بیماری‌های سر و مغز هم صحبت کرده و گفته که شخصی که مبتلا به این بیماری می‌شه همیشه دوست داره توی گورستان‌ها قدم بزنه، از مردم عادی فراری هست، روزها خودش رو از چشم مردم پنهان می‌کنه و شب‌ها پیداش می‌شه و دوست داره به مردم حمله کنه و خب خیلی واضح و جالب اومده ایم این بیماری را در کتابش شرح داره و ابن سینا هم دقیقا مثل رازی معتقده که این بیماری به خاطر تجمع سودا یا صفرای سوخته در بدن شکل می‌گیره.مرسی. نمونه‌های اروپایی هم آیا داریم؟ که ثبت شده باشه؟تا اون جایی که می‌دونم فقط یک مورد تقریبا در زمان قرون وسطی اون هم باز شاهزاده‌ای بوده که احساس می‌کنه که گرگ شده و میاد می‌ره گورستان و پیش کشیش و می‌گه که من علائمی دارم که داره من رو از بین می‌بره. احساس می‌کنم که موجودی در بدن من داره در بدن من زندگی می‌کنه و از کشیش درخواست می‌کنه که سریعا اون رو با چاقو بشه و خب کشیش این کار و نمی‌کنه، ولی بعد از مدتی این فرد به‌دلیل خودکشی از بین می‌ره متاسفانه.طبق چیز‌هایی که من خوندم به‌نظر میاد که اون چیزی که توی تاریخ بهش می‌گفتن گرگینه، دو دسته بودن. یه دسته اونایی بودن که واقعا خود حیوان پنداری داشتن، یعنی واقعا گفتن که من حس می‌کنم حالا گرگ شدم یا گاو شدم یا هر حیوون دیگه‌ای؛ یه عده‌ای هم بودند که به‌نظر میاد که مشکل روانی حداقل لیکانتروپی نداشتند و حتی اگر که مشکل روانی هم داشتن اون چیزی بوده که ما امروز بهش می‌گیم سایکو پسه. متجاوز بودن، قاتل بودن. توی تاریخ یه همچین چیزی ثبت شده‌ای داریم که این دو نوع رو از هم جدا بکنه؟شاید براتون جالب باشه که زکریای رازی قرن سه هجری قمری یا قرن هشت و نه میلادی به این قضیه دقیق اشاره کرده و گفته که ما دو نوع قطرب یا لیکانتروپ داریم در واقع. یک عده قطرب گوشت‌خوار هستند و یک عده‌ قطرب قاتل هستند. منتها نباید به این افراد به چشم گرگینه نگاه کرد. این افراد بیمارانی هستند که نیاز به بستری شدن دارند و مثل کارهایی که در قرون وسطی کارهایی انجام می‌شده که این افراد رو دستگیر می‌کردند و می‌سوزوندن. می‌گفت این افراد با درمان‌های خاصی بهبود پیدا می‌کنند و نیازی نیست که به عنوان یک فرد کافر بهشون نگاه بشه.افراد مختلف به روش‌های متفاوتی این به اصطلاح بیماری رو توصیف کردن. یه‌سری بهش گفتن یه نوعی از مالیخولیا، یه‌سری بهش گفتن جنون گرگی و حتی تا همین دوران معاصر هم هنوز عده‌ای بودن که معتقد بودن لیکانتروپی در واقع همون تسخیر شدن بدن توسط شیاطینه.اسم اد و لورن وارن رو شاید شنیده باشین، همون زوج جنگیری که سری فیلم‌های کانجورینگ رو از روی پرونده‌هاشون ساختن. اونا هم حتی یه مورد لیکانتروپی داشتن تو پرونده‌هاشون.امروز ولی اسمی که به این مشکل نسبت داده می‌شه، لیکانتروپی بالینی یا کلینیکال لیکانتروپیه. این اسم یه جورایی اون باور قدیمی که درباره‌ی گرگینه شدن وجود داشته رو از یک مشکل بالینی واقعی تفکیک می‌کنه. لیکانتروپی بالینی خودش میشه زیرمجموعه‌ی یک دسته‌ی بزرگ‌تری به اسم زُوان‌تروپی که من ترجمه‌ی دقیقش رو نمیدونم ولی اینجا بهش میگم خودحیوان پنداری.این دوتا واژه خیلی جاها توی تکست‌هایی که من می‌خوندم به‌جای همدیگه هم به کار رفتن، ولی به‌صورت کلی لیکانتروپی بالینی یعنی شخص تصور کنه تبدیل به گرگ شده، زوانتروپی بالینی یعنی شخص این تصور رو داشته باشه که تبدیل به یه حیوون شده. حالا این حیوون می‌تونه گرگ باشه، می‌تونه سگ باشه یا شیر یا هر حیوون دیگه‌ای.همون ماجرای ابن سینا و شاهزاده‌ی آل‌بویه بود که گفتم، این شاهزاده گویا تصور می‌کرده تبدیل به گاو شده و حتی آماده بوده ذبحش کنن. خودم یاد داستان گاو غلامحسین ساعدی هم افتادم بالاخره اونم روانشناس بوده و ممکنه کیس‌های مشابهی رو دیده باشه، ولی از ربط اون داستان به زوانتروپی مطمئن نیستم پس فقط به‌عنوان یک حدس از من بشنویدش و نه یه نظر تایید شده.لیکانتروپی بالینی یک حالت نادره و به ندرت توی افراد دیده می‌شه. لیکانتروپی نوعی از اختلال هویت گونه محسوب می‌شه که خود این اختلال زیرمجموعه‌ی اختلال شخصیت ازهم‌گسیخته هستش. گزارش شده افرادی که دچارش می‌شن، گفتن که حس تبدیل شدن به حیوان رو دارن و تمایل دارن رفتارهای یک حیوون خاص رو انجام بدن، یا این که این حس رو به زبون نیاوردن و به‌صورت عملی رفتارای یک حیوونی رو تقلید کردن.تا جایی که ما تحقیق کردیم هنوز مشخص نیست که لیکانتروپی رو باید جزو اختلال‌های روانی در نظر گرفت یا یه اختلال مربوط به مغز و سیستم عصبی. دلایلی هم که باعث بروز لیکانتروپی میشن دقیق مشخص نیستن.یه سری از پژوهشگران میگن که در افراد مبتلا به لیکانتروپی، اون بخشی از مغز که به ما یک تصویر کلی از شکل بدن‌مون می‌ده، به‌درستی کار نمی‌کنه و این باعث می‌شه افراد حس کنن بدنشون انسانی نیست، بلکه شکل بدن حیواناته.یه نظر دیگه اینه که مشکل‌های خاصی مثل اختلال دوقطبی، شیزوفرنی و حتی دمانس مغز ممکنه باعث بروز لیکانتروپی بالینی بشه. در ادامه دکترمیترا کامران روانپزشکی و روان‌درمانگر صحبت کردیم که ایشون خودشون چند سال پیش یه کیس مبتلا به بو آنتروپی یا خود گاو پنداری داشتند و در ادامه حرف‌های ایشون رو می‌شنویم.لیکانتروپی یه حالتی از توهمه که فرد فکر می‌کنه تبدیل می‌شه به یک حیوانی. لیکانتروپی معروف‌تره چون گرگینه‌ها تعداد بیشتری بودن توی این توهم و سریال و فیلم هم خیلی ساخته شده دیگه. در حالت کلی لیکانتروپی حسی هست که فرد فکر می‌کنه تبدیل به یک حیوان می‌شه.چه علایمی داره؟ آدمایی که مبتلا به لیکانتروپی می‌شن، توی آینه که نگاه می‌کنن فکر می‌کنن که الان تغییراتی داره توی بدن‌شون ایجاد می‌شه. نیش‌شون بزرگ می‌شه، مو‌هاشون یکهو بلند می‌شه یا چنگال‌هاشون بلند می‌شه. عموما هم رنگ پریده‌ هستن و به لحاظ بدنی احساس ضعف زیادی دارن. در واقع لیکانتروپی رو این‌طوری می‌تونیم تعریفش کنیم؛ اما تبدیل شدن به گاو هم بوده توی روایت‌ها تبدیل شدن به سگ هم بوده، اما لیکانتروپی از همه‌شون مشهورتره.دلیلش هم مشخصه که چرا اصلا افراد دچار این اختلال می‌شن؟ چون نادر هستن این افراد، خیلی تعداد کمی دارن و خیلی مطالعات زیادی روشون صورت نگرفته؛ اما یک‌سری علت براشون محفوظه. یکی‌شون اینه که این اختلال ناشی از اختلال‌های عصبی روان‌شناختی دیگه‌ست. مثل افسردگی، مثل اسکیزوفرنی و دوقطبی یا گاهی اوقات ناشی از جراحتی که به مغز وارد می‌شه. وقتی که فرد به یک قسمتی از مغزش که عامل شناخت در مغزش هست ضربه وارد می‌شه دیگه توهم رو از واقعیت تشخیص نمی‌ده و دچار این توهم می‌شه.گاهی اوقات افرادی که دچار تشنج و صرع هستن دچار توهم تبدیل به حیوان می‌شن، ولی بیشترین چیزی که وجود داره در مورد زوان‌تراپی این‌ها بر اثر اختلالات عصبی روانشناختی دیگری هستن. یعنی عوارض یک سری اختلال روانشناختی مثل اسکیزوفرنی و اینا و فکر می‌کنم اولین محققی که در این باره نوشته ایشون هم این اعتقاد داره که ناشی از مالیخولیاست.شما هم فکر می‌کنم خودتونم چنین کیس مشابهی داشتین، اوکی هست درباره‌ش صحبت کنیم؟خیلی کلی می‌تونم بگم چون بیمارم بودن. این‌طور بوده که یک سیلی در اون شهر اومد و تمام اون دام همه‌ی دامدارهای اون مزرعه رو برد و تمام دارایی یک روستا خب دامش هست و این فرد شک عجیبی بهش وارد شد و تبدیل شد به یک افسردگی خیلی شدیدی و بعد از اون افسردگی که بهش وارد شد تبدیل شد به همون دامی که خودش داشت. اون شکی که بهش وارد شد باعث شد بخواد به خودش بقبولونه که حداقل دارم دام‌هام رو.این بیماری وابسته فرهنگ هم می‌تونه باشه، یعنی ما وقتی یه همچین فیلمی رو داشتیم یک فرهنگی بوده دیگه و این حس‌ها در شرایط شما تبدیل می‌شه.اون فیلمی که ساخته می‌شه این فرهنگ همین‌جوری هی داره ادامه پیدا می‌کنه. همون‌جور که فکر می‌کنم خارج از کشور گرگ بیشتر، مثلا حوزه‌ اسکاندیناوی خیلی حیوان مقدسی و اونجا گرگ‌ها بیشتر تبدیل می‌شن و فرهنگ ما مثلا گاو بیشتره و توی فرهنگ‌های سگ بیشتر.این‌جوری می‌شه نگاه کرد که توی فرهنگ‌های مختلف با توجه به اون در واقع گونه‌ای جانوری که دارن مثلا توی هند تعداد زیادی گاون، توی اروپا به شما دارم مثال می‌زنم توی اسکاندیناوی گرگ‌ هست، می‌تونه روی این نقطه تاثیر بذاره که مثلا با توجه به اینکه افراد بیماری خاصی بگیرند، ممکنه این قضیه رو برای اینکه نمونه‌های مشابهی قبلا توی این زمینه مشاهده کردیم و دیدیم مثلا توی گزارش‌های دنیا انجام شده بود و گزارش دادن چقدر تعدادی گزارش‌ها بالاست؟یه پژوهش داشتیم یعنی توی سمت بین‌المللی از سال ۱۸۹۴ اگر اشتباه نکنم تا ۲۰۲۰. همه‌ی مواردی که مبتلا شدن به این توهم رو بررسی کردن و یک پژوهش جامع کامل دادن. حدود چند صد نفری می‌شه گفت روی این مطالعه بودن، ولی خب بزرگ‌تر از این پژوهش من ندیدم، این پژوهش می‌خواست چی رو نشون بده؟ می‌خواستن علت‌هاش رو دربیارن و شباهت‌های این گونه‌ها رو با هم در بیاره و هم اینکه فرضیاتی برای علت‌های این توهم‌ها رو می‌تونیم داشته باشیم رو مطرح می‌کنه.ببینین یکی از این فرضیات رو ما گفتیم اثر ماه، درسته؟ گرگینه‌ها توی افسانه‌ها هم با ماه وقتی که ماه کامل می‌شه، اینا تبدیل می‌شن. اومدن تاثیر ماه روی تبدیل اون‌ها رو بررسی کردن و خیلی جالب بود اینکه ما یه چندتایی خواب و بیداری داریم، از فرضیاتی که وجود داره اینه که ماه چون روی این چرخه تاثیرگذار هست، یکی دیگه اینکه افرادی که به اختلالات افسردگی مبتلا هستند یک‌سری داروهایی مصرف می‌کنند که روشون تاثیر می‌ذارن. در نتیجه ما می‌تونیم مثلا ما روی گزینه‌ها یا بقیه‌ی افرادی که توهمش رو دارن انجام بدیم. یه مورد دیگه‌ام بود اینکه فکر می‌کنم اثر ژئومغناطیسی ماه رو روی اثر فیزیولوژیک بدن بررسی کردن و گفتن که اون موقع که ماه کامل می‌شه روی شرایط حس تبدیل شدن تاثیر می‌ذاره به‌خاطر توهم بودمیا هر حیوان دیگه اون موقع بیشتر.بله. کاملا قابل درمانه این اختلال یعنی فرضا می‌شه کنترلش کرد؟ وقتی ما فرض می‌کنیم که بر اثر افسردگی این توهمش اومده، وقتی فرض می‌کنیم بر اثر ضربه به مغز به‌وجود اومده، طبیعتا اول بر بیماری فیزیک روانش حتی مقدمه درمانش اولین دارو که ما اولش افسردگی رو از بین ببریم، به مرور که این افسردگی از بین رفت به‌ مرور این توهم‌ها هم کمتر می‌شه. اما داروهای دیگری فعلا تاثیر نداشته و بهبود دهنده‌های خلق بوده که این مال توهم‌های اکسیزوفرنی‌ها بوده که روی این بیماری تاثیر داشته.یه سوالی که ربط نداره ولب مرتبطه، اینکه توی قرون‌وسطایی که بهشون می‌گفتن گرگینه، یک دسته آدم‌هایی بودن که به‌نظر می‌رسید که افسردگی ندارن و اینجوری بودن و نمی‌تونستن قبول کنن که با انسان دارن این کار می‌کنن، قاتل بودن، پدوفیل بودن، اما توی اون زمان می‌گفتن شیطانی‌ هستن، گرگینه‌اند. در این باره هم می‌شه یه توضیحی بدین که بک‌گراند روانی چی می‌تونسته باشه که یک انسان عادی یکهو بزنه ۱۰ تا بچه رو بکشه.توی قرون وسطی به‌ این صورت بود که هیچ بیماری پذیرفته نشده بود مرور روستا عموما این شکلی بود، یعنی حتی خود افسردگی هیچ بیماری فکری تعریف نشده بود. واسه همین می‌گفتن جمجمه شیطانی شده می‌زدن جمجمه رو سوراخ می‌کردن. توی قرون وسطی این موضوع ناشناخته بوده و خب افراد می‌ترسیدن.قاتل‌هایی که گفتین اون‌ها حس انسان‌دوستی درون‌شون شکل نگرفته و برای همین ازشون می‌ترسیدن و همون سایکوپس‌هایی هستن که ما می‌شناسیمشون.تاریخ پر از داستان‌ها درباره‌ی آدم‌هایی با بیماری‌ها و تمایلات عجیبه. مواردی که اگه امروز رخ می‌دادن شاید می‌شد درمان یا حداقل کنترلشون کرد. افراد زیادی هستن که انگ شیطانی بودن بهشون خورده و به وحشیانه‌ترین شیوه‌ها شکنجه شدن، در حالی که هیچ نقشی در رخ دادن اتفاقی که براشون می‌افتاده نداشتن. حتی اگر به کیس‌های اون قاتل‌های سریالی نگاه کنیم، متوجه میشیم که سزاوار اون همه شکنجه نبودن. از همه مهم‌تر، ماه، قمر زمین که خیلی چیزها توی زندگیمون رو مدیونش هستیم، نقشی در شکل‌گیری شخصیت این آدم‌ها نداشته. اینجا دلم می‌خواست حسابی درباره‌ی ماه حرف بزنم، اما همون‌طور که اول اپیزود هم گفتم، داستان ماه و چیزهایی که گردنش می‌اندازن خیلی طولانیه و لیکانتروپی، تنها اختلالی نیست که به ماه نسبت می‌دادن. ماه قرار بود که سالیان سال در برای اتفاق‌های مختلف، متهم ردیف اول باشه و کار ما در اپیزودهای بعدی اینه که این اتهام رو خیلی جدی بررسی کنیم.با سوزانده شدن ژیل گارنیه، آرامش و امنیت بار دیگر به شهر دُل بازگشت. کودکان با آسودگی خیال بازی می‌کردند و والدین، دیگر نگران بازگشت آن‌ها به خانه نبودند. چرا که هیولا از شهر رفته بود. ما نمی‌دانیم که چه اتفاقی برای خانواده‌ی ژیل افتاد؟ آیا به‌خاطر سرنوشت همسر و پدرشان در جامعه مطرود شدند؟ آیا از شهر رفتند؟ ما حتی نمی‌دانیم که ژیل دقیقا چند قتل مرتکب شده بود؟ آیا تنها انگیزه‌ی او برای کشتن کودکان شهر دل، گرسنگی بود؟ پرونده‌ی ژیل گارنیه اگر او در دنیای مدرن به دنیا می‌آمد شاید تبدیل به یکی از بحث‌برانگیزترین پرونده‌های جنایی می‌شد اما به لطف مردمی که تنها به فکر حذف شیطان از جامعه‌شان بودند، امروز تنهای چیزی که از او می‌دانیم یک اسم و چند خط داستان کوتاه است.این اپیزود پنجم از پادکست فیل‌کست و قسمت اول از سه‌گانه‌ی نفرین ماه بود که شنیدید. تنظیم متن و انتخاب موسیقی متن رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت و هماهنگی‌ها به‌عهده حسین خلیلی بوده. صدایی روایت‌های ابتدا و انتهای پادکست رو برامون خوند، صدای سعید جعفریه که در بخش ارتباطات و مارکتینگ پادکست به ما کمک می‌کنه. حامد پارسائیان هم تازگیا به ما پیوسته که در نقش آچار فرانسه هرجا کمک بخوایم به دادمون میرسه.در نهایت هم از کارشناسان برنامه تشکر می‌کنیم که برای تهیه‌ی این اپیزود به ما کمک کردن. یادتون باشه که فیل‌کست پادکستیه برای افرادی که می‌خوان بیشتر و عمیق‌تر فکر کنن. تصمیم‌گیری نهایی درباره حرف‌هایی که زدیم به عهده شماست اما اگر کنجکاو هستید و می‌خواین بیشتر بدونید، پیشنهاد می‌کنم سری به منابعی که در متن توضیحات پادکست ذکر کردیم بزنید. در ضمن می‌تونید اینستاگرام فیلکست رو به آدرس Fillcast  فالو کنید، چون اونجا عکس‌ها و مطالب تکمیلی هم اپیزود رو قرار می‌دیم.مرسی که تا اینجا همراه ما بودید. فیل‌کست هنوز راه زیادی تا رسیدن به کیفیت ایده‌آل در پیش داره و ما خوشحال می‌شیم اگه پیشنهادها و انتقادهای شما رو درباره‌ش بشنویم. از خودتون مراقبت کنید و گوش به زنگ باشید، چون فیل‌کست اینبار زودتر از همیشه، یعنی هفته‌ی آینده همین روز، با یک اپیزود جدید برمی‌گرده!</description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 16:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم-مردی درون مرکز (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-vposkmfewxi5</link>
                <description>سال  ۱۹۶۵، یعنی حدود ۲۰ سال بعد از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی در پایان جنگ جهانی دوم؛ رابرت اوپنهایمر توی یه مصاحبه‌ای در حالی که نگاهش رو به پایین دوخته و چشمانش تر شده بود. در توصیف لحظات اولیه بعد از انفجار اولین بمب هسته‌ای این جملات را به زبان آورد.-ما می‌دونستیم که دنیا دیگه مثل سابق نمی‌شه- افراد کمی خندیدن،- افراد کمی گریه کردند،- اکثر آدم‌ها ساکت بودند.- و من یاد بخشی از کتاب مقدس هندو‌ها بهبودگیتا افتادم- جایی که ویشنو سعی می کند شاهزاده رو برای انجام وظیفه اش متقاعد کنه؛- و اکنون من به مرگ تبدیل شدم... ویرانگر دنیاها....- فکر می کنم همه ما در اون لحظه به این موضوع فکر کردیم.جی رابرت اوپنهایمر، قطعا یکی از موثرترین فیزیک‌دان‌های تاریخ بشر بوده. کسی که جایزه نوبل نگرفت اما جهان رو بیش از هر برنده نوبلی تغییر داد. درست مثل خود آلفرد نوبل! مخترع دینامیت.تحت رهبری اون، گروهی از بهترین فیزیک‌دان‌های قرن بیستم، که هر کدام به تنهایی اسطوره‌ای در فیزیک مدرن هستند، بمبی رو ساختند که با انفجارش مسیر تاریخ دگرگون شد.سلام من شیرین شاطرزاده هستم و در این پادکست با حسین خلیلی و سعید جعفری قراره میزبان شما باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که فکرمون رو قلقلک می‌ده، بعد بیایم نور علم رو بندازیم روی داستان و البته هربار نظر چندتا کارشناس رو هم درباره داستان بپرسیم.چیزی که می‌شنوین ادامه داستان جی.رابرت اوپنهایمر هست که بخش اولش رو توی اپیزود قبلی منتشر کردیم. توی اپیزود قبلی از جوانی و زندگی شخصی رابرت اوپنهایمر گفتیم که درواقع چی شد که اوپنهایمر به فیزیک و فیزیک اتمی علاقه‌مند شد و در نهایت در پروژه منهتن شروع به کار کرد. الان می‌خوایم ببینیم از اینجا به بعد داستان چه اتفاقی می‌افته؟ پروژه منهتن چطور از ترینیتی به ساخت بمب‌هایی به اسم پسر کوچک و مرد چاق می‌رسه؟ و چطور اون اتفاقات در هیروشیما و ناکازاکی رقم می‌خوره؟ بریم و باهم دیگه ادامه داستان رو بشنویم.- افراد کمی خندیدن،- افراد کمی گریه کردند،- اکثر آدم‌ها ساکت بودند.- و من یاد بخشی از کتاب مقدس هندو‌ها بهبود گیتا افتادم- جایی که ویشنو سعی می کند شاهزاده رو برای انجام وضیفه‌اش متقاعد کنه؛ میگه:- و اکنون من به مرگ تبدیل شدم ... ویرانگر دنیاها ....- فکر می کنم همه ما در اون لحظه به این موضوع فکر کردیم.شاید برای شما هم شنیدن این نقل قول از گیتا، عجیب باشه، چرا اوپنهایمیر چنین چیزی رو به زبان آورد؟ چرا اون لحظه این بخش از منظومه گیتا توی ذهنش بوده و اصلا گیتا در فرهنگ هندو چه جایگاهی داره؟برای پاسخ به این سوال‌ها گفت‌وگو کردیم با دکتر علیرضا اسماعیل پور، متخصص زبان‌های باستانی و مدرس سانسکریت که بخشی از تحقیقاتش روی منظومه گیتا بوده.اول باید این و خدمت‌تون بگم که مطلب حقیقت گیتا به هجده باب تقسیم می‌شه و قالبش یکی از قالب‌های شعری در زبان سنسکریت هست به نام شلوکه‌های چهارمصراعی تعداد هجاها فرق می‌کنه ممکنه چهار سطر هشت هجایی باشه ده هجایی یا به هر حال بسته به نظر شاعر این شلوکه‌ای که صحبتش هست و در واقع درباره‌ اوپنهایمر بحثش به میان میاد؛ شلوکه سی و دوم از باب یازدهم پیامک گیتاست. متن سند کیشاین طوری هست که می‌گه: «شری به دهان اواچا کالوسی لوکاکاربرده لکان سمتارت رت پیتوم نه به هونتیرو یه وسیتریشا»، یعنی «خداوند شکوهمند گفت: من مرگ هستم نابودگر فراز توان جهان آمده بدین جای از بهر درهم کوفتن مردمان. این پرخاشجویان رزم آراسته در سپاه‌های پیش‌رو را بی برخاستن تو نیز بیش زندگانی نخواهدبود.»این متن اصلی و ترجمه‌ اون شلوکه‌ست.خب داستان داره اشاره می‌کنه به یک نبرد. درسته؟ بله. چیه؟ چه داستانی داره می‌گذره اینجا که این بخشش رو انتخاب کردن؟ ببینید احتیاج به یک توضیحات مقدماتی داره. منظومه برقودگیتا خودش بخشی‌ست از حماسه‌ بزرگ مهابهاراتا که حماسه ملی هنده. هندی‌ها دوتا حماسه‌ ملی دارن، مهابهاراتا و راماین. این در واقع بخشی از حماسه‌ی مهابهاراتاست.معادل چی می‌شه توی فارسی؟ واقعا معادلی براش نداریم، برای مهابهاراتا اگه بخوایم بگیم، حتما شاهنامه‌ فردوسی هست، حتی میتونم بگیم اینها بنیادتر با هم دارند؛ چون که قوم هندی و قوم ایرانی در واقع یک قوم بودن. در چهار هزار و چهار هزار پیش از دوران ما از هم جدا شدند و تبدیل به دو ملت شدن در اصل یک قوم واحد بودن که اون‌ها رو قوم هند و ایرانی یا چنانکه در منابع خود اون قم بوده قوم آریایی می‌نامیم؛ یعنی کلمه‌ آریایی یک تعریف داره و اون همینه.بنابراین ما در حقیقت داریم در داستان اصلی دو حماسه شاهنامه و مهابهاراتا داریم یک روایت واحد می‌بینیم که البته در جزییات و در روایات فرعی بسیار متفاوتند، اما بنیادش یکیه. خب داستان کتاب گیتا به چی اشاره می‌کنه؟ بذارید اینجوری به شما بگم حماسه مهابهاراتا بنا بر شواهد تاریخی و متنی تخمینی که می‌زنن بین سده‌ نهم تا هشتم پیش از میلاد، هسته‌ی اصلی این حماسه تولیدشده. در طی چندین قرار بهش اضافه شد تالیف حماسه به یک حکیم معجزه‌گری منسوب به نام ویاست که خودش شخصیت اسطوره‌ای و خودش یکی از قهرمانان مهارت است خود کتاب هست؛ بنابراین این انتصاب در واقع مایه‌های اساطیری داره مایه‌های تاریخی ندارد و خود حماسه مهاباراتا در طی چندین نسل توسط ملت پدید آمده و نسل‌های مختلف به این اضافه کردن مدام و کار یک نفر نیست.متن حماسه صد هزار شلوکه‌ست، یعنی با تصوری که ما از بیت و مصراع داریم می‌شه حدود دویست هزار بیت. چهار برابر شاهنامه‌ ما، چهار برابر رامایانا خود هندی‌ها و نزدیک به تقریبا نه یا ده برابر ایلیا یونانیان. داستان اصلی حماسه مهابهاراتا یک چیز، داستان‌های فرعی که تعدادشون بسیار زیاده، اون‌ها چیزهای دیگه. بعضی از اون داستان‌های فرعی به این داستان اصلی مربوطه، بعضی نه. داستان اصلی در حقیقت اگر بخوایم در یک جمله بگم، حول محور درگیری دو شاخه از یک خاندان پادشاهی، بر سر تاج و تخت با چاشنی یک انگیزه‌ شخصی‌ست؛ یعنی یک سلسله‌ای وجود داره به نام دودمان کورو که این چندین نسل داره پادشاهی می‌کنه و بنابر منطق حماسه‌های کهن ملت‌های هندو اروپایی، پادشاه جهان دانسته می‌شن، پادشاهان این سلسله.از یه جایی به بعد پادشاه می‌میره و وارث نمی‌گذاره. در نهایت دو تا فرزند از اون می‌مونه که با در واقع به واسطه از او پدید میاد، مستقیما از اون پدید نمیاد. یکی از این‌ها درشتد نام داره که نابیناست و اون یکی پاندو نام داره که رنگ‌پریده‌ست و داستان، داستان فرزندان این‌هاست.پاندو که ولیعهد اصلی اون بود و اون قرار بود پادشاه بشه و چون برادرش نابینا بود او برای کوچک‌تر بود او را ولیعهد اعلام کرد. پاندو در جوانی می‌میره و پنج پسر ازش می‌مونه. از درتراشه صد پسر پدید میاد. این‌ها دو تا تیره‌ پسرعموها هستند که از دوران کودکی با هم دشمنی دارن. سر سلسله‌ی اون صد برادر، پهلوانی به نام شاهزاده دوریاتنه که معادل افراسیاب در شاهنامه ماست. این پنج برادر هم درحقیقت یک نوع تقسیم کارکردی یک نوع تقسیم فانکشنال بینشون وجود داره که اون که از همه بزرگتره دارای وجوه کارکرد پادشاهیه و دو تا برادر دوم و سوم پهلوان و جنگاورند، دو برادر آخری که دوقلو هستن اون‌ها درواقع موجودات خیر و تجسم برکت و این‌ها هستن.در نهایت بعد از ماجراهای مختلف که بین این دو تا تیر از خاندان رخ میده و چند بار اون صد فرزند اون‌ها خودشون میگن کئوربها که یعنی خودشون به بنیان‌گذار دودمان منسوب می‌کنند. این پنج برادر به خودشون میگن پاندواها یعنی پسران پاندو (نام پدرشون). بعد از اینکه بارها بین این‌ها ماجراهایی رخ می‌ده، کئوربها دسیسه می‌کنن این‌ها رو از بین ببرن. توطئه‌هایی می‌چینن که در نهایت در یک مجلس قمار با تاس با تقلب تمام داروندار این‌ها رو می‌برن. در حضور همه‌ درباریان در حضور خود نایب السلطنه، پدر نابینای کئوربها و بعد از اینکه تمام دارایی این‌ها رو گرفتن، خود این‌ها و همسرشون رو در حضور جمع بسیار تحقیر کردند.این‌ها رو محکوم می‌کنند به یک تبعید سیزده ساله. تبعید سیزده ساله در قوانین هندی این‌طور هست که فرد تبدیل شده دوازده سال باید دور از شهرها باشه، در جنگل در دشت باشه و سال سیزدهم باید به ناشناس زندگی کنه؛ یعنی اگر یک نفر در سال سیزدهم اون رو بشناسه و این در یه جا ثبت بشه، تبعید او دوازده سال دیگه تمدید می‌شه. به تبعید میرن، دوازده سال بسیار پر ماجرا و دشوار رو می‌گذرونن. سال سیزدهم رو هم در خفا می‌گذرونن و بعد از اون برمی‌گردن و سعی می‌کنن مصالحه کنند. وقتی نمی‌شه دیگه تنها راه می‌شه جنگ.برادر وسطی از پاندواها پهلوان و شاهزاده‌ای هست به نام ارجونه که قهرمان گیتا هم به‌حساب میاد. این ارجونه در طی اون دوران تبعید و قبل از اون سفرهای گوناگون می‌ره در ایالات هند و ماجراهایی رو شخصا تجربه می‌کنه و در یکی از این ایالات، در یکی از این سفرها با کریشنه آشنا می‌شه. کرشنه اوتاره هشتم ویشنوست؛ اوتاره یعنی چی؟ یعنی تجسد. از زبان‌های فرهنگی شده و البته در واقع ریدیفاین شده و تغییر کرده و توی فرهنگ امروزی می‌گیم آواتار یه چیز دیگه‌ست اونی که توی مکاتب هندی می‌گن به‌معنای تجسده، یعنی اینکه ویشنو که خداوند نگهدارنده‌ جهان هستی به‌حساب میاد، این هر زمانی که احساس می‌کنه در جهان نیکی در ماها قرار گرفته و شر داره تسلط پیدا می‌کنه، این به‌شکل یک موجود زمینی در میاد و می‌تونه انسان باشه، می‌تونه یه موضوع دیگه‌ای باشه، ده تا اوتاره برای ویشنو برشمرده می‌شه که دهمین بنابر عقاید اغلب مکاتب وشاهین ظهور نکرده و قراره در آخر زمان ظهور کنه. هشتمین این ده اوتاره کرشته‌ست و بعدها به واسطه‌ محبوبیتی که پیدا کرد اهمیتش خیلی بیشتر از یک اوتاره شد و در حال حاضر از بین این هزاران خدایی که در معبد دارن رسیده می‌شناسیم. همون خدای آبی رنگی که چندماه شکل به شکل یک کودکی در حال نی‌لبک زدن چون کودکی شدن چوپان‌ها گذاشتن به اون شکل تصویر می‌شه. اون در واقع فرم ناراینه هست که بهش میگن که چهار دست داره و فرم‌های دیگه که با اشکال مختلف است با تعداد دست‌های بیشتر، مسئله‌ اصلی این هست که وقتی که یک خدا اوتاری زمینی پیدا می‌کنه، هم نیروهای خدایی خودش رو داره، هم اقتضاعات زمینی و مادی را می‌پذیرند؛ یعنی رشکه التاریخ قادر هستند از نظر مقام پیشنوی در قالب کرشنرمیا به‌شکل یک فرزندی در یک خانواده‌ای زاده می‌شه به نام کرشته و زندگانی رو طی می‌کنه و بعد می‌میره. کاملا سیر زمینی رو طی می‌کنه، اما در این زندگی زمینی این نیروهای فرابشری رو هم داره.در یکی از این سفرها انجمن پهلوان با این کرشنه درواقع قوم یدواست با اون با او آشنایی پیدا می‌کنه و به او اعتقاد داره، یعنی کاملا معتقد که او ویشنو و خدای قادر هست؛ ولی خب در قالب انسانی. با هم یک آشنایی یک رفاقت خیلی خیلی صمیمی و عمیقی پیدا می‌کنن. ارجن و خواهر کاشانازوار می‌کنه و وقتی که کار به جنگ بزرگ می‌کشه، کرشنه در کنار اون‌هاست، چون کرشنه قادر است و قبل از جنگ تلاش می‌کنه که این دوتا تیره‌ پسرعموهای دشمن رو با هم آشتی بدن؛ ولی مذاکرات شکست می‌خوره چون طرف مقابل کارالار زیر بار صلح نرفت.بعد از اون این دوتا رو مخیر می‌کنه می‌گه من لشکریانی دارم از قوم یدو که این‌ها سخت جان هستند، یعنی باید چندین بار کشته بشن تا بمیرن و به این راحتی نمی‌میرن. تعدادشون هم هزاران نفره، مثلا فرض بفرمایید بیست سی هزار نفر می‌تونن اون‌ها رو در اختیارتون قرار بدم یا خودم در کنارتون باشم.این دوتا رو با هم به کسی نمیدم اگر کسی لشکریان من بخواد من دیگه به اردوگاه او نمیرم، اگر کسی من و بخواد نه تنها لشکریان نمیارم، خودم هم دست به سلاح نمی‌برم. فقط مشاوره می‌دم و فقط راهنمایی می‌کنم. ازجونه که شیفته‌ کرشنه هست و سرسپرده‌ی اوست، طبعا خود او را انتخاب می‌کنه. طرف کئوربه‌ها سپاهیان او رو انتخاب می‌کنه و به این ترتیب تفکیک قوا انجام می‌شه.این نبرد هجده روز طول کشید و در پایان خواند پاندوها پیروز می‌شه و من وارد جزییات نبردند نمی‌شم. در سپیده دم روز نخست نبرد قبل از اینکه جنگ شروع بشه، در حالی که دو تا لشکر در برابر هم صف‌آرایی کردن رشنو و ارجونه در صف اول لشکر پانداها کنار هم ایستادن و لشکریان دشمن رو می‌بینن. کرشنه گردونه ران ارجنه‌ست، یعنی گردونه ارابه جنگی ارجونه رو کشنه هدایت می‌کنه. افزار گردونه‌ران خادم نیست، در فرهنگ کهن هندی گردونه‌ران شخصیت مهمی هست و در واقع نقش مرشد و راهنمای پهلوان رو برای پهلوان‌ داره. گردونه‌ران  در گردونه می‌شینه افسار اسب رو می‌گیره و هدایت می‌کنه، پهلوان پشت سر او می‌ایسته و با کمان دشمن رو می‌زنه.در صبح نبرد کرشنه که قبلشم اندرزهایی داده و تلاش‌هایی کرده، داره سعی می‌کنه که ارجونه آماده‌ی نبرده که ارجان در این ساعات سحرگاهی وقتی صفوف دشمن رو می‌بینه یک‌باره به کرشنه می‌گه من نمی‌تونم با اینا بجنگم. کرشنه برای چی میگه؟ برای اینکه من نمی‌تونم اینا رو بکشم. این‌ها هم‌خون من هستند و من با این‌ها بزرگ شدم و تمام این سردارانی که در لشکر روبرو می‌بینم یا خویشاوند منن یا هم‌شاگردی من بودن یا استاد من بودن؛ چون این‌ها با هم آموزش دیدن دو تیره پسرمادر با همدیگه آموزش جنگ و نمی‌دونم فلسفه و ندا و چیزای دیگه رو در کنار هم در کودکی دیدن.میگه من همه‌ این‌ها خاطرات کودکی من هم خویشاوند من هستن و این جنگ باعث نابودی خاندان ما می‌شه و نمی‌کنم این کارو. اینجا اون‌جایی که اون چهار بیتی معروف میاد؟ نه، خیلی بدتر از اینه. این مال باب اول اتفاق می‌اوفته. کرشنه که علت اینکه تو این کار نمی‌کنی این نیس، ترسید و این نیست که دلسوزی داری، علتش اینه که از جهان هستی و از نقش انسان در این جهان هستی و از نقش خدا در این بین، بینش درستی نداریم و بهش می‌گه من الان خدا جهان و انسان و وظیفه‌ انسان در این میان و از همه مهم‌تر راه رسیدن به رستگاری رو برای انسان برای تو توضیح می‌دم. تردیدهای تو برطرف می‌شه و اون وقت به میدان خواهی رفت.از اینجا گفت‌وگوی بین کرشنه شروع می‌شه که تا هجده باب ادامه پیدا می‌کنه و اسم این هجده باب است و حدود گیتا که گفتگوی کرشنه جمعیت یک گفت‌وگوی با مضامین فلسفی بعضی جاها حالت عرفانی و عاشقانه حتی پیدا می‌کنه.سهل ممتنع، بعضی جاهاش خیلی روان روشن، بعضی‌ جاهاش پیچیده و رمزآلوده و در نهایت ارجنه مجاب بشه که به میدان جنگ بره. بسیار شگفت‌انگیز یک منظومه‌ فلسفی که هدف از اون این هست که یک پهلوان به جنگیدن ترغیب کنن. از یه طرف خب همچنان که خودتونم فرمودید و در بیوگرافی‌های رابرت اوپنهایمر هم هست ایشون کلا به زبان‌آموزی علاقه‌مند بود. کسی که کلا به زبان‌آموزی علاقه‌مند باشه، زبان‌های کهن هم براش جذابیت داشته باشه، خواه ناخواه سمت سنسکریت می‌ره در یک زمان ممکن. یک زبان دیگه‌ای رو ترجیح بده بره اون رو یاد بگیره، ولی حتما یه تحقیقاتی درباره‌ این زبان می‌کنه چون کهن‌ترین زبان‌های اروپایی هست و دارای یکی از در واقع فاخرترین و عظیم‌ترین مجموعه آثار در حوزه‌ زبان‌های کهن هندواروپایی‌ست؛ بنابراین خواه ناخواه به این سمت می‌رفت، اما به اعتقاد من خود منظومه‌ بگیتا مضامینی داره که اوپنهایمر احتمالا اون‌ها رو در زندگی خودش منطبق می‌دیده یا در مقاطعی از زندگی احساس کرده که مضامین این کتاب می‌تونه به من کمک کنه یا الهام بخش من باشه. اونجاست که این شلوکه رو می‌گه و بهش ارجونه می‌گه که خوف داره و می‌گه این تصویر رو دیگه نمی‌تونم تاب بیارم، کرشنه بهش می‌گه من خود مرگ هستم، نابودگر جهان، نابودگر فراوان جهان که توان فراتر از اونایی که تصور بشه و می‌گه اومدم به اینجا برای در هم کوفتن انسان‌ها. برای انسان‌ها از کلمه‌ «لوکان» استفاده کرده. لوکا به سنسکریت یعنی «جهان» وقتی در حالت جمع به‌کار می‌ره، معنی «مردمان» هم داره. در نتیجه نابودگر فراوان جهان به‌جای خود، بعد از اون که می‌گه اومدن برای درهم کوفتن مردمان، شما می‌تونید ترجمه کنید؛ آمده‌اند برای در هم گفتن جهان‌ها، جهان‌های گوناگون و این وجه رو هم دارن و بهش می‌گه بدون اینکه تو برخیزی و به جنگ بری، همین پرخاشجویانه پهلوانانی که در سپاه‌های روبرو می‌بینید که صف کشیدن، بدون اینکه از جای بلند بشی، هم اون‌ها رو زندگانی دیگری نخواهد بود؛ چون من مقدر کردم و من خود مرگم و اومدم اینجا کار رو تموم کنم و این به‌خاطر این برای تو که میدان جنگ بری تا مایه رستگاری خودت باشی وگرنه نتیجه‌ای که مشخص این به نظر من خیلی اثر گذاشته بر ذهن اوپنهایمره.هرچند که در ظاهر امر به نظر میاد خود صحنه‌ انفجار او تحت تاثیر قرار داده و احساس کرده که خودش در جایگاه کراسنسکو مرگ شده به خاطر اینکه نکته‌ مهم آنچه که از او نقل شده در زمانی که داشت از دور صحنه اولین بار آزمایش موفق رو می‌دید، آنچه که از او نقل شده و اون چیزی که از در اون ویدیو هست ازش در مصاحبه تا جایی که یادم هست می‌گه من مرگ شده‌ام، من مرگ شده‌ام، نمی‌گه من مرگ‌ هستم. در حالی که کرشنه می‌گه کالوسنی؛ یعنی کار اصلی مرگ هستم.گفتوی ما تو این بخش با دکتر اسماعیل‌پور کمی طولانی شد و فایل این گفتگو ر بعد از انتشار اپیزود به‌صورت کامل قرار می‌دیم تا شما هم صحبت‌های کامل ایشون رو بشنوید چون واقعا حیفه که نشنوید.بمباران اتمی ژاپنآمریکا توی ۲۶ جولای یک اولتیماتوم دریافت می‌کنه تا بدون قید و شرط تسلیم بشه! اما ژاپنی‌ها این مسئله رو رد می‌کنند.علی‌رغم درگیری شدید آمریکا و ژاپن و بمباران شهر‌ها ژاپنی باز هم ارتش ژاپن قصد تسلیم نداره. نبرد اوکیناوا یا عملیات آیسبرگ تازه همین یک ماه پیش تموم شده بود. جزایر اوکیناوا مثل پرل‌هاربر برای آمریکایی‌ها بوده. توی این نبرد حدود ۱۱۰ هزار ژاپنی کشته شدند و بیشتر از ۱۲ هزار تا امریکایی و این به‌جز زخمی‌هاست.داستان  «هیرو اونادا» (Hiroo Onoda) حتما شنیدی کسی که ۳۰ سال بعد از جنگ هنوز به جنگیدن ادامه می‌داد. آخرش مجبور شدن برن و فرمانده زمان جنگش رو بیارن تا دستورش رو لغو کنه.توی اوکیناوا هم تا مدت‌ها همین وضعیت بود، گروه‌های از سرباز‌های ژاپنی که کشته نشده بوند، مدام کمین می‌گذاشتند و در جنگ چریکی با آمریکایی ‌ها بودند.خلاصه آمریکایی‌ها اولین بمب اتمی رو روی شهر هیروشیما می‌ندازند و این انفجار باعث نابودی این شهر شد. بمبی که توی این عملیات استفاده شد. از نوع تفنگی بود. دلیلش هم این بود که این روش مطمئن‌تر بود، یعنی می‌دونستند که قطعا بمب اینجوری کار می کنه؛ اما در مورد بمب پلوتونیومی همون طرحی که توی آزمایش ترینیتی هم تست شده بود. به‌خاطر پیچیدگی‌های طرح ممکنه بود کوچک‌ترین چیزی باعث بشه بمب عمل نکنه.بالاخره بمب روی هیروشیما منفجر می‌شه، گرما و موج انفجار همه چیز رو از بین می‌بره. فقط ویرانه‌ها باقی می‌مونه و سایه‌های مرگ.لحظه انفجار تابش‌های زیادی هم ساطع شده بود. برخورد این پرتو‌ها به اجسام، افراد و چیزهای مختلف باعث به وجود اومدن سایه‌های روی سنگ، بتن و دیوار‌ها شد که به سایه‌های مرگ معروف شدند.ژاپن تسلیم نمی‌شه و بمب بعدی هم چند روز بعد روی شهر ناکازاکی فرود میاد. حتی بعد از اون ارتش ژاپن باز هم قصد تسلیم شدن نداشته. اما بالاخره امپراتور ژاپن تسلیم می‌شه.براورد میشه حدود ۲۲۰ هزار نفر در این دوتا بمب‌ باران کشته شده باشند که ۱۰۰ هزار نفر در جا و بقیه ۱۲۰ هزار نفر در طول چند ماه بعد بر اثر آسیب‌ها وارده جان می‌دند.یه مورد دیگه هم اینجا اضافه کنیم، یه آقایی به اسم تسوتوما یاماگوچی، توی دو بمبباران اتمی حضور داشته و جان سالم به‌در برده. اون توی هیروشیما زخمی می‌شه و وقتی برمی‌گرده پیش خانواده اش توی ناکازاکی اون‌جا هم بمباران می‌شه.بمب و صلحدر مورد لزوم استفاده از بمب اتمی یا نقشش توی تسلیم ژاپن و مسائلی از این دست حرف زیاد زده شده که جای بحثش اینجا نیست. اما این چند مورد رو در نظر بگیرید.بمباران شهر‌های ژاپن با بمب‌های متعارف توی همون زمان بیش از ۳۵۰ هزار نفر تلفات داشته. فقط بمباران ۱۰ مارس توکیو بیش از ۱۰۰ هزار نفر تلفات به‌جا گذاشته.هری ترومن معاون روزولت بود و بعد از مرگ روزولت توی ماه‌های پایانی جنگ بر اثر سرطان رئیس‌جمهور آمریکا شد و تا اون زمان هنوز در مورد پروژه ساخت سلاحی چنین مخرب اطلاعی نداشت.و بر اساس نوشته‌ها دستورات و تلگراف‌هایی که از ترومن باقی مانده ۷ مشخص است که او تردید زیادی در استفاده از بمب داشته حتی بعضی از مورخین معتقدند که ترومن اجازه صریحی برای استفاده از بمب نداده. زمانی هم که گروز به رئیس‌جمهور در نامه‌ای اطلاع می‌ده که در صورت لزوم بمب‌های بعدی هم برای استفاده آماده می‌شوند و هر ماه ۳ بمب را می‌توانیم تولید کنیم. ترومن در گوشه نامه پاراف می‌کند:Enough, no more until the president authorizes themگروهی از دانشمندان با امضای طوماری از رئیس جمهور خواسته بودند که حالا که آلمان شکست خورده از این بمب استفاده نشه، این کار باعث رقابت تسلیحاتی خواهد شد.ترس از نازی‌ها و اینکه اون‌ها به بمب دست پیدا کنند، مهم‌ترین انگیزه برای افراد دخیل در پروژه منهتن بود. بعد از شکست آلمان نازی تنها یک دانشمند پروژه منهتن رو ترک کرد. وقتی فهمید که آلمان نازی دیگه نمی‌تونه بمب بسازه، یعنی خیلی قبل تر از آزمایش ترینیتی، جوزف روت بلات، این پروژه رو ترک کرد.من اینجا یک پرانتزی باز کنم در مورد فیلم و سریال‌هایی که درباره‌ جنگ جهانی دوم ساخته شده یک سریالی هست به اسم «ساکن برج بلند» که در اون روایت یک دنیایی رو داره می‌کنه که آلمان و ژاپن پیروز شدند و ایالات متحده رو بین خودشون تقسیم کردن؛ یعنی یه حالت بلوک شقاقی که برای آلمان بعد از جنگ جهانی دوم بود اینجا برای آمریکا اتفاق افتاده یا خیلی جالبه حالا برای خوش ساخت بودنش می‌تونیم اون ترسی که از اون دنیایی که تصویر می‌کردن که توی اون آلمان برنده‌ی جنگ شده بود تو این سریال ببینید اینجوری درک دانشمندانی که توی پروژه‌ منهتن دست داشتن براتون راحت‌تر می‌شه.اینجا باید یه پرانتزی باز کنم چون که توی این بخش ما یه گفتگویی داشتیم با حافظ آهی در مورد سینمای اتمی و جایگاه سینمای علمی و ازش پرسیدیم که کلا سینما بعد از بمب اتم چه تغییری کرده؟اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اساسا نگاه هنرمندان که اون‌ها هم به هرحال تحت تاثیر جامعه بودن بسیار به علم و دستاوردهای علمی به‌طور خاص تکنولوژی، خیلی‌خیلی نگاه مثبتی بود؛ یعنی مثلا وقتی که ما می‌بینیم در اوایل قرن بیستم فوتوریست‌ها میان توی ادبیات و هنر اروپا خودشون و نشون میدن این‌ها کسایی هستن که یه جورایی انگار اصلا ماشین می‌پرستند. ماشین رو نشانه علم میدونن و نشانه‌ در واقع پیشرفت بشری می‌دونن و می‌گن من صدای نیایش یا حتی مثلا وحی بین چرخ دنده‌های ماشین شنیدم. میدونی یعنی چقدر این ر برای خودشون جایگزین خدایی می‌کنن که در توی دوره‌ی کلاسیک یه جورایی از دست دادن.اما اتفاقی که با در واقع حالاتی که می‌دونیم می‌افته نگاه بشر به علم رو تغییر می‌ده، یعنی باعث می‌شه که اساسا اون نگاه منجی گونه‌ای که ما به علم داشتیم یهو از بین میره و ما رو یه جورایی انگار پرت می‌کنه تو این دوره‌ی پست مدرنی که الان هستیم؛ یعنی قبلا ما فکر می‌کردیم جواب رو ما توی آسمون‌ها (ما منظورم حالا بشر به‌طور خاص اینجا دارم درباره‌ بشر غربی حرف می‌زنم) ما اول فکر می‌کردیم که می‌تونیم جواب در آسمان‌ها پیدا بکنیم، بعد که در دوره‌ مدرن دیدیم نه در واقع جواب دست خودمونه، ما با علم خودمون می‌تونیم به جواب‌ها برسیم.ما می‌تونیم هر چی رو که می‌خوایم به دست بیاریم اما یهو دوتا بمب‌های اتم به ما یادآوری کردن که نه یعنی اونقدرها ما قدرت‌های در واقع خیر نداریم و این قدرت‌های خداگونه می‌تونه چنان آینده‌ای رو برامون بسازه که هیچ کدوم از جهنم‌هایی که بهشون اشاره شده، می‌تونن با اون جهنم آینده برابری بکنناین مقدمه رو گفتم که این رو بگم واسه همین که در واقع از بعد از بمب اتم ما می‌بینیم که سینمای علمی تخیلی، ولی ولی یه‌خورده گسترده‌تر بگم سینما یک پوست‌اندازی می‌کنه و اساسا دیگه تو اثری نمی‌بینی که تا حداقل من تا سال‌ها و دهه‌ها بعد از اون اثری رو سراغ ندارم که به آینده نگاه کرده باشه و آینده رو مثبت دیده باشه. یعنی اصلا این نگاه‌های پادآرمانشهری و نمیدونم پروستات‌های ژانرهای مختلف علمی تخیلی هم خیلی محبوب از همون‌جا شروع شد؛ یعنی این نگاهی که ما به آینده داریم رو اون علم اون نتیجش بمبی که می‌تونه یه آینده‌ی ویرانی رو برای ما به ارمغان بیاره.اگر بخوایم درباره‌ بمب اتم صحبت بکنیم، اگه یه فیلم بخوایم دربارش صحبت بکنیم فیلم آقای نیکوکارانه‌ کوبریک یعنی دیگه حالا یه جایی باید بشینیم تعریف کنیم از کوری که چقدر سینماگر بزرگ آرتیست بزرگ چه هنرمند دیده‌وری بود، چقدر آینده رو می‌تونست درست ببینه، توی همه‌ آثارش می‌تونی نگاه بکنی که چقدر دید درستی از آینده داشته و از مسیری که انسان پیموده داشته، حالا. میاد و در واقع اون‌جوری هجو می‌کنه در واقع بحث بمب اتم رو اما من می‌خوام به فیلم‌های دیگه‌ای اشاره بکنم که شاید کمتر که کمتر معروف باشن، اما کمتر با بمب اتم در واقع پیوند خورده باشن ما بیشتر روایت می‌شه. همیشه طرف قالب رو داریم دیگه این میانگین جنگ دیگر اهمیت قالب‌ رو… اما روایت مغلوب اینجا شاید به نظر جذاب‌تر بیاد شاید بدونید که جیرایا گودزیلا که فکر می‌کنم ایرانیان همه‌مون بشناسیمش، چون دهه دهه‌ شصت جزو معدود فیلم‌هایی بود که می‌تونستن برن توی سینما نمایشش بدن؛ یعنی به هر حال محدودیت‌های زیادی که وجود داشت این بود که ما رو یه خورده با گودزیلا آشنا کرد که اگر اولین گزینه رو دیده باشین، ولی اونجا کامل توضیح میده که این در اثر درواقع فعل و انفعالات هسته‌ای که در اثر آزمایشات و حالا بمب‌های هسته‌ای که منفجر شدن در واقع این موجودی بوده که دچار تحول ژنتیکی شده بوده. این گودزیلایی که ما می‌بینیم این‌جوری خلاصه ژاپن رو درگیر خودش کرد و کارهای هنرمندانه‌ای هم این وسط ما می‌تونیم ببینیم؛ انیمه‌ها توی ایران خیلی قدر نادیده هستند. انیمه‌های دنیای هنری هستند که خیلید جفا شده، چون همیشه تو میگی انیمه یاد انیمیشن می‌افتین و می‌فهمیدر که اولین چیزی که میاد تو ذهنمون پیکسار و دیزنی و در واقع به هر حال اون هم طرفدارهای خودش رو حتما. انیمه‌های دهه‌ی شصت که از تلویزیون ایران پخش می‌شد و به هر حال بیشتر کابوس برای ما به یاد میاره تا حالا مثلا یه اثر هنری از این‌ها گذشته واقعا انیمه‌ها دنیای بی‌نظیری دارند که از لحاظ قصه‌گویی و روایت از لحاظ آرتیستیک و چه از لحاظ سینمایی رعایت دستور زبان سینما به نظر من یه حوزه‌ای که خیلی خیلی کشف نشده است. مخصوصا برای علاقه‌مندان به سینما در ایران، توی این حوزه کاری درجه یکی رو می‌شه نام برد. یکی از مهم‌ترین هاشون که تاثیر خیلی مهمی رو در واقع حالا سینمای انیمه‌ای ژاپنی میذاره فیلم آکیرا هستش. آکیرا در واقع در یک دنیای پسا آخر و زمانی اتفاق میفته که ما میبینیم چجوری تاثیرات بمب اتم و تاثیرات در واقع انفجار بمبی ام رو در ژاپن ما حالا از دید یک هنرمند می‌بینیم.می‌دونین می‌خوام بگم ما تو روایت‌های هالیوودی مثلا هم ما می‌بینیم که قصه‌هایی داره تعریف می‌شه که خیلی حالا اون قصه‌های چی میگن قصه‌های سردستی خیلی خیلی حالا واقع‌گرایانه مثلا شاید بشه اسمش و گذاشت مثلا یکی از جذاب‌ترین هاشونم لوریاز مرد خشمگین و همه دیدن آره البته ما تو ایران زیاد می‌شناسیمش چندتا فیلم دادهوالدین زیاد پخش شده مثلا فیلمی داره به اسم به اسم قتل در قطار سریع‌السیر شرق نه این جدید که کنفرازهایی که آره اون و چنتا کار دیگه داره که در واقع لیبیودان جذابی که در جای خودش قابل مطالعه است اساسا نگاه ژاپنی‌ها به‌عنوان جامعه‌ مغلوب به‌عنوان طرف مغلوب یک نگاه خیلی هنرمندانه‌ای به این عرصه که به نظرم خیلی دیده نشده است و خیلی جاهای این داره که بیشتر مطالعه بشه خب مثال دیگه هست بخوای از سینمای شرق بزنه که سینما شد که فراوون می‌شه مثال زد و حتی فیلم‌های اتفاقی که توی سینمای وحشت شون میفته هم نمی‌تونید نادیده بگیرین.یک سینمای وحشت خلق می‌شه ژاپن که مثلا فیلم کایدان اگر اشتباه نکنم که اصلا در واقع شروع می‌شه یه جنس دیگری از سینما میاد که سینمای بسیار بسیار بسیار تماشا کردن آسان نیست یعنی دیگه قصه‌های راحت مثلا حتی اونایی که سینمای ژاپن دوست دارن می‌شناسن مثلا قصه‌های خیلی خیلی خیلی سرد است مثلا البته بی‌نظیر جذاب یا جازی‌ست که دیگه تو می‌بینی که دیگه از اون از اون از اون سینما عبور می‌کنن. وارد یک سینمای دارک می‌شن که مثلا جی هارر یا اون سینمای وحشت ژاپنی که حالا در دهه‌های اخیر خیلی شناخته شده‌تر برای مخاطبان ما یا مخاطبان جهان اساسا خیلی تاثیر می‌گیره یا مثلا چمی‌دونم و آثار کوروساوا کارگردان بزرگ ژاپن که اصلا یکی از مهم‌ترین فیلم‌سازان تاریخ سینماست و آثار اون حتی می‌بینیدبا جنگ و بعد از جنگ می‌بینید؛ کاملا تفاوت دارند.از همدیگه چنان گسستی ایجاد می‌کنه اصلا در ژاپن که روی همه چی‌شون تاثیر می‌ذاره یعنی من مطمئنم اگه بخواد یک جامعه‌شناس الان اینجا بشینه درباره‌ جامعه‌ ژاپن قبل و بعد از بمب صحبت بکنه به‌نظرم در همه جا از انیمه که گفتین کلا دو نمونه من توی ذهنمه که تحت این گسستگی وجود داره که حالا احتمالا ما نمونه‌هاش یا انعکاسش رو مثلا در سینما هم می‌تونیم ببینیم.از انیمه که گفتین من خودم دو تا مورد توی ذهنمه که تحت تاثیر کلا جنگ جهانی دوم بوده و همه‌ ایرانی‌ها دیدن قطعا متن‌های کرم‌های شبتاب که من فکر می‌کنم هیچ بزرگسالی نبوده که با این گریه نکرده باشه.واقعا سخته گریه نکردن‌ باهاش. یه انیمه جدیدتر هم هست فکر می‌کنم ۲۰۱۴، ۲۰۱۵ یه همچین چیزی، جدیده. اسمش هم هست در این گوشه دنیا که اونم باز یه داستان روایت گونه‌ای داره بازی دختری در ژاپن و حالا ماجراهاش توی جنگ جهانی دوم که حالا به اون هم یه اشاره‌ای می‌کنه دقیقا مضمون داستان نیست، ولی خب خود جنگ خیلی روی انیمه تاثیر داشته.اوپن‌هایمیر کسی بود که در کمیته انتخاب اهداف بمب حضور داشت و کیوتو رو از لیست اهداف خارج کرد. بخاطر گنجینه‌های بودایی که در این شهر وجود داشت.اوپنهایمر می‌تونست طومار شیکاگو رو امضا کنه. طوماری که زیلارد و جمعی از دانمشندان امضا کرده بودند و از دولت خواسته بودن تا از این بمب علیه غیر نظامی‌ها استفاده نکنه.ری‌مانک معتقده که اگر به عکس‌های اوپن‌هایمر بعد از ۱۹۴۵ نگاه کنیم، متوجه می‌شیم که خیلی سریع پیر می‌شه، هم به‌خاطر فشار جلسات استماع و اتهاماتی که بهش زده شده و هم اینکه بار کشته شدن صدها هزار نفر رو به دوش می کشیده. درسته که هیچ وقت جایی ابراز پشیمانی نکرده از کارش اما وقتی به عکس‌های اوپن‌هایمر توی سال‌های بعد از انفجار بمب نگاه می کنیم می‌بنییم که خیلی سریع شکسته و پیر میشه.اوپنهایمر  مخصوصاً تحت تأثیر نقشش در پروژه منهتن بود، به نظر می‌رسید که اون بمبارن دوم رو اشتباه می‌دونست. چند ماه بعد بود که به او اجازه ملاقات با  رئیس‌جمهور ترومن داده شد. توی این جلسه اوپنهایمر به ترومن میگه که احساس می‌کنه روی دستانش خون هست. ترومن اوپنهایمر را از کاخ سفید بیرون کرد.اکنون، دوران جدیدی برای جی رابرت اوپنهایمر آغاز  شده. پروژه منهتن در طول جنگ بسیار طبقه بندی شده بود، اما بمباران هیروشیما و ناکازاکی همه چیز را کاملا عوض کرد. دولت بسیاری از جزئیات را در سال پس از جنگ از طبقه بندی خارج کرد؛‌ از جمله هویت فردی که این امکان را فراهم کرد.ناگهان اوپنهایمر به یک سلبریتی تبدیل شد. روی جلد مجلات رفت و در برنامه‌های و سخنرانی‌های مختلف حضور داشت، اما از نظر دولت رفتار‌های اوپنهایمر خیلی دوست داشتنی نبود. اون شروع به دفاع از ایده کنترل بین‌المللی سلاح‌های هسته‌ای و جلوگیری از رقابت تسلیحاتی کرد.اون برگشت به دانشگاه و تدریس، اما متوجه شد دیگه نمی‌تونه مثل گذشته توی این فضا کار کنه. او را به‌عنوان رئیس مؤسسه مطالعات پیشرفته در پرینستون که  میزبان برخی از بزرگ‌ترین ذهن‌های آن دوران، از جمله آلبرت انیشتین بود، منصوب کردند. کم‌کم داشت آرامش به زندگی اوپنهایمر برمی‌گشت، اما دولت دوباره به سراغش رفت.پس از جنگاوپن‌هایمر و تعدادی از دانشمندان به‌دنبال طرحی بودند که یک کمیته بین‌الملل در قالب سازمان ملل روی استفاده از معادن و تکنولوژی هسته‌ای نظارت داشته باشه، اما با مخالفت‌های شوروی این موضوع به کنار رفت.پس از تشکیل کمیسیون انرژی اتمی (AEC) در سال ۱۹۴۷ به‌عنوان یک آژانس غیرنظامی در آمریکا  برای کنترل تحقیقات هسته‌ای و مسائل تسلیحاتی، اوپنهایمر به‌عنوان رئیس کمیته مشورتی عمومی (GAC) منصوب شد. در این منصب او در مورد تعدادی از موضوعات مرتبط با هسته ای، از جمله تامین مالی پروژه‌ها، ساخت آزمایشگاه و حتی سیاست بین المللی مشاوره می‌داد.اگرچه توصیه GAC همیشه مورد توجه قرار نمی‌گرفت. اوپنهایمر به‌عنوان رئیس GAC، به‌شدت برای کنترل تسلیحات بین‌المللی و تامین مالی برای علوم پایه لابی میکرد.اولین آزمایش بمب اتمی توسط اتحاد جماهیر شوروی در آگست ۱۹۴۹ زودتر از آنچه آمریکایی ها انتظار داشتند انجام شد و طی چند ماه آینده، بحث شدیدی در دولت، ارتش و جوامع علمی ایالات متحده در مورد ادامه توسعه تسلیحات هسته‌ای در گرفت. بمبی مبتنی‌بر هم‌جوشی هسته‌ای، که در آن زمان به‌عنوان «سوپر» شناخته می‌شود. اوپنهایمر از زمان پروژه منهتن از امکان ساخت سلاح گرما هسته‌ای آگاه بود و در آن زمان تحقیقات نظری محدودی را به این امکان اختصاص داده بود، اما به‌دلیل تمرکز روی ساخت سلاح شکافت و مخالفت‌های شخصی‌اش برای این کار بیش از این به آن توجه نکرد.در اکتبر ۱۹۴۹، اوپنهایمر به‌عنوان مشاور کمیسیون اتمی آمریکا، مخالفت با توسعه Super را اعلام کرد. او و سایر اعضای GAC تا حدودی به‌دلیل نگرانی‌های اخلاقی انگیزه داشتند و احساس می‌کردند که چنین سلاحی فقط می‌تواند به‌صورت استراتژیک مورد استفاده قرار گیرد و منجر به مرگ میلیون‌ها نفر شود. آن‌ها همچنین تردیدهای عملی داشتند، زیرا در آن زمان هیچ طرح قابل اجرا برای بمب هیدروژنی وجود نداشت.اوپنهایمر فکر می کرد که می‌تواند در این مبارزه پیروز شود. با اینکه محدودیت‌های علمی و فنی که در مخالفت با طرح بمب همجوشی اعلام می‌کردند مورد تایید بود، اما طرفداران این سلاح به شدت در کاخ سفید لابی کردند. در ۳۱ ژانویه ۱۹۵۰، ترومن، تصمیم رسمی برای انجام این کار گرفت.در سال ۱۹۵۱، ادوارد تلر و استانیسلاو اولام طرح تلر-اولام را برای یک بمب هیدروژنی توسعه دادند. این طراحی جدید از نظر فنی امکان پذیر به‌نظر می‌رسید.مک کارتیسم و محاکمهاف‌بی آی تحت رهبری جی. ادگار هوور از قبل از جنگ اوپنهایمر را تعقیب می کرد، زمانی که او به‌عنوان استاد دانشگاه برکلی فعالیت‌هایی را در برابر گسترش فاشیسم در اروپا شروع کرده بود و با اعضای حزب کمونیست ارتباط داشت. بسیاری از اطرافیانش  از جمله همسر و برادر، شاگردان و دوستانش از اعضای رسمی احزاب چپ یا کمونیست در آمریکا بودند.اف‌بی‌آی بر اساس شنودهایی که در آن اعضای حزب به او اشاره می‌کردند یا ظاهرا او را کمونیست می‌نامیدند و همچنین گزارش‌هایی که از اطلاع‌رسانان داخل حزب می‌گرفت، شدیداً گمان می‌کردند که او یکی از اعضای حزب است.او از اوایل دهه ۱۹۴۰ تحت نظارت دقیق قرار داشت، تلفن خانه محل و کارش شنود می‌شد و نامه هایش باز می‌شد. اوپنهایمر دشمن‌هایی هم داشت، افرادی مثل ادوارد تلر و اشتراوس که بخاطر مخالفت اون با ساخت بمب هیدروژنی ازش متنفر بودند.در ۷ ژوئن ۱۹۴۹، اوپنهایمر در برابر کمیته فعالیت‌های ضد آمریکایی کنگره شهادت داد که در دهه ۱۹۳۰ با حزب کمونیست ایالات متحده آمریکا ارتباط داشته. او شهادت داد که برخی از شاگردانش از جمله دیوید بوم، جیووانی روسی لومانیتز، فیلیپ موریسون، برنارد پیترز و جوزف واینبرگ در زمانی که با او در برکلی کار می کردند، کمونیست بودند. فرانک اوپنهایمر و همسرش جکی در مقابل کیمته شهادت دادند که از اعضای حزب کمونیست ایالات متحده آمریکا بوده اند. برادرش فرانک متعاقبا از سمت خود در دانشگاه مینه سوتا اخراج شد. او که نمی توانست سال ها در زمینه فیزیک کار پیدا کند، در کلرادو به دامداری مشغول شد. او بعدا در دبیرستان فیزیک تدریس کرد.ویلیام لیسکام بوردن، که مدیر اجرایی کمیته انرژی اتمی کنگره بود نامه‌ای به رئیس اف‌بی‌آی هوور زد و نوشت، به احتمال زیاد جی. رابرت اوپنهایمر یک عامل اتحاد جماهیر شوروی است!!مجموع این مسائل باعث شد تا مجوز امنیتی اوپنهایمر به تعلیق در بیاد. همین موضوع بهانه‌ای شد تا مخالفانش اون رو برای استعفا از سمتش به‌عنوان مشاور یا رئیس کمیته مشورتی کمیسیون انرژی اتمی آمریکا، اون رو تحت فشار بذارند. اوپنهایمر این مسئله رو قبول نکرد و این مسئله رو به دادرسی کشوند.همکار سابق اوپنهایمر، ادوارد تلر، علیه اوپنهایمر در جلسه استماع امنیتی او در سال ۱۹۵۴ شهادت داد. شهادت تلر خشم جامعه علمی را برانگیخت و او عملا از فضای آکادمیک طرد شد. ارنست لارنس از شهادت امتناع ورزید.بسیاری از دانشمندان برجسته و همچنین شخصیت های دولتی و نظامی از طرف اوپنهایمر شهادت دادند. ایزیدور اسحاق رابی می‌گفت که تعلیق مجوز امنیتی کاری غیرضروری است: «او یک مشاور است و اگر نمی‌خواهید با آن مرد مشورت کنید، با او مشورت نکنید.» اما گرووز شهادت داد که تحت معیارهای امنیتی سخت‌گیرانه‌ای که در سال ۱۹۵۴ اعمال شد، او امروز دکتر اوپنهایمر را تایید نمی‌کند.این جلسات بسیار پرتنش و پر از جزئیات بود اما مشخصا اوپنهایمر دشمنانی داشت که اصلا نمی‌توانستند حضورش را تحمل کنند.اکثر جامعه علمی او را به‌عنوان یک قربانی مک کارتیسم، می‌دیدند. جان ارل هاینز، هاروی کلهر و الکساندر واسیلیف در سال ۲۰۰۹، بر اساس تجزیه و تحلیل گسترده دفترچه‌های که از آرشیو kgb گرفته شده بود، تایید کردند که اوپنهایمر هرگز در جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی دخالت نداشته است. بارها سعی شده او را به خدمت بگیرند اما موفق نشدند. علاوه‌براین، او چندین نفر را که نسبت‌به اتحاد جماهیر شوروی همدردی از پروژه منهتن حذف کرد داشتند.خاکستری در بادنتیجه جلسه امنیتی اوپنهایمر را برای بقیه عمرش تعریف کرد، دوست نزدیک اوپنهایمر و فیزیکدان همکار، ایزیدور ایزاک رابی بعدها گفت: «[اوپنهایمر] مرد صلح بود و او را نابود کردند. او اهل علم بود و این مرد را نابود کردند. یک گروه کوچک و پست.»افراط در کشیدن سیگار کار دست اوپنهایمر داد و او در سال ۱۹۶۵ به سرطان گلو مبتلا شد. پس از جراحی بی‌نتیجه، او در اواخر سال ۱۹۶۶ تحت پرتو درمانی و شیمی درمانی قرار گرفت که ناموفق و در نهایت در ۱۸ فوریه ۱۹۶۷، در سن ۶۲ سالگی در خواب در خانه خود در پرینستون درگذشت.مراسم یادبودی یک هفته بعد در دانشگاه پرینستون برایش برگزار شد. در این مراسم ۶۰۰ نفر از همکاران علمی، سیاسی و نظامی او حضور داشتند. جسد اوپنهایمر سوزانده شد و خاکستر او در یک کوزه قرار داده شد و در نهایت در ساحل اوپنهایمر به دریا ریخته شد.ساحل اوپن‌هایمر (Oppenheimer Beach) رو هم اگر سرچ کنید می‌تونی روی نقشه محل رو ببینید. در واقع یک بخشی از ساحل یکی از جزایر مربوط به جزایر ویرجین ایالات متحده (United States Virgin Islands) است. این مجموعه واقع در دریای کارائیب، شرق پورتوریکو و جنوب غرب جزایر ویرجین بریتانیا است.  جزایر ویرجین ایالات متحده یکی از مناطق خودگردان ایالات متحده آمریکا به‌شمار می‌آید. اوپنهایمر تا سال ۱۹۶۶، اندکی قبل از مرگش، به‌عنوان مدیر موسسه مطالعات پیشرفته باقی ماند.عدم قطعیت اتمی آلماندر مورد خطر اتمی شدن آلمان نازی و نگرانی‌هایی که از این موضوع وجود داشت قبل‌تر گفتیم. میگن زمانی که خبر بمباران اتمی هیروشیما رو به ورنر هایزنبرگ دادن گفته: «من یک کلمه از این رو هم باور نمی‌کنم».اون اصلا باور نداشت که چنین اتفاقی افتاده باشه، در واقع رسیدن به بمب رو این‌قدر دور می‌دید که باورش نمی‌شد آمریکا‌یی‌ها موفق به ساخت بمب شده باشند. همین جمله می‌تونه عمق فعالیت‌های اتمی آلمان رو نشون بده. در واقع بعد از جنگ و دستگیری دانشمند‌های آلمانی بود که مشخص شد پروژه اتمی آلمان اونقدر‌ها هم پیشرفته نبوده.پروژه اتمی آلمان نازی با اسم «باشگاه اورانیوم» یا «پروژه اورانیوم» پیش از جنگ جهانی دوم با تحقیقات روی اورانیوم آغاز شده بود. اما این تحقیقات با حمله آلمان به لهستان و شروع جنگ کم‌کم به کنار رفت. فشار‌های دولت نازی باعث شد تا بسیاری از دانشمندان و متخصصان از دانشگاه‌های آلمان پاک‌سازی شوند. سیاسی شدن دانشگاه‌ها، همراه با تقاضای نیروهای مسلح آلمان برای نیروی انسانی بیشتر به‌طور قابل توجهی تعداد فیزیکدانان توانمند آلمانی را کاهش داد. بسیاری از دانشمندان و پرسنل فنی، علی‌رغم داشتن مهارت های فنی و مهندسی، مجبور شدند تا به‌عنوان سرباز به ارتش بپیوندند.اما  بعد از منتشر شدن نتایج کار‌های «اتو هان» و همکارانش در ۱۹۳۹ توجه‌ها به این مسئله دوباره جلب شد.«پل هارتک» که مدیر گروه شیمی فیزیک در دانشگاه هامبورگ و مشاور «هییرس‌وافن‌آمت» یا دفتر تسلیحات نیروی زمینی (به آلمانی: Heereswaffenamt) بود. در ۲۴ آوریل ۱۹۳۹ با وزارت جنگ رایش تماس گرفت تا آن‌ها را در مورد پتانسیل‌ها و کاربردهای نظامی واکنش زنجیره ای هسته ای آگاه کند.«باشگاه اورانیوم دوم» مدتی کوتاه بعد شکل گرفت. جلساتی برگزار شد و افراد سرشناسی مثل : والتر بوث، زیگفرید فلوگ، هانس گایگر، اتو هان، پل هارتک، گرهارد هافمن، کلاوس کلوزیوس، رابرت دوپل، ورنر هایزنبرگ و کارل فردریش فون ویزساکر از جمله حاضرانش بودند.مثلا هانس گایگر، همون کسیه که  شمارشگر گایگر رو ساخته، همون که وسیله‌ای برای اندازه‌گیری میزان آلودگی‌های رادیواکتیو ازش استفاده می‌شه و یه صدای خش خش مانندی رو موقع شناسایی مواد رادیو اکتیو پخش می‌کنه.  گایگر همون آدمیه که شرایط آزمایش ورقه طلای رادرفورد رو به همراه دستیارش ارنست مارسدن مهیا کرد. در واقع ساخت اون ستاپ آزمایشگاهی کار گایگر بوده یا والتر بوث که از برندگان نوبل بوده و هایزنبرگ و اتو‌ هان رو هم که به خوبی می‌شناسید.این گروه به این نتیجه رسیده بودند که امکان ساخت بمب یا راکتور هسته‌ای وجود داره، اما احتمالا دستیابی بهش سخت خواهد بود و حداقل ۵-۶ سال زمان نیاز هست تا به اون نقطه برسیم. از اینکه این پروژه رو ممکن یا حیاتی نشون بدن هم می‌ترسیدند، چون از نظر بیشتر شون موفقیت چنین کاری احتمال کمی داشت.برای همین تصمیم گرفتند تا این پروژه رو اروم پیش‌ببرند و شعارشون هم این بود که از جنگ برای توسعه فیزیک استفاده کنیم و نه از فیزیک برای توسعه جنگ افزار. به هر حال این پروژه در آلمان تحت حمایت ارتش شروع به‌ کار می‌کنه.از اول هم برنامه ساخت بمب نبوده، پروژه چند بخش داشته که مهم‌ترینش غنی‌سازی اورانیوم و ساخت راکتور هسته‌ای بوده. البته استفاده تسلیحاتی از این فناوری و حتی استفاده از اون به‌عنوان سوخت هواپیما هم مطرح بوده، ولی چیزی که باعث شد برنامه اتمی آلمان‌ها اونقدرها هم موفق نباشه، عدم هماهنگی و تمرکز روی این پروژه بود. زیرساخت‌های این پروژه بسیار گسترده بود نیاز به یک هماهنگی بزرگ بین بخش‌های مختلف و همین‌طور هزینه بالا داشت. در مورد امروز صحبت نمی‌کنیم‌! در مورد زمانی حرف می‌زنیم که این تکنولوژی هنوز ناشناخته بود.این نکته در کنار عملیات‌های مخفی انگلیسی‌ها و آمریکایی‌هایی علیه برنامه اتمی آلمان، جلوی پیشرفت اون رو گرفت با این حال تا پایان جنگ و دستگیری دانشمند‌های آلمانی درگیر پروژه از جمله هایزنبرگ کسی از عمق یا پیشرفتگی برنامه آلمان‌ها اطلاعی نداشت.رابرت فورمن، دستیار ژنرال لسلی گرووز و رئیس اطلاعات خارجی پروژه منهتن، میگه که «پروژه منهتن بر اساس ترس ساخته شد؛ ترس از اینکه دشمن بمب را در اختیار داشته باشد یا قبل از اینکه ما اون رو توسعه دهیم، به بمب دست پیدا کنه. لئونا مارشال لیبی، فیزیکدان پروژه منهتن هم اشاره می‌کند: «فکر می‌کنم همه از این که اشتباه کنیم و آلمانی‌ها از ما جلوتر باشند... وحشت داشتند.»این ترس‌ها هم طبیعی بود، بالاخره آلمان کشوری بود که در اون زمان پیشرو در فیزیک مدرن بود. در واقع رهبری فیزیک مدرن در اون دوره در دست مراکز علمی آلمان و دانشمندان آلمانی بود. از طرف دیگه نازی‌ها با اختراعات عجیب و تجهیزات جنگی شون رعب‌و‌وحشت زیادی رو ایجاد کرده بودند.در جریان جنگ عملیات‌های زیادی توسط طرف‌های درگیر برای ربودن اسناد و بازداشت دانشمندان آلمانی انجام شد. این جریان بعد از شکست آلمان شدید تر شد. آمریکا، شوروی و حتی انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها گروه‌هایی را برای شکار دانشمندان آلمان تشکیل داده بودند. همین رویکرد باعث شد بسیاری از پروژه و تکنولوژی‌های آلمان نازی بعد از جنگ به شوروی و آمریکا منتقل شود.در جریان همین جستجو‌ها هایزنبرگ و بسیاری از دانشمندان اتمی آلمان بازداشت شدند. بعد از بازجویی از افرادی مثل هایزنبرگ تازه مشخص شد که برنامه اتمی آلمان در حد ابتدایی و مطالعاتی بوده و آن‌ها اصلا به ساخت بمب نزدیک نبودند. آلمانی ها هرگز به یک واکنش زنجیره ای موفقیت آمیز دست نیافتند، هیچ روشی برای غنی سازی اورانیوم نداشتند، و هرگز پلوتونیوم را به‌عنوان یک جایگزین قابل اتکا برای ساخت بمب در نظر نداشتند. هایزنبرگ در خاطرات خود یادآوری می کند: «دولت تصمیم گرفت که کار روی پروژه راکتور باید ادامه یابد، اما فقط در مقیاسی متوسط. هیچ دستوری برای ساخت بمب اتمی داده نشد»در واقع دولت نازی امیدی به این پروژه نداشت و ابهامات زیادی در مورد ساخت بمب وجود داشت. علاوه‌براین توجه‌ها روی پروژه ساخت موشک‌های V-2 متمرکز شده بود.یک از ماسئلی که برای شکست پروژه آلمان مطرح میشه اینه که هایزنبرگ عمدا این پروژه رو ساقط کرد تا هیتلر بمب اتم را نداشته باشد. اما شواهد کمی در این مورد وجود دارد.هایزنبرگ در سال ۱۹۴۱ در کپنهاگ با نیلز بور، که بعدا روی پروژه منهتن کار کرد، ملاقات داشته. روایت‌های متفاوتی از این دیدار وجود داره. الیزابت، همسر هایزنبرگ، معتقده که هایزنبرگ مجبوره بوده تا به بور این اطمینان خاطر رو بده که در ساخت بمب پیشرفتی نداشتند تا به این ترتیب، توسعه بمب در ایالات متحده را متوقف کند.اما ویکتور وایسکوف معتقده که : «هایزنبرگ می‌خواست بداند آیا بور چیزی در مورد برنامه هسته‌ای متفقین می‌داند یا خیر. او می‌خواست تصمیم دانشمندان را برای کار نکردن روی بمب پیشنهاد کند و می‌خواست بور را دعوت کند تا برای برقراری روابط بهتر به آلمان بیاید».با این حال، ظاهرا هایزنبرگ به بور گفت که پروژه آلمان در حال انجام است و طرحی ساده روی کاغذ کشید که بور فکر می‌کرد که بمب است. بور هم  از دست هایزنبرگ، که فکر می‌کرد «صادق نیست، یا توسط دولت نازی مامور شده»، حسابی عصبانی می‌شه و از صحبت بیشتر با اون امتناع کرد.علی‌رغم برخی تردیدها در مورد ساخت بمب، هایزنبرگ در طول جنگ وفاداری واقعی خود را به کشورش حفظ کرد. یکی از مشکلات پروژه آلمان‌ها محاسبات اشتباه اون‌ها بخصوص در مورد خواص گرافیت بود که بعضی‌ها معتقدند این اشتباه ناشی از یک دستکاری عمدی توسط دانشمندان درگیر پروژه بوده. با همه این‌ها هنوز در مورد انگیزه‌های هایزنبرگ و نوع تلاش‌هاش در پروژه اتمی آلمان نازی سوال‌هایی وجود داره که بی‌ پاسخ هستند.در آخر هم اشاره کنیم به پروژه اتمی ژاپن! بله درست شنیدید، ژاپن هم در جریان جنگ دوم به بررسی امکان ساخت سلاح هسته‌ای پرداخته بود. بر اساس اسناد موجود از مکاتبات ارتش، گزارشی وجود داره که ساخت چنین سلاحی ممکنه اما یکی از چالش‌های اون تامین اورانیوم کافی و غنی‌سازی اون می‌دونه.یوشیو نیشینا، که زیر نظر نیلز بور در کپنهاگ تحصیل کرده بود موفق شد اولین سیکلوترون را در خارج از ایالات متحده در سال ۱۹۳۷ بسازد و یک سیکلوترون بزرگتر را در سال ۱۹۴۴ با کمک ارنست لارنس تکمیل کرد. در ۱۹۴۱ به آزمایشگاه نیشینا اجازه داده شد تا در مورد بمب اتمی تحقیق کند. این پروژه با نام Ni-Go شناخته می‌شد.Ni-Go دارای پنج «موضوع تحقیقاتی» بود: نظریه بمب اتمی، جداسازی اورانیوم ۲۳۵، تولید هگزافلوورید اورانیوم، اندازه گیری ثابت های فیزیکی و تجزیه و تحلیل ایزوتوپ‌ها.نتیجه گیری اولیه تیم نیشینا این بود که بمب اتمی از نظر تئوری، اما نه از نظر فنی، امکان پذیر است. ژاپنی‌ها تحقیقات روی این موضوع رو ادامه دادند اما عدم درکی که بین دانشمندان و نظامی‌ها وجود داشت در نهایت باعث شد کار به نتیجه نرسه. معروفه که افسر نظامی رابط نیشینا، بهش گفته بود اگه برای ساخت این بمب ۱۰ کیلو اورانیوم نیازه دارید چرا بجاش از ۱۰ کیلو ماده منفجره دیگه استفاده نمی‌کنید؟مهم‌ترین مشکل سر راه برنامه اتمی ژاپن عدم دسترسی این کشور به منابع اورانیوم بود. ژاپنی‌ها طرح‌های مختلفی برای غنی‌سازی اورانیوم داشتند اما ظاهرا در اون دوره موفق نشدند تا به‌صورت صنعتی به‌شکلی که آمریکایی‌ها در پروژه منهتن توانستند این کار را انجام دهند.با این حال برخی معتقدند که ژاپنی‌ها به بمب دست پیدا کرده بودند و نمونه اولیه اون رو توی بخشی که امروز در محدوده کره شمالی قراره داره ساخته بودند. این تاسیسات هم بعدا به دست شوروی می‌افته و می‌شه مبنای قدرت اتمی شوروی.نامه انیشتین به روزولتاز طرف: آلبرت انیشتینبه: روزولت - رئیس جمهور ایالات متحدهدر پی تحقیقات اخیر بوسیله انریکو فرمی و لئو زیلارد که با من از طریق نامه در ارتباط بودند، اینجانب به این نتیجه رسیدم که عنصر اورانیوم ممکن است در آینده‌ای بسیار نزدیک به منبع انرژی مهم و جدیدی تبدیل گردد. در شرایط حساس کنونی، لزوم نظارت و در صورت ضرورت، اقدام سریع از جانب ریاست جمهوری احساس می‌شود. بنده وظیفه خود می‌دانم حقایق و توصیه‌های زیر را به اطلاع شما برسانم:در طول ۴ ماه گذشته (از طریق تحقیقات ژولیت در فرانسه و فرمی و زیلارد در آمریکا) امکان ایجاد واکنش زنجیره‌ای هسته‌ای، که در نتیجه آن حجم بسیار عظیمی از نیرو آزاد و تعداد زیادی عنصر شبیه رادیم تولید می‌شود، ایجاد شده است. در حال حاضر این قطعیت وجود دارد که در آینده‌ای نه چندان دور به این توانایی دست یابیم.این پدیده همچنین می‌تواند به ساخت بمب منجر گردد، در نتیجه تولید نوع جدیدی از بمب‌های بسیار قدرتمند دور از انتظار نخواهد بود. بمب‌هایی از این دست را می‌توان به وسیله کشتی منتقل کرد و اگر انفجار آن در بندری صورت گیرد، ممکن است باعث نابودی کامل بندر و زمین‌های اطراف آن بشود. با این وجود، چنین بمبی ممکن است بسیار سنگین‌تر از آن باشد که بتوان آن را با هواپیما جابه‌جا کرد.ایالات متحده آمریکا دارای ذخایر محدودی از کانی‌های نسبتا بی‌کیفیت اورانیوم است. در کشورهای کانادا و چک اسلواکی سابق کانی‌هایی با کیفیت بسیار خوبی موجود است در حالیکه مهم‌ترین منابع اورانیوم در کنگو بلژیک (مستعمره بلژیک) قرار دارد.در رابطه با این مسئله بهتر است ارتباطی دائمی بین ریاست جمهوری و گروهی از فیزیکدانان در آمریکا که در حال تحقیق و پژوهش روی واکنش‌های زنجیره‌ای هستند، برقرار شود. یکی از راه‌های نیل به این مقصود، تعیین شخصی مورد اعتماد و همچنین دارای منصب غیررسمی به‌عنوان مسئول پروژه است. مسئولیت وی شامل موارد زیر می‌باشد:الف) برقراری ارتباط با وزارتخانه‌های‌ دولتی، مطلع نگاه داشتن آن‌ها از توسعه‌های آتی، ارائه توصیه‌های لازم برای اقدامات دولتی، داشتن توجه ویژه به مشکل تامین منابع اورانیوم برای ایالات متحده.ب) تسریع آزمایشات عملی، که در حال حاضر در آزمایشگاه‌های دانشگاهی و با بودجه محدود در حال انجام است، با تامین بودجه، در صورت نیاز، از طریق برقراری ارتباط با اشخاصی که تمایل به همکاری در این هدف دارند یا ایجاد زمینه همکاری با آزمایشگاه‌های صنعتی که تجهیزات لازم را دارا هستند.بنده در جریان هستم که آلمان فروش اورانیوم معادن چک اسلواکی، که در تصرف آلمان نازی است را متوقف نموده‌ است. ملحق شدن پسر وزیر امور خارجه آلمان، ارنست فون وایتسکر، به انستیتو قیصر ویلهلم در برلین، که در حال حاضر برخی از پژوهش‌های آمریکایی‌ها بر روی اورانیوم در آنجا دوباره انجام می‌شود، می‌تواند دلیلی بر اقدامات زودهنگامی از این دست باشد.با کمال احترامآلبرت انیشتینSome recent work by E. Fermi and L. Szilard, which has been communicated to me in manuscript, leads me to expect that the element uranium may be turned into a new and important source of energy in the immediate future. Certain aspects of the situation which has arisen seem to call for watchfulness and if necessary, quick action on the part of the Administration. I believe therefore that it is my duty to bring to your attention the following facts and recommendations.In the course of the last four months it has been made probable through the work of Joliot in France as well as Fermi and Szilard in America--that it may be possible to set up a nuclear chain reaction in a large mass of uranium, by which vast amounts of power and large quantities of new radium-like elements would be generated. Now it appears almost certain that this could be achieved in the immediate future.This new phenomenon would also lead to the construction of bombs, and it is conceivable--though much less certain--that extremely powerful bombs of this type may thus be constructed. A single bomb of this type, carried by boat and exploded in a port, might very well destroy the whole port together with some of the surrounding territory. However, such bombs might very well prove too heavy for transportation by air.The United States has only very poor ores of uranium in moderate quantities. There is some good ore in Canada and former Czechoslovakia, while the most important source of uranium is in the Belgian Congo.In view of this situation you may think it desirable to have some permanent contact maintained between the Administration and the group of physicists working on chain reactions in America. One possible way of achieving this might be for you to entrust the task with a person who has your confidence and who could perhaps serve in an unofficial capacity. His task might comprise the following:a) to approach Government Departments, keep them informed of the further development, and put forward recommendations for Government action, giving particular attention to the problem of securing a supply of uranium ore for the United States.b) to speed up the experimental work, which is at present being carried on within the limits of the budgets of University laboratories, by providing funds, if such funds be required, through his contacts with private persons who are willing to make contributions for this cause, and perhaps also by obtaining co-operation of industrial laboratories which have necessary equipment.I understand that Germany has actually stopped the sale of uranium from the Czechoslovakian mines which she has taken over. That she should have taken such early action might perhaps be understood on the ground that the son of the German Under-Secretary of State, von Weizsacker, is attached to the Kaiser-Wilhelm Institute in Berlin, where some of the American work on uranium is now being repeated.یه نکته‌ای که باید بهش توجه داشته باشیم اینه که تسلیحات اتمی، طیف متنوعی دارن. ساده‌ترین دسته‌بندی که ما احتمالا همه‌مون می‌دونیم در مورد این که از نوع فیوژن باشه یا بیژن، یعنی بمب شکاف باشه یا بمب هم‌جوشی که حالا با اون نوع هم‌جوشی هیدروژن گرما هسته‌ای هم گفته می‌شه که اون فرایند هسته‌ای که درگیر این وسط برای ایجاد انفجار و آزاد کردن.انرژی با همدیگر متفاوت یکی پرنده شکافته و یکی دیگش فرایند هم‌جوشی خب بمب‌های هم‌جوشی خیلی قوی‌تر حدود هزار برابر حداقل نسبت‌به بنای شکافی قدرت بیشتری دارن و خب مسائل خاص خودشون رو دارن، اما می‌شه دسته‌بندی‌های دیگه هم داشت؛ مثلا بمب‌های تاکتیکی و بمب‌های استراتژیک معمولا بمب‌هایی که قدرت و توان‌شون پایین‌تر و می‌شه به‌صورت تاکتیکی توی میدون نبرد استفاده کرد توی این دسته قرار می‌گیرند و بمب‌هایی که مثلا مثل باهیدروژن که غیرقوی هستن اینا تو دسته‌های قرار می‌گیرن که علیه اهداف بزرگ مثل شهرهای بزرگ و اینا قرار استفاده بشه.خب یه دسته‌ دیگه هم هست یه سری سلاح‌ها هست به اسم سلاح‌های اتمی کثیف یا اصطلاحا بمب‌های هسته‌ای سالداران. این بمب به‌طوری طراحی شدند که همراه با انفجار ایزوتوپ، ایزوتوپ تو یه ناحیه‌ وسیعی پخش بکنن. در کل این نوع سلاح‌ها قدرت انفجاری شون کمتر، اما وظیفه‌ اصلی‌شون اینه که ایجاد آلودگی رادیواکتیو شدید و تو اون منطقه داشته باشن. یه‌جور سلاح هسته‌ای دیگه هم هست که طراحی داخل بمب جوری انجام می‌شه که مقدار زیادی نوترون تشعشع بکنه تو این دسته از بمب‌ها علاوه‌بر اون انفجار اصلی، تشعشع شدید نوترون هم می‌تونه آسیب‌های خیلی جدی رو وارد بکنه.علاوه‌براین‌ها همیشه پدیده‌هایی می‌شه پیدا کرد که اون‌ها رو تسلیحاتی کرد و بشه استفاده کرد. به‌عنوان یک سلاح یکی از چیزهایی که الان می‌دونیم که می‌شه به‌عنوان سلاح از اون استفاده کرد واکنش بین ماده و پادماده‌ست.اگر ما یه مقداری ماده و پادماده رو کنار هم قرار بدیم و توی لحظه‌ انفجار این‌ها رو بهم برسونیم باعث می‌شه که یک انرژی خیلی زیادی آزاد بشه. هر چند که به‌دست آوردن ماده پادماده بسیار پرهزینه و سخته و چالش‌های فنی زیادی هم هست که باعث می‌شه ساخت چنین بمبی فعلا ممکن نباشه یا حداقل به‌صرفه نباشه؛ اما فقط به این نکته توجه کنید که حدود نیم گرم ضد ماده به‌همراه نیم گرم ماده‌ معمولی، یعنی در کل حدود یک گرم ماده می‌تونه انرژی معادل بمب‌های اتمی روحی رو شما یا ناکازاکی انداخته شده از خودش آزاد بکنه.یعنی ۵۰ کیلو اورانیوم رو بذارید کنار حدود ۰/۵ گرم پادماده به عبارت دیگه حدود ۰/۵ گرم ضد ماده می‌تونه همون کاری رو بکنه که یه بمبی که ۵۰ کیلوگرم اورانیوم داخلش بوده انجام داده.اما همون بمب‌هایی که روی هیروشیما و ناکازاکی انداخته شدن هم به اندازه‌ی کافی به این عمل نکردن، یعنی با اون همه ماده‌ هسته‌ای که داشتن بازده مناسبی رو نداشتن مثلا بمب پسر کوچک، حدود ۱۴/۵ کیلو تن قدرت انفجاری داشته (چیزی که برآورد می‌کنند) این حدود بوده؛ اما جالبه بدونید که ۱/۵ درصد بازده بوده، یعنی از قدرت انفجاری که می‌تونسته روی کاغذ داشته باشه، تنها ۱/۵ درصد توی عمل اتفاق افتاده و اون قدرت ۱۴/۵ کیلو تنی رو آزاد کرده یا بمب مرد چهار حدود ۱۷ درصد بازدهی داشته و تونسته حدود ۲۳ کیلوتن انرژی آزاد بکنه. حالا اینو در نظر بگیرید که بمب‌هایی که تو سال‌های بعدی ساخته شده، قدرت بازدهی شون خیلی خیلی بیشتر بوده.یعنی با ماده‌ هسته‌ای کمتر و بازدهی بیشتری که داشتن، می‌تونستن رقم بزنن؛ اما ببینیم لحظه‌ انفجار بمب چه اتفاقی می‌افته. این خیلی بستگی داره به شرایطی مثل آب‌وهوا یا هدفی که قرار اون انداخته بشه، همین‌طور نوع بمب و اینکه چجوری بمب طراحی شده. ما معمولا می‌گیم سلاح اتمی، اما این بمب‌ها اندازه‌های مختلفی دارن از بمب‌های ۶ کیلو تانیک، شاید کوچک‌ترین نوع بمب‌ها باشند تا تا بمب‌های ۱۰۰ مگاتونی که قوی‌ترین بمب‌های هسته‌ای تست شده هستند.اینجا منظورمون از چند کیلو تن یا چند مگاتون معادل قدرت انفجار بمب به تی‌ان‌نی هست، یعنی اگر قرار باشه چنین انفجاری رو با تی‌ان‌تی انجام بدیم، چقدر تی‌ان‌تی لازمه یک بمب ده کیلو تن هسته‌ای معادل انفجار ۱۰ هزار تن تی‌ان‌تی می‌شه؟ تی‌ان‌تی هر یک متر مکعب حدود ۱/۵ یا ۱/۶ دهم تن وزن داره. این یعنی ما توی خاورای ۱۰ تنی می‌تونیم حدود ۶ تا دونه از مکعب‌های یک در یک تی‌ان‌تی رو قرار بدیم و جابه‌جا بکنیم پس برای بمب ده کیلو تنی احتمالا یه چیزی حدود هزار تا خاور نیاز داریم.خب بریم سراغ اینکه ببینیم چه اتفاقی می‌افته از لحظه‌ انفجار بمب به دو صورت معمولا استفاده می‌شه یا بالای هدف منفجر می‌شه که بهش میگن ایرباس یا مثل بیشتر بمب‌ها وقتی رسید به زمین روی سطح زمین چاشنی عمل می‌کنه و منفجر می‌شه؛ اما چرا بمب رو توی ارتفاع منفجر می‌کنند؟ چون این‌طوری انفجار گسترده‌تر پخش میشه و تشعشعات هم به‌همین صورت می‌تونن بیشتر پخش بشن و آسیب بیشتری وارد کنند و معمولا هم ارتفاع انفجار بمب رو یه‌جوری تنظیم میکنن که اون فیر برایان انفجار مثل یک کره روی زمین قرار بگیره.یعنی زمانی که اون گوی آتش یا فایروال به بیشترین حد خودش می‌رسه سطحش بتونه به زمین در خب به همین دلیل هم هر چقدر بمب قوی‌تر باشه احتمالا باید توی ارتفاع بلندتری منفجر بشه. اینجا می‌خوایم در مورد بمب فتمن یعنی بمبی که روی ناکازاکی انداخته شد،‌ حرف بزنیم.برآورد می‌شه این بمب یه چیزی حدود ۲۰ کیلو تن یا توی بعضی از منابع گفتن ۲۳ کیلو تن قدرت انفجاری داشته و توی ارتفاع حدود ۵۰۰ متری از سطح زمین منفجر شد، برای اینکه بتونید این ارتفاع تصور کنید بلندترین نقطه برج میلاد یعنی نوک آنتنش یه چیزی حدود ۴۳۵ متر از سطح زمین فاصله داره؛ یعنی اگر که بخوایم تصور بکنیم توی همچین ارتفاعی بالای سر ناکازاکی منفجر شده.اگر که بخوایم اثرات بررسی می‌شه اون محدوده‌های انفجار به ۶ یا ۷ تا ناحیه‌ مختلف تقسیم کرد و اثر بمب رو توی این بخش‌ها ببینید دوران اشاره می‌کنیم. بر اساس بمب مرد چاق حتما محاسبه شدن اولین ناحیه اون فایربال یا گوی آتشین که یه شعار حدود ۲۰۰ متری داره، یعنی یه کره‌ است که دمای زیادی داره و هر چیزی که داخل این ناحیه قرار دارد و در لحظه تبخیر می‌کنه.ناحیه‌ دوم ناحیه‌ای که موج انفجاری شدید توی اون منتشر می‌شه ناحیه‌ای که یه موج با فشار می‌کنه و باعث تخریب خیلی شدید می‌شه. شعاعی ناحیه برای بمب حتی چیزی حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ متر برآورد می‌شه اگر بخوایم تصورش بکنیم، فاصله‌ میدون انقلاب تا خیابان وصال و از اون طرف میدون انقلاب تا خیابان دکتر قریب یا یک بعد از اون مثلا سر خیابان بوستان یا اوستا تقریبا چنین فاصله‌ای. یعنی مرکز اگر میدون انقلاب در نظر بگیریم قطر ناحیه‌ای که این موج انفجاری شدید توی اون منتشر می‌شه حدود ۱/۴ تا ۱/۶ دهم کیلومتر می‌شه؛ یعنی همون شعاع ۷۰۰، ۸۰۰ متری که گفتیم. ناحیه‌ بعدی ناحیه‌ی تابش شدید پرده‌های ساز خطرناک با دوز بالا که قطعا کشنده هستند، یعنی چیزی حدود ۵۰۰ رم توی این ناحیه منتشر می‌شه.ناحیه به شعاع ۱/۳ دهم کیلومتر اگر نقطه صفر میدون انقلاب در نظر بگیریم فاصله تا پارک دانشجو همون حدود یک و سه دهم کیلومتر می‌شه. از اون سمت هم تقریبا می‌شه یه کم اون طرف‌تر از اتوبان نوا این مسئله به اون معنی نیست که دورتر از این نواحی افراد با پرتوهای یون‌ساز روبرو نمی‌شن و از خطر این تابش‌ها مصون. اتفاقا تشعشع پرتوهای خطرناک کیلومترها ادامه دارد، اما دوزی که به اون‌ها می‌رسه کم‌کم‌ کم می‌شه.در واقع اگر عوارض سطحی و ساختمان‌ها و مواردی از این دست در نظر نگیریم تابشی که به ما می‌رسه با مربع فاصله ما از مرکز تابش نسبت‌به کریلیا بخوایم بگیم فاصل‌مون اگر با منبع تابش دوبرابر به‌شدت تابش‌ها چهار برابر کمتر می‌شه.طبق استانداردهایی که وجود داره می‌گن که برای یک فرد و یک سال حداکثر دوز تابشی که می‌تونه دریافت بکنه؛ حدود شیش دهم رم هست؛ یعنی تقریبا نصف یک رم در طول سال. برای چنین بمبی که خیلی بمب بزرگ و قوی محسوب نمی‌شه بین بمب‌های هسته‌ای. شما برای اینکه بتونید کمترین میزان یعنی همون عددی که گفتیم حدود ۰/۶ رم رو که یک میزان سالم و یک حد متناسب است، برای افراد در نظر بگیریم. باید حدود ۴۰ تا ۴۰ و خرده‌ای کیلومتر دورتر از مرکز انفجار باشه تا اون حداقل دو به سالانه رو دریافت کنه.ناحیه‌ بعدی جایی که تابش‌های حرارتی آسیب‌های جدی می‌تونه بزنه و حداقل باعث سوختگی درجه سه بشه تاکید می‌کنم، حداقل سوختگی درجه سه سوختگی درجه سه لوییز سوختگی که نمی‌شه از طریق روش‌های خونگی اون رو درمان کرد. توی این نوع سوختگی هر سه لایه‌ پوست تحت تاثیر قرار می‌گیرند و آسیب به بافت چربی می‌رسن برای همین این سوختگی، سوختگی مهمی و حتما نیاز به مراقبت‌های پزشکی داره.شعاعی ناحیه یه چیزی حدود ۲/۲ کیلومتر برای بمبی مثل بمب فتمن برخورد می‌شه. بازم اگر که نقطه‌ صفر رو میدون انقلاب بگیرید، از میدون انقلاب و حوالی تالار وحدت یه چیزی حدود ۲/۲ دهم کیلومتر فاصله است که این می‌شه در واقع شعاع اون ناحیه موج انفجار تا کیلومترها دورتر هم می‌رسه؛ اما وقتی داریم یک انفجار توی شهر در نظر می‌گیریم، عوارض زمین یا حتی خود ساختمان‌ها ممکنه یک مقداری جلوی انتشار امواج رادیواکتیو یا حتی موج انفجار بگیرن ممکنه که توی فواصل دورتر آسیب کمتری رو باعث بشن و نکته‌ آخر که باید بهش توجه داشته باشیم بحث پالس‌های الکترومغناطیسی وقتی به اتم منفجر می‌شه.واریس‌های قوی الکترومانیتیک تا کیلومترها دورتر باعث می‌شن که دستگاه‌های الکترونیک از کار بیفتن این امواج الکترومغناطیس دو تا ویژگی خیلی مهم دارند. اول اینکه مولفه‌ الکتریکی مولفه‌ بزرگ‌تری و دوم اینکه فرکانس خیلی بالایی دارن؛ یعنی اون فرکانس نوسان خیلی بالاست و همین دو تا نکته هست که باعث می‌شه آسیب جدی به دستگاه‌های الکترونیکی بزنن.بیشتر تجهیزات الکترونیکی که ما داریم برای مقابله با صاعقه یا نوسانات کوچک برق طراحی شدند؛ مثلا آنتن‌های بزرگی که تو ساختمون‌ها وجود دارند و تجهیزات بیرونی دیگه، معمولا برای مقابله با صاعقه ایمنی لازم رو دارن، اما برای مقابله با چنین پالس‌های قوی آمادگی لازم رو ندارن برای بمب ۱۰ کیلو تونی ممکنه تا شعاع هشت کیلومتری بیشتر دستگاه الکترونیک به‌خاطر این پالس‌ها از کار بیفتن.همه‌ این مواردی که گفتیم از موج انفجار امواج گرمایی یا تابش‌های رادیواکتیو و همه و همه تقریبا هم‌زمان اتفاق می‌افتن هر چند که بعضی چیزها مثل موج انفجار با یک تاخیر زمانی به ما می‌رسه به‌خاطر سرعت پایین‌تر موج انفجار نسبت‌به نور یا مثلا امواج الکترومغناطیسی وقتی انفجار هسته‌ای رخ می‌ده ما اول تصویر رو می‌بینیم اول اون نور انفجار می‌بینیم و بعد بسته به فاصله‌مون دقایقی بعد یا ثانیه‌هایی بعد موج انفجار و صدای انفجار به ما می‌رسه. اگر فیلم اوپنهایمر دیده‌باشید لحظه انفجار اونجا هم به همین صورت تصویر شده. معمولا از یک بمب هسته‌ای که منفجر می‌شه حدود ۵۰ درصد از انرژی آزاد شده به‌صورت اون موج انفجار منتشر می‌شه، ۱۵ درصدش به‌صورت تابش‌های هسته‌ای و و حدود ۳۵ درصدش هم به‌صورت گرما منتشر می‌شه. یه نکته‌ای که ممکنه تو ذهن خیلی از ما باشه آلودگی رادیواکتیوی که بعد از انفجار هسته‌ای ایجاد می‌شه بعد از انفجار هسته‌ای مواد بمب و گرد و غبار و موادی که توی محل انفجار وجود داشتن به‌صورت یک قارچ بالای سر محل انفجار شکل می‌گیرن. با توجه به شرایط آب و هوایی ممکنه که این امر به مناطق مختلف حرکت بکنه یا تا کیلومترها دورتر بره اما معمولا و شمار چند کیلومتری اطراف محل انفجار فرود میاد و حتی ممکنه که باعث باران سیاه یا بلک رین بشه و با ابهتی بشه و به‌صورت بارون فرود بیاد که می‌تونه یه دستیابی مشخصی رو داشته باشه که این می‌تونه باعث آلودگی درازمدت بشه.جابه‌جاش اما نکته‌ای که هست اینه که دوز تابشی این مواد اونقدرها زیاد نیست و به‌سرعت کاهش پیدا کنه در مقایسه با یک فاجعه‌ای هست استفاده جویای حادثه تو یکی از مراکز هسته‌ای صنعتی مثل اکو با مراکز غنی‌سازی میزان آلودگی که منتشر می‌شه.خیلی خیلی کمه چرا شما در نظر بگیرید که برای بمب هسته‌ای چقدر ماده‌ هستی استفاده می‌شه. اولشونه کیلو ماده هسته‌ای استفاده بکنی به فرض این که یه بخشی حدود ۱۰ درصد از این ماده و انفجار شرکت داشته باشه و بقیه مواد هسته‌ای منتشر بشن توی محدوده‌ بزرگ چقدر این‌ها می‌تونن با آلودگی بشن این رو در مقایسه با این ببینید که یه راکتوری مثل راکتور بوشهر بیش از سه تن سوخت هسته‌ای قلبش قرار داره.این تازه غیر از اون آبی که داخل قلب راکتور وجود داره و میله‌های فلزی و ابزارآلات دیگه‌ای که داخل قلب برای کنترل شرایط راکتور وجود دارند و مواد مختلفی که ممکنه اونجا به وجود بیاد و به‌شدت رادیواکتیو باشن وقتی حادثه‌ای برای یک راکتور بیفته، ممکنه تمام این مواد به بیرون منتشر بشه و باعث یک آلودگی شدید بشه برای همین بمب‌های هسته‌ای اگه که برای این طراحی نشده باشند که از خودشون مواد هسته‌ای پرتوزا منتشر بکنن و زمین را آلوده کنند، معمولا بعد از یه مدت کوتاهی اون میزان تابش‌ها و آلودگی اکتیو داره از بین میره و اون محیط قابل زندگی می‌شه.کره شیطانیژاپن بعد از بمباران اتمی تسلیم می‌شه، اما اگه این اتفاق نمی‌افتاد چی؟ ایالات متحده می‌خواست باز هم به بمباران ادامه بده؟اون زمان مواد کافی برای ساخت تسلیحات وجود نداشت. هرچند که تولید صنعتی مواد هسته‌ای ادمه داشت، اما اونقدرها هم این فرایند سریع نبود.با این حال بمب سومی هم ساخته شده بود. یک کره فلزی از پلوتونیم شبیه به هسته بمبی که روی ناکازاکی عمل کرد، یعنی مرد چاق !!این کره فلزی به‌عنوان هسته بمب اتمی ساخته و طوری طراحی ده بود تا در حالت زیربحرانی قرار داشته باشه، که اینطور برای حمل و نقل بدون منفجر شدن مناسب باشه.در ۱۰ آگوست ۱۹۴۵، سرلشکر لزلی گرووز در نامه‌ای به ژنرال جورج سی مارشال، رئیس ستاد ارتش ایالات متحده، می‌نویسه:«بمب بعدی از نوع انفجاری که قرار بود در اولین هوای خوب پس از ۲۴ آگوست برای استفاده آماده شود. ما ۴ روز در ساخت جلو افتادیم و انتظار داریم قطعات نهایی را از نیومکزیکو در ۱۲ آگوست یا ۱۲ آگوست ارسال کنیم. سیزدهم به شرطی که در ساخت، حمل و نقل و ...  هیچ مشکل پیش بینی نشده‌ای وجود نداشته باشد، به این ترتیب بمب می‌تواند در اولین آب و هوای مناسب پس از ۱۷ یا ۱۸ آگوست برای استفاده آماده باشد.»ژنرال مارشال در حاشیه این نامه این جمله را پاراف می‌کند: «این مورد نباید بدون مجوز صریح رئیس جمهور در مورد ژاپن استفاده شود.»هری ترومن منتظر بود تا تاثیرات دو حمله اول را ببیند. برنامه‌ریزی شده بود  که بمب سوم در ۱۹ آگوست استفاده شود. تسلیم ژاپن در ۱۵ آگوست ۱۹۴۵، در حالی که بمب در حال آماده سازی برای ارسال بود، از این امر جلوگیری کرد. بعد از تسلیم ژاپن این هسته بمب برای مقاصد تحقیقاتی در لوس آلاموس موند.وجود چنین وسیله‌ای می‌تونست خیلی به تحقیقات کمک کنه، مواد رادیواکتیو مثل اورانیوم و پلوتونیم مواد کمیابی هستند. وجود مقدار زیادی پلوتونیوم اون هم با درصد غنای بالا می‌تونست برای محققین فیزیک هسته‌ای  بسیار ارزمشمند باشه.تصور کنید یه کره با قطر حدود ۹ سانتی‌متر و وزنی کمی بیشتر از ۶ کیلوگرم؛ یعنی یه پرتقال درشت یا یه گریپ‌فورت رو درنظر بگیرید که وزنی برابر ۶ کیلو داشته باشه. البته اگر کره‌شیطان یا Demon core‌ رو جست‌وجو کنید، احتمالا تصویری بزرگ‌تر رو می‌بینید. در واقع اون تصاویر کره پلوتونیومی رو نشون نمیده و محفظه‌ای کروی شکل که کره شیطان درونش قرار داره رو نشون می‌ده.اما چرا به کره شیطان می‌گفتند؟این کره جون تعدادی از افرادی که  باهاش کار می‌کردند یا در ارتباط بودن رو گرفته! یا بهشون آسیب زده. برای همین به کره شیطان می‌گفتند.آزمایش‌های زیادی بود که می‌د به کمک این کره اون‌ها رو انجام داد تا درک بهتری از فیزیک هسته‌ای و خواص مواد به‌دست بیاد. یکی از این آزمایش‌ها بررسی اثر رفلکتور‌ها روی بحرانی شدن ماده هسته‌ای بود.خب برای بحرانی شدن یک ماده هسته‌ای باید جرم مشخصی از اون توی یک هندسه مشخص وجود داشته باشه تا جرم ما بحرانی بشه! اما اگر جرم مون کمتر باشه چی؟ راهی وجود نداره که بشه ماده رو به حالت بحرانی رسوند؟استفاده از رفلکتور‌ها می‌تونست این کار رو انجام بده. وقتی یک سیستم هسته‌ای بخواد به حالت بحرانی یا بالاتر از اون برسه باید تعداد نوتورن‌های تولید شده توی اون سیستم به اندازه‌ای باشه که با درنظر گرفتن نوترون‌های فراری، نوتورن‌های پر سرعت و... مقدار کافی نوترون توی سیستم بمونه تا زنجیره شکافت هسته‌ای رو پایدار نگه‌داره.حالا اگه بتونیم نوتورن‌های فراری رو به سیستم برگردونیم چی؟فرض کنید وسیله‌ای مثل آینه داشته باشیم که بجای فوتون‌های نور، نوتورن‌ها رو بازتاب کنه! مواد زیادی هستند که می‌تونند اینکار رو بکنند، اما چطور باید از اون‌ها استفاده کرد؟ کدوم ماده موثر‌تره؟ کدوم پایدارتره؟ اصلا انجام چنین کاری در عمل می‌تونه اتفاق بی‌افته؟دانشمند‌های پروژه منهتن برای فهمیدن جواب این سوال‌های تلاش کردند تا با قرار دادن رفلکتور‌های یا بازتابنده‌های نوترونی در کنار کره شیطان اون رو به حالت بحرانی برسونند. همون‌طوری که توی ذهن شما هم ممکنه اومده، این کار خیلی خطرناک بود. ممکن بود کنترل از دست آزمایش کننده‌ها  خارج بشه و منجر به یک حادثه بشه. ریچارد فاینمن، فیزیک‌دان افسانه‌ای معاصر در مورد این کار گفته بود که «این آزمایش شبیه به قلقلک کردن دم یک اژدها می‌مونه وقتی که اژدها خوابیده!!»انجام آزمایش روی بازتاب‌دهنده‌های نوترونی در طول ۲-۳ سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، علت مرگ تعدادی از دانشمندان و کارکنان آزمایشگاه ملی لوس‌آلاموس بود.اولین حادثه تنها چند روز بعد از پایان جنگ اتفاق افتاد. ۲۱ آگوست ۱۹۴۵، فیزیک‌دانی ارمنی‌تبار به نام هری کی. داغلیان (Harry Daghlian)، وقتی به تنهایی داشت آزمایش رو تکرار می‌کرد، به‌صورت اتفاقی دچار حادثه شد. اون وقتی می‌خواست یکی از بلوک‌های ماده بازتاب‌دهنده رو روی بقیه بلوک‌ها بذاره؛ از دستش می‌افته و… .فرض کنید یه‌سری بلوک داریم، شبیه به آجر! اما کوچک‌تر که می‌شه با چیدن کنار کره پلوتونیومی به شکل‌های مختلف آزامایش رو انجام داد.نوع چیدن بازتابنده‌ها، تعداد و جنس‌شون می‌تونست نتایج مختلفی رو داشته باشه. با هر مرحله چیدن بلوک‌ها، به کمک یک شمار‌گر گایگر میزان نوتورن‌ها اندازه‌گیری می‌شد و به این ترتیب متوجه می‌شن چقدر به هدف نزدیک یا از اون دور شدند.افتادن اتفاقی بلوک آخر با توجه به چینشی که هری کرده بود، باعث بیدار شدن اژدها شد. اون سعی کرد که با برداشتن بلوک از حادثه جلوگیری کنه اما همون چند لحظه کافی بود تا تشعشعات رادیو اکتیو باعث آسیب جدی به اون و نگهبانی که ۳-۴ متر عقب‌تر روی صندلی نشسته بود بشه.هری داغلیان، ۲۵ روز بعد و نگهبان اون شب ۳۳ سال بعد از عوارض اون حادثه جون‌شون رو از دست دادند.کمتر از یک سال بعد در ۲۱ ماه می سال ۱۹۴۶، حادثه دوم رخ داد. این‌بار آزمایش در محل دیگه‌ای انجام می‌شد، اما تغییر محل آزمایش تاثیری در کاهش خطرات اون نداشت.انریکو فرمی، کسی که اولین راکتور هسته‌ای جهان رو در دانشگاه شیکاگو ساخته بود به لوییس اسلوتین (Louis Alexander Slotin)، مسئول این آزمایش گفته بود: «اگر به همین رو این آزمایش رو انجام بدید، مرگ کمتر از یک سال در انتظار شماست». اما هشدار فرمی تاثیری نداشت.این بار قرار بود به‌جای استفاده از بلوک‌های تنگستن، از دو نیم‌کره ساخته شده از برلیوم استفاده شود و کره شیطان درون این نیم‌کره‌ها قرار گیرد. براساس محاسبات وقتی کره کاملا بین دو نیم‌کره برلیومی قرار می گرفت اژدها بیدار می‌شد.اسلوتین، بجای درنظر گرفتن تمهیدات ایمنی کافی، مثلا قرار دادن مانع بین دو نیم‌کره برای اینکه اون‌ها به‌صورت اتفاقی بسته نشود. تصمیم گرفت که با کمک یک دست و نوک یک پیچ‌گوشتی، دو نیم‌کره رو کنترل کنه!اسلاتین، بارها این کار رو انجام داده بود، اما روز حادثه وقتی به‌همراه ۷ نفر دیگه از همکاران در حال انجام این آزمایش بود حادثه رخ داد.  وقتی مثل همیشه اسلوتین داشت نیم‌کره‌های بازتاب‌دهنده رو به هم نزدیک می‌کرد، پیچ‌گوشتی سر خورد.کره به جرم فوق بحرانی رسید، ۷ نفر همکار اسلوتین فرار کردند و اسلوتین با برداشتن سریع نیم‌کره سعی کرد جلوی حادثه رو بگیره. بعد سر همکارها داد زد و گفت همه برگردن سر جاشون و با یه تیکه گچ جای دقیقی که ایستاده بودن رو علامت بزنند. با دونستن موقعیت و فاصله افراد نسبت‌به منشا تشعشع، می‌شد می‌زان دوز دریافتی رو تخمین زد. این اطلاعات در اون زمان می‌تونست خیلی مهم باشه!حالا که همه این ۸ نفر تحت تابش تشعشعات قرار گرفته بودن، می‌شد با مطالعه آسیبی که بهشون وارد شده اطلاعاتی مفیدی در مورد تاثیر تشعشعات این چنینی بدست آورد.اسلوتین، ۹ روز بعد بر اثر شدت دز دریافتی جان باخت، بقیه افراد بجز نگهبانی که ۴ سال بعد در یک حادثه جان داد، عمر طولانی داشتند و دستکم ۲۰ سال تا بیشترین ۵۵ سال بعد از حادثه عمر کردند.اسلوتین با دریافت بیش از ۱۰۰۰ راد (Rad)  تابش نوترون و گاما، احتمالا رکورد دار دریافت تشعشع در بین انسان‌هاست. لااقل در بین حوادث ثبت شده. از ۱۹۴۵ تا به حال حدود ۶۰ حادثه از این نوع در سراسر جهان ثبت شده که منجر به مرگ ۲۱ نفر شده.کارهای علمی اوپنهایمراوپنهایمر هم برای عموم مردم به پدر بمب اتم معروفه، اما پژوهش‌هایی که در زمینه‌ی شکاف هسته‌ای داشته تنها یه بخش کوچک از دستاوردهای علمیش محسوب می‌شن. اولین مقاله‌ای که اوپنهایمر در سال ۱۹۲۶ منتشر می‌کنه، درباره‌ نظریه‌ میدان‌های کوانتومی برای مولکول‌ها بوده. کارهای بعدی‌ای که در فیزیک اتمی و مولکولی انجام می‌ده، محاسبه‌ی اثر فتوالکتریک برای هیدروژن و پرتوهای ایکس بوده. یکی دیگه از کارهای مهمش، پیشبینی وجود ذره‌ای بوده که به اسم پوزیترون می‌شناسمیش.ماجرا از این قرار بوده که پاول دیراک معادله‌ای به اسم معادله‌ی دیراک رو می‌نویسه و در اون وجود یک ذره‌ با جرمی برابر الکترون و بار الکتریکی مثبت رو ثابت می‌کنه. در اون زمان فیزیک ذرات تازه داشته متولد می‌شده و وجود پادذره‌ها برای خیلی‌ها دور از ذهن به نظر می‌رسیده، برای همین این شک به‌وجود میاد که این ذره‌ی با بار مثبت که در معادله‌ دیراک وجود داره ممکنه پروتون باشه.اوپنهایمر با این نظر مخالفت و شروع به اثبات این موضوع میکنه که ذره‌ جدید نمی‌تونه پروتون باشه. مدتی بعد کارل اندرسون در آزمایشگاه ذره‌ای جدید رو کشف می‌کنه که همون مشخصات مورد نظر دیراک و اوپنهایمر رو داشته و وجود پوزیترون به‌صورت رسمی تایید می‌شه.در ادامه‌ی پژوهش‌هاش، اوپنهایمر در موضوع نظریه میدان‌های کوانتومی عمیق‌تر می‌شه و پیپرهایی می‌نویسه که اولین پایه‌های پدیده‌هایی مثل تونل‌زنی کوانتومی بودن.در اواخر دهه‌ی ۱۹۳۰، اوپنهایمر به اخترفیزیک علاقمند می‌شه و همین باعث می‌شه در پژوهش‌های خیلی مهمی شرکت کنه که از جمله نتایجش، پیشبینی وجود ستاره‌های نوترونی بوده. از جمله‌ مقاله‌های مهمش در این زمینه، یکی مقاله‌ایه که در سال ۱۹۳۸ با عنوان «در باب پایداری هسته‌های نوترونی‌ ستاره‌ای» یا On the stability of stellar neutron cores با دوست و همکارش ریچارد تولمن منتشر می‌کنه. در ادامه‌ی این مقاله، مقاله‌ی دومی منتشر میشه که شاگردش جورج ولکوف هم در نوشتنش مشارکت داشته.این مقاله که با عنوان «در باب هسته‌های پرجرم نوترونی» یا on massive neutron cores منتشر می‌شه، درباره‌ی یک حد جرمی صحبت می‌کنه که زمانی که یک ستاره‌ نوترونی جرمی بیشتر از این حد داشته باشه، دیگه نمی‌تونه پایدار بمونه و دچار رمبش گرانشی و در نهایت تبدیل به سیاه چاله میشه. این حد جرمی به حد تولمن-ولکوف-اوپنهایمر مشهوره و اگه از یک اخترفیزیکدان بپرسید مهم‌ترین کار اوپنهایمر چی بوده، احتمالا قبل از بمب اتم یاد این حد میوفته.اوپنهایمر علاوه‌بر تمام این‌ها، استاد تعداد زیادی از فیزیکدان‌های مهم در عرصه‌های مختلف فیزیک بوده. از جمله کسانی که شاگردش بودن عبارت هستن از ویلیس لمب، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک در سال ۱۹۵۵، دیوید بوهم که به نظرات جنجالیش درباره‌ی فیزیک کوانتومی معروفه و ملبا فیلیپس که اولین دانشجوی پی‌اچ‌دی اوپنهایمر بود و همین‌طور از معدود خانم‌هایی که اون زمان موفق می‌شدن در مقطع دکتری و مخصوصا رشته‌ای مثل فیزیک تحصیل کنن.اپنهایمر در فیزیک، پیش‌برد فیزیک و دانشجوهاش خیلی خیلی مهم‌تر از نقشش به‌عنوان پدر بمب اتم بوده و ما امیدواریم در این اپیزود از فیل‌کست تونسته باشیم زندگی اون رو نه به‌عنوان خالق بمب، بلکه به‌عنوان یک شخص و فیزیکدان مهم بیان بکنیم.تصمیم‌گیری نهایی اینکه از این شخص خوشمون بیاد یا نه، به عهده شماست که به این اپیزود گوش کردین. ما سعی کردیم حقایق مهم درباره اوپنهایمر رو واو به واو براتون توضیح بدیم تا نظری روشن‌تر داشته باشین. امیدواریم از این اپیزود لذت برده باشین و تا اپیزود بعدی از شما خداحافظی می‌کنیم. https://castbox.fm/vi/648342188 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 18:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم-مردی درون مرکز (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-rfnfseopa1j9</link>
                <description>سال  ۱۹۶۵، یعنی حدود ۲۰ سال بعد از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی در پایان جنگ جهانی دوم؛ رابرت اوپنهایمر توی یه مصاحبه‌ای در حالی که نگاهش رو به پایین دوخته و چشمانش تر شده بود. در توصیف لحظات اولیه بعد از انفجار اولین بمب هسته‌ای این جملات را به زبان آورد:- ما می‌دونستیم که دنیا دیگه مثل سابق نمیشه- افراد کمی خندیدن،- افراد کمی گریه کردند،- اکثر آدم‌ها ساکت بودند.- و من یاد بخشی از کتاب مقدس هندو‌ها بهبودگیتا افتادم- جایی که ویشنو سعی می کند شاهزاده رو برای انجام وظیفه اش متقاعد کنه؛- و اکنون من به مرگ تبدیل شدم... ویرانگر دنیاها....- فکر می کنم همه ما در اون لحظه به این موضوع فکر کردیم.جی رابرت اوپنهایمر، قطعا یکی از موثرترین فیزیک‌دان‌های تاریخ بشر بوده. کسی که جایزه نوبل نگرفت اما جهان رو بیش از هر برنده نوبلی تغییر داد. درست مثل خود آلفرد نوبل! مخترع دینامیت.تحت رهبری اون، گروهی از بهترین فیزیک‌دان‌های قرن بیستم، که هر کدام به تنهایی اسطوره‌ای در فیزیک مدرن هستند، بمبی رو ساختند که با انفجارش مسیر تاریخ دگرگون شد.اما اوپنهایمر واقعا که بود؟ سوداگر مرگ یا یک دانشمند که برای جلوگیری از جنگ‌های آینده تلاش می‌کرد؟آیا او یک میهن پرست بود یا جاسوس دشمن؟برای پاسخ به این سوال‌ها بیاید برگردیم به عقب و به داستان زندگی  «جولیوس رابرت اوپن‌هایمر» گوش بدیم.سلام. به اپیزود سوم فیل‌کست خوش اومدید. من شیرین شاطرزاده هستم و در این پادکست با حسین خلیلی و سعید جعفری قراره میزبان شما باشم. فیل‌کست یه پادکست علمیه که البته قرار نیست شبیه پادکست‌های علمی دیگه باشه. قراره اینجا داستان‌های عجیبی بشنویم که فکرمون رو قلقلک می‌ده، بعد بیایم نور علم رو بندازیم روی داستان و البته هربار نظر چندتا کارشناس رو هم درباره داستان بپرسیم.جی رابرت اوپنهایمر، قطعا یکی از موثر ترین فیزیک‌دان‌های تاریخ بشر بوده. کسی که جایزه نوبل نگرفت اما جهان رو بیش از هر برنده نوبلی تغییر داد. درست مثل خود آلفرد نوبل! مخترع دینامیت.تحت رهبری اون، گروهی از بهترین فیزیک‌دان‌های قرن بیستم، که هر کدام به تنهایی اسطوره‌ای در فیزیک مدرن هستند، بمبی رو ساختند که با انفجارش مسیر تاریخ دگرگون کرد.اما اوپنهایمر واقعا که بود؟ سوداگر مرگ یا یک دانشمند که برای جلوگیری از جنگ‌های آینده تلاش می‌کرد؟آیا او یک میهن پرست بود یا جاسوس دشمن؟برای پاسخ به این سوال‌ها بیاید برگردیم به عقب و به داستان زندگی  «جولیوس رابرت اوپن‌هایمر» گوش بدیم.این اپیزود کمی طولانی شده. اما سعی کردیم بجز زندگی اوپن‌هایمر به مسائل حاشه‌ای جالب دیگه هم که مرتبط با این موضوع بود بپردازیم.مرسی که برامون کامنت می‌ذارید و یا نظرات‌تون رو از روش‌های مختلف برای بهتر شدن پادکست به ما منتقل می‌کنید. یه گلایه‌ای داشتند بعضی از مخاطب‌ها در مورد طول پادکست. که باید بگیم حق با شماست که یه مقدار طول پادکست طولانیه!اما ما از ابتدا، بنا مون بر این نبوده که زمان پادکست رو محدود کنیم. اولویت‌مون این بود که مطالب رو تا جایی که می‌شه کامل بگیم و از مصاحبه‌ها تا جایی که ممکنه استفاده کنیم. با این حال درک می‌کنیم که یه شنیدن یه پادکست ۲ ساعته ممکنه ترسناک باشه.از این به بعد تلاش کردیم تا این مساله رو به دو شکل حل کنیم. اول توی موضوعاتی که امکانش وجود داره، موضوع رو به چند قسمت، تقسیم کنیم و به صورت سریالی منتشر کنیم. مثلا قسمت بعدی پادکست اونطوری که برنامه‌ریزی کردیم قراره به صورت سریالی منتظر بشه.اما برای موضوعاتی که نمی‌تونستیم اون رو توی چند قسمت پخش کنیم، مثل همین قسمت پادکست،سعی کردیم متن رو به بخش‌های کوتاهی تقسیم کنیم، به طوری که اگه زمان تون محدوده بتونیم بخش بخش پادکست رو گوش کنید.یه نکته دیگه، توی این متن خیلی‌ جاها به جای بمب هسته‌ای یا تسلیحات هسته‌ای از بمب اتم، یا اتمی استفاده شده. اصطلاح صحیح استفاده از هسته و هسته‌ای بجای اتم و اتمی توی این موضوعات هست؛ اما استفاده از اتم از همون زمان معمول شده و هنوز هم مورد استفاده است و حتی سازمان‌هایی مثل آژانس بین‌الملل انرژی اتمی همچنین نکته‌ای رو در اسم‌هاشون مشاهده می‌شه. بیشتر از این وقت‌تون رو نگیریم و بریم سراغ داستان.بخش اول: کودکیداستان جولیوس رابرت اوپنهایمر از شهر نیویورک  توی آوریل ۱۹۰۴ شروع می‌شه. اون توی یک  خانواده یهودی غیر متعصب به دنیا آمد. مادرش یک نقاش بود و پدرش یک واردکننده پارچه ثروتمند که در سال ۱۸۸۸ از پروس به آمریکا مهاجرت کرده بود.  بعد از مدتی برادر کوچک‌تر رابرت، فرانک به خانواده اون‌ها اضافه می‌شه و به یک خانه مجلل در Upper West Side نقل مکان می‌کنند.خب! تعجبی نداره که با توجه به عشق مادر به نقاشی و ثروت پدر؛ در دیوار اون خونه پر باشه از آثار نقاشی از نقاشان مختلف؛ حتی تابلو‌هایی از پیکاسو و ون‌گوگ. اما نام این خانواده بیش از همه با علم و جنگ گره خورده و نه با ثروت و هنر… .با اینکه والدین اوپن‌هایمیر از نسل اول و دوم، یهودی‌های آلمانی مهاجر به ایالات متحده بودند، اما رابرت این موضوع را معمولا مخفی می‌کرد. فضای ضدیهودی، در دوره‌ای که در هاروارد تحصیل می‌کرد روی او تاثیر گذاشت.ری مونک، نویسنده کتاب رابرت «اوپنهایمر: زندگی، درون مرکز» یا «A Life Inside the Center»، توی یک مصاحبه در این مورد گفته:«برای جهان بیرون او همیشه یک یهودی آلمانی بود، اما خودش اصرار داشت که نه یهودی است و نه آلمانی»برادران اوپنهایمر، فرانک و رابرت؛  در سال ۱۹۱۱، برای تحصیلات ابتدایی وارد مدرسه «جامعه فرهنگ اخلاقی» یا «Ethical Culture Fieldston School» شدند. یک مدرسه خصوصی که موسسش فلیکس آدلر (Adler, Felix) بود.در واقع این مدرسه و کارهای دیگه آقای آدلر جزوی از یک جنبش اجتماعی در اون زمان بود که روی آموزش‌های اخلاقی و اخلاق گرایی تاکید داشت، و مثلا دنبال یک کد یا الگو اخلاقی و رفتاری بودند که آدم‌ها طبق اون عمل کنند. شنیدید که می‌گن آدم باید دلش پاک باشه یا انسان باشه!این‌ها هم معتقد بودند اگه بتونیم آدم‌هایی رو با یه سری اصول اخلاقی تربیت کنیم. این‌ها جامعه بهتری رو در آینده می‌سازند.توی این مدرسه هم بجای اینکه تلاش کنند، تنها بچه‌های باهوش‌تر و درس‌خوان‌تری رو پرورش بدن و روی بار آوردن یک انسان اخلاقی تاکید داشتند. تحصیل توی این مدرسه تاثیرات زیادی رو در شکل‌گری شخصیت رابرت اوپن‌هایمر داشت.رابرت، توی مدرسه علاقه زیادی به علم نشون می‌داد و به طور مشخص به کانی‌شناسی (Mineralogy) و شیمی علاقه‌مند بود.رابرت اوپن‌هایمیر در هاروارد به‌شدت به‌دنبال شیمی پیشرفته بود و در این زمینه بسیار مطالعه می‌کرد، اما گذراند یک درس ترمودینامیک اون رو علاقه‌مند به فیزیک کرد. رابرت برای تحصیلات تکمیلی وارد فیزیک شد جایی که فکر می‌کرد بتونه به رویا‌هاش برسه. اون تونست توی مدت کوتاهی از هاروارد فار‌التحصیل بشه.بخش دوم: درجست‌وجوی فیزیکپس از فارغ التحصیلی از هاروارد در کالج مسیح دانشگاه کمبریج پذیرفته می‌شه و برای مدتی به انگلستان میره و در آزمایشگاه کاوندیش مشغول به کار می‌شه. آزمایشگاه کاوندیش در واقع یک آزمایشگاه نیست و شامل بخش مهمی از دپارتمان فیزیک دانشگاه کمبریج می‌شه. مدیریت این مرکز از ابتدا بر عهده فیزیک‌دان‌های نام‌داری مثل ماکسول، ریلی، تامسون، رادرفورد و... بوده.این مرکز نقش بزرگی در پیش‌برد فیزیک جدید و حتی زیست‌شناسی داشته و این آزمایشگاه به افتخار فیزیک‌دان بریتانیایی «سر هنری کاوندیش» نام‌گذاری شده. کسی که کار او روی الکتریسیته منجر به کشف هیدروژن شده.رابرت اوپنهایمر در نهایت موفق شد در آزمایشگاه کاوندیش تحت نظر فیزیکدان بریتانیایی و برنده جایزه نوبل ۱۹۰۶ جی‌جی تامسون شروع به انجام تحقیقات کنه. این دوره برای اوپنهایمر بسیار سخت بود و باعث شد تا با مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم کنه. در حدی که توی یکی از نامه‌هاش به دوستش می‌گه:«من روزهای بسیار بدی را سپری می‌کنم. کار آزمایشگاهی، کاری خسته کننده وحشتناک است و من در آنقدر بد هستم که احساس نمی‌کنم در حال یادگیری چیزی هستم.»اون توی این مدت حالات روحی مناسبی نداشت و رفتار‌هایی رو نشون می‌داد که نمی‌شه به‌راحتی ازشون چشم پوشی کرد.انجام کارهای تجربی در آزمایشگاه برای اوپنهایمر خیلی سخت بود و علاقه و استعداد در کارهای نظری بود. پاتریک بلکت، فیزیک‌دان برنده جایزه نوبل، کسی که با تکنیک اتاقک ابر روی ذرات زیر اتمی مطالعه می‌کرد،  سرپرست اوپنهایمر در کمبریج بود.یه قصه معروف هست که میگه اوپنهایمر سر این موضوع که کارهای آزمایشگاه رو کمتر انجام بده و به فیزیک نظری بپردازه و با بلکت اختلاف داشت و نمی‌تونست فشاری که بلکت برای انجام‌کار در آزمایشگاه به اون میاره رو تحمل کنه و برای همین سیبی رو با مواد شیمیایی سمی آغشته می‌کنه و روی میزش می‌ذاره یا به اون می‌ده تا بخوره!!این سیب احتمالا یک ورژن اغراق‌ شده از دعوای رابرت و بلکت بوده ولی خب به قول کتاب پرومتئوس آمریکایی، چه سیب خیالی بوده و چه واقعی،‌ باعث دردسرهای جدی برای رابرت میشه در حدی که نزدیک بوده از دانشگاه اخراج بشه اما وساطت خانواده اش باعث میشه تا دانشگاه موافقت کنه به صورت مشروط رابرت رو داخل دانشگاه نگه‌داره.  شرط شون هم این بوده که جلسات منظمی با یک روان‌شناس داشته باشه.اوپنهایمر بعد از کمبریج به دانشگاه گوتینگن در آلمان می‌ره جایی که یکی از قطب‌های فیزیک نظری در قرن بیستم بوده. او در طول مدت اقامت خود در آلمان با تعدادی از فیزیکدانان برجسته از جمله ماکس بورن؛ بور و انریکو فرمی همکاری داشته، اما مهم‌ترین شخصی که در اون زمان باهاش ارتباط داشت ورنر هایزنبرگ بود. حتما اسم اصل عدم قطعیت هایزنبرگ به گوش‌تون خورده. اما هایزنبرگ برای اینجا توجه ما رو جلب کرده که در آینده یکی از رهبران پروژه بمب اتم آلمان نازی میشه.اوپنهایمر بالاخره جایی رو پیدا کرده بود که اونجا می‌تونست مشتاقانه مطالعاتش رو انجام  بده.  اوپنهایمر در این دوره به خوبی پیشرفت می‌کرد و توانایی‌هاش رو در فیزیک نظری نشون می‌داد.اما کم‌کم شرایط داشت تغییر می‌کرد. اوپن‌هایمر در دوران پیش از جنگ جهانی دوم، در آلمان تحصیل می‌کرد. دوره‌ای که آلمان به سرعت در حال بازسازی خود بعد از جنگ جهانی اول بود. زمانی که نازیسم در حال شکل‌گیری بود و  آلمان دیگر برای یک یهودی مثل اوپنهایمر امن نبود.او  دکترای خود را در سن ۲۳ سالگی در سال ۱۹۲۷ به پایان رساند و حالا زمان رفتن بود. رابرت اوپنهایمر که یک دانشجو پر دردسر و با مشکلات بسیار بود حالا به یک فیزیک‌دان نظری مطرح داشت آلمان را ترک می‌کرد که برای استخدام او توسط دانشگاه‌های مختلف آمریکا دعوا بود. شورای ملی تحقیقات ایالات متحده از او خواست که به تیم آنها در CalTech بپیوندد، در حالی که هاروارد می‌خواست او دوباره برای آن‌ها کار کند.اوپنهایمر که دوست نداشت کسی بهش بگه چی‌کار کنه، وقتش رو بین این دو مرکز در دو سوی ایالات متحده، تقسیم کرد. موسسه فناوری کالیفرنیا یا همون کل‌تک توی ساحل غربی آمریکا در لس‌آنجلس قرار داره و دانشگاه هاروارد در ساحل شرقی در ایالت ماساچوست.بخش سوم:‌ خطرات فاشیستیبیشتر زندگی اوپنهایمر در سیگار و فیزیک و البته کمی هم زن‌ها خلاصه می‌شد. او هیچ علاقه‌ای به سیاست و مسائل دیگر نداشت. در واقع اهمیت چنین موضوعاتی را درک نمی‌کرد، اما اتفاقات جهان باعث شد تا اوپنهایمر هم نگاه به این مسائل تغییر کند. گفته می‌شه حتی تا ۶ ماه بعد از رکود اقتصادی بزرگ، اوپنهایمر متوجه اتفاقی که افتاده بود، نشده بود. او زمانی که در حال پیاده روی با ارنست لارنس بوده، از سقوط وال استریت در سال ۱۹۲۹ مطلع شده.اما بالاخره یک مورد روی اوپنهایمری که یه جورایی تارک دنیای سیاست بود تاثیر گذاشت و اون ظهور نازیسم در آلمان بود. در همین دوره بود که رابرت اوپنهایمر نشانه‌هایی از علاقه‌اش به تفکرات چپ نشون می‌داد، برای همین هم بعد‌ها به اون اتهام کمونیست بودن می‌زدند. هرچند که هیچ‌وقت به‌صورت رسمی عضو حزب کمونیست نبود، اما اطرافیانش از جمله برادرش فرانک، همسرش و بسیاری از همکارانش مرتبط با گروه‌های چپ و یا کمونیست بودند.رابرت اوپن‌هایمر قطعا تمایل به گرایشات روشنفکری‌ای در آن دوره داشت که امروز در  دسته تفکرات چپ دسته‌بندی می‌شوند. یکی از مهم‌ترین دلایلی که باعث می‌شد افراد فکر کنن اوپنهایمر با کمونیست‌ها در ارتباط، رابطه‌اش با زنی بود که بخش بزرگی از عمر کوتاهش رو در سایه‌ی کمونیسم گذروند.بخش چهارم:‌ پرومتئوس آمریکاییفیزیک تنها بخش موفق زندگی اوپنهایمر نبود. اطرافیانش اون رو شخصیتی جذاب توصیف می‌کنن که با استفاده از صدا، فیزیک بدن و حالت صورتش می‌تونسته توجه همه چه زن‌ها و چه مردها رو جلب کنه. گفته می‌شه زن‌ها خیلی زود به اوپنهایمر جذب می‌شدن که همین موضوع هم باعث می‌شه در ادامه اوپنهایمر به‌عنوان یک شخص زن‌باره معروف بشه. بهش لقب پرومتئوس آمریکایی رو هم دادن. پرومتئوس توی افسانه‌های یونانی تنها کسی بوده که موفق شده آتنا، الهه‌ی باکرگی رو ببوسه و عشقش رو به‌دست بیاره.اوپنهایمر از اونایی بود که همزمان با چندتا زن قرار می‌ذاشت، تا وقتی که سال ۱۹۳۶ عشق بزرگ زندگیش رو ملاقات کرد.جین فرانسیس تاتلوک سال ۱۹۱۴ به دنیا اومد. پدرش استاد دانشگاه بود و به همین خاطر جین دوران کودکیش رو توی محیط دانشگاه‌های مختلفی از جمله هاروارد گذروند. رکود اقتصادی بزرگ آمریکا و تبعاتش باعث شدن که جین به‌سمت کمونیسم گرایش پیدا کنه و وارد حزب کمونیسم ایالات متحده بشه. در اواسط دهه‌ی ۱۹۳۰ وارد دانشکده‌ پزشکی استنفورد شد و در سال ۱۹۴۱ به‌عنوان یک روانپزشک فارغ‌التحصیل شد. رابطه‌ش با اوپنهایمر در دوران تحصیلش شروع شد. اونا همدیگه رو ملاقات کردن و رابرت، جذب زیبایی و هوش دختر جوونی شد که ده سال از خودش کوچیک‌تر بود. وارد رابطه‌ای عاشقانه و البته با فراز و نشیب زیاد و به قول امروزیا تاکسیک شدن. از این زوج‌هایی بودن که خیلی همو دوست داشتن، ولی خیلی هم دعوا می‌کردن. حتی اوپنهایمر دو بار به جین پیشنهاد ازدواج می‌ده و جین رد میکنه. اینم باید بگیم که جین، رابرت رو به اعضای حزب کمونیست معرفی می‌کرد و این موضوع خودش دستمایه‌ای شد که بعدا به اوپنهایمر اتهام کمونیست بودن بزنن.به‌صورت رسمی رابطه‌ این دو نفر در سال ۱۹۳۹ قطع می‌شه، ولی همچنان گاه‌و‌بی‌گاه با هم بودن. یک سال بعد یعنی در سال ۱۹۴۰ اوپنهایمر با کیتی تیونینگ ازدواج میکنه ولی بازم رابطه‌ش با جین قطع نمیشه. گفته میشه حتی شام سال نوی ۱۹۴۱ رو هم اوپنهایمر با جین میخوره و شب رو با اون توی یک هتل می‌گذرونه.وقتی اوپنهایمر برای پروژه‌ی منهتن به لوس آلاموس میره، خیلی کمتر می‌تونه جین رو ببینه، ولی تاثیر جین روی اون همچنان باقی و بازم هروقت از لوس آلاموس خارج می‌شد، سعی میکرد به دیدار جین بره.اما این وسط وضعیت جین وضعیت مناسبی نبوده. عضویتش در حزب کمونیسم براش دردسر شده بوده و داشته فشار روانی سنگین رابطه با یک مرد متاهل رو هم تجربه می‌کرده. شاید همین عوامل باعث افسردگی شدید جین و در نهایت مرگ تراژیک می‌شه.در جون ۱۹۴۳، رابرت به دیدن جین میره. باهم ناهار می‌خورن و جین به رابرت میگه که هنوز عاشقشه و کاش می‌تونستن رابطه‌ مستحکم‌تری داشه باشه. رابرت، درخواست جین رو رد و اون ترک می‌کنه بدون این که بدونه این، آخرین دیدارشون خواهد بود،‌ چون جین قرار بود چند ماه بعد خودکشی کنه.در ژانویه‌ی ۱۹۴۴، پدر جین بدن بی‌جون دخترش رو داخل حمام کشف می‌کنه. جین خودش رو در وان حمام غرق کرده بوده و یه یادداشت خودکشی هم به جا گذاشته بوده. یه تئوری هست که می‌گه جین در واقع خودکشی نکرده و به خاطر گرایش سیاسی‌ای که داشته به قتل رسیده، اما به هر حال زندگی این روانشناس جوون که خودش به تنهایی می‌تونه موضوع یه اپیزود پادکست باشه،‌ در حالی به پایان میرسه که جین هنوز ۳۰ سالش هم نشده بوده.جین عشق بزرگ اوپنهایمر و جنجالی‌ترین معشوقه‌ی اون بود اما زندگی عاطفی اوپنهایمر به اون محدود نمی‌شد. گفتیم که با کیتی ازدواج می‌کنه که گیاه‌شناس و البته باز هم مرتبط با حزب کمونیسم بوده. از کیتی صاحب دو فرزند هم می‌شه به اسم‌های پیتر و کاترین می‌شه. کیتی مشکلات خودشو داشته از جمله اعتیاد به الکل و مواد مخدر.زن‌های دیگه‌ای هم توی زندگی اوپنهایمر بودن که حتی بعضی‌هاشون متاهل بودن و شوهران‌شون از دوست و همکارهای نزدیک اوپنهایمر به‌حساب می‌اومدن، مثلا اوپنهایمر مدتی با زن لینوس کارل پاولینگ وارد رابطه می‌شه و این رابطه باعث می‌شه. در نهایت دوستیش با پاولینگ که شاگردش هم بوده بهم بخوره. البته این رابطه تنها چیزی نبود که به دوستی اوپنهایمر و پاولینگ ضربه زد. اتفاقی که افتاد این بود که رابرت کم‌کم از اهداف صلح‌طلبانه‌ی لینوس دور و دورتر می‌شد.بخش پنجم: مردی درون مرکزجنگ در اروپا شروع شد و به سرعت هم گسترش پیدا کرد!  سقوط سریع کشور‌های مختلف از جمله فرانسه همه رو نگران می‌کنه. اگر به تاریخ جنگ و بخصوص جنگ جهانی دوم علاقه‌مند هستید می‌تونید با شنیدن پادکست «پرچم سفید» به‌صورت مفصل با جزئیات جنگ جهانی دوم و نحوه پیشروی سریع آلمان‌ها آشنا بشید.اوپنهایمر این تحولات رو زیر نظر داشت، حالا نه تنها یک آدم سیاسی شده بود، بلکه به‌صورت فعالانه در حال تلاش برای مخالفت با آلمان نازی بود. تماس‌ها و ارتباطات اون کم‌کم مورد توجه قرار گرفت. اف‌بی‌آی پرونده‌ای درباره اوپنهایمر در سال ۱۹۴۱ باز کرد و تمام تماس‌های او با اعضای  حزب کمونیست را ثبت کرد.اما  نتوانستند عمل مجرمانه‌ای از اوپنهایمر ببینند، با این حال ظاهرا اوپنهایمر عضو گروه‌هایی بود که از نظر اف‌بی‌آی گروه‌های برانداز محسوب می‌شدند. هرچند که با اوپنهایمر در این دوره برخوردی صورت نگرفت، اما او را در فهرستی از اهداف بالقوه برای  بازداشت در صورت بروز وضعیت اضطراری ملی قرار دادند.«ری مانک» نویسنده کتاب Robert Oppenheimer: A Life Inside the Center  توی یک سخنرانی می‌گه که اف بی آی، اوپنهایمر رو به شدت تحت نظر داشته، توی خونه اش توی تلفنش و محل کارش میکروفن کار گذاشته بود و همه جا تعقیبش می‌کرده، برای همین پرونده اوپنهایمر بسیار قطور بوده. اما خوشبختانه برای من که می‌خواستم زندگی‌نامه اون رو بنویسند منابع ارزشمندی بودند.تا اکتبر ۱۹۴۱ ایالات متحده هنوز بی‌طرف بود و فقط تجهیزات مورد نیاز متحدانش را در جنگ تامین می‌کرد، اما همه می‌دانستند که دیر یا زود ایالات متحده وارد جنگ خواهد شد. بنابراین، فرانکلین روزولت رئیس‌جمهور وقت آمریکا نه تنها برای جنگ برنامه ریزی می کرد، بلکه در حال  برنامه ریزی برای سلاح بزرگ بعدی بود.رئیس کمیته تحقیقات دفاع ملی،  جیمز بی.کونانت، مسئولیت مراحل اولیه این کار رو به عهده گرفت.کونانت، شیمی‌دان و رئیس سابق دانشگاه هاروارد بود. او اوپنهایمر را از زمانی که در هاروارد تدریس می‌کرد می‌شناخت و می‌دانست که او می‌تواند در این پروژه تاثیر گذار باشد.تردیدهای زیادی در مورد توانایی ساخت چنین سلاحی وجود داشت. با اینکه شکافت هسته‌ای پیش از این شناخته شده بود و  در سال ۱۹۳۹ توسط لیزه مایتنر به‌همراه همکارش اتو هان توضیح داده شده بود. و سال‌ها پیش از آن ایده واکنش‌های زنجیره‌ای هسته‌ای و امکان ساخت یک راکتور هسته‌ای توسط «لئو زیلارد» و «انریکو فرمی» مطرح شده بود. اما هنوز در مورد امکان چنین کاری تردید‌هایی وجود داشت.اما دانشمندانی که از دست نازی‌ها فرار کرده بودند خبر‌های خوبی با خود به همراه نداشتند. خبرهای به گوش می‌رسید که همه رو نگران کرده بود. علاوه‌بر اون وجود هایزنبرگ در پروژه سلاح اتمی آلمان نازی برای افرادی که او را می‌شناختند نگران کننده بود. علاوه بر این موارد، اطلاعات دیگه‌ای مثل تحرکات آلمان‌ها در نروژ و جمع آوری آب سنگین و اورانیوم هم این ایده رو تقویت می‌کرد.در نهایت نامه معروف انیشتین به روزولت باعث شد تا این مساله به طور جدی مورد بررسی قرار بگیره. نامه‌ای که در واقع زیلارد می‌نویسدش و اینشتین زیرش رو امضا میکنه تا بیشتر مورد توجه رییس جمهور قرار بگیره.ترس از ایدئولوژی نازی‌ها انقدر زیاد بود و ماشین جنگی آلمان نازی انقدر ترسناک و مهیب بود که همه نگران اون بودند. شاید بتونیم توی دوره معاصر اون رو با چیزی مثل وحشتی که داعش با کشتارهای عجیب و خشونت بی‌حدش نشون داد مقایسه کنیم. آیا اگر در توان‌تون بود برای نابودی چیزی مثل داعش خودتون همه تلاش‌تون رو در ساخت زودتر بمب نمی‌کردید؟این همون چیزی بود که اغلب دانشمندان درگیر پروژه ساخت بمب اتم بهش فکر می‌کردند.حالا که ساخت چنین سلاحی امکان پذیر به نظر می‌رسید، پروژه منهتن با سرپرستی  سپهبد لزلی گروز کلید زده شد تا اولین سلاح هسته‌ای  رو بسازه.پس از اگه دید جایی گروز رو با درجه‌ها و عنوان‌ها نظامی مختلفی معرفی کردند. تعجب نکنید.لزلی کروز برای پیدا کردن افراد مناسب که پژوهش‌های مرتبط با این موضوع داشتند از دانشگاه‌های مختلفی بازدید کرد. زمانی که در حال بازدید از آزمایشگاه سیکلوترون  لارنس بود با اوپنهایمر آشنا میشه و از بین افرادی که دیده بود. اوپنهایمر رو برای این کار مناسب می‌بینه.با اینکه فیزیک‌دان‌های بسیاری بودند که برخلاف اوپنهایمر کارهای تجربی مرتبط با این حوزه رو انجام داده بودند و شاید افراد مناسب‌تری برای چنین انتخابی بودند اما اوپنهایمر انتخاب شده بود.با اینکه جی ادگار هوور – موسس و رئیس افسانه‌ای اف‌بی‌آی به روز در مورد  انتخاب اوپنهایمر هشدار داده بود. اما کروز در انتخاب خود مطمئن بود.بخش ششم:‌ پروژه منهتنپروژه ساخت سلاح اتمی به سرعت شروع می‌شه و گسترش پیدا می‌کنه. از اونجا که مقر اولیه این پروژه توی منهتن نیویورک بوده، کم‌کم  اسم پروژه منهتن برای این برنامه عظیم به‌عنوان اسم رمز انتخاب می‌شه.معمولا توی سازمان‌ها نظامی و امنیتی دفتر یا بخشی هست که وظیفه انتخاب اسم‌های رمز رو به عهده داره. این اسم رمز‌ها نه تنها برای پروژه‌ها و عملیات مورد استفاده قرار می‌گیره بلکه برای اشخاص یا افراد هم مورد استفاده است.در کل این اسم رمز‌ها برای این استفاده می‌شه که اگر مکاتبات یا گفتگو‌ها در مورد یک موضوع، شنود بشه یا به هر طریقی لو بره، کمتر متوجه محتوای پیام بشند. مثلا وقتی دو نفر در مورد یک عملیات ساخت‌وساز بزرگ برای پروژه منهتن حرف بزنند ظاهر حرف این معنی رو میده که ظاهرا قراره توی مرکز نیویورک یک عملیات ساختمانی انجام بشه.دانشمندان در انگلستان خیلی جدی روی اورانیوم کار می‌کردند، اما موفقیت چندانی کسب نمی‌کردند. طرح ها و ایده‌های زیادی مطرح بود اما هیچ‌کدام به درستی کار نمی‌کردند. منابع اورانیوم هم محدود بود و تامین اون یکی از اولویت‌ها دولت شده بود. در نهایت در انگلستان کمیته‌ای برای برای بررسی این موضوع تشکیل می‌شود و کار بین دانگشاه‌های مختلف تقسیم می‌شود. در نهایت این کمیته دو گزارش ارائه می‌کند. که در یکی از آن‌ها تایید می‌کند که امکان ساخت بمب اتمی وجود دارد و در دیگری احتمال استفاده از این نیرو برای تولید انرژی را مورد بررسی قرار می‌دهد.کاری که انگلیسی‌ها انجام می‌دهند ماه‌ها پروژه منهتن را به جلو می‌اندازد. بسیاری از مطالعات انجام شده بود و حالا در پروژه منهتن به‌دنبال ساخت بمب بودند نه اینکه آیا امکان ساخت بمب وجود دارد یا خیر؟شرح کامل پروژه اتمی در انگلستان مفصله و کمتر در موردش صحبت شده، اما همین‌قدر بدانید که بسیار از دانش اولیه توسط انگلیسی‌ها بدست میاد و از اون در پروژه منهتن استفاده میشه.  در این زمان با کمک نیرو دریایی (Navy)  تحقیقاتی توسط انریکو فرمی و زیلارد در مورد اورانیوم انجام می‌شد اما برنامه آمریکایی‌هایی در این زمان نه به بزرگی و نه پیشرفتگی انگلیس‌ها نبود. اکتبر سال ۱۹۴۱ روزولت رئیس‌جمهور وقت آمریکا، برنامه اتمی این کشور رو تایید می‌کنه و همکاری‌ها با انگلستان بیشتر می‌شه. همین‌طور پروژه از نیروی دریایی یا نیوی به ارتش منتقل می‌شه.پروژه منهتن، یک همکاری مشترک بین ایالات متحده، انگلستان و کانادا بود. در واقع با شروع پروژه منهتن انگلستان و کانادا هم که یک برنامه مخفی برای توسعه سلاح هسته‌ای به اسم Tube Alloys که ترجمه تحت لفظی می‌شه «آلیاژ لوله‌» داشتند. با توجه به اینکه انگلستان تحت حمله و بمباران شدید آلمان‌ها بود. توافق کردند تا به  ایالات متحده در پروژه منهتن بپیوندند تا کار ساخت سلاح سرعت بیشتری بگیره.بر اساس این توافق، دو کشور متعهده شدند تا سلاح های هسته ای مشترک داشته باشند و استفاده از بمب اتمی علیه یکدیگر یا علیه سایر کشورها بدون رضایت طرفین خودداری کنند. اما این توافق هم با پایان جنگ به پایان رسید.در اون زمان تقریبا ۲ میلیارد دلار آمریکا؛ معادل حدود ۲۴ میلیارد دلار امروز  هزینه داشت. ۹۰٪ این هزینه‌ها صرف ساخت تاسیسات مورد نیاز برای استخراج و غنی‌سازی مواد هسته‌ای شد. تنها ۱۰ درصد هزینه‌ها صرف طراحی و ساخت بمب شد.برای اینکه دید بهتری نسبت‌به این موضوع داشته باشیم باید کمی برگردیم به عقب، به ابتدای دهه ۳۰ میلادی و روال اتفاقات رو تا اواسط دهه ۴۰ یعنی زمان پایان جنگ جهانی دوم ادامه بدیم. این بازه زمانی تقریبا معادل زمان شروع حکومت رضاخان در ایران تا پایانش در شهریور ۱۳۲۰ شمسی می‌شه.از اینجا به بعد یکم از حرف‌های حسین رو می‌شنویم، لازم به‌ ذکره که حسین هم متن این اپیزود رو نوشته و هم به‌عنوان کارشناس این قسمت همراه‌مونه:سال ۱۹۳۲ جیمز چادویک توی آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج، نوترون را کشف می‌کنه. این سال‌ها عصر اتمه و فیزیک‌دان‌های مختلف دارند تلاش می‌کننده که اتم را بهتر بشناسند.گروه‌های مختلف دارند تلاش می‌کنند تا با زور راز‌ها اتم‌ها رو از زیر زبون اون‌ها بیرون بکشند. این کار رو هم با بمباران اتم‌ها با ذرات باردار یا نوتورن‌ها و روش‌هایی از این دست انجام می‌دادند.مثلا توی همون زمان در آزمایشگاه کاوندیش، جان کاکرافت و ارنست والتون، موفق شدند اتم‌های لیتیوم رو با شلیک پروتون‌های شتاب‌داده شده بشکافند. یا انریکو فرمی و تیمش توی رم آزمایش‌هایی را انجام دادند که شامل بمباران عناصر توسط نوترون‌های کند شده بود ، این کار باعث شد عناصر و ایزوتوپ‌های سنگین‌تری رو تولید بشه.اما اتفاق کلیدی در سال ۱۹۳۸ افتاد. «اتو هان»، «فریتز استراسمن» و «لیزه مایتنر» اورانیوم را با نوترون‌های کند بمباران کردند و متوجه شدند که باریم تولید شده است و این موضوع به این معنا بود که  هسته اتمی اورانیوم شکافته شده است. اون‌ها توجیهی نظری طرح کردند که در سال ۱۹۳۹ در نیچر منتشر شد و چند سال بعد جایزه نوبل رو براشون به همراه داشت که خودش داستان غم‌انگیری داره.اما چیزی که در این بین مورد توجه بود انرژی قابل توجهی بود که در جریان این شکاف تولید می‌شد. ۲۰۰ مگا الکترون ولت انرژي به ازای هر شکافت!! این مقدار انرژی در مقیاس بزرگ عدد کوچکی محسوب می‌شه، حدود برابر ۳ ضرب در ۱۰ به توان منهای ۱۱ ژول می‌شه. اما این مقدار در مقیاس اتمی عدد قابل توجهی محسوب می‌شه.این موضوع توسط گروهی از دانشمندان کالج دو فرانس توی پاریس دنبال میشه. «فردریک ژولیت کوری» (داماد خانواده کوری)، «هانس فون هالبان»، «لو کوارسکی» و «فرانسیس پرین». این گروه رو تشکیل می‌دادند که به گروه پاریس معروف شدند.گروه پاریس نشان داد که وقتی شکاف در اورانیوم رخ می‌ده، دو یا سه نوترون هم در جریان شکافت آزاد می‌شه. این مساله نشون می‌داد که امکان واکنش زنجیره‌ای هسته‌ای ممکنه.  برای بسیاری از دانشمندان روشن شد که حداقل از نظر تئوری، می‌شود یک ماده منفجره بسیار قوی بر اساس واکنش‌های هسته‌ای ساخت، اگرچه اکثر اون‌ها  هنوز ساخت بمب اتمی را در عمل غیرممکن می‌دانستند.اصطلاح «بمب اتمی»، چیز غریبی نبود بخصوص برای مردم انگلستان که  قبلا از طریق رمان «جهان آزاد شد» نوشته‌ اچ جی ولز توی سال ۱۹۱۳ آشنا شده بودند.پرین یکی از اعضای گروه پاریس «جرم بحرانی» اورانیوم را به‌عنوان کوچک‌ترین مقداری که می تواند یک واکنش زنجیره‌ای را حفظ کند، تعریف کرد. نوترون‌هایی که می‌توانند باعث شکافت هسته‌ای بشوند نوترون‌هایی کند هستند. در واقع نوترون‌هایی که سرعت و انرژی کمتری دارند با احتمال بسیار بالایی می‌توانند باعث شکافت هسته‌ای شوند، اما اغلب نوترون‌هایی که در جریان شکافت هسته‌ای آزاد می‌شوند از نوع نوترون‌های سریع هستند. پس باید راهی برای کند کردن نوتورن‌ها پیدا شود. گروه پاریس متوجه شد آب و گرافیت از موادی هستند که می‌توانند نقش یک تعدیل کننده را برای نوترون بازی‌کنند.این گروه بود که به اهمیت آب سنگین پی برد و با اطلاع به مقامات از اون‌ها خواستند که از آب سنگین تولید شده در ومورک در نروژ استفاده کننده. اینجا بود که اون‌ها متوجه شدند آلمان‌ها هم به دنبال این آب سنگین‌ها هستند. برای همین طی یک عملیات مخفیانه این محموله آب سنگین به انگلستان منتقل شد. یکی از دلایل حمله آلمان نازی به نروژ علاوه بر تسلط به منابع نفتی این کشور احتمالا تصرف و استفاده از تاسیسات ورموک برای تولید آب سنگین بوده.بعد طی یک عملیات مشترک این تاسیسات توسط نیرو‌هایویژه انگلیسی و نروژی از بین رفت تا آلمان‌ها نتوانند از اون برای تولید آب سنگین استفاده کنند. اسم عملیات Operation Freshman بود. در مورد این عملیات فیلمی به اسم «قهرمانان تلمارک» یا The Heroes of Telemark ساخته شده که مربوط به سال ۱۹۶۵ هست؛ اما یک سریال جدیدتر محصول سال ۲۰۱۵ هم به اسم The Heavy Water War، یا جنگ آب سنگین هم در موردش ساخته شده که پیشنهاد می‌کنیم ببینیدش.بخش هفتم: ساخت بمبجداسازی ایزوتوپ‌ها اورانیوم کار سختی بود. چیزی که امروز بهش غنی‌سازی می‌گیم. روش‌های مختلفی هم برای این کار وجود داره. جداسازی ایزوتوپ‌ها به ۶ روش ممکن است. جداسازی به وسیله سانتریفیوژ کردن، جداسازی لیزری، الکترومغناطیسی، پخش گازی و تقطیر، هر کدام از این روش‌ها ویژگی‌های خودش را داشت. توان مهندسی و ظرفیت تولید هر روش هم مساله‌ای بود که باید در نظر گرفته می‌شد. در نهایت تصمیم گرفته میشه که روی همه روش‌های ممکن کار بشه.مسئله بعدی طراحی بمب بود. طرح‌های مختلفی برای بمب پیشنهاد شده بود. نکته اصلی این بود که چطور بمب را جوری آماده کنیم تا قبل از زمان انفجار ایمن باشه و در زمان مورد نیاز مواد هسته‌ای به جرم بحرانی برسه و واکن زنجیره‌ای بقی ه کار رو انجام بده ...اوپنهایمر در اون مقطع کار محاسبات نوترونی رو انجام می‌داد. در واقع کسی که مسئول این بخش از کار بود بخاطر مسائل امنیتی کنار گذاشته شده بود. این محاسبات خیلی مهم بود و نتیجه اش نشون می‌داد رفتار نوتورن‌ها به چه صورتیه؛ این محاسبات در کنترل واکنش‌های هسته‌ای بسیاری کلیدی بود.یه نکته دیگه‌ای هم اینجا هست، پروژه منهتن خیلی قبل‌تر از اینکه اوپن‌هایمیر به‌عنوان مدیر آزمایشگاه لوس آلاموس منصوب بشه شروع شده بود و افراد زیادی درگیرش بودند. به‌خصوص چهره‌های مطرح دنیای فیزیک!اما از یکی جایی به بعد این اوپنهایمره که سکان پروژه ساخت بمب رو در دست می‌گیره.پروژه منهتن پروژه بسیار بزرگی بود که تقریبا توی سرتاسر آمریکا مراکزی رو به خودش اختصاص داده بود. وقتی به نقشه توسعه مراکز این پروژه نگاه کنید می‌بینید که تقریبا توی همه آمریکا پخش شدند. چند مرکز هم در کانادا تاسیس شده بود. بیش از ۳۰ مقر یا تاسیسات مرتبط با این پروژه تاسیس شده بود که بعضی از اون‌ها در واقع یک شهر جدید بودند که از ابتدا ساخته شده بودند. خب بریم با چند تا از این مراکز بیشتر آشنا بشیم.بخش هشتم: سایت اوک ریجسایت اوک‌ریج یا اسمی که الان داره آزمایشگاه ملی اوک ریج (Oak Ridge National Laboratory)، یکی از اصلی‌ترین مراکز در پروژه منهتن بود. این مرکز حدود 240 کیلومتر مربع وسعت داره، وظیفه اصلی این مرکز در طول جنگ غنی‌سازی مواد هسته‌ای بود. البته انریکو فرمی، به همراه تیمش توی این محل یک راکتور هسته‌ای گرافیتی ساختند که وظیفه اش تولید پلوتونیوم بود. این راکتور دومین راکتور هسته‌ای جهان بعد از راکتور Pile-1 بود که خود فرمی ساخته بود و توی فیلم تصاویر اون رو می‌بینیم. اما این راکتور جدید برای کار مداوم ساخته شد و وظیفه اش تولید پلوتونیوم بود.تحقیقات گسترده زیادی روی مواد و اثر پرتو‌های هسته‌ای روی موجودات زنده و ... توی این مرکز انجام می‌شد.الان هم یکی از آزمایشگاه‌های بزرگ و پیشرو در علوم مختلف هست. چندتا از ابرکامپیوتر‌های معروف جهان هم توی این مرکز استفاده می‌شند.اورانیومی که برای ساخت بمب پسر کوچک ( Little Boy) استفاده شده بود در این مرکز غنی‌سازی شده بود.بخش نهم: سایت هنفوردبخاطر نگارنی‌هایی که در مورد ایمنی تاسیسات وجود داشت، تصمیم گرفته شد تا بخش تولید پلوتونیوم رو به محل دیگری بجز اوک‌ریج منتقل کنند. به این ترتیب سایت هنفورد (Hanford Site) ایالت واشنگتن در محلی مناسب ساخته شد. این سایت مهم‌ترین نقش در تولید پلوتونیوم مورد نیاز برای ساخت تسلیحات هسته‌ای ایالات متحده در طی جنگ سرد رو به عهده داشت.تاسیسات هنفورد در حال حاضر غیرفعال است؛ این امروز بخاطر آلودگی و زباله‌ها هسته ای خطرناکش شناخته می‌شود.بخش دهم: سایت لوس آلاموساین مرکز معروف‌ترین سایت پروژه منهتن است. همان جایی که رابرت اوپنهایمر مدیر اش بود. این مرکز پروژه ساخت بمب با اسم رمز پروژه Y انتخاب شده بود.این محل به‌خاطر شرایط طبیعی و جود تپه‌ها و صخره‌ها راه‌ها دسترسی محدودی داشت و همین مورد آن را برای مقاصد امنیتی گزینه مناسبی می‌کرد.اوپنهایمر تا پایان جنگ مدیر این آزمایشگاه بود و بعد از پایان جنگ از مدیریت این مرکز استعفا داد. این مرکز در حال حاضر با نام «آزمایشگاه ملی لوس‌آلاموس» فعالیت می‌کند و به تحقیق در حوزه‌های وسیعی ادامه می‌دهد.بخش یازدهم:‌ ساخت بمبخب! بریم سراغ ساخت بمب، اولین چیزی که مورد نیاز بود مواد هسته‌ای کافی بود. در اون زمان چند منبع اورانیوم شناخته شده وجود داشت. مهم‌ترین این منابع در کانادا، چکسلواکی و کنگو بود. از این بین منابع کانادا و کنگو در دسترس متفقین بود.سنگ معدن اورانیوم باید استخراج می‌شد و به آمریکا منتقل می‌شد. بعد سنگ‌ها خورد می‌شد و بعد از چند مرحله پردازش شیمیایی در اسید حل می‌شد تا به تری‌اکسید اورانیم تبدیل شود. تهییه مواد شیمیایی لازم این مرحله هم بسیار سخت بود. توسعه زیرساخت‌ها در این بخش هم بخش دیگری از پروژه منهتن بود.اورانیوم طبیعی از ۹۹.۳ درصد اورانیوم ۲۳۸ و ۰.۷ درصد اورانیوم ۲۳۵ تشکیل شده است، اما از آنجایی که تنها اورانیوم دومی شکافت پذیر است، باید اون اون ۰.۷ درصد رو از بقیه جدا کنیم.البته اورانیوم ۲۳۸ هم کاربرد داره و میشه توی راکتور‌های آب سنگین از اون به عنوان سوخت استفاده کرده و یا از اون پلوتونیوم تولید کرد.خب اینجا بود که دو مسیر برای تولید مواد هسته‌ای مورد نیاز بمب طی شد . یکی تولید پلوتونیم توی سایت هنفورد یک هم جدا کردن اورانیوم ۲۳۵ یا به زبان امروز غنی‌سازی اورانیوم که این کار در اوک‌ریج انجام شد.برای جداسازی‌های ایزوتوپ‌ها هم تکنیک‌های مختلفی امتحان شد. اما جالبه بدونید که تکنیک استفاده از سانتریفیوژ توی اون زمان شکست خورد، اما فناوری‌های جداسازی الکترومغناطیسی، پخش گازی و پخش حرارتی همگی موفق بودند و به پروژه کمک کردند.روش سانتریفوژ با این حدود یک دهه قبل توسط جسی بیمز مورد استفاده قرار گرفته بود اما استفاده صنعتی از اون با مشکلات زیادی روبه‌رو بود. بر اساس برآورد برای تولید حدود یک کیلوگرم اورانیوم غنی شده حدود ۵۰ هزار ماشین سانتریفیوژ لازم بود.بعد از شروع کار متوجه شدند بازده دستگاه‌ها در عمل حدود ۶۰ درصد چیزی که پیش‌بینی می‌کردند است. خرابی دستگاه‌ها و مشکلات فنی دیگر باعث شد تا این روش کنار گذاشته شود.بعدها اتحاد جماهیر شوروی با کمک اسیران آلمان، در ساخت سانترفیوژه‌ها به پیشرفت‌های خوبی دست پیدا کرد. در نهایت این روش با توجه به مقرون‌به‌صرفه بودنش با تکنولوژی جدید، جایگزین روش‌های دیگر در عصر حاضر شد.از اینجا به بعد اورانیوم‌ را به سختی با کمک روش‌های مغناطیسی، پخش گازی و حرارتی غنی می‌کردند. اما مشکل اینجا بود که این روش‌ها بسیار پرهزینه و کند بود. به همین دلیل برای تولید پلوتونیوم هم تاسیساتی بنا شد که قبل‌تر در مورد اون گفتیم.در همین حال در لوس آلاموس روی طراحی بمب بررسی‌هایی انجام می‌شد. دو طرح کلی برای ساخت بمب وجود داشت. اول طراحی تفنگی و دومی طراحی امپلوژن (Implosion) یا به فارسی درون پاشی که توضیح میدیم چی هستند.طرح اول یا همون طراحی تفنگ پلوتونیومی یه این شکل بود که ماده هسته‌ای رو به دو بخش تقسیم کنند و زمان انفجار این دو بخش به هم برخورد کنند تا به جرم بحرانی برسند. در نظر بگیرید که جرم بحرانی برای پلوتونیوم حدود ۱۱ کیولگرمه! خب ایده این بود که این ۱۱ کیلو رو به دو بخش تقسیم کنند و زمانی که لازم شد این دو بخش در کنار هم قرار بگیرند. یک بخش از پلوتونیوم به شکل استوانه و بخش دیگه به شکل یه استوانه توخالی که بتونن درون همدیگه قرار بگیرند.ایده دوم استفاده از امولوژن بود. درون‌پاشی یا امپلوژن در واقع برعکس انفجار هست. فرض کنید انفجار رو داخل یک محفظه ضد انفجار انجام بدیم یا طراحی ماده انفجاری مون به‌صورتی باشه که فشار به درون ایجاد کنه!ایده این بود که ماده هسته‌ای مورد نظر‌مون رو به شکل کروی بسازیم، اما جرمش کمتر از جرم بحرانی باشه. زمان انفجار فشار حاصل از موج انفجار ماده هسته‌ای رو فشرده می‌کنه و به حالت بحرانی می‌رسونه.  البته توی عمل کار به این سادگی‌ها هم نیست.هر دو روش به‌طور هم‌زمان، در حال توسعه بود. ایده اول به‌خاطر ساز و کار ساده‌تری که داشت و قابلیت اطمینان بیشتر انتخاب بهتری محسوب می‌شد. بیشتر برنامه‌ریزی‌ها هم بر اساس همین طرح تفنگ پلوتونیومی انجام شده بود.اما با رسیدن پلوتونیوم تولید شده در سایت هنفورد، امیلیو سگره (Emilio Segrè) متوجه یک مشکل بزرگ شد.پلوتونیوم تولید شده برای ساخت بمب به روش تفنگ پلوتونیومی اصلا مناسب نبود. مشکل کجا بود؟نمونه‌ پلوتونیومی که تحقیقات و طراحی‌ها بر اساس اون انجام شده بود. داخل سیکلوترون به مقدار خیلی کم در آزمایشگاه تولید شده بود. پلوتونیوم صنعتی‌ای که در راکتور سایت هنفورد تولید شده بود مقدار بیشتری از ایزوتوپ ۲۴۰ رو درون خودش داشت. پلوتونیم ۲۴۰ نسبت‌به پلوتونیوم ۲۳۹ ناپایدارتره و این می‌تونست باعث بشه که بمب به‌صورت خود به خود یا زودتر از زمان مورد نظر منفجر بشه. حتی اگه این اتفاق نمی‌افتاد  نگه‌داری بمب مشکل بود و نمی‌شد به اون اطمینان کرد.به همین دلیل، سراغ طرح دوم رفتند که از نظر مهندسی طرحی پیچیده‌تر بود. طراحی چاشنی‌ها و لنز‌های انفجاری به متخصص مواد منفجره جورج کیست‌یاکوفسکی، سرده شد. این انفجار‌ها باید به‌صورت هم‌زمان و یکنواخت انجام می‌شد و قدرت کافی برای فشرده کردن قلب بمب را دارا بود.طرح نهایی شبیه یک توپ فوتبال با ۲۰ لنز شش ضلعی و ۱۲ عدسی پنج ضلعی بود که هر کدام حدود ۳۶ کیلوگرم وزن داشتند. انجام انفجار درست به چاشنی های الکتریکی سریع، قابل اعتماد و ایمن نیاز داشت. برای اطمینان بیشتر، دو چاشنی برای هر عدسی انفجاری استفاده شده بود. چاشنی‌ها هم از نوع جدیدی بودند که در همان لوس آلاموس ساخته شده بودند. چاشنی‌هایی موسوم به Exploding-bridgewire که به وسیله سیم‌های الکتریکی فعال می‌شد. استفاده از الکتریسیته می‌توانست برای فعال‌سازی هم‌زمان چاشنی‌ها بسیار مفید باشد.برای کامل شدن بمب مشکلات دیگری هم وجود داشت، هم‌زمان که تست‌های انفجاری برای توسعه لنز‌ها و چاشنی‌ها انجام می‌شد. مهندسین مواد و شیمی‌دان‌ها مشغول کار با پلوتونیوم برای ریخته‌گری اون به‌صورت یک کره کامل بودند. جزئیات زیاد دیگه‌ای هم توی طراحی بمب وجود داشت که در حال طراحی و اجرای بود. مثلا چطور ایمنی بمب رو پیش از عملیات حفظ کنیم؟ اگر یه منبع نوترون خارجی نزدیک بمب بشه، آیا می‌تونیم جلوی منفجر شدن بمب رو بگیریم؟ همه این مشکلات یکی یکی در حال حل شدن بودند تا روز موعود فرا رسید.بخش دوازدهم: ترینیتیبخاطر پیچیدگی‌های که طرح امپلوژن داشت، تصمیم گرفته شد علی‌رغم کم بودن مواد هسته‌ای، تست انفجار بمب کامل انجام شود. آیا این بمب با همه پیچیدگی‌هایش درست کار می‌کند؟برای آماده کردن سایت انفجار کارهای زیادی انجام شد از ساخت پناه‌گاه‌ها تا سیم‌کشی و کار گذاشتن دوربین‌ها سنسور‌ها  برای اندازه‌گری حرارت، موج انفجار و پرتو‌های هسته ای!سنسور هم که می‌گیم یه چیز کوچیک و جمع و جور و .. نبود، در مورد تکنولوژی حدود ۸۰ سال پیش حرف می‌زنیم. حالا سعی می‌کنیم تصاویر مرتبط به این قسمت‌ها رو توی صفحه اینستاگرام مون بذاریم.احتمال اینکه آزمایش ناموفق باشه زیاد بود. یعنی لنز‌های انفجاری درست عمل نکنند و قلب بمب به جرم بحرانی نرسه! برای همین یه محفظه فلزی ساخته بودند تا اگر بمب عمل نکرد بتونن پلوتونیوم رو بازیابی کنند. اما این محفظه هم به دلایلی کنار گذاشته شد.خب این آزمایش توی شرایطی انجام می‌شد که جنگ در اروپا تموم شده بود. آلمان شکست خورده بود و سران متفقین یعنی هری ترومن، ژوزف استالین و وینستون چرچیل  در پوتسدام آلمان جمع شده بودند تا در مورد آلمان مرز‌ها تصمیم بگیرند. همینجاست که آلمان تقسیم میشه بین قدرت‌های پیروز و بعدش هم ماجرا دیوار برلین و خیلی داستان‌ها دیگه ....توی چنین شرایطی هست که در ساعت ۵:۳۰ دقیقه روز ۱۶ جولای سال ۱۹۴۵ آزمایش اولین بمب اتمی جهان با اسم رمز ترینیتی، انجام می‌شه. قدرت این انفجار معادل ۲۰ هزار تن TNT برآورد می‌شه، موج ضربه‌ای انفجار تا ۱۶۰ کیلومتر دور تر احساس می‌شه و صدای اون تا شهر ال‌پاسو در تگزاس هم میرسه.اوپن‌هایمر در توصیف لحظات اولیه بعد از این‌طور می‌گه:- ما می‌دونستیم که دنیا دیگه مثل سابق نمیشه- افراد کمی خندیدن،- افراد کمی گریه کردند،- اکثر آدم‌ها ساکت بودند.- و من یاد بخشی از کتاب مقدس هندو‌ها بهبودگیتا افتادم- جایی که ویشنو سعی می کند شاهزاده رو برای انجام وضیفه‌اش متقاعد کنه؛ میگه:- و اکنون من به مرگ تبدیل شدم... ویرانگر دنیاها...- فکر می کنم همه ما در اون لحظه به این موضوع فکر کردیمبخش تکمیلیتوی بخش آخر این قسمت می‌خوایم به ۳ تا سوال ظاهرا ساده که ممکنه توی ذهن خیلی از ماها باشه جواب بدیم!اینکه بمب اتم چیه؟ چرا ساختنش سخته و برای ساخت یه بمب چقدر اورانیوم لازم داریم؟بمب اتمی چیه و چگونه کار می کند؟هر وقت بتونیم واکنش‌های هسته‌ای رو برای کاربردهای نظامی به شکل سلاح استفاده کنیم، در واقع یک سلاح هسته‌ای داریم.وقتی یه ماده منفجره مثل باروت یا تی‌ان‌تی منجر میشه چه اتفاقی می‌افته؟ در واقع یه واکنش شیمیایی رخ میده که طی آن انرژی و گرما آزاد می‌شه.اما توی یک سلاح هسته‌ای یک واکنش فیزیکی توی سطح خیلی پایین‌تری؛ یعنی درون هسته اتم‌ها اتفاق می‌افته.خب این واکنش که توی سطح هسته اتم اتفاق می‌افته چیه؟دوتا واکنش هست که انسان موفق شده اون رو تسلیحاتی کنه، یکی شکافت هسته‌ای و اون یکی هم‌جوشی.آیا چیزهایی دیگه هم وجود داره که بشه اون تسلیحاتی کرد؛ اما به‌خاطر محدودیت‌های تکنیکی کار ساده‌ای نیست که جلوتر اگه شد بهش اشاره می‌کنیم.وقتی شکافت هسته‌ای اتفاق می‌افته یعنی یه هسته‌ اتمی تقسیم می‌شه یا وقتی هم‌جوشی رخ میده و دوتا هسته با هم ترکیب می‌شن یه مقداری انرژی هم آزاد می‌شه. خب ما اگه شرایطی رو به وجود بیاریم که این واکنش‌ها پشت‌سر هم یا هم‌زمان اتفاق بی‌افتند یا به عبارت دیگه توی یه زمان کوتاه تعداد زیادی از این واکنش‌های توی مقیاس اتمی اتفاق بی‌افته، انرژی زیادی آزاد می‌شه که در مقایسه با مواد منفجره دیگه قابل توجهه.حالا یه مکعب چوبی رو در نظر بگیرید، که یکم گوشه‌هاش تیز نباشه. از نظر تئوری ما می‌تونیم مکعب رو از روی یکی از گوشه‌هاش روی میز قرار بدیم. یعنی یه جوری بذاریم که تکیه گاهش تنها یکی از کوشه‌های مکعب باشه. اما توی عمل کار سختیه؛ ممکنه که موفق بشیم برای چند لحظه مکعب رو توی این حالت قرار بدیم اما بلاخره می‌افته و روی یکی از وجه‌هاش قرار می‌گیره.این حالت برای مکعب یه جور حالت تعادل بحرانی هست که با کوچیک‌ترین تغییری از این وضعیت خارج می‌شه و توی فناوری هسته‌ای هم ما یه حالت بحرانی داریم.که توی اون حالت، شرایط سیستم ما به یه صورتیه که به‌صورت پایدار و با یک سطح مشخص واکنش‌های هسته‌ای دارند ادامه پیدا می کنند.خب گفتیم چند تا نوترون در هر شکافت آزاد میشه، خب اگه این ۲-۳ تا نوترون خودشون باعث واکنش‌های بعدی بشود. خب به‌صورت تصاعدی تعداد واکنش‌ها بالا می‌ره و یهو کنترل از دست‌مون خارج می‌شه!خب به این سادگی هم نیست.بحرانی نگه‌داشتن یا فوق بحرانی کردن یه سیستم هسته‌ای به پارامتر‌های مختلفی بستگی داره. کنترل این پارامتر‌های توی طول زمان کار ساده‌ای نیست. موضوع مهندسی هسته‌ای و به‌طور به خصوص مهندسی راکتور همین بحرانی نگه‌ داشتند یه سیستم هسته‌ای و کنترل اونه!نوتورن‌هایی که داریم با سرعت‌ها مختلفی آزاد می‌شن که به‌طور کلی اون‌ها رو به دو دسته تقسیم می‌کنن، نوتورن‌ها پر انرژی یا سریع و نوترون‌های کند یا گرمایی!نوترون‌های سریع تعدادشون بیشتره اما با اورانیوم ۲۳۵ به‌راحتی اندرکنش نمی‌کنند، اما با اورانیوم ۲۳۸ خیلی راحت اندرکنش می‌کنند.این نوترون‌های گرمایی هستند که با اورانیوم ۲۳۵ به‌راحتی واکنش می‌دن. تمام محاسبات، سختی‌ها و گرفتاری‌ها برای طراحی بمب یا یه راکتور هسته‌ای توی این مساله جمع شده که چطور نسبت این نوترون‌ها رو بتوانیم کنترل کنیم. با چی؟ با کند کردن نوترون های سریع یا حذف نوترون‌های گرمایی با میله‌های کنترل یا جاذب‌ها یا جلوگیری از فرار نوترون‌های حرارتی با کمک گرفتن از رفلکتور‌ها توی بمب، اما می‌خوایم سیستم ما فوق بحرانی بشه و این فوق بحرانی شدن هم هرچی بیشتر بشه بهره.و تا جای ممکن بازدهی بمب ما بره بالا که خب این بخش شاید ساده‌تر از بخش‌های دیگه باشه، لااقل روی کاغذ. چرا؟ چون بحرانی نگه‌داشتن یه راکتور هسته‌ای و عملیات روی اون کار به مراتب سخت‌تری هست از نظر پارامتر‌های درگیر.شما در نظر بگیرید که یه راکتور باید روشن بشه، به حداکثر توانش برسه به‌دلایل مختلف ممکنه سطح توانش بالا یا پایین آورده بشه و هر کدوم از این عملیات‌ها باعث تغییر شرایط درونی قلب راکتور می‌شه. ساده‌ترین چیز‌هایی که تغییر می‌کنه ترکیب و ساختار سوخت هسته‌ای هست. این سوخت دیگه سوخت روز اول نیست که داخل راکتور گذاشتیم الان کل محاسبات ما بهم می‌ریزه. یا توی جریان کار کردن به‌خصوص عملیات‌هایی مثل افزایش یا کاهش توان، مواد مختلفی توی راکتور تولید می‌شه که اگه غلظت شون از یه حدی بیشتر بشه، شرایط راکتور رو بهم میزنه!چرا ساخت بمب اتم سخت است؟ اما سختی ساخت بمب کجاست؟ توی تولید مواد هسته‌ای مورد نیازو توی طراحی مکانیزم سلاح هست.خب جدا کردن اورانیوم ۲۳۵ یا همون غنی سازی نیاز به تاسیسات صنعتی پیشرفته‌ای داره. هرچند که شما توی آزمایشگاه می‌تونید این کار رو کنید اما برای تولید سوخت هسته‌ای یا ماده مورد نیاز برای بمب باید تاسیسات صنعتی غنی‌سازی داشته باشید.غنی‌سازی هم با تکنیک‌های مختلف انجام می‌شه، الان مرسوم ترین روش با استفاده از سانتریفیوژ هست؛ اما تکنیک‌های دیگه هم مثل غنی سازی با لیزر هم وجود داره که ویژگی‌های خاص خودش رو داره. مثلا غنی سازی با لیزر توی مقدار کم انجام می‌شه اما شما یک ضرب می‌تونید برید و به غنای بالا ۹۰٪ برسید، ولی خب توی روش سانتریفوژ یا پخش گازی یا... شما توی هر مرحله یه درصد کمی می‌تونی اورانیوم رو غنی کنید و بعد باید این چرخه ادامه پیدا کنه تا به درصد غنای مورد نظر برسید.استفاده از پلوتونیوم یه راه حل دیگه است، خب پلوتونیوم رو میشه توی راکتور‌های آب سنگین تولید کرد. خیلی هم سریع می‌شه تولیدش کرد. اصلا یه سری راکتور‌های مثل راکتور‌های RBMK توی شوروی بر این اساس تولید شده بودند که هم برق تولید بشه و هم یک ماشین بزرگ تولید پلوتونیوم باشه؛ اما خب پلوتونیوم یه مشکلاتی داره برای استفاده، اما شاید تولیدش راحت تر از غنی سازی باشه.مورد بعدی مکانیزم سلاح  هست، خب شما توی آزمایشگاه یا توی راکتور می‌تونید واکنش‌های هسته‌ای رو ایجاد و کنترل کنید. اما وقتی قراره اون رو تبدیل کنید به یه سلاح قابل اطمینان یه کلاهک یا بمبی که توی شرایط جنگی، تحت تنش قرار استفاده بشه باید یه ساختار پایدار داشته باشه.منظورم چیه؟ ببینید ما سلاح‌های تک تیرانداز رو داریم، عموما این سلاح‌ها از دوربین‌ها اپتیکی استفاده می‌کنند. آیا نمی‌شه از سلامانه‌های الکترواپتیکی با کمک هوش‌مصنوعی و... استفاده کنند؟ چرا اتفاقا استفاده می‌شه، اما خیلی محدود. حتی از هر اپتیکی یا عدسی ای هم استفاده نمیشه. چرا؟ چون این سیستم‌ها حساس هستند. درسته دقیق و بهتر هستند اما وقتی با کوچک‌ترین ضربه یا اتفاق ممکنه خراب شند. خب قابلیت اطمینان‌شون توی میدون جنگ پایین میاد، برای همینه که وقتی یه تک‌ تیرانداز برای ماموریت خاص می‌ره ممکنه دوربین‌های پیشرفته روی تفنگش نصب باشه، اما وقتی توی میدون جنگ می‌بینیم اغلب دوربنی‌های تفنگ استفاده شده سیستم ساده‌تر و قابل اطمینان تری رو دارند.توی آزمایش ترینیتی، بمبی که تست شد، کلی سیم بهش متصل بود و در واقع یه دستگاه بسیار پیچیده بود. چنین چیزی رو شما نمی‌تونید توی میدون نبرد استفاده کنید. پس لازمه مکانیزم سلاح و سیستم‌ها وابسته به اون مثل روش مسلح کردن یا مکانیزم ماشه خیلی قابل اطمینان باشند. خب این چالش دومی هست که ساخت سلاح رو سخت می‌کنه.تکنیک های زیادی هست که اینجا استفاده می‌شه اما مهم‌ترین‌ روش امپلوژن هست که با کمک لنز‌های انفجاری، اون قلب سلاح هسته‌ای رو فشرده می‌کنند و شرایط انفجار رو فراهم می‌کنند. این بخش‌ها ربطی به فیزیک هسته‌ای نداره و مربوط به کار یه متخصص انفجار! اینکه این لنز‌ها هم‌زمان و کاملا یک‌نواخت منفجر بشن کار ساده‌ای نیست.برای ساخت  بمب اتم چقدر اورانیوم نیاز دارد؟برای اینکه بتونیم به این سوال جواب بدیم باید مفهوم جرم بحرانی رو بدونیم. جرم بحرانی جرمی هست که اگر اونقدر ماده هسته‌ای کنار هم قرار بگیره می‌تونه یک زنجیره واکنش هسته‌ای رو توی خودش به صورت پایدار حفظ کنه.خب این جرم برای اورانیوم ۲۳۵ غنی شده با درجه بالا، حدود ۵۰ کیلوگرم هست و برای پلوتونیوم حدود ۱۰ کیلوگرم؛‌ اما هندسه هم موثره، اینکه ماده چه شکلی داشته باشه، شکل کروی اینجا بهترین بازدهی رو داره. البته می‌شه این مقدار رو کم کرد. مثلا با قرار دادن رفلکتور یا قوی تر کردن لنز‌های انفجاری که ماده رو بیشتر فشرده کنه.با این روش‌ها میشه جرم مورد نیاز برای بمب رو به ۱۵ کیلو برای اورانیوم غنی شده و حدود ۵ کیلو برای پلوتونیوم کاهش داد.چیزی که شنیدین بخش اول از اپیزود دو قسمتی مردی درون مرکز، زندگی رابرت اوپنهایمر بود. امیدوارم تا اینجا از شنیدنش لذت برده باشین و تونسته باشین دنبالش کنین. یادتون نره که این اپیزود در واقع دو بخشه و بخش بعد رو هفته بعد همین روز آپلود می‌کنیم. مرسی که تا اینجا همراهمون بودین، فعلا خدانگهدار. https://castbox.fm/vi/645570807 </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 18:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم-برزخ گمشدگان</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-cqx7al7zjw8t</link>
                <description>خوآن عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و نگاهی به بادبان‌هایی انداخت که ساعت‌ها بود ساکن ایستاده بودند. یک بار دیگر بابت این که راهی این سفر اکتشافی شده بود به خودش لعنت فرستاد. می‌توانست کنار خانواده‌اش باشد؛ ولی در غرب اقیانوس اطلس شمالی گرفتار شده بود. کریستف کلمب، رهبر گروه اکتشافی کمی جلوتر ایستاده بود و هرچند سعی می‌کرد دلیر و خوش‌بین به نظر برسد، اما نگاه نگرانش که به قطب‌نما دوخته شده بود خبر از اضطرابش می‌داد. خوآن هم مثل سایر افراد حاضر بر عرشة سانتاماریا، می‌دانست که قطب‌نماها از کار افتاده‌اند. او ستون‌های آتشین را در دریا دیده بود و نورهای عجیبی که شب‌ها ناگهان در دل آسمان ظاهر می‌شدند.خوان صلیبی روی سینه‌اش کشید و از ته دل دعا کرد که به‌سلامت از این جهنم عبور کنند. جهنمی که قرار بود نام مثلث برمودا بر آن گذاشته شود.خاطرة اولین باری که توی دریا شنا کردم هنوز به وضوح جلوی چشممه.  تا چشم کار می‌کرد آبی خلیج فارس بود و وقتی سرت رو زیر آب می‌بردی ماهی‌های رنگارنگ رو می‌دیدی که دارن اطرافت شنا می‌کنن. دریا و اقیانوس…جاهای زیبایی که برای ما هم نماد شگفتیه و هم نماد تراژدی. هم داستان پری دریایی کوچولوی هانس کریستین اندرسن رو درباره‌اش شنیدیم و هم موبیدیکِ هرمان ملویل.خیلی وقت نیست که خبر یک تراژدی دریایی دیگه رو هم در اخبار شنیدیم. داستان زیردریایی تایتان محصول شرکت ocean gate که قرار بود  ۵ سرنشین رو برای بازدید از بقایای تایتانیک به اعماق اقیانوس اطلس شمالی ببره. ارتباط رادیویی تایتان حدود ۲ ساعت بعد از شروع اکتشاف قطع میشه و این آغاز جست‌وجوی چند روزه‌ایه که در نهایت با خبر رمبیدن یا ایمپلوژن تایتان به دلیل فشار بالای آب و مرگ آنی همه‌ی سرنشین‌ها به پایان می‌رسه.اما قبل از مشخص شدن سرنوشت تلخ تایتان و ۵ تا مسافرش، بازار تئوری‌های مختلف درباره‌ی این زیردریایی خیلی خیلی داغ بود. یه عده می‌گفتن دست دولت‌های آمریکا و کانادا تو کاره، یه عده فرازمینی‌ها رو مسئول می‌دونستن و یه عده از عجایب دریا می‌گفتن و این که ما هنوز ۹۰ درصد اعماق اقیانوس‌ها رو شناسایی نکردیم.به هر حال معمای تایتان هرچند به تلخی، ولی بالاخره حل شد. اما این تراژدی، ما رو در فیل‌کست یاد بخش دیگه‌ای از اقیانوس اطلس انداخت که سال‌هاست به نحس و عجیب بودن معروفه. در این اپیزود قراره بریم سراغ محدوده‌ای در جنوب شرق ایالات متحده که زمانی به قول انگلیسی‌ها جزو «هند غربی» حساب می‌شده، یعنی مثلث برمودا.پیشنهاد می‌کنم برای اینجای پادکست یه گوگل مپ باز کنید تا با موقعیت مکانی مثلث برمودا بیشتر آشنا بشید. مثلث برمودا محدوده‌ایه در غرب اقیانوس اطلس شمالی. یک راس این مثلث میشه ایالت فلوریدای آمریکا و به طور خاص شهر میامی، برای پیدا کردن راس دوم باید به سمت شمال شرق میامی برید تا به یک نقطه‌ی کوچیک روی نقشه برسید که میشه جزیره‌ی برمودا. از برمودا به سمت جنوب برید تا راس سوم یعنی پورتوریکو رو پیدا کنید و حواستون باشه موقع رسم کردن ضلع آخر از پورتوریکو به فلوریدا حتماً از روی جزایر باهاما رد بشید. مثلث برمودا همینجاست. یک ناحیه‌ی وسیع که به صورت رسمی در هیچکدوم از نقشه‌های جهانی یا کشوری نیومده اما احتمالاً آدمی روی کره‌ی زمین پیدا نمیشه که اسمش رو نشنیده باشه.مساحت مثلث برمودا در منابع مختلف خیلی متفاوت ذکر شده. همه‌ی منابع سر سه تا راس میامی، برمودا، پورتوریکو توافق دارن اما سر این که اضلاع این مثلث دقیقاً به چه شکل هستن اختلاف وجود داره. مساحت مثلث رو بین ۱.۳ تا ۳.۹ میلیون کیلومتر مربع تخمین می‌زنن، که میشه کمتر از ۰.۴ درصد مساحت سطح کل کره‌ی زمین.مثلث برمودا مکان بدنامیه. جاییه که اسمش گره خورده با انواع حوادث مرگبار و البته عجیب برای انسان‌هایی که یا بالاش پرواز کردن یا کشتی و قایقشون رو از روی آب‌هاش عبور دادن. این بدنامی از زمانی شروع میشه که کاشفین اسپانیایی به رهبری کریستف کلمب در اواخر قرن ۱۵ به جزایر باهاما می‌رسن و دردسرهای عجیبشون شروع میشه.خدمه‌ی کشتی اتفاق‌های عجیبی رو گزارش می‌کنن. نورهای عجیبی در آسمون می‌بینن، ستون‌های آتشین جلوی روشون در آب ظاهر میشه و حتی دریایی که اون همه وقت روش کشتیرانی کردن شبیه همیشه به نظر نمی‌اومده.انگار دردسرهاشون کم نباشه، کم‌کم متوجه میشن که یک موضوع خیلی مهم‌تر هم هست که رهبر سفر یعنی کریستف کلمب افسانه‌ای رو عصبی کرده: هیچ‌کدوم از قطب‌نماها دیگه جهت ستاره‌ی قطبی یعنی شمال رو نشون نمی‌داده. کریستف کلمب خیلی سعی می‌کنه این موضوع از خدمه مخفی کنه اما کم‌کم همه پی به این موضوع می‌برن و وحشت عین یک بیماری مسری بین خدمه‌ی سفر اکتشافی پخش میشه.در نهایت گروه کریستف کلمب با دردسرهای زیاد از این منطقه جون به در می‌برن، بی‌خبر از این که دردسرهایی که براشون رخ داده بوده مخصوصاً کار نکردن قطب‌نما قرار بوده در آینده بارها و بارها برای افرادی که از مثلث برمودا عبور می‌کنن رخ بده.تعداد حوادثی که در مثلث برمودا رخ داده هم مورد توافق همه نیست. طبق گفته‌ی ویکیپدیا ۱۴ حادثه‌ی دریایی و ۱۰ حادثه‌ی هوایی در این محدوده رخ داده در حالی که یکی از منابعی که ما بررسی کردیم تعداد حوادث رو جمعاً ۵۰ مورد اعلام کرده. &#x60;داستان بعضی از این حوادث به قدری عجیبه که مو به تن آدم سیخ می‌کنه، اما طبعاً ما زمان کافی برای روایت همه‌ی داستان‌ها نداریم و برای همین اینجا فقط سه مورد رو تعریف می‌کنیم که معروف‌ترین روایت‌ها درباره‌ی مثلث برمودا هستن.روایت اول، سال ۱۹۲۱، کشتی بادبانی کارول. اِی دیرینگکشتی کارول ای. دیرینگ یک کشتی پنج بادبانه بود که برای اهداف تجاری ساخته شده بود. زمانی که این کشتی راهی آخرین سفرش بود، کمتر از دو سال از طول عمرش می‌گذشت و در این مدت دچار هیچ حادثه‌ی جدی‌ای نشده بود. آخرین سفر این کشتی که از اینجا به بعد به اختصار بهش میگیم دیرینگ، تابستون ۱۹۲۰ از پورتوریکو شروع میشه. قرار بوده بار زغال‌سنگ از پورتو به ریو دو ژانیرو در برزیل برده بشه و بعد به آمریکا برگرده. اما کاپیتان کشتی وسط راه خیلی سخت مریض میشه و به همین دلیل وسط راه به همراه پسرش که معاون اول کشتی هم محسوب می‌شده، از کشتی پیاده میشن. برای هردو حذف شدن از سفر اتفاق سختی بود، اما خبر نداشتن که همین اتفاق در واقع جونشون رو نجات داده. اسامی جایگزین‌های این دو نفر رو به خاطر بسپارین چون مهمه: یک  دریانورد کارکشته به نام وُرمِل میشه ناخدای کشتی و شخصی به اسم مَک‌لِلان هم معاون اولش میشه.دیرینگ با موفقیت بارش رو به ریو می‌رسونه و بعد سفر بازگشت رو در تاریخ ۲ دسامبر ۱۹۲۰ شروع می‌کنه. یک توقف کوتاه در باربادوس در تاریخ ۹ ژانویه ۱۹۲۱ داره و دوباره به مسیرش ادامه می‌ده.اینجا یک پرش زمانی ۲۰ روزه داریم و داستان رو از دید خدمه‌ی یک کشتی راهنما یا اصطلاحاً لایت شیپ روایت می‌کنیم. لایت شیپ‌ها حکم فانوس‌های دریایی شناور رو برای بقیه‌ی کشتی‌ها دارن و کارشون اینه که در قسمت‌های خطرناک دریا لنگر بندازن و با روشن کردن نورافکن‌های قوی، کمک کنن کشتی‌های دیگه دچار مشکل نشن. لایت شیپی که اینجا بهش اشاره کردیم در حوالی بندر کِیپ لوک اوت در کارولینای شمالی لنگر انداخته بود و در تاریخ ۲۹ ژانویه‌ی ۱۹۲۱، کشتی دیرینگ رو می‌بینه که داره از اون حوالی رد میشه. حال و هوای کشتی کمی عجیب به نظر می‌اومده. مثلاً تعداد زیادی از خدمه روی عرشه جلویی جمع شده بودن که گویا در دریانوری اتفاق نامعمولیه.این وسط یکی از خدمه رو به لایت شیپ فریاد می‌زنه که یه حادثه‌ای رخ داده و دیرینگ لنگرهاشو از دست داده و از لایت شیپ می‌خواد که این موضوع رو به کمپانی مادر کشتی دیرینگ اطلاع بده. بعدم به مسیرش ادامه میده و از دید خارج میشه. هویت شخصی که این موضوع رو فریاد زده نامشخصه اما طبق گفته‌ی اعضای لایت شیپ به نظر نمی‌اومده این شخص سمت بالایی داشته باشه.این آخرین باری بوده که خدمه‌ی کشتی کارول ای دیرینگ زنده دیده شدن.۲ روز بعد، ۳۱ ژانویه‌ی ۱۹۲۱ گارد ساحلی یک کشتی رهاشده رو در دایموند شولزِ کارولینای شمالی پیدا می‌کنه. زمانی که موفق میشن وارد کشتی بشن، متوجه میشن که کشتی کاملاً خالیه و هیچ اثری از خدمه در اون نیست. شرایط کشتی خیلی عجیب بود. غذاهای آماده و دست نخورده که توی آشپزخونه بود، انگار کل خدمه خیلی با عجله کشتی رو ترک کرده بودن. از اون طرف کابین ناخدا پر از چکمه بود. چراغ‌های اعلان خطر کشتی روشن بود؛ ولی هیچ درخواست کمکی فرستاده نشده بود. از همه عجیب‌تر هم نقشه‌ای بود که مسیر حرکت کشتی رو نشون می‌داد: تا ۲۳ ژانویه دستخط متعلق به ناخدا ورمل بود و بعد کاملاً یهویی عوض شده بود. انگار که خدمه‌ی کشتی در عرض چند ساعت به کلی از کره‌ی زمین محو شده بودن.چه اتفاقی برای خدمه‌ی کشتی کارول ای. دیرینگ افتاد؟ چرا هیچکدوم از اون‌ها دیگه هیچوقت پیدا نشدن؟ اصلاً اگر زنده بودن چرا هیچوقت خبری از خودشون نفرستادن؟ چرا کشتی درخواست کمک نکرده بود؟ دستخط دوم روی نقشه مال کی بود؟جواب این سوال‌ها هنوز هم نامشخصه و کارول دیرینگ هنوز یکی از عجیب‌ترین حوادث مثلث برموداست.روایت دوم، سال ۱۹۴۸، هواپیمای ایربورن ترنسپورت DC-3هواپیماهای داگلاس DC-3 در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ به عنوان هواپیمای مسافربری استفاده می‌شدن و داستان ما درباره‌ی یکی از این هواپیماها با شماره رجیستری NC16002 هستش که در تاریخ ۲۸ دسامبر ۱۹۴۸ قرار بود یک پرواز رفت و برگشتی بین میامی و سن‌خوان، پایتخت پورتوریکو داشته باشه.هواپیما در ساعت ۷:۴۰ بعد از ظهر در سن‌خوان فرود میاد و برای پرواز برگشت به میامی آماده میشه. در زمان آماده‌سازی هواپیما، خلبان به کادر فنی اطلاع میده که چراغ‌های هشدار فرود هواپیما کار نمی‌کنن و ارتباط رادیویی هواپیما هم ضعیف شده. هردوی این مشکل‌ها به خاطر شارژ کم باتری‌های هواپیما بوده. به هرحال مشکل برطرف میشه و هواپیما در ساعت ۱۰:۰۳ دقیقه شب اجازه‌ی تیک آف می‌گیره. تا ۱۱ دقیقه دور برج مراقبت می‌چرخه تا از درست کردن باتری‌ها اطمینان به دست بیاد و بعد پرواز رو به سمت شمال و مقصدش میامی ادامه می‌ده.در ساعت ۱۱:۲۳ هواپیما یک بار موقعیت خودش رو مخابره می‌کنه و ETA یا زمان فرود تخمینی رو ساعت ۴:۰۳ دقیقه صبح اعلام می‌کنه. این پیام در میامی که ۱۱۰۰ کیلومتر دورتر بوده دریافت میشه اما به فرودگاه سن‌خوان نمی‌رسه.ساعت ۴:۱۳ بامداد خلبان اعلام می‌کنه که در ۸۰ کیلومتری جنوب میامی قرار داده و تا ۲۰ دقیقه آینده فرود میاد. این بار هم پیام نه در میامی بلکه در نیو اورلئانز که حدود ۱۰۰۰ کیلومتر دورتر بوده دریافت و به میامی مخابره میشه.و این پیام، آخرین پیامی بوده که از پرواز ایربورن ترنسپورت DC-3 دریافت میشه.با فرود نیومدن هواپیما در ساعت مقرر و نگرفتن هیچ پیام دیگه‌ای از پرواز، جست‌وجو برای پیدا کردن هواپیما یا حداقل لاشه‌ی اون شروع میشه. اما هیچ نتیجه‌ای به دست نمیاد. آب‌های اقیانوس اطلس در اون نواحی عمیق نیستن و به قدری شفافن که اگر جسمی به اندازه‌ی یک هواپیمای مسافربری داخل دریا سقوط کنه قطعاً نشونه‌ای ازش پیدا میشه.ولی متاسفانه، پرواز DC-3 داگلاس به همراه ۳۲ سرنشینش طعمه‌ی مثلث برمودا شده بود و تا امروز هنوز هیچکس نمیدونه چه بلایی سر این هواپیما و مسافرانش اومده.روایت سوم، ۱۹۴۵، پرواز ۱۹ماجرای پرواز ۱۹ از یک پایگاه هوایی در فلوریدا به اسم فورت لودِردِیل شروع میشه. زمان، ۵ دسامبر ۱۹۴۵ئه و قراره  دانشجوهای خلبانی و خلبان‌های تازه‌کار به صورت گروه گروه تمرین بمب‌افکنی انجام بدن و بعد از یک پرواز کوتاه به پایگاه هوایی برگردن. یکی از این گروه‌ها، پرواز ۱۹ئه که از ۵ فروند بمب‌افکن تشکیل شده. شخصی به اسم چارلز تیلور با ۲۵۰۰ ساعت سابقه پرواز قراره هدایت بقیه‌ی خلبان‌ها رو به عهده بگیره. هوا تا حد خوبی ملایمه و مشکل جوی خاصی وجود نداره.مسیر ساده و مشخصه: گروه اول باید ۱۲۴ کیلومتر به شرق پرواز کنن و توی این مسیر بمب‌هاشون رو بالای دریا رها کنن، بعد ۱۳۵ کیلومتر به سمت شمال برن و در آخر با یک چرخش به سمت جنوب غرب  دوباره به فورت لودردیل برگردن.شروع ماموریت برای ساعت ۱:۴۵ بعد از ظهر برنامه‌ریزی شده که به خاطر تاخیر تیلور در رسیدن به پایگاه در ساعت ۲:۱۰ شروع میشه. مرحله‌ی اول یعنی پرواز به شرق و انداختن بمب‌ها طبق پیام‌های رادیویی که فورت لودردیل در ساعت ۳ بعد از ظهر دریافت می‌کنه موفقیت‌آمیز بوده. اما زمانی که چرخش به چپ و مرحله‌ی دوم؛ یعنی پرواز به سمت شمال شروع میشه، یعنی حدوداً از ساعت ۳:۴۵ همه‌چیز به هم می‌ریزه.چیزی که در ادامه می‌شنوید بخشی از مکالمه‌ی خلبان‌ها و پایگاه هوایی فورت لودردیله:خلبان: برج مراقبت، موقعیت اضطراریه! تکرار می‌کنم موقعیت اضطراریه!برج مراقبت: اعلام وضعیت کنید.خلبان: ما نمی‌تونیم خشکی رو ببینیم! تکرار می‌کنم ما نمی‌تونیم خشکی رو ببینیم!برج مراقبت: موقعیت خودتون رو اعلام کنید.خلبان: از موقعیت خودمون مطمئن نیستیم! مطمئن نیستیم کجاییم! نمی‌دونیم کجاییم!برج مراقبت: از موقعیت خورشید استفاده کنید و به سمت غرب پرواز کنید.خلبان: نمی‌دونیم غرب کدوم طرفه! نمی‌تونیم هیچ جهتی رو تشخیص بدیم! همه چیز اشتباهه…همه چیز عجیبه!مکالمات پرواز ۱۹ و برج مراقبت بعد از این به صورت جسته گریخته ادامه داره. حدود ساعت ۵:۵۰ بعد از ظهر با استفاده از سیگنال‌هایی که از پرواز ۱۹ پرواز کردن، مکان گروه رو تخمین می‌زنن که حدود ۱۰۰ کیلومتر با نقطه‌ای که گروه قرار بوده از اونجا چرخش به چپ داشته باشه و به سمت غرب بیاد فاصله داشته. هوا تاریک و تاریک‌تر میشه و انگار این کافی نباشه، توفان هم کم‌کم شروع میشه. ارتباط رادیویی در نهایت قطع میشهآخرین پیامی پرواز ۱۹ ساعت ۶:۲۰ بعد از ظهر به برج مراقبت میرسه. پیام رو تیلور داشته به سایر اعضای گروه مخابره می‌کرده:«همه‌ی هواپیماها نزدیک هم بمونن. اگه نتونیم روی زمین فرود بیایم روی دریا فرود میایم. وقتی سوخت اولین هواپیما به زیر ۱۰ گالن رسید همگی باهم پایین میریم.»بعد از این پیام سکوت مطلق برقرار میشه. ساعت ۷:۳۰ عصر یک هواپیمای نجات برای پیدا کردن گروه به سمت محدوده‌ای که آخرین سیگنال رو مخابره کرده بوده پرواز می‌کنه.این پرواز هرگز به پایگاه برنمی‌گرده و طبق گفته‌ی چند شاهد در آسمون منفجر میشه.نه از هواپیمای امداد و نه از هیچ یک از هواپیماهای گروه ۱۹ هیچ اثری پیدا نمیشه و چند ماه بعد، گزارش رسمی این حادثه به این شکل ثبت میشه که تیلور موقع پرواز، به اشتباه فکر می‌کنه از بالای منطقه‌ای به اسم فلوریدا کیز عبور کرده. فلوریدا کیز یک مجموعه جزایر کوچیک و به هم چسبیده در جنوب غرب فلوریدا هستن. همین موضوع باعث میشه که تیلور گروه رو به اشتباه به سمت شرق هدایت کنه که در نهایت باعث گیر کردنشون در توفان میشه. سوختشون هم تموم میشه و در نهایت در دریا سقوط می‌کنن.اما این گزارش هیچ جوابی به چندتا سوال مهم نمیده: مثلاً چطور قطبنمای هیچکدوم از هواپیماها کار نمی‌کرده؟ یا زمانی که به گروه دستور داده شده به سمت غرب پرواز کنن چطور نمی‌تونستن خورشید رو ببینن و با استفاده ازش جهتیابی کنن؟ اگر هر ۵ هواپیما در دریا سقوط کردن چرا هیچ اثری ازشون پیدا نشده؟ و شاید عجیب‌ترین سوال: چی به سر هواپیمای امداد اومده؟سه تا سانحه‌ای که ازش گفتیم فقط معروف‌ترین فاجعه‌های مثلث برمودا هستن که رسانه‌ای شدن. تعداد این سوانح عجیب اونقدر زیاده که می‌شه ساعت‌ها روزها درباره‌ش تحقیق کرد. خیلی از کسایی که از مثلث برمودا عبور کردن دیگه زنده نیستن اما تعدادی بازمانده یا نجات‌یافته هم این وسط داریم. کسایی که از کار افتادن قطبنما، شروع ناگهانی توفان و دیدن نورهای عجیب رو بارها گزارش کردن.مثلاً خلبانی بوده که گفته موقع پرواز از بالای مثلث برمودا بال‌های هواپیما به  طرز عجیبی شروع به درخشیدن کردن، یا خدمه یک قایق ماهیگیری کوچیک که گفتن آسمون بالای سرشون کاملاً صاف بوده؛ اما به طرز عجیبی یک قسمت از آسمون رو کاملاً سیاه و بی‌ستاره می‌دیدن.از طرف دیگه گزارش‌هایی وجود داره درباره نقاط دیگه‌ای که مسافرای هواپیماها و کشتی‌ها داخلش ناپدید شدن که یه مورد خوبش جاییه به اسم دریای شیطان در نزدیکی ژاپن. این گزارش‌ها باعث میشه که فکر کنیم شاید یک عامل مشابه در تمام این حادثه‌ها وجود داره که باعث به وجود اومدن شرایط عجیب میشه که بدترین حالتش همین گم شدن آدم‌هاست.عده‌ای هستن که میگن دست فضایی‌ها تو کاره، اما از اونجایی که توی اپیزود اول درباره نقش فرازمینی‌ها روی زمین صحبت کردیم اینجا دیگه واردش نمیشیم. راستی اپیزود اول رو گوش بدید ها! خیلی از سوالاتون درباره نقش فرازمینی‌ها روی زمین رو اونجا جواب دادیم.بگذریم. موردی که برای مثلث برمودا خیلی روش مانور داده میشه، وجود نقاطی روی کره زمینه که قوانین گرانش و مغناطیس اونجا مثل حالت‌های عادی کار نمی‌کنن. احتمال میره که این نقاط خیلی از خط استوا فاصله نداشته باشن. مثلاً مثلث برمودا و دریای شیطان هردو در عرض جغرافیایی ۲۵ درجه شمالی هستن. و احتمالاً تعداد این مکان‌ها زیادتر از چیزی باشه که ما می‌دونیم اما از بین اونا مثلث برمودا به خاطر تعداد زیاد سفرهایی که روش انجام میشه معروف شده.اما این قوانین غیرمعمول مغناطیس و گرانش چی هستن؟ اینجا باید کمی وارد دنیای گرانش بشیم. اون تصویر فضازمان که به شکل یک صفحه شطرنجی کشیده میشه رو احتمالاً دیدید. این رو هم دیدید که جرم می‌تونه داخل این صفحه خمیدگی به وجود بیاره که این خمیدگی همون گرانشه. حالا اگه توی این صفحه به جا خمیدگی یه سری برآمدگی یا به عبارتی گرانش منفی داشته باشیم چی میشه؟ آیا ممکنه مثلث برمودا جایی باشه که گرانش منفی در اون وجود داره؟از طرفی میدونیم که نیروهای بنیادین طبیعت رو تحت عنوان نظریه‌ای به اسم نظریه وحدت نیروها بررسی کرد. این نظریه میگه بعد از بیگ بنگ، نیروها هیچکدوم از هم جدا نبودن و به جای همه‌شون یک نیروی واحد وجود داشته که بعداً به چند شاخه واپاشی کرده. اگر این نیروی وحدت بزرگ هنوز در جاهایی از کیهان از جمله کره زمین وجود داشته باشه چی؟وحدت نیروها رو همینجا نگه می‌داریم؛ چون اصل موضوع مربوط میشه به یک آزمایش اسرارآمیز به اسم آزمایش فیلادلفیا و ابعاد این آزمایش اونقدر گسترده‌اس که باید یک اپیزود کامل بهش اختصاص بدیم.فرضیه‌ی بعدی درباره‌ی مثلث برمودا به تمدن‌های قدیمی‌ای مربوط میشه که در دوران باستان در جزایر باهاما وجود داشتن. داستان آتلانتیس رو که شنیدید؟ همون تمدن فوق پیشرفته‌ی معروف که ناگهان توی دریا غرق شد و به کلی از روی کره‌ی زمین محو شد. فرضیه دوم درباره‌ی مثلث برمودا میگه که آتلانتیس یا حداقل یک تمدن شبیه به افسانه آتلانتیس در ناحیه مثلث برمودا قرار داشته که غرق شده و حالا بقایای تکنولوژی اون تمدنه که کشتی‌ها و هواپیماها رو دچار اختلال و سانحه می‌کنه.فرضیه‌های مثلث برمودا یکی از یکی عجیب‌تر و غیرقابل باورتر به نظر می‌رسن. مثلاً فرضیه‌ی آتلانتیس برای خود من خیلی فضاییه. اما چیزی که هست اینه که چه توجیه دیگه‌ای برای تعداد سوانحی که داخل این محدوده رخ داده میشه ارائه کرد؟برای جواب دادن به این سوالات‌مون، رفتیم سراغ متخصصین این حوزه. واقعیتش خیلی دوست‌ داشتیم هم با متخصصین هوانوردی و سوانح‌هوایی صحبت کنیم، هم متخصصین دریانوردی که متاسفانه بخش دریانوردی رو نتونستیم متخصصی رو توی زمانی که براش درنظر داشتیم پیدا کنیم؛ ولی سعی کردیم از جنبه هوانوردی بهش بپردازیم. در ادامه صدای دو  نفر رو می‌شنوین. صدای اول، صدای آقای صیاد میری هست که خلبان هستن و نفر دوم آقای مقصودی که کارشناس هوا فضا و سوانح هوایی هستن.صیاد میری، خلبان:از ابتدا که وارد رشته خلبانی و هوانوردی می‌شی، یکی از مباحث مهم، ناوبری هست. اولین پایه ناوبری رو بهش میگن ناوبری محض یا Dead Reckoning Navigation هست که صرفا با وسایل ساده، ناوبری می‌کنند؛ مثل نقشه، قطب نما و… .شما عوارض زمین رو شناسایی می‌کنی، هدینگ رو داری، زمان رو محاسبه می‌کنین، سمت‌وسو رو به‌دست آوردین و نسبت‌به عوارض زمین و جغرافیایی که توش داری پرواز می‌کنی، Dead Reckoning Navigation می‌کنی و توی این Dead Reckoning Navigation شما از دستگاه‌های جانبی استفاده نمی‌کنی. صرفا از یک come path استفاده می‌کنین.این محاسبات قبل از پرواز انجام شده و اصلاحاتی که قراره روی سرعت شما انجام بگیره، چون شما سرعت‌ها در پرواز به‌عنوان airspeed محسوب می‌شن و با granspeed متفاوت هستن. شما سرعت airspeed رو که باید پرواز کنین نسبت‌به باد، ارتفاع و مسافت تصحیح می‌کنین و به granspeed می‌رسین و مدت زمانی که باید فاصله بین دو نقطه رو طی کنین، محاسبه می‌کنیم.نسبت‌به اون فاصله شما قسمت‌بندی می‌کنین، برای مثال اگه قراره بین دو نقطه a و b که حدود ۶۰ مایل هست رو بریم، اون رو به فواصل ۵ مایل یا ۱۰ مایل تقسیم‌بندی می‌کنیم و سر هر پوینت مقایسه می‌کنیم که به اون نقطه رسیدم یا نرسیدیم تا نسبت‌به دیر یا زود رسیدن اصلاحاتی رو انجام بدیم.می‌تونیم توی این مسیر اختلاف زمانی با اون چیزی که قبلا داشتیم رو داشته باشیم، ولی در مقصد یا برای کسانی که عملیاتی دقیق‌تر دارن، توی اون نقطه باید سر تایم رسیده باشی. این برای ناوبری هست.برای پرواز‌هایی که مسافربری هستن و قراره کاری commercial انجام بشه، نسبت‌به اون زمانی که شما می‌خوای به مقصد برسی متفاوت باشه بحث ناوبری نیست و بحث صحبت‌ها و ارتباطاتی هست که شما دارین و کسی اونجا منتظر شما هست؟ کی اعلام گم شدگی بکنن؟ و مسائل دیگه به‌صورت commercial محسوب می‌شه. از نظر علم پروازی شما باید زمان موعد به نقطه مقصد برسی.اولین کار در این شرایط چه؟در بحث‌های پروازی، خلبان ۴ چیز اولیه توی ذهنش هست که با این ۴ مورد میاد مراحل رو دسته‌بندی می‌کنه. اولین کاری که شما می‌کنین اینه که کنترل هواپیماتون رو کامل در اختیار بگیرین. اگر در حالت غیرنرمالی هستین، دارین ارتفاع زیاد می‌کنین یا کم می‌کنین، باید به یک لول در بیاین و از حالت آنرمال خارج بشین که ببینین چه اتفاق و رویدادی افتاده و نسبت‌به دانشی که داریم اکشن مناسب رو انجام بدیم. اگه پرنده‌ای هست که می‌تونه زود بشینه، سریع‌تر این کار رو انجام بده و اگه هواپیما سنگین‌تری هست زود‌تر اطلاع بده و در نزدیک‌ترین فرودگاه لند کنه.ناوبری اقیانوس خاص و سخت هست. در جاهایی مثل اقیانوس و کویر، توی کویرهای ایران به‌خصوص، تپه‌ها ثابت نیستن و شما رفرنس زمینی ندارین و این تپه‌ها ساعت به ساعت تغییر می‌کنن. با پیشرفته‌تر و مهم‌تر شدن هواپیما‌ها و عملیات‌ها اون‌ها به ماهواره‌ها و کمک ناوبری‌ها مجهز شدن که روی زمین به ما کمک می‌کنن.دستگاه‌های ابتدایی مثل MDB یا تَکن که نظامی‌ هست، VOR دستگاهی که فاصله رو نشون می‌ده و در کنار این‌ها دستگاه‌هایی مثل INS که با جایرو کار می‌کنه و ثابت کار می‌کنه و امروزه دستگاه‌های پیشرفته مشابه به GPS استفاده می‌کنه.توی پرنده‌ها دستگاه‌هایی مثل جایرو و جایرسکپ‌ها که مدرن‌تر و ارزون‌تر هستن استفاده می‌شه، این‌ها همه‌گیر‌تر شدن و حتی توی موبایل‌ها هم داریم استفاده می‌کنیم.توی موبایل یک جایرسکپ‌ وجود داره که وقتی گوشی می‌چرخه این هم همراه‌ش چرخش می‌کنه. این جایرسکپ‌ از نوع ساده‌ترین و ارزان‌ترین هستن. اگر این جایرسکپ‌ اصلاح نشه و شما ثابت بشین و براساس دیتای قبلیش بیاد پوزیشن بگیره، خطاها هی بیشتر می‌شن و اگه سریع اصلاح نشه، شاید چند صدها کیلومتر پوزیشن شما رو اشتباه نشون بده.گوشی شما از دستگاه‌های زمینی مثل آنتن‌ها، GPS و جایرسکپ‌ش استفاده می‌کنه، داده‌ها رو تلفیق می‌کنه و شما می‌تونین توی برنامه‌های navigate اون رو مشاهده‌ کنین. در حالت دیگر اگر گوشی شما فقط بیاد از جایرسکپ‌ استفاده‌ کنه، خطای بیشتری داره.آقای مقصودی، کارشناس هوا فضا:یکی از مهم‌‌‌ترین سیستم ارتباطی communication UHF/VHF هست که خلبان با برج مراقبت داره. شاید بحران خیلی عظیمیه که ارتباط رادیویی خلبان با برج مراقبت قطع بشه. شاید آخر مرحله emergency قطع ارتباط رادیویی باشه. توی بحث‌های پروازی، توی آخرین مرحله میان قطع  ارتباط رادیویی می‌گیرن.مرحله به مرحله به شما می‌گن اگه این قسمت fail شد، شما باید چی کار کنین؟ خلبان داره به‌صورت نرمال پرواز می‌کنه، داره از دستگاه‌های زمینی استفاده می‌کنه، داره از دستگاه‌هایی که توی خود پرنده‌ هست و اسم بردیم استفاده می‌کنه. با اون قوانین داخلی اون کشور که تعبیه شده در مسیر‌ها پرواز می‌کنه.وقتی یک پرنده می‌خواد پرواز کنه (در شرایط نرمال و صلح)، در مسیر مشخص و وضعیت مشخص پرواز می‌کنه، حتی در زمان‌های جنگ، هواپیماهای نظامی‌ هم با برنامه پرواز می‌کنن؛ یعنی دستگاه‌شون تنظیم می‌کنه با پدافند هوایی با SOC با هواپیما کشوری با برج‌های مراقبت که این پرواز داره انجام می‌شه. حتی هواپیما‌های گشت‌زنی هم پلن‌شون مشخص می‌شه.صرفا داریم درباره پروازی صحبت می‌کنیم که مشخصه. یک هواپیمایی قراره از تهران بلند شه، بره مشهد بشینه، زمان بلند شدن مشخصه، زمان حدودی نشستن مشخصه، چون خلبان قبل پرواز تماس رادیویی می‌گیره و همه چیز از زمان پرواز تا نشست چک می‌شه. اگر این پرواز انجام بشه و هواپیما سر اون‌ تایم حدودی به مقصد نرسه، خب مشخصه گم شده.وقتی هواپیما بلند می‌شه، یک دستگاهی هست به اسم ترنزپورتنر که بهش IFF هم می‌گفتن (شناسایی دوست از دشمن). وظیفه اصلی این دستگاه نشون داده موقعیت دقیق پرنده‌ست.قبل از پرواز برج مراقبت یک کدی رو به خلبان می‌ده. خلبان روی ترنزپوندرش این کد رو می‌بنده. اون برج و متصدی که پروازی توی راه داره باید این کد پرنده رو شناسایی کنه و معلوم بشه که پرنده اونه! توی پرنده‌های مدرن‌تر هم این کد نوشته می‌شه.از زمانی که این پرنده بلند می‌شه رادارهای مختلف این پرنده رو جست‌وجو می‌کنن. حداقل دوتاش رو بگم، یک رادار primary داریم و یک رادار secondary. رادار primary بدون اینکه وسیله‌ی ترانسپوندر روی هوا داشته باشه، بلااستثنا داره همه پرنده‌ها رو شناسایی می‌کنه. رادار secondary از این دیتا ترانسپوندر استفاده می‌کنه و مشخص می‌شه که این پرنده دقیقا کجاست. اگر secondary از کار بیفته، primary هست و اون پرنده رو شناسایی می‌کنه و انقدر بک‌آپ از پرواز‌ها و مشخصات وجود داره که می‌شه اون رو شناسایی کرد و مشخص شده پرنده فلان نقطه گم شده و می‌شه پیداش کرد.قبل از اینکه خلبان گم بشه و سیستم‌هاش رو نداشته باشه میاد psr و سیستم‌های راداری استفاده می‌کنه. برای یک خلبان مسیرهای پروازی دسته‌بندی شدن و شما برای اینکه بتونی پرواز کنی باید یک‌سری مواردی رو تایید شده داشته باشی تا بتونی پرواز کنی. اگر قرار باشه در مسیر تهران پرواز کنین، اگر یک‌سری ابزارها و مینیمم‌ها رو نداشته باشی، اجازه پرواز نداری!به‌صورت مثال ما درباره ترانسپوندر صحبت کردیم که انواع مختلفی داره، آلفا، چالی و سیرا. برای مثال توی فرودگاه‌های مهرآباد و امام خمینی باید از ترانسپوندر چالی استفاده کنین، چون علاوه‌بر پوزیشن، ارتفاع هم بهتون می‌ده. مگر اینکه هیچ محدودیتی توی اون منطقه نباشه و بتونی با هر شرایطی پرواز رو انجام بدی، مثل یک فرودگاه خاکی.در کشورهایی که مجاز به هوانوردی هستند، طرح‌هایی به‌عنوان search and rescue نوشته می‌شه. اگه کشوری search and rescue نداشته باشه اصلا هواپیما گذری اونجا نداریم. اگر ایران هواپیماهای گذری از روش رد می‌شه قطعا search and rescue داره. قسمت‌های مختلف ایران رو میان دسته‌بندی می‌کنن و جا‌های مختلف رو به ارگان‌های مختلف دادن. همه این‌ها چون زیرنظر هواپیما کشوریه باید هواپیمای کشوری ازشون درخواست بکنه.بعد اگر جایی اتفاقی بیفته، ارگان توی اون منطقه باید فرآیند search and rescue رو انجام بده. یک‌سری از ارگان‌ها سوا بر اون search and rescue، خودشون هم search and rescue جداگانه دارن. برای مثال ما search and rescue سپاه و ارتش رو داریم که برای پرنده‌های خودش از search and rescue خودش استفاده می‌کنه و نیروی هوایی توی هر پایگاهش باید یا بالگردی رو مستقر کنه یا باید با ارگانی که بالگرد توی اون محدوده داره، قرارداد ببنده.در چنین موقعیتی علاوه‌بر search and rescue خودشون، search and rescue دیگر اورگان‌ها هم شروع به گشت می‌کنن و طبق دستورالعمل جست‌وجو می‌کنن تا اون‌ پرنده‌ی سانحه دیده یا گم شده رو پیدا کنن.این‌هایی که اسم بردیم از دهه ۶۰، ۷۰ میلادی همه‌گیر شد و حجم عظیمی از پرنده‌ها وارد کشورها شدن. از آن زمان می‌بینیم که علم هوانوردی خیلی پیشرفت کرده و برای مثال علم قابلیت اعتماد از دهه ۷۰ به بعد اومد.امروزه کشورها میان محدود می‌کنن که وسیله‌هایی که می‌خوان برن روی آب حداقل باید دو موتوره باشن تا قابلیت اطمینان وسیله‌مون رو بالا ببریم.صیاد میری، خلبان:سانحه بخشی از زندگیه! یعنی هوانوردی رو بگذاریم کنار، شما پاتون رو از خونه بیرون بگذارین، ممکنه لیز بخورین چون سانحه بلاخره پیش میاد. انسان با آگاهی و هوش و امکاناتی که توسعه می‌ده، سعی می‌کنه وقوعش رو به کمترین حالت ممکن برسونه و مهم‌تر از اون آسیب‌پذیری خودش رو توی وقوع سانحه کاهش بده. این یک روند عقلی و بدیهیه. اما اینکه ادعا بکنین که سانحه رخ نمی‌ده و درصورت رخ دادن آسیبی وارد نمی‌شه! این درست نیست.در هوانوردی این موضوع پیچیده‌تره، چون هواپیما تشکیل شده از تعداد زیادی قطعه‌ست و افراد زیادی از جمله خلبان، کمک‌خلبان، مهماندارها، تیم فنی و… توی یک نشست و پرواز درگیر هستن. نکته دیگه‌ای که وجود داره تاثیر روانیه این سانحه هوایی هست. هرچند که ایمن‌ترین حمل‌ونقل به‌صورت هوایی هست، توی یک سانحه هوایی توجهات بهش جلب می‌شه و حواشی ایجاد می‌کنه. برگردیم به معاهده شیکاگو، پیمان سازمان هواپیمایی کشوری و بین‌المللی.زیرنظر همه سازمان هواپیمایی کشوری از جمله کشور ما دفتر مستقلی وجود داره به اسم دفتر سوانح هوایی که افراد متخصص میان بر اساس قوانین پیمان شیکاگو به بررسی این سوانح (چه منجر به جحر و کشته شده بشه، چه آسیب جدی به هواپیما که نیاز به تعمیر اساسی پیدا کنه.) می‌پردازن. همچنین اون‌ها به کشف زنجیره‌ای که منجر به اتفاق افتادن این رویدادها و پدیده‌ها می‌شن می‌پردازن تا به درس‌آموخته‌ای برای بهبود ایمنی برسن.ما می‌دونیم سطح زیادی از زمین رو آب تشکیل می‌ده و در واقع خشکی‌ها مقیاس کمتری رو دربر می‌گیرن. در قدیم بیشتر پرواز‌ها از سمت خشکی‌ها انجام می‌شد و اگر مجبور به گذر از روی آب می‌شدن، مسیری که دارای خشکی بود رو انتخاب می‌کردن.علتش این بوده که برای مثال شما توی جاده رانندگی می‌کنین عوامل محیطی مثل تابلو‌ها و… شما رو راهنمایی می‌کنه. توی پرواز شما هیچ عامل محیطی ندارین. در این شرایط حتما باید با ابزارهایی که نشون بده شما کجا هستین و برای رفتن از نقطه a به b چه مسافتی رو باید طی کنین، داشته باشین.طبیعتا به مرور زمان این ابزارها پیشرفت کردن و امروزه ما هم از ناوبری ماهواره‌ای و هم ناوبری‌های مبتنی برای سامانه‌های مسیریابی هستن و ژیروسکوپ داریم.ناوبری ماهواره‌ای پوشش جهانی دارن که با اتصال به این سیستم‌ها می‌تونین موقعیت مکانی‌تون رو پیدا کنین و ادامه مسیر بدین.بر این اساس اتفاقات باید کم باشند و پیش نیان. اما چی می‌شه که این اتفاقات رخ می‌ده؟ وقتی می‌گن منشا یک سانحه هوایی فلان چیزه، به این معنی نیست که فقط اونه. در واقع زنجیره‌ای هستن که یک یا دو اتفاق، نه فقط خلبان و کمک‌خلبان و برج مراقبت، حتی طراح، حتی مسئول برج مراقبت، حتی مسئول شرکت هواپیما و قانون‌گذار هواپیمایی می‌تونن تاثیر گذار باشن. عامل خطای انسانی رو باید پذیرفت، چون درصد زیادیش روی خطای عامل انسانی رخ می‌دهالبته تجهیزات هم ممکنه دچار اختلالاتی بشن، اما اینکه بگین گم شدم و نمی‌دونم کجام این دیگه بی‌معنی می‌شه. وقتی داریم راجب سیستم ناوبری صحبت می‌کنیم، در واقع تجهیزی‌ هست که یک‌سری اطلاعات رو در اختیار کاربر قرار می‌ده. ممکنه خطا در اون اینترفیس (مانیتور یا انتقال سیگنال) خطا رخ بده.با همه سیستم‌ها اختیاردار خلبان هست، چون می‌تونه تصمیم نهایی رو بگیره؛ انسان در برخی مواقع می‌تونه تصمیمات بهتری نسبت‌به ماشین بگیره. بیشتر مواقع به همین صورت هست که حوادث ناشی از خطا و درک ناصحیح از ماهیت رویداد باشه یا در انتخاب اقدام باشه. حالا یا به‌علت خستگی، حال روحی بد این‌ها مجموعه‌ای از اتفاقات هستن. توی سانحه‌های هوایی فقط این‌ها نیستن، درواقع به‌صورت خیلی گسترده توی گزارش‌هایی به این موارد پرداخته می‌شه.اما به‌طور کلی باید گفت‌ همون‌طور که گفته می‌شه کاپیتان کشتی آخرین نفری هست که کشتی رو ترک می‌کنه، برای خلبان هم همین‌طوره. جون خودش به اندازه جون همه افراد داخل هواپیماست. برای همین باید بهترین تصمیم رو به‌عنوان تصمیم نهایی بگیره. ممکنه اشتباه کنه؟ بله ممکنه! اما قرار نیست هرج‌ومرج‌ ایجاد بشه، چون یک تصمیم‌گیرنده نهایی وجود داره و خلبان شده برای جون خودش هم باید بهترین تصمیم‌گیری رو داشته باشه.برگردیم به همون دهه ۴۰ و ۵۰ که بله در هوانوردی در اون موقع پیشرفت امروز رو نداشت، اما سیستم‌های ناوربری وجود داشتن که به اون خلبان کمک کنن که گم نشه. یک ماهواره ناوبری چی‌ کار می‌کنه مگه؟ به شما یک مختصات می‌ده! وقتی من یک مختصات دارم روی زمین که با اتصال برخط با هر وسیله متحرک من، مختصات دریافت می‌کنم، پس من می‌دونم کجام.حالا اون سامانه ممکنه دچار مشکل و اختلالاتی بشه که به هر دلیلی اون خوانش خلبان از اطلاعات دچار خطا بشه، بله این امکان وجود داره.هر کشوری طبق قوانین اجازه داره محدوده‌های ممنوع برای پرواز رو مشخص کنه که برعهده حاکمیت اون کشوره. بله به‌همین خاطر روی نقشه محدوده‌هایی وجود داره که اجازه پروازهای تجاری رو نمی‌ده. از نظر پدیده‌های طبیعی چنین چیزی وجود نداره و بیشتر بحث اقتصادی هست تا طبیعی. برای مثال الان شرکت‌های هواپیمایی به دنبال مسیرهایی هستن که سریع‌تر باشه، مصرف سوخت کمتر باشه و این بخش پیش‌ران هوانوردیه. از این رو مسیری که از روی دریا هست تا جایی امکان داره که برای شرکت هواپیمایی به‌صرفه باشه. در نهایت تنها محدودیتی که یک کشور در مناطق خاصش که منابعی داره می‌تونه ببنده یا بگه کمتر از فلان ارتفاع اجازه عبور ندارین.یک مورد خیلی جالب بهتون بگم، یک سانحه توی برزیل رخ می‌ده که در لحظه‌ای که هواپیما می‌خواسته بلند شه یک دفعه هواپیما یه یک سمت کشیده می‌شه. این اتفاق توی ۵، ۶ ثانیه می‌افته و همه احتمالات توسط خلبان و کمک خلبان چک می‌شه که ببینن چی شده. همه چی‌ که درسته! خطایی رخ نداده! چند ساعت بعد هواپیما سقوط می‌کنه و منفجر می‌شه. این اتفاق مال ۲۰، ۳۰ سال اخیره.موقع برخواستن که موتور در اوج قدرتش هست بخشی از اون باز می‌شه و هیچ موقع چنین اتفاقی نیافتاده‌ها، متوجه می‌شن که از این بخش بوده که می‌رن به شرکت فوکر می‌گن چرا اعلام امرجنسی نکردی و به ایرلاین می‌گن چرا فلان چیز رو بررسی نکردی و اگر اشکال داشته چرا به فوکر نگفتی.این مثال ساده رو زدم که متوجه بشین که چقدر موضوع پیچیده‌ست. پرواز M370 مارس ۲۰۱۴ از کوالالامپور با ۲۳۹ مسافر که تبعه ۱۴ کشور بودن عازم پکن می‌شن. که ناگهان توی رادار محو می‌شه. این محو شدن می‌تونه دلایل مختلفی داشته باشه، اما اینکه در منطقه‌ای رخ داده که نتونستن پیداش کنن، من علم دریایی ندارم اما دنیای دریایی پر از رمز و زاره و باور دارم به‌علت‌های هوایی نبوده. این بر می‌گرده به استعداد و دانش انسان توی پیدا کردن چیز‌ها در اعماق اقیانوسه. این مثال فوکر رو زدم که متوجه بشین به همین سادگی می‌تونه اتفاق بی‌افته، اما اینکه گم شده و پیدا نشده رو نمی‌شه علت هوانوردی براش پیدا کردیه منطقی توی ایمنی هوایی هست که می‌گه، نه تنها باید به اتفاقات ناگوار حساس باشی، بلکه باید اتفاقات روزمره نرمال رو هم رصد بکنی. این روش توی تحلیل داده‌های کلان هم بکار می‌ره و استفاده می‌شه.  ما همه رویدادها رو رصد می‌کنیم برای همین منطقا بله. هواپیما توی ارتفاع مشخص پرواز می‌کنه، برای همین منی که کار مهندسی هواپیما می‌کنم باید هوا رو بشناسم. جریان‌های اقیانوسی، جریان‌های زیر سطحی، روی پرواز با ۳۰ هزار پای چیه؟‌ درک من از آیرودینامیک می‌گه که خیلی غیرعادیه. من نمی‌تونم بگم که توی این جریان سطحی یا غیرسطحی ناحیه‌ای روی پرواز ۳۰ هزار پایی تاثیر بگذاره. بنابراین بیشتر از این من نمی‌دونم، در واقع دانش آیرودینامیک نمی‌تونه روی این جواب بده. بنابراین از این نظر که نگاه کنیم دانش امروز سواد امروزی نه ربطی نداره. مگر اینکه، اتفاق غیرارادی اونجا بی‌افته که خارج از درک منه؛ اما توجه بکنین چیزی که به اسم مکش که وجود نداره. این اتفاقی که برای پرواز مالزی افتاده، توی ارتفاع ۳ بوده که به سمت پایین سقوط کرده یا حالا خلبان نتونسته هدایتش کنه.اینکه بگیم اتفاق طبیعی رخ داده و این‌ها یکم شبه‌علمه، البته انسان در حد درک خودش صحبت می‌کنه و علم درحد طبقه‌بندی درک و تجربیات بشره.سوال: هوانوردی رو می‌شه یک سیستم پیچیده‌ای دونست که عوامل روشون تاثیر دارن و تغییر کوچیک روی این عوامل در نهایت به یک سانحه یا یک حادثه‌ای منجر بشه؟ این الزاما این عامل فراطبیعی نیست و یا انسانیه یا طبیعیه هنوز ساختار اون پدیده‌ای که پرواز می‌کنه، درسته؟بله درسته، برای مثال شل بودن یک پیچ در هواپیما، این به‌صورت زنجیره‌ای می‌ره تا یک حادثه رخ بده. یک آموزش ناکافی، یک استرس، کم‌خوابی، یک عامل روانی خلبان یا برج مراقبت می‌تونه منجر به این اتفاقات بشه که در کنارش هزاران رویداد کوچیک و بزرگ دست به دست هم می‌دن.پرواز به‌طور کلی خیلی پر استرسه، چون شما به‌ هر حال دارین جایی پرواز می‌کنین که زیر پاتون خالیه، اما هرگز روزی رخ نمی‌ده که بگیم حادثه‌ای رخ نمی‌ده و کسی دچار خطایی نمی‌شه، چون این منطق هوانوردیه.تا اینجا هرچی گفتیم درباره‌ی این بود که چه عامل ناشناخته‌ای توی مثلث برمودا وجود داره، اما از اینجا به بعد می‌خوایم یک پرسش جدید رو مطرح کنیم: قصه‌ی مثلث برمودا اصلاً از کجا اومده؟راستش عبارت مثلث برمودا تا دهه ۱۹۵۰ کلاً وجود نداشته. یعنی این ناحیه‌ی بین میامی، پورتوریکو و جزیره برمودا اصلاً اسمی نداشته و صرفاً یه مسیری بوده برای حرکت کشتی‌ها و هواپیماهایی که بین سواحل آمریکای مرکزی و آمریکای شمالی رفت آمد می‌کردن.تا این که حادثه‌ای رخ داد که باعث شد پای مثلث برمودا کم‌کم به رسانه‌ها باز بشه. اون حادثه،  پرواز ۱۹ بود. پرواز ۱۹ زمانی رخ داد که ارتباط رادیویی وجود داشت و تمام مکالمات بین گروه و برج مراقبت ثبت شده بود و همین شد یک سوژه‌ی مناسب برای نویسنده‌ها و خبرنگارها.سال ۱۹۵۲ شخصی به اسم جورج سند مقاله‌ای می‌نویسه به اسم «معمای دریایی در حیاط خلوت ما» یا «sea mystery at our back door». مقاله توی یک مجله با موضوع پارانورمال اکتیویتی به اسم fate چاپ میشه. جورج سند توی این مقاله به یک ناحیه‌ی مثلثی شکل درست در پایین فلوریدا اشاره می‌کنه که یک عامل پارانورمال داخلش وجود داره. توی این مقاله البته به سایر پدیده‌های غیرقابل توضیح دریایی هم اشاره می‌کنه اما مثلث برمودا خیلی خیلی بولد میشه اینجا.مقاله مهم بعدی ۱۰ سال بعد در American legion magazine چاپ میشه که مخاطبش کهنه سربازای آمریکایی بودن. اسم مقاله هست The mystery of the lost patrol یا «اسرار گشت گم‌شده» و نویسنده‌اش آلن اِکِرت بوده. داخل مقاله به مکالمات بین پرواز ۱۹ و برج مراقبت اشاره می‌کنه. مکالمه‌ای که اوایل پادکست شنیدید رو ما از همین مقاله برداشتیم. آلن اکرت بعد از شرح ماجرای پرواز ۱۹ میگه که یک پدیده‌ی عجیب وجود داره که دائماً داره روی پروازهای ناحیه استوایی تاثیر میذاره. بعد مدعی میشه با چند خلبان صحبت کرده که اطلاعاتی درباره‌ی پروازهای گمشده دارن اما به دلایلی از جمله ترس از جون و آبرو درباره این موضوع صحبت نمی‌کنن. اکرت از یک خلبان با اسم مستعار جیمی نقل قول می‌کنه که: چیزهای زیادی در دنیا هستن که درباره‌شون اطلاعاتی داریم. اکثر خلبان‌ها موقع پرواز چیزهایی رو تجربه می‌کنن که هرگز درباره‌شون صحبتی نمیشه.آخر مقاله، اکرت ادعا می‌کنه که ۸ تا پرواز در اقیانوس اطلس شمالی در بهترین آب و هوا گم شدن اما نیروی دریایی و هوایی اطلاعات مربوط به این پروازها رو لاپوشونی کرده.و اما می‌رسیم به سال ۱۹۶۴، جایی که بالاخره اسم مثلث برمودا مطرح میشه. وینسنت گَدیس در مجله‌ی آرگوسی مقاله‌ای به اسم «مثلث برمودای مرگبار» یا the deadly bermuda triangle رو چاپ میکنه و محدوده‌ی مثلث برمودا رو اینجوری توصیف می‌کنه:تهدید مرموزی که سواحل جنوب شرقی ما را در اقیانوس اطلس دربرگرفته، دو قربانی تازه را از آن خود کرده. این پدیده ممکن است حتی قبل از انتشار این مقاله دوباره قربانی بگیرد. تنها در دو دهه‌ی گذشته این معمای دریایی به تنهایی جان تقریباً ۱۰۰۰ نفر را گرفته است.خطی از فلوریدا به برمودا بکشید. یک خط دیگر از برمودا به پورتوریکو و خط سوم از پورتوریکو از مسیر جزایر باهاما به فلوریدا می‌رسد. اکثر ناپدید شدن‌ها در ناحیه‌ی وسط این سه نقطه رخ داده که به مثلث برمودا معروف است.اسم مثلث برمودا از اینجا معروف میشه. کتاب‌ها و مقاله‌هایی که درباره‌ش نوشته میشن همه براساس مقاله‌های گدیس و اکرت هستن و معروف‌ترین اونا کتابیه که یک زبان‌شناس به اسم چارلز برلیتز در سال ۱۹۸۴ می‌نویسه. نظریاتی که برای توجیه مثلث برمودا گفتیم همه از این کتاب بودن و کتاب‌های بعدی رو اگر نگاه کنید انگار همه از روی همین کتاب نوشته شده‌ان.این کتاب‌ها و مقاله‌ها همگی سه تا مشکل بزرگ دارن. مشکل اولشون اینه که در شرح داستان از زبون کسایی که از مثلث برمودا به‌سلامت رد شدن فقط به حافظه‌ی آشفته‌ی افراد اتکا می‌کنن در حالی که این حافظه می‌تونه به شدت گول‌زنک باشه. در رابطه با حافظه و فریبکاری ذهن رفتیم سراغ پویا پاک نژاد، پژوهشگر علوم شناختی که نظرش رو بپرسیم:چیزی شبیه cash CPU می‌مونه که نشون می‌ده حافظه مغز منم محدوده. من هر موقع  دارم کاری انجام می‌دم که حالا چه چیزی رو می‌خوام توی حافظم ذخیره کنم، اصلا بیایم فکر کنیم هیچ خطای حسی و ادراکی نداریم و اون آدم داره عین واقعیت رو ذخیره می‌کنه. ما هر موقع می‌خوایم اون خاطره رو بازگویی کنیم انگار داریم می‌یاریمش توی یک فضای دیگه و روایت می‌شه.بعد از روایت اون با یک ورژن جدید سیو می‌شه. این متاسفانه مثل گیت‌هاب نیست که دسترسی به ورژن داشته باشین بدونین کی ورژن زده. هر بار ما فکر می‌کنیم آخرین ورژن اصیل‌ترین ورژنه، درصورتی که روش ویرایش صورت گرفته.بنابراین، توی قصه‌های مختلف که طرف مثلث برمودا دیده یا نه؟! موقع بازگو کردنش هم می‌تونه این تغییر ورژن صورت بگیره. حتی توی روابط عادی هم اتفاق می‌افته، توی یک داستان هر کدوم از ما قصه‌های تفاوت‌تری داریم. چون وقتی این رو به یاد می‌یاره روی سیستم شناختی‌ش داره روش مداخله انجام می‌شه. پس داده‌ها از فیلتر توجه می‌گذرن و ادراک می‌شن و هر بار تغییرات روشوم اعمال می‌شه.سیستم عملکر مغز در شرایط اضطراب، سیستم شناختی با دو بخش اصلی داره:‌ یک سیستم با مصرف زیاد انرژی پردازش‌ها انجام می‌شه و یک رفتار منطقی رو میاره. اما دیفالت ما این نیست! یک سیستم برای داشتن عملکرد مطلوب باید مصرف انرژی رو بیاره پایین و سریع پاسخ بده (از طرح‌واره‌های پیشین استفاده کنه).چون این‌جوری منطقی بودنش بیشتره و با هیجانات بیشتری ترکیب می‌شه. خطاهای شناختی توی فرایند تکامل ایده نقش اصلی رو داره. اینکه خیلی سریع توی بحران‌ها پاسخ می‌دیم، داره ازش سواستفاده می‌شه.انسان توی حجم زیادی از احساسات (هر جنسی خشم، شادی، غم و…) احتمالا می‌تونه سیستم شناختی تحت جعل قرار بگیره و متفاوت ادراک بشه. مثل توهم دیداری و شنیداری، یعنی احتمال داره فرد اگه یک‌سری چیز‌ها رو خیلی بلد می‌بینه، یک‌سری چیز‌ها رو اصلا نبینه. وقتی سطح هیجان میاد پایین‌تر تازه شروع می‌کنیم یک‌سری چیزها رو تازه دیدن و ادراک بهتری پیدا می‌کنه.برای مثال توی ادراک خود، سیستم عصبی فرد از اول اونقدر رشد نداشته که اصلا بتونه خودش رو ادراک کنه. وقتی خودش رو نمی‌تونه ادراک کنه دیگه حافظه معنایی نداره! اما گاها انقدر یک موضوعی گفته می‌شه که ما حتی به‌صورت سوم شخص اون رو از ۸ ماهگی خودمون تصور می‌کنیم و می‌بینیم که این یک فالس‌مموری و فکر کاذب هست. این فکر و خاطر کاذب رو ما نمی‌تونیم تشخیص بدیم و متوجه بشیم درست یا غلطه.مشکل دوم روایت‌های مثلث برمودا توجه نکردن به جزییات دقیق هر حادثه است. داستانای عامه پسندی که از این حوادث چاپ میشه اکثرا خیلی موارد رو ذکر نمیکنه. مثلاً در رابطه با داستان کشتی دیرینگ که یکهو خالی از سکنه پیدا شد، چندتا نکته مهم وجود داره که توی روایت اول اپیزود بهش اشاره نکردیم.مثلاً این که ناخدا ورمل چندین بار گفته بود از معاون اولش خوشش نمیاد و مک للان هم حرف مشابهی زده بود و درگیری لفظی بینشون پیش اومده بود. یا اون کشتی راهنما که دیرینگ رو دیده بود، مشاهده کرده بود که بعد از دیرینگ یه کشتی ناشناس به سرعت از همون مسیر عبور کرده بدون این که اسم و موقعیتش رو به کشتی راهنما اعلام کنه. یا این که قایق‌های نجات کشتی سرجاشون نبودن.همین دوتا موضوع باعث میشه احتمال دوتا فرضیه خیلی خیلی بالا بره: اولیش اینه که داخل کشتی شورش شد. مک للان و ورمل درگیر شدن و این وسط ناخدا کشته شده و جسدش رو داخل آب انداختن. تغییر دستخط روی نقشه رو یادتونه؟ این تغییر ممکنه به خاطر عوض شدن ناخدا وسط سفر بوده باشه. بعدش هم خدمه فلنگ رو بستن و با قایق‌های نجات فرار کردن.فرضیه‌ی دوم اینه که قاچاقچیای الکل به کشتی حمله کردن. حادثه کشتی دیرینگ زمانی اتفاق افتاد که ممنوعیت الکل توی آمریکا وجود داشت و قاچاق الکل از کاراییب به آمریکا زیاد اتفاق می‌افتاد. قاچاقچیا که بهشون میگفتن رام رانر الکل رو با قایق‌های تندرو به آمریکا میبردن و این وسط ممکن بود درگیری هم پیش بیاد. اون کشتی ناشناس که دیده شده به دنبال دیرینگ می‌رفته ممکنه مال همین رام رانرها بوده باشه، بعدم درگیری بین خدمه و قاچاقچیا پیش اومده باشه و تمام خدمه کشته شدن باشن و قاچاقچیا هم با قایقای نجات فرار کرده باشن.پرواز DC-3، همون پرواز سن خوان میامی که هرگز به مقصد نرسید، قبل از بلند شدن مشکل ارتباط رادیویی داشته و سوختی که داشته هم سوخت کمی نبوده. برای این حادثه ساده‌ترین دلیلی که میشه تصور کرد، دست به دست هم دادن چندتا عامل بوده. اولین عامل احتمالاً خلبان پرواز بوده که زمانی که گفته در جنوب فلوریدا قرار داره، تخمین اشتباهی از فاصله و زمان رسیدنش به مقصد رو اعلام کرده باشه. این موضوعیه که به دفعات بعد از پروازهای طولانی پیش میاد. موضوع بعدی تغییر جهت باد از شمال غربی به شمال شرقی بوده و مسئله سوم، این بوده که سیستم ارتباط رادیویی هواپیما مشکل داشته و برج مراقبت هرگز نتونسته این تغییر جهت باد رو به خلبان گزارش بده.احتمالاً پرواز از مسیر اصلیش منحرف شده، سوختش تموم شده و بعد داخل دریا سقوط کرده. برخلاف تصوری که درباره‌ی عمق کم و شفافیت آب دریا در جنوب فلوریدا وجود داره، این ناحیه بسیار عمیقه و احتمالش زیاده که اگر چیزی داخلش غرق بشه هرگز پیدا نشه. و اما می‌رسیم به مهم‌ترین حادثه یعنی پرواز ۱۹.اولین نکته‌ای که باید بدونیم اینه که مکالمات دقیق بین پرواز و برج مراقبت چیزی نیست که توی متن‌های عامه پسند ثبت شده. متن دقیق مکالمه رو میشه توی کتاب the bermuda triangle mystery solved پیدا کرد که یکی از منابع ما برای تهیه‌ی این اپیزود بوه. کتاب رو لارنس کوشه نوشته که خودش خلبان و محقق کتابخانه‌ایه و صدها سند رو برای نوشتن کتاب و مقابله با کتاب چارلز برلیتز بررسی کرده. در رابطه با پرواز ۱۹، عبارت «همه چیز عجیبه و دریا مثل قبل نیست» توی مکالمات دیده نمیشه. اتفاقی که افتاده این بوده که در چرخش دوم، تیلور دچار اشتباه میشه و فکر می‌کنه از بالای فلوریدا کیز عبور کردن. برای همین به گروه دستور میده به جای پرواز به غرب به طرف شرق برن. برج مراقبت صدای جروبحث بقیه خلبان‌های گروه رو باهمدیگه میشنوه و این خلبان‌ها داشتن بحث میکردن که باید به سمت غرب پرواز کنن اما تیلور به این حرف گوش نمیده.از طرف دیگه، برج مراقبت از تیلور میخواد که فرکانس رادیوییش رو به ۳۰۰۰ کیلوهرتز تغییر بده که فرکانس مواقع اضطرار و درخواست کمک بوده؛ اما تیلور بازم مخالفت میکنه و میگه اینجوری ارتباطش با بقیه‌ی گروه رو از دست میده. این وسط هوا هم داشته بد و بدتر می‌شده و رو به تاریکی می‌رفته.به این ترتیب ترکیبی از خطاهای انسانی و شرایط جوی باعث میشه پرواز ۱۹ برای همیشه ناپدید بشه. اون پروازی که برای کمک به گروه رفته بوده هم در شرایط توفان پروازش رو شروع میکنه و همین موضوع باعث انفجارش میشه.بررسی حوادث مثلث برمودا ما رو همیشه به نقطه‌ای میرسونه که بگیم همیشه توضیح ساده‌تری برای حوادث وجود داره. این که عامل سقوط یک هواپیما رو خطای خلبان بدونیم خیلی ساده‌تره تا فکر کنیم بقایای آتلانتیس باعث سقوطش شده. یا نظریه وحدت بزرگ به شدت پیچیده‌است و توی شرایط زمین در مقیاس به اون بزرگی نمیشه بازسازیش کرد که بگیم گرانش منفی باعث غرق شدن فلان کشتی شده.به این موضوع میگن تیغ اوکام. تیغ اوکام میگه وقتی شما برای یک پدیده چندتا راه حل دارید، برای صحت سنجیشون باید از ساده‌ترین راه حل شروع کنید و اگر جواب نداد سراغ راه حل‌های پیچیده‌تر برید.یه مثال ساده از تیغ اوکام اینه که شما یک سیب روی میز گذاشتید. از خونه بیرون میرید و وقتی برمیگردید سیب خورده شده. درباره‌ی این که چه کسی سیب رو خورده میشه چندتا حدس زد. میتونه کار دزدی باشه که اومده خونه‌ی شما دزدی یا کار آدم فضایی‌ای که اومده فضولی کنه. اما ساده‌ترین حدس اینه که سیب رو یکی از اعضای خونواده خورده باشه. وقتی خونه مرتبه، طلا جواهرا سر جاشون هستن و هیچ فضاپیمایی هم در نزدیکی شهر شما دیده نشده، ساده‌ترین حدس درست‌ترینه.تیغ اوکام خیلی جاها از حل مسائل پیچیده‌ی فیزیک گرفته تا پیدا کردن عامل یک قتل کاربرد داره و مسیر منطقی جواب دادن به یک سوال رو به ما نشون میده.مثلث برمودا هنوز هر از گاهی سروکله‌اش توی اخبار پیدا میشه. با این وجود هنوز کشتی و هواپیماها ازش عبور می‌کنن بدون این که حادثه جدی‌ای برای تقریباً ۹۹ درصدشون پیش بیاد. الان که متن این اپیزود داره نوشته میشه، سایت فلایت رادار و مارین ترافیک رو چک کردیم و بیشتر از  ۵۰ تا پرواز و ۱۰۰ تا کشتی رو دیدیم که دارن از محدوده برمودا عبور میکنن.با بررسی توزیع پراکندگی غرق شدن کشتی‌ها و سقوط هواپیماها، می‌بینیم که ناحیه مثلث برمودا توی هیچکدوم از نقاطی که بیشترین تعداد حادثه‌های هوایی و دریایی رو داشتن قرار نمیگیره. حتی در زمان جنگ‌های جهانی هم آمار حادثه‌های این ناحیه نسبت به بقیه جاهای دنیا با مساحت مشابه کمتر بوده.آمار جالب دیگه‌ای که وجود داره، کاهش تعداد سانحه‌های هوایی و دریایی با گذر زمان و پیشرفت تکنولوژی‌های دریانوردی و پروازه و به همون میزان، تعداد حوادث گزارش شده از مثلث برمودا هم کمتر شده.مثلث برمودا حاصل تخیل افرادیه که ورژن‌های ناقص و غیردقیق از حادثه‌هایی رو نوشتن که به طور مشخصی عامل انسانی داخلشون نقش پررنگی داشته و براساس آمار اگر الان سوار هواپیما بشید و دور دنیا پرواز کنید، احتمال این که هواپیماتون بالای کانال سوئز یا دریای بالتیک دچار حادثه بشه خیلی بیشتره تا این که توی مثلث برمودا سقوط کنید.کریستف کلمب نمی‌دانست که عقربه‌ی قطبنما هرگز به ستاره قطبی اشاره نمی‌کند؛ بلکه قطب مغناطیسی کره زمین را نشان می‌دهد. این قطب هرچند در بخش‌هایی از زمین، مثل اسپانیا که خانه‌ی کریستف کلمب بود، با ستاره‌ی قطبی هم راستاست اما در بسیاری از نقاط انحراف زیادی را از ستاره‌ی قطبی نشان می‌دهد.گزارش‌هایی که خدمه کریستف کلمب از شرایط عجیب جزایر باهاما می‌دادند حاصل شرایط بد سفر و دانش اندک آن‌ها از طبیعت بود. مثل ستون‌های آتشی که احتمالاً حاصل سقوط شهابسنگ در آسمان تاریک شب بودند.سوغات کریستف کلمب از جزایر باهاما، افسانه‌هایی بود که قرار بود در چند قرن آینده مقدمه‌ای برای یکی از جنجالی‌ترین داستان‌های شبه‌علمی قرن بیستم باشد.لطفاً برامون کامنت بذاریم، نظرات شما راهنمای ما برای ادامه مسیرهو اگر  این اپیزود اطلاعات مفیدی براتون داشته ممنون می‌شویم اون رو با آدم‌های دیگه به اشتراک بذارید. https://castbox.fm/episode/قسمت-۲----برزخ-گمشدگان-id5475413-id626820312?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B2%20%20-%20%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE%20%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 10:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول – فضانوردان باستانی</title>
                <link>https://virgool.io/FillCast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-ash0bdg0mjsc</link>
                <description>هنری لُوت جوان عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و به گروه اکتشافی همراهش و وسایلشان نگاهی انداخت. سال ۱۹۳۸ بود و هوا، در فلات جنوب شرقیِ الجزایر، بسیار گرم. هنری در تلاش بود در مقابل حرکات کودکانه دوستش کلنل برنانس، بدخلقی نکند. برنانس او را قانع کرده بود که به سمت این غار در گوشه‌ی بیابان صاحارا بیایند. راستش به نظر هنری، کلنل بیش از حد برای این دیوارنگاره‌ها هیجان‌زده بود.هنری غرق در افکار خودش، اجازه داد که برنانس، او و گروهش را به داخل غار راهنمایی کند.نگاه کن هنری!برنانس هیجان‌زده به سمت دیوارهای غار اشاره کرد. هنری سرش را بلند کرد. اولین واکنشش، اخمی از سر کنجکاوی بود. درست نمی‌دانست دارد به چه چیزی نگاه می‌کند و کمی طول کشید تا بفهمد دیوارنگاره آنقدر عظیم است که نمی‌توان از فاصله نزدیک آن را به صورت کامل دید. چند قدمی به عقب برداشت و دوباره نگاه کرد. این بار، نفسش بند آمد. تصویری می‌دید از یک غول پنج متری با سری دایره‌ای شکل و یک جفت بیضی تو در تو به جای چشم. تصویری که خیلی شبیه به یک آدم فضایی باستانی بود…سلام من شیرین هستم و اینجا، فیل‌کسته.قسمت اول: فضانوردان باستانیهرکدوم از ما حداقل یک بار در عمرمون، به آسمون نگاه کردیم، اون میلیون‌ها نقطه نورانی خیره شدیم و از خودمون پرسیدیم که آیا ممکنه یک نفر، یه موجود فضایی، همون زمان از کنار یکی از اون ستاره‌ها به ما خیره شده باشه؟فضایی‌ها چه شکلی‌ان؟ مثل ما هستن؟ یعنی روی دوتا پا راه میرن؟ یا چهارتا پا دارن و هشت تا چشم؟ پایه‌ی حیاتشون مثل حیات ما، کربنیه؟در حال حاضر هیچ پاسخی برای این سوال‌ها نداریم. هیچ مدرکی نداریم که توی همین ۱۰ ۲۰ سال یا حتی یک قرن اخیر، فرازمینی‌ها به زمین اومده باشن و نمی‌تونیم پیشبینی کنیم که در آینده، کِی قرار ملاقاتشون کنیم یا اصلا این ملاقات رخ میده یا نه. اما چی میشه اگه به گذشته نگاه کنیم؟ منظورم یکی دو قرن پیش نیست‌ها، دارم به هزاران سال پیش اشاره می‌کنم. اون زمانی که انسان هوشمند بود، تمدن هم بود، اما خط و نوشتار به شکل امروزیش وجود نداشت. دورانی که پر بود از افسانه و اسطوره و خدایان باستانی که از آسمون‌ها اومده بودن.چی میشه اگه فضایی‌ها یک زمانی اجداد ما رو ملاقات کرده باشن، و اثر این ملاقات روی زمین ثبت شده باشه، بدون این که ما ازش باخبر باشیم؟وقتی تاریخ رو مطالعه می‌کنیم، به جواب خیلی سوال‌ها می‌رسیم ولی همزمان، کلی سوال جدید برامون پیش میاد. هرچی به تاریخ دورتری از تمدن بشری نگاه کنیم، تعداد این سوال‌ها بیشتر میشه، چون اسناد مکتوبی که به اندازه کافی سالم مونده باشن، تعدادشون کمتر و کمتر میشه. زمانی که به دوران پیشاتاریخ، یعنی دوران زندگی انسان بدون اختراع نوشتار، می‌رسیم، کار سخت‌تر هم میشه.جالبه که تعداد زیادی از خارق‌العاده‌ترین ساخته‌های دست انسان‌ها، مربوط به همین دوران میشن. برای مثال اهرام مصر رو در نظر بگیرید. به صورت میانگین وزن هرکدوم از بلوک‌های سنگی این اهرام، ۲.۵ تنه. چطور مصری‌ها می‌تونستن با بدوی‌ترین ابزار ممکن این بلوک‌های سنگین رو روی هم قرار بدن و هرم‌هایی بسازن که ارتفاع کوتاه‌ترینشون حدود ۶ ۷ متره؟به عنوان مورد بعدی دوست دارم به به تندیس‌های موآی در جزیره ایستر اشاره کنم. ایستر جزیره‌ایه در کشور شیلی که به خاطر تندیس‌های سنگی عظیمش معروفه. احتمالا عکسش رو اینور اونور دیدید. همون ردیف تندیس‌های عظیم و سیاه‌رنگ که چهره آدم‌های اخمو رو دارن. عجیب‌ترین نکته درباره تندیس‌های جزیره ایستر اینه که این سنگ‌های غول‌پیکر رو در مکان دیگه‌ای تراش دادن و دقیقا معلوم نیست با چه روش و وسیله‌ای، به مکان فعلیشون بردن. برای این که ابعاد ماجرا رو درک کنید، خوبه بدونید که تعداد این تندیس‌ها بیشتر از ۹۰۰ عدد بوده و وزن سنگین‌ترینشون به بیش از ۸۰ تن می‌رسه. حتی در دنیای امروز هم ساخت و انتقال پروژه‌های عمرانی با این عظمت، کار ساده‌ای نیست، چه برسه به زمانی که پیشرفته‌ترین ابزار انسان، چندتا طناب و تیر و تخته بیشتر نبوده.خلاصه، سازه‌های زیادی رو در سراسر دنیا می‌بینیم که مطمئن نیستیم چطور ساخته شده‌ان، سازه‌هایی که به نظر میاد تکنولوژی مورد نیاز برای ساختنشون از زمان خودشون خیلی خیلی جلوتر بوده. شاید حتی از زمان ما هم جلوتر بوده. پازل بزرگ دوران باستان و پیشاتاریخ پر از تکه‌های گم‌شده‌اس و هنوز راه زیادی برای کامل کردنش باقی مونده.ولی شاید، یک تکه مهم از این پازل جلوی روی ما بوده باشه و ما تا حالا اون رو نادیده گرفته باشیم. تکه‌ای که به قدری ساده و بدیهی به نظر می‌رسیده که بهش اهمیتی داده نشده. تمدن‌های مختلف به جز وجود سازه‌های عجیب و غریب، یک وجه مشترک دیگه هم داشتن و اون، وجود خدایان بوده. خدایانی که در آسمون ساکن بودن، ارابه‌های آتشین داشتن، قدرت‌های فرابشری داشتن و همینطور دانش بی‌انتها. گاهی خدایان به انسان‌ها لطف می‌کردن و بخشی از دانش و قدرتشون رو در اختیار انسان‌ها قرار می‌دادن.ممکنه همین خدایان در واقع اون نقش کلیدی و قطعه گم‌شده‌ای باشن که برای توجیه ساخت اهرام مصر و مجسمه‌های جزیره ایستر و چندین اثر باستانی دیگه وجود داره؟ خدایانی که در واقع فرازمینی‌هایی بوده باشن که از زمین بازدید کردن و با دانش و تکنولوژیشون به بشر کمک کردن بناهایی بسازه که بعد از هزاران سال هنوز کلی رمز و راز درباره‌شون وجود داره. فرازمینی‌ها از آسمون اومدن، فضاپیما، یا همون ارابه آتشین داشتن، دانش داشتن و تکنولوژی یا همون قدرت مورد نیاز برای کارهایی رو در اختیار داشتن که برای انسان اون روزها شبیه به قدرتی خداگونه بوده.اصلا تصور کنید که یک شاتل فضایی رو به همراه فضانوردهای داخلش برداریم و به همراه فضانوردهای داخلش به مصر باستان بفرستیم. واکنش مصری‌ها رو تصور کنید که زیر آفتاب داغ دارن کار می‌کنن و یکهو یک وسیله عظیم رو می‌بینن که پرواز می‌کنه، روی زمین فرود میاد و افرادی ازش خارج میشن که نه‌تنها لباس‌هاشون غیرعادیه، بلکه کلی چیز بلدن که مصری‌ها نمی‌دونن و کارهایی ازشون برمیاد که از کل مصر با اون عظمت برنمیاد. همه این‌ها به کنار، قدرت پرواز به تنهایی کافیه که مصری‌ها فکر کنن این فضانوردها از نسل خدایان هستن.فرضیه بازدید فرازمینی‌ها از زمین در دوران باستان، یک فرضیه جنجالیه که به فرض فضانوردان باستانی یا برخورد باستانی معروفه. این فرض می‌گه هرجا شما تاریخ باستان رو خوندید و نشانه‌ای از تکنولوژی، دانش، سازه و هرچیز جلوتر از زمان خودش رو دیدید، در واقع دارید ردپای آدم فضایی‌هایی رو می‌بینید که به زمین اومدن و اونقدر مهربون بودن که به انسان یک قطره از دریای دانش و تکنولوژی خودشون رو هدیه بدن. فرضیه زمانی قوی‌تر میشه که ما یک بنای باستانی رو در یک نقطه کره زمین پیدا می‌کنیم، همراهش هم کلی شی باستانی دیگه پیدا میشه، اما هیچ سند و مدرکی درباره روش ساخته شدن اون سازه، موجود نیست که نیست. انگار یک نفر اون ساختمون یا تندیس یا هرچیز دیگه رو یک شبه ساخته، سرجاش گذاشته و بعد برای همیشه از زمین رفته. این فرضیه همچنین میگه بازدید فرازمینی‌ها از زمین اثر خودش رو در حافظه انسان چند هزار سال پیش گذاشته، اما اون انسان نه می‌دونسته با چی طرفه، نه می‌تونسته خاطره‌اش رو واضح و دقیق مکتوب کنه.‌ این میشه که از این برخورد فقط یه سری نقاشی و مجسمه و افسانه شفاهی باقی میمونه.فرض بازدید فضانوردهای باستانی از زمین، اولین بار به صورت جدی در دهه ۱۹۶۰ مطرح شد اما بک گراندی که باعث شد این فرضیه به وجود بیاد به مدت‌ها قبل از این زمان مربوط میشه. تاریخ پره از اسنادی که نشون میده بشر از نسل‌ها پیش توی فکر موجودات فرازمینی بوده. حتی دانشمند‌های مطرحی وجود داشتن که خیلی جدی به این موضوع فکر کردن و درباره‌اش رساله و کتاب نوشتن!مثلا یوهانس کپلر، منجم و ریاضیدان آلمانی که قوانین کپلر رو مدیونش هستیم، یه کتاب داره به اسم سُومنیوم. سومنیوم یک عبارت لاتینه و معناش میشه رویا. این کتاب، در واقع یک رمانه که بخشی از اون به معرفی موجوداتی می‌پردازه که روی ماه زندگی می‌کنن. این موجودات به قدری عظیم‌الجثه‌ان که عمرشون کوتاهه، پاهایی بلندتر از پای شتر دارن، بعضی‌هاشون بال دارن و بعضی می‌تونن برای مدت‌های طولانی زیر آب زندگی کنن. یا مثلا کریستین هویگنس در یکی از رساله‌هاش درباره موجوداتی بحث می‌کنه که هوشمندن اما ممکنه ظاهرشون شبیه انسان نباشه.ایده‌های مشابه دیگه‌ای هم وجود داشته اما من اینجا ازشون رد می‌شم چون می‌خوام زندگی یک باستان‌شناس جوان فرانسوی رو تعریف کنم که در دهه ۱۹۳۰ به الجزایر سفر کرد و در اونجا با پدیده عجیبی روبه‌رو شد. باستان‌شناسی به اسم هنری لوت.هنری لوت متولد سال ۱۹۰۳ در فرانسه بود. از ۱۰ ۱۲ سالگی با مفهوم آنتروپولوژی یا انسان‌شناسی آشنا شد و این موضوع اینقدر براش جذاب بود که تصمیم گرفت چیزهای بیشتری ازش بدونه. پس شروع کرد به خوندن کتاب پشت کتاب و به عبارت خودمون، خودخوان یه عالمه چیز درباره انسان‌‌شناسی یاد گرفت. بزرگ‌تر که شد یه مدت کارآموز یه باستان‌شناس معروف شد و زیردست استادش با مفهوم غارنگاره آشنا شد. غارنگاره‌ها همون نقاشی‌های قدیمی روی دیوار غارها هستن که از دوران پیشاتاریخ به جا موندن. هنری لوت بعد از دیدن غارنگاره‌های فرانسه و چندتا تجربه موفق و ناموفق دیگه، تبدیل به یک باستان‌شناس تجربی شد. یعنی درس دانشگاهی نخونده بود و براساس تجربه و دانسته‌های خودش پیش می‌رفت. از حق نگذریم، با این که آکادمیک نبودنش یه جاهایی صدمه‌های جبران‌ناپذیری به بعضی از آثار تاریخی زد، روحیه‌ی ماجراجو و کنجکاوش باعث شد که چند صد غارنگاره باستانی رو کشف و به این ترتیب خدمت بزرگی به باستان‌شناسی بکنه.در دهه ۱۹۳۰ هنری به همراه گروه باستان‌شناسیش در حال اکتشاف در الجزایر بود. در این مسیر، هنری با یک نظامی فرانسوی به اسم کلنل چارلز برنانس آشنا و دوست شد. چارلز آدم ماجراجویی بود و بعضی از غارنگاره‌های قدیمی الجزایر رو دیده بود. همین باعث شد که بعضی جاها نقش راهنمای گروه رو به عهده بگیره و گروه رو به سمت مناطق بکری ببره که تا اون زمان چشم کسی بهشون نیافتاده بود.سال ۱۹۳۸ بود و گروه در صحراهای الجزایر بودن. در لبه‌ی بیابان صاحارا. یک عالمه غارنگاره جدید و عجیب پیدا کرده بودن و با این وجود کلنل برنانس هنوز برای دیدن یک مورد خاص، بسیار هیجان‌زده بود. در طول سفر دائم به هنری می‌گفت «صبر کن تا جبارن» رو ببینی. جبارن. کلمه‌ای که در زبان محلی به معنی «غول‌ها» بود. مقصدی که هنری گروه رو به سمتش برد، فلاتی بود به اسم تاسیلی ناجر. یا ترجمه‌ش، فلات رودخانه‌ها. براساس مرزبندی‌های امروزی اگه بخوام بگم، تاسیلی ناجر بخشی از فلات گسترده جنوب شرق الجزایره که در مرز این کشور با کشورهای لیبی، نیجر و مالی قرار داره. امروز می‌دونیم که تاسیلی ناجر خانه یکی از مهم‌ترین غارنگاره‌های دنیاست اما حدود ۸۰ سال پیش، وقتی هنری لوت به دنبال دوستش قدم به یکی از غارهای این منطقه گذاشت، هیچ نمی‌دونست که قراره با چی روبه‌رو بشه.غارنگاره‌ها نفس هنری رو بند آوردن. داخل غار،‌ چند صد غارنگاره بسیار عظیم با موضوع‌های متفاوت وجود داشت. به گفته خود هنری لوت، اون غارنگاره‌های باستانی برای خودشون دنیایی بودن. اونقدر عظیم و زیاد بودن که بینشون گم می‌شدی. تاسیلی ناجر بهشت آدمی مثل هنری بود چرا که پر بود از هزاران تصویر از حیوانات، پرنده‌ها…و در نهایت انسان‌ها. این مورد آخر یعنی غارنگاره‌ها از انسان‌ها بود که توجه هنری رو جلب کرد. تشخیص نوع حیوان‌هایی که روی دیواره‌ها و صخره‌ها کشیده شده بودن سخت نبود، اما انسان‌ها…نقاشی‌هایی با ارتفاع بیشتر از ۵ متر از هیبتی که اگر از کف پا تا گردنش رو می‌دیدی، می‌گفتی قطعا انسانه، اما زمانی که به صورتش می‌رسیدی نظرت عوض می‌شد. سر نقاشی، گرد و بسیار بزرگ بود. چشم یا دهان نداشت و به جای اون یک جفت بیضی تودرتو روی صورتش وجود نداشت. جای موهای سرش رو هم نقش‌های درهم برهمی گرفته بود.اینجا بود که هنری به فکر «مریخی‌‌ها» افتاد. غارنگاره‌ها به نظرش شبیه به تصاویری بودن که اون زمان در هنر و ادبیات از «مریخی‌ها» کشیده می‌شد. فکر تصویر باستانی مریخی‌ها نه‌تنها از سر هنری بیرون نرفت، بلکه بعدا این موضوع رو هم در مقالاتش و هم در کتابی که نوشت عنوان کرد.ایده هنری درباره «مریخی‌ها» با گذر زمان نه‌تنها از بین نرفت بلکه بزرگ و بزرگ‌تر هم شد. آدم‌های دست‌اندر کار و ایده‌پردازش هم کم نبودن ولی من برای این که تعداد اسامی زیاد نشه، از اکثرشون عبور می‌کنم. فقط بگم که توی دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰، چند نفر اومدن و مقاله‌هایی نوشتن و اتفاق‌های مختلف تاریخی رو به فرازمینی‌ها ربط دادن. توی دهه ۶۰، رقابت فضایی هم به اوج خودش رسیده بود. اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا هرکدوم در تلاش بودن تا قبل از اون یکی، فضا رو فتح کنن. شوروی در فرستادن اولین ماهواره، اولین موجود زنده و اولین فضانوردان زن و مرد پیشتاز بود اما این آمریکا بود که اولین انسان رو با موفقیت به کره ماه فرستاد. جنگ سرد هم این وسط جریان داشت و ترکیبش با رقابت فضایی دو کشور، خواه ناخواه باعث افزایش بی اعتمادی مردم به دولت ها میشد و توجهشون رو هم به فضا و آدم فضایی‌ها جلب می‌کرد. کسی نمی‌دونست اون بیرون توی فضا چه اتفاقی در انتظار انسان‌هاست و ذهن‌ها آماده بود که کوچک‌ترین اطلاعاتی از فضایی‌ها به دست بیاره. توی همین فضا بود که در سال ۱۹۶۹، کتابی منتشر شد و خوراک مورد انتظار مردم رو در اختیارشون گذاشت. کتابی به نام Chariots of the gods? یا ترجمه فارسی اون، ارابه‌های خدایان.تا اینجا شرح فرضیه‌ی فضانوردان باستانی رو شنیدید. فرضیه‌ای که برای خود من وقتی اولین بار باهاش مواجه شدم خیلی هیجان‌انگیز بود. ۱۴ ۱۵ سالم بود و توی کتابفروشی شهرمون، یه کتاب پیدا کردم به اسم ارابه‌های خدایان، نوشته اریک فون دانیکن. چیزهایی که درباره فضانورد باستانی گفتم در واقع یه خلاصه شسته رفته از همین کتاب و بقیه کتاب‌های فون دانیکنه. معروف‌ترین کتابش همین ارابه خدایانه. کتاب رو هنوزم میتونید تو بعضی از کتاب فروشی ها پیدا کنید.فون دانیکن معروف‌ترین مدافع فضانوردان باستانیه. کلی کتاب درباره همین موضوع نوشته و توی همشون سفت و سخت از این فرضیه حمایت کرده.تا سال ۲۰۱۷، اریک فون دانیکن بیش از ۷۰ میلیون نسخه از کتاب‌هاشو در سرتاسر دنیا به فروش رسونده. اما این آدم کیه؟ چجوری اینقدر محبوب شده؟ اصلا از کجا اومده؟فون دانیکن کیه و از کجا اومده؟ اکثر مردم زمانی که اسمش رو می‌شنون یاد کتاب‌هاش می‌افتن. فون دانیکن برای عموم چهره‌ایه که چندین کتاب جنجالی و هیجان‌انگیز نوشته. مصاحبه‌های زیادی کرده، درباره خودش و عقایدش مستند ساختن و حتی در بعضی مستندهای history channel حضور داشته. اینا میشه چهره عمومی و مردم‌پسندش. اما قسمت‌هایی از زندگی فون دانیکن هست که هرچند خودش پنهانشون نمی‌کنه، کمتر کسی ازش خبر داره.فون دانیکن سال ۱۹۳۵ در سوییس به دنیا میاد. از بچگی عقاید جنجالی داشته و مثلا اعتقادات مذهب کاتولیک که باهاش دنیا اومده بود رو زیر سوال می‌برده. به غیر از این، حضرت از عنفوان جوونی یه مقدار دستش کج بوده. به گفته خودش در ۱۸ ۱۹ سالگی به خاطر دزدی به مدت چهار ماه از مدرسه تعلیق میشه. این که چی دزدیده و از کجا دزدیده رو ما جایی پیدا نکردیم.بعد از این جریانات یه مدت میره هتلداری می‌خونه، بعد هم کلا ول می‌کنه و میره مصر. شاید فکر کنید رفته بوده مصر تا اکتشاف کنه و کار علمی، با مدرک هتلداری انجام بده که البته حدستون اشتباهه. تو همون مصر قاطی دلالای طلا جواهر میشه و همینم موقع برگشتن به سوییس کار دستش میده: جناب فون دانیکن این بار به جرم اختلاس و کلاهبرداری، ۹ ماه محکوم میشه و میره زندان.می‌رسیم به سال ۱۹۶۸، سالی که زندگی فون دانیکن رو برای همیشه تغییر داد. فون دانیکن در این زمان هتلداری می‌کرد، اما همونطور که می‌دونیم رویاهایی خیلی بزرگ‌تر از گردوندن هتل توی سرش داشت، این بود که شب‌ها بعد از تموم شدن کارهاش شروع کرد به نوشتن یک کتاب و همزمان از یک انتشاراتی برای نوشتن این کتاب پول گرفت.فون دانیکن پول‌ انتشارات رو به جای این که صرف کتابش بکنه، برای علایق شخصی خودش برداشت. البته که قضیه بعد از مدتی لو رفت و فون دانیکن یک بار دیگه روانه‌ی زندان شد. توی زندان هم البته نوشتن رو کنار نگذاشت و طولی نکشید که در همون زندان، اولین کتابش رو منتشر کرد. کتاب معروف «ارابه‌های خدایان» که به بیش از ۳۰ زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شد و ۷۰ میلیون نسخه ازش در کل دنیا به فروش رفت. این کتاب نه‌تنها برگ برنده‌ی فون دانیکن بود و بهش کمک کرد که تعدادی از قرض‌هاش رو صاف کنه، بلکه مسیری رو نشونش داد که تا آخر عمر می تونست زندگیش رو تامین کنه.ارابه‌های خدایان یک شبه اریک رو که تا اون موقع یک هتلدار آس و پاس و دغلباز بود، تبدیل کرد به یکی از مهم‌ترین چهره‌های دنیای شبه علم. تعداد منتقدینش به اندازه طرفدارانش زیاد بود اما همین موضوع فقط باعث شد معروف و معروف‌تر بشه. از همون زندان نوشتن کتاب‌های بعدیش رو شروع کرد، هرچند معروف‌ترین کتابش همون اولین کتابش باقی موند. هر روز مجله‌های بیشتری باهاش مصاحبه کردن و پوسترهای بیشتری از کتابش در شهرهای مختلف جهان به چاپ رسید.بعد از این یک بار دیگه هم به جرم کلاهبرداری در سال ۱۹۷۰ محکوم به ۳ سال و نیم زندان میشه که توی این مدت دوتا کتاب دیگه می‌نویسه. این مورد آخرین محکومیت قضایی فون دانیکن تا به امروز بوده. با این که نقدهای زیادی بهش وارده، گوش شیطون کر تا امروز به جرم دیگه‌ای محکوم نشده و داره زندگیش رو با پول کتاب‌هایی که چاپ کرده می‌گذرونه.وقتی به زندگی شخصی فون دانیکن نگاه میکنیم، شاید اون رو شیادی ببینیم که فقط میخواد از کتاب‌هاش پول دربیاره، اما در حقیقت سوالی که فون دانیکن درباره فرازمینی‌ها مطرح می‌کنه، سوال مهمیه.اونقدر مهمه که قبل از فون دانیکن، افراد دیگه‌ای با روش‌های خیلی علمی‌تر به احتمال حضور فرازمینی‌ها روی زمین پرداختن که اگه از بچگی علاقمند به دنیای علم و مستندهای علمی بوده باشید، حتما اسم یکیشون رو شنیدید. جناب آقای کارل سِیگِن، منجم و ارتباطگر علم که صدا و لحن بی‌نظیرش در مستند کازموس رو محاله از یاد ببریم.بین کتاب‌های کارل سیگن، کتابی وجود داره که حداقل توی ایران خیلی درباره‌ش نشنیدیم. تا جایی که من میدونم به فارسی هم ترجمه نشده. کتابی به نام intelligent life in the universe یا حیات هوشمند در جهان که سیگن با کمک یوزیف شُکولوفسکی، اخترشناس اهل شوروی نوشته. روندی که کتاب طبق اون نوشته شده خیلی جذابه. سیگن و شکولوفسکی از توصیف خود جهان شروع می‌کنن و به تعریف حیات می‌رسن و در نهایت در فصل‌های پایانی مسائلی مثل ارتباط رادیویی و اپتیکی بین کهکشانی رو بررسی می‌کنه. در کنار توصیه‌ی سفت و سخت به خوندن این کتاب، می‌خوام کمی از فصل ۳۳ امش رو براتون بگم که عنوانش هست Possible consequence of direct contact یا پیامدهای محتمل برخورد مستقیم. نویسنده‌ها در این فصل تلاش کردن یک سوال قدیمی بشر رو پاسخ بدن که آیا اجداد خیلی قدیمی ما با فرازمینی‌ها برخورد داشتن یا نه؟کتاب دو حالت رو بررسی می‌کنه، پیش و پس از اختراع خط و نوشتار. در حالت اول میگه که قبل از اختراع خط اگر اتفاق عجیب و شگفت‌انگیزی در یک جامعه می‌افتاد، این اتفاق خیلی زود به شکل یک افسانه فولکلور طی نسل‌ها سینه به سینه نقل می‌شد و آب و تاب می‌گرفت. مثالی که برای این مورد می‌زنه، برخورد کاشفان فرانسوی با مردم بومی شمال غرب آمریکای شمالیه. این مردم که بهشون می‌گفتن تینگلیت، زمانی که فرانسوی‌ها به سرزمینشون رسیدن خط و نوشتار نداشتن و دیدن کشتی‌های بزرگ کاشف‌ها اینقدر براشون عجیب بوده که این اتفاق رو به صورت افسانه‌ای درباره‌ی پرنده‌های عظیم‌الجثه‌ی سیاه با بال‌های سفید، که در واقع توصیف اغراق‌شده‌ی همون کشتی‌هاست، ثبت کردن.حالت دومی که مربوط به بعد از اختراع خط هستش، اینجوریه که اگر اتفاق عجیبی در یک جامعه می‌افتاد به صورت اسناد نوشته‌شده ثبت می‌شد. مثلا انفجار ابرنواختری‌ای که سحابی خرچنگ رو شکل داد، با عنوان ظاهر شدن یک ستاره خیلی درخشان که حتی در نور روز هم قابل دیدن بوده در اسناد تمدن‌های سراسر جهان مثل چین و ایران ثبت شده.در نهایت کتاب براساس این دو حالت، میاد و سه شرط رو برای پیدا کردن آثار برخورد مستقیم فرازمینی‌ها با انسان‌ها مطرح می‌کنه:شرط اول اینه که برخورد در صورتی که بعد از اختراع خط رخ داده باشه، در اسناد قدیمی ثبت شده باشه، یا اگر قبل از اختراع خط بوده به صورت یک افسانه فولکلور که هیچ توجیه تاریخی‌ای نداشته باشه سینه به سینه نقل شده باشه.شرط دوم این که بعد از رخ دادن برخورد، یک تغییر عظیم و ناگهانی در سطح دانش و تکنولوژی جامعه به وجود اومده باشه. مثلا روش‌های حمل و نقلشون یکهو متحول شده باشه یا سطح بهداشت و درمانشون خیلی ناگهانی بالا رفته باشه.و در آخر شرط سوم میگه که در صورت رخ دادن برخورد، چه به صورت مکتوب و چه غیرمکتوب، تلاشی برای پنهان کردن ماهیتش رخ نداده باشه.باید بگم که همه این شرط‌ها از دید کتاب، شرط‌های اصطلاحا لازم هستن. یعنی حتی با برآورده شدنشون هم نمی‌تونیم بگیم فلان اتفاق قطعا نشونه‌ی بازدید فرازمینی‌ها از اجداد ما بوده.در ادامه همین فصل کتاب، به موضوع ارتباط خدایان تمدن‌های قدیمی و فرازمینی‌ها می‌رسیم. سیگن و شوکولوفسکی می‌گن که انسان‌های قدیم معتقد بودن خدایان توانایی‌های فرا انسانی دارن و جایگاهشون برای انسان غیرقابل دسترسه و همین موضوع باعث شده که ژرف‌ترین و غیرقابل دسترس‌ترین جایی که داشتن رو خانه‌ی خدایان بدونن: یعنی آسمونی که تقریبا هیچ چیزی درباره‌ش نمی‌دونستن. کتاب با استناد به همین موضوع میگه که نمی‌تونیم دست بذاریم روی هر افسانه‌‌ی باستانی‌ای که درباره‌ی خدایان بوده و بگیم آها اینجا منظور از خداهای آسمانی، فرازمینی‌هاست.برای اینکه این قضیه ارتباط خدایان باستانی و این فضانوردهایی که احتمالا از زمین بازدید کردن رو بهتر بتونیم بشکافیم، رفتیم سراغ دکتر شروین وکیلی، اسطوره پژوه که در ادامه حرف‌های ایشون رو می‌شنویم.دکتر شروین وکیلی:ببینید ما یک چیزی داریم، بهش می‌گیم اسطوره! یعنی مجموعه‌ای از روایت‌ها، مجموعه‌ای از داستان‌ها که معمولا قهرمانانش خدایانی هستند که انسان ریخت‌اند این‌ها و خب آره دیگه، معمولا ارتباطی با آسمان یا با عناصر طبیعی دیگه مثل کوه ویژه‌ای، کوه مقدسی یا جنگلی مثلا یا دریایی، با این‌ها ارتباطی دارن! اساطیر یک امر جهان شمول‌اند، یعنی همه فرهنگ‌ها بعضی مفاهیم‌شون رو در این قالب ترسیم می‌کنن، به‌صورت موجوداتی که در واقع انسان ریختن و توانمندی‌های غیرعادی دارن.بنابراین یک علمی داریم به اسم اسطوره‌شناسی که این روایت‌ها رو بررسی می‌کنه. حالا در دوران جدید، در دوران معاصر، طی مثلا، صد و خورده‌ای سال گذشته، یک خوانش جدیدی از این اساطیر مطرح شده و اون خوانش اینه که این خدایان در واقع موجودات فضایی بودن؛ یعنی این خدایانی که توی اساطیر داریم می‌بینیم، فرازمینی‌هایی بودن که یه زمانی اومدن به زمین با مردم با فرهنگ باستانی ارتباط برقرار کردن و بر مبنای ارتباط‌شون با مردم، حالا یک داستان‌ها و روایت‌هایی ساخته‌ شده که شده اساطیر. من همین‌جا این رو خیلی سریع و روشن بهتون بگم، این نظریه کاملا غلطه! ببینید شما، از کجا می‌فهمید یک نظریه غلطه؟ از دو تا جا، اینکه آیا شواهدی در تاییدش وجود داره یا نه؟ یعنی علمه دیگه، شما باید به‌دنبال شواهد و داده‌هایی بگردین که اون رو تایید کنه، اون نظریه رو و بعد اینکه داده یا شواهدی داریم که بتونه رد کنه یا نه؟ ما در مورد این نظریه فضانوردان باستانی اصطلاحا، هیچ شاهدی نداریم که تاییدش کنه و شواهد زیادی داریم که ردش می‌کنه.اجازه بدین با اون شواهدی که اول رد می‌کنه شروع بکنم. ببینید، خود همین که تمام فرهنگ‌ها توی همه زمان‌ها، اساطیر و خدایانی دارن که یه‌دست‌اند، شبیه همدیگه‌اند و اینکه اتفاقا توی همین عناصر مشترک یه چیز‌هایی همین‌طوری تکرار می‌شه، یه چیز‌هایی خیلی رایج نیست، مثال براتون بزنم؛‌ اتفاقا آسمان و ستاره و این‌ها، خیلی چیز رایجی نیست! همه خب آسمون براشون مهمه دیگه توی همه فرهنگ‌ها این‌طور بوده، منتها اینکه شما فکر کنین مثلا یه سیاره‌ای، از یه سیاره دیگه‌ای طرف داره میاد خدایان، در یک ستاره‌ای منزل کردن! این‌طوری نیست! این یک چیز فراگیر توی همه اساطیر نیست! به‌همون اندازه خدایان به ستاره‌ها منصوب می‌شدن که به کوهستان‌ها و درختان مقدس و برکه‌های مقدس و اینا منصوب می‌شدن؛ یعنی به عبارت دیگه یه شاهد برای رد این موضوع، اینه که علاوه‌بر اینکه داده‌ای نداریم که صریح بگه که اینا ارتباطی با موجودات فضایی دارن، یه دلیل ساده‌ش اینه که خب به چیز‌های دیگه ارتباط دارن، خیلی روشنه که اینا از کجا اومدن. اینا پدیدارهای طبیعی انسان ریختن و ربطی به آدم‌فضایی و بشقاب‌پرنده و این‌چیز‌ها ندارن لزوما. این یه نکته.یه نکته دیگه اینکه، یه دلیل علمی یه مقدار محکم‌تره، ببینید خب من جانورشناس و محیط‌زیست شناسم و رمان علمی تخیلی می‌نویسم، نقاشی‌های این شکلی‌هم می‌کشم اگر احتمالا دیده باشین، این‌ها تخیله. این‌ها رو ما باید حواس‌مون باشه که مثلا در مورد مثلا یه سیاره بیگانه‌ای، خیال‌پردازی می‌کنیم، داریم خیال‌پردازی می‌کنیم؛ من که جانورشناسم می‌دونم که دیگه، موقع‌ای که توی سیاره دیگه حیات بخواد به‌وجود بیاد و حیات قطعا به‌وجود میاد، یعنی فکر نکنین حرف من اینه که در سایر کهکشان‌ها و سیارات دیگه حیات نیست، بدیهیه که هست، هرجا که شرایطش فراهم بیاد، حیات یعنی پیچیدگی مواد آلی یا ساختار‌های دیگر پیچیده مولکولی، ماکرو مولکولی به‌وجود میاد و شواهد نشون می‌ده فراوان و بی‌شمار بار در سراسر کیهان این شرایط به‌وجود می‌آید. یعنی اگه الان از من بپرسید در دیگر سیارات حیاتی وجود داره؟ قطعا وجود داره! به‌عنوان یک زیست‌شناس بهتون می‌گم که قطعا وجود داره. منتهی باید بپرسید که آیا این حیات یه کله، دو تا دست و دو تا پا داره و شبیه آدمه؟! باید بهتون بگم، بسیار، بسیار بعیده همچین چیزی! یعنی اینکه در یک سیاره دیگری یک موجودی مثل انسان تکامل پیدا کنه، بعد اون موجود سفینه درست کنه پاشه بیاد زمین! این خیلی خیلی بعیده! یعنی مال سینما و رمان و اینجور چیزهاست. روی خود کره زمین این الگو یک چیز خیلی بعیده! کره زمین که ما الان ساکنش هستیم، شکل اصلی حیات پیچیده، حیات اجتماعی و حیات چشم‌گیر روش، مال حشراته! اینا اصلا دو تا دست، دو تا پا و بدن اشرافته ندارن! این‌ها موجوداتی‌اند که سه جفت پا دارن روی سینه‌شون و بال می‌زنن معمولا و ساختار بدنشون اصلا یه چیز دیگه‌ست! اینکه می‌گن چرا خدایان باستانی شبیه آدمن، آدم‌ها این‌ها رو خلق کردن! کاملا ممکن بود این موجوداتی که اومدن زمین شبیه هشت‌پا باشن، شبیه ماکارونی یا عروس دریایی باشن؛ هیچ دلیلی نداریم که شبیه آدم باشن و خیلی دلیل داریم که شبیه آدم نباشن! بناربراین اینا شواهدیه که نشون می‌ده اینا تخیله و نادرسته!یه بحث دیگری که حالا در موردش هست، این بحثه که اریک فانده نیکه، مثل مثلا اندرو توماس اینا در ربع اول قرن بیستم شروع کردن و بعد از جنگ جهانی دوم خیلی مد شد. چارلز برلیت اینا تو کتاب‌هاشون تو ایران ترجمه شده. اینا حرف حساب‌شون چی بود؟ اینا می‌گفتن در جهان باستان نه تنها این موجودات فضایی اومدن روی زمین، بلکه یک سازه‌هایی هم ازشون به جا مونده، یک آثار باستان شناختی از اینا به‌جامانده.مثلا اهرام مصر رو اینا چطوری ساختن؟خب خیلی اهرام مصر گنده‌ست دیگه. اون موقع چجوری اینو ساختن؟ اینا حتما آدم‌فضایی‌ها اومده بودن کمک کرده بودن. چیزایی این شکلی. هرم مایاها مثلا از کجا اومده؟ جدول‌های نجومی آسیا از کجا اومده؟ نمی‌دونم اون نقش‌هایی که توی دشت‌های شمالی کشیدن، روی زمین از بالا فقط دیده می‌شه اینا چه‌جوری اومده؟ لایسکار، نقشه‌های لایسکار.اینا نمونه‌هایی‌اند که معمولا به‌عنوان شاهدی بر وجود موجودات فضایی و ارتباط‌شون با تمدن‌های باستانی مطرح می‌شه. باز در این مورد من خیال‌تون رو راحت کنم، ببینید یه قانون یه قاعده الان در نظر بگیرید که هر چی ما بیشتر در مورد این سازه‌ها در مورد این آثار باستانی می‌دونیم، این خدایان فرضیه‌ای موجودات فضایی در واقع موثر که یه قدم عقب‌نشینی می‌کنن؛ یعنی مثلا یه زمانی می‌گفتن اهرام مصر وای چقدر چیز شگفت‌انگیزیه! چجوری این ساخته شده؟ما الان خیلی به دقت می‌دونیم که چجوری ساخته شده، یعنی اهرام مصر در شرایطی که چرخ هنوز رایج نبوده، در شرایطی که فلز در مصر رایج نبوده، یعنی تمام اون سنگ‌ها رو با سنگ تراشیدن، نه مثلا با تیشه‌ آهنی یا فولادی. در چنین شرایطی ساختن اهرام، تکنیک بسیار ساده ابتدایی داشته و فقط نیروی کار می‌خواسته و نیروی کارش خیلی زیاد نبوده، یعنی نیروی کار بین ۱۰ تا ۲۰ هزار نفر که حدود ۲۰، ۲۵ سال کار کنن و مثلا هرم بزرگ خوفو بزرگترینش که توی گیزه‌ست، اون رو تو این مدت ساختن و تقریبا ما با دقت می‌دونیم چگونه ساخته شده.ما هرم‌های بزرگ‌تر هم داریم، بیینین هرم جیرفت، هرم خوفو که همین الان حرفش رو زدم، ۲۵۰ متر در ۲۵۰ متره. اون چیز کنارصندل، زیگورات کنارصندل طبقه پایینش ۳۰۰ متر در ۳۰۰ متره و بزرگتر و طبقه بالاش ۱۵۰ متر در ۱۵۰ متره، خیلی خیلی سازهای عظیمی‌اند. منتها این سازه‌های عظیم رو مردم می‌ساختند توی اون دوره، یعنی چیز خیلی شگفت‌انگیزی نیست و هر چه بیشتر ما در مورد این می‌دونیم، دقیق‌تر متوجه می‌شیم که مثلا چمیدونم دستگاه نجومی سرخ‌پوست‌ها چه‌جوری بوده، نمی‌دونم هرم‌هایی که مایه‌ها می‌ساختن چه‌جوری بوده، اینا رو با این دقت، به‌خوبی می‌شه فهمید. در مورد خط و اینا داستان‌ها هم همینه، یعنی مثلا چه میدونم میگن مثلا خط از کجا اومده؟ ما تقریبا با ضریب خیلی بالایی از دقت می‌تونیم بگیم، خط از کجا اومده، معلومه اصلا! یه کتابی من نوشتم به اسم تاریخ خط، که همین نوروز امسال هم اتفاقا منتشر شد. اگه دوست داشتین روی کانال منم دردسترس برای همگان هست، می‌تونید برید بخونید. خط اتفاقا خواستگهش هم همین ایران زمین خودمونه. اتفاقا منطقه‌ جنوب غربی ایران‌ زمین و به‌ویژه شرق زاگرس، یعنی منطقه‌ای که چغامیش و خدمتتون بگم شوش و چغامیش و منطقع در واقع منطقه باستانی ایلام قدیمه و روشن که نمادهایی بوده اول اندیشه‌نگارهای بوده، این نمادها ساده می‌شن و توی فرآیند کم‌کم الفبایی می‌شن.یه جاهایی هم ساده نمیشن همین‌طوری شبیه نقاشی می‌مونن، مثلا توی هیروگلیف مصری همچین چیزی می‌بینیم، توی همین آمریکای مرکزی، آمریکای جنوبی چنین چیزی رو می‌بینیم، بنابراین خیلی امیدوارم الان صریح و روشن تونسته باشم این و منتقل کنم که وقتی درباره‌ آثار باستانی حرف می‌زنیم، داریم درمورد اشیایی حرف می‌زنیم که مردمان باستانی با فنون ابتدایی کهنشان در زیست‌جهان اساطیری قدیمی‌شون ساختن. هیچ چیز شگفت‌انگیز مرموز توضیح ناپذیری در موردش وجود نداره، ولی در مقابل کلی چیزای شگفت‌انگیز علمی، عقلانی، توضیح‌پذیر وجود داره که خب دانشمند باید کسی که خردمندانه نگاه می‌کنه به این‌ها باید دنبال این معماها بگرده دیگه، نه یه چیزی ادعا کنه که غیرقابل حله و تخیلیه اصلا!فرض کن من بگم که اهرام مصر رو آدم‌فضایی‌ها اومدن ساختن، خب بعدش چی؟ حالا آدم فضایی ساختن، حالا سوال بعدی شما چیه در این مورد؟ اومدن ساختن رفتن؟ الان شما می‌خوای چیکار کنی؟ می‌خوای با یه همچین فرضیه چیکار می‌خوای بکنی؟منتها موقعی که من میگم آدمایی که رو زمین بودن همین آدمایی که نوادگان‌شان مصری‌هایی‌اند که الان اونجان، اینا الان اومدن این رو ساختن و روشش هم اینجوری بوده، حالا شما سوال بیشتر می‌تونی طرح کنی. می‌گی خب تیشه نبوده با چی می‌تراشیدند این رو؟ چرخ نبوده چجوری تو این ارتفاع بالا می‌بردن و بعد قدم‌به‌قدم رمزگشایی می‌شه از این بنا، یعنی شما تازه متوجه می‌شین آهان بنا رو دقیقا این‌طوری ساختن. اونایی که این نظریه‌های عجیب‌وغریب تخیلی رو میدن تقریبا هیچی توضیح نمیدن، یعنی یادتون باشه تمام دستاوردهای ما توی باستان‌شناسی، توی تاریخ، توی علم به کسانی مربوط می‌شه که علمی سوال طرح می‌کنن؛ یعنی تخیل خیلی مهمه‌ها ولی تخیل جایگاه اصلی داستان علمی تخیلیه اینجورها و توی علمم خیلی مهمه ولی موقعی که شما میخواین یه چیزی همین‌طوری حدس می‌زنی، پالایشش می‌کنی و فیلترش می‌کنی و اون چیزی که تحویل دیگران میدی اون بخشیه که با عقل مهک خورده و با عقل سنجیده شده.(موزیک)به غیر از کتاب حیات هوشمند در جهان، چندین و چند منبع معتبر دیگه وجود داره که میشه برای مطالعه دقیق و علمی فرضیه فضانوردان باستانی بهش رجوع کرد. منابعی که حتی از کتاب سیگن و شوکولوفسکی معتبرتر و جدیدتر هستن و به همین دلیل هم قابل اعتمادتر. یکی از این منابع کتابیه به اسم The Space Gods Revealed: A Close Look At The Theories of Erich von Däniken نوشته‌ی رونالد استوری، نویسنده‌ای که تألیف‌های فراوونی درباره‌ی یوفوها و تمام پدیده‌های مربوط به اونا داره. کتاب رونالد استوری اول میاد دلایلی رو بررسی می‌کنه که باعث معروف شدن آثار فون دانیکن شد و بعد از اون تعدادی از پدیده‌هایی رو بررسی می‌کنه که از نظر فون دانیکن اثبات فرضیه فضانوردان باستانیه.. یه کتاب مشابه دیگه هست به نام Crash Go the Chariots: An Alternative to Chariots of the Gods نوشته‌ی کلیفورد ویلسون که اینجا خیلی ازش صحبت نمی‌کنیم اما برای نقد نظریات فون دانیکن این کتاب هم کتاب جالبیه.سوالی که در ادامه پیش میاد اینه که اگر افرادی هستن که این موضوع رو به صورت علمی بررسی کردن و می‌کنن، پس چرا دانشمندها اینقدر با فرضیه‌های فون دانیکن مشکل دارن؟ اینجاست که پای چیزی وسط میاد که اون رو به اسم تفکر انتقادی میشناسیم.تفکر انتقادی به زبان خیلی ساده یعنی شما برای پذیرفتن یا نپذیرفتن یک فرضیه، بیای اون رو زیر سوال ببری، بعد دیدگاه‌ها و فرضیه‌های دیگه رو بررسی کنی و در نهایت براساس شواهد و مدارک به یک نتیجه‌ی مستقل برسی. برای بحث ما یعنی فرضیه‌ی فضانوردان باستانی، فرایند تفکر انتقادی رو میتونیم شامل چندتا سوال بدونیم:۱- اول این که آیا شواهدی که برای فرضیه وجود دارن شواهد محکمی هستن و قابل استنادن؟ مثلا با قطعیت می‌تونیم بگیم که فلان نقاشی در فلان غار داره به دیدن یک فرازمینی هوشمند اشاره می‌کنه؟۲- سوال دوم: آیا هیچ فرضیه‌ی آلترناتیو یا جایگزینی برای فضانوردان باستانی وجود داره؟ اگر بله، آیا این فرضیه یا فرضیات شواهد علمی و منطقی قویتری دارن؟۳- سوال سوم: آیا شواهدی برای رد فرضیه فضانوردان باستانی داریم؟۴- و سوال آخر که به نظر من مهم‌ترین سواله: در رابطه با فرضیه فضانوردان باستانی، چه کسانی متخصص هستن و می‌تونن بدون جهت‌گیری و صرفا براساس شواهد نظر بدن؟درباره‌ بعضی از این سوال‌ها، صحبت‌های شروین وکیلی رو شنیدیم و اینجا برای بحث درباره تفکر انتقادی و خود فون‌دانیکن رفتیم سراغ پوریا ناظمی، ژورنالیست علم.پوریا ناظمی:به‌نظر من اون چیزی که خط فاصله تفکر و اراده اینه که هیچ سوالی نه شبه‌علمه، نه غیرمهمه، نه غیرقابل پرسیدنه! سوال اتفاقا باید تشویق بشه. چه اشکالی داره که من بپرسم که خطوط نازکا واقعا کار فضایی‌هاست؟ چه اشکالی داره که من بپرسم مصر رو اهرام رو کیا ساختن؟ آیا من… به قول یکی از کتاب‌های فانته نیکن من مومیایی موجودات‌فضایی ترکیبی رو پیدا کردم؟ سوال پرسیدن، شبه‌علم نیست! این رو می‌خواستم تاکید بکنم به‌خاطر اینکه گاه‌گداری با در مبارزه شبه علم فضایی رو ایجاد می‌کنیم که پرسیدن سوال محکوم می‌شه یا سرکوب می‌شه و این به‌نظر من خیلی بده! نه سوال‌ اتفاقا خیلی‌خوبه، فکر می‌کنم من نوجوون بودم کتاب‌ها فانته نیکن رو شروع کردم به خوندن، دنبالش رفتم، یعنی انقدر علاقه‌مند این موضوع بودم که با خودش مکاتبه کردم، اون‌موقع که می‌دونید آدرس ایمیل و اینا نبود که ما از مترجم آدرس ناشر انگلیسی رو گرفتیم و نامه‌ای به ناشر انگلیسی بزنیم و توی بازه ۶ ماهی جوابی کلی ازش گرفتیم. منتها نکته‌ای که مرز علم و شبه علم رو بررسی نمی‌کنه، جوابیه که ما به سوالات می‌دیم و میزان قطعیتی که به اون سوال می‌دیم. حالا اینکه می‌گیم تفکر انتقادی باید به‌کار ببریم کاملا درسته، تفکر انتقادی تعاریف مختلفی داره حالا به‌طور عادیش اینه که زمانی که به یک موضوع می‌رسیم، با نگاه انتقادی‌ اون رو بررسی کنیم. قاعده یعنی اینکه جوابی به اون ندادیم، دیگه چون تفکر انتقادی رو گفتیم نگاه انتقادی. یعنی اینکه بیایم ارزشیابی کنیم، منابعش رو بررسی کنیم، صحت سنجیش کنیم. دوباره به‌نظر من توی پرانتز این رو هم باید با احتیاط پیش بریم. گاه‌گداری ما چنان از اون‌سوی پل می‌افتیم که تفکر انتقادی در ظاهر تبدیل می‌شه به بزرگراه‌ی برای رسیدن به شبه‌علم و نظریه توطئه! یعنی این سوال رو من می‌پرسم که آیا واکسن ام آر ان ای ایمنه؟ سیفه؟ دو نفر جواب می‌کنند که توش بیل‌گیتس مانوبات کار گذاشته، یکی دیگه گفته نه این مولوکولیه که با ذرات نانو چیز کردیم داریم تزریق می‌کنیم. خب من شک می‌کنم. میرم شروع میکنم مرحله‌ بعدی سوال کردن منتها نمی‌دونم که کدوم وزن به کجا باید بدم! بنابراین اونی که می‌گه بیل‌گیتس مانوبات کار گذاشته، همون وزنی رو میدم که دانشمندی که تمام عمرش رو پاش گذاشته. حرف من چیه؟ میگه من دارم انتقادی چیز می‌کنم. تو از کجا می‌دونی داره دانشمند راست می‌گه؟! بلافاصله یک کمرا همراهش می‌گذارم که اینا که می‌خوان سود‌های کلان ببرن و اینا، خود تفکر انتقادی به‌ظاهر افراطی من می‌افته به دام تفکر توطئه و تئوری توطئه. بنابراین خود تفکر انتقادی فکر می‌کنم باید منوط‌به یک چارچوب منطق و علمی باشه، حداقل توی بخش ما، چون داریم راجب علم صحبت می‌کنیم. یعنی چی؟ بخشی  از منطق علمی اینه که گزاره علمی، با تک‌تک دانشمندان کار ندارما، خب خیلی از افرادی که دانشمند هستند از مشارکت پرسیدن علمی استفاده نمی‌کنند، ولی به‌طور کلی اگر از بیرون نگاه کنیم ما یه ساختاری رو داریم که این گزاره علمی این‌گونه پیش‌ می‌ره که کسانی که برمبنای مشاهده، تجربه، فلان، فلان چیزی رو بیان می‌کنن، دیگران اون می‌آزمایند اگر تاکید کردن به مجموعه‌ی اسناد حمایت‌کنندگان اضافه می‌شه. این اسناد هرچقدر قوی‌تر باشه نگاه ما به اون نظریه قوی‌تره. اگر کسی بیاد هر از چند گاهی چیزی پیدا بکنه توی این فرایند و بعد اون رو توسعه بدن ببینن به‌جای دیگه می‌رسه، خب ما کم‌کم نظرات رو عوض می‌کنیم. بنابراین سورس اجماع در واقع، ساینس کامییونیتی اجتماعی علمی هستش، روش‌هایی هستش که برای رسیدن به اون نتیجه به‌دست آوردن.  اونی که می‌گه بیل‌گیتس نانو بات فرستاده، حرفی که داره می‌زنه اینه که من می‌دونم، ولی به شما که نمی‌گن که دولت قایم کرده! می‌گه دلیلت چیه؟ می‌گه دولت قایم کرده، نمی‌گذارن ما بفهمیم! خب پس تو از کجا فهمیدی؟ اون طرف چی می‌گه، می‌گه آقا این فورمولشه، این مقاله‌شه، منتشر شده، بخونید، بگذارید زیر میکروسکوپ نگاه بکنید، ببینین این ربات‌ها رو می‌بینین یا نمی‌بینین. ما می‌گیم نمی‌بینیم. بنابراین تفکر انتقادی در چارچوب روش‌ شناختی علمی که منجربه تئوری توطئه نشه، یعنی از اونور پل نیافتیم. این فوق‌العاده ابزار کارآمدیه به‌خصوص در مواجه با شبه‌علم مسئول می‌کنه. پس اگه بخوام جمع‌بندی بکنم: اول، سوال رو به‌عنوان شبه‌علم محکوم نکنیم، سرکوب نکنیم، هر سوالی محترمه، حتی احمقانه‌ترین سوالا. فانته نیکن به‌نظرم خوب با سوالات شروع کرد، اما از یه جا به بعد خیلی اوت‌اف‌باکس شد. اونجا که می‌خواسته به جواب برسه به‌جای اینکه بره ببینه جوامع علمی چی می‌گه؟ باستان‌شناسان چی می‌گن؟ بعد فرض مطرح کنه، بلافاصله به نتیجه رسید.آقا ببینید این شکلی که شما در معابد آسک می‌بینید، فضانورده خوابیده اینم موتور زیرشه روشن می‌شه می‌ره بالا. خب شما نماد فروهر رو هم برداری همینه دیگه یه نفر یه فرمون دستشه، نشسته اون بالا، دو تا بال داره، یه دونه موتور پایین داره، دو تا چرخه لندینگ هم داره، خب پس فضایی‌ها بودن  حتی اگه بوده باشن هم این روش اثباتش نیست! روش مشخصی وجود داره، سوال وجود داره! آیا اگر سنگ‌چین‌های ناسکا محل ورود فضایی‌ها بودن، خب اولا چرا سنگ‌چین گذاشتن؟ چیز دیگه‌ای نداشتن که بذارن؟ دوم این سفینه‌هایی که فرود اومدن رفتن، چرا باندهای فرودشون متفاوته؟ هیچ قضیه‌ای ازشون باقی نمونده؟ ببین اینا سوالایی که توی اون تفکر انتقادی ما بعدش باید بپرسیم، یعنی بعدش بگیم اوکی، بیا فرض کنیم، ابن چیزی که تو می‌گی درسته، پس بیا بریم جلو ببینیم به نتیجه می‌تونیم برسیم یا نه؟! نکته مهمش ارجاع به جای چیزه یه جا‌هایی بعضی از دوستان انجام میدن که مثلا شبکه هیستوری می‌سازتش، می‌رن با یه عده دانشمند برجسته صحبت می‌کنن، مثلا با سارا سیگر صحبت کردن،یکی از چهره‌های برجسته‌ای که گفت آره احتمال اینکه حیاتی توی سیارات دیگه وجود داشته باشه وجود داره. یهو ما بیایم بگیم هاان از فضایی‌ها بودن! این هول زدن‌ها در واقع چیزای خطرناکی‌اند. البته یه نکته‌ آخر من بگم اینکه مردم به‌دلیل دلایل مختلف به تئوری توطئه، راز و هر چیزی که از جنبه‌ راز آمیز داشته باشه، علاقه‌مند هستند. چنین دیدگاه‌هایی کمک می‌کنه که مخاطب بیشتری رو شما جذب کنین. عرضم به خدمت‌تون که خب یه دلیل مشخصش، حالا غیر از بازه‌ زمانی که فانده نیکن نوشتن این آثار که دوباره اگه تو تقویم بزرگتری بگذاریمش، چه سالی بود سال هزار و نهصد و شصت و نه همون دوران اوج‌گیری فضای در واقع، فضای توهم توطئه‌ست. فضای در واقع تو دنیا در بی‌اعتمادی به دولت‌ها و در واقع یوفوا رشد بکنه. این داستان‌ها خودش باعث شده یوفوا رشد بکنه و تبدیل شد به پدیده‌ فرهنگ عامه در سرار دنیا.کاری که فاندا نیکن انجام داد، خب می‌دونید اون آماتور بود در این زمینه و اصلا باستان‌شناس نیستش. در واقع مدیر هتل‌داری و توریسته، ولی علاقه‌منده و مطالعه هم کرده، یعنی این نیستش که مطالعه نداشته و این حرفا. ولی آماتوره و کاملا ذوقی کار کرده. کار جذابی که فانده نیکن کرد و در واقع به یکباره به یک پدیده تبدیل بشه به‌خصوص با ارابه خدایانش، سه، چهار تا موضوع رو احتمالا آگاهانه یا ناخودآگاهانه کنار هم قرار داد یک دنیای هیجان‌انگیز از باستان‌شناسی که یادتون باشه و دیدگاه مردم عامه‌ ما کماکان یکی از مراکز اصلی رازورزی و معماست و هنوز که شما توی فرهنگ عمومی می بینید توی فیلم‌هایی که ساخته می‌شه، داستان‌ها، افسانه‌ نفرین، افسانه‌ نمیدونم گنجینه‌ گم شده فلان، جواهرات… تمام این‌ها ذهن رو جذب می‌کنه. شما همین الان یه نمایشگاه باستانی بذاریم، اشیا گم شده مکزیک، ببینین استقبال می‌شه! طبیعی هم هست. حالا این دریای جذابیت رو یکی گوشه بگذارین. یکی از معماهای بزرگ دیگه‌ای که ما وجود داره برامو، یوفوها، یه چیز‌هایی دیده می‌شن، یه چیزهایی دارن میان بالا، می‌بینن. هم‌زمان دولت‌ها متهم هستن. گزینه سومی که این وسط وجود داره وارد کرد یه مقداری از امر مقدس. در دورانی که اعتقادات دینی داره زیر سوال میره. یعنی اساسا اولین جمله‌ کتاب ارابه خدایان داره این رو می‌رسونه و بعد میره در واقع در بخشی از اسطوره‌های دینی اقوام و ملل مختلف این رو میاره و سعی می‌کنه درباره رد بشقاب‌پرنده‌ها توی مسیحیت صحبت می‌کنه و مثلا تابلوهای‌ قرون وسطا و اینجور چیز‌ها رو بر می‌داره که بگه ببینین اینجوری مثل اون تصویری که هست اون دنباله‌دار نشسته انگار مثلا. بنابراین این سه چهار تا حوضه رو اگه شما قاطی بکنین و یک اکسیر جذاب بهش اضافه کنین، اون اکسیر جذاب روایت و داستان گویی فوق‌العادست. یعنی شما وقتی که داستانان کتاب‌های خوب فاندا نیکن رو بخونین از اول شما را وارد سفر ماجراجویانه، یه کارآگاهی می‌کنه که برای پیدا کردن حقیقت تعریف می‌کنه من رفتم توی تونل یک هرم، که مثلا تا حالا کسی ندیده بود رفتیم اون پایین فلان. شما وارد یک داستان ماجرا جویانه می‌شین. چی‌ می‌خواین دیگه به‌عنوان یک مخاطب! شما دارید هم‌زمان دو تا از مفاهیم پر رمز و راز جذاب رو قاطی کردی با یک داستان کارآگاهی. گاه‌گداری طعنه می‌زنه به تمام ساختار اعتمادی در عین حال به داستان، در واقع اینکه ما در گذشته چیزهایی بوده که الان فراموش کردیم، درواقع فراموشی تاریخی رو داریم تمام این‌ها ملاکه که اگه شما به یه رمان‌نویس قهار بدیم ازش یک داستان فوق‌العاده خوب در میاره. نکته مهم اینه که سوالایی که مطرح می‌کنه، سوالایی هست که شما هم می‌تونید بپرسید. تمام این موارد باعث می‌شه که جذابیت داشته باشه و به محض اینکه شما واردش بشید، به‌خصوص یک سری مخالفت‌های جدی از سوی جامعه علمی که متهم هستند به بخشی از سیستم بودن، تمام اون چیزهایی هستن که مردم دارن بهشون انتقاد می‌کنن. خیلی راحت و طبیعیه که گسترش پیدا کنه و شما یک فرقه رو تشکیل بدین. شما زمانی که فرقه رو تشکیل دادین دیگه نابود کردن تو کار سختی می‌شه، چون یه سری مومن پیدا می‌کنید به خودتون، دیگه فقط علاقه‌ ندارین. شما همین موضوع رو مثلا توی موارد جدید می‌بینی دیگه همه جا از داستان‌ها بگیرین تا همین دوره‌ خود ما همین داستان انرژی درمانی و عرفان حلقه و… حالا چون عرفان حلقه رو توی یک صفحه کاغذ، دو صفحه کاغذ می‌تونین رد بکنین. اما فایده‌ای نداره به‌خاطر اینکه شما دیگه به مرحله‌ای رسیدین که با همون ویژگی‌هایی که گفتیم بهش اعمال شده. یک، فرقه ایجاد شده اطرافش بنابراین ما یک‌سری مومن داریم. دوم یک اشتباهی که سیستم ما کرده با این حال بنیان‌گذاری هر انتقادی همراهی با این یکی حساب می‌شه، بنابراین اونا می‌خوان این رو سرکوب کنن. پس حقیقتی وجود داره که می‌خوان سرکوب کنند. این توطئه به‌وجود بیاد. ایده فضانوردی باستانی هم زمان خودش اندکی بالا و پایین میاره ولی هیچ وقت از بین نمیره دیگه. یعنی هر دفعه به یک رخی درمیاد، حتی ممکنه که گاه‌گداری به شکل نزدیک و ظاهر علمی دربیاد، گاها هم ممکنه برگرده به همون ایده‌های قدیمی. آخرین نکته به نظر من موضوعی که باعث بشه افراد سوال کنن خیلی خوبه،اما اگر بخوان این تفکر انتقادی رو به‌کار نبرن یا به‌شکل افراطی به‌کار ببرن، اون موقع دیگه در اومدن ازش واقعا فاجعه‌س و ممکنه به جاهای دیگه هم گسترش پیدا کنه. اون موقع قضیه‌ پیچیده می‌شه. بر مبنای گشت‌وگذار و بر مبنای نگاه شخصی، ممکنه کاملا غلط باشه، به نظرم میاد که در حال حاضر درواقع اون شورونشاطی که زمان در اومدن کتاب ارابه خدایان داشت، نداره. دلیلش هم طبیعی به هر حال زمانی که نظریه جدید مطرح می‌شه، داره بازار می‌گیره تازه به‌قول معروف دهان به دهان می‌چرخه و می‌رسه بهشون. اما به هیچ وجه نباید فکر کنیم که خاموش شده. شما شاید یه مقداری که نشون بده چرا خاموش نشده، نگاه کردن به تعداد محتوای رسانه‌ای که در رسانه‌های مختلف، جول این حوزه به‌خصوص و تاییدیه هستن یا حتی در واقع کار ساخته می‌شه؛ شما مثلا همین شبکه‌ هیستوری ببینید حتی مجموعه‌ای از پادکست‌ها، ویدیوکست‌ها، ویدیو‌های روی یوتیوب سرچ کنید می‌بینید اتفاق‌های جذاب، یه گفتگویی جریان داره شاید یه دلیلی که من کمتر باهاش تماس دارم اینه که خب یه دو کامل می‌خونیم و می‌گذاریمش کنار و کمتر در واقع دنبال می‌کنین. توی ردایت می‌تونین گفتگوهای جذاب‌ رو پیدا کنین، مثلا یه سایت راجبش داره صحبت می‌کنه یا توی توئیتر سرچش کنیم. دیگه حجمی که داره از مستندهای گرون قیمت، شبه‌مستند‌ها ساخته می‌شه یا اثری که روی فرهنگ عامه داره. شما هنوز که هنوزه هست و از بین‌ هم نمیره، ولی از یه نظر این سوالی که مطرح می‌کنه فاندا، چطوری ما آدم شدیم؟ انسان چطور در واقع جدا شدیم از این فرقه؟ توضیحات زیست‌شناسی داره، توضیحات فرقه شناسی داره. اما وقوع یک کاتالیزو براش ایده جذابیه. به‌خصوص که به ما کمک می‌کنه که از یه طرف یه سری عدم قطعیت‌هایی که خودمون داریم رو پاسخ بدیم. از یه طرف دیگه، برخی از چیزهای قطعی که توی باورهای ما از ایده‌های ما هست، توی باورهای ما هست، آیین‌ها هست و ما امروز فکر می‌کنیم که اون دست و پامون می‌بنده از اونا رها بشیم. اگر مثلا فضای اومده باشه با من حرف زده باشه اون موقع دیگه مثلا مهد مقدس این معنی نیستش که حالا تا الان مجبور بودم بهش رعایت کنم. نمونه‌ای هیت که کلارک توی این زمینه داره حتما خوندین، یکیش پایان طوفولیت شه، اون سمت ماجرا رو نشون قراره بده، یعنی الهی نیست و اکنون اون سکت ماجرا رو نشون میده و دو سه تا خود دو هزار و یک مجموعه بی‌نظیریه که این ادعا کردن منشا رو می‌گرده دنبالش و واقعیتش اینه که الان بزرگترین سوال علم چیه؟ یکیش اینه که چی‌ شد که اینجوری شد؟ یعنی ما از کجا اومدیم؟ ما منظورم فقط انسان نیست، ولی کماکان نظریات تولد عالم نظریات فوق‌العاده مهم و جذابیه. بخش عمده‌ای که داریم بررسی می‌کنیم اینه که ما واقعا مهمان اومدیم؟ اگه مهمون اومدیم، مهمان یعنی چی؟ واقعا می‌تونیم راجبش حرف بزنیم، نمی‌تونیم؟ می‌تونیم نظربه بدیم؟ چرا نظریه‌های جهان موازی؟ این‌ها انگار تلاش‌های ذهنیه که می‌خوایم انگار یه قدم بریم جلوتر. هیچ ایرادی نداره تا وقتی که در واقع در قالب فانتزی‌های خودش بمونه یا تبدیل بشه به در واقع بهانه‌های علمی. از سوال خوب پرسیدن یه دفعه می‌رسیم به جواب قطعی دادن. اونجاست که در واقع شبه علم به دنیا میاد، اینجاست که تئوری توطئه به‌وجود میاد. بله ما تعداد زیادی پرنده‌ای، شی ناشناخته در آسمان داریم که نمی‌دونیم چیه. یه زمانی ترجمه کردیم، شی پرنده ناشناس مثل یوفو یا هر چیزی که شبیه اونه، پرنده‌های ناشناس یوفو. اینو که کسی شک نداره! که ما یک‌سری شی پرنده ناشناخته در هوا داریم، که من نمی‌دونم چیه! می‌دونیم ماهواه‌ست ولی نمی‌دونیم کدوم ماهواره‌ست کدوم هواپیما. آیا این شی که در فضا عکاسی شده و من نمی‌دونم چیست، به این معناست که سفیه‌ای بیگانه‌ست؟ یا اینکه نه من باید برم فکر کنم که ببینم چه چیزی ممکنه باشه. البته گاه‌گداری سیستم‌های اطلاع‌رسانی به‌خصوص مدرن از روش‌های جلب مخاطب مدر استفاده می‌کنن که شما گاه‌گداری روند توئیت زدن اکانت‌‌های ناسا رو می‌بینید که خیلی فان‌بازی می‌خوان در بیارن و خراب می‌شه.مثلا پنتاگون میاد می‌گه احتمال اینکه موجودات فضایی باشن از بحث خارج نیست. خب آره هیچ موقع خارج نبوده. وقتی یک شی پرنده‌ای باشه تو نمیدونی چیه، چند درصد احتمال داره؟ یک در تریلیون. همونقدر ممکنه که حاصل انرژی مغزی دکتر اگزویر باشه که خیلی جدی باشه، اما ممکنه، شاید! درنتیجه باید مراقبشون بود، چون یه مقداری فضا رسانه‌ای امروز ما که دور شده از استانداردهای تحریریه رایج و سیستم‌های راستی‌یابی و بقیه رو داریم. همه در تلاشن که خودشون رو به لایک و فالوئر بیشتر برسونن. یکی از شغل‌های محبوب الان بین نوجوانان اینفلوئنسر و بلاگر و یوتیوبر شدنه. هنوز نمی‌تونم درک کنم با درسته سنم رفت بالا ولی نمی‌تونم درک کنمدر واقع، نقد دانشمندها و مخصوصا باستان‌شناس‌ها، به خود فرضیه نیست، بلکه نقدشون به روش‌های غیرعلمی‌ و شواهد نامعقولیه که فون دانیکن برای اثبات حرف‌هاش استفاده می‌کنه. به عبارتی کسی نمیگه مطرح کردن سوال «آیا فرازمینی‌ها در دوران باستان از زمین بازدید کردن؟» اشتباهه، بلکه باید بگیم دادن یک جواب مثبت قطعی به این سوال هستش که اشتباهه.برای این که نقد باستان‌شناس‌ها به نظرات فون دانیکن رو بهتر درک کنیم، میریم سراغ دوتا از معروف‌ترین مثال‌هایی که فون دانیکن و طرفدارهاش برای اثبات فرضیه‌شون استفاده می‌کنن. یعنی اهرام ثلاثه مصر در جیزه و تندیس‌های جزیره‌ی ایستر.فرض معتقدین به فضانوردان باستانی اینه که ساختن بلوک‌های اهرام ثلاثه به اون دقت و جابه‌جا کردنشون به اون سنگینی، فقط توسط یک فرازمینی هوشمند با تکنولوژی بسیار پیشرفته ممکنه، ولی تحقیقات علمی این موضوع رو رد می‌کنه. واقعیت اینه که مقدار زیادی ابزار از جمله مقار‌های مسی، چکش‌های سنگی، سورتمه‌های چوبی به همراه معدن‌ها و ابزارهای متنوع دیگه‌ای پیدا شدن که با وجود ابتدایی بودن، برای ساخت اهرام جیزه کافی هستن. علاوه بر این، تعدادی کتیبه هیروگلیف در مناطق اطراف اهرام کشف شده که عملا آب پاکی رو روی دست طرفداران فضانورد باستانی می‌ریزه. این هیروگلیف‌ها شامل تمام اطلاعات ساخت اهرام ثلاثه‌ است. از مراحل و فرایندهای ساخت گرفته، تا نام فرعون‌هایی که دستور ساخت اهرام رو صادر کردن روی ساخت و ساز نظارت داشتن، و از همه مهم‌تر، توی هیچکدوم از این کتیبه‌ها، اثری از ظهور انسانی از آسمان‌ها، یا ارابه‌های آسمانی، یا خدایانی که در ساخت و ساز به مصری‌ها کمک کرده باشن، وجود نداره.شواهد مشابهی درباره تندیس‌های موآی کشف شده. وجود مغار، سورتمه‌های چوبی و معدن‌هایی که سنگ مورد نیاز برای ساخت تندیس‌ها از اونا استخراج شده، در کنار اسنادی قرار می‌گیرن که نشون میده تندیس‌های موآی به یاد خدایانی که از آسمان اومده بودن ساخته نشدن، بلکه در واقع اهمیت مذهبی و فرهنگی برای مردم جزیره داشتن و به یاد روح درگذشتگان ساخته می‌شدن.اگر به اندازه کافی بگردید، متوجه می‌شید که پشت تقریبا تمام سازه‌های باستان‌شناسی‌ای که فون دانیکن و دوستان به عنوان مدرک برای اثبات فرضیه‌شون استفاده می‌کنن، دلایلی وجود داره که نشون میده پای هیچ فرازمینی‌ای وسط نبوده. جمله معروفی هست که میگه برای اثبات یک فرضیه حتی هزارتا مثال هم کافی نیست، اما برای رد کردنش یک مثال هم کافیه. این جمله رو به نظر من دقیقا برای فضانوردان باستانی ساختن.فون دانیکن داره به خوبی و خوشی زندگی می‌کنه. هنوز هر از گاهی کتاب می‌نویسه و مصاحبه می‌کنه. بنیادی رو تاسیس کرده به اسم بنیاد فون دانیکن که کارش. صفحه ویکیپدیا داره و البته یه صفحه IMDB. یه مصاحبه‌ای ازش می‌خوندم که سال ۱۹۷۴ با پلی بوی داشته و اونجا ازش می‌پرسن خودت چقدر به چیزایی که میگی اعتقاد داری؟ جوابی میده: اوایل اعتقادی نداشتم. موقع نوشتن کتاب اولم اصلا اعتقادی به چیزی که می‌نوشتم نداشتم. موقع نوشتن کتاب دومم یه مقدار متقاعد شده بودم اما هنوز دو به شک بودم. موضوع اصلی اینه که متقاعد بشیم این نظریه درسته. همینجا بنیان فکری فون دانیکن مشخص میشه: شخصی که حتی اعتقادی به چیزی که می‌نوشته نداشته، اما کم‌کم تصمیم می‌گیره که متقاعد بشه افکارش درستن. این موضوع که ما بدون هیچ دلیل و منطق و برهانی خودمون رو متقاعد کنیم یه چیزی درسته، به شدت با طرز تفکر علمی و روش علمی‌ای که جامعه علمی امروز ازش پیروی می‌کنه در تضاده.تاریخ پر از داستان‌ها و معماهاییه که هنوز برای خیلی‌هاشون جوابی نداریم. اتفاق‌هایی در همین عصر فعلی افتاده و می‌افته که هنوز نتونستیم یک دلیل منطقی و علمی برای توجیهشون پیدا کنیم. اما یک کار هست که هنوز می‌تونیم انجام بدیم و اون، داشتن تفکر انتقادی و رد کردن افکاریه که در نگاه اول جذابن، جنجالی‌ان و توجه زیادی به خودشون جلب می‌کنن اما در عمل، هیچ فکت علمی‌ای پشتشون نیست. به عبارتی، ما ممکنه نتونیم ثابت کنیم اتفاق X به دلیل شماره ۱ افتاده، اما راه‌هایی داریم که ثابت کنیم اون پدیده قطعا به دلیل شماره ۲ رخ نداده. چیزی که فرض فضانوردان باستانی هم ازش پیروی می‌کنه. ما شاید هنوز خیلی چیزا رو درباره تندیس‌های جزیره ایستر ندونیم، اما می‌دونیم هدف از ساختنشون چیزی نبوده که فون دانیکن می‌گه.با رفتن هنری لوت و همراهانش از تاسیلی ناجر، جبارن و همراهانش یک بار دیگه در سکوت و تاریکی فرو رفتن. مقاله‌ها و کتاب‌هایی که هنری قرار بود درباره این غارنگاره‌های عظیم بنویسه قرار بود معروف بشن. قرار بود مردم درباره تصاویر مریخی‌هایی بشنون که روزی روزگاری در بیابان صاحارا فرود اومده بودن. مریخی‌هایی که، بعدا با کاوش‌های بیشتر مشخص شد فقط انسان‌های عادی بودن که برای یک مراسم آیینی باستانی، ردای مخصوص تنشون کرده بودن. https://castbox.fm/episode/قسمت-۱----فضانوردان-باستانی-id5475413-id604650885?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DB%B1%20%20-%20%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%20%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-CastBox_FM این اپیزود اول از پادکست فیلکست بود که شنیدید. تنظیم متن و انتخاب موسیقی متن رو من شیرین شاطرزاده انجام دادم. ادیت و هماهنگی‌ها به عهده حسین خلیلی بوده. صدایی روایت‌های ابتدا و انتهای پادکست رو برامون خوند، صدای سعید جعفریه که در بخش ارتباطات و مارکتینگ پادکست به ما کمک می‌کنه. در آخر هم جا داره از پوریا ناظمی و شروین وکیلی بابت وقتی که در اختیار ما گذاشتن و در ساخت اپیزود بهمون کمک کردن، تشکر کنیم.یادتون باشه که فیلکست پادکستیه برای افرادی که می‌خوان بیشتر و عمیق‌تر فکر کنن. تصمیم‌گیری نهایی درباره حرف‌هایی که زدیم به عهده شماست اما اگر کنجکاو هستید و می‌خواین بیشتر بدونید، پیشنهاد می‌کنم سری به منابعی که در متن توضیحات پادکست ذکر کردیم بزنید. در ضمن می‌تونید اینستاگرام فیلکست رو به آدرس Fillcast_ فالو کنید چون اونجا عکس‌ها و مطالب تکمیلی هر اپیزود رو قرار می‌دیم.مرسی که تا اینجا همراه ما بودید. فیلکست هنوز راه زیادی تا رسیدن به کیفیت ایده‌آل در پیش داره و ما خوشحال میشیم اگه پیشنهاد‌ها و انتقادهای شما رو درباره‌ش بشنویم. از خودتون مراقبت کنید و گوش به زنگ باشید، چون فیلکست به زودی با یک اپیزود دیگه برمی‌گرده!</description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 14:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت صفر – فیل در تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@fillcast.podcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-tubepvirljof</link>
                <description>سلام. اینجا فیلکسته. اپیزود صفر، در آستانه تابستان ۱۴۰۲، دورانی که همه ما خیلی سخت داریم تلاش میکنیم هرجور شده با حالی خوب زندگی کنیم.داستان فیل در تاریکی مولوی را احتمالا شنیده باشید. داستان فیلی که توی یه اتاق تاریک ایستاده و مردمی که به عمرشون فیل رو ندیدن با دست زدن به بخشی از بدنش، یه نظر متفاوت درباره ماهیتش میده. یکی دست به گوش فیل میکشه و میگه این یه بادبزنه، یکی دست به پاهاش میزنه و میگه دارم به یه ستون عظیم دست میزنم. ماهیت واقعی فیل رو هیچکس نمیدونه، چون نوری توی اتاق وجود نداره که تمام بدن فیل رو نشون بده.شبیه این اتفاق توی زندگی روزمره ما هم میافته. مردم یک پدیده عجیب رو میبینن که ماهیتش رو نمیشناسن و شروع میکنن به نظر دادن درباره ماهیت اون پدیده. گاهی این نظر گسترش پیدا میکنه و اونقدر بزرگ میشه که تعداد زیادی از مردم بهش باور پیدا میکنن، بدون این که تلاش کنن اتاق رو روشن کنن و واقعیت فیل رو ببینن.کاری که توی فیلکست قراره انجام بدیم انداختن نور روی فیل و نشون دادن ماهیت اون براساس شواهد و فکتهای علمیه. فیلکست حاصل چندین ماه ماه بحث و تبادل نظر چندتا دوسته که تصمیم گرفتن بعد از مدتها دوباره برگردن به کاری که بیاندازه دوستش دارن، یعنی نقد شبهعلم.توی فیلکست قراره در اتاقهای تاریک رو یک به یک باز کنیم و نظرهای مختلف رو درباره موجودی که داخل اتاق ایستاده بشنویم. بعد چراغی رو روشن کنیم که ماهیت اون موجود رو بهمون نشون بده. چراغی به اسم فکت و شواهد علمی که سایههای اسرارآمیز رو کنار میزنه و موجود داخل اتاق رو اونجوری که واقعا هست بهمون نشون میده.. https://castbox.fm/app/castbox/player/id5475413/id604650277 چیزی که موقع گوش دادن به فیلکست مهمه که بدونید اینه که ما قرار نیست کسی رو بابت باور داشتن به شبه علم قضاوت کنیم یا اگه سوالی درباره شبه علم پرسید باهاش برخورد کنیم. کار ما فقط روشن کردن چراغ و نشون دادن شواهده و تصمیمگیری اصلی درباره حرفهایی که توی پادکست زده میشه و صحتسنجی اون حرفها به عهده شماست. ما سعی میکنیم درباره اطلاعاتی صحبت کنیم که با نهایت دقت و صحت تهیه شده باشن و توی این مسیر، شما قراره در هر اپیزود صدای افراد متخصص موضوع اپیزود رو بشنوید، اما باید بدونید که حتی در حرفهای ما و همین افراد هم ممکنه ایرادهایی وجود داشته باشه. به همین دلیل پیشنهاد میکنیم که به حرفهای ما اکتفا نکنید و بعد از گوش دادن به هر اپیزود به فهرست منابعی که براتون میذاریم سر بزنید.اینستاگرام فیلکست رو هم دنبال کنید چون یه سری برنامه هیجانانگیز براش داریم که یکباره نه ولی کمکم قراره اجرایی بشن. آدرس اینستاگراممون هست فیلکست با دوتا اِل و یه آندرلاین آخرش.معمولا معرفی رو اول کار انجام میدم اما الان به خودم اومدم و دیدم این همه حرف زدم بدون این که بگم ما سه نفر کی هستیم. من شیرین شاطرزاده هستم که نوشتن متن هر اپیزود و انتخاب موسیقی رو به عهده دارم، حسین خلیلی کار کارگردانی، ادیت و هماهنگی هر اپیزود رو انجام میده و سعید جعفری علاوه بر کمک در بخش مارکتینگ، توی هر اپیزود قراره یه داستان کوتاه رو برامون روایت کنه.اپیزود اول رو قراره با فاصله کوتاهی از این اپیزود صفر منتشر کنیم پس گوش به زنگ باشید، و یادتون باشه که همه چیز زیر نور بهتره.</description>
                <category>پادکست فیل‌کست</category>
                <author>پادکست فیل‌کست</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 14:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>