<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افسانه‌جویان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@film_andishe</link>
        <description>اینجا فیلم‌هایی رو معرفی می‌کنم که به‌نظرم برای زندگی بهتر، حرفی برای گفتن دارند.
t.me/film_andishe</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:48:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3731976/avatar/RwqZR9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افسانه‌جویان</title>
            <link>https://virgool.io/@film_andishe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم‌های متوسط را چگونه تماشا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@film_andishe/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-nkwtm0bgjtzf</link>
                <description>درست مثل زندگی، در عالم ادبیات و سینما نیز گاهْ شخصیت، ایده‌ یا اثری درخشان در دست نویسنده، کارگردان‌ (یا اساساً هنرمند) تباه می‌شود. شخصیتْ چنان نجیب و شیداست که زندگی و وُسعِ وجودیِ هنرمند را آن مایه نیست که بداند با او چه کند. به همین خاطر او را به سخیف‌ترین شکل ممکن رام می‌کند، به غیرمنصفانه‌ترین شکل آلوده می‌سازد یا محترمانه و همراه با احترامات فائقه می‌کُشد؛ مثل شخصیت «طاهره» در فیلم «به همین سادگی». اگر امکان داشت که چیزی به نام دادگاه هنری تشکیل شود، بی‌شک می‌کوشیدم برای چنین جنایتکاری، اشدّ مجازات مقرّر گردد، زیرا او قاتل زیباترین خیزهای انسانی است.گاهی ایدهْ آن چنان تکان‌دهنده است که کارگردان، خود دچار تب و سرگیجه می‌شود، مثل خوابگردها به در و دیوار می‌خورد و نهایتاً برای زیارت کعبهْ راهیِ ترکستان می‌شود؛ مثل فیلم «حیوانات شبگرد» که یادآورِ این شعر تاگور است که:«صدایی در میان ویرانه‌های سالیان، آشیان دارد.شب‌هنگام در گوشم می‌خواند:دوستت داشتم،دوستت داشتم»و با این همه، کارگردان، در موضوعی چنین شگفت‌انگیز، چنان سردرگم و گیج است، که سر از وادیِ فیلم‌های وسترن درمی‌آورد.نمی‌دانم چنین فیلم‌هایی ارزش دیدن دارند یا نه. اما می‌دانم که گاه باید در دفاع از یک شخصیت یا به‌نفعِ تپشِ حاضر در دلِ یک اثر هنری، روبه‌روی آفریننده‌اش ایستاد و چه بسا خود او را به قیام علیه خویشتن کنونی‌اش و نجات خویشتنِ تَپنده‌اش واداشت. رابطه‌ی من با بسیاری از نویسندگان، نقاشان، کارگردان‌ها و حتی موسیقیدان‌ها این گونه است.پوستر فیلم «حیوانات شبگرد»پوستر فیلم «به همین سادگی»</description>
                <category>افسانه‌جویان</category>
                <author>افسانه‌جویان</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 17:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت لحظه از «هفت سامورایی»</title>
                <link>https://virgool.io/@film_andishe/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lmbsspfs6tzr</link>
                <description>1- «در زندگی، انسان در عجیب‌ترین مکان‌ها دوستانی پیدا می‌کند.»(گوروبی خطاب به کامبی)2- «تنها چیزی که دهقانان می‌شناسند، ترس است.»(پدربزرگ خطاب به جمع سامورایی‌ها)3- «هیچ چیز مثل یک نبرد، شما را به دویدن وانمی‌دارد. وقتی که دیگر نمی‌توانی بدوی، می‌میری.»(هم‌رزم سابق کامبی خطاب به مردم)4- «حالا گوش کنید. دشمن ترسناک است. همه ترسیده‌اند. اما طرفِ مقابل هم از ما ترسیده‌ است.»(هیائاچی خطاب به گروه خودش)5- «اینجا خیلی ساکت ه. در روزهایی مثل این، به سختی میشه تصور کرد که روی این کوه‌، راهزن‌ها هستند.»(گروبی خطاب به دیگر سامورایی‌ها)6- (در سکانس دیدار از پیرزن فرتوت و مستمند)[کیکوچیو] - از آدم‌های ضعیف متنفرم. کِرم‌هایی مثل این، آدم رو مریض می‌کنند. آزردگی و نالیدن درباره‌ی همه چیز! لعنت! من دلم میخواد کاری وحشیانه انجام بدم![کامبی] – بیزاری و آتش خودت را نگه دار برای راهزن‌ها.[1]7- «اما چه کسی؟»(کامبی در حال طرح نقشه برای حمله به پایگاه راهزن‌ها)پ.ن:[1] ) &quot;Save your spit and fire for the bandits!&quot;</description>
                <category>افسانه‌جویان</category>
                <author>افسانه‌جویان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 23:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هفت مبارزِ سیاسی»</title>
                <link>https://virgool.io/@film_andishe/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ykixy8xs6wd5</link>
                <description>یکی از مهم‌ترین آگاهی‌های دریغ‌شده از زیستندگانِ یک اجتماع، آموزشِ مبارزه با ستم است. واضح‌گشتنِ یک ستم یا تباهی (که خود دستاوردی بزرگ است)، بدان معنا نیست که اکنون می‌دانیم با آن‌، چگونه باید جنگید و مبارزه کرد. از تصدیقِ بد بودنِ یک امر تا آموختن چگونگی اصلاحِ آن، شکاف و فاصله‌ی زیادی است؛ فاصله‌ای که برای طی کردنِ آن نمی‌توان به غریزه‌‌ی طبیعی یا شعورِ عُرفی دلخوش بود. احساساتِ درونی، کشمکش‌های ارتباطی، فراز و نشیب‌های روحی وُ اخلاقی وَ بسیاری از دیگر زوایای چالش‌برانگیزِ «نبردْ»، نیازمند بازنمایی و تأمل ‌اند. در سرزمینی که این بایسته‌ها مورد غفلت است، مردمان در برابر هجوم‌های قدرتْ بی‌دفاع می‌مانند؛ درست به‌همان سان که دهقانانِ روستایی در فیلمِ «هفت ساموراییِ» آکیرا کوروساوا، مقابلِ خطرِ حمله‌ی راهزنانْ بی‌دفاع، گریان و تن‌سپرده بر خاک نشسته‌اند.گردن‌نهادن به «تقدیر»، تکیه به دولت‌مردانِ مسئول، توافقی تحقیرآمیز با سلطه‌گر... این همه «راه‌هایی وسیع»[1]‌اند در برابر فرودستانی که در میدان «شهر» گِرد نشسته‌اند اما پراکنده می‌نمایند. مردمان روستا، سرانجام با سخنِ پدربزرگ مصمم به آزمودنِ راهی تازه می‌شوند و به جستجوی سامورایی‌ می‌روند.در سرزمینی که این بایسته‌ها مورد غفلت است، مردمان در برابر هجوم‌های قدرتْ بی‌دفاع می‌مانند؛ درست به‌همان سان که دهقانانِ روستایی در فیلمِ «هفت ساموراییِ» آکیرا کوروساوا، مقابلِ خطرِ حمله‌ی راهزنانْ بی‌دفاع، گریان و تن‌سپرده بر خاک نشسته‌اند.در فرهنگ ژاپن، کارِ اصلیِ یک سامورایی، جنگاوری بود و سامورایی‌ها کارهای یدی و بدنی را خوار و دونِ شأنِ خویش می‌شمردند. آنها از طبقات ممتاز جامعه‌ی ژاپن بودند، زیرا خدمتگزارِ ارباب‌ها و زمین‌داران (یعنی بالاترین طبقه‌ی اجتماع) به حساب می‌آمدند. مهم‌ترین اصلِ آیینِ سامورایی، عبارت بود از وفاداری به ارباب. شرافت یک سامورایی همواره برخاسته از تعلق او به ارباب بود؛ تا جایی که گاه پس از افول یک خاندان یا مرگ و شکستِ یک ارباب، سامورایی‌های مغروری که آوارگی و بی‌اربابی را ننگ می‌دانستند، دست به خودکشی می‌زدند. طبق عُرف، یک سامورایی‌ بدون ارباب، به خودی خود، در موقعیتی حقارت‌بار به سر می‌بُرْد؛ چه رسد به آن‌که طبقات پایین‌تر، یعنی دهقانان، بخواهند نقشِ ارباب را برای او بازی کنند. بعید است که بتوان یک سامورایی را بیش از این مورد تمسخر و توهین قرار داد. کار دهقانان برای استخدام سامورایی، یک ساختارشکنیِ اجتماعی بزرگ محسوب می‌شد.[2]سامورایی‌های هفت سامورایی نیز نشانگانِ مهیا بودن برای چنین ساختارشکنی‌ای را در خود دارند. «کامْبِیْ»، همان رهبرِ آتیِ سامورایی‌ها، حاضر می‌شود گیسِ سامورایی‌اش را، که حرمت یک سامورایی بدان وابسته است، پیش چشم انبوهِ مردمان ببُرد و به هیئت یک راهب دربیاید تا بتواند جان یک کودک را نجات دهد. او با عمل خود، پیشاپیش بی‌اعتنایی‌اش به قراردادهای رایجِ اجتماعی را نشان می‌دهد.اما قضیه منحصر به همین نیست. او سیمای یک راهب را به خود می‌گیرد.[3] راهبان، از دیگر اقشار جامعه‌ی ژاپن بودند که ارزش‌هایی هم‌چون خویشتن‌داری و شفقت را نمایندگی می‌کردند. کامبی تا انتهای داستان با همین هیئت است که نمودار می‌شود: یک سامورایی-راهب.[4] «گوروبی»، دومین سامورایی نیز در اولین حضور خویش، در حال پیاده‌روی به حلقه‌ی بازیِ کودکان نزدیک می‌شود و از دیدن ایشان شادمان می‌گردد. او اگرچه دردِ روستاییان را درک می‌کند اما نخستین انگیزه‌ی خویش برای پانهادن به جنگ را دوستی و علاقه به کامبی عنوان می‌کند. پس از پیوستنِ سومین سامورایی که همرزم سابق کامبی بوده است، همین گوروبی است که با دیده‌ای تیزبین، چهارمین فردِ مناسب برای همراهی با گروه را کشف می‌کند: سامورایی‌ای که نه تنها از کارِ بدنی شرم ندارد، بلکه این کار را با رغبتی تمام انجام می‌دهد.[5] شاید بتوان گفت که در فیلم، سامورایی‌‌ترین شخصیتْ متعلق به همانی است که در یک دوئل دیده می‌شود. کامبی در افسوسی که برنپیوستن او به گروه می‌خورد، درباره‌اش چنین می‌گوید: «انسانی پیوسته دل‌مشغولِ آزمودنِ آستانه‌های خویش»[6]؛ وصفی که صحتِ آن در طول داستان نیز تایید می‌شود. کاتسوشیرو، سامورایی جوان، نیز با همه‌ی ناآزمودگی‌اش، ذائقه‌ای ظریف و موزون دارد، زیرا بلافاصله پس از اقداماتِ عجیبِ کامبی در نجات کودک، متوجه خاص‌بودگیِ منش وی شده و با او همراه می‌شود. کیکوچیو نیز چنان‌که در طی داستان مشخص می‌شود، اساساً یک دهقان-سامورایی است و این ماهیتِ خویش را در نقطه‌نقطه‌ی داستان، به اَشکالی عجیب، شوکه‌کننده و گاه بسیار راهگشا بروز می‌دهد.گرسنگی، اگرچه در نگاه اول، امری است شرم‌آور، اما نقشی مهم در پیوند بین سامورایی‌ها و دهقانان ایفا می‌کند. دهقانان از غارت‌شدن توسط راهزنان و قحطیِ پس از آن در هراس‌اند؛ پدربزرگ از آنها می‌خواهد که ساموراییِ گرسنه پیدا کنند؛ و بعد از چند تلاش ناموفق، سرانجام سامورایی‌ای رؤیت می‌شود که در ازای اندکی برنج حاضر می‌شود جان کودکی را نجات دهد. با این همه، اگرچه زنجیره‌ی ارتباط دهقانان و سامورایی‌ها از دردِ گرسنگی آغاز می‌شود، اما به‌تدریج تبدیل گشته و تحول می‌یابد. غذا، که می‌شد آن را «زانوزده و از راهزنان تمنا کرد»، دیگر مُنتهای خواسته‌ی روستاییان نیست، بلکه اندوخته می‌گردد و سرمایه‌ای می‌شود برای استخدام رزم‌آور و حفظِ عزّت روستا. آیا کامبی همین دگرگونی را می‌بیند آن‌گاه که می‌گوید: «نخواهم گذاشت این برنج تلف گردد»[7]؟غذا، که می‌شد آن را «زانوزده و از راهزنان تمنا کرد»، دیگر مُنتهای خواسته‌ی روستاییان نیست، بلکه اندوخته می‌گردد و سرمایه‌ای می‌شود برای استخدام رزم‌آور و حفظِ عزّت روستا. آیا کامبی همین دگرگونی را می‌بیند آن‌گاه که می‌گوید: «نخواهم گذاشت این برنج تلف گردد»؟به‌واسطه‌ی همین برنج است که کاتسوشیرو، ساموراییِ جوان، و دخترِ دهقان به هم‌ نزدیک‌تر می‌شوند و هم‌چنین به همین‌ واسطه است که سامورایی‌ها در ملاقات با پیرزنِ فرتوت، مواجهه‌ای نزدیک و تکان‌دهنده با فقر و درماندگی را تجربه می‌کنند. سرانجام، کاسه‌های برنج، این تنها دستمزد سامورایی‌ها، نیز از فضای قرارداد و معامله پا بیرون گذاشته و گاه‌و‌بی‌گاه، توسط مردانِ جنگی میان کودکان تقسیم می‌شوند تا دستمایه‌ی شادمانگیِ هر دو باشند. گرسنگی، آن‌گاه که به درستی زیسته می‌شود، قدرت آن را دارد که سرسلسله‌ی پیوندهایی عمیقاً انسانی ‌گردد.گرسنگی، آن‌گاه که به درستی زیسته می‌شود، قدرت آن را دارد که سرسلسله‌ی پیوندهایی عمیقاً انسانی ‌گردد.پیوند بین سامورایی‌ها و دهقانان، اگرچه صورتی از مهرورزی و برادری دارد، اما از تصورات رایج از «نیکی کردن» دور می‌ایستد. اساساً فیلم‌های کوروساوا واقعی‌تر از آن اند که در دامِ احساسات‌گرایی بیفتند. در هفت سامورایی، دهقان‌های ستمدیده در آغاز به استقبال سامورایی‌ها نمی‌آیند؛ آنها سامورایی‌های آواره‌ای را کشته‌اند؛ چنان که کیکوچیو در مونولوگی رعب‌انگیز می‌گوید آلوده به ریا و حرص اند و در پایان نیز، سرگرم در کاشت برنج، بدرقه و قدردانیِ چندانی نسبت به سامورایی‌ها بروز نمی‌دهند. انسانیتِ ناب و گیرایی که در موقعیت‌های گوناگون داستان برپامی‌گردد، درست در چنین زمینه‌ی واقعی و پُرکشاکشی است.[8] شاید بهترین بازنمایی این امر را بتوان در صحنه‌ای از فیلم دید که در کوچه‌باغِ سروهای ژاپنی، در میان جنگل و تاریکی و مِهْ، کُپّه‌های آتش برپا شده‌اند. آخرین صحنه‌ی فیلم، سه ساموراییِ را نشان می‌دهد که از کنار دهقانان عبور می‌کنند و به سوی مزارِ چهار هم‌رزمِ کشته‌شده می‌روند. لحظاتی بعد کاتسوشیرو، در کشاکشِ عشق و آیین سامورایی، از کادر بیرون می‌ایستد. کامبی، با وجود پیروزیِ حماسی و غیرقابل‌باوری که حاصل شده است، به هم‌رزمِ دیرینِ خود می‌گوید: «ما باز هم شکست خوردیم» و در سخنی معماگونه می‌افزاید «برنده‌ی واقعی اون کشاورزها اند». اما دوربین، به عوضِ نشان‌دادنِ کسانی که برنده‌ی واقعی نام گرفته‌اند، سوی دیگری می‌رود: تپه‌ای با کشتگانی چند و در بالای آن، هم‌مرز با آسمان، شمشیرهایی که... به خاک فروشده‌اند... یا از خاک سربرآورده‌اند. پ.ن:[1] اشاره است به سخنی از عیسی مسیح: «از درِ تنگ درآیید. چه فراخ است و گشاده آن راهی که به هلاکت منتهی می‌شود و بسیارند کسانی که بدان گام می‌نهند؛ لیک تنگ است آن در و باریک است آن راهی که به حیات منتهی می‌شود و اندک‌اند کسانی که آن را می‌یابند.» (7: 13 و 14)[2] سامورایی، به عوض پیوند با اربابِ قدرت، به پایین‌ترین طبقه‌ی اجتماع گره می‌خورد و این چنین، نیروی اجتماعی تازه‌ای، از پیوند طبقات میانی و پایین جامعه زاده می‌شود.[3] درست چنین اقدامی از جانب اوست که نخستین سنگ بنایِ گردهماییِ مردمانِ جداافتاده می‌گردد: دهقانان با دیدن این کار به وی امیدوار می‌شوند؛ کاتسوشیرو کنار او قرار می‌گیرد و کیکوچیو در پی او روان می‌گردد.[4] چه بسا حضور عنصری اصطلاحاً «مردانه» (جنگاوری و شجاعت) توأم با صفاتی اصطلاحاً «زنانه» (هم‌چون شفقت) را بتوان در لباس کامبی نیز دید. بر پشت ردای او دایره‌ای است که نماد درهم‌آمیختگیِ یین و یانگ (عناصر نرینه و مادینه‌ی کیهان) است.[5] &quot;but you do it with such relish!&quot;[6] &quot;A man obsessed only with testing the limits of his skills.&quot;[7] &quot;I won&#x27;t let this rice to waste.&quot;[8] هم از این روست که کامبی، در جایی از فیلم که دهقانان برای نجات کلبه‌های شخصی خود، گروه را ترک می‌کنند، متفاوت با طبع متین و صورت بشاش همیشگی‌اش، دست به شمشیر برده و بر هم‌بستگی پامی‌فشارد. این موقعیت نیز مثال دیگری است از اینکه هفت ساموراییِ کوروساوا از ایده‌آل‌سازیِ «ستم‌دیدگان» پرهیز می‌کند.</description>
                <category>افسانه‌جویان</category>
                <author>افسانه‌جویان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 23:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفاً «طبیعت وحشی» را رام نکن، کارگردان!</title>
                <link>https://virgool.io/@film_andishe/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-cukn1owzxdue</link>
                <description>چند کلمه‌ای راجع به فیلم «به‌سوی طبیعت وحشی» (Into The Wild)                                                                (📷خطر لو رفتن فیلم 📷)در مورد پایان‌بندی فیلم، عده‌ای از مخاطبانِ کانالِ تلگرام که فیلم را تماشا کردند، گفتند که انگار قهرمان بدون هیچ گونه تحول جدی‌ای، به آشتی‌ای سطحی با والدین‌اش رسیده. من پایان‌بندی فیلم را دوباره تماشا کردم و به نظرم حرف این دوستان درست رسید. من اصلاً اون بخش از پایان‌بندی رو در ذهن نداشتم.ولی به طور کلی نکته‌ای رو در مورد فیلم‌های «بر اساس واقعیت» باید همیشه در نظر داشت: اینکه کدام بخش‌های فیلم، مبتنی بر شواهد عینی اند و کدام بخش‌ها، تفسیری‌اند. تفکیک این دو تا، به ما کمک می‌کنه که هم بتونیم از فیلم بهره ببریم و هم اینکه فاصله‌ی انتقادی‌مون با کارگردان و تفسیر خاص‌اش از شواهد، حفظ کنیم.توی فیلم «به‌سوی طبیعت وحشی»، قسمت‌های پایانی فیلم رو کارگردان طبق تفسیر خودش ساخته؛ یعنی کسی با اون شخصیت نبوده که روایت کنه که چه حالی داشته. تنها چیزهایی که ازش باقی مونده، یه دفتر یادداشت‌های روزانه است.نویسنده‌ی کتابِ زندگینامه‌ی «کریستوفر مک‌کندلس» اشاره می‌کنه که کریس در نوشته‌های نهایی‌اش توی دفترش هیچ اشاره خاصی به خانواده‌اش نکرده. البته مثل نامه‌های قبلی‌اش، خشم زیادی هم نسبت به خانواده‌اش نداشته اما هیچ مدرک قوی‌ای هم وجود نداره که نشون بده که اون می‌خواسته برگرده تا با والدینش آشتی کنه. مشخص بوده که اون داشته سعی می‌کرده از آلاسکا «به جامعه» یا بین مردم برگرده. اما اینکه پیش چه کسانی یا کجا بازخواهد گشت، ناگفته باقی می‌مونه. به‌علاوه محکمات زندگی‌اش و شخصیت‌اش و سرگذشت‌اش هم تفسیر آبکیِ کارگردان از ساعات پایانیِ کریس رو رد می‌کنند.فیلم یا کارگردان، قضیه رو مطابق میلِ معمولِ تماشاچی‌ها تفسیر کرده و جمله‌ی مشهورِ «خوشبختی تنها زمانی واقعی است که به اشتراک گذاشته شود» رو علامت پشیمونیِ کریستوفر مک‌کندلس در نظر گرفته. به همین خاطر توی فیلم، قضیه به این صورت تصویر شده که کریس می‌خواد به خونه برگرده و به‌طور ضمنی، دلتنگ خانواده‌اش هست و نشون میده که اون در آخرین لحظاتش داره به خانواده‌اش فکر می‌کنه. انگار فیلم سعی کرده قهرمان رو رام و دست‌آموز کنه.اما این‌ها اضافات سینمایی هستند، بدون اینکه متکی باشند به هیچ شاهد یا «fact»ی از دفتر خاطرات یا نوشته‌های کریس یا حتی زندگی‌ کریس در جریان خود فیلم.در پایان فقط میشه آمادگی کریس برای برگشتن و شریک‌شدن زندگی‌اش با دیگران رو دید.پ.ن:برای مطالعه‌ی معرفی فیلمِ «به سوی طبیعت وحشی» و معرفی و گفتگو درباره‌ی سایر فیلم‌ها، رجوع کنید به کانال تلگرامِ «افسانه‌جویان»:t.me/film_andishe</description>
                <category>افسانه‌جویان</category>
                <author>افسانه‌جویان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 22:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاتحه‌ای بر فیلم «مرثیه‌ای بر یک رؤیا»</title>
                <link>https://virgool.io/@film_andishe/%D9%81%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-fxlqzylmbbru</link>
                <description>هفت هشت سال پیش که ترامپ برای دور اول رأی آورده بود، یه مقاله‌ای (که هر چی می‌گردم پیداش نمی‌کنم) رو خوندم که می‌گفت چند دهه‌ پیش، کارتون‌ها چیزهایی مثل همدردی و خویشتن‌داری و برابری رو ارزشمند نشون می‌دادند؛ مثلاً کارتون «بچه‌های کوه آلپ» یا «باخانمان». اما در یکی دو دهه‌ی گذشته خیلی از کارتون‌ها موضوعاتی مثل «تو [لابد به‌تنهایی] می‌تونی!» و خودمحوری و موفقیت فردی و مالی رو برجسته می‌کنند و چیزهایی مثل فقر و آسیب‌پذیری رو مورد تمسخر قرار میدن. و اون مقاله می‌گفت که انتخاب شدن ترامپ اصلاً عجیب نیست، چون خصلت‌ها و اخلاق‌هایی که ترامپ داره رو ما پیش از این در سینما و زندگی‌مون انتخاب کرده‌ایم.در سایت‌های فیلم و سایر فضاهای مرتبط با سینما و فیلم، یه لیستی وجود داره به نام ۲۵۰ فیلم‌ محبوبِ تاریخ سینما. خیلی‌ها به این لیست مراجعه می‌کنند. بعضی از سایت‌ها هم‌ هستند که به فیلم‌ها نمره میدن؛ مثلاً از یک تا ده. یکی از این فیلم‌های اون لیست برترین‌ها، فیلم «مرثیه‌ای بر یک رؤیا» هست که بینندگان بهش نمره‌ی ۸/۵ داده‌اند از ده. فیلم با موضوعاتی مثل اعتیاد کلنجار میره. این فیلم، و خیلی‌ فیلم‌های دیگه‌ی اون لیست، به نظر من نه فقط برتر یا خوب نیستند، بلکه بسیار هم دوزاری، سطحی و مخرّب اند.توی این متن، که چند وقت پیش توی کانال دیگه‌ای هم گذاشته بودم، طی یه گفتگو، سعی کردم بگم که چرا این فیلم، به معنی دقیق کلمه، آشغال ه.- حوزه های مورد علاقه ت رو دیدم و به نظرم جالب اومدند (به جز دارن آرنوفسکی البته)!- از فیلمای آرنوفسکی می‌ترسی؟- از فیلم‌های آرنوفسکی می‌ترسم؟ نمی‌دونم... بهش فکر میکنم اما بعید می‌دونم. نه اینکه از ترسیدن خجالت بکشم، نه. از خیلی چیزها می‌ترسم. فقط بعید می‌دونم. مسأله‌ام بیشتر اینه که به نظرم فیلم‌هاش سطحی می‌رسند. من فقط اون فیلم «مرثیه‌ای برای یک رؤیا» رو دیده ام البته. و به نظرم یه جور سوداگریِ تباهی میرسه. حالا شاید بگید چرا از روی یه فیلمش فقط قضاوت می‌کنی؟ که در جواب باید بگم چون بعضی خبط و خطاها، ساختاری اند؛ یعنی مربوط به زیرساختِ شخصیت یه آدم‌ اند و این چیزی که من از آرنوفسکی دیدم، بعید میدونم دیگه به این راحتی‌ها زدوده بشه از شخصیت یه کارگردان. حالا تو از چی آرنوفسکی خوشت میاد؟- سطحی؟! چه فیلمی در نظر تو غیر سطحی ه؟ آرنوفسکی... فیلم‌هاش بی‌نظیرند... موسیقی و معنا... خیلی ژانر روانی و دارای سکانس‌های هنری... سوداگری تباه؟! به نظرم حقیقت‌گویی رُکی داشت این فیلم... و جلوی ورود آدم رو به راه دراگ و مواد مخدر رو میگیره... آرنوفسکی چیزایی رو بیان میکنه که کسی دوست نداره بهش بپردازه... حقیقت تاریک!- اون کلمه‌ای که گفتم «سوداگریِ تباهی» بود. تباهی اسم مصدره و «ی» آخرش، «ی» مصدری ه، نه «ی» نکره؛ یعنی اینکه آدم با تباهی و سیاهی شروع به جلب توجه و داد و ستد کنه... یعنی خودِ اون تباهی برات واجد اهمیت و معنی نیست، بلکه صرفا میخوای باهاش معرکه بگیری. و حالا من باید دلیل‌هام برای حرفی که می‌زنم رو بیارم.خب خیلی ساده اول از هر چیز باید از خودمون بپرسیم پدیده‌ی اعتیاد چیه اصلا؟ چه طور تجربه‌ای ه؟ چرا رخ میده؟ خواهان چیه؟ به یه معنا سعی کنیم «پدیدارشناسی» کنیم اعتیاد رو... یعنی تجربه‌ی اعتیاد رو از پنجره‌ی ذهن و روان یه معتاد بررسی کنیم. من به این میگم پرداختن به حقیقت تاریک... به اینکه سعی کنیم نفوذ کنیم توی قضیه و چرایی معنا و خواسته‌های نهفته در اون رو درک کنیم.راستش تجربه‌ی اعتیاد برام خیلی تجربه‌ی قابل‌احترامی ه و سیاهی‌ش نه فقط من رو نمی‌ترسونه، بلکه اتفاقا به نظرم خیلی هم راه-نما هست... یعنی داره آدرس میده به آدم. بشخصه مدت‌ها در انجمن معتادان گمنام (NA) شرکت می‌کردم. از نظر من اعتیاد راهی هست برای فرار از واقعیتی که دلخواه نیست. یعنی یه معتاد، بر خلاف خیلی از افراد ظاهرا سالم، درک کرده که این واقعیتی که جلوی من هست، دلخواه و خواستنی و مطبوع نیست؛ رنج آوره؛ نمیشه باهاش احساس یگانگی کرد و اون معتاد برای همین، پناه می‌بره به یه مخدر تا بتونه این واقعیتِ ناخوشایندِ موجود رو فراموش کنه و اون احساسِ یگانگیِ گمشده‌ی انسان رو، لااقل در ذهن خودش، تجربه کنه.«یه معتاد، بر خلاف خیلی از افراد ظاهرا سالم، درک کرده که این واقعیتی که جلوی من هست، دلخواه و خواستنی و مطبوع نیست؛ رنج آوره؛ نمیشه باهاش احساس یگانگی کرد.»مشکل یه معتاد به نظر من اینه که به عوض تلاش برای تغییر اون واقعیت ازش فرار میکنه و به عوض کشف و آفرینش یه واقعیت دلپسند، همه چی رو می‌بره توی ذهن خودش و میخواد با یه لذت ذهنی همه چیز رو حل کنه. ولی اینکه از واقعیت ناراضی ه و اینکه دلتنگِ یه زندگی دیگرگون هست، بسیار ارزشمنده. معتادها از این جهت، از خیلی از آدمهای «سالم»، سالم تر اند، چون حساس بوده‌اند که تونسته‌اند تلخیِ وضعیت رو بفهمند و به عوض سنگ‌شدن و تن دادن به وضع موجود، در جستجوی تجربه‌ی یگانگی با جهان اند.ولی جناب آرنوفسکی چی کار می‌کنه؟ در فیلمِ ایشون، اعتیاد نه دلیل داره نه معنا داره. هیچ خواسته‌ای در پشت اعتیادِ یه معتاد دیده نیمشه. فیلم معتادها رو افرادی بدبخت، بیچاره، تن‌داده به هر نوع حقارت و در یک کلام پوچ نشون میده. به جای نفوذ در ماجرای اعتیاد و در «وجود» معتاد، فقط احساس‌های سطحی اون رو توصیف می‌کنه. هیچ علت‌یابی و تبیینی در کار نیست. هیچ درک عمیقی از اعتیاد وجود نداره.«ولی جناب آرنوفسکی چی کار می‌کنه؟ در فیلمِ ایشون، اعتیاد نه دلیل داره نه معنا داره. هیچ خواسته‌ای در پشت اعتیادِ یه معتاد دیده نیمشه.»ولی کثیف ترین وجه قضیه اینه که سعی میکنه با نوعی اگزوتیسم، خودش رو نزدیک به پدیده‌ی اعتیاد نشون بدهد. اگزوتیسم تقریباً یعنی علاقه به چیزهای عجیب و غریب؛ درست همون کاری که سعید روستایی با فیلم‌هایی مث ابد و یه روز و متری شیش و نیم انجام میده... اینکه بیای و با نشون دادن چند تا تصاویر وحشتناک مثل ناچار شدن به تن‌فروشی به خاطر مواد یا اینکه مجبور بشی نمایش جنسی بدی و پول بذارند دهنت یا دستت قانقاریا کنه و این جور چیزا، سعی کنی توهمِ شناخت ایجاد کنی برای آدم‌ها. آدم‌ها هم فکر کنند که صِرفِ احساس‌مند شدن در برابر یک پدیده، یعنی ما اون پدیده رو درک کرده‌ایم. در حالی که اونها صرفاً یک سری هیجان رو تجربه کرده اند و بس... اون هم با نگاهی از بالا به پایین و متکبرانه... انگار که معتادها موجوداتی عجیب الخلقه هستند که یکسره با ما متفاوت اند و تمام این تفاوت و شکاف صرفا از یه چیز میاد: مصرف ماده‌ی مخدر؛ در حالی که تجربه مواد مخدر اصلا تجربه‌ی یونیک و خیلی منحصربه‌فردی نیست. کثیری از آدم‌ها اعتیاد دارند اعتیاد به همخوابگی، به خرید، به نشست‌های روشنفکرانه‌ی کافه‌ای، به وابستگی عاطفی، به درس خوندن در دانشگاه، به بازی کامپیوتری، به شغل‌شون و... .«آدم‌ها هم فکر کنند که صِرفِ احساس‌مند شدن در برابر یک پدیده، یعنی ما اون پدیده رو درک کرده‌ایم. در حالی که اونها صرفاً یک سری هیجان رو تجربه کرده اند و بس... اون هم با نگاهی از بالا به پایین و متکبرانه...»ما وقتی یه تصویر خیلی عجیب و غریب از اعتیاد خلق می‌کنیم، عملا باعث میشیم که فرد فقط از علائمِ ظاهریِ خیلی تابلو و ضایعِ مسأله بترسه و ازش فرار کنه. اما آیا اصل بیماری اعتیاد شناخته و درمان شده؟ آیا ریشه‌های گرایش به اعتیاد مشخص شده و براش تدبیری اندیشیده شده؟ نه!تو خودت پزشک هستی و دیگه خودت اینا رو بهتر بلدی توی دیاگنوز کردن (تشخیص بیماری). کسی که تب داره رو که آب یخ نمی‌ریزند روش تا تبش بیاد پایین! تب یه ریشه‌ای داره و اون هم عفونت ه به عنوان مثال. باید رفت سراغ ریشه‌ها. ریشه‌ی قضیه اعتیاد یکی هم اینه که ناخوشایندی واقعیت‌های اطراف ما و نیاز ما به یگانگی با جهان، گاهی ما رو سوق میده سمتِ کارهایی که انجام شون میدیم صرفاً برای اینکه فراموش کنیم و نخوایم جستجو و مبارزه کنیم... حالا یکی با مواد مخدر این فراموشی رو دنبال میکنه؛ یکی هم با یه رابطه‌ی عاطفی داغون.ثمره‌ی اجتماعیِ این روشِ پرداختن آقای آرنوفسکی به اعتیاد چیه؟ اینکه یه سری بچه مثبت خط‌کشی شده‌ی طبقه متوسطی رو بترسونی و هیجان زده کنی و بگی ببین عبرت بگیر: «اگه درس نخونی میشی دستمال توالت. اون وقت باید گُه بخوری گُه!» (امیدوارم این شوخی رو شنیده باشی) راستش رو بخوای این فیلم به نظرم شبیه سریال «آینه عبرت»ه که دوره بچگی ما پخش می‌شد... یا مث سریال «خط قرمز»؛ یعنی اصلا نمیخواد از خودش بپرسه توی اون سیستم فرهنگی و آموزشی و اقتصادی ایران یا آمریکا یا هر جای دیگه چه چیزایی هستند که باعث میشن آدمها فرار کنند از واقعیت و پناه بیارند به مخدر؟ چرا اون آدم‌ها اعتیاد پیدا کرده اند؟ خواسته‌شون چیه؟«ثمره‌ی اجتماعیِ این روشِ پرداختن آقای آرنوفسکی به اعتیاد چیه؟ اینکه یه سری بچه مثبت خط‌کشی شده‌ی طبقه متوسطی رو بترسونی و بگی ببین! عبرت بگیر! مثل تبلیغات جمهوری اسلامی که با نشون دادن اخبار بمب‌گذاری و ناامنی در گوشه و کنار جهان، میخواد بگه قدر امنیت و چیزای دیگه‌تون رو بدونید و دنبال چیز بیشتری نباشید و مبارزه‌ی سیاسی رو بذارید کنار.»به نظر من ثمره‌ی این روشِ طرح و حل مساله مخاطبی خواهد بود ترس‌خورده، رام‌شده و محافظه کار. وقتی ما به این شکل به یه آدم میگیم که به وضع رِقّت‌بارِ معتادها نگاه کن، عملا کاری می‌کنیم که اون آدم وضع موجود خودش رو خیلی به اصطلاح «قدر بدونه» و سعی می‌کنه هر طوری هست همون رو حفظ کنه. مثل تبلیغات جمهوری اسلامی که با نشون دادن اخبار بمب‌گذاری و ناامنی در گوشه و کنار جهان، میخواد بگه قدر امنیت و چیزای دیگه‌تون رو بدونید و دنبال چیز بیشتری نباشید و مبارزه‌ی سیاسی رو بذارید کنار.سوژه یا انسانی که به این شکل بر اساس ترسِ از قطع شدن دست یا جنون یا تن‌فروشی نره به سمت اعتیاد، فردا چه جور انسانی خواهد شد؟ به نظر من یه انسان محافظه‌کار.ضمن اینکه اصلا روش موفقیت آمیزی هم نخواهد بود چون فرایندِ کشیده شدن آدمها به سمتِ اعتیاد، بالکل یه چیز دیگه است. وقتی مدرسهْ رقابت و اضطراب و بیهودگی بدهد به بچه‌ها، وقتی رسانه ها مخاطب رو تنبل و سطحی بار بیارند، وقتی ملت نمی‌دونند صبر و خویشتنداری خوردنی ه یا پوشیدنی، وقتی آدمها درک عاطفی‌شون اندازه‌ی آمیب باشه، وقتی روابط بین‌شون سطحی باشه و همه توی جمع احساس تنهایی کنند... وقتی این‌ها وجود داشته باشه، آدمها قدم به قدم به اعتیاد نزدیک میشن و صرف اینکه از مرحله ی آخر قضیه (اینکه می‌افتی توی جوب و می‌میری) ہتر‌سونی‌شون، جلوی این فرایندِ تدریجی رو نمی‌گیره که.در کل من هم حقیقت های تاریک رو دوست دارم اما به نظرم آرنوفسکی این کاره نیست. :) باز هم اگه خواستی نقد و نظرت رو بگو. می‌شنوم با کمال میل. من در بحث آتیشی ممکنه بشم اما این رو بخشی از تئاتر ایده‌ها می‌دونم و مقصودم این نیست که حاضر نیستم بشنوم.</description>
                <category>افسانه‌جویان</category>
                <author>افسانه‌جویان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 23:16:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه‌جویان</title>
                <link>https://virgool.io/@film_andishe/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-cypyrfbirk0b</link>
                <description>به نام پروردگار صورت‌بخش (مُصوّر)خیلی وقت‌ها در گفتگو با دوستانم، دانش‌آموزام و اطرافیانم (بخصوص جوون‌ترها و نوجوون‌ترها) متوجه میشم که اون‌ها خیلی از فیلم‌های مهم تاریخ سینما رو ندیده‌اند. یا زیاد پیش اومده که کسی بهم بگه آخر هفته دنبال یه فیلم به‌دردبخور می‌گشتم تا ببینم، اما نمی‌دونستم چه فیلمی ببینم یا به کجا رجوع کنم واسه پیشنهاد فیلم که پیشنهادهاش قابل‌اعتماد باشند.گذشته از این‌ها، خیلی وقت‌ها هم پیش اومده که یه قطعه‌ای از یه فیلم اومده سراغم و تاپ‌تاپ شروع کرده به کوبیدن به ذهن و زندگی‌م که «می‌دونستی که...». و این جور موقع‌ها خودم هم هوایی شده‌ام که در مورد اون برش‌ها، فکر کنم بلند بلند.به همه‌ی این دلایل (و کسی چه می‌دونه چه دلایل دیگه‌ای)، اینجا رو راه انداختم که فیلم‌هایی رو پیشنهاد بدم و یا گاهی چیزهایی در مورد فیلم‌ها بازنشر کرده یا حتی بنویسم. به بهانه‌ی سینما همفکری کنیم، حرف بزنیم و واسه زندگی‌مون تصمیم‌های تازه و زیر و رو کُننده بگیریم.اینجا سینما رو برای سرگرمی یا هیجان و کنجکاوی دنبال نمی‌کنیم انشالله. ملاک‌م برای انتخاب فیلم، اینه که به درد زندگی بخوره یا چیزی به کیفیت حیات‌مون بیفزاید. به همین خاطر شاید فیلم پیشنهادی یه فیلم سیاه‌سفید صامت متعلق به سینمای اکسپرسیونیستی آلمان دهه‌ی ۱۹۲۰ باشه. کسل‌کننده است؟ «برای آموختن دانش، خود را به دریاهای دشواری درافکن.»من ممکنه ارزیابی‌ای از فیلم‌ها ارائه بدم، نمره‌ای بدم یا سطح‌بندی‌ای کنم فیلم‌ها رو. به همین خاطر بهتره بگم که وقتی مثلاً به فلان فیلم میگم شصت از صد، منظورم از «صد» چیه. منظور من از صد، میشه گفت مثلاً فیلم «نوستالگیا»ی تارکوفسکی یا «عصیان ساموراییِ» کوبایاشی ه. این رو گفتم که وزنه یا کِیل من برای ارزیابی فیلم‌ها رو بدونید.</description>
                <category>افسانه‌جویان</category>
                <author>افسانه‌جویان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 23:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>