<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های October</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@first_october</link>
        <description>Gave you all I had and you tossed it in the trash</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3653631/avatar/6kJlTZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>October</title>
            <link>https://virgool.io/@first_october</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سمپاد و درس خوندن و بهاری که داره میگذره.</title>
                <link>https://virgool.io/@first_october/%D8%B3%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-ja2g3h4dmam3</link>
                <description>مدت زمان زیادی میشه که از روزهام و جوری که دارن میگذرن چیزی ننوشتم.همه چی خوبه، سال رو خوب شروع کردم و ماه اول واقعا خوب بود. با اینکه از بهار اونقدری که باید لذت نبردم اما چه میشه کرد، نوجوان بودن و کارهاش. عمیقا دلم میخواد استرس داشته باشم برای اولین قرارداد شرکتم نه امتحان‌های مسخره، اما کاری هم از دستم بر‌نمیاد.چند وقت پیش یه مسابقه مقاله نویسی انگلیسی بود که بعد مراحل نوشتن مقاله و فرستادنش و بعد مصاحبه، باید ارائه‌اش میدادیم. تجربه واقعا جالبی بود، سال بعد هم قطعا شرکت میکنم. این هم چیزی بود که تو این روزا اتفاق افتاد.از انتخاب رشته‌ام خوشم میاد، البته که بقیه بدشون میاد و بخشی از وجودم از تصمیمم میترسه ولی احساس نمیکنم بخوام تغییرش بدم، به قول دوستی: آینده ام تو هرچی که هست مطمئنم تو تجربی نیست. مردم میگن چرا نمیری رشته تجربی که یه خانم دکتر بشی و من اینجوریم که: EWWو آزمون سمپاد، این روزا به خاطر این آزمون 90 درصد استرس ام، 5 درصد آدم و 5 درصد دیگه ام از دست رفته.اما اشکالی نداره، اگه قراره قبول شم اشکالی نداره. حتی اگه نشم هم اونقدر مهم نیست. حداقل نهایت تلاشم رو کردم. قبلا خوشم نمیومد که اینو بگم&quot;همه ی تلاشم رو کردم&quot; بهم نشون میداد که همه تلاشم هم کافی نیست، اما الان باهاش مشکلی ندارم. قرار نیست همیشه کافی و کامل باشم.نمرات مدرسه ام، نمیدونم چی بگم. چندتایی نمره بین 19 تا 20 دارم اما هنوز تعداد 20‌ها بیشتره. خوبه. انتظار ندارم همیشه بیست بگیرم. با توجه به این فکت که برای امتحان فارسی، علوم، دینی و مطالعات، اولین دورم رو توی مدرسه، قبل امتحان زدم.امروز، توی مدرسه کمی از جدول تناوبی رو حفظ کردم و بعد از دوستم خواستم تا چک کنه ببینه درست میگم یا نه و بعد یه دختر دیگه بهم گفت: حالا میفهمم چرا تو مدرسه درس میخونی، چون سریع حفظت میشه. ولی گفت چه فایده تو میتونی بهترین نمره‌ها رو بگیری ولی شخصیتت زیر صفر باشه. صادقانه، بهم برخورد.منظورم اینه که این دختر حتی منو کاملا نمیشناسه. سر همون جریان از هم پاشیدن اکیپ‌مون (که فکر میکنه هدف و تقصیر من بوده) اینجوری راجع بهم فکر میکنه و حالا نکته جالب‌تر: خود دوستام فکر نمیکنن که هدفم خراب شدن اکیپ بوده بعد این میاد چی میگه. گفتم شاید حسودی میکنه یا هرچی اما نمرات خودشم اونقدر پایین نیستن تو همون رنج 18 تا 20 ان خب.خلاصه که مردم خیلی جالب‌ان. با یه جمله گند میزنن بهت.این عکس هم بذاریم که بگیم: پز نیست دوستان، سبک زندگیمه.</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 14:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری پر از احساسات مختلف به اسم زندگی.</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zm43pgnattdb</link>
                <description>اسفند، بالاخرهاز امسال زیاد خوشم نیومد، شاید فقط پاییزش رو دوست داشتم؟بقیش به طرز مسخره‌ای، مسخره بود. تقریبا یک سال میشه که دارم روسی میخونم. نه به طور منظم، مثلا 3 هفته درس میخوندم و بعدش یه ماه نه... ولی مهم اینه که استارتش تقریبا یک سال پیش بوده. از یاد گرفتنش لذت میبرم؟ قطعا آره. بیشتر از زبان انگلیسی... یاد گرفتن انگلیسی شبیه کاری میمونه که به هر حال باید انجام بشه، زیاد بحث علاقه نیست. انگلیسی هم حالا، میخوام چندتا کتاب آخری که خوندم رو مرور کنم. تو پست قبل گفتم که از اینکه اخرین ترم برنامه نویسی ام خوشحالم، الان فهمیدم که نیستم. تقریبا با این ترم، فال این لاو شدم. امنیت شبکه رو خیلی خیلی بیشتر از بازی سازی، طراحی وب و حتی iot دوست دارم. وقتی دارم ویدیو‌هاش رو نگاه میکنم اینجوری ام که: ئالنفقتنبایفغثثیفقبلغاعغفقع وایییییی مهغنعفهغلعافلقثغ7 (ذوق بیش از حد)واسه ترم‌های دیگه اینجوری نبودم واقعا و حتی میخواستم زودتر تموم بشن، فکر میکردم برای این هم همچین احساسی داشته باشم ولی واقعا دلم نمیخواد تموم شه.دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، خیلی زیاد. با خودم فکر میکنم که پارسال چطور میتونستم کل روز رو کتاب بخونم و به درس‌هام هم برسم؟ هردو در نهایت می‌میرند رو پارسال، وسط امتحانات دی ماه توی یه روز تموم کردم. کتابی نبود که بخوام خوندنش رو کش بدم. ولی الان؟ هنوز حتی The First to Die at the End رو نخوندمشش. مگه مدرسه میذاره آخه؟برای آزمون تیزهوشان هم باید درس بخونم. واقعا حوصله سر‌ بر و مسخره است. ولی، داشتم به این فکر میکردم که چقد زندگی کردن جالبه. چقد همین روزمرگی عه جالبه.احساس کردنِ احساسات خیلی قشنگه. یعنی مثلا آدم ناراحت میشه، خوشحال میشه، خیلی قشنگ نیست؟مثلا راه رفتن، نفس کشیدن، فکر کردن، گریه کردن، غذا خوردن و... همه اینا خیلی جالب نیستن؟همیشه میگن که زندگی یه سفر عه... فک کنم الان بهتر فهمیدمش.این سفر یه شروع و یه پایان داره. و توی مدت زمانی که داری یه عالمه اتفاق میوفته، یه روز تصادف میکنی و فکر میکنی این اتفاق گند زده به کل سفرت، ولی روز بعدش که میری فلان بنای تاریخی رو میبینی و از زیبایی اش لذت میبری تقریبا فراموش میکنی که یه تصادفی هم اتفاق افتاده.بعضی روزا هم هیچ کاری نمیکنی، روزمرگی عه آزار‌دهنده میشه و با خودت میگی، این سفر عه یه روز تموم میشه ها، من اصلا ازش لذت نمیبرم و تو همین روزا که داری از روتین بودن سفرت شکایت میکنی یهو یه اتفاقی میوفته که گند میزنه تو اون روزمرگی عه... از اینکه هر روزت دراما داشته باشه هم خسته میشی و میگی کاشکی یکم همه چی آروم پیش بره. بعد که دوباره زندگیت به روال عادی اش بر میگرده، تا چند وقت احساس خوبی داری و ازش لذت میبری ولی بعد دوباره خسته میشی و این همینجوری ادامه داره.توی همون روزمرگی ای که بعضی وقتا میخوای باشه و بعضی وقتا نه، یه عالمه لحظات شیرین وجود داره.مثلا همین آشپزی کردن، آهنگ گوش کردن، خوابیدن، کتاب خوندن، راه رفتن تو طبیعت و...تمام این کارهای عادی، میتونن خیلی قشنگ باشن. همشون بخشی از این سفر ان. بخشی از زندگی.اصلا این زندگی کردن عه یعنی حس کردن احساسات مختلف، از شادی های کوچیک مثل شادی برای بارش برف تا غم های عمیقی که چندین روز حتی چندین ماه، باعث میشن توی خودمون باشیم و فکر کنیم. همین احساسات ان که به زندگی معنا میدن.حسرت‌ها، اشک‌ها، قهقه‌ها، خاطره‌های قشنگ... هر‌کدوم از اینا بخشی از این سفر رو میسازن. در واقع این سفر بدون اونا معنی ای نداره.این سفر، با تمام چالش‌هاش، فرصتی عه برای تجربه کردن، یادگیری و رشد کردن، با اینکه به وضوح، دلایل برای هیچ‌کاری نکردن و فقط غصه خوردن بیشتر از دلایل برای خوشحالی کردن عه، اما فکر کنم میشه به خاطر چیزای کوچیک شاد بود و از این سفر لذت برد.نوشتن همچین چیزی توی همچین شرایطی یکم عجیب به نظر میرسه ولی خب.</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 13:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچنان این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-fwacv76zs7s1</link>
                <description>زندگی این روزا عجیبه.همش دارم درس میخونم ولی وقتی شب نگاه میکنم، انگار هیچ کاری انجام ندادم. تکالیف مدرسه و امتحاناش هیچوقت تموم نمیشن.کلاس زبان هم هست... و برنامه نویسی که دوباره شروع شده.حداقلش اینه که میدونم اخرین ترمم عه. بعدش که تموم شد احتمالا زیاد درگیر کلاس و دوره و اینا برای برنامه نویسی نشم. درس خوندن برای آزمون تیزهوشان هم یه طرف.احساس میکنم خیلی درگیر درس خوندن شدم، ولی کاری هم نمیتونم براش بکنم. و بخش جالبش اینه که با اینکه درس میخونم اما نمره ی ریاضیم حتی پایین هم اومد... دلم میخواست ترم دوم هم مثل ترم اول، همه ی امتحان های ریاضی رو نمره کامل بگیرم. اما به خاطر 0.5 نمره این اتفاق نیوفتاد. البته که موضوع مهمی نیست... میدونم که نیست اما دیروز، بعد دادن امتحان، خیلی استرس داشتم و وقتی که فهمیدم کامل نمیشم گریه ام گرفت.قطعا فقط به خاطر نمره ی ریاضیم نبود، این روزا فقط خیلی... نمیدونم ام. شاید خیلی ناراحت، شاید خیلی ناامید، شاید خیلی درگیر.و از دست دادن دوستام هیچ کمکی به این قضیه نمیکنه. مدرسه شبیه به عذاب شده. صبح ها بیدار میشم و دلم میخواد بشینم یه جا و فقط گریه کنم... واقعا دلم نمیخواد دیگه برم مدرسه.عوض شدنم رو خیلی قشنگ احساس میکنم. قبل از این جریانا صبح ها مشکلی با رفتن به مدرسه نداشتم و اونجا با همه حرف میزدم و میخندیدم و برمیگشتم پیش دوستام باهمدیگه بقیه رو جاج میکردیم و یه عالمه میخندیدیم، درس خوندنامون با هم و مسخره بازی هامون لا‌به‌لای درس خوندن. الان همه چی عوض شده و تا حدودی بابتش عذاب وجدان دارم.تو مدرسه زیاد حرف نمیزنم و مثل قبل رفتار نمیکنم، بیشتر سرجام میشینم و درس میخونم و همه متوجه شدن که دیگه مثل قبل نیستم.یکی از بچه ها امروز میگفت: چرا اینقد درس میخونی؟ و میخواستم بهش بگم که: کار دیگه ای میتونم بکنم؟معلم‌ها همش میپرسن: چت شده؟ خیلی کسلی، اوکی ای؟معلم دینی مون امروز گیر داده بود بیاید ویژگی دوستاتون رو بگید، و همش ازم میپرسید چرا حرف نمیزنی؟ تو هم حرف بزن. به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم که گریه نکنم. میتونم با بقیه دوستام حرف بزنم، فقط بهشون پیام بدم و شروع کنم به حرف زدن راجع به همه‌ی اینا. ولی نمیتونم... به من نمیاد، همیشه من همونم که به بقیه دلداری میده، حس عجیبی میده اگه بخوام باهاشون راجع به احساسات خودم حرف بزنم. از طرفی خوشم نمیاد زمانشون رو بگیرم.متوجه شدم که اعتماد به نفسم هم خیلی کم شده. دیگه احساس خوبی راجع به خودم ندارم و میدونم که به خاطر حرفای یکی از دوستای قبلی ام عه. اما نمیتونم به حالت عادیم برگردم. حرفاش اشتباه بودن اما به هرحال همشون اینجوری فکر میکنن. فکر میکنن دلم میخواست دوستیشون/دوستیمون رو خراب کنم.در صورتی که واقعا نمیخواستم... هیچوقت تو زندگیم نخواستم دوستی کسی رو خراب کنم.حرفای اون روزِ اون واقعا قلبم رو شکستن. و اینکه یکیشون بهم گفت: کاشکی واقعا بمیری.تقریبا داشت به عنوان شوخی میگفتش اما کلمات همون کلمات ان. منظورم اینه که: آرزوی مرگ؟ واقعا؟واقعا حالم بده و فقط دلم میخواد راهنمایی تموم شه. امیدوارم تابستون بیاد و تمام این ها تموم بشن. همشون، جوری که انگار هیچوقت وجود نداشتن... جوری که انگار هیچوقت نیومدم تو این مدرسه.با اینکه متن، همچین وایب خوبی نمیده ولی به هر حال.</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 13:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>still... me</title>
                <link>https://virgool.io/@first_october/still-me-ds6iejyjbu0j</link>
                <description>چند روزی عه که احساس می‌کنم دارم جای فرد دیگه‌ای زندگی می‌کنم.انگار نباید اینجا باشم، نباید فلان کار رو کنم...و بقیه رو میبینم و احساس میکنم اون منم، کاری که داره میکنه در واقع کاریه که من باید میکردماینجوری نیست که دلم بخواد، من هم اون کار رو انجام بدم، چیزی شبیه حسودی نیست.اینجوریه که احساس میکنم، اون کار برای منه... دلیلی نداره اون انجامش بده.احساس خوبی نیست در کل.به این فکر میکنم که شاید اینکه حالت خوب نیست تقصیر من باشه. در واقع امیدوارم که باشه، امیدوارم اونقدری مهم باشم که بتونم تاثیر بذارم رو حالت.ولی میدونم نیستم و میدونم تقصیر من نیست.ناراحت کننده‌اس؟ قطعا.روزهایی هست که به خودم میگم:امروز تموم میشه و بیا وانمود کنیم هیچوقت اتفاق نیوفتاده.امروز از اون همون روزها عه، همونجوری که دیروز بود. دیروزی که هیچوقت اتفاق نیوفتاد.فردا هم همینو راجع به امروز میگم و امیدوارم پس فردا همچین جمله ای رو نگم.همه چی خوبه، واقعاکتاب میخونم و با هر جمله‌اش مثل قبل ذوق میکنم.روسی و انگلیسی رو همچنان میخونم.کارهایی که باید رو میکنم و خوشحالم که هنوز برای انجام دادنشون امید دارم.نمره‌های امتحانات دی ماهم بهتر از چیزی که انتظار داشتم شدن.پایین 19.25 نداشتم.برخلاف تو. چطور تونستی اینقدر خرابشون کنی؟ همه نمره‌هام از تو بیشتر شدن... چیزی که به سختی اتفاق میوفتاد.این هم ناراحتم میکنه. درباره نمره‌هام پیشت حرف نمیزنم، نمیخوام حس بدی بهت بدم....دلم میخواد بدونم تا پایان امسال چی میشه، آیا چیزی تغییر میکنه؟</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 14:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت‌ها و داستان پشتشون.</title>
                <link>https://virgool.io/@first_october/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D8%B4%D9%88%D9%86-i571jerzthb9</link>
                <description>اولین کتاب رمانی که خوندم، &quot;این کتاب را ممنوع کنید&quot; بود.حتی الان کتابش رو ندارم، ولی به نظرم واقعا قشنگ بود. شخصیت اصلی اش، ایمی آن (فکر کنم؟) وقتی خیلی ناراحت می‌شد یا استرس داشت، پایین موهاش رو می‌مکید. من هم بعد از خوندن کتاب (شاید کلاس سوم یا چهارم بودم) وقتی استرس داشتم این کار رو می‌کردم و تا همین چند وقت پیش که موهام بلند بود، این کار رو انجام می‌دادم. بدون اینکه حتی یادم باشه به خاطر این کتاب بوده.چند روز پیش داشتم به نحوه ی دست شستن ام دقت می‌کردم، تا بالای آرنج ام رو با دقت میشورم. و بعد که داشتم فکر میکردم چرا این کار رو میکنم، یادم اومد که دوستی داشتم که گربه ها رو ناز می‌کرد و بغلشون می‌کرد و دست من هم میگرفت... و من وقتی برمیگشتم خونه تا جایی که حدس میزدم با دست دوستم تماس داشته رو میشستم و هنوز هم همون کار رو میکنم.&quot;جانم&quot; گفتن ام بعد از اینکه اسمم رو از زبون کسی میشنوم.آهنگ‌هایی که گوش میدم و سلیقه‌ موسیقی ام.و خیلی چیزای دیگه، بعضی عادت‌ها، رفتار‌ها و علایقم... پشت همشون یه عالمه خاطره اس.</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 22:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینجوری، کمی احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@first_october/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-zkkvmbtcforo</link>
                <description>دعوام با دوستام (مِی بی دوستای سابق یا حالا هرچی) بیشتر از چیزی که فکر میکردم ادامه دار شد و به نظر نمیاد پایانش، چیز خوبی باشه...در هر صورت، به عنوان یه دختر نوجون که بیشترین ارتباطش توی مدرسه اس، تغییرِ جالبی میشه.بدون دوست توی مدرسه... فکر کنم قراره همون احساسی رو داشته باشم که همیشه ازش بدم میومد و خوشحال بودم که ندارمش.دوستِ عزیزی گفته بود که سطح خودم رو نیارم پایین.خب متاسفانه انجامش دادم، برای اینکه شاید دعواعه تموم بشه چند بار دیگه ای سعی کردم باهاشون حرف بزنم... اند گس وات؟یکیشون با نگاه تحقیر آمیزش نگاهم کرد و اون یکی با تیکه و کنایه حرف زد و بعدش رفتن...سووو، فکر نمیکنم این روند رو ادامه بدم، فکر نمیکنم که چی... دیگه نباید ادامش بدم.منظورم اینه که، اوکی من یه اشتباه کردم و بابتش بارها عذرخواهی کردم و واسه اینکه دوباره اوکی شیم تلاش کردم. بقیش دیگه... تقصیر من نیستفقط 5 ماه دیگه است، 5 ماه دیگه تحمل میکنم و بعد راهنمایی تموم میشهبا تمام خاطره هاش که پررنگ‌ترین هاش خاطره های بدی ان.در هر صورت، باید به خودم بیام چون برنامه ی بعد امتحاناتم از امروز شروع میشه و باید بشینم دوباره درس بخونم...برای سمپاد. و همچنین باید یه تغییری بدم توی لایف استایل ام؟اسکرین تایمم و میزان نشستن ام در طول روز خیلی زیادن و به نظر مفید نمیان.کمی ورزش و اهمیت دادن به خودم.Serotoninآهنگ Serotonin از گرل این رد از کل زندگیم قشنگ تره.Put me in a field with daisiesMight not work but I&#x27;ll take a maybe:)وقتی تلاش میکنم با حرفام حال کسی رو خوب کنم و جواب میده واقعااااا خوشحال ترینم :)حس اینو میده که هنوز هستم و روی بقیه تاثیرات خوبی میذارم...نوشتن کار جالبیه. باعث میشه واقعا سبک بشی و بعد از نوشتن، مشکلاتت مثل قبل برات بزرگ نیستن.در هر صورت، روز جالبی نبود...همچنین ماه جالبی (به جز روز تولدم)</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 12:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو، توی زندگیِ منی، حتی اگه واقعا نباشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@first_october/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-gmux0653qjmn</link>
                <description>فکر می‌کردم که دیگه محو شدی. توی زندگیم نیستی یا اگه هستی خیلی کم. و امروز متوجه شدم که خدایا البته که محو نشدی. هربار که کسی حرف میزنه یاد تو می‌افتم، هربار که کسی دستمو می‌گیره، بغلم میکنه و مهم تر از همه هربار که کسی ناراحتم میکنه ناخودآگاه یاد تو می‌افتم... این موضوع غمگینم میکنه؟ آره.ولی میدونی چی بیشتر از اون ناراحت کننده‌اس؟ تقریبا تمام ارتباطاتی که توی سال‌های کم زندگیم داشتم، سمی بودن.به اکیپ ابتدایی ام فکر می‌کنم... و یادم میاد که چقدر ازشون ناراحت شدم ولی من کسی بودم که معذرت خواهی کرده و با این وجود، همیشه آدم بده بودم.جلوتر، به دوستای دیگه‌ام نگاه میکنم، و این موضوع راجع به اونا هم هست.و حالا دوستای متوسطه ام.من بابت چیزی که حتی اونقدر بزرگ نبود، بارها عذرخواهی کردم.بابتش مسخره شدم.و گاد، چرا همشون باید دقیقا عین تو ناراحتم کنن؟ به همون روشی که تو انجامش دادی. به روشون نمیارم، چون مهم نیست.دیگه، مهم نیست.اونا مهم نیستن، همچنین دوستایی که توی ابتدایی داشتم. کل اتفاقاتی که توی این 4 سال اخیر افتاد هم مهم نیستن. احساسات بدی که داشتم هم مهم نیستن. ولی اینکه این احساسات منو یاد تو میندازن، مهمه.هرچقدر هم دوست داشته باشم، نمیتونم منکر این بشم که چقدر دوست داشتنت روی روانم تاثیر گذاشته.و با وجود تمام این احساسات، وقتی یاد لبخندت میوفتم، ذوب میشم :)پ.ن: اینجوری نیست که افسرده باشم و خودم رو قربانی بدونم و از اینجور احساسات، فقط کمی ناراحتم... به خاطر تمام اتفاقات این 4 سال و تا حدودی قبل از اون... و امروز که اولین روز 2025 عه، تصمیم گرفتم همش رو پشت سرم بذارم و تلاش کنم برای تغییر.</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 13:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساساتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@first_october/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%85-l3wzegjx7f9k</link>
                <description>احساس بچه ای رو دارم که وقتی از دعواش با یه بچه ی دیگه توی پارک، گریون برگشته پیش مامانش،مامانش فقط بهش خندیده و دوباره هلش داده سمت اون بچه.احساس میکنم دارم با موجود خیالی توی ذهنم میجنگم در حالی که زیر اب در حال غرق شدن ام.احساس میکنم باید توی جنگل دنبال گم شده ها بگردم و امید اونا به منه، در حالی که خودم گم شدم.احساس میکنم باید بهار باشم اما برگ هام هنوز نارنجی ان.احساس بازنده ای رو دارم که در تلاشه خودشو برنده نشون بده اما همه میدونن که بازنده اس.احساس خورشید رو دارم وقتی داره تلاش میکنه به همه جا روشنی بده اما تکه ابری جلوش رو میگیره.احساس بازیکنی رو دارم که مربیش توی یاد دادن چیزی بهش کم گذاشته و بعدا انتظار داره که با ضعفش توی اون قسمت کنار بیاد.احساس میکنم دارم خودمو خفه میکنم در حالی که دارم تلاش میکنم خودمو نجات بدم.احساس مشکی ای رو دارم که همه ازش انتظار سفید بودن دارن....امروز داشتم به طور جدی و با صدایی رسا و واضح حرف میزدم و در همون حال چشمام قرمز بود و روی گونه هام قطره های اشک بودن... وضع عجیبی بود. و هنوز هم هست.</description>
                <category>October</category>
                <author>October</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 17:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>