<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Flying_writer</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@flyingwriter</link>
        <description>دوستدار?‍? علاقه مند به ✍️ اهل ?  اهل ??</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/162332/avatar/FEdSIx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Flying_writer</title>
            <link>https://virgool.io/@flyingwriter</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای مادر...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-zg206m4hlxgj</link>
                <description>مگر از من بر می‌آید برای واژه، مادر، بنویسم. گفتن از این کلمه برای بزرگان اهل قلم است. اگر شرق نویس‌ها هستند باید سپردش به داستایوفسکی‌ و چخوف و تولستوی، اگر اهل غرب هستند باید سپرد به ویکتورهوگو و شکسپیر و اگر فارسی زبانند کار سهراب، کار نادر یا سیمین یا جلال آل احمد است.واژه‌ سنگین مادر را نباید دست ناشی‌ها سپرد. برای همین پیشاپیش از تمام مادران عذر می‌خواهم برای این قلم کوتاه که حرف دلم می‌باشد. من کنار زن‌های بسیاری بزرگ شده‌ام که  نام مادر را به دوش می‌کشیدند.قلب‌هایی که بعد از شنیدن اولین صدای گریه مثل برف‌ سفید و صاف می‌شوند. دل‌های که به جان فرزندانشان گره می‌خورند. از آن لحظه به بعد دیگر فرقی ندارد خار در دست عزیزشان باشد یا آنها ...دیگر مهم نیست که کودکشان تب کند یا آنها .. تازه اغاز دلهره‌های گاها ساده لوحانه می‌باشد. ولی مادر است دیگر.. عشقش را باید لابه‌لای همین چیزهای کوچک دید مثلا وقتی کاسه غذا به دست دنبال فرزندشان می‌دوند تا مطمئن شود سیر شده است.یا وقتی دعای پای سجاده‌شان جز سلامتی و تندرستی بچه‌هایشان نیست. یا آن زمان که با تمام خستگی تنشان پای دفتر مشق فرزندشان می‌نشینند.بیایید نوای «مادرم» گفتن را در زمره زیباترین ترین آوای تاریخ بگذاریم. و آهنگ پاسخ زیبای « جانم » را به آرامش بخشی موسیقی بتهوون برشمریم.و خدا را شکر که مادر‌ را اینگونه سرشت‌. تا آسمان را مهمان خانه‌ها کند. و نگذاشت این کره خاکی از وجود این فرشته‌ها بی‌نصیب باشد.</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 22:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف دل با صدای قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85-m5jlmoy45sfe</link>
                <description>هوهو ... سلام من می‌نویسم. البته نوشتن که نه گاهی خرده افاضاتی با قلم دارم. اهل حرف‌های تصنعی هم نیستم.دوست دارم وقتی کسی  به سفر خواندن من می‌آید در بازگشت کمی احساس خونش بالا برود و سلول هایش عاطفه قاطی کند.صادقانه بگویم. علاقه دارم از کاه کوه بسازم. از یک قطره اشک، دریای کران عاطفه، شاید دیوانگی است شاید می‌توان نام این را هم، هنر گذاشت. اما بالاخره می‌خواهم شما و خودم را به یک سلسله نوشته با عنوان حرف دل با صدای قلم دعوت کنم.من درد را خوب می‌‌فهمم. علی‌الخصوص از آن آَشناها که گهگاهی مردم به آنها برمی‌خورند. مثل تنهایی، مثل درک نشدن، مثل بار مسئولیت سنگین، مثل نداری .. شایدم عاشق بودن. از همین اول خواهشمندم فلسفه قاطی حرف دل بنده نکنید. من که می‌دانم ما آدم‌ها خوب بلدیم برای هم آنقدر ببافیم تا بالاخره دوستمان متوجه بشود. که شرایطش اگر چه اندکی دشوار اما قابل حل است.ولی از دست ما آدم‌ها می‌دانیم در روی یک پاشنه نمی‌چرخد اما باز هم در کمال پررویی ناراحتیم. آخر سر هم، زمان به ما چشمکی می‌زند و تا ما پلک روی هم می‌گذاریم مسئله را حل می‌کند. شاید هم ما عادت می‌کنیم. بی‌خیال رفیقان خوب بنده، مهم این است که دیگر سلول‌های مغزمان آزارمان نمی‌دهند آنقدر که بخواهیم خودمان را زیر خروارها خاک دفن کنیم. حرف‌های تلخ را بی‌خیال دل ما را می‌گویی خوب بلد است روضه بخواند. دست آخر هم اشکمان را در می‌‎آورد و کارش که تمام شد یک آخیش می‌گوید و سپس می‌فرماید حالا بهتر شد...ولی شما را جان مجنون، در این روزگار دهن صاف کن، به خاطر عشق آب‌غوره نگیرید. لااقل اگر گرفتید به یاد من نیاورید. والا چشممان گناه دارد. البته مقصر اصلی خود اوست، به نظرم در حق همه پری رویان یک اجحاف بزرگ کرد همان لحظه که گذرش به آن دلبر فلان فلان شده افتاد. طوری تصویر را به مغز رساند که قلب نفهم قبل از انجام هر استدلالی آن را قابید و خندید و پسندید. و بعد هم ترشح اکسی توسین اتفاق افتاد تا گرفتاری عشق شروع  شود.اما خوب خوش‌بحال روزگار که ما آدم‌های ساده را دارد. وگرنه با کی سرگرم می‌شد. سرتان را درد نیاورم اگر عاشق هستید خودتان را دست کم نگیرید. زمانه شما را بیشتر دوست دارد. فقط لاکردار هر چه بیشتر بپسندد بیشتر بازی می‌دهد. در و دیوار دلتان هم اگر مقداری از اندوه لبریز شده است و سختی‌ها دست‌ بردار نیستند. این بیت را  بخوانید:هر که در این درگه مقرب تر است/جام بلا بیشترش می‌دهند.</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jan 2023 21:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه، با کتاب‌ها را‌بطه‌مان را آغاز کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-x9wqapr8gdv2</link>
                <description>زیاد پیش می‌آید که دوست داریم کتابی برای توسعه و رشدخودمان  بخوانیم. ولی بعد از مطالعه چند صفحه  آن را رها می‌کنیم.برای خواندن کتاب های بد عنق به چند پیشنهاد برگرفته از کتاب «از شنبه» نوشته جناب آقای محمد پیام بهرام پور توجه کنید ۱- کتاب را در دسترس خود قرار دهید: در کتاب خرده عادت ها جیمز کلییر می‌گوید:« نشانه های داخل محیط تاثیر مهمی بر عادت های ما می‌گذارد» پس کتابی را که می‌خواهید مطالعه کنید جلو چشمانتان بگذارید. مثلا رو اُپن خانه یا کنار لپ تاپ، همچنین سعی کنید.نسخه الکترونیکی آن را تهیه کنید و در گوشی همراه و لپ تاپتان آن‌را داشته باشید.۲- تکنیک پنج دقیقه‌ای: به احتمال زیاد در مورد این تکنیک شنیده‌اید. پس اگر حوصله مطالعه ندارید. و اینکار برای شما دشوار است. فقط پنج دقیقه سراغ کتاب بروید. معمولا وقتی این کار را انجام می‌دهیم پس از پنج دقیقه هم مطالعه را ادامه می‌دهیم ۳- توقع به‌جا داشته باشیم: مسیر زندگی باب پراکتور نویسنده و میلیونر آمریکایی در سن ۲۶ سالگی با مطالعه کتاب بیندیشیم و ثروتمند شویم عوض شد. او می‌گفت:« من بار ها این کتاب را مطالعه کردم، انقدر که متون داخل کتاب را حفظ شدم»  پس توقع نداشته باشیم با مطالعه یک صفحه از کتاب دچار تغییر شگرفی شویم. بلکه با صبر و حوصله نکات کتاب مورد نظرمان را استخراج کنیم و آن ها را بکار ببریم ۴- جایزه تعیین کنیم: ببینید چه چیز لذت بخشی وجود دارد که شما می‌تواند بعد از هر بار مطالعه کتاب یا پس از تمام کردن آن می‌توانیم می‌توانیم به خودمان هدیه بدهیم. با تعیین جایزه به خودمان انگیزه بدهیم ۵- منتظر جناب یا سرکار حوصله نباشید: او هیچوقت نمی‌آید. در نتیجه منتظر روزی یا لحظه‌ای که حوصله از راه می‌رسد و شما را متحول می‌کند نباشید. از تکنیک های مثل پنج دقیقه استفاده کنید و در هر لحظه و مکانی که قرار دارید کار را شروع کنید. ۶- بنویسید و متعهد شوید: جیمز کلییر در کتاب خرده عادت ها اولین قانون تغییر عادت را «واضحش کن» نامیده است. او پیشنهاد می‌کند که زمان و مکان  رفتار جدید را بنویسیم. تا برایمان روشن شود. و با خودمان عهد ببندیم که به آن عمل کنیم. فی المثل « من صبح ساعت ۷ هفت در تخت خوابم این کتاب را مطالعه می‌کنم »۷- اجبار نه علاقه: هرگز به خود نگویید:« من باید این کتاب را بخوانم» بگویید:« من می‌خواهم این کتاب را بخوانم» با یک تغییر نگاه ساده احتمال موفقیت را برای خود بالا می‌بریم.۸- به کسی قول بدهید: یکی از دوستان یا اقوام را پیدا کنید و به او قول بدهید که این کتاب را مطالعه خواهید کرد. سپس او را در جریان میزان پیشرفت خود قرار دهید. این موضوع سبب می‌شود تا انگیزه بیشتری برای مطالعه کتاب داشته باشید ۹- از حواس پرتی ها فاصله بگیرید: معمولا نوتیفیکشن گوشی، صدای تلویزیون یا حضور افراد حواس ما را پرت می‌کند و باعث می‌شود مطالعه کتاب را رها کنیم. حدالامکان از این‌گونه حواس پرتی ها دور باشیم. ۱۰- زمان های مرده را تبدیل به فرصت کنیم: مشاور ما در دوره دبیرستان توصیه می‌کرد از وقت هایی که در اختیار مان نیست به خوبی استفاده کنیم. مثلا در صف نانوایی هستیم یا در مترو که کاری برای انجام دادن نداریم و به اصطلاح زمان مرده به حساب می‌آید.  این زمان ها را در محل کار، خانه و بیرون شناسایی و تبدیل به فرصت کنیم. امیدوارم با به کار بردن این روش ها بتوانید بیشتر بیاموزید و کتاب بخوانید ...</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 22:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر خاطره‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-fkc1uj35678w</link>
                <description>قصه‌گویی یادتان هست؟ کوچک تر که بودیم لابه‌لای برنامه کودک‌ها گاهی مجری‌ها برای‌مان داستان‌ و قصه می‌گفتند. نمی‌دانم در آن زمان احساس شما چه بوده. اما حالا به عنوان یک دانشجومعلم واحدی را پاس کردم به اسم قصه‌گویی، اصلا روحمم خبر نداشت این یک هنر است. تا اینکه استاد برجسته‌ای دارای مقام‌های بین مللی در یک سه‌شنبه پاییزی وارد کلاسمان شد و با یک داستان دلنشین از اثرگذاری یک معلم با بهره‌گیری از عاطفه همه‌مان را مجذوب خویش کرد. حالا یک ترم از آن روز می‌گذرد اکثر ما در کارورزی‌مان از قصه‌گویی البته نه به صورت حرفه‌ای استفاده کردیم و در مدیریت کلاس واقعا برای‌مان مفید بود.آیا می‌دانستید قصه‌گویی؟ یک روش تدریس است که به ما آموزش داده می‌شود. بیایید کمی باقصه‌گویی آشنا شویم. قصه‌گویی، عبارت است از هنر یا حرفه نقل داستان به صورت شعر یا نثر که شخص قصه‌گو آن را در برابر شنونده‌ی زنده اجرا می‌کند. یادم می‌آید در یکی از جلسات استاد با سه تارش وارد شد و قصه‌ای را بر اساس شعر کودکانه جناب ناصر کشاورز تعریف کرد. از آن حال و هوای دلنشین هر چه بگویم کم گفته‌ام. این هنر می‌تواند با ترانه و آواز آمیخته شود، می‌توان در آن از تصاویر و یا منابع شفاهی و چاپی استفاده کرد.به‌نظرم برای تاریخ قصه‌گویی نمی‌توان زمان مشخصی تعیین کرد. چه سنت‌‌ها چه افسانه‌ها چه اسطوره‌های بسیاری که از طریق قصه‌گویی نسل به نسل منتقل شده‌اند. اما مادر قصه‌ها شهرزاد قصه گوست. همان دختری که قلب سنگ یک پادشاه را با همین هنر آب کرد. و دختران بسیاری را از مرگ نجات داد. یادم هست استادمان داستان معلمی را گفت توانست دانش‌آموزی که به خاطر بی‌مسئولیتی پدر و رها کردن خانواده حسابی کینه از والد خویش به دل گرفته بود را با قصه زال و سیمرغ تغییر دهد. و قلبش را از بخشش و عطوفت پر کند. در واقع صاحب این فن می‌تواند قصه درمانی کند.مطلب خود را با این سخن افلاطون به پایان می‌رسانم: باید پرستاران و مادران را وادار کنیم که فقط حکایت‌هایی را که پذیرفته‌ایم، برای کودکان نقل کنند و متوجه باشند که پرورشی که روح اطفال به وسیله حکایات حاصل می‌کنند، به مراتب بیش از تربیتی است که جسم آنها به وسیله ورزش پیدا می‌کند.</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 22:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تولید محتوا می‌کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-bcwp5xd3ssaz</link>
                <description>۱_ بار‌ها شده وارد کتابخانه شده‌ام و میان قفسه‌ها پرسه‌زدم. گاهی سراغ شعر و ادب رفتم، گاهی سراغ توسعه فردی، قفسه داستان‌ها و رمان‌ها هم عجیب چراغ می‌دادند. اما بعد‌از پاگذاشتن در عرصه تولید محتوا  خوب می‌دانم چه کتاب‌هایی را می‌خواهم و در کتاب‌فروشی‌ها و کتاب‌خانه‌ها خیلی معطل نمی‌شوم.  تولید محتوا با جهت‌دار کردن مطالعات به من فرصت داد تا به‌خوبی از آنچه خواند‌ه‌ام بهره ببرم.  ۲_هربار که تصمیم گرفته‌ام محتوایی را تولید کنم نا‌خواسته اشتیاقی در من ایجاد شده که با نگاهی متفاوت به موضوع بنگرم و مطلبی را خواندنی‌تر و جذابتر بنویسم.  این امر سبب می‌شود که خلاقیت و فکر من رشد کند و بینش متفاوت تری نسبت به موضوعات پیدا کنم۳_ به عقب‌تر که نگاه می‌کنم روز‌هایی طولانی‌را در غم و اندوه و تحت تاثیر افکار منفی سپری کردم و تلاش‌هایم برای رها شدن از آن شرایط بی‌فایده بود. آشنایی با تولید محتوا یک دلیلی شد. که من را از این رنج‌ها و روزمرگی‌ها جدا می‌کرد؛ با آن ساعاتی افکارم درگیر مسئله شیرین نوشتن می‌شد. و من از این بعدی که در آن قرار دارم فراتر می‌رفتم.۴_ یادم هست. پس از مدتی که نوشتن را آغاز کردم. دو سه شخص مهربان از مخاطبان خوب پروپاقرص پست‌های من شدند. و همیشه برای مطالعه مطالب بنده اشتیاق نشان می‌دادند و خوب بعد تر به تعداد آنها اضافه شد.محتوا‌گری خوب، سبب یافتن مخاطبان وفا‌داری می‌شود.که در آینده شغلی محتواگر تاثیر بسزایی خواهد داشت.۵_ اواسط اسفند ۹۹ بود، مثل اکثر انسان‌ها در ایام کرونا،خانه نشین بودم.برای گذران وقت، تصمیم گرفتم برای خودم پیجی بزنم و نوشته‌های خودم را که آن زمان پر نقص‌تر از حالا بود انتشار بدهم. تولید محتوای روزمره برای من ‌ادامه داشت تا مهم‌ترین شخص زندگی‌ام که اتفاقا او هم علاقه‌مند به نوشتن بود‌. گذرش به دایرکت من خورد. سلام او همانا و پیوستن من به او و گروه دوستانش که تاثیر‌بسزای در من و شخصیت من داشتند همانا...بی‌شک در زمینه تولید محتوا دوستانی یافته‌ام و خواهم یافت که در فعال‌تر و موفق‌تر شدن من تاثیر‌گذار خواهند بود.۶_ من کار‌های مختلفی را مثل فعالیت در کافی‌نت، یا نقاشی ساختمان تجربه کرده‌ام. اما هیچکدام به‌اندازه تولید محتوا به من حس سرزندگی ‌نداده است. هر‌بار که پشت صفحه‌کیبورد قرار می‌گیرم و تمام دانسته‌های خود حول محور موضوع خاصی را می‌نویسم. حس پویا‌یی، فعال‌بودن و ارزشمندی دارم.۷_ میان دوستان و معاشران محتواگر خود افرادی را می‌شناسم که بر تولید محتوای در زمینه و موضوع خاصی استمرار داشته‌اند و حالا در زمره‌ْ مدرسان آن حوزه هستند و دور‌های مختلفی را برگزار می‌کنند.بی‌شک علاوه بر این که تولیدمحتوا خود مهارتی است نیازمنده ظرافت و خلاقیت بالا اما تاثیرات جانبی نیز دارد که ما را  در حوزه‌ موضوعاتی که روی‌ آن  پژوهش و کار می‌کنیم صاحب‌نظر می‌کند۸_ مثل هر جوان دیگری من هم‌ می‌توانستم راه‌های متفاوت با پیامد‌های مختلفی بروم.  یادم می‌آید قبل از آشنایی با تولید‌محتوا فردی بودم، بی‌هدف، بدون‌برنامه‌ریزی که بینش تنگی به این جهان و رویداد‌های اطرافش داشتم. پا گذاشتن اتفاقی در این عرصه من را نسبت به گذشته باثبات‌تر و هدفمندتر و بابر‌نامه‌تر کرد.  تمام افکار، جملات، عبارت و واژه‌های من دستخوش تغییر شده است. و کمتر کسی هست که گذرش به این حوزه افتاده باشد و توسعه‌فردی و رشد شخصیتی خود را احساس نکند.۹_ یادم می‌آید همان روز‌های اولی که وارد  فرهنگیان شدم. معاون دانشگاه با من تماس گرفت و به من پیشنهاد کرد حتما در کنار شغل شریف معلمی مهارتی بلد باشم که بتواند در کنار تعلُم برای من کسب درآمد کند. در ورود به حوزه تولید‌محتوا بی‌شک کسب درآمد و ثروت دلیل بسزایی دارد.</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 13:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای روح های خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-hcqacc8ukfg2</link>
                <description>اسم دیار ما، دیار اندوه..خستگی جانمان را بلعیده پاهایمان جِلز وِلز می‌کند دست های مان از بی‌نمکی شکسته است تنمان کبود شده و روحمان زخمیست ..چشم هایمان خیس، لب های مان به هم دوخته شده است. آه، من همه اینها را می‌دانم ولی نباید متوقف شوید. نه اتفاقا تا نای دویدن دارید بدوید. اگر دیگر نتوانستید بدوید، قدم بردارید. اگر آن هم نشد سینه خیز بروید. جایی هم اگر درد خیلی آزارتان داد چشم هایتان را روی هم بگذارید و بخوابید.  آرزو هایتان را در این هوای سرد گرم نگه دارید شاید زمستان برود. آرزوهایتان را به امید این زنده نگه دارید که تلخی ابدی نیست.  روزی سر تیز تبر روزگار دیگر به تنه خشکیده جانمان برخورد نخواهد کرد.روزی بهار می‌آید و جای همان زخم ها را برگ های سبز و با طراوت می‌گیردروزی از شدت زمین خردن آنقدر با خاک عجین می‌شویم که ریشه مان قوی می‌شود. آنوقت بیدی می‌شویم که به هر بادی نمی‌لرزد. دیگر نه خزان پاییز، ضربه تبر های زمستانی و نه حتی خشکسالی می‌تواند بخشکاندمان ..از باران  چشمانتان نترسید. از اینکه کسی را ندارید تا اشکهایتان را پاک کند. روزی ازدیاد همان قطره ها از زمین جدایتان می‌کند و به آسمان می‌رسید.به جایی لابه‌لای ابرها، آنجا که کاخ های مجلل و بلند؛  همچون نقطه ای می‌شود در برابر چشمانتان. آنجا که پرستوهای مهاجر شما را همراهی می‌کنند و جانتان را بهاری می‌کنند. به قربان تن درمانده و روح خستتان. نا امید نشوید. التماستان می‌کنم به این فصل های سرد رو ندهید. دنبال خانه بهار بگردید. تا جان دارید بدوید تا پیدایش کنید. کلام آخر، اگر دلتان لرزیده و وصال برایتان آرزویی محال است؛ یا اگر دستتان تنگ است و شرمندهٔ خانواده‌اید. اگر دوستی، رفیقی، خانواده ای قضاوتتان کرده است. اگر عزیزی از دست داده‌اید. یا به انتهای یک عاشقانه شیرین رسیده اید. اگر خواستید و نرسیده‌اید. یا هزاران اگر دیگر که روحتان را جریحه دار کرده است. التماس میکنم بهار را گم نکنید..</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال یافتن گنجی به نام&quot;احساس خوشختی&quot; ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DB%B4-xhfd4mev8jri</link>
                <description>فرد موفق و خوشبختی می‌گفت:« تنها دلیل اینکه من به این مرتبه از جایگاه اجتماعی، ثروت و اعتبار رسیده.ام مادرم است. سال ها پیش، حدودا در ۱۴ سالگی‌ام پدرم، من و مادر و خواهرم را ترک کرد. از آن پس شرایط سختی بر زندگی ما حاکم شد.مادرم سرپرستی یک نوجوان ۱۴ ساله و یک نوزاد ۲ ساله را بر عهده داشت. اما من میتوانم به یقین بگویم حتی در سخت ترین لحظات زندگی اش، این زن یک شخص خوشبخت بود؛ چرا که خودش این باور را در خود ایجاد کرده بود و سپس به من و خواهرم انتقال داد. مادرم روش ساده‌ای داشت هر موقع هیجان زده می‌شدم یا به فکر آینده می‌افتادم و خودرا با اشخاص موفق مقایسه می‌کردم.. با همان ظاهر خسته ولی روح و ذهن پخته و امیدوارش از فرصت استفاده می‌کرد و برای ما توضیح می‌داد که ما هم توانمندیم و روزی ماهم ثروتمند و خوشبخت خواهیم شد..مادر من آنقدر برای ما سخن های بی آلایش در باب اینکه چقدر ما قادریم و چقدر باید به آینده امیدوار باشیم گفت بود که ذهن من به یقین رسیده بود بنده شخص خوشبختی هستم. به همین دلیل من در سخت ترین مراحل زندگی‌ام هنگام بی خانمانی و روز های شلوغ و پرکارم نیز اطمینان کامل داشتم به اینکه خوشبخت هستم و خوشبخت تر نیز خواهم شد.»به یقین خوشبختی  در تملک لحظه های جاری زندگی ماست و پدیده ایست که باید آنرا در هر دقیقه از زمان عمرمان بیابیم.پدر من مرتب می‌گوید:« گرفتاری و سختی همیشه هست یکی را که حل کنی دیر یا زود دومی هم می‌آید پس در حین همین گرفتاری ها, ( تحصیل، ازدواج، کار و...) سعی کن از زندگی‌ات  لذت ببری.»</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 22:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «همه چیز بازیچه نیست»</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-iqhdvytuwozw</link>
                <description>پروانه‌ای شاد رقصان رقصان دور گل ها می‌رقصید و خوشحال بود. تا اینکه انسانی خرد سالی او را دید و تند پرید روی هوا او را قابید. قصد آزارش را نداشت اما خب پرانش زود نرم شد و پروانه درحالی که آخرین نفس هایش را می‌کشید به کودک گفت:« همه چیز بازیچه نیست» باور کنید راست می‌گویم. با اینکه خیلی سال گذشته ولی صدایش هنوز توی گوشم هست. روی دستان خودم جان داد. من فقط میخواستم باهاش دوست شوم و بازی کنیم  اما خب پروانه مرد..از آنموقع متنظر بودم روزگار، کارما یا هر کوفتی که هست بیاید و حق جان گرفته شده آن پروانه را از من بگیرد. سال ها گذشت تا بزرگ شدم. در دوران دانشجویی با دختری آشنا شدم. از آنها که باب سلیقه‌ام بود اصلا اهل آرایش غلیظ نبود. صورتش مهربانی عجیبی داشت. تا نگاهش می‌کردی قلبت هی تُپ تُپ تُپ می‌کوبید. همه‌ چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک شب خیلی راحت گفت هیچ احساس به من ندارد و همه حرف ها و رفتار هایش به خاطر شرطیست که با رفیق هایش بسته بود تا من را عاشق خودش کند. همان شب همان پراونه آمد بخوابم و گفت:« دیدی گفتم همه چیز بازیچه نیست. مثل پر ما پروانه ها، مثل دل شما آدم ها مثل بال گنجشک ها ... اما حالا بی حساب شدیم .»</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 23:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال گنجی بزرگ به نام &quot;احساس خوشبختی&quot; ۳</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DB%B3-idiascyye3kx</link>
                <description>اگر از ما بپرسند، چگونه می‌توان فهمید شخصی خوشبخت هستیم یا نه؟ چه پاسخی خواهیم داد؟  شاید بگوییم:« هر لحظه ای که احساس خوشی میکنیم خوشبخت هستیم»اما این بنظر پاسخ کاملی نمی‌آید. احساس ما نمی‌تواند همیشه معیار کاملی برای سنجش خوشبختی ما باشد چرا که  پاسخ ما به سوال برگرفته  از مقایسه ما با دیگران است واین مقایسه اغلب با کسانی می‌باشد  که تصور می‌کنیم از ما خوشبخت تر هستند و احتمال اینکه فرض ما غلط از آب در بیاید زیاد است. اما در هر صورت  احساس خوشی را از می‌گیرد.لُپ کلام را بخواهم بگویم این می‌شود:« گاهی تصورات غلط و منفی ما، مانع رسیدن نور خوشبختی به ذهن ما می‌شود اینجوری می‌شود که احساس خوشی نمی‌کنیم و  نمی‌پذیریم انسان خوشبختی هستیم»جایی خواندم.&quot;خوشبختی شجاعت می‌خواهد&quot;در این که همه ما به دنبال این هستیم که روزی آن را به چنگ آوریم شکی نیست. اما این جمله نشان می‌دهد فقط تمایل به خوشبختی ما را خوشبخت نمی‌کند. باید بدانیم که ما بیشترین نقش را در به چنگ آوردنش داریم. و یکی از ساده ترین راه های رسیدن به خوشبختی تلاش برای رقم زدن رویداد های  مثبتی است که می‌دانیم توانایی رقم زدنش را داریم. البته این کار مهارت خاصی می‌طلبد و ما باید خوشحالی های کوچک را همچون قطره هایی بدانیم که با جمع کردنشان به دریایی خوشبختی می‌رسیم. طبیعی است که وقتی تجارب خوشحال کنندتان بیشتر از تلخی های روی داده باشید سبب می‌شود خود را خوشبخت تر بدانیم. پس اگر دست از مقایسه باطن زندگی‌مان با ظواهر زندگی دیگران برداریم و تلاش کنیم از فرصت های کوچک برای رسیدن به خوشحالی درونی و ماندگار  و باور روزافزون نسبت به خودمان استفاده کنیم بدل به فردی خوشبختی خواهیم شد ..احساس خوشبختی فقط بسته به پول، موقعیت اجتماعی، تحصیلات، جنس و... نیست بلکه امری اکتسابی، روانی و درونی می‌باشد</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 23:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریزی بر راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-kyjpbffyhegl</link>
                <description>راهنمای کهکشان برای اتو استاپ زن ها کتابیست در چهار جلد به قلم داگلاس آدامز که به شیرینی داستان ماجراجویی چند دوست زمینی و فضایی را پس از نابودی کره زمین روایت می‌کند ..میخواهم گریزی به جلد ۱ کتاب داشته باشیم. به‌دنبال نقد آن نیستم؛ فقط میل دارم کمی رویداد ها و اتفاقات مهم را از دل رمان بیرون بکشم و با مطرح کردن سوال و پاسخ شما را بیشتر با فضای کتاب آشنا کنم.اولین اتفاق مهم _ یک فضایی در میان آدم ها _فرض کنید شما موجودی ساکن کهکشانی غیر راه شیری می‌باشید. از جهان پیرامون، کهشکان ها، سیارات و موجودات تک بعد و چند بعدی با‌خبرید؛ راحت تر بگویم اطلاعات شما در مورد آنچه در حال رخ دادن است در برابر آنچه زمینی ها می‌دانند بسیار بسیار فرا تر از حد تصور است. شما روحیه کنجکاوی دارید، و تمام زندگی‌‌تان در کهکشان های مختلف و با گونه های مختلف موجودات سپری شده. حال به زمین آمده‌اید و قرار است چند سالی کنار آدم ها زندگی کنید.سوالاتی که پیش می‌آید این هاست۱- آیا به آدم ها، در مورد اطلاعات بی‌شمارتان خواهید گفت؟۲- اگر  پس از مدتی از شما بخواهند راجع آدم ها و زندگی در کنارشان نظر بدهید چه خواهید گفت؟پاسخ سوال یک بستگی به شرایط دارد؛ ولی جواب «خیر» می‌باشد چون اولا میخواهیم مدتی در کنار آدم ها زندگی کنیم. ثانیا بسیاری از انسان ها غرق در روزمرگی هایشان هستند و برای فهماندن اینکه در آسمان ها چه خبر است و  تکنولوژی تا کجا می‌تواند پیش برود، کار دشواری خواهیم داشت. ثالثا اگر انسان ها قرار است متوجه چنین اموری بشوند بهتر توسط خودشان باشد و علم آنها با آزمون و خطای بسیار و رشد روز افزون به این مرحله برسد. درمورد سوال ۲  که پاسخ های متفاوتی می‌توان به آن داد باید بگویم کتاب فقط یه نکته اشاره کرده است:« انسان ها اگر کمتر حرف بزنند موجودات برای خودشان بهتر است‌.»اما اگر از من بخواهند جای آن آدم فضایی باشم  اینجور می نویسم«هر انسان با انسان دیگر فرق دارد. پس اگر می‌خواهید آنها را بشناسید باید از محقق های تان بخواهید تحقیقات خورد را روی تمام آدم های موجود در کره خاکی انجام بدهند. آخر سرهم ممکن است به جواب حتمی نرسید. چون بسیار غیرقابل پیش بینی هستند و ممکن است هر کدام از آنها در طول عمر خود بار ها در رفتارش و عقیده‌اش تجدید نظر کند. فقط بدانید آدم ها نیز خوب و بد دارند؛ برخی از آنها هم برای طبیعت هم برای بشریت  خطرناک هستند و بعضی شان را می‌توان از نیک ترین موجودات تمام کهکشان یاد کرد.                                               جایی اگر انسانی را دیدید و خواستید او را بشناسید‌ به هیچ عنوان اولین رفتار او را ملاک قرار ندهید.»</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 23:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال گنجی بزرگ به نام :&quot;احساس خوشبختی&quot; ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DB%B2-usjcuhcbeej2</link>
                <description>از شناخت خوشبختی تا نشئه خوشبختی شدندر یادداشت قبل تلاش کردیم به موقعیت هایی که خوشبختی در آن موج می‌زند سفر کنیم. البته خوب می‌دانیم عامل خوشبختی در هر انسانی متفاوت هست و کسی که لحظات خوشبختی را کشف کند حالا در لذت بردن از یک نوع غذا، یا دستاورد های مهم شغلی و... متوجه حسی شگفت انگیز درون خود خواهد شد.حالا که فرد خوشبختی را شناخت؛  تمام تلاشش را می‌کند که این احساس خوب را حفظ کند و اگر متوقف شد آنرا برگرداند.کسلر معتقد بود:« احساس خوشبختی با میل به تکرار آنچه این احساس را ایجاد کرده مرتبط می‌باشد.»فی المثل دوستی را می‌شناسم، که خود را مشغول تحصیل و آشپزی و بچه هایش کرده بود با اینکه این امور احساس خوبی به او می‌داد اما برایش سطحی بود‌. و آن احساس عمیق رضایت و خشنودی را کامل در او ایجاد نمی‌کرد تا اینکه روزی با نوشتن آشنا شد، دست به قلم بردن همانا، تداوم و عشق ورزیدن به آن همانا‌. شناخت و احساس خوشبختی سبب نئشئگی و مستی در آن خواهد شد. این امر موجب رفتار مثبت و موفقیت آمیز می‌شود. چرا که فرد را تشویق به تکرار عمل قهرمانانه‌اش می‌کند. کما اینکه دوست من سر مست نوشتن شده و سعی دارد هر روز به مقدار بیشتری بنویسد‌.باید مراقب موارد خطرناکی بود که سیستم شادی ما را تحریک می‌کند یا همان سبب تولید دوپامین می‌شود برای نمونه میتوان از مواد مخدر و الکل، روابط آسیب‌زا، بازی های ویدیویی و... اسم برد؛ همه اینها موجب ایجاد احساس خوشبختی زود گذر می‌باشد و بسیار معتاد کننده هست</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 12:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال گنجی بزرگ به نام :&quot;احساس خوشبختی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@flyingwriter/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-xi0qzhbjhecy</link>
                <description>در راه رسیدن به گنجی که میخواهیم؛ باید اول معنی خوشبختی را بیابیم. اگر تعریف روانشناسان را بخواهید. می‌گویند:« نوعی از احساسات مثبت که قوی و پایدار می‌باشند»اما تعریف شما از خوشبختی چیست؟ فکرتان را به سمت رویایی ترین رویداد ها سوق دهید. چه چیزهای سبب احساس عمیقاً خوبی می‌شوند؟خوشبختی در نظر هر کس متفاوت است. برای یکی جعبه پیتزاست، برای شخصی تولد فرزند،  برای دیگری تمجید شدن توسط دیگران و ‌‌...کسلر، متخصص مغز و اعصاب، محقق و نویسنده، می گوید که خوشبختی با کمک (ام آر ای) از مغز قابل نظارت است. او می گوید: &quot;ما یک مرکز ویژه به نام سیستم مزولیمبیک در مغز داریم که به مرکز خوشبختی نیز شهرت دارد. وقتی که ما چیزی بسیار قابل توجه و احساس‌برانگیز را تجربه می کنیم، مثلا  کودکی تولد می شود، این مرکز فعال می شود و دوپامین در مغز جریان پیدا می کند.&quot; کسلر می گوید که دوپامین، که به آن هورمون شادی نیز گفته می شود، مسئول خوشبختی بیش از حد در انسان است.بیایید با هم به لحظاتی ساده ولی سرشار از زندگی سفر کنیم خانواده‌تان را متصور شوید، که در یک عصر پاییزی چند عدد فنجان چای یا قهوه را بهانه کردید و در کنج گرم خانه باهم گرم گرفته اید.یا طبیعت بهاری را متصور شوید، جایی که صدای پرنده ها طنین گوشنواز و دل نشینی است. شما دست همسرتان را گرفته و باهم یک گل خوشبو را که باز شده و می‌خندد استشمام می‌کنید شاید ترجیح شما دنیای خلوتی باشد، پس خیال کنید روی بالکن خانه‌تان هستید و تکیه بر صندلی راک داده اید و کتابی از نویسنده مورد علاقه تان مطالعه می‌کنید یا به موزیک دلنشینی گوش سپرده اید.. به جمعی از دوستان و آشنایان فکر کنید، که دور هم نشسته اند و همه برایتان کف می‌زنند و از دستاورد های شما در عرصه ای که فعالیت دارید می‌گویندتصور کنید مدت ها به فردی علاقه مندید و بعد بالا و پایین های شدید و کلی خواستن ها و نشدن ها بالاخره قلم روزگار خوش می‌نویسد و شما به وصال عشق می‌رسیداین ها نمونه ای از شرایطی می‌باشد که ممکن هست حال آدمی را حسابی خوب کند ..می‌دانم این سفر کوتاه خیالی، در پیدا کردن تعریف شخصی نسبت به خوشبختی ابدا کافی نیست اما باید بدانیم با این حال که خوشبختی واژه بزرگ و دور از دسترسی به نظر می‌رسد ، اما چیز های کوچک زیادی وجود دارد که حال دلمان را قویا خوب می‌کند.خوشبختی مثال نوریست در اطراف ما که اغلب توسط هاله‌ای پنهان است و ما متوجه آن نمی‌شویم. هرکس بتواند  به وسیله ای آن هاله را کنار بزند می‌تواند خود را خوشبخت قلمداد کند ‌.. حالا آن وسیله می‌تواند هنر، فرزند، تجارت، ورزش یا هر چیز دیگری باشد ..</description>
                <category>Flying_writer</category>
                <author>Flying_writer</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 22:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>