<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fahimeh.shooshtary</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fmsh</link>
        <description>یک عدد روزانه نویس معتاد به کتاب که آرزو نویسنده شدن داره و از دیجیتال مارکتینگ ارتزاق میکنه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:08:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>fahimeh.shooshtary</title>
            <link>https://virgool.io/@fmsh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم نامه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-sxyxyz2epcal</link>
                <description>سکانس ۱از اتاق جلسات اومدم بیرون و خانومی که مسئول منابع‌انسانی بود برای مشایعت با من اومد و همینطور که از پله‌ها میومدیم پایین گفت من فکر می‌کنم شما درونگرا هستید نه میانگرا! من خودم هم درونگرام و اصلا بد نیست. سری به نشونه تایید تکون دادم. حوصله ثابت کردن چیزی رو به کسی ندارم. همین کافیه که می‌دونم چرا من رو آدم درونگرایی دیدن و چرا خودم رو میانگرا می‌دونم. پس خداحافظی کردم و از ساختمان اومدم بیرون.سکانس ۲توی لابی نشسته بودم تا برای جلسه صدام بزنن. مدیر وارد شد و تا منو دید گفت خیلی برای جلسه نگران نباشید. ۵۰ درصد کار حل شده. راحت باشین و خودتون باشین.سکانس ۳ وارد یک اتاق کنفرانس می‌شم. دور میز یه عالمه پیرمرد نشستن که من حتی نمی‌دونم چه سمتی دارن. من از اون جمع فقط خانم مسئول منابع انسانی و مدیر رو می‌شناسم.بعد از اینکه با صدای لرزان درباره تجارب کاریم صحبت می‌کنم پیرمردی که همه اونو دکتر خطاب می‌کنن ازم می‌پرسه از مدل صحبت درباره خودتون معلومه درونگرا هستین، با توجه به اینکه کار به ارتباطات احتیاج داره حس می‌کنین از پسش بر بیاین؟ می‌گم من با ارتباط گرفتن مشکل ندارم. قبلا هم در موقعیت‌های مشابه قرار گرفتم و در ادامه یک مثال از کاری که در گذشته انجام دادم شرح می‌دم تا خیال دکتر راحت شه و متوجه مدیر می‌شم که با حالت چهره‌ش داره به دکتر می‌گه حالا هی ایراد الکی بگیر. از پیرمردها خداحافظی می‌کنم و باز مسئول منابع‌انسانی برای مشایعت باهام میاد بیرون و با خوشرویی گفت من سعی می‌کنم تا آخر هفته خبر نهایی رو به شما بدم.قسمتی از داستان که هیچکس ندید:توی دوران دانشجویی متوجه شدم با وجود اینکه هیچ ترسی از اشتباه جلوی جمع ندارم اما باز هم وقتی جلوی جمع قرار می‌گیرم مغزم سفید می‌شه و نمی‌دونم راجب چی می‌خوام صحبت کنم. با کمک مشاور می‌فهمم این مشکل ناشی از کمبود اعتماد به نفس و آثار سیستم آموزشی غلطیه که باهاش بزرگ شدم.در نهایت با کمک مشاور مشکل کنترل میشه و حالا می‌تونم موقع صحبت توی جمع اظطرابم رو کنترل کنم جوری که صدام نلرزه و بدونم قراره درباره چی صحبت کنم و خوشحالم.اما این خوشحالی پایدار نیست چون قراره ضربه جدیدی به پیکر نیمه‌جان اعتماد به نفس تازه به دست اومده‌م وارد بشه. طی یک سال عجیب در ناباوری تمام بیکار می‌شم، بحران‌های زیادی رو تحمل می‌کنم. شرایط اقتصادی و سیاسی که افتضاحه و در نهایت خونه‌نشین می‌شم چون دلم نمی‌خواد به هر قیمت برم سرکار چون این دفعه بیشتر می‌ترسم از آسیب دیدن و مجموع تمام این بحران‌ها میشه برگشتن به نقطه اول. لرزش صدا توی جمع‌، منزوی شدن و تمایل کمتر برای ارتباط برقرار کردن و افتادن توی لوپ مرگ. که نتیجه می‌شه کارفرمایی که شرایط رو درک نمی‌کنه و متوجه نیست شاید اظطراب تو برای شرایط خاصیه که داری نه عدم تواناییت پس تو رو برای همکاری انتخاب نمی‌کنه. تو یه ناکامی جدید تجربه می‌کنی و منزوی‌تر می‌شی و ضعیف‌تر و اینو هیچکس متوجه نمیشه که از اول دهه ۲۰ زندگیت چه جونی کندی تا برسی به یک نقطه امن و حالا نزدیک ۳۰ سالگی برگشتی تو نقطه اول!پس جای تعجب نداره اگر آدمی که یکروز به همه می‌گفته نه من از هیچکس ناراحت نمی‌شم با صدای بلند بگه که دیگه از آدم‌ها دل خوشی ندارم؟!</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 11:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ شادی های کوچک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-an8rqqgwky3a</link>
                <description>بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی وقتی از یک خوش‌گذرونی مفصل دوستانه به خانه رسیده بودم باید بدون استراحت دوباره اون لباس‌های رسمی گرم و ناراحت رو می‌پوشیدم تا به کلاس زبان بروم در حالی که تمام سلول‌های بدنم می‌گفتن:&lt;&lt; نرو، بمون خونه و استراحت کن&gt;&gt;. اما بزرگ شدن توی خانواده ایرانی به ما یاد داده چطور به حرف دلت گوش ندی و اون کاری که درسته رو انجام بدی. پس صداهای درونم رو خاموش کردم و بلند شدم تا آماده شم و به سمت کلاس حرکت کنم که متوجه شدم مامانم لباس‌هامو شسته و تقریبا هرچیزی که برای پوشیدن مد نظرم بوده الان روی رخت‌آویز در انتظار خشک شدنه. خب یه فرزند مصمم ایرانی با این اتفاق‌های کوچک از پا نمیوفته پس بر خلاف میلم بی‌ربط‌ترین مانتو و شلوار رو از اعماق کمدم بیرون کشیدم و سریع پوشیدم تا به جهانیان ثابت کنم در راه رسیدن به هدفم هرگز متوقف نمی‌شم. راه افتادم به سمت ایستگاه اتوبوس در حالی که زیر لب زمزمه می‌کردم: &lt;&lt; تو این گرما سگ رو بزنی بیرون نمیره که من دارم میرم کلاس زبان&gt;&gt;. به هر سختی بود خودم رو به آموزشگاه رسوندم. از آبسردکن طبقه پایین یک لیوان آب برداشتم و پله‌ها رو برای رسیدن به کلاس بالا رفتم. در کلاس رو باز کردم و با تعجب متوجه شدم برخلاف روزهاط گذشته کلاس خالی نیست. از استاد کلاس قبلی عذرخواهی کردم، در رو بستم و توی لابی روبروی منشی آموزشگاه نشستم تا کلاس خالی بشه. بعد از چند دقیقه نشستن منشی آموزشگاه نگاهم کرد و گفت: &lt;&lt; شما با کی کلاس دارین امروز؟&gt;&gt; با اطمینان اسم استادم رو گفتم که متوجه تعجب منشی شدم در حالی که می گفت کلاستون که امروز کنسله. نگاهش کردم گفتم اما برای من پیام نیومده که!همینطور که داشت می‌گفت من ۴ ساعت پیش برای همه پیامک فرستادم شروع کرد به چک کردن سیستم. منم در حالی که مطمئن بودم پیامی دریافت نکردم برای اطمینان بیشتر گوشیم رو چک کردم و محکم گفتم من از صبح فقط پیامک بانک برام اومده. که با خجالت گفت آها من یادم رفته بود شما رو به لیست این کلاس اضافه کنم آخه شما اول ثبت‌نامتون توی کد بعدی بود. و بعد اضافه کرد مگه با بچه‌های کلاس گروه ندارین؟ یعنی بچه‌ها توی گروه نگفتن؟ گفتم نه. کسی چیزی نگفت. با خجالت گفت من شرمنده‌ام ببخشید. نگاه کردم، سیستم کاملا منطقی مغزم در لحظه بعد از بررسی اتفاق پیش آماده با خونسردی جواب داد خواهش می‌کنم پیش میاد دیگه. و برای برگشتن به خونه دوباره از آموزشگاه پرت شدم به گرمای بعد از ظهر تابستانی.توی راه تمام صدای‌های درونم در حال بازخواست بودن که چرا اعتراض نکردی؟- به چی اعتراض کنم؟- با اعتراض چی تغییر می‌کنه؟من فقط به اون شادی کوچک بعد از دیدن پیام کنسلی کلاس وقتی تمام سلول‌هام خسته بودن احتیاج داشتم که یک اتفاق اونو ازم گرفته بود و اعتراض چیزی رو تغییر نمی‌داد.می‌دونی، فکر می‌کنم حتی اگر به ندای درونم گوش میدادم و نمی‌رفتم کلاس حتما بعد از فهمیدن اینکه اون روز کلاس کنسل بوده خوشحال می‌شدم اما من اونم از خودم گرفته بودم.خوب که فکر می‌کنم می‌بینم اتفاق اون روز خود زندگیه وقتی ما یک عمره در حسرت شادی‌های ریز درشت هستیم اما در جریان زندگی مدام به واسطه سهل‌انگاری‌های ریز و درشت خودمون، خانواده و آدم‌ها از شادی محروم می‌شیم و همچنان ادامه میدیم. هر روز صبح به زور بیدار می‌شیم و تلاش می‌کنیم به خودمون و زندگی بفهمونیم اشتباه نمی‌کنیم و بالاخره شادی رو بدست میاریم درصورتی که همین تلاش مذبوحانه گاهی منجر به از بین رفتن شادی‌ها می‌شه که این واقعا دردناکه.این روزها که به واسطه بیکار شدنم بیشتر توی خونه‌ام و زمان زیادی برای فکر کردن دارم لحظه‌ای نیست که از خودم نپرسم چی شد که به اینجا رسیدی؟ کجا با سهل‌انگاریت شادی کسی رو نابود کردی که اینجوری کوچک‌ترین شادی‌ها ازت گرفته شد به ویسله انبوه سهل‌انگاری‌ دیگران؟!این روزها که شبیه بتانی پیرسون بعد از بیکار شدنش توی سریال #this_is_us در سردرگم‌ترین حالت ممکن قرار دارم و مدام به خودم می‌گم پس اون کاری که براش ساخته شدی چیه دختر؟ کجاس که وقتی بهش رسیدی می‌زنی روی شونه خودت و می‌گی من تمام این مدت منتظر این لحظه بودم؟این روزا زندگیم دقیقا شبیه بتانی پیرسون بعد از اخراج می گذره اونجا که توی جلسه مصاحبه وقتی به قسمت قطع همکاری رسید تمکرزش رو از دست داد، احساساتی شد و مجبور شد جلسه رو ترک کنه.این روزها توی جلسات مصاحبه موقع معرفی خودم، بعد از رسیدن به قسمت قطع همکاری تیکه‌های شکسته خودمو جمع می‌کنم و می‌گم حالا اینجام، در خدمت شما و تمام سلول‌های بدنم فریاد می زنن داره دروغ می گه.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 21:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژی محتوا به چه درد از کسب و کار ما می‌خورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-ifqnqh0wu0cd</link>
                <description>با توجه به معنی تحت‌الفظی کلمه استراتژی محتوا کمابیش می‌توان فهمید مفهوم این عبارت مربوط به حوزه تولید محتوا می‌باشد اما برای اینکه بفهمیم استرا‌ژی محتوا در عمل به چه شکل عملی می‌شود لازم است به سراغ تعاریف صاحب نظران این حوزه برویم.استراتژی محتوا به چه معنیست؟در واقع  تعریف دقیقی از استراتژی محتوا (Content Strategy)  که مورد اتفاق‌نظر کارشناسان باشد، وجود ندارد اما حتی کسانی مثل جو پولیتزی که در زمینه‌ی محتوا پیشتاز بوده‌اند، اغلب با ترکیب دو عبارت  Content Strategy و Content Marketing عبارت Content Marketing Strategy را ساخته و به‌کار می‌برند که این موضوع به ما دید بهتری برای درک مفهوم استراتژی محتوا می‌دهد.با مراجعه به تعاریف کارشناسان در باب مفهوم استراتژی محتوا می‌توان نتیجه گرفت دو تعریف کلی برای استراتژی محتوا وجود دارد که تعریف اول بر پایه تعیین شاخص‌های موفقیت محتوا می‌باشد و تعریف دوم بر پایه تعیین شاخص‌های موفقیت محتوا برای سود آوری بیشتر می‌باشد.استراتژی محتوا برای موفقیت محتوا :در این تعریف کارشناسان معتقدند وظیفه استراتژیست محتوا این است که بر اساس ارزش‌های پیشنهادی برند و نیاز مخاطب به تولید محتوا بپردازد و محتوای تولید شده را از مسیر درست به دست مخاطب برساند.البته عده‌ای از کارشناسان معتقدند استراتژی محتوا صرفاً به حوزه‌ی برنامه‌ریزی مربوط می‌شود و جنبه‌های اجرایی را در برنمی‌گیرد.به عبارت دیگر می‌توان گفت وظیفه استراتژیست محتوا تعیین نقشه راه و نظارت بر تولید و انتشار محتوا می‌باشد.استراتژی محتوا برای سودآوری بیشتر :در این تعریف کارشناسان معتقدند استراتژی محتوا، نوعی نگرش استراتژیک در زمینه‌ی مدیریت محتوا به عنوان یک دارایی است و بر اساس آن، باید مدیریت به شیوه‌ای اعمال شود که نرخ بازگشت سرمایه فعالیت‌های مربوط به محتوا به صورت عددی، قابل سنجش باشند.به عبارت دیگر می توان گفت با توجه به ابنکه منابعی از کسب و کار به تولید محتوا اختصاص پیدا می‌کند منطقی است معادلات اقتصادی، درست مانند سایر فعالیت‌ها، در این مورد هم بررسی شود.با این نوع نگرش، می‌توان گفت استراتژیست محتوا مسئول تخصیص بهینه‌ی منابع در حوزه‌ی تولید محتوا با توجه به مأموریت و چشم‌انداز یک مجموعه است.نتیجه گیری :بدیهیست با توجه به اینکه منابعی از کسب و کار در خدمت تولید محتوا می‌باشد آنچه فضای حقیقی کسب و کار در حوزه استراتژی محتوا نیازمند است ترکیب این دو تعریف و به کار بستن روش‌هایی برای تولید بهینه محتوا و رساندن آن به سمع و نظر مخاطب در جهت سودآوری بیشتر کسب و کار می‌باشد.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 13:04:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و آن زنان پیر روستایی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fqenayty1nly</link>
                <description>به زنان پیر روستایی نگاه می‌کنم، خموده و فرسوده در کنار درب خانه‌هایشان نشسته‌اند و به دیدن جریان زندگی دل‌خوش‌.از دور که نگاهشان می‌کنی انگار در فضایی بین تنهایی و بودن در اجتماع به انتظار پیک شادی نشسته‌اند.با رد شدن از کنارشان از خودم می‌پرسم در آخرین روزهای زندگی وقتی به گذشته بر می‌گردند چگونه خودشان را درباره مفید بودن عمر و حضورشان در دنیا راضی نگه میدارند؟به عبارت دیگر سهم‌شان در ساخت دنیای امروز ما چقدر بوده است؟آنها که نه سواد درست و حسابی دارند و نه بیرون از خانه کار کرده‌اند، حضور پررنگی هم در جامعه نداشته‌اند و هویت اجتماعی‌شان گره خورده به نام یک مرد و در نهایت اسمشان در کنار اسم بچه‌هایشان می‌آید.اما لبم را گاز می‌گیرم و می‌گویم چطور می‌توانی آنها که قربانی فضای سنتی جامعه بوده‌اند، صبوری کرده‌اند و پستی بلندی‌های زندگی را تاب آورده‌اند تا فرزندان رشیدی به جامعه تحویل دهند را قضاوت کنی و سهم‌شان از پیشرفت را هیچ بدانی؟!در نهایت خودم را راضی می‌کنم که این زنان پیر ممکن از سهم مستقیمی در رشد جامعه نداشته باشند اما فداکاری‌هایشان در خانواده قطعا تاثیرات زیادی بر جامعه امروز ما گذاشته است.چند روز بعد در مطلبی با عنوان &quot; شرایط اقتصادی قدرتمندترین قرص ضدبارداری جهان است، اما همه‌اش این نیست &quot; با خواندن پاراگرافی که در ادامه برایتان نقل قول می‌کنم، دوباره تصویر آن زنان پیر روستایی و عذاب وجدان عجیبم درمورد آن‌ها در ذهنم نقش بست.آن پاراگراف این بود:به ما گفته‌اند اگر به تحصیلات مناسب، اخلاق حرفه‌ای و درک درست از امور مجهز شوید، می‌توانیم با موفقیت شغلی و درآمد خالص‌مان به جذاب‌ترین، فرهیخته‌ترین و شادترین نسخه خودمان تبدیل شویم. یادگرفتیم یادگرفتن، کارکردن، خلق کردن و سفر رفتن مهم و ارزشمنداند.این کلمات هدف زندگی از نظر جامعه سرمایه‌داری را در یک پاراگراف بیان می‌کند اما سوال اینجاست که آیا واقعا هدف از زندگی همین است؟آیا انسان با ویژگی‌ها و استعدادهای منحصر به فرد خود فقط برای کار کردن پول درآوردن و رشد ساخته شده است یا ما تبدیل شده ایم به کارگران توسعه برای گردانندگان نظام سرمایه داری؟حالا می‌توانم با نگاهی بی‌طرفانه به زنانی که عمرشان را در راه رشد فرزندان و حفظ خانواده‌شان صرف کرده‌اند نگاه کنم.حالا من و آن زنان سنتی هردو در یک سطح قرار داریم.من کار و رشد و بهره‌وری مالی را هدف زندگی قرار داده‌ام و هرآنچه من را از این هدف دور کند را مزاحم دانسته و آنها خانواده و فرزندان و زندگی خانوادگی را هدف زندگی قرار داده‌اند و بقیه موضوعات و فعالیت‌هایی که ما را از هدفمان دور می‌کند را فراموش کرده‌ایم و خود را محدود به همان هدف خاص از زندگی، کرده‌ایم.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 17:25:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیز تبلیغات و روابط عمومی را از هم متمایز می کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-y6tyajqutkua</link>
                <description>این مقاله با عنوان تبلیغات و روابط عمومی چه تفاوتی دارند؟ در بلاگ DM360 منتشر شده است.امروزه یکی از بخش‌های حیاتی و حائز اهمیت در سازمان‌ها، به خصوص سازمان‌های مشتری محور، بخش روابط عمومی است. ولی با‌توجه به نزدیکی این حوزه به تبلیغات، اغلب اوقات به عنوان تبلیغات شناخته‌شده و از هدف اصلی خود خارج می‌شود. تبلیغات و روابط عمومی دو عضو جدا نشدنی از یک برند محسوب می‌شوند که هر دو در جهت رشد یک برند تاثیر گذارند.تفاوت‌های تبلیغات و روابط عمومی:یک جمله قدیمی می‌گوید:تبلیغات چیزی‌ست که برای آن هزینه می‌کنید اما محبوبیت چیزیست که برای آن ستایش می‌شوید.روابط عمومی و تبلیغات با وجود هم‌جهت بودن در راستای پیشرفت برند، تفاوت‌های بسیاری دارند که در ادامه به بخشی از آن می‌پردازیم:«کسب شده» vs  «هزینه بر»این‌روز‌ها داشتن مخاطب برای هر‌فرد یا کسب و کاری که قصد ارائه محتوا یا محصولی را دارد، یک سرمایه به حساب می‌‌آید. آنچه روابط عمومی برای شما به ارمغان می‌آورد سرمایه‌ای از جنس مخاطب همراه یا به عبارت دیگر طرفدار است. درحالی که شما فقط برای یک اعلام عمومی یا نشان دادن جایگاه یا محصول خود در بازار احتیاح به هزینه‌های زیادی برای تبلیغات دارید.به عنوان مثال شما با سرچ هر کالایی که در فروشگاه دیجی کالا وجود داشته باشد در گوگل به راحتی می توانید از اطلاعات فنی و قیمت آن محصول مطلع شوید، حتی اگر قصد خرید از این فروشگاه را نداشته باشید. این اتفاق باعث شده است محبوبیت این فروشگاه در بین مخاطبانش چند برابر رقبا باشد سرمایه ای که هیچ وقت به وسیله تبلیغات بدست نمی‌آید.«اعتماد ساختن»  vs  «در معرض قرار گرفتن»در معرض قرار گرفتن تبلیغات به این معنی است که مثلا شما یک بلندگو در دست بگیرید و در کوچه و خیابان خدمات و محصولات خود را به مردم اطلاع دهید. در حالی‌ که که مردم برای جذب شدن به سمت استفاده از خدمات شما، اول اعتماد به شما به عنوان گوینده و در مرحله بعد به محصول یا خدمتی که ارائه می‌دهید دارند.به عنوان مثال قابل اعتماد بودن در مورد تاکسی‌های اینترنتی مهم‌ترین مزیت رقابتی به حساب می‌آید. مسئله‌ای که در برخی از مواقع حتی فاکتور قیمت را هم تحت و شعاع قرار می‌دهد. پس اگر خدمت شما تاکسی آنلاین هست توجه داشته باشید برای موفق بودن در بین رقبا قبل از تبلیغات، لازم است مورد اطمینان بودن خود را به مخاطب ثابت کنید.مردم اول به طریقه بیان شما جذب و سپس از خدماتتان استفاده می‌کنند. «رسانه اعتبار شخص ثالث را می دهد» vs  «مخاطب شک دارد»یک ضرب المثل وجود دارد که می‌گوید: «هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه.» تقریبا اولین نکته‌ای که مخاطب با دیدن یک تبلیغ به ذهنش می‌رسد این است که مطمئنا من به عنوان تولید کننده هیچ‌گاه به کاستی‌های محصول خود اشاره نخواهم کرد. حال تصور کنید مخاطب به وسیله یک شخص یا رسانه‌ای که محبوب و مورد اعتمادش هست با شما و کسب‌وکارتان آشنا شود. در واقع  می‌توان گفت که شخص ثالث به عنوان کاتالیزور در جهت کسب اعتماد مخاطب به شما کمک می‌کند.به عنوان مثال در کسب‌وکار‌های خدماتی قبل از ارائه خدمت میزان و معیار خاصی برای سنجش کارا بودن آن خدمت وجود ندارد. در نتیجه مخاطب بیشتر از این که به تبلیغات توجه کند، به تجربیات افراد در استفاده آن خدمت اعتماد می‌کند. پس دقت داشته باشید اگر کسب و کار شما خدماتی است، بیشتر از این که محتوای پست تبلیغاتی شما برای مخاطب مهم باشد، کامنت افراد در ادامه پست مهم و تاثیرگذار است.مخاطب از طریق رسانه به محصولات و برند شما اعتماد بیشتری می‌کند. «بدون ضمانت، باید رسانه ها را ترغیب کرد» vs  «جایگاه تضمین شده»یکی از چالش‌های موجود در مورد متقاعد کردن رسانه‌ها برای حمایت، در امان ماندن اعتبار رسانه است. هرچه اعتبار رسانه بیشتر باشد حساسیت‌های آن رسانه هم درمورد انتشار محتوای شما بیشتر و متقاعد کردن رسانه برای همکاری سخت‌تر است. این درحالی است که جایگاه تبلیغات در رسانه ها یک جایگاه مشخص بوده و میزان مسئولیت رسانه درباره محتوا منتشرشده در این قسمت به حداقل می‌رسد.یک PR خوب باید توانایی متقاعد کردن رسانه‌ها را داشته باشد. «رسانه نسخه نهایی را کنترل می‌کند» vs «کنترل کامل خلاقیت»نکته قابل توجه درمورد همکاری با رسانه برای انتشار محتوا این است که رسانه به طور کامل به سلیقه مخاطب خود اشراف دارد و محتوا ارائه شده شما هرنقصی داشته باشد در نهایت رسانه آن را به زبان مخاطب خود منتشر می‌کند. در حالی که مهم‌ترین نکته برای دیده شدن یک تبلیغ این است که خلاقانه تر از بقیه تبلیغات باشد.«روابط عمومی از زبان استفاده می‌کند» vs «تبلیغات بیشتر بصریست»همانطور که قبلا هم اشاره شد، هدف روابط عمومی ایجاد رابطه صمیمی با مخاطب و کسب اعتماد است. لازمه این امر تعامل با مخاطب است. و این کار جز با استفاده از زبان امکان‌پذیر نیست. در حالی که برای وسوسه کردن مخاطب در جهت خرید محصول، درگیری بصری کافیست.به عنوان مثال در مورد محصولاتی که مربوط به کودکان است؛ تبلیغات جذاب تلوزیونی اثر بخشی بیشتری نسبت به توضیح مزایای محصول دارد.«این موضوع اهمیت دارد» vs « این محصول را بخرید»یکی از موارد مهم و تاثیر گذار در مورد استراتژی‌های روابط عمومی ایجاد احساس نیاز در مخاطب است. طبیعتا مخاطب درمورد خرید محصولی که در باره آن احساس نیاز می‌کند بسیار منعطف‌تر از محصولی که هیچ نیازی به خرید آن ندارد عمل می‌کند. به عبارت دیگر یکی از تفاوت های تبلیغات و روابط عمومی این است که در حوزه روابط عمومی به مخاطب گفته می‌شود که استفاده از این خدمت یا محصول اهمیت دارد. در حالی که در تبلیغات صراحتا مخاطب به خرید محصول و یا استفاده از یک خدمت خاص تشویق می‌شود.بر اساس چه عواملی انتخاب کنیم؟هدف:تبلیغات باعث می‌شود به صورت مقطعی به اهداف یا رکورد‌های مالی خود دست یابیم. تبلیغات در هر بازه زمانی با توجه به نیاز‌ها و اهداف، استراتژی متفاوتی دارد. در حالی که همواره هدف روابط عمومی ایجاد رابطه صمیمی با مخاطب بوده تا با جلب اعتماد و تحسین مخاطب باعث جذب آن‌ها شود.هزینه:یکی دیگر از تفاوت‌های تبلیغات و روابط عمومی، تفاوت در هزینه این‌دو است. شما برای تبلیغات احتیاج به خرید بستر تبلیغات دارید. حال آن که شما می‌توانید با راه اندازی سامانه آنلاین ارتباط با مشتری و ایجاد صفحات کاربری در شبکه‌های اجتماعی ارتباطی نزدیک با مخاطبان خود داشته باشید.عملکرد:تبلیغات رسانه‌ای هزینه‌بر است در حالی که روابط عمومی می تواند رسانه به دست آورد. به عنوان مثال شما با عملکرد هوشمندانه خود گزارشگران یا سردبیران را مجاب می‌کنید که یک روایت مثبت در مورد شما بنویسند و در بخش سرمقاله مجله، روزنامه یا وب‌سایت منتشر کنند، بجای این که در بخش تبلیغات درج شوند. در این‌صورت خبر شما از اعتبار بیشتری برخوردار است زیرا نه تنها در بخش تبلیغات چاپ نشده است، که توسط شخص ثالث قابل اعتماد هم به طور مستقل تأیید و منتشر شده است.در پایان باید گفت که تبلیغات و روابط عمومی، هردو می‌توانند در رشد یک برند موثر باشند. هرکدام مثل یک بال برای برند عمل می‌کنند در نتیجه نمی‌توان گفت که هرکدام به تنهایی در رشد آن تاثیر دارند. اما قطعا رشد هرکدام در رشد دیگری تاثیر گذار است.به عنوان مثال هرچه برند شما شناخته‌شده‌تر و قابل اعتمادتر باشد تبلیغات شما با بازخورد‌های بهتری روبرو خواهد شد، و بالعکس تبلیغات موثر می‌تواند باعث شود مخاطب به سمت جستجو و کسب اطلاعات نسبت به برند شما تمایل پیدا کند.درآخر موفقیت در ارتباط موثر با مخاطب، در گرو استفاده بهینه از این حوزه‌هاست. موارد فوق فقط بخشی از نکات مهم درباره تبلیغات و روابط عمومی‌ست که استفاده از این موارد تنها به صلاح‌دید و اقتضای شرایط هر سازمان یا شخص منوط می‌شود.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 21:21:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصیبتهای شاغل بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-hmv7idhhdjnv</link>
                <description>یکی از سری کتاب‌های مدرسه زندگی آلن دو باتن، به نام « مصیبت‌های شاغل بودن »  چاپ شده و درباره تمام مصیبت‌هایی که شاغل بودن در دوران مدرن بر سر ما میاره علمی و حرفه‌ای صحبت کرده.آیا من قصد دارم در ادامه به تحلیل یا معرفی این کتاب بپردازم؟خیر، من فقط قصد دارم یک سری مصیبت‌هایی که بر اثر شاغل بودن بر سر یک جوان در دهه 20 زندگی آوار می‌شه رو بر اساس تجربه شخصیم بیان کنم.1- احساس ناکافی بودن:چیزی که من اسمش رو احساس ناکافی بودن گذاشتم ارتباط مستقیم با میزان ایده‌آل گرایی داره.احساس ناکافی بودن چجوری به وجود میاد؟احساس ناکافی بودن مربوط به دورانی هست که چند سالی از شاغل شدن شما میگذره و تقریبا شما به کاری که انجام میدین مسلط شدین.هیچ چالش جدیدی وجود نداره که با حل کردنش احساس قهرمان بودن به شما دست بده. هیچ موضوع هیجان‌انگیزی در مسیر کار شما وجود نداره که با یاد گرفتنش ذوق زده بشین. در این موقعیت شما صبح به صبح وارد محل کارتون می‌شین، شروع می‌کنین به سر و سامان دادن به کارهای روتینی که باید انجام بدین و تا پایان روز کاری این روند خطی رو ادامه می‌دین.در این موقعیت شما به شکل قابل توجهی درگیر اینرسی ذاتی‌ای که در وجود همه آدم‌ها قرار داره می‌شین.با توجه به استعداد بالقوه همه ما در پیگیری روال‌های روتین برای تغییر دادن این چرخه، شما نیازمند تلاش بیش از اندازه هستین، ولی خستگی ذهنی و روحی ناشی از همین حس ناکافی بودن این اجازه رو به شما نمیده که  انرژی مضاعفی برای تغییر به خرج بدین.در نتیجه شما عملا در یک دور باطل گیر میوفتین که اگر خودتون رو ازش نجات ندین باید بدونین که در خوش بینانه‌ترین حالت تا آخر عمرتون باید مثل موشی توی همین چرخ و فلک بدوین، بدون اینکه اتفاق خاصی برای آینده شغلی شما بیوفته، در حالی که هر روز شاهد رشد و ترفیع همکاران و هم‌تیمی‌های خودتون هستین و مجبورین بار روانی این داستان رو هم متحمل بشین.2- خستگی ذهنی :امروزه به مدد پیشرفت تکنولوژی و اختراع ماشین‌، کارها مثل گذشته به فعالیت‌ بدنی سخت و خسته کننده احتیاج ندارن، در واقع بیشتر به فکر کردن، تحلیل کردن و مدیریت برای کارها احتیاج داریم.اکثرا هر روز صبح برای شروع کارمون کامپیوتر رو روشن می‌کنیم و پشت میزمون می‌شینیم و شروع به کار می‌کنیم.همه ما به طور متوسط روزی 7 ساعت کار می‌کنیم و از این 7 ساعت حداقل 5 ساعتش رو به طور کامل یکجا نشستیم و مشغول تایپ کردن، تحلیل وآانالیز هستیم. این عدم تحرک و درگیری ذهنی خستگی زیادی رو به ذهن ما تزریق می‌کنه که عملا بعد از یک روزه کاری چیزی که از ما برای خودمون، خونه و خانوادمون می‌مونه تفاله‌ای هست از آدمی که هرچی در چنته داشته رو در روز خرج کرده.آسیب‌هایی که این خستگی ذهنی برای ما داره اگر کنترل نشه می‌تونه ما رو تا مرز تباهی بکشونه.اگر خودآگاهی در مورد این موضوع به کمک ما نیاد، در نهایت ما تبدیل می‌شیم به ربات‌های بی‌حسی که توی محیط کار، کارشونو خوب بلدن ولی هیچ لذتی از زندگی نمی‌برن.3- قابل لمس نبودن نتیجه کار:گاهی فکر می‌کنم یک کارگر ساختمانی هر روز که کارش تموم می‌شه در نتیجه تمام خستگی‌هاش می‌تونه دیواری رو ببینه که خودش ساخته و بابت کارش احساس غرور کنه یا مثلا کسی که یک کسب و کار فروش صنایع دستی داره می‌تونه با گوشت و پوست و استخوان نتیجه کارش رو لمس کنه و خستگی از تنش بیرون بره.یکی از مصائب بزرگ کارهای بک آفیس قابل لمس نبودن نتیجه کار هست.مثلا ممکنه شما چند روز برای تهیه یک پروپوزال زمان بزاری ولی آدمی که قرار اون پروپوزال رو بخونه 10 دقیقه هم برای خواندش وقت نذاره یا بازخوردی که از کارت میگیری، تازه اگه بگیری به اندازه زمان و انرژی که میزاری نباشه و این موضوع بار ذهنی ناخوشایندی رو برای ما به همراه داره که کاملا اجتناب ناپذیره.4- احساس بی هویتی:یکی از مسائلی که خوب کار کردن برای ما به ارمغان میاره احساس بی‌هویتی‌ای هست که در زمانی بی‌کاری به سراغ ما میاد، به این صورت که ما اگر در زمینه شغلیمون آدم قوی و کار بلدی باشیم و مدام از این بابت مورد تحسین و تشویق اطرافیانمون قرار بگیریم، بعد از مدتی در موقعیت‌های شخصی زندگیمون دچار بی‌هویتی می‌شیم، یعنی زمان‌هایی که به هر دلیلی توان یا امکان حضور در محل کارمون رو نداریم تبدیل به آدمی نامرئی میشیم که هیچ دلیلی برای زندگی کردن نداره و خالی از هرگونه وجود خارجی و حس زندگی هست.نتیجه گیری:همه ما برای امرار معاش و برطرف کردن نیازهای اولیه زندگی، احتیاج به کاری داریم که با درآمدش بتونیم زندگی خودمون و خانودمون رو تامین کنیم، در نتیجه کار هم این روزها برای همه ما تبدیل شده به یکی از نیازهای مهم زندگی یک فرد بالغ.اما نکته‌ای که آگاهی بهش تاثیر زیادی در عملکرد ما داره پاسخ به این سوال هست، آیا ما کار می‌کنیم که زندگی کنیم؟ یا زندگی می‌کنیم برای کار؟بر همه افراد شاغل واجب هست که جواب این سوال رو بدونن تا بر این اساس بتونن عملکرد خودشون رو در زندگی مدیریت کنن.از این گذشته تمام مواردی که به عنوان مصائب شاغل بودن بیان کردم به شکل کاملا جدی،‌ اجتناب ناپذیر هستن و در مواردی ما فقط با خودآگاهی پیدا کردن نسبت این مصائب می‌تونیم تاثیرشون رو در عملکرد خودمون کم کنیم، به عبارت دیگه بجای اینکه این مصائب ما و عملکردمون رو کنترل کنن ما اون‌ها رو کنترل و بی‌اثر کنیم.در آخر اجازه بدین به عنوان یک توصیه دوستانه بهتون بگم، تنها چیزی که می تونه انرژی لازم برای مقابله با این مصائب رو برای شما تامین کنه انجام کاری که دوست دارین، در محیطی دلپذیر هست.حتی اگر هیچ کدوم از این مصائب وجود نداشته باشه، شما نمی‌تونین کاری که دوست ندارین رو در کنار آدم‌هایی که انرژی شما رو می‌گیرن با لذت انجام بدین، پس بگردین دنبال اون کار و محیطی که دوست دارین، تا این مصائب براتون حکم سرعت‌گیرهایی رو پیدا کنن که رد شدن ازشون فقط به کمی هوشمندی و تنظیم سرعت احتیاج داره.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 13:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خوشبختیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-tdhc2sewsbh2</link>
                <description>روز جمعه بود و همه اعضای خانواده توی قلب خونه سنگر گرفته بودن.سمفونی گوش‌نواز کولر در حال نواختن بود و عطر لوبیا پلو بهشتی مامان خونه رو تسخیر کرده بود.مامان و بابا جلوی تلوزیون مشغول حل خرده اخلافات زن و شوهری بودن و بعد از بیست و اندی سال زندگی هنوز برای رسیدن به تعریف مشترک از زندگی درحال تلاش بودن.من توی قلعه زیبای خودم (اتاقم) بین دست نوشته‌ها و داستان‌هام پرسه می‌زدم تا اگر بشه چندتا قابل پخشش رو ادیت بزنم و توی وبلاگم منتشر کنم.خواهرم توی گالری خودش ( اتاقش ) سخت مشغول تمرین زبان بود چون جدیدا تصمیم به مهاجرت گرفته و نمی‌خواد جوونی‌ش رو خرج وطنی کنه که درست بشو نیست.این تصاویری که شرح دادم احوال خونه ماست و احوالی که توصیف کردم حال یه خانواده معمولی رو به بالاس.خانواده‌ای که سهمش از آرامش از عشق و از دغدغه‌های خانوادگی در یک سطح قابل قبول قرار داره.بعد از تصویر کردن حال و روزم با خودم می‌گم اگر یک همچین تصویری به نیاکانمون نشون میدادن و اشاره می‌کردن که این تصویر یک خانواده خوشبخت در آینده هست، قطعا جامه‌ها دریده، سر به کوه و بیابون میذاشتن از بلایی که قرار هست سر بچه‌ها و نوه‌هاشون بیاد.حال آپارتمان معمولی ما که با چیدن گل و گلدون و کاغذ دیواری های گل دار روشن خواستیم خوب و روح نوازش کنیم با حال یه خونه حیاط دار قدیمی با یه حوض گرد آبی پر از ماهی‌قرمز و گلدونای شمعدونی با گل های صورتی لب حوضش مقایسه می‌کنم.با صدای هیاهو بچه‌هایی که مشغول بازی تو حیاط هستن و خونه ما که صدای قالب معمولا صدای تلوزیونه و هرکی یه گوشه‌ای هدفون گذاشته توی گوشش و با گشتن توی گوشی غرق در دنیای شخصی خودشه و از خودم می‌پرسم کدوم قشنگ‌تره؟حال آدم‌های کدوم خونه بهتره؟جوابی برای این سوال ندارم.آدما هر کجای جهان هم که باشه بازم عیشش تکمیل نیست، بازم یک داستانی هست نزاره خوب خوب خوب باشی.نمی‌تونم بگم آدم‌های کدوم خونه خوشبخت‌ترن!نمی‌تونم برای خوشبختی آدم‌ها براساس خونه، زندگی و روابطشون نرخ تعیین کنم.یعنی نمیشه کنار حوض آبی یه خونه قدیمی باشی و در حالی که داری با دستت از آب حوض گلدون شمعدونی رو سیراب می‌کنی دلت گرفته باشه و احساس کنی تنهاترین آدم شهر هستی؟یعنی نمیشه وسط یه آپارتمان اجاره‌ای 50 متری که برای جور کردن اجاره ماهیانش مجبوری از صبح تا شب کار کنی و از خیلی از خرج‌هات بزنی احساس خوشبختی کنی؟من می‌گم میشه.میشه توی جمع باشی و دلت پیش اونی باشه که نیست.میشه فرسنگ‌ها از هم دور باشیم ولی حال هم دیگه رو خوب کنیم.میشه چون این دنیا بر پایه تناقض‌ها بنا شده.چون مثبت و منفی کنار هم به تعادل می‌رسن.چون ما آدم‌های متفاوتی هستیم.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 22:53:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما، زندگی، عشق، ملال و چیزهای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-lynddekkudbp</link>
                <description>دیشب فیلم کنعان رو دیدم.شخصیت اصلی داستان دچار ملال شده. از هر راهی می‌خواد این ملال رو از بین ببره. زندگیی که الان داره دیگه راضیش نمی‌کنه. تصمیم می‌گیره مهاجرت کنه. همسرش همراهیش نمی‌کنه. می خواد طلاق بگیره. به اعماق دلش که مراجعه کنی همه آدم‌های زندگیش رو دوست داره ولی می‌خواد یک جوری خلاءهای زندگیش رو پر کنه، می‌خواد با تهدید، دعوا یا ایجاد نفرت هم که شده به آدم‌های زندگیش بفهمونه حالش خوب نیست، بفهمونه به تغییر احتیاج داره، کل روزهای گذشته زندگیشو درگیر لذت بردن از تجملاتی که فکرشم نمی‌کرده به دست بیاره بوده و حالا که از همون تجملات خسته شده فهمیده راهو اشتباه آمده و کلا از مسیری که می‌خواسته منحرف شده.حالا داره فکر می‌کنه کاش همون موقع بی خیال عشق قدیمش که حالا دوست خانوادگیشه نشده بود تا با استاد پولدار و خوش‌تیپش ازدواج کنه و این میان داره مردی رو در همسایگی زندگیش می‌بینه که مدل زندگیش درست شبیه همون چیزیه که از زندگی می‌خواد.با خودم فکر می‌کنم مینا اگر این پول و رفاهی که ازش خسته شده رو هم نداشت بازهم فکر می‌کرد مدل زندگی علی قشنگه؟اگر همون موقع جواب رد به استادش داده بود و با علی ازدواج کرده بود هم الان واقعا راضی و خوشحال و عاشق بود یا داشت خودشو بابت یک تصمیم احساسی بی‌منطق سرزنش می‌کرد؟به نظرم سر تا سر زندگی پر از همین دوراهی و سرگشتی‌هاس.پر ترس از آینده و زمانی که داره به سرعت می‌گذره.دیشب که قصه زندگی مینای کنعان رو دیدم، انگار داشتم حالا و روز امروز خودم رو می‌دیدم.مینا در سرگشتی بین عشق قدیمیش و وابستگی به مردی که الان همسرشه و امکاناتی که براش فراهم کرده بود و من در سرگشتگی بین خودم و آینده و چیزهایی که از زندگی می‌خوام و خانوادمم.خانواده‌ای که عاشقانه دوستشون دارم و این روزها تبدیل شدن به بزرگ‌ترین مشکلم.مثل مینا دلم می‌خواد تنها باشم و ترکشون کنم و دوستشون نداشته باشم و برم تا بی‌هیچ بند و وابستگیی خودم آینده و زندگیمو بسازم، که یروز زمانی‌که پیر شدم به خودم نگم اونجوری که باید برای خواسته‌هات تلاش نکردی، که دو روز دیگه به خودم بدهکار نباشم.ولی واقعیت اینه من عاشق زندگی خانوادگی‌ام.عاشق فیلم دیدن‌های شبانه با خواهرم وقتی سرمو میزارم روی شونش و وسط سکانس‌های جدی فیلم با موقعیت شخصیت اصلی داستان شوخی می‌کنیم و می‌خندیم.عاشق مامانم وقتی با تمام مهر مادرانش من رو تر و خشک می‌کنه و حواسش به همه چیز هست.عاشق بابام وقتی با تمام وجود هرکار از دستش برمیاد انجام میده تا کیفیت زندگی ما سر سوزنی کم نشه حتی اگر لازم باشه حقوق خودشو برای این موضوع نادیده بگیره.من عاشق تمام اعضای خانوادمم ولی مثل مینا قصه هر روز دارم با ندیدن و حرف نزدن ازشون دور می‌شم و بهشون پشت می‌کنم تا تمام خلاءها و ملال‌های این زندگی رو پر کنم.شاید منم مثل آخر قصه مینا به یه تو گوشی احتیاح دارم، یه تلنگر که از طرف همون کسیه که فکر می‌کنی بیشتر از همه دوستش داری، برای موندن و عاشق بود و قدر دونستن.از دیشب دارم به خودم می‌گم قصه مینا می‌تونست جور دیگه‌ای تموم بشه. می‌شد بره و تنهاتر بشه و با یک حال و احوال بدتریی مثل آذر بگرده و روی ویرانه‌های زندگی قبلیش دنبال سر سوزنی امید بگرده.می‌ترسم مثل مینا خوش‌شانس نباشم، می‌ترسم قبل رفتن و ترک کردن یا در طول از دست دادن زمان‌هایی که می‌تونستم بیشتر قدرشونو بدونم، فرصتم برای زندگی تموم بشه.می‌ترسم قبل از اینکه تلنگری بیاد سراغم و به من بفهمونه که آدم خوشبختی هستم فرصتم برای زندگی تموم بشه در حالی که من چشمام رو بسته بودم و داشتم رو به اطرافیان شمشیر می‌کشیدم.ولی اگه این ترس‌ها اشتباه باشن و فرصت تغییری که همه چیز رو درست می‌کنه رو ازم بگیرن چی؟اگه حرف‌هایی که می زنم درست باشه و آینده زندگیم به همین تغییر و رفتن احتیاج داشته باشه چی؟کی می‌دونه چی درسته چی غلطه؟کی می‌دونه آینده چه شکلیه؟کلید آرامش کجاس؟چجوری میشه به یک قطعیت درباره تصمیماتمون در زندگی برسیم؟چجوری میشه از زندگی راضی بود؟از همین سهمی که از زندگی داریم؟اصلا کی میدونه مینا بعد موندش چندسال دیگه از تصمیمی که گرفته بازهم راضیه یا باز می‌خواد تلاش کنه تا تغییر بده همه چیزو؟یک سکانسی داره فیلم اون لحظه‌ای که دو خواهر، مینا و آذر مقابل هم قرار می‌گیرن و حرف‌هایی که شاید در اعماق دلشون درباره هم داشتن رو به زبون میارن.هردوتا معتقدن که در دوری از هم از دیگری سختی بیشتری و کشیدن در حالی که اون یکی خوش و خرم داشته زندگیشو می‌کرده. این دیدگاه که همیشه دردها و ناکامی‌های زندگیمونو بندازیم گردن آدم‌های زندگیمون اینکه یک لحظه‌هایی از زندگی از حقوق خودمون به خاطر دوست داشتن اون‌ها گذشتیم بدون اینکه نظرشون رو بپرسیم یا روحشونم خبر داشته باشه و لحظه‌ای که به آخر خط می‌رسیم اون‌ها رو مقصر تمام ناکامی‌های زندگیمون می‌دونیم.شاید من هم اگر اون آدمی که دوستش دارم همین فردا بیاد و دستمو بگیره و بگه که ما می‌تونیم برای ادامه زندگی به حضور هم امیدوار باشیم منم مثل مینا درست در لحظه آخر با رضایت قلبی بگم می‌مونم و عاشقانه زندگیمو میسازم و این درست در شرایطیه که با جدیت از نظر فلسفی از دوست داشتن قطع امید کردم.یک دوستی داشتم در گذشته که برای من نماد استقلال و استقامت بود. زن قویی که می‌تونست اندازه چندین مرد و کار کنه و با تلاش زیاد به تمام آرزوهاش برسه.زنی که تمام مغزش پر بود از تجربه‌های کاری و تحلیل‌های روانشناختی و خودشناسی برای مهارت افزایی.منم به عنوان یک آدم متکی و عاشق پیشه همیشه تحسینش می‌کردم و حسرت می خوردم که چرا نمی‌تونم مثل اون به زندگی نگاه کنم.تا اینکه یک روز این کوه نشست جلوی من و عشقش به مردی گفت که زن همیشه استوار زندگی من رو به زانو درآورده.در اون لحظه من هم همراه با اون فروریختم. باورهای من با تعجب به او نگاه می‌کردن تا اینکه با یک جمله تیر خلاص را رو به سمت باورهای من شکلیک کرد.اون روز بعد از کلی گریه به من گفت: (( ما آدم‌ها ممکنه بگیم مستقلیم، قوی هستیم و دلمون برای هیچکس نمی‌لرزه می‌تونیم مثل کوه به زندگی ادامه بدیم ولی همون زمان هم که داریم این حرف‌ها رو به زبون میاریم، خودمون می‌دونیم داریم چرت می‌گیم، ولی به روی خودمون نمیاریم. ))</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 16:35:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جگر شیر نداری سفر عشق مرو</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D8%AC%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%D9%88-yo3gfbew08mb</link>
                <description>خلاف جهت رود شنا کردن کار سختیه، مثل اینه که بخوای اتوبان رو برعکس بری. هرقدر هم رانندگیت خوب باشه و با احتیاط ماشین‌هایی که به سمتت میان رو رد کنی بازم ماشینی هست که مستقیم باهاش تصادف کنی.ولی اگه آدم‌هایی که خلاف مسیر جامعه حرکت می‌کنن، آدم‌هایی نمی‌تونن با داشته‌های اندک امروز جامعه بسازن نباشن، جامعه پیشرفت می‌کنه؟اگه دخترانی که هزار جور حرف مردم رو به جون خریدن برای درس خوندن، دخترانی که تلاش کردن برای کار کردن، زنانی که خواستن تا بار زندگی خودشونو به دوش بکشن و ننشستن تا مردی بیاد مسئولیت زندگی اون‌ها رو قبول کنه نبودن، من و دخترهای هم سن و سال من می‌تونستیم راحت درس بخونیم، کار کنیم، یا مستقل زندگی کنیم؟ولی خلاف جهت رود شنا کردن خستگی داره، تنهایی داره، کلافگی داره.اگر مثل آدم‌های زمانت فکر نکنی، زندگی نکنی، حرف نزنی، تبدیل میشی به یک آدم تنها که تو خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکنه فقط از نظر بقیه تفکرات جالبی داره، ولی نه بقیه می‌فهمن تو چی می‌گی و نه تو زبون بقیه رو می‌فهمی.یادت باشه اگه خواستی یروز خلاف مسیر آدم‌های دنیات حرکت کنی، باید خیلی قوی باشی چون آخر این مسیری که داری میری ممکنه یک روز، یک جا انقدر خسته باشی که به این نتیجه برسی تمام راه رو اشتباه آمدی و از اول بقیه درست می‌رفتن یا هم انقدر خسته میشی که عطا زندگی و به لقاش می‌بخشی و میری که میری.پس اگه تاب تحمل تصادف با آدم‌هایی رو که مستقیم به سمتت میان رو نداری هم‌رنگ جماعت شو تا کسی مزاحمت نشه و توی خواب خرگوشی خودت آرام و راحت زندگی قشنگی داشته باشی.دبیرستانی‌ که بودم یک معلم مرد داشتیم که خیلی شخصیت جالبی داشت. هم ریاضی خونده بود هم فلسفه. یه وقتایی بین درس برامون از فلسفه زندگی می‌گفت.برای زندگی خودش تنهایی رو انتخاب کرده بود و زندگیش خلاصه شده بود توی کتاب‌هاش، ما که دانش‌آموزهاش بودیم و آواز.یک‌روز وقتی داشت درس زندگی بهمون می‌داد گفت: من می‌دونم این راهی که انتخاب کردم تهش تنهایی و پیری و خانه سالمندانه ولی انتخابمه و پاش واستادم.اون روز حدودا ۱۸ سالم بود و استادمونو بابت تصمیمش تحسین کردم ولی نفهمیدم این مسیر چقدر شجاعت می‌خواد و آدمی که این راه رو انتخاب کرده چقدر دست از زندگی کشیده.امروز 23 سالمه و بزرگترین ترسم تصویر 40 سالگی خودمه درحالی که تنها روبرو یه پنجره واستادم و درحالی که دارم با گرمای لیوان چایی دستامو گرم می‌کنم به افق خیره شدم و خونم در سکوت مطلق غرق شده. آسمون اون بیرون ابری و دلگیره.امروز که دیگه بچه نیستم و زندگی چندتا نمونه از فراز و نشیب هاش رو بهم نشون داده، روزی هزار بار خودمو سرزنش می‌کنم بابت جسارتی که در انتخاب تنهایی ندارم و این بار ترس و اندوهی که هرروز روی دوشم از اینطرف به اون طرف می‌برم بدون اینکه بهش احتیاجی داشته باشم.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 00:03:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش‌بخت‌ترین دختر روی زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-rqu6qextnuie</link>
                <description>در زندگی لحظاتی وجود دارد که آدمی از هر زمان دیگری تنها‌تر و بی‌پناه‌تر است، همان لحظه‌‌‌هایی که با تمام وجود احساس درماندگی می‌کنی و در کمال استیصال هیچ راهی برای خروج از آن لحظه نمی‌بینی.عصر یک روز بهاری ساعت از 6 گذشته بود. دفتر کار ما در طبقه 5ام یک ساختمان 6 طیقه قرار داشت. پایان ساعت کاری در روز‌های عادی هرروز ساعت 5 بود اما گاهی پیش می‌آمد که به دلیل تمام نشدن کارهای روزم بیشتر در دفتر می‌ماندم تا کارهایم را به اتمام برسانم.اما روزهایی هم بود که فقط به دلیل اینکه هیچ اتفاق هیجان انگیزی بیرون از ساختمان منتظرم نبود ساعت‌ها بعد اتمام ساعت کاری پشت میز کارم می‌ماندم و به کار کردن ادامه می‌دادم.آن روز هم انگار چسبیده بودم به صندلی، می‌دانستم کارهایی که به بهانه آن‌ها هنوز پشت میز کارم نشستم را در روزهای بعد هم می‌توانم انجام دهم، اما انگار بیرون در، گردابی بی‌انتها در انتظارم بود که با تمام وجود از مواجهه با آن هراس داشتم.گردابی که در تمام ادوار زندگی ترس مواجهه با آن تنهایم نگذاشته بود.« تنهایی» نام آن گرداب بود، عمیق و بی‌انتها. ترس از تنهایی از دوران کودکی ریشه در جانم دوانده بود. همان روزهایی که دیگر عاقل شده بودم و هیچ مهد کودکی یک بچه عاقل را قبول نمی‌کرد.همکارانم تک، تک خداحافظی می‌کردند و دفتر کم،کم داشت خالی می‌شد و تنهایی خودش را مثل همیشه به من نزدیک‌تر می‌کرد، پس دیگر دلیلی برای حضور وجود نداشت.وسایلم را جمع کردم و برای آخرین بار روی میزم را چک کردم تا وسیله‌ای جانمانده باشد.همه چیز را چک کردم. چراغ‌ها را خاموش کردم، در را بستم و دکمه آسانسور را فشار دادم. در فضای کوچک بین در ورودی و آسانسور ایستاده بودم. فضایی مربعی شکل در ابعاد 2 متر در 2 متر.آسانسور رسید. طبقات دیگر هنوز رونق داشتند و زمان کارشان تمام نشده بود.- همکف.از آسانسور بیرون آمدم. طبق روال هر روز به سمت دستگاه حضور غیاب رفتم تا ساعت خروجم را به وسیله اثرانگشت ثبت کنم.به طرف در حرکت کردم، ساختمان را ترک کردم و در را پشت سرم محکم بستم.در پایان یک روز کاری زمانی که از محل کار خارج می‌شوی و در را پشت سرت می بندی در یک لحظه از تمام حس‌ها و دغدغه‌های دنیا خالی می‌شوی، برای لحظه ای بی مکان و بی زمان و نامرئی می‌شوی.این اتفاق هر روز برای تمام آدم‌هایی که کارشان بخشی از هویتشان را تشکیل می‌دهد می‌افتد و تا زمانی که دوباره در مکانی قرار گیرند که معنایی دیگر در زندگیشان ایجاد کند، این حس همراه‌شان هست.در فاصله میان بخش‌های مختلف زندگی به موجودی رها و سرگردان تبدیل می‌شوی که چنان از تمام دل‌بستگی‌های دنیا رها شده است که حتی جاذبه زمین هم تاثیر چندانی بر او ندارد.از محل کار تا مترو حدودا 10 دقیقه با پای پیاده زمان می‌برد. هوا کماکان روشن بود و نسیم خنکی در حال وزیدن بود.در مسیر هر روزه تا ایستگاه مترو اگر همراهی نداشته باشم تا برای حال خوبش تمام اتفاقات خنده‌دار روزم را بازسازی کنم جوری که خستگی کار از تنش در برود، غرق تمام حس‌های مبهم و پایان ناپذیر درونم می‌شوم.پرسش‌های همیشگی که نمی‌دانم چگونه به خودم ثابت کنم جوابشان را نمی‌دانم تا دست از سر من و زندگی‌ام بردارند.من همیشه خودم بوده‌ام. خود، خود واقعی‌ام، حتی اگر خوب نباشم، حتی اگر زیبا نباشم، حتی اگر فوق‌العاده نباشم.زمانی اما از این خود واقعی عصبانی شدم، نه پشیمان شدم و نه تصمیم به تغییر گرفتم فقط عصبانی شدم، آن زمان که متوجه شدم مردها عاشق زنان قوی، جسور و زیبا می شوند، همان‌ زنانی‌که کاستی‌ها و اشتباهاتشان را در مقابلشان فریاد می‌زدند.ولی من در همه حال مثل یک مادر با تمام مردهای اطرافم برخورد می‌کردم همیشه تحسین‌شان کرده‌ام و استعدادهایشان را یادآوری کردم و همیشه مثل یک هم‌دست کمک کرده‌ام تا بدون خدشه‌دار شدن غرورشان اشتباهات‌شان را جبران کنند و همین امر باعث شده برایشان تبدیل به یک رفیق همیشگی و امن باشم، بجای یک معشوق دست نیافتنی و از بد روزگار انسان‌ها همیشه به دنبال دست‌نیافتنی‌ها هستند.در همه حال برای این پسر بچه‌های ریش‌دار سنگ صبوری قابل اعتماد برای شنیدن درددل هایشان بوده‌ام اما آنها کسی را می‌خواهند تا برایش قهرمان باشند و هیچ‌کس در مقابل کسی که از احساسات و کاستی‌هایش خبر دارد تبدیل به یک قهرمان نمی‌شود. بله، تنهایی همان بلایی بود که سنگ صبور بودن بی قید و شرطم برای همه، به سرم آورده بود.حال آنکه معتقدم علاقه‌ای که با وجود دیدن تمام کاستی‌های یکدیگر به وجود آید بدون بت ساختن از شخصیت یکدیگر، احساسی امن‌تر و پایدارتر است.در همین خیال بودم که خودم را در ایستگاه مترو دیدم. عادت دارم به رویا بافی و غرق شدن در دنیای خیال.گاهی هم همین خیال‌ها کار دستم می‌دادند و ناگهان به خودم می‌آمدم درحالی که قطار از ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم رد شده بود یا به محض این‌که به خودم می‌آمدم بدون آنکه متوجه شوم کدام ایستگاه است پیاده می‌شدم و در کسری از ثانیه متوجه اشتباهم می‌شدم.قطار از راه رسید و مثل همیشه شلوغ بود اما هرچقدر هم که شلوغ باشد برای یک نفر همیشه جا هست. وارد قطار شدم و به سمت دور ترین نقطه از در واگن حرکت کردم تا بتوانم جایی امن با احتمال جابجایی کم برای خودم پیدا کنم.عادت داشتم در مترو بیشتر از هر زمان دیگری سرم در لاک خودم باشد تا مبادا کسی هوس کند تا مقصد سرش را با هم‌صحبتی من گرم کند.با این حال همیشه تماشای مردم منتظر روی سکو ایستگاه‌ها و رفت و آمدهای داخل واگن برایم جذاب بوده هست آدم‌هایی با ظاهر و لهجه‌های متفاوت که تماشای آن‌ها باعث می‌شود آدم برای لحظه‌ای هم که شده از قلعه‌ای که دور خودش کشیده بیرون بیاید.ایستگاهی که من باید پیاده می‌شدم به دلیل اتصال به خطی دیگر از ایستگاه‌های پر رفت و آمد بود به همین دلیل در زمانی شلوغی واگن هیچ عجله و نگرانی برای پیاده شدن نداشتم، زیرا کافی بود فقط در مسیر موج جمعیتی که به سمت در برای خروج از واگن حرکت می کنند قرار بگیری و بی هیچ تلاشی به سمت سکو ایستگاه هدایت شوی.بعد از ترک مترو برای رسیدن به خانه دو راه داشتم: هم با تاکسی می توانستم بقیه مسیر را طی کنم هم با اتوبوس.استفاده از اتوبوس برای زمان‌هایی بود که وقت و حوصله زیادی برای انتظار در ایستگاه اتوبوس داشته باشم و تاکسی همراه روزهای کلافگی و بی‌زمانی بود.آن روز چون دیرتر از همیشه به سمت خانه به راه افتاده بودم زمانی برای منتظر اتوبوس بودن نداشتم پس به سمت ایستگاه تاکسی حرکت کردم.راننده‌های این خط همه چهره‌های بشاش و زود آشنایی داشتند که از 8 سال پیش که به این محله نقل مکان کرده بودیم روزهای زیادی در رفت آمد همراهی‌ام کرده بودند.به چشم برهم زدنی به سرکوچه‌مان رسیدم و کرایه را به پیرمرد مهربانی که راننده تاکسی بود دادم و تشکر کردم.کوچه‌ای که خانه ما در آن قرار دارد یک کوچه نسبتا پهن با درختان بلند اقاقیا‌ست که شاخه‌های درختانی که از دو طرف کوچه یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند منظره چشم نوازی را به آن بخشیده‌اند.همیشه وقتی به کوچه خودمان می‌رسم با دیدن درختان مهربانش آرامشی وصف نا شدنی تمام وجودم را فرا می‌گیرد و ناگهان وجودم از تمام استرس‌ها و ناراحتی‌ها و ناکامی‌های دنیا خالی می‌شود.معمولا دسته کلیدم همراهم است ولی عاشق این هستم که در را برایم باز کنند. مادرم همیشه می‌گوید مردم آزاری نکن دختر خودت در را بازکن. اما هیچ وقت گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود پس زنگ در را فشار دادم.در باز شد به سمت راه پله حرکت کردم. پدرم همیشه عادت داشت به استقبالم بیاید و از بالای پله‌ها برایم دست تکان دهد.همیشه خودم شرمنده این اشتیاق و مهر پدرم می‌دانم.سرم را چرخاندم تا دنبال پدر بگردم با دیدم پدرم لبخند زدم و منم به نشانه موافقت دست تکان دادم.وارد خانه شدم انگار تمام خوشی‌های دنیا آغوششان را به سمت من گشوده بودند. پعد از ورود به خانه و همانطور که کیفم هنوز روی دوشم بود شروع کردم به تعریف کردم تمام اتفاقات و چالش‌های امروز و با عجله هیجان زیاد مشغول بازسازی آن‌ها بودم که ناگهان احساس کردم دیگر از تنهایی خبری نیست و من خوشاخت ترین دختر روی زمین هستم.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 19:09:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوئل با حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-lkyau8thvzon</link>
                <description>من دوستت داشته‌ام. همیشه دوستت داشته‌ام . در همه حال دوستت داشته‌ام. ولی تو هیچ وقت ندیدی. تو همیشه غرق در روزمره‌گی‌های خودت بودی.(( گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید *** گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید ))مرا دیدی؟ مانند دیگر عشاق برایم عاشقانه سرودی؟(( گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز *** گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید ))درست می‌گویی. وقتی یک نفر هست که در همه حال دوستت دارد، حتی زمانی که نامهربانی می‌کنی آبرو‌داری می‌کند و در  قصه‌هایش همیشه مهربان‌ترین و عاشق‌ترین نقش را به تو می‌دهد. چرا باید برایش عاشقی کنی؟(( گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم *** گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید ))چه‌کار می‌شود کرد؟ دلم را با خودت برده‌ای. آدم مگر می‌تواند بدون دل زندگی کند؟(( گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد *** گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید ))گفتم می‌شود یک روز با نسیم خنک اول صبح سر و کله‌ات پیدا شود. بیایی و دیگر هیچ‌وقت نروی. می‌شود ؟(( گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد *** گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید ))گفتم می‌دانم من این آرزو را باید به گور ببرم، که یک ‌روز تو بیایی و بنشینی کنارم و من یک دل سیر نگاهت کنم ...(( گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت *** گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید ))گفتم یعنی می‌شود دلت برایم بسوزد یک قدم راهت را به سمت ما کج کنی و دلم به آمدنت خوش شود؟(( گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد *** گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید ))گفتم می بینی وقتی حرف‌هایمان گل می‌اندازد، صبح میشود و وقت بیداری و باید خداحافظی کنیم و به دنیای سیاه و سفید زنده‌ها سفر کنیم؟(( گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد *** گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید ))</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 00:30:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن سنتی یا مدرن مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@fmsh/%D8%B2%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z6dsgjkxez0l</link>
                <description>در کتاب فاطمه فاطمه است دکتر شریعتی یک پاراگراف درباره زنانی نوشته است که نه در قالب زنان سنتی شبیه مادرها و مادربزرگ های ما هستند و نه در تعریف زن آزاد و مدرن امروز می گنجند.زنانی که فارغ از هر تعریفی در میانه ترین حالت ممکن خودشان هستند. اما نکته مهم اینجاست که آیا جامعه این اجازه را به آنان می دهد؟ اصلا این میانه بودن انتخاب خودشان است یا به دلیل محدودیت ها و تابو های جامعه مرد سالار است؟خب می خواهم با تعریف یک داستان برای درک جواب سوال های پرسیده شده به شما کمک کنم.من یک دختر دهه هفتادی هستم درست در میانه دهه هفتاد متولد شده ام.به همین دلیل شاید نیمی از خصوصیات دهه شصتی ها را هم به دوش می کشم.مسئله ای که دختران هم نسل من با آن مواجه بودیم اصرار زیاد خانواده بر این موضوع که دختر درس بخون تا برای خودت کسی بشی.خب به طبع ما هم به نصیحت پدر و بیشتر از آن مادر گوش دادیم و تمام تلاش خودمان را کردیم تا با درس خواندن زیاد برای خودمان کسی بشیم. تا حدی هم در زمینه کسی شدن موفق بودیم و حمل بر خودستایی نباشد داشتیم پله های موفقیت را به ترتیب طی می کردیم. ولی همین که 20 سالگی را رد کردیم کم کم پچ پچ های خانم باجی های فامیل شروع شد که درس چیه دختر باید به فکر زندگیش باشد و زن اگر رئیس جمهور هم بشه باید باز هم کار خانه اش را خودش انجام دهد و بچه داری کند و چه و چه ، حالا شما هی درس بخوان.خب ما که راه خود را یافته بودیم و گوشمان به این حرف ها بدهکار نبود سرمان در لاک خودمان بوده و هست ولی سوال اینجاست که مگر همین شما نبودید که دوست داشتید ما برای خودمان کسی باشیم ما داشتیم زندگیمان را می کردیم.گفتید درس بخوان ماهم گوش دادیم و خواندیم حالا که می خواهیم از آن همه درس خواندن استفاده کنیم می گویید درس چیست؟ دختر باید برود خانه شوهر بشورد و بسابد و بچه بزرگ کند. بعد می گوییم پس تکلیف آن همه درس و مدرک تحصیلی چه می شود؟ می گویند خب مادر تحصیل کرده بچه های خوبی تربیت می کند.یعنی شما می فرمایید هدف خداوند از خلقت زن فقط تربیت بچه خوب هست.القصه منظورم از گفتن تمام این حرف های این است در این جامعه زنان به دو دسته تقسیم می شوند. دسته اول زنانی هستند درس خوانده. که مادران خوبی  هستند و گوش به حرف شوهرانشان. همان ها که بهشت را در زیر پای خود دارند و خداوند بر آنان درود میفرستد و مایه نجات جامعه از فساد هستند.دسته دوم هم زنانی که چیز های بیشتری از زندگی می خواهند و یک تنه بار زندگی خودشان را به دوش می کشند و هویت خود را به عنوان یک شخصیت مستقل قبول دارند. با هیچ مردی زیر یک سقف نمی روند مگر آنکه از حقوق برابری برخوردار باشند و خودشان با خواست خودشان و شناخت کامل انتخابش کرده باشند. که خدا سر تقصیراتشان بگذرد.و دسته ای هم هستند که بلانسبت از نظر جامعه بیشتر به شتر مرغ شبیه اند. زنانی که نه مثل دسته دوم جرعت و شرایط مطالبه حقوق برابر دارند و نه مثل دسته اول می توانند دندان سر جگر خود گذاشته و به هر سختی که شده زندگی کنند. این دسته محکوم اند به سکوت و دختر خوب خانواده بودن و تنهایی تا زمانی که عمرشان تمام شود و به لقاءالله بپیوندند.</description>
                <category>fahimeh.shooshtary</category>
                <author>fahimeh.shooshtary</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 00:13:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>