<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فواد افراسیابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foadafrasiabi</link>
        <description>شاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 01:44:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1969502/avatar/8vNrTi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فواد افراسیابی</title>
            <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزانه‌نویسی (3) امید به روزهای روشن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-3-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-nmkweblwoooo</link>
                <description>جمعه، 22اسفند1404اوضاع نامعلوم همچنان ادامه دارد. دیروز با بابا رفتیم تا به خانه‌ام سر بزنیم و من هم یک سری وسیله از جمله کتاب و لپ‌تاپ بیارم. مجری رادیو از کارشناس ورزشی پرسید چه خاطره‌ای از (...)سر و صدای موشک‌ها مثل روزهای قبل است. گاهی شدت می‌گیرد و گاهی ساکت می‌شود. دیروز کتاب «پدرم» از پاموک را خواندم. عالی. داستان‌ها تاثیرگذار و روایت به‌شدت قوی. جمله‌ای داشت که احتمالا هیچ‌وقت از ذهنم زدوده نمی‌شود: «مرگِ هر مردی با مرگ پدرش آغاز می‌شود.»امروز هم «گفتگو در کاتدرال» را شروع کردم. نثر یوسا قدرتمند است و تبحرش در روایت و ساختن فرم‌های بدیع محشر است. 100 صفحه را خواندم. سه قسمت هم بازی تاج‌وتخت را دیدم. رابطۀ جان اسنو و زن مو نارنجی حسابی حسادتم را برمی‌انگیزد. منش جان اسنو بسیار شبیه من است و قسمت‌به‌قسمت بیشتر حس نزدیکی به این حرامزادۀ شمالی می‌کنم.توی این اوضاع بد و حال مزخرف، سعی می‌کنم روتین بسازم و بهش پایبند بمانم. بیشتر با خانواده خانۀ عمه می‌روم و معاشرت می‌کنم. امیدوارم این شرایط زودتر تمام شود و در این‌بار بر پاشنۀ دیگری بچرخد. امیدی به روزهای روشن در آینده ندارم؛ اما این خاک یک جشن حسابی به مردم سوگوارش بدهکار است. کاش بدهی‌اش را تسویه کند.شنبه، 23اسفند1404خواب دیدم: توی دریای فیرزوه‌ای در حال آب‌تنی هستم. یک دفعه نگران می‌شوم چون ساحل را در دیدرس ندارم. به سمتی شنا می‌کنم و شنا می‌کنم و کمی بعد به ساحل می‌رسم. روی شن‌ها دراز می‌کشم که موجی به سویم می‌آید و کف ولرم دریا به پاهایم می‌خورد. کلافه بلند می‌شوم و کمی بالاتر دراز می‌کشم. موج سمج بعدی می‌آید، در ساحل می‌شکند و کف ولرمش بار دیگر من را در بر می‌گیرد. کلافه هستم و خوشحال. این بازی برایم لذت‌بخش است. امروز دیرتر از همیشه بیدار شدم. حدود ساعت 13:30. مدیرم پیام داده بود که باید کار را شروع کنیم. راه فراری نیست. منتظر بودم تا دیر یا زود این لحظه به سراغم بیاید. کمی کتاب خواندم. حدود 50 صفحه گفتگو در کاتدرال را پیش بردم. همچنان کشش دارد و مثل موج دریا ول‌کنم نیست. چند قسمتی هم بازی تاج‌وتخت را دیدم. این چند قسمت دیدنی و نفس‌گیر بود. هر جقدر اواسط فصل 3 حوصله‌سربر شده بود، پایانش و آغاز فصل 4 هیجان‌انگیز بود. جان اسنو، زن مو نارنجی را ترک کرد و به‌سوی دیوار رفت. معلوم شد حماقت‌های من را هم دارد...اما الان حالم خوب نیست. حس بطالت و بدبختی دارم. خبرهای جنگ از یک طرف و خبر تعدیلی خواهرم هم از طرف دیگر. غصه‌اش به دلم نشست. گفتم نگران نباشد، اوضاع که آرام شد خیلی سریع کاری خوب، حتی بهتر از چیزی که داشت، پیدا می‌کند.توی «بله» چشمم به یک گفتگوی عاشقانۀ قدیمی و خاک گرفته افتاد و داغ دلم تازه شد. هیچی بدتر از عشقی نیست که در جهان بیرون تمام شده و در جهان درون ادامه داره...یکشنبه، 24اسفند1404عنوانی بهتر برای این روزهای خودم جز «شکنندگی» سراغ ندارم. بعد از اینکه سریالم را دیدم، متوجه شدم مدیرم دو بار تماس گرفته و من پاسخ ندادم. ترسیدم... نکنه تعدیل شدم؟ توی این اوضاع چه کنم؟ بدبختی کم ندارم. پیام دادم و تا لحظه‌ای که جواب دهد، لرزیدم. چت‌جی‌پی‌تی گفت نفس‌های عمیق بکشم، پایم را به زمین فشار دهم و شانه‌هایم را تکان دهم.‌‌ف هم از حال بدش توی گروه گفت. اینکه خسته شده. تحمل ندارد. نمی‌کشد. کمی با او حرف زدم. سعی کردم آرامش کنم و بعد کمی بذله‌گویی کنم! مگر آدم‌های خسته و نالان چه دارند به هم بگویند؟ جز اینکه من هم زیر آوار استرس و غم‌ها هستم مثل تو؟قبلش هم ل زنگ زد. با داداش معتادش دعوا کرده بود. مثل اینکه برادر، غذاها را دور ریخته، ل سرش داد زده، ل را هول داده و پهلو و دست ل ضرب دیده. دنبال خانه در تهران می‌گشت. به حرف‌هایش گوش دادم. غضه‌اش را خوردم. این زندگی همه را آزار می‌دهد. چه داشتم به او بگویم؟ درست می‌شود، کمکش می‌کنم و اینجور حرف‌ها.بخش خوب روز، سریال بود، کتاب گفتگو در کاتدرال بود و نوشتن شعر. شعر تازه خیلی خوب پیش می‌رود و تقریبا تمام است. بی‌اندازه دوستش دارم. هر بار می‌خوانم قربان دست‌وپای بلورینش می‌روم. امیدوارم از پس میدان نقد و نظر هم بربیاید.حرف دیگری نمانده. خیلی توی ذهنم حرف داشتم برای گفتن اما الان حس می‌کنم نای نوشتنشان را ندارم. نای فشار آوردن به ذهن برای ثبتشان را.دوشنبه، 15اسفند1404سعی می‌کنم تا حد ممکن کمتر در معرض اخبار قرار بگیرم؛ اما امروز اتفاقی، وقتی مشغول چای‌ریختن بودم، اخبار گفت پرونده‌ای باز شده که نشان می‌دهد به دو پرستار از یک بیمارستان (...) تجاوز شده. جزئیات تکان دهنده...رفتم دستشویی. مثانه‌ام پر بود ولی ادرارم نمی‌آمد. گوشم شروع به سوت‌کشیدن کرد و تصاویر تار شد. همان حالتی که وقتی یکبار خون‌دادم برایم پیش آمده بود: افت فشار. امروز کتاب تاریخ بیهقی دستم رسید. برنامه داشتم توی این نوروز، بیهقی بخوانم. تلاش می‌کنم پایبند برنامه‌ها و اهدافم باشم، اما صادقانه بسیار این روزها احساس می‌کنم کوششم مذبوحانه‌ست. جملۀ کدام فیلسوف بود؟ ما همگی در عمق چاه هستیم و فقط بعضی از ما به ستاره‌ها نگاه می‌کنند. فکر می‌کنم چاهِ آقا یا خانم فیلسوف به اندازۀ کافی عمیق نبوده است. گاهی تاریکیِ عمق چاه، سوسوی ستاره‌ها را هم می‌بلعد. کتاب گفتگو در کاتدرال خوب پیش می‌رود. کتاب از نیمه گذشته اما از لذت خواندنش ذره‌ای کاسته نشده. بهتر هم شده. دو قسمت هم سریال بازی تاج و تخت دیدم. کوتوله لنیسترها روزبه‌روز جذاب‌تر می‌شود. برگ برندۀ سریال در قسمت‌هایی فقط شخصیت‌پردازی است. هر جا روایت کم می‌آورد شخصیت‌پردازی دستش را می‌گیرد.ریشم بلند شده، موهایم بلند شده... و من عجیب از قیافه تازۀ جنگ‌زده‌ام خوشم می‌آید.اسم‌ها برای حفظ حریم شخصی افراد به‌صورت اختصاری با یک حرف نوشته شده استبخش‌هایی از متن را که به‌دلایلی حذف کردم با (...) نشان داده‌امقسمت‌های قبلی از روزانه‌نویسی:روزانه‌نویسی (1) آغاز جنگروزانه‌نویسی (2) جای امن</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 20:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه‌نویسی (2) جای امن</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86-zwgtqhafjknd</link>
                <description>جمعه، 15اسفند1404تازه زندگی در جنگ یک روتینکی پیدا کرده بود. ساعت‌هایم را با مطالۀ کتاب روزها در راه و سریال پر می‌کردم و با هر موشک به میانۀ هال می‌پریدم تا اینکه دیروز عصر زنگ خانه را زدند و گفتند خانه را تخلیه کنید! زیاد از حد به کلانتری نزدیک هستید و قراره به‌زودی کلانتری را بزنند.ما هم هول‌هولی جمع کردیم و رفتیم خانۀ مادربزرگم. شب را همانجا ماندیم. توی پذیرایی، میان مبل‌ها جا انداختیم و خوابیدیم. بوی تشک‌ها، صدای غیبت‌کردن مامان‌ و خاله و مادربزرگم، شبیه روزهای بچگی بود.حالم گرفته بود حسابی. دلم می‌خواست زودتر به خانه برگردیم، به همان روتین نصفه‌نیمه که به آن عادت کرده بودم. صبح که مامان گفت برگردیم و بابا هم زودتر از ما برگشت، حالم جا آمد. شب، من و دایی، سوسیس‌تخم‌مرغ درست کردیم و بعد از شام برگشتیم خانه. هنوز کلانتری سرجایش است و همه استرس داریم که بالاخره کی کلانتری را می‌زنند؟ کاش این روزها زودتر تمام شود.پ.ن: روزها در راه هم تمام شد. سطرهای آخر را با خست خواندم. بی‌اندازه دوستش داشتم. توی این روزهای دشوار و غم‌انگیز مایۀ آرامش و دل‌خوشی‌ام بود.یکشنبه، 17اسفند1404صبح با صدای موشک‌ها بیدار شدم. تمام روز را گوش به زنگ هستم تا بالاخره کلانتری را بزنند. همان پری‌روز که به ما هشدار تخیله دادند، سریعاً از خانه رفتیم؛ اما بعد نگران شدیم که مبادا نقشۀ سرقت باشد! کل ساختمان هم خالی بود. بابا زنگ زد 110 تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد؛ اما 110 جواب نداد! چندبار زنگ زدیم، هیچ‌کس پاسخ نداد.بیشتر امروز را سریال دیدم. الان میانۀ فصل دوم از بازی تاج‌و‌تخت هستم. کشش دارد و همین هم از سر این روزها زیادی‌ست.کمی هم کتاب خواندم، البته کمتر از روزهای پیش. «ردپای عشق در شعر زنان جهان» تمام شد. تا حالا هر کتابی با ترجمه و انتخاب «فریده حسن‌زاده» گرفتم برایم تجربۀ خوبی رقم زده. ایران زیر موشک است و همه جا را خون گرفته، من شعرهای عاشقانه می‌خوانم!کتاب دیگری را هم دست گرفتم: «شش کلاه فکر‌کردن.» پیشنهاد کلاس خلاقیت بود که پیش از جنگ می‌رفتم. این کتاب دربارۀ یکی از تکنیک‌های مهم در خلاقیت است. این کتاب را هم تمام کنم، آذوقۀ مطالعاتیم تمام می‌شود. باید دوباره به خانه سر بزنم و یکی‌دو کتاب نخواندۀ دیگر را بیاورم.امروز به این سوال فکر کردم که روزی که جنگ تمام می‌شود، من زنده هستم یا نه؟گاهی از خودم خشمم می‌گیرد. توی این وضعیت، زخم کهنۀ تنهایی هم سر باز کرده؟ با خودم فکر می‌کنم اگر تنها نبودم شاید این روزها و شب‌ها ساده‌تر می‌گذشت. بعد به خودم نهیب می‌زنم که به واقعیت برگرد!اوضاع نابه‌سامانی‌ست. تلاش می‌کنم تکه‌هایم را دوباره سوار کنم و یک روتین تازه بسازم؛ اما توفان حوادث، دوباره و دوباره ویرانش می‌کند.سه‌شنبه، 19اسفند1404پنج صبح با صدای بمب‌باران از خواب پریدم. بعد از نیم‌ساعت دوباره خوابم برد تا حدود ساعت 13.مثل دی‌ماه و جنگ 12روزه، خوابم بیشتر از حالت معمول شده. تقریباً 10 تا 12 ساعت می‌خوابم؛ با اینکه جای خوابم راحت نیست و خانۀ خودم نیستم.از جنگ می‌ترسم، از بعدِ جنگ هم می‌ترسم! نامعلوم‌بودن و ناآشکارگی همیشه ترسناک است. مثل زمان بچگی که از کمد می‌ترسیدم؛ چون نمی‌دانستم در تاریکی کمد چه هیولایی پنهان است. بنابراین هر شب قبل از خواب، درِ کمد را باز می‌گذاشتم. هنوز هم از چیزی که پنهان است بیم دارم. چه خواهد شد؟ نمی‌دانم. و ندانستن ترسناک است.امروز هم بیشتر وقتم به تماشای سریال بازی تاج‌وتخت گذشت و مطالۀ کتاب شش کلاه فکرکردن. خیلی دلچسب نیست؛ اما توی این بی‌کتابی غنیمت است و حس اینکه در جهت بهبود کارم در زمینۀ کپی‌رایتینگ قدمی برمی‌دارم خوشایند است. باید همت کنم و فردا سری به خانه بزنم؛ گلدان‌ها منتظر هستند و چند کتاب نخوانده در کتابخانه.می‌گویند جنگ 4 تا 6 هفته طول می‌کشد. امیدوارم زنده بمانم! امروز به فکر افتادم مثل مسکوب در «روزها در راه» من هم روزنوشت‌هایم را در ویرگول منتشر کنم. تنها کاری است که این روزها می‌توانم انجام دهم.آیا برای آدم‌ها جذاب است؟ نمی‌دانم. شاید. حداقل کمی روزهایم را از یکنواختی خارج می‌کند.چهارشنبه، 20اسفند1404بابا معتقد است که میانۀ راهرو چون بین دو ستون قرار دارد، امن‌ترین جای خانه است؛ بنابراین تا صدایی می‌آید من و خواهرم، هم‌زمان به سمت دو ستون حرکت می‌کنیم. امروز هم دو‌سه باری آنجا پناه گرفتیم.ستون‌های امنِ این روزهای من هم کتاب و سریال است. فصل دوم بازی تاج‌وتخت تمام شد. وقتی تست mbti را دادم از نظر شخصیتی شباهتم به «جان اسنو» بود. علاقۀ بیشتری هم نسبت به سایر شخصیت‌ها به او دارم. امیدوارم سرنوشت خوبی در انتظارش باشد! با ملاک‌های اخلاقی امروزه‌روز، هیچ‌کدام خوب نیستند، حتی ند استارک که همه‌ش دم از honour (شرافت) می‌زند همان اول سریال گردن یک نفر بیگناه را زد و دخترش را به‌خاطر جاه‌طلبی مجبور کرد تن به ازدواج بدهد.کتاب شش کلاه تفکر اثر ادوارد دوبنو هم تمام شد. به‌وضوع مثل روزها در راه، من را به وجد نیاورد. هنوز مزۀ نوشتۀ مسکوب زیر زبانم است و دلم برای کتابش تنگ شده. کتاب دوبنو بیش از حد برای من اطناب داشت. خیلی خلاصه‌تر می‌شد تمام نکات را گفت. یکی دیگر از ویژگی‌های آزاردهنده، خودپسندی و تعریف گاه‌وبی‌گاه نویسنده از خودش بود که چه دُمی، چه سری، عجب پایی! البته شاید این نگاه من متاثر از تفکر شرقی باشد که درخت هر چه پُربارتر، افتاده‌تر. هرچند عاری از نکات مثبت نبود. به‌نظرم این تکنیک هم برای خلق ایده کاربرد دارد و هم برای داوری آن. و مهم‌تر جهان‌بینی تازه‌ای به آدم می‌دهد برای روبه‌روشدن با مسائل مختلف. نکات مهمش را یادداشت کردم شاید بعد از آزادشدن لینکدین، اگر زنده بودم، پستش کردم.مهم‌ترین کار امروزم، نوشتن شعر بود. یک ساعت را صرف نوشتن کردم. بالاخره قفل تنبلی را شکستم و نوشتم. اولش در بیراهه بودم؛ اما کم‌کم دیده‌بان‌ فریاد زد: خشکی!عصری خانم س تماس گرفت به دردودل. نگرانش هستم. در این بلبشو دنبال دارو است و جرئت از خانه‌بیرون‌رفتن را هم ندارد. خودم را جای او می‌گذارم، دلم می‌شکند.مطلب مرتبط:روزانه‌نویسی (1) آغاز جنگ</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 23:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه‌نویسی (1) آغاز جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-agiocgfs1kss</link>
                <description>روزهای نخست جنگدوشنبه، 27بهمن1404زندگی در تعلیق ادامه دارد. اخبار ضدونقیض از حملۀ قریب‌الوقوع آمریکا می‌‌آید. موقع ناهار یا وقتی خسته از کار با همکارانم گپ می‌زنم، هر کدام پیش‌بینی‌ای از شرایط پیش‌رو دارند؛ اما تقریبا همه مطمئن هستند که آمریکا حمله خواهد کرد.بعد از کار، «روزها در راه» مسکوب را می‌خوانم. حسابی خواندن این کتاب لذت‌بخش است. توی ایامی که بازیچۀ دست قدرت‌ها شده‌ایم، این کتاب برای من نجات‌گر است. زمانی سر کلاس جستارنویسی، کنار دوست‌هایم، در نقد کتاب «سنگی بر گوریِ» جلال آل احمد گفتم: «یه جاهای انقدر فاصلۀ نویسنده با مخاطب کم می‌شه که می‌خوام بگم جلال برو عقب!». همه خندیدند. از آن زمان هر وقت صحبت فاصلۀ مناسب نویسنده با مخاطب می‌شود، همه می‌گویند به‌قول فواد فاصله کم است یا زیاد. این خاطره را از این بابت گفتم که مسکوبِ روزها در راه دوست‌داشتنی‌شت. خودِ خودش است، با تمام اشتباهات، کاستی‌ها و نواقص. چهره‌های مختلفی از او در این کتاب نفس می‌کشند: پدر، همسر، دوست، روشن‌فکر و... به‌نظرم مهم‌ترین صفت این کتاب «واقعی‌بودن» آن است.دیشب خواب بدی دیدم و نتواستم یک خواب سیر کنم.مشغول نوشتن یادداشتی دربارۀ شعر «ابراهیم در آتش» شاملو هستم. عنوانش را گذاشتم: «آتشی که سرد نشد». چند سطر دیگر بنویسم، لپ‌تاپ را می‌بندم و زیر پتو می‌خزم.دربارۀ روزها در راه یادداشت کوتاهی هم بعدها در ویرگول و لینکدین نوشتم، با عنوان «۳ دلیل برای مطالعه کتاب «روزها در راه» اثر «شاهرخ مسکوب»».یکشنبه، 3اسفند 1404ماه رمضان آغاز شده. شرکت بخشی را به افرادی که روزه نیستند اختصاص داده است. دیگر فرایند ثبت و سفارش ناهار مثل قبل نیست، فقط می‌توانیم اطلاع دهیم تا به‌صورت پرسی برایمان غذا بگیرند. امروز اولین روزی بود که با این سبک‌و‌سیاق ناهار آماده شد. همکارهای گرسنه‌تر زمزمۀ رفتن به ناهار را از ساعت 12:30 شروع کردند و حدود نیم ساعت بعد به سالن غذاخوری رفتیم. ظرف‌های آلومینیومی تمام بچه‌های شرکت کنار هم چیده و روی هر کدام اسم‌هامان با ماژیک مشکی نوشته شده بود. بین ظرف‌ها می‌چرخیدم و دنبال اسمم بودم که حالم بد شد. گوش‌هایم سوت کشید و چشم‌هایم تار. ناخودآگاه، یاد خانواده‌هایی افتادم که به دنبال پیکر بی‌جان فرزندانشون می‌گشتند.حالم که جا آمد برای چت‌جی‌پی‌تی تعریف کردم. گفت دلیل این تجربه، قرارگرفتن بدنت در شرایطی مشابه آن ویدئوها بود. نام علمی این اتفاق را هم گفت که الان از خاطرم رفته است.غم، تنهایی و سوگ... خلاصۀ حال این روزهاست. حتی وقتی لحظه‌های شادی پیش می‌آید، بلافاصله با احساس عذاب‌وجدان بلعیده می‌شود.بعدها دربارۀ دلایل این احساس عذاب‌وجدان خواندم و طی یادداشتی با عنوان «شرم بازمانده Survivor Guilt چیست؟» در ویرگول و لینکدین منتشر کردم.دوشنبه، 11اسفند1404گفته بودم که توی تعلیق گیر افتاده‌ام و از این تعلیق خسته‌ام. حالا چند روزی‌ست، دقیقاً 3 روز که جنگ شروع شده.سوار مترو، توی راه شرکت بودم که ولوله‌ای بین مردم افتاد. تلگرام را باز کردم: صدای مهیب در مناطقی از تهران! به‌محض اینکه وارد شرکت شدم، دو انفجار نزدیک رخ داد. نگهبان گفت ساختمان را خالی کنیم. من به‌همراه دو نفر از بچه‌ها راهی مترو شدیم. مردم ترسیده بودند و فرار می‌کردند. خانمی هراسان دنبال خروجی مترو می‌گشت. ناخودآگاه یاد فیلم «تایتانیک» افتادم، زمانی که مسافر گرفتار در توفان که به زبان انگلیسی آشنایی نداشت، توی دیکشنری معنی نوشتۀ روی تابلو «Exit» را جست‌وجو می‌کرد.مترو جای سوزن انداختن، نداشت، با این حال جمعیت فشار می‌دادند تا بلکه جایشان را بین مسافرها پیدا کنند. بعضی با عصبانیت و برخی خواهش می‌کردند تا به آن‌ها هم جا دهیم. دختری کنارم ایستاده بود که سراسیمه شماره می‌گرفت ولی آنتن نداشت. بعد از همان صداهای مهیب، آنتن‌های تلفن قطع شده بود. مرد مسنی در میان ازدحام جمعیت فریاد می‌زد که «مگه نگفتید جنگ شه، همین رو می‌خواستین؟!»از همان آغاز جنگ، باروبندیل جمع کردم و به خانۀ مامان‌بابا آمدم. فقط سری به خانه زدم و چند دست لباس و کتاب و لپ‌تاپم را برداشتم. با آغاز جنگ، از شر یک تعلیق که آیا آمریکا حمله می‌کند یا نه خلاص شدیم و گرفتار تعلیق بزرگ‌تری شدیم؛ اینکه جنگ کی تمام می‌شود؟ یک هفته بعد؟ یک ماه بعد؟ یا... و با چه نتیجه و پیامدی؟ آیا خودم، خانواده‌ام و اطرافیانم سالم از این وضعیت بیرون می‌آییم؟هنوز نیمی از «روزها در راه» مانده است. شب‌ها به اتاقم و کتاب پناه می‌برم و با هر صدای انفجار، زیر ستون‌های خانه پناه می‌گیرم. سریال GAME OF THRONES را هم شروع کردم. یکی‌دوسال پیش برای دیدنش اقدام کردم؛ اما بعد از سه‌چهار قسمت رهایش کردم. این‌بار شاید تجربۀ دیگری رقم خورد. مزیت اصلیش در این روزها، این است که طولانی‌ست و حالاحالاها تمام نمی‌شود. فعلاً چیزی که زیاد دارم وقت است و حال بد.علاوه‌بر استرس جنگ، نگران کارم هم هستم. اوضاع پیش از این تعرفی نداشت و حالا جنگ می‌تواند تیر خلاص باشد. می‌ترسم تعدیل شوم. هر بار پیامی روی گوشی می‌آید یا تلفن زنگ می‌خورد با خودم می‌گویم این خبرِ تعدیلی است. به بدبختی این روزها، تعدیل هم اضافه شود، نوبر است. گل به سبزه آراسته خواهد شد!هیچ سالی در آستانۀ نوروز این اندازه غمگین نبودم و خانواده و دوستانم را انقدر غمگین ندیده بودم. هر سال من مشوق چیدن هفت‌سین بودم. امسال صدایش را درنیاوردم و هیچ‌کس دیگری هم حال‌وحوصله‌اش را نداشت.</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 20:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>60 جمله و عبارت زیبا از تاریخ بیهقی</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/60-beautiful-sentences-from-bayhaqi-ode1kzjetog9</link>
                <description>60 جمله و عبارت زیبا از تاریخ بیهقیاولین‌بار در کارگاه‌ها و کلاس‌های شعر بود که دربارۀ اهمیت «تاریخ بیهقی» شنیدم. زمانی که حرف از «احمد شاملو» به میان میاد، سخت می‌توان از تاثیر نثر بیهقی بر او چشم پوشید. بعدها صوتی از «عباس معروفی» شنیدم که مطالعۀ این کتاب را به نویسندگان تازه‌کار پیشنهاد می‌کرد و خاطره‌ای از «هوشنگ گلشیری» نقل می‌کرد که بدون خواندن تاریخ بیهقی نمی‌توان نویسنده شد.در بحبوحۀ جنگ و بمباران، به‌صورت اینترنتی کتاب «دورۀ دو جلدی تاریخ بیهقی» با تصحیح «محمد جعفر یاحقی» و «مهدی سیدی» را سفارش دادم. در ادامه، مختصری از مقدمۀ کتاب را نقل می‌کنم که به اهمیت تاریخ بیهقی پرداخته و سپس جمله‌های محبوبم از کتاب را نقل می‌کنم. بسیاری از این جمله‌ها به‌صورت امثال‌وحکم درآمده است و تعدادی دیگر، عبارت‌ها و تعابیر زیبایی هستند که ذوق مرا برانگیختند.دربارۀ تاریخ بیهقی و دلایلی بر اهمیت آنتاریخ بیهقی دورۀ مهمی از تاریخ غزنویان یعنی از سال 470 «سلطنت سلطان ابراهیم» تا سال 409 «سلطنت محمود» را روایت می‌کند. نثر بیهقی در بیان این تاریخ پرفرازونشیب، فاخر و شیوا و موثر است؛ بنابراین می‌توانیم این اثر را متنی تاریخی-ادبی بدانیم.براساس شواهد لغت‌نامۀ دهخدا می‌توانیم ادعا کنیم که اهمیت تاریخ بیهقی در نثر مشابه اهمیت شاهنامه در شعر است. یعنی شاهدی که برای اکثر واژه‌ها آمده است، تاریخ بیهقی (در نثر) و شاهنامه (در شعر) است.کتاب «دورۀ دو جلدی تاریخ بیهقی» با تصحیح «محمد جعفر یاحقی» و «مهدی سیدی» با این سطر آغاز می‌شود: «در شکر غلطد چو طوطی هر که خواند این کتاب». امیدوارم جملات و عبارات زیر هم برای شما شکرین باشد.زیباترین جملات و عبارت‌ها در تاریخ بیهقیآنچه تقدیر است ناچار بباشد و در غمناک‌بودن بس فایده نیست.آنچه گفته‌اند که غمناکان را شراب باید خورد تا تفت غم بنشاند بزرگ غلطی است؛ بلی در حال نشاند و کمتر گرداند اما چون شراب دریافت و بخفتند خماری منکر آرد که بیدار شوند و دوسه روز بدارد.(سعدی: شب شراب نیرزد به بامداد خمار)هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکته‌یی که به کار آید خالی نباشد.دل در فرع بستن و اصل را به جای ماندن مُحال است.(مُحال: خطا و اشتباه)همه دانه است تا به میانه دام رسم.حاسدان و دشمنان به کوری و ده‌دلی روزگار را گران کنند.مشغول‌دل‌تر از آن گشتم که بودم.دشمنت هم از پیرهن خویش آمد.(مشابه از ماست که برماست)مادر مرده و ده درم وام.(اشاره به کسی که بی‌کس و بی‌پناه است و در اوج بی‌پناهی، مشکل دیگری هم برایش پیش می‌آید.)دست بر رگ وی نهاده بود.(معادل رگ خواب کسی را پیدا کردن.)چون گزدم که کار او گزیدن است بر هر چه پیش آید.(سعدی: نیش عقرب نه از ره کین است/ اقتضای طبیعتش این است)اسکندر مردی بود که آتش سلطانی وی نیرو گرفت و بر بالا شد روزی چند سخت اندک و پس خاکستر شد.و در این تن سه قوت است: یکی خرد و سخن، و جایگاهش سر به مشارکت دل؛ و دیگر خشم، جایگاهش دل؛ و سه دیگر آرزو و جایگاهش جگر.حکما تن مردم را تشبیه‌ کرده‌اند به‌ خانه‌ای که اندران خانه مردی و خوکی و شیری باشد، و به مرد خرد خواستند و به خوک آرزو و به شیر خشم، و گفتند از این سه تن هر که به‌نیروتر خانه اوراست.طشت آتش بر سر ریخته شدن.(کنایه از تحت تاثیر واقع‌شدن هنگام مشاهده امری ناگوار)طبل زیر گلیم‌ زدن.(کنایه از پنهان‌کردن امری که به‌غایت آشکار است.)قفا دریدن.(یا جامه کسی را از پشت دریدن؛ کنایه از بی‌آبروکردن.)عادت زمانه همین است که هیچ‌چیز بر یک قاعده بنماند و تغییر به همه چیزها راه یابد.مرد به هنر نام گیرد.جهان بر سلاطین گردد و هر کسی را که برکشیدند برکشیده‌اند.پیش آفتاب، ذره کجا برآید؟پهنای گلیم به کسی نمودن.(کنایه از حدوحدود و اندازه کسی را به وی نشان دادن.)خرما به بصره بردن.(مشابه زیره به کرمان بردن.)هر کسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد.مُحال است روباهان را با شیران چخیدن.زده و افتاده را توان زد. (سعدی: ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما)با قضا مغالبت نتوانست کرد.(سعدی: با قضا کارزار نتوان کرد/گله از روزگار نتوان کرد)فضل هر چه پنهان دارند، آخر آشکارا شود چون بوی مشک.رشته یکتاشدن.(فسخ اتحاد میان دو تن)از دُم کسی باز نشدن.(کنایه از کسی دست برنداشتن.)بندگان گناه کنند و خداوندان درگذارند.(مشابه این جمله در جایی دیگر: بنده زبان عذر ندارد، خداوند آن کند که از بزرگی آن سزد.)خشت از جای خویش برفت.(کنایه از امید اصلاح نداشتن، کار از کار گذشتن.)خار در موزه کسی افتادن. (موزه: کفش، پاپوش؛ کنایه از به هراس و بیم دچار شدن.)خردمند آن است که به نعمتی و عشوه‌ای که زمانه دهد فریفته نشود و برحذر می‌باشد از بازستدن که سخت زشت ستاند و بی‌محابا.پیلبان از سر پیل دور شد. (کنایه از فشار و نظارت از بالای سر کسی برداشته شدن.)عطسه کسی بودن.(به کسی از لحاظ ظاهری و اخلاقی شبیه بودن؛ مثلاً: گربه عطسه شیر است.)که را سر بزرگ درد بزرگ.(مشابه هر که بامش بیش برفش بیشتر.)از گاه به چاه افتاد.هر چه بر کاغذ نبشته آید بهتر از کاغذ باشد.دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهرِ کشنده، گروهی را به محنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا مُحال است.نوشیروان گفته است، در شهری مقام مکنید که پادشاهی قاهر و قادر و حاکمی عادل و بارانی دائم و طبیبی عالم و آبی روان نباشد. و اگر همه باشد و پادشاه قاهر نباشد این چیزها همه ناچیز گشت.از حدیث، حدیث شکافد.چون آسان گرفته آید آسان گردد.دشمن هرگز دوست نگردد.با قضای برآمده برنتوان آمد.سخن حق و نصیحت تلخ باشد.دولت افتان و خیزان بهتر باشد، جان باید که بماند، و مال آید و شود.موی در کار کسی نخزیدن. (مشابه: مو لای درزش نمی‌رود.)کار در جستن است و به دست آوردن.(مشابه: جوینده یابنده است.)تیر از کمان برفت. (کنایه از وقت تدارک امری گذشتن؛ سعدی: تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز/ پس واجب است در همه کاری تاملی)به شیشه تهی در خواب کردن.(کنایه از با مکر و حیله و خدعه کسی را رام و آرام ساختن.)با قضای آمده تفکر و تامل هیچ سود ندارد.گذشته را بازنتوان آورد و تلافی کرد.تا جهان بوده است اینچنین می‌بوده است، و حق همیشه حق باشد و باطل باطل.نتوان دانست که در حال از شب آبستن چه زاید. و خردمند آن است که خویشتن را در قبضه تسلیم نهد و بر حول و قوت خویش و عدتی که دارد اعتماد نکند.گفت تو را چیزی بیاموزم: نگر تا کار امروز به فردا نیفکنی که هر روزی که می‌آید کار خویش می‌آرد.از گفتار بازتوان ایستاد و از نبشتن بازنتوان ایستاد.قلم روان از شمشیر گردد.گنجشک را آشیانه باز طلب‌کردن مُحال است.گذشته گذشت، تدبیر کار نوافتاده باید کرد.امیدوارم از این مطلب لذت برده باشید...اپیزود جدید مجلۀ نهان با عنوان «اینجا ایران است، بهار 1405» به‌تازگی منتشر شده. این اپیزود را با این جمله از بیهقی شروع می‌کنم:«از گفتار بازتوان ایستاد و از نبشتن بازنتوان ایستاد.»</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 20:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرم بازمانده Survivor Guilt چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-survivor-guilt-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lirwfnuddwpl</link>
                <description>شرم بازماندهوقتی به مزه‌پرونی‌های دوست یا آشنایی می‌خندم؛ وقتی صبح‌ها قهوه می‌خورم؛ وقتی از انتشار فیلمی جدید شادمان می‌شم؛ وقتی به آسمونِ ابریِ بالاسرم نگاه می‌کنم؛وقتی برای عاشق‌شدن تلاش می‌کنم؛ وقتی سعی می‌کنم متن تازه‌ای بنویسم؛ وقتی توی خیابون‌ دست‌توجیب قدم می‌زنم؛ وقتی شام درست می‌کنم؛ وقتی به خرید یه وسیله جدید واسه خونه فکر می‌کنم و... دچار احساس سنگین شرم می‌شم. شرم ناشی از این سوال که چه چیزی من رو برای ادامۀ زندگی، برای تجربۀ همین کارهای عادی محق‌تر کرده؟توی این یکی‌دو روز سعی کردم بیشتر نسبت به این احساس پریشان‌کننده آگاه شم. متوجه شدم که روان‌شناس‌ها از جمله ویکتور فرانکل به این احساس «شرم بازمانده» (Survivor Guilt) می‌گن؛ احساسی که بعد از فجایع جمعی سراغمون میاد و یک پرسش بنیادی و بنیان‌کن رو پیش پامون می‌ذاره: «چرا زنده‌ام وقتی آدم‌های دیگه زنده نیستند؟» ریشه‌های این احساسِ گناه یا شرم چندین مسئلۀ مهمه، از جمله:1.     نیاز ذهن به عدالت: روان ما دوست داره جهان رو عادلانه و پیش‌بینی‌پذیر ببینه. این باور بهش امنیت روانی می‌ده. وقتی فاجعه رخ می‌ده، در مواجهه با تصویر قربانی‌های بی‌گناه، این باور فرو می‌ریزه و ذهن این پیام ویران‌گر رو می‌گیره که «اگه بقا عادلانه نیست، پس من هم در امان نیستم.». برای اینکه مغز بتونه دوباره حس نظم رو برگردونه شروع به توجیه بی‌عدالتی می‌کنه و گناه رو گردن این‌ها می‌ندازه: 1. قربانی 2. شانس و اقبال 3. خودش.«شرم بازمانده»، نتیجۀ انتخاب گزینۀ سومه. ما تمام بار شرم رو به دوش می‌گیریم، چون پذیرش بی‌عدالتی جهان برای ذهن ما ترسناک‌تره.2.     احساس ناتوانی: پذیرش اینکه کاری از دستمون برنمیاد و نمی‌تونیم واقعیت تلخ رخ داده رو تغییر بدیم، انقدر روی ذهن ما سنگینی می‌کنه که روان برای فرار از بار سنگینش، خودش رو مقصر می‌دونه.3.     کنترل خیالی: روان ما ترجیح می‌ده که فکر کنه «می‌تونستم کاری کنم و جلوی این فاجعه رو بگیرم» تا اینکه بپذیره «کنترلی نداشتم و خارج از توان من بوده.» بنابراین این احساس شرم کاملاً طبیعیه و نشون‌دهندۀ وجدان اخلاقی انسانه؛ اما باید خیلی مراقب باشیم که گرفتار این چرخه نشیم: فاجعه رخ می‌ده.فرد زنده می‌مونه.فرد خودش رو با اون‌هایی مقایسه می‌کنه که جونشون رو از دست دادن.احساس گناه و شرماجتناب و دوری از زندگیتقویت باور من نباید زنده باشم (تقویت شرم بازمانده)این چرخه می‌تونه سال‌ها ادامه پیدا کنه و در نهایت ما رو از پا دربیاره. برای مراقبت از خودمون و بیرون اومدن از این چرخه، ویکتور فرانکل پیشنهاد می‌کنه به‌جای اینکه از خودمون بپرسیم «چرا زنده موندم؟» از خودمون بپرسیم «چگونه از فرصت زنده‌موندن استفاده کنم؟». فرانکل می‌گه سوال اول پاسخی نداره، اما سوال دوم به زندگی‌مون معنی می‌ده و به‌مرور این گزاره در ذهن ما شکل می‌گیره که ما زنده موندیم تا کارهایی رو انجام بدیم. این نگاه برای من یادآور جملۀ معروف «توران میرهادی» هم بود: ما باید غم‌های بزرگ رو تبدیل به کارهای بزرگ کنیم.     </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 20:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳ دلیل برای مطالعه کتاب «روزها در راه» اثر «شاهرخ مسکوب»</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%DB%B3-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A8-t748kzaxkefx</link>
                <description>درباره کتاب روزها در راهمدت‌هاست که این قانون رو برای خودم گذاشتم و تلاش کردم تا حد ممکن بهش پایبند بمونم؛ اینکه علاوه‌بر کار روزانه‌م، شبی حداقل یک ساعت رو صرف «نوشتن» کنم. روزهای دشوار زیادی سپری شد که با وجود غم و اندوه به این قانون وفادار موندم. حتی پیش اومد که بعد از یک ساعت، نوشته‌م رو پاک کنم تا اثری ازش باقی نمونه؛ اما نشستم و نوشتم. حالا چند وقتیه دل‌ودماغی برای نوشتن ندارم، حتی نتوستم درست‌وحسابی کتاب بخونم. با دوستانم که صحبت می‌کنم، وضع اون‌ها هم بهتر از من نیست. یک صفحه، دو صفحه می‌خونم و کنار می‌‌ذارم. احساس می‌کنم توی این وضعیت، هر کاری، نوشتن هر متن و یادداشتی بی‌معناست، همون‌طور که آدورنو، فیلسوف آلمانی گفته بود: «بعد از آشویتس شعرگفتن به‌معنای بربریت است.». چطور می‌شه نوشت، چه کلماتی رو باید انتخاب کرد که عظمت سیاه ماجرا رو رقیق نکنه؟! تا اینکه چند روز پیش، کتاب «روزها در راه» رو شروع کردم و وقتی به خودم اومدم، توی قلاب «شاهرخ مسکوب» افتاده بودم. به چند دلیل «روزها در راه» اثر مهمیه و مهم‌تر از اون، توی این روزها که در اوج بی‌معنایی و تعلیق و کرختی سپری می‌شه، می‌تونه معنا و سمت‌وسو و خوراک فکرکردن به‌مون بده:اولین دلیل اینکه نویسنده این کتاب «شاهرخ مسکوبه». من مسکوب رو پارسال با کتاب «در سوگ و عشق یاران» شناختم و چقدر حیف که انقدر دیر با آثار این نویسنده آشنا شدم. با اینکه «روزها در راه» روزانه‌نوشته و احتمالا نویسنده وقت زیادی رو صرف ویرایش و بازنویسی متن نکرده، اما قلم ورزیده و نازک‌اندیشی و طبع لطیف مسکوب مشهوده.دومین دلیل اینکه نویسنده، کتاب رو در نهایت صداقت نوشته. اصلاْ تلاش نکرده خیلی عاقل و باهوش به‌ نظر برسه یا نشون بده که یه پدر یا همسر خوبه. روزنوشت‌ها از سال ۵۷، دقیقا ۱۳۵۷/۹/۱۱ در بحبوحه انقلاب شروع می‌شه. نویسنده تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌هاش رو، امیدها و بیم‌هاش رو نوشته. تحلیل‌هایی که خیلی‌هاش اشتباه از آب درمیان و امیدهایی که توی روزنوشت‌های سالیان بعدش تبدیل به سرخوردگی می‌شن، اما همه رو بی‌کم‌وکاست یادداشت کرده.سومین دلیل که شاید مهم‌ترین دلیل باشه ثبت این روزها برای آیندگانه. عباس معروفی توی یکی از سخنرانی‌هاش می‌گه: «روزنامه رو باد می‌بره، ما باید ادبیات شیم تا زمان رو متوقف کنیم. تا جامعه رو ثبت کنیم؛ تا خشونت رو ثبت کنیم.» «روزها در راه» ادبیات شده و یکی از مهم‌ترین برهه‌های تاریخ معاصرمون رو ثبت کرده. دل‌بستگی‌ها و دل‌شکستگی‌های یک جامعه رو به دهه‌‌ها و شاید سده‌های بعد گزارش داده. ما هم شاید باید در حد بضاعتمون ادبیات شیم و این روزها رو به گوش آیندگان برسونیم. نباید بذاریم فراموش شن...</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 10:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستار شخصی چیست؟ | تاثیر جستار شخصی بر زندگی شخصی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D9%85%D9%86-b7cxxsfa0k7a</link>
                <description>جستار شخصی و تاثیر آن بر زندگی شخصی من!در یک کلام: جستار چیه؟در یک نگاه کلی، «ادبیات» به دو بخش «شعر» و «نثر» تقسیم می‌شه؛خودِ نثر هم به دو گروه تقسیم می‌شه: 1. داستان‌ها (Fiction) 2. ناداستان‌ها (Non-fiction). «جستار» هم مثل «سفرنامه»، «مقاله»، «زندگی‌نامه» و... زیر سایۀ ناداستان‌ها قرار می‌گیره.جستارنویس تلاش می‌کنه تا موضع شخصی خودش رو در برابر یک موضوع مشخص کنه. این موضوع می‌تونه یک اتفاق ساده باشه یا یک مفهوم عمیق و پیچیده. جستارنویس به ما نشون می‌ده که اون موضوع کجای ذهنش خونه کرده و چطور احساسات و عواطفش رو قلقلک داده.فرق جستار شخصی با سایر نوشته‌ها: نویسنده‌ش پیژامه‌پوشه!یادمه ترم اول کلاس «رقص با ایده» با کتاب «سنگی بر گوری» اثر «جلال آل‌احمد» شروع شد. موقع بررسی این کتاب یکی از دوستانم گفت: «همیشه توی ذهن من جلال آل‌احمد، کت‌شلوار به تن داشت؛ اما اینجا انگار پیژامه پوشیده.» من از بچه‌ها پرسیدم: «کدومش دوست‌داشتنی‌تره؟! جلال کت‌وشلوارپوش یا جلال پیژامه‌پوش؟!» و منتظر بودم تا همه متفق‌القول بگن: «معلومه! جلال کت‌وشلوارپوش»؛ اما پاسخ دوستانم متفاوت با پیش‌بینی من بود.شاید این اولین نشونۀ تغییر در من بود. اینکه فهمیدم وقتی خودت باشی با تمام زخم‌ها و ضعف‌هات، دوست‌داشتنی‌تری. جستارنویس شخصی هم باید خودِ خودش باشه. اگه بخواد پنهان‌کاری کنه سریع لو می‌ره. این اولین سختی جستارنویسی برای من بود؛ شجاعت خود بودن!یادداشت همسایه: دو ویژگی مهم که نویسنده‌های بزرگ دارند!یک بار، توی یکی از جستارها خوندم: «احساس می‌کنم توی تمام جمع‌ها نامرئی هستم؛ یک حاضرِغایب. حتی اگه یک روز نباشم، هیچ‌کس متوجه جای خالیم نمی‌شه.» و این دقیقاً همون احساسی بود که من در تمام این بیست‌وچندسال زندگیم داشتم. اون موقع بود که فهمیدم چه چیزی مواجهۀ من رو با جستار رو دلپذیر کرده؛ توی جهانی که مدام این حس رو بهت می‌ده که تو عقب موندی، نرسیدی، باختی، از دست دادی و... جستار بهت می‌گه: ببین من هم شبیه توام. من هم زخم‌های تو رو دارم. جهان سنگ‌دلانه و با غرور بهت می‌گه من رو به جلو در حرکتم و اگه با من نباشی، زیر چرخ‌هام له می‌شی؛ اما جستار هم‌دله؛ بهت می‌گه تو توی این جهان شلوغ تنها نیستی.این بزرگ‌ترین کاریه که جستار شخصی با ما می‌کنه. به ما نشون می‌ده که جستارنویس هم از همون چیزهایی می‌ترسه که ما می‌ترسیم، با همون چیزهایی گریه می‌کنه که شونه‌های ما به‌خاطرش لرزیده و دقیقاً همون غم‌هایی رو تجربه کرده که ما براش بغض کردیم. ما توی جستار بار سنگین روی شونه‌هامون رو با دیگران تقسیم می‌کنیم.یادداشت همسایه: تجربه‌ای شخصی از زندگی در جهان امروز با اشاره‌ای به کتاب تجربۀ مدرنیته اثر مارشال برمنتجربه شخصی: تاثیر جستار روی زندگیم!لازمۀ نوشتن یک جستار خوب، دسترسی به گنجینۀ درونمونه. دسترسی به لحظه‌های تلخ‌وشیرینی که یه گوشه از قلبمون انبار کردیم. جستارنویسی ما رو شفاف می‌کنه، ما رو شجاع می‌کنه. وقتی همه دارند «روتین‌ پرزرق‌وبرقشون» و «موفقیت‌های چشمگیرشون» رو تو بوق‌وکرنا می‌کنند، جستار به تو کمک می‌کنه تا با صدای بلند به ترس‌ها و زخم‌هات اعتراف کنی. بگی که تنهایی و از تنهایی متنفری؛ بگی که هنوز زخم یک سوگ عمیق روی روحت سنگینی می‌کنه؛ بگی حس می‌کنی از جهان جا موندی و...وقتی من تونستم این مقاوت رو بشکنم و به زخم‌هام اعتراف کنم، موفق شدم رابطۀ عمیق دوستی بسازم. تا قبل از این من هیچ ارتباط دوستانۀ عمیقی نداشتم و همیشه یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگیم نداشتن دوست بود. وقتی رابطه‌های عمیق دوستی ساختم که نقابم رو برداشتم و با چهرۀ واقعی خودم لبخند زدم و گریه کردم.یادداشت همسایه: چگونه روانشناسی به نویسندگان کمک می‌کند؟ فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 19:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فایدۀ روزانه‌نویسی (ژورنال‌نویسی) چیست؟ با نگاهی به دفترچۀ خاطرات دبیرستان</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%80-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%DB%80-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-s6dia0vtllyd</link>
                <description>فایدۀ روزانه‌نویسی چیست؟«به‌نام خدا. امروز ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم و پس از شستن صورت به سر میز رفتم و صبحانه خوردم و بعد از آن پای تلویزیون نشستم و فیلم دیدم. بعد به سر ایکس‌باکس رفتم و یک دل سیر بازی کردم و با منچستر قهرمان شدم...»با این جمله‌ها شروع می‌شود و تا پایان صفحه ادامه دارد. این روزنوشتی است که در تاریخ 3آبان1389 نوشتم، وقتی اول دبیرستان بودم؛ اما فایدۀ ثبت روزانۀ وقایع چیست؟شاید اولین مسئلۀ جالب‌توجه، تفاوت‌های ظاهری است. اینکه مثلاً می‌توانم خط آن زمانم را با امروز مقایسه کنم:- الان بیشتر خودکار را روی کاغذ فشار می‌دهم و پررنگ‌تر می‌نویسم؛ چون دوست دارم وقتی ورق می‌زنم، اثر کلمات صفحۀ قبل را ببینم؛- الان بعضی کلمات را مثل «ک»، «گ»، «س (وقتی در میانۀ کلمه باشد»)، «ف» و... را کش می‌دهم و مثلاً افراسیابی را به‌صورت فواد افراســـــــــــیابی می‌نویسم؛- الان اگر «ن» در انتهای کلمات باشد، وقتی نیم‌دایره‌اش تمام شد از سمت چپ یک نیم‌دایرۀ خیلی کوچک‌تر می‌زنم؛- و تفاوت‌های جزئی دیگر...تفاوت بعدی در نحو زبان و شیوۀ استخدام کلمات است. تقریباً در تمام آن روزنوشت‌ها اگر هوا آفتابی بود، نوشته‌ام: «عروس آسمان، پرده از چهره برداشت.» و اگر باران نم‌نم می‌بارید، نوشته‌ام: «آسمان جلوی بغضش را نتواسته بگیرد» و گاهی هم گفته‌ام: «بغض آسمان ترکید.» که احتمالاً یعنی شدت باران بیش از نم‌نم بوده است! همچنین الان می‌دانم که باید علائم سجاوندی را چگونه استفاده کنم یا بهتر است بعد از هر جمله نقطه بگذارم، جای اینکه همین‌طور پشت‌هم با «و» به هم متصل کنم.اما تفاوت‌ها بیش از این نکته‌های ظاهری است. وقتی آن روزانه‌نویسی‌ها را می‌خوانم، متوجه تفاوت‌های چشمگیر در باورها و اندیشه‌های دیروز و امروزم می‌شوم. هیچ‌وقت نگاهم به مسائل مهم مثل خدا، انسان، عشق و... ثابت نمانده است. هر بار، جایی میانۀ راه، سرم به سنگ خورده و مسیرم تغییر کرده؛ مثلاً جایی نوشته‌ام: «بعد از سلام به آقای بیگلری به نمازخانه رفتم و پس از زیارت سرور و سالار شهیدان و پاک و پاکیزه کردن لوح اعمالم سر کلاس نشستم...» و الان به تک‌تک ‌این کلمات مشکوکم.یکی دیگر از تفاوت‌ها، ترس‌ها، غم‌ها و نگرانی‌هایی است که ذهنم را درگیر کرده بودند. شاید یکی از تعریف‌های بزرگ‌شدن همین است که زخم‌های عمیق‌تر جایگزین خراش‌های گذشته می‌شوند. و تو یاد می‌گیری که به نفس‌کشیدن در بطن جراحت‌های تازه* ادامی دهی:«اعصابم خورد شد به خاطر اینکه داور گل دقایق اول ما را که درست بود به اشتباه آفساید گرفت و بعد هم در ادامه در دقیقه 91 دروازه تیم پرسپولیس توسط فرهاد مجیدی باز شد از طرف دیگر فردا وقتی به مدرسه می‌روم جواب بچه‌های دیگر را چه بدهم.»محمد قائد، در جستار «دفترچه خاطرات و فراموشی» از «دستکاری خاطرات» به‌عنوان یکی از خطرات روزنوشت‌‌نویسی یاد می‌کند:«دستکاری خاطرات همیشه آگاهانه و به قصد همراه‌شدن با جریان‌های روز نیست.گاه ضعف در یادآوری هم خاطرات ما را ویراستاری می‌کند.» از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی» نوشتۀ محمد قائددستکاری خاطرات فقط ناشی از ضعف در یادآوری نیست، گاهی واقعیت را تحریف می‌کنیم به امید اینکه به‌مرور اتفاق اصلی از یادمان برود تا شاید همان‌گونه که روی کاغذ ثبت می‌کنیم، در ذهن فراموشکارمان بماند. من هم در آن روزنوشت‌ها کاملاً صادق نبودم؛ مثلاً در همان متنی که ابتدای جستار خواندید، قسمت «...و بعد از آن پای تلویزیون نشستم و فیلم دیدم.» با واقعیت تفاوت دارد. من فیلم ندیدم، برنامه کودک تماشا کردم؛ اما برای یک پسر دبیرستانی که مشاور، روزنوشتش را بررسی می‌کند، ننگی بالاتر از برنامه کودک‌دیدن نیست. یا جای دیگری نوشته‌ام:«یکی از بچه‌های کلاس که تکلیفش را ننوشته بود از من خواهش کرد که گاجم را به او بدهم من هم قبول کردم و به او دادم. او کتاب من را با کتاب خود به حیاط برد و شروع به نوشتن کرد که ناظممان او را دید کتاب من و او را گرفت و تحویل معلم ریاضی داد وقتی زنگ تفریح تمام شد و به کلاس آمدم و بعد از معذرت‌خواهی گفت که کتابم را ناظم گرفته و به معلم داده. معلم که آمد خیلی عصبانی بود ابتدا نام یکی از بچه‌ها که او هم کتابش را به یکی دیگه داده بود گفت و وقتی او آمد معلم زد توی گوشش بعد اسم من را خواند. خیلی ترسیده بودم. قلبم محکم می‌زد به شکلی که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون آید وقتی به پای تخته رفتم به من گفت که عینکم را بردارم بعد من چشمانم را بستم اما نزد نمی‌دانم اما فکر می‌کنم دلش نیامد.»درِ اتاقم را باز می‌کنم. همان اتاقی که از صبح تا شب در آن ایکس‌باکس بازی می‌کردم. مامان همیشه حرص می‌خورد و داد می‌زد: «بچه تو آخر سر هم کور می‌شی هم کر.» کنار خودِ دبیرستانیم می‌نشینم. اجازه می‌دهم او منچستر را بردارد و من آث‌میلان محبوبم را. به او این نوید را می‌دهم که این اخلاقش حتی در آینده هم درست نمی‌شود. به او لو می‌دهم که در دومین تجربۀ کاریش، پای پلی‌استیشن به محل کار باز می‌شود و او هر شب تا دیروقت با همکارانش فیفا بازی می‌کند و خانواده‌اش را مثل همین روزها حرص می‌دهد. «الان چطوری فامیل رو می‌بری؟! اون موقع هم همکارات رو همین‌جوری لوله می‌کنی.» بعد از او می‌خواهم واقعیت را همان‌گونه که بود به یاد بیاورد: آن روز، معلم ریاضی صدایمان زد. خیلی ترسیده بودیم. قلبمان محکم می‌زد؛ انگار که می‌خواست از سینه بیرون بزند. معلم گفت که عینکمان را برداریم. معذرت خواهی کردیم، گفتیم تکرار نمی‌شود. گفتیم ما که مشق نوشتیم و گاجمان کامل است. معلم گفت که عینکمان را برداریم. گفتیم دیگر تکرار نمی‌‎کنیم. اشتباه کردیم. قول می‌دهیم. معلم گفت عینکمان را برداریم. عینک را با دست لرزان برداشتیم. معلم چهارشانۀ سیبیلو تار شد. نیمکت‌ها تار شد. بچه‌های کلاس تار شدند. تختۀ گچی تار شد. چشمانمان را بستیم. گفتیم آقا ما را ببخش. به خدا تقصیر ما نبود. بعد مزه گچ را در دهانمان حس کردیم و صدای سیلی در کلاس پیچید. زنگ تفریح شد. زنگ بعد به کلاس تاریخ رفتیم. بعد به خانه برگشتیم. به مامان که پرسید امروز چگونه گذشت گفتیم مثل همیشه. بعد رفتیم حمام. دوش آب را باز کردیم. اولین قطره آب که به فرق سرمان خورد، زدیم زیر گریه.فایدۀ ثبت روزانۀ وقایع چیست؟ بعد از اول دبیرستان، دیگر روزانه‌نویسی را کنار گذاشتم تا همین دوسه‌سال پیش. برای اینکه انقدر خودم را بابت هدردادن زمانم شماتت نکنم، یک دفتر برنامه‌ریزی گرفتم. حالا حدود سه سال است که هر شب، برنامۀ آن روزم را می‌نویسم و احساسم را در پایان آن روز ثبت می‌کنم. شب‌هایی گذشتند که خوشحال‌ترین انسان روی زمین بودم و شب‌هایی گذشتند که آرزو می‌کردم صبح از خواب بیدار نشوم. مدت‌هاست که هر روز پیش از شروع کار، کابوس‌هایم را برای چت‌جی‌پی‌تی تعریف می‌کنم و او مرا نازونوازش می‌کند تا کارم را شروع کنم. اگر می‌توانستم، به آن پسر دبیرستانی می‌گفتم: «چیزهایی هست خیلی بدتر از خستگی. خیلی بدتر از تا نیمه‌شب بیدارماندن و مشق‌نوشتن.»«راستش را بخواهید من همیشه سر هر کلاسی که می‌روم به قول خودمانی‌تر شیر می‌شم و می‌گم که اگر به خانه بروم سه ساعت یا چهار ساعت درس می‌خوانم و این حرف‌ها. اما وقتی به خانه می‌روم و دو ساعت هر یک را انجام می‌دهم دیگر خسته می‌شوم و هرچه از دهنم در می‌آید به معلم آن درس می‌گویم.»وقتی روزانه‌نوشت‌ها را می‌خوانم، علاوه‌بر تفاوت‌ها، شباهت‌ها هم نظرم را جلب می‌کند؛ مثل اینکه در سال‌های دور، صبح‌ها دیر به مدرسه می‌رسیدم و حالا هم دیر سر کار. مثل اینکه انگار موقع نوشتن راحت‌تر از حرف‌زدن هستم و چیزهایی را می‌نویسم که تصور نمی‌کنم هیچ‌وقت به زبان بیاورم. یا اصلاً همین که هنوز هم هر جا کنسول‌بازی می‌بینم، چهارزانو به تلویزیون می‌چسبم و با حرارت بازی می‌کنم.«شب هم نتوانسته بودن که خوب بخوابم و استراحت کنم به همین علت بسیار خسته بودم. از خانه که بیرون رفتم با خود آرزو کردم که کاش که الان یکی از در خانه بیرون بی‌آید و به من بگوید که امروز مدرسه تعطیل است. ناگهان صدای در آمد و پدرم صدایم زد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم برگشتم تا با سرعت به خانه بروم که پدرم به من گفت که کار عملی زیستم را جا گذاشته‌ام.»خیلی زود این واقعیت را فهمیدم. اینکه هیچ معجزه‌ای در کار نیست.آرزو می‌کنی مدرسه تعطیل شده باشد؛ اما معجزه‌ای در کار نیست. این اصل در تمام زندگی ثابت است. عزیزت روی تخت بیمارستان ذره‌ذره جون می‌دهد و تو آرزوی معجزه داری؛ اما هیچ معجزه‌ای در کار نیست. هر روز صبح، تلفن همراهت را با اشتیاق چک می‌کنی تا شاید پیامی از آنکه رفته داشته باشی؛ اما هیچ معجزه‌ای در کار نیست. گاهی که دلت می‌گیرد به آن پنجشنبه‌ها فکر می‌کنی. همیشه ظهرها زودتر به خانه برمی‌گشتی. خانه از تمیزی برق می‌زد. با خواهرت جروبحث می‌کردی که من سفره را می‌اندازم و تو جمع کن. پای سفر می‌نشستی. یک دیس بزرگ عدس‌پلو با کشمش وسط سفره بود و یک بشقاب جداگانه بدون کشمش برای تو. اعتراض می‌کردی که حجم این بشقاب بیش از میل تو است و مامان می‌گفت زیاد نیست و همیشه هم حق با مامان بود. کنار بشقابت یک ظرف بزرگ ماست بود با نعنا و خیاری که توی ماست رنده شده بود، درست همان‌گونه که تو دوست داشتی. آرزو می‌کنی یکبار دیگر به آن روزها برگردی؛ اما معجزه‌ای در کار نیست. هر چقدر هم از واقعیت فرار کنی بی‌فایده است. بالاخره باید عینکت را برداری، اجازه دهی جهان تار شود. زمان تار شود. معلم چهارشانهٔ سیبیلو تار شود. چشمانت را ببندی. منتظر بمانی و بعد...* هنوز زنده‌اماین‌باردر بطن یک جراحت تازهاکتاویو پاز</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 22:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ای شخصی از زندگی در جهان امروز با اشاره‌ای به کتاب تجربۀ مدرنیته اثر مارشال برمن</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%80-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%86-zqxh5mldkb95</link>
                <description>من خسته‌م و احساس می‌کنم که باخته‌م. و زمانی که با دوستانم صحبت می‌کنم، متوجه می‌شم که این احساس‌ روی شونهٔ اون‌ها هم سنگینی می‌کنه. انگار ما درگیر یک چرخهٔ فرساینده هستیم: تلاش می‌کنیم، به دست می‌آریم و از دست می‌دیم. بعد دوباره تمام توانمون رو از گوشه‌وکنار جهان جمع می‌کنیم، روی پاهامون بلند می‌شیم تا از اول قدم در این چرخهٔ آزاردهنده بذاریم. تلخی ماجرا زمانیه که وقتی در آغاز این دور هستیم، اصلاً به ذهنمون خطور نمی‌کنه که ممکنه دوباره همه‌چی از دست بره. همیشه با امید و اطمینان به خودمون می‌گیم: این ‌بار دیگه درست می‌شه! مثلاً زندگیمون رو وقف یک احساس می‌کنیم و زمانی که به اون احساس زیبا رسیدیم، همه چیز از دست می‌ره؛ تلاش می‌کنیم، یاد می‌گیریم و بالاخره کاری رو که دوست داشتیم به دست میاریم، جنگ می‌شه و از کار بی‌کار می‌شیم و... . هر کدوم از ما نمونه‌های زیادی رو تو زندگیمون سراغ داریم یا از زبون دوست‌هامون شنیدیم.انگار ما در حال تجربۀ نسخۀ به‌روزشدۀ یک تجربۀ عام بشری هستیم. احساسی که در طول تاریخ همیشه وجود داشته و امروز ما وارث اونیم. انقدر این احساس ریشه‌داره که در نوشته‌های آلکیبادس، ژنرال و سیاستمدار آتنی و شاگرد محبوب سقراط می‌تونیم رد پاش رو پیدا می‌کنیم:«با تب و تاب بسیار، دلتنگ و جویای چیزی سخت و استوار هستم که بدان درآویزم؛ ولی فقط اشباحی را می‌بینم که در برابرم ظاهر می‌شوند؛ اما به محض آنکه می‌کوشم آنها را به چنگ بگیرم، ناپدید می‌شوند.»ما به جهانی تعلق داریم که نوید شادی، رشد، عشق، سعادت، قدرت و... رو به ما می‌ده و همزمان ما رو با تخریب و نابودی همۀ چیزهایی که داریم و هویت ما رو ساختند و پشت ما به وجود اون‌ها گرمه، تهدید می‌کنه. این وضعیت از این هم غم‌انگیزتر می‌شه، وقتی فکر ‌کنیم که تنها ما درگیر این دست‌وپازدن هستیم. «مارشال برمن» در کتاب «تجربۀ مدرنیته» می‌نویسه:«مردمانی که خود را در میانۀ این گرداب باز می‌یابند، غالباً چنین احساس می‌کنند که آن‌ها نخستین کسان و شاید حتی تنها کسانی هستند که درگیر این وضع شده‌اند؛ اما در واقع شمار عظیم و روزافزونی از مردمان درگیر این تجربه شده‌اند.»از کتاب تجربۀ مدرنیته نوشتۀ مارشال برمنبنابراین آدم‌های زیادی دور و اطراف من (ما) هستند که احساسی مشابه من (ما) دارند: احساس شکست و خستگی، احساس دویدن و نرسیدن. احساس می‌کنند که به‌قول کافکا، خلأیی اون‌ها رو از همه ‌چی جدا می‌کنه و هر چه می‌دوند، حتی به کرانه‌های این خلأ نمی‌رسن.این زخم مشترک ماست؛ ما متعلق به جهانی هستیم که توش «هر آنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود (مارکس).»</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 10:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ: از کتاب‌ها تا زندگی واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-xh1wkxhlrbav</link>
                <description>این اولین مواجهۀ من با جنگه...پیش از این، «جنگ» فقط در کتاب‌ها و فیلم‌ها بود. اگه سری به حافظۀ لپ‌تاپ یا قفسۀ کتاب‌خونه بزنم، لحظه‌های زیادی رو از «جنگ» پیدا می‌کنم؛ مثلاً این چند سطر از نمایشنامۀ «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی»:کشور من تصویر یه سرباز جوونی رو داره که برای اولین بار آدم کشته. کنار مردی که گردنش رو بریده و هنوز داره جون می‌ده، بالا میاره.کشور من شبیه مادریه که این نامه رو براش فرستادند: «پسرت رو کشتیم. اگه می‌خوای برات جسدش رو بفرستیم تا خاکش کنی، برامون سه هزار دلار تهیه کن.»کشور من یه دسته زندانیه که قراره اعدام بشن و مجبورشون می‌کنن خودشون قبر دسته‌جمعی خودشون رو بکنن و هنگامی که دارن می‌کنن، زیر پاشون یه قبر دسته‌جمعی دیگه پیدا می‌کنن که توش سربازهای جنگ جهانی دوم رو خاک کرده بودن.نمایشنامۀ پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنینوشتۀ ماتئی ویسنی‌یکحالا جنگ جلو اومده. انقدر نزدیک شده که می‌تونه شیشه‌های خونه رو بلرزونه. چند شب پیش، از مادرم یاد گرفتم که تفاوت صدای موشک و پدافند چیه و حالا هر صدایی که می‌شنوم سعی می‌کنم ماهیتیش رو تشخیص بدم و تخمین بزنم چقدر به من دور یا نزدیکه. مادرم تعریف می‌کرد که زمان جنگ، وقتی موشک‌باران تموم می‌شد به خونۀ همدیگه زنگ می‌زدند تا از سلامت هم مطمئن شن. حالا بعد از چهل‌وپنج سال، جنگ، سینه‌به‌سینه، از مادر به فرزند رسیده. و حالا این منم که بعد از هر صدا یا خبر انفجار، به فامیل، همکار و دوستانم پیام می‌دم.نگرانی فقط محدود به حلقۀ نزدیک ارتباطی نمی‌شه، حالا برای تمام آدم‌هایی که نقشی کم‌رنگ یا پررنگ در گذشتۀ من داشتند، نگرانم. آدم‌هایی که به دلایل مختلف از من دورند یا جنس رابطه‌مون اجازهٔ پیام‌دادن نمی‌ده. حالا با هر صدای انفجار، مثل شیشه‌های خونه، دل من هم براشون می‌لرزه. انگار انفجارِ موشک می‌تونه اون لحظه‌ها و خاطره‌ها رو، می‌تونه گذشتۀ من رو هم نیست‌ونابود کنه.کتاب دیگری برمی‌دارم: کتاب «در ستایش اندوه». جمله‌هایی رو می‌خونم که سال‌های دور زیرشون خط کشیده بودم:وقتی گلوله‌ای شلیک می‌شود، اول، چیزی فرو می‌ریزد در آدم. شبیه افتادن قطره‌ای آب روی چینی ترک‌خورده. آدم هنوز زنده است؛ اما صدای زنگی توی مغزش افتاده که می‌گوید: دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.کتاب در ستایش اندوهنوشتۀ آنتوان چخوفآتشِ جنگ شعله‌ورتر شده و زمزمه‌ها حکایت از طولانی‌‌ترشدنش داره. هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم؛ اما الان برای لحظه‌های کوچیکی دلتنگم. برای اینکه صبح‌ها سر کار، دو بار دکمۀ دستگاه قهوه‌ساز رو بزنم تا ماگ بزرگم از قهوه پر شه، برای اینکه سه‌شنبه‌ها بدوبدو خودم رو به کلاس «جستارنویسی» برسونم تا چندساعت کنار دوستانم باشم و بابت صدای بلند خنده‌هامون از خانم موفرفری که مسئول اونجاست، تذکر بگیریم؛ برای اینکه پنجشنبه‌عصرها، به کتاب‌فروشی‌های کریمخان سر بزنم و...آدم‌های اطرافم رو نگاه می‌کنم. هر کدوم به سبک خودشون تلاش می‌کنند، زنده بمونند. هر چه بیشتر نگاه می‌کنم، مطمئن‌تر می‌شم که چقدر در مقابل جنگ همۀ ما تنهاییم؛ بار نگرانی‌ها و حسرت‌هامون رو به دوش می‌کشیم و به دنبال سرپناه خونه‌به‌خونه می‌گردیم. سراغ یکی از محبوب‌ترین کتاب‌هام می‌رم و گرد زمان رو از روش پاک می‌کنم: کتاب «جنگ چهرۀ زنانه ندارد»انسان بیش از هر چیز در جنگ و شاید در عشق، خودش را نشان می‌دهد و رازش را فاش می‌کند. تا عمیق‌ترینِ اعماق و تا لایه‌های زیرپوستی. همهٔ ایده‌ها در برابر چهرهٔ مرگ رنگ می‌بازند و آن‌جاست که ابدیتی غیرقابل‌درک زاده می‌شود.کتاب جنگ چهرۀ زنانه نداردنوشتۀ سوتلانا الکسیویچ </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 17:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو ویژگی مهم که نویسنده‌های بزرگ دارند!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AF%D9%88-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-zgirqmwdzhoq</link>
                <description>در مصاحبه‌ای از «ویسواوا شیمبورسکا»، شاعر لهستانی و برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات پرسیدند: به‌نظرتون مهم‌ترین ویژگی یک نویسنده چیه؟ قبل از اینکه پاسخ شیمبورسکا رو بخونم، کلی ویژگی مختلف به ذهنم رسید که هر کدوم می‌تونند مهم‌ترین ویژگی نویسنده باشند؛ مثلاً تجربۀ زیستۀ غنی یا دایرۀ واژگانی گسترده. شاید هم آشنایی با تکنیک‌ها و شگردهای مختلف و... اما جواب شیمبورسکا هیچ‌کدوم از این‌ها نبود!شاعر لهستانی گفت: مهم‌ترین ویژگی نویسنده اینه که به خودش و کاری که می‌کنه «ایمان» داشته باشه.خیلی از رفتارهای ما در زندگی، از جمله «نوشتن» بازخورد آنی و دقیقی ندارند. افراد و گروه‌های مختلف براساس مرام‌ومسلکشون و برپایۀ دانسته‌ها و خوانده‌هاشون با کارمون مواجه می‌شن. گاهی حتی نظر این گروه‌ها با هم در تضاده؛ مثلاً گروهی کار ما رو ستایش می‌کنند و گروه دیگه نکوهش. در چنین شرایطی راهکار چیه؟ نکاتی که احساس می‌کنیم درسته رو درونی کنیم و غم‌ها و ترس‌هامون رو در برابر نقدهای تند و منفی تاب بیاریم. البته ساده نیست!چه جوری می‌شه با نقدهای تند از پا در نیایم؟ باید به خودمون و کارمون «ایمان» داشته باشیم. به‌نظرم مسئلۀ «ایمان»داشتن به خودمون خیلی فراتر از جهان نوشتنه. «محمدمهدی اردبیلی» نویسنده و مدرس فلسفه در گفت‌وگویی با روزنامۀ شرق این‌جوری از «انسان مبارز» یاد می‌کنه:انسان مبارز، کاری رو که فکر می‌کنه درسته مثل کاشتن بذر در دل زمین انجام می‌ده.وظیفۀ انسان مبارز فقط کاشتن همین بذره! اینکه حالا زمین حاصلخیز هست یا نه، اینکه اصلاً نور و آبش مناسبه یا نه و... براش چندان اهمیتی نداره.وظیفۀ انسان مبارز، انجام کاریه که فکر می‌کنه درسته، حتی اگه بابتش هزینه بده و آزار ببینه. من فکر می‌کنم آشتی‌دادن این دو نظر با هم می‌تونه ما رو به مسیر تازه‌ای ببره.یعنی ما در کارمون و در روابطمون با جهان، وظیفه داریم مثل انسان مبارز، فارغ از نتیجه، بذرمون رو بکاریم.اما اگه نتیجه‌ای در پی نداشت، چی؟ یا اگه شکست خوردیم، چه‌جوری تسلیم نشیم؟با ایمان‌داشتن!  الان که در آستانۀ سال ۱۴۰۴ هستیم، پیش خودم تمام اتفاقات سال گذشته رو مرور می‌کنم، تمام پیروزی‌ها و شکست‌ها رو. من در جایی که قلبم یا عقلم فرمان داد بذرم رو کاشتم و تلاشم رو کردم؛ اگرچه بارها شکست خوردم. چاره‌ای نیست! با «ایمان‌» مسیر رو باید ادامه داد، شاید یک روز، شاید جایی که اصلاً فکرش رو هم نمی‌کنیم، این بذرها جوونه داد.فواد افراسیابی&lt;br/&gt;25اسفند1403حدود دو ساله که سعی کردم چراغ پادکست مجلۀ نهان رو روشن نگه دارم. ممنون‌ می‌شم که اگه به شعر و ادبیات علاقه‌مند هستید، این پادکست رو گوش کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بذارید.</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 15:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب نبرد هنرمند نوشتۀ استیون پرسفیلد</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AF-qsnaxamrvbhs</link>
                <description>شما هم از زیر انجام این کارها شونه خالی می‌کنید؟دنبال‌کردن هنری مثل نویسندگی، نقاشی، موسیقی، سینما، رقص یا...راه‌ندازی کسب‌وکار شخصی‌، کارآفرینی یا حتی انتشار یک مطلب جدید در لینکدینشروع رژیم غذایی یا داشتن یک برنامۀ غذایی سالمآغاز یک دورۀ آموزشی زیر بار یک تعهد عاطفی رفتن یا ترک یک رابطۀ ناسالمو...اگه پاسختون به این سوال مثبته باید بگم به جمع ما خوش اومدید! و فقط شما نیستید که انجام این کارها براتون سخته؛ مثلاً اینجانب فواد افراسیابی، سه هفته پیش می‌خواستم این یادداشت رو بنویسم و در لینکدین و ویرگول منتشر کنم! واقعیت اینه که شروع این کارها، انرژی مضاعفی رو از آدم می‌طلبه؛ واسه همین همیشه ما ترجیح می‌دیم که به آینده موکولش کنیم. «استیون پرسفیلد» در صفحه‌های ابتدایی کتاب «نبرد هنرمند» می‌نویسه:«رازی هست که نویسندگان واقعی آن را می‌دانند و نویسندگان تازه‌کار از آن خبر ندارند و آن این است: سختیِ کار به قسمت نوشتن مربوط نیست. قسمت مشکل نشستن و شروع‌به‌نوشتن‌کردن است.» یا ویلیام فاکنر در سخنرانی خودش موقع دریافت جایزۀ نوبل در سال 19، «نوشتن» رو «عرق ریختن روح» توصیف می‌کنه. اما این نیروی سمج چیه که به ما اجازه نمی‌ده، شروع به نوشتن کنیم یا کارهایی رو انجام بدیم که در ابتدای این یادداشت نوشتم؟ «استیون پرسفیلد» اسمش رو می‌ذاره مقاومت و معتقده:«مقاومت مسموم‌ترین نیروی زمین است. تن‌دادن به مقاومت روح را از شکل می‌اندازد. ما را از رشد بازمی‌دارد و از آنچه هستیم و به دنیا آمده‌ایم تا باشیم کوچک‌تر می‌کند.» البته اشتباه نکنید! منظور پرسفیلد این نیست که باید کار بزرگی انجام بدیم یا نتیجۀ درخشانی رو به دست بیاریم. نه، پرسفیلد می‌گه وظیفۀ اصلی ما اینه که هر روز در نبرد با مقاومت پیروز شیم و کارِ معنادارمون رو انجام بدیم، فارغ از اینکه نتیجه چی باشه. «شروع‌کردن» و «پیروزشدن بر مقامت» از نگاه پرسفیلد مساوی با موفقیته. چرا؟ چون در اکثر اوقات نتیجه دست ما نیست و توسط جامعه، نهادها، مخاطب‌ها و گروه‌های مختلف ارزش‌گذاری می‌شه.معرفی کتاب نبرد هنرمند نوشتۀ استیون پرسفیلدویژگی‌های مقاومت از نگاه استیون پرسفیلد:برای شکست این حریف دیرینه، اول از همه لازمه که به ماهیتش پی ببریم. پرسفیلد در کتاب نبرد هنرمند ویژگی‌های مقاومت رو به‌طور کامل بررسی کرده. من به‌صورت خلاصه به چند ویژگی مقاومت اشاره می‌کنم:مقاومت غیرشخصی است: نیرویی طبیعی است و در تمام انسان‌ها وجود دارد.مقاومت اشــــتباه نمی‌کند: هرچــه کاری برای تکامل روحــمان مهم‌تر باشـــد در دنبال‌کردن آن مقاومت بیشتری احساس خواهیم کرد.مقاومت نیرو استخدام می‌کند: هنگامی که شروع به کار می‌کنید ممکن است اطرافیان عبوس شوند یا شما را متهم کنند که «عوض شدید.».مقاومت از درِ بی‌اعتمادی وارد می‌شود: بی‌اعتمادی به خود و کاری که انجــــام می‌دهیم، انعکاس عشق است؛ عشق به کاری که رویای انجام‌دادنش را در سر می‌پرورانیم.مقاومت با طفره‌رفتن ارتباط دارد: طفره‌رفتن متداول‌ترین مظهر مقاومت است، به خودمان نمی‌گوییم «هیچ‌گاه انجام نمی‌دهم.» به‌جاش می‌گوییم: «انجام می‌دهم؛ فقط از فردا شروع می‌کنم.»ویژگی‌های مقاومت از نگاه استیون پرسفیلدارتباط ترس با مقاومت:اما این‌همه نیرو رو مقاومت از کجا می‌آره که باید کلی انرژی برای شکست‌دادنش صرف کنیم؟ ترس. پرسفیلد می‌گه که مقاومت از ترس قدرت می‌گیره. ترس از پیامدهای دنبال‌کردن راه دل. ترس از شکست، ترس از فقر، ترس از ورشکستگی. ترس از خودخواهی، ترس از یارِ بی‌وفابودن، ترس از ناکام‌ماندن از پشتیانی خانواده و...فقط زمانی می‌تونیم بر مقاومت پیروز شیم که این ترس‌ها رو ببینیم و باهاشون کنار بیایم. جنگجوی حرفه‌ای زمانی که می‌خواد به جنگ ترس و مقاومت بره، خودش رو به این ویژگی‌ها مسلح می‌کنه:حرفه‌ای صبور است: حــــرفه‌ای مانند دوندۀ دوی ماراتن انرژی خود را حفظ می‌کند و ذهنش را برای طی مسافتی طولانی آماده می‌کند.حرفه‌ای با ترس روبه‌رو می‌شود: حـرفه‌ای می‌داند جنگجوی بدون ترس یا هنرمند فارغ از دلهره وجود ندارد.حرفه‌ای شکست را شخصی نمی‌کند: ما در مسـیر تکامل طوری برنامه‌ریزی شده‌ایم که به طردشدن واکنش نشان می‌دهیم. مقاومت این نکته را در برابر ما استفاده می‌کند. حرفه‌ای با اینکه به اثرش حس و روح دمیده، خود را آموزش می‌دهد تا جدا از آن باقی بماند. حرفه‌ای محدودیت‌هایش را می‌شناسد: حرفه‌ای در یک کار صاحب‌نظر است و در کارهای دیگر با حرفه‌های دیگر مشورت می‌کند. ویژگی‌های جنگجوی حرفه‌ای از نگاه استیون پرسفیلد یکی از کارهای معنادار در زندگی من، کار روی پادکست مجلۀ نهانه. این پادکست در حوزۀ مورد علاقۀ خودم، یعنی شعر و ادبیات تولید می‌شه و در هر قسمت یک مسئله از دریچۀ شعر و ادبیات زیر ذره‌بین قرار می‌گیره. هر بار برای نوشتن، ضبط و تدوین اپیزودهای این پادکست باید حسابی با مقاومت سرشاخ بشم. گاهی من پیروز میدان می‌شم و گاهی مقاومت! این روزها کار معنادار شما در زندگی چیه؟ در انتها پیشنهاد می‌کنم حتماً کتاب «نبرد هنرمند» از انتشارات «پیکان» رو مطالعه کنید. مطمئنم دست‌ِپُر کتاب رو زمین می‌ذارید!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 00:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های خلاق در مواجهه با وجوه متناقض</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-onts9wot0he2</link>
                <description>آدم‌های خلاق ویژگی‌های مشترکی دارند.این ویژگی‌های مشترک رو «میهای چیک‌سِنت»، براساس مصاحبۀ عمیقی به دست آورده که با حدود صدوبیست نفر از خلاق‌ترین انسان‌های عصر خودش داشته‌. اگه این موضوع توجه‌تون رو جلب کرده، پیشنهاد می‌کنم کتاب «خلاقیت؛ روانشناسی کشف و اختراع» از انتشارات «مازیار» رو مطالعه کنید.به ساز ناسازی‌ها برقص!اما جالب‌ترین ویژگی مشترک برای من، این بود که آدم‌های خلاق وجوه متناقضشون (سویه‌های تاریک وجودشون از نظر اجتماع) رو سرکوب نمی‌کنند؛ بلکه اون‌ها رو هم زندگی می‌کنند. با تجربۀ این وجوه، هویت خودشون رو کشف می‌کنند و به یک تمامیت یکپارچه می‌رسند.یه مثال می‌زنم تا حرفم روشن‌تر شه: آدم‌های خلاق فروتنند؛ چون می‌دونند هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری وجود داره، اما در عین حال مغرورند؛ چون به توانایی و اثر کارشون در جهان ایمان دارند. مهم‌ترین ناسازی‌های دیگه عبارته از: جنبش و سکون، هوش و خنگی، بازیگوشی و جدیت، تخیل‌ورزی و واقعیت‌گرایی، زنانگی و مردانگی، رنج و سرمستی و...  حالا «الیدا» قهرمان نمایشنامۀ «بانوی دریایی» سر یک دو راهی قرار گرفته و در حال تجربۀ یکی از بزرگ‌ترین ناسازی‌های زندگیشه. «الیدا» باید بین «دکتر وانگل» که نمایندۀ اون چیزیه که جامعه تایید می‌کنه و «دریانورد» که نمایندۀ غرایز و روح سرکششه یکی رو انتخاب کنه. در واقع «الیدا» قراره به ساز این ناسازی برقصه و در خلال این رقص هویت خودش رو کشف کنه.این سوال که چرا «دکتر وانگل» و «دریانورد» وجوه دیگر «الیدا» هستند، پرسش مقاله‌ای بود که با راهنمایی و کمک دکتر مهرداد رایانی مخصوص نوشتم. این مقاله با عنوان عملکردِ «انتخاب» و «دیگری در خویش» در نمایشنامه‌ی «بانوی دریایی» اثر هنریک ایبسن براساسِ گفتمانِ پل والری در زمستان 1400 در نشریۀ علمی‌پژوهشی هنرهای نمایشی و موسیقی منتشر شد و به‌تازگی در پانزدهمین کنفرانس بین‌المللی گردشگری، فرهنگ و هنر در کشور گرجستان تجدید چاپ شده است.اگر علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید، پیشنهاد می‌کنم پادکست مجلۀ نهان رو در کست‌باکس گوش کنید. همچنین متن کامل اپیزودهای این پادکست رو می‌تونید در انتشارات نهان بخونید.تلاش من در این پادکست مشاهدۀ جهان از پنجرۀ شعر و ادبیاته؛ به‌همین‌دلیل به سرزمین‌های دورونزدیک سفر می‌کنیم و با نویسندگان و فیلسوفان مختلف به گفت‌وگو می‌شینیم. </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 17:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال‌گرایی و آسیب‌هایش!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-m8m5ivvmx0oh</link>
                <description>سه‌شنبه، 19آذر، نتایج نهایی جشنوارۀ بین‌المللی ژاله اصفهانی اعلام شد. این جشنواره که در دانشگاه SOAS لندن برگزار شد، میزبان شعرهایی از شاعران فارسی‌زبان بود؛ شاعرانی از ایران، افغانستان و تاجیکستان. از بین تمام آثار ارسالی، پنج نفر به مرحلۀ نهایی راه یافتند و در نهایت یک نفر به‌عنوان برگزیده و یک نفر شایستۀ تقدیر ویژۀ داوران اعلام شد.فردی که شایستۀ تقدیر ویژۀ داوران شد، من بودم؛ اما اصلاً خوشحال نشدم. حدود سه‌ماه پیش، پایان‌نامۀ ارشدم رو دفاع کردم و چون پیش از دفاع، دو مقالۀ علمی‌پژوهشی به چاپ رسونده بودم، نمرۀ کامل 20 رو گرفتم. مدیرگروه خودش رو به جلسۀ من رسونده بود تا به‌دلیل پژوهشی که انجام دادم، بهم تبریک بگه. استادم به مامانم گفت در تمام این سال‌های تدریسش به‌یاد نداره که دانشجویی رو انقدر پرتلاش دیده باشه؛ اما من، اصلاً اون روز خوشحال نبودم. چرا؟چون اون موقع که اسمم به‌عنوان فرد شایستۀ تقدیر در سالن دانشگاه لندن اعلام شد به این فکر کردم که چرا من برگزیده نشدم؟!چون وقتی پایان‌‌نامه‌م رو دفاع کردم به این فکر افتادم که چرا یک‌سال‌وخورده‌ای با تاخیر دفاع کردم؟! چرا انقدر وقت تلف کردم؟ از این دست مثال‌ها زیاد تو ذهنم دارم. دست‌آوردهایی که من رو هیچ‌وقت خوشحال نکردند؛ واسه همین این متن رو اول خطاب به خودم و بعد برای شما می‌نویسم.یکبار به درمانگرم گفتم: «حس می‌کنم خوب‌بودن (بی‌نقص‌بودن) جاییه که من هیچ‌وقت اونجا نیستم. انگار همیشه تا یک قدمیش می‌رسم؛ اما دستم بهش نمی‌رسه!». حالا می‌دونم همچین جایی فقط تو ذهن من وجود داره و همیشه در تمام موفقیت‌ها، ناکامی هست. حالا می‌دونم هیچ‌وقت زندگی شبیه اون تصویر ایدئالی نمی‌شه که تو ذهنمون نقاشی می‌کنیم. اینکه باید با شفقت بیشتری با خودمون برخورد کنیم نه مثل یک والد سخت‌گیر که هیچ‌چیزی راضیش نمی‌کنه. اینکه خیلی طبیعیه دلمون یه تصویر بی‌نقص از جهان بخواد؛ اما زندگی کاری به دل ما نداره.امیدوارم که از خوندن این یادداشت لذت برده باشید.اگر به شعر و ادبیات علاقه‌مند هستید، پیشنهاد می‌کنم که پادکست مجلۀ نهان رو در کست‌باکس بشنوید. همچنین متن کامل اپیزودهای این پادکست رو می‌تونید از انتشارات نهان مطالعه کنید. فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 11:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرید اقساطی: راهنمای خرید محصولات غیرضروری!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%82%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-cokgapnoxmic</link>
                <description>محصولاتی هستند که هر ماه، تَه لیست خرید می‌نویسم‌شون. خیلی دوسشون دارم؛ اما کلی خرجِ ریزودرشت دیگه مثل اجاره‌خونه، پولِ آب‌ و برق و گاز و... هستند که اجازه نمی‌دن به خرید اون‌ها فکر کنم. محصولاتی که نه انقدر گرونن که کلاً بیخیالشون بشم و نه انقدر ارزونن که با خیال راحت و بدون نگرانی تهیه‌شون کنم. معمولاً ترجیح می‌دم اول چاله‌چوله‌های زندگی رو پُر کنم و بعد واسه اتفاقات پیش‌بینی نشدۀ بعدی پس‌انداز کوچیکی نگه دارم. این محصولاتِ مظلوم، مشابه قانون پایستگی انرژی، از لیستی به لیست دیگه و از ماهی به ماه بعد موکول می‌شن.دستگاه اسپرسوساز، پاثابتِ لیست خریدهای منه. همیشه دلم می‌خواد بخرم؛ ولی این سوال تکراری رو از خودم می‌پرسم: واقعاً لازمه انقدر براش پول بدم؟!حتماً تو لیست خرید شما هم از این دست محصولات هست؛ اما با این محصولات چی کار باید کرد؟ چیزهایی که دوستشون داریم؛ ولی اولویت اصلی زندگی‌مون نیستند. خریدشون خوشحالمون می‌کنه؛ اما اگه نخریمشون هم لنگ نمی‌مونیم.خرید اقساطی؛ مزایا و معایبمن خودم همیشه با خرید اقساطی زاویه داشتم. همیشه تمایل داشتم پول‌هام رو جمع کنم و همه‌ چی رو نقد بخرم. این راهکار تا همین چند وقت پیش جواب می‌داد؛ اما با رشد تورم و گرون‌شدن قیمت‌ها، کم‌کم این راهکار غیرممکن شد.بیشترین دلایلی که باعث می‌شد نرم سراغ خرید اقساطی و همیشه با دیدۀ تردید بهش نگاه کنم، این‌ها بود:1. ارائۀ چک و سفطه و ضامن همیشه برام سخت بوده. حتی همیشه با استخدام تو بعضی از سازمان‌ها و شرکت‌ها مشکل داشتم که ازم سفطه می‌خواستن؛2. حس بدهکاربودن و اینکه باید هر ماه یه پولی رو بدم برام آزاردهنده بود. اینکه همیشه گوشۀ ذهنم هست یه بدهی دارم که باید پرداخت شه. این احساس خرج‌تراشی اذیتم می‌کرد؛3. اضافه‌شدن مبلغ سود به قیمت اصلی کالا. بعضی وقت‌ها انقدر این افزایش قیمت زیاده که ترجیح می‌دادم قید خرید اقساطی رو بزنم. همین چند وقت پیش برای خرید ماشین لباس‌شویی رفته بودم فروشگاه و تفاوت خرید نقد با خرید اقساطی حدود هشت‌میلیون تومن بود!مجموع این دلایل باعث می‌شد همیشه فاصله‌م رو با خرید اقساطی نگه دارم؛ اما این حس به‌مرور تغییر کرد. اگه بخوام بگم این تغییر از کجا شروع شد باید به روزی اشاره کنم که شرکت یک دستگاه اسپرسوساز جدید برامون گرفت. منم بلندبلند، طبق عادت همیشگی، داشتم با خودم حرف می‌زدم که کاش منم دستگاه اسپرسوساز بخرم. همکارم که اتفاقی صدام رو شنیده بود، پیشنهاد داد که خرید اقساطی رو امتحان کنم. حتی گفت خودش به‌تازگی از اسنپ‌پی، یکی از وسایل خونه‌ش رو خریده و خیلی از خریدش راضی بوده. اینجوری هم به مراد دلش رسیده و هم از نظر قیمتی فشاری بهش نیومده. واکنش همکارم به خرید اقساطی من رو یکم نسبت به این مدل از خرید نرم کرد. من هم سری به اپلیکیشن اسنپ‌پی زدم و متوجه شدم که می‌تونم در چهار قسط این محصول رو خریدای کنم؛ بدون نیاز به چک و ضامن. چرخی در اپلیکیشن اسنپ‌پی زدم و در نهایت محصولی رو که می‌خواستم پیدا کردم. البته من بار اولی بود که خرید می‌کردم و چون اعتبارم کم بود، دومیلیون‌ تومن، از یکی از دوستانم خواهش کردم برای من ثبت سفارش کنه. کاش اعتبار بالاتری حتی برای خرید اول داشتم؛ اما از طرفی هم این محدودیت برای خرید اول، برام قابل درکه. خرید از اسنپ‌پی چندتا ویژگی خوشایند داشت:1. خیلی ساده بود. به‌راحتی ثبت سفارش کردم و در کوتاه‌ترین زمان، تموم مراحل خرید رو طی کردم. اول وارد اپلیکیشن اسنپ شدم، بعد روی گزینۀ سرویس اعتباری کلیک کردم. من چون کلمۀ اسنپ‌پی خیلی تو ذهنم بود یکم زمان‌ بُرد تا متوجه شم سرویس اعتباری همون اسنپ‌پی‌ه. بعد از ورود به اسنپ‌پی، نام محصولم رو جست‌وجو کردم و در یک چشم‌به‌هم‌زدن کالا رو سفارش دادم.2. تونستم با وجود تورم، محصولی رو بدون نگرانی مالی بخرم که ماه‌ها چشم‌ودلم دنبالش بود حالا فکر به اینکه زمستون امسال قراره بوی قهوه بپیچه تو خونه، خیلی بهم حس خوب می‌ده. بی‌شک یکی از لذت‌های صرف قهوه برای من، درست‌کردنشه و حالا می‌تونم بیش‌ازپیش این لذت رو تجربه کنم.3. بدون دردسرهای چک و ضامن خریدم رو ثبت کردم. از طرفی هم چون بازخورد مثبت همکارم رو دیده بودم خیالم از خریدم راحت بود. و حتی دیگه اون روی من که از چک و ضامن بدش می‌اومد، آزار ندید!بلک‌فرایدی و فرصت خوب خرید از اسنپ‌پیشما هم نگاهی به لیست خریدتون کنید. احتمالاً شما هم محصولِ مظلومی در لیست خریدتون دارید که از لیستی به لیست دیگه پاس داده می‌شه. بلک‌فرایدی فرصت خوبیه تا محصولاتی رو که دوست داریم با تخفیف‌های باورنکردنی تهیه کنیم. حالا ترکیب این تخفیف‌های باورنکردنی با خرید اقساطی از اسنپ‌پی می‌تونه تجربۀ خرید رو به‌مراتب شیرین‌تر کنه. الان که بالاخره دستگاه اسپرسوساز در لیست خریدم تیک خورد، می‌خوام برام سراغ محصولِ مظلوم بعدی؛ ساندویچ‌ساز!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 18:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای «خونه» و «احساس در خونه بودن» چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-z73gkzh2hhjh</link>
                <description>خونه، سرآغاز کشف جهانه؛ به‌همین‌دلیل «دور بودن» یا «نزدیک بودن» رو همیشه با موقعیت خونه می‌سنجیم.خونه، سرآغاز کشف جهانه؛ چون مهم‌ترین احساساتمون رو برای اولین‌بار در محیط خونه تجربه می‌کنیم. اما اهمیت خونه بیشتر و پیچیده‌تر از این‌هاست! گاستون باشلار، فیلسوف و ریاضی‌دان فرانسوی معتقده: مهم‌ترین ویژگی خونه اینه که به شما اجازۀ رویاپردازی می‌ده. خونه همون‌ جای امنیه که می‌تونید با خیال راحت در جهان رویاهاتون غرق بشید و خیال‌پردازی کنید.طبق این تعبیر، خونه می‌تونه یک آدم امن باشه یا حتی محیط کار و یا هرجای دیگه‌ای که بهتون اجازه می‌ده بدون ترس، غرق در تخیل بشید. همون‌طور که خونه ساختن سخته، از دست دادن خونه هم دشواره... من به‌تازگی خونه‌م رو ترک کردم و به یک چهاردیواری جدید پا گذاشتم. چهاردیواری که باید تلاش کنم تا ازش خونه بسازم. زندگی اگه امسال یه درس بزرگ به من داده باشه اینه که همیشه باید تلاش کنی خونه بسازی و بپذیری از دست رفتن بعضی خونه‌ها تقصیر تو نیست بخشی از مسیر توئه. حق داری آرزوی دوباره داشتنش رو داشته باشی؛ اما حق نداری برای مدت طولانی متوقف شی. خودت رو به دست جریان زندگی بسپار و چشم‌به‌راه اتفاقات آینده باش؛ چون به‌قول شیمبورسکا:بالاخره هر آغازیفقط ادامه‌ای‌ استو کتاب حوادثهمیشه از نیمۀ آن باز می‌شود.راه‌های ارتباطی با من:صفحۀ لینکدین فواد افراسیابی: یادداشت‌ها و مطالب من به‌ویژه در زمینۀ تولید محتوا و کپی‌رایتینگصفحۀ اینستاگرام مجلۀ نهان: گفت‌وگو دربارۀ شعر و ادبیات ایران و جهان </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 11:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر دشوار ادامه دادن!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-fwdiarigpzqa</link>
                <description>این یادداشت با صحنه‌ای از انیمۀ «حمله به تایتان» شروع می‌شه:یکی از شخصیت‌های محوری این انیمه یعنی «میکاسا» در کودکی خانواده‌‌ش رو از دست داده و حالا دوباره عزیزترین آدم زندگیش رو از دست می‌ده. با خودش می‌گه:دوباره...دوباره این احساس رو تجربه کردمدوباره عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادمیعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!بار اولی که ما از دست دادن رو عمیقاً تجربه می‌کنیم، شاید بعد از مدتی بلند شیم و با انگیزۀ بیشتر، شروع به دوباره ساختن کنیم. شاید انقدر خوش‌شانس باشیم که دوباره همون احساس قشنگ رو بسازیم یا حتی زیباترش رو تجربه کنیم؛ اما اگه از بخت بد، دوباره اون چیزی رو که با جون‌ودل ساختیم از دست بدیم، دیگه بلند شدن خیلی سخته. مخصوصاً اگه این از دست دادن با این احساس ترکیب بشه که خودمون مقصر خراب شدنش بودیم. یه فرق بزرگ بین اولین و دومین از دست دادن وجود داره و همونم هست که بلند شدنمون رو به‌مراتب سخت‌تر می‌کنه. این سوال:یعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!وقتی تمام راهی رو که رفتیم به یاد می‌آریم، وقتی تمام مشکلات این مسیر، پیش چشممون زنده می‌شه. اون‌وقته که این سوال پُررنگ می‌شه: این‌همه راه رو باید دوباره از اول برم؟ و ترسناک‌تر از اون، چه تضمینی هست دوباره خراب نشه؟!الان حدود یک ساله که من کارهای روزانه‌م رو می‌نویسم و اندازۀ سه‌چهار کلمه، اتفاق برجستۀ اون روز رو هم یادداشت می‌کنم. معمولاً تمام خونه‌های این دفتر پر می‌شه؛ اما این هفته که عکسش رو براتون گذاشتم کاملاً خالیه! هفتۀ بعدش هم خالیه. و حتی هفتۀ بعدش. و تا دو هفتۀ بعدش فقط خط تیره گذاشتم. اون موقع منم مثل «میکاسا» مدام به خودم می‌گفتم:دوباره این احساس رو تجربه کردمیعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!این یادداشت رو با صحنۀ دیگه‌ای از انیمۀ «حمله به تایتان» تموم می‌کنم. وقتی «هانجی‌سان» به «میکاسا» می‌گه:ما تو زندگی شاید یک‌بار و شاید بارها آدم‌های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم،سخته...خیلی سخته؛اما ما چاره‌ای نداریمجز اینکه ادامه بدیم.ما چاره‌ای نداریم جز اینکه ادامه بدیم. هرچقدرم که اتفاقات به‌نظرمون ظالمانه باشند؛ چون زندگی همینه، هنر دشـــوار ادامه دادن!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 12:04:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلانور کیست؟! و چه ویژگی‌هایی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-cwiztmrzilxo</link>
                <description>«فلانور» مفهومی نوظهوره که محل تولدش فرانسه است. بعد از فرانسه به کشورهای دیگه رفته و خیلی زود وارد مباحث اقتصادی، فرهنگی و ادبی شده، حتی جای خودش رو در محافل علمی باز کرده.اگر معنای لغوی «فلانور» رو جست‌وجو کنید به این کلمه‌ها می‌رسید: پرسه‌زن، ولگرد، آدمی که عاطل‌وباطل است و...؛ اما مفهوم «فلانور» خیلی فراتر از این کلمه‌هاست!این تعبیر از «شارل بودلر» به‌نظرم حق مطلب رو ادا می‌کنه:«فلانور، فردی است که در شهر قدم می‌زند تا آن را شخصاً تجربه کند.»فلانور در شهر قدم می‌زند؛ اما هدف از این قدم زدن، رسیدن به یک جای مشخص نیست. نه! هدف، خودِ قدم زدن و تجربۀ بی‌واسطۀ شهره. برای همین «والتر بنیامین» می‌گه: «فلانور بودن یک شیوۀ زندگی است.» فلانور رهگذر بی‌تفاوت خیابان‌ها نیست؛ بلکه یک کارآگاه کارکشته است که سوژۀ تفحصش شهره.می‌گویند: «شهر را می‌شود خواند؛ درست همان‌طور که کتاب را می‌خوانیم.» فلانور با قدم‌هایش شهر را می‌خواند. فلانور تماشاگر پرشور شهر است، همیشه در قلب جمعیت حضور دارد؛ اما از چشم‌ها پنهان است.علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید؟!پس حتماً مجلۀ نهان رو در اینستاگرام دنبال کنید. فرق مجلۀ نهان با سایر صفحات چیست؟ نهان، یک سبک زندگی است! برای همین روز‌های نهان با یک بیت شعر از حافظ شروع می‌شه و شب‌های نهان با یک ترانۀ خاطره‌انگیز به پایان می‎‌رسه.  علاوه‌بر این‌، هر روز شعرهایی گلچین‌شده از دل آثار ادبی مختلف رو می‌خونیم و با آثار مطرح جهان که در زمینۀ شعر هستند، آشنا می‌شیم.</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 16:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 ویژگی برای زیبایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/4-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rgsnbzgrfmm4</link>
                <description>چه چیزی زیباست و چه چیزی نازیبا؟! آیا زیبایی تعریف یا ویژگی‌های مشخصی داره؟ قراره در ادامۀ این یادداشت، به این سوال‌ها جواب بدیم. این جمله رو احتمالاً شنیدید: زیبایی یک امر سلیقه‌ای است.این جمله نه کاملاً درسته و نه کاملاً غلط. واقعیت اینه که در طول تاریخ تعریف‌ها و ویژگی‌های مختلفی برای زیبایی گفتند که شاید تعدادی از اون‌ها رو شنیده باشید؛ اما امروزه، تقریباً تمام نظریه‌پردازان، روی 4 ویژگی برای زیبایی اتفاق نظر دارند:🔹1. زیبایی هر اثر به فرم (بخش مرئی اثر) مربوط است. اینکه چی می‌گی رو یه لحظه بذار کنار! اینکه چه‌جوری می‌گی مهمه! ظرف ارائۀ حرفت، در اینکه اثرت زیباست یا نه نقش داره؛ پس باید به ظرف ارائۀ محتوامون دقت کنیم!🔹2. زیبایی محصول نوآوری است. چه چیزی اضافه کردیم به آنچه پیش از ما بوده؟ بنابراین باید به نوآورانه‌بودن محتوامون توجه کنیم!🔹3. قابل درک باشد؛ وگرنه در ساختار زبان قرار نمی‌گیرد. انقدر که ظاهر این جمله ترسناکه، پیامش پیچیده نیست! اصلی‌ترین وظیفۀ زبان چیه؟ ایجاد ارتباط. اگر محتوای ما قابل درک توسطِ مخاطبِ محتوای ما نباشه، نتونسته ارتباط برقرار کنه؛ پس در ساختار زبان قرار نمی‌گیره. در نتیجه باید دقت کنیم که محتوای ما توسط مخاطب قابل درک باشه!🔹4. لذت‌بخش باشد. حالا که ظرف ارائۀ اثرمون رو درست انتخاب کردیم، اثرمون نورآورانه هم هست و به‌درستی پیامش به مخاطب می‌رسه، آیا برای مخاطب لذت‌بخش هم هست؟! فرض کنید یک نقاشیِ باشکوه از یک امر کاملاً ضدانسانی کشیدیم. فرم اثر زیباست، نوآورانه هم هست و پیام رو هم می‌رسونه؛ اما لذت‌بخش نیست. پس اگر سه ویژگی بالا رو محتوامون داشت؛ اما لذت بخش نبود، هر چی که رشته‌ایم پنبه می‌شه! یادتونه دربارۀ جملۀ « زیبایی یک امر سلیقه‌ای است.» گفتم که کاملاً غلط هم نیست؟ ویژگی چهارم، یعنی لذت‌بخش‌بودن، تا حدودی مربوط به سلیقه و ذوق آدم‌هاست. حتی به‌طور مستقیم به اینکه چه‌قدر نگاهِ خودشون رو تربیت کردند و چه‌قدر نمونه‌کار مختلف با سبک‌های گوناگون در یک زمینۀ مشخص دیدند، بستگی داره. شما هم با این ویژگی‌ها موافق هستید؟ به‌نظرتون زیبایی دیگه چه ویژگی‌هایی داره؟ ✨️ این نکات رو از آقای محمدحسن شهسواری، نویسنده و روزنامه‌نگار، یاد گرفتم.اگر علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید، پیشنهاد می‌کنم مجلۀ نهان رو در اینستاگرام دنبال کنید. معمولاً اکثر صفحاتی که در اینستاگرام فعال هستند، فقط به گذاشتن گزیده شعر اکتفا می‌کنند؛ اما در مجلۀ نهان شما با کتاب‌های مختلف در زمینۀ شعر و... آشنا می‌شوید. فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 13:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف‌گذاری SMART چیست؟ و چرا کافی نیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/seohelp/%D9%87%D8%AF%D9%81-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-smat-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mpjyyhrrcihx</link>
                <description>سالِ گذشته به هیچ‌کدوم از اهدافم نرسیدم. اولین فرضی که به ذهنم رسید، این بود که شاید به‌درستی هدف‌گذاری نکردم. بنابراین تک‌تک هدف‌هایم را براساس یکی از معروف‌ترین روش‌های هدف‌گذاری یعنی «هدف‌گذاری به روش اسمارت» دوباره بررسی کردم.هدف‌گذاری SMART، پنج بخش اصلی دارد:🔹️Specific: یعنی حدوحدود هدفم کاملاً مشخص و واضح باشه.🔹️Measurable:یعنی امکان اندازه‌گیری آن به‌صورت کمّی و عددی وجود داشته باشه.🔹️Achievable: یعنی هدفم واقع‌بینانه و دست‌یافتنی باشه.🔹️Relevant: یعنی با دغدغه‌های دیگر من ناسازگار نباشه و همچنین در تضاد با هدف‌های دیگر من نباشه.🔹️Time-bound: یعنی مشخص باشه که چه زمانی باید به این هدف برسم.برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ هدف‌گذاری SMART می‌توانید به سایت‌های مختلف از جمله وب‌سایت متمم مراجعه کنید.بعد از این بررسی متوجه شدم، تمام هدف‌هایم کاملاً منطبق با مترومعیار این روش بودند. چرا پس به اهدافم نرسیدم؛ با وجود اینکه تمام تلاشم رو کردم؟!فکر می‌کنم ما در هدف‌گذاری‌هامون از یک نکتۀ خیلی بزرگ غافل می‌شیم. ما روی کاغذ هدف‌گذاری می‌کنیم و برای رسیدن بهشون نقشه می‌کشیم؛ اما روی کاغذ زندگی نمی‌کنیم. زندگی پر از بالاوپایین‌هاییه که هیچ‌وقت روی کاغذ نوشته نمی‌شه!ما روی کاغذ راه‌ها رو مشخص می‌کنیم؛ اما زندگی دقیقاً همون جاییه که ممکنه پایان تمام راه‌ها، حتی طولانی‌ترین‌شون، به بیراهه ختم شه:همواره راه به بیراهه می‌رسدبیراهه به راهو در میان راه و بیراههآن‌کس که به راه می‌اندیشدگمراه است.«رضا صفریان»دوست دارید صبحتون رو با یک بیت از حافظ شروع کنید و شب رو با یک ترانه به پایان برسانید؟دوست دارید با کتاب‌های مختلف در زمینۀ شعر و ادبیات آشنا بشید؟پس مجلۀ نهان رو به آدرس nahanmag در اینستاگرام دنبال کنید!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 11:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>