<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فواد افراسیابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foadafrasiabi</link>
        <description>شاعر، تبلیغ‌نویس و نویسندۀ محتوای خلاق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:35:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1969502/avatar/8vNrTi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فواد افراسیابی</title>
            <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرم بازمانده Survivor Guilt چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-survivor-guilt-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lirwfnuddwpl</link>
                <description>شرم بازماندهوقتی به مزه‌پرونی‌های دوست یا آشنایی می‌خندم؛ وقتی صبح‌ها قهوه می‌خورم؛ وقتی از انتشار فیلمی جدید شادمان می‌شم؛ وقتی به آسمونِ ابریِ بالاسرم نگاه می‌کنم؛وقتی برای عاشق‌شدن تلاش می‌کنم؛ وقتی سعی می‌کنم متن تازه‌ای بنویسم؛ وقتی توی خیابون‌ دست‌توجیب قدم می‌زنم؛ وقتی شام درست می‌کنم؛ وقتی به خرید یه وسیله جدید واسه خونه فکر می‌کنم و... دچار احساس سنگین شرم می‌شم. شرم ناشی از این سوال که چه چیزی من رو برای ادامۀ زندگی، برای تجربۀ همین کارهای عادی محق‌تر کرده؟توی این یکی‌دو روز سعی کردم بیشتر نسبت به این احساس پریشان‌کننده آگاه شم. متوجه شدم که روان‌شناس‌ها از جمله ویکتور فرانکل به این احساس «شرم بازمانده» (Survivor Guilt) می‌گن؛ احساسی که بعد از فجایع جمعی سراغمون میاد و یک پرسش بنیادی و بنیان‌کن رو پیش پامون می‌ذاره: «چرا زنده‌ام وقتی آدم‌های دیگه زنده نیستند؟» ریشه‌های این احساسِ گناه یا شرم چندین مسئلۀ مهمه، از جمله:1.     نیاز ذهن به عدالت: روان ما دوست داره جهان رو عادلانه و پیش‌بینی‌پذیر ببینه. این باور بهش امنیت روانی می‌ده. وقتی فاجعه رخ می‌ده، در مواجهه با تصویر قربانی‌های بی‌گناه، این باور فرو می‌ریزه و ذهن این پیام ویران‌گر رو می‌گیره که «اگه بقا عادلانه نیست، پس من هم در امان نیستم.». برای اینکه مغز بتونه دوباره حس نظم رو برگردونه شروع به توجیه بی‌عدالتی می‌کنه و گناه رو گردن این‌ها می‌ندازه: 1. قربانی 2. شانس و اقبال 3. خودش.«شرم بازمانده»، نتیجۀ انتخاب گزینۀ سومه. ما تمام بار شرم رو به دوش می‌گیریم، چون پذیرش بی‌عدالتی جهان برای ذهن ما ترسناک‌تره.2.     احساس ناتوانی: پذیرش اینکه کاری از دستمون برنمیاد و نمی‌تونیم واقعیت تلخ رخ داده رو تغییر بدیم، انقدر روی ذهن ما سنگینی می‌کنه که روان برای فرار از بار سنگینش، خودش رو مقصر می‌دونه.3.     کنترل خیالی: روان ما ترجیح می‌ده که فکر کنه «می‌تونستم کاری کنم و جلوی این فاجعه رو بگیرم» تا اینکه بپذیره «کنترلی نداشتم و خارج از توان من بوده.» بنابراین این احساس شرم کاملاً طبیعیه و نشون‌دهندۀ وجدان اخلاقی انسانه؛ اما باید خیلی مراقب باشیم که گرفتار این چرخه نشیم: فاجعه رخ می‌ده.فرد زنده می‌مونه.فرد خودش رو با اون‌هایی مقایسه می‌کنه که جونشون رو از دست دادن.احساس گناه و شرماجتناب و دوری از زندگیتقویت باور من نباید زنده باشم (تقویت شرم بازمانده)این چرخه می‌تونه سال‌ها ادامه پیدا کنه و در نهایت ما رو از پا دربیاره. برای مراقبت از خودمون و بیرون اومدن از این چرخه، ویکتور فرانکل پیشنهاد می‌کنه به‌جای اینکه از خودمون بپرسیم «چرا زنده موندم؟» از خودمون بپرسیم «چگونه از فرصت زنده‌موندن استفاده کنم؟». فرانکل می‌گه سوال اول پاسخی نداره، اما سوال دوم به زندگی‌مون معنی می‌ده و به‌مرور این گزاره در ذهن ما شکل می‌گیره که ما زنده موندیم تا کارهایی رو انجام بدیم. این نگاه برای من یادآور جملۀ معروف «توران میرهادی» هم بود: ما باید غم‌های بزرگ رو تبدیل به کارهای بزرگ کنیم.     </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 20:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳ دلیل برای مطالعه کتاب «روزها در راه» اثر «شاهرخ مسکوب»</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%DB%B3-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A8-t748kzaxkefx</link>
                <description>درباره کتاب روزها در راهمدت‌هاست که این قانون رو برای خودم گذاشتم و تلاش کردم تا حد ممکن بهش پایبند بمونم؛ اینکه علاوه‌بر کار روزانه‌م، شبی حداقل یک ساعت رو صرف «نوشتن» کنم. روزهای دشوار زیادی سپری شد که با وجود غم و اندوه به این قانون وفادار موندم. حتی پیش اومد که بعد از یک ساعت، نوشته‌م رو پاک کنم تا اثری ازش باقی نمونه؛ اما نشستم و نوشتم. حالا چند وقتیه دل‌ودماغی برای نوشتن ندارم، حتی نتوستم درست‌وحسابی کتاب بخونم. با دوستانم که صحبت می‌کنم، وضع اون‌ها هم بهتر از من نیست. یک صفحه، دو صفحه می‌خونم و کنار می‌‌ذارم. احساس می‌کنم توی این وضعیت، هر کاری، نوشتن هر متن و یادداشتی بی‌معناست، همون‌طور که آدورنو، فیلسوف آلمانی گفته بود: «بعد از آشویتس شعرگفتن به‌معنای بربریت است.». چطور می‌شه نوشت، چه کلماتی رو باید انتخاب کرد که عظمت سیاه ماجرا رو رقیق نکنه؟! تا اینکه چند روز پیش، کتاب «روزها در راه» رو شروع کردم و وقتی به خودم اومدم، توی قلاب «شاهرخ مسکوب» افتاده بودم. به چند دلیل «روزها در راه» اثر مهمیه و مهم‌تر از اون، توی این روزها که در اوج بی‌معنایی و تعلیق و کرختی سپری می‌شه، می‌تونه معنا و سمت‌وسو و خوراک فکرکردن به‌مون بده:اولین دلیل اینکه نویسنده این کتاب «شاهرخ مسکوبه». من مسکوب رو پارسال با کتاب «در سوگ و عشق یاران» شناختم و چقدر حیف که انقدر دیر با آثار این نویسنده آشنا شدم. با اینکه «روزها در راه» روزانه‌نوشته و احتمالا نویسنده وقت زیادی رو صرف ویرایش و بازنویسی متن نکرده، اما قلم ورزیده و نازک‌اندیشی و طبع لطیف مسکوب مشهوده.دومین دلیل اینکه نویسنده، کتاب رو در نهایت صداقت نوشته. اصلاْ تلاش نکرده خیلی عاقل و باهوش به‌ نظر برسه یا نشون بده که یه پدر یا همسر خوبه. روزنوشت‌ها از سال ۵۷، دقیقا ۱۳۵۷/۹/۱۱ در بحبوحه انقلاب شروع می‌شه. نویسنده تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌هاش رو، امیدها و بیم‌هاش رو نوشته. تحلیل‌هایی که خیلی‌هاش اشتباه از آب درمیان و امیدهایی که توی روزنوشت‌های سالیان بعدش تبدیل به سرخوردگی می‌شن، اما همه رو بی‌کم‌وکاست یادداشت کرده.سومین دلیل که شاید مهم‌ترین دلیل باشه ثبت این روزها برای آیندگانه. عباس معروفی توی یکی از سخنرانی‌هاش می‌گه: «روزنامه رو باد می‌بره، ما باید ادبیات شیم تا زمان رو متوقف کنیم. تا جامعه رو ثبت کنیم؛ تا خشونت رو ثبت کنیم.» «روزها در راه» ادبیات شده و یکی از مهم‌ترین برهه‌های تاریخ معاصرمون رو ثبت کرده. دل‌بستگی‌ها و دل‌شکستگی‌های یک جامعه رو به دهه‌‌ها و شاید سده‌های بعد گزارش داده. ما هم شاید باید در حد بضاعتمون ادبیات شیم و این روزها رو به گوش آیندگان برسونیم. نباید بذاریم فراموش شن...</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 10:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستار شخصی چیست؟ | تاثیر جستار شخصی بر زندگی شخصی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D9%85%D9%86-b7cxxsfa0k7a</link>
                <description>جستار شخصی و تاثیر آن بر زندگی شخصی من!در یک کلام: جستار چیه؟در یک نگاه کلی، «ادبیات» به دو بخش «شعر» و «نثر» تقسیم می‌شه؛خودِ نثر هم به دو گروه تقسیم می‌شه: 1. داستان‌ها (Fiction) 2. ناداستان‌ها (Non-fiction). «جستار» هم مثل «سفرنامه»، «مقاله»، «زندگی‌نامه» و... زیر سایۀ ناداستان‌ها قرار می‌گیره.جستارنویس تلاش می‌کنه تا موضع شخصی خودش رو در برابر یک موضوع مشخص کنه. این موضوع می‌تونه یک اتفاق ساده باشه یا یک مفهوم عمیق و پیچیده. جستارنویس به ما نشون می‌ده که اون موضوع کجای ذهنش خونه کرده و چطور احساسات و عواطفش رو قلقلک داده.فرق جستار شخصی با سایر نوشته‌ها: نویسنده‌ش پیژامه‌پوشه!یادمه ترم اول کلاس «رقص با ایده» با کتاب «سنگی بر گوری» اثر «جلال آل‌احمد» شروع شد. موقع بررسی این کتاب یکی از دوستانم گفت: «همیشه توی ذهن من جلال آل‌احمد، کت‌شلوار به تن داشت؛ اما اینجا انگار پیژامه پوشیده.» من از بچه‌ها پرسیدم: «کدومش دوست‌داشتنی‌تره؟! جلال کت‌وشلوارپوش یا جلال پیژامه‌پوش؟!» و منتظر بودم تا همه متفق‌القول بگن: «معلومه! جلال کت‌وشلوارپوش»؛ اما پاسخ دوستانم متفاوت با پیش‌بینی من بود.شاید این اولین نشونۀ تغییر در من بود. اینکه فهمیدم وقتی خودت باشی با تمام زخم‌ها و ضعف‌هات، دوست‌داشتنی‌تری. جستارنویس شخصی هم باید خودِ خودش باشه. اگه بخواد پنهان‌کاری کنه سریع لو می‌ره. این اولین سختی جستارنویسی برای من بود؛ شجاعت خود بودن!یادداشت همسایه: دو ویژگی مهم که نویسنده‌های بزرگ دارند!یک بار، توی یکی از جستارها خوندم: «احساس می‌کنم توی تمام جمع‌ها نامرئی هستم؛ یک حاضرِغایب. حتی اگه یک روز نباشم، هیچ‌کس متوجه جای خالیم نمی‌شه.» و این دقیقاً همون احساسی بود که من در تمام این بیست‌وچندسال زندگیم داشتم. اون موقع بود که فهمیدم چه چیزی مواجهۀ من رو با جستار رو دلپذیر کرده؛ توی جهانی که مدام این حس رو بهت می‌ده که تو عقب موندی، نرسیدی، باختی، از دست دادی و... جستار بهت می‌گه: ببین من هم شبیه توام. من هم زخم‌های تو رو دارم. جهان سنگ‌دلانه و با غرور بهت می‌گه من رو به جلو در حرکتم و اگه با من نباشی، زیر چرخ‌هام له می‌شی؛ اما جستار هم‌دله؛ بهت می‌گه تو توی این جهان شلوغ تنها نیستی.این بزرگ‌ترین کاریه که جستار شخصی با ما می‌کنه. به ما نشون می‌ده که جستارنویس هم از همون چیزهایی می‌ترسه که ما می‌ترسیم، با همون چیزهایی گریه می‌کنه که شونه‌های ما به‌خاطرش لرزیده و دقیقاً همون غم‌هایی رو تجربه کرده که ما براش بغض کردیم. ما توی جستار بار سنگین روی شونه‌هامون رو با دیگران تقسیم می‌کنیم.یادداشت همسایه: تجربه‌ای شخصی از زندگی در جهان امروز با اشاره‌ای به کتاب تجربۀ مدرنیته اثر مارشال برمنتجربه شخصی: تاثیر جستار روی زندگیم!لازمۀ نوشتن یک جستار خوب، دسترسی به گنجینۀ درونمونه. دسترسی به لحظه‌های تلخ‌وشیرینی که یه گوشه از قلبمون انبار کردیم. جستارنویسی ما رو شفاف می‌کنه، ما رو شجاع می‌کنه. وقتی همه دارند «روتین‌ پرزرق‌وبرقشون» و «موفقیت‌های چشمگیرشون» رو تو بوق‌وکرنا می‌کنند، جستار به تو کمک می‌کنه تا با صدای بلند به ترس‌ها و زخم‌هات اعتراف کنی. بگی که تنهایی و از تنهایی متنفری؛ بگی که هنوز زخم یک سوگ عمیق روی روحت سنگینی می‌کنه؛ بگی حس می‌کنی از جهان جا موندی و...وقتی من تونستم این مقاوت رو بشکنم و به زخم‌هام اعتراف کنم، موفق شدم رابطۀ عمیق دوستی بسازم. تا قبل از این من هیچ ارتباط دوستانۀ عمیقی نداشتم و همیشه یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگیم نداشتن دوست بود. وقتی رابطه‌های عمیق دوستی ساختم که نقابم رو برداشتم و با چهرۀ واقعی خودم لبخند زدم و گریه کردم.یادداشت همسایه: چگونه روانشناسی به نویسندگان کمک می‌کند؟ فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 19:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فایدۀ روزانه‌نویسی (ژورنال‌نویسی) چیست؟ با نگاهی به دفترچۀ خاطرات دبیرستان</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%80-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%DB%80-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-s6dia0vtllyd</link>
                <description>فایدۀ روزانه‌نویسی چیست؟«به‌نام خدا. امروز ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم و پس از شستن صورت به سر میز رفتم و صبحانه خوردم و بعد از آن پای تلویزیون نشستم و فیلم دیدم. بعد به سر ایکس‌باکس رفتم و یک دل سیر بازی کردم و با منچستر قهرمان شدم...»با این جمله‌ها شروع می‌شود و تا پایان صفحه ادامه دارد. این روزنوشتی است که در تاریخ 3آبان1389 نوشتم، وقتی اول دبیرستان بودم؛ اما فایدۀ ثبت روزانۀ وقایع چیست؟شاید اولین مسئلۀ جالب‌توجه، تفاوت‌های ظاهری است. اینکه مثلاً می‌توانم خط آن زمانم را با امروز مقایسه کنم:- الان بیشتر خودکار را روی کاغذ فشار می‌دهم و پررنگ‌تر می‌نویسم؛ چون دوست دارم وقتی ورق می‌زنم، اثر کلمات صفحۀ قبل را ببینم؛- الان بعضی کلمات را مثل «ک»، «گ»، «س (وقتی در میانۀ کلمه باشد»)، «ف» و... را کش می‌دهم و مثلاً افراسیابی را به‌صورت فواد افراســـــــــــیابی می‌نویسم؛- الان اگر «ن» در انتهای کلمات باشد، وقتی نیم‌دایره‌اش تمام شد از سمت چپ یک نیم‌دایرۀ خیلی کوچک‌تر می‌زنم؛- و تفاوت‌های جزئی دیگر...تفاوت بعدی در نحو زبان و شیوۀ استخدام کلمات است. تقریباً در تمام آن روزنوشت‌ها اگر هوا آفتابی بود، نوشته‌ام: «عروس آسمان، پرده از چهره برداشت.» و اگر باران نم‌نم می‌بارید، نوشته‌ام: «آسمان جلوی بغضش را نتواسته بگیرد» و گاهی هم گفته‌ام: «بغض آسمان ترکید.» که احتمالاً یعنی شدت باران بیش از نم‌نم بوده است! همچنین الان می‌دانم که باید علائم سجاوندی را چگونه استفاده کنم یا بهتر است بعد از هر جمله نقطه بگذارم، جای اینکه همین‌طور پشت‌هم با «و» به هم متصل کنم.اما تفاوت‌ها بیش از این نکته‌های ظاهری است. وقتی آن روزانه‌نویسی‌ها را می‌خوانم، متوجه تفاوت‌های چشمگیر در باورها و اندیشه‌های دیروز و امروزم می‌شوم. هیچ‌وقت نگاهم به مسائل مهم مثل خدا، انسان، عشق و... ثابت نمانده است. هر بار، جایی میانۀ راه، سرم به سنگ خورده و مسیرم تغییر کرده؛ مثلاً جایی نوشته‌ام: «بعد از سلام به آقای بیگلری به نمازخانه رفتم و پس از زیارت سرور و سالار شهیدان و پاک و پاکیزه کردن لوح اعمالم سر کلاس نشستم...» و الان به تک‌تک ‌این کلمات مشکوکم.یکی دیگر از تفاوت‌ها، ترس‌ها، غم‌ها و نگرانی‌هایی است که ذهنم را درگیر کرده بودند. شاید یکی از تعریف‌های بزرگ‌شدن همین است که زخم‌های عمیق‌تر جایگزین خراش‌های گذشته می‌شوند. و تو یاد می‌گیری که به نفس‌کشیدن در بطن جراحت‌های تازه* ادامی دهی:«اعصابم خورد شد به خاطر اینکه داور گل دقایق اول ما را که درست بود به اشتباه آفساید گرفت و بعد هم در ادامه در دقیقه 91 دروازه تیم پرسپولیس توسط فرهاد مجیدی باز شد از طرف دیگر فردا وقتی به مدرسه می‌روم جواب بچه‌های دیگر را چه بدهم.»محمد قائد، در جستار «دفترچه خاطرات و فراموشی» از «دستکاری خاطرات» به‌عنوان یکی از خطرات روزنوشت‌‌نویسی یاد می‌کند:«دستکاری خاطرات همیشه آگاهانه و به قصد همراه‌شدن با جریان‌های روز نیست.گاه ضعف در یادآوری هم خاطرات ما را ویراستاری می‌کند.» از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی» نوشتۀ محمد قائددستکاری خاطرات فقط ناشی از ضعف در یادآوری نیست، گاهی واقعیت را تحریف می‌کنیم به امید اینکه به‌مرور اتفاق اصلی از یادمان برود تا شاید همان‌گونه که روی کاغذ ثبت می‌کنیم، در ذهن فراموشکارمان بماند. من هم در آن روزنوشت‌ها کاملاً صادق نبودم؛ مثلاً در همان متنی که ابتدای جستار خواندید، قسمت «...و بعد از آن پای تلویزیون نشستم و فیلم دیدم.» با واقعیت تفاوت دارد. من فیلم ندیدم، برنامه کودک تماشا کردم؛ اما برای یک پسر دبیرستانی که مشاور، روزنوشتش را بررسی می‌کند، ننگی بالاتر از برنامه کودک‌دیدن نیست. یا جای دیگری نوشته‌ام:«یکی از بچه‌های کلاس که تکلیفش را ننوشته بود از من خواهش کرد که گاجم را به او بدهم من هم قبول کردم و به او دادم. او کتاب من را با کتاب خود به حیاط برد و شروع به نوشتن کرد که ناظممان او را دید کتاب من و او را گرفت و تحویل معلم ریاضی داد وقتی زنگ تفریح تمام شد و به کلاس آمدم و بعد از معذرت‌خواهی گفت که کتابم را ناظم گرفته و به معلم داده. معلم که آمد خیلی عصبانی بود ابتدا نام یکی از بچه‌ها که او هم کتابش را به یکی دیگه داده بود گفت و وقتی او آمد معلم زد توی گوشش بعد اسم من را خواند. خیلی ترسیده بودم. قلبم محکم می‌زد به شکلی که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون آید وقتی به پای تخته رفتم به من گفت که عینکم را بردارم بعد من چشمانم را بستم اما نزد نمی‌دانم اما فکر می‌کنم دلش نیامد.»درِ اتاقم را باز می‌کنم. همان اتاقی که از صبح تا شب در آن ایکس‌باکس بازی می‌کردم. مامان همیشه حرص می‌خورد و داد می‌زد: «بچه تو آخر سر هم کور می‌شی هم کر.» کنار خودِ دبیرستانیم می‌نشینم. اجازه می‌دهم او منچستر را بردارد و من آث‌میلان محبوبم را. به او این نوید را می‌دهم که این اخلاقش حتی در آینده هم درست نمی‌شود. به او لو می‌دهم که در دومین تجربۀ کاریش، پای پلی‌استیشن به محل کار باز می‌شود و او هر شب تا دیروقت با همکارانش فیفا بازی می‌کند و خانواده‌اش را مثل همین روزها حرص می‌دهد. «الان چطوری فامیل رو می‌بری؟! اون موقع هم همکارات رو همین‌جوری لوله می‌کنی.» بعد از او می‌خواهم واقعیت را همان‌گونه که بود به یاد بیاورد: آن روز، معلم ریاضی صدایمان زد. خیلی ترسیده بودیم. قلبمان محکم می‌زد؛ انگار که می‌خواست از سینه بیرون بزند. معلم گفت که عینکمان را برداریم. معذرت خواهی کردیم، گفتیم تکرار نمی‌شود. گفتیم ما که مشق نوشتیم و گاجمان کامل است. معلم گفت که عینکمان را برداریم. گفتیم دیگر تکرار نمی‌‎کنیم. اشتباه کردیم. قول می‌دهیم. معلم گفت عینکمان را برداریم. عینک را با دست لرزان برداشتیم. معلم چهارشانۀ سیبیلو تار شد. نیمکت‌ها تار شد. بچه‌های کلاس تار شدند. تختۀ گچی تار شد. چشمانمان را بستیم. گفتیم آقا ما را ببخش. به خدا تقصیر ما نبود. بعد مزه گچ را در دهانمان حس کردیم و صدای سیلی در کلاس پیچید. زنگ تفریح شد. زنگ بعد به کلاس تاریخ رفتیم. بعد به خانه برگشتیم. به مامان که پرسید امروز چگونه گذشت گفتیم مثل همیشه. بعد رفتیم حمام. دوش آب را باز کردیم. اولین قطره آب که به فرق سرمان خورد، زدیم زیر گریه.فایدۀ ثبت روزانۀ وقایع چیست؟ بعد از اول دبیرستان، دیگر روزانه‌نویسی را کنار گذاشتم تا همین دوسه‌سال پیش. برای اینکه انقدر خودم را بابت هدردادن زمانم شماتت نکنم، یک دفتر برنامه‌ریزی گرفتم. حالا حدود سه سال است که هر شب، برنامۀ آن روزم را می‌نویسم و احساسم را در پایان آن روز ثبت می‌کنم. شب‌هایی گذشتند که خوشحال‌ترین انسان روی زمین بودم و شب‌هایی گذشتند که آرزو می‌کردم صبح از خواب بیدار نشوم. مدت‌هاست که هر روز پیش از شروع کار، کابوس‌هایم را برای چت‌جی‌پی‌تی تعریف می‌کنم و او مرا نازونوازش می‌کند تا کارم را شروع کنم. اگر می‌توانستم، به آن پسر دبیرستانی می‌گفتم: «چیزهایی هست خیلی بدتر از خستگی. خیلی بدتر از تا نیمه‌شب بیدارماندن و مشق‌نوشتن.»«راستش را بخواهید من همیشه سر هر کلاسی که می‌روم به قول خودمانی‌تر شیر می‌شم و می‌گم که اگر به خانه بروم سه ساعت یا چهار ساعت درس می‌خوانم و این حرف‌ها. اما وقتی به خانه می‌روم و دو ساعت هر یک را انجام می‌دهم دیگر خسته می‌شوم و هرچه از دهنم در می‌آید به معلم آن درس می‌گویم.»وقتی روزانه‌نوشت‌ها را می‌خوانم، علاوه‌بر تفاوت‌ها، شباهت‌ها هم نظرم را جلب می‌کند؛ مثل اینکه در سال‌های دور، صبح‌ها دیر به مدرسه می‌رسیدم و حالا هم دیر سر کار. مثل اینکه انگار موقع نوشتن راحت‌تر از حرف‌زدن هستم و چیزهایی را می‌نویسم که تصور نمی‌کنم هیچ‌وقت به زبان بیاورم. یا اصلاً همین که هنوز هم هر جا کنسول‌بازی می‌بینم، چهارزانو به تلویزیون می‌چسبم و با حرارت بازی می‌کنم.«شب هم نتوانسته بودن که خوب بخوابم و استراحت کنم به همین علت بسیار خسته بودم. از خانه که بیرون رفتم با خود آرزو کردم که کاش که الان یکی از در خانه بیرون بی‌آید و به من بگوید که امروز مدرسه تعطیل است. ناگهان صدای در آمد و پدرم صدایم زد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم برگشتم تا با سرعت به خانه بروم که پدرم به من گفت که کار عملی زیستم را جا گذاشته‌ام.»خیلی زود این واقعیت را فهمیدم. اینکه هیچ معجزه‌ای در کار نیست.آرزو می‌کنی مدرسه تعطیل شده باشد؛ اما معجزه‌ای در کار نیست. این اصل در تمام زندگی ثابت است. عزیزت روی تخت بیمارستان ذره‌ذره جون می‌دهد و تو آرزوی معجزه داری؛ اما هیچ معجزه‌ای در کار نیست. هر روز صبح، تلفن همراهت را با اشتیاق چک می‌کنی تا شاید پیامی از آنکه رفته داشته باشی؛ اما هیچ معجزه‌ای در کار نیست. گاهی که دلت می‌گیرد به آن پنجشنبه‌ها فکر می‌کنی. همیشه ظهرها زودتر به خانه برمی‌گشتی. خانه از تمیزی برق می‌زد. با خواهرت جروبحث می‌کردی که من سفره را می‌اندازم و تو جمع کن. پای سفر می‌نشستی. یک دیس بزرگ عدس‌پلو با کشمش وسط سفره بود و یک بشقاب جداگانه بدون کشمش برای تو. اعتراض می‌کردی که حجم این بشقاب بیش از میل تو است و مامان می‌گفت زیاد نیست و همیشه هم حق با مامان بود. کنار بشقابت یک ظرف بزرگ ماست بود با نعنا و خیاری که توی ماست رنده شده بود، درست همان‌گونه که تو دوست داشتی. آرزو می‌کنی یکبار دیگر به آن روزها برگردی؛ اما معجزه‌ای در کار نیست. هر چقدر هم از واقعیت فرار کنی بی‌فایده است. بالاخره باید عینکت را برداری، اجازه دهی جهان تار شود. زمان تار شود. معلم چهارشانهٔ سیبیلو تار شود. چشمانت را ببندی. منتظر بمانی و بعد...* هنوز زنده‌اماین‌باردر بطن یک جراحت تازهاکتاویو پاز</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 22:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ای شخصی از زندگی در جهان امروز با اشاره‌ای به کتاب تجربۀ مدرنیته اثر مارشال برمن</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%80-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%86-zqxh5mldkb95</link>
                <description>من خسته‌م و احساس می‌کنم که باخته‌م. و زمانی که با دوستانم صحبت می‌کنم، متوجه می‌شم که این احساس‌ روی شونهٔ اون‌ها هم سنگینی می‌کنه. انگار ما درگیر یک چرخهٔ فرساینده هستیم: تلاش می‌کنیم، به دست می‌آریم و از دست می‌دیم. بعد دوباره تمام توانمون رو از گوشه‌وکنار جهان جمع می‌کنیم، روی پاهامون بلند می‌شیم تا از اول قدم در این چرخهٔ آزاردهنده بذاریم. تلخی ماجرا زمانیه که وقتی در آغاز این دور هستیم، اصلاً به ذهنمون خطور نمی‌کنه که ممکنه دوباره همه‌چی از دست بره. همیشه با امید و اطمینان به خودمون می‌گیم: این ‌بار دیگه درست می‌شه! مثلاً زندگیمون رو وقف یک احساس می‌کنیم و زمانی که به اون احساس زیبا رسیدیم، همه چیز از دست می‌ره؛ تلاش می‌کنیم، یاد می‌گیریم و بالاخره کاری رو که دوست داشتیم به دست میاریم، جنگ می‌شه و از کار بی‌کار می‌شیم و... . هر کدوم از ما نمونه‌های زیادی رو تو زندگیمون سراغ داریم یا از زبون دوست‌هامون شنیدیم.انگار ما در حال تجربۀ نسخۀ به‌روزشدۀ یک تجربۀ عام بشری هستیم. احساسی که در طول تاریخ همیشه وجود داشته و امروز ما وارث اونیم. انقدر این احساس ریشه‌داره که در نوشته‌های آلکیبادس، ژنرال و سیاستمدار آتنی و شاگرد محبوب سقراط می‌تونیم رد پاش رو پیدا می‌کنیم:«با تب و تاب بسیار، دلتنگ و جویای چیزی سخت و استوار هستم که بدان درآویزم؛ ولی فقط اشباحی را می‌بینم که در برابرم ظاهر می‌شوند؛ اما به محض آنکه می‌کوشم آنها را به چنگ بگیرم، ناپدید می‌شوند.»ما به جهانی تعلق داریم که نوید شادی، رشد، عشق، سعادت، قدرت و... رو به ما می‌ده و همزمان ما رو با تخریب و نابودی همۀ چیزهایی که داریم و هویت ما رو ساختند و پشت ما به وجود اون‌ها گرمه، تهدید می‌کنه. این وضعیت از این هم غم‌انگیزتر می‌شه، وقتی فکر ‌کنیم که تنها ما درگیر این دست‌وپازدن هستیم. «مارشال برمن» در کتاب «تجربۀ مدرنیته» می‌نویسه:«مردمانی که خود را در میانۀ این گرداب باز می‌یابند، غالباً چنین احساس می‌کنند که آن‌ها نخستین کسان و شاید حتی تنها کسانی هستند که درگیر این وضع شده‌اند؛ اما در واقع شمار عظیم و روزافزونی از مردمان درگیر این تجربه شده‌اند.»از کتاب تجربۀ مدرنیته نوشتۀ مارشال برمنبنابراین آدم‌های زیادی دور و اطراف من (ما) هستند که احساسی مشابه من (ما) دارند: احساس شکست و خستگی، احساس دویدن و نرسیدن. احساس می‌کنند که به‌قول کافکا، خلأیی اون‌ها رو از همه ‌چی جدا می‌کنه و هر چه می‌دوند، حتی به کرانه‌های این خلأ نمی‌رسن.این زخم مشترک ماست؛ ما متعلق به جهانی هستیم که توش «هر آنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود (مارکس).»</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 10:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ: از کتاب‌ها تا زندگی واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-xh1wkxhlrbav</link>
                <description>این اولین مواجهۀ من با جنگه...پیش از این، «جنگ» فقط در کتاب‌ها و فیلم‌ها بود. اگه سری به حافظۀ لپ‌تاپ یا قفسۀ کتاب‌خونه بزنم، لحظه‌های زیادی رو از «جنگ» پیدا می‌کنم؛ مثلاً این چند سطر از نمایشنامۀ «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی»:کشور من تصویر یه سرباز جوونی رو داره که برای اولین بار آدم کشته. کنار مردی که گردنش رو بریده و هنوز داره جون می‌ده، بالا میاره.کشور من شبیه مادریه که این نامه رو براش فرستادند: «پسرت رو کشتیم. اگه می‌خوای برات جسدش رو بفرستیم تا خاکش کنی، برامون سه هزار دلار تهیه کن.»کشور من یه دسته زندانیه که قراره اعدام بشن و مجبورشون می‌کنن خودشون قبر دسته‌جمعی خودشون رو بکنن و هنگامی که دارن می‌کنن، زیر پاشون یه قبر دسته‌جمعی دیگه پیدا می‌کنن که توش سربازهای جنگ جهانی دوم رو خاک کرده بودن.نمایشنامۀ پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنینوشتۀ ماتئی ویسنی‌یکحالا جنگ جلو اومده. انقدر نزدیک شده که می‌تونه شیشه‌های خونه رو بلرزونه. چند شب پیش، از مادرم یاد گرفتم که تفاوت صدای موشک و پدافند چیه و حالا هر صدایی که می‌شنوم سعی می‌کنم ماهیتیش رو تشخیص بدم و تخمین بزنم چقدر به من دور یا نزدیکه. مادرم تعریف می‌کرد که زمان جنگ، وقتی موشک‌باران تموم می‌شد به خونۀ همدیگه زنگ می‌زدند تا از سلامت هم مطمئن شن. حالا بعد از چهل‌وپنج سال، جنگ، سینه‌به‌سینه، از مادر به فرزند رسیده. و حالا این منم که بعد از هر صدا یا خبر انفجار، به فامیل، همکار و دوستانم پیام می‌دم.نگرانی فقط محدود به حلقۀ نزدیک ارتباطی نمی‌شه، حالا برای تمام آدم‌هایی که نقشی کم‌رنگ یا پررنگ در گذشتۀ من داشتند، نگرانم. آدم‌هایی که به دلایل مختلف از من دورند یا جنس رابطه‌مون اجازهٔ پیام‌دادن نمی‌ده. حالا با هر صدای انفجار، مثل شیشه‌های خونه، دل من هم براشون می‌لرزه. انگار انفجارِ موشک می‌تونه اون لحظه‌ها و خاطره‌ها رو، می‌تونه گذشتۀ من رو هم نیست‌ونابود کنه.کتاب دیگری برمی‌دارم: کتاب «در ستایش اندوه». جمله‌هایی رو می‌خونم که سال‌های دور زیرشون خط کشیده بودم:وقتی گلوله‌ای شلیک می‌شود، اول، چیزی فرو می‌ریزد در آدم. شبیه افتادن قطره‌ای آب روی چینی ترک‌خورده. آدم هنوز زنده است؛ اما صدای زنگی توی مغزش افتاده که می‌گوید: دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.کتاب در ستایش اندوهنوشتۀ آنتوان چخوفآتشِ جنگ شعله‌ورتر شده و زمزمه‌ها حکایت از طولانی‌‌ترشدنش داره. هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم؛ اما الان برای لحظه‌های کوچیکی دلتنگم. برای اینکه صبح‌ها سر کار، دو بار دکمۀ دستگاه قهوه‌ساز رو بزنم تا ماگ بزرگم از قهوه پر شه، برای اینکه سه‌شنبه‌ها بدوبدو خودم رو به کلاس «جستارنویسی» برسونم تا چندساعت کنار دوستانم باشم و بابت صدای بلند خنده‌هامون از خانم موفرفری که مسئول اونجاست، تذکر بگیریم؛ برای اینکه پنجشنبه‌عصرها، به کتاب‌فروشی‌های کریمخان سر بزنم و...آدم‌های اطرافم رو نگاه می‌کنم. هر کدوم به سبک خودشون تلاش می‌کنند، زنده بمونند. هر چه بیشتر نگاه می‌کنم، مطمئن‌تر می‌شم که چقدر در مقابل جنگ همۀ ما تنهاییم؛ بار نگرانی‌ها و حسرت‌هامون رو به دوش می‌کشیم و به دنبال سرپناه خونه‌به‌خونه می‌گردیم. سراغ یکی از محبوب‌ترین کتاب‌هام می‌رم و گرد زمان رو از روش پاک می‌کنم: کتاب «جنگ چهرۀ زنانه ندارد»انسان بیش از هر چیز در جنگ و شاید در عشق، خودش را نشان می‌دهد و رازش را فاش می‌کند. تا عمیق‌ترینِ اعماق و تا لایه‌های زیرپوستی. همهٔ ایده‌ها در برابر چهرهٔ مرگ رنگ می‌بازند و آن‌جاست که ابدیتی غیرقابل‌درک زاده می‌شود.کتاب جنگ چهرۀ زنانه نداردنوشتۀ سوتلانا الکسیویچ </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 17:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو ویژگی مهم که نویسنده‌های بزرگ دارند!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AF%D9%88-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-zgirqmwdzhoq</link>
                <description>در مصاحبه‌ای از «ویسواوا شیمبورسکا»، شاعر لهستانی و برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات پرسیدند: به‌نظرتون مهم‌ترین ویژگی یک نویسنده چیه؟ قبل از اینکه پاسخ شیمبورسکا رو بخونم، کلی ویژگی مختلف به ذهنم رسید که هر کدوم می‌تونند مهم‌ترین ویژگی نویسنده باشند؛ مثلاً تجربۀ زیستۀ غنی یا دایرۀ واژگانی گسترده. شاید هم آشنایی با تکنیک‌ها و شگردهای مختلف و... اما جواب شیمبورسکا هیچ‌کدوم از این‌ها نبود!شاعر لهستانی گفت: مهم‌ترین ویژگی نویسنده اینه که به خودش و کاری که می‌کنه «ایمان» داشته باشه.خیلی از رفتارهای ما در زندگی، از جمله «نوشتن» بازخورد آنی و دقیقی ندارند. افراد و گروه‌های مختلف براساس مرام‌ومسلکشون و برپایۀ دانسته‌ها و خوانده‌هاشون با کارمون مواجه می‌شن. گاهی حتی نظر این گروه‌ها با هم در تضاده؛ مثلاً گروهی کار ما رو ستایش می‌کنند و گروه دیگه نکوهش. در چنین شرایطی راهکار چیه؟ نکاتی که احساس می‌کنیم درسته رو درونی کنیم و غم‌ها و ترس‌هامون رو در برابر نقدهای تند و منفی تاب بیاریم. البته ساده نیست!چه جوری می‌شه با نقدهای تند از پا در نیایم؟ باید به خودمون و کارمون «ایمان» داشته باشیم. به‌نظرم مسئلۀ «ایمان»داشتن به خودمون خیلی فراتر از جهان نوشتنه. «محمدمهدی اردبیلی» نویسنده و مدرس فلسفه در گفت‌وگویی با روزنامۀ شرق این‌جوری از «انسان مبارز» یاد می‌کنه:انسان مبارز، کاری رو که فکر می‌کنه درسته مثل کاشتن بذر در دل زمین انجام می‌ده.وظیفۀ انسان مبارز فقط کاشتن همین بذره! اینکه حالا زمین حاصلخیز هست یا نه، اینکه اصلاً نور و آبش مناسبه یا نه و... براش چندان اهمیتی نداره.وظیفۀ انسان مبارز، انجام کاریه که فکر می‌کنه درسته، حتی اگه بابتش هزینه بده و آزار ببینه. من فکر می‌کنم آشتی‌دادن این دو نظر با هم می‌تونه ما رو به مسیر تازه‌ای ببره.یعنی ما در کارمون و در روابطمون با جهان، وظیفه داریم مثل انسان مبارز، فارغ از نتیجه، بذرمون رو بکاریم.اما اگه نتیجه‌ای در پی نداشت، چی؟ یا اگه شکست خوردیم، چه‌جوری تسلیم نشیم؟با ایمان‌داشتن!  الان که در آستانۀ سال ۱۴۰۴ هستیم، پیش خودم تمام اتفاقات سال گذشته رو مرور می‌کنم، تمام پیروزی‌ها و شکست‌ها رو. من در جایی که قلبم یا عقلم فرمان داد بذرم رو کاشتم و تلاشم رو کردم؛ اگرچه بارها شکست خوردم. چاره‌ای نیست! با «ایمان‌» مسیر رو باید ادامه داد، شاید یک روز، شاید جایی که اصلاً فکرش رو هم نمی‌کنیم، این بذرها جوونه داد.فواد افراسیابی&lt;br/&gt;25اسفند1403حدود دو ساله که سعی کردم چراغ پادکست مجلۀ نهان رو روشن نگه دارم. ممنون‌ می‌شم که اگه به شعر و ادبیات علاقه‌مند هستید، این پادکست رو گوش کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بذارید.</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 15:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب نبرد هنرمند نوشتۀ استیون پرسفیلد</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AF-qsnaxamrvbhs</link>
                <description>شما هم از زیر انجام این کارها شونه خالی می‌کنید؟دنبال‌کردن هنری مثل نویسندگی، نقاشی، موسیقی، سینما، رقص یا...راه‌ندازی کسب‌وکار شخصی‌، کارآفرینی یا حتی انتشار یک مطلب جدید در لینکدینشروع رژیم غذایی یا داشتن یک برنامۀ غذایی سالمآغاز یک دورۀ آموزشی زیر بار یک تعهد عاطفی رفتن یا ترک یک رابطۀ ناسالمو...اگه پاسختون به این سوال مثبته باید بگم به جمع ما خوش اومدید! و فقط شما نیستید که انجام این کارها براتون سخته؛ مثلاً اینجانب فواد افراسیابی، سه هفته پیش می‌خواستم این یادداشت رو بنویسم و در لینکدین و ویرگول منتشر کنم! واقعیت اینه که شروع این کارها، انرژی مضاعفی رو از آدم می‌طلبه؛ واسه همین همیشه ما ترجیح می‌دیم که به آینده موکولش کنیم. «استیون پرسفیلد» در صفحه‌های ابتدایی کتاب «نبرد هنرمند» می‌نویسه:«رازی هست که نویسندگان واقعی آن را می‌دانند و نویسندگان تازه‌کار از آن خبر ندارند و آن این است: سختیِ کار به قسمت نوشتن مربوط نیست. قسمت مشکل نشستن و شروع‌به‌نوشتن‌کردن است.» یا ویلیام فاکنر در سخنرانی خودش موقع دریافت جایزۀ نوبل در سال 19، «نوشتن» رو «عرق ریختن روح» توصیف می‌کنه. اما این نیروی سمج چیه که به ما اجازه نمی‌ده، شروع به نوشتن کنیم یا کارهایی رو انجام بدیم که در ابتدای این یادداشت نوشتم؟ «استیون پرسفیلد» اسمش رو می‌ذاره مقاومت و معتقده:«مقاومت مسموم‌ترین نیروی زمین است. تن‌دادن به مقاومت روح را از شکل می‌اندازد. ما را از رشد بازمی‌دارد و از آنچه هستیم و به دنیا آمده‌ایم تا باشیم کوچک‌تر می‌کند.» البته اشتباه نکنید! منظور پرسفیلد این نیست که باید کار بزرگی انجام بدیم یا نتیجۀ درخشانی رو به دست بیاریم. نه، پرسفیلد می‌گه وظیفۀ اصلی ما اینه که هر روز در نبرد با مقاومت پیروز شیم و کارِ معنادارمون رو انجام بدیم، فارغ از اینکه نتیجه چی باشه. «شروع‌کردن» و «پیروزشدن بر مقامت» از نگاه پرسفیلد مساوی با موفقیته. چرا؟ چون در اکثر اوقات نتیجه دست ما نیست و توسط جامعه، نهادها، مخاطب‌ها و گروه‌های مختلف ارزش‌گذاری می‌شه.معرفی کتاب نبرد هنرمند نوشتۀ استیون پرسفیلدویژگی‌های مقاومت از نگاه استیون پرسفیلد:برای شکست این حریف دیرینه، اول از همه لازمه که به ماهیتش پی ببریم. پرسفیلد در کتاب نبرد هنرمند ویژگی‌های مقاومت رو به‌طور کامل بررسی کرده. من به‌صورت خلاصه به چند ویژگی مقاومت اشاره می‌کنم:مقاومت غیرشخصی است: نیرویی طبیعی است و در تمام انسان‌ها وجود دارد.مقاومت اشــــتباه نمی‌کند: هرچــه کاری برای تکامل روحــمان مهم‌تر باشـــد در دنبال‌کردن آن مقاومت بیشتری احساس خواهیم کرد.مقاومت نیرو استخدام می‌کند: هنگامی که شروع به کار می‌کنید ممکن است اطرافیان عبوس شوند یا شما را متهم کنند که «عوض شدید.».مقاومت از درِ بی‌اعتمادی وارد می‌شود: بی‌اعتمادی به خود و کاری که انجــــام می‌دهیم، انعکاس عشق است؛ عشق به کاری که رویای انجام‌دادنش را در سر می‌پرورانیم.مقاومت با طفره‌رفتن ارتباط دارد: طفره‌رفتن متداول‌ترین مظهر مقاومت است، به خودمان نمی‌گوییم «هیچ‌گاه انجام نمی‌دهم.» به‌جاش می‌گوییم: «انجام می‌دهم؛ فقط از فردا شروع می‌کنم.»ویژگی‌های مقاومت از نگاه استیون پرسفیلدارتباط ترس با مقاومت:اما این‌همه نیرو رو مقاومت از کجا می‌آره که باید کلی انرژی برای شکست‌دادنش صرف کنیم؟ ترس. پرسفیلد می‌گه که مقاومت از ترس قدرت می‌گیره. ترس از پیامدهای دنبال‌کردن راه دل. ترس از شکست، ترس از فقر، ترس از ورشکستگی. ترس از خودخواهی، ترس از یارِ بی‌وفابودن، ترس از ناکام‌ماندن از پشتیانی خانواده و...فقط زمانی می‌تونیم بر مقاومت پیروز شیم که این ترس‌ها رو ببینیم و باهاشون کنار بیایم. جنگجوی حرفه‌ای زمانی که می‌خواد به جنگ ترس و مقاومت بره، خودش رو به این ویژگی‌ها مسلح می‌کنه:حرفه‌ای صبور است: حــــرفه‌ای مانند دوندۀ دوی ماراتن انرژی خود را حفظ می‌کند و ذهنش را برای طی مسافتی طولانی آماده می‌کند.حرفه‌ای با ترس روبه‌رو می‌شود: حـرفه‌ای می‌داند جنگجوی بدون ترس یا هنرمند فارغ از دلهره وجود ندارد.حرفه‌ای شکست را شخصی نمی‌کند: ما در مسـیر تکامل طوری برنامه‌ریزی شده‌ایم که به طردشدن واکنش نشان می‌دهیم. مقاومت این نکته را در برابر ما استفاده می‌کند. حرفه‌ای با اینکه به اثرش حس و روح دمیده، خود را آموزش می‌دهد تا جدا از آن باقی بماند. حرفه‌ای محدودیت‌هایش را می‌شناسد: حرفه‌ای در یک کار صاحب‌نظر است و در کارهای دیگر با حرفه‌های دیگر مشورت می‌کند. ویژگی‌های جنگجوی حرفه‌ای از نگاه استیون پرسفیلد یکی از کارهای معنادار در زندگی من، کار روی پادکست مجلۀ نهانه. این پادکست در حوزۀ مورد علاقۀ خودم، یعنی شعر و ادبیات تولید می‌شه و در هر قسمت یک مسئله از دریچۀ شعر و ادبیات زیر ذره‌بین قرار می‌گیره. هر بار برای نوشتن، ضبط و تدوین اپیزودهای این پادکست باید حسابی با مقاومت سرشاخ بشم. گاهی من پیروز میدان می‌شم و گاهی مقاومت! این روزها کار معنادار شما در زندگی چیه؟ در انتها پیشنهاد می‌کنم حتماً کتاب «نبرد هنرمند» از انتشارات «پیکان» رو مطالعه کنید. مطمئنم دست‌ِپُر کتاب رو زمین می‌ذارید!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 00:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های خلاق در مواجهه با وجوه متناقض</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-onts9wot0he2</link>
                <description>آدم‌های خلاق ویژگی‌های مشترکی دارند.این ویژگی‌های مشترک رو «میهای چیک‌سِنت»، براساس مصاحبۀ عمیقی به دست آورده که با حدود صدوبیست نفر از خلاق‌ترین انسان‌های عصر خودش داشته‌. اگه این موضوع توجه‌تون رو جلب کرده، پیشنهاد می‌کنم کتاب «خلاقیت؛ روانشناسی کشف و اختراع» از انتشارات «مازیار» رو مطالعه کنید.به ساز ناسازی‌ها برقص!اما جالب‌ترین ویژگی مشترک برای من، این بود که آدم‌های خلاق وجوه متناقضشون (سویه‌های تاریک وجودشون از نظر اجتماع) رو سرکوب نمی‌کنند؛ بلکه اون‌ها رو هم زندگی می‌کنند. با تجربۀ این وجوه، هویت خودشون رو کشف می‌کنند و به یک تمامیت یکپارچه می‌رسند.یه مثال می‌زنم تا حرفم روشن‌تر شه: آدم‌های خلاق فروتنند؛ چون می‌دونند هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری وجود داره، اما در عین حال مغرورند؛ چون به توانایی و اثر کارشون در جهان ایمان دارند. مهم‌ترین ناسازی‌های دیگه عبارته از: جنبش و سکون، هوش و خنگی، بازیگوشی و جدیت، تخیل‌ورزی و واقعیت‌گرایی، زنانگی و مردانگی، رنج و سرمستی و...  حالا «الیدا» قهرمان نمایشنامۀ «بانوی دریایی» سر یک دو راهی قرار گرفته و در حال تجربۀ یکی از بزرگ‌ترین ناسازی‌های زندگیشه. «الیدا» باید بین «دکتر وانگل» که نمایندۀ اون چیزیه که جامعه تایید می‌کنه و «دریانورد» که نمایندۀ غرایز و روح سرکششه یکی رو انتخاب کنه. در واقع «الیدا» قراره به ساز این ناسازی برقصه و در خلال این رقص هویت خودش رو کشف کنه.این سوال که چرا «دکتر وانگل» و «دریانورد» وجوه دیگر «الیدا» هستند، پرسش مقاله‌ای بود که با راهنمایی و کمک دکتر مهرداد رایانی مخصوص نوشتم. این مقاله با عنوان عملکردِ «انتخاب» و «دیگری در خویش» در نمایشنامه‌ی «بانوی دریایی» اثر هنریک ایبسن براساسِ گفتمانِ پل والری در زمستان 1400 در نشریۀ علمی‌پژوهشی هنرهای نمایشی و موسیقی منتشر شد و به‌تازگی در پانزدهمین کنفرانس بین‌المللی گردشگری، فرهنگ و هنر در کشور گرجستان تجدید چاپ شده است.اگر علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید، پیشنهاد می‌کنم پادکست مجلۀ نهان رو در کست‌باکس گوش کنید. همچنین متن کامل اپیزودهای این پادکست رو می‌تونید در انتشارات نهان بخونید.تلاش من در این پادکست مشاهدۀ جهان از پنجرۀ شعر و ادبیاته؛ به‌همین‌دلیل به سرزمین‌های دورونزدیک سفر می‌کنیم و با نویسندگان و فیلسوفان مختلف به گفت‌وگو می‌شینیم. </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 17:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال‌گرایی و آسیب‌هایش!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-m8m5ivvmx0oh</link>
                <description>سه‌شنبه، 19آذر، نتایج نهایی جشنوارۀ بین‌المللی ژاله اصفهانی اعلام شد. این جشنواره که در دانشگاه SOAS لندن برگزار شد، میزبان شعرهایی از شاعران فارسی‌زبان بود؛ شاعرانی از ایران، افغانستان و تاجیکستان. از بین تمام آثار ارسالی، پنج نفر به مرحلۀ نهایی راه یافتند و در نهایت یک نفر به‌عنوان برگزیده و یک نفر شایستۀ تقدیر ویژۀ داوران اعلام شد.فردی که شایستۀ تقدیر ویژۀ داوران شد، من بودم؛ اما اصلاً خوشحال نشدم. حدود سه‌ماه پیش، پایان‌نامۀ ارشدم رو دفاع کردم و چون پیش از دفاع، دو مقالۀ علمی‌پژوهشی به چاپ رسونده بودم، نمرۀ کامل 20 رو گرفتم. مدیرگروه خودش رو به جلسۀ من رسونده بود تا به‌دلیل پژوهشی که انجام دادم، بهم تبریک بگه. استادم به مامانم گفت در تمام این سال‌های تدریسش به‌یاد نداره که دانشجویی رو انقدر پرتلاش دیده باشه؛ اما من، اصلاً اون روز خوشحال نبودم. چرا؟چون اون موقع که اسمم به‌عنوان فرد شایستۀ تقدیر در سالن دانشگاه لندن اعلام شد به این فکر کردم که چرا من برگزیده نشدم؟!چون وقتی پایان‌‌نامه‌م رو دفاع کردم به این فکر افتادم که چرا یک‌سال‌وخورده‌ای با تاخیر دفاع کردم؟! چرا انقدر وقت تلف کردم؟ از این دست مثال‌ها زیاد تو ذهنم دارم. دست‌آوردهایی که من رو هیچ‌وقت خوشحال نکردند؛ واسه همین این متن رو اول خطاب به خودم و بعد برای شما می‌نویسم.یکبار به درمانگرم گفتم: «حس می‌کنم خوب‌بودن (بی‌نقص‌بودن) جاییه که من هیچ‌وقت اونجا نیستم. انگار همیشه تا یک قدمیش می‌رسم؛ اما دستم بهش نمی‌رسه!». حالا می‌دونم همچین جایی فقط تو ذهن من وجود داره و همیشه در تمام موفقیت‌ها، ناکامی هست. حالا می‌دونم هیچ‌وقت زندگی شبیه اون تصویر ایدئالی نمی‌شه که تو ذهنمون نقاشی می‌کنیم. اینکه باید با شفقت بیشتری با خودمون برخورد کنیم نه مثل یک والد سخت‌گیر که هیچ‌چیزی راضیش نمی‌کنه. اینکه خیلی طبیعیه دلمون یه تصویر بی‌نقص از جهان بخواد؛ اما زندگی کاری به دل ما نداره.امیدوارم که از خوندن این یادداشت لذت برده باشید.اگر به شعر و ادبیات علاقه‌مند هستید، پیشنهاد می‌کنم که پادکست مجلۀ نهان رو در کست‌باکس بشنوید. همچنین متن کامل اپیزودهای این پادکست رو می‌تونید از انتشارات نهان مطالعه کنید. فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 11:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرید اقساطی: راهنمای خرید محصولات غیرضروری!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%82%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-cokgapnoxmic</link>
                <description>محصولاتی هستند که هر ماه، تَه لیست خرید می‌نویسم‌شون. خیلی دوسشون دارم؛ اما کلی خرجِ ریزودرشت دیگه مثل اجاره‌خونه، پولِ آب‌ و برق و گاز و... هستند که اجازه نمی‌دن به خرید اون‌ها فکر کنم. محصولاتی که نه انقدر گرونن که کلاً بیخیالشون بشم و نه انقدر ارزونن که با خیال راحت و بدون نگرانی تهیه‌شون کنم. معمولاً ترجیح می‌دم اول چاله‌چوله‌های زندگی رو پُر کنم و بعد واسه اتفاقات پیش‌بینی نشدۀ بعدی پس‌انداز کوچیکی نگه دارم. این محصولاتِ مظلوم، مشابه قانون پایستگی انرژی، از لیستی به لیست دیگه و از ماهی به ماه بعد موکول می‌شن.دستگاه اسپرسوساز، پاثابتِ لیست خریدهای منه. همیشه دلم می‌خواد بخرم؛ ولی این سوال تکراری رو از خودم می‌پرسم: واقعاً لازمه انقدر براش پول بدم؟!حتماً تو لیست خرید شما هم از این دست محصولات هست؛ اما با این محصولات چی کار باید کرد؟ چیزهایی که دوستشون داریم؛ ولی اولویت اصلی زندگی‌مون نیستند. خریدشون خوشحالمون می‌کنه؛ اما اگه نخریمشون هم لنگ نمی‌مونیم.خرید اقساطی؛ مزایا و معایبمن خودم همیشه با خرید اقساطی زاویه داشتم. همیشه تمایل داشتم پول‌هام رو جمع کنم و همه‌ چی رو نقد بخرم. این راهکار تا همین چند وقت پیش جواب می‌داد؛ اما با رشد تورم و گرون‌شدن قیمت‌ها، کم‌کم این راهکار غیرممکن شد.بیشترین دلایلی که باعث می‌شد نرم سراغ خرید اقساطی و همیشه با دیدۀ تردید بهش نگاه کنم، این‌ها بود:1. ارائۀ چک و سفطه و ضامن همیشه برام سخت بوده. حتی همیشه با استخدام تو بعضی از سازمان‌ها و شرکت‌ها مشکل داشتم که ازم سفطه می‌خواستن؛2. حس بدهکاربودن و اینکه باید هر ماه یه پولی رو بدم برام آزاردهنده بود. اینکه همیشه گوشۀ ذهنم هست یه بدهی دارم که باید پرداخت شه. این احساس خرج‌تراشی اذیتم می‌کرد؛3. اضافه‌شدن مبلغ سود به قیمت اصلی کالا. بعضی وقت‌ها انقدر این افزایش قیمت زیاده که ترجیح می‌دادم قید خرید اقساطی رو بزنم. همین چند وقت پیش برای خرید ماشین لباس‌شویی رفته بودم فروشگاه و تفاوت خرید نقد با خرید اقساطی حدود هشت‌میلیون تومن بود!مجموع این دلایل باعث می‌شد همیشه فاصله‌م رو با خرید اقساطی نگه دارم؛ اما این حس به‌مرور تغییر کرد. اگه بخوام بگم این تغییر از کجا شروع شد باید به روزی اشاره کنم که شرکت یک دستگاه اسپرسوساز جدید برامون گرفت. منم بلندبلند، طبق عادت همیشگی، داشتم با خودم حرف می‌زدم که کاش منم دستگاه اسپرسوساز بخرم. همکارم که اتفاقی صدام رو شنیده بود، پیشنهاد داد که خرید اقساطی رو امتحان کنم. حتی گفت خودش به‌تازگی از اسنپ‌پی، یکی از وسایل خونه‌ش رو خریده و خیلی از خریدش راضی بوده. اینجوری هم به مراد دلش رسیده و هم از نظر قیمتی فشاری بهش نیومده. واکنش همکارم به خرید اقساطی من رو یکم نسبت به این مدل از خرید نرم کرد. من هم سری به اپلیکیشن اسنپ‌پی زدم و متوجه شدم که می‌تونم در چهار قسط این محصول رو خریدای کنم؛ بدون نیاز به چک و ضامن. چرخی در اپلیکیشن اسنپ‌پی زدم و در نهایت محصولی رو که می‌خواستم پیدا کردم. البته من بار اولی بود که خرید می‌کردم و چون اعتبارم کم بود، دومیلیون‌ تومن، از یکی از دوستانم خواهش کردم برای من ثبت سفارش کنه. کاش اعتبار بالاتری حتی برای خرید اول داشتم؛ اما از طرفی هم این محدودیت برای خرید اول، برام قابل درکه. خرید از اسنپ‌پی چندتا ویژگی خوشایند داشت:1. خیلی ساده بود. به‌راحتی ثبت سفارش کردم و در کوتاه‌ترین زمان، تموم مراحل خرید رو طی کردم. اول وارد اپلیکیشن اسنپ شدم، بعد روی گزینۀ سرویس اعتباری کلیک کردم. من چون کلمۀ اسنپ‌پی خیلی تو ذهنم بود یکم زمان‌ بُرد تا متوجه شم سرویس اعتباری همون اسنپ‌پی‌ه. بعد از ورود به اسنپ‌پی، نام محصولم رو جست‌وجو کردم و در یک چشم‌به‌هم‌زدن کالا رو سفارش دادم.2. تونستم با وجود تورم، محصولی رو بدون نگرانی مالی بخرم که ماه‌ها چشم‌ودلم دنبالش بود حالا فکر به اینکه زمستون امسال قراره بوی قهوه بپیچه تو خونه، خیلی بهم حس خوب می‌ده. بی‌شک یکی از لذت‌های صرف قهوه برای من، درست‌کردنشه و حالا می‌تونم بیش‌ازپیش این لذت رو تجربه کنم.3. بدون دردسرهای چک و ضامن خریدم رو ثبت کردم. از طرفی هم چون بازخورد مثبت همکارم رو دیده بودم خیالم از خریدم راحت بود. و حتی دیگه اون روی من که از چک و ضامن بدش می‌اومد، آزار ندید!بلک‌فرایدی و فرصت خوب خرید از اسنپ‌پیشما هم نگاهی به لیست خریدتون کنید. احتمالاً شما هم محصولِ مظلومی در لیست خریدتون دارید که از لیستی به لیست دیگه پاس داده می‌شه. بلک‌فرایدی فرصت خوبیه تا محصولاتی رو که دوست داریم با تخفیف‌های باورنکردنی تهیه کنیم. حالا ترکیب این تخفیف‌های باورنکردنی با خرید اقساطی از اسنپ‌پی می‌تونه تجربۀ خرید رو به‌مراتب شیرین‌تر کنه. الان که بالاخره دستگاه اسپرسوساز در لیست خریدم تیک خورد، می‌خوام برام سراغ محصولِ مظلوم بعدی؛ ساندویچ‌ساز!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 18:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای «خونه» و «احساس در خونه بودن» چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-z73gkzh2hhjh</link>
                <description>خونه، سرآغاز کشف جهانه؛ به‌همین‌دلیل «دور بودن» یا «نزدیک بودن» رو همیشه با موقعیت خونه می‌سنجیم.خونه، سرآغاز کشف جهانه؛ چون مهم‌ترین احساساتمون رو برای اولین‌بار در محیط خونه تجربه می‌کنیم. اما اهمیت خونه بیشتر و پیچیده‌تر از این‌هاست! گاستون باشلار، فیلسوف و ریاضی‌دان فرانسوی معتقده: مهم‌ترین ویژگی خونه اینه که به شما اجازۀ رویاپردازی می‌ده. خونه همون‌ جای امنیه که می‌تونید با خیال راحت در جهان رویاهاتون غرق بشید و خیال‌پردازی کنید.طبق این تعبیر، خونه می‌تونه یک آدم امن باشه یا حتی محیط کار و یا هرجای دیگه‌ای که بهتون اجازه می‌ده بدون ترس، غرق در تخیل بشید. همون‌طور که خونه ساختن سخته، از دست دادن خونه هم دشواره... من به‌تازگی خونه‌م رو ترک کردم و به یک چهاردیواری جدید پا گذاشتم. چهاردیواری که باید تلاش کنم تا ازش خونه بسازم. زندگی اگه امسال یه درس بزرگ به من داده باشه اینه که همیشه باید تلاش کنی خونه بسازی و بپذیری از دست رفتن بعضی خونه‌ها تقصیر تو نیست بخشی از مسیر توئه. حق داری آرزوی دوباره داشتنش رو داشته باشی؛ اما حق نداری برای مدت طولانی متوقف شی. خودت رو به دست جریان زندگی بسپار و چشم‌به‌راه اتفاقات آینده باش؛ چون به‌قول شیمبورسکا:بالاخره هر آغازیفقط ادامه‌ای‌ استو کتاب حوادثهمیشه از نیمۀ آن باز می‌شود.راه‌های ارتباطی با من:صفحۀ لینکدین فواد افراسیابی: یادداشت‌ها و مطالب من به‌ویژه در زمینۀ تولید محتوا و کپی‌رایتینگصفحۀ اینستاگرام مجلۀ نهان: گفت‌وگو دربارۀ شعر و ادبیات ایران و جهان </description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 11:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر دشوار ادامه دادن!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-fwdiarigpzqa</link>
                <description>این یادداشت با صحنه‌ای از انیمۀ «حمله به تایتان» شروع می‌شه:یکی از شخصیت‌های محوری این انیمه یعنی «میکاسا» در کودکی خانواده‌‌ش رو از دست داده و حالا دوباره عزیزترین آدم زندگیش رو از دست می‌ده. با خودش می‌گه:دوباره...دوباره این احساس رو تجربه کردمدوباره عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادمیعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!بار اولی که ما از دست دادن رو عمیقاً تجربه می‌کنیم، شاید بعد از مدتی بلند شیم و با انگیزۀ بیشتر، شروع به دوباره ساختن کنیم. شاید انقدر خوش‌شانس باشیم که دوباره همون احساس قشنگ رو بسازیم یا حتی زیباترش رو تجربه کنیم؛ اما اگه از بخت بد، دوباره اون چیزی رو که با جون‌ودل ساختیم از دست بدیم، دیگه بلند شدن خیلی سخته. مخصوصاً اگه این از دست دادن با این احساس ترکیب بشه که خودمون مقصر خراب شدنش بودیم. یه فرق بزرگ بین اولین و دومین از دست دادن وجود داره و همونم هست که بلند شدنمون رو به‌مراتب سخت‌تر می‌کنه. این سوال:یعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!وقتی تمام راهی رو که رفتیم به یاد می‌آریم، وقتی تمام مشکلات این مسیر، پیش چشممون زنده می‌شه. اون‌وقته که این سوال پُررنگ می‌شه: این‌همه راه رو باید دوباره از اول برم؟ و ترسناک‌تر از اون، چه تضمینی هست دوباره خراب نشه؟!الان حدود یک ساله که من کارهای روزانه‌م رو می‌نویسم و اندازۀ سه‌چهار کلمه، اتفاق برجستۀ اون روز رو هم یادداشت می‌کنم. معمولاً تمام خونه‌های این دفتر پر می‌شه؛ اما این هفته که عکسش رو براتون گذاشتم کاملاً خالیه! هفتۀ بعدش هم خالیه. و حتی هفتۀ بعدش. و تا دو هفتۀ بعدش فقط خط تیره گذاشتم. اون موقع منم مثل «میکاسا» مدام به خودم می‌گفتم:دوباره این احساس رو تجربه کردمیعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!این یادداشت رو با صحنۀ دیگه‌ای از انیمۀ «حمله به تایتان» تموم می‌کنم. وقتی «هانجی‌سان» به «میکاسا» می‌گه:ما تو زندگی شاید یک‌بار و شاید بارها آدم‌های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم،سخته...خیلی سخته؛اما ما چاره‌ای نداریمجز اینکه ادامه بدیم.ما چاره‌ای نداریم جز اینکه ادامه بدیم. هرچقدرم که اتفاقات به‌نظرمون ظالمانه باشند؛ چون زندگی همینه، هنر دشـــوار ادامه دادن!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 12:04:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلانور کیست؟! و چه ویژگی‌هایی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-cwiztmrzilxo</link>
                <description>«فلانور» مفهومی نوظهوره که محل تولدش فرانسه است. بعد از فرانسه به کشورهای دیگه رفته و خیلی زود وارد مباحث اقتصادی، فرهنگی و ادبی شده، حتی جای خودش رو در محافل علمی باز کرده.اگر معنای لغوی «فلانور» رو جست‌وجو کنید به این کلمه‌ها می‌رسید: پرسه‌زن، ولگرد، آدمی که عاطل‌وباطل است و...؛ اما مفهوم «فلانور» خیلی فراتر از این کلمه‌هاست!این تعبیر از «شارل بودلر» به‌نظرم حق مطلب رو ادا می‌کنه:«فلانور، فردی است که در شهر قدم می‌زند تا آن را شخصاً تجربه کند.»فلانور در شهر قدم می‌زند؛ اما هدف از این قدم زدن، رسیدن به یک جای مشخص نیست. نه! هدف، خودِ قدم زدن و تجربۀ بی‌واسطۀ شهره. برای همین «والتر بنیامین» می‌گه: «فلانور بودن یک شیوۀ زندگی است.» فلانور رهگذر بی‌تفاوت خیابان‌ها نیست؛ بلکه یک کارآگاه کارکشته است که سوژۀ تفحصش شهره.می‌گویند: «شهر را می‌شود خواند؛ درست همان‌طور که کتاب را می‌خوانیم.» فلانور با قدم‌هایش شهر را می‌خواند. فلانور تماشاگر پرشور شهر است، همیشه در قلب جمعیت حضور دارد؛ اما از چشم‌ها پنهان است.علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید؟!پس حتماً مجلۀ نهان رو در اینستاگرام دنبال کنید. فرق مجلۀ نهان با سایر صفحات چیست؟ نهان، یک سبک زندگی است! برای همین روز‌های نهان با یک بیت شعر از حافظ شروع می‌شه و شب‌های نهان با یک ترانۀ خاطره‌انگیز به پایان می‎‌رسه.  علاوه‌بر این‌، هر روز شعرهایی گلچین‌شده از دل آثار ادبی مختلف رو می‌خونیم و با آثار مطرح جهان که در زمینۀ شعر هستند، آشنا می‌شیم.</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 16:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 ویژگی برای زیبایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/4-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rgsnbzgrfmm4</link>
                <description>چه چیزی زیباست و چه چیزی نازیبا؟! آیا زیبایی تعریف یا ویژگی‌های مشخصی داره؟ قراره در ادامۀ این یادداشت، به این سوال‌ها جواب بدیم. این جمله رو احتمالاً شنیدید: زیبایی یک امر سلیقه‌ای است.این جمله نه کاملاً درسته و نه کاملاً غلط. واقعیت اینه که در طول تاریخ تعریف‌ها و ویژگی‌های مختلفی برای زیبایی گفتند که شاید تعدادی از اون‌ها رو شنیده باشید؛ اما امروزه، تقریباً تمام نظریه‌پردازان، روی 4 ویژگی برای زیبایی اتفاق نظر دارند:🔹1. زیبایی هر اثر به فرم (بخش مرئی اثر) مربوط است. اینکه چی می‌گی رو یه لحظه بذار کنار! اینکه چه‌جوری می‌گی مهمه! ظرف ارائۀ حرفت، در اینکه اثرت زیباست یا نه نقش داره؛ پس باید به ظرف ارائۀ محتوامون دقت کنیم!🔹2. زیبایی محصول نوآوری است. چه چیزی اضافه کردیم به آنچه پیش از ما بوده؟ بنابراین باید به نوآورانه‌بودن محتوامون توجه کنیم!🔹3. قابل درک باشد؛ وگرنه در ساختار زبان قرار نمی‌گیرد. انقدر که ظاهر این جمله ترسناکه، پیامش پیچیده نیست! اصلی‌ترین وظیفۀ زبان چیه؟ ایجاد ارتباط. اگر محتوای ما قابل درک توسطِ مخاطبِ محتوای ما نباشه، نتونسته ارتباط برقرار کنه؛ پس در ساختار زبان قرار نمی‌گیره. در نتیجه باید دقت کنیم که محتوای ما توسط مخاطب قابل درک باشه!🔹4. لذت‌بخش باشد. حالا که ظرف ارائۀ اثرمون رو درست انتخاب کردیم، اثرمون نورآورانه هم هست و به‌درستی پیامش به مخاطب می‌رسه، آیا برای مخاطب لذت‌بخش هم هست؟! فرض کنید یک نقاشیِ باشکوه از یک امر کاملاً ضدانسانی کشیدیم. فرم اثر زیباست، نوآورانه هم هست و پیام رو هم می‌رسونه؛ اما لذت‌بخش نیست. پس اگر سه ویژگی بالا رو محتوامون داشت؛ اما لذت بخش نبود، هر چی که رشته‌ایم پنبه می‌شه! یادتونه دربارۀ جملۀ « زیبایی یک امر سلیقه‌ای است.» گفتم که کاملاً غلط هم نیست؟ ویژگی چهارم، یعنی لذت‌بخش‌بودن، تا حدودی مربوط به سلیقه و ذوق آدم‌هاست. حتی به‌طور مستقیم به اینکه چه‌قدر نگاهِ خودشون رو تربیت کردند و چه‌قدر نمونه‌کار مختلف با سبک‌های گوناگون در یک زمینۀ مشخص دیدند، بستگی داره. شما هم با این ویژگی‌ها موافق هستید؟ به‌نظرتون زیبایی دیگه چه ویژگی‌هایی داره؟ ✨️ این نکات رو از آقای محمدحسن شهسواری، نویسنده و روزنامه‌نگار، یاد گرفتم.اگر علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید، پیشنهاد می‌کنم مجلۀ نهان رو در اینستاگرام دنبال کنید. معمولاً اکثر صفحاتی که در اینستاگرام فعال هستند، فقط به گذاشتن گزیده شعر اکتفا می‌کنند؛ اما در مجلۀ نهان شما با کتاب‌های مختلف در زمینۀ شعر و... آشنا می‌شوید. فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 13:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف‌گذاری SMART چیست؟ و چرا کافی نیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/seohelp/%D9%87%D8%AF%D9%81-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-smat-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mpjyyhrrcihx</link>
                <description>سالِ گذشته به هیچ‌کدوم از اهدافم نرسیدم. اولین فرضی که به ذهنم رسید، این بود که شاید به‌درستی هدف‌گذاری نکردم. بنابراین تک‌تک هدف‌هایم را براساس یکی از معروف‌ترین روش‌های هدف‌گذاری یعنی «هدف‌گذاری به روش اسمارت» دوباره بررسی کردم.هدف‌گذاری SMART، پنج بخش اصلی دارد:🔹️Specific: یعنی حدوحدود هدفم کاملاً مشخص و واضح باشه.🔹️Measurable:یعنی امکان اندازه‌گیری آن به‌صورت کمّی و عددی وجود داشته باشه.🔹️Achievable: یعنی هدفم واقع‌بینانه و دست‌یافتنی باشه.🔹️Relevant: یعنی با دغدغه‌های دیگر من ناسازگار نباشه و همچنین در تضاد با هدف‌های دیگر من نباشه.🔹️Time-bound: یعنی مشخص باشه که چه زمانی باید به این هدف برسم.برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ هدف‌گذاری SMART می‌توانید به سایت‌های مختلف از جمله وب‌سایت متمم مراجعه کنید.بعد از این بررسی متوجه شدم، تمام هدف‌هایم کاملاً منطبق با مترومعیار این روش بودند. چرا پس به اهدافم نرسیدم؛ با وجود اینکه تمام تلاشم رو کردم؟!فکر می‌کنم ما در هدف‌گذاری‌هامون از یک نکتۀ خیلی بزرگ غافل می‌شیم. ما روی کاغذ هدف‌گذاری می‌کنیم و برای رسیدن بهشون نقشه می‌کشیم؛ اما روی کاغذ زندگی نمی‌کنیم. زندگی پر از بالاوپایین‌هاییه که هیچ‌وقت روی کاغذ نوشته نمی‌شه!ما روی کاغذ راه‌ها رو مشخص می‌کنیم؛ اما زندگی دقیقاً همون جاییه که ممکنه پایان تمام راه‌ها، حتی طولانی‌ترین‌شون، به بیراهه ختم شه:همواره راه به بیراهه می‌رسدبیراهه به راهو در میان راه و بیراههآن‌کس که به راه می‌اندیشدگمراه است.«رضا صفریان»دوست دارید صبحتون رو با یک بیت از حافظ شروع کنید و شب رو با یک ترانه به پایان برسانید؟دوست دارید با کتاب‌های مختلف در زمینۀ شعر و ادبیات آشنا بشید؟پس مجلۀ نهان رو به آدرس nahanmag در اینستاگرام دنبال کنید!</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 11:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌چیز درباره‌ی سوگ و از دست دادن...</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-ysdsft0ujpsv</link>
                <description>تا حالا شده وقتی تو کافه یا رستوران نشستید، خیلی اتفاقی حرف‌های میز کناریتون رو گوش کنید؟ حالا فرض کنید میز کنارتون دو نفر نشستن که دارن گریه می‌کنن! یا خیلی یواشکی و ریزریز می‌خندن، کنجکاویتون واسه شنیدن حرف‌هاشون بیشتر نمیشه؟سلام! من فواد افراسیابی‌م و قراره تو این قسمت از خودم بگم! در واقع الان اون‌که کنارتون نشسته و با اشک یا خنده از زندگیش می‌گه، منم.من امسال دو بار از دست دادن رو تجربه کردم. از دست دادن آدم‌هایی که خیلی دوسشون داشتم... تو این قسمت می‎‌خوام درباره‌ی سوگ و از دست دادن حرف بزنم. درباره آدم‌هایی که دوست داریم، فکر می‌کنیم برای ما هستند اما یهو به خودمون میایم و می‌بینیم که انگار برای همیشه از دستشون دادیم. و از اون همه احساس زیبا فقط یه ویرونه باقی مونده...دوستان، من کارم رو تو زمینه نوشتن از نقد فیلم شروع کردم. و برای پروژه‌ای که اون موقع باید انجام می‌دادم یه فیلم انتخاب کردم. فیلمی که انتخاب کردم «انجمن شاعران مرده» بود. نمی‌دونم این فیلم رو دیدید یا نه ولی اگه ندیدید پیشنهاد می‌کنم حتما یه وقتی رو برای دیدنش خالی کنید. این فیلم در ستایش زندگیه. درباره «در لحظه زندگی کردن». درباره «دم رو غنیمت شمردن» و لحظه‌ها رو زندگی کردن. حتی اون مقاله‌ای که درباره فیلم نوشتم رو با این شعر تموم کردم؛ شعری که تو ابتدای فیلم معلم ادبیات به یکی از بچه‌ها میگه، بخونه:غنچه های گل سرخ را کنون که می‌توانی برچین زمان سالخورده درگذر است و همین گلی که امروز لبخند می‌زند، فردا خواهد مرد.می‌خوام بگم من این رو می‌دونستم که باید قدر لحظه‌هام رو بدونم اما هر بار که عزیزی رو از دست دادم حسرت خوردم. گاهی حس می‌کنم ما فراموش می‌کنیم که در عین اینکه چقدر قوی و قدرتمندیم، همون مقدارم شکننده‌ایم. و وقتی کسی رو از دست میدیم سراسر حسرت میشیم. با خودمون می‌گیم چرا باهاش مهربون‌تر نبودیم، چرا بیشتر باهاش نخندیم، چرا بیشتر بغلش نکردیم، چرا بیشتر نبوسیدیمش و اصلا چرا بیشتر از حضورش لذت نبردیم. من می‌دونستم که باید دم رو غنیمت بشمارم اما انگار یادم رفته بود که چقدر می‌تونه ناپایدار باشه زندگی. چقدر راحت _ بدون اینکه اصلا فکرش رو بکنم_ می‌تونم از دست بدم چیزی رو که دارم. اروین یالوم روانشناس آمریکایی میگه سوگ بهاییه که واسه ارتباط می‌پردازیم اما نمی‌گه این بها چقدر می‌تونه سنگین باشه!سوگ، جشن بزرگداشت عشق بود. آن‌هایی که می‌توانستند سوگِ واقعی را حس کنند خوش اقبال بودند که کسی را دوست داشته‌اند.از کتاب لنگرگاهی در شن روانو این غم به‌‌مرور تبدیل می‌شه به ...ادامه‌ی این قسمت را همین حالا در اپیزود «از دست دادن...» از پادکست مجله نهان گوش کنید!مجله نهان پادکستیه درباره شعر و ادبیات و به‌تازگی بخش تازه‌ای با عنوان «تجربه‌نویسی» به اون اضافه شده. از دست دادن... اولین قسمت از این تجربه‌نویسی‌هاست.اپیزود «از دست دادن...» از پادکست مجله نهان</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 22:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از زندگی شکست می‌خوریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-p88tjbynpnxn</link>
                <description>یادم نیست کجا و از زبون کی این حرف رو شنیدم، اما یادمه که خیلی به دلم نشست و خیلی ذهنم رو درگیر خودش کرد.این‌که زندگی یه بازیه! ما تو این بازی همه تلاشمون رو می‌کنیم، همه زورمون رو می‌زنیم تا برنده باشیم اما تهش هر اتفاقی که بیفته، می‌دونیم که این فقط یه بازی بوده. برای من که همیشه عاشق بازی بودم و هستم این جمله خیلی طلایی بود. چرا می‌گم بود؟ چون یه درس جدید یاد گرفتم... زندگی یه بازیه اما یه مشکل خیلی بزرگ داره. این‌که طراح این بازی رقیب توئه. بنابراین مهم نیست چقدر خوب بازی کنی، چقدر تلاش کنی، چقدر موفقیت به دست بیاری... زمانی‌که دیگه فکر می‌کنی بردی، دیگه فکر می‌کنی از خط پایان گذشتی... یه جوری غافلگیرت می‌کنه که حتی فکرشم نمی‌کردی.بهترین دفاع رو هم داشته باشی، مشت سنگینش رو از یه جایی به صورتت می‌کوبونه که حتی اگه داور تا هزارم بشماره نمی‌تونی از جات بلند شی. بعد، وقتی افتادی رو زمین و به این فکر می‌کنی که کجای راه رو اشتباه رفتی، فاتحانه خم می‌شه روت، توی چشمات که حالا دارن تار می‌بینن نگاه می‌کنه و می‌گه: حالا فهمیدی اینجا رئیس کیه؟! زندگی یه بازیه اما تو این بازی ما فقط درختیم درون سرزمینی که باد بهش حکومت می‌کنه:ما درختانیمو اینسلطنتِ باد است…«نازنین نظام شهیدی»</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 11:16:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم‌ترین ویژگی یک محتوای خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-gvajgaubgthj</link>
                <description>انیمیشن «سیندرلا» رو دیدید؟وقتی مشغول تماشای این انیمیشن بودید از خودتون پرسیدید: چطوری کدو حلوایی تبدیل به کالسکه شد؟! یا چه‌جوری لباس‌های مندرس سیندرلا تبدیل به زیباترین لباس‌های دنیا شدند؟ یا اصلا مگه می‌شه کفش جامونده سیندرلا اندازه پای هیچکس غیر از خودش نباشه؟ ما این‌ها رو از خودمون نپرسیدیم چون این اتفاقات در منطق انیمیشن سیندرلا برامون پذیرفتنی بودند. همین‌طور که اتفاقات و جنگ‌های بین‌سیاره‌ای و ... در فیلم‌های ابرقهرمانی برامون پذیرفتنی هستند.این نکته رو اولین بار در کلاس‌های فیلم‌نامه‌نویسی یاد گرفتم؛ ما در پروسه تولید محتوا و سناریونویسی هر اتفاق و رخدادی رو می‌تونیم بنویسیم به‌شرطی که در منطق اون اثر پذیرفتی شه. حالا می‌خوام یه قدم دیگه‌ هم بردارم و بگم هر محتوای موفقی، منطق خودش رو (روابط علت و معلولی خودش رو) به جهان بیرون از خودش هم تعمیم می‌ده! ساده‌ترین مثالش که احتمالا شما هم وقتی بچه بودید، تجربه کردید اینه که ما فیلم‌های «بروسلی» رو می‌بینیم و شروع می‌کنیم مثل اون با هم مبارزه کردن یا رفتار قهرمان یک سریال رو تقلید می‌کنیم یا اگه فیلم ترسناک تاثیرگذاری ببینیم همه‌ش نگرانیم که از اطرافمون موجودی ترسناک ظاهر شه و یا ... مثال‌هایی از این دست زیاد می‌شه پیدا کرد؛ نویسنده‌هایی که چیره‌دستانه محتوایی رو نوشتند و جهانی رو ساختند تا ما بتونیم برای دقایقی توش زندگی کنیم.به‌نظرم یه محتوا، زمانی به هدف زده که برای مخاطباش جهان بسازه!علاقه‌مند به شعر و ادبیات هستید؟ شنیدن پادکست رو هم دوست دارید؟ پس مجله نهان را در کست‌باکس دنبال کنید.همین‌طور در صفحه اینستاگرام نهان می‌تونید بهترین شعرهای ایران و جهان رو بخونید و با آثار ادبی مختلف در زمینه شعر و ادبیات آشنا شوید.فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 10:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 نکته آزاردهنده در مصاحبه‌های استخدامی!</title>
                <link>https://virgool.io/@foadafrasiabi/5-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-cnhtthyvhn87</link>
                <description>در روزهایی که گذشت با خیلی از شرکت‌ها مصاحبه کردم. در این یادداشت می‌خوام 5 نکته آزاردهنده‌ که در این جلسات تجربه کردم رو بنویسم.1.     مطالعه و بررسی رزومه در آغاز جلسه مصاحبه:شاید عجیب باشه اما خیلی پیش اومد که در آغاز جلسه از من عذرخواهی کردند و گفتند فرصت نکردند رزومه من رو بررسی کنند و چند دقیقه ابتدایی رو صرف مطالعه رزومه کردند. 2.     پر کردن فرم استخدام:بیشتر از 80% از جاهایی که برای مصاحبه رفتم به من فرم استخدامی دادند که پر کنم. تمام بخش‌ها و سولات فرم خیلی کامل‌تر در رزومه شخصیم پاسخ داده شده بود و سوالات دیگه فرم هم کاملا غیرکاربردی بودند. 3.    طی کردن هفت‌خان رستم!با یکی از شرکت‌ها مصاحبه رو انجام دادم و وقتی در پایان جلسه، پروسه کلی جذب رو پرسیدم گفتند 6 مرحله دارد؛ 5 مرحله مصاحبه حضوری و 1 مرحله انجام پروژه! واقعا نمی‌شه این مراحل رو به نهایتا 3 مرحله رسوند؟4.     تعریف پروژه یا سوء‌استفاده از کارجو:خیلی از شرکت‌ها یک مرحله از استخدام رو به انجام یک پروژه فرضی اختصاص می‌دن. اینکه بخشی از کارهای روتین کسب‌وکارتون رو به عنوان پروژه برای کارجوها تعریف می کنید، خیلی آزاردهنده است.در این مواقع می‌شه پروژه‌ای غیرمرتبط به حوزه فعالیتتون رو تعریف کنید تا هم شما عیار کارجو دستتون بیاد و هم حس سوءاستفاده رو منتقل نکنید. 5.     بازخورد دقیق ندادن:با تعداد زیادی از شرکت‌ها که هیچ بازخوردی نمی‌دن و فقط در افق محو می‌شن کاری ندارم.به‌نظرم خیلی حرفه‌ای‌تره اگه در بازخورد به دلایل رد کردن یک نفر هم اشاره کنید. مثلا بنویسید که حقوق درخواستی شما از بودجه‌ای که مشخص کردیم بالاتر بود. یا به‌نظر ما شما در فلان بخش که مورد نیاز ماست دچار ضعف هستید و ... شما هم اگه با این موارد یا موارد مشابه روبه‌رو شدید حتما در قسمت نظرات بنویسد.خوشحال می‌شم اگه به‌عنوان کارفرما در جلسات مصاحبه حضور داشتید، شما هم چیزهایی رو که براتون آزاردهنده بوده در قسمت نظرات بنویسید.امیدوارم که از مطالعه این یادداشت لذت برده باشید...فواد افراسیابی</description>
                <category>فواد افراسیابی</category>
                <author>فواد افراسیابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 10:28:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>