<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب فولادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fooladi_zeinab</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:31:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1565088/avatar/ieL0Qp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب فولادی</title>
            <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مظلوم ولی قوی</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%88%DB%8C-utpfkkmyrlli</link>
                <description>خطبه ۶ و مظلوميت اميرالمؤمنين«وَاللَّهِ لَا أَكُونُ كَالضَّبُعِ تَنَامُ عَلَى طُولِ اللَّدْمِ حَتَّى يصِلَ إِلَيهَا طَالِبُهَا وَيخْتِلَهَا رَاصِدُهَا وَلَكِنِّي أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَبِالسَّامِعِ الْمُطِيعِ الْعَاصِي الْمُرِيبَ أَبَداً حَتَّى يأْتِي عَلَي يوْمِي فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي مُسْتَأْثَراً عَلَي مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَاله حَتَّى يوْمِ النَّاسِ هَذَ»&quot;به خدا سوگند از آگاهي لازمي برخوردارم و هرگز غافلگير نمي‏شوم كه دشمنان ناگهان مرا محاصره كنند و با نيرنگ دستگيرم كند، من همواره با ياري انسان حق طلب، بر سر آن كس مي‏كوبم كه از حق روي گردان است و با ياري فرمانبر مطيع، نافرمان اهل ترديد را درهم مي‏شكنم تا آن روز كه دوران زندگاني من به سر آيد، پس سوگند به خدا، من همواره از حق خويش محروم ماندم و از هنگام وفات پيامبر (ص) تا امروز حق مرا از من بازداشته و به ديگري اختصاص دادند&quot;.چه غریب و وهم آور است دنیای بی علی (ع)خدایا دنیا و آخرت ما لحطه ای بی علی ع رقم نخورد.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 01:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مونسی برای مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-xaxkv9owwvxd</link>
                <description>  امروز هم دل گرفتگی به سراغ دل پاک و پرمهر خدیجه (س)آمده است.غمگین تنهایی خود و ترک شدنش از سمت دوستان و آشنایان نیست،درد خدیجه س و دل نگرانی اش فقط از بابت قلب و وجود نازنین پیامبر(ص) است. همه ی غم و غصه اش برای عداوتی ست که ممکن است ایشان را نشانه بگیرد.اما مرهم تمام این زخم و سختی ها،وجود مونسِ پرنوریست که آرامشی خدایی را روانه قلب خدیجه(س)می کند.مونس انیسی که از ورای پرده های خلقت،اما،به دستور معبود مهربان،هم صحبتی دلنشین و بی مانند برای مادر شده است. حال در کنار تمام این دل آشوب ها،در میان اتاق تنها نشسته است و ذره ذره ی وجودش هم صحبتی با این عشقِ بی نظیر را طلب می کند.دستی بر شکم می کشد و مونسش را صدا می زند پاسخش را که به گوش جان می شنود،همچون آب زلال و پرشوریست که تمام مشقت های دوران و بی مهری زمینیان را با جریان زیبا و پرقدرت خود می شوید و می برد.  هم چنان گرم گفتگو با این یار &quot;زکیه&quot;۱ و&quot;مبارکه&quot;۲ بود که حضرت رسالت(ص)وارد شدند و شنیدند که خدیجه(س)گرم گفتگو و سخن با شخصی هستند در صورتیکه کسی نزد ایشان نیست!فرمودند:&quot;ای خدیجه(س)! با که سخن می گویی؟این همسر مهربان و فداکار،همان ام المومنینی که به عنوان اولین زن در تاریخ اسلام به پیامبر(ص)ایمان آورده بود با تبسم شیرینی جواب دادند که:&quot;فرزندی که در شکم من است،با من سخن می گوید و مونس من است.&quot;حضرت پدر(ص)فرمودند که:&quot;اینک جبرئیل مرا خبر می دهد که این فرزند،دختر است. اوست نسلِ طاهر بامیمنت و برکت.حق تعالی نسل مرا از او به وجود خواهد آورد؛از نسل او امامان و پیشوایان دین به هم خواهند رسید&quot;.۱*زکیه: از اسامی حضرت زهرا س به معنای رشد یافته و رشد یابنده در جنبه کمالات و خیرات.۲*مبارکه: از اسامی حضرت زهرا(س)یعنی صاحب خیر و برکت در علم فضل و کمالات و نسل.داستانی برگرفته از کتاب منتهی آلامال:زندگینامه چهارده معصوم(ع)،مرحوم حاج شیخ عباس قمی،باب اول:تاریخ ولادت و وفات حضرت فاطمه زهرا(س).</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 14:07:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسخه ای برای دل...</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-ahjtnrbjioga</link>
                <description>دل درگیر و دار یک حجم گسترده تنهاییست و چشمها را به یاری می طلبد تا بل که از این حجم ابرهای مه آلود رو به بارشی بدل سازند شاید که وسعت تنهایی و درد کاهش یابد.اما کاش خدایا،دست رحمت و مهر خود را به کویر تشنه ی دلم بکشی و مرا از چشمه ی نگاه آرام و پر عشق خودت بی نصیب نگذاری که بی هییچ شکی این همان نسخه ی موثره حال خوب دل من است..الهی و ربی من لی غیرک....</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 21:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-dc6qxozawv0w</link>
                <description>یک معجزه خوب نوشتن شناساندن خیلی از زوایای شخصیتی به خودمان است که تا قبل از این عادت قلم به دست گرفتن برای ما چندان وجهه آشکاری نداشته است. دنیای نوشتن مسیر خوبی برای کشف خود آدمیست. در کنار تمام ویژگی‌های شخصیتی که در خودم می بینم نوشتن را خیلی دوست دارم و دفترهایی که پر است از افکار و دلتنگی هایم،چیزهایی که کم و بیش این زندگی از جهات مختلف به من آموخته است و من آنرا در حصار کلمات درآورده ام و چقدر این مکتوبات و دفترها عزیز و دوست داشتنی هستند،حتی بوییدن شان هم رونقی تازه به جانم می بخشد. یا به دور از هر دغدغه ای ساعتها بتوانی با آرامش در میان این حجم دلنشین بنشینی و لحظات تکرار نشدنی عمر را ورق بزنی. از زمانهای شیرین زندگی حس کردن همین لحظه های ساده است داشتن یک فنجان قهوه و نشستن در کنار خانواده ای که خداوند تو را لایق داشتن این دستاورد عظیم کرده است. دستاوردی که راهی برای شناخت بیشتر و بهتر رحمانِ رحيم بوده است،که هر لحظه سجده شکرش را بر خودم واجب میدانم. خداوندا! یاری ام ده تا بنده ای خوب در صراط مستقیم تو باشم و ارزش هرچه را به من عطا کرده ای و نکرده ای را بدانم و لحظه ای زبانم از سپاست نیقتد. خداوندا! دستان تهی و ناتوانم را بگیر تا بتوانم صفحات خوبی را در زندگی خودم و دیگران ورق بزنم. که مهمتر از هر چیزی به یادگار گذاشتن اسم نیک و رفتار و کلام و یادِ پاکی در میان زمینیان و آسمانیان از خودم میباشد. ای خدای مهربانم! که گل وجودی مرا از لطف و عنایت خود پروراندی یاریگرم باش تا همیشه بتوانم دست گیر بندگانت شوم و نه زنجیری بر پایشان. انگیزه حرکت باشم.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 11:18:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین هدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-inpbhvjrbrsz</link>
                <description>عزیزترین زندگی!با ارزش ترین هدیه خداوند در زندگی به من! بودنت در کنار تمام لحظه ها نقطه روشن تمام عمرم بوده. چیزهایی را که با تو تجربه کردم چنان ناب است که خداوند را همیشه بابت حضورت در این زندگی شکر گفته ام. خوب می دانم! یکی از مهمترین دغدغه هایت،به ارمغان آوردن نهایت آرامش و و زیبایی برای ماست و من از تلاش بی وقفه ات برای به بار نشستن این هدف خوب آگاهم و شاهدم که در هر لحظه و هر سختی این روزگار بخصوص در راهی که تو جهت خدمت به خلق الله انتخاب کرده ای چه ناآرامی ها و ناملایماتی خوابیده است و تماما آن‌ را تجربه میکنی،من بی خوابی ها و تلاش های شبانه روزی ات را مي بينم،فشارهای روحی ات دل مرا هم به درد می آورد و می‌دانم در میان تمامی این هجمه ها دل همه مان جرعه ای آرامش می طلبد،جسم خسته مان آرمیدن در سرایی از جنس بهشت می خواهد برای دل و تن تشنه مان این بهترین چاره است.دل و دست و چشمانمان خسته ی دیدن صحنه‌های ناخوشایند و اتفاقاتی ست که در این چند سال تجربه کرده ایم،فشاری که بر روح و جسم مان آمده است زمین را همچون قفس کرده است قفسی پر از اضطراب. دلم نقطه ای از آسمان عشق خداوند می خواهد. دلم ناب ترین لحظه ها و زیباترین مکان های آفرينش را مي خواهد. هیچ دارو و آرامشی بهترین از این برای ما نمی شود. آرزویم این است که مقدمات این داروی بی نظیر را برایمان میسر کنی. دلم در تب و تاب دیدن نجف و کربلاست. کاش تو ای بهترین من! واسطه رقم خوردن دوباره ی این اتفاق زیبا در زندگی مان شوی و یقین داشته باش که هیچ هدیه ای برای من با ارزش تر از این هدیه در زمین خداوندی نیست و قدردان همیشه تو خواهم بود.با بوی گنه آب و گلم ریخته برهمآقا نظری کن که دلم ریخته برهمدور از نجفت غرق بلا شد، شب و روزمتا کی من از این داغ نفسگیر بسوزمبر من خراب کن نگاهییا ابوتراب کن نگاهی               &quot;محمد جواد شیرازی&quot;در سرم پیچیده باری، های و هوی کربلامی‌روم وادی به وادی رو به سوی کربلامی‌روم افتان و خیزان، از دل بن‌بست‌هاجاده‌ای پیدا کنم تا جست‎‌وجوی کربلاتشنگی می‌بارد از ابرِ سترون، می‌رومتا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلاترسم این بیراهه‌ها با خویش مشغولم کنند«بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»من نمی‌دانم کی‌ام یا از کجایم، هر چه هستآب‌رو می‌آورم از خاک کوی کربلامانده در گوشم صدای پای «هل من ناصر»یخواهم اکنون تا شوم لبیک‌گوی کربلابغض تاریخم، نباید در خودم ویران شومباید آوازی بخوانم با گلوی کربلادر سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟«بر مشامم می‎رسد هر لحظه بوی کربلا&quot;     &quot;امید مهدی نژاد&quot;</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 18:43:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-gjhxfduhupvl</link>
                <description>مدتهاست برای دفاعی که می توانستم از خودم کنم و حرفی را که میشد بزنم در خودم خفه کردم،از خودم خشمگینم.. خودخوری یکی از بدترین دردهاست و من سخت به این درد گرفتار شده ام اما امروز به خود گفتم قلم به دست گیر و از درد و خشم درونی ات بنویس.. بنویس تا شاید از این حجم خودخوری ات کاسته شود،شاید راه حلی از پس این سطور و ناراحتی های مکتوب به حالت کارگر افتد. نوشتم از جایی که بر اساس یک حدس و گمان اشتباه مورد قضاوت قرار گرفتم و زبان من نتوانست حق مطلب را ادا کند و حتی خشمگینم از مغز و عقلم که آن لحظه چرا آنقدر بصیر نبود تا دستور درست را به زبانم صادر کند؟تمام این ناراحتی ها محدود به دنیای کلمات بر روی کاغذ شد.کم کم که می نویسم آرامتر میشوم و پی میبرم که این خوب چرخیدن زبان مهارتی بسیار مهم و ارزشمند است که باید برای فراگیری اش وقت بگذاریم و اگر در هر موقعیتی که قرار می‌گیریم آرامش خودمان را داشته باشیم و با حفظ آن به بیان حرفهای خود بپردازیم مطمئنا از حجم این خودخوری ها و آسیب های درونی و روانی کاسته می‌شود و حتی با همین نوشتن پی بردم که خشم در مقابل بعضی افراد و موقعیت ها هیچ ارزشی ندارد و نتیجه‌اش فقط آسیب بیشتر به خودمان است پس بنویسیم تا سبک تر شویم و اینهمه بار خشم و کینه و انرژی منفی را با خودمان حمل نکنیم.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 16:06:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی نظری بِه از بد نظری</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%90%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-immfa4htndew</link>
                <description>چیزی که بخصوص این روزها رفتار در اطرافم می بینم و ناراحتم می‌کند این است که شاکر بودن را یادمان رفته و زندگی هایمان پر شده از اظهار نظرهای بقیه در تمام زمینه ها. تلاش‌ها بر این شده که خود و  زندگی ها را بر اساس این حرفها و عقاید بسازند. نه آرامشی دارند و نه این تغییرات را کافی می دانند. کاش همه بدانند و تجربه کنند که چه حس خوبی دارد هر روز را بااین جملات شروع کنند و تا آخر وقت چندین بار دل و زبان را مکلف به گفتن این جمله کنند:&quot;خدایا شکرت&quot; &quot;الحمدلله&quot; &quot;الحمدالله رب العالمین &quot; و شاهد اعجاز آن در خود و زندگی شان باشند.اما متاسفانه  این جملات در دایره گفتگوها و متن زندگی مان خیلی کمرنگ شده  و به جای آن از هر نوع اظهارنظر در زندگی دیگران دریغ نداریم. چیزی که این اواخر دیدم و شنيدم این بود که دوستان یک نفر اینقدر در رابطه با ظاهر و قیافه اش اظهار فضل کردند و او را به سمت انواع روش‌های زیبایی هدایت کردند که فرد دیگر به یک عمل و یک راه اکتفا نکرده و حتی برخلاف میل همسرش باز به سراغ عمل دیگری می رود و متاسفانه جان خویش را از دست می دهد و دختر هفت ساله اش چنان گرفتار بحران روحی می شود که اشک همگان را در می آورد.با خودم می اندیشم آدمی به کجا می‌رسد که به خودش اجازه می دهد نسبت به آفرينش خدا هم اظهارنظر کند،کاش بدانیم که در بی نظری بمانیم بهتر از آن است کسی را به چاه نیستی و بیراهه بکشانیم. بدانیم که این زندگی متعلق به ما هست و حق آن را خداوند در اختیار دستان ما نهاده،سعی کنیم همیشه شاکر باشیم،تمام همت مان را داشته باشیم که بهترین ها را با اراده و تلاش رقم بزنیم نه اینکه مدام در حال ساختن خود و زندگی برای نظر مساعد دیگران باشیم که هیچوقت این محقق نخواهد شد. اگر کسی را دیدی که مغرضانه و نه از روی خیرخواهی راهی را به تو نشان می دهد آنقدر حس بودن داشته باشی که بگویی وجودم آنقدر ارزشمند هست که آنچه از نظر خدا درست است را انجام می‌دهم.ازین گفتن، خدایا، شرم دارمو زان حضرت به غایت شرمسارمز فیض خود دلم پر نور گردانزبانم را ز باطل دور گردانضمیرم را ز معنی بهره ور کنخیال فاسد از طبعم بدر کنمرا توفیق نیکو بندگی دهدلم را زنده دار و زندگی دهز خودرایی تبه شد کار ما راخداوندا، به خود مگذار ما راگناه هر که در عالم بیامرزو زان پس اوحدی را هم بیامرز    &quot;اوحدی مراغه ای&quot;</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 16:42:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکته بین احوال باش</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-qcsxcom9ikzv</link>
                <description>با خودم فکر میکردم با کمی دقت بیشتر به جزئیات و نکته ها،می توانیم احوالات یکدیگر را بيشتر بشناسیم و به درک بالاتری از شرایط همدیگر دست پیدا کنیم. یک زمانی همکاری را داشتیم که اکثر اوقات که سر کار حاضر میشد چشمانش قرمز بود و خسته. حوصله حرف زدن و بودن در جمع را نداشت.صحبتی اگر بود تا حد امکان کوتاه و مختصر میشد.ما هم آنقدر غرق در کار می‌شدیم و یا از سر خستگی و یا خیلی دلایل دیگر از کنار این موضوع ساده می گذشتیم.وقتیکه با اختلاف فقط چهارماه پدر و خواهرش را از دست داد و ما بخاطر شرایط کرونا جهت عرض تسلیت و فوت پدرش میسر نشد حضوری کنارش باشیم اما وقتی با فاصله کوتاهی خبر فوت خواهرش هم به گوشمان رسید درنگ را جایز ندانستیم و گفتیم حتما اینبار دیگر حضوری برای تسلیت باید برویم. وقتی به منزلشان رفتیم و برای اولین بار از نزدیک در جریان زندگی و مشکلاتش و کلا پای حرفش نشستیم،جدای از جو حاکم و غمی که در جای جای خانه میشد دید یک ناراحتی و حسرت عمیقی هم در دل همگی مان حس میشد،که ما زودتر از این اوضاع هم می‌توانستیم ببینیم و درک کنیم.چشمانی که همیشه قرمز بود و جسم و روحی که همیشه بار زیادی از خستگی را با خود حمل میکرد همه حاکی از دردهای عمیقی بود که ما نه دیده بودیم و نه شنیده بودیم وقتی که برایمان تعریف کرد قبل از پدر یک خواهر و برادر را هم مثل همین خواهرش بدلیل یک بیماری ژنتیکی بعد از دوره های طولانی مدت درمان از دست داده است. اما رابطه اش با این خواهر کوچکتر و حس نزدیکی بیشتری با هم داشتند،در جریان بیماری و درمان در تمام لحظه های سخت در کنار او دلسوزانه  حاضر بوده‌،اکثر شب‌ها کنار تختش بيدار مانده و صبح با چشمانی از غصه و خستگی قرمز شده به سر کار می آمد و ما برای خودمان عادی کرده بودیم این جزئیات ساده را.وقتیکه تعریف می‌کرد ازبس در مسیر بیمارستان ها و مطب پزشکان و داروخانه‌ها در رفت و آمد بوده اند فشار روحی که مجبور به تحملش می‌شد دیگر در جمع همکاران و محل کار وقتیکه کسی هم جویای احوالاتش نمیشد اوهم سکوت را بر حرف زدن ترجیح میداد.خیلی ناراحت کننده بود حتی یاد آوری اش هم دردی به دل آدم می اندازد که ما چقدر ساده از کنار همه چی گذشتیم و اوقاتی که می‌توانستیم با همدلی و دوستی بار غمش را کم کنیم اما به دلایل مختلف کوتاهی کرده بودیم. همان جا با خودم عهد کردم که بیشتر نکته بین احوال اطرافیان و دوستانم باشم این متفاوت است با دخالت کردن. جزئیات و نکته ها را دقت کنم و از آن جهت درک کردن و کمک کردن به حال خوب بقیه استفاده کنم.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 17:26:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده ای برای بهتر زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-x4ast4wmk4u4</link>
                <description>بخش از زندگی همه ی ما تعریفی از مشکلات و بن بست هایی است که بدون شناخت و آگاهی برای حل آنها دست به آزمون و خطا می‌زنیم حال این راه انتخابی ما ممکن است بیراهه باشد و ما را به منزل مقصود نرساند. کاش علم کاربردی روانشناسی را در زمینه های مختلف زندگی و رفتارهایمان دخیل کنیم و این اصول و پایه های درست را آموزش ببینیم و یاد بگیریم و در زندگی هایمان پیاده کنیم.مرد یا زن هیچ فرقی ندارد همگی ما در جریان زندگی نیاز به یک مشاور و آموزش های اصولی رفتارهای مناسب در مواجهه با مشکلات و رفتارهای افراد زندگی مان داریم. جایی که کسی هست تا به ما راه درست را یاد دهد و یا از تجربه ی گرانبهایش بگوید چرا ما باز به مسیر آزمون و خطای خودمان ادامه دهیم؟! یاد بگیریم که نیاز نیست همیشه همه چیز را خودمان تجربه کنیم. در زمانی که اینهمه امکان استفاده بهینه از کلاسها و کارگاه های مفید بصورت خیلی راحت در فضای مجازی را داریم که خیلی از مشکلات کلاسها و دوره های حضوری را ندارد چرا کوتاهی کنیم و ساده از کنار اینهمه مطالب ارزشمند و کاربردی بگذریم؟</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 16:14:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-qeio184fzwkr</link>
                <description>سالی که دلمان حسابی گرد غم گرفته بود خیلی غیرمنتظره و یکهو دعوت به سفری شدیم که مدتها برای تحققش برای خود آرزوها میبافتیم.آنقدر ناگهانی شد که در تصورمان هم نمی گنجید. اما راهی شدیم یک سفر کوتاه اما غیرقابل وصف، یعنی هر چه بگویی بازهم می بینی حق مطلب را ادا نکرده ای. ولی آرامشی را به تمام سلول‌های وجودت تزریق می‌کند که من خودم از هیچ چیز و هیچکس دیگری در زندگی ام دریافت نکرده بودم.صاحبان&quot;نجف&quot;و &quot;کربلا&quot;چنان غرق مهر و محبتت می کنند و این دست پر مهرشان را بر سر دلت می کشند که هر چه رنگ نامهربانی و گرد غم و محنت بر آن نشسته را به آنی پاک می کنند. تجربه کوتاه ولی بی نهایت شیرین و آرامش بخشی بود.دوباره دیدن ایوان نجف و خلوت کردن در صحن و سرای آقا،ساعتها نشستن و درد دل کردن با مولا ع بازهم برایم آرزو شده .جسمم و روحم آنقدر پر از حجم دلتنگیست که آرامشی از جنس نجف می‌خواهد که قدم زنان از مسیر روبروی حرم فارغ از تمام ابعاد این دنیای زمینی به آغوش والاترین پدر پناه ببری. به خانه ی پدری که وارد می شوی چنان حس خوشایندی وجودت را در بر می‌گیرد که هیچ کجا نمی توانی ببینی. بعد مدتی که می نشینی خواه ناخواه دلت برای کربلا پر می کشد اما باز هم نجف برایت چیز دیگری می‌شود. آخر نجف خانه ی پدریست.آقا دلم یک بغل سیر نجف می‌خواهد می شود اذن ورودم دهی...</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 16:46:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%B1%D9%86%D8%AC-kkqhjuhnedgn</link>
                <description>امروز استاد،ما را به چالش رنج ها و دیدن و روبه رو شدن با آن دعوت کرد. به خودم و لحظه های زندگی ام نگاهی مرورگرانه انداختم مثل هر زندگی دیگری،صفحاتی از رنج را در خود داشته و دارد،ریز و درشت. در هر برهه ایی از این عمر سپری شده چه ساعاتی که اندوهشان،دل را چنان به درد می آورد که ادامه زندگی و ماندن را سخت تر از هر سختی می کرد که اگر نبود آن لطف آسمانی قلب توان تپیدن را به خود نمی دید.دردهایی که رنج شان شاید کمرنگ شود اما فراموشی ندارند همیشه جایشان که دست می زنی خون می آید. مثلا یکی از این رنج ها را پارسال در چنين روزهایی تجربه اش کردم،از دست دادن یکی از بهترین و عزیزترین دوستی که مهربانی اش لحظه ای از ذهنم پاک نمی شود و هر روز به هر بهانه ای که شده فکرم به سمتش می رود و آه از نهادم و اشکم بر گونه جاری می شود. اما بیشتر که می اندیشم دردآورترین رنج،رنج از دست دادن لحظه های تکرار نشدنی زندگیست. رنج حرفهایی که باید می زدیم و هیچوقت گفته نشدند،رنج از موقعیت هایی که سکوت می طلبید و ما آدم حرف زدن شدیم،رنج لحظاتی که باید به شادی خرجش می‌کرديم اما به بطالت و غمناکی سپری اش کردیم.رنج یعنی اوقاتی که می بایست جسور و شجاعت ما را به خود می دید اما ترس و بزدلی،حضور ما را به مرز نیستی کشاند.آری! بالاترین رنج من لحظاتی بوده که از دست داده ام بی تفکر و عمری که همچنان در مسیر خودش به سرعت می رود و من هنوز غافل از درک درست و استفاده ی بی ندامت از آن هستم.خداوندا! تنها دست یاری تو می تواند همت و اراده ام را فزونی بخشد که از این رنج ها نجات یابم و لحظاتی را بسازم که حسرتی در پی نداشته باشد. </description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 21:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با عشق به عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-no8engclh2xl</link>
                <description>عشق در ذهن من،معنا و تعریف بسیار والایی دارد ماوراء حجم تمام مادیات و امور دنیوی،عشق انگار محدودمی‌شود وقتیکه می‌خواهد در کلام زمین خلاصه شود. اما می خواهم بنویسم با عشق تمام برای دلی که عاشقش هستم دلی که صفحاتی از عشق زیبای الهی در خود به ارمغان دارد. عاشق آن دلی هستم که مِهر و جذبه ی پروردگار را به زیبایی در خود به تصویر کشیده است و با هر نگاهش جرعه ای از این مهر الهی را نثار وجود عطشانم می کند.آری!مرد من!تورا من سخت عاشقم چرا که دلی داری پر از رنگ و بوی عشق الهی و خاصان درگاهش.نگاهت را دوست دارم چرا که همیشه نظاره گر سمت و سوی او بوده و این نگاهی که بدنبال نور زیبای خداوندیست را باید دوست داشت و برایش جان داد. عاشق آن وجودت هستم که شاخصه ی بارز دلش،حک شدن عشق علی ع و زهرا س و سلاله ی پاک این خاندان بر آن است.عاشق غیرت و حق خواهی ات هستم که از مکتب بزرگترین اساتید کهکشان هستی درس گرفته ای و من هر روز بیشتر از قبل عاشق شاگرد خوب این مکتب می‌شوم. اصلا غیر از این امکان،برای من تصور نمی شود. عشق حضورت در این زندگی زبان را وادار به چرخیدن در مسیر شکر و سپاس الهی می کند. حس گرم بودنت،چشیدن طعم خوب نگاهت،داشتن گرمای کلامت،زیباترین حس دنیاست. تکیه بر بودنت را عجیب دوست میدارم،مهربانِ من!خندیدن دل و لب و چشمان تو همان آرزوی همیشه پابرجای من بوده و هست. شاد بودنت،زیستنت با شوق،گرمای وجودت در صحنه ی زندگی ام،خواسته ی هر روز و هر دم من از خداست.شاد باشی عزیزِ زندگی من!روی تو مگر آینه لطف الهیست  حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست. </description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 16:51:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت یخی</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%AE%DB%8C-mzsizkmua4g2</link>
                <description>بچه که بودیم یکی از آرزوهای محال مان لمس و گیر انداختن قالبهای یخ داخل لیوان شربت و خوردن آن بود. حالا چرا محال؟چونکه انجام دادن این کار مخالف آداب و اصول تربیتی مادرم بود. پس اگر ما یک وقتی بخصوص در مهمانی ها نگاه چپی به این بلورهای زیبا و شناور می انداختیم حسابمان با کرام الکاتبین بود. ترس از چشم غرّه ی مادر حتی از چند فرسخی هم باعث می‌شد ذهن ما اجازه چنین آرزویی را هم به خودش می داد. همیشه قبل از مهمانی هایی که جای دیگری دعوت بودیم و یا مراسم و دعوتی هایی که در منزل خودمان داشتیم از قبل تمام این نکات توسط مادر،مجدد به ما گوشزد میشد و در آخر یکسری تهدیدات هم به عنوان تضمین رفتار از سمت شان، حواله وجود مبارکمان میشد که خدای ناکرده در صورت رعایت نکردن آن آداب،جدای از مجازات، همان چشم غره ی مادر کافی بود تا یک دور به آن دنیا بروی و برگردی. چند روزی بود که دختر عمه های پدرم که ما به دلیل محبت و قرابت خاصی که بینمان حاکم بود به آنها عمه می‌گفتیم و ساکن بحرین بودند طبق روال هر ساله شان سفری به ایران داشتند اول به پابوسی آقا امام رضا ع می رفتند و بعد هم چند روزی به دیدن اقوام و آشنایان در شیراز و بوشهر سپری می‌کردند. و بدلیل همان عشق و علاقه متقابل بین ما چند روزی را از این مدت مهمان منزل ما می‌بودند. روز موعود رسید و ما منتظر ورودشان لحظه شماری میکردیم و در عین حال تذکرات مادر نمود بیشتری پیدا کرده بود. در رابطه با کوچکترین رفتار دفتری از آداب جلوی ما گشوده میشد با یکسری بایدها و نباید ها و یک مورد مهمش این بود که مبادا به ذهنتان به سمت شکار یخ ها خطور کند که این کار به دور از ادب است بخصوص جلوی عمه ها. مهمان ها رسیدند چنان لحظات شادی برای تک تک ما بود که شیرینی اش به تمام آن آداب و قواعد سخت می چربید. لیوان های رنگی  شربت با بلورهای زیبایش در بین مهمان ها پخش شد.ما هم به مثابه ی آدمهای بسیار متشخص با یک لیوان شربت در پیش رویمان نشسته بودیم که حتی جرات نگاه کردن به حوالی منطقه ی لیوان نمی انداختیم که مبادا نگاهمان درگیر یخ ها و بدتر از آن گرفتار نگاه غضبناک مادر شود. در حین بگو و بخندهای مادر و عمه ها و قربان صدقه هایشان،ما با چنان منظره ای روبرو شدیم که از حيرت،انگشت به دهان مانده بودیم دختر عمه ها که از یک بلاد دیگر آمده بودند با یک فرهنگ دیگری،دستشان در لیوان‌های شربت بدنبال یخ های بیچاره می‌چرخید و چه ماهرانه که مشخص میکرد ید طولایی در این کار دارند انگشتها را قلاب کردند و یخ ها را گرفتند و بالا انداختند. دهان ما بود که از فرط تعجب باز مانده بود و هاج و واج همدیگر را می دیدیم. در دل گفتیم خب خداروشکر! ببین!اینها هم که از یک کشور دیگر آمده اند و البته مبادی آداب،مثل ما عاشق این کار هستند و چه راحت و بی تذکر به شکار خود پرداختند پس حتما برای ما هم دیگر مشکلی ندارد ولی قبل از تعدی به ساحت ارزشمندِ یخ بزرگوار باز نگاهی به جانب مادر انداختیم تا اجازه آخر را بگیریم که نگاه کردن همان و از ترس به مرز سکته رسیدن همان. نگاه خاصه ی مادر همچنان حکایت از مخالفت شان داشت. نوشیدنی ها را با حسرت شکار یخ هایش تا ته سر کشیدیم،لیوان ها را که جمع کردیم و به آشپزخانه برگرداندیم مادر قبل از اینکه زبان ما به نطقی گشوده شود انگشت اشاره مبارکشان را به سمت چشم هایمان بالا آورد و با لحن جدی ای گفتند و این حرفشان مثل تمام سخنان و پندهای گهربارشان آویزه گوشمان بوده و هست که:&quot;آداب درست را یاد بگیرید و انجامش دهید و اینکه افرادی را می‌بینید که این آداب را رعایت نمی کنند مجوزی برای عدم انجام و رعایت شما صادر نمی شود&quot;.سایه ات مستدام عشق جانم،مادرم.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 22:00:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لهجه ها هویت زیبای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D9%84%D9%87%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-euvwewlffcqn</link>
                <description>یادم می‌آید استاد زبانی داشتیم که خیلی مسلط به مکالمه زبان انگلیسی بودند و بواسطه خانواده شان که مقیم خارج بودند و مرتب در رفت و آمد داخل و خارج از کشور بودند. با اینکه استاد،بسیار سخت گیر و جدی بودند اما روش جالبی در ساعت تدریس شان داشتند و آن این بود که پرانتزی در همان حین باز می‌کردند و می گفتند هرکه به من و باقی دانشجو ها چیزی یاد دهد من یک نمره مثبت برایش لحاظ میکنم هر آموخته مفید و در هر حوزه ه ای باشد مهم نیست،مهم یادگیری یک چیز مفید و کاربردی است. چند تایی از بچه‌ها وارد حوزه آشپزی شدند و از غذاهای محلی دستوری را به استاد ارائه می دادند بعضی ها غذای مورد نظر را هم می پختند همراه با دستور و نکات آشپزی اش تقدیم استاد می‌کردند ولی برای ما اینگونه هنر نمایی ها آسان نبود پس از همان اول دنبال راه دیگه ای گشتیم. چند نفری از بچه‌ها همشهری بودیم و از شهر و دیار زیبای دیّر و کنگان(از توابع استان بوشهر) ولی باقی کلاس از استان های دیگر،یکی از دوستان همشهری نظر خیلی جالبی داد که هم برای استاد و هم برای باقی بچه‌ها که از استان های دیگر بودند به نظر جالب می‌رسید منتها ترس این را داشتیم که مقدار طنزش منجر به پرت شدن ما از کلاس شود نمره مثبت که هیچ.ولی خب پی همه چی را به تنمان مالیدیم و روز کلاس در لحظه پرانتز باز استاد گفت: خب امروز چه کسی می‌خواهد به ما چیزی یاد دهد؟دوستمان گفت استاد ما یک جمله را می‌خواهیم برایمان ترجمه کنید لطفا.که قطعا برای خیلی از بچه‌ها هم حتما چیز جدیدی خواهد بود و استاد متعجب و مشتاق شنیدن که دوستمان با حالت و لهجه غلیظ انگلیسی گفت:scaleh mation.استاد بود که هاج و واج  مارا نگاه می‌کرد و دوباره خواست که جمله تکرار شود.چندین و چندبار گفته شد اما استاد و بچه‌ها متوجه نشدند ما هم که داشتیم از خنده منفجر می‌شدیم. جالب بود که استاد چندین بار ترجمه هایی که به این تلفظ میخورد را مي گفتند اما ما رد میکردیم. رسیده بودیم به ساعت تدریس اما حالا دیگر استاد ول کن ماجرا نبود و در آخر گفتند که خسته شدم ولی خیلی کنجکاوم،پس خودتان بگویید ترجمه اش چه می‌شود. گفتیم استاد این یک عبارت انگلیسی نیست بلکه یک اصطلاح به زبان و گویش محلی ماست.&quot;اسکله می شن&quot;یعنی&quot; اسکله ماهی دارد&quot;. یک لحظه از عصبانیت استاد ترسیدیم ولی الحمدالله با خنده استاد روبرو شدیم و نفس راحتی کشیدیم.خیلی خوششان آمد و قرار بر این شد هر ساعت کلاسی که باهاشون داشتیم چند جمله و اصطلاح محلی مان را به ایشون یاد بدیم و نمره مثبت مان هم محفوظ بود.. بارها پیش آمده که در جمع همکاران و دوستان که صحبت می‌کنم خودم به عمد بعضی کلمات را با لهجه و گویش بوشهری بیان می کنم مثلا وقتی علت کاری را می‌خواهم جویا شوم با چاشنی طنز می‌گویم:&quot;سیچه&quot;بار اول که شنیدند گفتند یعنی چه؟و من گفتم یعنی&quot;برای چه&quot;یا &quot;به چه علت&quot;و یا بعضی اوقات به شوخی به بچه‌هایم می گویم:&quot;چِشِت در میارُم&quot;یعنی&quot;چشمت در می آورم&quot;البته این اصطلاحی است که به عنوان یک جمله بازدارنده بیشتر از سمت یک مادر جنوبی به فرزندانش بازخورد داده می شود!استفاده از این گویش ها و اصطلاحات محلی در گفتگوهایمان را قلبا دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم برعکس تفکر و نظر بعضی افراد که کلاس را فقط در فارسی حرف زدن بی هیچ لهجه و سبک خاصی می دانند اما واقعیت این است که همین اهمال کاری های ما از طرفی باعث شده که خیلی از این ثروت های گرانقدر که بخشی از هویت زیبای ما هستند به دست فراموشی سپرده شود و از طرفی حس اعتماد به نفس در افرادی که نمي توانند فارسی صرف صحبت کنند پایین بیاید و از خیلی موقعیت ها استفاده وافی و کافی را نبرند.چه عیب و ایرادی دارد که منِ بوشهری از زبان و گویش خودمان به دوستانم چیزی را یاد بدهم و دوست لر زبانم از گویش و اصطلاحات بسیار زیبای لری به من بیاموزد؟حسرت اینرا دارم که بعد از گذشت تقریبا ده سالی که در منطقه عرب زبان خوزستان ساکن هستم اما کوتاهی کردم و اندوخته ی قابل توجهی از این زبانِ کاربردی و ارزشمند قرآنی برای خودم جمع نکردم که حداقل در سفر به عتبات از آن استفاده کنم..&quot;زندگی سیتو پر از آرامش بِشِت&quot;&quot;زندگی براتون پر از آرامش باشد&quot;</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 17:54:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توت ماجراساز</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2-oupiva0ave3f</link>
                <description>دانشجوی تربیت معلم بودم با اصول و قواعد سختگیرانه مختص خودش. رفتار،طرز پوشش،آمدن و رفتن و کلا از خیلی جهات آدم زیر ذره بین بود و هر اشتباهی مساوی بود با یک امتیاز منفی که بعدها برای فارغ‌التحصیلی و اینکه کجا و کدام نقطه شهر به امتیاز تو بخورد،که ممکن بود حسابی کار دستت بدهد. برای من که با قواعد و قوانین تقریبا سخت‌گیرانه ی مادرم بزرگ شده بودم رعایت و درک کردن اصول حاکم بر جو خوابگاه و دانشکده چندان سخت و اذیت کننده نبود.و حتی در مواردی که خود سرپرست ها و مسئولین اجازه بعضی کارها و تفریحات را به ما می دادند اما من چونکه با روحيات و اصول خانواده ام همسو نمی دیدم و یا یکسری سخت گیری هایی که خودم برای خودم داشتم با بچه‌ها و دانشجوهای دیگر همراه نمی‌شدم. همین رفتارها و شناختی که از سبک و  سیاقم در ذهن دانشجوها،سرپرست های خوابگاه و مسئولین دانشگاه ایجاد شده بود و البته لطف و عنایت خداوند و دعاهای مادرم که بدرقه راهم بودند باعث شده بود از احترام خاصی برخوردار باشم.بخصوص در سال دوم که سطح انتظارات هم از ما بالاتر رفته بود هرچه بود ما سال دومی بودیم و اجازه خیلی از اشتباهات را دیگر نداشتیم. یک روز بعد از کلاس در حیاط دانشکده با بچه‌های گروه خودمان دور هم جمع شده بودیم بگو بخندی راه افتاده بود من حتی در خندیدن هم جانب احتیاط را رعایت میکردم که یکوقت صدایم از حد خاصی بالاتر نرود با اینکه جو دانشگاه تربیت معلم بدلیل جدا بودن دانشکده های دختران و پسران نسبت به سایر دانشگاه ها آدم احساس راحتی بیشتری میکرد با این وجود ما همگی رعایت میکردیم بخصوص من. با تمام این اوصاف حرکتی که آن روزر از من سر زدخاطره ای شد که هنوز هم بعد سالیان سال از خاطرم پاک نشده است. درمیان گفت و گو و خنده ی بچه‌ها در حیاطی که پر از درختهای میوه در گوشه و کنارش بود یکهو یکی از هم کلاسی ها گفت: وای بچه‌ها نگاه کنید چه توت های قشنگ و رسیده ای!نگاه ها همه به سمت درخت توت کنارمان برگشت. راست می گفت عجب شاه توت هایی بودند. قشنگ و آبدار.از آنجا که من هم عاشق توت بودم چنان در نظرم زیبا و خوشمزه آمدند که اصلا نمی توانستم نگاهم را از درخت و محصول بی نظیرش بگیرم.گفتم بچه‌ها توروخدا بیاید بچینیم و بخوریم چندتایی که بر روی شاخه های پایینی بودند راحت در دسترس ما قرار می گرفتند ولی هنوز مانده بود تا مزه اش را بفهمیم که دیگر اثری از توت در شاخه های سطح پایین درخت نبود همه را به تاراج برده بودیم هر چه به بالا نگاه می کردیم حریص تر می شدیم توت های شاخه های بالا انگار رنگ و طعم خوشمزه تر و متفاوت تری داشتند ولی درخت بلند بود و بچه‌ها با اینکه مشتاق چیدن و خوردن آن خوشمزه هایِ دلنواز بودند اما به قول خواجه حافظ شیرازی&quot; دست ما کوتاه و خرما بر نخیل&quot;.بسم الله را گفتم و چادرم را درآوردم و دادم دست یکی از دوستانم و گفتم این من بودم که رفتم بالا توت بچینم بچه‌ها با چشم‌هایی از تعجب، حیران شده همدیگر را نگاه می‌کردند و بعد خیره به من گفتند:این تو هستی؟واقعا میخواهی بالای درخت بروی؟گفتم بله،اولا که این توت‌ها عزم مرا جزم کرده اند که به سراغشان بروم در ثانی این برای من کاری ندارد من از نخل های حیاطمان که دو برابر این هستند بالا رفته ام این که ساده تر و کوتاهتر است. در میان بهت بچه‌ها از تنه ی درخت بالا رفتم و با کمی تلاش جای پایم را محکم کردم و دستم را به سمت توت ها کشیدم،چندتایی چیدم دلم نیامد تک خوری کنم چشمها و دستهایی آن پایین به انتظار لطف و کرم من نشسته بودند،هر چه می چیدم بین خودم و بچه‌ها تقسیم می‌کردم.حین همین تلاش بی وقفه برای چیدن توت و خوردن و تقسیم کردن بین بچه‌ها بودم که نگاهم چرخید بر روی پنجره مقابل درخت در نگاه بهت زده ی خانم شریفی مدیر دانشکده قفل شد. توت خوردن که هیچ در نفس کشیدن خودم هم ماندم. آخر خدایا چرا من متوجه جایگاه خاص این درخت نشدم. شانس ته کشیده ی من!اینهمه درخت چرا باید سراغ این بیاییم؟!در میان حجم انبوهی از انواع احساسات از قبیل خشم و ناراحتی از خودم،بهت زدگی،ترس و خجالت همه اینها باعث شده بود که عین یکی از شاخه‌های همان درخت خشک شوم.خانم شریفی با همان نگاه بهت زده و البته به اضافه حجم مهار شدنی از خنده با چشمانش،منِ مبهوت را به پایین دعوت میکرد. نفهمیدم چطور خودم را به پایین رساندم فقط می خواستم از خجالت آب شوم و بچه‌هایی که  هنوز دستشان نیامده بود چه اتفاق وحشتناکی برای من افتاده پیگیر توت های نچیده روی درخت بودند. تا مدتها بعد آن اتفاق از هر جایی که احتمال میدادم خانم شریفی نگاهی بیندازد و یا گذری کند اصلا رد نمیشدم. ولی رنگ و بوی آن خاطره تا الان هرگاه با خودم مرور می کنم ردی از لبخند و یاد خوش در من از خود بر جای می گذارد.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 22:44:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه ای برای دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-acy7qgmiandj</link>
                <description>&quot;من بزرگتر از توام پس باید به بزرگتر از خودت احترام بگذاری&quot;صدای دخترم بود که با خواهر کوچکش سر مسئله‌ای که در نظرشان بزرگ بود باهم بحث می کردند. بزرگتر می خواست در همه وقت و هر لحظه بزرگی اش به رسمیت شناخته شود و کوچکتر هم دنبال اثبات وجودی خودش. حرف و خواسته ی بزرگتر به جا و درست بود اما لحن بیان به جای آنکه نافذ شود خود شده بود عامل بازدارنده.ماندم تا خودشان مسئله را حل کنند،دخالت من شاید کار را خرابتر می‌کرد. اما مکالمه شان مرا پرت کرد به دوران نوجوانی و خانه پدری. ارشد بودم و حرفم حسابی خریدار داشت.بچه ها(خواهر و برادرهایم) در اکثر مواقع گوش به حرفم بودند البته من هم آدم زورگویی نبودم اصلا از این باب اخلاقیات و رفتارها که در همان زمان در خیلی از خانه ها می دیدیم در بین ما الحمدالله جایی نداشت،هر چه بود محبت بود نه که دعوا نداشته‌ باشیم،نه! دعوا هم بود اختلاف سلیقه هم داشتیم اما ناحقی و ظلم سالاری در روابط بین ما حرفی برای گفتن نداشت این اصل و  اساس همیشگی تربیتی ما بود بخصوص که بعد از فوت پدرم بیشتر نمود پیدا کرده بود.بویژه برای من که حس مسئولیت و محبت بیشتری را بواسطه بزرگترین فرزند نسبت به خواهر و برادرهایم داشتم و جایی اگر می دیدم اشتباهی کرده اند شده بود به زور ولی آنها را وادار به قرار گرفتن در مسیر درست می کردم و خیلی از این اوقات از تاثیر کلام آرام غافل بودم.مدتی بود که دو برادرم صاحب یک آتاری دستی شده بودند و میشد گفت تمام وقتشان به بازی می گذشت و سراغ آنچنانی از درس نمی گرفتند. دعوا و ناراحتی سر بازی کردن با آتاری در بینشان رنگ و بوی بیشتری گرفته بود و بالطبع میگرنها و ناراحتی هایی هم برای مادر در پی داشت. چند باری با صحبت به ظاهر آرام سعی در برقراری روابط حسنه بینشان کردم تا یکی دوروز خوب بودند و وقتی هم برای سرزدن به کتابهایشان می دادند اما دوباره روز از نو دعوا از نو. یک روز چنان سروصدایشان بالا گرفت که احساس کردم نیاز حتمی به حضور مقتدرانه خواهر بزرگتر برای حل و فصل مسئله میباشد. اول فریادی بر سر هر دویشان کشیدم و گفتم هیچکس اجازه بازی ندارد و آتاری را برداشتم اما بازی و آتاری چنان به مزاقشان خوش آمده بود که این دعواها را هم به جان می خریدند و از آن بدتر این بود که رویِ حرف منِ بزرگتر داشتند حرف می‌زدند و گفتند که آتاری مال ماست و خودمان حلش می کنیم همان منیّت و ابراز وجود از اینطرف هم به غرور من خدشه وارد شده بود گفتم هرچه که من می‌گویم و اصلا خبری از آتاری نیست آن روز شاهد ماجرایی بودم که پیش‌تر اتفاق نیفتاده بود و این کشمکش بین من و بچه‌ها بدین صورت پیش نیامده بود که اینگونه اصرار بر امری کنند که مخالف میل من است،از من هم بعید بود چطور آن روز آن زینب همیشگی نبودم و آنقدر این&quot;منم&quot;و بزرگتری برایم مهم شده بود که بخاطر همین بحث ساده و اینکه به بچه‌ها گفتم اگر نرفتید سر کتاب و درستان،شکاندن آتاری برایم کاری ندارد و شاید آنها هم در باورشان نمی گنجید که من بخواهم این تهدید را عملی کنم اصلا برای خودم هم باور پذیر نبود اما وقتیکه ديدم نه تنها عقب نکشیدند که برگشتند و گقتند تو اینکار را نمي کنی،همین حرف مرا در انجام دادن این کار مصمم تر کرد و من...شکستم...نه فقط آتاری را که دل آنها و خودم را هم شکستم و این شکستن چنان در وجودم صدا کرد که حتی با گذشت چندین سال هروقت بچه‌ها بصورت اتفاقی یادش می افتندو تعریف میکنند یک دل سیر می خندند اما برای من فقط حسرت و بغض به همراه دارد. چگونه توانستم این دلخوشی کوچکشان را با دستان خودم نابود کنم منی که زمانی با شادی تمام قلکم را شکستم تا با پس انداز داخلش بتوانم کامیون اسباب بازی ای که مدتها ورد زبانشان شده بود را بخرم. این من آیا همان آدم بوده؟تفاوت بین این دو شخصیت زمین تا آسمان بود. تلخی این اتفاق در خاطرم چنان بود که حتی وقتی در همان سال‌های اول اشتغال به کارم و با حقوق کم معلمی توانستم  یک کامیپوتر مدل بالا و  قسطی برايشان بخرم با اینکه خنده های ته دلی شان هنوز هم از زیباترین تصویرهای نمایشخانه ذهنم است اما آن بهت و ناراحتی از شکستن آتاری هم از صفحه ذهنم پاک نشدنی ست.جایی که میشد با زبان مِهر و سیاست کلامی مسئله را حل کرد دیگر نیازی به میدان دادن به خشونت و ناراحتی نداشت.اگر این منیت ها را بتوانیم از روابط خودمان حذف کنیم لذت لحظه ها را بیشتر درک خواهیم کرد.خواستم این صفحه را برای دخترم،خودم و هر کسی که می‌خواند بنویسم تا مرتب به خودمان یادآور شویم زبان را به خیر چرخاندن و صبوری کردن قطعا عزتی به ما خواهد داد که زوال ناپذیر است.دخترم!تفاوت بسیار است بین این دو جمله که به خواهرت بگویی&quot;ببین چیزی که من می گویم درست است و انجامش بده&quot;با اینکه بگویی:عزیزم من هم قبلا مثل تو همین شرایط را داشتم و فهمیدم راهش این است که..&quot;از در مهر وارد شدن و با دوستی راه درست را نشان دادن،ناراحتی که به بار نمی آورد بلکه تاثیر مثبت بیشتری هم در روابط از خود برجای میگذارد.ماه ترینم! دوست ندارم راه هایی که به اشتباه رفته ام شما هم تجربه کنید پس نوشتم این خاطره را و با هزاران عشق تقدیم نگاه و دل پرمهرت می کنم تا برایت بماند که بدانی زبان محبت کنار جدیت مسیر را خیلی هموارتر و دلنشین تر میکند.حضرت علی (ع) : 1- همراه می خواهی خدا 2- دنیا می خواهی عبرت از گذشتگان 3- رفیق می خواهی نویسندگان عمل 4- کسب می خواهی عبادت خداوند 5- مونس می خواهی قرآن 6- موعظه می خواهی مرگ و اگر مرگ کفایت نکرد آتش جهنم کفایت می کند.نصایح صفحۀ 271</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 22:04:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علایق راهی به زیبایی درون</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%B9%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-e7akgay9un1p</link>
                <description>زندگی لحظه هایی دارد که ما خالق آن هستیم و ریشه در افکار دوست داشتنی وجود ما دارد. افکاری که با عشق و توان می کوشیم تا رنگ بودن به خود بگیرند و چه خوش اوقاتیست آن وقتی که این علایق نمود خارجی پیدا کنند و ما بتوانیم آن را در صحنه زندگی مان به نمایش درآوریم.اثری که برجا می ماند چه مادی چه روحانی می شود نقطه عطف زندگی مان که با دیدن یا فکر کردن به آن،حال دل و روحمان تازه می شود. کاش اراده آدمی آنقدر قوی بود تا به علایق معقولش رنگ واقعیت دهد که اگر اینگونه میشد زندگی با تمام فراز و فرودهایش چنان به دل می نشست که بی حسرت رقم میخورد.در احوالات خودم که می اندیشم به لیست بلندبالایی از سطح علایقم می‌رسم دقیقتر که میشوم درمی‌یابم که هدف رسیدن به یک آرامش و زیبایی درونیست.علاقه به نقاشی و چرخیدن در دنیای رنگها و خلق آثاری که هرگاه نگاهت به سمتش می افتد هر چه حس خوب است به سراغ دلت می‌آید.یا داشتن یک کتابخانه بزرگ و غنی از منابع مختلف در خانه ات همراه با کافه ای کوچک کنارش که هرگاه دلت در جستجوی ذره ای آرامش باشد قدمهایت تورا به آن سو ببرند.یا خالی از هر دغدغه ذهنی و گرفتاری های دست و پاگیر، بتوانی به کویر زیبای خداوند با آن آسمان پرستاره بی نظیرش سفر کنی و تمام شب خودت را به تماشای این نقاشی الهی دعوت کنی. نگاه کردن به آسمان یکی از زیباترین علایقی ست که هیچ گاه در وجودم رو به کاستی که نرفته بلکه نسبت به این امر تشنه تر از قبل شده ام و ایجاد رابطه خاص با پروردگار هستی که می‌توان گفت سر منشأ تمام این علایق است.اما از تمام اینهایی که با خود مرور میکنم می‌رسم به مهم ترینش،که در زندگی ام بیشتر به آن شاخ و برگ داده ام&quot;نوشتن&quot;. دوست دارم این حس و توانایی را بيش از هر چیز دیگری در خود پرورش دهم و آثاری از این پرورش بر جا بگذارم که حال خوبی به دلها بدهد. شاید همیشه ارتباطی که از طریق نوشتن با دیگران برقرار کرده ام پربارتر از هر راه دیگری مرا در این مهم یاری رسانده است.خدایا توان و اراده مان را چنان‌ قوی کن که لحظه های زندگی‌مان عاری از هر حسرت و بطلان وقتی باشد. </description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 20:05:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش ها.. راز مانای لحظه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-ojvl9iaiupdu</link>
                <description>ماشین را در جایی کمی دورتر از پل پارک کردیم و پیاده شدیم نه دل راه رفتن داشتیم و نه دل ماندن. بی رمق تر از همیشه سمت جاذبه ی زمین قدم بر می داشتیم. دلم از این زمین بی او گرفت نگاهم به سمت آبی آسمان کشیده شد دسته ای از پرندگان را دیدم که با رقص خود صحنه جالبی از هنرمندی خداوند را در آن حجم دلتنگی و بیقراری،نقاشی کرده اند. به دلم افتاد که این رقص پرواز شاید نشات گرفته از دلشادی و شادمانی آسمانیان از داشتن آن حجم های فرازمینی،از امروز در میان خودشان است.گرچه یکی از روزهای غمناک زمین است اما در آسمان ها مسئله طور دیگریست. صدایم کردند باید می رفتم،نگاهم از بالا به پایین کشیده شد در حجم انبوه آدمیان با آن دل های بیقرار و تنگ و چشم‌های اشکبار قرار گرفتم همه منتظر بودیم ساعتی با خود می گفتیم کاش این انتظار سر نیاید و لحظه ای بعد می گفتیم نه بگذار بیایند و برای آخرین بار ببینم و بدرقه کنم. اصلا حال عجیب و غریبی بود تکلیف دلهامان هیچ مشخص نبود. هلی کوپتر آمد بر سر جمعیت چرخید از آن بالا می توانستی لبخند گیرا و دستهای پر مهرشان را ببینی که بر سرمان کشیده میشد و چه خوب حسش می‌کردیم. اشک ها!آه از این اشک ها!مجال نمی دادند که صفحه صورت مان کمی خشک و بی آب بماند. کمی بعد تابوت ها آمدند،شاید به تعریف این دنیا و کلماتش می گفتیم تابوت اما در معنای واقعی اش اینها برگ زرینی از دفتر ارزش های ماندگار ما بودند. با خودم فکر کردم تمام بودن ما خلاصه همین ارزش هاست که ریشه در باور و اعتقاد ما دارند و وصل به ریسمان الهی اند. با خود مرور کردم هر آنچه که برایم نام ارزش به خود گرفته بودند:ارزش یعنی رب العالمین و کتاب مکتوبش.ارزش یعنی اولیا پاکش که بهانه خلقت این عالمندارزش یعنی رهروان بی نظیر اولیا الله.ارزش یعنی اسلام ناب محمدی ص.ارزش یعنی شیعه و پیرو رادمردترین،مولاترین یعنی اميرالمؤمنين،علی بن ابیطالب ع.ارزش یعنی این خاک و پرچم،این وطن که نامش با بودن برترین ها گره ای کور خورده است.ارزش یعنی بوسیدن دست پدر و مادری که از این محبت و دارایی های معنوی تو را پروراندند و ذره ذره از این آب حیات به عمق جانت تزریق کردند.ارزش یعنی همین عمر و دقایقی که خداوند در اختیارمان گذاشته است تا رنگ ماندگاری اش دهیم و دست یابیم به این امر که کیستم؟چیستم؟سمت و سو کجاست که راهی شوم؟و چه خوب بود این تمرین و مرور کردنِ ارزشها و دارایی هایم،شک نداشتم که همه این ذهنها دارند همین تمرین و مرور را انجام می دهند که اگر نبود این مهم،دنیا شاهد رخداد با هم بودن و اتحادمان نمیشد. دل ها همه به یک سمت و سو بودند و نگاه ها خیره به یک نقطه. هماهنگی ارزش ها در این بین موج می زد.دست ها برای وداع و بیعتی دوباره بالا آمدند تا در آخرین راه دیدارمان بگوییم هر آنچه که از ارزش‌ها به ما یاد دادید تا پای جان بر آن می مانیم،رفتید اما باورمان این است که نگاهتان همیشه سمت ماست و ما هم از این راه دست و دل بر نمی داریم... سردار.فرازی از وصیت‌نامه سردار دلها حاج قاسم سلیمانی:&quot;خداوندا! ای قادر عزیز و ای رحمان رزّاق، پیشانی شکر شرم بر آستانت می‌سایم که مرا در مسیر فاطمه اطهر و فرزندانش در مذهب تشیّع، عطر حقیقی اسلام، قرار دادی و مرا از اشک بر فرزندان علی‌بن ابی‌طالب و فاطمه اطهر بهره‌مند نمودی؛ چه نعمت عظمایی که بالاترین و ارزشمندترین نعمتهایت است؛ نعمتی که در آن نور است، معنویت، بیقراری که در درون خود بالاترین قرارها را دارد، غمی که آرامش و معنویت داد.خداوندا، تو را سپاس که مرا از پدر و مادر فقیر، اما متدیّن و عاشق اهل‌بیت و پیوسته در مسیر پا کی بهره‌مند نمودی. از تو عاجزانه می‌خواهم آنها را در بهشتت و با اولیائت قرین کنی و مرا در عالم آخرت از درک محضرشان بهره‌مند فرما&quot;.</description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 21:35:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش ها..راز مانای لحظه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-kkevwwnsyg0s</link>
                <description>ماشین را در جایی کمی دورتر از پل پارک کردیم و پیاده شدیم نه دل راه رفتن داشتیم و نه دل ماندن. بی رمق تر از همیشه سمت جاذبه ی زمین قدم بر می داشتیم. دلم از این زمین بی او گرفت نگاهم به سمت آبی آسمان کشیده شد دسته ای از پرندگان را دیدم که با رقص خود صحنه جالبی از هنرمندی خداوند را در آن حجم دلتنگی و بیقراری،نقاشی کرده اند. به دلم افتاد که این رقص پرواز شاید نشات گرفته از دلشادی و شادمانی آسمانیان از داشتن آن حجم های فرازمینی،از امروز در میان خودشان است. گرچه یکی از روزهای غمناک زمین است اما در آسمان ها مسئله طور دیگریست. صدایم کردند باید می رفتم،نگاهم از بالا به پایین کشیده شد در حجم انبوه آدمیان با آن دل های بیقرار و تنگ و چشم‌های اشکبار قرار گرفتم همه منتظر بودیم ساعتی با خود می گفتیم کاش این انتظار سر نیاید و لحظه ای بعد می گفتیم نه بگذار بیایند و برای آخرین بار ببینم و بدرقه کنم. اصلا حال عجیب و غریبی بود تکلیف دلهامان هیچ مشخص نبود. هلی کوپتر آمد بر سر جمعیت چرخید از آن بالا می توانستی لبخند گیرا و دستهای پر مهرشان را ببینی که بر سرمان کشیده میشد و چه خوب حسش می‌کردیم. اشک ها!آه از این اشک ها!مجال نمی دادند که صفحه صورت مان کمی خشک و بی آب بماند. کمی بعد تابوت ها آمدند،شاید به تعریف این دنیا و کلماتش می گفتیم تابوت اما در معنای واقعی اش اینها برگ زرینی از دفتر ارزش های ماندگار ما بودند. با خودم فکر کردم تمام بودن ما خلاصه همین ارزش هاست که ریشه در باور و اعتقاد ما دارند و وصل به ریسمان الهی اند. با خود مرور کردم هر آنچه که برایم نام ارزش به خود گرفته بودند:ارزش یعنی رب العالمین و کتاب مکتوبش.ارزش یعنی اولیا پاکش که بهانه خلقت این عالمندارزش یعنی رهروان بی نظیر اولیا الله.ارزش یعنی اسلام ناب محمدی ص.ارزش یعنی شیعه و پیرو رادمردترین،مولاترین یعنی اميرالمؤمنين،علی بن ابیطالب ع.ارزش یعنی این خاک و پرچم،این وطن که نامش با بودن برترین ها گره ای کور خورده است. ارزش یعنی بوسیدن دست پدر و مادری که از این محبت و دارایی های معنوی تو را پروراندند و ذره ذره از این آب حیات به عمق جانت تزریق کردند. ارزش یعنی همین عمر و دقایقی که خداوند در اختیارمان گذاشته است تا رنگ ماندگاری اش دهیم و دست یابیم به این امر که کیستم؟چیستم؟سمت و سو کجاست که راهی شوم؟و چه خوب بود این تمرین و مرور کردنِ ارزشها و دارایی هایم،شک نداشتم که همه این ذهنها دارند همین تمرین و مرور را انجام می دهند که اگر نبود این مهم،دنیا شاهد رخداد با هم بودن و اتحادمان نمیشد. دل ها همه به یک سمت و سو بودند و نگاه ها خیره به یک نقطه. هماهنگی ارزش ها در این بین موج می زد. دست ها برای وداع و بیعتی دوباره بالا آمدند تا در آخرین راه دیدارمان بگوییم هر آنچه که از ارزش‌ها به ما یاد دادید تا پای جان بر آن می مانیم،رفتید اما باورمان این است که نگاهتان همیشه سمت ماست و ما هم از این راه دست و دل بر نمی داریم... سردار. فرازی از وصیت‌نامه سردار دلها حاج قاسم سلیمانی: خداوندا!ایقادرعزیزوایرحمانرزّاق،پیشانیشکرشرمبرآستانتمی‌سایمکهمرادرمسیرفاطمهاطهروفرزندانشدرمذهبتشیّع،عطرحقیقیاسلام،قراردادیومراازاشکبرفرزندانعلی‌بنابی‌طالبوفاطمهاطهربهره‌مندنمودی؛چهنعمتعظماییکهبالاترینوارزشمندتریننعمتهایتاست؛نعمتیکهدرآننوراست،معنویت،بیقراریکهدردرونخودبالاترینقرارهارادارد،غمیکهآرامشومعنویتداد.  خداوندا،توراسپاسکهمراازپدرومادرفقیر،امامتدیّنوعاشقاهل‌بیتوپیوستهدرمسیرپاکیبهره‌مندنمودی.ازتوعاجزانهمی‌خواهمآنهارادربهشتتوبااولیائتقرینکنیومرادرعالمآخرتازدرکمحضرشانبهره‌مندفرما. </description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 21:02:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه...رونق زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fooladi_zeinab/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h5zdfc6sq9aw</link>
                <description>حس زیبای دوست داشتن پروردگار و دیدن دست های مهربانی که همیشه وصل به ید الهی هستند و از این مهر و عشق شان زندگی تو را در برهه ای که بودی،بی نصیب از این همه خوبی شان نگذاشتند.باید اصل انگیزه ما از این منابع همیشگی و پر رونق و ابدی گرفته شود،که،نه رنگ زوال میگیرند و نه به سمت خاموشی و کاستی می روند.نهایت آرزویم این بوده است که نقشی در ایجاد پیوند و حبّ عمیق بین چشم آدمیان و این منابع نور داشته باشم که هر کس بر سر این سفره پر نور و همیشه جاری نشست دیگر دست و دلش به بلند شدن و رها کردن نمی رود.و چه انگیزه ای بالاتر از نگاه پر عشق معبود به عبد.تصور لبخند زیبای الله،یعنی داشتن حجم وسیع و پایان ناپذیر انگیزه بودن و پویایی.تجسم کردن سحرگاه هایی که سرشار از آرامش ناب است،دیدن ماه پرنور از قاب پنجره بزرگ خانه و نشستن بر سر سجاده ای که دلت میخواهد همیشه در همان قسمت اتاق و در جای خودش باز باشد،به مشام کشیدن و بوسه زدن بر خاک قطعه ای از بهشت بر روی زمین ما آدمیان،انگیزه ی بودن می دهد به تن خسته و روح رنجور آدمی،که باشم و در این بودن تلاشم این باشد که طریق خوبی و مهر خداوند را به خودم و دیگران نشان دهم هر چند گام کوچک اما در این صراط باشم. جاری بودن در این مسیر رنگ حیاتم می دهد،انگیزه ی بی نظیریست برای زندگی، داشتن دوستی با خداوند و محبانش.یادآوری ساعات نیمه شب و سحرگاه هایی که در تنهایی و خلوت خود قرآن به دست گوشه ای آرام از صحن و سرای شمس الشموس ع را به خود اختصاص داده باشی که همه تن چشم شوي خیره به ضریح زیبای یار،این می شود همان انگیزه مدتها زندگی کردن و نفس کشیدنت.انگیزه حتی می تواند گهگاهی در کافه کتاب آرام و دنج خانه ات باشد با یک نور ملایم و یک موسیقی آرامش بخش گرفته شده از دل طبیعت، الکساندرو کروالو و خواندن کتابی که روحت را عجین با انرژی و آرامش کند.امروز بيشتر از قبل خوشحال و شاکر خداوندم هستم که در مسیر نوشتن هدفمند قرار گرفته ام و خواسته ام از درگاهش این است که عزت اندیشه و نفوذ قلمم را آن چنان به محبت خودش بالا ببرد که لایق نگاه پرمهر خاصان بارگاهش شود و اثرگذار بر دل های بندگانش.این می شود همان انگیزه به توان هزار... </description>
                <category>زینب فولادی</category>
                <author>زینب فولادی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 17:39:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>