<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Footeamo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@footeamo</link>
        <description>پادکست فارسی فوتیمو | متن کامل روایت‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:54:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/78675/avatar/UDqTmo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Footeamo</title>
            <link>https://virgool.io/@footeamo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مارکوس کافو؛ هیچ چیز اتفاقی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yqo3zexgwrpv</link>
                <description>پادکست فارسی فوتیمو | اپیزود 35
متن: شهریار نوبهار | صدا: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر چه ارتباطی میان هنر، معادلات دیفرانسیل و فوتبال برقرار است؟ چه چیزی عمر خیام، هنری پوانکاره، جکسون پولاک و کافو را به هم وصل می‌کند؟ جواب از سوال هم عجیب‌تر به نظر می‌رسد: نظریه‌ی آشوب. نظریه آشوب یک تضاد جالب است؛ علمی برای پیش‌بینی رفتار سیستم‌های «ذاتاً غیر قابل پیش‌بینی». در واقع، نظریه آشوب یک ابزار ریاضی است که به ما اجازه می‌دهد ساختارهای زیبایی را از آشوب به دست آوریم. درست مانند محاسبات خیام، نقاشی‌های پولاک یا نفوذهای سرعتی کافو از کناره‌های مستطیل سبز. شالوده‌ی اصلی نظریه آشوب بر این است که نظم و آشوب همیشه مخالف و در مقابل هم نیستند. سیستم‌های آشوبناک ترکیبی جذاب از نظم و آشوبند. از بیرون که به آن‌ها بنگریم، رفتاری غیرقابل پیش‌بینی دارند و بی‌نظمی از خود نشان می‌دهند؛ اما در درون این سیستم‌ها، یک مجموعه از معادلات قطعی می‌بینیم که با نظم کار می‌کنند.هنری پوانکاره نخستین فردی بود که فهمید در سیستم‌های غیرخطی ممکن است بی‌نهایت رفتار پیچیده وجود داشته باشد. بعدها به کمک همین تحقیقات، ادوارد لورنتز در معادلات دیفرانسیل، متوجه پدیده‌ای به نام اثر پروانه‌ای شد؛ و سرانجام جکسون پولاک این ایده را به سرزمین هنر آورد. پولاک «اتفاق» را رد می کرد؛ او معمولا از قبل برای نقاشی‌هایش ایده داشت. تکنیک او ترکیبی از حرکات بدن و نقاشی با استفاده از پرتاب، قطره‌گذاری، ریختن، و پراکنده کردن رنگ‌ها بود. معروف‌ترین اثرش به نام Convergence  حاصل همین اتفاق بود.زمان این فرا رسیده بود که جادوی قرن بیستم و زیباترین اختراع انسانی هم سهمی در تکامل این نظریه ایفا کند. فوتبال شاید خودش مهم‌ترین نتیجه‌ی نظریه‌ی آشوب باشد. حالا نوبت پندولینو بود. قطار سریع‌السیر فوتبال برزیل و جهان. مارکوس اوانجلیستا د مورایس یا همان کافو.انگار که زندگی‌اش برگرفته از همین نظریه بود. در خانواده‌ای با شش فرزند به دنیا آمد. در 7 سالگی فوتبال آکادمیکش را شروع کرد؛ اما تا 18 سالگی هنوز عضو تیم جوانان باشگاهی نبود. کورینتیانس، پالمیراس، سانتوس و مینیرو گفتند به درد تیم آن‌ها نمی‌خورد. شانس آورد که در آخرین تلاش‌هایش، تله سانتانای افسانه‌ای او را در سائوپائولو پذیرفت. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E35-id2415688-id419067534?country=us شش سال در برزیل بود و ناگهان به اسپانیا رفت. از رئال زاراگوزا به یوونتود را در یک سال تجربه کرد. بازگشت از اسپانیا به وطنش. مدتی بعد دوباره به اروپا برگشت. باز هم ناگهانی. به پایتخت ایتالیا. باشگاه گرگ‌های رمی؛ و درست وقتی که همه فکر می‌کردند بازنشست می‌شود، باز هم در ایتالیا ماند و به میلان رفت. چقدر همه چیز آشفته به نظر می‌رسد. آشفتگی که از یک نظم بالاتر تبعیت می‌کند. نظمی به زیبایی عشق ورزیدن به فوتبال و ناامید نشدن. همین تداومی که ضامن ماندگاری کافو در فوتبال برزیل و جهان شد.فوتبال روز را فراموش کنید. می‌خواهیم از 2-3 دهه قبل حرف بزنیم. وقتی که فوتبال اهمیتی برای مدافعین کناری قائل نبود؛ و آن‌ها را فقط ابزاری برای پر کردن فضاها می‌دید. مدافعین راست حتی مظلوم‌تر هم بودند. اغلب آن‌ها را به یک برچسب متهم می‌کردند: بی استعدادترین بازیکن تیم. کسی که در نبودش مشکل حادی پیش نمی‌آید؛ و حتما یکی هست که بتواند در آن پست بازی کند.سال‌ها باید می‌گذشت. تله سانتانای افسانه‌ای و شاگردش کافو می‌آمدند تا این نگاه‌ را از بین ببرند. تا به اینجایی برسیم که مدافعین کناری، نقشی اساسی در طراحی حملات و ساختار دفاعی هر تیمی داشته باشند. کافو با آن تداوم بی‌نظیر، دریبل‌ها و سانترهای جذاب و توانایی بازی کردن در تمام خطوط میانه و عقب زمین، نمادی از فوتبالیست کاملی بود که توتال فوتبال هلندی‌ها وعده‌اش را می‌داد.او کاپیتان برزیل قهرمان جهان در سال 2002 بوداو از مهم‌ترین ستون‌های رمی بود که پس از سال‌ها، قهرمانی سری آ را به دست آورد؛ و نقشی حیاتی در قهرمانی‌های میلان آنچلوتی در ایتالیا و اروپا داشت. با برزیل کوپا آمه‌ریکا و جام جهانی را فتح کرد؛ و در سال 2020 عضو تیم منتخب تاریخ توپ طلا هم شد؛ و چه بسا بهترین دفاع راست تمام ادوار تاریخ فوتبال.نظریه آشوب کارش را کرده بود. پسرکی که جای شهریه آکادمی، باید چمن‌ها را کوتاه می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست، اکنون در بالاترین قله فوتبال جهان ایستاده. با یک حرکت کوچک، چیزهای زیادی عوض می‌شوند. نظریه‌ی آشوب چیز دیگری نمی‌گوید. یک تغییر کوچک اعشاری در یک ساختار، می‌تواند جهانی را متاثر کند.و این جاست که ما متوجه می‌شویم هیچ چیز اتفاقی نیست. هیچ چیز....</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 14:55:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوید بکهام؛ دلتنگی اسم ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%A9%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ttfcfamms1nc</link>
                <description>پادکست فارسی فوتیمو |  اپیزود 34  متن: شهریار نوبهار | صدا: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییترکجا بود آن جهان  و آن روزهای خوش؟ به ناگهان همه چیز سیاه شد. تابستان تلخ 2003. کابوس در بیداری. اولدترافورد نمی‌خواست خبر را باور کند. پسر طلایی دیگر در آنجا قدم نخواهد زد. شماره هفت جذاب با آن شوت‌های قوس‌دار و پای راست جادویی. یک اختلاف کوچک، حالا تبدیل به نبرد بزرگی شده بود؛ و در منچستر این نبردها همیشه یک برنده داشتند. سر آلکس فرگوسن. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E34-id2415688-id411085326?country=us  او امپراتور اولدترافورد بود؛ و حالا دستور خروج دیوید بکهام را صادر کرده بود. آری دیوید بکهام. همان پسر فتوژنیک کلاس 92. همان بازیکن بزرگ و محبوب منچستریونایتد. کاپیتان تیم ملی انگلستان و چهره‌ای که حالا دیگر فراتر از یک ورزشکار ساده بود. برند بکهام. یک نماد برای آغاز دوران تازه‌ای در فوتبال. وارث بر حق جورج بست و نمادی از تمام آن چیزهایی که از جذابیت‌های هزاره سوم تبلیغ می‌کردند. بکس از یونایتد جدا شد و انگار که ناگهان شکستی در تاریخ پدیدار شد. دورانی باشکوه به پایان رسید. عصری که با لبخندهای یک کودک 12 ساله در زمین تمرین‌های کلیف آغاز شد؛ و با چهره‌ی مردی بالغ با موهای بلند، در مادرید به سر آمد.زمان به سرعت می‌گذشت اما این بار فرق داشت. جهت حرکتش تغییر کرده بود. رو به عقب بود. رو به تمام خاطراتی که بکس آن‌ها را مرور می‌کرد. از نخستین قهرمانی لیگ تا سه‌گانه‌ی 99 و تمام آن ضربات کاشته‌ای که راهی قعر دروازه‌ی حریفان می‌کرد. تمام آن خاطراتی که انگار تا ابد زنده خواهند ماند. فقط یک آرزو داشت. بازی برای منچستریونایتد. حتی فقط یک بازی رسمی. مسابقه دادن در تئاتر رویاها تمام آن چیزی بود که می‌خواست. آن قدر با اشتیاق برای خواسته‌اش جنگید که دنیا فراتر از خواسته‌هایش به او بخشید.‌ با شیاطین سرخ فاتح جام‌های مختلفی شد. پیراهن سه شیرهای انگلستان را پوشید؛ و کاپیتان تیم ملی هم شد. برای بزرگ‌ترین تیم‌های اروپایی و آمریکایی بازی کرد؛ و از مرزهای مستطیل سبز هم فراتر رفت. او دیگر یک فوتبالیست ساده نبود. برند تجاری، سفیر خیریه، بازرگان، مالک باشگاه و چندین شخصیت دیگر بود و نبود. تناقض و جذابیت در همینجاست. دیوید بکهام تمام این‌ها بود و نبود. نمی‌توان شهرت و محبوبیتش را نادیده گرفت اما خودش می‌گفت که فردی معمولی است. پسری که می‌خواهد در نهایت همه او را یک فوتبالیست سخت‌کوش به یاد آورند. فوتبالیستی سخت‌کوش. همین و نه چیز دیگری. سختی‌های هر انتخاب برایش چند برابر بودند. مخصوصا آن بار اول. آن لحظه‌ای که سر آلکس به او گفت باید خانه را ترک کند. جدایی او و منچستریونایتد،‌ ماجرای تلخی بود. شاید می‌شد همه چیز جور دیگری رقم بخورد. شاید می‌شد که بکس در خانه بماند؛ ولی زندگی دکمه‌ی بازگشت ندارد. باید انتخاب می‌کرد و می‌رفت. به مادرید، لس آنجلس، میلان و پاریس. تمام آن خانه‌های موقتی دیگر. با لحظات شاد و غم‌انگیز متعدد. درست مثل خود زندگی. گاهی بالا و گاهی پایین. او نزدیک به 6 سال کاپیتان تیم ملی انگلستان بوداز سال 98 که با اخراج مقابل آرژانتین، تنفری ملی را تجربه کرد تا چهار سال بعد که مقابل همان تیم گل زد و انتقام گرفت. آن موقع دیگر کاپیتان و قهرمان ملی نامیده می‌شد. تا سال 2006 که بازوبند را واگذار کرد؛ و دیگر جز بازیکنان اصلی سه شیرها نبود. سرانجام تمام این رخدادها را شاید بتوان در همان انتخاب گزینه‌ی درست اما سخت خلاصه کرد. دیوید بکهام اغلب راه دشوارتر را بر می‌گزید. مسیری که شاید سختی‌هایش بی‌محابا زیاد شوند اما پاداش نهایی، همان دلتنگی شیرینی است که اکنون درگیرش هستیم. دل‌تنگی برای آن شماره هفت جادویی و ضربات قوس‌دار و مهلکش. برای قهرمان خندانی که هرگز تسلیم نمی‌شد. دل‌تنگی. یک کلمه است و بی‌نهایت معنا. به تعداد تمام انسان‌هاست. از روز ازل تا لحظه‌ی دفن زمان در ابدیت. تمام نمی‌شود انگار. این لعنتی اسم کوچکی ندارد اما می‌شود او را در همه جا دید. در نوستالژی روزهای خوب کودکی. در مرور خاطرات اولین آشنایی و نخستین هم آغوشی‌. در لبخندی که ناخودآگاه می‌زنیم وقتی به یاد دوستانمان می‌افتیم. در آن لحظه‌ای که عزیزان از دست رفته را با اشک و لبخند یاد می‌کنیم. درست در همان لحظه‌ای که به جهان تمام نشدنی فوتبال می‌رویم. درون مستطیل سبز جادویی. جایی که داور سوت می‌زند و قهرمان‌های کودکی‌مان می‌دوند. دل‌تنگی درست همان جاست. همان لحظه‌ای که خطا شده و همه منتظر یک منجی هستند. یک منجی با پای راست جادویی. با قوس کمر بی‌نهایت و ضربه‌ای که همیشه یک جای مشخص می‌رود: درون دروازه. یا شاید بهتر است بگوییم، درون قلب ما. مایی که شاید هرگز درک نکنیم دل‌تنگی واقعا چه معنایی دارد؛ اما حالا برایش مثال خوبی داریم. دل‌تنگی یعنی همان قهرمان جذاب با سانترهای هالیوودی. دل‌تنگی یعنی او.  دل‌تنگی یعنی دیوید بکهام.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 13:52:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایکر کاسیاس؛  امر مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-te07ezdjbt7f</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 33متن: شهریار نوبهار | صدا: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر  مقدس.اصلا این کلمه یعنی چه؟ چه مفهومی دارد و به چه چیزی اشاره می‌کند؟ سوالی که برای یافتن جوابش، می‌توان تا انتهای جهان رفت؛ و باز هم دست خالی بازگشت. از آن مفاهیمی که بشریت را از سپیده دم تاریخ، گرفتار کرده. نه می‌توان نادیده‌اش گرفت و نه می‌توان تمام بخش‌های زندگی را به آن پیوند زد. خیلی دور و خیلی نزدیک. این شاید بهترین توصیف از وضعیت یک امر مقدس باشد.امر مقدسی که در زمین فوتبال، به ساده‌ترین حالت خودش تبدیل می‌شود. در واکنش‌ها و هوشیاری‌های یک سنگربان. در مشتان گره‌ کرده‌ی یک دروازه‌بان که برای نجات دروازه‌اش می‌جنگد. امر مقدسی که برای دو دهه، در کالبد یک پسر اسپانیایی دمیده شده بود. امر مقدسی که برای سال‌ها، ایکر کاسیاس نامیده می‌شد.نام او را ایکر گذاشته بودند. از ریشه‌ی کلمه‌ِ ایکرنه. به معنای کسی که خبر خوش می‌آورد. انگار که همراه با اسمش، سرنوشت و داستان دستاوردهایش را هم پیشگویی کرده بودند. با یک حادثه به زمین آمد. با اخراج دروازه‌بان رئال در داربی مادرید. ایکر 18 ساله وارد شد و با جرات و بلوغی مثال زدنی، دروازه رئال مادرید را نجات داد. دیگر همه چیز مانند یک قصه‌ی رویایی پیش می‌رفت. ایکر با همان جسارت و بلوغ، فیکس لوس بلانکوس شد؛ و در پایان فصل با شکست والنسیا، قهرمانی چمپیونزلیگ را جشن گرفت. ستاره‌ها به او لبخند می‌زدند و انگار که تقدس او را تایید می‌کردند. دارای کیفیتی آسمانی. این یکی از معانی واژه‌ی مقدس است. کیفیتی که کاسیاس آن را بارها در مستطیل سبز ترجمه کرد. به دفع توپ‌های زیبا. به واکنش‌های سریع و مشت‌های محکم. درست مثل آن نمایش درخشان مقابل لورکوزن در فینال 2002. وقتی که دوباره به عنوان یار تعویضی وارد زمین شد؛ و با واکنش‌های شگفت انگیزش، دست تیم آلمانی را از جام کوتاه کرد. او به پدر و مادرش قول داده بود که فقط برای رئال مادرید بازی کند؛ و جام‌های فوتبال را در سانتیاگو برنابئو بالای سر ببرد. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E33-id2415688-id403420807?country=us هر چند که او برای سال‌ها به قولش وفادار بود اما در گوشه‌ای از این ماجرا، عده‌ای برای چیز دیگری نقشه می‌کشیدند. برای خارج کردنش از ترکیب قوهای سپید مادرید. برای فرستادن او به فراموشخانه‌ی تاریخ فوتبال.-درگیری با مورینیو شاید یک حادثه کوچک بود که باید به فراموشی سپرده می‌شد؛ ولی انگار جرقه‌ای بود برای شروع یک سناریوی جدید. برای خارج کردن ایکر مقدس از خانه‌اش. سکوت و کلمات دو پهلوی مدیران ارشد مادریدی را نمی‌شد نادیده گرفت. همینطور که اشک‌های ایکر در روز خداحافظی‌اش را. هواداران رئال، ناباورانه به این صحنه‌ها می‌نگریستند و چیزی نمی‌فهمیدند. کاپیتان و بهترین دروازه‌بان تاریخ رئال مادرید به در خروجی هدایت می‌شد و کاری از دست کسی بر نمی‌آمد. نیشخند تلخی بر چهره‌ی فلورنتینو پرس نشسته بود.او به عنوان کاپیتان اسپانیا، قهرمان جهان شده است دیگر هیچ چیز خوب به نظر نمی‌رسید. حتی آن هاله‌ی تقدس هم محو شده بود. جایگاهش در تیم ملی اسپانیا را از دست داد اما دیگر برایش مهم نبود. هر افتخاری را که می‌خواست، فتح کرده بود. اولین دروازه‌بان اسپانیا و رئال مادرید که دستکش طلایی برد. حتی هنوز هم هیچ دروازه‌بانی از این دو تیم نتوانسته بهترین گلر جهان شود. انگار که ایکر با عملکردش به شیاطین پشت پرده می‌گفت، هر چه می‌خواهید تلاش کنید. این کارنامه سیاه نخواهد شد. شاید پورتو برایش خانه‌ی آخر و فراموشی بود ولی تا آخرین نفس برایشان جنگید. آن قدر که حتی قلبش به درد آمد. احیایش کردند اما دیگر اجازه‌ی بازی نیافت. در میان احترام و تشویق همگان بازنشست شد و با دنیای فوتبال وداع کرد. وداعی که تک تک لحظاتش، بیانگر یکی دیگر از معانی کلمه‌ی مقدس بود.بسیار با ارزش و گرامی. معنی دیگر کلمه‌ی مقدس در لغت نامه‌ها. بهتر است بگوییم معنی دیگر عملکرد و دستاوردهای ایکر کاسیاس برای فوتبال اسپانیا و کهکشانی‌های مادریدی. برای اویی که با متانت و خوشرویی، تمام ناملایمات را تاب آورد. پلی از صلح میان کاتالان‌ها و مرکزنشین‌ها زد؛ و قهرمانی‌هایی تاریخی برای لاروخا را به دست آورد. در درخشان‌ترین دوران ملی فوتبال اسپانیا از 2008 تا 2012. روزهایی که هیچ تیمی توان رقابت با آرمادای اسپانیا را نداشت. البته که هر داستان قشنگی روزی به پایان می‌رسد اما این جادوی مستطیل سبز است که بهترین‌هایش را برای همیشه جاودانه می‌کند. جاودانه در چشم، ذهن و قلب ما طرفداران دیوانه‌ی فوتبال.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 14:45:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانتس بکن باوئر؛ قیصر</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%A6%D8%B1-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1-dpph4xeyzdus</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 32متن: شهریار نوبهار | صدا: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر  شش سال جنگ ویرانگر. بیش از 60 میلیون نفر کشته و یک جهان ویران شده. یک نسل سوخته و بی‌نهایت امیدهای تباه شده. این بود فرجام آلمان نازی و کابوسی که آن‌ها به نژاد بشر تحمیل کردند. سرزمین ژرمن‌ها نابود و قرارداد تسلیم بی قید و شرط امضا شد. هیتلر مدتی قبل خودکشی کرده بود. پیشوای رذل و ترسو، ملتش را تنها گذاشته بود؛ و برای آلمانی‌ها فقط یک دارایی مانده بود: بقا و گذشت زمان.آن روزهای تسلیم را شاید بتوان در جمله‌ا‌ی از فرانک اشتاین مایر خلاصه کرد: «به این سرزمین تنها با قلبی شکسته می‌توان عشق ورزید.»و این نیروی عشق ورزی. این نیروی نامیرا و افسانه‌ای. نیروی رویش‌ها و امیدها و فراموشی کابوس‌های گذشته. نیروی زایندگی و سبزی. نیروی خالق انسان‌هایی که نمی‌خواهند بشریت دوباره به آن روزهای تلخ بازگردد. نیرویی که آن روزها آلمان را احاطه می‌کرد؛ و خبر از حضور قیصر دیگری می‌داد. از تولد و رشد فرانتس آنتون بکن باوئر. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E32-id2415688-id400542360?country=us آلمان از خاک بلند شده بود. با وجود تقسیم به دو بخش غربی و شرقی، در تلاش بود تا عظمت گذشته‌اش را بازیابد. قهرمانی در جام جهانی، پایانی نمادین بر یک دهه تلاش بی‌وقفه بود. تلاش برای بقا و سازندگی. تلاش برای زدودن لکه‌های سیاه نازی‌ها. بکن باوئر در چنین فضایی متولد و بزرگ شد.در کشوری که دوباره جرات رویا پردازی یافته بود؛ و می‌خواست غرور ملی از دست رفته را به ژرمن‌ها باز گرداند. و چه چیزی بهتر از فوتبال و نبردهای درون مستطیل سبز؟ فرانتس بازیکن جوانی بود که به سرعت رشد می‌کرد؛ و رسانه‌های آلمانی بدون هیچ تردیدی، او را قیصر جدید فوتبال این کشور می‌دانستند. بزرگ و بی‌همتا.انسان اغلب فکر می‌کند که همه چیز را در کنترل دارد؛ ولی در نهایت این قدرت شانس و تصادف‌هاست که اتفاق نهایی را رقم می‌زند. سرنوشت فوتبال باشگاهی آلمان و بوندس‌لیگا، شاید طور دیگری نوشته می‌شد، اگر آن مسابقه تیم جوانان جور دیگری پیش می‌رفت؛ و بکن باوئر از تیم محبوبش زده نمی‌شد.او به خاطر ناراحتی و انتقام‌گیری به بایرن مونیخ رفت؛ اما عشق و علاقه واقعی‌اش را در آن باشگاه کوچک پیدا کرد. تیمی که با قیصر بزرگ شد و به بلندای فوتبال اروپا رسید. بکن باوئر حالا نماد و رهبر نسل جدیدی بود؛ و نگاهش به دنبال صحنه‌ای دیگر برای درخشش می‌گشت. به جام جهانی 1966 در خاک بریتانیای کبیر.یک شکست دیگر. شکستی نمادین مقابل متفقین سابق. البته که در ادامه همه چیز مانند داستان‌های کلیشه‌ای جلو رفت. این شکست مقدمه‌ای برای پیروزهای بعدی شد. روزهای درخشان مانشافت و بایرن مونیخ، به رهبری بکن باوئر تازه آغاز شده بود.او خاص‌ترین شخصیت فوتبال آلمان استسه قهرمانی پیاپی در لیگ قهرمانان اروپا برایش کافی نبود. با تیم ملی هم به طور مداوم در جمع چهار تیم برتر جهان و اروپا حاضر بود. فاتح جام جهانی و یورو شد؛ و به مدت 12 سال مهم‌ترین و بهترین بازیکن کشورش بود.غرور و افتخار به این سرزمین بازگشت. کهنه سربازها لبخند می‌زدند و قیصر با خیالی آسوده‌، از تیم ملی کناره گرفت. بایرن مونیخ را هم ترک کرد و به آن‌سوی اقیانوس اطلس رفت تا برای نیویورک کاسموس بازی کند. در شهر نور و رویا. در شهری که گفته می‌شود هرگز نمی‌خوابد.بکن باوئر در روزهایی متولد شد که امید و خوش‌بینی، کالاهایی نایاب بودند. بقا تنها خواسته‌ی انسان‌ها بود و آرامش، به مانند سرابی در دوردست‌ها بود. وقتی به فوتبال آلمان آمد که تنها بارقه‌هایی از امید دیده می‌شد؛ و او این شعله‌های کم فروغ را با تمام وجود در بر گرفت.حتی با کتف‌های شکسته شده در زمین می‌جنگید تا این جرقه‌ها را زنده نگه دارد. بیش از 6 دهه حضورش در فوتبال، بدون مشکل و بحران هم نبوده. از درگیری با مربیان و هم‌تیمی‌ها گرفته تا جنجال‌های رشوه‌خواری و فساد در فیفا؛ اما هیچ‌وقت نمی‌توان بکن باوئر را نادیده گرفت.فوتبال همیشه بکن باوئر را در آغوش کشیده و به او فرصت درخشش و برتری داده. او یکی از خود ماست. از آن‌ها که نمی‌خواهند تسلیم حوادث باشند. او فرانتس آنتون بکن باوئر است. قیصر جاودانه‌ی فوتبال آلمان، اروپا و جهان.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 17:55:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائولو مالدینی؛ اشراف زاده</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-if5ct2xnkvp7</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 31متن: شهریار نوبهار | صدا: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر ناپلئون بناپارت عجله داشت. حتی تاج‌گذاری در کلیسای نوتردام هم برایش کافی نبود. می‌خواست در اینجا خودش را جاودانه کند. در دومو. دهکده‌ی افسانه‌ای سلت‌ها. کاخ اسرار آمیز رومی‌ها؛ و کلیسای مقدس مسیحیان. جایی که گذشته، حال و آینده در آن بی‌اهمیت است. زمان دیگر به طور مداوم حرکت نمی‌کند و کل بشریت، یک اتفاق تکراری و خسته‌کننده به نظر می‌رسد.ناپلئون قبلا گفته بود که تاریخ، نسخه‌ای از رویدادهای گذشته است که مردم تصمیمی گرفته‌اند روی آن به توافق برسند. امپراتور خودش را بالاتر از نگاه و نظر مردم می‌دانست. به دنبال جاودانگی بود. و چه جایی بهتر از کلیسای دومو و شهر میلان؟ محلی که از سپیده‌دم تاریخ، محل رفت و آمد خدایان، قوم‌های باستانی و فاتحان بزرگ تاریخ بوده است. از سلت‌ها گرفته تا آتیلای خون‌خوار، شارلمانی، فِرِدریک بارباروسا و موسولینی.در نهایت تاج‌گذاری انجام شد. تندیس‌های ناپلئون را در ساختمان کلیسا گذاشتند؛ و دیگر خیالش راحت شد. شکست، تبعید به جزیره سِینت هِلن و مرگ در انزوا را با جاودانگی در زمان و تاریخ معامله کرد. بهای سنگینی پرداخت اما فراموش نشدن تنها چیزی بود که می‌خواست.ناپلئون و کارهایش یک اتفاق تکراری دیگر در میلان بود. برای شهری که به این فرمانروایان، پادشاهان، امپراتورها، دوک‌ها و خاندان‌های اشرافی عادت کرده بود. کسانی که حریصانه اکسیر حیات و جاودانگی را در سردابه‌های دومو جست‌وجو می‌کردند. برخی مانند ناپلئون و سنت آمبروس موفق می‌شدند. برخی هم مانند موسولینی جوخه‌های اعدام در انتظارشان بود. وقتی با زندگی‌ات قمار می‌کنی، انتظار هر چیزی را باید داشته باشی.اما یک نفر فرق داشت. اشراف‌زاده‌ی جدید میلان، چیزهای دیگری می‌خواست. چیزهایی ارزشمندتر از جاودانگی محض. او به دنبال وفاداری، لذت و افتخار بود. انگار همین بی‌میلی‌اش به جاودانگی بود که سبب شد این هدیه را هم به دست بیاورد. از همان 16 سالگی که پیراهن روسونری را پوشید، همه چیز را می‌دانست. از وسوسه‌های دومو، دوری می‌کرد و امیدوار بود که روزی اپرای ویژه‌‌‌ای به نام او، در لا اسکالا اجرا شود. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E31-id2415688-id398514513?country=us در ابتدا فقط پسر چزاره مالدینی بود. و در انتها، پائولو مالدینی بزرگ. ‌مهم‌ترین کاپیتان تاریخ آث میلان و ایتالیا؛ و شاید بهترین مدافع تمام تاریخ فوتبال جهان. 25 سال در بالاترین سطح برای روسونری مسابقه داد. آتزوری را به فینال‌ جام‌جهانی و یورو هدایت کرد و در بیش از هزار مسابقه رسمی حاضر بود. آن‌قدر قدرتمند بود که ایتالیایی‌ها به شوخی می‌گفتند که اگر مالدینی وزیر دفاع شود، هیچ کشوری جرات حمله به اینجا را نخواهد داشت. مالدینی فهرستی طولانی از قهرمانی‌های تیمی و شخصی دارد و تا همیشه رهبر نسلی از بازیکنان است که می‌خواهند مسیر درست‌تری را طی کنند. مسیری خارج از وسوسه‌های شهرت، شهوت و غرور.هیچ‌وقت به قصد جاودانگی وارد کلیسای دومو نشد. هرگز برای اجرای اپرایش در لا اسکالا، التماس نکرد؛ اما تمام این‌ها را به دست آورد. با خواهش و دعوت آن‌ها. حالا ماجرا برعکس شده بود. انسان به جاودانگی التماس نمی‌کرد. این جاودانگی بود که فروتنانه، تمنای حضور یک انسانی فانی را داشت.ناپلئون گفته بود که پیروزی متعلق به ثابت قدم‌ترین فرد است. پائولو مالدینی مانند کالبدی انسانی برای این جمله بود؛ و سرانجام حتی جاودانگی را هم به زانو در آورد.او پائولو مالدینی بود. اشراف زاده‌ی بی‌همتای میلان.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 17:23:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوئیس فیگو؛ من خائن نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%DA%AF%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%A6%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-c6war6nw7yhb</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 30متن: شهریار نوبهار | صدا: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر اینجا شبه جزیره ایبری است. سرزمینی کهن‌سال که محل رفت و آمد تمدن‌های مختلفی بوده. از مینوسی‌ها گرفته تا آریایی‌ها. از لژیونرهای رومی تا ویزیگوت‌ها و سلت‌ تبارهایی که هر کدام گوشه‌ای از این سرزمین ساکن شدند. تا ورود مسلمان‌ها و بربرهای شمال آفریقا. همان نوادگان کارتاژهای باستانی که این بار موفق به فتح ایبری شدند. سرزمینی که شاید بیش از هر چیزی، یک نماد باشد. نمادی از دوستی، خشم، جنگ، صلح، مدارا و بی‌رحمی. نمادی از همزیستی و دشمنی. از تمام آن رفتارهای متناقضی که سرانجام یک چیز جادویی را خلق می‌کنند: زندگی. مهم‌ترین دارایی هر انسان. آن گوهری که یک بار بیشتر در اختیار هیچ انسانی قرار نگرفته. هیچ انسانی. فرقی نمی‌کند چوپانی مسلمان در بیابان‌های مراکش باشی یا فردیناند امپراتور اسپانیا. زندگی و مرگ. این دو قلوهای متضاد با همه یکسان رفتار می‌کنند. حتی با ال‌سید. شخصیتی که انگار جلوه‌‌ای انسانی از تمام تاریخ و هویت ایبری بود. ال سید واقعا که بود؟ یک مزدور که فقط برای منافعش شمشیر می‌زد؟ یا شوالیه‌ای شرافتمند که برای آزادی مردمش می‌جنگید؟ شاید هرگز جوابی برای این سوال‌ها پیدا نکنیم. انگار که ایبری نمی‌خواهد ما چیزی بدانیم. در این سرزمین تاریخ، فلسفه، ارزش‌های انسانی و دینی با هم مخلوط شده‌اند. مثل تمام مهاجرانی که در طول قرن‌ها با جنگ و صلح،‌ راهشان را به این سرزمین گشوده‌اند. در نهایت باید زندگی کرد و لذت برد. همه چیز در اکنون خلاصه می‌شود و از لحظه، نباید خارج شد. انگار این تمام چیزی است که برای سکونت در ایبری کفایت می‌کند. عجیب نیست که قرن‌ها بعد، وقتی که دیگر شوالیه و جنگی هم نیست، در میدان نبرد دیگری مرزها و ارزش‌ها کمرنگ می‌شود. در مستطیل سبز فوتبال. جایی که رقابت کاستیل و کاتالونیا در آنجا ادامه پیدا کرده. ال‌سید مدرن می‌تواند لوئیس فیگویی باشد که برای هر تیم 5 فصل توپ می‌زند. چه فرقی می‌کند که به اجبار یا به علاقه شخصی؟ برای بربرها یا امپراتورهای مسیحی! آن چیزی که اهمیت دارد،‌ قهرمانی است و لذت و لحظه.البته که احساسات جریحه‌دار می‌شوند. قلب‌ها می‌شکنند و عشق جای خودش را به نفرت می‌دهد. این را می‌توان از هواداران بارسلونا پرسید که به سمتش کله خوک پرتاب کردند. همان‌هایی که نمی‌توانستند باور کنند بهترین بازیکن جهان، فوق ستاره و شوالیه‌ی کاتالونیا، حالا قرار است در لباس سپید مادریدی‌ها بدرخشد. او حالا نمادی از شروع دوران کهکشانی‌ها با فلورنتینو پرز بود. بهترین بازیکن شبه جزیره ایبری. گران‌قیمت ترین بازیکن جهان و بهترین فوتبالیست دنیا. تمام آن چیزی که که می‌خواست را در ایبری به دست آورد. او اصلی‌ترین چهره نسل طلایی پرتغال بود که قهرمانی در یورو یا جام جهانی نداشتند؛ ولی بهترین عملکردهای ملی پرتغال را تا آن دوره رقم زدند. شماره 7 طلایی پرتغال و قهرمان ابدی مردمی که با او به اسپانیایی‌ها دهن کجی می‌کردند. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E30-id2415688-id390596111?country=us  قبل از اینکه مانند ال‌سید تبعیدش کنند، خودش مهاجرت کرد. به ایتالیا رفت تا برای اینترمیلان بازی کند. قهرمانی‌های پیاپی در لیگ و یک بازنشستگی باشکوه و خوب. اما مگر خائن نبود؟ یعنی سرنوشتی تلخ در انتظار خیانتکاران نیست؟ فراموش نکنید اینجا ایبری است. دروازه‌ی دنیای لاتین و سامی نژاد به اروپا. جایی که سطرهای نهایی هر داستانی، جور متفاوتی نوشته می‌شود. او خائن بود و نبود. قهرمان بود و نبود. جمع اضدادی بود که فقط در آن سرزمین می‌توانست رشد کند. شاید برای همین بود که بعدها فهمید برای زندگی در جاهای دیگر ساخته نشده است. نامزد ریاست فیفا شد اما فهمید که جهان خارج، برای او ساخته نشده. این مردم درکی از او ندارند. کلیشه‌های فرهنگی قوی‌تر از آن هستند که با یک کمپین تبلیغاتی از بین بروند؛ و سیاستمداران. امان از این گروه لعنتی. آن‌هایی که با همان کلیشه‌ها و تعصب‌هاست که زنده هستند و بشریت را عقب نگه می‌دارند. البته که فوتبال در نهایت از این دشمن قوی‌تر است؛ اما افسوس. چه ضیافتی ‌می‌شد ریاست ال‌سید بر فیفا.مردی که مزدور است،در نهایت به کیف خود وفادار می‌ماند. همه چیز برایش قابل خرید و فروش است. حتی اعتقاداتش. آیا فیگو یک خائن بود؟ شاید بود و شاید هم نبود. هرگز نخواهیم فهمید. مانند سایر قصه‌های ایبری، این ماجرا هم برای همیشه در ابهام و لفافه پیچیده شده؛ ولی یک چیز مشخص است. او نمادین‌ترین فوتبالیستی است که این منطقه در تمام تاریخ داشته. حتی فراتر از تمام افتخارات کریستیانو رونالدو. او یک فرهنگی را نمایندگی می‌کرد. فرهنگی که دیگر می‌توان گفت برای همیشه در تاریخ ماندگار شده است.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 13:08:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وین رونی؛ آخرین مبارز</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2-et4msk0sm6fp</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 29متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر نزدیک ترین چیزها مرگ و دورترین چیزها، آرزوهاست. سقراط پیر، مبدا و مقصد را به خوبی می‌شناخت. حتی شاید بهتر از آتن باستانی؛ اما چیزی از مسیر مابین آن‌ها نگفت. از ترس، نادانی، شهوت و طمع؛ و البته از توقع یا انتظار. انتظار برای زندگی خوب، مرفه و آسان. برای رسیدن به اهداف و فهمیدن معنای زندگی. برای همین بود که می‌گفت: «زندگی تجربه نشده، ارزش زیستن ندارد». تا شاید کسی تلنگری بخورد. مسیرش را آغاز و چیزی کشف کند. حتی اگر تمام استعدادهایش را شکوفا نکرد، حداقل از تجربه‌هایش راضی باشد. برای خواسته‌هایش بجنگد حتی اگر به تمامی آن‌ها نرسد. مانند آخرین مبارز فوتبال. مانند وین مارک رونی. آخرین مبارز بود. بازمانده‌ از نسل فوتبالیست‌های خیابانی. از همان بچه‌ مدرسه‌ای هایی که در مسیر کلاس، از شوت کردن سنگ‌ها یا بطری‌ها هم غافل نمی‌شوند. یادگاری از دورانی که انگار همه چیز ساده‌تر بود. نمایانگر روزهای بی‌بازگشت فوتبال. نماد معصومیت از دست رفته‌ی این بازی زیبا که خیلی زود بزرگ شد. در 16 سالگی. وقتی که به وصال محبوبش رسید. به پیراهن آبی اورتون. می‌گفت یک بار که آبی هستی، برای همیشه آبی می‌مانی. هنوز نمی‌دانست که صنعت فوتبال برای این حرف‌های رمانتیک، اهمیتی قائل نیست.او باید جدا می‌شد. باید تجربه می‌کرد و به مسیرش ادامه می‌داد. در دنیایی جدید و متفاوت. در معبد بزرگان فوتبال بریتانیا، اولدترافورد. سرزمینی که در آنجا به اوج رسید. رکورد دار گلزنی با پیراهن شیاطین سرخ شد و عناوین شخصی و تیمی متعددی را به دست آورد؛ ولی همیشه یک چیزی کم به نظر می‌رسید. هر چقدر بیشتر فتح می‌کرد و به دست می‌آورد، انگار باز هم کافی نبود. او رویاهای دیگران را زندگی می‌کرد اما همان‌ دیگران، دستاوردهایش را کافی نمی‌دانستند. حرف‌ها و فشارها، سرانجام اتفاق تلخ را رقم زد. وین رونی می‌خواست برود؛ و درخواست خروج هم داد. خروج از تئاتر رویاها. 2 بار درخواست خروج و 2 پشیمانی زودهنگام. سر آلکس فرگوسن گفته بود که رونی بیش از هر چیزی، به غریزه‌‌اش باور دارد. به استعدادی ذاتی که او را به جمع بزرگان فوتبال جهان آورده بود؛ اما وازا فراموش کرده بود که هر چیزی، محدودیتی دارد. حتی عشق و علاقه هوادارانش. آن‌هایی که از رونی توقع وفاداری داشتند ولی اکنون رنجشی کهنه را به خاطر می‌آورند. یک زخم کوچک اما عمیق.هوادارانی که هرگز حرف‌هایش برای عدم جاه طلبی منچستریونایتد را باور نکردند. چیز اشتباهی درباره منچستر و سر آلکس فرگوسن وجود نداشت. آن‌ها همیشه از رونی حمایت کردند. حتی در روزهایی که مشکلات خانوادگی و جنجال‌های رسانه‌ای، تمرکزش را کمتر از گذشته کرده بود. حتی در آن سا‌ل‌های آخر که از شماره 10 خستگی ناپذیر، سایه‌ای محو باقی مانده بود.آخرین مسابقه‌اش را در یک فینال تجربه کرد. با بالای سر بردن جام قهرمانی لیگ اروپا. دوربین‌های عکاس‌ها یک خداحافظی باشکوه را ثبت می‌کردند. برای نوجوان پر سروصدایی که 13 سال بعد، کاپیتانی آرام و منطقی شده بود.او رکورد دار گلزنی برای تیم ملی انگلستان و باشگاه منچستریونایتد استواقعیت آن چیزی است که وجود دارد. قابل مشاهده و لمس است. حقیقت آن چیزی است که باید باشد. یک باور ذهنی و انتزاعی از جهانی کامل و درست. «حقیقت» باور کردنی و «واقعیت» بدیهی و غیرقابل انکار است.وین رونی واقعیتی بود که آن را دیدیم. رکورد دار گلزنی با پیراهن انگلستان و منچستریونایتد. پنج بار فاتح لیگ برتر و قهرمان چمپیونز لیگ و باشگاه‌های جهان. دومین گلزن برتر تاریخ پرمیر لیگ که همزمان سومین پاسور گل این رقابت‌ها هم هست. اسطوره‌ای محبوب که در تاریخ فوتبال جاودانه شده.اما وین رونی حقیقتی است که آن را هم به خوبی لمس کرده‌ایم. نمادی از ظرفیت‌های کشف نشده. استعدادهای هدر رفته. تخریب خویشتن و خداحافظی زودهنگام در زمانی که هم تیمی قدیمی‌اش رونالدو، به بازنشستگی در 40 سالگی هم فکر نمی‌کند. انگار که همیشه رونی در رقابت با خودش، بازنده است. در رقابت با همان نوجوانی که در 18 سالگی یورو 2004 را به آتش کشید و انگلستان را به نسلی طلایی امیدوار کرد.افسوس که مرز میان واقعیت و حقیقت، باریکه‌ای پر از وهم و ترس است. همان چیزهایی که باعث شد سقراط جام شوکران را سر بکشد. مزاحم‌هایی که وین رونی را از فوتبال جدا کردند. خیلی زودتر از آن چه که فکر می‌کردیم.خداحافظ آخرین مبارز فوتبال. حالا وقت استراحت است.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 17:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگو مارادونا؛ رئالیسم جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-z9anuasi1zee</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 28متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر رئالیسم جادویی.زاینده‌ی دیگو. پسر بچه‌ای کوچک که در واقعیت‌های گل آلود ویا فیوریتو، رویای خرید خانه‌ای گرم و محکم برای والدینش را رنگ آمیزی می‌کرد. کودکی سرخوش که در جستجوی خوشبختی بود.رئالیسم جادویی. محل تولد مارادونا. جادوگری که هیچ نقطه ضعفی نداشت. کسی که فتح آرژانتین هم برایش کافی نبود؛ و می‌خواست بر جهان حکومت کند. قهرمانی مشهور و ثروتمند ولی تنها. غرق در حرص و حسرت.رئالیسم جادویی. مرزی نامرئی میان واقعیت و خیال. ترکیبی از حقیقت، افسانه و تاریخ. محل تلاقی دیگو با مارادونا. زادگاه کسی که تجسم عینی فوتبالیستی رویایی در آمریکای جنوبی بود. معجونی از عصیانگری، قهرمانی، حقه‌بازی و بی‌گناهی.رئالیسم جادویی؛ یا خلاصه شده در یک عبارت: دیگو آرماندو مارادونارئالیسم جادویی هیچ ربطی به رخدادهای تخیلی و فانتزی ندارد. در اینجا ساختارهای واقعیت دگرگون می‌شوند. دنیایی واقعی اما جدید به وجود می‌آید. با روابط علت و معلولی خاص خودش. همه چیز عادی است؛ اما یک عنصر جادویی و غیرطبیعی در پس‌زمینه وجود دارد.مانند دریبل‌ها و حرکات دیگو که بسیار واقعی به نظر می‌رسید اما طرفداران را مسخ می‌کرد. انگار که در میان انسان‌های فانی، جادوگری پیدا شده که خودش را از زندگی پنهان نمی‌کند. علاقه‌ای به احتیاط ندارد؛ و با تمام وجود جادو و لذت‌هایش را در آغوش کشیده. بی‌هیچ نگرانی و شرمی.شاید به همین خاطر بود که هرگز عذرخواهی نکرد. بابت آن لحظه‌ای که برای بسیاری نمادی از تقلب و حقه بازی بود؛ اما او و پیروانش گفتند که این دست خداست. خدایی که ناگهان تصمیم گرفت انتقام آرژانتینی‌ها را در زمین فوتبال بگیرد.فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است. اگر مردی را بکشی یک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می‌دزدی. وقتی دروغ می‌گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می‌دزدی. وقتی تقلب می‌کنی حق را از انصاف می‌دزدی. می‌فهمی؟انگار این سطرهای کتاب بادبادک باز، خطاب به او نوشته شده بود؛ ولی کدام انصاف؟ اصلا چه کسی آن را تعریف می‌کند؟ مگر یک جادوگر هم باید به قوانین انسانی احترام بگذارد؟ البته که این چیزها برای مارادونا اهمیتی نداشت. فقط 4 دقیقه لازم بود تا رویای قهرمانی انگلستان را خراب کند. 250 ثانیه تا گرفتن انتقام فالکلند. تا آوردن لبخند بر چهره کشوری که تکیده و فروپاشیده بود. 4 دقیقه، 2 لحظه‌ی استثنایی و 1 قهرمان. این خلاصه‌ای از جام جهانی 1986 بود. ویترینی برای معرفی، نمایش و جاودانگی یک افسانه‌ِ‌‌ِی واقعی. یک رئالیست جادویی.نبوغ و جنون. این دوگانه‌‌های ازلی و ابدی. این وسوسه‌های لعنتی که می‌تواند هر اسطوره‌ای را به زانو در آورد. تفاوتی ندارد دیگوی سرخوش باشد یا مارادونای مغرور. تباهی و تاریکی، همیشه در کمین است. منتظر یک رخنه‌ی کوچک یا لحظه‌ای غفلت.سنگینی رویاهای آرژانتین، بارسلونا و ناپل یا کودکی گمشده‌اش در بوینس آیرس. هنوز مشخص نیست ضربه نهایی را از کجا خورد. همه خیلی دیر فهمیدند. وقتی که کوکایین او را در آغوش مرگبارش کشیده بود. انگار که ناگهان شبی در یکی از همان کلوب‌های لعنتی، افسانه به پایان رسید. با معصومیتی از دست رفته.هیچ چیز دیگر مانند قبل نمی‌شد. دایره‌ی زندگی‌اش، یک دور کامل زده بود.با نمایشی خیره‌کننده، آرژانتین را به قهرمانی جام جهانی 1986 رسانداین بار برای همیشه رفت. در میان بهت، شوک و حیرت. با بلندترین صدایی که از سراسر جهان شنیده می‌شد. لابه‌لای اشک‌ها و لبخندهای هواداران فوتبال. بار دیگر، جادو در واقعیت به خاک سپرده شد تا فرزندان دیگری از او ریشه بگیرند. چرخه‌ی زندگی همین است.بدرود پسرک سرخوش و قهرمان مغرور. بدرود دیگو آرماندو مارادونا</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 19:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورخه کامپوس؛ زورو لباس رنگی می‌پوشد</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%88%D8%B3-%D8%B2%D9%88%D8%B1%D9%88-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%AF-tigkhqwdpkwp</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 27متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر زورو فرشته عدالتی است که می‌داند چطور انسان‌ها را سرگرم کند. قهرمانی ریشه دوانده در سرزمین‌های گرم و خشک. افسانه‌ای از فرهنگ لاتین‌ها. وصله‌ای ناجور برای اشراف زادگانی که می‌خواستند با عجله به سمت مدرنیته بروند؛‌ و ابایی از له کردن سرخ‌پوست‌ها هم نداشتند. فرشته‌ای که برخلاف کلیشه‌ها، لباسی یکدست سیاه می‌پوشید؛ و در همان سیاهی شب، با قلدرها می‌جنگید. سال‌ها گذشت و جهان اطراف، به کلی متحول شد؛ اما جایگاه زورو در قلب این مردم، دست نیافتنی ماند.فقط یک تغییر کوچک رخ داده بود. زورو این بار لباسی رنگین می‌پوشید. به رنگ سواحل گرم و رنگین مکزیک و مردمی که دیگر اشراف زاده‌ها را بیرون کرده بودند. به رنگ روزهایی که شب ستمگرها را تمام کرده بودند. به رنگ آکاپولکو. زادگاه قهرمان و زوروی جدید که لباس‌هایی رنگین می‌پوشید: خورخه کامپوسگاهی به جلو و گاهی به عقب. این مهم‌ترین ویژگی مبارزه‌های زورو بود. هرگز از بازی کردن با دشمنانش خسته نمی‌شد. انگار به دنبال نوعی از لذت شخصی بود که حتی آن را مهم‌تر از عدالت یا انتقام تلقی می‌کرد. یکنواختی یا یکجانشینی، در روحیاتش نبود. احتمالا این ویژگی مشترک لاتین تبارهاست. خورخه کامپوس هم مانند قهرمانش، علاقه‌ای به نیمکت نشینی نداشت. دروازه‌بان دوم برایش کافی نبود. به خط حمله رفت و برای پوماس 14 گل زد. هم باشگاهیانش بهت زده بودند اما خودش دنبال لذت‌های بیشتری بود. برای آقای گلی می‌جنگید و با گل‌های آکروباتیک،‌ تیم‌هایش را از شکست حتمی رهایی می‌بخشید. 35 گل در 444 بازی. دروازه‌بان‌های گلزن در تاریخ فوتبال همواره وجود داشته‌اند؛ اما دون خورخه، از جهان متفاوتی می‌آمد.بله او از جهان متفاوتی می‌آمد. از شهر آکاپولکو. جایی که نی‌ها در آن شسته یا نابود شده‌اند. بندرگاهی که اسپانیایی‌های استعمارگر و دزدان دریایی، حریصانه غارتش می‌کردند. مبارزه‌های زورو هم کافی نبود. نفرین‌های سرخ‌پوستی در جهان مدرن هم این شهر را رها نکرده. منطقه‌ای که اکنون جولانگاه کارتل‌های مواد مخدر است و از نظر اقدامات خشن و تروریستی، با مناطق جنگی سوریه و افغانستان برابری می‌کند. از ساحل رنگارنگ و زیبای آکاپولکو، فقط رد محوی باقی مانده. مانند لباس‌های رنگینی که خورخه کامپوس می‌پوشید؛ و حالا حتی آن شنل‌های قهرمانانه هم به تاریخ فوتبال پیوسته است. در بلندای پانتئون قهرمانان لاتین. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E27-id2415688-id323984678?country=us این سوال همچنان مطرح است که قهرمان چگونه آغاز می‌شود؟ اصلا چگونه یک انسان عادی تبدیل به قهرمان می‌شود؟ انسانی عادی با قد 1.68 که به تمام کلیشه می‌خندد و دروازه‌بان می‌شود. در جام جهانی برای مکزیک به میدان می‌رود. تا رتبه سومین دروازه بان جهان اوج می‌گیرد و حتی در لیگ آمریکا هم به قهرمانی و افتخار می‌رسد. البته که بهتر است بگوییم برای لس آنجلس گالکسی و در خاک کالیفرنیا. زادگاه نخستین زورو. همان ایالتی که هنوز بسیاری باور دارند از مکزیکی‌ها دزدیده شد.خورخه کامپوس انگار شخصیتی از ادبیاتی رئالیسم جادویی بود. دروازه‌بانی کوتاه قامت ولی بسیار چابک. برخلاف همتایانش که مشکی یا سفید می‌پوشیدند، لباس‌های رنگارنگ می‌پوشید؛ و مهم‌تر از هر چیزی، توپ را دوست خودش می‌دانست. او در فوتبال مدرن،‌ جز نخستین نسل دروازه‌بان‌هایی بود که به خاطر مهارت بالای بازی با پایشان،‌ سرمربیان را به فکر تغییر انداختند. تغییری که امروز ما را با مفهوم سوییپر کیپر آشنا کرد.البته که هنوز چیزی برای او تمام نشده. همان‌طور که زندگی ادامه دارد، فوتبال هم ادامه دارد. با نبردهایی بیشتر و قهرمانانی متفاوت‌تر....</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 19:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان تری؛ شجاع‌دل</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D9%84-wacevampe82c</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 26متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر ده سال جریان مداوم خلاقیت و آفرینش و درجه یک بودن؛ و انگار ناگهان همه چیز تمام می‌شود. عقاب از ارتفاع سقوط می‌کند و چشمه‌ی الهام هنرمندانه، می‌خشکد. شاید به خاطر همین بود که ترجیح داد ظرافت هنرمندانه را کنار بگذارد. از هافبکی طراح در آکادمی تا مدافعی سرسخت در تیم اصلی. مسیر سنگلاخی را آمد. جاده‌ی خاکی از هنر به قدرت. نمی‌خواست مانند آرتیست‌ها و مهندس‌ها، زمان درخشش محدودی داشته باشد. حتی اگر آن درخشش، به چشم مردم زیباتر به نظر بیاید. ماندگاری را طلب می‌کرد و برای خواسته‌هایش می‌جنگید. کاپیتان، رهبر و اسطوره. واژگانی برای خلاصه کردن یک نماد در تاریخ آبی‌ها. او جان تری بود. یک شجاع‌دل.حیرت آور است اما حقیقت دارد. با منچستریونایتد عاشق فوتبال شد. نه آن منچستریونایتد همیشه قهرمان، فانتزی و جذاب اواخر دهه 90. شیاطین سرخ دهه هشتاد، تیمی متفاوت بودند. جنگجویانی که شاید شکست می‌خوردند،‌اما هرگز بازنده نبودند. یک روحیه سلحشورانه که اگر قهرمانی لیگ را به همراه نداشت، حداقل باعث غرور و افتخار هواداران خودی بود. با بازیکنانی که واقعی و منطقی فکر می‌کردند؛ و طرفداران را به سرزمین رویاهای سوخته نمی‌‌بردند. واقع بین و منطقی. انگار خودش نماد انسانی این کلمات بود. مسیرش را این مفاهیم طراحی می‌کردند. از تیم دبیرستان به وستهم و از آنجا به چلسی. از هافبک به دفاع میانی. هیچ ربطی به من یونایتد یا علاقه‌اش به حضور در مرکز زمین نداشتند؛‌ اما واقعی بودند و منطقی. همین هم کافی بود. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E26-id2415688-id311890048?country=us البته که قرار نیست با واقعی و منطقی بودن به جایی برسی. مبارزه می‌طلبد. شور و اشتیاق می‌خواهد. بی‌باکی لازم دارد و سری که درد می‌کند برای باور غیرممکن‌ها. آن‌قدر که مقابل عزیز‌ترین‌هایت هم بایستی. مقابل حرف پدرت. مقابل علایق کودکی‌ات. مقابل منچستریونایتدی که تو را می‌خواهد اما شانس موفقیت کمتری خواهی داشت. باید آن‌قدر جنگجو باشی که در نوجوانی، در راهروی استمفورد بریج قدم برداری و قراردادت با چلسی را امضا کنی. بدون حضور پدر اما با کوهی از انگیزه. هدف بعدی‌اش مشخص بود. تیم اصلی و پوشیدن آن پیراهنی که قلب شیر بر سینه‌هایش حک شده بود. شماره 26 آماده بود؛ و جهان هم به زودی با او آشنا می‌شد.یکی از خود ما. کوتاه‌ترین و بهترین توصیف هواداران چلسی از جان تری. هر دو می‌خواستند دیگر زیر سایه چیزی نباشند و داستان افتخارات خودشان را بنویسند. پول‌های آبراموویچ بدون جسارت مورینیو و رهبری تری، ارزشی نداشت. چلسی جدید ساخته شد. قهرمانی‌‌ها را درو کرد و نسلی از ستاره‌های متفاوت را به فوتبال جهان معرفی کرد. بازیکنانی با اراده آهنین. ماشین‌هایی که چیزی جز مدال قهرمانی‌ را نمی‌دیدند. جان تری کاپیتان تیمی بود که فوتبال انگلستان را به دوران تازه‌ای برد. روزهایی که انحصار منچستریونایتد و آرسنال شکسته شد. تاپ فور و تاپ سیکس به وجود آمدند و برند پرمیرلیگ، سایر رقابت‌ها را به سایه برد. روزهای طلایی، شب‌های همیشه روشن.و سرانجام در سال 2012 لیگ قهرمانان اروپا را بالای سر بردالبته که سیاهی هم در کمین بود. ماجراهای نژادپرستانه، رسوایی‌های اخلاقی، کناره‌گیری با دلخوری از تیم ملی و در نهایت جدا شدن از چلسی. حتی اگر خودش حواشی را انکار کند، تمام آبی‌ها می‌دانند که کاپیتان، با میل خودش به استون ویلا نرفت؛ ولی واقع‌بینی و منطقی بودن را هم فراموش نکرده بود. ویلا پارک خانه‌ی جدیدی بود برای رشد و یادگیری. همان‌طور که بازیکنی شجاع‌دل ساخته شد، حالا زمان آمدن مربی مبارزی است. کسی که جایگاه متئو هاردینگ هنوز هم نامش را یکصدا فریاد می‌زند. آنکه هنرمندی را کنار گذاشت ولی ماندگاری‌اش را تضمین کرد. کاپیتان، رهبر و اسطوره. یا خلاصه شده در یک کلمه. شجاع دل.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 16:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرناندو تورس؛ کشتار با لطافت</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%B3-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%81%D8%AA-wgaciwghlmqx</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 25متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر انگار تمام فوتبالش در همین خلاصه می‌شد. در قتل‌ با احساس رقیبانش. در مرگ ناگهانی مدافعان اطرافش. در به خاک انداختن دروازه‌بان‌ها. در شکستن خطوط دفاعی منظم حریفان پر مدعا. در فروپاشی خانه‌‌ی کاغذی تیم‌هایی که او را دست‌کم می‌گرفتند و می‌گفتند مگر از این پسرک لاغر مو طلایی، چه کاری بر می‌آید؟ سوالی که هرگز نباید از یک قاتل بپرسید. قاتلی که ناگهان خیز بر می‌داشت. می‌دوید و سریع‌تر از آنکه بخواهید درک کنید، کار را تمام می‌کرد. انگار که می‌توانست زمان را هم مانند احساساتش، خم کند. شهرت در عین گمنامی یا همان فرناندو تورس؛ کشتار با لطافت.ال نینو. قاتل صورت بچه. کودک بزرگسال. برخلاف القابش، از همان ابتدا گروه را رهبری می‌کرد. در 19 سالگی کاپیتان اتلتیکو مادرید شد. اگر دنیای بیرون باهوش بود، از همین نشانه می‌فهمید که نباید این قاتل را دست‌کم بگیرد. قاتلی که پشت این نقاب بی‌تفاوتی‌اش پنهان می‌شد؛ و اتلتیکو تنها چیزی بود که می‌توانست احساساتش را تحریک کند. شاید برای همین بود که از زادگاهش خارج شد. باید رشد می‌کرد و دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت. حالا مرحله‌ی جدیدی در زندگی‌اش آغاز شده بود. لیورپول و لیگ برتر انگلستان پذیرایش شدند. سرزمین جدیدی برای فتح کردن. و طعمه‌های جدیدی برای کشتن.فرناندو تورس، شماره 9 لیورپول. این سرودی بود که هواداران لیورپول برایش ساختند. طرفدارانی که انگار سال‌ها منتظر چنین بازیکنی بودند. انتظار برای آمدن یک منجی. کسی که بتواند یک تنه جلوی ارتش‌های چند ده میلیون پوندی چلسی، منچستریونایتد و سایر تیم‌ها ایستادگی کند؛ و آن‌ها را دوباره به روزهای افتخار باز گرداند. آخ که چقدر هم نزدیک شدند. با نتایجی مانند تحقیر 4-0 رئال مادرید مغرور در آنفیلد؛ یا وقتی که 4-1 منچستریونایتد را در اولدترافورد شکست دادند اما در نهایت نایب قهرمان لیگ شدند. انگار همیشه یک چیزی کافی نبود. تا یک قدیمی افتخار رفتن و دست خالی برگشتن. نقاب بی‌تفاوتی دیگر جواب نمی‌داد. احساساتش اذیت می‌کردند. باید کاری می‌کرد. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E25-id2415688-id287422950?country=us لیورپول را دوست داشت اما چلسی و لندن از همان ابتدا خواهانش بودند. از سال 2003 که پیشنهاد 28 میلیون پوندی آبراموویچ برایش آمد ولی نرفت. این بار دیگر خودش انتخاب کرد تا به شهری برود که افرادش اهل معامله بودند. او هم پیشنهادشان را پذیرفت. قدرت و افتخارات شخصی‌اش را با قهرمانی‌های تیمی مبادله کرد. تمام چیزی که می‌خواست قهرمانی در چمپیونز لیگ بود که به آن هم رسید. حتی اگر دیگر آن فروغ گذشته را نداشت. سرنوشت محتوم تمام قاتل‌ها همین است. به ازای هر روحی که می‌گیری، چیزی از وجود خودت هم کنده می‌شود. فرناندوس تورس با 767 بازی و 262 گل تمام شد. وقتی که دیگر چیزی از ال نینو باقی نمانده نبود. یک روح خالی از شور و اشتیاق.رفتنش به آث میلان، طنز تلخی داشت. دو چهره ترسناک دنیای فوتبال که مدت‌ها در شکست و اشتباه غوطه‌‌ور بودند. تلاشی بی فایده برای برگشتن به سطح اول فوتبال اروپا. شش ماه بیشتر ادامه نداد. دوباره جابه‌جا شد هرچند بازگشت احساسی به اتلتیکو هم قوام چندانی نداشت. حتی جادوی سیاه دیگو سیمئونه هم نتوانست او را نجات دهد. همه چیز تمام شده بود؛ اما هنوز آن‌قدر عشق را می‌فهمید که دست از آزار خودش بردارد. درست پس از پایان فینال یورو لیگ و قهرمانی تیمش، خبر را اعلام کرد. گفت که برای بازنشستگی و سال‌های آخر فوتبالش به سرزمین آفتاب تابان می‌رود. آخرین مبارزه در کنار سامورایی‌ها.فرناندو تورس؛ درونگرایی که سروصدای گلزنی‌هایش در لالیگا و پرمیر لیگ تمامی نداشت. مهاجمی که اتلتیکو را از خطر انقراض نجات داد و برای لیورپولی‌ها، یادآور روزهای درخشان رابی فاولر بود. با هواداران چلسی در نخستین قهرمانی چمپونز لیگ شریک شد؛ و تیم ملی اسپانیا را در موفق‌ترین دورانش همراهی کرد. کسی که انگار باور کرده بود فوتبال در نهایت یک تجارت است. معامله عشق و احساس با پول و افتخار و ماندگاری در تاریخ. او قاتلی بود که احساساتش را کتمان می‌کرد و ناگهان در میان شلوغی جمع،‌ پنهان شد و رفت...</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 20:22:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادوین فن درسار؛ آرامش در حضور دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%81%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-htpbcash5bgt</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 24متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر این همان قصه‌ی تکراری و همیشگی اغلب دروازه‌بان هاست. گلر اول تیم یک روز غیبت می‌کند و قد بلند ترین بازیکن، جایگزینش. بلندقامتی که می‌درخشد و سنگربان اصلی می‌شود. شهرتش از فوتبال آماتوری فراتر رفته و با پیشنهاد رسمی آژاکس، به مرکز فوتبال هلند می‌رود. جایی که یوهان کرویف، لئوبین هاکر و لویی فن‌خال، در حال ساختن تاریخ هستند. برای آخرین تیم هلندی که لیگ قهرمانان اروپا را فتح کرد. برای دروازه‌بانی که انگار تجسم حرف‌های لئوناردو داوینچی بود. برای نابغه‌ای که باور داشت هیچ چیزی مانند سکوت، صلاحیت و اقتدار یک فرد را تقویت نمی‌کند؛ و شاید برای ادوین فن درسار؛ آرام‌ترین هلندی تمام تاریخ.وقتی به یوونتوس رفت، بهترین دروازه‌بان جهان بود. نخستین گلر خارجی تاریخ بیانکونری. شروع خوبی هم داشت؛ ولی طوفان در راه بود. روزهایی که رسانه‌‌ها بی‌رحمانه نقدش می‌کردند و می‌گفتند دلیل افت یوونتوس است. بوفون که از پارما آمد، چاره‌ای جز ترک تورین نداشت. روزهای سخت ادامه داشتند. شکست تلخ در یورو 2000 و نرسیدن به جام جهانی 2002. تلف کردن چهار سال در فولهام و احتمال بازنشستگی‌اش در گمنامی؛ اما او سکوت و آرامش را بلد بود. طوفان را پشت سر گذاشت و سرانجام آفتاب طلوع کرد. این بار از اولدترافورد.نفرین اشمایکل. دورانی که شش سال طول کشید. از لحظه خروج غول دانمارکی تا وقتی که ادوین سرانجام پیراهن شماره یک قرمزها را پوشید. نفرینی که قابل اجتناب بود. سر آلکس فقط یک روز دیر رسید. زمانی که فن درسار قراردادش با یوونتوس را بسته بود. تاخیری که بعدها باعث حسرت هر دو نفر شد. البته زندگی معمولا به کسی شانس دومی نمی‌دهد؛ اما فن‌درسار و فرگوسن، نابغه‌هایی بودند که فراتر از این کلیشه‌ها می‌رفتند. او به منچستر آمد تا عصر طلایی دیگری برای شیاطین سرخ آغاز شود. دورانی با 4 قهرمانی لیگ، فتح اروپا و جهان؛ و رسیدن به سه فینال چمپیونز لیگ در چهار سال. سنگربانی که همه منتظر بازنشستگی‌اش بودند، حالا اهداف دیگری در سر داشت. چیزهایی مثل همین قهرمانی‌های پیاپی و رکوردشکنی‌هایی برای ماندگاری در تاریخ. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E24-id2415688-id280638801?country=us 1311. عددی معنادار هواداران منچستریونایتد. یادآور روزهای جذابی که با فن درسار، گری نویل، پاتریس اورا، نمانیا ویدیچ و ریو فردیناند پشت سر گذاشتند. خط دفاعی مخوفی که رکورددار گل نخوردن در لیگ انگلستان است؛ قلعه‌ای که هواداران قرمزها را به آرزوی همیشگی‌شان رساند. چیزی که فرگی از همان ابتدا وعده‌اش را داده بود. رسیدن به اعداد جادویی 18 و 19 قهرمانی در لیگ. حالا بیشترین قهرمانی‌ها برای منچستریونایتد بود. رکورد دیگری برای ادوین 40 ساله. مسن‌ترین قهرمان لیگ برتر انگلستان.سال‌ها بعد که می‌خواست کتاب زندگی‌نامه‌اش را منتشر کند، نگران بود. فکر می‌کرد چیزهای زیادی برای تعریف و پر کردن صفحات نداشته باشد. به نویسنده کتابش گفته بود ببخشید که چندان راک اند رول نبودم. البته که همین ویژگی‌، دوست داشتنی‌اش می‌کرد. خرگوش یخی هلندی‌ها، نماد سکوت و آرامش است. آن هم در سرزمینی که شاهد جنجال‌های فنخال و کرویف بود. پسرک قد بلندی که بهترین دروازه‌بان هلند، اروپا و جهان شد. در ایتالیا و انگلستان بازی کرد، رسم اسطورگی آموخت و مشق ماندگاری نوشت؛ و دوباره به خانه‌ی اولش بازگشت. حالا مدیر اجرایی آژاکس است و ناظر بر نسل دیگری از ستارگانی که می‌خواهند داستان خودشان را بنویسند.وقار، متانت، آرامش و سکوت. او ادوین فن درسار است. مردی که خلاصه‌ی خود بود.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 18:35:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الیور کان؛ دیوانگی و غرور</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-y0uc8o1wixnn</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 23متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر « همه چیز از هدیه پدربزرگم شروع شد. یک پیراهن زرد شگفت‌انگیز که نام سپ مایر بر آن دوخته شده بود. وقتی پدربزرگتان به شما چنین هدیه‌ای می‌دهد، چاره‌ای ندارید جز اینکه دفعه بعدی آن پیراهن را بپوشید. پس به خودم گفتم مشکلی نیست، من به درون دروازه می‌روم و پدربزرگ را خوشحال می‌کنم. از آن موقع تا به حال، بیرون از دروازه‌ام بازی نکردم.» چقدر همه چیز تصادفی به نظر می‌رسد. در حالی که واقعاً این‌طور نیست. او هرگز از تلاش برای رؤیاهایش دست برنداشت و معنای هدیه پدربزرگش را خوب فهمیده بود. هدیه‌ای برای تمام زندگی. شاید بهتر باشد جملاتش را این گونه کامل کنیم. من بهترین دروازه‌بان آلمان، اروپا و جهان بودم. من الیور کان هستم. فرزند دیوانگی و غرور. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E23-id2415688-id277051987?country=us الیور کان. فرزند دیوانگی و غرور. این شعار نیست. واقعیتی است که آلمانی‌ها سال‌ها با آن زندگی کرده‌اند. اصلاً مگر می‌شود دروازه‌بان باشی و رگه‌هایی از دیوانگی در ناخودآگاهت نباشد؟ خودش هم به این جنون اعتراف می‌کند: «دروازه‌بان‌ها به مقادیری از دیوانگی نیاز دارند. وگرنه چه کسی آنجا می‌ایستد و به دیگران اجازه می‌دهد به صورت و شکمش شوت کنند؟ و تازه فکر کند که چه کار بزرگی دارد انجام می‌دهد!» البته که نگاه مردم برایش مهم نبود. حتی وقتی به استفان چاپیوسات لگد می‌زد یا گردن توماس برداریچ را طوری فشار داد که مهاجم لورکوزن بعدها گفت از زنده‌ماندنش مطمئن نبوده. نمی‌توانید حضور او را نادیده بگیرید. او هست. همان‌طور که خشم، احترام، غرور و تعصب وجود دارند. همان‌طور که هم‌تیمی سابقش، مهمت شول می‌گفت: « در دنیا فقط از دو چیز می‌ترسم. الیور کان و جنگ.»دروازه‌بانی. این تنهایی عجیب و غریب. بدون هیچ بخشش یا فرصتی برای جبران. پستی که شاید فقط با یک مسابقه بد، دیگر دوران حرفه‌ای شما به پایان برسد. جایی که حتی به الیور کان هم رحم نکرد؛ اما تایتان آلمانی، بی‌پرواتر از آن بود که کم بیاورد. خودش که می‌گفت:‌ «چیزها هرگز در ابتدا برایم به درستی جلو نمی‌رفتند؛ ولی این تصور که روزی یکی از بهترین گلرهای جهان باشم، مرا به پیش می‌راند.» از 4 گله شدن در نخستین مسابقه حرفه‌ایش در کارلسروهه تا سه سال سخت ابتدایی در بایرن‌مونیخ و شکست تلخ در فینال 99 و پنج گله شدن جلوی انگلیسی‌ها و حذف در مرحله ابتدایی یورو 2000. او هیچ‌وقت آغاز خوبی نداشت، اما مفهوم ناامیدی هم برایش تعریف نشده بود. انگار که می‌دانست رستگاری در همین نزدیکی‌هاست.فینال جام جهانی 2002؛ لحظه‌ای که او تحسین جهانیان را بر انگیخترستگاری به وقت قهرمانی چمپیونز لیگ در سال 2001. رساندن آلمان به فینال جام جهانی و تسلط همه‌جانبه در بوندس‌لیگا با مونیخی‌ها. بهترین بازیکن جام جهانی 2002 و حضور در فهرست سه نفر برگزیده توپ طلا. آن هم برای دروازه‌بانی که برای سه سال پیاپی، بهترین سنگربان جهان انتخاب شده بود. همه ویترین افتخارات را می‌دیدند اما خودش خوب می‌دانست که پشت این روزهای طلایی، سال‌ها مرارت، خشم و خاک و خون نهفته است. سال‌هایی که بدون دیوانگی و غرور، توان عبور از آن‌ها را نداشت. سال‌هایی که کینگ کان، در قلب هواداران تاج‌گذاری می‌کرد.حالا سال‌ها از بازنشستگی‌اش می‌گذرد. یک مفسر تلویزیونی موفق، نویسنده چندین کتاب، دارای مدرک تحصیلی MBA و خیری که پروژه‌های تجاری مختلفی را هم هدایت کرده و مدیر اجرایی بایرن‌مونیخ هم شده؛ ولی برای آن‌هایی که با تماشای اولی کان بزرگ شده‌اند، این القاب و سمت‌ها اهمیتی ندارند. آن‌ها گمشده‌شان را در همان سال‌های دور پیدا می‌کنند. در سنگربانی که انگار از آرزوها و لبخندهای هوادارانش محافظت می‌کرد؛ و الهام‌بخش کودکانی بود که پیراهن دروازه‌بانی‌شان را می‌پوشیدند و در پارک با پدربزرگشان بازی می‌کردند. کودکانی با رؤیاهای بزرگ. با هدف پوشیدن پیراهن زرد رنگ دروازه‌بانی. پیراهنی که این بار نام اسطوره‌ای دیگر بر پشت آن حک شده. نام الیور کان، کسی که مثل هیچ‌کس نبود.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 12:32:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گارینشا؛ شرارت‌های یک فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-vxgyxjpc6hjg</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 22متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر  او با چیزهای زیاد و متفاوتی زندگی می‌کرد. با اعتیادی تمام نشدنی به الکل، زن و خواب. با بی‌اعتنایی به آینده و پول. با ستون فقراتی ناقص و پای راستی که به بیرون خمیدگی داشت. یا با پای چپی که علاوه بر 6 سانتی‌متر کوتاه‌تر بودن، به سمت داخل خمیده بود. با دکترهایی که معتقد بودند راه رفتنش یک معجزه است. با بی‌سوادی و نمره IQ هفتاد که همه را مطمئن کرد با کودکی در کالبد یک مرد سروکار دارند. کودکی که فهمیده بود فوتبال یک لذت بی‌پایان است. نه ورزش یا شغلی برای تداوم روزمرگی‌ها. بهترین دریبل‌زن دنیا و قهرمان جهان و شاید متفاوت‌ترین فوتبالیست تاریخ برزیل. او تمام این‌ها بود و نبود. او گارینشا بود.تنبل. لقبی که سایر کارگران برای گارینشا انتخاب کرده بودند. او کارگری بود که به کارخانه می‌آمد ولی اصلاً کار نمی‌کرد. هدفش چیز دیگری بود. لاس زدن با همکاران خانم و فوتبال. همین‌ها برایش کافی بودند. مدیران America Fbrile هم اخراجش نمی‌کردند. به گارینشا برای مسابقات فوتبال بین کارخانه‌ها، نیاز مبرمی داشتند؛ ولی حتی تنبل هم نمی‌توانست از دست سرنوشت فرار کند. سرنوشتی که قوانین فوتبال حرفه‌ای را هم برای او بازنویسی کرد. در 19 سالگی، بدون حضور در آکادمی‌ها، با تمام مشکلات جسمانی و اعتیادش به الکل و زنان، با بوتافوگو قراردادی حرفه‌ای بست؛ و این لحظه‌ای جادویی بود. برای بوتافوگو، فوتبال برزیل و جهانی که در آینده شاهد جادوگری‌هایش می‌شد. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E22-id2415688-id272823574?country=us جام جهانی 1958. جایی که او و پله به فوتبال جهان معرفی شدند. برزیلی‌ها هنوز شکست و تحقیر در 2 جام قبلی را فراموش نکرده بودند و به این دو بازیکن هم امیدوار نبودند؛ اما سرنوشت هنوز با گارینشا مهربان بود. گارینشا و پله، زوجی درخشان ساختند و برزیل برای نخستین بار قهرمان جهان شد. 4 سال بعد، حتی مصدومیت پله هم نتوانست درخشش گارینشا را خاموش کند. او با آزادی و لذت در زمین می‌چرخید و مدافعین حریف را به خاک می‌انداخت. سلسائو باز هم قهرمان شد و سرنوشت دوباره با لبخند در حال نوشتن نام گارینشا در معبد خدایان فوتبال بود. دیگر کارگران تنبل صدایش نمی‌کردند. او یک هنرمند مردمی بود. مردمی که به او لقب فرشته‌ی پا خمیده دادند. فرشته‌‌ای که حالا بر بام جهان ایستاده بود. البته که هر سکه‌ای، 2 رو دارد. آن روی دیگر فرشته‌ی پا خمیده، شروری بود که همه چیز را در لحظه می‌دید و می‌خواست. حریص بود. تمام زنان را طلب می‌کرد. از حامله کردن دختری سوئدی در هنگامه‌ی جام جهانی 58 تا 2 بار ازدواج جنجالی و معشوقه‌های متعدد و پدری نکردن برای 14 فرزندی که از تمام این رابطه‌ها داشت. عطشی سیری‌ناپذیر به الکل هم داشت. آن‌قدر که در مستی باعث مرگ مادر زنش شد و پدرش را با ماشین زیر گرفت و رفت. اینجا حتی از دست سرنوشت هم کاری ساخته نبود. قلم او در این سرزمین طمع و کام‌جویی‌های نامحدود، نمی‌چرخید. الکل، سکس، طمع، حرص و تنبلی او را به پایین کشیدند و پاهای خمیده‌اش هم دیگر توان مبارزه نداشتند. فوتبالش تمام شد و سال‌های پایانی عمرش را در فقر، بیماری، بی‌خبری و حسرت گذراند؛ و هنوز به 50 سال نرسیده بود که شرور معتاد را فرا خواندند. به زیر زمین، به درون تابوت سرد.گارینشا در کنار پله، زوج طلایی تیم ملی برزیل در دهه 50 و 60 میلادیاز فرشته‌ای بر بام جهان تا شروری در تابوت. عمر گارینشا را می‌توان در همین عبارت خلاصه کرد. کسی که شمع زندگی‌اش را از هر دو طرف روشن کرد و با بیشترین شدت سوزاند. خیره‌کننده‌ترین نور را منعکس کرد و جذاب‌ترین خاطره‌ها آفرید. به آینده و ساختن میراث توجهی نداشت و همه چیز را در لحظه دنبال می‌کرد؛ و جالب است که با وجود تمام این‌ها، زندگی او میراث‌ دار و الهام‌بخش نسل‌های بعدی شد. حداقل از دست سرنوشت همین‌قدر بر می‌آمد که کارگری معلول را به ستاره‌ای پر فروغ تبدیل کند. کسی که انگار رستگاری‌اش را در فوتبال پیدا کرده بود؛ و می‌توانست برای حداقل 90 دقیقه، از تمام شیاطینی که در خارج از مستطیل سبز منتظرش بودند فاصله بگیرد. او کسی بود که با وجود شرارت‌هایش، برای مردم افتخار، غرور و شادی هدیه می‌آورد. او گارینشا بود. پرنده‌ی کوچک خوشبختی.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 13:55:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زین‌الدین زیدان؛ هر کس از جایی می‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-yltsyn6a09nh</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 21متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر به او دانشمند دیوانه می‌گفتند. تحقیقاتش را هم خیال‌پردازی‌های یک شخص وسواسی و منزوی می‌دانستند؛ اما واقعیت چیز دیگری بود. نیکلا تسلا مانند اغلب نابغه‌ها،‌ به زمان خودش ربطی نداشت. مجبور بود تسکینش را در آینده جست‌وجو کند. آینده‌ای که شاید در آنجا اندکی درک شود. طوری که بارها گفته بود: «برایم اهمیتی ندارد که آن‌ها ایده‌های مرا دزدیدند. برای من مهم این است که آن‌ها خودشان هیچ ایده‌ای ندارند. بگذارید تا آینده حقایق را آشکار سازد و هر کس را بر اساس کارها و دستاوردهایش ارزیابی کند. زمان حال متعلق به آن‌هاست، اما آینده که برایش واقعاً تلاش کرده‌ام، از آن من خواهد بود.»تسلا در کرواسی امروز متولد شده بود. هر چند که برای نابغه‌ها محل تولد هیچ اهمیتی ندارد. برای او هم نداشت. زادگاه فقط یک نقطه شروع است. هر کس از جایی می‌آید. درست مثل تمام نابغه‌ها. مثل نیکولا تسلا. مثل زین‌الدین زیدان. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E21-id2415688-id263169487?country=us نابغه‌ها مانند الماس‌های تراش‌ نخورده هستند. به همان جذابیت و ارزشمندی اما با لبه‌های تیز و برنده. تسلا یا زیدان، تفاوتی ندارد. نوابغ را با عصیانگری به یاد می‌آوریم. مثل آن لحظه‌ای که با سر به صورت هافبک هامبورگ زد و اخراج شد و به خاطرش توپ طلای سال 2000 را به لوییس فیگو واگذار کرد. یا در مسابقه مقابل عربستان در جام جهانی 98، ضربه‌ای عمدی به کمر فوآد امین زد تا باز هم اخراج شود. ضربه‌ای که برخی آن را انتقام نمادینش از اعراب افراطی می‌دانند.یا شاید مهم‌تر از تمام سکانس‌های قبلی، فینال جام‌ جهانی 2006 باشد. لحظه‌ای که زیزو حتی علیه خودش هم شورش کرد. بازی خداحافظی‌اش و فینال جام‌ جهانی هم‌زمان شده بود؛ اما برایش اهمیتی نداشت. سال‌ها بعد گفت که به آن لحظه افتخار نمی‌کند؛ اما هر چند تلخ و ناخوشایند، آن لحظات هم جزئی از زندگی است. زندگی متفاوت آقای نابغه.انزوا. یک ویژگی مشترک میان اغلب نوابغ؛ اما انگار برای زیدان این انزوا نوعی مانیفست بود. او پسر یک مهاجر مسلمان بود و از هر دو طرف ضربه می‌خورد. فرانسوی‌هایی که باور داشتند مهاجرین خلوص نژادشان را خراب می‌کنند؛ و الجزایری‌های افراطی که می‌گفتند پدرش در نبردهای استقلال مزدور فرانسوی‌ها بوده و با دشمنان دین کار می‌کند. شاید به همین خاطر بود که خودش را از هر تعلقی جدا می‌کرد. گفت که مسلمانی‌اش صرفاً در اعتقاد است و نه عمل. همان‌طور که نگذاشت از چهره و حضورش فقط به نفع مهاجرین یا ملی‌گرایی فرانسوی‌ها استفاده شود. شاید به همین خاطر است که در مادرید فوتبالش را تمام و مربی‌گری‌اش را آغاز کرد. در جایی از دور تمام این هیاهوها. جایی برای آرامش.زیدان و مدال‌های قهرمانی؛ تصویری آشنا برای هواداران تیم‌ ملی فرانسه«در فرانسه همه می‌دانند که خدا وجود دارد و برای تیم ملی فرانسه بازی می‌کند.» تیری هانری از خدایی می‌گفت که فرانسه را به جمع ابرقدرت‌های فوتبال جهان اضافه کرد. بازیکنی که پاسخ فوتبال مدرن به اساطیر قدیمی‌تری چون کرویف، پله و مارادونا بود. فوق ستاره‌ای که فوتبال اسلحه‌اش در مقابل سختی‌ها بود. کسی که غرور و لبخند را به صورت مهاجرها آورد و رهبران افراطی ملی‌گرا را به عقب راند. همان‌هایی که می‌گفتند این بازیکنان سیاه‌پوست یا عرب و شرق اروپایی، فرانسوی نیستند. لیاقت خواندن سرود مارسیز را ندارند و باید کشور را ترک کنند. نژادپرست‌هایی که با قهرمانی در جام جهانی 98 محو شدند. همان‌هایی که انگار فراموش کرده بودند حتی خودشان هم روزگاری در آن سرزمین، مهاجر قلمداد می‌شدند. یادشان رفته بود که هر کسی از جایی می‌آید. حتی نوابغ. حتی زین‌الدین یزید زیدان.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 21:54:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارلس پویول؛ کاپیتان کاتالونیا</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B3-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7-dic6rpl5fkag</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 20متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر روزهای نخستین حکومتش را «وحشت سفید» می‌نامند. روزهای سرکوب، اعدام. روزهای اشد مجازات برای یاغیان. برای شورشیان ایالت‌های مختلف. او باور داشت ندای آزادی‌خواهی، صرفاً بهانه‌ای برای کمونیستی شدن اسپانیاست. کشوری که فقط چند ماه قبل از آغاز جنگ جهانی دوم، میزبان جنگ نیابتی ابرقدرت‌های اروپایی بود؛ ولی او توانست یکپارچگی اسپانیا را حفظ کند. حتی پس از جنگ جهانی. به‌عنوان آخرین دیکتاتور فاشیست غرب اروپا، قدرت را نگه داشت و کشورش را بازسازی کرد.ژنرال فرانکو هرگز محبوب عامه نبود اما می‌دانست از مسیر استبداد، پیشرفتی حاصل نمی‌شود. شاید همین‌ باعث شد آخرین وزیر خارجه‌اش را از یاغی‌ترین ایالت یعنی کاتالونیا انتخاب کند. پدرو کورتینا مائوری، وزیری که یک دهه در این سمت فعالیت کرد. پنج سال پایانی دیکتاتوری فرانکو و سپس پنج سال آغازین بازگشت دموکراسی. دوران گذار. دوران تولد چهره‌ای که شاید مشخص‌ترین نماد ورزشی‌ آن روزها باشد. دوران کارلس پویول؛ کاپیتان کاتالونیا https://castbox.fm/episode/Footeamo-E20-id2415688-id256687796?country=us جنگ داخلی اسپانیا که تمام شد، ایالت کاستیا خودش را پیروز می‌دید. انگار می‌کردند که تاریخ تمام شده و کاتالان‌ها باید تا ابد در برابرشان زانو بزنند. چه تصور اشتباهی! مقاومت هیچ‌وقت تمام نشد. نیازی به ارتش هم نبود. بارسلونا همان ارتش کاتالونیا بود و نیوکمپ پایتختشان. پایتخت تمام آن‌هایی که برای استقلال جنگیدند و جان دادند.زمین فوتبال، محلی شد برای مبارزه و انتقام. برای شکست دادن ارتش فاشیست‌ها و نمادهای دیکتاتوری. تنها جایی که می‌شد به زبان کاتالانی صحبت کرد. یکی دیگر از نشانه‌های فرهنگی که فرانکو آن‌ها را ممنوع کرده بود. دخالتی بی‌حد و مرز،‌ آن‌قدر که حتی رنگ پرچم کاتالان‌ها را از پیراهن بارسلونا حذف کند؛ اما انگار ژنرال فرانکو فراموش کرده بود که قدرت اصلی در اختیار زمان است.زمانی که می‌گذرد، به‌پیش می‌رود و نشان کاپیتانی به رنگ پرچم کاتالونیا را بر بازوان کارلس پویول می‌بندد. رهبری که قرار است با گل زنی و شکست مادریدی‌ها، بر آن بازوبند بوسه‌ای تاریخی بزند. بوسه‌ای برای پیروزی، برای غرور و برای فریاد تاریخی کاتالونیا.سرنوشت جنگ‌ها همیشه در میدان نبرد مشخص نمی‌شود. گاهی اوقات تطمیع یا تهدید سربازان است که نتیجه را تعیین می‌کند. سلاحی نرم که مادریدی‌ها از آن 2 بار استفاده کردند اما هر دفعه پاسخ پویول یکسان بود. جواب منفی به تمام آن شهرت و پولی که با رفتن به سانتیاگو برنابئو می‌توانست به دست آورد. حتی به قیمت از دست رفتن کاپیتانی تیم ملی اسپانیا در طلایی‌ترین دورانش.بوسه‌ای تاریخی بر بازوبند کاتالونیا در سانتیاگو برنابئوروزهایی که لاروخا قهرمان اروپا و جهان می‌شد؛ اما پویول نمی‌توانست مردمش را فراموش کند. کاتالان‌هایی که سال‌ها از زورگویی، تبعیض و بیهودگی رنج کشیده بودند؛ و نمی‌توانستند بپذیرند که غایت حیات، در کار بی‌روح و تفریح بی‌روح‌تر خلاصه می‌شود.پویول در طلایی‌ترین دوران بارسلونا بازی کرد. 15 سال درخشان. با 10 سال کاپیتانی ممتد و مداوم. با بیش از 20 عنوان قهرمانی ملی و باشگاهی. به‌عنوان عضوی از گروه بازیکنانی که تمام دوران حرفه‌ای‌شان را فقط در یک تیم بازی کردند. با نزدیک به 600 مسابقه رسمی برای آبی و اناری‌ها. ولی انگار این چیزها کافی نبودند. سطرهایی از جورج اورول را به یاد می‌آورد. در کتاب به یاد کاتالونیا. آنجا که نوشته بود اگر از من بپرسند چرا به جنگ اسپانیا رفتم، پاسخ می‌دهم برای مبارزه علیه فاشیست‌ها؛ و اگر از من سؤال کنند برای چه می‌جنگم، جواب می‌دهم برای شرافت و شایستگی. همین کافی‌ست. زنده‌باد کاتالونیا، زنده‌باد کارلس پویول.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 13:26:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریکاردو کاکا؛ سفرهای پیدایش</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-udk4cy93edl1</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 19متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر تمدن یا تسلط؟ سؤالی به وسعت تاریخ بشر. جاده‌ی بلندی میان یکجانشینی و سفر کردن. با تداوم حضور در یک منطقه، نیاکان ما بقای نسل بشر را تضمین کردند. ولی بدون سفر کردن و اکتشاف، هرگز رشد نمی‌کردیم. تاریخ بیشتر از هر چیز، مدیون و راوی این سفرهاست.از عیسی که سفرهایش در کرانه باختری، به‌سوی خداوند ختم شد تا پدرو آلوارز کابرال مسیحی که در یک تصادف برزیل را کشف کرد. جایی که مبلغان مسیحی اهل پرتغال، برای کشف و تسلط بر سرزمین‌های جدید با هم رقابت می‌کردند. طوری که کاشفی دیگر، یعنی آنتونیو بوئنو مجبور شد در آمازون پیشروی کند تا خودش شهر جدیدی بسازد.منطقه‌ای که قرن‌ها بعد ثابت کرد تداوم تاریخی اصلی انکارناپذیر است. از سفرهای مسیح و کاشفان پرتغالی تا تثبیت تمدن در برزیل، همگی در یک مسیر بودند. مسیری که در دوران مدرن، با جادوی فوتبال سنگفرش شده است. چیزی مانند دمیدن روح در کالبد؛ مانند ریکاردو کاکا؛ سفرهای پیدایش https://castbox.fm/episode/Footeamo-E19-id2415688-id251581308?country=us سفر اول. بازگشت از مستعمره به قاره‌ای که کاشفان باستانی از آنجا آمدند. پس از دو فصل درخشیدن با پیراهن سائوپائولو، به میلان رفت. قهرمان اروپا. تیمی که سال بعد و با حضور کاکا، فاتح سری آ هم شد. نویدبخش روزهای شیرین‌تر با قهرمانی‌های بیشتر. دورانی که عناوین شخصی‌ او، تنه به تنه‌ی فوق ستارگان همبازی‌اش در تیم ملی برزیل می‌زد. از بهترین بازیکن فیفا و یوفا بودن گرفته تا انتخاب به‌عنوان جوان‌ترین سفیر سازمان ملل. روزهای شیرین. روزهای طلایی. روزهایی که مسیح هم لبخند می‌زد.سفر دوم. شاید حتی ناخواسته. به معبد بزرگان دعوت شده بود. برایش رکوردشکنی کردند. گران‌ترین بازیکن جهان. بازی کنار فوق ستارگان و رسانه‌هایی که عطشی سیری‌ناپذیر برای اخبار و جنجال داشتند. یک چیزی درست به نظر نمی‌رسید. هواداران دوستش داشتند اما انگار آن‌ها هم فهمیده بودند که کاکا به اینجا تعلق ندارد. مصدومیت و نیمکت نشینی. کلمات نفرین شده‌ی آن روزها. چهار سال تلاش و قهرمانی‌ها هم بی‌فایده بود. روزهای کلافه کننده. روزهای تیره. مسیح باز مصلوب.سفر سوم. شاید آخرین مسافرت. به‌جایی بازگشت که برایش آشنا بود. به دنبال خاطرات شیرین و سال‌های خوش. ولی انگار حق با کسی بود که می‌گفت هرگز برنگرد. برگشتن قرار نیست چیزی را درست کند. خاطرات گذشته عینا زنده نخواهند شد. حتی شاید آن تصور دل‌نشینی که ازشان ساخته بودیم را هم به دنیای تلخ واقعیت بیاورد. جایی که انگار قتلگاه لذت و سرخوشی است. خودش هم یک سال بیشتر دوام نیاورد. میلان برای کاکا شهری غریبه بود. با روزهای بی‌هدف. روزهای خاکستری. مسیح ناپدید شد.سال‌های پایانی فوتبالش را در لیگ آمریکا برای اورلاندو سیتی بازی کردگاهی اوقات تاریخ در نقطه‌ای متوقف می‌شود. از عمد. ترجیح می‌دهد تصویر مشخصی را برای خوانندگانش نگه دارد. از اتفاق‌ها و آدم‌ها. از چیزی که ما برداشت خواهیم کرد. از کسی که با دریبل‌هایش قلب میلانی‌ها را تسخیر کرد. طرفداران سفیدپوش مادرید را به تحسین واداشت؛ و به هواداران برزیل اطمینان داد که هنوز بهترین‌ها در خاک این کشور متولد می‌شوند.انگار همین‌ها هم برایش کافی بود. پس از 16 سال اکتشاف، پایان را به‌سادگی پذیرفت. سفرهایش به پایان رسیده بود. با روی خوش و قلبی آسوده. مسیح دوباره لبخند می‌زد.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 14:57:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانچسکو تولدو؛ انتقام‌جوی تروا</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%86%D8%B3%DA%A9%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%A7-aewe0d069xb3</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 18متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر ماجرا از پادووآ شروع می‌شود. قدیمی‌ترین شهر شمال ایتالیا. پناهگاهی برای بازماندگان جنگ تروا. فراریانی که با هدایت آنتنور، به این منطقه آمدند. قهرمانی که ماجراجویی و لجاجت سایر تروایی‌ها را داشت؛ اما از عقلانیت هم دوری نمی‌کرد. شاید همین باعث شد که در آن جنگ باستانی، جان سالم به در برد؛ و شاعری مانند ویرژیل را به خودش علاقه‌مند کند.حماسه‌سرایی که منظومه‌ی انه‌اید را در شرح این ماجراهای او و اطرافیانش نوشت.گذر قرن‌ها و جابه‌جایی قدرت بین امپراتوری روم، اسپانیایی‌ها، فرانسوی‌ها، اتریشی‌ها و حتی فاشیست‌ها هم نتوانست در مردم پادووآ تغیری ایجاد کند. انگار خدایان باستانی، ویژگی‌های آنتنور را تا ابد برای مردمش به یادگار گذاشتند. همان ماجراجویی و لجاجت سرخوشانه‌ای که البته منطق را هم فراموش نمی‌کرد. ترکیب نادری که می‌شد آن را در یک پادووآیی دیگر هم دید. در فرانچسکو تولدو؛ انتقام‌جوی تروا https://castbox.fm/episode/Footeamo-E18-id2415688-id247736448?country=us زندگی حرفه‌ای تولدو، به نیای باستانی‌اش شباهت زیادی دارد. آنتنور سال‌ها مشاور خردمند آخرین پادشاه تروا بود. او از همان ابتدا تلاش کرد تا جلوی جنگ را بگیرد. با پس دادن هلن و یا بستن قرارداد صلح. ولی کسی به حرف‌هایش گوش نکرد. اسب تروجان وارد شهر شد و یونانی‌ها تمام ساکنین را سلاخی کردند. البته جز آن‌هایی که با آنتنور، از شهر گریخته بودند. قهرمانی که درست در لحظه‌ی نیاز، از پشت پرده بیرون آمد تا آخرین امیدها را حفظ کند.درست مانند ماجرای تولدو و جام ملت‌های اروپا. کسی در یورو 2000 روی ایتالیا حساب باز نمی‌کرد. اوضاع با مصدومیت بوفون، بدتر هم شد. آنجلو پروتزی هم قبلا در اعتراض به نیمکت‌نشینی، اردوی تیم ملی را ترک کرده بود. حالا نوبت قهرمان پادووآ بود. فرزند آنتنور در مقابل تمام اروپا. برای انتقام نیاکانش.نیمه‌نهایی یورو 2000. نبرد آتزوری‌ها با لاله‌های نارنجی در ورزشگاه آمستردام آره‌نا. متعلق به تیم آژاکس. همان جنگاوری که در کنار سایر یونانی‌ها، تروا را به خاک و خون کشید. انگار تاریخ حتی پس از چند هزاره، باز هم دست بردار شوخی‌هایش نیست. آنتنور در برابر آژاکس، این بار در مستطیل سبز. یک نبرد کلاسیک. مقاومت جانانه‌ی تروا. آتزوری ده نفره شد. دی بوئر و کلایورت در جریان بازی دو پنالتی از دست دادن. توپ به تیرک خورد اما دروازه فرو نریخت. تروا هنوز سرپا بود.او با مهار پنالتی پل بوسولت، ایتالیا را به فینال یورو 2000 رسانداکنون به وقت نبردهای تن به تن. ضربات مرگ و زندگی. آشیل در برابر هکتور. تمام قهرمانان در مقابل هم. این بار اسب تروایی هم در کار نبود. قانون پنالتی از حقه‌بازی خوشش نمی‌آید. تولدو پنالتی پل بوسفلت را مهار کرد تا همه چیز تمام شود. ایتالیا پیروز شد و به فینال رفت. تولدو ماموریت اجدادش را به سرانجام رساند. حالا دیگر انتقام‌ تروا گرفته شده بود.انگار بعد از آن روز، دیگر چیزی اهمیت نداشت.حتی فینالی که با گل طلایی، فرانسه را به قهرمانی اروپا رساند. حتی تمام آن سال‌های طولانی که با اینترمیلان ماند و قهرمانی‌های متعدد به دست آورد. شاید فقط منتظر فرصت مناسبی بود تا در تاریخ محو شود؛ احتمالا این هم یک ویژگی مشترک فرانچسکو با نیاکانش است. مانند آنتنور که سرانجام در پادووآ آرام گرفت. تمدن را به فرزاندانش تحویل داد و ناگهان به تاریخ پیوست. و برای تولدو چه وقتی بهتر از اولین سه‌گانه‌ی یک تیم ایتالیایی؟ با آن اینتر رویایی 2010 که اسطوره‌هایی چون او، زانتی و ماتراتزی داشت.خداحافظ فرانچسکو تولدو، انتقام‌جوی محبوب پادووآ.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 21:18:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پابلو آیمار؛ با دریبل‌ها می‌رقصد</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%AF-t8hajayf81vq</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 17پدرش مانند اغلب آرژانتینی‌ها، شیفته فوتبال بود؛ ولی نه آن‌قدر که جنبه‌های سیاهش را نادیده بگیرد. دیده بود که هر سال هزاران نوجوان از آکادمی‌های فوتبالی خارج می‌شوند. بی‌آنکه مهارت یا دانشی برای زندگی جدیدشان داشته باشند. جایی که در آن خبری از شهرت و پول سرشار فوتبال حرفه‌ای نخواهد بود. نمی‌خواست پسرش هم به این سرنوشت دچار شود. درس خواندن را برای موفقیت در آرژانتین دیوانه، مسیر بهتری می‌دانست.هر چند که دنیل پاسارلا عقیده دیگری داشت. اسطوره ریورپلاته با پدر صحبت کرد تا او را متوجه جدی بودن قضیه کند. تا بفهمد پسرش واقعاً ستاره‌ای در حال ظهور است. کسی که در 17 سالگی پیراهن تیم اصلی را پوشید و 4 سال در ال مونومنتال درخشید. ستاره‌ی نوظهور آن‌ دوره، 15 سال بعد به آرژانتین برگشت تا آخرین فروغش را در آنجا تجربه کند. با همان پیراهن جادویی میلیونرهای فوتبال آرژانتین که نامی جاویدان بر پشت آن دیده می‌شد. نام پابلو آیمار. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E17-id2415688-id244968574?country=us جام جهانی 1994. رو به دوربین و فریادهای دیوانه‌وار بعد از گل مقابل یونان. آخرین تصاویری که از مارادونا در پیراهن آلبی سلسته به یاد داریم. قبل از آن‌که آزمایش دوپینگش مثبت اعلام شود و دوران حضورش در تیم ملی به پایان برسد. سرزمین نقره به منجی جدیدی نیاز داشت. به وارثی برای تاج‌وتخت مارادونا.هنوز سال‌ها زمان لازم بود تا دوران لئو مسی آغاز شود. از مارادونا تا مسی، ستاره‌های زیادی درخشیدند. از اورتگا و ریکلمه گرفته تا ورون، ساویولا و باتیستوتا؛ اما فقط او بود که مهر تایید مشترک از مسی و مارادونا گرفت. لئو اعتراف کرد که سال‌های نوجوانی‌اش را به تماشا و الگو گرفتن از آیمار گذرانده؛ و دون دیگو هم بارها گفته بود که فقط برای تماشای او حاضر است پول بدهد و به ورزشگاه برود. حالا حتی پدر سخت‌گیرش هم با غرور و افتخار او را تماشا می‌کرد.شاید او را باید آخرین بازمانده از نسلی دانست که لذت فوتبال برایشان اولویت داشت. چیزی که آن را در انتخاب‌هایش هم می‌توان دید. وقتی اغلب بزرگان اروپا به دنبالش بودند، راهی والنسیا شد. باشگاهی جاه‌طلب ولی در محیطی آرام. جایی که می‌شد آنجا از فوتبال لاتین در قلب اروپا لذت برد. انتخاب بین لیورپول و زاراگوزا؟ رفتن به بنفیکا و درخشش در کنار دی‌ماریا و ساویولا؟ انتخاب‌هایش ساده و مشخص بودند. درست مثل دریبل‌های ریزی که در زمین می‌زد و توپ را به تور دروازه حریف می‌دوخت. ساده، مشخص، شاید حتی تکراری، اما لذت‌بخش و دوست داشتنی.آیمار بهترین سال‌هایش را در والنسیا سپری کردپابلو آیمار را با آن دریبل‌های ریز به یاد می‌آوریم. با شادی کودکانه‌اش بعد از هر گل. با نگاه خلاق و پاس‌های جذابی که برای مهاجمین تیمش آماده می‌کرد. به یاد آن والنسیای ماندگار ابتدای دهه 2000؛ و تیم ملی آرژانتین پر ستاره ولی ناکام. کسی که می‌خواست بهترین ترانسفر تاریخ زاراگوزا باشد و با رفتن به لیگ مالزی، نشان داد که از ریسک کردن هم هراسی ندارد.اما شاید بهتر باشد آخرین قاب تصویر ما از آیمار، چهره‌ِ بازیکنی وفادار باشد. پسر 6 ساله‌ای که فوتبالش را در استودیانتس ده ریو کوراتو آغاز کرد؛ و 33 سال بعد بازگشت تا آخرین مسابقه رسمی‌اش، با پیراهن همان تیم کودکی‌هایش باشد. همه چیز از همان نقطه‌ی شروع، به پایان رسید. چرخه‌ی زندگی، حالا کامل شده بود.</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 04:13:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادگار داویدس؛ مردی با چشمان نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@footeamo/%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-b5ecfadbixja</link>
                <description>پادکست فوتبالی فوتیمو | اپیزود 16متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمیحساب اینستاگرام | کانال تلگرام | حساب توییتر او در سورینام به دنیا آمد. کوچک‌ترین کشور آمریکای جنوبی از لحاظ وسعت و جمعیت. سرزمینی که انسان‌ها از سه هزار سال پیش در آن سکونت داشتند؛ و از قرن هفدهم به عنوان مستعمره، بین انگلستان و هلند جابه‌جا می‌شد. کشوری که بعد از کسب به اصطلاح استقلال، همان اتفاق‌های مرسوم در آمریکای جنوبی را تجربه کرد. قاچاق، رشوه، ظلم، کودتا، تحریم و در نهایت انقلاب.اما برخلاف آنچه گفته می‌شود، کودکان سورینامی، فقیر نبودند. چه ثروتی بهتر از وقت آزاد و علاقه به فوتبال و ساعت‌ها بازی کردن در ساحل و طبیعت زیبای آن منطقه؟ شاید هلند با اعطای استقلال، خودش را از دردسرهای اداره‌ی یک مستعمره خلاص کرده باشد؛ اما از گلچین کردن نخبه‌های آنجا صرف‌نظر نکرد. مانند هنرمندان و ورزشکارانی که تحقق رویاهایشان را در اروپا می‌بینند. در شب‌های روشن لاهه، آیندهوون و البته آمستردام. و شاید مثل او، زیر نورهای طلایی آمستردام آره‌نا. مثل ادگار داویدس. https://castbox.fm/episode/Footeamo-E16-id2415688-id242250469?country=us آب سیاه یا گلوکوما. اصطلاحی برای توصیف گروهی از اختلالات چشمی که ممکن است زمینه‌های مختلفی داشته باشند اما نتیجه‌شان یکسان است: افزایش فشار چشم و سرانجام نابینایی. آب سیاه را به عنوان دزد بینایی می‌شناسند. چون علائم خاصی ندارد و به تدریج شخص را نابینا می‌کند.داویدس به این بیماری مبتلا بود و باید چشمانش جراحی می‌کرد؛ و اگر می‌خواست به فوتبال ادامه دهد، باید عینک محافظ می‌زد. عینکی که آن را تبدیل به نماد مد و فشن در فوتبال کرد. در رنگ‌های مختلف نارنجی، مشکی و زرد. حادثه‌ای که به جای هراس و افت، سبب رشد و اوج مجددش شد.او در آکادمی آژاکس رشد کرد. بهترین سال‌های بازیگری‌اش را در یوونتوس گذراند؛ و البته پیراهن هر دو تیم شهر میلان را هم پوشید. اما شاید اگر بخواهیم ادگار داویدس را بهتر بشناسیم، باید به ژانویه 2004 برویم. زمانی که کاتالان‌های مغرور، سال‌های ابتدایی قرن 21 را کابوس‌وار آغاز کرده بودند. حتی ژاوی، اینیستا و رونالدینیو هم نتوانستند مانع از سقوط بارسا به رتبه یازدهم جدول شوند.او برای سال‌ها در کنار زیدان، رهبر خط هافبک یوونتوس بودتا وقتی که داویدس به نیوکمپ آمد و نبرد آغاز شد. نبردی که در نهایت بارسلونا را به نایب قهرمانی لیگ رساند. یعنی حتی بالاتر از رئال‌ مادرید کهکشانی و چند ده میلیون دلاری. این یک مبارزه تا آخرین نفس بود و اصلا به همین دلیل لقب پیتبول را برای داویدس انتخاب کرده بودند. برای هافبکی که هیچ ربطی به فلسفه خاص بارسلونا نداشت اما بدون حضورش احتمالا از بارسلونای مدرن این روزها هم خبری نبود. تیمی که بعدها چهار بار فاتح اروپا شد، ریشه‌ها و اعتماد به نفس آهنینش را وامدار یک جنگجوی سورینامی بود. کسی که بیراه نیست اگر بگوییم موفق‌ترین انتقال قرضی در تاریخ آبی و اناری‌هاست.یک فوتبالیست را با چه چیزهایی معرفی می‌کنند؟ به جام‌هایی که بالای سر برده یا عناوین فردی که فتح کرده؟ برای داویدس این چیزها اهمیتی نداشت. حداقل نه به اندازه‌ی برنده شدن در فری استایل‌های فوتبالی مقابل رونالدینیو یا خریدن توپ برای کودکان فقیر سورینامی. البته که نمی‌توان روزهای موفقش در آژاکس و یوونتوس را فراموش کرد. همینطور نقش بی‌بدیلی که در بازگرداندن بارسلونا به فهرست تیم‌های بزرگ جهان داشت؛ ولی شاید بهترین و مختصرترین معرفی برای خودش باشد. رو به دوربین تلویزیون اسکای، با همان عینک رنگی و با لحنی شوخ اما مصمم گفت: « اصلا می‌دونید چیه، من همون ادگار داویدس لعنتی هستم.»ادگار داویدس لعنتی، دلمان برایت تنگ شده...</description>
                <category>Footeamo</category>
                <author>Footeamo</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 03:34:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>