<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@forat</link>
        <description>نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:46:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2123927/avatar/eElbvi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</title>
            <link>https://virgool.io/@forat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوختگی درجه سه</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D9%87-jrdrkkxyjsn2</link>
                <description>یک بار هم مادربزرگم ازم پرسید بعد از این که از معراج برمی‌گردی، با دیدن همه چیزهای دلخراشی که می‌بینی، می‌توانی لب به غذا بزنی؟ از سوالش خنده‌ام گرفت. معلوم بود که می‌توانم. متاسفانه یا خوشبختانه معده‌ی من هیچ کاری به حالات روحی‌ام ندارد. در هر شرایطی می‌تواند گرسنه شود و غذا هضم کند. این می‌تواند یک امتیاز باشد؛ چون به قول جک ریچر: توی جنگ هر موقع که می‌توانی غذا بخور و هر موقع که می‌توانی بخواب؛ چون معلوم نیست فرصت بعدی کی باشد. خیلی به این حرف جک ریچر اعتقاد دارم. و البته به این که هر موقع می‌توانی به عزیزانت محبت کن؛ چون معلوم نیست آخرین خداحافظی کی باشد.روز سوم عید، یکی از دوستان خیلی قدیمی‌ام با همسرش آمد خانه‌مان. تقریباً تنها کسی بود که دیدنم آمد. البته آن روز قرار بود برویم معراج، ولی علی گفت نیاز دارد یک روز بین معراج رفتنمان فاصله بیفتد تا کمی از نظر روحی بازسازی شود. انگار کشش روحی من از علی بیشتر است.وقتی داشتم وسایل پذیرایی را آماده می‌کردم، فکر کردم دختربچه‌ام و قرار است با دوستم خاله‌بازی کنم. وقتی بچه بودم چند دست سرویس چایخوری اسباب‌بازی چینی داشتم. سرویس پذیرایی جهیزیه‌ام هم به چشمم شبیه آن سرویس‌های اسباب‌بازی بود. با همان دوستم وقتی بچه بودیم خیلی بازی می‌کردیم. حالا هم انگار قرار بود بیاید خانه‌مان که مهمان‌بازی کنیم؛ ولی این‌بار توی قوری و فنجان‌ها واقعا چایی بود، لازم نبود ادای چای خوردن دربیاوریم. و با همه این‌ها، باز هم ما درحال بازی بودیم. چه آن وقت که سرویس چای‌خوری اسباب‌بازی داشتم و چه الان که توی قوری واقعی چایی دم کردم، همه‌اش بازی بود. زندگی دنیا بازی است دیگر. فرق ما با بچه‌ها هم این است که اسباب‌بازی‌های بزرگ‌تری داریم و بازی را زیادی جدی گرفته‌ایم. وگرنه خدا که فرموده: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ...(حدید، 20).آن موقع که داشتم جهیزیه را می‌خریدم، سر سرویس پذیرایی چقدر وسواس به خرج دادیم. خیلی ذوقش را داشتم. با خودم می‌گفتم عید می‌شود و میوه‌خوری و شیرینی‌خوری و پیش‌دستی‌ها را از جعبه بیرون می‌آورم و با آن از مهمان‌ها پذیرایی می‌کنم. حالا عید شده بود و بجز یک مهمان، هیچکس خانه‌مان نیامده بود. و از آن بدتر، داشتم به تازه عروس و دامادهایی فکر می‌کردم که حتی فرصت نکردند با هم زیر یک سقف زندگی کنند؛ به شهیدی که خواهرش داشت بالای تابوتش می‌گفت: تو که می‌خواستی بری چرا خونه خریدی؟ چرا جهیزیه بردی توی خونه‌ت؟یکی از شهدای شهرک صنعتی بود که قرار بود بعد از عید عروسی‌اش باشد. حالا یک تازه‌عروس مانده و جهیزیه و خانه نو. جهیزیه‌ای که آن را با ذوق خریده و شاید الان از آن متنفر باشد. شاید بخواهد هرچه زودتر همه جهیزیه را بفروشد و رد کند و برود.آن روز که نرفتم معراج، زینب را به‌جای خودم فرستادم. یکی از دانشجوهای ارشد نهج‌البلاغه بود که توی تجمعات شبانه دانشگاه بیشتر با هم صمیمی شدیم. اول عید، تا فهمید خادم معراجم گفت من را هم ببر. در نگاه اول به نظرم ایده خوبی نبود. از آن برونگراهای پر شر و شور بود و روحیه‌اش به آن فضای اندوهناک معراج نمی‌خورد؛ اما انقدر اصرار کرد و سرتق‌بازی درآورد که شد خادم معراج و تازه توی روز اول خادمی‌اش، مجبور شد برود سردخانه و پیکری را ببیند که اینجا نباید توصیفش کرد.البته نه که زینب از اینجور چیزها بترسد. نقطه اشتراکمان همین است که روحمان در این زمینه خیلی لطیف نیست. هردو عنکبوت‌ها را با دست می‌کشیم و از خون و جنازه و زخم نمی‌ترسیم و به تعبیر روانشناسی زرد امروزی، انرژی زنانه نداریم. ولی به هرحال، آن شب که زینب را توی تجمع دانشگاه دیدم، یک جوری بود. به گمانم همانجوری که من بعد از سردخانه بودم. مثل همیشه می‌گفت و می‌خندید، ولی وسط کار انگار عذاب وجدان می‌گرفت، تامل می‌کرد. بعد توی همان حالت شوخی و جدی به من گفت: من باورم نمی‌شه چنین چیزی دیدم و الان دارم می‌گم و می‌خندم. راستشو بخوای «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود»!راستش هیچکدام از ما به سخت‌جانی خود این گمان را نداشتیم. من انتظار داشتم همان هفته اول جنگ دق کنم؛ ولی هنوز زنده‌ام. شاید هم راست باشد که دردی که تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند. حالا لزوماً قوی‌تر هم نه... ولی به هرحال در بیشتر موارد زنده می‌مانی. شاید غمگین‌تر بشوی، ولی زنده می‌مانی.به این نتیجه رسیده‌ام که جنگ ما را – مخصوصا ما خادمان معراج و هرکسی که به نوعی به جنگ ارتباط دارد – کوبیده و از نو ساخته. ما را تبدیل به انسان‌های عجیبی کرده، گونه‌های نادری که مثل بیشتر مردم نیستند. آدم‌هایی که می‌توانند صبح توی سردخانه بروند و ظهر ناهار بخورند و شب با دوستشان شوخی کنند. آدم‌هایی که توی هر وداع یک دور برای غم هر خانواده سوگواری می‌کنند – واقعا سوگواری می‌کنند – و بعدش خنده یادشان نمی‌رود. انگار داریم لب مرز شادی و غم راه می‌رویم. وضع عجیبی ست. گاهی از خودم بدم می‌آید و گاهی حس می‌کنم دیگر نمی‌توانم معمولی زندگی کنم.شاید هم الان داغیم. کمی که بگذرد، سر و کله اختلال اضطراب پس از سانحه پیدا می‌شود. دیگر نمی‌توانیم با آدم‌های معمولی زندگی کنیم. دیگر نمی‌توانیم زندگی کنیم. یادمان رفته آن زندگی معمولی چطوری بود؛ یا شاید دلمان نمی‌خواهد به آن برگردیم. شاید چون زنده‌ترین لحظات عمرمان همین وقت‌ها بود. وقت‌هایی که هر لحظه با احتمال مرگ و فقدان و نابودی دست و پنجه نرم می‌کردیم، لحظه‌هایی که فکر می‌کردیم ممکن است بمب‌افکنی که صدایش را می‌شنویم، یک بمب هم روی سر مابیندازد و هم را در آغوش می‌گرفتیم و شهادتین می‌خواندیم، لحظه‌هایی که با عمیق‌ترین و سخت‌ترین نوع اندوه و سوگ مواجه می‌شدیم و به چشم می‌دیدیم رفتن یک عزیز چطور آدم‌ها را از پا درمی‌آورد.هرچه می‌گذرد البته احساساتمان کمرنگ‌تر می‌شوند؛ کمرنگ هم نه... دارند از ما فاصله می‌گیرند. هستند ولی نه آنطوری که قبلا بودند. انگار از احساساتمان جدا شده‌ایم. احساس داریم ولی می‌توانیم راهبری‌مان را به دست احساس نسپاریم. مثل سوختگی ست. سوختگی چند درجه دارد. سوختگی درجه یک، به سطح خارجی پوست(اپیدرم) آسیب می‌زند. کمی قرمز می‌شود و می‌سوزد. سوختگی درجه دو، سطح داخلی پوست(درم) را هم می‌سوزاند، و اینجاست که تاول می‌زند. در سوختگی درجه سه، بافت‌های زیر پوست و حتی عضلات و اعصاب و استخوان‌ها را هم می‌سوزاند. در این مورد، قسمت آسیب دیده سفید یا قهوه‌ای می‌شود و درد ندارد؛ چون اعصاب هم سوخته‌اند. ما هم الان در همان مرحله‌ایم. بدجور سوخته‌ایم و دردی حس نمی‌کنیم. از یک عمقی بیشتر توی فاجعه فرو بروی اینطوری می‌شود. دیگر نه گریه می‌کنی نه هیچ کار دیگری. سکوت است؛ سکوت مطلق.روز چهارم عید بود فکر کنم که پیکر یک دختربچه از زیر آوار پیدا شد. همه خانواده‌اش شهید شده بودند. پیکر را دیرتر از بقیه خانواده آورده بودند برای وداع. یک دختر پنج ساله بود. خاله‌اش نشسته بود بالای سرش و با صدای گرفته با دختر حرف می‌زد. از دخترک و برادر هفت ساله‌اش – که او هم شهید شده بود – تعریف می‌کرد. از این که چقدر باهوش بودند، چقدر مودب بودند. مثل این که معلم کلاس اول بود؛ چون میان حرف‌هایش می‌گفت: حالا چطوری به شاگردام درس بدم؟ حالا چطوری برم سر کلاس؟مرد جوانی که شاید دایی دخترک بود هم خودش را انداخته بود روی تابوت و داد می‌زد: پاشو برات سبزه درست کردم!چندتا بچه هم کنار دخترک بودند. دختربچه و پسربچه. همبازی‌ها. بچه‌های فامیل. او خوابیده بود و همبازی‌هایش کودکانه گریه می‌کردند. هی نگاهش می‌کردند، گریه‌شان می‌گرفت، سرشان را می‌گذاشتند لب تابوت و گریه می‌کردند. بعد دوباره انگار که باورشان نشده باشد نگاهش می‌کردند تا ببینند این خودش است؟ باز هم بغضشان بدتر از قبل می‌ترکید.خانواده‌اش که رفتند، ما ماندیم، ما خادم‌ها. نمی‌دانم قضیه چی بود ولی انگار آن دخترک برای همه‌مان خاص بود. بدجور دلمان را برده بود. صدایش را که دعای سلامتی امام زمان را می‌خواند از بلندگوها پخش کردیم. زبانش موقع تلفظ حرف «ر» و «ک» می‌گرفت. کمی ته‌لهجه اصفهانی داشت.رفتم کنار تابوتش نشستم. صورتش خیلی کوچک بود. شاید اندازه یک کف دست. از آن زاویه که من می‌دیدم، مشخص بود بینی‌اش صاف و قلمی و کوچک است. لبانش نیمه‌باز بود و دوتا دندان شیری از میان آن‌ها پیدا بود. لب‌هایش کوچک و خوش‌فرم بودند. چشمانش هم نیمه‌باز بودند و مژه‌هایش صاف و بلند.مثل برگ گل بود. لطیف، کوچک، زیبا. انقدر لطیف که می‌ترسیدم اگر لمسش کنم بشکند.یک طرف صورتش کمی کبود بود. کبود هم نه؛ ارغوانی بود. کنار لبش و روی گونه‌اش رد خون بود، خونِ خشکیده. شاید زخم بود. روی سرش سربند بسته بودند. موهای لخت و سیاهش از زیر سربند بیرون ریخته بود. آرام خوابیده بود؛ خیلی آرام. باز هم آن حس مادرانه درونم فعال شده بود. دلم می‌خواست بغلش کنم. دلم می‌خواست از آنجا ببرمش. دلم می‌خواست موهایش را نوازش کنم و برایش لالایی بخوانم: آفتاب سر اومد/ مهتاب می‌تابه/ بچه‌ی کوچیک/ آروم می‌خوابه... لالا لالایی... لالا لالایی..بینی‌اش کوچک و قلمی بود. لب‌هایش ظریف بودند. دندان‌هایش هنوز شیری بودند. مژه‌هایش بلند بود. خیلی لطیف بود؛ مثل برگ گل. دست بردم که صورتش را نوازش کنم. سردی پوستش که به دستم خورد، شوکه شدم. انتظار این‌همه سرما را از چنین پیکری نداشتم. ترسیدم اذیت شود. انقدر لطیف بود که می‌ترسیدم اگر لمسش کنم بشکند.صورتم را نزدیک صورتش کردم؛ نزدیک گوشش. در گوشش گفتم: وقتی رسیدی بهشت، دنبال یکی به اسم زهره بنیانیان بگرد. وقتی پیداش کردی، سلام منو بهش برسون.هر وقت از معراج برمی‌گردیم، تا چند روز سرم پر از صدای جیغ و گریه و شیون خانواده‌های شهداست. در عین این که گاهی می‌زنم به بی‌خیالی، هربار یادشان می‌افتم بهم می‌ریزم. تا چندروز بعدش صحنه‌ها توی ذهنم هست. و همان‌طور که گفتم، چون خیلی عمیق در غم دیگران غرق می‌شوم، دائم به غمی که آن خانواده‌ها مجبورند مدت‌ها تحمل کنند فکر می‌کنم. هیچ وداعی نیست که در آن، یک دور تمام اعضای خانواده‌ام را توی تابوت تصور نکنم و گریه‌ام نگیرد. بارها به چنین اتفاقی فکر کرده‌ام. گاهی خودم را تصور می‌کنم و باز هم اشکم در می‌آید. و قسمت خیلی بدِ وداع‌ها این است که می‌بینم خانواده‌های شهدا دارند بال‌بال می‌زنند و آب می‌شوند و نمی‌توانم کاری کنم. دلم می‌خواست می‌توانستم عزیز از دست رفته‌شان را برگردانم، یا کاری کنم که یادشان برود اصلا چنین کسی را داشته‌اند؛ ولی نمی‌شود. واقعیت بی‌رحم است، وحشی ست. اینجور وقت‌ها دلم می‌خواهد بروم توی سردخانه کار کنم. حداقل توی سردخانه کسی ضجه نمی‌زند. کسی ملتمسانه ازم نمی‌خواهد تابوت را باز کنم. توی سردخانه همه آرام داخل تابوت خوابیده‌اند. ساکت ساکت. و تو دلت برایشان نمی‌سوزد؛ چون می‌دانی که شهیدند و شهید هم مستقیم می‌رود بهشت. غبطه می‌خوری ولی غصه نه. غصه برای بازماندگانی ست که دلشان تنگ می‌شود، که دوست دارند عزیزشان را ببیند، ببوسند و بغل کنند و نمی‌توانند. گاهی بعضی از خادمان معراج برای دلداری دادن به خانواده‌ها می‌گویند جای شهیدتان خوب است، پیش امام حسین است و من توی دلم می‌گویم خب خودشان هم این را می‌دانند. آدم اینجور وقت‌ها بیشتر به حال تنهایی خودش گریه می‌کند تا برای شهیدش.بارها به علی گفته‌ام کاش می‌شد من جای تو بروم سردخانه. علی از سردخانه فراری ست، حسینیه را ترجیح می‌دهد. می‌گوید صحنه‌ها آنجا دلخراش است؛ اما به نظر من دیدن بازماندگان دلخراش‌تر است؛ دیدن غمی که تمام نمی‌شود. ولی به هرحال چون تعداد شهدای خانم کم است، برای سردخانه خیلی نیاز به نیروی خانم نیست.خیلی لطیف بود. خیلی کوچک.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه عروس رو چه به اینجاها؟</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%A7-styqvaado4a8</link>
                <description>من و علی در اولین نوروز زندگی مشترکمان – نوروزی که قرار بود به عنوان تازه عروس و داماد همه جا دعوت شویم – تقریبا هیچ مهمانی‌ای نرفتیم، بجز خانه پدر و مادرها و مادربزرگ‌هایمان. من واقعا دید و بازدید عید را دوست داشتم؛ چون خویشاوندانمان را دوست دارم. امسال اما هیچکدام از فامیلمان را ندیدم، بجایش تا دلتان بخواهد خانواده شهید دیدم.مادربزرگم وقتی فهمیده بود توی معراج خدمت می‌کنیم، بهم تشر زد که: عروس تازه رو چه به این جاها؟ میری روحیه‌ت خراب می‌شه.خیلی‌ها البته این را می‌گویند. حتی مسئول خود معراج هم به علی گفته بود خانمت را نیاور اینجا، برای روحیه‌اش خوب نیست. و خب تا حدودی هم درست می‌گویند. خادمان معراج سنگ نیستند که با دیدن آن حجم غم، آب توی دلشان تکان نخورد؛ ولی شخصاً اگر آنجا ماندم، بخاطر این بود که دیدم این کار روی زمین مانده. خیلی‌ها می‌آیند برای خدمت و روز اول، آن جو سنگین و پر از اندوه را که می‌بینند می‌روند. حق هم دارند. ما توی معراج ماندیم چون کاری بود که از دستمان برمی‌آمد و نمی‌توانستیم بنشینیم و نگاه کنیم. چون جنگ است و توی جنگ آدم مجبور می‌شود خیلی کارهای ناخوشایند انجام بدهد؛ چون مجبور است.روزهای اولی که می‌رفتیم معراج، من هم همراه خانواده شهدا گریه می‌کردم. این کار از این جهت خوب بود که خانواده شهید حس همدلی دریافت می‌کردند؛ حس این که ما واقعا دردشان را می‌فهمیم و نسبت به غمشان بی‌تفاوت نیستیم. و از این جهت بد بود که باعث می‌شد هشیاری و آمادگی‌ام برای کمک به خانواده شهدا کم شود. کم‌کم یاد گرفتم خودم را کنترل کنم، بغضم را بخورم و نفس عمیق بکشم و در عین حال، چهره‌ام طوری غمگین باشد که حس همدلی را به خانواده شهدا منتقل کند. و البته گاهی تلاشم برای گریه نکردن بی‌نتیجه است؛ گاهی بغضم را می‌خورم و همانطور که مشغول کارم، اشک هم خودش راهش را باز می‌کند روی صورتم. بعضی وقت‌ها انقدر بغضم را نگه می‌دارم که گلو و فکم درد می‌گیرد.برای همین است که گاهی یک برنامه وداع خادمانه می‌گذارند. یک شهید را می‌آورند توی حسینیه برای ما، فقط برای ما خادمان معراج. و ما می‌نشینیم دورش گریه می‌کنیم. بدون هیچ آداب و تشریفات خاصی روضه می‌خوانیم و گریه می‌کنیم، تا دلمان سبک شود. یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماهه‌اش را. مداح هرچه روضه می‌خواند خالی نمی‌شد. هی می‌خواند، هی می‌خواند. بدون نظم. هرچی به ذهنش می‌رسید. برای خودش می‌خواند. حتی وقتی برنامه تمام شد هم نشست یک گوشه، به دوتا تابوت کوچک خیره شد و هی برای خودش خواند. نشست برای خودش زمزمه کرد. باز هم بی‌نظم خواند. شعر پشت شعر. برنامه تمام شده بود و هیچکس نرفته بود. ما هم مثل آن مداح نشسته بودیم یک گوشه و با زمزمه‌هاش گریه می‌کردیم. تابوت‌ها خیلی کوچک بودند آخر. خیلی خیلی کوچک. انقدر که برای بلند کردنشان یک نفر کافی بود. بچه دو ماهه مگر چقدر وزن دارد؟ وقتی رفتم بالای سرشان، دلم می‌خواست بغلشان کنم. دلم می‌خواست نوزاد را بغل کنم و برایش شکلک دربیاورم و بخندانمش. وقتی خواهرم نوزاد بود خیلی برایم می‌خندید. بغلش می‌کردم و توی اتاق راه می‌رفتم و لالایی‌ای که از شبکه پویا یاد گرفته بودم را برایش می‌خواندم: دختر خوبم/ ناز و عزیزم/ خواهر ریز و/ تروتمیزم/ آفتاب سر اومد/ مهتاب می‌تابه/ بچه‌ی کوچیک/ آروم می‌خوابه/ بادومِ خونه/ پسته‌ی خندون/ صورت ماهت/ گله تو گلدون/ چقدر شیرینی/ قند تو قندون/ برات می‌خونم/ از دل و از جون/ لالا لالایی/ لالا لالایی...وقتی به قسمت «چقدر شیرینی» می‌رسید، دلم برایش می‌رفت. محکم به خودم می‌چسباندمش. برای آن نوزاد هم داشتم توی دلم لالایی می‌خواندم. دو دستی تابوت را گرفته بودم. دلم می‌خواست ببینم که دست و پا می‌زند؛ ولی دست و پا نمی‌زد. تابوت بسته بود. یک جعبه کوچک بود و نوزادِ داخلش دست و پا نمی‌زد. دلم می‌خواست برایش بخوانم: چیک و چیک و چیک صدای بارون/ داره می‌باره از تو آسمون/ شبنم می‌زنه رو گل و ریحون/ خدای خوبم/ ممنونم ممنون!/ لالا لالایی/ لالا لالایی...</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 20:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردخانه، کفن، وداع.</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%81%D9%86-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-em97zkzbmpia</link>
                <description>همان اوایل عید بود؛ روز اول یا دوم. اسرائیل منطقه مسکونی زده بود. بین شهدا خانم هم داشتیم. توی حسینیه نشسته بودیم به انتظار وداع بعدی که علی صدایم زد؛ من را و یکی دیگر از خانم‌ها را که سنش بالاتر بود. گفت باید برویم سردخانه و توضیح دیگری نداد.سردخانه چند دقیقه با حسینیه فاصله داشت. ما از در پشتی‌اش وارد شدیم. دم در، همان خانمی که با من آمده بود – خانم س – گفت: اگه می‌ترسی می‌خوای نیای؟ من تنهایی میرم.گفتم: نه نمی‌ترسم.و واقعا نمی‌ترسیدم؛ ولی وقتی وارد سردخانه شدم، دلم گرفت. همانطور که تصور می‌کردم، رنگ در و دیوارها آبیِ دلگیری بود و نور چراغ‌ها هم همینطور. دور تا دور دیوارها قفسه‌های فلزی بود. روی زمین کمی آب و خون جمع شده بود؛ به اندازه یک کف دست. و هوا خیلی سرد بود؛ خیلی خیلی سرد. یاد توصیفم از سردخانه توی رمان خط قرمز افتادم. کم و بیش همانطوری بود که توصیف کرده بودم؛ فقط صدای چکه‌چکه‌ی آب نمی‌آمد. ما داخل یک سالن کوچک با سقف کوتاه بودیم و آن سالن دوتا در به یک سالن دیگر داشت که بسته بود. توی قفسه‌ها چند شهید را داخل تابوت گذاشته بودند. روی زمین هم یکی دوتا تابوت بسته بود و یک تابوت خالی فکر کنم. درست یادم نیست. از اسامی روی تابوت‌ها می‌شد حدس زد خانواده بودند؛ حداقل چند نفرشان. سه تا شهیده بین‌شان بود. و تازه فهمیدم ماموریت ما چیست.شاید توی تصاویر وداع خانواده‌های شهدا دیده باشید که شهید را با یک پارچه سبز پوشانده‌اند و به سرش سربند بسته‌اند. قرار بود ما همین کار را بکنیم برای یکی از شهدای خانم؛ چون قرار بود در تابوت را برای وداع خانواده باز کنند. خانم س دوباره برگشت به من گفت: اگه می‌ترسی برو. خودم می‌تونم.سعی می‌کرد حفظ ظاهر کند؛ ولی کمی عصبی بود. بهم ریخته بود. این را از لحنش و حالت چشمانش می‌شد خواند. گفتم: نه خوبم.هردو بهم ریخته بودیم؛ نه از ترس پیکر شهدا. محیط سردخانه یک جوری بود. ترسناک هم نه. دلگیر بود بیشتر. بوی خاصی می‌آمد که احتمال می‌دادم بوی کافور باشد؛ ولی بعداً فهمیدم بوی عطری ست که به پارچه سبز روی پیکر شهدا می‌زنند. بوی خوبی بود؛ ولی نه توی سردخانه. بویش با بوی پارچه کفن و بوی سردخانه قاطی شده بود. و آن بو تا مدت‌ها روی دستان و چادر و لباس‌هایم بود.خانم س را نمی‌دانم ولی من اصلا نمی‌ترسیدم. به هرحال از نظر منطقی پیکر انسانی که از دنیا رفته ترس ندارد. و تازه این‌هایی که دور ما بودند شهید بودند. پیکرشان مطهر بود. متبرک بود. ما میان زنده‌ها بودیم نه مُرده‌ها. ولی بازهم فضای سردخانه دلگیر بود. همان‌طور که چندین سال پیش، توی رمانم نوشته بودم: «همه چیز سنگی و سرد و بی‌روح است؛ انقدر سرد که در برابرش کم بیاوری... و تنها چیزی که تاب مقاومت دربرابر این سرما را دارد، گرمای خون شهید است.».نمی‌ترسیدم؛ ولی سرمای سردخانه من را گرفته بود و از طرفی نگران کاری بودم که قرار است انجام دهم. حس کسی را داشتم که قرار است با بزرگی ملاقات کند، کسی که قرار است در برابر بزرگی صحبت کند و می‌ترسد خوب حرف نزند. چنین حسی بود.تابوت شهیده را روی یک سکوی فلزی چرخدار گذاشتند. چیزی شبیه برانکارد؛ ولی نه برای حمل زنده‌ها. رنگش آبی تیره بود و مشخص بود انقدر استفاده شده که خیلی جاها رنگش رفته بود. معلوم نبود بدن چند میت روی آن خوابیده. یاد کتاب «دا» افتادم؛ یاد آن قسمتش که زهرا حسینی می‌رود توی غسالخانه و از لیفی که بدن همه مرده‌ها به آن خورده بود چندشش می‌شود. من راستش چندشم نشد؛ از هیچ چیز چندشم نشد. حتی نگران پاک یا نجس بودنش نشدم.آن برانکارد را بردند یک گوشه سردخانه، میخ‌های در تابوت را درآوردند و پرده‌ای میان ما و مردها کشیدند. در تابوت را برداشتم و ناخودآگاه گفتم: السلام علیک ایها الشهید(شاید هم باید می‌گفتم ایتها الشهیده).قبلا میت دیده بودم؛ ولی قبل از غسل و کفن. خاله‌ی پدرم که فوت کرد، همان اول اول ما رفتیم خانه‌شان. پیکرش روی تخت بود و یک ملافه سفید روی آن کشیده بودند. این شهیده اما غسل و کفن شده بود. تروتمیز و خوشبو توی تابوت خوابیده بود. خانم س بند کفن را باز کرد. همین یک ماه پیش یکی از دوستانم داشت گله می‌کرد از این که توی مصاحبه استخدامی، ازش پرسیده بودند کفن مسلمان چند جزء دارد و من گفته بودم مگر این سوال به چه درد آدم می‌خورد؟ خب مثل این که حالا به درد می‌خورد. به هرحال باید می‌دانستیم بعداً چطور ببندیمش.خانم س کفن را باز کرد و پارچه روی صورت را کنار زد. دوباره ناخودآگاه سلام کردم. همان حس قرار گرفتن در برابر یک بزرگ را داشتم. آن لحظه تنها ترسم این بود که یک وقت از سر بی‌تجربگی کاری نکنم که حرمت پیکر شهیده بشکند. یک خانم نسبتاً مسن بود. صورتش سالم سالم بود و چشمانش نیمه‌باز بودند. فقط یکی دوتا خراش خیلی کوچک روی صورتش بود. پیکر را قبل از کفن، توی پنبه و پلاستیک پیچیده بودند. کمی پنبه روی صورتش بود که آن را با کمک خانم س از صورت نورانی‌اش پاک کردیم. نه تنها ترسناک نبود، زیبا بود. زنده بود.با دیدن پنبه‌ها و پلاستیک، یاد عکس پیکر شهید مهدی عباسی افتادم. پسرخاله پدرم بود که توی عملیات بیت‌المقدس شهید شده بود. توی آلبوم‌های خانوادگی یک عکس دیده بودم از تحویل پیکرش. تابوت نبود. حتی کفن هم نبود. یک پلاستیک بزرگ بود پر از پنبه. یک نفر قسمتی از پلاستیک را پایین داده بود و قسمتی از یک سر پیدا شده بود؛ سر مهدی. چشمانش بسته بود. می‌گفتند تنها چیزی که از مهدی مانده همان سر است.به خانم س یک جفت دستکش پلاستیکی داده بودند. من هم توی کیفم دستکش داشتم؛ ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که دستکش فقط مزاحم است و لازم نیست؛ چون شهیده را غسل داده بودند و لمسش اشکال نداشت(چه حرف‌ها! پیکر شهید مطهر است.). خانم س بیشتر به صورت دست می‌کشید و با شهیده نجوا می‌کرد. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. من اما کمتر به صورت دست می‌زدم. راستش خجالت می‌کشیدم. با خودم می‌گفتم نکند بی‌احترامی باشد؟ نکند خوشش نیاید؟پارچه ساتن سبز را باز کردم و آن را روی پیکر انداختم. خانم س همچنان با وسواس مشغول تمیز کردن چهره شهیده بود و نجوا می‌کرد. من هم با وسواس، پیکر را با پارچه پوشاندم و لبه‌های پارچه را هل دادم زیر پیکر تا تکان نخورد. کفن انگار هنوز نم داشت یا شاید من اینطور حس می‌کردم. توی ذهنم غوغا بود. نمی‌دانستم به شهیده چه بگویم. کلی حرف داشتم و حالا هیچکدام یادم نمی‌آمد. فقط تندتند زیر لب می‌گفتم: ببخشید حاج خانم... التماس دعا...و به طور عجیبی یاد آن شعر افتاده بودم که: دارند یک به یک و جدا می‌برندمان/ شکر خدا به کرب و بلا می‌برندمان/ ما نذر کرده‌ایم که قربانی‌ات شویم/ دارند یک به یک به منا می‌برندمان...سربند را یکی از آقایان از پشت پرده داد. خانم س کمی سر شهیده را بلند کرد و من سربند را روی پیشانی‌اش گذاشتم. با پارچه کفن تمام سر و گردن شهیده را پوشانده بودند؛ انگار که روسری سرش بود. از پشت سر کمی خون به پنبه‌های زیر سرش سرایت کرده بود. شاید سرش ترکش خورده بود. نمی‌شد سربند را کامل بست؛ فقط آن را طوری سر جایش تنظیم کردیم که تکان نخورد و به نظر بیاید سربند بسته. فکر کنم ذکر سربند هم یا فاطمه زهرا بود.یکی از آقایان کمی پنبه‌ی پیچیده شده در پارچه هم داد به ما تا زیر سر شهیده بگذاریم و سر شهیده کمی بالاتر بیاید. خانم س پیکر را کمی بلند کرد و من بالش را زیر سرش گذاشتم و هردو گفتیم: ببخشید حاج خانم. حلال کن.کمی عطر به آن پارچه سبز زدیم. کار شهیده که تمام شد، قبل از این که در تابوت را ببندم، سرم را بردم نزدیک صورت شهیده، طوری که بتوانم در گوشش صحبت کنم. یادم نیست چه گفتم. احتمالا گفتم التماس دعا. احتمالا خواستم حلالم کند اگر کاستی داشتم. و بعد در تابوت را بستم.وقتی داشتند پیکرها را داخل ماشین حمل تابوت می‌گذاشتند تا ببرند حسینیه، یک خانم مسن داشت از همان خیابان رد می‌شد. یک خانم مسن مانتویی بود. هاج و واج خیره به ماشین مانده بود. فکر کنم داشت اسم شهدا را از روی تابوت‌ها می‌خواند و به این نتیجه می‌رسید که خانواده بوده‌اند. بهت‌زده بود، خشکش زده بود انگار.توی آن وداع، با این که خیلی خیلی جانسوز بود، خیلی گریه‌ام نگرفت. انگار هنوز در بهت سردخانه بودم. فکر نمی‌کردم پایم به سردخانه باز شده باشد. کاری را کرده بودم که به خواب هم نمی‌دیدم. انگار تازه به عمق فاجعه رفتم. و البته انقدر کار زیاد بود که خیلی فرصت گریه هم نداشتم. گاهی غم انقدر شدید و زیاد به آدم هجوم می‌آورد که فرصت گریه را هم می‌گیرد و آن روز از آن روزها بود. دوتا از شهدا کودک بودند؛ شش و هفت ساله. یکی‌شان یک خانم جوان بود. جمعیت زیادی توی حسینیه بود و هرکس عزیزی را صدا می‌زد. یکی مادرش را، یکی برادرش را، یکی خواهرزاده‌اش را و یکی خواهرش را. بعضی یک گوشه حسینیه نشسته بودند و آرام می‌گریستند و بعضی کنار تابوت‌ها، شیون‌کنان به سر می‌زدند. مردی تابوت یکی از شهیده‌ها را بغل گرفته بود و خواهرش را صدا می‌زد. خانمی اصرار داشت تابوت‌ها را باز کنیم که عزیزانش را آخرین بار ببیند. بغضِ توی گلویم انقدر بزرگ بود که تمام گلو و گردن و فکم درد گرفته بود و باز هم نه می‌توانستم و نه می‌خواستم گریه کنم. دائم باید روی سر خانواده‌ها گلاب اسپری می‌کردیم؛ بلکه اثر آرامش‌بخش گلاب افاقه کند که نمی‌کرد. مگر این داغ سنگین با چهار قطره گلاب آرام می‌شود؟ و هربار یک نفر غش می‌کرد و می‌رفتیم بالای سرش و تا او را به هوش بیاوریم، دیگری غش می‌کرد. راستش به این نتیجه رسیدم که آدم تا بیرون حادثه است گریه‌اش می‌گیرد. به عمق که بروی دیگر خبری از گریه نیست. سکوت است و خوردن بغض؛ آن حالی که من داشتم.بعد از وداع، دوباره برگشتیم توی سردخانه. راستش دیگر فضای سردخانه خیلی به نظرم سنگین نبود. انگار عادی شده بود؛ عادی هم نه، قابل تحمل‌تر. باید کارهای قبل را ولی به ترتیب عکس انجام می‌دادیم: جمع کردن پارچه سبز، بستن کفن. خواهر شهیده یک کفن داده بود به من. گفته بود شهیده خودش این کفن را برای خودش خریده و گفته روی آن دعا بنویسند. کفن نو را گذاشتم روی پیکر که بعداً غساله‌ها با کفن قبلی عوضش کنند. و وقتی داشتیم با خانم س، بند بالای کفن را می‌بستیم، خانم س گفت: الان داره بهمون می‌خنده می‌گه دارین زحمت اضافه می‌کشین، من اون کفن رو می‌خوام!آن روز ظهرش خانه مادربزرگ علی دعوت بودیم. تمام راه داشتم این مداحی را گوش می‌دادم که می‌گفت: دارند یک به یک و جدا می‌برندمان/ شکر خدا به کرب و بلا می‌برندمان/ ما نذر کرده‌ایم که قربانی‌ات شویم/ دارند یک به یک به منا می‌برندمان/ اول میان عرش خدا سینه می‌زنیم/ بعداً به هیئت الشهدا می‌برندمان/ سربند یا حسین به ما می‌دهند و بعد/ با هروله به عرش خدا می‌برندمان/ این دل حسینی و رضوی بوده از ازل/ از کربلا بهشت رضا می‌برندمان...انگار چیزی تغییر کرده بود. هی به دستانم نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد با آن‌ها چکار کرده‌ام. شاید علی هم بعد از اولین باری که توی سردخانه کار کرده همین حس را داشته. و تازه داشتم خستگی شدید آن روز را حس می‌کردم؛ طوری که وقتی رسیدیم خانه مادربزرگ علی، همه از چهره‌مان خواندند که چقدر خسته‌ایم و گفتند لازم نیست کمک کنیم. رفتم یک گوشه ولو شدم؛ یک گوشه به دستانم خیره شدم و سعی کردم اتفاقات آن روز را هضم کنم. لباس‌ها و چادر و دستم هنوز بوی سردخانه را می‌داد. بوی آن عطر را همراه بوی کفن و پنبه مرطوب. هم آزاردهنده بود هم نه. دستم هم انگار هنوز اثر سردی لمس پیکر را داشت و دلم می‌خواست این اثر همیشه بماند؛ اثر لمس پیکر یک شهیده.معراج شهدا. جایی که حتی در و دیوارش هم گریه می‌کنند.آن روز وسط مهمانی، داشتم با مرورگر داخلی درباره احکام تجهیز میت جست‌وجو می‌کردم. احکام غسل میت، مس میت، کفن میت، تحنیط میت. تا آن روز اصلا درست نمی‌دانستم کافور چیست؛ حالا می‌دانم. اصلا نمی‌دانستم کفن چند بخش دارد، یا اصلا غسل میت برای چه امواتی لازم است. حالا همه‌اش را به لطف جنگ می‌دانم.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 20:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هق‌هق، بوم بوم، انکار، سوگ.</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%87%D9%82-%D9%87%D9%82-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-vzzulijhruqj</link>
                <description>اسفندماه 1404-یکی از وداع‌ها افتاده جلو، اولین شهید هم یه شهید خانومه.دو کلمه آخر قلبم را به تپش انداخت. این‌ها حرف‌هایی بود که دوست علی پشت تلفن گفت؛ وقتی ما داشتیم تندتند لباس می‌پوشیدیم که برویم معراج. خادم خانم می‌خواستند و قرار شد من هم بروم. قبلا نشنیده بودم اصفهان معراج شهدا داشته باشد. استرس داشتم. دوست علی پشت تلفن توضیح مختصری داده بود از فضای سنگین وداع و این که لازم است چند خادم خانم هوای خانواده‌های داغدار را داشته باشند. مطمئن نبودم با این روحیه درونگرا و ارتباط‌گریز اصلا بتوانم کاری بکنم. اصلا نمی‌دانم چرا قبول کردم. مثل همان جریان موکب لشکر فرشتگان شده بود. درباره موکب هم اصلا توانش را در خودم نمی‌دیدم. کاملا مطمئن بودم در این زمینه نه استعداد دارم نه توانایی و نه آمادگی. انگار یک نفر هلم داده بود جلو؛ مثل یک سرباز توی صفحه شطرنج.وارد حسینیه معراج شهدا شدیم. کف حسینیه با فرش‌های مخصوص نمازخانه فرش شده بود. خیلی بزرگ نبود. جلویش یک جایگاه سخنرانی درست کرده بودند؛ یک منبر و یک بنر با تصویر امام خامنه‌ایِ شهید. آن وسط، یک سکوی مشکی با ارتفاع کم گذاشته بودند؛ اندازه تابوت. معلوم بود قرار است تابوت را روی آن بگذارند. دوتا خادم خانم دیگر هم آمده بودند؛ ولی من طبق معمول خجالت کشیدم بروم جلو و سلام کنم. اصولا در مواجهه با آدم‌های جدید، بیشتر و شدیدتر پشت دیوارهای قلعه بتنی‌ام پنهان می‌شوم.کمی که گذشت، خانواده شهید آمدند. دوتا خانم نسبتاً جوان بودند. نه چادری بودند نه حجاب سفت و سختی داشتند. یکی‌شان که بعداً فهمیدم خواهر شهید است، از شدت گریه افتاد روی زمین. ناخودآگاه رفتم طرفش و کمک کردم برخیزد؛ کاری که در حالت عادی هرگز نمی‌کردم. ولی آن لحظه، من فقط یک سرباز توی صفحه شطرنج بودم و نه بیشتر.همزمان با رسیدن ماشین حمل تابوت، پیرزنی هم رسید که فکر کنم مادربزرگ شهید بود. حسینیه یک در دیگر برای ورود تابوت داشت. پیرزن که قدش کاملا خم بود و به زحمت راه می‌رفت، شیون‌کنان تا جلوی آمبولانس دوید: ننه اومدم ببرمت! پاشو اومدم ببرمت!تابوت که روی جایگاهش قرار گرفت، خانواده شهید کنارش افتادند. اسم شهید را روی یک کاغذ آچار نوشته بودند و چسبانده بودند به تابوت. با فونت بی‌تیتر، تایپ کرده بودند شهید فلانی(بنا به دلایلی از ذکر نام شهدا معذورم) و یک نفر با خودکار، یک ۀ به کلمه شهید اضافه کرده بود. شهیده فلانی. اولش نمی‌دانستم چند ساله است؛ فقط می‌دانستم توی حملات هوایی اخیر شهید شده. از میان حرف‌های پیرزن که حالا کنار تابوت نشسته بود و روضه می‌خواند و به سینه می‌زد، فهمیدم مادرش هم مجروح شده و توی بیمارستان است.خواهر شهید می‌کوبید روی تابوت و جیغ می‌کشید: بلند شو. در اینو باز کنین. من می‌دونم چیزیش نیست. این فقط یکم استرس داره. بلند شو. بلند شو. در اینو رو باز کنین. بیارینش بیرون. من باهاش حرف بزنم خوب می‌شه. بلند شو.با خودم گفتم: مرحله اول سوگ. انکار.پیرمردی کت و شلواری وارد حسینیه شد. مو و محاسنش همه سفید شده بودند. خواهر شهید تا پیرمرد را دید، ضجه زد: بابا بیا دسته گلت رو ببین. بابا ببین دسته گلت پرپر شد...پیرمرد مظلومانه و آرام نشست بالای تابوت، سرش را گذاشت روی آن و هق‌هق گریه کرد. انگار از همه تنهاتر و غریب‌تر بود.صدای بوم بوم کوبیدن خواهر شهیده روی تابوت.صدای جیغ خواهر شهید.صدای هق‌هق پیرمرد.صدای یا حسین گفتن پیرزن.به خودم آمدم و دیدم من هم دارم همراه خانواده شهید گریه می‌کنم. جا خورده بودم. اولین بار نبود که جیغ و شیون آدم‌ها را موقع سوگواری می‌دیدم. بارها پیش آمده بود و همیشه هم دلخراش بود؛ ولی این یکی دلخراش‌تر بود. نمی‌دانم چرا. شاید چون پیش از این همه کسانی که در مراسم ترحیمشان بودم، مسن و بیمار بودند. به هرحال اطرافیانشان کم و بیش احتمال فوتشان را می‌دادند؛ ولی این شهیده جوان بود. حتی همسر و بچه نداشت. نظامی هم نبود و در یک مکان کاملا غیرنظامی شهید شده بود.نمی‌دانستم چکار کنم. نه می‌شد حرف زد، نه می‌شد خانواده شهید را آرام کرد. روانشناس نیستم ولی در این حد می‌دانستم که باید گریه کنند، جیغ بزنند و هرکاری را بکنند که یک آدم سوگوار می‌کند. متاسفانه در چنین سوگی، هیچ راهی جز مواجه شدن با تلخ‌ترین و غم‌انگیزترین احساسات وجود ندارد. تا وقتی به خودشان صدمه نمی‌زدند، لازم نبود کاری کنم. فقط کنارش نشستم و سعی کردم کمی آب به لب‌های خشکش برسانم که قبول نکرد. روزه بود. یک طرف تابوت ما بودیم و سمت دیگر مردی که احتمالا برادر شهیده بود. هربار می‌آمد خودش را روی تابوت می‌انداخت و گریه می‌کرد، بعد بلند می‌شد می‌رفت یک دوری می‌زد و دوباره می‌آمد.پرچم امام حسین علیه‌السلام را آوردند انداختند روی تابوت. خواهر شهیده که پرچم را دید، ضجه زد: بلند شو بریم کربلا. مگه نمی‌خواستی بری کربلا؟ بیا بریم کربلا.خادم‌های امام رضا علیه‌السلام هم آمدند. کاری بود که معمولا – نه همیشه البته – برای شهدا انجام می‌دادیم. نمایندگان آستان قدس می‌آمدند، نمک متبرک به خانواده شهدا می‌دادند و می‌خواندند: ای صفای قلب زارم/ هرچه دارم از تو دارم/ تا قیامت ای رضا جان/ سر ز خاکت برندارم...تازه آنجا بغض خواهر شهید ترکید. تا آن لحظه فقط جیغ زده بود، انکار کرده بود، التماس کرده بود. ولی آن لحظه بالاخره گریه کرد. انگار از مرحله انکار گذر کرد، کم‌کم با سوگ روبه‌رو شد. یک قدم به سمت پذیرش رفت. انگار امام رضا خانواده شهید را بغل کرده بود. بالاخره گریه کردند و کمی – فقط کمی – آرام شدند.خواهر شهید تازه آرام شده بود که یک دختر نوجوان، شاید سیزده، چهارده ساله هم آمد توی حسینیه. نمی‌دانم چه نسبتی با شهیده داشت. شاید خواهرزاده یا خواهر کوچک‌ترش بود. اولش طوری نگاه کرد که به نظر می‌رسید نسبت نزدیکی ندارد، ولی بعد یکهو چنان جیغ زد و خودش را روی زمین انداخت که مات ماندم. شروع کرد زدن خودش، جیغ زدن، گریه کردن. و من بازهم بدتر گریه کردم. یاد خواهر خودم افتادم. دخترک میان حرف‌هایش می‌گفت: من خیلی دوستت داشتم، چرا رفتی؟آن لحظه به این نتیجه رسیدم که من خیلی بیش از آنچه لازم است همدلی می‌کنم و در غم دیگران غرق می‌شوم. من هم نشسته بودم با آن‌ها گریه می‌کردم، ولی دو خادم دیگر عقب ایستاده بودند. دخترک داشت می‌گفت: دیگه بهت نمی‌خندم... قول می‌دم دیگه اذیتت نکنم...و من همراهش گریه می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر با شهیده شوخی می‌کرده، چقدر با هم می‌خندیدند. یاد مسخره‌بازی‌های خودم با خواهرم افتاده بودم.وقتی خواستند شهیده را ببرند، دوباره دخترک حالش بد شد. خودش را زد. افتاد روی زمین. به ما التماس می‌کرد: تو رو خدا از اون تو بیاریدش بیرون. تاریکه. تنگه. می‌ترسه. تو رو خدا نبریدش. خودش بهم گفته بود از تاریکی می‌ترسه. تو رو خدا بیاریدش بیرون. می‌ترسه. تنهایی می‌ترسه.دخترک را بردم نشاندم روی صندلی‌ها. همچنان داشت حرف‌هایش را تکرار می‌کرد. لب‌هایش می‌لرزید. بغلش کردم. سرش را از بغلم بیرون آورد و باز هم مستقیم به من گفت: خانم خواهش می‌کنم بگو بیارنش بیرون. از تاریکی می‌ترسه.آنجا بالاخره قفل زبانم باز شد و گفتم: نه عزیزم، چرا بترسه؟ پیش امام حسینه! اون جایی که اون هست خیلی از جایی که ما هستیم بهتره. حضرت زهرا بغلش کرده. تنها نیست. جایی که هست نه تنگه نه تاریکه.نمی‌دانم اثر حرف‌هایم چقدر بود. معمولا آدم‌هایی که توی این حال هستند چندان توجهی به اطراف ندارند. توی حال خودشانند و نمی‌توان از آن‌ها انتظار گفت‌وگوی منطقی داشت. این‌ها را تازه داشتم آن لحظه می‌فهمیدم. تازه داشتم چهره ترسناک سوگ را از نزدیک لمس می‌کردم و سوگ را در عریان‌ترین شکل ممکن می‌دیدم؛ این که سوگ چه بلایی سر روح و روان آدم می‌آورد.شهید بعدی هم غیرنظامی بود؛ پدر یک خانواده. یک کارمند معمولی. دخترش همان دم در حسینیه، چند ثانیه با بهت به سکوی مخصوص تابوت نگاه کرد و از هوش رفت. فکر کنم هفده، هجده سالش بود. روسری و چادرش بهم‌ریخته بود. تا شهید بیاید، یک گوشه خواباندیمش. پایش را کمی بالا گرفتیم و با گلاب و بوی مُهرِ آب‌خورده، اعصاب بویایی‌اش را تحریک کردیم که برخیزد؛ ولی باز هم حالش خوب نبود. هوشیار بود ولی نه جان گریه داشت نه جیغ زدن.تابوت را که آوردند و درش را باز کردند، دختر را بردیم نشاندیم کنار پدر. خیلی حواسم به بقیه خانواده شهید نبود؛ یعنی به نظر می‌رسید حالشان خوب باشد. «خوب» البته در آن موقعیت، به این معنی بود که در حالت تعادلی از سوگواری قرار دارند؛ آن حالتی که گریه می‌کنی و گاهی جیغ هم می‌زنی، بدون این که به خودت آسیب بزنی یا هیجانات خیلی شدید نشان دهی. این را من شخصاً می‌گویم خوب؛ در واقع طبیعی؛ با توجه به موقعیت.تا در تابوت باز شد، فقط یک لحظه چشمم به پسر نوجوانِ شهید افتاد. یک نگاه گذرا به داخل تابوت انداخت و زد زیر گریه. تا قبلش گریه نمی‌کرد، ولی وقتی پیکر پدرش را دید انگار تازه باورش شد.حال دختر خوب نبود. صورت پدرش را که دید، چند لحظه با بهت نگاه کرد. بعد دست گذاشت روی صورت پدرش و گفت: بابا سرده... بابا سرده... بابا سرده...این جمله را تکرار کرد، اول آرام و بعد کم‌کم صدایش بالا رفت، انقدر بالا رفت که جیغ شد و بعد دوباره غش کرد. او را به کمک خانواده‌اش بردیم انتهای حسینیه خواباندیم. کار زیادی نمی‌شد کرد؛ یعنی تا آنجا که من بلد بودم، افت سطح هوشیاری یک موقعیت اورژانسی بود؛ ولی چیزی جز باز نگه داشتن راه هوایی و چک کردن علائم حیاتی از دستم برنمی‌آمد. به هرحال هم می‌دانستم خطر جانی خاصی وجود ندارد؛ جز کسانی که می‌خواستند درحالی که بیهوش بود آب توی دهانش بریزند.-ای صفای قلب زارم... هرچه دارم از تو دارم...خادمان امام رضا آمدند داخل. صدای گریه اوج گرفت. نمی‌دیدم آن طرف چه می‌گذرد. دختر صدای خادمان را که شنید کمی جان گرفت و نشست. داشت کم‌کم خودش را جمع می‌کرد که خادمان آمدند بالای سرش. یک بسته نمک متبرک دادند دستش و گفتند از طرف امام رضاست. تازه آنجا بغض دختر ترکید. توانست گریه کند. انگار امام دست گذاشته باشند روی قلبش، قلبش داشت سبک می‌شد. گریه اتفاق خوبی ست. نشانه عبور از آن بهت و انکار و خشم بعد از سوگ است. گریه باید اتفاق بیفتد؛ وگرنه آدم می‌میرد.بعد از آن دوتا وداع، تمام آن روز حالم خراب بود. صدای جیغ‌ها و شیون‌های خانواده‌های شهدا یک لحظه از سرم بیرون نمی‌رفت. چهره آن دخترک دائم جلوی چشمم بود، حرف‌هایش توی سرم دور می‌خورد. دلم برای خواهرم تنگ شده بود، برای پدرم، برای همه عزیزانم. با خودم می‌گفتم اگر یک روز یکی از ما توی آن تابوت بخوابد ما باید چکار کنیم؟وقتی به غم آن خانواده‌ها فکر می‌کردم، از خندیدن و شاد بودن احساس گناه می‌کردم. با خودم می‌گفتم الان من آمده‌ام خانه و زندگی‌ام دارد روال کم‌وبیش عادی‌اش را طی می‌کند؛ ولی آن‌ها تا مدت‌ها غمگینند، تا مدت‌ها سیاه‌پوشند، تا مدت‌ها زندگی‌شان به روال عادی برنمی‌گردد.از آن روز، ما شدیم خادم معراج شهدا. الان که دارم این متن را می‌نویسم، بیست و دوم فروردین است و دیگر تعداد وداع‌هایی که دیده‌ام از دستم در رفته و شاید خیلی چیزها یادم رفته باشد. دوتا وداع اول خوب توی ذهنم مانده‌اند؛ ولی بعدی‌ها نه. حیف است. حس می‌کنم باید هرچه دیده‌ام بنویسم، تا شمایی که این روزها نبودید، بدانید چه بر ما گذشته است. و البته شاید نتوان همه آن چیزهایی که در معراج می‌گذرد را نوشت؛ برای حفظ حریم خصوصی خانواده‌های شهدا و مسائلی از این دست.یک روز از روزهای معراج را فقط علی رفت و من رفتم خانه مادربزرگم. نمی‌دانم چندم اسفند بود. وقتی علی عصر آمد خانه مادرجان، حالش کم‌وبیش مثل آن روز توی میدان بود؛ یعنی حس کردم باز هم چیزی در او تغییر کرده. دوباره ساکت شده بود. چهره‌اش یک طوری له بود که انگار ماشین از رویش رد شده. آرام ازش پرسیدم: امروز چکار می‌کردی؟یک لبخند کنایه‌آمیز زد و گفت: بالا و پایین!اولش نفهمیدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم منظورش جابه‌جا کردن پیکر شهداست؛ پایین گذاشتن پیکرهای توی کاور از ماشین و بردن به سردخانه و بعد گذاشتن آن‌ها توی تابوت... آخرش هم درست نگفت چکار کرده. فقط به این بسنده کرد که اول، کارش را توی سردخانه شروع کرده و بعد سردخانه را طاقت نیاورده و رفته توی حسینیه کمک کند. و هنوز هم که هنوز است و یک ماه از آن روز می‌گذرد، حتی برای من هم درست توضیح نداده که توی سردخانه چه بر او گذشته و چه دیده است. ولی بالاخره من یک روز می‌نشانمش جلوی خودم و ضبط گوشی را روشن می‌کنم و از او می‌خواهم مو به مو برایم بگوید آن روز چه دیده و آن‌وقت اگر منعی برای انتشارش نبود، برای شما هم می‌نویسم.چه جنگ باشه چه نباشه، بهار قشنگه.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهندس‌های فضول!</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84-bapye5rdgdy8</link>
                <description>این پست، دوتا یادداشتی هست که امسال و سال گذشته، به مناسبت روز مهندس در کانال شخصیم گذاشتم.اولچند وقت پیش مسئول یکی از موسسات فرهنگی داشت صحبت می‌کرد،برای تبلیغ یکی از کتاب‌هاش،می‌گفت فلان کتاب رو دادیم چندتا دانشجوهای نخبه دانشگاه شریف و صنعتی اصفهان خوندن گفتن خیلی خوبه!و همین استقبال دانشجوهای نخبه رشته‌های فنی مهندسی از کتابش رو، سندی برای خوب بودن کتاب می‌دونست!موضوع کتاب چی بود؟بحران معنا در نوجوانی😶سوال اینه: سنجش کیفیت محتوای یه کتاب با این موضوع، باید به یه دانش‌آموخته فلسفه سپرده بشه یا دانشجوی مکانیک؟این که یه دانشجوی فنی این کتاب رو دوست داشته و به نظرش پاسخ خوبی به سوالاتش داده،لزوماً به معنای خوب بودن محتوای کتابه؟جالبه که منم این کتاب رو خونده بودم. کتاب خوبیه و شاید برای بعضی معرفی‌ش هم بکنم، ولی می‌تونم بعضی استدلال‌هاش رو رد کنم؛ چون بعضی استدلال‌هاش ضعیفن.این موسسه فرهنگی، کلا توجه ویژه‌ای به تایید از سمت نخبگان فنی و مهندسی و علوم پایه داره.و برای اظهار نظر این اشخاص خیلی ارزش قائله.همین موضوع، باعث تقلیل‌گرایی در کیفیت بعضی محتواها و ضعف در استدلال شده.مشکل کجاست؟موضوعاتی که یه موسسه فرهنگی روشون کار می‌کنه، بیشتر در حوزه علوم انسانی هستن تا فنی.و نیازه که برای سنجش کیفیت محتوا، به نخبگان علوم انسانی مراجعه کنه: نخبگان علوم دینی، تاریخ، روانشناسی، جامعه‌شناسی، فلسفه...(نظر خواستن از نخبگان علوم دیگه خوب و لازمه ولی کافی نیست)ولی متاسفانه، این موسسه هم مثل اکثر افراد جامعه، معتقده کسی که علوم انسانی خونده اصلا نخبه نیست!😅نخبه علوم انسانی کیلو چنده؟🙄نخبه توی تعریف ما، صرفا کسیه که هوش ریاضی بالایی داشته باشه!!متاسفانه همین نگاه تحقیرآمیز جامعه به علوم انسانی، باعث خیلی از مشکلاتی شده که داریم.چون علوم انسانی، مبنا و پایه طرح‌ها و برنامه‌های عمرانی، اقتصادی، توسعه‌ای، آموزشی و... هستن.و تا وقتی این مبنا به درستی ساخته و پرداخته نشه و جا نیفته و درونی نشه، ما راه به جایی نمی‌بریم.تکنولوژی و علم فنی فقط ابزاره. سخت‌افزاره. نرم‌افزار علوم انسانیه که اصلا به رسمیت شناخته نمی‌شه.همین خلأ نرم‌افزاری باعث میشه ما هنوزم که هنوزه یه برنامه اقتصادی خوب و کارآمد نداشته باشیم،نظام آموزشی مون ناکارآمد و ناتوان باشه،برنامه‌های توسعه نتیجه مطلوب نداشته باشن،و هزار مشکل دیگه!!!تا وقتی ما علوم انسانی خودمون رو نداشته باشیم و تا وقتی نخبگان علوم انسانی نادیده گرفته بشن،ما در همه زمینه‌هایی که گفتم مقلد خواهیم بود.هر روز از یکی تقلید می‌کنیم و باز هم به نتیجه نمی‌رسیم!دومما بعد انقلاب و جنگ دچار عمل‌گرایی شدیم؛فکر کردیم اگه مظاهر توسعه صنعتی رو داشته باشیم یعنی پیشرفت؛پس جمعیت زیادی رو به سمت علوم فنی و تجربی هل دادیم و مهندس‌هایی تربیت کردیم تا سد و پل و جاده و نیروگاه و شهرهای مدرن بسازن و ساختن؛توی نظام پزشکی به طور عجیبی پیشرفت کردیم،از نظر صنعتی در خیلی زمینه‌ها خودکفا شدیم،توی فناوری فضایی و فناوری‌های نوین مثل نانو و هسته‌ای جزو ده‌تا کشور برتر دنیا شدیم،ولی برای هیچکدوم اینا زیرساخت معنایی نساختیم!هرجا نخبگان علوم انسانی، مخصوصا جامعه‌شناسی خواستن حرف بزنن، بهشون برچسب سیاه‌نمایی و غرب‌زدگی چسبوندیم و به هشدارها و توصیه‌هاشون گوش ندادیم.غافل از اینکه علوم فنی و مهندسی فقط ابزارن؛ مثل دست. و مغز باید علوم انسانی باشه!ما دست و مغزمون رو هماهنگ نکردیم!ما کار مغز رو هم به دست سپردیم!همین میشه که الان دانشجوی بهترین دانشگاه صنعتی کشور، درحالی که آگاهی تاریخیش رو از پیج‌های اینستاگرام و کانال‌های تلگرام گرفته، میاد شعار جاوید شاه میده،و فکر می‌کنه چون هوش ریاضی بالایی داشته و خوب تست زده، حق داره درباره هرچیزی نظر بده،و حق داره به مخالفانش با سنگ و چاقو حمله کنه،و با وقاحت و بی‌شرمی تمام پرچم کشورش رو آتش بزنه!چرا؟بخاطر همین مبنا نداشتن،بخاطر آدم حساب نکردن نخبگان علوم انسانی که صداشون به جایی نمی‌رسه!!!سومولی چند وقت پیش به یه نتیجه جالب رسیدم؛تشکل‌های دانشجویی دانشگاه‌هایی مثل دانشگاه صعنتی شریف و دانشگاه صنعتی اصفهان، در تحولات سیاسی معاصر ایران نقش مهمی داشتند. یک نمونه‌ش شکل‌گیری سازمان مجاهدین خلقه که توسط چندتن از دانشجویان دانشگاه شریف شکل گرفت.(جالبه که تمام کسانی که هسته اولیه تشکیل سازمان مجاهدین خلق بودند در رشته‌های فنی و مهندسی درس می‌خوندن، یا در دانشگاه شریف یا تهران).نام دانشگاه هم برگرفته از نام شهید شریف واقفی، دانشجوی همین دانشگاه هست که از رهبران سازمان مجاهدین پیش از چرخش ایدئولوژیک بود(نام دانشگاه قبل از انقلاب دانشگاه آریامهر بود).یا در دوران اصلاحات، فعالیت سیاسی دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان خیلی قابل توجه بود، شاید حتی بیش از دانشگاه اصفهان!(حجم و عمق فعالیت تشکل‌های دانشجوییِ دهه هفتاد و هشتاد اصلا قابل مقایسه نیست با الان)چرا دانشجویان این دانشگاه‌ها که در رشته‌های فنی و مهندسی درس می‌خوندن، انقدر به فعالیت سیاسی علاقه داشتند؟بخش قابل توجهی از مسئولینی که پیش از انقلاب هم فعالیت سیاسی داشتند، در رشته‌های فنی و مهندسی بودند.چه ارتباطی هست بین این‌ها؟بنده فکر می‌کنم علتش اینه که علوم انسانی در ایران همیشه مورد بی‌توجهی قرار گرفته. باور عامه بر این بوده که افراد باهوش باید در رشته‌های ریاضی و تجربی وارد بشن و علوم انسانی مال کساییه که هوش کافی برای ریاضی و تجربی ندارن!درنتیجه، افراد باهوش و نخبه توی رشته‌های فنی و مهندسی تجمع کرده بودن، افرادی که واقعا باهوش‌تر از میانگین جامعه بودن و در نتیجه دغدغه‌های بیشتری هم داشتند، نسبت به اطراف هشیارتر بودن و توی دهه پنجاه به این نتیجه رسیدن باید یه کاری بکنن.این افراد در زمینه علوم انسانی مطالعه داشتند؛ ولی مطالعه‌شون به اندازه کافی عمیق نبود. خیلی از مفاهیم پایه براشون جا نیفتاده بود و شاید تحصیل در رشته فنی، اون‌ها رو تا حدی عمل‌گرا بار آورده بود.اونها کنش سیاسی داشتند، اتفاقا خیلی بر تحولات سیاسی ایران اثرگذار بودن، ولی چون دانش اجتماعی و فلسفی کافی نداشتند، گاهی راه به خطا بردند.نمونه بارزش هم سازمان مجاهدین خلق بود.جالبه که اخیرا تحقیقاتی نشون دادن که دانش‌آموختگان علوم پزشکی و مهندسی بیشتر جذب فرقه‌ها و گروه‌های افراطی مثل داعش شدند تا دانش‌آموختگان علوم انسانی.شاید بشه بسیاری از ناکامی‌ها و عدم موفقیت‌ها و انحراف‌ها در تحولات سیاسی ایران معاصر رو به این مسئله ربط داد که ما علوم انسانی رو خیلی مهم نمی‌دونیم، نخبه‌ها تمایل زیادی به علوم انسانی ندارن و جامعه هم خیلی فارغ‌التحصیلان علوم انسانی رو آدم نمی‌دونه!شاید علتش اینه که علوم انسانی، با خود انسان سر و کار داره، با زندگی انسان، روان انسان، تاریخ انسان، فکر انسان... برای همین همه فکر می‌کنن می‌تونن در این باره نظر بدن، فکر می‌کنن خیلی چیزهای پیش پا افتاده و ساده ایه و اصلا نیاز به علم نداره!برای همین یه پزشک، یه کارمند، یه راننده تاکسی، یه مغازه‌دار و خیلی از مردم وقتی می‌فهمن رشته من جامعه‌شناسی بوده، میگن: ماها جامعه رو بیشتر از تو می‌شناسیم، چون خیلی تنمون به تن این مردم خورده!و به خودشون اجازه میدن توی حوزه تخصصی علوم انسانی نظر بدن. چون اونو اصلا تخصص نمیدونن!ولی من جرات ندارم توی حوزه تخصصی پزشکی یا زمین‌شناسی یا الکترونیک نظر بدم!همه پذیرفتن که این‌ها علمه و باید اون رو به متخصص سپرد.این نگاه هنوز درباره علوم انسانی وجود نداره.درحالی که علوم انسانیه که تعیین می‌کنه اون پزشک یا مهندس چطور باید توی ساختار جامعه قرار بگیره!😎در آخر،روز مهندس رو به مهندسان عزیزی که توی کار علوم انسانی دخالت نمی‌کنن و با نگاه صفر و یکی و خشک مهندسانه‌شون(!) دنبال پاسخ برای مسائل پیچیده علوم انسانی نمی‌گردن تبریک می‌گم! دارم سریال چیزهای عجیب رو می‌بینم😅 این آقای گوگولی و با مزه یکی از شخصیت‌های فرعی سریاله که یه مهندس روس زمان شوروی سابقه. با اختلاف گوگولی‌ترین و ناز ترین مهندسی که دیدم😂در پاسخ به هتک حرمت به پرچم ایران عزیزم. اهانت به پرچم، هیچ توجیهی نداره و کسی که به این پرچم اهانت می‌کنه، نباید با بودجه این کشور درس بخونه و بعد هم بذاره بره!</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 18:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی ایستادیم و لگد خوردیم...</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%87%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%84%DA%AF%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-xqqy46cebgxb</link>
                <description>یک شب قبل از 22 دی بود؛ شاید هم دو شب قبل. اینترنت‌ها قطع بود و برخلاف همیشه، تلوزیون را روشن کرده بودیم. تنها منبع خبری‌مان شبکه خبر بود. فکر کنم دولت بیانیه داده بود؛ درباره جانباختگان گفته بود و عزای عمومی اعلام کرده بود. بعد هم گفته بود مردم در اعتراض به اقدامات تروریستی اخیر به خیابان بیایند. با همسرم زیرنویس را می‌خواندیم و خون خونمان را می‌خورد. حرص می‌خوردیم و فحش می‌دادیم. دولت یک طوری در بیانیه ژست حق به جانبی گرفته بود که انگار اقتصاد کشور دست عمه‌های من بوده و عمه‌های من نتوانسته‌اند تورم لعنتی را کنترل کنند. انگار نه انگار که توی یک سال و نیم، دلار و سکه و کوفت و زهرمار چندین برابر شده بود و طوری بالا رفته بود که سابقه نداشت. یک ببخشید خشک و خالی هم نگفته بودند به مردم. یک معذرت‌خواهی معمولی... نه استعفا، نه اقدام جدی... هیچی. گاهی نگرانی و ناامیدی را که توی چشمان همسرم می‌دیدم یا وقتی سر کلاس جامعه‌شناسی می‌نشستم، با خودم می‌گفتم من دارم سنگ چی را به سینه می‌زنم؟توی همین ویرگول، یکی زیر یکی از پست‌ها کامنتی گذاشته بود با این مضمون که: با وجود این که این مشکلات اقتصادی و اجتماعی و زیست‌محیطی و... را می‌بینی، بازهم طرفدار نظامی؟آن شب، شب قبل 22 دی، با وجود همه فحش‌هایی که دادم، با وجود دردی که داشتم با گوشت و پوست می‌چشیدمش، و با این که دلم می‌خواست لج کنم و نروم، آخرش به این نتیجه رسیدم که باید رفت و رفتم. با دل پر خون رفتم. با دلی که داشت می‌سوخت؛ برای خودم، برای مردم.برای این نرفتم که دولت گفته بود. فقط برای این رفتم که تاریخ بهار عربی و مخصوصا تحولات سوریه را نخوانده، بلکه خورده بودم. هم سر کلاس جامعه‌شناسی انقلاب لیسانس و هم برای پروژه داستانی خودم خیلی درباره تحولات سوریه خوانده بودم. از شروع اعتراضات به دولت بشار اسد و ریشه‌هایش – مطالباتی که به حق بودند – تا آغاز جنگ داخلی و قرار گرفتن بشار در آستانه سقوط، تا چند سال بعد و افتادن سوریه به دست داعش و تجزیه و هرج و مرج و کشته شدن هزاران نفری که حتی در آمار هم به شمار نیامدند و هزاران آواره‌ای که به بدبختی خود را به اروپا رساندند و... سوریه دیگر سوریه بشو نبود. بعد از سقوط بشار هم که این است وضعش: حمله اسرائیل و هرج و مرج و اسلام‌گرایی رادیکال و نابودی زیرساخت‌ها و... خلاصه هر اتفاق بدی که ممکن است برای مردم یک کشور بیفتد.من فقط به این نتیجه رسیدم که نباید مسیری که مردم سوریه رفتند را برویم؛ چون هرچه سر آن‌ها آمده، برای ما ضرب‌در ده می‌شود. برای همین رفتم. برای ایران. برای ایرانی که دوستش دارم و غصه‌اش را می‌خورم و گاهی برایش اشک می‌ریزم.روز 22 دی خیلی آدم آمده بود. خیلی انقدر آدم آمده بود که از خیلی قبل از میدان بزرگمهر خیابان پر از آدم بود و تا خود گلستان شهدا خیابان خالی نمی‌شد. همه هم مردم همین ایران بودند. در همین ایران زندگی می‌کردند. کسی مردم را برای راهپیمایی از افغانستان نیاورده بود. ما بودیم. ما مردم. ما مردمی که ایران را دوست داشتیم، انقدر دوست داشتیم که دلمان خون بود ولی حاضر نشده بودیم صدایمان با دشمن یکی شود. ما، مردمی که ایران را به یک لقمه نان نمی‌فروختیم.الان شب بیست و دوی بهمن است. سه روز پیش، رفته بودم آخرین امتحانم را بدهم و سر کلاس حرف از اعتراضات و آشوب‌های اخیر شد. طبق معمول همه کلاس‌های جامعه‌شناسی، دردِ دل‌هایمان عمیق‌تر بود، همه‌جانبه‌نگرتر بود، دردمندانه‌تر بود. عمیق‌تر از حرف‌هایی که مردم توی تاکسی و اتوبوس و صف نان می‌زنند. و می‌دانستیم اگر راهکار هم پیدا کنیم و بگوییم، کسی به حرف جامعه‌شناسی خوانده‌ها گوش نمی‌دهد. روی پیشانی‌مان برچسب غرب‌زده می‌چسبانند، می‌گویند سیاه‌نمایی می‌کنید...!از آن طرف بالاخره احمق که نیستم. نگاه‌های سنگین و چپ‌چپ همکلاسی‌ها و برخورد سنگین‌شان را می‌فهمم. می‌فهمم به من که تنها چادری کلاسم چطور نگاه می‌کنند. من همیشه قبل از ورود به کلاس عقایدم را می‌گذاشتم دم در. با خودم عهد بسته بودم جز روی عقل و منطق تعصب نداشته باشم. توی دوران کارشناسی، چندتا از چادری‌های کلاس بارها بهم می‌گفتند جواب فلان استاد که ضد دین حرف می‌زند را بده – چون می‌گفتند تو از پس جواب دادنش برمی‌آیی – و می‌گفتم من از نظر علمی در حدی نیستم که جواب این استاد را بدهم. من الان فقط یاد می‌گیرم. توی کلاس‌های ارشد سعی کردم هیچ‌وقت به سمت و سوی خاصی جهت‌گیری نکنم. سعی کردم آن کنشگر مرزی‌ای باشم که بجای ایجاد دوقطبی و جبهه‌گیری، به دنبال گفت‌وگوست، به دنبال واقع‌بینی و انصاف است. سعی کردم با همه – بدون قضاوت اعتقاداتشان – دوست باشم؛ نه دوست صمیمی، در حد یک همکلاسی ارشد که به او اعتماد داری و بدت نمی‌آید با او گفت‌وگو کنی؛ همین. ولی خب، وقتی برای اولین امتحان و بعدی‌اش و بعدی‌اش سر کلاس رفتم، فهمیدم مهم نیست که من چقدر تلاش کنم؛ آخرش همه ته ته دلشان درباره من می‌گویند: این که عرزشی ست. این که...الان فهمیده‌ام یک طرف جبهه گرفتن، خیلی آسان‌تر از گفت‌وگو کردن و کنشگری مرزی ست؛ و این دقیقا همان کاری ست که ایران لازم دارد. باید بین مردم، بین دو قطبی که هست، یک پل ارتباطی برقرار شود. باید گفت‌وگو اتفاق بیفتد تا حباب رسانه شکسته شود، تا اشتراکات پررنگ شود، تا مردم امیدوار شوند. و من تلاش کردم این اتفاق بیفتد؛ با چیزهایی که از دانشگاه و تجربه آموخته بودم. اما از یک طرف، برچسب غرب‌زدگی می‌خورم و از طرف دیگر برچسب جیره‌خور بودن. این وضعیت کسی است که می‌خواهد گفت‌وگو کند؛ نه جبهه‌گیری و دعوا. چیزی است که توی ویرگول هم دیده‌ام. توی ویرگول هم اصولا افراد حوصله دعوا را بیشتر دارند تا گفت‌وگو و ترجیح می‌دهند در فضای تعصب و احساسات بمانند؛ که که واقعیت را ببینند. همین هم می‌شود که تو باید از دو طرف فحش بخوری. گاهی وقتی این‌ها را می‌بینم، با خودم می‌گویم گور پدر همه‌شان. گور پدر همه آن‌هایی که دم از آزادی بیان و احترام به عقاید می‌زنند ولی اگر باب میلشان نباشی، هرچه از دهنشان دربیاید می‌گوید. خواهرم می‌گوید ای کاش واقعا دیکتاتوری بود؛ کاش واقعا حکومت مثل حکومت کره شمالی بود چون این مردم قدر آزادی را نمی‌دانند.یاد شهید سیدحسن حسینی افتادم. شب ۱۸ دی ایستاده بود وسط مردم، داشت با مردم حرف می‌زد. مامور نبود. فقط می‌خواست مردم را به فکر کردن دعوت کند. می‌خواست نگذارد مردم قاطی تروریست‌ها شود. بعد یکهو یکی از جمعیت بیرون آمده بود و چاقو را به قلبش فرو کرده بود و رفته بود.درست است؛ من طرفدار نظامم. من آقای خامنه‌ای را قبول دارم. و ایران را دوست دارم. برای همین دنبال گفت‌وگوام. می‌خواهم با آن‌ها که مخالفند حرف بزنم؛ نه برای این که قانع‌شان کنم. برای این که باید حرف زد. ولی در پاسخ چیزی بجز توهین و حرف‌های غیرمنطقی نشنیده‌ام. فضای دو طرف خیلی رادیکال است. خیلی رادیکال‌تر از آن که بشود حرف زد، بشود راه حل پیدا کرد. یکی از مخالفان حکومت نوشته بود: «بین ما و شما دریایی از خون است و امکان آشتی نیست». کدام خون؟ مگر خون‌هایی که ریخته شد خون مردم ایران نبود؟ و مگر مایی که جمهوری اسلامی را قبول داریم ایرانی نیستیم؟ مگر ما از کجا آمده‌ایم که یک عده ما را از دایره مردم ایران بیرون انداخته‌اند؟ آن خون‌ها که ریخته شد را ما نریختیم. آن خون‌ها خون خودمان بود. ما بودیم. آن خون‌ها را بیگانه ریخت، مزدور اجنبی ریخت و تاوانش را ما باید بدهیم.این روزها کسانی مدعی دوست داشتن ایرانند که برای حمله دشمن لحظه‌شماری می‌کنند و آن‌ها که واقعا برای ایران و مردمش هزینه داده‌اند را مزدور و جیره‌خور می‌نامند. این روزها، این فضای رادیکالی که رسانه ایجاد کرده به نفع هیچکس نیست. نه به نفع ما طرفداران جمهوری اسلامی است و نه به نفع مخالفان جمهوری اسلامی. این رادیکالیسم فقط به نفع دشمن است. این دشمنی، این دوقطبی، این که ایرانی جلوی ایرانی بایستد، دودش توی چشم ما مردم ایران می‌رود و پولش توی جیب خارج‌نشین‌های مواجب‌بگیر از دشمن. توی جیب آن‌ها که از کیلومترها دورتر، برای ایران اشک تمساح می‌ریزند و در باطن برایشان هیچ ارزشی ندارد یک نفر در ایران بمیرد یا هزار نفر؛ آن‌ها که مردم ایران را به جان هم می‌اندازند و لقمه در خون مردم می‌زنند.بله من از نظام جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم؛ ولی منظورم این نیست که بی‌نقص است، و کور و کر و خنگ هم نیستم که نفهمم مشکل کجاست. مثل گوسفند سرم پایین نیست که نفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. من با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم؛ با قلبی که از درد تیر می‌کشد. می‌بینم کسانی را که ادعای انقلابی بودن و ولایی بودنشان گوش مردم را کر می‌کند و ذره‌ای دلشان برای ایران و مردمش نمی‌سوزد، می‌بینم آن‌هایی که خرد و عقل را بوسیده‌اند و کنار گذاشته‌اند و مدیریتشان بجای خرد، بر خریت استوار است. حرص می‌خورم. اعتراض می‌کنم. مطالبه می‌کنم. غصه می‌خورم. خنگ نیستم. کور هم نیستم. من از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم نه از آن‌ها. و شاید از خیلی‌های دیگر هم بیشتر بدانم و غصه بخورم. با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم، چون ایران را دوست دارم. چون نمی‌خواهم فروپاشی ایران را ببینم.شهبازی توی کانال ماهبندانش نوشته بود: «عاشق همین خل‌بازی‌هاتم جمهوری اسلامی عزیز. با همه این ندونم‌کاری‌ها هم تا بتونم نمی‌ذارم خش بهت بیفته. ولی آخه چرا؟»من الان دقیقا همینم. از دو طرف هم فحش می‌خورم. از چپ و راست هم له می‌شوم. نوزده بهمن، آخرین امتحانم بود و نگاه‌ها و برخوردهای سنگین بچه‌ها را تاب نیاوردم که زودتر از جمعشان زدم بیرون. توی مترو به ایران و سرنوشتش فکر می‌کردم. در منتهای درماندگی و استیصال و چه کنم بودم. نه برای زندگی و آینده خودم؛ برای ایران. به خودم آمدم دیدم سرم را به میله مترو تکیه داده‌ام و دارم گریه می‌کنم. نه برای این له شدن دو طرفه و دو طرفه فحش خوردن... نه. داشتم برای ایران گریه می‌کردم. دلم می‌خواهد ایران را بغل کنم. دلم می‌خواهد ایران را محکم توی بغلم بگیرم و نوازشش کنم و بگویم که حالش خوب می‌شود. دلم می‌خواهد ایران را بغل بگیرم و نگذارم دست هیچکس بهش برسد.فردا هم می‌خواهم بروم راهپیمایی. نه از سر دلخوشی که از سر خون دل. از سر دلسوزی. می‌خواهم بروم راهپیمایی و ایران را بغل کنم و بگویم دوستش دارم، حتی اگر شرایطش بد باشد. می‌خواهم یک انسان شریف باشم، انسانی که وطنش را به لقمه نان نمی‌فروشد.پی‌نوشت: آن روز توی مترو، هندزفری را درآوردم و آهنگ «لگد» را گوش دادم:...هی ایستادیم و لگد خوردیم/ از مدعیان فحش بد خوردیمتا چشم وا کردیم این دنیا/ تا می‌شد و می‌خورد زد، خوردیم!از هر طرف بر قلبمان زخمی ست/ زخمی که آهش سخت می‌گیردآهی که دامن‌گیر نامردان/ آهی که تاج و تخت می‌گیرداین رسم این دنیاست می‌دانم/ ما تاابد تنهای تنهاییمدنیا اگر این است پس صد شکر!/ ما لکه‌های ننگ دنیاییم...</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو این مردم را یاغی کردی آقای خمینی!</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-r9x8mpgjki74</link>
                <description>سلام آقای خمینی.امروز که دوازده بهمن باشد، می‌شود چهل و هفتمین سالگرد بازگشت شما به ایران، به عنوان رهبر انقلاب اسلامی. یک نسل عوض شده است. آن جوان‌هایی که آن روز دور و بر شما بودند پیر شده‌اند، بعضی شهید شده‌اند و بعضی مرده‌اند. خلاصه دیگر یا نیستند و یا از دید ما خارج شده‌اند و کسی حرفشان را نمی‌شنود. آن‌هایی که آن زمان بچه بودند و سربازهای توی گهواره، حالا پا به سن گذاشته‌اند. میانه سالند و نزدیک پیری. پنجاه شصت ساله.حالا کشور دست مایی افتاده که تو را فقط از صفحه اول کتاب‌های درسیمان می‌شناسیم، از عکست بالای تخته کلاس‌هایمان، از تکه‌های جسته گریخته سخنرانی‌هایت توی تلوزیون. ما تو را از نزدیک که چه عرض کنم؛ حتی از دور هم ندیده‌ایم. فقط شنیده‌ایم؛ راست و دروغ؛ قاطی هم. از تبار هندی گرفته تا معجزه طبس و آب و برق مجانی و نگاه مترقی به زن و... خیلی چیزها.ولی آقای خمینی، من با راست و دروغ هیچکدام کاری ندارم. یک چیز برای من واضح است و آن این است که تو نظام شاهنشاهی را برانداختی؛ اول از توی قلب مردم و بعد در واقعیت، در سپهر سیاسی ایران. تو درختی را از ریشه بیرون کشیدی که بیش از سه هزار سال در اندیشه سیاسی ایرانشهری ریشه دوانده بود. ایرانیان تا چشم باز کرده بودند، پادشاهان را فرزندان خدا دیده بودند؛ انسان‌های بی‌نقصی که حکومت حق مسلمشان بود و مالک جان و مال و سرزمین ایرانیان بودند.«شاه» در ایران کنار خدا نشسته بود.حتی ورود اسلام هم نتوانست این اندیشه را از بین ببرد. حتی بعد از اسلام هم، پادشاهان قبله عالم بودند. سایه خدا بودند. مالک ممالک محروسه بودند و صاحب جان و مال رعیت. کی جرات داشت بگوید شاه بالای چشمش ابروست؟تو چطور توانستی این کار را بکنی حضرت امام؟ چطور زورت به این باورِ هزاران ساله رسید و مردمِ ایران را به جایی رساندی که توی خیابان داد بزنند مرگ بر شاه؟ این مردم که بار اولشان نبود پادشاه خودکامه و ظالم می‌دیدند. تمام گذشته و تاریخشان پر بود از پادشاه‌های ظالم و زورگو و مستبد. اصلا استبداد رکن اصلی حکومت پادشاهی ست. هزاران سال بود مردم این را دیده بودند و پذیرفته بودند. تو چکار کردی با این مردم، خمینی کبیر؟این مردم دیگر نهایت نهایتش توی انقلاب مشروطه، برای پادشاهی مشروطه کلی ذوق کرده بودند. باز هم زورشان به شاه نرسیده بود یا نخواسته بودند اصلا شاه را بردارند. شاید فکر کرده بودند شاه را که اصلا نمی‌شود حذف کرد! مملکت شاه می‌خواهد!شاید کسی بگوید خب توی جهان امروز دیگر کسی پادشاهیِ عهد بوق را نمی‌خواهد؛ ولی توی همین جهان امروز که ایده دموکراسی و جمهوریت آن را پر کرده، هنوز کشورهایی هستند – اتفاقا توسعه یافته – که نتوانسته‌اند پادشاهی را کنار بزنند. پارلمان دارند، حزب دارند، انتخابات هم دارند؛ ولی آخرش باید یک شاهی، ملکه‌ای چیزی هم بالای سرشان باشد و ارتششان سلطنتی باشد نه ملی و سرودش کشورشان دعا برای سلطنت باشد نه کشور و ملت.از زمانی که ایران ایران بود و از زمانی که انسان‌ها بودند و تمدن بود، حکومت پادشاهی بود. هرکس زورش بیشتر بود و عده و عُده بیشتری داشت، پادشاه می‌شد و بعد پسرش و بعد نوه‌اش... مردم انتخاب نمی‌کردند، فقط زیر بار می‌رفتند؛ چون پادشاه زور داشت و آن‌ها نداشتند؛ و چون پادشاه می‌گفت که خدا او را تایید کرده تا فرمانروایی کند. پادشاه‌ها نه موقع آمدن از مردم نظر می‌خواستند و نه موقع رفتن. سرنگونی‌شان هم یا بخاطر حمله خارجی بود، یا کودتا و شورش گروهی که زورمندتر بودند، و یا بخاطر دعواهای قدرت‌طلبانه داخل خود دربار. مردم هیچ‌وقت به این نتیجه نمی‌رسیدند که این حکومت را نمی‌خواهیم؛ پس تغییرش می‌دهیم. مردم فقط رعیت‌هایی بودند که نگاه می‌کردند.حکومتی که تو بنا گذاشتی – فارغ از این که الان عملکردش چطور است – تنها حکومتی بود که مردم آن را خواستند. اولین باری بود که بعد از هزاران سال، مردم – به معنای واقعی مردم – یک حکومت را سرنگون کردند و حکومتی دیگر را به قدرت رساندند. اولین بار بود که مردم توانستند بین «آری» و «نه» انتخاب کنند.حتی همان‌هایی که الان معتقدند تو اشتباه کردی، و حتی آن‌هایی که الان می‌خواهند پهلوی برگردد هم به تو مدیونند آقای خمینی. کسانی که توی خیابان می‌آیند و می‌گویند جاوید شاه هم به تو مدیونند. تو بهشان یاد دادی می‌شود مخالف حکومت بود و می‌شود حکومت را تغییر داد. دوتا شاه پهلوی را که مردم نخواسته بودند؛ اولی را انگلیس گذاشت روی تخت سلطنت و دومی را آمریکا. این ربع پهلوی اما حالا برای رسیدن به قدرت، محتاج مردم است! حالا باید مردمی باشند توی ایران که پهلوی را بخواهند و برایش بجنگند تا بتواند برگردد.اگر تو نبودی و انقلابت نبود، این مردم کی جرات داشتند توی تاکسی و صف نان و مهمانی‌ها و کوچه و بازار و کلاس و مدرسه و فضای مجازی، به تو و انقلابت و حکومتت فحش بدهند؟ شاید صد برابر بدتر این را می‌دیدند و دم نمی‌زدند. تو یادشان دادی که اگر ناراضی هستند، می‌توانند داد بزنند و بگویند ناراضی‌اند. می‌توانند طلبکار مسئولان شوند. اگر تو نبودی که یادشان بدهی می‌شود اعتراض کرد، صدبار هم توی سرشان می‌زدی صداشان درنمی‌آمد؛ همانطور که قبلا هم درنیامده بود(بجز قیام‌های کوچک و کم‌دامنه‌ای در گوشه و کنار ایران).این مردم هزاران سال بود که فقط نگاه کرده بودند که این حکومت می‌رود و بعدی می‌آید و همه‌چیز را به چرخ گردون نیلوفری و فلک و ستاره‌ها ربط داده بودند. برای ستاره‌های توی آسمان نقش بیشتری قائل بودند تا خودشان. اگر راضی بودند می‌گفتند چرخ بر وفق مرادشان می‌چرخد و اگر ناراضی بودند، فحشش را به همان چرخ فلک می‌دادند: چه بدکرداری ای چرخ! سر کین داری ای چرخ! نه دین داری نه آیین داری ای چرخ!این مردم را همه توی سرشان زده بودند. پادشاهان سال‌ها به عنوان رعیت توی سرشان زده بودند. مغول‌ها و افغان‌ها توی سرشان زده بودند. انگلیس و امریکا و شوروی و آلمان توی سرشان زده بودند. هرکس از راه رسیده بود یکی زده بود توی سر این مردم و بهشان حالی کرده بود که نه حرف شما مهم است، نه خواسته‌هایتان. تو اما آمدی سر مردم داد کشیدی. کاری کردی که مردمی که سال‌های سال، هر حکومتی تکه‌ای از خاکشان را کنده بود و برده بود، سر یک وجب خاک خرمشهر با چنگ و دندان بجنگد.تو آمدی این مردم را یاغی کردی آقای خمینی. کاری کردی که دیگر بجای تو سری خوردن، سرش را بلند کند و نظر خودش را بدهد. بگوید نه شرقی نه غربی. کاری کردی که با خودش بگوید: تحریمیم؟ به جهنم. خودمان می‌سازیم. حمله می‌کنند؟ به جهنم. دفاع می‌کنیم.این مردم را یاغی کردی آقای خمینی. آن‌ها که تو را قبول ندارند فکرش را هم نمی‌کنند که همین «قبول نداشتن» و «مخالف بودن» را مدیون تواند. حتی آن دهه هشتادی که اصلا تو را نمی‌شناسد و از تو و انقلابت متنفر است هم تنفرش را مدیون توست. تو به او یاد داده‌ای که می‌شود مخالف بود و مخالفت را کف خیابان داد زد. اگر تو نبودی که با یک پشتوانه مردمی، حکومت پهلوی را براندازی کنی، ایده براندازی شاید در ذهن هیچکس جوانه نمی‌زد. هیچکس توی همین ویرگول نمی‌نوشت که می‌توان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد و بعد رفراندوم برگزار کرد و مردم خودشان انتخاب کنند که چه جور حکومتی می‌خواهند؛ و مثلا یکی بگوید حکومت غیردینی(هرچه باشد)، یکی بگوید جمهوری دموکراتیک، یکی بگوید پادشاهی مشروطه...این مردم حالا ناراضی‌اند. بعضی نظرشان این است که حکومت بماند و اصلاح شود و بعضی می‌خواهند کلا برود و همه آن‌ها چه بدانند چه نه، مدیون تو هستند. من شخصاً نظرم این است – بله تو ما دخترها را یاغی کردی و حالا من بجای ضعیفه بودن، اینجا نظر شخصی خودم را می‌گویم – که این حکومت بماند، ولی اصلاح شود. نظرم این است که مدیران پیر و پوسیده و پلاسیده بازنشسته شوند و مدیریت را به جوانانی بسپارند که تخصص و تعهد دارند. نظرم این است که می‌توانم تغییر ایجاد کنم؛ چون تو یادم داده‌ای.ممنونم آقای خمینی.این آسمان طلائیه است. اینجا سخنران داشت می‌گفت ما توی دفاع مقدس، با همت چند مهندس خوش فکر، رکورد انتقال مجروح جنگی به بیمارستان را از چنگ آمریکایی‌ها درآوردیم. آن‌ها رکوردشان ۲ ساعت بود. رکورد ما شد ۲۰ دقیقه. و داشتم فکر می‌کردم اگر آن زمان توانستیم، چرا الان نتوانیم؟</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 11:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم کشته شدم</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-ias9yfirzq7b</link>
                <description>این روزها خیلی‌ها داغدار و سوگوارن و همه &quot;جای گلوله‌ای در بدنشان درد می‌کند که بهشان نخورده است&quot;. همه از کوه کشته‌های انبوه شده روی هم حرف میزنن. آمارها وحشتناکن: 12 هزار نفر، 15 هزار نفر، 20 هزار نفر، 25 هزار نفر، 30 هزار نفر و حتی 50 هزار نفر!گویا من هم کشته شدم و خودم خبر ندارم.میدونم الان شماهایی که این پست رو میخونین انقدر احساساتی و عصبانی و غمگین هستید که به احتمال زیاد میاید زیر پست برای دعوا و فحاشی نسبت به من(کما اینکه توی پست‌های قبلی هم...!). ولی اگه هنوز یه ذره، فقط یه ذره برای سلول‌های خاکستری مغزتون ارزش قائلید و اگه تست آی‌کیو رو بالای 90 می‌زنید، ازتون انتظار میره که ادامه پست رو هم بخونید.ببینید؛ من اصلا نمیخوام بگم کسی کشته نشده. شده. اطراف خود منم شنیدم کسانی کشته شده باشن. آمار رسمی کشور میگه حدود سه هزار نفر جانباخته داشتیم. حالا شما آمار رسمی رو قبول نداری و معتقدی باید چشماتو ببندی و دهنتو وا کنی و بگی حکومت دروغ میگه؟ باشه.ولی نظرت درباره علم ریاضی و آمار و احتمال چیه؟ دو دوتا همیشه چهارتاست!من همین الان یه سرچ زدم توی گوگل و از چندتا سایت خبری یه سری عدد و رقم درآوردم. بیشتر هم از ویکی‌پدیا که قطعا رسانه هرکس باشه، دست بسیج و سپاه نیست.توی جنگ 12 روزه، حدود هزار و دویست نفر از مردم کل ایران شهید شدن. 12 روز حملات پهپادی و موشکی: هزار و دویست نفر(کل ایران).توی جنگ هشت ساله، آمار شهدای کل استان اصفهان 30 هزارتا شهید بود. دقت کنید: در طول هشت سال، از افرادی که از کل استان اصفهان رفتن جبهه(جایی که هر لحظه احتمال گلوله و بمب خوردن بوده)، فقط 30 هزار نفر شهید شدن. هشت سال حضور مداوم در منطقه جنگی: 30 هزار نفر(استان اصفهان).هفدهم شهریور سال 57 که به جمعه سیاه معروفه و یکی از سرکوب‌های شدید حکومت پهلوی بوده، احتمالا 500 نفر شهید داشته. البته منابع رسمی حکومت پهلوی گفتن 80 نفر و خود انقلابیون تا چهارهزار نفر هم گفتن؛ ولی آمار 500 نفر منطقی تره. یک صبح تا غروب به گلوله بستن جمعیت معترض در شهر تهران: 500 نفر شهید.باز برگردیم به جنگ هشت ساله. توی جنگ هشت ساله، حملات هوایی و موشکی صدام به شهرهای ایران، حدود 15هزار شهید داشت و این شهدا از نیمه غربی ایران بودن؛ چون امکان عملیات هوایی توی نیمه شرقی نداشت. هشت سال حمله با هواپیمای بمب افکن و موشک به مناطق مسکونی در شهرهای نیمه غربی ایران: 15 هزار نفر شهید.حالا بریم سراغ یکی از بزرگترین کشتارهای چند دهه‌ی اخیر؛ کشتار مردم غزه به دست اسرائیل که با حملات موشکی و پهپادی و هواپیماهای جنگنده انجام میشه. عرضم به خدمتتون که از 7 اکتبر(15 مهر) که شروع جنگ بود تا 27 آبان، یعنی طی حدود 3 هفته، آمار شهدای غزه به 12 هزار نفر رسیده. یعنی اگه تو سه هفته تمام توی یه منطقه مسکونی متراکم با ساختمانهای ده بیست طبقه، موشک و بمب بندازی و توی هر حمله، چندتا ساختمانِ مثلا 40 واحدی رو که احتمالا 200 نفر توش زندگی میکنن، کامل بیاری پایین، میتونی 12 هزار نفر رو بکشی؛ اونم توی سه هفته!چرا دارم اینا رو میگم؟فقط برای این که یکم به آماری که بهتون میدن فکر کنین. انقدر تحت تاثیر احساسات و بخاطر بدبینی غیرمنطقی به حکومت، هر خبری که بهتون میدن رو قبول نکنید. یکم فکر کنید ببینید اصلا توی دو سه شب، کشتن مثلا 15 هزار نفر ممکنه؟بله البته ممکنه، ولی با انداختن بمب اتم!انقدر با قطعیت میگید که پزشکی قانونی و سازمان اورژانس کشور و سایر نهادهای رسمی میتونن آمارسازی کنن؛ ولی یه درصد فکر نمی‌کنید رسانه‌هایی که ازشون خبر می‌گیرید هم ممکنه آمارسازی کرده باشن؟ اصلا فکر می‌کنید چرا انقدر اختلاف توی آمار زیاده؟ چون هرکس یه چیزی می‌پرونه برای خودش!ممکنه بگید من فیلمش رو دیدم، عکسش رو دیدم! احتمالش نیست که بعضی از فیلم و عکسها ساخته هوش مصنوعی باشن یا مربوط به ایران نباشن؟ واقعا توی دورانی که هر چیز جعلی‌ای رو میشه درست کرد، فکر می‌کنید میشه به هر فیلم و عکسی که می‌بینید اعتماد کنید؟(یه نمونه، فیلمی بود با عنوان تیر خلاص زدن به مجروحان داخل بیمارستان، که بعد معلوم شد مربوط به حمله نیروهای الجولانی به مردم حسکه سوریه ست)فکر نمی‌کنید رسانه شما رو به حدی لبریز از خشم، نفرت و هیجان کرده که بجای تامل و فکر، فقط دنبال قضاوت‌های فوری هستید؟ طوری که احتمالا زیر همین پست، برای من هم فحش خواهید نوشت؟بیاید منطقی باشیم.من خودم هم این چند روز دنبال این بودم که بفهمم نیروهای امنیتی و انتظامی چطور برخورد کردن و چند نفر کشته شدن به دستشون. بنابراین، بجای زیر و رو کردن اخبار، اول درباره سلاح‌های سازمانی نیروهای پلیس و سپاه و ضد شورش تحقیق کردم.این نیروها برای مقابله با شورش، چندتا سلاح دارن: لانچر اشک‌آور، تفنگ پینت بال، شاتگان با ساچمه پلاستیکی.دو مورد اولی کشنده نیستن و مورد سوم هرچند کشنده نیست، ولی میتونه آسیب‌های دائمی یا موقتی ایجاد کنه. مثل موارد اصابت ساچمه به چشم. برای همین معمولا نیروهایی که شاتگان دارن، موظف هستن به کمر به پایین شلیک کنن. و البته آسیب ساچمه پلاستیکی کمتره.این موارد، برای مقابله با شورش هستن. چیزی که البته شخصا توی خیابون دیدم، استفاده از سلاح سازمانی کلاشنیکف هم بود(کلاشنیکف سلاح سازمانی و مرسوم بین نیروهای ناجا و سپاهه) که صدایی که من شنیدم، صدای گلوله مشقی یا پلاستیکی بود و غالبا هم تیر هوایی بود(مشاهداتم از روی پشت بوم رو توی پست‌های قبلی نوشتم).هفته پیش با یکی از فرماندهان بسیج صحبت کردم. مستقیما ازش پرسیدم که چند نفر از معترضان رو کشتید؟ گفت ما اصلا تا صبح نوزدهم دی حق تیر نداشتیم و نیروها فقط تجهیزات لازم برای دفاع شخصی داشتن(باتوم الکتریکی، اسپری فلفل، لانچر اشک‌آور). و اصلا شرایط تا صبح نوزدهم دی امنیتی نبود و بعدش که با موج حمله و تخریب و کشتار مواجه شدیم، شرایط امنیتی شد(یعنی تا قبلش فقط نیروهای انتظامی بودن، ولی بعدش نیروهای نظامی مثل سپاه هم وارد شدن). می‌گفت ما هجدهم دی بخاطر حضور مردم معترض در کنار اغتشاشگرها، نه اجازه داشتیم و نه تمایل داشتیم تیراندازی کنیم. همین هم شد که تعداد زیادی از نیروهای ضد شورش و پلیس و بسیج، به شکل وحشیانه‌ای شهید شدن(تصاویری که این بنده خدا نشون ما داد رو هیچ جا منتشر نکردن؛ چون به حدی شرم‌آور و وحشیانه ست که دوست و دشمن نباید ببینن و هنوزم از جلوی چشم من کنار نمیره). می‌گفت ما فقط تیر پلاستیکی داشتیم که تیر پلاستیکی اصلا کشندگی نداره و نهایتا یکم کبود میکنه! یه نکته جالب دیگه که این بنده خدا میگفت این بود که تیرهایی که از بدن اجساد خارج شده، اکثرا اصلا کالیبری نیست که ما داشته باشیم. ما کالیبر 9 میلیمتری و 7.62 داریم؛ ولی کالیبرهایی که توی بدن اجساده، 7.63 هست که اصلا توی سازمان رزم ایران موجود نیست.(ببینید اصولا هر کشوری برای نیروهای مسلحش سلاح سازمانی و فشنگ‌های استاندارد خاصی تولید میکنه/می‌خره تا همه یه دست باشن و بعد هم کارش برای تعمیر و نگهداری آسون باشه. و توی ایران هم استفاده از سلاح نه قانونیه و نه رایج؛ بنا بر این سلاح‌هایی که به طور غیرمجاز پیدا میشن هم محدودن؛ چه برسه به سلاح‌های سازمانی و قانونی. و به همین علت تشخیص این که گلوله‌ی داخل جسد رو کی زده، کار تقریبا آسونیه)حالا شما ممکنه بگید این بنده خدا دروغ گفته یا من دارم دروغ میگم. خب باشه؛ میتونیم این ادعا رو قبول نکنیم. ولی همونطور که میدونید، طبق قانون «بکارگیری سلاح توسط مأمورین نیروهای مسلح (مصوب ۱۳۷۳)» مأموران مسلح و مأموران انتظامی در مواجهه با تهدید مسلحانه و فوری مجاز به به‌کارگیری سلاح هستند، اما این استفاده باید تابع اصول «ضرورت»، «تناسب» و ضوابط آیین‌نامه‌ای باشد و پس از هر اقدام، گزارش و تحقیق رسمی انجام شود.حالا تصور کنید که یه عده با سلاح سرد و گرم اقدام به حمله به اماکن نظامی، دولتی و اموال شخصی مردم کردن. در چنین شرایطی، ما دیگه با اعتراض یا حتی اغتشاش مواجه نیستیم؛ بلکه ما دقیقا در موقعیت &quot;جنگ شهری&quot; قرار داریم و اصولا توی میدون جنگ، گلوله خیرات میکنن؛ نه حلوا!یعنی واقعا توقع دارید مامور پلیس وایسه و نگاه کنه که یه عده از دیوار پاسگاه بالا برن و انبار مهمات رو غارت کنن و خدا نگهدار؟ آر یو کیدینگ می؟بله این چند روز با یکی دو نفر از نیروهای بسیج هم صحبت کردیم و گفتن که شلیک کردن و افرادی هم کشته شدن. ولی نه کسی که داشته توی خیابون قدم میزده، یا نه کسی که توی خیابون شعار میداده. بلکه به کسی که داشته به صدا و سیما یا شهرداری یا پاسگاه پلیس حمله میکرده و با سلاح سرد یا گرم مسلح بوده.بعد اصلا فرض کنیم من دارم چرت میگم، خب؟شما در نظر بگیر که یه کلاشنیکف توی سازمان رزم ایران، خشاب 30 تایی داره. یعنی اگه یه مامور سرکوب، سلاحش رو بذاره روی حالت رگبار و شلیک کنه و اگه - بر فرض کاملا محال - هر گلوله به یه نفر بخوره و اگر - باز هم بر فرض محال‌تر - همه‌ی 30 تا شلیک هم کشنده باشن، هر مامور میتونه توی یه ماموریت سی نفر رو بکشه.خب حالا فکر میکنید اون شب‌ها چند نفر کف خیابون بودن که بشه کشتشون؟ و چند نفر از نیروهای انتظامی توی ماموریت بودن و حاضر بودن اینطوری مردم رو به رگبار ببندن؟اگه آمار 12 هزار نفر رو در نظر بگیریم به عنوان کمترین عدد، و اگه فرض کنیم ویکی‌پدیا راست میگه که در حدود 30 شهر حرکت‌های اعتراضی به وجود اومده، یعنی به طور متوسط توی هر شهر باید 400 نفر کشته شده باشن که این عدد میانگینه؛ و در واقع باید آمار کشته‌های شهرهای بزرگ مثل مشهد و تهران و اصفهان، به حدود هزار تا سه هزار نفر برسه. اگه آمار 16 هزار نفر رو قبول کنیم، باید حدود 530 نفر میانگین کشته شده باشن و اگه آمار 36 هزار رو در نظر بگیریم، یعنی به طور متوسط در هر شهر بیش از هزار نفر مردن!حالا خواهش می‌کنم یکم فکر کنید!اصلا چند نفر توی تجمعات شرکت کردن؟چند نفر رو به طور قطعی و یقینی میتونید نام ببرید که با گلوله نیروهای امنیتی کشته شدن؟تعداد زیادی از جانباخته‌ها با سلاح سرد شهید شدن. مثل برادر یکی از همکارهای مادرم که با چندین ضربه چاقو شهید شده بود؛ درحالی که یه بازنشسته معمولی بود که رفته بود از سوپرمارکت خرید کنه. حالا ممکنه یه رسانه بیاد این شخص رو به عنوان معترضی که گلوله مستقیم خورده معرفی کنه. کی به کیه؟؟مثلا این نمونه رو ببینید:اوه خدای من! این دیگه ردخور نداره! یه نامه محرمانه!اوه خدای من! این دیگه ردخور نداره! یه نامه محرمانه که مدعی شده که تعداد کشته‌ها در ۱۸ و ۱۹ دی ماه، ۹۵ هزار و ۶۵۰ نفر بودن!! نامه رو سردار اسدالهی زده که سال ۹۹ شهید شده! تو این نامه، سردار ستوده با آیدین زواره‌ای رئیس پزشکی قانونی (رئیس پزشکی قانونی کلا یکی دیگه است) و سردار ایزدی و سردار محققی جلسه داشتند که هر دوتاشون تو جنگ ۱۲ روزه شهید شدن!اصلا اینا به کنار، یه آهویی اونجا نبوده به اینا بگه تاریخو باید فارسی بنویسن؟و فکر می‌کنید اسناد مشابه این کم توی فضای مجازی هست؟ اسنادی که بدون دقت از کنارش گذشتید و دقت نکردید که اصلا به لحاظ منطقی امکان نداره که درست باشن؟چقدر میتونید به دیده‌ها و شنیده‌هاتون اعتماد کنید؟ توی همین اصفهان، یه بنده خدای بازاری کشته شده بود، من حدود سه چهارتا روایت مختلف و متناقض از این و اون شنیدم درباره نحوه کشته شدنش شنیدم که درباره هیچکدوم هم نمیتونم با قطعیت نظر بدم.تاکید می‌کنم که هدفم از این پست اثبات این نبود که بگم نیروهای امنیتی کسی رو نکشتن.هدفم صرفا این بود که وسط این جو احساسی و هیجانی که برای کسانی سوگواره که نمیدونه اصلا کی هستن، بگم حداقل یه ذره از تامل کنید و ببینید آمارهایی که گفته میشه آیا اصلا با علم ریاضی و آمار جور درمیاد؟آیا همه فیلم و عکس‌ها واقعیه؟ آیا مال ایرانه؟یا صاحبان رسانه صرفا دارن روی حس انسان‌دوستی شما دست میذارن و شما رو عصبانی میکنن تا ازتون برای مقاصد بعدی خودشون استفاده کنن؟در نهایت، کامنت شما نشانه شخصیت شماست و بنده بابت این که فرصت نمیکنم به همه کامنت‌ها پاسخ بدم، پیشاپیش عذرخواهم.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 18:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی در باب رسانه و احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-fdpradd8qtlm</link>
                <description>اگه پست زندگی در حباب رو خونده باشید، دیگه میدونید منظورم از حباب چیه. در ادامه، باید بگم که ما برحسب عینک‌هایی که میزنیم و حبابی که درش هستیم واقعیت رو می‌بینیم و اخباری رو باور می‌کنیم که دوست داریم؛ چیزی رو قبول می‌کنیم که احساسمون میگه. درواقع، کاری که رسانه با ما می‌کنه، بیشتر از این که یه فرایند منطقی باشه، یه دستکاری احساسیه. رسانه بیشتر از عقل و منطق ما با احساسات ما کار داره. وقتی احساسات ما در جهاتی قرار بگیره که اون رسانه می‌خواد، دیگه هر داده و خبر و اطلاعاتی که به ما بده رو راحت باور می‌کنیم. درواقع احساسات و تمایلات ما هستن که در پذیرش یا عدم پذیرش اطلاعات دخیلن. مثلا شما عزیزی که مخالف نظامی، سرشار از حس خشم، ناامیدی و نفرت نسبت به نظام و سرانش هستی. این چیزیه که این مدت به وفور در پست‌های ویرگول دیدم؛ احساسات منفی در شدیدترین حالت خودشون. احساساتی که یکی دو روزه به وجود نیومدن و نتیجه سال‌ها عملکرد ناکارآمد نظام و البته تاثیر رسانه هستن(فحش نده عزیز من! بپذیر که هم من هم تو توی یه حباب بودیم و برای همین تو عصبانی هستی الان!). من نمی‌گم مخالفت ما با نظام صرفا بخاطر رسانه ست. به قول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. ولی من هم این ناکارآمدی رو دیدم؛ ولی به اندازه شما خشمگین نیستم. و بخاطر اینه که حباب من با شما متفاوت بوده(نمیگم توی حباب نبودم که اگه بگم دروغ گفتم).نتیجه این احساسات، اینه که اولا هر خبری که از منابع حکومتی رسمی بیاد رو با قدرت تکذیب می‌کنی؛ چون کاملا معتقدی که &quot;حکومت دروغ میگه&quot; و هر خبری که به نحوی بد بودن حکومت رو ثابت کنه، با کمال میل و سریعا می‌پذیری. مثلا اگه بگن پلیس فلانی رو کشت، شما دیگه پرس و جو نمی‌کنی ببینی راسته یا دروغ؛ چون اراده ت بر باور کردن خبرهاییه که بد بودن حکومت رو نشون بده.برعکسش، کسی که طرفدار نظامه، اولا هر منبع خبری خارجی‌ای رو کاملا دروغگو و شیاد میدونه، و کاملا گفتمان و تحلیل رسمی حکومت رو می‌پذیره(نمونه: دوگانه معترض-اغتشاشگر). احساسات این فرد کاملا به سمتی جهت‌دهی شده که اخباری رو بپذیره که حاکی از خوب بودن حکومته. مثلا اگه بهش بگی پلیس فلانی رو کشت، یا باور نمی‌کنه، یا تحقیق میکنه و با تردید باور میکنه و شاید بگه مثلا اون پلیس نبود، لباس پلیس رو پوشیده بود. ولی اگه خبر بدن که توی خیابون، یه بسیجی رو دوره کردن و کشتن، خیلی سریع‌تر باورش میکنه.دقت کنید که اینجا اصلا کاری به درست و غلط اخبار ندارم. اثبات این که چه خبری درسته و چی غلط، از راه دیگه ست. فقط هدفم اینه که نسبت به این که رسانه چه تاثیری روی ذهن ما داشته آگاه بشیم و فرایندهای تفکر و پذیرش خودمون رو بشناسیم. چون این مسئله در پذیرش اخبار متوقف نمیشه و به نگاه تحلیلی ما هم سرایت میکنه. اگه یه خبر واحد رو به دو نفر بدن که یکیشون فقط متاثر از رسانه‌های ضد نظامه و یکیشون متاثر از رسانه‌های نظام، خواهید دید که از یه خبر تحلیل‌های متفاوتی خواهند کرد. چرا؟ چون رسانه و حباب ما، دستگاه تحلیلی ما رو به طوری شکل میده که خودش میخواد. مثال معروف &quot;کار خودشونه&quot; رو به یاد بیارید. این یه دستگاه تحلیلیه. دستگاهی که با هر پدیده غیرقابل توضیحی که مواجه میشه، میگه کار خود حکومته برای رسیدن به فلان منفعت.دستگاه‌های تحلیلی متفاوتی متاثر از رسانه شکل می‌گیرند و معمولا ما خودمون از دستگاه تحلیلمون آگاه نیستیم؛ فقط باور داریم که حتما و صد البته درسته و ما به حقیقت رسیدیم و واقعیت همینه که ما می‌بینیم. و هرکی خلاف این بگه، یا شستشوی مغزی شده، یا فریب خورده، یا فلان...حالا خواهش من از شما عزیزان، با هر گرایش فکری‌ای، اینه که سعی کنید عینکی که رسانه بهتون داده رو کنار بذارید و بجای نگاه صفر و یکی، نگاهتون رو منطقی کنید. حکومت رو کاملا سیاه و پلید یا کاملا سفید و بی‌عیب نبینید. و سعی کنید تمام عوامل و عناصری که روی وضع فعلی اثرگذار هستن رو ببینید. این‌ها چیزیه که من بعد پنج سال جامعه‌شناسی خوندن یاد گرفتم: نگاه واقع‌بینانه، با تلاش برای به حداقل رسوندن تعصب منفی یا مثبت.و میدونید، من اونجایی احساس سرخوردگی پیدا می‌کنم که می‌بینم خیلی از بزرگوارانی که ادعای روشنفکری دارن و به شدت به متعصبان مذهبی فحش میدن، خودشون گرفتار نوعی تعصب و سوگیری هستن و نمی‌خوان واقع‌بین باشن. و باید بگم تا وقتی که واقع‌بین نباشیم و فقط به رسانه اجازه بدیم ذهن ما رو دست بگیره، هیچ حرکتی و هیچ جنبشی و هیچ اقدامی نمی‌تونه اوضاع رو درست کنه؛ فقط بدترش می‌کنه.و به وضوح می‌گم که به نظر من دیدگاه‌های خیلی خیلی مثبت یا خیلی خیلی منفی درباره حکومت، هردو متعصبانه هستن. و هردو متاثر از رسانه؛ اولی متاثر از صدا و سیما و ایتا و سروش، دومی متاثر از کانال‌های ماهواره‌ای و اینستاگرام و تلگرام!دیدگاهی منطقیه که هر خبری رو که می‌شنوه، به دنبال اعتبارسنجی باشه، و اون رو با عقل و منطق خودش بسنجه. دیدگاهی که هم نقاط مثبت و کارآمدی‌ها رو ببینه، هم نقاط ضعف و ناکارآمدی‌ها رو. ما اگه تونستیم این‌ها رو باهم ببینیم، میتونیم امیدوار باشیم که ایران پیشرفت خواهد کرد. ولی اگه فقط امید الکی و احمقانه به خودمون بدیم یا اگه فقط ناامید و عصبانی، به زمین و زمان فحش بدیم، هیچوقت هیچ تغییر مثبتی اتفاق نمی‌افته.خشم شدیدی که تحت تاثیر رسانه و بخاطر دیدن شرایط کشور در خیلی از ما ایجاد شده، نمی‌تونه موتور پیشران خوبی برای تغییرات مثبت باشه. این که صرفا از جمهوری اسلامی بیزار و متنفر باشیم، به سه شکل بروز می‌کنه که هیچکدوم این اشکال نمی‌تونن اتفاق مثبتی رقم بزنن:یک: ناامید، خشمگین و افسرده میشیم و چون آینده خوبی برای خودمون متصور نیستیم، مهاجرت می‌کنیم. شاید شرایط زندگیمون بعد مهاجرت بهتر بشه، شایدم بدتر. ولی به هرحال فایده‌ای برای ایران نداره؛ ضرر هم داره چون ایران یک نیروی کار جوان رو از دست میده.دو: ناامید، خشمگین و افسرده می‌شیم و شرایط مهاجرت رو نداریم و خشم و ناامیدی از درون ما رو می‌خوره، نابود می‌کنه و تبدیل به یه آدم منفعل میشیم که فقط دنبال بقاست؛ و هیچ کاری بجز زنده موندن انجام نمیده.سه: ناامید، خشمگین و افسرده می‌شیم و با همون خشم به خیابون میریم، شاید فقط شعار بدیم، شاید خشمگین‌تر بشیم و یه بانکی چیزی هم آتیش بزنیم و چهارتا پلیس رو بگیریم زیر مشت و لگد و... بعدش چی؟ در بهترین حالت(!) با بگیر و ببند تموم میشه و در بدترین حالت، با جنگ داخلی.حالت سوم ما هیچوقت به براندازی و تغییر مسالمت‌آمیز نمیرسه.قطع به یقین میگم نمیرسه. نه با توجه به چیزهایی که صدا و سیما از تخریب و اینا نشون میده... نه.بخاطر وجود دشمن خارجی و گروه‌های تروریستی مسلح هم اینو نمیگم.من با توجه به همین ویرگول میگم که ما هیچوقت به براندازی و تغییر حکومت نمیرسیم. چون حجم خشم و نفرت و احساسات منفی در مخالفان حکومت انقدر زیاده که اگه احیانا حکومت از بین بره، هیچ انتخاباتی برگزار نمیشه. قرار نیست هرکس هر اعتقادی داره برای خودش نگه داره.همون خشمی که بود، ایران رو تبدیل به یه صحنه بزرگ برای تسویه حساب شخصی و غیرشخصی میکنه؛ برای انتقام. و توی اون فضا، قطعا قانونی بجز قانون جنگل حکمفرما نیست و کسی فکر نمیکنه چقدر از این انتقام‌ها به حق هستند و چقدرش به ناحق!(یکی از مصادیق بارز تعصب و نفرت، این بود که خیلی‌ها زیر این پست من فقط فحش نوشتن، بدون اینکه متن کاملش رو بخونن. فقط با توجه به تیترش!)این خشم و نفرت رو رشد ندید. منظورم این نیست که جمهوری اسلامی رو دوست داشته باشید. فقط منظورم اینه که این احساسات منفی شدید، شما رو به مقصدی که مد نظرتونه نمی‌رسونه. اگه ما ایران رو دوست داریم، که قطعا داریم، باید دنبال راه‌های دیگه‌ای برای تغییر باشیم.و تغییر اول از درون خودمون اتفاق می‌افته. وقتی که تاثیر رسانه بر فرایندهای تحلیل و تفکر رو بشناسیم، وقتی خودمون رو از تعصب خالی کنیم و وقتی واقعیت‌ها رو ببینیم. وقتی حرف طرف مقابل رو بدون فحش دادن و برچسب زدن بشنویم. وقتی که نقاط ضعف و قوت رو درست بشناسیم.اون وقت شاید به آینده ایران بشه امید داشت.نه الان، نه سال بعد، نه حتی پنج سال بعد. تغییر و اصلاح نیاز به زمان و تلاش و صبر داره. هیچ کشور توسعه‌یافته‌ای، یه شبه به جایی که هست نرسیده. بیشتر از 48 سال زمان گذاشته. خیلی‌ها جوانی و عمرشون رو براش گذاشتن.میدونم الان توی دلتون چی میگید. با خودتون میگید پس جوونی من چی؟ پس عمر نازنین من چی؟و من، به عنوان یه جوون 23 ساله بهتون میگم: جوونی وقتی هدر میره که برای اهداف ارزشمند خرجش نکنی. ارزش عمر یه آدم، به تلاش و همتیه که برای هدفش می‌کنه. اگه کسانی بودن که جوونی و عمر عزیزشون رو خرج ایران کردن، چرا ما این کار رو نکنیم؟ چرا ما سرمون رو بالا نگیریم و نگیم که برای پیشرفت ایران، وقت و انرژی گذاشتیم و برای ایران پیر شدیم؟چه در روزِ خوب و چه در روز بد/ هواداری‌ات می‌کنم تا ابد</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 11:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه اینا رو دیدی یادم بیفت...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-bq03paffs9vb</link>
                <description>اگه یه روز کنارت نبودم،با اینا یاد من بیفت:با نگاه کردن به قفسه کتابام، مخصوصا کتاب «ارمیا» و «وقتی کوه گم شد».با خوندن رمان‌های مجموعه جک ریچر، مخصوصا وسوسه انتقام(جلد ۸).با خوندن یا دیدن هری پاتر... مخصوصا هرجایی هرماینی رو دیدی، انگار منو دیدی. خود منم؛ و هرجایی که حرف از گروه ریونکلاو شد. آخه ریونکلاو گروه منه.اگه پلی‌لیستی دیدی که توش حاج مهدی رسولی و دانکن لارنس و حامد زمانی و ایمجین درگنز و علیرضا قربانی و لانا دل‌ری کنار هم‌ان.با شنیدن آهنگ‌های بی‌کلام سریال وینچنزو و خود سریال وینچنزو یادم بیفت؛ مخصوصا آهنگ Un diavolo scaccia l&#039;altro.آهنگ بی‌کلام crown of thorns خود خود منم. اگه شنیدیش، بدون داری منو می‌شنوی.با سریال ونزدی یادم بیفت. نه که خیلی شبیه ونزدی باشم، ولی از جهاتی بهش نزدیکم. مثلا دشمنیش با ویراستارهای انتشارات و علاقه‌ش به پرونده‌های جنایی. شبیه ونزدی نیستم ولی خوب درکش می‌کنم.اگه تصاویر تروماهای بدجور یا جراحی اعضای بدن، مخصوصا مغز و اجساد درب و داغون رو دیدی یادم بیفت؛ اگه چندشت شد یا نشد، یادت باشه من هیچوقت چندشم نمی‌شد و نمی‌ترسیدم از اینجور چیزا.با دیدن سلاح‌های مختلف یادم بیفت؛ مخصوصا گلاک ۱۷، یا برتا، و مسلسل دستی هکلر و کخ ام‌پی۵ و کالیبر ۹میلیمتری پارابلوم یا کالیبر ۳۵۷ مگنوم و یا از این‌ها عالی‌تر، سلاح کمری اف‌ان‌۵۷.کلا سلاح‌های شرکت هکلر و کخ.اگه موقع مرغ پاک کردن، حواست به کالبدشکافی مرغه پرت شد و رگ‌های پرخونش رو کشیدی بیرون و خونریزی داخلی قبل از مرگ رو توش تشخیص دادی یادم بیفت.با خوندن مطالب علمی یادم بیفت. شاید یادت بیفته که مسخره‌م می‌کردی که چرا همیشه علمی حرف می‌زنم و مثلا حتی برای آشپزی هم، قوانین فیزیک و شیمی رو به یاد میاوردم.هربار حالت از درس خوندن بهم خورد، منو به یاد بیار که تنها کاری که بلد بودم و یکی از کارهای مورد علاقه‌م درس خوندن بود.اگه برای فرار از افکار و احساسات و مشکلاتت به درس پناه بردی یادم بیفت؛و اگه به این نتیجه رسیدی که احساساتت مزاحمن، اگه مثل من از احساساتت متنفر شدی چون باعث ضعفت می‌شن و نمی‌تونی باهاشون کنار بیای.اگه به این نتیجه رسیدی که آخرش تنها می‌مونی و هیچکس رو کنارت نخواهی داشت.اگه فهمیدی که باید دور خودت دیوار بکشی و خیلی جاها نقش بازی کنی و خود واقعیت رو نشون ندی تا در امان بمونی و ضربه نخوری.اگه فهمیدی که نباید فکر کنی کسایی که بهت نزدیک شدن دوستتن و هیچکس باهات نمی‌مونه و هیچ دوست واقعی‌ای نداری.اگه حس کردی از درون خالی هستی و غرورت له شده، اگه برای بیست و پنج صدم نمره حرص خوردی، یادم بیفت.موقع خوندن سوره اسراء و کهف و مریم یادم کن. اگه خواستی، بخون و ثوابش رو فوت کن به روحم. خیلی این سوره‌ها رو دوست داشتم.هرجا اسم خانم شهیده‌ای شنیدی یادم بیفت. مخصوصا شهیده زهره بنیانیان؛و هرجا حرف حقوق زنان شد.اگه چیزی درباره جامعه‌شناسی خوندی یا شنیدی، مخصوصا پارادایم انتقادی، یاد من باش.وقتی انقدر فکر کردی و توی مغزت، فیلسوف های مختلف باهم بحث کردن و بازم به نتیجه نرسیدی،وقتی سعی کردی انصاف علمی داشته باشی ولی این انصاف باعث شد انقدر همه‌چیز برات عقلانی بشه که آرمان‌هات رو از دست بدی و درباره همه‌چیز شک کنی،وقتی از مذهبی‌های متعصب سرخورده شدی، ولی روشنفکرنماهای غیرمذهبی سرخورده‌ترت کردن و دیدی هیچکس نمی‌خواد منطقی باشه،وقتی انقدر توی نگاه انتقادی غرق شدی که کارت شد شناسایی گفتمان و ایدئولوژی و روابط قدرت و دیگه درباره همه چیز شکاک بودی،وقتی خیلی فکر کردی، ولی تردیدهات کمتر نشدن و بیشتر هم شدن،وقتی احساس نیاز می‌کردی که بنویسی، ولی دچار خشکی قلم بودی،وقتی از شدت تنهایی، شخصیت‌های خیالی ساختی و با اونا زندگی کردی و دیگه اهمیت ندادی که چی درباره‌ت فکر می‌کنن یادم بیفت.اگه توی دانشگاه یا مدرسه، کسیو دیدی که همیشه تنهاست و همیشه مثل خر درس می‌خونه، یادم بیفت.وقتی کسیو دیدی که ذهنش فقط برای بقا کار می‌کنه و بخاطر همین مکانیزم‌های بقا، فقط می‌تونه به خانواده‌ش اعتماد کنه، یادم بیفت؛یا اگه کسیو دیدی که دائما مضطرب، محاط و شکاکه، به همه جزئیات دقت می‌کنه و ذهنش دائم و پشت سرهم سناریوهایی می‌سازه که خیلی فاجعه‌بار، ترسناک و غم‌انگیزن.اگه کسیو دیدی که خیلی بچه مثبته و بجای بچگی کردن و شیطنت، مشغول فکر کردن و نگران بودنه،یا کسی که گاهی با نگرانی یا حمایتش، اطرافیانش رو کلافه می‌کنه و همه بخاطر این شیوه محبت، یا مسخره‌ش می‌کنن یا اونو از خودشون می‌رونن.اگه کسیو دیدی که وارد بازی گروهی نمی‌شه، چون حس می‌کنه گروه اونو نمی‌خواد و می‌ترسه توی بازی گند بزنه و طرد بشه، یاد من بیفت.اگه کسیو دیدی که توی ورزش خوب نیست و روحیه هنری نداره و توی اینا اعتماد به نفسش پایینه و برای همین فقط درس می‌خونه،یا اگه کسیو دیدی که هنوز نمی‌تونه درست غلت جلو بزنه،یا نمی‌تونه بارفیکس برعکس بره،چون از هردوی اینا می‌ترسه(می‌ترسه بیفته یا گردنش بشکنه چون زیاد فکر می‌کنه)و همیشه احساس کم بودن داره،و همیشه توی کلاس ورزش میره قایم میشه و دوست نداره ببینن چقدر بده، یاد من بیفت.با دیدن یادگاری‌هایی که از این و اون نگه داشتم یادم بیفت. من هدیه هیچکس از خانواده‌م رو دور نمی‌انداختم، حتی اگه به درد نخور بود. چون با خودم می‌گفتم اینو با همه عشقش به من داده و دور انداختنش توهین به اون عشقه. حتی نقاشیای خواهرم یا قایق کاغذی که وقتی بچه بود برام ساخت رو هم نگه داشتم. اونا رو نگاه کن و ببین که حالا خود منم یه خاطره شدم، یه یادگاری.اگه کفشهای پاشنه بلند سفیدم رو دیدی، یا چادر نگین‌دارم رو، یا لباس مجلسی شیری رنگ رو، یادت بیاد چقدر احساس شرمندگی می‌کردم از اینکه اونا رو دوست دارم و دلم می‌خواسته؛ انگار حس می‌کردم نباید دختر باشم.وقتی رمان‌هام رو خوندی یادم بیفت؛ مخصوصا توی رمان شهریور، اونجایی که سلما تنهاست و تنهاست و تنهاست.اگه اسم گرینلند و قطب و شفق قطبی رو شنیدی یادم بیفت.وقتی ماه کامل رو نگاه کردی، یا ستاره‌ها رو، مخصوصا صورت فلکی شکارچی، یا ابرهای پراکنده توی آسمون آبی رو، یادم بیفت. من عاشق نگاه کردن به آسمون بودم. عاشق اینکه فقط سرمو بگیرم بالا و نگاهشون کنم. عینک خریدم بخاطر اینکه چند وقت بود ماه رو درست نمی‌دیدم؛ و بیشتر مواقع عینک میزنم تا ماه رو درست ببینم.عینکم رو اگه دیدی یادم بیفت.اگه برف اومد و دلت خواست برف‌بازی کنی و کسی نبود و بغض کردی، یادم کن.مخصوصا اگه آدم‌برفی‌ای ساختی که شبیه پیک مرگ شد یا اگه شیفته درخشش برف توی نور شب شدی.هر وقت گلای نرگس رو بو کردی، یا چشمت به گلای رز و خرزهره‌های صورتی خونه مادرجان افتاد،یا هر وقت موقع آشپزی از اضافه کردن ادویه لذت بردی،اگه خواستی کیک بپزی و از ترس اینکه خوب پف نکنه نپختی، یا پختی و دیدی خوب نشده و گریه‌ت گرفت، یادم بیفت.اگه پفک خوردی، یا معینی‌پور، یا کیک خیس شکلاتی، یا شکلات تلخ، یا نسکافه، یا نودل، یا شیرقهوه، یادم بیفت. اگه خواستی برام اینا رو خیرات کن. ولی بدون از بین همه اینا، بیسکوئیت آلمانی‌های مامان رو از همه خوراکیای دنیا بیشتر دوست دارم.با رنگ آبی روشن یادم بیفت؛ آبی خیلی روشن. با آبی فیروزه‌ای، یا آبی دریایی، یا سبز زمردی هم همینطور. این رنگا رنگای منن.با سریال بریکینگ بد، یا مجموعه بچه‌های عجیب خانم پرگرین، یا سریال خانه شیرین، یا سریال کور یادم بیفت.اگه حس کردی به هیچ جا تعلق نداری، یادم بیفت.با همه اینا یادم بیفت؛ولی فراموشم هم اگه کردی عیبی نداره. خیلی آدم خاص و مهمی نبودم.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 19:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما جیره‌خورهای نظام</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%85%D8%A7-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-r9x8dpfffrfb</link>
                <description>من یک مزدور جیره‌خور نظامم. این اعتقادی ست که خیلی‌ها اینجا درباره من دارند.فلذا امروز می‌خواهم سکوت را بشکنم و برایتان بنویسم که مزدور جیره‌خور بودن دقیقا چه شکلی ست.ما جیره‌خورها از نسخه پرو(Pro) ایران استفاده می‌کنیم. توی این نسخه، دلار هنوز هزار تومان است و سکه یک میلیون تومان، ولی حقوقمان ماهی ۱۰۰ میلیون تومان در ماه است.این حقوق که می‌گویم، همان جیره‌ای هست که بخاطر طرفدار نظام بودن به ما می‌دهند. تازه این کف کار است. به ازای هر راهپیمایی که شرکت کنیم، ۱۰ میلیون تومان به حسابمان واریز می‌شود، علاوه بر این که یک سال سهمیه ساندیس رایگان برای خودمان و خانواده‌هایمان بهمان می‌دهند. همه این‌هایی که می‌بینید می‌آیند راهپیمایی یا تشییع شهدا، پولشان قبل از اینکه بیایند برایشان پایا شده. به ازای هر پلاکارد یا چفیه یا سربند یا مصاحبه، پنج میلیون تومان اضافه هم می‌دهند. هرچی مرگ بر آمریکا و اسرائیل را محکم‌تر بدهید، ساندیس تازه‌تری می‌گیرید.برای جیره‌خور شدن زحمت زیادی لازم نیست بکشید. من خودم آخرین اقدامم برای جیره‌خور شدن برمی‌گردد به کلاس هشتم متوسطه اول که رفتم فرم بسیج دانش‌آموزی پر کردم. تازه کارتش را هم هنوز بهم ندادند ولی ایران پرو برام فعال شده و خیلی راضی‌ام.برای این که ایران پرو برایتان فعال شود، باید فقط به نزدیک‌ترین شعبه پایگاه بسیج محل یا مسجد مراجعه کنید. فرم بسیج را پر می‌کنید و نسخه ایران پرو برایتان فعال می‌شود. بعد هم با توجه به اینکه دیدار رهبری و راهپیمایی بروید، حقوقتان بیشتر می‌شود. ترجیحاً عکس پروفایلتان را هم عکس حاج قاسم یا رهبری بگذارید و توی بیو بنویسید جانم فدای رهبر.خلاصه اینکه ما جیره‌خورها خیلی خوشمان است. ما توی نسخه ایران پرو، هوای کاملا پاک تنفس می‌کنیم و آینده روشنی داریم و به هرجایی دلمان بخواهد می‌رسیم. یعنی ما تا لیسانس می‌گیریم راحت شغل خوب گیرمان می‌آید و فوری ازدواج می‌کنیم و انقدر شرایط اقتصادی مان خوب است و انقدر نظام آموزشی عالی است که می‌توانیم دوتا دوتا بچه بیاوریم. از نظر روحی و روانی کاملا سالمیم و اگر یک ذره مریض بشویم، دولت همه هزینه درمانمان در بهترین بیمارستان‌ها را می‌دهد. در یک نظام آموزشی مترقی و عالی هم درس خوانده‌ایم.برای همین است که ما جیره‌خورهای سهمیه‌ای اصلا درک نمی‌کنیم شما معمولی‌ها چرا توی خیابان می‌ریزید و اعتراض می‌کنید. آخر ما نه گرانی چشیده‌ایم نه ناامید شده‌ایم نسبت به شرایط کشور.اینترنت را نگفتم که ما همیشه به آن دسترسی داریم؛ آن هم اینترنت فوق پرسرعت که حتی ژاپن و کره جنوبی هم در حسرت آنند و تازه هیچ سایتی هم فیلتر نیست. همه نرم‌افزارها و پیام‌رسان‌ها و سایت‌ها بازند، ولی ما خودمان چون بچه‌های خوبی هستیم، فقط سایت فارس و تسنیم و خامنه‌ای دات‌آی‌آر را باز می‌کنیم و فقط از ایتا و سروش استفاده می‌کنیم و چون خیلی باشعوریم، سراغ آن محتواها و سایت‌های بد و خاکبرسری نمی‌رویم.یکی از تفریحات خانوادگی ما اختلاس است. ما خودمان از خودمان اختلاس می‌کنیم. همه قدرت مملکت هم دست ماست. رییس‌جمهور را ما انتخاب می‌کنیم و انتخابات را هم نمایشی برگزار می‌کنیم که دور هم بنشینیم رای بشماریم و غیبت کنیم. نرخ دلار ایران معمولی را ما تعیین می‌کنیم، سه قوه را ما کنترل می‌کنیم و خلاصه، خوشمان است که قدرت دست ماست و هرکاری بخواهیم توی این مملکت می‌کنیم.اسلحه هم داریم. همه مسلح تردد می‌کنیم چون می‌توانیم قانون را دور بزنیم. می‌توانیم راحت با کلاشینکف ملت را توی خیابان به رگبار ببندیم؛ فقط نمی‌دانم چرا با اینکه همه تا دندان مسلحیم، بازهم تنها گیرمان می‌اندازند و مثل آرمان علی‌وردی و روح‌الله عجمیان، انقدر می‌زنندمان که بمیریم؛ یا مثل بعضی بچه‌های ناجا، تکه‌تکه‌مان می‌کنند. عجیب است واقعا! ما که مسلحیم!!!ما همین تازگی کلی مسجد و بانک و حسینیه و ساختمان‌های دولتی و خصوصی را آتش زده‌ایم و تخریب کرده‌ایم که بیندازیم گردن مردم معترض و مظلوم‌نمایی کنیم که مردم بیایند طرف ما و پول خسارات را هم خودمان می‌دهیم.چندتایی از پلیس‌ها و بسیجی‌ها و پاسدارهایی از ما که شهید شدند را هم خودمان شهید کردیم. یعنی خودشان خواستند بروند که شهید شوند. مدیونید فکر کنید این‌ها نگران زن و بچه‌شان بودند. از خدای خودشان و خانواده‌هاشان بود که شهید شوند. هم رفتند بهشت، هم به خانواده‌شان سهمیه‌های آنچنانی می‌دهند؛ مثلا بچه‌هاشان حتی اگر روز کنکور توی خانه بگیرند بخوابند هم می‌توانند رشته پزشکی دانشگاه تهران بیاورند. و معلوم است که هر آدم عاقلی بین سهمیه و پدر یا همسرش، سهمیه را انتخاب می‌کند!جیره‌خور نظام بودن خیلی خوب است خدایی. کاش همینطوری که شما فکر می‌کنید بود.عکس تزیینی. همینطوری چون خیلی مخوف است و بهش می‌خورد نیروی سرکوب باشدشما هم اگر جیره‌خورید، تجربه‌تان را برایمان بنویسید.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰ دی ماه، کف خیابان‌های شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%DB%B2%DB%B0-%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%81-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-sfxvnyv88ait</link>
                <description>توی این پست نوشتم که ۱۸ و ۱۹ دی چیا دیدم و چیا شنیدم. حالا هم ادامه مشاهداتم از این چند روزه رو می‌نویسم:اینجا می‌نویسم چون ویرگول فعلا تنها رسانه منه. و می‌نویسم تا توی تاریخ ثبت بشه؛ هرچند فکر می‌کنم ویرگول این روزا ترجیح میده روایت‌هایی مشابه روایت من شنیده نشه و فقط دنبال یه ایدئولوژی خاصه...ولش کن اصلا🙄صبح شنبه، همسرم سر کار نبود و هردو داشتیم از کنجکاوی می‌مردیم که ببینیم توی سطح شهر چه خبره. بنابراین حدود ساعت ۱۱ ظهر از خونه زدیم بیرون، برای خرید و در اصل، گشتن توی شهر.تقریباً توی خیابون‌های اصلی نیمه غربی اصفهان، تا پل خواجو گشتیم. البته از رودخونه نرفتیم اون طرف.سه تا بانک رو دیدیم که به طور کامل سوخته بودن. دوتاش سر چهارراه خودمون بود که توی پست قبل گفته بودم. بانک ملت و ملی. سر میدون بزرگمهر هم بانک پاسارگاد رو آتیش زده بودن.بر خلاف تصورم، حجم تخریب توی مرکز شهر، مثلا خیابون شمس‌آبادی و میدون انقلاب کم بود. توی چهارباغ بالا، چندتا نیمکت‌های وسط چهارباغ کنده شده بودن، روی زمین اثر دوده آتیش بود و بعضی از چراغ‌های شهرداری کنده شده بودن.توی بزرگمهر، بانک پاسارگاد کامل سوخته بود(دقیقا کنار آتش‌نشانی بزرگمهر😐) و شیشه‌های ایستگاه بی‌آرتی رو شکسته بودن. روی خیابون بازم اثر آتیش بود. پل هوایی هم آسیب دیده بود. تابلوی اعلام وضعیت هوا هم سوخته و شکسته بود.روی زمین، نزدیک رودخونه، رد خون بود. رد خون کف خیابون. نمیدونم خون کی بود؛ ولی به نظر می‌رسید یه جا افتاده، خونریزی کرده و بعد کشیده شده به سمت جدول وسط خیابون. بعدش رو دیگه ندیدم. خون نسبتا تازه بود؛ یعنی به نظر می‌رسید مال دیشب باشه چون کاملا قهوه‌ای نشده بود.جلوی آسایشگاه جانبازان هم اثر آتیش و تخریب بود.از بزرگمهر رفتیم به سمت بالا، بیشتر چهارراه‌ها چراغ راهنمایی سالم نداشتن. یعنی بیشتر چراغ‌های راهنمایی رو شکسته بودن، و چندتا ایستگاه بی‌آرتی رو آتیش زده بودن. چندتا از بیلبوردها و تابلوهای روی پل هوایی هم سوخته بودن.با همسرم می‌خندیدیم و می‌گفتیم: یه طوری داریم خسارات رو بررسی می‌کنیم که انگار کارشناس بیمه‌ایم😅تا ملک‌شهر رفتیم. اونجا از همه بدتر بود. مثل اینکه توی کل اصفهان، ملک‌شهر خیلی شلوغ‌تر بوده. یه مسجد رو آتیش زده بودن؛ مسجد حضرت علی علیه السلام. بازهم نبود چراغ‌های راهنمایی سر همه چهارراه‌ها مشهود بود(همون‌طور که می‌دونید چراغ راهنمایی مزدور رژیمه و عامل اصلی بدبختی مردم 🙄)‌.آهان اینم بگم که بیشتر مغازه‌ها تعطیل بودن یا نیمه تعطیل؛ ولی خبر خاصی نبود و رفت‌وآمد عادی بود اون ساعت(سر ظهر). آخه سر ظهر کی میاد اعتراض کنه؟😅بعد رفتیم خرید که یکم خرت و پرت برای خونه بخریم. عرضم به خدمتتون که، چهارتا قلم ساده از جمله ماکارونی، آرد، روغن، شیر و ماست شد یه میلیون و نیم.تف تو این وضعیت بی صاحب اقتصاد ما.مغازه شلوغ بود و مردم خرید می‌کردن. بعدش هم رفتیم سبزی فروشی و اونجا هم شلوغ بود.ساعت یک و نیم رسیدم خونه و عصرش با مادرجانم تماس گرفتم که ببینم دیشب محله شون چه خبر شده. مثل اینکه درگیری شده بود، یعنی مردم سعی کرده بودن جلوی اغتشاشگرها رو بگیرن و زد و خورد شده بود یکم. جالبه که می‌گفتن اغتشاشگرها اصلا مال اون محله نبودن. امام جماعت مسجد هم رفته بود جلو که باهاشون حرف بزنه و بگه نکنید این کارها رو، ولی اومده بودن که امام جماعت رو بزنن و مردم روحانی مسجد رو نجات دادن بردن.پایگاه بسیج و درخت سر فلکه رو هم آتیش زده بودن.مادرجان می‌گفتن پلیسی که از محله‌شون شهید شده، همسایه چندتا کوچه بالاتر بوده. بنده خدا بچه دومش تازه به دنیا اومده بود. می‌گفتن شهید رمضانی و یه پلیس دیگه رو توی کوچه گیر انداختن و با چاقو شهید کردن، خیلی هم بد شهید کردن.همسرم کلافه از بی‌خبری، شروع کردن به تماس گرفتن با دوستاشون، مخصوصاً دوستای بسیجی شون. کم مونده بود خودشونم به عنوان بسیجی پاشن برن کف خیابون، که گفتم می‌تونید برید ولی بعد از رد شدن از روی جنازه من.و اضافه کردم که اگه من رو هم می‌برید، بیاین بریم. چون اینجا کسی که هم دفاع شخصی بلده هم مدرک کمک‌های اولیه داره، منم نه شما و بنابراین من بیشتر کف خیابون به درد می‌خورم تا جنابعالی.والا!در نهایت با همسر دو تایی نشستیم به جمع‌آوری اطلاعات از طریق تلفن. ترسناک‌ترین چیزی که شنیدم این بود که توی خیابون ابن سینا، یه زن و شوهر توی مغازه‌شون بودن که یکی اومده گفته چرا مغازه رو نمی‌بندی؟ بنده خدا گفته الان می‌بندم. طرف هم یهو سلاح درآورده و مغازه‌دار رو زده و به خانمش گفته حالا مغازه رو ببند!البته یه روایت دیگه هم از این ماجرا شنیدیم که خیلی با عقل جور درنمیاد. ولی در این که اون بنده خدا به ضرب گلوله کشته شده شکی نیست و این خیلی خیلی دلخراشه.چند نفر دیگه رو هم شنیدیم که دم مغازه‌شون یا مثلا توی راه داروخونه تیر خوردن و کشته شدن. نمی‌دونم چطور و چرا.و چندتا پلیس و بسیجی دیگه رو هم شنیدیم که به شکل فجیعی شهید شدن.ساختمون شهرداری یکی از مناطق و یکی از ساختمان‌های سازمان تبلیغات رو هم آتیش زده بودن. با خودم گفتم حالا ساختمان سازمان تبلیغات رو درست نکنن هم به جایی برنمی‌خوره؛ وقتی بود هم خیلی کار خاصی نمی‌کرد🙃برای نماز مغرب رفتیم مسجد. نمی‌خواستیم مسجد رو خالی بذاریم. یکم ترس داشت که نکنه ما رو با مسجد آتیش بزنن؛ ولی خبری نبود. و مسجد از همیشه شلوغ‌تر بود، تقریبا پر بود.شب دوباره به اصرار خواهر همسرم رفتیم روی پشت بوم. خبر خاصی نشد. صدای تیراندازی گاهی می‌اومد ولی توی دید ما نبود. چندبار یه گردان بسیجی موتوری از خیابون رد شدن. معلوم بود دارن دور میزنن و میرن و میان. غیر از این اتفاق خاصی نیفتاد؛ ولی خواهر همسرم حاضر نبود بره پایین. نوجوان بود و هیجان‌زده. می‌خواست به قول خودش هوای خونه رو داشته باشه. ما هم رفتیم تخمه و پفیلا از پایین آوردیم و زیرانداز پهن کردیم و همون‌طور که داشتیمتحرکات خیابون رو رصد می‌کردیم، تخمه خوردیم😅.کنشگری سیاسی یک تازه‌عروس😅😂 ولی واقعا سالاد شیرازی یکی از بزرگ‌ترین خدمات شیرازی‌ها به بشریت بوده. عجب چیزیه این سالاد. انگار از بهشت اومده. من واقعا دست شیرازی‌ها رو بخاطر اختراع سالاد شیرازی می‌بوسم.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 09:28:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیده‌ها و شنیده‌ها از ۱۸ و ۱۹ دی</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B8-%D9%88-%DB%B1%DB%B9-%D8%AF%DB%8C-k7jlqekgennq</link>
                <description>پنجشنبه عصر، همسرم برای یه کاری رفتن بیرون و ساعت هشت و نیم برگشتن. توی این مدت از خیابون صدای انفجار ترقه می‌اومد و یکی دوبار هم شاید تیراندازی. خونه ما کنار خیابونه و اگه خبری بشه می‌شنویم. از خیابون فقط صدای تیراندازی و ترقه می‌اومد؛ ولی من صدای شعار دادن نشنیدم. همسرم که اومدن، گفتن بعضی جاها وسط خیابون آتیش روشن کرده بودن؛ ولی چیز خاص دیگه‌ای ندیده بود.اینترنت داخلی وصل بود. شب با همسرم نشستیم انیمیشن دیدیم(😶) و آپارات کار می‌کرد. ایتا، سروش و بله به روز می‌شد و کار می‌کرد. تونستم پیامک پدرم رو دریافت کنم و جواب بدم.مادرجانم پشت تلفن گفتن که محله‌شون درگیری بوده. جای تعجب داشت چون اون محله یه محله بسیار حاشیه‌ای محسوب میشه(معمولا توی اصفهان، مرکز شهر شلوغ میشه)؛ ولی مثل اینکه شلوغ شده بوده و یکمم تخریب و این‌ها.جمعه هم ۸ شب فراخوان بود و من به مادربزرگم گفته بودم میریم خونه‌شون. پدرم و خاله‌م و خود مادربزرگم سرآسیمه تماس گرفتن که نیا. خاله‌م گفت که توی ملک‌شهر، یه خیریه رو که داخلش جهاز عروس‌های بی‌بضاعت بوده آتیش زدن(قطعا با این کار وضع اقتصادی بهتر میشه😌) و پدرم گفتن شیشه‌های ایستگاه اتوبوس بی‌آرتی جلوی خونه‌مون رو شکستن(که اینم تعجب داشت چون خونه پدری من هم یکی از محله‌های حاشیه‌س که توش معمولا اتفاقی نمی‌افته).خلاصه گفتن نیا، تو چادری هستی و ممکنه بهت حمله کنن.(حمله؟ نه بابا! اینا خیلی آزادی بیان رو قبول دارن، بخاطر چادر به یه خانم که نه سر پیازه نه ته پیاز حمله نمی‌کنن🙄 حالا حمله هم کردن قطعا حق دارن و قطعا اون خانمه یه اشتباهی کرده😌)دوستم می‌گفت توی شاهین‌شهر مردم خیلی مسالمت‌آمیز و آروم تجمع و اعتراض کردن. می‌گفت به هیچ‌جا آسیب نزدن. پلیس هم البته بوده و یه چندتا اشک‌آور و... آره خلاصه 😶جمعه شب که با مادرجانم تماس گرفتم، گفتن مردم امشب از ساعت ۷ رفتن سر فلکه اصلی محله که اجازه ندن اغتشاش بشه. مثل اینکه یه پلیس از محله‌شون، توی یه منطقه دیگه شهید شده بوده(به طرز بسیار فجیع و ناجوانمردانه توسط دو نفر با چاقو سلاخی شده بود). مردم هم از ساعت هفت جمع شده بودن اونجا که جلوی تخریب رو بگیرن.اینترنت داخلی هم از ساعت ۲ و نیم، ۳ ظهر قطع شده بود. دیگه نه ایتا به روز می‌شد، نه سروش، نه بله، نه هیچی. برگشتیم به اوایل دهه هشتاد که تنها راه ارتباطی تلفن ثابت و تنها منبع خبری تلویزیون و روزنامه بود.ساعت هشت و نیم دوباره صدای تیراندازی اومد. با همسرم و خواهرش رفتیم روی پشت بوم. صدای تق تق تیراندازی رو می‌شنیدیم ولی توی خیابون خبر خاصی نبود. با این حال از ترس اینکه یهو تیر غیب بخوریم، دولا دولا راه می‌رفتیم و پشت دیوار نشستیم. به هرحال تیری که خطا رفته هم به اندازه تیری که به سمتت نشونه‌گیری شده خطرناکه.اولین چیزی که دیدیم، گلوله‌های قرمز بودن که پشت هم بالای سرمون رد می‌شدن. نمی‌دونم دقیقا از کجا، ولی از شمال به جنوب شلیک می‌شد و تقریبا به شکل افقی از بالای سرمون رد می‌شد، یه جوری که روی زمین خوابیدیم.بالای سرمون، یه پهپاد داشت دور می‌زد. به نظر می‌رسید گلوله‌های قرمز هم دارن پهپاد رو دنبال می‌کنن، هرجا پهپاد سر و کله‌ش پیدا می‌شد این گلوله قرمزها هم به همون سمت شلیک می‌شدن. اولش با خودم گفتم نکنه پهپاد اسرائیله و اینم ضدهواییه؟ ولی گلوله‌های قرمز شبیه ضدهوایی نبودن؛ منقطع‌تر و پراکنده‌تر بودن.اگه پهپاد مال سپاه بوده باشه و برای رصد استفاده شده، فکر کنم بتونید حدس بزنید گلوله‌های قرمز مال کیه!!!به نظرتون کار مردم عادی بوده؟🙄توی خیابون خبر خاصی نبود. مغازه‌ها بسته بودن. یه پیتزافروشی کنار ماست که هنوز داشت کار می‌کرد ولی کرکره‌هاش پایین بود. ما روی پنجره آشپزخونه‌ش دید داشتیم، داشتن کار می‌کردن و غذا رو با آسانسور بالا می‌فرستادن. ماشین‌هایی هم جلوش می‌ایستادن و می‌رفتن از زیر کرکره پیتزا می‌گرفتن. چندتا خانواده دیدم که با بچه کوچیک بیرون بودن. آخه کی بچه رو توی این وضعیت میاره بیرون؟😐خیابون نسبت به قبل به طور واضحی خلوت بود؛ ولی خبری از شعار دادن نبود. چهارراه بالاتر از ما مثل اینکه تجمع بود؛ چون ماشین‌ها می‌رفتن و برمی‌گشتن، حتی توی لاین مخالف. مشخص بود راه بسته‌س.چند نفر توی خیابون داشتن با موتور دور می‌زدن. لباس شخصی بودن. وقتی به پنج، شش نفر رسیدن، دور تنها مغازه‌ای که باز بود جمع شدن و داد زدن: ببندش! و طرف رو با داد و بیداد مجبور کردن مغازه رو ببنده.ولی بازم خبری توی خیابون نبود. نزدیک ما یه مسجده و بیشتر نگران مسجد بودیم. دیدیم دود بلند شده از یکم دورتر. فکر کردیم مسجده، ولی همسرم و پدرشون رفتن چک کردن و گفتن مسجد سالمه و سر چهارراه آتیش روشن کردن.کم‌کم یکم خیابون شلوغ شد، شاید در حد ۲۰ نفر. شعار خاصی هم نمی‌دادن؛ بیشتر در حال فحش دادن بودن. اول برامون سوال شد که دارن به کی فحش میدن؟ بعد دیدیم یه نفر کلاشینکف به دست داره تیراندازی می‌کنه و جلو میاد😶ما هم دیگه هر طور بود سنگر گرفتیم که ما رو نزنه😅 و بعد دقت کردیم دیدیم نیروهای بسیجن که دارن میان جلو، بعضی با موتور و بعضی پیاده، فکر می‌کنم حدود ۳۰، ۴۰ نفر که شاید نصفشون سلاح داشتن. بجز یه نفری که دیدم مستقیم میزد، بقیه داشتن تیرهوایی می‌زدن. ندیدم کسی تیر بخوره و بیفته. با توجه به صدای تیر، به نظر می‌اومد مشقی باشه. صدای تیر مشقی با تیر واقعی فرق داره. تیر مشقی صداش بلند و توخالیه. فکر می‌کنم مشقی بود و همه‌شون هم هوایی می‌زدن و می‌رفتن جلو.کسایی که وسط خیابون بودن هم می‌رفتن عقب و ما از بالا می‌دیدیم که توی کوچه‌ها -از جمله کوچه خودمون- فرار می‌کنن و بعضی‌ها دور میزنن برمی‌گردن سر چهارراه.بعد این قضیه، توی خیابون خبر خاصی نبود. تنها چیزی که می‌دیدیم اینه که همیشه چندنفر توی خیابون بودن، یه مدت می‌ایستادن و بعد جاشونو با یکی دیگه عوض می‌کردن. انگار سازماندهی شده بودن.ساعت یازده و نیم، یکم دوباره شلوغ شد، ولی بازم شعار دادن رو من نشنیدم. بجز یکی دوتا دختر که یکی دوبار گفتن «جاوید شاه»(با همون آهنگی که زمان انقلاب می‌گفتن مرگ بر شاه) و رفتن سمت چهارراه، کسی شعار نداد. بعدش یهو یه چیزی دیدم که شاخ درآوردم.توی ساختمون روبه‌رویی ما، اون طرف خیابون، یکی بالای پشت بوم آتیش روشن کرد و آتیش رو پرت کرد وسط خیابون. بعد هم شروع کرد شعار مرگ بر دیکتاتور دادن. یه صدای زنونه از اون طرف جوابش رو می‌داد، ولی فقط همون بود.یکم بعد، یه بنده خدایی با موتور از راه رسید و روی آتیش وسط خیابون خاک ریخت و خاموشش کرد.توی پست بعدی، می‌نویسم که فرداش وقتی رفتیم توی شهر دور بزنیم چیا دیدیم.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 17:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا اغتشاشگران را به اشد مجازات برسانید!</title>
                <link>https://virgool.io/Basiratwisdom/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D8%BA%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-n0ccvv93jofl</link>
                <description>لطفاً قبل از فحش دادن، تا آخر بخوانید.من به شدت طرفدار مجازات اغتشاشگرانم.امنیت و آرامش ما را سلب کرده‌اند. روزی نیست که تن و بدن ما را نلرزانند. خسته شده‌ایم از این وضعیت امنیتی و ناآرامی و نگرانی و دلواپسی.من صمیمانه و عاجزانه از نیروهای محترم انتظامی و امنیتی می‌خواهم هر اغتشاشگری را که آسایش و امنیت مردم را سلب کرده، داخل گونی بیندازید و تحویل دادگاه بدهید و صمیمانه از قوه قضائیه محترم می‌خواهم که هیچ‌گونه بخشش و ارفاقی نسبت به اغتشاشگران نداشته باشند؛اغتشاشگر جماعت باید به اشد مجازات برسد تا دیگر کسی جرأت اغتشاش نداشته باشد.البته اغتشاشگرها چند دسته‌اند:۱. اغتشاشگرهای کف خیابان: آن‌هایی که گند می‌زنند به اعتراض مسالمت‌آمیز مردم. آن‌هایی که بانک و مغازه و خودروی مردم را آتش می‌زنند، بسیجی و پلیس را زیر کتک می‌گیرند، شیشه ایستگاه اتوبوس را می‌شکانند و چراغ راهنمایی و تابلوها را از جا می‌کَنند. این‌ها به مردم خسارت می‌زنند، هم به جانشان هم به مالشان و هم به اعتراضشان. کاری می‌کنند که صدای مردم شنیده نشود.۲. اغتشاشگرهای اینترنتی: این‌ها فقط کارشان اغتشاش در ذهن مردم است. اخبار دروغ و شایعات را منتشر می‌کنند و از آنجایی که دروغ استخوان ندارد که در گلو گیر کند، هی دروغ می‌گویند و هیچی‌شان هم نمی‌شود. اخبار دروغ یا تقطیع شده و وارونه نشان دادن حقایق، کار این‌هاست. این‌ها مردم را ناامید و خشمگین می‌کنند. شایعه می‌سازند و تهمت می‌زنند و تا حقیقت بیاید چکمه‌هایش را بپوشد، دروغ نیمی از دنیا را دور زده است.۳. اغتشاشگران پشت میز: این‌ها از دو دسته اول بدترند. در واقع این دسته سوم، به دسته اول و دوم خوراک می‌دهد و پروارشان می‌کند. این دسته سوم خیلی گردن کلفت است و همه‌جا آدم دارند. به شیوه‌های مختلفی هم اغتشاش می‌کنند: گاهی با ترک وظایفشان، گاهی با انتخاب روش‌های غلط و غیرعلمی، گاهی با اختلاس و رانت و رشوه، گاهی با احتکار و... . این لعنتی‌ها امنیت اقتصادی مردم را به بازی گرفته‌اند. مخل امنیت اقتصادی و روانی مردمند. مثل دسته اول، به جان و مال مردم ضرر می‌زنند(با گرانی‌های پی‌درپی و...) و مثل دسته دوم، روح و روان مردم را می‌خراشند و مردم را ناامید می‌کنند(با عدم امنیت شغلی و...). این‌ها یک ویژگی خطرناک دیگر هم دارند و آن هم این است که خیلی ادعاشان می‌شود. با اینکه در باطن هیچ باوری به آرمان‌های امام و انقلاب ندارند و اتفاقا بدشان نمی‌آید توی بغل آمریکا غش کنند، ولی پیشانی‌شان پینه بسته و انگشتر عقیق دارند و چفیه می‌اندازند و شعارهای انقلابی دهان پرکن می‌دهند و یک طوری رفتار می‌کنند که انگار انقلاب را یک تنه این‌ها رقم زده‌اند. این لعنتی‌ها نمی‌گذارند شب راحت بخوابیم از فکر مشکلات اقتصادی‌مان. همین اغتشاشگران دسته سوم باعث شدند صدای مردم دربیاید و زمینه کار را برای اغتشاشگران دسته اول فراهم کردند. و همین اغتشاشگران دسته سوم، خوشحالند از اینکه هر وقت صدای مردم درمی‌آید، اغتشاشگران دسته اول بیایند اعتراض مردم را به حاشیه ببرند، تا بعد بتوانند بگویند ببینید! مردم راضی‌اند و این‌هایی که آمده‌اند کف خیابان، اغتشاشگرند.رییس محترم قوه قضائیه گفتند دیگر به مخلان امنیت مردم رحم نمی‌کنند(نقل به مضمون). خیلی خوب است. رحم نکنید. به هیچ اغتشاشگری رحم نکنید. هیچ توصیه و تقاضای بخششی را قبول نکنید. هم آن کسی که اموال عمومی را آتش زده، هم آن کسی که خبر دروغ منتشر کرده و هم آن مسئولی که وظیفه‌اش را انجام نداده، همه را بیندازید توی گونی و به اشد مجازات برسانید.آن وقت خواهید دید که مردم هم پشت شما هستند.آن وقت خواهید دید که مردم هم پشت شما هستند.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 14:15:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در حباب!</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-ou4dwsnd6elp</link>
                <description>چند روز پیش، قبل از اینکه دسترسی به اینترنت محدود بشه، این متن رو توی کانالم منتشر کردم:«الان وضعیت اینجوریه که:توی ایتا اسرائیل نابود شده و الانه که امام زمان ظهور کنن😌توی تلگرام اسرائیل به ایران حمله کرده و جنگ داخلی شده😶توی توییتر نیروهای سرکوب دارن مردم رو قتل عام میکنن و چیزی تا براندازی نمونده😅توی اینستاگرام چندتا از شهرهای ایران سقوط کرده و به دست معترضان افتاده🙄ولی در واقعیت، هیچکدوم از این اتفاقات نیفتاده.واقعیت ایران، خیلی آروم‌تر از چیزیه که رسانه به شما نشون میده.بیشتر مردم به دلایل مختلف، کمتر توی اعتراضات شرکت می‌کنن، حتی اگه مثل خود من ناراضی باشن(نه به این دلیل که حتما طرفدار نظامن؛ دلایل دیگه مثل این که می‌ترسن دستگیر بشن و...)بله، شلوغی و آشوب توی بعضی شهرها هست،ولی نه در این حجمی که توی رسانه می‌بینیم.رسانه کارش ضریب دادنه.می‌تونه کوچیک‌ترین اتفاقات رو طوری جلوه بده که انگار مهم‌ترین اتفاق قرنه.(برعکسش هم هست)همیشه حواستون باشه فریب این ویژگی رسانه رو نخورید.معمولا چیزی که توی رسانه می‌بینید، اندازه‌ش واقعی نیست.»البته این پیام مال اوایل این حوادث بود. و بعدش هم این پیام رو فرستادم:«قسمت اول پیام بالا، شاید طنز باشه، ولی به یه نکته مهم درباره رسانه اشاره میکنه: حباب ساختن!هر رسانه‌ای، با توجه به اینکه چه باور و جهت‌گیری‌ای داره، محتوایی رو بازنشر و تولید می‌کنه که در تایید باورش باشه و محتواهایی که خلاف باورش هستن رو، یا کمتر منعکس می‌کنه، یا طوری نشون میده که انگار دروغ و بی‌پایه و اساسه.و به مرور، برای مخاطبش حباب می‌سازه؛حبابی از حجم انبوه محتوای تایید کننده؛ حبابی جدا از واقعیت و یا جدا از محتواهای رد کننده.مثلا توی مثال بالا، توی توییتر، حباب اینطوریه که محتوای ضد نظام درش زیاده بیشتر محتواها، طوری‌اند که براندازی نظام رو تایید می‌کنن و محتواهایی که بیشتر طرفدار نظامن، یا کم‌اند یا به شکل‌های مختلف بایکوت میشن.برعکس، توی ایتا که اکثرا ولایی و انقلابی و مذهبی‌اند، بیشتر محتواها در تایید نظامه و محتواهای مخالف نظام، خیلی کمه یا طوری بیان میشه که دیده نشه.کسی که توی حباب رسانه قرار می‌گیره، از واقعیت جدا میشه و واقعیت‌ها رو از داخل حباب می‌بینه، بزرگنمایی یا کوچک‌نمایی شده.در واقعیت هم، ما وقتی توی جمعی هستیم که هم‌فکر ما هستن، دائم هم رو تایید می‌کنیم و وارد همین حباب میشیم؛ و ممکنه فکر کنیم همه‌ی جامعه شبیه ما فکر میکنن. مثلا من اگه همه دوستانم ضد نظام باشن و دائم علیه نظام حرف بزنن، فکر می‌کنم که همه مردم ضد نظامن و دیگه هیچکس طرفدار جمهوری اسلامی نیست!برعکسش هم هست؛ وقتی توی جمعی باشی که همه خیلی ولایی و بسیجی‌اند، فکر می‌کنی خب دیگه همه طرفدار نظامن و اینایی که میان توی خیابون هم یه اقلیتی هستن که مزدور دشمنن!قرار گرفتن توی حباب خطرناکه، چون ما رو از واقعیت جدا می‌کنه و باعث میشه نتونیم درست فکر کنیم و تصمیم بگیریم. باعث میشه ما توی یه جهان توهمی گیر کنیم. و حتی می‌تونه ما رو به سمت رفتارهای رادیکال و پرخطر سوق بده.برای همین باید همیشه در نظر بگیریم که واقعیت صرفا چیزی نیست که ما توی کانال‌ها و پیام‌رسان‌های محدودمون می‌بینیم؛و رسانه همیشه واقعیت رو به ما نشون نمیده.»این پیام رو اینجا هم منتشر می‌کنم؛ چون این حباب توی ویرگول هم شکل گرفته. این حباب که: وااااای خدا ما چقدر بدبختیم، ما چقدر بیچاره‌ایم، نظام داره مردمو قتل‌عام میکنه(😂)، دیگه هیچ امیدی نمونده، خاک بر سر ما که توی ایران به دنیا اومدیم و... خلاصه حرفای رادیکال و متعصبانه ضد نظام!!(بله شما همیشه به بسیجی‌ها برچسب رادیکال و متعصب و... زدید، ولی یه درصد فکر نمی‌کنید احتمالا خودتون هم گرفتار تعصبید؟)الان نیاید توی کامنت‌ها پاچه منو بگیرید لطفاً!من خودم خیلی خیلی به وضعیت اقتصادی معترضم. احتمالا بیشتر از شما.ولی سعی می‌کنم تفکر انتقادی داشته باشم، به فکر حل مسئله باشم، و تا جایی که میشه از حبابی که دورم هست بیرون بیام. و مهم‌تر از همه، امیدم رو از دست نمیدم.سعی می‌کنم توی پست‌های بعدی، بازم بنویسم؛ از مشاهدات حوادث این چند روزه گرفته تا نظر کلی‌م درباره اعتراض.بازم تاکید می‌کنم: لطفاً زامبی‌های متعصبِ روشنفکرنما از حمله به این پست خودداری کنن🙄😅#سواد_رسانه</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 09:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون «شر»، جهان بی‌معناست!</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA-heywvv1k9gg7</link>
                <description>افسانه‌ای در یونان باستان هست که می‌گوید تمام بدی‌ها، پلیدی‌ها، بیماری‌ها، بلاها، نقص‌ها و مشکلات در جعبه‌ای محدود بودند و در دورانی، زمین هیچ شوربختی‌ای نمی‌شناخت؛ تا این که زنی به نام پاندورا این جعبه را باز کرد و بلایا و شرور از آن جعبه سرریز کردند و در زمین پراکنده شدند.حالا تصور کنید کسی پیدا شود که دوباره شرور را به جعبه پاندورا برگرداند و در آن را ببندد!هوش مصنوعی تکامل یافته و جایگزین حکومت‌ها شده است. اکنون تمام حکومت‌ها و مرزها از میان رفته‌اند و «ابر تندر» که یک ابر رایانه دارای هوش مصنوعی ست، بر جهان فرمان می‌راند؛ اما نه به شکلی که در فیلم‌های علمی-تخیلی دیده‌ایم. هرچند کامپیوتر بر انسان حکومت می‌کند؛ اما نه با هدف سلطه بر انسان، بلکه با هدف خدمت به او. حاکمیت ابر تندر باعث جهش‌های علمی شده و به‌طوری خردمندانه و خالی از اغراض شخصی است که عدالت و رفاه را برای همه مردم به ارمغان آورده. فقر، فساد، جنگ، جرم و بیماری ریشه‌کن شده و علم به حدی پیشرفت کرده است که می‌تواند انسان‌ها را نه درمان، بلکه احیا کند. هیچ حادثه‌ای نمی‌تواند منجر به مرگ شود. پیری نیز با پیشرفت علم قابل برگشت است و هرکسی در پیری می‌تواند خود را به سنی که دوست دارد بازگرداند. انسان‌ها هیچ درد و رنجی را حس نمی‌کنند؛ چون نانوربات‌های درون خونشان حافظ سلامت جسم و روان آنان هستند. هرکسی می‌تواند طوری زندگی کند که می‌خواهد. نه رنجی هست، نه فقری و مهم‌تر از همه: نه مرگی. «شر» از جهان ریشه‌کن شده است؛ گویا کسی دوباره شرور را در جعبه پاندورا ریخته و در آن را قفل کرده است.رمان «داس مرگ» نوشته نیل شوسترمن، آینده دنیا را اینطور ترسیم می‌کند. این رمان، اولین جلد از سه‌گانه داس مرگ است که در ژانر تخیلی و آرمانشهری نوشته شده است. مهم‌ترین ویژگی زمانه‌ای که شوسترمن در کتابش به تصویر می‌کشد، ریشه‌کن شدن «مرگ» است و برای همین به آن دوره «پسامیرایی» گفته می‌شود. به نظر می‌رسد که انسان‌ها در این دوره خوشبخت‌ترند؛ چون تمام عواملی که باعث درد و رنج می‌شد از بین رفته‌اند: مرگ، فقدان، اندوه، بیماری و...اگه خواستید کتاب رو مطالعه کنید، ترجیحا ترجمه آرزو مقدس رو بخونید.اما انسانِ پسامیرایی، نیز مشکلاتی دارد که با آن دست و پنجه نرم کند و مهم‌ترین آن، همچنان مرگ است. اکنون مشکل اصلی، نمردن انسان‌ها و مسئله افزایش جمعیت است. مرگ به عنوان یک مکانیزم طبیعی برای ایجاد تعادل لازم است و «ابر تندر»، تنها این یک مورد را به انسان‌ها سپرده است؛ چون «مرگ» مسئله‌ای اساساً انسانی ست. افرادی با عنوان «داس» انتخاب شده‌اند تا انسان‌ها را «خوشه‌چینی» کنند. آنان تاکید دارند که از واژه «خوشه‌چینی» به‌جای «کشتن» استفاده کنند؛ زیرا مردمان پسامیرایی حتی از شنیدن کلمات مشتق از مرگ هم وحشت دارند.داس‌ها تنها انسان‌هایی هستند که می‌توانند به شکل کاملا قانونی آدم بکشند و به عبارتی، زندگی انسان‌ها در دست آن‌هاست. آنان ده فرمان اصلی و ساده دارند و نهاد نظارتی بر روی داس‌ها کاملا مستقل از ابر تندر است. داس‌ها فراتر از هر قانونی هستند و اختیارات آنان نامحدود است؛ زیرا فرض این است که افرادی به مقام داسی می‌رسند که تعهدی قوی به اصول اخلاقی و انسانی داشته باشند. انتخاب داس‌ها معیارهای سختگیرانه‌ای دارد؛ از جمله این که تنها کسانی برای این کار برگزیده می‌شوند که به آن بی‌میل باشند.داستان درباره دو نوجوان(سیترا و روئن) است که باید به عنوان کارآموز در خدمت یک داس کار کنند تا بعد از یک سال، به عنوان داس پذیرفته شوند. فراز و نشیب داستان پیرامون همین رقابت و اتفاقاتی ست که در طول آن می‌افتد؛ اما آنچه برای من قابل تامل‌تر و مهم‌تر از داستان بود، بریده‌هایی از دفتر خاطرات داس‌ها بود که میان فصل‌های داستان آمده بود. داس‌ها موظفند خاطرات روزانه خود را بنویسند و این نوشته‌ها عمومی خواهد بود(نوعی خودبازتابندگی). این قسمت‌های کتاب، تاملاتی میان فراز و نشیب داستان بودند؛ درنگ‌هایی برای اندیشیدن درباره جهانی بدون شر و فکر کردن به این که آیا جهان خالی از شر، واقعا جهان بهتری ست و آیا اصلا ممکن است روزی برسد که واقعا شری در جهان نباشد؟انسان جاودانِ دوران پسامیرایی، مرگ و نیستی را دور زده است. حتی احتمال خوشه‌چینی شدن او هم بسیار کم است. به نظر می‌رسد تمام آنچه زمانی بشر را آزار می‌داد، از بین رفته است. حتی درد روحی و جسمی هم به لطف نانیت‌ها(نانوربات‌های موجود در خون انسان‌ها) چندان انسان را نمی‌آزارد؛ کوچک‌ترین آسیبی سریع درمان می‌شود، مسکن در خون آزاد می‌شود و حتی آلام روحی هم با همین نانیت‌ها بهبود می‌یابد.عالی نیست؟ معلوم است که نه!به قول داس کوری:«آیا زمانی وجود داشته که مردم خسته و دلزده نشوند؟ زمانی بوده که به دست آوردن انگیزه چندان سخت نباشد؟ هنگامی که به آرشیو اخبار دوران میرایی نگاه می‌کنم، به نظر می‌رسد که مردم دلایل بیشتری برای انجام کارهایی که انجام می‌دادند داشتند. زندگی در ایجاد زمان خلاصه می‌شد؛ نه صرف زمان. و این گزارش‌های خبری چقدر هیجان‌انگیز بودند؛ پر از انواع فعالیت‌های مجرمانه! ممکن بود همسایه‌ات یک فروشنده مواد شیمیایی تفریحی غیرقانونی باشد. مردم عادی بدون اجازه قانون جان افراد را می‌گرفتند. افراد خشمگین وسایل نقلیه‌ای را که مال خودشان نبود تصاحب می‌کردند و ماموران قانون را به تعقیب و گریزهای خطرناکی در جاده‌ها می‌کشاندند. ما هم افراد ناباب داریم؛ ولی آن‌ها کاری جز ریختن زباله و انتقال وسایل فروشگاهی به جاهایی که متعلق به آن‌ها نیست نمی‌کنند. دیگر کسی خشم و نفرتی به ناباب‌ها ندارد. نهایتاً کمی به آن‌ها چپ‌چپ نگاه می‌کنند. شاید برای همین است که ابر تندر مقدار معینی نابرابری اقتصادی را مجاز می‌داند. مطمئناً ابر تندر می‌تواند شرایطی را فراهم کند که همه دارایی یکسانی داشته باشند؛ اما در این صورت فقط آفت کسالتی که انسان‌های جاودانه به آن مبتلا می‌شوند افزایش می‌یابد. اگرچه همه چیزهایی را که نیاز داریم در اختیار داریم؛ اما مجازیم برای چیزهایی که می‌خواهیم نیز تلاش کنیم. البته کسی به اندازه مردم در دوران میرایی تلاش نمی‌کند؛ زمانی که نابرابری انقدر زیاد بود که مردم از یکدیگر دزدی می‌کردند یا به زندگی خود پایان می‌دادند. دوست ندارم جرم و جنایت برگردد؛ اما از این که ما داس‌ها تنها منبع ترس باشیم خسته می‌شوم...»و یا قسمت دیگری که می‌گوید:«ما موجوداتی که قبلا بودیم نیستیم. ناتوانی‌مان در درک ادبیات و سرگرمی‌های دوره میرایی را درنظر بگیرید! چیزهایی که احساسات انسان‌های فانی را برمی‌انگیختند، برای ما قابل درک نیستند. تنها داستان‌های عاشقانه از فیلترهای ما عبور می‌کنند و با این ال از شدت اشتیاق و فقدان‌هایی که آن داستان‌های عاشقانه فانی روایت می‌کنند در شگفت هستیم. می‌توانیم نانیت‌های احساسی‌مان را مقصر بدانیم که ناامیدی‌مان را محدود می‌کنند؛ اما مشکل خیلی پیچیده‌تر از آن است. انسان فانی تصور می‌کرد که عشق ابدی ست و از دست دادن آن نشدنی ست؛ اما حالا ما می‌دانیم که این حقیقت ندارد. عشق فانی می‌ماند و ما جاودانه شده‌ایم. ما همان موجوداتی که قبلا بودیم نیستیم؛ پس اگر انسان نیستیم، چه هستیم؟»به نظر می‌رسد که جهانِ بدون شرور، جهان بی‌معناست. گویا خیر باید در کنار شر قرار بگیرد تا خیر تلقی شود. بدون رنج، لذت بی‌معناست. اگر فقدان و جدایی و مرگ، عشق را تهدید نکنند، هرگز نمی‌‌توان آن عشق سوزان را تجربه کرد. اگر نیاز و نقص نباشد، نمی‌توان لذت تلاش و به‌دست آوردن را چشید. وقتی پایانی وجود نداشته باشد و وقتی زمان برای رسیدن به اهداف محدود نباشد، هدفی هم نیست. در جهانی که علم ناجی آن است و یک هوش مصنوعیِ بسیار نزدیک به قادر مطلق بر آن حکومت می‌کنند، حتی ادیان هم بی‌معنا می‌شوند. باور داشتن به موجودی برتر و بالاتر، پذیرفتن نقص و نگاه به چشم‌اندازی روبه‌رشد، در جهانِ بدون شر بی‌معناست. دیگر امیدی به رستگاری آن‌جهانی معنا ندارد؛ و همچنین احساس نیاز به موجودی برتر برای نجات و رهایی از رنج.به قول داس فارادی:«اجدادم در ابتدا به درگاه خدایان خطاپذیر و بی‌ثبات دعا می‌کردند؛ و بعد به خدایی با داوری‌های بی‌رحمانه و وحشتناک روی آوردند، و بعد دست به دامان خدای بخشنده و مهربان شدند و در نهایت به خدایی که قدرتمند و بی‌نام بود روی آوردند؛ ولی یک نامیرا به درگاه چه کسی باید دعا کند؟ هیچ جوابی برای این سوال ندارم؛ اما همچنان به دعاهایم ادامه می‌دهم تا صدایم به چیزی فراتر از فاصله‌ها و اعماق روح خودم برسد...»شر ذات دنیای ماده است و حذف آن، مثل گرفتن شیرینی از شکر و شوری از نمک است. دنیای ماده محدود است و محدودیت رنج و ستیز می‌آفریند و انسان این را شر می‌نامد. و از آنجا که شر در ذات دنیای ماده است، نمی‌توان آن را حذف کرد؛ همانطور که در دوران پسامیرایی نیز، شر از بین نرفته است؛ بلکه شکل آن تغییر کرده است. شر هست؛ ولی نه به آن شکلی که بشر قبلا می‌شناخت(فقر، جنگ، بیماری، مرگ و...)، بلکه در لباسی دیگر: قدرت‌طلبی، حسادت، نژادپرستی و...طبع زیاده‌خواه انسان در دنیای محدود ماده، شر می‌آفریند و این مسئله را، هیچ هوش مصنوعی‌ای نمی‌تواند حل کند. در دوران پسامیرایی، داس‌ها اختیارات فراقانونی دارند؛ داس‌ها و آتش(آتش تنها عامل مرگ طبیعی در جهان پسامیرایی ست) تنها موجوداتی هستند که می‌توانند جان بستانند و بر جاودانگی غلبه کنند. داس‌ها می‌توانند درباره جان‌ها و زندگی‌ها تصمیم بگیرند و این در دنیای پسامیرایی، قدرتی ست که هرکسی چشم طمع به آن دارند. از سوی دیگر، کمرنگ شدن شر، شناختن خیر و مرزهای اخلاقی را بسیار دشوار کرده است و در دوران پسامیرایی، درباره ماهیت خیر و عمل اخلاقی نیز تردید و بحث و اختلاف نظر وجود دارد.از آنجا که ستاندن جان انسان‌ها به ابر تندر سپرده نشده، سازمان داس‌شهر همچنان به دست انسان‌ها اداره می‌شود و همچنان آلوده به ویروس‌هایی انسانی است: فساد، قدرت‌طلبی، زیاده‌خواهی، برتری‌جویی و حتی ویروس‌هایی قدیمی‌تر: حسادت و نژادپرستی.داس‌هایی هستند که افراد را با توجه به موقعیت اجتماعی یا نژاد خوشه‌چینی می‌کنند و می‌توانند نظارت داس‌شهر را هم دور بزنند . فرقه‌ای از داس‌ها هستند که معتقدند داس‌ها هم حق دارند از شغل خود لذت ببرند. حتی برخی داس‌ها، قدرتی بیش از آنچه دارند می‌خواهند؛ زیرا خود را خدایان مرگِ دوران پسامیرایی می‌دانند. مقابله این داس‌ها با داس‌های گارد کهن – داس‌هایی که همچنان به تعهدات اخلاقی پایبندند – همان نبرد خیر و شری ست که در دوران میرایی هم وجود داشته؛ اما به شکلی دیگر.تا وقتی که انسان باشد و جهان ماده هم باشد، شر سومین چیزی ست که پدید می‌آید؛ حتی زودتر از خیر. شر و تقابل آن با خیر موتور پیشران انسان در جهان ماده است؛ عاملی ست که خیر را می‌شناساند و به آن معنا می‌دهد. شاید چهره‌اش در طول زمان تغییر کند؛ اما همیشه هست و نمی‌توان آن را از دنیای ماده گرفت؛ همان‌طور که شوری را از نمک و شیرینی را از شکر. و انسانیت انسان هم در تقابل میان خیر و شر است که تطور می‌یابد و شکل می‌گیرد.در آخر، این بریده از داستان، یکی از بهترین قسمت‌های آن است به نظر من:بزرگ‌ترین آرزوی من برای انسان‌ها، آرامش یا آسایش و خوشی نیست؛ بلکه این است که هربار شاهد مرگ دیگری هستیم، کمی از درون احساس مرگ کنیم؛ چون تنها احساس همدلی و همدردی است که ما را انسان نگاه می‌دارد. اگر همدلی و همدردی درون ما از بین برود، هیچ خدایی قادر به کمک به ما نیست. (از دفتر خاطرات خوشه‌چینی داس فارادی)</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 20:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیفرخواست 001143</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%DA%A9%DB%8C%D9%81%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-001143-qy5abcuhhxe8</link>
                <description>اینجانب دادستان شعبه … به استناد گزارش تاریخی مورخ ۰۰۱۱/۴/۳ و گزارش مقدماتی پزشکی قانونی و شکایت رسمی خانواده شاکی، با توجه به ادله و قرائن موجود، کیفرخواست علیه افراد ذیل تنظیم و به دادگاه کیفری ارسال می‌گردد. در تاریخ مذکور، متهمان با هماهنگی و استفاده از وسایل آتش‌زا اقدام به حمله مسلحانه و آتش‌زدن در چوبی منزل نموده و پس از مواجهه با مقاومت مقتوله، با وارد آوردن فشار و ضربات فیزیکی به در، اقدام به ورود به عنف به منزل مسکونی نموده‌اند. پس از ورود، متهمان با اعمال ضرب و جرح شدید با جسم سخت و وارد آوردن فشار به ناحیهٔ شکم، پهلو و قفسهٔ سینه، موجب شکستگی دنده‌ها، آسیب ستون مهره، شکستگی بازو و خون‌ریزی رحمی شده‌اند که منجر به سقط جنین مقتوله در محل و تداوم وضعیت آسیب‌دیدگی مقتوله شده است. مقتوله پس از چند هفته و بدون دریافت مراقبت پزشکی لازم فوت نموده است.گزارش کارشناس جرم‌شناسی و صورت‌جلسه صحنه جرم نشان می‌دهد درب چوبی منزل دچار آتش‌سوزی موضعی و شکستگی شده، آثار خون و آثار ضرب و جرح بر بدن خانمی حدوداً ۲۰ ساله مشاهده شد که طبق اظهارات شاهدان باردار بوده و در محل دچار سقط جنین شده است.آثار سوختگی موضعی و سوختگی سطحی در لبهٔ در چوبی؛ شکستگی و ترک‌خوردگی در چارچوب در و آثار فشار از داخل و خارج مشهود است.لکه‌های خون تازه و خشک‌شده در مسیر ورود و در نزدیکی محل مقاومت مقتوله و قطرات خون روی کف و دیوارهای ورودی ثبت و عکس‌برداری شد.بنا به شهادت شهود عینی، متهمان پس از چندین بار اقدام به تهدید و ارعاب، با تهیه مواد آتش‌زا اقدام به آتش زدن در چوبی منزل مقتوله نموده، و پس از مقاومت مقتوله، با شکستن درب وارد خانه شدند و ضمن ضرب و جرح مقتوله، اقدام به ربودن صاحب خانه نمودند.گزارش پزشکی قانونی مقدماتی مبنی بر وجود آثار خون‌ریزی خارجی و کبودی‌های متعدد و گسترده در نواحی قفسه سینه، شکم، پهلو و اندام‌ها؛ آثار سوختگی سطحی و ذغال‌شدگی در برخی نواحی لباس، خراش‌ها و بریدگی‌های سطحی متعدد، تغییر شکل و تورم در ناحیه بازو راست منطبق با شکستگی از نوع بسته، حساسیت و درد موضعی در ناحیه دنده‌ها است.در بررسی‌های بیشتر، وجود هماتوراکس متوسط تا وسیع در فضای پلورال راست و چپ در برخی نواحی؛ پارگی یا کوفتگی سطحی ریه در چند ناحیه؛ نشانه‌های خون‌ریزی داخل قفسه سینه که عملکرد تنفسی را مختل کرده است تایید شد. در برخی نواحی نشانه‌های التهاب ثانویه و تغییرات ایدئال ناشی از پنومونی در مراحل اولیه مشاهده شد، و همچنین تجمع خون در حفرهٔ شکم و لگن به میزان متغیر که نشان‌دهندهٔ خون‌ریزی داخلی است.شکستگی‌های فشاری و کوفتگی در نواحی مهره‌های کمری و سینه‌ای؛ در برخی نواحی نشانه‌های آسیب نخاعی یا خون‌ریزی اپیدورال مشاهده شد.شکستگی بازو از نوع بسته با جابجایی جزئی و تورم مشخص؛ شکستگی‌های متعدد دنده که در برخی موارد با کوفتگی ریه هم‌زمان است مشهود بود.علت مستقیم فوت نارسایی تنفسی و همودینامیک ناشی از خون‌ریزی داخلی وسیع در قفسه سینه و شکم همراه با آسیب ریوی و هماتوراکس بوده‌است؛ در برخی نمونه‌ها آمبولی ریوی ثانویه به‌عنوان سازوکار محتمل فوت ذکر می‌شوند. صدمات وارده به ناحیهٔ شکم و قفسه سینه، فشار مکانیکی شدید و خون‌ریزی رحمی با احتمال قریب به یقین سبب جداشدگی جفت یا آسیب رحمی شده که منجر به سقط جنین گردیده است.شهادت خانواده و نزدیکان، از جمله فرزندان خردسال مقتوله نیز اقدام متهمان به ضرب و جرح مقتوله را تایید می‌کند و نشان می‌دهد اقدام متهمان باعث ایجاد صدمه بدنی موثر در سقط جنین در زمان حادثه شده است.با توجه به اوصاف و قرائن، متهمان یا متهمان احتمالی به عناوین زیر متهم شناخته می‌شوند:  1. ورود به عنف و تخریب اموال به‌واسطهٔ آتش‌زدن در و ورود به منزل.2. اعمال ضرب و جرح عمدی که منجر به صدمات شدید بدنی (شکستگی دنده، ستون مهره، بازو و کبودی‌های متعدد) و فوت مقتوله شده است.  3. اقدام منجر به سقط جنین به‌واسطهٔ ضربه و فشار مستقیم به شکم و ایجاد خون‌ریزی رحمی.4. جرم منجر به فوت یا معاونت در قتل(با توجه به این که رابطه علی بین تروما و فوت مقتول توسط کارشناسی پزشکی قانونی ثابت شده است).با عنایت به مراتب فوق، از دادگاه محترم تقاضا می‌گردد:1. پذیرش کیفرخواست و صدور قرار تعقیب کیفری علیه متهمان نامبرده.2. صدور دستور احضار و بازداشت موقت متهمان در صورت وجود دلایل قانونی و ضرورت جلوگیری از فرار یا تبانی.    </description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 10:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج مثل مردن است.</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-jfshuze5qgab</link>
                <description>دیشب داشتم توی بغل مامان گریه می‌کردم و اولین بارم نبود. این مدت بیشتر وقت‌ها، وقتی فشار عصبی از حدش فراتر می‌رفت همین کار را می‌کردم. مامان خندید و گفت: یه جوری رفتار می‌کنی که انگار قراره ماها بمیریم!میان گریه گفتم: نه! من انگار قراره بمیرم!و بعد مثل بچه‌ای که قرار است به زور بهش آمپول بزنند، هق‌هق‌کنان التماس کردم: من نمی‌خوام ازتون جدا بشم!قرار است پنجشنبه این هفته بروم خانه خودم و من هنوز درک نکرده‌ام که «خانه خودمان» الان دقیقا کجاست. خانه خودمان(پدری) یا خانه خودمان(من و همسر)؟توی درس روانشناسی پایه یازدهم می‌خواندیم که تغییرات بزرگ باعث فشار روانی می‌شوند. این ساده‌ترین تعریف از حال فعلی من است. من آدمی‌ام که از تغییر بیزارم. سکون را دوست دارم. روال‌های ثابت و پیش‌بینی‌پذیر، یک آشیانه مشخص. حالا قرار است همه سکون و نظم زندگی‌ام بهم بریزد. قرار است اتاق نازنینم را از دست بدهم(و در عوض یک خانه نازنین خواهم داشت). و این هفته و هفته پیش، هر کاری را که در روتین زندگی‌ام انجام داده‌ام، به این فکر کرده‌ام که این آخرین بار است: آخرین بار بود که با خواهرم دوتایی آماده شدیم و از خانه بیرون آمدیم و بعد از ظهر زیبای پاییزی جلوی خانه‌مان را نگاه کردیم و رفتیم باشگاه. آخرین بار بود که صبح شنبه، با صدای رادیوی مامان بیدار شدم و مامان برایم لقمه گرفت و خواهرم را دیدم که روتین پوستی‌اش را انجام می‌دهد و مامان از دستم حرص خورد که دیر نکنم و بعد سه‌تایی سوار ماشین شدیم، و آخرین بار بود که با هم آیت‌الکرسی و چهارقل خواندیم و خواهرم را گذاشتیم مدرسه، و آخرین بار بود که با مامان رفتم دانشگاه. آخرین بار بود که از اتاق خودم، سر کمد خودم آماده شدم که بروم دانشگاه. آخرین باری بود که مسیر دانشگاه تا خانه‌مان را سوار اتوبوس شدم و آمدم خانه و صورتم را شستم و توی تختم دراز کشیدم. این شب‌ها آخرین شب‌هایی ست که بابا آخر شب می‌گوید این فیلم جالب است، بیا با هم ببینیم و من برای همین، برعکس بیشتر وقت‌ها، هر فیلمی که باشد قبول می‌کنم؛ حتی اگر مستندی درباره شیرهای دریاییِ گالاپاگوس باشد. چون دیگر آخر شب‌ها بابا نمی‌آید توی اتاقم که بگوید بیا مستند شیرهای دریاییِ گالاپاگوس را ببین. چون دیگر مامان صبح‌ها موقع رفتن کنار تختم بادام نمی‌گذارد. چون دیگر خواهرم سر زده به اتاقم نمی‌آید که درباره اتفاقات مدرسه‌اش حرف بزند و الان که بهش فکر می‌کنم، از این که وقتی می‌آمد با من حرف بزند می‌گفتم کار دارم پشیمانم. از این که شب‌ها گاهی نمی‌رفتم با بابا فیلم ببینم پشیمانم. از این که گاهی بادام‌هایی که مامان می‌گذاشت را نمی‌خوردم پشیمانم. دلم برای همه‌شان تنگ می‌شود؛ حتی برای آن اخلاق‌هایشان که قبلا ناراحتم می‌کرد.من دقیقا چهارده سال است که ساکن این خانه‌ام و ساکن همین اتاق. بقیه گاهی اتاقشان را عوض کرده‌اند، ولی من از اول اول توی این اتاق بوده‌ام. حتی دکوراسیون اتاق را هم تغییر نداده‌ام، بجز وقتی که موکت را از آن حذف کردم. ذهن من عادت به سکون و تکرار دارد. سکون به من احساس امنیت می‌دهد. و من اتاقم را دوست دارم؛ تک‌تک اجزایش را، حتی دسته‌های کمد را، حتی سطل زباله را، حتی گل بالای تخت را.اتاقم همان قلعه بتنی من است. همان‌جایی که ساعت‌ها در آن پنهان شدم، نوشتم، خوابیدم، گریه کردم، درس خواندم... جایی که فقط مال من بود نه مال بقیه. جایی که امن بود. جایی که می‌شد در آن از دنیا فرار کرد. و حالا من دارم آنجا را از دست می‌دهم و فکر نمی‌کردم یک روز دلم برای تخت یا کمدم تنگ شود؛ ولی می‌شود. همین چند روز پیش، وقتی داشتم نماز می‌خواندم به این فکر کردم که من همیشه روی قالیچه گرد وسط اتاق نماز می‌خوانم؛ همیشه یعنی از وقتی نمازخوان شدم و توی این خانه بودیم. یک جای تقریبا مشخص داشت. جایی خوانده بودم – شاید روایتی با این مضمون داشته باشیم – که اگر کسی جان دادن برایش سخت شد، ببریدش جایی که همیشه نماز می‌خوانده. فکر کنم برای همین همیشه همینجا نماز خواندم. آن موقع فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت از این اتاق بروم. اصلا افقی به نام ازدواج پیش رویم نبود. فکر می‌کردم انقدر توی این اتاق می‌مانم تا بمیرم.اتاقم.دلم برای همه خانه‌مان تنگ می‌شود. برای منظره‌ای که رو به پارک داشت و در همه فصل‌ها زیبا بود. برای کابینت‌های فندقی آشپزخانه. برای میز ناهارخوری. برای روکش مبل‌ها. برای دمپایی‌های حمام حتی. من دلم برای احساس امنیت خانه تنگ می‌شود. برای وقتی که از دانشگاه می‌رسیدم خانه و شب بود و خانه گرم بود و بوی غذای مامان می‌آمد. دلم برای مامان تنگ می‌شود، و برای بابا.همه می‌گویند خب باز هم آن‌ها را می‌بینی، باز هم بهشان سر می‌زنی. ولی این به نظر من فایده ندارد. دیگر خانه آن حس خانه بودن را نخواهد داشت. من حتی اگر هر روز بروم خانه مامان، دیگر آنجا خانه من نیست. حداقل کاملا خانه من نیست. آنجا مهمانم و این حس را دوست ندارم؛ حس عدم تعلق به جایی که همیشه مال من بوده. و درضمن قطعا مثل قبل نیست. الان برای دیدن مامان فقط کافی است از اتاقم بیرون بروم و چند قدم تا آشپزخانه طی کنم. هر موقع که بخواهم می‌توانم این کار را بکنم. ولی آن موقع چی؟ باید سوار ماشین یا اتوبوس بشوم و یک مسیر طولانی را طی کنم تا ببینمش. نمی‌توانم هر وقت اراده کردم بروم آنجا. باید برنامه‌های دیگرم را هماهنگ کنم.نمی‌گویم شوقی برای شروع زندگی نیست. هست. جهیزیه نو واقعا وسوسه‌انگیز است؛ ولی تغییر برای من سنگین و سخت است. و بیشتر از هرچیزی به این فکر می‌کنم که من با این وضع چطور قرار است بمیرم؟ من با هزاران زنجیر تعلق به این خانه زنجیر شده‌ام. حسم دقیقا حس کسی ست که قرار است بمیرد و روحش محکم به آن تعلقات چسبیده. مثل کندن پوست از بدن است، مثل جدا شدن گوشت از استخوان. دردش خیلی سنگین است و من نمی‌دانم چطور قرار است با اینهمه تعلق بمیرم. قطعا مردنم سخت خواهد بود. خیلی سخت‌تر از این.قبلا نوشته بودم که ازدواج هم مثل مردن است؛ ولی الان دارم آن را دقیقا درک می‌کنم. واقعا مثل مردن است. شاید هم برای من اینطوری است. نمی‌دانم چرا؛ ولی خودم هم متوجه نبودم که انقدر محکم به روال عادی زندگی‌ام چسبیده‌ام. و از سویی نگرانیِ این که باید یک زندگی را بچرخانم هم هست. قبلا توی کار خانه کمک می‌کردم؛ ولی می‌توانستم هرجا که می‌خواهم عقب بکشم و بگذارم به عهده مامان و بابا. ولی الان دیگر من پنجاه درصد یک زندگی‌ام. یکی از او پایه یک زندگی. نمی‌توانم از زیر بار چیزی شانه خالی کنم.ولی چند روز پیش که داشتم غصه می‌خوردم، ناگهان چیزی یادم آمد که خیلی آرامم کرد. آرام هم نه دقیقاً، ولی همه‌چیز را برایم قابل پذیرش کرد. چیزی که می‌دانستم، ولی حواسم به آن نبود. یادم آمد که قرار نیست توی دنیا همه‌چیز آنطوری باشد که من دوست دارم و اصولا دنیا پر است از اتفاقاتی که مطابق میل من نیست.من داشتم غصه می‌خوردم، چون جدا شدن از پدر و مادر خلاف میلم بود، و فکر می‌کردم که نباید اینطور باشد. ولی الان یادم آمده که نه، این یک اتفاق طبیعی ست و زندگی پر است از چیزهایی که من دوست ندارم. تا وقتی زور می‌زنی همه‌چیز مطابق میلت باشد، حرص می‌خوری و اذیت می‌شوی. ولی وقتی این را بپذیری که نمی‌توانی واقعیتِ ناراحت‌کننده‌ی دنیا را عوض کنی، راحت‌تر با آن کنار می‌آیی. مثل درد آمپول است. درد دارد ولی پذیرفته‌ای که همین است که هست و این ماهیت دنیاست. اگر ازدواج نمی‌کردم هم به هرحال باید رنج دیگری را تحمل می‌کردم. مثلا شاید مجبور می‌شدم برای درس یا کار بروم شهر دیگری یا حتی کشور دیگری. یا مثلا سرطان می‌گرفتم و دکتر می‌گفت فقط شش ماه وقت دارم و باز هم همین حس را تجربه می‌کردم. و درضمن به هرحال واقعیتی به نام مرگ در دنیاست که هر خوشی‌ای را نابود می‌کند و هیچکس نمی‌داند چه زمانی می‌میرد. تا وقتی مرگ هست، یعنی دنیا قرار نیست به کسی روی خوش نشان بدهد و یعنی زندگی مثل راه رفتن روی سطح یخ‌زده‌ی یک دریاچه است؛ شکننده و پیش‌بینی‌ناپذیر. یادم افتاد که با این حجم تعلقات و با همه چیزهایی که دارم، باز هم به مو بندم. باز هم در یک لحظه می‌توانم بمیرم. و یادم افتاد این واقعیت درباره همه عزیزانم وجود دارد و مجبورم بپذیرمش؛ هرچند خیلی خیلی تلخ است. نابودی در ذات دنیاست. جهیزیه مادرم زمانی نو بود و الان کهنه است و جهیزیه من هم همینطور خواهد شد. وسایل از بین می‌روند و آدم‌ها هم همینطور.حس امنیت و آرامش اگه عکس بود. بهشت هم این شکلیه شاید.من به گذرگاه چسبیده‌ام. به جایی که از اول برای ماندن ساخته نشده بود. به جایی که از اول خانه‌ام نبود. خانه من نه خانه پدر است نه خانه همسر نه هیچ‌جای دیگری. خانه من اصلا قرار نیست در این دنیا باشد. خانه من آنجاست که: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ(55 قمر).</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 09:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن مثل بالا آوردن است.</title>
                <link>https://virgool.io/@forat/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jju5b7k3keco</link>
                <description>هشدار: اگر روحیه حساس دارید یا مبتلا به اختلالاتی چون افسردگی و وسواس هستید، شاید بهتر باشد این متن را نخوانید.شلیک گلوله با آزاد شدن حجمی از گاز فشرده همراه است. وقتی گلوله از لوله سلاح بیرون می‌آید، هوایی که پشت سر آن فشرده شده بود هم بیرون می‌آید و منفجر می‌شود. اگر لوله سلاح را به بدن چسبانده باشی، آن گاز فشرده هم می‌رود زیر پوست و آنجا منفجر می‌شود و زخمی نامنظم و متلاشی درست می‌کند. اگر لوله سلاح به سر چسبیده باشد، جمجمه می‌ترکد و تکه‌های استخوان و مغز و گوشت‌های صورت به همه‌جا می‌پاشد.به نظر من این توصیف اصلا منزجرکننده و حال بهم زن نیست. اتفاقا شیرین و دلپذیر است؛ البته اگر درباره خودم باشد. چون پاشیده شدن تکه‌های مغز و جمجمه‌ام به اطراف به این معنی ست که مغزم دیگر کار نمی‌کند. به این معنی ست که دیگر افکار وسواس‌گونه وجود ندارند و این خیلی عالی ست. بهترین روز زندگی‌ام خواهد بود.زندگی کردن با وسواس فکری این شکلی ست. مغزی داری که یک ثانیه هم خفه‌خون نمی‌گیرد. مغزی داری که دائم درباره هر چیزی – از جزئی تا کلان – تا حد مرگ فکر می‌کند، تعمق می‌کند و کاری می‌کند که نتوانی مثل آدم زندگی کنی. مثلا کاری می‌کند که ده بار برگردی و لباست را توی کمد با دقت نگاه کنی – با دقتِ نانومتر مربع – و بعد بخاطر دوتا لکه خیلی کوچک، آن را بدهی به خشکشویی؛ ولی شبش به این نتیجه برسی که خشکشویی ممکن است خرابش کند و ده بار به خشکشویی زنگ بزنی و بازجویی‌اش کنی که لباس من شستشو می‌خواهد یا نه؟ خراب می‌شود یا نه؟ و ده بار نظرت را عوض کنی که اتو بشود یا خشکشویی یا لکه‌گیری یا کوفت یا زهر مار... و آخرش هی توی دلت حرص بخوری که برای مهمانی عروسی‌ات لباس نداری.وسواس فکری اینطوری است که هرچیزی را بیش از حد بزرگ می‌کنی. مثلا چون قرار است از خانه پدر بروی، نسبت به همه جزئیات آن خانه و آدم‌هایش حساس شده‌ای. مثلا می‌روی ساعت‌ها توی اینترنت می‌گردی که دسته کمدی پیدا کنی که شبیه دسته‌های کمد خودت باشد – چون عاشق کمدت و دسته‌های سرامیکی کلاسیکش هستی و سال‌ها پیش فروشنده به تو گفته این‌ها هیچ‌جا پیدا نمی‌شود – و آخرش پیدایشان نکنی و بخاطر همین از کمد جهیزیه‌ات خوشت نیاید، چون شبیه کمد خودت نیست(با این که همه می‌گویند از کمد خودت زیباتر است). یا مثلا این شکلی است که می‌خواهی میز تحریر خودت را هم به خانه خودتان ببری چون حاضر نیستی سر میز تحریر همسرت بنشینی، چون رنگش چوبی است و تو می‌خواهی میز تحریرت حتما سفید باشد و حتما مال خودت باشد و خودت همانطور که دوست داری آن را بچینی. چون در غیر این صورت نمی‌توانی بنویسی.وسواس فکری این شکلی است که چون مادرت دو سال پیش، بعد از یک مشاجره کوچک با تو، توی راه برگشت از محل کار یک تصادف شدید کرد، حالا می‌ترسی با او بحث کنی چون می‌ترسی یکهو از دستش بدهی و تا ابد پشیمان بمانی. و وقتی عصبانی می‌شوی بعدش تا حد مرگ پشیمان می‌شوی. این شکلی است که تمام کارهای بدی که در حق خانواده‌ات کرده‌ای یادت می‌ماند – درحالی که آن‌ها اصلا یادشان نیست – و خودت را بعد از چندین سال هنوز بابت کوچک‌ترین چیزها مجازات می‌کنی. وسواس فکری این شکلی است که ذهنت دائم درباره احتمالات از دست دادن عزیزانت داستان می‌بافد و انقدر واقعی است که گریه‌ات می‌افتد. این شکلی است که به پدرت نمی‌گویی برود شیر بخرد چون می‌ترسی وقتی بخاطر خواسته تو داشته از خیابان رد می‌شده، ماشین بهش بزند و تو تا ابد خودت را سرزنش کنی. اینطوری است که هر روز به مادربزرگ و پدربزرگت زنگ می‌زنی که مطمئن شوی زنده و سالم‌اند. اینطوری است که هرچیزی را، هرکاری را ده بار چک می‌کنی. به چیزهایی دقت می‌کنی که دیگران اصلا نمی‌بینند – مثل لکه‌های لباست – و نمی‌توانی ازشان بگذری. نمی‌توانی از هیچ چیزی بگذری.ذهنت دائم فکر و خیال مسخره می‌بافد. دائم به چک کردن و اصلاح کردن مشغولی. وای به وقتی که روی یک چیز خاص حساس بشوی، پدر خودت و بقیه را درمی‌آوری. نمی‌توانی تمرکز کنی و اعصابت خرد است چون پرپوزالت را ننوشته‌ای و برای تصویبش وقت کمی داری و نمی‌توانی روی آن متمرکز شوی. دائم با احساسات متضاد درونت درحال جنگی. دائم با خودت بحث می‌کنی و کلنجار می‌روی. تمام رفتارهای اطرافیانت را دقیق تحلیل می‌کنی. دائم درحال تحلیل، بررسی، آزمایش و نتیجه‌گیری هستی و نتیجه‌ها هربار متفاوتند و تصمیم‌گیری را برایت سخت می‌کنند. سر هرچیزی، حتی خرید یک تیشرت کلی بررسی و تحلیل می‌کنی. انقدر فکر می‌کنی که مغزت می‌سوزد. به هرچیزی با دقت فکر می‌کنی و غصه می‌خوری. دائم با خودت درحال مذاکره‌ای. مثلا به این فکر می‌کنی که آخرین بار است که می‌توانی صبح پاییزی خانه‌تان را ببینی و بعد خودت را قانع می‌کنی که باز هم اینجا می‌آیی که صبح‌ها توی تراس صبحانه بخوری.حتی توی دوست داشتن هم وسواسی هستی و اطرافیانت را روانی می‌کنی. مثلا یکهو روی لباس‌های خواهرت حساس می‌شوی و می‌گردی ببینی آیا لباس خانه و لباس بیرون خوب دارد؟ لباس گرم و لباس خنک چی؟ به خود می‌آیی و می‌بینی کلی لباس برایش خریده‌ای. گاهی ساعت‌ها در خاطراتت غرق می‌شوی. ساعت‌ها حسرت می‌خوری. گاهی ساعت‌ها سر هرچیزی با خودت مذاکره می‌کنی. استخاره می‌گیری و باز هم اعتماد نمی‌کنی و ده بار استخاره می‌گیری. همه کارهای معمولی و روزمره برایت یک پروژه پیچیده می‌شوند؛ پروژه‌ای که باید دقیق و طبق پروتکلی که توی ذهنت داری انجام شود. باید همه‌چیز را بنویسی. از هر چیزی لیست درست می‌کنی حتی برای تیشرت و شلوارهای راحتی‌ات. موجودی اسپری الکل و شامپو و شوینده صورتت را چک می‌کنی تا اگر به نیمه رسید دوباره بخری. طوری خرید می‌کنی که انگار قرار است جنگ شود. ذهنت همیشه در حالت آماده‌باش برای بقاست. همیشه فکر می‌کنی قرار است اتفاق بدی بیفتد. از وقتی مهدکودک می‌رفتم این حالت را داشتم. آن موقع اینطور درکش کرده بودم که: حس می‌کنم قراره یکی بمیره.و هنوز هم همین حس را دارم. ترکیبی از اضطراب و وسواس فکری. مثل ترکیب وایتکس و جوهرنمک است. دارد از درون من را می‌خورد و هیچکس – مطلقا هیچکس – متوجه نیست.هر ثانیه در مرز جنونی و هیچکس نمی‌تواند درک کند که چه مرگت است. همه فقط رفتارها و حساسیت‌های عجیبت را مسخره می‌کنند. فقط بهت نق می‌زنند که چرا اینطوری هستی و تو روانی‌تر می‌شوی چون واقعا دست خودت نیست. چون واقعا آن‌ها نمی‌فهمند چقدر عذاب‌آور است. آن‌ها فکر می‌کنند زندگی با آدم وسواسی سخت است ولی نمی‌دانند زندگی به عنوان یک آدم وسواسی عذاب مطلق است. هر ثانیه‌اش جهنم است. فکر می‌کنند تو یک مردم‌آزار عوضی هستی که می‌خواهی آن‌ها را اذیت کنی، نمی‌دانند چقدر اذیت می‌شوی و نمی‌دانند خیلی جاها جلوی خودت را می‌گیری که افکارت به بیرون نشت نکنند. آن‌ها هیچوقت نمی‌فهمند درماندگی در برابر افکار چه شکلی ست. شاید همه آدم‌های عادی گاهی اینطوری شوند ولی نمی‌دانند دائمی اینطوری زندگی کردن چه شکلی ست؛ این درماندگی عمیق و وحشتناکی که من دارم.دلم می‌خواهد مغزم را فقط برای یک ساعت به همه اطرافیانم قرض می‌دادم. این تنها راهی هست که بفهمند من دقیقا چه حسی دارم. شاید اینطوری حداقل آن‌ها از بیرون مغزم را نمی‌خوردند و اجازه می‌دادند فقط از درون خورده شوم. دلم می‌خواهد روح و روان خورده شده و چروکیده‌ام را بکشم بیرون و آن را به پدر و مادر و کسانی که بزرگم کردند نشان بدهم تا ببینند نتیجه تربیت ناامن و پارانوییدی چیست. ببینند که وسواس‌های خانواده پدری به شکل بدی به من منتقل شده. و ببینند که دیگر کم آورده‌ام. با این که مذهبی هستم و با این که می‌دانم خودکشی گناه بزرگی ست، ولی دائم به این فکر می‌کنم که یک روز بالاخره از یک جایی یک سلاح کمری گیر می‌آورم و مغزم را می‌ترکانم. البته هیچ وقت به روش‌های دیگر خودکشی فکر نمی‌کنم. چون در واقع نمی‌خواهم خودم را بکشم. فقط می‌خواهم مغز لعنتی‌ام را متوقف کنم. فقط می‌خواهم کاری کنم که دیگر فکر نکند.مشاوره و روانشناسی فایده ندارد. ذکر و دعا و خواندن قرآن هم همینطور. آخرش وسواس از یک جایی سرک می‌کشد و دوباره کل مغزم را می‌گیرد. هیچ درمان قطعی‌ای وجود ندارد. وسواس فکری یک تومور بدخیم توی مغزم است که دارد فلجم می‌کند. دارد به بافت‌های مغزم فشار می‌آورد و کاری می‌کند که فقط بنشینم و فکر کنم و نتوانم در برابر افکارم کاری بکنم. مثل یک آدم فلج هستم در برابر یک سونامی. نمی‌توانم جلویش را بگیرم، نمی‌توانم فرار کنم. فقط می‌توانم نگاه کنم و بگذارم امواج آب – همان افکار غم‌انگیز یا اعصاب‌خوردکن – استخوان‌هایم را بشکند.البته گاهی از نظر ذهنی آسیب‌پذیرترم و گاهی قوی‌تر. گاهی پیش می‌آید که صدای مغزم را کمتر بشنوم، از دور. گاهی می‌توانم فرض کنم که نیست. وقتی از کربلا برگشتم تا چند وقت حالم خیلی بهتر بود. و گاهی انقدر شدید است که واقعا – حتی از نظر جسمی – هم فلجم می‌کند و کاری می‌کند که گریه‌کنان توی تخت بیفتم. راه‌هایی هم برای فرار کردن از آن هست. مثلا نگاه کردن به پروانه‌ها، به درخت انگور توی حیاط، به درخت‌های کاج. یا مثلا همین نوشتن که مثل بالا آوردن است؛ بالا آوردن افکار مسموم و لعنتی. یا مثلا کتاب خواندن و سریال دیدن. ولی نمی‌توانم عادی زندگی کنم. و نمی‌توانم بچه‌دار شوم. چون نمی‌خواهم عمداً یک نفر را به این دنیا بیاورم و همه این وسواس و اضطراب لعنتی را به او منتقل کنم و بگذارم یک انسان دیگر زجر بکشد و دلش بخواهد سرش را متلاشی کند. این زنجیره معیوب بود. ما ژن وسواس را داشتیم و محیط هم تقویتش کرده بود. من باید این زنجیر را پاره کنم. من مسئول هرکس که نباشم، مسئول بچه‌ام هستم. زجر کشیدن او مستقیماً و دقیقاً تقصیر من است. پس نمی‌خواهم به دنیا بیاید و این بزرگ‌ترین لطفِ منِ مادر در حق اویی ست که اصلا وجود ندارد.من یک روز یک سلاح کمری گیر می‌آورم. شاید یک برتا با کالیبر 9 میلیمتری پارابلوم. شاید یک کلت ام نوزده-یازده کالیبر 45. شاید یک روولور با کالیبر 357 مگنوم. با این که از روولور خوشم نمی‌آید ولی کالیبر 357 مگنوم عالی ست. به خوبی مغز را می‌ترکاند. اینطوری مطمئن می‌شوم مغزم با تومور لعنتی داخلش ترکیده. دیگر فکر نمی‌کند. دیگر دقت نمی‌کند. دیگر خاطرات را مرور نمی‌کند. دیگر کلنجار نمی‌رود. و آن وقت من واقعا زندگی می‌کنم.کالیبر 357 مگنوم. البته فکر نکنم توی ایران گیر بیاد. برتا گزینه بهتریه و کلا بیشتر دوستش دارم.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 14:33:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه توی رختکن</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DA%A9%D9%86-fwkmsjc6ohnx</link>
                <description>توی اتاقت نشسته بودیم کنار هم، بدون این که نامحرم باشیم. تقریبا اولین بار بود که انقدر با دقت نگاهت می‌کردم؛ اولین بار بود که متوجه شدم مژه‌هایت بلند و صاف است و ابروهایت کمی پیوسته. آن لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که این کسی که الان انقدر به من نزدیک است، همان است که یک سال از دور نگاهش می‌کردم، آن هم فقط چند صدم ثانیه؟ همان که بدون این که بدانم، من را از دور نگاه می‌کرد و از دیگران حالم را می‌پرسید؟وقتی داشتی صدف‌های توی کمدت را نشانم می‌دادی و می‌گفتی توی راهیان نور خریدی‌شان، به این فکر کردم که همان روز توی اروند، وقتی داشتم می‌دیدمت که صدف می‌خری، به نظرم خیلی دور و غیرممکن بودی. اروند که بودیم هیچ‌وقت در مخیله‌ام نمی‌گنجید که یک روز صدف‌های توی ویترین را نشانم بدهی. تو دور و ممتنع بودی، مثل یک ستاره خیلی دور که می‌توانی هرشب با هزاران سال نوری فاصله ببینی‌اش؛ و دلم به این خوش بود احتمال می‌دادم دوستم داری.امروز وقتی داشتم بعد کلاسم می‌آمدم حرم شهدا که تو را ببینم، به این فکر کردم که پارسال هم بعد از کلاس توی شلوغی اتوبوس خودم را می‌چپاندم و به سختی و بدبختی و تنهایی خودم را می‌رساندم حرم شهدا. تنها و عصبانی بودم؛ بغض داشت خفه‌ام می‌کرد، وقتی می‌دیدم همه دور و بری‌هایم خوشحالند و با دوستانشان هستند ولی من تنهایی دارم انبوهی از خشم و غم را به دوش می‌کشم. هربار می‌آمدم شهدا، دلم می‌خواست همه‌اش را سرت خالی کنم. از دستت عصبانی بودم، دوست داشتم خفه‌ات کنم و چشمانت را دربیاورم؛ ولی اگر روزی نمی‌آمدی یا نمی‌توانستم بیایم، حالم گرفته بود.وقتی وارد حرم شهدا می‌شدی، سریع سرم را می‌انداختم پایین و نگاهم را می‌دزدیدم، مبادا فکر کنی برایم مهمی یا مبادا کسی بفهمد نگاهت می‌کنم. مجبور بودم زیرچشمی نگاهت کنم، چند صدم ثانیه، از پشت سر. و می‌توانستم خوشحال باشم که هردو در یک نماز جماعت شرکت می‌کنیم؛ همین. سه روز در هفته، از پشت سر، توی نماز جماعت. بعد هم باید حواسم می‌بود زودتر از تو بروم که فکر نکنی بخاطر تو مانده‌ام، ولی دلم نمی‌آمد بروم. دلم می‌خواست بمانم و غرورم داشت له می‌شد، تکه‌تکه می‌شد و دردش خیلی جانکاه بود، خیلی...همیشه حس می‌کردم گناهکارم که هنوز می‌آیم حرم شهدا. حس می‌کردم اشتباه می‌کنم که فراموشت نکرده‌ام و اشتباه‌تر از آن این بود که وانمود می‌کردم برایم ارزشی نداری. مثل کسی بودم که ریه‌هایش خونریزی می‌کند و دارد خون بالا می‌آورد، ولی مجبور است خون را در دهانش نگه دارد و آن را قورت بدهد.امروز توی حرم شهدا، تا وارد شدی نگاهم را ندزدیدم. به خودم فرصت دادم با تو چشم‌درچشم شوم، بدون این که احساس گناه کنم. وقتی دم ساختمان نهاد داشتی آستین‌هات را پایین می‌زدی، به خودم اجازه دادم بدون ترس از قضاوت شدن یا عذاب وجدان، یک دل سیر نگاهت کنم. دیگر مهم نبود کسی ببیند، یا خودت متوجه شوی. می‌شد با خیال راحت نگاهت کرد، می‌شد با آرامش پشت سرت توی نماز بنشینم و بعد با هم برویم ناهار بخوریم؛ چیزهایی که به خواب هم نمی‌دیدم!امروز توی اتوبوس با هم بودیم؛ همان خط اتوبوسی که همیشه درش گریه می‌کردم. من هرجایی بیرون از خانه که می‌شد گریه کرد گریه کرده‌ام. هرجایی که می‌دانستم کسی من را نمی‌شناسد و نمی‌بیند. مثل این بود که بعد از یک مبارزه سنگین، درحالی که خرد و خمیر شده‌ای و دهانت پر از خون است، سرت را بالا بگیری و بگویی خوبم. بعد یواشکی بروی توی رختکن و لباست را دربیاوری و ببینی همه بدنت کبود است. و خودت زخم‌های خودت را ببندی و گریه کنی. یک سال بود که خودم را توی رختکن حبس کرده بودم.سطح یخیِ نازکِ اعتمادی که به تو داشتم، دارد ضخیم‌تر می‌شود. دیروز که با هم گریه کردیم، حس کردم ریشه‌های احساسمان چندبرابر رشد کرد و ستبر شد و به عمق رفت. نمی‌دانم تو هم همین حس را داشتی ولی من احساس کردم دارم لطیف‌ترین و عمیق‌ترین عواطف تو را لمس می‌کنم؛ احساس کردم انقدر به هم نزدیکیم که می‌توانیم سر روی شانه هم بگذاریم و گریه کنیم.حالا دیگر نمی‌خواهم خودم را توی رختکن حبس کنم. دلم می‌خواهد خونی که یک سال و نیم توی دهانم جمع شده را تف کنم، سرم را بگذارم روی شانه تو و گریه کنم.ما سه بار باهم راهیان نور رفتیم. بار اولش هم را نمی‌شناختیم. بار دوم هم را می‌شناختیم، ولی ازدواجمان به دلایلی ممکن نبود. بار سوم، ازدواج کرده بودیم... این بار سوم است.</description>
                <category>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</category>
                <author>شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 14:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>