<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های foroozan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foroozan</link>
        <description>اینجا درباره درگیری های ذهنی ام حرف می زنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 08:26:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23086/avatar/SZlBiZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>foroozan</title>
            <link>https://virgool.io/@foroozan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رو به بهبودی</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozan/%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-pq2lljxyuypv</link>
                <description>چند روز بود که پر از اضطراب و استرس بودم خیلی میترسیدم همه اش تو سرم این جمله تکرار میشد که اگه نتونم چی و کاملن هم احساس تنهایی می کردم چون از اطرافیانم هم حمایتی دریافت نمیکردم و برعکس انرژی منفی می گرفتم هیشکی نبود بهم بگه شاید سخت باشه ولی تو میتونی و دستشو بزاره رو شونه ام که احساس حمایتش کل وجودمُ پر از گرما بکنه و قدم هامو با اطمینان بردارم و برم جلو ولی خب..الان خیلی بهترم و اون احساس ضعفی که داشت فلجم میکرد و کل بدنمو کرخت کرده بود خوشبختانه الان باهام نیست و الان منم و احساس اطمینان به خود و اطرافیانی که کم کم دارم انرژی مثبت میگیرم ازشون.</description>
                <category>foroozan</category>
                <author>foroozan</author>
                <pubDate>Fri, 28 Dec 2018 23:28:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع فصل جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozan/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-stezxy2shakk</link>
                <description>به نظرم امروز قراره شروع یه تغییر مهم تو زندگیم باشه   انگار یلدا واسم خوش یمن بوده و شب های بلند و تاریک منم همراه یلدا داره به پایان میرسه و روزای روشن از راه میرسه و زمستون فصلی که همیشه معتقد بودم با خودش حال بد و افسردگی به همراه میاره انگار این بار داره برعکس عمل می کنه امشب دوباره درباره خودم و زندگیم با خانواده صحبت کردم و برای اولین بار بعد از بیشتر از دو سال بدون اینکه بحث و ناراحتی ای پیش بیاد و بدون اینکه صحبت ها با گریه من و شروع یه دوره جدید از افسردگی من به پایان برسه ،تموم شد و خوب هم تموم شد. ولی راستش استرس و ترس عجیبی گرفتم دوست دارم خوشحال باشم ولی نمیتونم و کاملا برعکس حسی شبیه ناراحتی دارم. بغض این همه مدت داره بالاخره شکسته میشه و گریه ام گرفته انقدر این همه مدت نه شنیدم و انقدر سخت بود برام که حمایتشونو جلب کنم که راستش جونی برام نمونده برای خوشحالی و هنوز باورم نمیشه به نظر میاد کم کم وقت عمل رسیده و باید خودمو ثابت کنم در حال حاضر واقعا به کسی نیاز دارم که حمایتم کنه و بهم انگیزه حرکت بده کاش الان یه رفیق و همراه واقعی پیشم بود که میتونستم حالمو باهاش شریک بشم و تو آغوشش یه کم حس امنیت و آرامش بکنم. به اندکی انرژی مثبت نیازمندم. راستش یه کم بیشتر از اندکی...</description>
                <category>foroozan</category>
                <author>foroozan</author>
                <pubDate>Sat, 22 Dec 2018 23:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozan/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-yfnluxobv7xv</link>
                <description>بعضی وقتا احساس میکنم من و مغزم دو موجود کاملا جدا از همیمچون من هیچ کنترل و اختیاری ندارم روش و افسارش دست من نیست  حول مدارهای مختلفی میچرخه و به کهکشان های مختلفی سفر میکنه  کلا با هم نمیسازیم زیاد  و خیلی عذابم میده من مدام در حال فرار از دست افکار و مغزم هستم همش دارم سعی میکنم حواسشو پرت کنم و به چیزایی مشغولش کنم که یه کم آروم بشه مثل بچه هایی که همش دارن ورجه وورجه میکنن و یه جا بند نمیشن تااینکه تلویزیونو روشن میکنی میزنی کارتون پخش شه  آروم میشینن یه گوشه و زل میزنن به تلویزیونمنم یا به فیلم پناه میبرم یا کتاب میخونم براش  یااینکه میخوابم تا آرومش کنم. شماها با افکارتون چجوری صلح می کنید؟ </description>
                <category>foroozan</category>
                <author>foroozan</author>
                <pubDate>Tue, 18 Dec 2018 18:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چقدر با خودتون رفیقین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozan/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86-m3khb4kygcep</link>
                <description>اگر کسی ازم بپرسه بهترین دوست و رفیقت کیه میگم خودم چون جوری که خودم با خودم راحتم و خوشحال جوری که خودم بلدم حالمو خوب کنم  با خودم بخندم و برقصم و مسخره بازی در بیارم و بین این همه حال و روز بد تنها کسی ام که هوامو دارم و خیلی دوستم دارم کسی نبوده نیست و نخواهد بود پس من خودم بهترین رفیق خودمم و ازاین بابت خوشحالم که خیلی وقته یاد گرفتم خوشحالیم به دیگران وابسته نباشه  اصلن شایدم دیوانه ام و بی خبر؟!? پ.ن: بعضی ها به شعر بعضی به ترانه برخی به فیلم و عده ای هم به کتاب پناه می برند اما مدت هاست که آدم ها دیگر به همدیگر پناه نمی برند #اغوز_آتای </description>
                <category>foroozan</category>
                <author>foroozan</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 23:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سونامی</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozan/%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-gh3djxckodoj</link>
                <description>من از دریا واقعا بیزارم چون یکی از کابوس هایی که به تکرار میبینمش اینه که میبینم سطح دریا اومده بالا و سونامی شده و ما زیر آبیم امروز زلزله اومد و مرکزشم دریا بود به مامانم میگم بالاخره یه روز این کابوس لعنتی من واقعی میشه.?</description>
                <category>foroozan</category>
                <author>foroozan</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 21:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم گرفتم که حرف بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozan/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-v8dwhsyzwhaj</link>
                <description>خیلی وقت نیست که عضو ویرگول شدم ولی با آدم های اینجا حال خوبی رو تجربه میکنم چون کاری رو میکنند که من جراتش رو نداشتم ..من همیشه فقط گوش دادم همیشه لبام بسته بوده ولی این لبای بسته پشتش کلی حرف نگفته و قورت داده بوده حرفایی که از بس گفته نشدن که واسه خودم هم دور از تصورشده که بتونن زده بشن درواقع رها بشن از زندان تاریک مغز من واسم سخته که بتونم حرف بزنم چون از بس سکوت کردم حرف زدن یادم رفته ولی دیگه میخوام ازاین دنیای تنهاییم بیام بیرون و حرف بزنم من تصمیم گرفتم که حرف بزنم و  با اولین فراری های زندان مغزم به محض باز شدن در به صورت چرکنویس اومدم بگم سلام26آذر 97</description>
                <category>foroozan</category>
                <author>foroozan</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 01:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>