<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های foroozande</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foroozande</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:08:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>foroozande</title>
            <link>https://virgool.io/@foroozande</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فلسفه ورزی امریکایی...فلسفه ورزیِ ایرانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozande/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-v8j98al2nql4</link>
                <description>در 1971جان رولز کتابی مینویسد که در همان اولین سالها، چندهزار کتاب و مقاله درباره ش نوشته میشود! و  به زبان­های مختلف دنیا ترجمه میشود و خیلی ها معتقدند فلسفه سیاسی با این کتاب وارد دوران جدیدی شده (حالا کاری ندارم که این سخن چقدر اغراق آمیز هست یا نه).کتابی پر از ابهام و دوپهلویی و تناقض نما و بسیار مستعد برای سوءبرداشت. من تقریبا چهارماه طول کشید تا تمامش کنم! گذشته از زبان بیگانه و نثر سخت و جملات چند خطی(!)، خواندنِ کتاب سختی های خیلی بیشتری هم دارد :کتابی پر از پراکنده گویی ..سَرِ نخِ سخن بارها و بارها گم می شود.. گاهی تا ده صفحه  میخوانی و بعد میفهمی فقط یک پرانتز(کامنتِ بی ربط با بحث) بزرگحاشیه ی صفحاتِ نسخۀ پرینت شدۀ من، پر است از این جملات:«منظورت الان این است که... ؟ یا آن است که...؟!»« این الان چه ربطی به باقی بحث داشت؟»«اینکه با آنکه در صفحه ی فلان گفتی نمیخواند؟!»«این فرض از کجا آمده؟»«کجا برای این ادعا استدلال کردی؟...»اما مَنِ دانشجوی ایرانی، که بعد از پنجاه سال کتابِ &quot;حضرت رولز بزرگ&quot; را میخوانم، هرگز به خودم اجازه نمیدهم بگویم «این چه طرزِ نوشتن است؟!»من همواره اشکال را در خودم میجویم: من کم سوادم... من از زمینه ی بحثها اطلاع ندارم... من انگلیسی نمیفهمم... من حواسم پرت شده...من هوشِ کافی برای فهم منظور نویسنده را ندارم... من باید برگردم از اول بادقت بیشتر بخوانم!برمیگردم از اول صفحه میخوانم... از اول مبحث... از اولِ فصل!!! بارها و بارها... تا بالاخره دوزاریم بیفتد و برگردم به آن سوالاتی که از سرِ استیصال  در حاشیه ی صفحه ها نوشته بودم، پاسخ دهم! و خیالم راحت شود که: «آها! حالا فهمیدم!» (و احساس فتح کنم!)بعد از چهارماه سروکله زدن با کتاب اول، میروم سراغ کتاب بعدی رولزکه تقریبا پانزده سال بعد از این یکی نوشته. کتاب با این مقدمه شروع میشود: من دیدم که کتاب نظریه ی عدالتم انتقاداتی را برانگیخت که ناشی از سوء برداشت و سوءفهم از آن بوده. و فهمیدم که منظورم را نتوانسته ام خوب بیان کنم! و در این کتاب میخواهم با صورتبندی بهتری آن ایده را مطرح کنم!(نقل به مضمون!)سراغ مقالاتِ انتقادی از رولز (که اغلب مربوط به قبل از نشر کتاب دومی اند): عه! خیلی از سوالاتِ حاشیه ای خودم! هرکدام موضوعِ یک مقالۀ انتقادیِ مشهور شده! ... و مقالاتی که رولز در پاسخِ اینها نوشته اغلب پر از «منظورم را متوجه نشده اید!... من که همانجا گفته م که...» است!بله! ماجرا این است:نویسنده کتابی &quot;سخت خوان&quot; نوشته...کسی به او نگفته اینها را چاپ نمیکنم چون سخت خوان و پراکنده گو و مبهم است!خواننده ها (برعکس من!) کتاب را چهار ماهه نخوانده اند! و سعی کافی نکرده اند که منظور او را بفهمندپس آن کتاب را دارای تناقضات دیده انداما نگفته اند «این کتاب که دری وری است! ..حیف وقتی که صرف خواندنش کنیم»خواننده ها درباره ی تناقضهایی که در آن دیده اند، کتاب یا مقاله نوشته اندرولز آن مقالات و کتابها را دیده، که ناشی از عدم دقت کافی بوده ندرولز نگفته «چرا با دقت بیشتر نمیخوانید! حیف من که برای شما کتاب نوشته م!»بلکه رولز هم درپاسخ مقالات و کتابهای دیگر نوشته! و همان حرفهاش را با بیان بهتر آورده!حاصل:انبوهِ مقالات وکتب فقط «درباره ی رولز!»حاصل: پخته تر شدنِ اندیشه ی رولزحاصل: هرچه فربه تر شدنِ فلسفه ی آمریکاحاصل: شهرتِ روز افزونِ رولز، منتقدین، و مجلاتِ چاپ کننده ی این بحثهابه یاد می آورم یکی از استادهام را که با تبختر خاصی میگفت کتابِ فلانی (یک استاد دومی، که من شاگردش نبوده م، ولی شاگردان و مریدان دارد و صاحب دعوی ست) را دادند من بخوانم... «هرچه خواندم سر در نیاوردم چی میخواهد بگوید؟!» انداختم کنار..گفتم من اصلا این حرفها را نمی فهمم . البته لحنشان حاویِ «این حرفهای چرت و پرت و بی سر و ته» بود!و به یاد می آورم که یک استاد سومی، عین همین تعابیر و با همین لحن را درباره ی همان استادِ اولی میگفت!!!و باز به یاد می آورم: فایرابند(فیلسوف علم) ابتدای کتابِ مشهورِ &quot;علیه روش&quot;، میگوید به لاکاتوش(یک فیلسوف علم دیگر) گفتم بیا &quot;یک بازی را شروع کنیم&quot; من هی مقاله بر علیه روشِ علمی مینویسم و تو هم هی درجوابم، مقاله ای در دفاع از روش علمی بنویس! خواننده ها سرگرم میشوند و دنبال میکنند، ما هم مشهور! (نقل به مضمون!) بعد همه ش را درکتابی بنام &quot;له و علیه روش&quot; چاپ میکنیم.. البته عمرِ لاکاتوش کفاف نمیدهد و فایرابند به تنهایی مینویسد و میشود کتابی که هست..بله! اینجوری هاست که آنها آن میشوند و ماها این میمانیم!</description>
                <category>foroozande</category>
                <author>foroozande</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 18:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استیج گرایی و پایداریِ اجتماعی نظام لیبرال</title>
                <link>https://virgool.io/@foroozande/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AC-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84-n13nh5smkxty</link>
                <description>نظام لیبرال سرمایه داری، چطور خودش را اصلاح کرد که توانست، بعد از بحران انقلابهای جهانگیر کمونیستی، هم مجددا ابرقدرت بلامنازع شود و هم دربرابر هر بحران دیگری از آن سنخ بیمه شود؟جان رولز، مشهورترین فیلسوف سیاسی قرن حاضر، بعد از وصف جامعه­ی بسامان مطلوب خود، در جستجوی &quot;عوامل پایدارکننده&quot;ی آن به مسائلی اشاره میکند که شاید مرا را به پاسخ این سوال راه بنماید. خوب است توجه کنیم:رولز هرگاه می­خواهد از نهادها یا قوانین جامعه بسامان خود مثالی بزند، از نهادها و قوانین و قانون اساسی ایالات متحده ی آمریکا یاد میکند! پس میتوان جمله ی قبل را اینطور بازنوشت: «رولز درجستجوی عواملِ پایدارکننده ی جامعه­ ای مانند جامعه ی سیاسی ایالات متحده است.»1. رولز معتقد است مهمترین عامل پایدارکننده ی یک جامعه، آن است که شهروندان آن، ساختار آن جامعه را &quot;به نفع خودشان&quot; بیابند. پس ساختار جامعه ای که بخواهد پایدار بماند، باید چنان باشد که به نفع شهروندانش باشد.یا دست کم اینگونه بنظر برسد. اما نفع شهروندان در چیست؟2. از طرفی رولز مهمترین نیاز انسانها را &quot;عزت نفس&quot; و حس ارزشمند بودن میداند. از نظر او انسان وقتی احساس ارزشمند بودن میکند که ببیند که «دیگران برای اهداف او، برای تلاش او در راستای رسیدن به آن اهداف، وبرای آنچه در زندگی اش ارزشمند میداند، ارزش قائلند.» اهداف او و تلاش او را سرکوب و تحقیر و تمسخر نمیکنند و بلکه تشویق هم میکنند و به او بخاطر این اهداف و تلاشها احترام میگذارند. رولز (بعنوان یک فیلسوف لیبرال) بسیار برای «آزادی انسانها در تشخیص خیرِ خود و انتخاب هدف زندگی خود» اهمیت قائل است. پس اهدافی که باید جامعه به آنها بها دهد و شخص را بخاطر آن تشویق کند، بسیار بسیار زیاد و متنوعند.3.او در این جستجو، به چیزی اشاره می­کند که آن را &quot;اصل ارسطویی&quot; مینامد:«آدمها از بکارگیریِ مهارتهای پیچیده ترِ خود احساس لذت بیشتری میکنند.» بنظر رولز این، یکی از اصولیست که بر &quot;انتخاب هدف&quot;ِ آدمها تأثیرگذار است: اشخاص تمایل دارند که در طرحی که برای زندگی خود ترسیم میکنند، تا حد ممکن، اهداف و مسیرهایی انتخاب کنند که به تقویت هرچه بیشترِ مهارتهایشان و بکارگیری آن کمک کند. رولز میگوید: جامعه ای که اصل ارسطویی را برسمیت نشناسد، شهروندان را از &quot;زندگی معنادار&quot; محروم ساخته است.4. راه حل رولز: پذیرش و تشویق تشکیل &quot;اجتماعات&quot; است. یعنی جمعهایی (انجمنهایی، باشگاه هایی، گروههایی...) که افرادی را که داراری &quot;هدف یکسان&quot;ند دور هم جمع کند! رولز برای این انجمنها اهمیت بسیاری قائل است. البته این انجمنها کاملا آزادند که ارزشها و قوانین &quot;درونی&quot;ِ خود را داشته باشند؛ و جامعه آنها را برسمیت شناخته و حمایت میکند؛ اما تا جایی که از قوانین کلِ جامعه تخطی نکنند.بندهای یک و دو و سه را کنار هم بگذاریم: برای پایداری جامعه، لازم است که هر شهروند در جمعی (انجمنی، باشگاهی) عضو باشند که در آن دیگران نیز برای هدفی مشابه هدف خودِ او تلاش کنند؛ هدف او و تلاش او و مهارتی که با صرف عمر و هزینه کسب کرده را، ارزشمند می دانند و او را بابت پیشرفت در این مهارت تشویق میکنند. در یک جامعه ی پایدار، باید برای هر تعریفی از &quot;خیر&quot;، برای هر مهارتی، یک جمع اینچنینی بتوان یافت؛ این مهارت، هرچه که باشد(اعم ازحفاظت از محیط زیست، یا رشد معنوی و زندگی طبق یک دین خاص یا رصد ستاره ها یا حل مسائل پیچیده ی ریاضی یا روپایی زدن با توپ، صدا درآوردن از دماغ، یا هرچی. دقیقا هرچی.جامعه ای که اجازه دهد که افراد بابت مهارتی که برای کسب آن عمر و هزینه صرف کرده اند، تشویق شوند و تلاششان ارزشمند شمرده شود، پایدار میماند. چون از حمایت این شهروندان برخوردار خواهد بود.تا اینجا نظریه ی قشنگ و بسیار آموزنده ای بود. نه؟«جامعه ای پایدار است که اشخاص نیازهای خود را در آن محقق بیابند.مهمترین نیاز آدمها حس ارزشمند بودن است.آدمها وقتی عزت نفس دارند و خود را ارزشمند میابند که ببینند اهدافشان (و طرحی که برای زندگی و پرورش مهارتهای پیچیده شان ریخته اند) ازنظر دیگران هم ارزشمند است.پس جامعه برای پایدار بودن، باید به استعدادها، مهارتها، و هرآنچه که شخص رسیدنِ به آن را برای خود &quot;خوب&quot; بداند، را به رسمیت شناخته و فرصت شکوفایی و &quot;دیده شدن&quot; به آن بدهد.»داستانها و فیلمها و کارتونها (خاصه از نوع آمریکایی) سرشارند از نوجوان یا جوانی(اعم از انسان یا حیوان!) که مهارت خاصی دارد و در خانواده و قبیله و گله اش آن مهارت را ارزشمند نمیدانند. نوجوان با ممارست خود و البته با خوش شانسی، به دنیای جدیدی راه میابد که او را بابت مهارتش تشویق میکنند. و دست آخر هم همان مهارت &quot;همه&quot; را نجات میدهد و در لحظه ای باشکوه و بیاد ماندنی، او بالای صحنه(استیج مانند)، پیروزمندانه ایستاده و مورد احترام و تشویق همه، حتی آنها که تمسخرش میکردند قرار میگیرد.تصویر نفرت آور، سرکوبگر، خشن، نادان، ازین خانواده یا گله یا جامعه (که اغلب خودشان یک مهارت مشترک دارند اتفاقا!) ارائه میشود. و تصویر روشن و مترقی و نجات بخش و خواستنی از آن دنیای جدید...اینها البته فقط در فیلم و داستان و کارتون نیست! کمی اشکهای شوق و نفسهای از هیجان به ماره افتاده ی کسانی که در برنامه های مختلف &quot;استعدادیابی&quot; روی استیج، زیر رقص نور وبارش خرده کاغذهای رنگی درمیان کف و سوت تماشاگران ایستاده اند را با خود مرور کنید!تئوری قشنگ و آموزنده ایست.اما همه ی ماجرای اهمیت انجمنها این نیست!رولز در ادامه ی بحث پایداری، به بحث از &quot;حسادت اجتماعی&quot; هم میرسد. حسادتی که در فقیرترها نسبت به غنی تر ها ایجاد میشود و جامعه را ناپایدار میکند! (به بیان ساده و صریحتر: یعنی به شورش فقیرترها و به هم ریختنِ سیستم تولید و .... منجر میشود!)آنگاه گوشه ای از پرده ی این نمایش زیبای تئوری پردازی بالا میرود:«یکی از عواملی که مانع از ایجاد این حسادت ویرانگر میشود آن است که اشخاص اغلب در انجمنها و باشگاهها و .. با افرادی شبیه به خودشان در تعاملند»!!!و کمی قبلتر از این جملات، توضیح داده است :«نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی، تنها زمانی موجب ناپایداریِ جامعه میشودند که اقشار کم­برخوردارتر به طور تحقیرآمیز و تلخی با آن نابرابریها مواجه شوند.» یعنی اگر این اقشار با آن مواجه نشوند و یا اگر در جامعه &quot;تحقیر&quot; نشوند، هرگز به خاطرِ &quot;خودِ نابرابری اقتصادی و اجتماعی&quot; شورش نخواهند کرد! (هرگز دوباره انقلابهای کمونیستی تکرار نخواهد شد!)بله! انجمنها و باشگاهها به پایداری جامعه کمک میکنند.درواقع اصل ارسطویی، عزت نفس، آزادی انتخاب هدف، و و و...همه و همه، کمک میکنند تا شهروند در واقع «سرش گرمِ قهرمان شدنِ خودش باشد»! و چیزهایی را &quot;نبیند&quot; که میتوانند در او حس حسادت ویرانگر ایجاد کنند! مثلا نبیند و نپرسد که چرا در جامعه که ،بتعبیر رولز، یک &quot;سیستم همکاری اجتماعی&quot; است، سهم او از کار و زحمت بیشتر از برخی دیگر است و سهم او از منافع همکاری ، کمتر؟</description>
                <category>foroozande</category>
                <author>foroozande</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 17:19:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>