<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Edi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foroughnami</link>
        <description>صلی الله علیک یا اباصالح المهدی. لیسانس مدیریت بازرگانی - علاقه مند به روانشناسی - در انتظار فرج</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:30:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/52136/avatar/12W4ZO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Edi</title>
            <link>https://virgool.io/@foroughnami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من یک آدم معمولی هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@foroughnami/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-wgi2pmdobs6e</link>
                <description>&quot;اشتیاق به تجربه ی مثبت خودش یک تجربه ی منفی ست و برعکس پذیرش تجربه ی منفی یک تجربه ی مثبت است.&quot; (هنر ظریف بیخیالی)اینطور یاد گرفتیم که با حل کردن مشکلات به رضایت برسیم و با ایجاد مشکل جدید احساس نارضایتی کنیم. موضوع اینه که زندگی هیچ وقت خالی از پیچیدگی نخواهد بود.به ما یاد ندادن وقتی با مشکلات مواجه میشیم مثل یه غده ی سرطانی باهاش مواجه نشیم چون مشکلات هیچ وقت تمومی ندارن. این باور که فقط با حل کردن مشکلاته که به رضایت می رسیم ما را در یک دور باطل قرار داده که آرامش را از ما دریغ کرده.تبلیغاتی که در و دیوار این دنیا رو پر کرده، شبکه های اجتماعی، تلویزیون و... همه جا حرف از بهتر بودن و بهتر شدنه، فارغ از اینکه چقدر این بهتر بودن ضروریه و حقیقتا آیا ارزشمنده یا صرفا قدرت و تجارت جهانی به اون اعتبار داده، وقتی هر روز با ایده آل هایی رو به رو میشیم که ازشون فاصله داریم کم کم احساس بی ارزش بودن بهمون دست میده و همچنین حس می کنیم که از دنیا عقب موندیم. البته که روانشناسی زرد و تجاری هم سهم کمی در دامن زدن به این احساس نداره. شعارهایی مثل: تو هر چه را بخواهی بدست خواهی آورد، تو لایق بهترین هایی (حال اینکه این بهترین چیست؟)، قانون جذب، ذکر مثال های استثنائی از افرادی که در شرایط بحرانی و طاقت فرسا دستاوردهای بزرگ مادی کسب کردند این باور را در ما ایجاد می کنه که پس ما هم باید بتوانیم! ولی اگر نتوانیم چه؟ اگر عمیقا آن مسیر را دوست نداشته باشیم چه؟ اگر برای آن راه و روش ساخته نشده باشیم چه؟ نتیجه می شود حال نزار جوانی که در 28 سالگی نتوانسته جزء بهترین های رشته ی تحصیلی و شغلی خود باشد و یا هنر قابلی برای نمایش در جامعه ندارد. معمولی بودن آن ارزشی ست که در جامعه ی امروزی رسمیت ندارد. آدم ها می توانند معمولی باشند و خوشحال. معمولی باشند و موفق. معمولی باشند و خوشبخت ولی اگر جامعه بگذارد.برداشتی آزاد از کتاب &quot;هنر ظریف بیخیالی&quot;</description>
                <category>Edi</category>
                <author>Edi</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 14:34:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@foroughnami/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-nccw5jegcybe</link>
                <description> صبح بعد از نماز اومدم بخوابم، یهو ناخودآگاه به این موضوع فکر کردم که اگر بابا بزرگ یا بابا حاجی الان بودن چه تاثیری تو زندگیم میذاشتن و چقدر همه چیز فرق می کرد. یهو دلم عجیب برای داشتنشون تنگ شد. بعد یهو ذهنم رفت به این سمت که اگر اماممون ظهور کرده بود چقدر همه چیز فرق می کرد.چند وقت پیش به یه نفر گفتم: تو که الان پدرت فوت شده مثلا احساست اینطوری هست که برادرت پشتته؟ گفت: راستش من چون سال ها پدرم پیشم نبوده اصلا تا به حال به این موضوع فکر هم نکردم که مردی می تونه پشتم باشه. بعدش گفت: راستی زندگی می تونست چقدر راحت تر باشه و من حتی به امکانش هم فکر نکرده بودم. یعنی حتی رؤیاش رو هم نداشتم. از بس که تلاش کردم به هر چیزی که دنیا بهم تحمیل کرده عادت کنم و فکر کردم زندگی همینه. حقیقتش اینه که ما نمی دونیم که زندگی می تونه چقدر شیرین تر باشه. چقدر راحت تر باشه. یک کلمه درست کردیم به اسم واقع بینی و بهش اعتبار دادیم. هر کسی بیشتر تلاش کنه، بیشتر برای مشکلاتش بدو بدو کنه آدم با ارزش تریه. اصلا بُعدِ روحی فرد رو در نظر نمی گیریم. تشویق های جامعه برای موفقیت های مادی ما رو حریص تر می کنه و حواسمون نیست که این نوع تشویق ها خودشون عامل بدبختی ما هستن. کسی هم نمیگه تو که انقدر دویدی، انقدر پیشرفت مادی کردی، انقدر درس خوندی، بچه های خوب تربیت کردی، خودت خوبی؟ خیلی سخت بود؟ چی رو از دست دادی؟ میدونی اگر اماممون بود اصلا لازم نبود انقدر خودت رو اذیت کنی؟ میدونی این ساختمون 100 طبقه ای آسانسور داشت و تو پیاده پله ها رو رفتی بالا؟ میدونستی پدرت شاهه ولی تو مثل برده ها زندگی کردی؟تازه اینجا می فهمی که اون آدمایی که تو رو به خاطر سختی ای که تو پله ها کشیدی تشویق کردن با ناآگاهیشون چه خیانتی بهت کردن.</description>
                <category>Edi</category>
                <author>Edi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 01:47:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلی الله علیک یا اباصالح المهدی</title>
                <link>https://virgool.io/@foroughnami/%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-dmn6zin40kkr</link>
                <description>قبلا وقتی میخواستم حرفی بزنم تو وبلاگم مینوشتم. ترس از شناخته شدن داشتم که نکنه کسی قضاوتم کنه. راستش ویرگول رو انتخاب کردم چون حس میکنم آدما اینجا گوش شنوا دارن فارغ از اینکه موافقن یا مخالف صرفا نمی شنون بلکه گوش میدن. این روزا یکی از مشکلاتی که ماها داریم باهاش دست و پنجه نرم میکنیم اینه که آدمایی رو که تصور میکنیم ما رو از حفظن با قضاوت هاشون متوجه میشیم که این نزدیکی گویی سرآبی بیش نیست که دردآورترین قسمت زندگی برای من همینه... همه ی اینارو گفتم که به اینجا برسم که بگم کسی در این عالم هست که ما آدمها سالهاست تنها رهایش کردیم... انقدر غرق زندگی روزمره و بازی های این دنیا شدیم که فراموش کردیم کسی تو این عالم هست که ما رو از پدر و مادرمون هم بهتر میشناسن و اصلا قضاوتمون نمیکنن.سالهاست چشم انتظار یه سلام و احوال پرسی ما هستن. سالهاست که منتظرن که ما منتظرشون باشیم که بیان و نجاتمون بدن. سالهاست که قراره بیان و انتقام خون جد بزرگوارشون رو بگیرن..چیزی که دردم رو بدتر میکنه اینه که فهمیدم اینا همش بخاطر غفلت منه! منی که کل زندگیم رو درگیر مسائل خودمم و برای هر چیزی تلاش و برنامه ریزی و دعا کردم غیر از فرج ایشون.مگر نه اینکه وقتی ایشون ظهور کنن دیگه هیچ ظلمی روی زمین نمی مونه! مگر نه اینکه قراره حق مظلومان عالم رو بگیرن! مگر نه اینکه آسمان هر آنچه که ذخیره داره رو قراره بباره! مگر نه اینکه زمین تمام آنچه که داره رو قراره بریزه بیرون و عالم گلستان بشه!پس من این همه سال سرم گرم چی بوده که از این مسئله غافل بودم؟ کجای دنیا وایستاده بودم؟ مگه من چند نفرم که بتونم به نیازمندان عالم کمک کنم؟مگه من چه قدرتی دارم که بتونم جلوی این همه ظلم رو یک تنه بگیرم؟ وقتی میبینم هیچ قدرتی در برابر این همه بی عدالتی تو دنیا ندارم یک راه حل برام بیشتر نمی مونه اونم اینه که سرم رو مثل کبک بکنم زیر برف و بگم از دست من خارجه! شروع کنم به زندگی خودم بپردازم و انقدر خودم رو درگیر مسائل روزمره ی زندگیم بکنم که کم کم فراموش کنم برای چی به این دنیا اومدم! تا زمانی که مرگم برسه و تموم بشه.حالا اگر یه جایی یه نیازمندی هم بود یه کمک ناچیزی هم بکنم برای تسکین روحم و دیگه تصورم این باشه که آدم خوبی هستم و وظیفه ام رو انجام دادم.ولی آیا این راه حل به معنی پاک کردن صورت مسئله نیست؟ از طرفی آیا این همه قوانینی که تو تمام دنیا وضع شده باعث شده میزان جرم و جنایت به صفر برسه؟ یا حداقل جرم دیگه ای جانشینش نشه؟ غیر از اینه که همه جا هنوز بی عدالتی وجود داره؟ حالا یه جاهایی بیشتر یه جاهایی کمتر. ولی مگر نه اینکه در قرآن آمده که کشته شدن یک انسان برابر کشتن تمام انسان هاست و نجات یک انسان برابر نجات تمام انسان هاست؟ پس اگر 1 نفر فقط 1 نفر در این عالم مورد ظلم قرار بگیره گویی تمام انسان ها مورد ظلم قرار گرفتن یعنی اصلا کمیت اهمیتی نداره!!  و مسئولیت ظلمی که به اون انسان داره میشه به گردن من هم هست! چرا؟ چون به من یاد داده بودن که برای برطرف شدن تمام ظلم های عالم فقط 1 راه حل وجود داره و اون هم ظهور حضرت بقیه الله علیه السلام است اونوقت من به هرچیزی چنگ می زدم، هر کاری می کردم، در هر خونه ای رو میزدم جز در منزل ایشون. و تمام این سال ها درگیر کارم، درسم، زندگی شخصی خودم خودم خودم خودم.....حالا تصور کنید که یه بچه ای تو خونه دارید که داره میره سمت شومینه ای که روشنه و دست شما بسته ست و نمیتونین برید جلوش رو بگیرید. فقط صداش میزنید و امیدوارید یک لحظه برگرده و شما رو نگاه کنه بلکه بتونین منصرفش کنید. چه حسی بهتون دست میده؟ چه دلهره و نگرانی تو وجودتون حس میکنید؟ آقا امام زمان علیه السلام سال هاست هر روز شاهد این صحنه هستند که هر روز به تعداد بچه هاشون که دارن میرن ته درّه اضافه میشه ولی اصلا کوچکترین توجهی به ایشون نمیکنن که صداشون رو بشنون!اینه که وقتی از امام ابوالحسن موسی بن جعفر(ع) درباره صاحب الامر (عج) پرسیدند ایشان فرمودند: «او طرد شده ی تنها، غریب، پنهان از نزدیکانش و به خاطر کشته شدن پدرش مظلوم است.» همه ی حرفام فقط درد و دل بود. من تازه از خواب بیدار شدم. تمام تلاشم اینه که بتونم تا آخرش بیدار بمونم. التماس دعای فرجپی نوشت1:حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) فرمود: «همانا رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: مَثَل امام، چونان کعبه است که بر گردش می‌چرخند و او بر گرد چیزی نمی‌چرخد»پی نوشت2: &quot;همانا خداوند حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنکه آنان حال خود را تغییر دهند.&quot;                                                                                                                                        «سوره رعد، آیه 11»</description>
                <category>Edi</category>
                <author>Edi</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 16:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت، مد روز</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ruyi11w4zisc</link>
                <description>حتما شما هم دور و برتون پر شده از آدمایی که درگیر رفتن هستن... یه جوّی حاکم شده که اگر خدایی نکرده صرفا نظرت در این مورد ممتنع باشه و حتی مخالفت هم نکنی دوستان طوری مورد عنایت قرارت میدن که گویی مسئولیت تمام اختلاس های  ب.ز - س.ر - کاف.گاف و حتی سین.شین هم به گردن شماست. یعنی فقط کافیه در پاسخ به این سوال که تو هم میخوای بری؟ بگی نه فکر نمیکنم. یک عده طوری از وضعیت اسفبار مملکت برات تعریف میکنن که گویی تو  جزء شهروندان جامعه نیستی و اصلا همش تقصیر توئه!! یک عده هم در خوشبینانه ترین حالت احتمالا از سر دلسوزی شروع میکنن از مزایای مهاجرت و مدینه ی فاضله ای که در کشورهای اروپایی و آمریکایی حاکمه برات نطق میکنن و این کار رو تا جایی که ادامه میدن که مطمئن بشن تو دچار دل ضعفه شدی و دست و پات شل شده.مسئله ی من نه رفتنه نه موندن!مسئله ی من دلیل رفتن و موندنه! در اینکه هر کسی حق انتخاب داره که کجای این کره ی خاکی زندگی کنه هیچ بحثی نیست. در اینکه ماندن در ایران به نسبت قبل سخت تر شده هم هیچ شکی نیست. طرفِ حرف من اون بزرگترهایی هستن که از مسئولیت گریزی و خودمحوری فرزندانشون می نالن. همون هایی که میگن دخترای این دوره زمونه اهل سازش و سختی کشیدن نیستن و پسرا قابل اعتماد و مرد زندگی نیستن. همونایی که میگن اگر فقط به فکر خودت باشی زندگی، زندگی نمیشه باید یه جاهایی از خودت بگذری... سوال: آیا گذشتن از خود فقط شامل گذشت برای خانواده ی خودته؟ یعنی شما زمانی باید گذشت کنی که در ازای اون خانواده و نزدیکان خودت منتفع بشن؟ اگر چنین مفهومی رو از گذشت کردن استنباط کرد آیا این مفهوم عین خودخواهی نیست؟ چون ما وقتی از خودمون داریم برای خانواده و دوستانمون میگذریم باز هم منافع خودمون رو داریم در نظر میگیریم. می پرسین چطوری؟ برای مثال شما مادرتون رو خیلی دوست دارید و برای خوشحال کردنش پولی رو که برای خرید لباس خودتون اختصاص داده بودید میدید و برای مادرتون هدیه می خرید. چرا اینکارو می کنید؟ که مادر رو خوشحال کنید. چرا می خواهید خوشحالش کنید؟ چون دوستش دارید و از خوشحالیش شاد میشید یا دست کم آرامش می گیرید. یعنی در نهایت به خاطر دل خودتونه که دارید اون کار رو انجام میدید نه برای مادر! برای اینکه سوء تفاهمی برای مخاطبان عزیز پیش نیاد باید اضافه کنم که به هیچ عنوان نمیخوام بگم که نباید به خانواده اهمیت داد و به خاطرشون از خود گذشت. میخوام بگم این تازه پله­ ی اوله! یعنی وقتی من به خاطر خانواده ­ام از خودم میگذرم تازه اول راهم و مقصودم باید این باشه که به جایی برسم که گذشت کنم با این آگاهی که هیچ منفعتی در ازای آن نصیبم نمی شه. الان حتما میگید این داره این حرفا رو می زنه که به چی برسه؟ اصلا چه ربطی به مهاجرت داره؟ خب من وقتی صرفا برای بهترکردن زندگی خودم، آرامش و راحتی خودم و خانواده م تصمیم به رفتن میگیرم دیگه نمیتونم برای بچه م نطقِ گذشت کنم. نه اینکه بخوام بگم طرف باید بمونه و بسوزه و بسازه. نه! من میگم با خودمون رو راست باشیم. سالها شعار گذشت و فداکاری میدیم اونوقت سر وقتش که قراره نشون بدیم چند مردِ حلاجیم حتی حاضر نیستیم بپذیریم که بابا این همه سال همه ش شعار بوده و ما اینکاره نیستیم. همین!  امیدوارم اگر روزی تصمیم برای رفتن گرفتم دلیلش فراتر از زندگی مادیِ خودم باشه یا دیگه دَم از ازخودگذشتگی نزنم!</description>
                <category>Edi</category>
                <author>Edi</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 10:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به کِی این شب ابریِ سیه می بارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@foroughnami/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%90%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wg3gmuilbyzh</link>
                <description>هر چی میگذره بیشتر میفهمم که اینجا جای موندن نیست...دارم از غربت حرف میزنم. غربت اماممون که این همه ساله غریبانه بین ما زندگی می کنن و ما عین خیالمون نیست... وقتی ذره ای از غربتشون رو درک میکنیم، وقتی میبینیم یه جاهایی کسی ما رو نمیفهمه و نمیشه از یه چیزایی جایی حرف زد... دلت میگیره... میگی خدایا انگاری که من تک افتادم بین این آدما... من تحمل این تنهایی رو ندارم. بعد وقتی میبینی خب امامت این همه ساله که غربب و تنها دارن زندگی میکنن و خود تو یکی از دلایل غربت ایشونی دلت میخواد بمیری... حال اینکه مردنت دردی رو دوا نمیکنه بلکه ماندن می طلبد. اینجاست که باید بمونی و شروع کنی به ساختن.این همه ی غصه ی من، قصه ی یوسف داردتا به کی این شب ابریِ سیه می بارد؟                                                           (آوا)</description>
                <category>Edi</category>
                <author>Edi</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2019 11:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی برای نماندن!</title>
                <link>https://virgool.io/@foroughnami/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-k8cmc4b247no</link>
                <description>&quot;ما اومدیم برای رفتن&quot; فکر نمی کنم با این جمله کسی مخالفتی داشته باشه نهایتا ممکنه کسی معتقد باشه که ما برای رفتن نیومدیم ولی بالاخره یه روزی میریم. با اعتقادات آدما هم کاری ندارم که یه عده به زندگی پس از مرگ از جنبه ی مذهبی اعتقاد دارند و عده ای هم منطق و تصورات خودشون رو دارند. مسئله مهم رفتنه! یه وقتا فکر میکنم آدما سرشون رو با هر چیزی دارن گرم می کنن که رفتنشون رو فراموش کنن. انگاری که هیچ وقت قرار نیست نباشن.ته ناخودآگاهشون یه مفهوم ناشناخته ای به اسم مرگ هست که غبار گرفتتش اگر هم کسی بخواد بهش نزدیک بشه و گرد و خاکش رو پاک کنه بهش حمله میکنن. انگاری یه زخم قدیمیه که از ترس درد هیچ وقت حاضر به درمان نشدن. حالا برای فراموش کردن درد زخمشون حواسشون رو با هر چیزی پرت میکنن و تو نمیتونی بهشون بگی که زخمت داره عفونت میکنه...</description>
                <category>Edi</category>
                <author>Edi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 17:51:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>