<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نودهشتیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@forum98ia2</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2905247/avatar/o89x49.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نودهشتیا</title>
            <link>https://virgool.io/@forum98ia2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان دنیای ویژه</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-rxxjxqfjllwr</link>
                <description>نام رمان: دنیای ویژهنام نویسنده: Asra_pژانر: جنایی، پلیسی، درامتعداد صفحه: ۱۰۵خلاصه:– این رو شما تشخیص نمی‌دید. این چیزیه که من باید دنبالش بگردم، چیزیه که من باید پیداش کنم..!حرفیه که من باید اثباتش کنم، دنیاییه که من باید درستش کنم..نه شما.قربان!بخشی از کتاب:*نیهاد*– وای نه، بدو دیر شد!– باشه- باشه اومدم.نگاهی به سر تا پای آدرینا انداختم. خب مثل همیشه خوشگل بود.– ببین آدرینا، به یه پسر نگاه کنی می..– باشه نیهاد فهمیدم. می‌کشی من رو اگه به یه پسر نگاهه کنم.– آها باریکلا. بپاچ بریم.دَر خونه رو باز کردم و باخنده رو به آدرینا گفتم:– اول شما. خانوم‌ها مقدم‌ترن!بعدش هم قه‌قهه زدم که آدرینا گفت:– کوفت. بیا بابا دیر شد.از راه پله پایین اومدیم و سوار ماشین شدیم.خب آقایون!منتظر انتقام ما باشین.***ایرپاد توی گوشم رو  فشار دادم و بین اون‌همه سر و صدا داد زدم:– آدرینا؟ کجایی؟!خش- خشی که گوشم رو اذیت می‌کرد نشون می‌داد که آدرینا صدام رو می‌شنوه.بازم داد زدم:– آدرینا؟!صدای آرومش تو گوشم پیچید:– نیهاد وایسا بابا. وضعیت اوکی نیست، نمی‌تونم حرف بزنم.یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:– این‌جا همه چی اوکیه، میام اون‌جا. طبقه‌ی چندمی؟آدرینا با تندی گفت:– نیهاد بشین سرجات!– طبقه‌ی چندمی؟وقتی دید کنار نمی‌کشم با حرص و صدای آرومی گفت:– طبقه‌ی چهارم. یه راه‌رو داره تاریکه فلش گوشیت رو روشن کن. راه‌رو به یه سه راهی میرسه بپیچ سمت راست! یه در مشکیه با هزار بدبختی هَکش کردم و وارد شدم. الآن باید باز باشه، بیا تو یه سالن بزرگه. از راه پله‌هاش که بالا اومدی می‌رسی به سه تا دَر. من همون‌جا وایسادم. اومدی اون‌جا نبودم، باهام تماس بگیر.بعد هم تق، قطع کرد. از دست این دخترها!خب، من طبقه‌ی دوم بودم. باید راه‌پله‌ها رو پیدا می‌کردم تا برسم به طبقه‌ی چهارم.آره خودشه! گوشه‌ی سالن  یه راه‌پله بود. ولی کجا می‌رفت؟!باید ریسک می‌کردم. خدا می‌دونست اون‌راه‌پله می‌رسید  به طبقه‌های بالا یا راه دیگه‌ای بود.داشتم سمت راه پله می‌رفتم که یه صدا از پشتم اومد:– جایی می‌رید جناب؟برگشتم که یه خدمتکار با لباس فرم دیدم، یه سینی هم دستش بود که روش پر از نوشیدنی بود.خون‌سرد کُتم رو  مرتب کردم و جواب دادم:– خیر، خانم.با ابروهای بالا پریده جواب داد:– اون راهی که می‌خواید برید نمی‌رسه به طبقه‌ی چهارم! میره طبقه‌ی سوم. اون‌جا هم که رسیدید برید داخل راه‌رو یه راه‌پله هست. از اون‌جا می‌تونید برید طبقه‌ی چهارم. شب خوبی داشته باشید!با  تعجب داشتم نگاش می‌کردم. اون از کجا می‌دونست؟لو نرفته باشیم؟پا تند کردم و رفتم طبقه‌ی سوم. لامصب پله‌هاش این‌قدر زیاد بود تمومم نمی‌شد.بلأخره رسیدم و  داشتم دنبال راه‌پله می‌گشتم که صدایی فردی توجهم رو جلب کرد.فرد ناشناس: بله، چشم. الآن دنبالش می‌گردم، چشم.بعدش هم گوشیش رو قطع کرد و شروع کرد به فحش دادن:– مرتیکه‌ی حمال! فک کرده فقط خودشه که می‌تونه هرکاری انجام بده؟! صبر کن، صبر کن آقای فرهمند؛ ببین چه‌طوری به خاک سیاه می‌نشونمت.خب خیلی چیز تازه‌ای نبود. تا جایی که من می‌دونم کسی به رئیسش وفادار نیست.پشت یه دَر وایساده بودم و باید هرچه زودتر می‌رفتم. آدرینا منتظرم بود.داشتم فکر می‌کردم از کجا بپرم برم اون‌ور  به راه‌پله برسم   که یه  زنی از دَر تراس اومد تو. سر تا پا سیاه پوشیده بود.روش رو سمت مَرده گرفت و گفت:– کُشتیش؟– بله خانم. ( مرد ناشناس)– جسدش؟– همین‌جاس.زنه به شدت روش رو برگردوند و باعصبانیت زیاد فریاد زد:– مگه من نگفتم همون‌جا زیر یه جایی بندازش؟ تو نمی‌فهمی گاوی نه؟! الآن میدم سر خودت هم همین‌جا دفن کنن! https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 21:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان امید</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-hs0uhuaz29hc</link>
                <description>نام رمان: امیدنام نویسنده: Toktamژانر: عاشقانه، اجتماعیتعداد صفحه: ۲۵۰خلاصه:بعد از اتفاقات تلخی که برام افتاد، بعد از یک ماه دونده‌گی و در نهایت تسلیم سرنوشت شدن، بالأخره به حرف دایان گوش دادم و بلیط گرفتم برای آمریکا.چرخیدم و همون‌طور که به نیمی از بدنم خیره بودم دستم رو گذاشتم روی شکمم. لعیا می‌گفت خوبه که هست، می‌گفت اون الآن یه موجود زنده است، می‌گفت گناه داره، می‌گفت نباید سقطش کرد. می‌گفت اون پاکه. چرا باید نابود بشه؟!بخشی از کتاب:لعیا داشت لباس‌های توی کمدم رو تا می‌زد و خیلی مرتب کنار هم می‌چیدشون توی چمدون.– نیازه این همه لباس برام بزاری؟لعیا گفت:– آره عزیزم، نیازه. تو که تند- تند لباس عوض می‌کنی، شکمتم داره روز به روز بزرگ‌تر می‌شه. لازمت می‌شه همشون.فقط نگاهش کردم که چه دل‌سوزانه این حرف‌ها رو می‌زد. دل‌سوزی نمی‌خواستم. این نگاه دل‌سوزانش رو دوست نداشتم! مثل همیشه نبود.– بابام کی میاد؟لعیا گفت:– میاد تا نیم ساعت دیگه.– خودم برم؟– نه بابا، خودمون می‌رسونیمت تا فرودگاه عزیزم.سرتکون می‌دم و می‌رم سمت کشوی مدارکم. تمام مدارکم رو برداشتم و گذاشتم توی یه کیف و شارژر و هندزفری و هرچیزی که نیاز داشتم رو گذاشتم توی همون کیف.نفس عمیقی کشیدم که صدای سعیده رو شنیدم:– لعیا خانم؟ شام آماده است میز رو بچینم؟لعیا بلند گفت:– آره، کم- کم بچینید. یکم دیگه هم خسرو میاد.لباس‌هایی که قراره بپوشم رو مرتب می‌زارم لبه‌ی تخت و جلوی میز آرایشم می‌ایستم و به صورتم نگاه می‌کنم. چی به سرم اومد که این‌طوری شدم؟! منی که همیشه‌ی خدا میکاپ کرده و به قول همسایمون، طاووس خانوم، سانتال مانتال کرده بودم، حالا با این صورت بی‌روح زل زدم به خودم و می‌خوام آماده‌ی رفتن بشم.لعیا از توی آینه نگاهم کرد و گفت:– کاش یه رژ بزنی.– تو فکرش بودم.با لبخند میاد کنارم، از رژهای باقی مونده روی میز برمی‌داره و می‌گه:– همه رو واست گذاشتم توی کیف آبیه. البته تفکیک کردم همه رو، توی کیف آبیه هم کلی کیف‌های لوازم آرایشی کوچولو گذاشتم، رژها تو یکی، مدادها توی یکی، کرم پودر و پرایمر و این چیزها هم تو یکی. مرتبه خلاصه، لب‌هاتو یکم فاصله بده از هم.برام رژ زد، از همون رژ قرمز یکم به گونه‌هام و نوک بینیم زد و با انگشت حلقش پخشش کرد، به خودم که نگاه کردم یکم صورتم رنگ گرفته بود.– ممنون!بغلم کرد و عطرم رو بو کشید و گفت:– خوشحالیت آرزومه، لاوین کوچولوی من.لبخند زدم و فقط نگاهش کردم، خالم بود ولی زن بابام هم بود. وقتی مامانم فوت شد، طبق رسوم قدیمی و عهد بوقی خاندان، از اون‌جایی که هر دو از یک خانواده بودن و فامیل بودن، خواهر کوچیکه رو برای مردِ زن مرده گرفتن. بد کردن در حق لعیایی که از ما فقط چند سالی بزرگ‌تر بود و توی سن کم، مجبور شد خواهرزاده‌هاشم به دندون بگیره.سعیده که لعیا رو صدا زد، لعیا رفت بیرون از اتاق و من درو پشت سرش بستم.وقتی می‌رفتم سمت تخت، توی آینه قدی خودم و هیکلم رو نگاه کردم، چرخیدم و همون‌طور که به نیمی از بدنم خیره بودم دستم رو گذاشتم روی شکمم. لعیا می‌گفت خوبه که هست، می‌گفت اون الآن یه موجود زنده است، می‌گفت گناه داره، می‌گفت نباید سقطش کرد. می‌گفت اون پاکه. چرا باید نابود بشه؟!به کفش‌های پاشنه بلندم نگاه کردم. چرا از وقتی فهمیدم باردارم، به هرچیزی که ممکنه بهش صدمه بزنه علاقه‌مند شدم؟!قهوه، کفش پاشنه بلند، چای زعفرون و ورزش‌های سنگین.تیشرت کرمی رنگی که یقش تا خورده بود تا زیر چونم بود نگاه می‌کنم، جین فاق بلند روشنی پوشیدم و کفش‌های پاشنه هفت سانتی کرمی رنگمم پامه.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 21:04:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان حاکم‌ شامگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-pxivsduhihel</link>
                <description>نام رمان: حاکم شامگاهنام نویسنده: مهدیه داودیژانر: تخیلی، عاشقانهتعداد صفحه: ۳۰۵خلاصه:به عقب نگاه می‌کنم و به گذشته لبخند می‌زنم، با تمام بدی‌هایش اما کفه خوبی‌ها گویا سنگین‌تر است، تو نیز در سمت خوبی‌ها نشسته‌ای و لبخند می‌زنی، درست جوری که من را به آینده امیدوار می‌کند. امیدی واهی که هیچ در پی ندارد جز جنگیدن‌های من برای تو، یا این‌گونه بگویم جنگیدن ما برای یک‌دیگر.شما تا زمانی که نفهمید چه چیزی در سایه‌های شب پنهان است، نمی‌توانید شب بیدار بمانید. بخشی از کتاب:«کیان»نگاهم را از آیینه به ماشین پشت سری دوختم، بچه‌ها به دنبالم می‌آمدند. هنوز هوا کاملاً تاریک نشده بود و نمی‌توانستیم بی‌خیال این تکه آهن‌ها به دل شب بزنیم. عصبی پوفی کشیدم و نگاهم را به ماشین حمل اجساد دوختم. مطمئن بودم کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود اما نمی‌توانستم وارد عمل شوم، باید قبل از هر چیزی از همه چیز مطمئن می‌شدم. نگاهم را به سه ماشینی که افرادم در آن‌ها بودند دوختم و کمی سرعتم را بالا بردم. در پایگاه بودیم که تعدادی از افراد حرکات مشکوک خون‌آشام‌های سیاه را گزارش داده بودند. هر روز به تعداد این عوضی‌ها افزوده می‌شد، اما ما باز هم نیروی کافی برای مقابله با آن‌ها را نداشتیم. چند ساعتی از آخرین باری که بر بدنم خون رسانده بودم می‌گذشت و آرام- آرام چشمانم سرخ می‌شد، عصبی شدن از دست این موجودات هم دست کمی نداشت. با پیچیدن ماشین به سمت یک جاده فرعی فوراً سرعتم را پایین آوردم، مطمئن بودم هیچ سرد خانه یا بیمارستانی در این اطراف نبود پس، حدث و گمان‌هایم همگی درست بود. با بر صدا در آمدن تلفن همراهم آیکون سبز رنگ را کشیدم و تماس را بر روی اسپیکر گذاشتم:– چی‌شده سیامک؟صدای جدی سیامک در گوشم پیچید:– رئیس ما می‌ریم دنبال ماشین، بچه‌های دیگه از دو تا خیابون بعدی میان که در صورت نیاز راهش رو ببندن. حرفش را تأیید کردم و به دنبال ماشینی که سیامک راننده آن بود در کوچه پیچیدم. معلوم بود آن‌ها رابطی با انسان‌ها داشتند که در روز آن، ها را جابه‌جا می‌کرد، در غیر این‌صورت توانایی خروج از مخفی‌گاهشان را نداشتند. پایم را بر روی پدال گاز فشردم و از کنار سیامک رد شدم. گویا متوجه شده بود که به دنبالشان هستیم، سرعتش را بالا برده بود و با تمام توانش سعی در فرار داشت. اخم لحظه‌ای از چهره‌ام جدا نمی‌شد و دستانم را محکم بر دور فرمان پیچیده بودم. منتظر پیچیدن ماشین‌های باقی افراد در راهش بودم اما خبری از هیچ یک از آن‌ها نبود. این تعقیب و گریز، باید همین‌جا خاتمه می‌یافت.نگاهم را به بیرون دوختم و چشم ریز کردم، آسمان هنوز هم تیره نبود و کاملاً قابل مشاهده بود. اما چه می‌شد کرد که نباید در روز خودمان را نشان می‌دادم و این تنها یکی از صدها قانون من بود؟ دست مشت شده‌ام را بر روی فرمان کوبیدم، نمی‌توانستم این‌گونه و از پشت سر او را گیر بی‌اندازم و ماشین را به کنارش رساندم و نگاهم را به راننده دوختم. لباس مشکی رنگی بر تن داشت و مانند سارقین نقابی بر چهره‌اش کشیده بود. دستانش با لرزه بر روی فرمان نشسته بود و این تازه کار بودنش را فریاد می‌زد. پوزخندی زدم و فرمان را به سمت او کج کردم‌. ماشین‌ها با صدای بلندی با یک‌دیگر برخورد کردند اما فوراً اختیار را در دست گرفته و دوباره ماشین را هدایت کرد. باید او را متوقف می‌کردم، به هر قیمتی که بود. با پیچش ناگهانی ماشین افراد درست مقابلم پایم را بر روی ترمز گذاشتم. هر دو ماشین با شدت بالایی با یک‌دیگر برخورد کردند اما ضربه‌ای که از پشت سر بر ماشین وارد شد شوک بیشتری را به من وارد کرد.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 22:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نیلین</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%86-fq7ll5wzw735</link>
                <description>نام رمان: نیلیننام نویسنده: گیلدا خژانر: عاشقانه، هم خانه‌ایتعداد صفحه: ۷۲۷دانلود رمان نیلین از گیلدا خ به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگانخلاصه:نیلین دختری است که بعد از ده سال از هلند به ایران برمی‌گردد.دختری زیبا که چشم‌های آبیِ زیبایش را از مادربزرگ پدری‌اش که هلندی است به ارث برده است. برای پایان‌نامه‌ی فوق لیسانس‌اش در رشته هنر آماده می‌شود و عاشق نقاشی است.قرار است دو هفته ایران بماند و برگردد اما با دیدن برادر دوست صمیمی‌اش دیوانه‌‌وار عاشق می‌شود و تمام برنامه‌هایش عوض می‌شود.حامی پسری است که دکترای مدیریت دارد و شرکت بزرگ خودش را راه‌اندازی کرده است. حرف- حرفِ خودش است و با کسی شوخی ندارد. از این‌که برادرش بیشتر وقتش با نیلینِ چشم آبی می‌گذرد شاکی است و برای سر به راه کردن برادرش به نیلین نزدیک می‌شود.داستان نیلینِ آزاد و بی‌مرز و حامیِ پر از باید و نباید پر از بالا و بلندی است و البته عشق همیشه چاره‌ساز است.اولین باری که دیدمش ‌یک چهارشنبه بهاری، مهمانی پوریا بود.یک بهار، یک چهارشنبه و یک مهمانی معمولی که شروعی بود برای من تا طعم واقعی زندگی را حس کنم.طعم شیرین عشق و تمام سختی‌هایش را.بالا و پایین‌هایش را.معنای حقیقی جمله‌ی “که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها”بخشی از دانلود رمان نیلین:سپیده هیچ وقت به موقع سر قرارها حاضر نمی‌شد. این بار هم قرار بود ساعت هشت دنبالم بیاید ولی مثل همیشه دیر کرده بود.من هم مثل تمامی دو ماه قبل، در تراس اتاقم سیگار به دست نشسته بودم و به ماه خیره بودم.ماه برای من منبع انرژی بود؛ هر وقت که در آسمان شب پیدا بود، نگاه کردنش حتی برای چند دقیقه برایم حکم نفس کشیدن داشت. مرا غرق می‌کرد در عالم رویا و خیال.حدود دو ماهی بود که بعد از دقیقا نُه سال، از زمانی که تصمیم بر این شد پیش پدر و مادر پدری‌ام در هلند بمانم و درسم را ادامه بدهم، به ایران آمده بودم.قرار بود دو هفته بمانم و برگردم.در هلند اوما و اوپایی داشتم که عاشقانه دوست‌شان داشتم.دوست‌های خوب ایرانی و غیر ایرانی‌ای که تمام نوجوانی‌ام را کنارشان گذرانده و از داشتن‌شان خوشحال بودم.راحتی و آزادی‌هایی داشتم که در ایران شاید سخت‌تر می‌شد داشت.در این چند سالی که هلند بودم، وابستگی‌ام به هلند و دوست‌هایم آنقدر زیاد شده بود که فکر این‌که حتی دو هفته ایران بمانم هم زیاد بود، اما آنقدر همه چیز در این مسافرت کوتاهم دوست داشتنی بود که بعد از چند بار عقب انداختن بلیط، در آخر تصمیم گرفته بودم تا دفاع فوق لیسانسم ایران بمانم و همین جا روی ترم کار کنم.در ایران، بودن در کنار مامان و بابا خوب بود. داشتن مامانی و بابایی و پنج شنبه شب‌هایی که با خاله‌ و دایی‌ دور هم در خانه‌شان جمع می‌شدیم، شیرین بود.خانواده بزرگ و شلوغی که در هلند از آن محروم بودم.خنده‌ها و شیطنت‌های مهبد، پسرخاله‌‌ام و طاها، پسردایی‌‌ام و اذیت‌های دوست داشتنی‌شان.قربان صدقه رفتن‌های بی‌وقفه خاله و شاهنامه خواندن بابایی.شب بیداری با مامان و بابا و برنامه‌ریزی‌های شیرین برای آینده.دوست‌های دوران مدرسه‌ام که هنوز بعد از این همه سال با هم دوست مانده بودیم.این‌جا همه چیز متفاوت بود، جنس‌اش فرق می‌کرد. بوی تازگی‌ای می‌داد که من سال‌ها تجربه نکرده بودم‌شان و همه و همه‌ی این‌ها دست به دست هم داده بودند و رفتن را برایم سخت کرده بودند و تغییر همیشه جذاب است و اسیر کننده. خصوصا برای انسان‌هایی که هیجان اولویت خیلی بالاتری از امنیت در زندگی‌شان دارد؛ همچون من.سپیده که زنگ زد و گفت پایین است، سیگار را خاموش کردم و با سرعت خودم را پایین رساندم و راه افتادیم.دقایقی بعد از راه افتادن‌مان، پوریایی زنگ زد که وقتی متوجه شد تازه از خانه ما راه افتاده‌ایم، شروع به غر زدن کرد.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 21:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان شياطين پارادیس</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%8A%D8%A7%D8%B7%D9%8A%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3-oo4g25z8nzxf</link>
                <description>نام رمان: شیاطین پارادیسنام نویسنده: Grahaژانر: تخیلی–فانتزی، جنایی، عاشقانهتعداد صفحه: ۵۶۰خلاصه رمان شیاطین پارادایس:ما شش نفر به دنبال خوش‌بختی درگیر دار مکافات شدیم. برای گناه ناکرده‌مون حکم‌مون بازی با زندگی‌مون شد شاید بزرگ‌ترین گناه‌مون طمع بود. به اجبار تمام قوانین زندگی‌مون رو خط زدیم و وارد یک بازی از پیش تعیین شده، شدیم. خون رو برامون مقدس شمردن و از عطش، اجباری دروغین ساختن. اسلحه‌ای از جنس وجودمون برامون هدیه کردن که در لایه‌های وجودمون اون رو مخفی کردیم تا ظاهر معمولی‌مون به باد نره و شیطان طرد شده این بهشت نباشیم. از ما خون‌آشامی اجباری ساختن، خون‌آشام‌هایی که فقط برای هدفی پوچ تبدیل شدند! ما شیاطین این بهشت دروغین هستیم! بخشی از رمان شیاطین پارادایس:سرهنگ فرهادی با نگاهی موشکافانه از پشت شیشه به پسر جوونی که حتی ذره‌ای استرس نداشت، خیره بود. از بی‌خیالی اون پسر به شدت کلافه و عصبی بود چون اولین واکنش شاهد‌ها سرنخی برای سرهنگ بودن.سرگرد دلواری با لحن مرموزی گفت:– زیاد بی‌خیال نیست سرهنگ؟سرهنگ با اخم دستی به ته ریشش کشید. با این حرف سرگرد بیشتر اعصابش بهم ریخته بود ولی سعی داشت مثل همیشه خون‌سرد باشه. با ملایمت گفت:– یا آموزش دیده هست یا… .سرگرد متوجه کلافگی مافوقش بود و به خاطر این موضوع خیلی نگران شده بود چون تا حالا مافوقش رو در این حد کلافه ندیده بود، گفت:– یا چی سرهنگ؟سرهنگ کلافه نیم‌ نگاهی به چشم‌های خاکستری سرگرد جوون انداخت‌. دوست نداشت عصبانیتش رو روی همکارها و زیر دست‌هاش خالی کنه پس نفس عمیقی کشید تا خودش رو کنترل کنه و گفت:– می‌فهمیم دلواری، می‌فهمیم! لوازم رو در حال آماده باش قرار بدین تا بازجویی رو شروع کنیم!دلواری با خستگی به خاطر شیفت‌های پی‌درپی این چند روز گفت:– ولی سرهنگ تو پنج بازجویی قبل حتی لام تا کام حرف نزده به نظرم وقت تلف کردنه!سرهنگ نگاه تیزی به دلواری انداخت. وضعیت از حد صبرش داشت خارج می‌شد و این باعث می‌شد حس بی‌کفایتی بکنه. دلواری که متوجه وضعیت وخیم سرهنگ شد با هول گفت:– ببخشید سرهنگ چشم الآن به بچه‌ها اطلاع میدم!دلواری بدون حتی مکث کوتاهی عقب گرد کرد و به سمت کسانی که پشت میز و روبه‌روی دستگاه مجلل نشسته بودند، رفت و مشغول حرف زدن و هماهنگی شد. تصور این‌که دوباره به خاطر کم‌ کاری به بازداشتگاه بیوفته براش غیرقابل تصور بود پس ترجیح می‌داد از شدت خستگی بمیره ولی دوباره اون خفت و خفگان رو تحمل نکنه.سرهنگ فرهادی با قدم‌های استوار به سمت در اتاق بازجویی رفت و با به یاد آوردن نام خدا در مخصوص اتاق بازجویی رو باز کرده و داخل رفت. نگاهی به اتاق تاریک و پر از ظلماتی که فقط با یک چراغ روشن شده بود انداخت. مکثی کرد و به به لامپی که زیرش یک میز و دو صندلی دورش قرار داشت، خیره شد. این چند روز فشارات کاری باعث شده بود میگرنش بگیره و مغزش دیرتر دستور کاری رو بده؛ اما اون نمی‌تونست این پرونده رو رها کنه چون عذاب‌ وجدان امونش رو می‌برید‌. حتی تصور این‌که به جای اون قربانی‌ها بچه‌های خودش باشه هم نفسش رو می‌برید.بعد از مکث طولانی بلأخره به سمت صندلی خالی قدم برداشت. صدای قدم‌هاش توی اتاق و در گوش پسر جوون که بی‌خیال به دست‌هاش زل زده بود، اکو شد.سرهنگ فرهادی روبه‌روی پسر چشم و ابرو سیاه قرار گرفت و صندلی فلزی رو عقب کشید که صدای کشیده شدنش توی اتاق اکو شد و باعث مور- مور شدن پسر شد.سرهنگ فرهادی بی‌توجه به چهره پسر جوون که به خاطر اون صدا بینی‌اش رو چین داده بود، روی صندلی نشست. به بی‌خیالی‌های اون پسر طی این چند روز عادت کرده بود ولی حالا فقط یه هدف داشت، این‌که به جواب پرونده برسه!https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 21:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان کابوس افعی</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-ub8zyvitai3e</link>
                <description>نام مجموعه: کابوس افعیجلد اول: پیشگویی در رؤیانام نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسبژانر: فانتزی، معمایی، عاشقانهتعداد صفحه: ۱۰۹۱خلاصه دانلود رمان کابوس افعی از نودهشتیا:در جهان حومورا درون خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه، پرنسسی متولد شد. با تولد پرنسس درختان اقاقیا پژمرده گشته و برگ‌هایشان همچون بارانی از شهاب سنگ سقوط کردند، حواصیل‌ها به همراهی پرستوها کوچ کرده و خشک‌سالی همه جا را فرا گرفت، چشمه‌های آب مجدد در زمین فرو رفتند و از دیدها پنهان گشتند تا مبادا شاهد آن پرنسس باشند! بخشی از کتاب:قصر طلایی آزتلان در آتشی سیاه فرو رفته بود که لحظه به لحظه بیشتر از قبل به نابودی کشیده می‌شد. خدمه و سربازان همگی با فریاد و ترس از اتاق‌ها و سالن‌های قصر بیرون می‌آمدند و با گریه و نگرانی به همراه چاشنی ترس، دوان- دوان از دروازه شمالی قصر بیرون می‌رفتند تا جان خود را نجات بدهند.گویی در آن لحظه به یاد نداشتند که ملکه و پادشاهی هم وجود دارند و در تالار اصلی در میان آن آتش سیاه گیر کرده‌اند و راه فراری ندارند. آسمان قصر به خاطر آتش به سیاهی کشیده شده بود و پرندگان با استشمام دود بر زمین سقوط می‌کردند.پادشاه چشم‌هایش را به سختی گشود، پلک زد و به اطرافش نگاهی انداخت. حرارت زیاد آتش مانع درست دیدنش می‌شد و این یعنی عمق فاجعه، او بالأخره آمده بود؛ گویا تهدیدهایش پوچ و توخالی نبودند و چه اشتباه بزرگی کرد که آن‌ها را جدی نگرفت! شاید باید الآن از کار و تصمیم اشتباهش پشیمان شده باشد؛اما در چشم‌هایش چیز دیگری می‌بینم، انعکاس غم و عشق در چشم‌هایش موج می‌زند!همچون دریایی که در اواخر روز عجیب آرام می‌شود، به همسرش که در کنارش افتاده بود، چشم دوخت. لباس‌های ملکه پاره و سیاه شده بودند، با آن همه پارچه، اگر آتش می‌گرفت به حتم ملکه زنده- زنده کباب می‌شد و این در جلوی چشم‌های معشوقش بسیار دردناک خواهد بود.پادشاه کمی خود را تکان داد تا به ملکه که در یک متری‌اش بود برسد، اما با احساس سنگینی بسیاری که پاهایش را اسیر کرده بود، سرش را به عقب برگرداند تا مانع را ببیند. با دیدن آن شیء، نفس عمیقی کشید و بغضش را قورت داد. لوستر بزرگ طلایی قصر بر روی پاهایش افتاده و او را زمین گیر کرده بود. آن‌قدر نگران دختر و همسرش بود که به ناگاه درد را احساس نکرده و گویی فراموشش شده بود.پادشاه با بستن چشم‌هایش آرام سرش را روی زمین‌های براق یشمی گذاشت و از گوشه چشم به همسرش خیره شد. ملکه هنوز داشت نفس می‌کشید اما انگار بی هوش شده بود. چرا که چشم‌هایش در این هیاهوی بسته بودند.قصر با صداهای دل‌خراش خود لحظه به لحظه بیشتر در آن آتش سیاه می‌سوخت و به سوی نابودی قدم بر می‌داشت، پادشاه که گویی از نجات ناامید شده بود این‌بار فکرش به طرف پرنسس پر کشید، پاره تنش که سال‌ها از او مواظبت کرد ولی اکنون گویی حماقت کرده و جانش را بیشتر به خطر انداخت. امیدوار بود اکنون در این آَشفته بازار جایش امن باشد و دست آن شیطان به او نرسد.قطره اشکی از گوشه چشم‌هایش چکید. خواست چشم‌هایش را برای وداع از این قصر ببندد که با صدای جیغ بلندی که در گوش‌هایش پیچید، چشم‌هایش‌ را مجدد گشود. وحشت‌زده از دیدن صاحب آن صدا سرش را بالا گرفت و به دختری که در میان آتش می‌دوید و به او نزدیک می‌شد، چشم دوخت.در لحظه با دیدن آن دختر و دویدنش میان آتش، قلبش به لرزش در آمد، مگر دیوانه بود که با جان و دل بر آغوش آتش قدم می‌گذاشت؟ پادشاه که از آمدن و نزدیک شدن آن دختر ترسیده و وحشت کرده بود، به سختی نفس عمیقی کشید و از ته دل فریاد زد:– هایدرا برو! فرار کن، هایدرا فرار کن!https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 21:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان قضاوتم نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86-cwaoi4aiqpzb</link>
                <description>نام رمان: قضاوتم نکننام نویسنده: نسترن رضوانی (نلیا)ژانر: عاشقانه، اجتماعی، روانشناسیتعداد صفحه: ۱۶۷خلاصه:دختری هجده ساله را روایت می‌کند که به تحصیل علاقه زیادی دارد و برای آن تلاش می‌کند، برخلاف همیشه پدرش از دانشگاه رفتن و کنکور منعش می‌کند تا با پسر عمه‌اش از ازدواج کند، بعد از ازدواج دقیقا در شب عروسی‌اش متوجه بیماری همسرش می‌شود و در این میان اتفاقاتی رخ می‌دهد که خواندن آن خالی از لطف نخواهد بود. بعد از رخ دادن اتفاقات ناگوار، زندگی روی خوش را به او نشان می‌دهد و ثابت می‌شود خدا در هر شرایطی برای بنده‌اش بهترین ها را می‌خواهد.بخشی از کتاب:از مدرسه بر می‌گشتم، به قدری خسته بودم که طاقت هوای گرم و آفتاب سوزان بالای سرم رو نداشتم و توی این بین شادی مدام حرف می‌زد، بگذریم که من از حرف‌هاش یه کلام هم نمی‌فهمیدم.– هانیه فهمیدی دیروز چی‌شد؟ امیر بهم پیشنهاد دوستی داد، نمی‌دونی چه‌قدر خوشحالم بالأخره تونستم کاری که می‌خوام رو انجام بدم و ضایعش کنم.– من کارت رو نمی‌پسندم، پس نظری هم ندارم!– ای بابا هانیه، توأم که همیشه‌ی خدا ضد حالی.– مگه مجبوری با من برگردی که حالا عصبی میشی؟– نه مجبور نیستم؛ اما دلم هم نمیاد تنها برگردی، آخه تا کی می‌خوای یه دونه دوست هم کنارت نباشه؟ این‌طوری پیش بری افسرده میشی. مگه چند سالته که همش چسبیدی به کتاب و دفترت؟ تو اصلاً بیرون هم میری تفریح کنی؟جوابش رو ندادم اون چه می‌دونست من توی چه شرایطی زندگی می‌کنم و خانواده‌ام تا چه حد بهم سخت می‌گیرن؟ درست می‌گفت من با کسی دمخور نمی‌شدم؛ اما این به‌خاطر افسرده بودنم نبود! اتفاقاً خیلی دختر سرزنده‌ای بودم؛ اما خانواده‌ام نمی‌گذاشتن با کسی دوستی داشته باشم. پس برای چی باید خودم رو آزار می‌دادم و الکی دلخوش می‌شدم؟– وای هانیه حوصله‌ام سر رفت!– شادی باور کن اصلاً حوصله ندارم.خب نمی‌خواد چیزی بگی، به خدا اگر قیافه‌ات زشت بود میگفتم حتما به این دلیله که می‌ترسی مسخره‌ات کنن و با کسی صمیمی نمیشی، آخه مشکل تو چیه؟ نکنه از من خوشت نمیاد؟– بحث این حرف‌ها نیست به خدا، من خانواده‌ام روی این چیزها حساسن. خوششون نمیاد من با کسی صمیمی بشم، تازه وقتی نمی‌تونم مثل شماها بیرون بیام پس فایده.ای هم نداره.– چه‌طور می‌تونی تحمل کنی؟– تحمل کردنی نیست، من هم دوست ندارم با کسی صمیمی بشم! در ضمن مثل شماها هم اهل گشتن با پسرا نیستم!شادی خنده‌ی بلندی کرد که از ترس این‌طرف اون‌طرفم رو نگاه کردم.– هیس. چته؟ آروم‌تر بخند، آبرومون رو بردی.– بی‌خیال بابا، تو چه‌قدر سخت می‌گیری؟– شادی، ببخشید میشه ازت خواهش کنم دیگه با من نیای؟ هم تو اذیت میشی هم من.با بی‌خیالی باشه‌ای گفت و همون لحظه دوستش رو اون‌طرف خیابون دید و بدون خداحافظی از من به سمتش رفت. شونه‌ای بالا انداختم و بی‌توجه بهش به راهم ادامه دادم، این‌طوری بهتر بود. فکرم به سمت امتحانات رفت که از پس فردا شروع می‌شدن، خداروشکر مشکلی از بابت درس‌هام نداشتم، از بس توی خونه بی‌کار بودم تنها تفریحم درس خوندن بود طوری که مطمئن بودم حتی معلم هم به اندازه‌ی من کتاب رو حفظ نیست. به در خونه رسیدم و زنگ رو زدم. مش عباس با چهره‌ی مهربونش در رو برام باز کرد:– سلام مش عباس، خسته نباشی!– سلام بابا، سلامت باشی. توأم خسته نباشی گل دختر.– مرسی، مش عباس امروز می‌خوام کمکت کنم گل‌ها رو آب بدیم!– می‌دونید که آقابزرگ خوشش نمیاد. دخترم من رو با حاجی در ننداز.– آقابزرگ که هیچوقت خونه نیست مش عباس. الکی بهونه میاری؟ می‌ترسی گل‌ها رو خراب کنم؟– نه باباجون. هر کی این‌ کار رو کنه می‌دونم روح لطیف تو این‌ کارها ازش بر نمیاد.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 22:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان غبار دل</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84-aurnbg76gzgd</link>
                <description>نام رمان: غبار دلنام نویسنده: نسترن رضوانی (نلیا)ژانر: عاشقانه، اجتماعیتعداد صفحه: ۶۰۳خلاصه:روایت‌گر دختری جوان که بعد از ورشکستگی پدرش و اعتیاد اون مجبور به زندگی در پایین‌ترین نقطه شهر می‌شود اما بعد از ترس و هراس از اطرافیان پدرش به همراه مادر و خواهر کوچکش به محل زندگی پدربزرگی که سال‌هاست آن‌ها را طرد کرده می‌رود و در آن خانه راز‌‌هایی مگو فاش می‌شود که عاشق بودنش را دست‌خوش مشکلات می‌کند.بخشی از کتاب:با هول و ولا از خواب پریدم و تو جام نشستم، کمرم داشت خشک می‌شد با صدای جیغ و داد مامانم خواب از سرم کلا پرید و بیرون رفتم و گفتم:– چه‌تونه باز سر صبحی؟!– از این بابای گور به گور شده‌ات بپرس که الهی داغش رو زودتر ببینم راحت شم!شیده گفت:– چیزی نیست آبجی باز سیم‌هاشون قاطی کرده !مامان با عصبانی‌ات سمتش رفت و نیشگونی از بازوش گرفت و گفت:– خفه‌شو ذلیل شده من سیم‌هام قاطی کرده ؟ کور بودی ندیدی چی شد الان؟– د خب یکی‌تون بگه چه‌تونه سرم ترکید؟!مامان گفت:– کوری‌اید مگه؟ چهارتا دونه النگو برام مونده اونم برداشته، خبر مرگم خواب بودم رفته فروخته.با گریه روی زمین نشست و دستش رو همین‌طور که می‌کوبید روی سینه‌اش گفت:– الهی خبر مرگت رو بیارن حبیب، الهی تیکه- تیکه شی ان‌قدر من رو زجر میدی!شیده هنوز مشغول مالش دادن بازوش بود نگاه‌ای بهم انداختیم و به سمت مامان رفتیم. مثل همیشه دو طرف مامان نشستیم و سرروی شونه‌هاش گذاشتیم. هق- هق گریه هاش جونم رو می‌گرفت اما این اتفاق فقط برای امروز و دیروز نبود تا بود همین بود .بابام معتاد بود، نمی‌دونم قصد مامانم از ازدواج باهاش یا بچه‌دار شدنش چی بود، اما یک سال بعد ازدواجشون من به‌دنیا اومدم و شش سال بعد من شیده به دنیا اومد. به قول مامانم فکر می‌کرده بعد بچه‌دار شدن شوهرش عاقل و سربه‌راه میشه اما زهی خیال باطل همه چی بدتر شد و بهتر نشد. بابام‌هم که دید مامانم حسابی سرش با بچه‌داری گرم شده، هر‌روز عمل‌اش زیادتر شد، اون‌قدر که الان افتاده بود به فروختن چهارتیکه اثاث خونه‌ مون.صدای نفرین‌های مامانم با گریه‌اش باعث شد از فکر و خیال بیام بیرون و شونه‌هاش رو ماساژ بدم و گفتم:– مامان چرا ان‌قدر خودت رو اذیت می‌کنی آخه؟ !– اذیت نکنم شیدا؟ ها؟ چی مونده دیگه برامون ؟ دارم روانی میشم به‌خدا هر روزم با استرس سر میشه.– بالاخره یک غلطی می‌کنیم دیگه الان تو حرص بخوری چی میشه؟ زدی همه سر و صورتت رو قرمز کردی!با ته مونده گریه‌اش بلند شد و به آشپزخونه رفت. شیده خودش رو کشید سمتم و گفت:– آبجی من دیدم بابا داره النگو‌ها رو برمی‌داره.-خب چرا حرف نزدی؟! برای چی جلوش رو نگرفتی؟!آبجی نگاه هنوز کمرم کبوده چی می‌گفتم بهش باز می‌افتاد به جونم؟!با ناراحتی به کمرش که نشونم می‌داد خیره شدم، حالم عجیب بد بود، راست می‌گفت هروقت بابام خمار می‌شد، می‌افتاد به جون ما و کاری هم نمی‌تونستیم کنیم جایی رو که نداشتیم بریم سرمون رو بذاریم زمین همین یک آلونک برامون مونده بود که اونم از صدقه سری بابا به زودی از دست می‌دادیم .شیده گفت:– آبجی می‌دونی دلم‌چی می‌خواد ؟!– چی؟– این‌که مثل قدیم بریم بیرون پیتزا بخوریم یادته چه‌قدر خوش‌مزه بود؟!– پاشو، پاشو قضیه رو شورش نکن الان باز مامان می‌شنوه تا شب باید گریه و نفرین‌هاش رو آروم کنیم.با بغض نگام کرد و گفت:– آخه خیلی هوس کردم آبجی کاش مثل قدیم بودیم.– فعلا که باباجون‌مون همه پول‌ها رو دود کرد یک آب هم روش، پیتزا میتزا رو بیخیال‌شو به همین نونی که می‌خوری قانع باش اونم معلوم نیست تا کی تو دست و بالمون باشه بتونیم سیر سر رو بالشت بذاریم، من میرم کمک مامان تو رخت‌خواب‌ها رو جمع کن.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 21:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان پنهان شده</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ce8tostpm9ao</link>
                <description>نام رمان: پنهان شدهنام نویسنده: Sevilamژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه، تریلرتعداد صفحه: ۹۱خلاصه:دختری از تبار تنهایی از جنس وحشت از جنسِ قُدرت که از خودش یک شخص مجهول می‌سازد تا انتقام بگیرد. انتقام روزهایِ سختی که حقش نبود؛ اما حقش دونستن؛ ولی انتقام از کی؟ از چی؟ چرا از خود یک شخصِ مجهول می‌سازه؟بخشی از کتاب:طبقِ معمول دوباره مشغولِ نواختن پیانو بودم. همیشه موقعِ نواختن، آرامش خاصی وجودم رو پُر می‌کرد؛ ولی این آرامِش هم، آرامشِ قبل از طوفانِ! دست‌هایم به طوره خاصی رو بندهایِ این وسیله زیبا به رقص درمی‌اومد. هم‌چنان گذشته من در هر بیتِ آوازه‌هام، بیشتر جلویِ چشم‌هام خودنمایی می‌کرد و روحِ‌پاکم که به دستِ خودم آلوده شده بود رو آزار می‌داد؛ آزاری از جنسِ جنون از جنسِ زَخم، مغزم همیشه این موقع‌ها بازیش می‌گرفت و ازمن طلبِ بازی می‌کرد؛ من رو بازی می‌داد بازی که هروقت ازش بیرون می‌اومدم زخم‌هام رو عمیق و پُررنگ‌‌تر می‌ساخت. این فوبیایِ لعنتی هم امونم رو بریده بود. آره، این فوبیایِ من بود؛ فوبیایی که سازنده‌اش مغزمِ و برعکس من اون حاکمهِ من میشه؛ این عذاب، از عذاب هزارین طلِسم بدتره! مغزه من درونِ گذشتش قفل بود و تنها کلید این قفلِ نفرین شده که هر لحظه هاله‌هایِ سیاهش من رو درونِ خود جذب می‌کنه انتقامِ! منم تشنه‌ی این انتقامم؛ پس هرجور شده این کلید که باعث محو شدن سیاهی مغزم می‌شد رو می‌خواستم به دست بگیرم و همچنان قلمِ خونی‌ام را تا بتونم این ربات‌هایِ هیولا‌نما را هدایت کنم و حبسِ ابد به قفل این بازی بزنم و محکومشان کنم؛ پس به مغزم اجازه‌ی شنا کردن درگذشتش را می‌دم.فلش بک به گذشته (از زبانِ شخصِ مجهول)داشتم از دستشون فرار می‌کردم که نقشم رو اجرا کنم؛ پس راهم رو به سمتِ قبیله‌ای که درون قلبِ جنگلِ نفرین شده بود کج کردم. خودم هم یکی از اشخاصِ این قبیله بودم، پس نیازی نبود زیادی فکر کنم. خودم رو هراسون به اتاقِ پرایب رسوندم و به شکمش که بخاطر جنینش که درونِ شکمش رشد می‌کرد، نگاه کردم و چشم‌هایم را بستم. تا شیش ماهه بعد تو جلده این جنین به دنیا چشم باز کنم، دوباره متولد بشم بی‌شک این‌کار هم جاودانم می‌کرد، هم من رو از دستِ این‌ها نجات می‌داد؛ پس طلسم روح رو انجام دادم و آخرین نگاهم رو به چهره مادره جنین انداختم و روحم رو درونش انتقال دادم.چند ماهِ بعدبا نقشه‌ای که چند ماه قبل ساخته بودم متولد شده بودم؛ حالا همه من رو مُردِ می‌دونستند و من راحت بودم. می‌تونستم از این به بعد راحت‌تر نقشه انتقامم رو پیش ببرم. توی این جنگل و قبیله همه ازمن می‌ترسند؛ چون جادوگرِ قبیله ادعا دارد که من هویت‌هایِ پنهانی دارم و همه رو موردِ عذاب قرار میدم. وقتی من به دنیا چشم باز کردم مادره جنین همون به اصطلاح کسی که الان همه مادرم می‌نامیدنش مُردِ بود و چشم‌هایِ من یکی از نشانه‌هایِ این بود که خطرناکم! چه‌خوب، این کارم رو راحت‌تر می‌ساخت. چند شب و روزه همه رو ترسناک کرده بودم بازی‌هایِ شبانم و که نگم سکته می‌زنین؛ خلاصه بعد از چند روزی که گذشت پیرترین زنِ قبیله من رو در دورترین جایِ جنگل گذاشت و با ترس از اونجا دور شد رفت، اون با اومدن مَردِ مرموز سمتم همزمان شد. هوف، یکی می‌رفت یکی می‌اومد، این چه وضعشه! اومد سمتم و من رو بغل گرفت و از محوطه جنگ بیرون اومد من رو توی یه ماشین گذاشت، خودش‌هم پشت رُل نشست. عجیب بود، هر کاری می‌کردم چیزی نمی‌شد، این مرد مرموز بود؛ اما نه به اندازیِ مرموز بودنِ من! اون باعث شد من ده سال پیشش بمونم و بابا صداش بزنم. فکر می‌کرد من یک بچه یتیمم؛ تاحالا حقیقت رو بهش نگفتم.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 21:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان فریاد ژولیت</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%98%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-e1quxu7jkifq</link>
                <description>نام رمان: فریاد ژولیت (تناسخ)نام نویسنده: هستی عبدالشاهی رادژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، جنایی، ترسناکتعداد صفحه: ۲۹۰خلاصه:به دست‌هایم چشم دوختم؛ دست‌هایی که روح من در آن دمیده نشده بود. غیر طبیعی، اما غیر ممکن نبود؛ چطور می‌توانستم خود را به سادگی ببازم؟ راهی نداشتم جز آن که کالبدم را پس بگیرم؛ کالبدی که  روح سردی آن را احاطه کرده بود. روحی که از آن من نبود؛ هیچ دست  یا   نوایی نبود که مرا در این مسیر یاری رساند، به جز سه گناه.بخشی از کتاب:به لوستری که از سقف آویزان شده بود، چشم دوختم؛ لوستر به پایین سقوط کرد. همه با تعجب و شوکه به لوستری که پخش زمین شده بود،    نگاه می‌کردند. از جایم برخواستم، به دیوار شیشه‌ای مقابلم نگاه کردم؛ دیوار فرو ریخت.زیر لب گفتم:– و  بار آخر.و خودم را از پنجره به سمت پایین پرتاب کردم؛؛ آری من  سزاوار مرگ بودم!***– سلام، کمند برومند هستم؛ دارای لیسانس حقوق، لطفاً من رو استخدام کنید!– یعنی چی؟ این چه وضع معرفی کردنِ؟ مگه رفتی مهدکودک ثبت نام کنی؟– آره، راست می‌گی، خیلی ابتدایی و ساده بود.– خوبه که فهمیدی. دوباره تمرین کن!دندان‌هایم را بی‌حوصله‌تر از قبل برهم فشردم؛ نگاهی  به مدارک روی میز انداختم، انگار خوب نبودن فن بیانم تقصیر خواهر بزرگ‌ترم «کیانا» بود.بالاخره بعد از مدت‌ها انتظار، چنین روزی فرا رسید.دیروز  از مؤسسه کاریابی با من تماس گرفتند؛ گویا یک شغل مرتبط با رشته‌ی تحصیلیم پیدا شده بود، تأکید کرده بودند برای اطلاعات بیشتر خدمت‌شان برسم؛ دل- دل می‌کردم که مدرک لیسانس پاسخ‌گوی نیازشان باشد.به خواهرم که روی تختم دراز کشیده بود، چشم دوختم؛ موهای مشکی رنگش را دورش ریخته بود.زیر لب زمزمه کردم:– کمند برومند!لبه‌ی تخت نشستم، پاهایم را روی هم انداختم و به چشم‌های مشکی رنگش چشم دوختم و گفتم:– خب ببین الان چطوره؟ اینجانب کمند برومند…– مگه می‌خوای نامه‌ی اداری بنویسی؟ می‌خوای بری درست حسابی باهاشون صحبت کنی دیگه! حالا انگار چی هست؟– این همه تلاش کردم لیسانسم رو بگیرم، آخرش چی‌شد؟ یه آدم علاف و بی‌کار شدم، حتی…بغضی که در گلویم بود را قورت دادم و ادامه دادم:– حتی سرمایه ندارم یه دفتر وکالت بزنم، باید منت این و اون رو بکشم، البته بزنم هم چه فایده؟ آدم‌های از من بهتر هم هستن، کی پیش من میاد؟–  خودت رو ناراحت نکن. امیدت رو از دست نده؛ برو ایشالا درست می‌شه! حالا این کار نشد یه کار دیگه، قرار  نیست که حتماً به رشته‌ات ربط داشته باشه‌. مثلاً دو ماه پیش، دستیار اون خانم دکتر بودی، مگه بد بود؟اخمی کردم و با لحنی حق به جانب گفتم:– این همه درس نخوندم بشم منشی دکتر! با سیکل هم می‌تونستم این کار رو انجام بدم.بهم برخورد. وقتی مدرک تحصیلیم برای خواهر بزرگترم ارزشی نداشته باشه از دیگران  چه انتظاری می‌توان داشت؟زنگ در  به صدا درآمد. سریع از جایم بلند شدم و گفتم:– شیما اومد، کاری نداری؟– نه، برو موفق باشی‌. انشالله استخدام می‌شی، بد به دلت راه نده!از لحن صحبت کردنم پشیمان شدم؛ خواهرم خیلی متواضع بود! مدارکم را در کیف گذاشتم و شکم خواهرم را به آهستگی بوسیدم و زیر لب گفتم:– خداحافظ.خواهرم  باردار بود. حدوداً دو سالی می‌شد که ازدواج کرده بود و من هم هنوز مجرد بودم، شاید تنها دلیلش زیبا نبودن من بود؛ زیبایی خواهرم نسبت به من واضح بود. همیشه حس می‌کردم در مقابلش خیلی معمولی هستم. خواهرم پوستی سفید، موهایی مشکی و بینی قلمی داشت؛ به شدت زیبا و دلربا بود، اما من موهای روشنم با پوست تیره رنگم، تضاد جالبی را به وجود نیاورده بود؛ گویی آن موهای طلایی با چهره‌ی آریایی‌ام، هیچ صنمی نداشت.forum.98ia2</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 21:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان صید دل</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%84-enhbhbkunhrt</link>
                <description>نام رمان: صید دلنام نویسنده: فاطمه رنجبرژانر رمان: عاشقانهدانلود رمان صید دل از فاطمه رنجبر به صورت رایگانخلاصه رمان:  نویسنده: قصه‌ی دختری از خانواده‌ای اصیل، دختری تنها که دل در گرو عشق پسرعمویی می‌دهد که او هم خواهان اوست؛ ولی بنا بر دلایلی رفیق نیمه راه می‌شود و بعد رفتنش، اتفاقاتی میوفتد که سرنوشت‌شان را زیر رو می‌کند. اتفاقاتی که پر از درد است؛ ولی… .بخشی از رمان صید دل برای مطالعه و دانلود:سکوت خفقان‌آوری بود، مانند هر روز غرولند کنان چشم‌هایم را محکم بستم.نور خورشید از پنجره به صورتم تابید و گرمای کلافه کننده‌‌اش بی‌طاقتم کرد، انگار حکم جنگ داده بود. به هر طرف می‌چرخیدم، نور و گرمایش اذیتم می‌کرد.  کلافه پوفی کشیدم و پتو را کنار زدم. کش و قوسی به بدنم دادم و نگاهم را به پنجره دوختم.با دیدن پرندگان پشت پنجره، لبخند روی لبم می‌نشیند. انگار آن‌ها هم با دیدن خورشید شروع به آواز خواندن کردند یا شاید مثل من در حال غر زدن بودند. لبخندم عمیق‌تر شد. نگاهم به پرنده‌ی کوچکی که به پنجره نوک می‌زد  افتاد. آن‌قدر کوچک بود که دلم می‌خواست او را نزد خود نگه‌ دارم.هنوز دقایقی از آرامشم  نگذشته بود، که با صدای زنگ ساعت موبایلی که از شب قبل تنظیم کرده بودم، کلافه دستم را روی میز کنار تخت  کشیدم و صدای گوش خراشش را قطع کردم.– همین رو کم داشتم! نور خورشید کم بود، صدای گوش خراش تو رو هم باید تحمل کنم. یعنی موندم چه‌جوری آدم‌ها میگن به صبح زود بیدار شدن عادت می‌کنن! پس چرا برای من بعد این همه سال عادی نمیشه؟!بند تابم که روی بازویم افتاده بود را سرجایش قرار دادم. با فکر کردن به موهای فر و در هم گره خورده‌ام، کلافه پوفی کشیدم. حتی با فکر شانه کردنش درد در سرم می‌پیچید. مانند  سربازی که از میدان جنگ برگشته خسته و نالان به دیوار روبه‌رویم زل زدم.چند دقیقه نمی‌توانستم در حال خودم باشم. این‌بار با صدای تلفن همراه از جای خود برخاستم. گوشی را در گوشم گذاشتم.– سلام ولوله.– سلام به روی ماه نشسته‌ات، بیداری؟– اهوم، آماده شم میام دنبالت.– همیشه دیر می‌کنیم. ببین کی که این فراز خدانشناس بیرون‌مون کنه، نگو نگفتی!تینا بود دیگر، عادت داشت به غر زدن. آخرین‌باری که با خداحافظی گوشی را به روی او قطع کردم، اصلاً یادم نمی‌آمد. این‌بار هم بی‌خداحافظی به تماس بین‌مان خاتمه دادم. گوشی را روی تخت انداختم و تا سه شمردم این هم جزو عادت‌های هر روزم بود. بعد قطع تماس، برای این‌که حرصش را خالی کند، با حرف‌های رکیک مرا به رگبار می‌بست.با صدای پیامک، انگار انرژی گرفته بودم. بلند خندیدم و بدون نگاه کردن به آن، سمت سرویس بهداشتی رفتم.مشتی آب به صورتم پاشیدم خنکی آب وجودم را سرشار از لذت می‌کرد. با ادا و اطوار ابروهایم را تکان می دادم. همه‌ی کسالت و حال بد برای قبل بیدار شدنم بود. همیشه همین‌طور بودم تا زمانی که چشم‌هایم کامل باز نمی‌شد، به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گفتم؛ ولی وقتی از تخت جدا می‌شدم، انگار شخص جدیدی خلق می‌شد که فرق‌مان عین زمین و آسمان بود.بعد انجام کارها، سمت کمد لباس‌هایم رفتم. نگاهی گذرا به آن‌ها انداختم و گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم. هیچ‌وقت قدرت انتخاب نداشتم. همیشه اولین چیزی که جلوی چشمانم قرار می‌گرفت را تن می‌کردم. اصلاً برایم مهم نبود دیگران چه نظری دارند. با این‌که هربار تینا غر میزد و از طرز لباس‌ پوشیدنم ایراد می‌گرفت، اصلاً توجه نمی‌کردم و فقط به او و حرص خوردن‌هایش می‌خندیدم.لبخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست دست در موهای فر و موج دارم کشیدم و جلوی آینه ایستادم.– اون چه می‌دونه تنهایی از من چه موجودی ساخته؟ وقتی کسی نیست نظری بده یا از زیبایی و زشتی‌ام حرفی بزنه، واسه‌ی چی باید به خودم می‌رسیدم؟!طبق روال هر روز سر راهم دنبال تینا رفتم. درب خانه‌ی او چند بوق زدم.  از حیاط بیرون آمد و سمت ماشین دویید. نفس- نفس زنان روی صندلی جلو نشست:– اوف نفسم بالا نمیاد.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 18:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان سیاهکار</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-ynzssnbzmzgx</link>
                <description>نام رمان: سیاهکارنام نویسنده: زهرا بهمنیژانر رمان: عاشقانه_پلیسیخلاصه رمان: سیاهکار، روایت سیاه بازی‌های زندگی است. مافیاها به طرز آشکاری در شهر پرسه می‌زنند و مانند یک گرگ در یک شب ناب، زوزه کلت‌هایشان بلند می‌شود، نیش ظالمانه خود را برای شخصی تیز می‌کنند و در آخر…نیلارز تنها در هفت روز آمیخته به سیاهی‌های زندگی می‌شود و در یک شب که پدرش…چه می‌شود؟ در شب‌های مافیا قصه من، چه کسی مورد هدف خواهد گرفت؟قسمتی از رمان  سیاهکار برای مطالعه و:صدای تیک و تیک برخورد قطرات باران به پنجره، تنها صدای حاکم در خانه بود. از روی صندلی گهواره‌ای بلند شد و به سمت پنجره قدم برداشت. حال صدای پاشنه کفش‌هایش هم سکوت چند روزه خانه را شکست.دستانش را تکیه بر شیشه پنجره‌ای کرد که قطرات باران با هزار ناز رویش سر می‌خوردند. با دیدن شیشه خیس پنجره، یاد گونه‌هایش افتاد؛ گونه‌هایی که یک ماه به لطف باران چشم‌هایش خیس می‌شدند. آسمان ابری بود؛ درست مانند دلی که یک ماه در آتش تنهایی سوخته بود. چشم هایش را بست و…《یک ماه پیش》بوقی برای سرایدار خانه باغش زد و گوشی‌اش را به آن یکی دستش داد و گفت:– اگه وقت کنم میام، چون امروز کلی کار دارم.صدای عصبی سوگل باعث شد لبخند محوی چاشنی صورت زیبایش کند.– تو میای، همین که گفتم. دختر یه بار کارهات رو تعطیل کن و برای دوست‌هات وقت بذار!تک خنده‌ای کرد و گفت:– بعدا حرف می‌زنیم، باید برم.– اَه برو، بای.تماس رو با لبخند قطع کرد و با استایل خاصی فرمان ماشین را در دست گرفت و به سمت شرکت پدرش حرکت کرد. موزیک مورد علاقه‌اش را پلی و در دلش با آهنگ همراهی کرد.به چراغ قرمز که رسید، صدای موزیکش را پایین آورد و دستی به موهای لخت و بلوندش کشید.– چه بانویی!نگاهی به سمند کنار ماشینش کرد و در آخر نگاهش را به راننده ماشین دوخت و عینک گران قیمتش را با حالت خاصی از روی چشم‌هایش برداشت و روی شالش تنظیم کرد و گفت:– به این بانو نمی‌خوری ژیگول!چراغ سبز شد و با سرعت مسیرش را ادامه داد. با صدای گوشی‌اش سریع تماس را وصل کرد و آن را روی اسپیکر گذاشت؛ صدای خواهرش که تمام دنیایش بود در ماشین پخش شد.– سلام خواهری، کجایی؟همان‌طور که نگاهش به روبه‌رو بود، جواب داد:– سلام عزیزم، دارم میرم شرکت، تو کجایی؟نگاهی به ساعت کرد و ادامه داد:– کلاس گیتارت تموم شد؟– بله تموم شد. تو خونه منتظرت هستم.بوقی برای نگهبان پارکینگ شرکت زد و در جواب خواهرش گفت:– می‌بینمت.تماس را قطع کرد. در ماشین توسط نگهبان شرکت باز شد. بعداز برداشتن کیفش از ماشین پیاده شده.– خانم کیان! خوش اومدید.لبخند ملیحی زد و گفتم:– خیلی ممنون.از ماشین فاصله گرفت تا نگهبان آن را به پارکینگ شرکت انتقالش بدهد. با ابهت همیشگی‌اش که از پدرش به ارث برده بود، وارد لابی شرکت شد. همه نگاه‌ها به سمت او زوم شد. با همان لبخند کم رنگ به سمت آسانسور قدم برداشت.عاشق صدای پاشنه کفش‌هایش بود؛ یک نوع حس قدرت را به آن می‌بخشید. سوار آسانسور شد و عدد بیست را لمس کرد. به آینه چشم دوخت و دستی به مانتوی مشکی رنگ که بلندی‌اش تا روی زانو هایش می‌رسید، کشید.شال مشکی-طلایی‌اش را روی سرش مرتب کرد و به چهره‌اش خیره شد. چشم‌های تیله‌ای رنگش را از مادرش به ارث برده بود؛ مادری که چندسال از رفتنش می‌گذشت. هروقت که به آینه خیره می‌شد، به یاد مادرش می افتاد.به قول شاعر:《مادری دارم بهتر از برگ درخت.》در سن بیست و یک سالگی مادرش را از دست داد. درست زمانی که خواهرانش هجده سال داشتند. این دختر روزهایی سختی را به همراه پدر و خواهرانش پشت سرگذاشته بود.او اجازه نداد خواهرانش نبود مادر را حس کنند و شرکت پدرش را که درحال نابودی به سر می‌برد را سرپا نگه داشت.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 21:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مثله شدگان</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-lo0bio2z4y05</link>
                <description>نام رمان: مُثله شدگاننام نویسنده: بانوی سیاهژانر رمان: جنایی_عاشقانهخلاصه رمان: جسدهای مُثله شده خون‌هایی که کف زمین ریخته و دریایی از خون را ساخته بود، باعث شد تا حالت تهوع بهش دست بدهد و در حالی‌ که با پایش به‌ سر از تن جدا شده‌ی یکی از قربانی‌ها ضربه‌‌ای زد و آن را چند متر جلوتر پرت کرد و جنون‌وار تکرار کرد” مُثله‌شدگان!”قسمت از رمان مُثله شدگان برای مطالعه و:نگاهش را به جسد مُثله شده‌ای برادر عزیزتر از جانش دوخت و قطره‌ایی اشک از گوشه‌ی چشمان کشیده‌ای طوسی رنگ‌اش به پایین سرازیر و روی گونه‌ی رنگ باخته‌اش چکید.دستانش را بلند کرد و انگشتان کشیده و سفید رنگش را محکم بر روی گونه‌های نازکش کشید تا اشک‌هایش را پاک کند؛   ولی باز قطرات اشک همچون باران بهاری سرازیر شدن.نه می‌توانست دهان باز کند فریاد بزند و نه می‌توانست از جایش تکان بخورد.همچون مردگان متحرک چشمانش به جسد تیکه- تیکه شده‌ای برادرش خیره بود و با لبانی لرزان نامش را صدا می‌زد.کسی او را از پشت‌سر کشید و بلندش کرد.آرام سرش را چرخاند و نگاهش در چشمان میشی رنگ نوید خیره ماند.نوید وقتی چشمان اشک‌بار برکه را دید او را محکم به آغوش کشید و گفت:– قربون چشم‌هات برم.برکه با صدای نوید انگار تازه به خود آمد و هق- هقش دل آسمان را لرزاند.زانوانش خم شد و اگر نوید او را نگرفته بود بر روی زمین آوار می‌شد.ساعاتی بعد.ساعت‌ها بود که کلمه‌ای” مُثله‌شدگان” داشت در ذهنش تکرار می‌شد و هربار بدتر از دفعه‌ای قبل او را می‌رنجاند!بعداز دو ساعت بالأخره از روی تخت بلند شد و دستی به‌لباس‌های سیاهی که طوبا با گریه به‌ تن دردمندش کرده بود کشید. شاید نزدیک به چهارماه هست که حتی برای یک روز هم لباس‌های سیاهش را درنیاورده!از تخت فاصله گرفت و جلوی آینه ایستاد، نگاه دقیقی به‌چهره‌ای بی‌روح خودش انداخت و زمزمه کرد:– تا به‌ کِی درد بکشم؟جوابی برای سؤال خودش نداشت!به‌ طرف در سرمه‌ایی رنگ اتاق راه افتاد و دست‌گیره‌ای طلایی در را فشرد!با باز شدن در از اتاق بیرون آمد و از راهروی باریک گذر کرد. نگاهی به پله‌های شیشه‌ای عمارت انداخت.  طبقه‌ای بالا فقط با ده پله از پایین جدا می‌شد؛ ولی رد شدن از این ده پله‌هم برایش مشکل بود. به‌ هر مشقتی که بود به پایین رفت و با نگاهی سرد به جمع حاضر در سالن که کمتراز ده نفر بودن، سلامی سردتر از نگاهش داد.در بین آن ده سیاه‌پوش که تشکیل شده از سه مرد و هفت زن بودن چشمش‌ به دختر کوچولوی مو خرمایی افتاد. دختر کوچولو با چشمانی کنجکاو جمعیت را می‌کاویید و به دنبال خاله‌اش می‌گشت.پا تند کرد و به‌ طرف دختر بچه هجوم برد، شاید می‌خواست چشمان دخترک را با دستانش بگیرد تا نبیند لباس سیاه را برتن خاله‌ی بی‌پناهش!***“فلش‌بک به یک سال پیش”دست‌هایش را محکم از بین دست‌های بزرگ و مردانه‌اش بیرون کشید و با صدای عصبی گفت:– نه!باز دست‌هایش اسیر دستان قدرتمند او شد، پسر چشمان مشکینش را به او دوخت و گفت:– لطفاً بِرکه!با درماندگی بهش نگاه کرد و با بغض گفت:– آخ… آخه… چه‌طوری؟ چه‌طور تنهات بذارم سوکه؟سرش را به سینه‌ای مردانه‌اش چسباند و گفت:– برکه تنها راه نجاتت همین‌ هست عزیزم! لطفاً از دستش نده! اگه من رو دوست داری برو.قطره‌ای اشک بر روی گونه‌اش چکید، آرام گفت:– باشه، هرچی تو بخوای! اگه خواسته‌ات رفتن منه، من میرم! ولی بدون حتی اگه برم باز هم عاشق و مجنون تو می‌مونم!با انگشت اشاره‌اش اشک چکیده بر گونه‌اش را پاک کرد و چشم‌های مشکیِ زیبای‌ش را بهش دوخت، گفت:– برکه لطفاً، اشک نریز طاقت ندارم!به سختی لبخندی زد و با درد گفت:– باشه، فقط به خاطرِ تو.سوکه زیر لب ممنونی گفت و برکه بعد مکث کوتاهی با صدایی که از ته‌ چاه درمی‌آمد گفت:– راستی، من کِی باید برگردم به ایران؟سوکه با صدای ذوق‌ زده‌ای که او را متعجب کرد، ولی به روی خود نیاورد گفت:– همین امشب ساعت ده!بی‌هوا با داد گفت:– یعنی سه ساعت دیگه؟!آرام گفت:– آره.کلافه شد و کنترلش را از دست داد، با عصبانی‌ات سرش داد زد:– یعنی چی؟! نکنه از خداته من برم؟ هان؟! واسه‌ی همین برای سه ساعت دیگه بلیط گرفتی؟!صدایش ناراحت شد و وسط حرف‌های‌ برکه پرید:– نه! این چه حرفیه؟ من دارم روانی میشم از این‌که قراره یه مدت نبینمت،  بعد تو میگی از خدامه تو زودتر بری؟! موهایش را محکم کشید و حرفش را ادامه داد:– بلیط رو از ترس این‌که نکنه بلایی سرت بیاد زودتر گرفتم.حرف‌های سوکه برای‌ او مثل سند بود و او همیشه سوکه را باور داشت، این حرف‌هایش را هم بدون پرسیدن یک سؤال، حتی یک سؤال کوچک باورشون کرد. حتی به‌ خودش اجازه نداد ازش بپرسد کی به دنبالمون هست! همه‌اش به خود می‌گفت، لابد بازهم آدم‌های ویلیام افتادن دنبالمون.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 21:36:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان سایه سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-ptpyktzqaaoq</link>
                <description>نام رمان: سایه‌ی سرنوشتنام نویسنده: میترا حجتیژانر رمان: عاشقانه_تراژدیخلاصه رمان: زندگی همه‌اش نمی‌تواند یکنواخت بماند، بالا و پایین زیاد دارد. اگر نداشت که اسمش زندگی نمی‌شد، می‌شد؟ درست مثل زندگی سحر من   که در اوج شکوفایی خودش، باید دل بکند بگذارد و برود و تنها با خود خاطرات حمل کند، بماند که خود کرده را هم تدبیر  نیست!  شرط بندی هم رها کردن دارد آن هم به آدمی در  گذشته. مگر می‌توان  رها نکرد!قسمتی از رمان سایه‌ی سرنوشت برای مطالعه :تلفن را بر سر جایش می‌گذارد؛ نفسش را بیرون می‌فرستد، دلش می‌خواهد بخندد، اما از این‌که پرسنل به سلیم بودن عقلش شک کنند، خنده‌اش را قورت می‌دهد. قطره اشکی لجوج از گوشه چشمش سرازیر می‌شود.هیچکس دوست ندارد به آخر خط برسد. درست همان جایی که زندگی‌ات را قمار می‌کنی.تنها قاب عکس روی میزش را برمی‌دارد و با همان اخم همیشگی‌اش سمت میز منشی می‌رود. کلید اتاق مدیریت روی میز می‌گذارد؛ صدای پچ – پچ چند پرسنل را می‌شنود. جریان امروز و دیروز نیست، از همان زمانی است که دیدارها تازه شده است و ای‌ وای بر این دیدارها.هنوز ابهت خود را دارد. هر چند که زن است؛ هر چند که روحش به لطافت پر گل است که همان اخم‌های همیشگی‌اش، تیغ‌های این گل تازه است. هر کس با او صحبت می‌کند، متوجه‌ی مهربانی‌اش می‌شود.اما برایشان گنگ بوده اخم را ببینند یا مهربانی کلام؟ تکلیفش با خودش مشخص نیست؛ آن‌موقع که مدیریت را بر عهده دارد.نگاهش را به آسمان می‌دوزد؛ انگار دل‌هایشان یکی شده که هر دو گرفته‌اند. آسمان می‌بارد و خانم مدیر بغض می‌کند. آسمان می‌شکند؛ غرش می‌کند. خانم مدیر دلش تنگ می‌شود.راه مستقیم می‌رود. بدون مقصد؛ بدون آن‌که کسی منتظرش باشد. کل هفت سال این‌گونه زندگی کرده، اما هیچ‌کدام از این هفت سال به اندازه الآن دلگیر نبوده.زیرِ لب لعنتی به صاف‌کار ماشین می‌اندازد؛ جوری که هر کس نداند، فکر می‌کنند صاف‌کار گل‌گیر ماشین به جدول کنار خیابان کشیده است.تمام راه‌ها، آخرشان یک مقصدی است؛ یک ایستادنی دارد، اما راه خانم مدیر فقط رفتن است. بایستد خودش را هم می‌بازد؛ بایستد به عقب می‌دود. این زن امروز پاک دیوانه شده ولی کل شهر را پایین و بالا کنی، آخرش یک نقطه برای ایستادن وجود دارد. می‌تواند خانه‌ی پدری باشد یا همان نقطه‌ی آغاز! شاید هم یک قبرستان باشد! هر چه که باشد، ایستگاه ایستادن است، حتی اگر ایستگاه خانم مدیر باشد. آخرش که‌ چه؟ تمام عمر که نمی‌توان راه رفت. باید جایی بایستد؛ نفسی تازه کند و به عقب هم برنگردد، شاید هم که برگردد، خدا را چه می‌داند؟!دست‌های یخ‌زده‌اش را داخل پالتوی چرمی‌اش فرو می‌برد. نگاهش مردد است، شاید هم در تصمیمش مردد است.انگشت کشیده‌اش را روی زنگ می‌گذارد و وارد لابی آپارتمان می‌شود‌.چه قبرستان لاکچری؟ سمت تنها پیش‌خوان حرکت می‌کند. با قدم‌های سست، دیگر خبری از آن خانم مدیر بداخلاق نیست.صدایش می‌لرزد از سرما یا، یا چی؟ نکند فکر می‌کنید بغض دارد؟ او هفت سال نگریست که الآن بخواهد گریه کند! همان از سرما صدایش مرتعش شده.– با آقای کاویانی کار داشتم.پسرک نگاهش محجوب و سر به زیر است.– فامیل شریفتون؟– نیک‌فر هستم.و سمت مبل‌های لابی می‌رود و با همان وقار همیشگی‌اش می‌نشیند.خیلی وقت است که منتظر چنین ملاقاتی بوده. گرمکن تنش را مرتب می‌کند و از همان عطر دیوانه‌کننده می‌زند.مگر همیشه زن‌ها نباید دلبری کنند؟ پس چرا مسعود این‌قدر به خودش می‌رسد؟مدتی نمی‌گذرد که صدای قدم‌هایش را از پشت سرش می‌شنود. نفسش را عمیق بیرون می‌فرستد و پیش پایش بلند می‌شود.– سلام.نگاهشان تداخل می‌کند، اما تصادفی نیست؛ همیشه همین جور بوده. رودررو که می‌شوند، چشمان‌شان چیزی غیر از یکدیگر نمی‌بیند.مسعود: چرا نمیای بالا؟سحر: این‌جا خوبه.هر دو می‌نشینند. هنوز نگاهشان در هم غرق است. نمی‌دانند کدام یکی باید شروع کند؛ انگار بار اولشان است که یکدیگر را می‌بینند.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 21:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مدار جبر</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-cfedcok75byn</link>
                <description>نام رمان: مدار جبرنام نویسنده: اسماء نادریژانر رمان: تراژدی_عاشقانه، دانلود رمان تراژدی_عاشقانه،خلاصه رمان: می‌دانی؟ صبور که باشی بی‌حد و حساب لبخند بند لبانت می‌شود، شاید این لبخند در نگاه اول بر چشمانش معنی این را دهد: «زدی، رفتی، خوردم، ماندم. گفتی، شنیدم و زخم خوردم و شب‌ها اشک ریختم. همه فدای سرم، فدای سرم که با چنین آدمی سر کردم؛  اما یادت باشد که منِ صبور زخم‌هایم را شمرده‌ام و به اندازه تک‌-تک‌شان منحنی زیبایی روی لبانم کشیده‌ام. به اندازه فراموش نشدن‌هایم شب‌ها اشک ریختم، این را نیز  فراموش نکن صبوری‌ام دیگر رو به پایان است، خاطراتت را  فراموش کردم،  گویی تو هیچ زمان نبودی.قسمتی از رمان مدار جبر برای مطالعه و دانلود:“الهام”سپهر قدمی به سمتم برداشت، دادی زدم و قدمی به عقب رفتم،  او نیز قدمی به جلو آمد، با پاهای لرزانم دوباره   قدمی به   عقب برداشتم  که پشتم به چیزی برخورد کرد، دیوار بود، دیگر راه فراری نداشتم، با ترس به چهره‌ی خبیثش نگاهی انداختم، لبخندش  که خباثت چهره‌اش را بیشتر به رخ می‌کشید  پررنگ تر شد، به سمتم آمد و قهقهه‌ای شیطانی زد،  و دوباره قدمی به مقابلش برداشت، می‌خواستم داد بزنم ولی گویی تارهای صوتی‌ام از کار افتاده بودند، چون هیچ صدایی از حنجره‌ام خارج نمی‌شد، با ترس به چشمانش خیره شدم، چشمانش برقی زدند، دندان‌هایش را که شبیه به تیغِ تیز و براقی  شده بود را در گردنم فرو کرد و خرخره‌ام را جوید. دادی زدم و از خواب پریدم، نفس- نفس می‌زدم، قطره‌های عرق از سر و صورتم پایین می‌آمدند و بر پتوی سورمه‌ای رنگم فرود می‌آمدند، صدای نگران سحر را در گوش‌هایم پیچید:– الهام جان، نگران نباش، بازهم کابوس دیدی، (به لیوان آب در دستش اشاره‌ای کرد) بیا آب بخور.لیوان آب را برداشتم و یک نفس سر کشیدم، دمی عمیق گرفتم و به دور و اطرافم نگاهی انداختم. سحر را دیدم که‌‌‌‌ با نگرانی به من چشم دوخته بود، به تخت دوطبقه‌ای که روبه‌روی تخت دو طبقه‌ی من و سحر بود نگاهی انداختم، آرام در طبقه‌ی بالای تخت با بهت به من زل زده بود و معلوم بود که در خواب و بیداری به سر می‌برد. نگاهی به مریم که طبقه‌ی پایین خوابیده بود انداختم، هزیان می‌گفت و لرزشش از این فاصله معلوم بود و همه‌ی این‌ها وخامت حالش را بی‌داد می‌کرد. رو به سحر کردم.– برو نگاه کن مریم چشه؟چشمان قهوه‌ای رنگش را در حدقه چرخاند و با بی‌خیالی  گفت:– شما هم امشب یک چیزیتون می‌شه ها!اما تا چشمش به مریمی که در تختش می‌لرزید و هزیان می‌گفت افتاد، بی‌خیالی‌اش پر کشید و جایش را با نگرانی عوض کرد. یک دفعه از جایش بلند شد و به سمت مریم پا تند کرد.  دستی به پیشانی خیس مریم کشید.– تا دیشب که حالش خوب بود! یک دفعه دیگه چی‌شد؟ چقدر هم می‌لرزه، باید ببریمش بیمارستان!نگاهی به آرام که هنوز در بهت بود کرد، پوفی سر داد.– الی، زود آماده شو ببریمش بیمارستان، یک زنگ هم به تاکسی تلفنی بزن.سری تکان دادم و به سمت جا لباسی گوشه‌ی اتاق رفتم، پالتوی شکلاتی رنگم را برداشتم و به تن کردم، شالم را سر کردم و شال گردنم را دور گردنم انداختم. با تاکسی تلفنی تماس گرفتم و آدرس را دادم. سحر هم آرام را بیدار کرده و آماده شده بود، مریم با کمک آرام آماده شد. با کمک من و سحر از جا بلند شد و هر سه  از اتاق خارج شدیم، آرام هم در اتاق ماند. خانم محبی، مسئول خواب‌گاه همان‌طور که چرت می‌زد صدای پایمان را شنید، سرش را از روی دستانش برداشت و با عینک‌های ته استکانیَش نگاهی به ما انداخت.– زینالی، مقدم، بایستید ببینم، این وقت شب کجا می‌رین؟قبل از این که لب به حرف زدن باز کنم که سحر  گفت:– خانوم محبی، می‌بینید که شجاعی حالش خوب نیست، داریم می‌بریمش بیمارستان.نگاهی به مریم که از تب می‌لرزید و هذیان می‌گفت انداخت.– فقط سریع برگردید، در ضمن من رو بی‌خبر نزارید.– چشم، با اجازه.خانم محبی سری تکان داد.– خدانگهدارتون.چشمم به ماشین زرد رنگ تاکسی که جلوی در خواب‌گاه توقف کرده بود افتاد، به مریم کمک کردیم روی صندلی بنشیند و ما هم سوار شدیم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم.بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدیم، مریم را به بخش اورژانس منتقل کردند. صدای تلفن همراهم بلند شد  آن را از کیف خارج کردم، اسم آرام روی تلفنم نمایان شد. دکمه‌ی پاسخ را لمس کردم.– جانم آرام.آرام، همان‌طور که گریه می‌کرد، نالید:– حال مریم چطوره؟نگاهی به تختی که مریم روی آن خوابیده بود انداختم، پرستار داشت سِرمی به مریم وصل می کرد، سحر هم با پرستار صحبت می‌کرد.– حالش بهتره، دارن بهش سِرم وصل می‌کنند، به خانم محبی هم خبر بده. نگران نباشید، پرستار گفت فردا مرخص می‌شه.– باشه، کی میای؟– الان میام خواب‌گاه، فکر کنم سحر شب پیش مریم بمونه.– پس منتظرتم الهام، خداحافظ.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 21:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان میشه بمونی</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-fjbauzovalh0</link>
                <description>نام رمان: میشه بمونینام نویسنده: یاس بانوژانر رمان: عاشقانهخلاصه رمان:رادان و نکیسا، استاد و دانشجویی که عاشق هم هستن و باهم رابطهدارن. رادان قصد داره این رابطه رو رسمی و محکم کنه اما تا میخواد پاپیش بزاره که یکهو…دانلود رمان میشه بمونی از یاس بانو به صورتPDF رایگانقسمتی از رمان میشه بمونی برای مطالعه و دانلود:با صدای رادان نگاه از صورتش گرفتم.– خانم مهتاج چیزی روی صورت من هست؟شیطنتم گل میکنه و گفتم:– بله چیزی هست.– چی؟!با علاقه نگاهی به صورتش انداختم.– جذابیت و غرور!صدای خنده بچهها باال رفت. رادان چشمهاش خندون شد و سعی کردهنوز جدیت داشته باشه!– خانم مهتاج حالتون خوبه؟– بله آقای بزرگمهر من کامال خوبم.صدای خنده ریر-ریز بچهها میاومد که رادان با جذبه همیشگیاش گفت:– لطفا ساکت شید. ساکت! شما هم خانم مهتاج لطفا روی درس تمرکزکنین.– چشم استاد.رادان ادامه درس رو شروع به توضیح دادن کرد. من هیچی از درسنفهمیدم چون تمام تمرکزم روی اون بود. یکهو نگاهش بهم خورد.حرصی نگاهم کرد و روبه بچهها گفت:– بچهها برای امروز کافیه. شما هم خانم مهتاج لطفاً با من بیاید.– چشم…برزخی نگاهم کرد که لبهام رو جمع کردم که نخندم. همراه رادان ازکالس بیرون زدیم و به سمت اتاقش رفتیم. توی دانشگاه رادان تنهااستادی بود که دفتر خصوصی داشت و این هم از مدیر بودن پدرش تویدانشگاه گرفته. به اتاق که رسیدیم در رو باز کرد پشت سرش وارد شدمکه برگشت در رو بست. کیفش رو روی میز گذاشت و یکهو گفت:– نکیسا میشه بگی چی شده؟– چیزی نشده رادان فقط یکهو دلم خواست نگاهت کنم.خیره-خیره نگاهم کرد و بعد نزدیک شد. خیره به چشمای سیاه رنگششدم. یک دستش رو کنار صورتم گذاشت.– عزیزم، قربونت بشم، وقتی تو اونجوری بهم خیره میشی انتظار داریریلکس باشم!– نوچ.– خب ببین خودتم میدونی!– رادان لج نکن دیگه.کالفه دستش رو پایین میاره و میگه:– لج نکردم فقط حواست باشه نکیسا اگه دفعه بعد اینطور خیره بشیکار دستت میدمها!– جون چه کاری؟حرصی نگاهم کرد که دستام رو به حالت تسلیم باال بردم و گفتم:– اوکی عشقم، اوکی. حاال بگو ببینم شام قراره کجا بریم؟نگاهی بهم انداخت و به سمت کیفش رفت و برداشتش.– اوالً تو دانشگاه عشقم عشقم نداریم. دوماً شما بیا برو کیفت رو بیار کهبریم. من میگم.با یاد آوری اینکه کیفم همراهم نیست »هین«ای گفتم و بی توجه بهرادان از اتاق بیرون زدم و به سمت کالس دویدم. تا خواستم وارد کالسشم به یکی خوردم که هر دو افتادیم. نگاهی به شخص روبهروم کردم کهدیدم ماهان یکی از همکالسیهاست.– ببخشید من یکم عجله داشتم شرمنده!– اشکال نداره پیش میاد.بلند شد دستش رو به سمتم گرفت که نگاهای به دستش کردم و گفتم:– ممنون خودم بلند میشمبلند شدم که گفت:– نه خواهش میکنم از این به بعد حواستون باشه.– شرمنده، چشم.از کنارش رد شدم و به سمت کیفم رفتم. برش داشتم و از کالس بیرونرفتم. از سالن دانشگاه که خارج شدم رادان رو دیدم که داشت با یکی ازاساتید دانشگاه حرف میزد از کنارش گذشتم و از دانشگاه خارج شدم بهسمت محل قرارمون رفتم و ایستادم، بعد چند دقیقه ماشین پورشه رادانجلوم ایستاد. بدون نگاه کردن به راننده سوار شدم. https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 19:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عمارت مه‌آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-ozx30z2xxsbk</link>
                <description>نام رمان: عمارت مه آلودنام نویسنده: ریحانه اسماعیلی ژانر رمان: عاشقانه_تراژدیخلاصه: سرهای نهفته گذشته‌اش در لایه‌هایی از یک عمارت در حال خاک خوردن هستند، رازهایی که سال‌ها کسی برای بازگو کردنش زبان نگشود. چه شد که به یک باره نسیم به هر سو که دویید باز هم  مسیرش شد راه عمارتی مه آلود… سرنوشت چه کرد که نقطه شروع تلخی‌ها‌یش همه  مقصدی جز آن عمارت نداشتند؟!قسمتی از رمان عمارت مه آلود برای مطالعه و :پشت درخت‌ها ایستاده بودم تا اگر کسی خواست  این‌طرف‌ها بیاد، سریع به نفیسه خبر بدم. تند- تند همه اطرافم رو نگاه می‌کردم  سربرگردوندم که نفیسه و علی رو با لب خندون دیدم با لبخند اون‌ها چهره من هم طرح خنده گرفت؛ ولی یک آن ترسیدم، از این‌که این عشق میان نفیسه خواهر بزرگ‌ترم و علی پسر همسایه‌مون ناکام بمونه. از این‌که کسی بیاد و تو این قرار‌های   یواشکی مچ‌شون رو بگیره، از این‌که حاج بابا نذاره این وصلت سر بگیره. علی هم از همین‌ها می‌ترسید، ازحاج بابا می‌ترسید که پا جلو نمی‌ذاشت و سردرگم بود. بهتر بود علی یکم بخاطر عشق‌شون هم که شده پا جلو می‌ذاشت. شاید بعداً   فرصت این قرارها به وجود نمی‌اومد.  کسی از فرداش خبر نداره!توی فکر بودم که با‌ صدای نفیسه که صدام می‌زد برگشتم.– نسیم- نسیم کجایی تو؟!– این‌جام آبجی،  نفیسه جان من این‌جا هستم.با شنیدن صدای من  سرچرخوند تا من رو پیدا کنه. دامن قرمز و سنتی‌اش رو بالاتر گرفت و اومد  طرف‌م، با علی خداحافظی گرمی  کرد.با هم به سمت زمین راه افتادیم.صداش زدم که  نگاهم کرد.– چرا به علی   نمی‌گی بیاد خواستگاری؟لبخندش محو شد.  چشم‌هاش   رنگ غم گرفت و گفت:– مگه تو نمی‌دونی حاج بابا از علی و باباش متنفره بخاطر یک کینه قدیمی با پدرش سر شراکت اون مغازه ته ده و این‌جور چیزها دیگه،  بعد علی بیاد خواستگاری من همین قرار یواشکی هم می‌تونم داشته باشم؟ حاج بابا بفهمه روزگارم سیاهه نسیم.– آخه تا کی بلاخره شما که  باید به هم برسین.  – نمی‌دونم نسیم، نمی‌دونم.ما به  بهونه کمی هوا خوری از کار در می‌رفتیم؛ اما به دیدن علی با نفیسه می‌اومدیم.حاج بابا سر زمین بود و قطعاً منتظر ما  بود پس زود این‌جا باید می‌رفتیم.با نفیسه دویدیم.  نفس- نفس زنان رسیدیم و سر زمین رفتیم.سر زمین با نفیسه شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم که حاج بابا گفت:– دخترها می‌دمتون گرگ‌های شب بخورنتون‌ها،  یکم هم کارکنین.لحن‌ش رو می‌شناختم زبون تند و تیزی نداشت و همه چیز رو با شوخی می‌گفت، زندگی خوبی داشتیم.غروب شد و کم- کم خورشید از زمینه‌ی آسمون محو می‌شد.از  خستگی زیاد با حاج بابا  سمت خونه راه افتادیم. حاج بابا پدربزرگ ما بود و مادربزرگ‌مون ده سال پیش فوت شده بود. پدربزرگ خیلی قلب مهربونی داشت؛  اما در ظاهر خشک بود.مادرم هم سر زاییدن من فوت شده بود و پدرم هم بعدها براثر تصادف مرد.تنها من بودم و نفیسه و    حاج بابا که پدربزرگ‌ پدری ما بود.رسیدیم‌ دم خونه که همون لحظه یکی از اهالی روستا اومد سمت‌مون، دستی به ریش‌های پری که تک و توک مخلوطی از تارهای سفید بود کشید و با احترام گفت:– سلام حاج بابا.حاج بابا هم جوابش رو داد  که ادامه داد:– فردا شب عروسی دخترم هست شما به عنوان بزرگ‌تر ما،  خوشحال می‌شم بیاید.حاج بابا نگاهی به من و نفیسه انداخت و بدون معطلی گفت:– من میام جواد جان مبارک باشه خوشبخت بشن ان‌شاءلله.شونه‌ای بالا انداختیم و بی‌حوصله وارد خونه شدیم. با نفیسه داخل اتاق  رفتیم، هیچ‌کدوممون گرسنمون نبود،  ترجیح دادیم بخوابیم که فردا زودتر به سرزمین بریم تا به عروسی هم برسیم.تنها چیزی که  تمام وجودم طلبش می‌کرد خواب بود و خواب.عرق روی پیشونی‌ام رو با دست راستم پاک کردم. امروز خیلی خسته شدم فشار زیادی رومون بود،  بخاطر این‌که می‌خواستیم کارهامون رو زود انجام بدیم تا به عروسی بریم. با امید به حاج بابا نگاه کرد، منظورم رو فهمید و گفت:– بچه‌ها دیگه دیر شده بهتره برگردیم خونه تا آماده بشیم.نفیسه با کلافگی  گوشه روسریش رو کشید و نا‌امید به  تیکه بزرگ پاره‌ شده‌اش نگاه کرد. خندیدم و گفتم:– تو با شاخه درخت هم مشکل داری خواهر من؟ خوب آروم هم می‌تونستی جداش کنی دیگه.با نگاه بدی داشت به شاخه نگاه می‌کرد، انگار براش مهم نبود اون فقط یک شاخه‌ هست و خودش باید موقع رد شدن حواسش رو جمع کنه، فقط می‌دونست باید تو دلش اون شاخه بدبخت رو به فحش بکشه.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 22:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جادوی زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-rphc94xcaslj</link>
                <description>نام رمان: جادوی زماننام نویسنده: سپیده شبانژانر رمان: عاشقانه_طنزخلاصه رمان:پریا یه روز صبح ده دقیقه دیرتر از همیشه از خواب بیدار میشه و همین باعث میشه کل مسیر زندگی ش عوض شه و با پسری اشنا شه که…این رمان یه رمان عاشقانه س ک تاثیر دقایق و ثانیه های کم اهمیت رو نشون میده!اتفاقاتی که خوندنش هر سلیقه ای رو جذب میکنه!قسمتی از رمان جادوی زمان برای مطالعه و دانلود:با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم، با اینکه خیلی خسته بودمولی مجبور شدم بشینم، اصالً نمیتونستم از جام بلند شم همونطورروی تخت نشسته بودم و به یک گوشه خیره شدم و با خودم گفتم: کاشمیتونستم باز هم بخوابم!چشمهام رو به زور باز نگه داشته بودم و از خستگی زیاد حس میکردمهمهی بدنم فلج شده و نمیتونم تکون بخورم، چند دقیقه که گذشت به خودم مسلط شدم و باالخره تونستم از تخت پایین بیام، رفتم جلویروشویی صورتم رو شستم و از آیینه به خودم نگاه کردم. چشمهایمشکیم قرمز شده بود؛ با خودم گفتم: آخرش این درسها یک کاریدستم میدن!موهای مشکی بلندم رو شونه کردم و لباسهام رو پوشیدم. صدای مامانرو از پایین میشنیدم که به بابا میگفت:– دیروز که نذریپزون داشتیم…صدای بابا رو شنیدم که با دهن پر گفت:-خب؟مامان دوباره ادامه داد:-همه همسایههای کوچه اومده بودن. شهین خانوم هم عذرخواهی کردو گفت دوست قدیمیشون بعد ده سال اومده بهشون سر بزنه و اون روهم با خودش آورده بود و میگفت زشته تنهاش بذارم.بابا که به نظر میومد حوصله تعریفهای دور و دراز رو نداره بیحوصلهگفت:-خب.-دوستش مثل اینکه طرفهای غرب تهران میشینه و اسمش هم لیالخانومه، همون روز هم پریا خواب مونده بود و دیرش شده بود، وقتیاومد پایین لیال خانوم دیدش و چشم ازش برنمیداشت؛ بعد هم که پریامیخواست آژانس بگیره بره دانشگاه، لیال خانوم کلی اصرار کرد که منمیرسونمت وفالن…به نظر میومد که حرفهای مامان اصال براش جالب نبوده و ربطی توقضایا پیدا نکرده، با صدای کشداری گفت:-خب!پریا میگفت که بین راه هم یک عالمه سین جیمش کرده که چندسالته و چی میخونی و…مامان یک خورده مکث کرد و گفت:-فکر میکنم میخواد بیاد خاستگاری پریا!-چهارتا سوال که به معنی خاستگاری نیست خانوم!-نه آخه تا آخر مراسم دیدم که با شهینخانوم هم کلی پچ- پچ کردن،آخرش هم ازم درمورد شغل تو پرسید، وقتی فهمید شغلت فنیِ فوراًگفت تو باغشون که رودهن هست یک خرده کار فنی دارن و خواستبری باغشون کارهاشون رو راست و ریست کنی؛ تازه من و حسام و پریارو هم دعوت کرد که باهات بیایم.بابا یکی از ابروهاش رو باال انداخت و گفت:-چه ربطی داره خانوم؟!مامان با لحنی که میخواست بابا رو قانع کنه و حرف خودش رو بهکرسی بنشونه گفت:– درست گوش ندادی دیگه؛ میگم شهینخانوم و لیالخانوم ده ساله کههم رو ندیده بودن، حتی خودشون هم باهم اونقدرها صمیمی نبودن،مطمئن باش یک منظوری داشتن که ما رو دعوت کردن، بعد همهمونجا توی رودهن یک عالمه فنیکار پیدا میشه، چرا باید از اینجایکی رو بیارن؟!بابا ابروهاش رو باال انداخت و گفت:– شاید…ولی برای من هیچ کدوم از این حرفها مهم نبود و فقط به یک چیز فکرمیکردم اون هم آزمون علمی بود که چند هفته دیگه برگذار میشد.باالخره آخر هفته رسید و من هم هرچهقدر غر زدم فایده نداشت و اونهامن رو به زور با خودشون به همون باغ بردن.من شهینخانوم و شوهرش و دخترشون رو دو سه بار دیده بودم، ولیشوهر لیالخانوم و پسرشون رو اولینبار بود که میدیدم.لیالخانوم یک زن تقریباً تپل بود با قد کوتاه و صورت گرد و بینیگوشتی و کنارش شوهرش وایستاده بود، یک مرد قد بلند با عینکمستطیلی و صورت آفتاب سوخته وهمین که من رو دید عینکش روروی بینی عقابیاش جابهجا کرد تا من رو بهتر ببینه و با دیدنم ابروهایپر پشتش رو کمی باال برد مثل اینکه ازم خوشش اومده بود و کنارشونیک جوون خوشتیپ وایستاده بود یک مرد با موهای اتوکشیده و صورتگرد که کامالً تمیز و بدون یک نخ مو بود و به خوبی میشد رد کرمپودری که به صورتش زده بود و بینی عملیاش رو دید؛ یک لحظهچشمم به لیالخانوم افتاد که نگاهش بین شوهر و پسرش در گردش بود،انگار که میخواست عکسالعمل اونهارو ببینه. کم- کم من هم داشتمبه حس ششم مامان ایمان میآوردم.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 21:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان پوتوس</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B3-uuk0j0ffxrbr</link>
                <description>عنوان رمان: پوتوسنویسنده: مهدیه سادات ابطحی ایوری (نیکتوفیلیا)ژانر: جنایی، عاشقانهتعداد صفحه: ۱۰۷۳خلاصه: کریس، تمام تلاشش را می‌کند تا مانا را از این بازی دور نگاه دارد ومنصرفش کند اما در نهایت، مانا راضی به ماندن نمی‌شود. سائوپائولو، باوجود تمام زیبایی‌هایش، حال شاهد حضور دخترکی ایرانی بود که عزای آندریاس را گرفته و می‌خواست، مرگ باعث و بانی‌اش را به چشم ببیند. اما مانا، نمی‌دانست حال که بی‌توجه به توصیه‌های کریس، خودش را میان این بازی انداخته است، چه روزهای شومی برای خود می‌سازد. آیا مانا، از زندگی در دنیای خالفکارها و سر و کله زدن با آن‌ها، جان سالم به در می‌برد؟ آیا بالأخره، روزی می‌رسد که حقایق برای او فاش شود و بفهمد مردی که این‌چنین به او اعتماد دارد، همان قاتلی‌ست که دنبالش می‌گردد؟ آن روز چه بر سر روحش می‌آمد؟توجه:این رمان در ادامه‌ی جلدِ قبل با نام “کاکادو” نوشته شده. اگر این جلد رو می‌خونید و احساس می‌کنید از هیچ چیز خبر ندارید، می‌تونید جلداول رو به طور رایگان دانلود و مطالعه بفرمایید.بخشی از رمان جهت مطالعه:روبه‌روی درب واحد مانا ایستاد و قصد کرد با همان جدیتی که چهره‌اش را ربوده بود، دست روی زنگ بگذارد که گوش تیز کرد و صدای هق- هق دردناک مانا را شنفت. آب دهانش را قورت داد و تعلل کرد. اندکی بعد، موبایلش را از جیبش بیرون کشید و شماره‌ی مانا را گرفت. کمی نگذشته بود که تماس برقرار شد و سکوت، میانشان ایجاد گشت. کریس که صدای نفس‌های منقطع او را می‌شنید، آرام و جدی گفت:– اگه بیای، زندگیت رو از دست میدی. تحصیلت، اقامتت. مجبور میشی همراه ما مثل یه فراری زندگی کنی که پلیس هرگز نباید پیدات کنه. اگه گیر بیوفتی، میری زندان. به خانوادت فکر کن! به آینده‌ای که می‌سازی.مانا که به کمدش تکیه نهاده و با صورتی ملتهب و اشک آلود، به صدای بم و خشدار کریس گوش می‌داد، بی‌توجه به آخرین هشدارها و آخرین تالش‌هایش برای منصرف کردنش، با بغض گفت:– می‌خواستم… .هق- هقش برخاست؛ اما ادامه داد:– بهش بگم دوستش دارم!کریس تأملی کرد و چشم بست. نفسش را بیرون داد و گفت:– اگه می‌خوای بیای الآن وقتشه! من توی ماشین منتظرتم. ده دقیقه!سپس، تماس را قطع کرد و چند لحظه‌ای را آن‌جا ماند تا باز هم، شنوای صدای گریه‌ی مانا باشد. مانا اما، بدون آن‌که گریه‌اش را بند آورد، سخت و جان‌فرسا از جای برخاست و همان‌طور که به اشک‌هایش اجازه‌ی یاغی‌گری می‌داد، کوله‌ی مشکی نیمه آماده‌اش را از هرچه که لازم داشت پر کرد و دوباره زانو زد. نمی‌دانست چه‌طور با این درد و این واقعیت کنار بیاید که دیگر، آندریاسی وجود ندارد. که دیگر، کسی نیست که درصد آب بدنش را اندازه بگیرد. بی‌شک اگر این‌جا بود و این همه گریستن رامی‌دید، با شیطنت می‌گفت:– منفی بیست درصد!یا آن همه خودشیفتگی و خودبرتربینی! مانا حاضر بود تمامشان را متحمل شود و تمامشان را قبول کند اما آندریاس، زنده باشد. حاضر بود بگذارد همه چیز طبق سلیقه‌ی آندریاس خریده بشود اما او باشد! زنده باشد! نفس بکشد و بخندد! به خود ببالد و احساس نابش را خرج ماناکند! اما دریغ و صد افسوس که فقط، حسرت به جا گذاشت. مانا، بزاق دهانش را قورت داد و با ضعف برخاست. بینی‌اش را بالا کشید و بغضش را فرو خورد. با دل- دل و سکسکه، کوله‌اش را برداشت و بر شانه انداخت. سپس، نگاهش را به دور خانه‌اش گرداند و از آن دل کند. شاید که دیگر، رنگ این سوییت کوچک اما زیبا و شیکش را نبیند.کریس، با دیدن مانا که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، کلافه از آن‌که از تصمیمش بازنگشته بود، نوچی به لب راند و پلک محکمی زد. زیر لب گفت:– لجباز اما زیبا و دوست داشتنی! احمق اما قابل اعتماد و خوش‌بین! شاید باید بکشمش و خودم رو راحت کنم! آه خدای من چه دوراهی مسخره‌ای!مانا، بینی‌اش را بالا کشید و با رخوت و کرختی، درون ماشین نشست و درب را به روی خود بست. اشکی که برای آزادی دل- دل می‌کرد را نیامده زدود و کوله‌اش را در آغوش گرفت. خیره به کفش‌های اسپرت مشکی‌اش، بغضش را قورت داد که نتوانست تحمل کند و دو گوشه‌یلب‌هایش، دوباره به پایین کشیده شدند تا او، گریه‌اش را از سر بگیرد. کریس دوباره نوچ کرد و ماشینش را به حرکت در آورد. می‌خواست به مانا اجازه دهد آن‌قدر گریه کند که خالی بشود. آن‌قدر که این، آخرین گریه‌هایش باشد.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 21:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان کاکادو</title>
                <link>https://virgool.io/@forum98ia2/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-xs0j8amxkr3e</link>
                <description>نام رمان: کاکادونام نویسنده: مهدیه سادات ابطحی ایوریژانر رمان: عاشقانه_معمایی_جناییخلاصه:مانا با شرکت در یک بازی معمایی و هیجانی با آنادریاس پیپر آشانامی‌شود. او برخالف مانا مردی نامعتقد است و خدای یکتا را نمی‌پرستد؛ اما با این‌حال، میان او و دخترک یک کشش عاطفی شکل می‌گیرد. دراین میان هنگام گذر از یکی از مراحل سخت و پر پیچ وخم بازی، مانا با یک قاتل و آدمکش حرفه‌ای برخورد می‌کند که ارتباطی با بازی “قدرت ذهن” ندارد؛ اما تأثیر بسزایی روی سرنوشت او می‌گذارد.قسمتی از رمان کاکادو جهت مطالعه و دانلود:فصل صفر [ پاره ای از هم اکنون ]دو دستش را از پشت کمر درهم قفل کرد و با لبخندی محو، به آن‌سوی خیابان به دخترک خوش‌رو چشم دوخت. نسیم شبانگاهی ملایمی صورت بور کشیده‌اش را نوازش می‌کرد و تار موهای خرمایی مردانه‌اش را به بازی می گرفت.نور بیلبوردهای دیجیتالی بزرگ سطح شهر، بر تاریکی آخرین شب ماه سرد دسامبر غلبه می‌کرد. صدای ماشین‌ها و بوق‌های سرسام‌آورشان، با صدای پچ- پچ عابران پیاده در هم آمیخته بود. با این وجود، حتی صدای ریز آژیر آمبولانسی که در دوردست‌ها با عجله از کنار ماشین‌ها می‌گذشت هم حواسش را از مرکز نگاهش پرت نمی‌کرد. گویی که تمام صداها خاموشی گرفته بودند تا بتواند به وضوح، صدای خنده‌های آرام دخترک نشسته پشت میز محوطه‌ی بیرونی کافه را بشنود. فضایی که با چراغ‌های پایه بلند زردنور و گیاهان سبز زینتی پر شده بود و در آن سوی خیابان پنج متری قرار داشت.با لرزشی که احساس کرد، بدون آن‌که گوی‌های سبز- آبی تاریکش را از روی مانا بردارد، قفل دستانش را گشود و موبایلش را از جیب شلوار کتان مشکی‌اش بیرون کشید. دکمه‌ای را فشرد و آن را کنار گوشش گرفت. صدای خشدار و بم جدی‌اش در نهایت آرامش بلند شد.– بگو!همان‌طور که غرق حرکات ریز و درشتِ مانا بود، صدای خونسرد دوست دوران کودکی‌اش در گوش‌هایش پیچید.– کاری که می‌خواستی انجام شد.گوشه‌ی لب‌های خوش فرم کالباسی‌اش به نشانه‌ی رضایت بالا رفت. با نگاهی شرور، گوشی‌اش را پایین آورد و تماس را قطع کرد. شیطنت و شرارت جای آن نگاه آرام و مهربان را گرفت. این‌بار لبخندش لطیف نبود. چون پسرکی می‌ماند که نقشه‌ای شیطانی در سر دارد.با روشن شدن چراغ سبز راهنمایی و رانندگی، ماشین‌هایی که متوقف شده بودند به حرکت در آمدند. ماشین‌ها که از جلوی دیدگانش عبور می‌کردند، اتصال نگاهش از روی شخص مورد نظرش قطع می‌شد. بی‌تفاوت، شماره‌ی دیگری را گرفت و موبایلش را کنار گوشش نگاه داشت.– بله رئیس؟!در پاسخ دادن به مردی که زیردستش محسوب میشد تعللی کوتاه کرد. هر چه خنده‌های مانا تشدید می‌شد، تردیدش نیز بیشتر می‌شد. با این حال، از موضع خود پایین نیامد. نباید حال که همه چیز مهیاست، عقب بکشد. مگر نه آن‌که قدمی تا رسیدن به هدفش نمانده است؟! پس تعلل جایز نیست.خشک گفت:– شروع کن!درسوی دیگر خیابان، مانا در میانه‌ی خنده‌هایش گفت:– این یکی آسون‌تره.آندریاس با دقت بیشتری خیره‌س لب های مانا شد. مانا نیز شمرده- شمرده گفت:– سیر نمی‌شوم ز تو، ای مهِ جان فزای من / جور مکن، جفا مکن، نیست جفا سزای من.آندریاس چشمانش را ریز کرد و با شک و مکث نگاهش را از روی لب‌های مانا تا روی مردمک‌های قهوه‌ای تیره‌اش بالا کشید.– این آسون‌تر بود؟!مانا که لحن گیج و نگاه سبز درمانده‌ی آندریاس را دید بار دیگر به خنده افتاد. دستش را جلوی دهانش گرفت و آزادانه خندید؛ آن‌قدر که آندر نیز به خنده افتاد. می‌دانست هر چه‌قدر هم به خودش زحمت بدهد نمی‌تواند اشعاری که مانا ادا می‌کند را اقلاً به راحتی به لب براند؛ اما خنده‌های بی‌پایان مانا باعث می‌شد عقب نکشد تا زمانی که خود را ثابت کند.در همان لحظه پسرک جوان یونیفرم پوشیده، سر رسید. قهوه‌ی حاوی شکر را جلوی مانا و قهوه‌ی تلخ را جلوی آندریاس گذاشت. با رفتن پیشخدمت، مانا نگاهش را از زن تنهایی که در چهره‌اش خستگی بی‌داد می‌کرد و پشت میز دیگری نشسته بود گرفت و به آندریاس دوخت.انگشتان سردش را بالای فنجان سپید قهوه‌اش گرفت تا از گرمای بخار حاصل از داغی آن بهره ببرد. آندریاس که قهوه‌اش را داغ و تازه می‌نوشید، طبق عادت لاجرعه محتوای فنجانش را سر کشید. مانا با وجود آن‌که از این عادت آگاه بود، صورتش جمع شد چرا که احساس می‌کرد گلوی بی‌نوای خودش مورد اصابت داغی جان سوز قهوه قرار گرفته است.مرد بلندقامتی که با نگاهی خنثی به گفت‌وگوی صمیمانه‌ی آن دو می‌نگریست، بی‌تفاوت به آن‌ها پشت کرد و به سمت ماشینش گام‌هایی استوار و بلند برداشت. آرام، مقتدر، محکم و مردانه!مانا همزمان با نوشیدن اولین جرعه‌ی قهوه‌ی شیرین و خوش دمایش، دکمه‌ی موبایلش را فشرد و نگاهی به ساعت انداخت.https://98iiia.ir</description>
                <category>نودهشتیا</category>
                <author>نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 21:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>