<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فروغ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foruq</link>
        <description>من چو خود را زنده در عمر دراز 
پی نبردم مرده کی یابی تو باز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:04:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4799646/avatar/qJbq7m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فروغ</title>
            <link>https://virgool.io/@foruq</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاقوت سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-wbqwc1upl4l0</link>
                <description>سرد است ، صدای شیپور اعلان جنگ زمستان جمجمه را درهم میشکند ،  بورانی در راه است ، تیر و کمان سرما قلب را نشانه میگیرد ، این دیو سپید هیکل جامه جنگی بر تن گرفته و قندیلِ خنجری را بر کمر بسته.نگاه بی روح و سرد و خشمگینش گرمای محبت درونم را نشانه گرفته ، نوک پیکان بوران سینه ام را هدف خود یافته ، باتلاق برف زنجیر میکند زانوان را و در بند میگیرد ساق پا ها را ، نفس او یخ ، از یخچال غم بلند میشود و با تگرگ خشم آرایش یافته و بر صورت من حمله میکند ، عشق مرده در دل افسون یخ قالبِ خشک و تنگِ زمستان.زمستان به مستان میخ میکوبد بر سر،پژواک صدای میخ در سر باز میگردد از میان اسکلت های مرده ایستاده ی شاخ گوزنی ؛ نه این شاخ زمستان است ، گزند لعن میزند بر جان ؛ ابروان خم خورده اش ضربدری است بر وجودم. سنگ های تیز و یخ زده در کمین استخوان هایم بر زمین است تا تیغ سر سفیدش را به سرخی خون رگ هایم بیامیزد ؛ ابر سقفی است بر آسمان ، تا که فریادم از درد رسد آنجا هزاران بار دنده هایم  نرده ای از جنس نابودی بر دور جنازه ام میشود ؛ ابر های مشکین جامه خاکستر خشم سرما را آرام آرام بهر تدفین جسد ها پایین میریزد ، دشت سرود رژه سربازان زمستان یعنی زوزه اش را ، سر میدهد.مشتی از جنس بلور های قندیل بر سمت من پرتاب کرد ، ز نیمی ندارم صورت اکنون ، جای انگشتان وی امضایش را بر استخوانم میزند ، جانم ضربه ای سهمگن از جنس مرگ را حس میکند. به دستانش میان سر بکوبیدم ،چنان پایم فروتر رفت در باتلاق برف،سرم مُهر ضربه ی او دارد اکنون ، ز پاهایم کشیده میشود شیره ی عشق از جانب این باتلاق بد ذات. دستی دیگر به ضربه ای آمد به سینه ، مرا انداخت بر پشت ، عاقبت آن سنگنیزه مرادش را یافت، نیمی ز سرش سرخ و نیمی دیگر سفید؛ ضربه دستش نفسم را ز خانه اش بیرون راند ، کاش این طوفان سرد بگذارد دمی دیگر بگیرم ؛ بدیدم پای سختش به بالای سر ، که پایین میآید از جور شرّ ، توان ابراز درد حتی نیست، کلامی نمیگنجد در باب آن ، چهره ام بنیاد خود گم کرد و بر کنار افتاد ، به دستان ، دست آویز بر جامه ی سخت و سپیدش ، زمینِ سراسر سفید به آرایش و زینت کشانیدم با خون ، به طرحی ریختم قطره قطره ، سرخ و گلگون ، انگشتان فشرده برهم و نا امید ، امضای هنری ام میباشد ، حقا که سخت نقاشی آسان شد بر من.چنگش به میان و لا به لای خطوط موازین قفسین سینه ام فرو کرد ، میله ها شکافت و سینه درید ، یاقوت جانم را بهر چه میخواهد؟ به بالای سر تاجش میخواهد ، شاید ، شاید هم انگشتری میخواهدش از جنس خون.یاقوت بیرون کشید و برگرفت.... گرما جانم رو به خاموشی گراییده میشود.... از میان تن ، به پا ها و سر ، نوازش مرگ را حس میکنم ، آخرین محبتی که به انسان میشود ، نوازشی از جانب دستان مرگ در آغوش اوست....</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-v0dg9uvukvcd</link>
                <description>گویی جنگ آذوقه ذوق ادامه دادن را بر من حرام کرده. پل لبخند مرا به حملات خود درهم کوبیده ، خورشید اتاقم را به نفس های سردش کشته است ، در سکوتی سرشار دائم مرا فریاد می‌زند. تاریکی اصلیت فروغ را زیر پایش خدشه دار و بر زمین زده است. چشمان براق شوق را زخمی و بر گذرگاه او کمین زده است. انگیزه ها را کشته و خونش را هدیه زمین تشنه کرده. فروغ غلطیده در تاریکی است. به کدام جهت راستین قدم بر دارد که پایش به خون شوق خود رنگالوده نشود؟ وقتی گردنش را به طناب عقربه ساعت بسته‌اند ، این ساعت ها هستند که میروند و او به طناب دیو زمان بند شده است. در این ورطه‌ی زمان هم هنگام با اینکه قادر به بالا آوردن سرم نیستم که البته رغبتی هم به آن ندارم هر لحظه مشتی در حرکت به نام ثانیه مرا تکان میدهد. دوازده پیکان ساعت به سرعت دقایق ، دوازده میله قفسه سینه‌ام در خود میکوبد ، به هر ضربه ناله‌ای از من میتابد و اشکی از خون این گریه را عمر میبخشد ؛ هیچ استراحت و ملاحظه ای در کار نیست چرا که استراحت ارمغان کسی است که در زمان قدم بردارد نه زمان او را در نوردد. پس حتی ابر های گذرا در قوس بالای این ساعت لاجوردی نیز مرا شرم میکنند. بدون وقفه هیچ کاری انجام نمیگیرد و ضعف ، زهر خود را در وجود عمق میبخشد. فروغی که بر گودال می‌تابد تا بوسه ای بر او نگارش کند در عمق گونه های تباهی و تاریکی گم می‌شود.شهر در چاله سکوتی است که تا به حال نمونه اش را حس نکرده بودم. اما این سکوت و خاموشی آنطور که آرامش را تزریق کند نبود بلکه سکوتی بود که با ترس های بجا مانده از آنهایی که رفتند آمیخته و به ناامیدی از آینده آلوده شده است. شهر بی صدا است اما اندوه در لابه‌لای دیوار خانه ها رسوخ کرده و مدام فریاد خود را سر می‌دهد ، گرد و غبار خانه های خالی سبک حرکت میکند اما سنگین نشسته و سرگردانی خود تحکیم میکند. فریاد ها بی صداست همانگونه که فریاد دود آتش ظلم در دل درویش بی‌مایه بی صداست اما روزی خواهد رسید که صدای ناله اش قصر و بنای قیصر ستم را به خود می‌لرزاند و یک‌یک ستون هایش را در هم میکوبد و عرصه را بر قیصر به تنگی دست فقیر برمی‌فشارد. آتش ثروت آلوده به ظلم ، آخر در انبارِ قیصرانِ بس آمده و رفته‌ی این قصر خواهد افتاد.دلسردی زمستان تمام نشد بلکه در اندام بهار نیز رسوخ کرد ، در بر هر گوشه و جای جایش کلبه‌ای از افسوس ساخت. در این کلبه اگر لحظه‌ای درنگ ببخشی خواهی دید چگونه ستون ها استوار بر سرت آوار است. دیوار ها ابرو های خم خورده‌شان را بر تو چون نیزه نشانه میگیرند. در تنگی نظر آنها ، دل در راس سرنیزه هایشان هدفی مشروع است. شومینه این کلبه از چشمه هیزم امید آتشش فروزان است ، شومینه اما دود ناامیدی را بر بام خانه ، شمشیرِ یقینِ مرگ ، فرو رفته بر جنازه تفسیر میکند و چون نقاشی ریزبین و نازک قلم از این نگاره‌ی سرد منظر خود چون حریری از در هم آغوشی تار و پود به آواز خیاط بس لذت می‌برد.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشنام جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-hzwdjhenis9f</link>
                <description>جای فروغ را تیرگی گرفته. خاک برخواسته از بمب ها او را در خود دفن میکنند ، وظیفه مور و ملخ و عقرب را برای تکه تکه کردن و لقمه لقمه ساختن جنازه ها را انفجار بر گردن گرفته. در آنی از سمفونی مرتب نفس کشیدن ، موجی از آزادی خشمِ بمب ، سیلی محکمی بر ذره ذره وجودت میزند و آنها را تکان میدهد. این دست انگشتان بلند آهنین خود را مُهری میسازد تا امضای رسمی کشتارگاه خود را بر تکه گوشت هایی بزند که شاید دو برابر تعداد صاحبان خود است چراکه شاید مهر رسمی داشته باشد اما در قتل تمیز کار نمیکند و عادت دارد کالبد ها را با تکه هایی بیشتر از صاحبان آن بیاراید ، شاید نوعی تقسیم تبعیض آمیز تصادفی برای هر لاشه است. این آتشِ نابودیِ ناگهانی اما با دیدن قطره های خون که چون کک و مک روی صورت او صف شده‌اند  ، سعی میکند گردنبندی زینتی از همین جنس یعنی قطرات یاقوتی را به تک تک مهمان های خود هدیه دهد. بعد به سوگ آنها آسمان را به دود سیاهپوش میکند.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>