<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فروغ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@foruq</link>
        <description>به دور از ورطه جامعه ، رفیقی در میان کلماتم یافتم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:48:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4799646/avatar/EZwVr8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فروغ</title>
            <link>https://virgool.io/@foruq</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تَرَک برداشتم! آیا میبینی؟ چشمی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%AA%D9%8E%D8%B1%D9%8E%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rzdc3le9mvmh</link>
                <description>در گردابی از سیاهی ، چشم باز کردم. چنانکه خورشیدی در اوج تاریکی فضا می‌درخشد. درخشیدم اما به بهای سوختن. سوختم اما از گرمای خود نیرو گرفتم. بعد از آن دیگر سوختنم را اعتنا و خواهش از سوی چشمانم نبود. در اوج تاریکی چرخیدم و گشت زدم ، دویدم اما چیزی نیافتم. دستانم از کاوش خامُش گشته‌اند ، از میان به هم رسیدند و در هم قفل شدند. چشمانم دویدند اما جاده و کویر را امتیازی از تمایز نبود. جز زینت و آلایش. که این را چشمِ من از دیدنش کور بود. افتادند و شکستند. صدای شکستن چشمم بهترین نوای او بود. حالا مرد. در شلوغیِ تاریکی ها خلوتی برای من بود. نشنید کسی شکستنش را. جز خودش. که قبل از مرگ آن را اختیار کرده بود. آن دو دیده ، دائم دویده ، اما هیچ ندیده. در میان ازدحام مردمان. اما چشمانم تاریکی را دیده بر حساب خود نیاورند. آنها تکه‌ای از من بودند. در حقیقت من بودند. با یک تفاوت. این بار خویشتن را که دستانم در گم گشتگی زنجیر بودند ، به دست چشمانم بخشیدم. اما خرد گشتند. آنگونه فرو ریختم که تاریکی از دیگران لبریز بود. تکه های شکسته‌ام ، بی درنگ با مرگ ، خود را به من هدیه دادند. افتادند اما نوری که از من به کاوش بود را در مقابلش نشاندند. آینه‌ای از خود. از درونم ، من ، با غروب خود طلوعی آفریدم. خود را یافتم. به نور خویشتن حالا ، همدمی یافتم. زنجیر و گره به یکباره از هم وا گسسته شد. به نور خویشتن حالا ، آزاد گشتم. من خویشتن را در شکستن ، من ، یافتم. هدیه‌ای بود مرا. بس گران.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 10:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ldzrfdbfc83p</link>
                <description>زمین سرد است. زمین در هبوط ، زمین در سقوط ، چنان از بالا افتاده که دیگر بالا نمی‌شناسد.  زمین در خود فرو رفته ، چو گودالی چنین سرد کجا دیدی مگر اینجا؟ به دود دِل گُل ، زمین پنبه می‌کارد ، به آه دشت از این تکه پنبه های صف در صف نخ ها می‌ریسد ، در شب تار و نگاه غریبه ماه بر او ، با دستان شکسته‌ی درختان مایوس و گم ، نخ های دل های ریش را می‌بافد. آخر این حجاب بهر چیست ، چو از بحر کشید تا به بر. در دم به در دادن بر سینه و فرو فرستادن به تار و پود و در و دیوار و رگ و پیوند ، آن را جامه‌ای ساخت ، جامه‌ی پرچمِ تسلیمِ مرگ. از بالا به پایین یکسره آن را پوشاند ، دستانِ چشمانِ سرگردانِ خورشید ، اما ، کجا جوید گلی در دشت ؟ کجا یابد درختی تا بنازد بر سر و دامان او؟ کجا دارد چناری تا ببالد بر قد رعنای او؟ اسیر‌انند ، اسیران ، اسیر دستِ زنجیرانِ نرمِ این حجاب‌اند. حجابی نه میله ولی قفس. این کفن را بر آسمان فرا خواند تا به نرمیِ قلوبِ مهربانِ گلهایی که دگر به دستِ ناسزایِ ظلم مرده‌اند بر زمین فرو ریزند و خود بساط تنگنای پهن شده بر دشت باشد.از این پس ، آخرین شبنم اشک شب بود ، اشک ماه ، اشک آن ماه که در او شب فروریخته ، همان که صدایش مرشد سنجاقک ها بود و مخاطب ناله های گرگ که التماسی از خودبیگانه بود. گرگ درّنده دندان و تیز نیش در ناله‌ای ملتمسانه خود را می‌باخت ، می‌باخت به سرگذشت. هر شبش توبه در دستان نیاز خود می‌ریخت که لبریز از آن بر زمین فرو می‌آمد. در زیر نور به تاریکی گراییده‌ی شب خود را در بخشش و توبه غرق می‌داشت و شب دیگر باز کوزه‌ی محشونِ التماس و ناله‌اش بر آسمان می‌شکست.در این جنون بی‌صدا که هیاهو را کار هر شب جغد ها کرده ، جغدی که فریادش صدای بی‌صدای خفگی گلهاست ، سکوت گلها را فریاد می‌زند ، ناله‌هایش درد بغرنجی از عمق استخوان های شکسته‌ی درختان است. این بوف ، لال نیست ولی صدایش گوش شنیدن ندارد. این بوف ، کور نیست بلکه دو دیده‌اش زبان تشریح دیده‌ها ندارد چون دیدگان ، خط و زبان ستم‌دیدگان جز فریاد و داد و بیداد ندانند.اگر داد نی پس زبانش کجاست؟     زبانش به داد است و بیداد و دردبه هنگام صبح ، هنوز جو دلمرده و در وحشت فرورفته. خورشید اما هنوز امیدی به این کفنِ بساط شده بر دشت دارد. هنوزش امید است تا دروغی باشد. آرزویی است تا این یک شوخی کودکانه باشد. اما نیست. بعد چندی تماشای لبریز و سرشار از لطفی آمیخته با تمنا که لطفش چون خون چکه چکه بر پای او ریخت ، خورشید به سوگ نشست. خورشید را اشک چشمانش به جوش آورد. به هر هنگام که چشمش به درختان برافتاد ، زخمش در همین گاه خود را باخت و دهان فریاد گشاد.‌«هوا دلگیر.درختان ، اسکلت های بلور‌ آجین.خورشید ، خسته و غمگین.سقف آسمان کوتاه.غبار آلوده چشم ماه.زمستان است....»زمین سرد شد. زمین در هبوط ، زمین در سقوط ، چنان از بالا افتاده که دیگر بالا نخواهد شناخت.  زمین در خود فرو رفت ، چو گودالی چنین سرد کجا بینی مگر اینجا؟ حالا در گوشه‌ای دور افتاده و پرت به دور از نغمه و سرود بلبل ، در تنهایی به خود بازمی‌گردد. خویشتن را همنشین خویش می‌سازد. در سرگشتگی واپسین نفس های وجدانش که کلام سرزنش در آنها حک شده ؛ او رنگ می‌بازد. به تبعید خود از خود به دور می‌افتد ، به گودال سیاهی از فراموشی. زمین حالا در این خودباختگی ، به چشمانی که پلک بر آنها سنگینی از افسوس و دریغ دارد ، به چشمانی که پشیمانی قطره قطره زهر خود را در آن چکانده ، به چشمانی که دیگر اشک.... آنها را در خود خفه کرده و غرق؛ به دستانش نگاهی پرتاب می‌کند ، پرتابی آرام به بوی سکوت. دستانی که خون در آنها پهلو گرفته و خوابیده ، در بازتابشِ مردابِ کوچکِ خون در راهرویِ چین و چروک دستان او ، نور کرم شبتاب به خود می‌گرید. ابروان او می‌شکند. صدایش شکستن اوست ، صدای مرگ ، صدای انفجار ظلمت و بی‌بارگی ، آری! همان صدای متلاشی شدن چکه‌ی اشکِ از خودبیگانه او. کمی مانده که چشمه چشمانش خشک شود....پژواک نگاهش در بازگشتی از خون ها ، به همنوازی و همدلی با آنها ارغوان می‌بارد. آنقدر که ستونِ ایستاده‌ی دیوارِ چهره‌اش یاقوت نشان شد. اما دیری نمی‌گذرد که ستون ها با او در هم می‌شکنند. در خود فرو رفته ، در خون غلتیده و مجنون ، او مُرد. به یادگارِ خونِ هایِ مهمانِ دستش ، به آغوش آنها لغزید. در سکوتی که تحمل نگاهی را برنمی‌تافت.خورشید به سان ابر اشک های روان را آرام آرام زیر طاقچه پیشانی‌اش روان میداشت و روان هر چه بود از خود می‌زدود. درخشش می‌باخت ، به طلوعِ غروبِ تاریکی و سیاهی پیش می‌رفت. آفتاب برقش را به اشکش هدیه می‌کرد. می‌ریخت و به هر چکه ، قطره‌ای نورش شکست می‌خورد. شکست به خاطره. یادآور روز رقص گلها با آواز بلبل و نوازش نسیم. فرخنده روز هایی که پرتو های فروغ خورشید درختان و گلها و دشت را در کنار می‌گرفتند و در پیچاپیچ و تنگنای گل رز خود را به آغوش او نرم رها و آزاد می‌کردند. روزهای جاویدان یادی که خورشید خود را در پهنای برگ درختان پهن می‌کرد. آری! همین خاطره ها در گوشه به گوشه‌ی بی گوشه‌ی دایره‌ی اشک او متجلی می‌شد. در درنگی که حنجره‌اش مجال به خود داد و آرام گرفت ، اشک او قرار و آرام از کف بیرون داد و تشویش بر هیئت او پژواک سر داد. این اشک که مظهر تجلی و آینه‌ای پاک است با نگاهی خیره و دوخته و معطوف در عمق آسمان شیرجه زد. دوید. شنا کرد. فرو افتاد. به آوایی از درد ، آمیخته با شوق ، عجین با شادمانی گذشته ، آغشته به حسرت بر زمین نقش شد. بر همان دیرینه نادم و مرده زمینی که حالا فقط اسمش بنای یادبود او بود. بر همان زمینِ بد انجامی که خود را در بالین گل و دشت و درخت از دست و از پنجه به در داد. حالا از کردارِ نوایِ بوسه‌ی اشک بر زمین ، همه چیز و حتی ستارگان تماشاگر به تعلیق در‌آمد. هنوز در مکث و درنگ همه چیز مبهوت مانده تا که از نقش بوسه‌ی اشک به گسترای زمین و پهنای دامن آهسته آهسته ، به سان باران ، به رنگی آرام ، همه چیز از اشک گرم و داغ خورشید هستی خود را باز ستاند. از گوشه گوشه‌ی بی گوشه‌ی دایره‌ی اشک او همه چیز وجود و رنگِ لذیذِ زندگیِ خود بازگرفت. آینه‌ی  اشک حقیقت و لطف منعکس در چشمان خورشید را در خود نهفت ، سرآخر به چشمان خالی از رنگ زمین و دشت و درخت و گل ارمغان ساخت.در این لحظه ، در اینجا. زمین گرم است. زمین در سرور ، زمین در جنون ، جنون لطف و مهر و عشق. جان تازه یافته ولی به هدیه خورشید و به گرمای چشمان او ، هدیه‌ای که منبت و نقش بر دیوار دل زمین فرو دمید. نقشی گرم که می‌جوشد.از این رنگ آمیزی هنرمندانه‌ی متواضعانه ، پرنده یک دم از آفرین گفتن باز نه ایستاده است. باد همگرا با برگ درختان هلهله سر می‌دهد و کف می‌زند. ابر به سرپنجه‌ی پای باران پایکوبی و جشن فرا می‌خواند.خورشید ، در فراق ، دریغ و افسوس خود را اندرون جام تلخ خاطراتی که به خون حاشیه شده بودند ریخت. باده خود ساخته را سر کشید. بلورین اشکی به بوی شبنم از چشمه‌ی آسمان چشمش بیرون کشید و روان ساخت. این پاک بلورِ ارمغان معصومیت را همنشین تار و پود دل زمین کرد. عشق را گرمای نفسش. لطف و بخشش را نور دیدگانش. ایا خورشید زیبایی ، طلوعت بوسه ، غروبت نیز طلوعی می‌آفریند.....جاودان باشی...! </description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 08:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-jrs1ia8xuifz</link>
                <description>صدایم کور شده یا که دیگران نمی‌بینند ؟ مگر نیستم که مرا نمی‌شنوند ؟ بجز بازگشت بی حال و تقلیدی آینه همنشینی نیست! بجز سایه‌ام که گریبانم را گرفته کسی قدمش را با من هماهنگ نکرده! مگر انعکاس صدایم به تلاقی با آب روان به دستور زمان.تنها اما همراه با آواز ارام کلماتم در دفتر....</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به طلوع صبح,هم‌آغوش با دشت</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-pwjcxfwfzxna</link>
                <description>به آوازِ گنجشکِ بیدارِ صبحبه نغمه و سرودِ فراخوان مرغبه گرانیِ پلک و چشمان جغدبه رقص ابر به بالا سر دشتبه چمن های سرمست صبحبه ناله و شعر موزون مرغبه پایان قمار شبانه‌ی جغدبه پرواز قاصدک بالا سر دشتسپیده به قلمقلم به دستش چون چنگبه رقصی آرام ، به ضرب بارانسپیده به دستش ، به رقص مستشبر آسمان افتادآسمان اما ، آینه است حالازینتی بر آنلکه های ابر ، پنبه های آسمان است اینپنبه های جایگاهِ خوابِ شامگاهانِ اواین نسیم پنبه زن ، این نسیم خوش روی راارمغان ارزانی‌اشلطف او چون بوسه‌ایبوسه‌ای از بوی عشق ، بوسه‌ای با بوی خوشمِهر او چون مُهر بر من ، مُهر ضربِ عشقِ اوبارگاهش گرم باددشتْ ، سرحال اینجاست امادر کنار من ، من در آغوششاین همان آغوشکه من را میپذیرد ، مندر این دنیا ، در این لحظههنوزم خواب است آیا ؟خواب؟باورم نیست ، یارای باورم نیستدستم به دست ، روییده بالای همچیزی در میانش نیستبا کدامین سکه بخشم طلعتی؟بر کدامین سکه چشمانش به من؟با کدام برق طلا ، می‌بیند مرا؟در میانِ این سخندر میانِ درد و دلدر خطوط این گمان ، در چنین تار و پودی او مرااین چنین بانگ زدبر من ، در همین هنگام که آغوششبه رویم باز بود:من تو را ، خواهم تو را ، از برای تونه برای آنچه آید از تو مراای عشق ، ای دوست ، مهربانمآغوش من را بهره ای ، بوسه ام را بهره ای ، نیستسکه ها با خود نیاورعشق جای سکه نیستعشق ، جای مهر است نه کینعشق را جایِ من نیستعشق ما را جایِ ما است</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 07:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همنشینی با ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D9%87%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87-pzrzfuhfxqro</link>
                <description>در همنوازی با ماه آنچه بر خود گذاشت را بر کاغذ روا داشتم:سکوت ، صدای درون اما فریادهمهمه ، ندایی از درون برنمی‌خیزدشلوغ در گرد دوستان ، لحظه ها از معنی خالیخلوت ، در هم نوازی با ثانیه هادانه معنی را بکارزیر سایهدر نسیممیوه معنی بگیرعشق را به طراوت بر خود پیرایه کندر پشت ابرِ دود حاکم بر این شهرآیا باز هم می‌بینی؟در پس این همهمه نمی‌شنویخواهد شنیدغرق در خودمعلق در زمانتو را به دقایق سیراب می‌سازدنوش کن ، نوش ، ای دوست که ما گمشده ایمدر این کویر بی صدادر این جنگل بی نگاهدر این دریادر این کوهکه مارا غرق کردهکه مارا کشته و در خود گرفتهافتاده و مغلوبیارای رفتن نیستنه آن که پای رفتن نیست ، نهچشم ها نمی‌بیندنه آن که راه رفتن نیست ، نهچشم ها شسته و رفتهباد آنها را با خودش بردهخیلی وقت استخیلی وقت........</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز و میهن</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%86-hqthycixqdop</link>
                <description>جهان ، وطن. وطن ، جهان.اگر از هر کسی بپرسید وطن شما کجاست ؟ یا میهن شما چه کشوری است ؟ نام یک کشور را بر زبان میآورد. بگذارید من از شما بپرسم ، میهن شما چه پرچمی دارد؟ نامش چیست؟ بر چه اساس شما ایرانی یا انگلیسی یا... هستید؟ جواب های مختلفی شنیده میشود اما همگی بر این اصل متفق اند که شما واقعا ایرانی یا انگلیسی یا... شناخته میشوید اگر آنجا بدنیا بیایید و از نسل آریایی یا ژرمن های غربی یا... ها باشید. خب ایرانی ها خود را از نسل آریایی ها میدانند ، مردم کشور هایی دیگر خودشان را از نسل ژرمن ها و کشوری از نسل اسلاو ها و ......بسیاری از جنگ ها بر سر ملیت ، نژاد ، قوم شگل گرفته اند ، علی الخصوص جنگ هایی که به لحاظ تاریخی به ما نزدیک ترند ، نظیر جنگ جهانی اول و دوم ؛ جالب است که شعار معروف جنگ جهانی اول «جنگی برای پایان تمام جنگ ها» بود. منشا اصلی این دو جنگ بزرگ و بسیاری از جنگ ها تفاوت های قومی و ملی و نژادی بوده اند. چه بسیار کشته هایی که هم میهنانشان آنها را شهید و دشمنشان آنها را بی ارزش میداند. هنوز در دنیا جنگی هایی شکل میگیرد که منشا آن امر تصادفی ای است که رخدادی خارج از حیطه عمل و خواسته ما بوده ، نه نسبت به آن اراده و اختیار داشتیم. چه میگویم؟! آری وطن را میگویم. بر حسب تولد یا اصل و نسب که هیچ کس در آن دخلی ندارد و تنها برچسبی است که دیگران بر ما میزنند شما ایرانی ، آمریکایی ، آلمانی ، انگلیسی ، چینی ، سوری ، هندی ، افغانی ، فلسطینی ، اسراییلی ، سودانی ، فرانسوی ، روسی ، مکزیکی و .... هستید. اگر شما مانند بسیاری افراد در تاریخ و هم اکنون خود را به صرف ملیت ، نژاد ، قوم یا اصل و نسب برتر از دیگری میدانید ، شما حتی لایق نام آدم نیستید. اگر شما مانند بسیاری افراد در تاریخ و هم اکنون کشورگشایی ، ظلم و ستم ، غارتگری ها و جنگ هایی که کشور شما مرتکب شده را افتخار و غرور آفرینی ملی ، عظمت بخشیدن به کشور ، پیشرفت و قدرت آفرینی برای کشور ، نابودی بیگانه میدانید ، شما فرقی با افراد دیگری در نقاط دیگر جهان ندارید که با همین نقطه نظرات و استدلالات ظلم به شما روا داشتند و شما را غارت کردند و مردمانتان را کشتند و شما را فروتر گذاشتند ، آنها ها هم قصد عظمت بخشیدن به ملت خود داشتند ، آنها هم خودشان را برتر از شما میدانستند ، آنها هم مانند شما در پی نابودی بیگانگان بودند. هر ملتی کشورگشایی و تجاوز از حد خود به دیگران را برای خود مجاز و لازم میشمارد اما اگر این کار را دیگر کشوری مرتکب شود ، ظلم و ستم بیگانه تلقی میشود. آیا ستم به انسانی دیگر بخاطر رخدادی تصادفی رواست؟ آیا باید او را فرو نهاد؟ آیا باید برده باشد؟ یا نابود شود ؟ یا در اردوگاه های کار جان دهد؟ چه جنایت هایی که بشر بر خودش مرتکب نشده ، آن کس که این اعمال پست و لئیمی را انجام داده نه تنها بر دیگری ستم کرده بلکه تبر بر درخت بشریت فرود آورده ، آری او مرتکب جنایت علیه بشر شده ، نه یک فرد خاص یا یک نهاد یا غیره بلکه بشریت را زیر سوال برده. وطنی که امروز هر فردی در جهان در هر کشوری میشناسد محصول تاریخ است ، تضاد های طبقاتی و ستم بر خلقِ اشرفِ خدا ، جنگ های فراوانی که پادشاهان و حاکمان بیننده ی خرم آن زجر ها بوده اند ، ظلم آدمیانی بر آدمیانی دیگر ، غارت و کشتار ، ستم هایی پنهان شده پشت شعار هایی که با مفهومی به نام ملیت زینت یافته اند . زورمندان و منفعت‌ بران شما را به نام وطن چنان قانع میکنند که حاضر باشید گلوله ای از نفرت بر سینه انسانی دیگر بزنید که دانه دشمنی هایی چند باشد که میوه آن در تاریخ ثمره خواهد داد. نام میهن ابزار زیبایی برای اعمال پست است ، برای افرادی ، وطن دست خون آلودی است که ماشه دشمنی را بر او چکانده است. وطن محصور در مزر های خود حتی علم را برچسب ملیت میزند ، هنر را ملی میکنند و نام خود با این امتیازات انحصاری زینت میدهند. نه تنها کشور و میهن و مزر های آن بلکه ، تعلق به طبقه اجتماعی خاص ، نسبت های خانوادگی و نژاد یا هر چیزی مانند اینها هیچ ارزشی ندارند و لایق آن نیستند که ما خودمان را بر حسب آن برتر از دیگری بدانیم یا به صرف آن امتیازاتی داشته باشیم یا حتی خود را با آن تعریف کنیم. فاشیسم و ناسیونالیسم افراطی که گاه مرزهایشان قابل تمیز دادن نیست با توهماتی که ایجاد میکنند عملا خود را بخاطر تعلق به نژاد یا کشوری خاص که حقیقتا معنی ندارند برتر از دیگران میدانند و در پی توسعه مرزها ، قدرت نظامی و نفوذ و امپریالیسم فرهنگی و اقتصادی هستند و.... مرتکب جنایاتی چند میشوند. واضحا آلمان نازیسم و جنایات آن برخواسته از چنین نظراتی اند ، البته نازیسم مثال نزدیک آن است ، چه بسیار در تاریخ این چنین بوده اند. این دست از افکار افیونی است که چشمان مردمان را بر روی این واقعیت میبندد که: مرز ها را قدرت و زور و امپریالیسم تعریف کردند ، رسومات و هنجار های اجتماعی را قرارداد هایی نانوشته ساختند که مهر قدرت بر پای آن خوردهقدمی دیگر ادامه دهیم ، همراه باشید تا ببینیم پس به راستی وطن چیست؟ وطن کدامین است؟ پس آیا وطنی وجود ندارد ؟ ما بی وطنیم؟ کوتاه شما را باید گفت که خیربه صرف آدمیت و انسان بودن خود میهنی داریم بس عظیم و پهناور به گستره ی گیتی که مرزهایش دره های پایان دنیاست و زبانش زبان نیکی. تفاوت های فرهنگی یا ظاهری دارای اهمیت نیستند بلکه تمام انسان ها در ذات خویش برابرند. به راستی که آزادی و حقوق بشری و برخورداری از امکانات زندگی و... حق تمام انسان هاست. فضیلت آدمی آن است که هم میهنان خویش را خیر رساند یعنی بشریت. وطن آنجاست که انسانی آزاد و رها از ارتجاعات فاشیستی و... پیدا کنی ، وطن در گوشه‌ای است که برابری حقوقی و... انسان ها را نه در سخن بلکه در جای‌جای رفتار اجتماعی حس کنی. اگر ذره‌ای در یافتن حقیقت کوشش کنی یا در حیات اجتماعی خود به دیگری خیر رسانی ، این هنگام است که وظیفه انسانی خویش را برآورده ساخته ای ، حتی بخش بزرگی از تعالیم ادیان الهی چون اسلام ، مسیحیت ، یهودیت بر پند های اخلاقی و خیر بر همنوع و دوستداری است. اما همنوع فقط آن کسی نیست که با خصوصیت هایی مانند شما به دنیا آمده. نه ، اگر شما خود را آدم میدانید همنوع شما آدمیت است نه خویشاوندان و افراد مشترک در نسب های خاص خود. اگر خود را شهروند این جهان میدانی باید برای هم وطنان جهانی خود مفید واقع باشی نه اینکه بعضی را به چشم نفرت بیازاری. هیچ وطنی دیگر ورای این که گفته شد وجود ندارد ، دیگر همه سراب است و توهم. وطن آن باشد که تو در آن آدمی آزاد بینی و عشق ورزی ، همگان برای همگان آبادانش کنند و نه همگان همگانی دیگر را نابود سازند یا کشتار کنند. نه تنها این بلکه وطن آنجاست که علیه ظلم و ستمی مبارزه شود عدالت برپا شود. وطن جایی است که سلسله‌ی طبقات در هم بشکنند و مردمان از حق خویش برخوردار شوند ، خوشبختی و نیکبختی مردمان هر کجای دنیا افزوده شود و استثمار علیه کسی صورت نگیرد. تضاد های طبقاتی بر سر بالا نشینان آن خرد شود.باید فریبی چون میهن محصور را دور نهاد و میهن جهانی را جایگزین آن ساخت. باشد که دیگر انسانی به تیر خشم ملت ها از یکدیگر بر زمین نفرت نیفتد و سینه محبت او دریده نشود.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 10:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرجام</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-yax3fj0s3rln</link>
                <description>گردبادی برخواسته ، به قدر ظلم در جریان بلند است. قیامش بهر آن است تا بار دیگر نظم را در طبیعت حاکم سازد ، هرچه ظلم است بی نظمی ، هر چه درد است از پریشانی است. گردبادی تند مینوردد خانه های ظلم را ، خانه ها یک به یک ستون هایشان که با رنج مظلوم زینت یافته بر سر صاحبش پتکی است که بانگ خشم می آفریند و پژواک نفرین را فرا میخواند تا این بار گوش ظالم را به ستم خود محشون کند. بنا را سنگ قبری به رنگ قیام میسازد و خاک را برمی خواند و هر آن چیز که بوده را در هم میشوراند. همه چیز را در هم میشکند و خشم انباشته اش را نعره ای برآورده از خاک میکند و ستم را با آن دفن میکند به سنگ لعن و ندای فراموشی می‌سپارد.این بار تاریخ در خطوط خود یادآوری کرد و جورپیشه را به پیشه خود می‌آموزد این چنین که به یک باره تخت بلندی اش را شکست و آسمان ارباب را شکافی به مانند چشمی غرق در خشم داد و کمرش را بر زمین زد چنانکه گرزی بر سر بی‌گناهی شکست ؛ طوفان قهر را چون شیشه ای بر سر او خرد میکند و بلور به بلور آن را به چشمان تشنگی ناپذیر او مینوشاند تا آینه ای از مجسمه ی عبرت ظلم بسازد اما چشم نواز و براق. پایش را بر بارگاه دم سرد و بد سیرت او گذاشته ، ناله ها و التماس او را بر کوه و درختان و صحرا مینگارد تا نامه ای از عبرت ظلم بنویسد اما در برگه های دفتر طبیعت به قلم دادخواهی.نگاه لعن آمیز او گلوی ارباب را نیام جدید شمشیر خود یافته ، شمشیرش از آهن غم ستمدیدگان است و چکش نفرت بر بدنش خورده ، دولبه برنده دارد از انتقام و دادخواهی. به تیغش بازوی خواجه ببرید و جام عیش و نوش ظلم را از خون پر کرد. چه گوارا باده‌ای است این. نگاهی بر کمر کرد و دست بر میان زد ، قطره ای زهر با بوی افسوس پشیمانی با خون او آمیخت. نیمی از آن را به او نوشاند و نیمه ای دیگر بر سرش خرد شکست ؛ بدین نقش که ز فرق سر قلم قرمز کشیدم تا به پیشانی که قطرات خود را میلغزاندند. نفرین سرد مغموم و ستمدیده که تکه های جام خونین شراب اوست همچو گلهایی است بر روی قبر او بهر خداحافظی.دو تیغه ی شمشیر امضای پایان کار را در گلوی او نقش میسازد تا نظم را جای بی نظمی نقش سازد . آری این است فرجام. خداحافظی ای تلخ نثارت خواهد شد. گر بکاری دانه ای با آب ظلم           حاصلش باشد به رنگ انتقام</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 09:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنبد و سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-ujkdfuogb79u</link>
                <description>ریگ دقایق به ضرب ثانیه ها فرو می‌افتند و خویشاوندان پیشین خود را به وداع از خود بوسه می‌زنند. در پی پرتاب رهایی هر یکی ، سقوط دیگری به لغزش او در آغوش دوستداران خود ختم میشود ، از راس تا کفه همه را به ورود خود درود می‌خواند. آوای آغاز سکوت هر یک در تار سقوط ، نوید داستان ابتدا و نهایت یار خود را در گوش میخواند و از مرکز گنبد گیتی زمان و شن تا به پایین باز می‌آفریند. لحظه های ریزان ، در آیینه چشمان خود رویداد ها را می‌نگارند. دانه‌ای از شن تیغ امید است بر سینه رنجور که به رهایی تیزی به خود دیده و به آزادی از رنج صیقل. این لحظه‌ غرق در سیل زمان خود را به پیوند آن کوچک سرگردان شنی در همهمه‌ی دریای مواج باد می‌دهد که کرانه نگاهش در این طوفان به چشم رهگذر صحرا خیره است. اگر به گودال نقاشی رود لحظه ها لغزیدی و نگاهت به ستارگان طالع خود را گم کرده ، پس بگذار تا دست یاری را در زیر چشمان ستارگان خیره به تو دراز کنم ، تو را از ورطه دوری دور کنم و به منظره حیاط حقیقت بدوزم؛ هر چند اگر گوشه دیده‌ات نوازشش را نثار این منظره کند خود را در آغوش او می‌بازد. بگذار شوق عجولانه‌ات را تحقق بخشم. ساعتی ساخته به دست طبیعت ، از ذرات لحظه ها ماهیت یافته ، با دروازه گذر دقایق دو گنبد یکدیگر را در آغوش پیوند می‌دهند. مرا از ادامه سخن دل با خودت بی‌رغبت به فلک گمشدگی می‌گردانی وقتی چشمت نه آبی دریا و نه خاک کویر است بلکه ابهام و غفلت در تار و پودش خوابیده است ، حقا که در هبوط به سر می‌برد. این تصویر که زیر دست اصرار من به سر می‌برد ساعت شنی است!!هنگامی که ثانیه ها بر قله گنبد پخش می‌شوند ، این منظره متحرک در نظر ها خاموش و ایستاده خود را در خاطرات ثبت میکند اما خاطرات دائما در خود سیر می‌کنند و پویا اند. پیکان توجه من مجذوب آن هنگام می‌شود که تنها انگشت شماری از دقایق مانده تا تن به سقوط دوری خود بدهند. آری ای دوست پریشان ، همان قدم عقربه ساعت که آن را «نوروز» می‌نامند ، با آنکه در پشت این دیوارِ سفره که با هفت تابلو آرایش یافته ، همان هفت تابلو که به طرح و قلم «س» خود را چنین استوار کرده‌اند ، مشتی از شن های زمان است که از بر صحرای زمان جدا گشته‌اند. روزی همانند دیروز و فردای خود در تکرار سقوط از بالا به پایین و پایین به بالا فقط در لباسی متشخص تر و قابل احترام تر. کدامین روز نوین؟ کدام روز تازه و جدید؟ وقتی اغلب مردمان جام زهر غفلت و افیون را به شوق و خوشحالی سر می‌کشند و در اتاق آینه تکرار روز های خود چرخ می‌زنند ، نگاهی از درونم همسو با خنده نگاه بسته دیگران را نشانه می‌گیرد ، به تیری سقف لاجوردی را شکاف می‌سازد و خنده مضحکی را عیدی ناقابل و گوش نواز همگان می‌کند. یادت هست که در یادت نوشتم که: « این منظره متحرک در نظر ها خاموش و ایستاده خود را در خاطرات ثبت میکند » ، برای آنها تنها در همین پایانی ترین ضربات ثانیه که سال نفسش به شماره آمده ، این نقش نفس می‌گیرد ؛ دلیل بر طاقچه نشسته این موضوع را به تو هدیه خواهم داد ، دیر نیست. آنها در این شمارش معکوس جان سپاری سال ، زمان را حس و متوجه مرگ و تولد پیاپی و تسلسل حیات زمان می‌شوند. تنها در این لحظات است که سقوط چکه‌وار و متوالی قطره های شن را بر روی سینه خود احساس می‌کنند ، در بارش هر گرد از ابرِ گنبدِ ساعت به ضرباهنگ ضربان قلب ، باری سنگینی تمام سال گذشته و اتفاقات آن را در اتاق به اتاق رگ های خود مرور می‌کند. دیوار این اتاق ها را به نقاشی لحظات خاطره‌انگیز زینت می‌دهد هرچند بعد از گذشت مدتی به طرز غمگینانه‌ای پنجره نگاه ها به بعضی از این تابلو های زیبا آراسته بسته می‌شود ، سپس قدح خاک ناامیدی بر دست می‌گیرد و در وجود خود می‌آمیزد ، لباسی از غبار بر او می‌نشیند و در آخر ، دیو فراموشی آن را به آتش هیزم چشمان بدبین خود می‌سپارد. درِ اتاق روبرویت را همسو با چشمانت بگشا تا عطر هفت پیکرِ رو به موت را ببینی ، از پایان سقوط جرعه های شنِ چند روز اول این هفت رفیق گرد و غبار را به خود درود می‌گویند و به زیرزمین چشمان خلق می‌افتند و از نظر ها کمرنگ می‌شوند.چطور می‌توان نام نوروز بر روزی نهاد که با دیروز و فردایش تنها مشتی دقیقه تفاوت هست ، مشتی از دقایق که از فرط پوچی از دست لبریز و بر زمین می‌ریزد.« من از خار سر دیوار دانستم که کس         بالا نمی‌گردد از این بالا نشینی ها »در میانه این سقوط باد ، دشنام فراموشی بر او می‌فرستد و به پریشانی موهای دخترک ، او این «پاره مدت» را به پریشانی می‌گذراند. ساعت ها می‌گذرند و ما را که نقش بر زمین هستیم دفن می‌کنند ، سنگینی ناشی از پوچی مقبره که پر می‌شود از گذشت خالی عقربه. عقربه به کردار عقربی کژ کردار ، به بد منشی کژدم کینش را به رنگ منش تاریک خود می‌کشد و زهر تلخ تاریک خود را به عاقبتی تلخ در رگ ها می‌دمد بعد از اینکه از لا به لای شن ها و ماسه ها می‌لغزد. بنگر ، خاموش باش ، رها شو ، این تصویر زنده و دم به دم را در دم به دم نفس هایت حس کن و در سراسر وجوت سرگردان گردان. دقایق یکسان در روز های تکراری پرسه می‌زنند و یک به یک پس از دیگری می‌افتند ، ثانیه های تهی و مست ؛ همان ها که یکدیگر را به نوروز مبارک گفتند و کام خود را به شیرینی هم آغوش کردند ، روز نوروز خود را به فرق چند تبریک سال نو پیمودند اگر این را از گذر نگاه نکته بینی بگذرانی ، شیره پالوده آن تکه پاره ای از شن ها دقایق است که بیهوده سفر کرده همچون خرمنی از دیگر روز ها و ماه ها و سال ها. آنها در حالی در زمان شنا می‌کنند که در هر حرکت از خود دور تر می‌شوند و با خود ناشناخته تر ، گمان حیات دارند اما خاکستر خویش را به دست باد امیال سرگردان و طوفان بی انتها و بی کرانه سپرده‌اند.گوش بگشا و صبر بنوش. آنکه نه شن ها در او طی می‌کنند بلکه او ورای شن ها مسافر است و کشتی خود را در موج های صحرا فرمان می‌دهد ، فاتح تپه های ماسه‌ای است که هر کدام در صحرای ساعت تیغ زمان بر تن این پهناور صحرا اند. من گرد این ستون سقوط ماسه های روان زمان از گنبد می‌رقصم ، شور و عشق را معجونی اثیری می‌سازم ، به همصحبتی قدم هایم این جام را نیز متحیر و رقصان می‌کنم ، به قلمِ جام آسمانرا دفتر خود می‌کنم و ذرات این معجون را در سفره پر برکت آسمان می‌چینم. به هر رقص گردبادی از شوق بر دور این دست گنبد می‌پیچد و نوازشش می‌دهد.« باده در جوشش گدای جوش ماست         چرخ در گردش اسیر هوش ماست »خود را بار دیگر دریاب ، حواست را به من هدیه بده! این دست بخشش گنبد دقایق است ، دست ارمغان زمان ، دستی که به نوازش نفسی دیگر را هدیه تو می‌کند. هر روزم نوروز است اگر هر روزم حقیقتی جدید بیابم ، هر لحظه ای که نیکی را خرج یاران کنم هفت سین چیده می‌شود ، هر ساعتی که خود را در برابر آینه خویشتن بیشتر ببینم روز نوینی است که نوای تعالی می‌دهد ، هر ثانیه که خودم را در آغوش فراموشی بیاندازم ، چشمان خود را به معشوق خیره و منجمد کنم ، هر قطره ماسه که از راس گنبد می‌چکد اگر این بت خاکی را در خود حل کند و در دریای وحدت یکی سازد نوروز من است. هر روز نوروز باد ، نوروز پیروز باد.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدان</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-drq4kehhldsv</link>
                <description>گرم است ، در واقع شدیدا گرم است ، می‌دانستم که این دفتر نیز برگ آخری دارد ، این قصه نیز پایان دارد ، قابل پیش‌‌بینی بود. قطره قطره می‌چکد ، پرتو آفتاب از میان پنجره می‌گذرد و دیوار رنگ پریده را گرما می‌بخشد ، به من می‌رسد ، قطره ای دیگر می‌چکد. بنظرم این گوشه دیوار قلب خانه است ، سرسبز و زنده و تازه است ، نور تابیده بر آن از کنار دیوار منظره‌ای است که عطشی همراه با ذوق برای نقاشی شدن دارد ، فرش دستباف پهن شده در پایین آن چقدر صمیمی است. گل ها موهای افشان خود را بر گردن انداخته‌اند ، پیچاپیچ آن زیبایی‌اش را دو چندان کرده که هر خم گیسویش داستانی از زیبایی بازگو می‌کند ؛ سرگرم توصیف صحنه بودم و خودم را فراموش کردم ، هنوز متوجه نیستی !؟ تکه یخی افتاده بر دامان گلی بر خاک که در قدر بزرگ خود کوچک تر می‌شود. ممکن است ساده شروع شده باشد همانطور که تکه یخی بر پای گل می افتد اما نگران نباش! هیچوقت ساده تمام نمی‌شود چون این قانون مرگ است ، قانونی که با صدای رسا تر از هر چیزی هنگام شروع پایان را فریاد می‌زند اما کسی نمی‌شنود ؛ همیشه قطره قطره به پایان می‌رسد اما مردمان فکر می‌کنند که مرگ لحظه آخر است که قطره پایانی می‌چکد! خیر ، سخت در اشتباه‌اند ، ما همیشه درحال مرگ هستیم ، فقط در سکوت و احتیاط به سوی او می‌دویم ، فقط خیال زندگی داریم اما دم به دم درحال مرگ. در حالی که خود متوجه نیستیم با هر تیکتاک ساعت قطره ای دست ما را رها و رد پای خود را از عرصه هستی ما پاک می‌کند ، در صورتی که مردمان فکر می‌کنند ساعت در لحظه‌ای خاص دستانش را بر گلوی ما می‌فشارد و عقربه‌اش را بر ما می‌کوبد اما فقط این را می‌گویند تا قبل از پایان فرصت فرار داشته باشند. در واقع با هر حرکت پرگارِ زمان دایره فرصت بر ما تنگ و دستان زمان بر گلوی ما محکم تر میشود.به هر حال من اکنون این را بهتر احساس می‌کنم چون خود را نه در آینه خود بلکه بالاتر رفتم و در خطوط داستان زندگانی یافتم جایی که هر آنچه هست حاصل رقص قلم نویسنده با آهنگ طربناک هستی است. قطره ها که در هر نفس با تقلا و کوششی برای ادامه مرا ترک می‌کنند در خاک نفوذ و آهسته و وارسته به ریشه ها می‌رسند ، از برای شروعی به سوی مقصدی مرا ترک می‌گویند و در سفری اجتناب ناپذیر ، آنها را به خود می‌آرایند. هیچ گاه در هیچ حال فکر نمی‌کردم ساقی زندگی باشم.قطره ای امانت وجود خود را از من بازگرفت و چشمان خود را سوی خاک خیره کرد ، قطره‌ غریبی که از دست «اندوه دیو» چکید. این همان اشکی است که رشک و افسوس پیرزن در آن تجلی یافته چون آینه. اشکی که با ناله ای گم شده در زیر و بمی صدا بازمی‌گوید: من همگان را برای خودشان خواستم ولی همگان مرا از برای خودشان. اگر حافظه‌ات در لا به‌ لای صدای او گم نشده باشد یادت هست که یاد پیرزن را با مشابهت دادن اشکش به آینه ، در آینه یادآوری گذاشتم ، قطره ها تصاویر را برعکس بر ما نشان می‌دهند و با هر پرتویی گذار بر خود روشن می‌دارند که حقیقت آنچه به چشمت می‌آید نیست کمی با چشمی تشنه به حقیقت بگرد ، در چشمه زندگی برعکس آن را خواهی یافت. وجودم الماسی است که هر وجهش آینه ورود به حقیقتی از زندگی باز می‌کند ، اگر با نور آن آشنا باشی طوری آن را می‌یابی که گویی یافته بودی‌اش.ذوب می‌شوم. آری ، اما نه به سوی عدم چه بسا این تمامیت خود آغازی است، البته آغاز که نمیتوان گفت در واقع ادامه جاودانگی. هر لحظه عصاره جانم گل را در جام خاک به شراب زندگی خود می‌نوشاند ، هر لحظه گوشه ای از هستی من خاک را بوسه می‌زند و ساقه گل را نوازش می‌کند. من از خود بی خود در گل جاری می‌شوم. در جای جای گلبرگ و ساقه‌اش که تالار افتخاری پر طمطراق است نقش من نیز بر دیوار آن با نظمی خاص نگاشته شده است ، قطره ها صف در صف در این تالار حقیقتی تازه می‌یابند و وانگهی خود را باز می‌یابند. رد گام هایشان بر کف این سالنِ مشهور منظر، امضا می‌زند و بنا را حفظ می‌کند ؛ نقشه نیم کاره غنچه از من کامل و رنگارنگ می‌شود ، امید در او زنده می‌شود و سرش را بالا می آورد تا پرتوی گرم خورشید تاریکی و یأس را از صورتش فروشوید. هر قطره که عرصه را بر من تنگ‌ تر می‌کند چشم غنچه را وا‌ می‌گشاید و او را به فروغ شوق خورشید خیره می‌سازد.چه زیبا و پر معناست مرگ چون در دل خود تولدی ققنوس وار به همراه دارد ، تولدی با سرود عشق و ارمغان زندگی. مهمان ویژه‌اش فرشته مرگ و میزبان لطیف آن معشوق اما عاشق جشن را برگزار کرده ؛ این تناقض نیست بلکه راز این مهمانی است. چشمان معطوف به معشوق از جانب عاشق آشکارا آگاهی ای سوار بر محبت است که روح او به عنوان مقصد یافته. من با عشق نه فنا بلکه فدا می‌شوم. عشق معنی دیگری جز این در پس کلمات خود پنهان نکرده. چشمانم خیره به او به سوی او خود را آکنده از شور و شوق می‌بیند. مایه بودن من در بی خودیِ خود ، رها شده از خود در آغوش گل می‌دود ، قطره ها با هر خداحافظی طراوت بیشتری به من می‌دهند چون در پس پندار نمایان در این پرده‌ی حجاب حقیقت نه ترک است این ، بلکه وصالی شیرین است. آری ، از قطعه‌ای یخ تا به ریشه گل قدمکی چند فاصله بیش نیست!!به چکیدن قطره آخر نزدیکم ، بعد از آن دیگر چنین آگاهی‌ای وجود ندارد زیرا روح عاشق در وحدت هیچ آگاهی جز خود آگاهی ندارد. من سراسر گل خواهم شد ، سراسر گل. من وجود ندارد! منیت نیست! تنها اوست که خودم را در وجودش پیدا می‌کنم. واپسین قطرات کوچک آب آخرین نوا و آواز را بر خاک می‌زنند ، همان نوای پایانی که من را از من باز پس می‌گیرد و او را هدیه من می‌سازد اما نه جدا از من بلکه ما را برای ما به ما ارمغان می‌دهد. ساز خاک چه زیبا می‌نوازد سرود عشق را ، بهبه چه آهنگ و چه آهنگسازی.خداحافظی‌ای به گرمی سلامِ دخترک به گل از بوی خوش او.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-pulejlkq2qvc</link>
                <description>این چندمین بار است که دست سلیم میسوزد. کسی از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود اما سلیم چندمین بار است که دستش میسوزد ، گویا عبرت نمیگیرد ، سلیم ساده دل هربار سرخی آتش را گل رز با رایحه دوستی و زردی اش را طلایی بهر هدیه پنداشته ؛ افسوس بر او که نمیداند آن که با آتش نمیسوزد همانا خود آتش است ، باید با او یکی شد تا فروزان و دم به دم شعله افکن شد وگرنه خوراک تشنگی آتش میشوی و خاکسترت تن خاک را سیاه پوش میکند.عاقبت ، سلیم خسته و دلش به تنگ آمده بود ، خوش بینی سترگ او اکنون به پناه جویی ای تنگ تبدیل شده بود که با شکاکیت آمیخته بود ، به دنبال پناهگاهی از جنس محافظت بود ؛ تنگ نظرانه نیز این را یافت که اگر به گرمی اخگر جگرش سوخته به ضماد سرما دردش ساکت کند. زمستان را در آغوش خود گرفت و سرما در عمق قلبش نفوذ کرد تا آرامی به او هدیه کند اما ندانست که بلور به بلور یخ و ذره ذره ی آن قطره قطره جانش را میستاند و از بهر خود میکند ، قفسی دوازده میله از یخ بر او ساخته میشود که درونش را احاطه میکند. افسوس بر او که چنین رند و پلیدی را سپر خود یافته ؛ آتش از شوق رو به سلیم خود را پرتاب میکند و زبانه میکشد ، سلیم از او برگشته اما شوق وصال آتش به او معطوف است ، آری هنوز چشم به نگین چشم او دارد. ولی سلیم که بارها طعم داغ آن را چشیده بود ، چنان داغیده بود که حتی از گرمای درونش نیز بیزار شده بود.زین همین چنان سرما را در دور خود چون دژ محاط کرد دیگر سنگری از برف قامت یافته بود که دست اربابی بر سر او میکشید ، سلیم جز «چَشم» چیز دیگری در دست نداشت که خدمت ارباب برف سالار خود کند. هرچه ارباب بلند مقام تر بر او میبود سایه محافظت از بیگانه بر او پهناور تر بود، این چنین شد که او میگفت در قامت برف ، از بزرگی و مدحش زبان یک نفس باز نه ایستاد ، از سلام و از درود یک درنگ در کارش نیامد. غافل از یخ که دگر جای قلبش بگرفته بود و غافل از برف که دگر جای عقلش ؛ شعله وجودش در سرمای ناامیدی غرق شده بود اما در سکوتی خاموش ، آن سلیم ساده فکر حالا بجایش تکه ای تسلیم سرما و فرمانبرش ، باد سرد شوق او را کشته و چال کرده در برش ، تسبیح گوی برف است آن سلیم و زیر پایش پخش بر زمین.آتش نیز در عینک سرخ خود خون سلیم را حتی نیافته چه او سرخی وجودش را در پیشکشی زمستان تقدیم کرده بود.سرخی وگرمی حقیقت در خود پنهان ماند و نتوانست آغوش سلیم را بیابد ؛ آن که دستش به حقیقت سوخته بود و نقشی تلخ بر لوح خاطره اش نگاشته شده بود که با ترس جلا یافته بود و با خشم رنگ شده بود ، به گرمای عشق حق به آن ، از آن دور بود..... آن که گرمای حقیقت را نخواست     جان خود را در کف سرما گذاشت</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 12:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاقوت سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-wbqwc1upl4l0</link>
                <description>سرد است ، صدای شیپور اعلان جنگ زمستان جمجمه را درهم میشکند ،  بورانی در راه است ، تیر و کمان سرما قلب را نشانه میگیرد ، این دیو سپید هیکل جامه جنگی بر تن گرفته و قندیلِ خنجری را بر کمر بسته.نگاه بی روح و سرد و خشمگینش گرمای محبت درونم را نشانه گرفته ، نوک پیکان بوران سینه ام را هدف خود یافته ، باتلاق برف زنجیر میکند زانوان را و در بند میگیرد ساق پا ها را ، نفس او یخ ، از یخچال غم بلند میشود و با تگرگ خشم آرایش یافته و بر صورت من حمله میکند ، عشق مرده در دل افسون یخ قالبِ خشک و تنگِ زمستان.زمستان به مستان میخ میکوبد بر سر،پژواک صدای میخ در سر باز میگردد از میان اسکلت های مرده ایستاده ی شاخ گوزنی ؛ نه این شاخ زمستان است ، گزند لعن میزند بر جان ؛ ابروان خم خورده اش ضربدری است بر وجودم. سنگ های تیز و یخ زده در کمین استخوان هایم بر زمین است تا تیغ سر سفیدش را به سرخی خون رگ هایم بیامیزد ؛ ابر سقفی است بر آسمان ، تا که فریادم از درد رسد آنجا هزاران بار دنده هایم  نرده ای از جنس نابودی بر دور جنازه ام میشود ؛ ابر های مشکین جامه خاکستر خشم سرما را آرام آرام بهر تدفین جسد ها پایین میریزد ، دشت سرود رژه سربازان زمستان یعنی زوزه اش را ، سر میدهد.مشتی از جنس بلور های قندیل بر سمت من پرتاب کرد ، ز نیمی ندارم صورت اکنون ، جای انگشتان وی امضایش را بر استخوانم میزند ، جانم ضربه ای سهمگن از جنس مرگ را حس میکند. به دستانش میان سر بکوبیدم ،چنان پایم فروتر رفت در باتلاق برف،سرم مُهر ضربه ی او دارد اکنون ، ز پاهایم کشیده میشود شیره ی عشق از جانب این باتلاق بد ذات. دستی دیگر به ضربه ای آمد به سینه ، مرا انداخت بر پشت ، عاقبت آن سنگنیزه مرادش را یافت، نیمی ز سرش سرخ و نیمی دیگر سفید؛ ضربه دستش نفسم را ز خانه اش بیرون راند ، کاش این طوفان سرد بگذارد دمی دیگر بگیرم ؛ بدیدم پای سختش به بالای سر ، که پایین میآید از جور شرّ ، توان ابراز درد حتی نیست، کلامی نمیگنجد در باب آن ، چهره ام بنیاد خود گم کرد و بر کنار افتاد ، به دستان ، دست آویز بر جامه ی سخت و سپیدش ، زمینِ سراسر سفید به آرایش و زینت کشانیدم با خون ، به طرحی ریختم قطره قطره ، سرخ و گلگون ، انگشتان فشرده برهم و نا امید ، امضای هنری ام میباشد ، حقا که سخت نقاشی آسان شد بر من.چنگش به میان و لا به لای خطوط موازین قفسین سینه ام فرو کرد ، میله ها شکافت و سینه درید ، یاقوت جانم را بهر چه میخواهد؟ به بالای سر تاجش میخواهد ، شاید ، شاید هم انگشتری میخواهدش از جنس خون.یاقوت بیرون کشید و برگرفت.... گرما جانم رو به خاموشی گراییده میشود.... از میان تن ، به پا ها و سر ، نوازش مرگ را حس میکنم ، آخرین محبتی که به انسان میشود ، نوازشی از جانب دستان مرگ در آغوش اوست....</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-v0dg9uvukvcd</link>
                <description>گویی جنگ آذوقه ذوق ادامه دادن را بر من حرام کرده. پل لبخند مرا به حملات خود درهم کوبیده ، خورشید اتاقم را به نفس های سردش کشته است ، در سکوتی سرشار دائم مرا فریاد می‌زند. تاریکی اصلیت فروغ را زیر پایش خدشه دار و بر زمین زده است. چشمان براق شوق را زخمی و بر گذرگاه او کمین زده است. انگیزه ها را کشته و خونش را هدیه زمین تشنه کرده. فروغ غلطیده در تاریکی است. به کدام جهت راستین قدم بر دارد که پایش به خون شوق خود رنگالوده نشود؟ وقتی گردنش را به طناب عقربه ساعت بسته‌اند ، این ساعت ها هستند که میروند و او به طناب دیو زمان بند شده است. در این ورطه‌ی زمان هم هنگام با اینکه قادر به بالا آوردن سرم نیستم که البته رغبتی هم به آن ندارم هر لحظه مشتی در حرکت به نام ثانیه مرا تکان میدهد. دوازده پیکان ساعت به سرعت دقایق ، دوازده میله قفسه سینه‌ام در خود میکوبد ، به هر ضربه ناله‌ای از من میتابد و اشکی از خون این گریه را عمر میبخشد ؛ هیچ استراحت و ملاحظه ای در کار نیست چرا که استراحت ارمغان کسی است که در زمان قدم بردارد نه زمان او را در نوردد. پس حتی ابر های گذرا در قوس بالای این ساعت لاجوردی نیز مرا شرم میکنند. بدون وقفه هیچ کاری انجام نمیگیرد و ضعف ، زهر خود را در وجود عمق میبخشد. فروغی که بر گودال می‌تابد تا بوسه ای بر او نگارش کند در عمق گونه های تباهی و تاریکی گم می‌شود.شهر در چاله سکوتی است که تا به حال نمونه اش را حس نکرده بودم. اما این سکوت و خاموشی آنطور که آرامش را تزریق کند نبود بلکه سکوتی بود که با ترس های بجا مانده از آنهایی که رفتند آمیخته و به ناامیدی از آینده آلوده شده است. شهر بی صدا است اما اندوه در لابه‌لای دیوار خانه ها رسوخ کرده و مدام فریاد خود را سر می‌دهد ، گرد و غبار خانه های خالی سبک حرکت میکند اما سنگین نشسته و سرگردانی خود تحکیم میکند. فریاد ها بی صداست همانگونه که فریاد دود آتش ظلم در دل درویش بی‌مایه بی صداست اما روزی خواهد رسید که صدای ناله اش قصر و بنای قیصر ستم را به خود می‌لرزاند و یک‌یک ستون هایش را در هم میکوبد و عرصه را بر قیصر به تنگی دست فقیر برمی‌فشارد. آتش ثروت آلوده به ظلم ، آخر در انبارِ قیصرانِ بس آمده و رفته‌ی این قصر خواهد افتاد.دلسردی زمستان تمام نشد بلکه در اندام بهار نیز رسوخ کرد ، در بر هر گوشه و جای جایش کلبه‌ای از افسوس ساخت. در این کلبه اگر لحظه‌ای درنگ ببخشی خواهی دید چگونه ستون ها استوار بر سرت آوار است. دیوار ها ابرو های خم خورده‌شان را بر تو چون نیزه نشانه میگیرند. در تنگی نظر آنها ، دل در راس سرنیزه هایشان هدفی مشروع است. شومینه این کلبه از چشمه هیزم امید آتشش فروزان است ، شومینه اما دود ناامیدی را بر بام خانه ، شمشیرِ یقینِ مرگ ، فرو رفته بر جنازه تفسیر میکند و چون نقاشی ریزبین و نازک قلم از این نگاره‌ی سرد منظر خود چون حریری از در هم آغوشی تار و پود به آواز خیاط بس لذت می‌برد.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشنام جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@foruq/%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-hzwdjhenis9f</link>
                <description>جای فروغ را تیرگی گرفته. خاک برخواسته از بمب ها او را در خود دفن میکنند ، وظیفه مور و ملخ و عقرب را برای تکه تکه کردن و لقمه لقمه ساختن جنازه ها را انفجار بر گردن گرفته. در آنی از سمفونی مرتب نفس کشیدن ، موجی از آزادی خشمِ بمب ، سیلی محکمی بر ذره ذره وجودت میزند و آنها را تکان میدهد. این دست انگشتان بلند آهنین خود را مُهری میسازد تا امضای رسمی کشتارگاه خود را بر تکه گوشت هایی بزند که شاید دو برابر تعداد صاحبان خود است چراکه شاید مهر رسمی داشته باشد اما در قتل تمیز کار نمیکند و عادت دارد کالبد ها را با تکه هایی بیشتر از صاحبان آن بیاراید ، شاید نوعی تقسیم تبعیض آمیز تصادفی برای هر لاشه است. این آتشِ نابودیِ ناگهانی اما با دیدن قطره های خون که چون کک و مک روی صورت او صف شده‌اند  ، سعی میکند گردنبندی زینتی از همین جنس یعنی قطرات یاقوتی را به تک تک مهمان های خود هدیه دهد. بعد به سوگ آنها آسمان را به دود سیاهپوش میکند.</description>
                <category>فروغ</category>
                <author>فروغ</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>