<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فورزا :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@forza</link>
        <description>جوانی 22ساله و فرزند کویر، دانش آموخته بیوتکنولوژی و البته شیفته جامعه شناسی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:19:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/198074/avatar/qnMZe0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فورزا :)</title>
            <link>https://virgool.io/@forza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی چیست؟ هرچیزی با چاشنیِ ملال انگیزِ ملال</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-o8po9io6of25</link>
                <description>از زمانی که این رخوت گریبان زندگیم را گرفت، برایم این سوال پیش آمد که میان این همه آدم، فقط منم که غرق ملالم-آن هم در اوج جوانی و نوجوانی- یا نه این هم از همه گیری های جهانِ خاکستریِ ماست؟ اگر چه به شدت تمایل دارم کاسه هر درد و مرضی که گریبانمان را گرفته بر سر جهان مدرن بشکنم، حتی شده درد و مرضی بیافرینم تا به همه ثابت کنم که زندگی ما و ارزش هایمان همه بند است و ما وامنده از پرواز، این بار اما چنین امکان یا قصدی ندارم.جاودانگی همیشه ملال را به همراهِ خود دارد و از آنجا که آرزو و شوقِ جاودانگی سراسرِ تاریخ بشر را پر کرده، انسان را هم گریزی از ملال نبوده است. برای آرزو کردن هر چیز باید آن را ببینیم و بفهمیم، حال چه در جهان فیزیکی، چه در تخیلاتمان. این آرزوی دیرین هم از این قاعده مستثنی نیست. تصور زندگی ای که تمامی ندارد، در ابتدا شیرین می نماید ولی شیرینی که به زهرِ ملال - آن هم از نوعِ ناتمامش- آلوده است. گرچه این بیماری هر دوره ای مخاطبان خاصِ خود را داشته و این دوره جهش یافته، همه ما مردم عادی را هم مبتلا کرده اما قدمت درگیری انسان با ملال، به درازای تاریخِ حیاتِ انسانی است. اصلا ملالِ به این تلخی مگر کارکردی هم دارد که چسبیده به انسان و لحظه ای از او جدا نمی شود؟برایم لذت بخش است که ساعت ها برایتان از اینکه ریشه ملال انسان در چیست بنویسم، اما این کار را به دست نوشته ای دیگر موکول می کنم، در این مقاله میخواهم پاسخی کوتاه به سوالی که در طول حیاتِ بشر امتداد یافته بدهم.ملال چیست و چرا هست؟اگر این ادعایم را که میگویم ملال همراه همیشگی آدمی بوده را پذیرفته باشید، مرحله بعدی در شناخت آن، پاسخ به این سوال است: چه میشود که داروی ملالِ یکی، عامل ملالِ دیگریست؟پاسخ کوتاهِ من که کل این مقاله کوتاه را با شرح آن پر میکنم، این است: بذر ملال در همه ما نهفته است، اما  در جایی است که در عین آن که همگی در حقیقتِ برخورداریِ از آن اشتراک داریم، بینِ ما مشترک نیست، در تجربه زیسته ما.بگذارید از این ادعای خود مثالی بزنم:تکنولوژی های ارتباطیِ جدید و شبکه های اجتماعی را در نظر بگیرید. چیزی که امروز عاملِ ملالِ من و بسیاری از هم نسلانِ من شده، وسیله گریز از ملالِ پدر و مادرم است.منکر این واقعیت نمی شوم که در ابتدای برخوردم با این فن آوری-مانندِ امروزِ پدر و مادرم- محوِ آن شدم، اما عاملِ ملال در دراز مدت نیش خودش را میزند نه در ابتدای آشنایی، ملال همان ماریست که ما با شوق در آستینِ خود پرورانده ایم!پاسخ من در این است که فاصله اثر پذیریِ من و  پدر و مادرم  را  نوعِ برخورد با این مسئله پر می کند. آنها در مسیرِ  زندگیِ خود، با این فن آوری های کامپیوتری و اینترنتی مواجه شده اند حال آن که اینها را من جزئی از تعریف جهانم پنداشتم.این دریا که آنها پس از فهمِ جهانِ خشک و ملال انگیزِ خود با آن مواجه شده اند، محل تولد من است. مثلِ معماریِ خانه های شهرم که من به سبب تولد و گذرانِ عمر در آنها از دیدنشان ملول گشته ام و برای مهمان هایمان که از  دیگر شهر ها  می آیند جاذبه گردشگری می نماید.در واقع بر خلافِ تصور همیشگیم احتمالا ماهی قرمزم که در تنگی در اتاقِ ملال انگیزم، محبوس است کمتر از هم نوعانش که هنوز  در زیستگاهِ طبیعیِ خود زندگی میکنند، ملول است!از وقتی به این نتیجه رسیدم، دیگر تلخی ملال برایم معنی زهر نمیدهد، آن را دارویی میبینم که  محرکِ انسان در تغییر دادنِ جهانش است.این پسر بچه که در این سنِ کمش چنین با من هم درد است، شاید تا همین چند روز پیش برایم ترحم برانگیز می نمود، به خصوص این که هیچ گاه هم سن و سالانش در نظرم وجهه و جایگاه خوبی نداشتند!اما امروز دیگر ملالت او برایم ترحم برانگیز نیست. من از این ملال مژده ی تغییر می گیرم. برایم یقین است که هرچه دردِ آدمی بیشتر باشد، برای درمان پی گیر تر است. و این فرزندان کوچکمان که در این سنِ کم چنین با ملال پنجه در پنجه انداخته اند، برایم نوید بخشِ تغییری هستند که خود را در انجامِ آن ناتوان میبینم.روزی که آدم از همه این فن آوری های مادی اش ملول شود، از نوعِ فهمِ جهانش ملول شود، آن روز قدم بزرگیست در مسیرِ پُر مانعِ آزادی انسان. کاش ملال این فرشته، روزی، همه این توهمات را از بین ببرد.        </description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم آزادی در عصر اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-laxzne6gomts</link>
                <description>تاریخ برای من صحنه کشمکش دائم میان ویژگی های اصیل انسانی است و هر آن چیزی که در جبهه مقابل می کوشد تا انسان را از مرتبه حقیقی خود دور کند؛ هر واقعه تاریخی برای من برشی از این نبرد است و هر شخصیت تاریخی هم برایم از سپاهیانِ این دو جبهه.در این نوشتار، قصد دارم با فرضِ فوق، پرده از حقیقتِ این نبرد در جهان امروز بردارم تا اول از همه به خودم و بعد به همه انسان هایی که هنوز اندکی از جوهره انسانیت را در خود می یابند، وظیفه و جایگاهشان را در جهان یادآوری کنم.(اگر چه این ادعا از سر من زیادی بزرگ است!)هیچ کس یادش نمی آمد آخرین باری که حاصل تنازع میان آزادی و سلطه، پیروزی نصیب آزادی شده بود، گرچه همیشه مورد ستایش قرار می گرفت و حامیِ زبانیِ بسیاری داشت اما در میدان نبرد معمولا تنها می ماند.اما بالاخره زمان پیروزی فرا رسید، دوره ای که علم با جدا کردن خودش از قدرت و اتکا بر خودش، به این باور رسید که میتوان بدون پشتیبانیِ سلطه هم به پا خواست و ایستاد.این باورِ علم، در مشروعیت باور به سلطه و تن به سلطه در دادن، شک ایجاد کرد و همین مقدمه ای شد بر به یادماندنی ترین پیروزی های آزادی در تنازع با سلطه.تابلوی نقاشی آزادی هدایتگر مردم (Liberty leading the people)| اثر اوژن دلاکرواانسان، سرمست از بازیابی این دارایی جدید خود که دیر زمانی آن را به فراموشی سپرده بود، دیگر پشت به میدان نبرد همیشگی اش با سلطه ایستاده بود و ناجوانمردیِ دائمی سلطه در نبردشان را به فراموشی سپرده بود، همه چیز برای خنجری از پشت آماده بود...پس از مدتی، دوره ای رسید که انسان ها آزادی خود را بدیهی انگاشتند و دیگر در قفسه ی ارزش هایشان فقط به دیدن پوسته و جلدِ آن عادت کردند و ماهیت این دارایی ارزشمند خود را -به مانند خیلی از دارایی های خود- به فراموشی سپردند.در این هنگام بود که سلطه بازگشت، با رنگ و رویی جدید، با نیزه هایی که با قرآن مزین شده بود، به سان گرگی در لباس میش و با پرچم آزادی.حالا دیگر مثل گذشته میدان جنگی و مرزبندی و از این قبیل ویژگی های عمومی جنگ ها در کار نیست. نبرد، نبردِ نفاق است و دوست و هم سنگری، منافق. اگر در گذشته سلطه را  می شد در اشخاصی نظیر پادشاه یا کشیش، یا در جایی نظیر کلیسا،  قصر و یا کاخ یافت، دیگر اما در ظاهر همه ادعای آزادی و آزادی طلبی دارند، غافل از آن که در جاده ای به مقصد سلطه، پی آزادی میگردند خواسته یا ناخواسته.منافق بهتر از هر کسی رقیب اصلی خود را می شناسد؛ چرا که باید در نقش طرف دیگر ظاهر در خدمت به جبهه خود عمل کند.  راه حل این مسئله هم خود بخود تکوین یافته بود، پس از خدمتِ عظیمِ علم به انسان ها، علم بالاترین جایگاه را در میان انسان ها بدست آورد، باور به قداست علم از هدیه های جریان روشنگری برای امروز ماست.شاید بتوان ادعا کرد که روان شناسی در میان همه علم ها بیش از همه به بازگشت سلطه کمک کرده است. هرچه مسئله انسان توسط این علم بیشتر باز شد، توان سلطه بیشتر و بیشتر می شد. آخر برای شکارچی، چه ابزاری، ارزشِ شناختن کامل طعمه را دارد؟ اگر در نبردی هدف فقط آسیب زدن باشد، شناخت اهمیت چندانی ندارد اما اگر بخواهیم حریف را از بین ببریم باید بدانیم از کجا به او ضربه بزنیم.با در اختیار گرفتن شاهرگ های حیاتیِ شناخت و فهم انسان، میتوان باز از او برده ساخت، عینکی بر چشمش نهاد تا هر آن چه میخواهیم ببیند و اصلا ذره ای هم متوجه بردگی دوباره خود نشود.از کجا قرار است شما را متقاعد کنم که ما باز همان بردگان گذشته ایم با این تفاوت که اگر در گذشته ذره امیدی به آینده و آزادی در آینده داشتیم امروز در عینِ بردگی، غرق در توهم آزادی هستیم؟البته که بردگی امروز با دیروز تفاوت های بسیاری دارد، اما در نفسِ خود، همان است. زرق و برقِ جهان و زندگی انسان امروز با تصور ما  از برده داری و شرایط زندگی برده ها به شدت در تضاد است و من میگویم دقیقا دل خوشی به همین مسائل است که به ما اجازه نمیدهد حقیقت برده بودن خودمان را باور کنیم.وقتی نیازهایمان را دیگران برایمان تعیین کنند، دیگر چه تفاوتی دارد که چه غذایی میخوریم و در چه منزلی عمر خود را به سر می کنیم؟ وقتی نیاز به ابزاری نظیر اتومبیل که هیچ جایگاهی در نهاد ما ندارد جوری به ما تحمیل می شود که ما زندگی بدون آن را غیر ممکن می یابیم دیگر چه فرقی دارد که ذره ای آزادی در انتخاب نوع ماشینمان داشته باشیم؟ مگر در گذشته چنین نبود که بسیاری از بردگان، ادامه حیاتِ خود را بدون بردگی برای اربابان خود نمی توانستند تصور کنند؟ مگر نه این که حاضر بودند به هر امر مالک خود چشم بگویند تا نکند این خداوندگارشان آزرده کردد و حیاتشان بیش از این در مضیقه قرار  گیرد؟ آخر اگر خداوند از آدمی آزرده شود دیگر پادشاهی هم برتری در نسبت به  مرگ ندارد!کدام یک از ما زندگی در جهان امروز را بدون داشتن موبایل، اینترنت، تلویزیون، ماشین، مدرک دانشگاهی و ... ممکن میبینیم؟ اینها امروز خداوندگار ما نشده اند؟ آیا آیا برای این که حیاتمان بیش از پیش در مضیقه قرار نگیرد و بتوانیم نیاز های خود را برطرف کنیم(مینویسم نیاز بخوانید عاملِ بردگی) تن به این در نمی دهیم که هر آن چه برایش به دنیا آمده ایم و عاشق آنیم راها کنیم؟ اصلا تا زمانی که میتوانیم عمر خود را صرف برطرف کردنِ این نیاز ها کنیم چه اهمیتی دارد که ما انسان ها برای چه روی زمینیم؟ اصلا مگر برطرف هم می شوند؟پول را در نظر بگیرید، آنها که ندارند از زندگی و حقوق اولیه حیات خود نیز ساقط اند و تمام روز و شبِ خود را باید در تکاپو باشند تا بتوانندحیات خود را تضمین کنند، آن ها که به اندازه سر کردن زندگی خود دارند، در این توهم اند که با بالاتر تر بردن کیفیتِ یا در اصطلاح عامه کلاسِ عوامل بردگیشان، کیفیت زندگی خود را بهبود بخشند و آنها که بسیار دارند، باز در دور باطلی بردگی آن را برای بیشتر داشتنش را میکنند.اما همیشه روند عمیق تر شدن بردگی های ما سرعت یکسانی نداشت، هرچه گذشت نفوذ بردگی در روح و جان فرد، فردِ ما سریع تر انجام می شد، زمانی که کم کم سینما و تلویزیون در فرهنگ عمومی جای خود را باز کردند و تا جایی که دیگر نه یک انتخاب که به یک رکن از برنامه های روزمره تبدیل شدند، پیشروی کردند، آزادیِ ما در سطح خود بودنمان نیز سلب شد، خودی که با پشتوانه های فرهنگی چند صد ساله در ما شکل گرفته بود زیر گرد و خاکی که فرهنگ مدرن بپا کرده بود رفته رفته دفن شد تا جایی که حتی باور به آن نامعقول و مسخره در نظرهامان جلوه کرد.وقتی آدم در گوشه رینگ بوکس مانده، زنگ پایان یک وقت مسابقه برایش به کل دنیا می ارزد، حتی آن مسابقه هایی که میدانیم نصیب ما با شروع مجدد مسابقه هم جز مشت و لگد نخواهد بود. آزادی هم در این رینگ، چشم امید به زنگی بسته بود که بلکه بتواند در آن کمی خودش را جمع و جور کند و به حقیقت دشمن خود پی برد.در دوره ای، چشمه فن آوری های فرهنگی آدمی خشکید و در همان سطح سینما و تلویزیون ماند، ابزار های جدید فرهنگی هم هنوز نتوانسته بودند چشم سلطه را به خود جلب کنند، که همین دوره زنگ تنفسی بود برای فرار آزادی از زیر مشت و لگد های رقیب دیرینه اش.اما سلطه آن قدر حواس جمع بود که اشتباه آزادی که منجر به پیروزی خودش شده بود را تکرار نکند، او دیگر از باده غرورِ پیروزیِ خود مست و ناهشیار نشد بلکه در همان هنگام به کار نشست و تغییرات اطراف را دقیق به نظاره نشست.در همین مدت بود که کم کم ابزار های جدید فرهنگی هم توانسته بودند وارد زندگی روزمره مردم شوند. سلاحی دیگر برای سلطه پدید آمده بود!اینترنت و بچه های قد و نیم قدش در این نبرد فرهنگی، توانستند خیال سلطه را بیش از پیش از پیروزی راحت کنند، این ابزار در نسبت با بقیه سلاح ها، بذرِ سلطه پذیری را چنان میان افکار و اعمال انسان میپاشد که حتی در هنگام تبدیل آنها به یک درخت تنومند هم در میان سایرِ جنبه های اعمال و افکار دیده نشوند.اینترنت ابعادی چنان گسترده دارد که بررسی اثرات آن بر روی زندگی ما خود میتواند به یک رشته تحصیلی بدل شود-که شده است!- و از علم و میدان دیدِ من خارج است. اما اگر بخواهم نه از منظر های متفاوت علمی که از یک تجربه زیسته در زمانه مدرن به دریای بی کران اینترنت نگاه کنم، بیش از همه، پری دریایی آن چشم من را به خود جلب خواهد کرد، اینستاگرام!مسئله اینستاگرام به نظر آخرین و عمیق ترین سلاح سلطه در مبارزات فرهنگی است. از آنجایی که نوعی شبکه اجتماعی است، یک میدان تعامل میان بردگانِ خود به وجود می آورد که این تعامل میتواند هرگونه بدبینی در نسبت آن با سلطه را از بین ببرد.مثلا اگر بنای به متهم کردن یک ابزار فرهنگی به خدمت در جبهه سلطه را داشته باشیم قطعا سینما، تلویزیون و امثالهم متهم های معقول تری می نمایند زیرا برای کنش در بستر هر یک از آنها تخصص هایی لازم است که از دست هر کسی ساخته نیست و برای فعالیت در آنها به بودجه ها و برنامه ریزی های فرهنگی لازم است که دست قدرت-حداقل قدرت مالی- را در پشتیبانی از آنها نمایان می سازد و از این رو متهم کردن آنها به این مسئله بسیار رایج و میدان بحث است.اما اینستاگرام-و سایر شبکه های اجتماعی- از آن جایی که میدان تعامل کنش گرانی هستند که نه به تخصص خاصی برای کنش لازم دارند و نه به پشتوانه و برنامه ریزی فرهنگی و مالی خاصی، بیشتر مردمی اند و از این رو از ظن اتهام خارج.اما مگر کارگزاران یکسان سازی فرهنگ و ریشه زن های فرهنگی، همه دستور بگیر مستقیم اند؟در نبرد های فرهنگی برخلاف سایر نبرد ها، کنش گران عمومی که اتفاقا به سلاحِ جهل مسلح اند را نباید مستقیم مورد دستور خود قرار داد، جَوی اگر ایجاد شود، سلاح جهل و بی خبری کار خود را میکند. با بازتولید و بازرفتار آن کنش هایی که رایج اند- یا در اصطلاح عامه مد شده اند- رفته رفته ریشه های رفتار های تهی فرهنگی را بجای ریشه های کهن و اصیل هر فرهنگ در هر جامعه می نشانیم.توهمی که تعامل گریِ این شبکه اجتماعی ایجاد می کند که این ها همه زندگی روزمره ما آدم های عادی است یا این ها همه کسانی هستند که در جهان واقعی هم با آنها در ارتباطیم یا مگر برقراری ارتباط با آدم های جدید بد است و الی آخر باعث می شود نفهمیم که با همین رفتار هاو کنش های روزمره مان با آدم های آشنا داریم تیشه به ریشه فرهنگ دوست داشتنی خود- والبته فرهنگ هایی که حتی هیچ چیزی از آنها نمیدانیم- می زنیم. در ظاهر تنها چیزی که نهایتا در استفاده ما از این ابزار بیازارد مسئله زمان گیر بودنش است که آن هم انگار اخیرا خود او راه حلی پیشنهاد داده تا نکند از چنگش بگریزیم!اینستاگرام با ظاهرِ معصوم و دوست داشتنی خود-حقیقتا دوست داشتنی- بیش از پیش دارد ما آدم ها را به هم شبیه می کند، این مسئله که من آن را بردگی دیجیتال می نامم، ما را در جاده برنامه ریزی و قابل پیش بینی بودن و شبیه هم شدن قرار می دهد و کاری می کند که با حرکت به اختیار خودمان نقطه برسیم که آنجا دیگر دست از هرگونه انتخاب شسته ایم.یک اتفاقی در این میدانِ شلوغ و پلوغ اینستاگرام می افتد، دست به دست میگردد- یا به اصطلاح وایرال می شود- تا جایی که در تعامل های حقیقی خودمان از تجربه و اندیشه خودمان در آن مورد حرف میزنیم. حال پس از این وایرال شدن واکنش ما چیست؟ اگر از آن دسته کنش گران باری به هر جهت باشیم که با وایرال شدندش ما هم به این ویروس جدید آلوده خواهیم شد، اگر از دسته شبه روشنفکران باشیم که از فکرِ روشن و تفکر و اندیشه فقط عینک گِرد و قهوه ی گاه و بیگاه در کافه ای دنج و پاتوق داشته باشیم، بدون ذره ای فکر در ماهیت این رفتار و کنش جدید سریع در قبال آن جبهه میگیریم و در به در به دنبال آنیم تا دلایلی بیابیم که بر همگان ثابت کنیم که آی مردم شما در تله جهل خودتان گرفتار آمدید و من با عصای اندیشه خود - که البته موریانه، سالهاست که درون آن را پوک کرده- از افتادن در این تله، جَستم و البته هدف از این فریاد هم چیزی جز ژست نیست.روشنفکران هم که سالهاست رخت از جهان ما بر بسته اند و اگر پژواکی هم در این خلا فکری بیافکنند به گوش هیچ کس نخواهد رسید.دیگر اثر آن سلب کردن افکار و اعمال ماست. با دنبال کردن آنها که شبیه ما فکر و عمل می کنند- ویا آنهایی که ما دوست داریم شبیه آنها فکر و عمل کنیم- روز به روز آن باور ها و  اعمال غالبا بدون هیچ عقبه فکری ای در ذهنمان  سفت تر و سخت تر می شوند و این توهم که ما در مسیر درستی قرار داریم را باعث می شود که خود آبستن توهم دیگریست، توهم انسان بودن که سبب از پای نشستن و جمود و فرار از تغییرِ به سمت انسان تر همه ما شده است. از آنجا که این شبکه میدان به اشتراک گذاری سطح و رویه اعمال و افکار است و معمولا اندیشه های ناب هم در آن به شکل بَزَک شده ای به نمایش در می آیند و در معرض عموم قرار میگیرند، آن چه از آنها می شود یاد گرفت هم غالبا ظاهری از اندیشه هاست و همه ما میدانیم که عالمِ جاهل خطری بس بزرگتر است از جاهلِ صِرف.برنامه هایی که صرفا برای اشتراک گذاری انجام میشوند و نه برای روح و نفس خود عمل، آفت دیگریست که این مجموعه ای از صفر و یکِ مظلوم برای ما پدید آورده است.هرچه دایره اعمال و افکار و احساسات به اشتراک گذاشته ما گسترده تر شود به همان میزان هم روح و هویت عمل که عامل اصلی انجام آن اعمال بود از زندگی ما حذف میشود و همین در دراز مدت آسیبی می شود که اول بار برای رهایی از چنگال فرسوده گرش به این میدان تعامل پناه برده بودیم.ملال، چیزی که بر زندگی انسان مدرن سایه افکنده و انسان مدرن که در قیاس با زمانه های پیشین از زمان آزاد بیشتری بهره مند است، هر روز و هر شب بیش از همه هم نوعان گذشته خود دردِ مزمنِ این بیماری را می چشد. حال به جای رفع ریشه این بیماری، به راه حل های موقت آن رو می آوریم که بسیاری از آنها نظیر همین اینستاگرام که به عنوان ابزار سرگرمی و فرار از ملال استفاده می شد تبدیل شود به عامل ملال.البته که بیمارِ متوهم، توهم را دسیسه اطرافیان برای بیمار خواندن خودش میبیند و هیچگاه توهم خود را باور نمی کند! </description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 20:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانِ من کیست؟(هوس)</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B3-cgek3oeu3pyp</link>
                <description>هوسمن خیلی به بارهای معناییِ رایج اعتقاد و علاقه ندارم. منظورم از بار معنایی،آن رشته از معنا است که از شنیدن یک کلمه سریع در ذهن آدمی نقش می بندد . به نظرم با این سبک لغت ها و درکل هر چیزی را به تماشا نشستن، بعضا هیچ سنخیتی با واقعیتِ لایه های جامعه و زندگی و زبانِ ما ندارد. اصلا من فکر می­کنم این ژست هایی که ما می­گیریم که خوبیم و کارهای بدِ خود را، توجیه می کنیم نه ناشی از دو روییِ ما که بخش قابل توجهی از آن ­ها به خاطر کلی و از دور ندیدن و فکر نکردن روی مفاهیم ذهنی و اعمالمان است. قناعتِ به درکِ صوری از مفاهیم، فاصله بین حرف وعمل یا فکر و عمل را بسیار زیاد میکند.این نوشته پاسخ خودم به این سوال است که از اطرافیانم پرسیدم، هوس چیست؟ نکات بسیار جدید و جالبی در پاسخهای اندکی که دریافت کردم بود.عمیق ترین پاسخ اما این بود که اگر بتوانم امانت دار خوبی از حرف دوستم باشم، می­گفت: جدای از آن فضای منفی ای که لغتِ هوس تو ذهن همه ما ایجاد می­کند ، هوس، نوعی عصیان علیه عقلانیتِ حاکم ( کارها و تصمیم ها و در کل شیوه تفکری که توی هر دوره عقلانی تلقی و بعضا حتی پرستیده می شوند ) است. کارهایی که شاید به ظاهر و حتی به باطن، خیلی همراه با عقلِ محاسبه گر( وکه در گفتمان وبر، کُنِش های عقلانی بر پایه هدف نامیده میشوند) نباشد و حتی در جبهه ای تماما مخالف دسته بندی شود اما در واقع ما با انجام اون کُنِش ها و انتخاب ها، خود را از بند هایی که این باید و نباید ها، این بهتر و بدتر ها و این سود وزیان ها بر آزادیِ خودمان روا داشته اند می رهانیم. با بها دادن به هوس هامان از زندگی ربات وار و ماشین گونه ی به ظاهر خوب و معقول خارج می شویم و در نهایت می رسیم به چیزی و زندگی ای که حقیقتا برای ماست و ما برای آنیم . حتی شاید بعد از رسیدن به آن نقطه، هنوزهم از طرف جامعه معقول تلقی نشود، اما آنجاست که ما بیش ازاین­که برده ای باشیم در اسارتِ عقلانیتِ حاکم، انسانی هستیم، انسان تر و در این فضا خوشحالی حقیقی که هیچ وابستگی به دارایی و شرایطمان ندارد، و فقط و فقط به خاطر بیشتر خود بودنمان است را در آغوش می­کشیم.اما من برخلافِ دوستم، در نوشته ام درکی جدید و متفاوت از مفهوم هوس ارائه نخواهم داد، آنچه در این نوشتار هدف من است، گسترده تر کردن فضای معنایی که این لغت می­تواند پر کند و یادآوریِ ارزشِ بازاندیشیِ مفاهیمی که سالهاست حتمی تلقی کرده­ ایم است.هوس های اجتماعیاز زمانی که مفهوم دموکراسی و حقوق بشر واردِ لغت نامه ­ی زندگیمان شده است، این مفاهیم نه تنها حکومت ها را موظف به حرکت در مسیر این اهداف میکنند، بلکه ما انسان ها را هم دعوت به مشارکت و فعالیت هرچه بیشتر در جامعه و در رسیدن به جامعه آرمانی می­کنند. در واقع فراتر از دعوت، وظیفه وتعهدیست که ما در برابرِ ادعای حقوق بشر و امثالهم در حیاتِ اجتماعیمان داریم.به نظر نمی آید که جایی حتی در گوشه کنارهای تاریخ ظلم ستیزی تقبیه شده باشد، آری درست آن است که همواره در طول حیات مدنیِ ما انسان ها، ظلم ستیزی و مجموعا مطالبه ­گری های اجتماعی، گوهری بودست که انسان و جامعه را در پله های بالاتری از از جوامع و انسان های به اصطلاح بی رگ قرار می داده.یکی از ساده­ ترین نمودهای این ارزشی که برای ظلم ستیزی و مطالبه گری های اجتماعی قائلیم در صفت­هایی است که به نهضت های هرچند کوچک و بی ثمرِاجتماعی در طول تاریخ مید­هیم. لغتِ رشادت را احتمالا اولین و آخرین بار در تفسیر و تحسین نهضت های اجتماعی سر کلاس یا در کتاب های تاریخی خواندیم و تنها موارد استفاده ما از این لغت ارزشمند هم محدود به امتحانات میان ترم و پایان ترمِ درسِ تاریخ، در دوران مدرسه و دانشگاه می­شود البته اگر که امتحان چهارگزینه ای نبوده باشد!وقتی امروز از نهضت های اجتماعی این چنین یاد می­کنیم، مسلما در پس زمینه ای فکری ما، نقش هایی که می­توانیم و در واقع باید در جهت بهبودِ جامعه ایفا کنیم، جایگاه ویژه ای خواهند یافت.اما چه می­شود که ما گرچه در جهانِ ذهنمان، ارزشی والا برای مطالبه گری ها و نهضت های اجتماعی قائلیم، اما پرداختن به این گونه فعالیت ها جایی در برنامه زندگیمان ندارد؟به نظر من اصلی ترین مسئله در این­جا هزینه است. هزینه های مطالبه گری های اجتماعی واقعا قابل توجه هستند، نه صرفا آن دسته از هزینه هایی که از طرف حکومت ها بر معترضان اعمال می­شود، آنها که جای خود را دارند اما معمولا آنها مانع این نهضت ها نیستند، که در طول تاریخ، خودکامگی های حکومت ها با نهضت های مردمی از بین رفته اند، اگر انسانی واقعا دل در گرو اجتماع و پیشرفتِ حیات مدنی خویش داشته باشد، این هزینه ها به چشم او نخواهند آمد. هزینه ای که به نظر بنده نقش مهم­تری را بازی می­کند، آن چیزیست که استادِ سخن آن­را خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل می­خواند.اصلی ترین ویژگی علوم طبیعی آن است که این علوم حاوی قانون هایی اند که در تمامی سطوح رعایت می­شوند و تمامِ مناسبات طبیعی از سطوحِ زیر سلولی گرفته تا مناسبات بین گونه ای حول محور آن قوانینِ عمومی میگردند و هر ویژگی و رفتاری در طبیعت برای بودن و ماندن باید آن قوانینِ عمومی را رعایت کند.اما زندگی انسانی گرچه وابستگی های زیادی به جهان طبیعی دارد، تمامِ زمینه انسان را طبیعت نپوشانده. فکر میکنم یکی از قوانینِ اضافی زندگی انسان، اصلِ تنبلی است. هر ویژگی برای آنکه در جهانِ اجتماعیِ بشر بماند و یا بوجود بیاید باید این اصل با بپذیرد و بدان عمل کند. چه بهتر که در این آتشِ تنبلی هم بدمد!همین هزینه ی گذر از اصلِ تنبلی، مانع اصلی در جلوگیری از نقش ­آفرینی های اجتماعی ما هستند. پیگیری و درکِ معضلات جامعه، ریشه یابی این مسائل، و ارائه راه حل هایی برای گذر از بحران ها و معضلات اجتماعی، هیچ کدام موازیِ اصلِ تنبلی نیستند.این­ها انسانی که هنوز تماما تبدیل به رباتِ زنده نشده را میان منگنه ای میگذارند. انسانِ منگنه شده میانِ فشارِ عذابِ وجدانِ از بی رَگیِ اجتماعی و تنبلیِ انسان.اما ایده ای از طرف متولّیانِ تکنولوژی روانه زندگی ما شد که ما را از این منگنه رها می­کرد. رسانه های ارتباط جمعی که هنوز در سالهای ابتدایی ورود به زندگی ما هستند نقش سوزن کش رو بر عهده گرفتند و به بهترین نحو هم از پس آن بر آمدند، خیلی مطمئن نیستم که مخترعین این رسانه ها از همان اول چنین نقشی را برای اختراعشان در نظر گرفتند اما به هر حال این نقشی است که امروز در زندگیِ ما بر عهده دارند.گرچه شوقِ ارتباط همیشه در وجود آدمی بوده اما فکر می­کنم جایی که امروز این رسانه ها در زندگی ما باز کردند فراتر از یک شوق باشد.نه صلاحیت پرداختن به تمامی تغییراتی که این رسانه ها در زندگی ما ایجاد کردند را دارم و نه طول متن اجازه پرانتزی به این بزرگی را به من خواهد داد، پس فقط به یکی از این تغییرات که در دایره موضوعِ من است بسنده می­کنم.در بالا به طور بسیار کلی، به مراحلِ حلِ معضلاتِ اجتماعی اشاره کردم، همه این مراحل را رسانه های ارتباط جمعی برای ما انجام می­دهند، از طرفی فضای فوق العاده ایده آلی در مرحله نهایی، یعنی عملیاتی کردن نظریاتمان به ما ارائه می­دهند. از آنجا که بر خلاف رسانه های نسل های قبل، که هر گفتمانی امکان و فضای ورود به آن و استفاده از توانِ اثر گذاری آن را نداشت، این رسانه ها به شدت دموکرات عمل می­کنند و امکان استفاده حتی برای تولید محتوی هم به همه افراد می­دهند، همین ویژگی باعث شده که این فضا بتواند پاسخگوی تمام سلیقه ها باشد.اما چگونه روندِ نقش ­آفرینی اجتماعی ما را تسهیل میکنند؟ با توجه به سلیقه ما، مشکلات اجتماعی را به ما گوشزد می­کنند، توسط تحلیل گرانِ کاربلد (بخوانید بی­کار) مشکلات را تحلیل و بررسی کنند و همچنین راه حلِ گذر از این مشکلات را هم به ما بدهند. عده ای جان بر کفِ دستهاشان گرفته و برای آن­که تنها رنج ما در این مسیرِ پر رنج بالا پایین کردنِ انگشتمان باشد، بی هیچ چشم­ داشتی، این کارها را برایمان انجام می­دهند.زرق و برقی هم که به زِرت و پِرت هایشان می­دهند، آن بخش از هزینه های مالی و جانی را هم برای کله داغ هایی مثل من بی ارزش جلوه می­دهد و ...اما خیلی از مردمِ جهان از نعمتِ آفتابِ تیز محرومند و در طول سال کمتر پیش میاید که کله هایشان داغ باشد، این رسانه برای این دسته از مردم هم پیشنهادی دارند.در موازات آموختن از زرت و پرت های این رسانه های مخلص می­توانیم در همان بستر، شروع به انتشارِ آموخته هایمان کنیم، اگر به حافظه و قدرت یادگیری خود شک داریم یا طبعی برای تغییر نداریم می­توانیم عین همان خزعبلات را با یا بی ذکرِ منبع نشخوار کنیم، یا اگر به تواناییِ خود ایمان داریم، تغیراتی اندک ایجاد کنیم و این گونه در آگاه ­کردنِ (بخوانید تنبل کردنِ) هرچه بیشتر اطرافیانمان سهیم باشیم.شاهکار است! هم به عذابِ واجدانِ ناشی از بی تحرکیِ اجتماعیمان پاسخ می­دهیم و هم با تمام توان پایبندِ به اصل تنبلی می مانیم.شنوندگان این فریاد­ های کرکننده­ ی اجتماعیمان هم با تایید هایشان نقشی غیر قابل انکار در تثبیتِ این توهم دارند.(احتمالا تایید کردنشان هم به دلیل است که این تایید ها برایشان هزینه ای ندارد!) هر بار که چَکُشِ تاییدشان بر میخِ هوس های اجتماعیِ مان می­خورد، هوس باز تر می­شویم.هوس هایی که در پشتِ ظاهرِ دلگرم­کننده خود، خیانتِ بزرگی نهفته دارند، خیانتی به نوع بشر و تاریخ و آینده اش.*  امّا مگر یک فرض برای صحیح بودنش نباید نتایج مفروضِ خود را به همراه بیاورد؟ اگر این­قدر فعالیت های اجتماعی در نظر ما گوهرند پس چرا ما ناگهان چشم از گوهرهای دنیا بسته ایم؟ مسئله ای که این­جا باید عرض کنم و البته در پرانتز از متن اصلیم قرار می­گیرد، درسی است که غیر مستقیم از نظریه پردازانِ کلاسیک جامعه شناسی آموخته ام. برای راستی آزمایی فرض هایمان در علوم طبیعی، درست یا نادرست بودن فرض، به نتایج آزمایش هایمان بستگی دارد. در مراحل اولیه تکوین جامعه شناسی، پایه گزاران این علم، شاید چون در تب و تاب پیشرفتِ چشم­گیرِ علوم طبیعی بودند روشی که برای این علم ارائه دادند هم پیرو روش علمی ای بود که در علوم طبیعی مورد استفاده قرارا می­گرفت، تک مولفه یا نهایتا چند مولفه پنداریِ پدیده های اجتماعی. پی­گیریِ همین شیوه، گرچه نظریات آن­ها را از واقعیت دور می­کرد اما در حکمِ آزمون و خطا بود برای ما. آزمون و خطایی که به ما آموخت، در شکل­گیری پدیده های اجتماعی و فرهنگی، مولفه هایی بسیار بیشتر از پدیده های طبیعی درگیرند، اما زیاد بودن مولفه ها،تمامِ بارِ سختیِ مطالعه پدیده های اجتماعی و فرهنگی را بر دوش نداشت، ناشناس بودن این مولفه های برای ما، عامل اصلیِ پیچیدگی های این علم است.</description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 16:26:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا علمِ امروز همان ثروتِ دیروز است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D9%85%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-u7luefs83xzk</link>
                <description>دورانِ &quot;علم بهتر است یا ثروت؟ &quot; گذشته است.  دوران دبیرستان، کنکور برای ما درس معمولی ها به یک برزخ می ماند، تنفر از مدرسه در این درس معمولی ها عامل خوشحالی آنها برای اتمام دوران مدرسه و از طرفی آینده مبهم پیش رویشان در فضای علمی دانشگاه هم عامل آینده گریزیشان. چندان حوصله درس خواندشان نیست، اما فشار اجتماعی روی آنها جبریست بر گردنشان، فشاری که در آتشش از هر طرف دمیده می شود، توده مردم و خانواده ارزش بالایی برای مدارک تحصیلیِ خاص قائل اند، مدارس و آموزش و پرورش ما، سعادتِ دانش آموزان را در میزان موفقیت و پیشرفت آنها در مسیر دانشگاه میبیند و تشویق می کند و  در آخر طبق یک اصل نانوشته تاریخی، منفعت طلبانِ حوزه آموزش، بیشترین هیزم را بر این آتش می ریزند. همه این فشار ها سبب می شود تا دانش آموزِ در آستانه فارغ التحصیلیِ ما، دانشگاه و در اصل مدرک تحصیلی را به مانندِ کعبه آمال خویش نگاه کند، انگار که وجودش در آینده وابسته به این تکه کاغذیست که اگر پسر باشد، عمرا رنگش را ببیند، پس در این گرایشِ به علم خودِ علم دیگر جایگاهی ندارد، هدف گذاری امروزی ها به جای علم روی مدرک و خودِ دانشگاه است.اما این کعبه آمال چیست؟ بخش قابل توجهی از این ارگان، دارای ساختاری شبیه به ادارات معمولی ما دارد، اما آن بخشی که این دانشگاه را باید از سایر ادارات متفاوت کند، دو رکنِ اتفاقا اصلی آن یعنی استاد و دانشجو است. دانشگاه جدای از نقش های فرعی که ممکن است داشته باشد، برایش دو نقش اصلی تصور میشود: اول، پرورش نیروی متخصص برای رفع نیاز های جامعه در تمامی سطوح و دوم تولید علم.پس این استاد و دانشجو به عنوان دو رکن اساسی و پویای این ارگان باید اول به شرایط اجتماع و نیاز های جامعه در حوزه تخصصی مطالعاتی خود آگاه باشند و ثانیا از جریان علم در جهان هم عقب نمانند تا این ارگان از نقش آفرینی خود در جامعه باز نماند.دانشجوی امروزی هم از همان جریانِ گرایش به دانشگاه واردِ این مسیر شده،بی خبر از نقشی که به عنوان دانشجو در جامعه دارد، روزِ خود را با سپری کردن در فضای پوکِ مجازی و بعضا فعالیت های به ظاهر مفید، به شب می رساند...از این رکن که آبی گرم نمی شود.اما استاد هم حال و روزی بهتر از دانشجویش ندارد، غرقِ در سیاست گذاری های غلطِ نظامِ آموزش عالی، در حرصِ مقاله و افزایش رتبه علمی خویش، نقش خود را به عنوان مربی و معلم فراموش کرده است.جریان سیاست گذاری ها هم که راه به راه بی خبر از پوک شدنِ پایه های علمی این کشور، بنای دانشگاه و رشته ای نو بر این خانه ی در حال تخریب بنا میکنند و در خفا هم از بودجه آموزش عالی کم میکنند که برای رسیدن به قله علم، عشق و شوق تنها ابزار های لازم اند و دانش اگر در ثریا هم باشد ...وقتی دانش آموز دیروز و دانشجوی امروز، تنها نقش دانشگاه را بستری برای گذرِ هر چه با کلاس ترِ عمر ببیند، که در سایه یک مدرک تحصیلی بتواند اسم و رسمی دست و پا کند، با پول و التماس و صرفِ عمرِ خود، صفت دکتر را به پشت قباله ی هویت شناسنامه ای اش بیندازد، دانشگاه که قرار بود بستری برای علم باشد، همان علمی که دورانی بهتر از ثروت بود، میشود بانکی برای ثروتِ اجتماعی، که با سرمایه گذاری عمر و استعداد و در نهایت خودآگاهی میتوانید صفتی را وام بگیرید که در جامعه امروزی، کمی توهم شخصیت پیدا کنید.آری، تعریف امروز ما از علم، همان تعریف دیروز از ثروت است! علمی که با آورده های مادی اش تعریف می شود.اما چه کنیم تا از این هدررفت سرمایه انسانی در کشورمان جلوگیری کنیم؟اگر معلم هستیم( بخصوص در رده های پایین تر تحصیلی که هنوز دستمان به خودفروشی در بازار داغ کنکور  و امتحان کمتر آلوده است)؛ سعی کنیم علم را جدای از درس برای دانش آموزانمان تعریف کنیم، دریای علم به چند کتاب درسیِ غالبا ضعیف و حوصله سر بر خلاصه نمی شود، اجازه ندهیم در کلاس جوی حاکم شود که شاگرد اول و شاگرد آخر مطرح شود که این جو آورده ای جز کاشتنِ بذر تنفر از علم در دل شاگردِ عزیزِ موسوم به شاگرد آخر و آراستنِ درخت پر شکوفه اما کِرم خورده و پوکِ نمره در نظر شاگرد اول به مثابه هویتش نخواهد داشت.اگر پدر و مادریم یا قرار است بشویم؛سعی کنیم فضای زندگیش را محدودِ به مدرسه و درس نکنیم، دوران کودکی را بازگشتی نیست و این دوران به واقع آموختنی هایی بس ارزشمند تر از نوشته های کتابهای درسی دارد.اگر دانشجوییم یا قرار است بشویم؛در وظیفه ی اجتماعی یک دانشجو بیشتر تامل کنیم و این نقشِ دانشجو را اگر جدی پذیرفتیم، خیلی به رویا پردازی برای آورده های فردی اش خود را محدود نکنیم و دانشگاه را در کنار سکوی پرتاب برای خودمان، سکوی سعادت جامعه هم ببینیم.اگر استادیم؛به جای نالیدن از وضع علمی و اخلاقیِ دانشجویان که روز به روز بدتر می شود و انداختن تقصیر گردن پدر و مادر ها و معلم ها، بیشتر به این موضوع دقت کنیم که اگر واقعا باور داریم که این شرایط حاصل کم کاری دو گروه مذکور است، کم کاری خودمان هم نتیجه ای مشابه به بار خواهد آورد، ضمن این که از اعتماد به دانشجوهایمان هم دریغ نکنیم که ارزشمند ترین هدیه که به یک جوان میتوان داد اعتماد به اوست.پی نوشت: بی احترامی به اساتید و دانشجو های عزیزمان نشود که الحق و والانصاف برخی در این اوضاع، روی نظام آموزش عالی را سفید کرده اند.</description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 22:33:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای مدرن، دنیای مدرن که میگن اینه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-yrvrxrcfvqrj</link>
                <description>نه قراره بحث کنم و نه قراره فلسفه ببافم، اگه قرار باشه فردا بیام متنمو بخونم احتمالا باهاش مخالفت میکنم اما میخوام بنویسمش که یادم نره حس و حال این روزامو.این روزا وقتی به زندگی خودم و اون بخشی از زندگی بقیه که تو معرض دید من هست نگاه میکنم و فکر میکنم، میبینم همه ما داریم هویت زیستنمون رو وابسته به جهت گیری ها و انتخاب هایمون میبینیمانگار جهان امروز سراپا منتظره تا ببینه ما توی مسائل روز (یا اگه یخورده اهل دل باشیم توی مسائل تاریخی) چه جهت گیری هایی میکنیم!باید طرف یکی رو بگیری، هابیلی یا قابیلی؟دنیای الان چه به لحاظ جمعیتی و چه به لحاظ پیشرفت توی صنایع ارتباطات یک ظرفیت عظیمی برای تولید و پخش اتفاقات جدید داره، خوشایند و البته بیشترش هم ناخوشایند!حالا هر اتفاقی که میوفته ما باید موضع خودمونو در قبالش مشخص کنیم، یعنی انگار وظیفمونه و اگه اینکار نکنیم از چشم کائنات میوفتیم به غیر از این یه وظیفه خطیر دیگه هم داریم که همه کسایی رو که میشناسیم رو از اون اتفاق با خبر کنیم که مبادا اونا هم وقت این تکلیفشون بگذره، آخه مثل نماز روزه هم نیست که بشه قضا کرد، باید سریع انتخاب کنی وگرنه خیلی از قافله عقبی!باید مشخص کنی که طرف کدومو میگیری، باید تصمیم بگیری که بخندی یا گریه کنی، بشنوی یا نشنوی(این خیلی دست خودمون نیست ولی میتونیم گوش بدیم و از اون یکی گوش بندازیم بیرون :|  )، بخونی یا نخونی، بمونی یا نمونی...                                        واقعا جهان فقط هابیل و قابیله؟مگه منِ جوون چقدر ظرفیت دارم؟همین مدتی که گذشت، باید انتخاب میکردم که نژادپرست باشم یا نباشم، آمار های اعلامی رو باور بکنم یا نکنم، آتش سوزی رو گردن کی بندازم و...واسه انتخاب کردنت هم باید انتخاب کنی که چجوری انتخاب کنی، باید انتخاب کنی که مثل مردم فکر کنی یا نه، اگه جوابت نه باشه بازم باید انتخاب کنی که مثل مردم فکر نکنی که فقط مثل مردم فکر نکنی، یا مثل مردم فکر نکنی که فکر کنی!البته شاید بتونیم این مدل زندگی رو هم انتخاب نکنی! البته که اونوقت انگار از سیاره دیگه ای اومدی، نه تو زبان و دغدغه های بقیه رو میفهمی و نه اونا تو رو میفهمن ولی آدم اگه کسی رو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه و حرفشو بفهمه چجوری میخواد زندگی کنه؟و دردناک تر از همه برام اینه که این انتخاب گری و عقلانی بودن دیگه شده جزئی از زندگی و جهان بینی من یعنی حتی توی کوچیکترین کارای روزمره هم  باید فکر کنم و انتخاب کنم، تا سر سفره غذا! چند تا قاشق دیگه بخورم یا نخورم؟برای کوچک ترین کارام هم باید دلیل پیدا کنم تا نکنه کیفیت زندگیم رو کم کنه، اونقدر غرق در بهبود کیفیت زندگیم شدم که اصلا دیگه دارم زندگی نمیکنم، مثل اونایی که توی زندگی همه فکر و ذکرشون شده پول درآوردن، فارغ از اینکه پول رو واسه چی میخوان؟مثل اونایی که وقتی ماشین خریدن دیگه همه فکر و ذکرشون شده ماشینشون فارغ از اینکه واسه چی ماشین رو خریدن!حسرت زیستن بدجوری روی دلم مونده! از همه برنامه هام خسته شدم، میخوام یه روز صبح پاشم برم بخونم و بنویسم و آشپزی کنم، همین...راستی چه غذایی رو بپزم؟!!!!!!!!!!</description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 02:02:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان کیست؟(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA2-jrlm1ggak1zn</link>
                <description>خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودشبنماند    هیچش   الّا   هوس    قمار   دیگر                                                    مولانااینکه اشتباه رو میتونیم کنار چندتا دیگه اشتباه جمع ببندیم توی بقچه لغتِ اشتباهات، به این معنی نیست که همشون از یه جنس اند، اینو هممون میدونیم. بعضی اشتباهاتمون اونقدری کوچیک اند که کمترین واحد های زمانی هم برای از کنارشون رد شدن زیادی بزرگن، بعضیاشون تو گلو گیر میکنن، نوشابه میطلبن تا فراموش بشن، یسریا از اونم بزرگ ترن و باید یکی بهمون بگه اشکال نداره، گذشته های گذشته، تنت سالم باشه و یا بقیه برامون آهنگِ اشتباه بهرام رو بخونن تا کم کم از یادمون برن و از این مدل کارا تا باهاشون کنار بیایم و ...حالا اگه بخوایم ببینیم که اشتباهمون بزرگ هست یا کوچیک، باید تو دادگاهی شکایت کنیم که قاضی اون دادگاه معمولا یا خودمونیم یا کسایی که هم فکر ما هستن!چه حکم عادلانه ای هم ازش انتظار میره!اما بدتر از اون بعضی از اشتباهاتمون هستن که اونقدر تلخ و تند اند که اصلا صبرِ گذروندن این نظام بوروکراتیکِ صوریِ دادگاه رو هم ندارن، فارغ از اینکه چه اثری روی جهانم گذاشتن، کمر منو میشکونن. اون اشتباهایی که میدونستم اشتباهن ولی انجامشون دادم، من اسم اینا رو میذارم هوس. توی فرهنگ من، برخلافِ بیت مذکور، هوس بار معنایی منفی داره، شاید اگه هوس خودش تنها میومد، همین که تو ذهنم زشت کشیدمش، برای پس زدنش کافی بود اما یه گریمور داره که اوضاع رو پیچیده تر میکنه. به نظرم این چهره پرداز مجرّب اگه این افتادگیش رو میذاشت کنار، هر سال توی مراسم اسکار باید این جمله رو میشنیدیم:و اما اسکار بهترین چهره پرداز تعلق میگیرد به &quot;قدرتِ توجیه&quot;.به نظر شما این هوس و یاور قدرتمندش، کجای زندگی آدمن؟ چقدر از وجود آدمو پر میکنن؟یا اصلا چقدر از رفتار های آدمو میسازن؟اینکه بار معنایی منفی دادم بهش چقدر درسته؟</description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 19:20:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان من کیست؟(غرور)</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-xld2qwec83zq</link>
                <description>غرور مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در جریان زندگی مصادیق گسترده ای دارد، شاید نزدیک ترین مصداق آن برایمان در زندگی و رفتار های فردیست، که البته طبیعیست چون صرف نظر از آنچه با چه دیدی به جهان و جهانیان مینگریم ما را گریزی از فرد بودنمان نیست.علاقه ای به تکرار مکررات و توضیح واضحات ندارم و در این مصداق از مفهوم غرور به این بسنده می کنم که شاید اصلی ترین آورده ی دید این چنینی ما و شنیدن تعاریف غرور در این حوزه از زبان دیگران، یادآوری این نکته باشد که مرز خوب و بد در نگاه افراد مختلف یکسان نیست و در بسیاری از موارد حتی از یک رفتار یکسان تلقی هایی کاملا متفاوت شکل می گیرد و این می تواند موید این نکته باشد که یک عمل و رفتار را صرف شکل گرفتنش نمی توان و اصلا نباید قضاوت این چنینی کرد.اما دستت را در دست من بگذار و بیا کمی از جهان فردی دور شویم، بگذار ببینیم که غرور از نمای دور برایمان چه جلوه ای دارد.مسیر زندگی من موازی شناخت طبیعت است، جذابیت این مسیر برایم این است که در حال شناخت و مطالعه پدیده هایی هستم که حیاتم وابسته به رخ داد آن پدیده هاست و در عین حال  نقش آفرینی آنها در حیاتم معطوف به این نیست که آنها را بدانم، بیست و اندی سال است که در حیاط سرسبز حیات می چرخم بی آنکه عوامل حیاتم را بدانم!اینجا را ببین، اصلا در جهان ما چه بسیار آدم هایی که عمرشان را صرف شناخت پدیده هایی در طبیعت کرده اند که عمر آن پدیده ها چه بسا از عمر گونه انسان در طبیعت بیشتر باشد!این مسائل پیش پا افتاده و ساده برایم نشانه های بزرگیست از ناچیز بودنم در این جهان.ادعای فوق نیازی به اثبات ندارد، خوشحالیم که از جهانمان چه بسیار چیز ها که میدانیم اما چه کسی میتواند بگوید که چقدر از جهانمان را میدانیم و چقدرش را نمیدانیم؟برایم فقط ندانستن پاسخ این سوال، نادانسته ایست به پهنای کائنات چه برسد به سایر نادانسته هامان.علی رغم این که وقتی یک پدیده ی طبیعی را از نزدیک و با دید جزئی می نگرم حیرتش آتش بر تمام جانم می زند اما در زندگیم بی هیچ حیرتی منتظر رخ دادنش هستم، البته اگر منتظرش باشم برایم قابل تحمل تر است چه بسیار پدیده هایی که اتفاق افتادنشان بودن مرا باعث است و من آن قدر مغرورانه مشغول زیستن خودم هستم که حتی انتظاری برای رخ دادن آنها هم نمی کشم و اصلا نمی توانم رخ دادن و اهمیتشان را به یاد بسپارم!آن حیرت در نگاه جزئی به پدیده ها را فراموشیم در پشت هیکل درشتش از چشم ذهنم قایم می کند.با حیرت شب به خواب می روم و فردایش زمانی که فرمان بیدار باش بدنم صادر می شود، فراموشی به جای همان حیرت به جا مانده از سفره شام دیشب ذهنم، غذایی دیگری آماده کرده. اگر سایر بخش های ذهنم نسبت به این اتفاق اعتصاب کنند شاید به اینکه  برای صبحانه یاد حیرت زدگی دیشب آماده کند راضی شود اما هرگز وظیفه شناسی اش اجازه نمی دهد که صبح، حیرت مانده دیشب را باز بیاورد سر سفره.این کار را برای خودم می کند و گرنه احتمالا خوشحال خواهد شد که او هم شبی همراه من به خواب رود و در تمام شب در جنب و جوش تدارک غذای فردا نباشد!آخر اگر همیشه خوراکمان حیرت باشد و ناچیزی خودمان، غرور بدنمان می افتد پایین.همین که در عمرمان ساعتی حیرت زده شدیم برای کل زندگیمان کافیست!در انسانی که برایش بیش از خود فکر کردن، ور رفتن با افکار دیگران و ادعای فکر کردن کلاس دارد و مهم است، در این جهانی که برای بهتر و بیشتر بودنم در کنار کسانی که دوستشان دارم باید دور فکرم سیم خاردار بکشم که مبادا از مرز های اندیشه که اطرافیانم آن ها را بنا نهاده اند، فرار کند و جای دیگری را برای شکل گرفتن و بلوغش انتخاب کند، همین چند ساعت، همین چند دقیقه، همین چند ثانیه حیرت در عمر چندین ساله من هم قیافه متفکر به من می دهد و هم از عذاب وجدان بی فکر زیستن من را می رهاند و هم قوت قلبی است برای این که من  دیگر در جهانی متفاوت ازسایرین که همه در قیاس من عادی اند، سیر میکنم و نگاه عمیق تری به خود و جهان اطرافمان دارم نسبت به سایر مردم. خب اگر برای فکرم سخت بگیرم و او را در مرز اندیشه اطرافیانم زندانی کنم چه بسا همان اندیشه ها را این بار به زبان خودم برای آنها بگویم و این سبب شود که برای فکرم که هم سو با اطرافیانم  است تحسین شوم و این خود باز علتی شود برای بزرگ تر شدن غرورم که کم کم جایی در ذهنم برای آگاهی نادان بودنم باقی نمیگذارد.از اینها که بگذریم، بدون غرور چگونه از دست کسی یا اتفاقی ناراحت شوم؟چگونه پیشرفت کنم؟چگونه به اتفاقات بی خود  اطرافم حساس باشم؟باید مسائل را تحلیل کنم آخر خیلی من روی اتفاقات اطرافم موثرم.کلا انسان ها خیلی روی جهان اثر دارند البته جهانی ساخته فکر خودشان که خوشبختانه اصلا در قیاس مقیاس با جهان حقیقی و حقیقت در نمی آید! و گرنه اگر دستمان به حقیقت میرسید معلوم نبود که چه بلایی به سرش می آوردیم. همین ادعای حقیقت و حتی ادعای حقیقت طلبی برایمان کم دردسر درست نکرده.  باید دست فراموشی را هم ببوسم با این وظیفه شناسی اش. همیشه وظیفه شناس ها برایم قابل احترام بوده اند!بیا با هم روی این فکر کنیم که جهان در تمام سطوحش مجموعه ای از قوانین فیزیکیست.مثلا قوانین ترمودینامیک در تمامی سطوح حیات زمینی رعایت می شود.حیرت آن جاست که رعایت این قوانین نه نتیجه قانون مدار بودن تنها موجود آگاه از وجودش روی زمین و نه حتی نتیجه قانون مدار بودن سایر موجودات که به احتمال زیاد از وجود خود آگاه نیستند، این قوانین را عناصری رعایت می کنند که حتی در مجموعه موجودات هم طبقه بندی نمی شوند!اگر فکر می کنی به اندازه کافی حیرت زده شدی برو بخواب که دیر وقت است و فردا منتظر باش تا نتیجه وظیفه شناسی فراموشی را ببینی.به نظرم غرور ماحصل دعوائی ذهنیست که می تواند تمام جهان بینی ما را تحت تاثیر قرار دهد.دعوایی که در نگاه ما ناجوانمردانه به نظر می رسد. بین فراموشی سنگین وزن و حیرت سبک وزن.باز هم بسی جای شکر باقیست که حقیقت با پادرمیانی اش اجازه نمی دهد این دعوا تا آن حد ناجوانمردانه باشد که مرگ عاقبت بازنده باشد.و هر از چند گاهی در زندگیمان زیر پر و بال زخمی حیرتمان می گیریم و سر حالش می آوریم و او هم به شکرانه این جوانمردیمان خطر فرار از زندانی که زندان بانش فراموشی است را به جان می خرد و ما را به خود و حقیقت نزدیک تر می کند.غرور هم مثل تمام ویژگی هایمان آورده هایی برایمان داشته،  شاید همین که انتخاب کنیم و فکرمان را از دست مرز های فکری اطرافمان نجات دهیم فقط با کمک غرور میسر شود، شاید در کل اندیشیدن، خود غلبه غرور ماست بر هر اندیشه ای که حاصل باروری ذهن ما نیست.به نظر تو اگر انسان از بغل غرور بگریزد و در دامان هیچ بودنش پنهان شود جهانش چه شکلی خواهد شد؟دیگر چه چیزی جز مرگ بر انسان اثر میگذارد؟ انسانی که بداند در مقیاس کائنات هیچ نیست نه چیزی او را می ترساند و نه ناراحت میکند. شاید دیگر خوشحال هم نشود، اما نه به این دلیل که جهان حقیقت و اتفاقاتش را دوست ندارد بلکه به این دلیل که در آغوش بزرگترین خوشحالی است...آزادی از توهم بزرگی!    </description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 02:37:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان کیست؟(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@forza/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA1-mzyulwo7q49i</link>
                <description>انسان کیست؟شاید نمونه ای باشه از خروار واسه اینکه آدم خیلی هم به عقل و شناختش و کلا هیچیش &quot;مغرور&quot; نشه?سوالی با این قدمت و البته تقریبا بدون جواب قطعی...از اون دسته سوالایی که حتما برامون پیش اومده اما معمولا بین برنامه های پُر و پِیمونِ روزمَرَمون عطش جوابش گم شده?به نظرم واسه شناخت یه پدیده بهتره ویژگی هاشو بسنجیم، اگه بنی آدم رو بخوایم پدیده در نظر بگیریم پس واسه شناختش شاید بتونیم از ویژگی هاش کمک بگیریم?خب من تصمیم گرفتم از غرور شروع کنم اما مگه میشه این همه آدم متفاوت و دوست داشتنی رو با یه نسخه واحد شناخت؟ اولش که خواستم به سوالم جواب بدم با همون توجیه جمله قبل اومدم بندازمش کنار اما یهو لامپ بالای سَرَم روشن شد و گفتم خب همین تفاوت اتفاقا خیلی میتونه جواب رو به حقیقت نزدیک تر کنه?خب الان میخوام خواهش کنم اگه حوصلتون شد که اصلا این متن رو تا آخر بخونین?لطف کنین با خانوادتون یا دوستاتون مشورت کنین و تو قالب یک نوشتار توی ویرگول، برام از غرور بگین?من که خیلی دوست دارم تو دوران قرنطینه با پازل خودم رو سرگرم کنم? پاسخ خودم رو هم توی نوشتار بعدی باهاتون به اشتراک میذارم??</description>
                <category>فورزا :)</category>
                <author>فورزا :)</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 02:27:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>