<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The Fox</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fox</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 06:18:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1544/avatar/VvNGh5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The Fox</title>
            <link>https://virgool.io/@fox</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نصف‌شب‌نامه...</title>
                <link>https://virgool.io/@fox/%D9%86%D8%B5%D9%81%D8%B4%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-oiqbczdqzbf1</link>
                <description>آی‌ بانو... من عاشقتم... بهت میگم همیشه ولی باور نمی‌کنی. می‌دونی حسم بهت مثل چیه؟ تا حالا سرما خوردی؟ تا حالا دماغت گرفته؟ تا حالا گلوت ورم کرده؟ وقتی سرما می‌خوری هوا از دهنت میره تو ریه‌ات و دیگه دماغت سرراه نیست که هوا رو فیلتر کنی، پس نفسی که می‌کشی مسمومه. وقتی هم آب می‌خوری، مجبوری آب گرم و جوش بخوری که ویروس‌ها اذیتت نکنن. تازه هیچ غذایی هم بهت مزه نمیده... آره بانو... وقتی دلتنگتم، انگار سرما خوردم... انگار یه چیزی تو گلوم سنگینی می‌کنه... یه بغضی که نمی‌تونم قورتش بدم</description>
                <category>The Fox</category>
                <author>The Fox</author>
                <pubDate>Thu, 18 Oct 2018 03:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ سیاه من - قسمت سوم: ودکای تقلبی</title>
                <link>https://virgool.io/@fox/fake-vodka-ryoe6pu6t8em</link>
                <description>و خواب را مایهٔ آرامش و شب را پوششی برای شما قرار دادیم. - قرآن، نبا:۹-۱۰یکبار دیگر به اینجا پناه آوردم. نمی‌دانم این مجازات از کجاست؟ یا اینکه چرا چند شب است یک خواب خوش بر جسمم جاری نگشته؟ از انباشتگی احساسات خفه‌شده ام و نمی‌دانم چه کنم! نمی‌دانم درد جسمی واکسن‌های معافیت خدمت را تحمل کنم یا پشه‌های مزاحم که این وقت شب ترامپ شده‌اند و من سوریه‌ٔ بی‌دفاع را؟ شاید هم همه این‌ها بهانه است. نه... دیده‌ام که پدرم چطور به خواب می‌رود. دیده‌ام خواهر زاده کوچک ۱۲ ساله‌ام چگونه بر روی کتابچه سوالات درسی‌اش خواب می‌رود. سربر زمین گذاشتن و بیهوش شدن مردم را در اتوبوس ها دیده‌ام. و شب برای آرامش است. آرامشی که من هیچ‌گاه شاهدش نبودم. شب برای من همیشه طعم شکست داشته. از وقتی یادم می‌آید، در حال جنگیدن با بیداری بوده‌ام تا شاید با چیرگی بر آن اندکی طعم آرامش را بچشم. این انتخاب من نبود؛ من انتخاب نکردم روانی باشم. من انتخاب نکردم حرف‌های دیگران را تحمل کنم که «چرا اینقدر دیر میای؟ مرد که اینقد دیر نمی‌کنه» یا «از ظاهرت معلومه دیشب تو پارتی حسابی خوردی». آخری بی‌راه نمی‌گوید؛ من هرشب با قرص‌ها و دمنوش‌های آرامبخش و گاهی دوغ مهمانی مفصلی برپا می‌کنم. راستی دوغ هم نوشیدنی تخمیری است؟ نکند این هم الکل دارد و به ما نمی‌گویند؟ آخر می‌دانی خیلی چیزها را به ما نمی‌گویند که در استفاده‌شان افراط نکنیم، و الا درون خیلی چیزها الکل نهفته است! درون «دوستت دارم»، «مراقب خودت باش»، «نگران نباش و انجامش بده من پشتتم»، «می‌فهممت» همگی ۲۰-۳۰ درصدی الکل موجود است که انسان را مست خویش می‌کند. این وسط ساقیانی وجود دارند که به جای عرق، آب و ژلوفن حل شده به تو غالب می‌کنند. مثلا وقتی با آن‌ها درددل می‌کنی، تا به تو ثابت نکند که از تو نگون‌بخت تر است رهایت نمی‌کند. لعنت به این ودکای تقلبی... به جای مست کردن و سرخوشی دادن به ما، بدتر مارا از پا می‌اندازد و طعمش نیز زهرمار است. شاید الکل راهی برای خوابیدن باشد... و در همه چیز هم الکل موجود است... فقط خلوص آن در خلسه‌ای که ایجاد می‌کند تفاوت دارد... گاهی هم اصلا الکل نیست و چیزی شبیه به آن است... شاید بهتر است واقعیت را قبول کنم و بپذیرم که قرار است از نعمت خواب و نعمت شب، محروم باشم. شاید تسکینی باشد بر دردهای روی هم تلنبار شده‌ٔ من....</description>
                <category>The Fox</category>
                <author>The Fox</author>
                <pubDate>Thu, 12 Apr 2018 03:44:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ سیاه من - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@fox/black-dog-ii-jwrvnfazig3z</link>
                <description>کلمه «پوچ» به تعارض بین تمایل نوع بشر برای جستجوی ارزش درونی و معنا در زندگی و ناتوانی انسان در یافتن آن اطلاق می‌شود.۲ روز است که نخوابیده‌ام. عجیب است. فکر می‌کردم این نام‌های آیوپاک زین دار و پین دار و لین دار بالاخره مرا به زمین می‌اندازند و مرا غرق در خواب می‌کنند. اشتباه می‌کردم. به قول پدرم، «چجوری تا صبح می‌تونی بیدار بمونی؟ فیل از پا در میاد!». راست می‌گوید. اما من که فیل نیستم. روباهم. آیا همه‌ٔ روباه‌ها اینگونه‌اند؟ چند ساعت دیگر بیست و چندسالگی ام به پایان می‌رسد. عددش اصلا برایم مهم نیست... ۲۲... ۲۳... ۲۴....۲۵... چه فایده؟ وقتی دقیقه‌ها خیره به مانیتور ۱۳ اینچی لپتاپ می‌گذرند و من هیچ در هیچ... گاهی حس می‌کنم درکی که از زمان دارم با درک سایر انسان‌ها  از آن متفاوت است. گاهی ۲ ساعت همچو ۲ دقیقه و گاهی ۵ دقیقه همچون ۵ ساعت می‌گذرد. اضطراب، تنش‌های عصبی و پناه بردن به قرص‌های صورتی. دیگر ساعت ۷:۲۵ مرا از جا ماندن از سرویس مدرسه نمی‌ترساند، دیگر ساعت ۱۴:۴۵ حس در رفتن خستگی مدرسه را ندارد. تنها چیزی که باقی‌مانده ساعت ۰ است. صفر... یعنی هیچ... یعنی پوچ... زمان! هوم!؟ هرگاه از زمان صحبت می‌شود، مکان هم کنارش می‌آید. به راستی مکان‌های زندگی من که به آن حس تعلق کنم کجاست؟ چرا دیگر خط کشی میدان ونک به من استرس نمی‌دهند؟ چرا دیگر در خیابان انقلاب هوس فلافل با سس تند به دلم نمی‌افتد؟ یا چرا در بام تهران نسخ سیگار نمی‌شوم؟ چرا دیگر میلی به رفتن به میدان پشت شهرداری و گشتن در میان بازار بزرگ بازی‌ها ندارم؟ گفتم بازی... اصلا نمی‌دانم چرا این‌ها را می‌نویسم. چرا به این‌ها پناه می‌برم؟ مگر در هفته ۲ ساعت روانکاو جلوی من نمی‌نشیند تا به این چرندیات گوش کند؟ چه کسی به این خزئبلات اهمیت می‌دهد؟ اصلا چرا می‌نویسم؟ اصلا چرا دفتر خاطرات دارم؟ چرا عادت به نگه داشتن چیزهایی دارم که مثلا قرار است مرا به یاد واقعه‌ای بیاندازد اما دیدنش جز درد چیزی به خاطرم نمی‌آورد؟ به راستی این پوچی تا کجا قرار است مهمان من باشد؟</description>
                <category>The Fox</category>
                <author>The Fox</author>
                <pubDate>Tue, 03 Apr 2018 22:19:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ سیاه من - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@fox/black-dog-uxaogzaepr0y</link>
                <description> افسردگی یک حالت خلقی شامل بی‌حوصلگی و گریز از فعالیت یا بی‌علاقگی و بی‌میلی است و می‌تواند بر روی افکار، رفتار، احساسات و خوشی و تندرستی یک فرد تأثیر بگذارد.افرادی که دارای حالت افسردگی هستند، می‌توانند احساس ناراحتی، اضطراب، پوچی، ناامیدی، درماندگی، بی‌ارزشی، شرمساری یا بی‌قراری داشته باشند. ممکن است آن‌ها اشتیاق خود در انجام فعالیت‌هایی که زمانی برایشان لذت‌بخش بوده از دست بدهند، نسبت به غذا بی‌میل و کم‌اشتها شوند، تمرکز خود را از دست بدهند، در به خاطر سپردن جزئیات و تصمیم‌گیری دچار مشکل شوند، در روابط خود به مشکل برخورد کنند و به خودکشی فکر کرده، قصد آن را داشته باشند و حتی خودکشی کنند. افسردگی هم‌چنین ممکن است باعث بی‌خوابی، خواب بیش از حد، احساس خستگی و کوفتگی، مشکلات گوارشی، یا کاهش انرژی بدن شود. -ویکیپدیای فارسیساعت ۳:۴۷ بامداد... ۲-۳ ساعتی می‌شود که دوز شبانه‌ داروهایم را خورده‌ام. داروهایی که گاه در برابر تاثیر آنها مقاومت می‌کنم. هنوز حضور این مهمان ناخوانده را نپذیرفته است؛ بدنم را می‌گویم. هرروز صبح را با ۱۰۰ میلیگرم سرترالین و ۱۰ میلی‌گرم آرامبخش بنزنی شروع می‌کند. ۸ ساعت که گذشت نوبت یک آرام‌بخش دیگر می‌شود. و ساعت ۱۰ هر شب، نوبت داروهایی‌ست که برای به خواب بردن او تجویز شده اند. ۳ قرص مختلف با کارکردهای مختلف. هرکدام برای بالا پایین کردن غلظت یا ترشح هرمون‌ها...دیشب از ۱۰-۱۱ نفر پیام تبریک عید دریافت کردم. به هیچکدام پاسخی ندادم و فقط به ۱-۲ نفری که نزدیکم هستند تبریک مختصر گفتم. من از رویدادهای اجتماعی لذت نمی‌برم. چرا دروغ؟ می‌ترسم! شاید همین‌ها باعث و بانی تمامی کژخویی‌های من هستند. شاید همین که هیچکس نمی‌تواند به زبان من صحبت کند، باعث شده من از آن‌ها بگریزم. پدرم می‌گوید چرا در دورهمی ساکتم. یا چرا جواب سوال «کی درست تمام می‌شود» شوهرخاله‌ام را نمی‌دهم؟ در حالی که غرق در افکارم، خواهرم از من می‌خواهد به او کمک کنم به اینترنت وصل شود. به خود می‌آیم. نیم ساعت گذشته و تمام مهمان ها رفته اند. و من سکوت محض پیشه کردم.  شاید هنوز در خوابم. آخر دیشب به زور دارو ها و ضعف در مقاومت در برابرشان به خواب رفته و صبح با خماری و سردرگمی و گیجی از خواب برخاستم. تازه آن هم پس از ۱ ساعت تاخیر انداختن زنگ ساعت موبایل و دعواها و نیش و کنایه‌های اعضای خانواده. تنبل، اعصاب خورد کن، حرص، مصیبت، شانس بد ما و... اسامی ای هستند که من معمولا با شنیدنشان متوجه می‌شوم صبح شده و وقت بیدار شدن. خیلی وقت‌ها هم با زنگ تلفن مدیرم بیدار می‌شوم. او جزو معدود کسانی‌ست که مرا می‌فهمد. می‌داند که بیدار شدن از خواب، در حد پیاده روی از راه‌آهن تا تجریش برایم سخت است. او می‌داند که اگر ساعت ۳ یکباره خوابم بگیرد و یا بخواهم به گوشه‌ای فرار کرده و تنها باشم یعنی چه. او می‌فهمد که من توان و قدرت لذت بردن را از دست داده‌ام. گاهی به جک هایشان می‌خندم. گاهی هم نه. گاهی داستان‌های مشترک با آن‌ها پیدا می‌کنم، گاهی هم ساعت‌ها به آن‌ها خیره می‌شوم و هیچ نمی‌گویم. در چشم آن‌ها انسانی درونگرا و غمگینم. اما نیستم. من می‌خندم، شادم و تا حدی اجتماعی. اما انگار انرژی و قدرت انجام هیچ کاری ندارم... آری... سگ سیاه مهمان من است...</description>
                <category>The Fox</category>
                <author>The Fox</author>
                <pubDate>Thu, 22 Mar 2018 04:07:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>