<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرشته نصیرپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@freshTism</link>
        <description>کامپیوترخوانده‌ی روان‌شناسی‌خوان، دانش‌آموز سرمایه انسانی، عاشق یادگرفتن و بیش‌تر از آن یاددادن :) ارتباط با من: f.nasirpour99@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:40:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66869/avatar/U7S4xF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرشته نصیرپور</title>
            <link>https://virgool.io/@freshTism</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمپلیت برنامه‌ریزی شخصی؛ چطور استراتژی و جاری‌سازیش رو در زندگی شخصیم تمرین کردم و رؤیاهام رو فراموش نکردم</title>
                <link>https://virgool.io/@freshTism/personal-planning-iirfwxwtl3x8</link>
                <description>زمستون سال ۱۴۰۱ بود که تمپلیت برنامه‌ریزی شخصی خودم رو طراحی و پیاده‌سازی کردم و حالا داره می‌شه حدود یک سال و نیم که ازش استفاده می‌کنم و بهم کمک کرده منظم‌تر و هدفمندتر پیش برم، اهداف و آرزوهای شخصی خودمو فراموش نکنم، در هر شرایطی استمرار داشته باشم و با مرور اهدافم انگیزه بگیرم و یادم نره هر مسیر رو چرا و با چه رویاهایی شروع کردم، تصویر بهتری از توان برنامه‌ریزی و اجرای خودم به دست بیارم و تخمین بهتری در تعریف اهداف داشته باشم. تو این یادداشت قراره بیش‌تر راجع به این تمپلیت بخونیم، ابعاد و فواید و ابزارهاش رو بشناسیم و اگر دوست داشتید فایل قالبش رو دانلود کنید و بزنید تو کارش :)شروع ماجرا؛ برنامه‌ی خفن بلند مدت استادمماجرا از این‌جا شروع می‌شه که زمان دانشجویی یه روز یکی از اساتید از روش برنامه‌ریزی خودش گفت و طومارهای بلندبالای برنامه‌ریزی بلندمدت خودشو آورد سر کلاس و بهمون نشون داد. یکیش مربوط به برنامه‌ریزی مطالعاتی موضوعات مختلف بود که لیست و منابع و حجم و زمان هرکدوم مشخص شده بود و برنامه‌ی مطالعاتی دقیق هر ماه و فصل و کل سال توش مشخص بود. یکیش هم ریز برنامه‌ریزی بلندمدت ده ساله بود که این برنامه چنان طومار بلندی بود که چند تا کاغذ پشت سر هم چسبیده شده بود و شده بود یه تایملاین بلند کاغذی :) مثلا توش عضویت در هیئت علمی طی هفت سال آینده برنامه‌ریزی شده بود که البته در پنج سال محقق شده بود (اعداد دقیق یادم نیست). اون موقع همه‌مون تحت تاثیر قرار گرفتیم و از همون زمان این مدل موند توی ذهنم. اون استاد در ۲۷ سالگی این برنامه‌ریزی ده ساله رو انجام داده بود و من هم تصمیم گرفتم برنامه‌ریزی در مقیاس‌های ماهانه، فصلی و سالانه رو تمرین کنم تا بتونم کم‌کم برای بازه‌های بلندمدت‌تر برنامه بریزم. یاد بگیرم در هر مقیاس هفتگی، ماهانه، فصلی و سالانه با چه جزئیات و در چه سطحی باید هدف تعریف کنم، برای رسیدن به اهداف بلندمدت چطور باید برنامه‌ریزی کنم، چطور اهداف کوتاه‌مدت رو با اهداف بلندمدت هم‌راستا کنم و هماهنگ با اونا تعریفشون کنم و در بررسی علل نرسیدن به اهداف متوجه بشم مشکل در تعریف اهداف غیرواقع‌بینانه بوده یا در اجرای برنامه‌ریزی. از اون جایی که به استراتژی هم علاقه دارم، کم‌کم طراحی استراتژی و پیاده‌سازیش رو در زندگی خودم تمرین کنم تا بتونم در تخصص و کار خودم هم به کار ببندمش. این شد که با الهام از کار اون استادم و چارچوبی که در OKR دیده بودم، مدل برنامه‌ریزی خودم رو طراحی کردم.قرارهای شخصی هفتگی؛ کلید طلایی این تمپلیتشاید اصلی‌ترین قسمت این تمپلیت، روتین هفتگی‌ای هست که برای خلوت با خودم و برنامه‌ریزی دارم. ماجرا از این قراره که هر جمعه صبح برای صبحانه به کافه‌ای که مورد علاقه و پاتوق شخصیمه می‌رم، تنهایی خلوت می‌کنم، هفته‌ای که گذشت رو مرور می‌کنم، فارغ از سروصداهای دنیای بیرون و هیاهوی ناخودآگاه جمعی به این فکر می‌کنم که خودم چی می‌خوام و برای هفته‌ی آینده برنامه‌ریزی می‌کنم. و این خیلی خیلی تاثیر داره در فراموش نکردن اهداف و آرزوهام، مرور دلایم برای شروع هر کار و مسیر و حفط انگیزه و استمرار و افزایش خیلی زیاد Self-Discipline؛ مهارتی که اگر فردی می‌خواد همیشه زندگی کارمندی نداشته باشه و در راستای تحقق اهداف و آرزوهای شخصی خودش پیش بره، ناگزیره در خودش تقویت کنه. اگرنه، همیشه باید در راستای تحقق آرزوهای دیگران پیش بره و از خودش اراده‌ای نخواهد داشت. Self-Discipline یکی از اهداف شخصی من برای استفاده از این چارچوبه. دوست نداشتم برای انجام کاری یا یادگیری موضوعی به یک منبع اجبار و فشار بیرونی وابسته باشم؛ مثلا برای یادگیری هر موضوعی حتما باید کلاسش رو برم که در مسیرش بمونم، بهش پایبند باشم و بتونم به انتها برسونمش. کم‌کم تمرین کنم به ددلاین‌ها و اهدافی که برای خودم تعیین کردم احترام بذارم و بهش پایبند باشم و اینطوری نباشم که حالا اینکه کار خودمه، می‌تونم عقب بندازمش. همچنین آخر هر هفته که به خودم درمورد عملکردم فیدبک می‌دم و این رو مکتوبش می‌کنم، جدیت ماجرا برام بیش‌تر می‌شه و از شل‌ووِلیِ حالا یه برنامه ست کردم، بهش نرسیدم هم نرسیدم درمیاد. اون اوایل حتی پایبندی به همین روتین هفتگی رو هم جزو اهدافم می‌ذاشتم تا بتونم این عادت رو کم‌کم برای خودم جا بندازم.چند و چون ماجرامن روش‌ها و ابزارهای مختلف برنامه‌ریزی رو امتحان کردم و در نهایت به روش مخصوص خودم رسیدم. تا حالا از دفترهای برنامه‌ریزی هم استفاده کردم اما هیچ‌وقت مدلم بولت ژورنالی و برنامه‌ریزی خوشگل موشگل نبوده :)) نه سلیقه‌شو دارم، نه وقتشو و نه حوصله‌شو. لذا بهترین مدل در نهایت برای من اکسل بود. ساده و شکیل و زیبا و راحت :) ابزارهای دیگه‌ای هم در ترکیب با این استفاده کردم که قدم به قدم توضیح می‌دم.یک فایل اکسل اصلی هست که چند صفحه داره:تایملاینبرنامه‌های یادگیریتمرکزهای سالکتاب، پادکست، فیلم، سریالو برای هر ماه یک صفحه‌ی جدا؛ فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، ...هر فایل اکسل مربوط به یک سال هست و برای سال جدید فایل جدیدی استفاده می‌شه.اما قبل از اینکه وارد فایل اکسل بشیم، یه پیش‌نیاز هست که باید انجام بدیم. فرض کنیم تازه می‌خوایم بشینیم سر این برنامه‌ریزی و اهداف مختلفی در ابعاد مختلف کاری، تحصیلی، روابط اجتماعی، سلامت جسم و روان، اقتصادی، معنوی، یادگیری‌های شخصی و... داریم. هنوز ذهنمون پراکنده‌ست و نمی‌دونیم چند چندیم. من این‌جا از Mind Map استفاده می‌کنم. هم می‌تونید روی کاغذ بیاریدش هم از نرم‌افزارهاش استفاده کنید. دو تا نرم‌افزار مناسب این کار XMind و MindNode هست که می‌تونید استفاده کنید. مثلا این یه نمونه هست که من قبل از اینکه شروع کنم به برنامه‌ریزی دقیق، در حالی که هنوز کلی ایده دارم و ذهنم پراکنده‌ست، آماده کردم.حالا که یه دور ذهنمون رو خیلی آزاد بیرون ریختیم و می‌تونیم تو یه نگاه ایده‌هامون رو ببینیم، می‌ریم سر برنامه‌ریزی دقیق‌تر در بازه‌های سالانه، فصلی، ماهانه و هفتگی. اول هر بازه روی بازه‌ی قبل فیدبک می‌دیم و برای بازه‌ی پیش‌رو برنامه‌ریزی می‌کنیم.نکته‌ی مهم: در برنامه‌ریزی برای هفته حواسمون هست اهداف رو در راستای اهداف ماه تعریف کنیم. همینطور اهداف ماه در راستای اهداف فصل و اهداف فصل در راستای جهت‌گیری سال تعریف می‌شه. اینطوری حواسمون هست اهداف بلندمدت هم پیگیری می‌شه و نمی‌شه تصمیم کبری :)صفحه‌ی تمرکزهای سال که شامل اهداف سال، فصل و ماه می‌شه.هر ماه هم صفحه‌ی خودش رو داره که برنامه‌ی جزئی‌تر هفته‌ها توش نوشته می‌شه.
توی عکس‌ها می‌بینید که هر بازه چند تا قسمت داره:داستان [سال، فصل، ماه، هفته]؛ آنچه می‌خواهم بشودداستان [سال، فصل، ماه، هفته]؛ آنچه شدتمرکزنتایج کلیدی / اقدامات اجراییدرصد دستیابیبه جز بازه‌ی سال و فصل که فقط به داستا‌ن‌ها بسنده شده و تمرکز و درصد دستیابی نداره؛ علتش هم اینه که فعلا فکر می‌کنم برای این بازه‌ها نمی‌شه اهداف دقیق تعریف کرد و فقط یه کلیتی که در قالب متن و بلند فکر کردن نوشته می‌شه براش کافیه.داستان [سال، فصل، ماه، هفته]؛ آنچه می‌خواهم بشود:بلند بلند با خودم درباره‌ی بازه‌ی پیش‌رو فکر می‌کنم و می‌نویسم. خود این نوشتن افکار خیلی به شفاف شدنش و نظم دادن به ذهنم کمک می‌کنه. از توی اینا تمرکزها درمیاد و دقیق‌تر لیست می‌شه.تمرکز:علت اینکه این قسمت اسمش تمرکزه تاکید بر محدود بودن تعدادش و اولویت داشتن موارد و حفظ اصل‌گراییه. در این راستا پیشنهاد می‌کنم کتاب اصل‌گرایی گرگ مک‌کیون رو بخونید. پادکست بی‌پلاس هم یه اپیزود درباره‌ش داره و ایده‌ی اصلی کتاب رو بازگو می‌کنه. می‌تونید از اینجا گوش بدید. بعد از نوشتن داستان بازه (ماه یا هفته)، چند تا تمرکز رو مشخص می‌کنیم و چک می‌کنیم در راستای اهداف بازه‌های بلندمدت‌تر باشن.نتایج کلیدی / اقدامات اجرایی:تقریبا یک سال و خورده‌ای از شروع برنامه‌ریزی در این چارچوب گذشت که این قسمت رو بهش اضافه کردم. اگه فکر می‌کنید کار رو پیچیده می‌کنه می‌تونید این قسمت رو فعلا استفاده نکنید. با سادگی شروع کنید :)داستان از این قراره که وقتی یه تمرکز تعریف می‌کنیم و بعد می‌خوایم به خودمون نمره بدیم که چند درصد بهش رسیدیم، یه چالشِ بعدش اندازه‌گیری موفقیته. بر چه اساسی می‌خوایم نمره بدیم و چطوری می‌خوایم اندازه بگیریم که چقدر به هدفمون رسیدیم؟ یکی از موارد هدف‌گذاری SMART که به قابل اندازه‌گیری بودن اهداف تاکید داره. برای این ماجرا، بعد  از تعریف تمرکزهای هفته، تسک‌ها و عادت‌ها رو در اپ مدیریت تسک تعریف می‌کنیم که می‌تونید از هر اپی که باهاش راحت‌ترید استفاده کنید. من از TickTick استفاده می‌کنم که واقعا نیازهام رو پوشش می‌ده و در ادامه بیش‌تر درموردش توضیح می‌دم. اما در کل باز هم اوایل یه تخمینی از درصد دستیابیم وارد می‌کردم و خیلی پیچیده‌ش نکردم. که فقط انجامش بدم :) حالا که استفاده از این مدل برام جاافتاده دقیق‌ترش کردم. مثلا اگر می‌بینم بازدهیم به خاطر کمبود تحرک اومده پایین و می‌خوام یه تکونی به خودم بدم که انرژیم برگرده، برای تمرکزِ افزایش تحرک و بازگرداندن انرژی، این نتیجه‌ی کلیدی رو تعریف می‌کنم: حداقل ۳ روز پیاده‌روی در هفته. خود این نوع تعریف هدف به من در انتخاب روزهای پیاده‌روی انعطاف می‌ده و هدف واقع‌بینانه‌تریه. یا مثلا یک تمرکزم نظم دادن به زندگی روزمره‌ست که براش دو تا نتیجه‌ی کلیدی تعریف کردم که یکیش اینه: حداقل ۳ روز، روزی ۲ ساعت ثبت تمرکز در پومودورو (نمی‌دونید پومودورو چیه؟ اینجا رو بخونید.). در نهایت قراره اینجا اهداف ملموس‌تر بشه و مشخص بشه دقیقا چجوری می‌خوایم بهش برسیم.درصد دستیابی:آخر هفته یا ماه به خودمون نمره می‌دیم. این قسمت برای فیدبک دادن به خودمون و پایبندی به نظم شخصی خیلی مهمه. همونطور که در قسمت قرارهای شخصی هفتگی توضیح دادم. تنها نکته هم اندازه‌گیری میزان درصد دستیابی هست که همونطور که گفتم اوایل برای اینکه پیچیده‌ش نکنم تخمینی نمره دادم. و بعد سازوکارهای دقیق‌تری براش تعریف کردم. در این مسیر همچنان اپ زیبای TickTick با امکانات زیبا و جادار و مناسبش خیلی به کار میاد که در ادامه بیش‌تر درموردش توضیح می‌دم :)داستان [سال، فصل، ماه، هفته]؛ آنچه شد:این قسمت هم در راستای اون هدف شخصی خیلی مهمه. فیدبکی که تو ذهنمون به خودمون می‌دیم به درد نمی‌خوره :)) باید بنویسیمش تا شکل بیرونی بگیره و برامون جدیت پیدا کنه. به طور کلی اینجا یه یادداشت درباره‌ی هفته و ماجراهاش می‌نویسم، بلندبلند فکر می‌کنم و برون‌ریزی ذهنی می‌کنم، دلایل رسیدن و یا نرسیدن به اهداف رو بررسی می‌کنم و براش راهکار پیدا می‌کنم. یکی از مواردی که همیشه چک می‌کنم اینه که کدوم باعث شده به هدف نرسم؟ تعریف هدف غیرواقع‌بینانه یا ضعف در اجرا؟ این هم یکی از اهدافم در استفاده از این چارچوبه که بفهمم هر سری کجای کار رو باید درست کنم.با مثال بریم جلوفرض کنیم آخر ماه فروردینه، به این ترتیب عمل می‌کنیم:۱. فیدبک و جمع‌بندی هفته‌ای که گذشت۲. فیدبک و جمع‌بندی ماهی که گذشت (فروردین)۳. تعریف اهداف ماه جدید (اردیبهشت) (حواسمون هست در راستای اهداف بهار و سال تعریف بشه)۴. برنامه‌ریزی برای هفته‌ی پیش‌رو (هم‌راستاییش رو با اهداف اردیبهشت چک می‌کنیم)همینطور، در پایان بهار از هفته‌ای که گذشت شروع می‌کنیم، خرداد رو می‌بندیم، بهار رو می‌بندیم و بعد می‌ریم سراغ برنامه‌ریزی برای تابستون (حواسمون هست که در راستای اهداف سال باشه)، برنامه‌ریزی برای تیر، و برنامه‌ریزی برای هفته‌ی اول تیر.همونطور که مشخصه کارمون در پایان هر ماه و فصل یه ذره و در پایان سال خیلی بیش‌تره :) اما به آورده‌هاش و موندن توی مسیر اصلی می‌ارزه.تایملاین؛ حجم برنامه‌ها و کارهای مهم در یک نگاهیک صفحه‌ی تایملاین هم هست که زمان‌بندی کارهای بزرگ و اصلی رو توش وارد می‌کنم به جهت اینکه در یک نگاه میزان کارهای موازی رو بتونم ببینم و حجم کار معقولی تعریف کنم. همونطور که می‌بینید عمده‌ی برنامه‌های سال گذشته‌ی من حول کنکور ارشد چرخیده :)) اما یه فایده‌ی دیگه‌ی این کار و کل این چارچوب برنامه‌ریزی اینه که برام روشن می‌شه مثلا در نیمه‌ی دوم سال ۱۴۰۲ اولویت من جمع‌بندی پایان‌نامه‌ی کارشناسی و آمادگی برای کنکور ارشد خواهد بود و برای اینکه نمی‌رسم برای توسعه‌ی مهارت‌های شغلیم یا سیر مطالعاتی در زمینه‌ی روان‌شناسی زمان بذارم دیگه خودخوری نمی‌کنم و فشار روانیش از روم برداشته می‌شه و همین به واقع‌بینانه‌تر برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری کردن کمک می‌کنه (باز هم اصل‌گرایی :) ).خب چکیده‌ی این چارچوب و این فایل اکسل رو گفتم. دو تا صفحه هم هست که بنا به نیاز اضافه شده و شما می‌تونید بذارید یا نذارید یا هر صفحه‌ی دیگه‌ای که می‌خواید اضافه کنید. برنامه‌های یادگیری که توش سیر مطالعاتی و مسیرهای یادگیریم رو می‌چینم و در ورژن دوم بنا به نیازم اضافه‌ش کردم و صفحه‌ی کتاب، پادکست، فیلم و سریال که توش محتوایی که خوندم، گوش دادم یا دیدم رو وارد می‌کنم که هم ببینم سیری که گذروندم چطور بوده و هم مثلا اگر بخوام حجم مطالعاتم رو بیش‌تر کنم، اول اینجا دیتای مطالعات قبلیم رو وارد می‌کنم که ببینم الان در چه نقطه‌ای‌ام و هدف رو برای چند صفحه در هفته یا روز تنظیم کنم.صفحه‌ی برنامه‌های یادگیریصفحه‌ی کتاب، پادکست، فیلم، سریالحالا اگه راست می‌گی اهداف و استراتژی‌هاتو به برنامه‌های اجرایی تبدیل کن :)خب ما اهداف سالانه تعریف کردیم، شکستیمش به اهداف فصلی و ماهانه اما هنوز تا اجرایی شدن فاصله داره. اهداف هفتگی تعریف کردیم اما در تجربه، آخر هفته که اومدیم نمره و فیدبک بدیم، می‌بینیم یا یه سری اهداف رو کلا فراموش کردیم یا توی شلوغی روزمره برامون از اولویت افتاده یا حتی تو ذهنمون بوده، ولی چون تسکش تعریف نشده در حد یه هدف انتزاعی مونده و در نهایت بهش نرسیدیم.به جهت حفظ مینیمالیسم و هرچه ساده‌تر کردن برنامه، تمام تلاشم بر اینه که هر نیاز برنامه‌ریزی رو که دارم در همین اکسل بگنجونم؛ حالا با اضافه کردن صفحه یا ستون یا هر روش دیگه‌ای. اما برای مدیریت تسک‌ها اکسل دیگه پاسخگوی نیاز من نیست.اپ زیبای TickTick ابزاریه که من پس از امتحان اپ‌ها و ابزارهای متعدد بهش رسیدم و از دو سه سال پیش که پیداش کردم و پوستم شفاف شده، هنوز برام جواب می‌ده و پوستمو شفاف نگه می‌داره =)) خوبی این اپ اینه که امکانات زیادی رو یه جا فراهم کرده و مثلا لازم نیست برای عادتا یه هبیت ترکر دیگه نصب کنم. یا مثلا خودش تایمر و پومودورو داره و خوبیش اینه که روی هر تسک مشخص می‌شه چقدر زمان گذاشتم و حتی می‌تونم زمانی که از پیش براش تخمین زدم رو هم وارد کنم تا ببینم چقدر تخمینم به واقعیت نزدیک بوده. درمورد مقدار زمان پومودورو یا تایم تمرکز در روز هم دیتای خوبی در نهایت می‌ده. ماتریس آیزن هاور هم داره که من خیلی از این فیچرش استفاده نمی‌کنم اما اگر کسی با این متد حال می‌کنه اینجا ابزارش فراهمه. یه فیچر دیگه که خیلی به من کمک کرده امکان درست کردن لیست‌های مختلف و دادن تگ‌های مختلف به هر تسکه و این شخصا به من خیلی کمک کرده که بین ابعاد مختلف زندگیم تعادل برقرار کنم. مثلا لیست‌ها و تگ‌های کار، شخصی، روابط، دانشگاه و مطالعات شخصی دارم که در یک نگاه کمک می‌کنه ببینم برای کدوم وقت می‌ذارم و برای کدوم باید بیش‌تر وقت بذارم. همچنین ممکنه یه زمانی به طور کاملا ذهنی این حس رو داشته باشم که من برای روابطم وقت نمی‌ذارم و هیچ کاری نمی‌کنم اما وقتی به تسک‌های ثبت‌شده نگاه می‌کنم می‌بینم اینطور نیست و درجا هم ذهنم آروم می‌شه هم سرزنشگر درونم خاموش. امکانات دیگه هم داره که بیش‌تر از این اینجا جاش نیست و بهتره خودتون اگه دوست داشتید برید و امتحانش کنید.گوگل کلندر هم که یار و یاور همیشگیه و مکمل این ابزارها می‌شه در زمان‌هایی که برنامه‌هایی یا زمان‌های ثابتی برای کار خاصی قراره اختصاص پیدا کنه.کارو یاد گرفتیم، حالا شروع کنیم؛ حتی به غلط :))تو این یادداشت سعی کردم از روش برنامه‌ریزی خودم و ابزارهاش بگم که حدود یک سال و نیمه شروع کردم و دارم باهاش پیش می‌رم و رفته‌رفته متناسب با نیازهام بهبودش می‌دم. بیش‌تر از هر چیز، بهم کمک کرده جدیتم رو در اهداف و برنامه‌های شخصیم حفظ کنم و حل نشم تو ناخودآگاه جمعی، نظم شخصی داشته باشم و برای کارها به فشار و اجبار بیرونی وابسته نباشم و استمرارم رو در هر شرایطی حفظ کنم؛ حالا گاهی تازان و دوان و به سرعت، گاهی افتان و خیزان و با خستگی و کندی. می‌تونید قالب فایل اکسل رو از اینجا دانلود کنید و خودتون شروع کنید باهاش کار کردن. نکته‌ای که هست اینه که سخت نگیرید و فقط شروع کنید. با ساده‌ترین حالت هم شروع کنید. تا عادتش کم‌کم جا بیفته و اصلا براتون روتین بشه، بعد هر فیچری خواستید بهش اضافه کنید :)اگر هم خودتون روش و ابزار دیگه‌ای دارید برام بنویسید. اگر سوالی دارید هم من در خدمتم. اگه قالب رو دانلود و امتحانش کردید، بیاید از تجربه‌تون بگید. من مشتاق خوندن نظرهاتون هستم :)</description>
                <category>فرشته نصیرپور</category>
                <author>فرشته نصیرپور</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 16:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی کله‌ی آدمی که بعد از سه سال تغییر رشته می‌دهد چه می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@freshTism/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-ri6m5euuyroh</link>
                <description>عکس از Brendan Church یک سال پیش، من، دانشجوی کامپیوتری که نه تنها فقط درس نمی‌خواند، که صبح می‌رفت دانشگاه و لابه‌لای کلاس‌ها و بعدش مشغول پروژه‌زدن برای اساتید بود و شب با آخرین اتوبوس برمی‌گشت، دانشجویی که روزهای تعطیل و عید نوروز هم مجوز می‌گرفت و می‌رفت دانشگاه که به پروژه‌هایش برسد، بعد از سه سال به رشته‌ای تغییر جهت دادم که می‌دانستم هیچ‌وقت قرار نیست سمتش بروم؛ روان‌شناسی! قضیه از چه قرار است و چطور برای چنین تغییر مسیری تصمیم گرفتم؟ با من همراه باشید!روزگار تردیدماجرای تغییر رشته‌ی من از سال ۹۵ کلید خورد که برای کنکور می‌خواندم. آن موقع‌ها برای زمان‌های استراحت، شروع کرده‌بودم برنامه‌هایی که هر قسمتشان حدود بیست دقیقه باشد می‌دیدم که پستم خورد به برنامه‌ی جیوگی. برنامه‌ای که هر بار به یک موضوع در علوم انسانی و کاربردش در زندگی روزمره می‌پرداخت. برای منی که به‌رغم علاقه‌ام به علوم انسانی فکر می‌کردم چندان کاربردی در زندگی ندارند، جالب بود که می‌دیدم نه، آنقدرها هم که فکر می‌کنم به‌دردنخور نیست! از همانجا بود که آنقدر علاقه‌مند شدم که حتی فکر کردم کنکور امسال را بی‌خیال شوم و سال بعد برای علوم انسانی بخوانم. که خب آنقدرها هم جدی نبود و از سر گذشت.سال ۹۶ شدم دانشجوی کامپیوتر فردوسی. رشته‌ام را دوست‌داشتم و خیلی زود هم وارد برنامه‌ها و پروژه‌های فوق برنامه‌ی کامپیوتری شدم اما همیشه می‌دانستم که من «شاید» در آینده تغییر رشته بدهم و بروم علوم انسانی. آن موقع هم علایقم فلسفه و جامعه‌شناسی و ادبیات بود.من هیچ‌وقت دوست‌نداشتم فقط درس و تئوری صرف بخوانم و با نمره به خودم حال بدهم. دوست‌داشتم کاربرد چیزی که یاد می‌گیرم را در عمل هم ببینم و همین هم شد که در کامپیوتر به هر شاخه‌ای یک ناخنک زدم. از گیم گرفته تا سخت‌افزار و روباتیک و وب، تا هوش مصنوعی و یادگیری ماشین و یک ذره هم پردازش سیگنال و تصویر. اما هرچه جلوتر می‌رفتم بیش‌تر مطمئن می‌شدم که می‌خواهم تغییر رشته بدهم. اما به چه؟ هنوز نمی‌دانستم. چند تا رشته بود که مورد علاقه‌ام بود و نمی‌توانستم بینشان انتخاب کنم.داستان جدی می‌شودتا اینکه سال ۹۸، لابه‌لای امتحانات پایانترم ترم پنجم، به عنوان برنامه‌نویس رفتم یکی از شرکت‌های خوب IT مشهد مصاحبه. مصاحبه‌ی اول که فنی بود را قبول شدم و دومی که HR بود، به دلیل حال آن روزهایم و موضوعاتی که اینجا جای بحثش نیست رد. همان مصاحبه هم شد نقطه‌ی عطف زندگی من.آخر آن گفت‌وگو، مصاحبه‌گر که یک خانم روان‌شناس بود، حرف‌هایی به من زد که جرقه‌ی یک فکر تازه را در سرم روشن کرد. من در حرف‌هایم گفته‌بودم که همیشه دنبال اینم که کاری که برایش ساخته‌شدم و جایگاهم در دنیا را پیدا کنم. و خلاصه و مضمون جمع‌بندی او این بود که: «به نظرم تو درباره‌ی روان‌شناسی هم مطالعه کن. هم کمک می‌کند خودت را بیش‌تر بشناسی و روابطت را با دیگران بهتر کنی، هم خیلی قدرت تحلیلی خوبی داری، می‌توانی مسائل را تجزیه کنی و از داده‌ها اطلاعات بیرون بکشی و با هم مقایسه‌شان کنی و هم شنونده‌ی خوبی هستی. شاید بتوانی در این رشته موفق شوی.» و من با خودم گفتم: «راست می‌گوید. چرا روان‌شناسی نه؟ [با لحن و ژست متفکرانه]»و این شد شروع فکرکردن جدی من به روان‌شناسی؛ منی که اگر یک رشته بود که در تمام طول عمرم می‌دانستم هرگز سمتش نخواهم‌رفت، آن رشته همان روان‌شناسی بود :))بیش‌تر درموردش خواندم و مشورت کردم و در نهایت، اواسط ترم ۶، بهار سال ۹۹ ترمم را حذف کردم و رفتم که به طور جدی و قطعی کارهای تغییر رشته را انجام بدهم. و از مهر ۹۹، بعد از سه سال کامپیوتر خواندن، رسما نشستم سر کلاس‌های روان‌شناسی.عکس از Austin Chan چطور خودم را راضی کردم بعد از سه سال دوندگی یک مسیر جدید را از صفر شروع کنم؟برای من سخت بود، اما هیجانش بیش‌تر از سختی‌اش بود. یکی از دلایل دودلی‌ام این بود که هنوز شاخه‌های زیادی از کامپیوتر مانده‌بود که امتحان نکرده‌بودم و شاید اگر بیش‌تر می‌ماندم، بالاخره حوزه‌ی مورد علاقه‌ام و حوزه‌ای که حاضر باشم شب‌ها به خاطرش بیدار بمانم را پیدا کنم (بعدا اگر خواستید ایدئولوژی‌ام درباره‌ی استعداد ذاتی آدم‌ها را هم شرح می‌دهم؛ که خب این ایدئولوژی هم نقش مهمی در تصمیم و تفکر من داشت). اما دلایلم برای تغییر رشته خیلی بیش‌تر از دلایلم برای نتغییر رشته بود :)یک. تشخیص یک چیز برای من خیلی سخت بود؛ آیا کامپیوتر واقعا دیگر جای ماندن نیست و دوستش ندارم یا اگر بیش‌تر بمانم و ناامید نشوم و شاخه‌های دیگری را امتحان کنم، علاقه‌ام را در کامپیوتر پیدا می‌کنم؟ در این مورد یک سری نشانه‌شناسی‌ها کمکم کرد:یک.یک. من هرقدر فکر کردم دیدم برنامه‌نویسی برایم تفریح نیست؛ دوستانی داشتم که اخبار دنیای برنامه‌نویسی را خیلی جدی پیگیری می‌کردند و به‌روز بودند و من هرچه زور می‌زدم واقعا دلم نمی‌آمد دنبالشان کنم. دوستی داشتم که برای کوچک‌ترین مسئله‌های زندگی‌اش کد می‌زد و حتی برای وقت‌هایی که دلش از زمین و زمان پر بود، چون نمی‌توانست به آدم‌ها بدوبیراه بگوید یک بات زده بوده که می‌رفت و باهاش چت می‌کرد و فحش می‌داد. من شب و روز کار می‌کردم اما کارم از تفریحم جدا بود (حالا وقتی درباره‌ی HR و روان‌شناسی صحبت می‌کنم چشمانم برق می‌زند و خواندن درباره‌شان برایم تفریح و انرژی‌بخش است).یک.دو. من توی کامپیوتر هیچ افقی برای خودم نمی‌دیدم. هیچ آرزوی بلندپروازانه‌ای نمی‌توانستم داشته‌باشم و هیچ برنامه‌ریزی بلندمدتی نمی‌توانستم بکنم. یادم است ترم اول یک جمعی دور هم جمع شده‌بودیم و هرکس از آرزوی بلندش در زمینه‌ی کامپیوتر می‌گفت. یکی می‌گفت من دوست دارم خودم اپل بعدی را راه بیندازم، یکی می‌گفت من یک ایده‌ی اپ خفن دارم که چند سال است رویش دارم کار می‌کنم و وقتی به نتیجه برسانمش رسالت خودم را انجام داده‌ام، یکی می‌گفت من دوست دارم گوگل ایرانی را راه بندازم و ... هیچ‌کدام از این آرزوها برای من جذاب نبود. هیچ‌وقت هم با خودم فکر نمی‌کردم دوست دارم فلان کار خفن را در زمینه‌ی کامپیوتر انجام بدهم و فلان متخصص خفن بشوم. ولی در مسیر جدید تا دلتان بخواهد برای خودم افق می‌دیدم و آرزوهای بزرگ داشتم و دارم.یک.سه. یک دو دو تا چهار تا کردم و دیدم من هر کار هم بکنم در زمینه‌ی کامپیوتر فرد موثری نمی‌شوم؛ تهش می‌شوم یک برنامه‌نویس معمولی مثل همه‌ی برنامه‌نویس‌های معمولی دیگر. سرعت رشدم هم آنقدر که تلاش می‌کردم نبود. دانشجوهای دیگری بودند که با تلاش کم‌تری سریع‌تر از من رشد می‌کردند و این نشانه‌ی خوبی بود که شاید استعداد اصلی من در یک زمینه‌ی دیگر است. فکر می‌کردم در روان‌شناسی می‌توانم فرد موثری شوم و حالا بعد از یک سال نشانه‌های خوبی از این قضیه می‌بینم.یک.چهار. می‌گویند وقتی یک کاری را دوست داشته‌باشی سختی‌هایش هم برایت شیرین است. من سختی‌های کامپیوتر را دوست نداشتم.یک.پنج. همانطور که آن خانم روان‌شناس در مصاحبه گفت، من شنونده‌ی خوبی هستم. تفکر تحلیلی خوبی هم دارم؛ حتی بیش‌تر برنامه‌ریزم تا عمل‌گرا و خب برنامه‌نویسی به عمل‌گرایی بالایی نیاز داشت. من هر کدی که می‌خواستم بزنم، اول تا می‌توانستم کلی در ذهنم بالا پایینش می‌کردم و حساب می‌کردم که آیا کار می‌کند یا نه، به جای اینکه سریع دست‌به‌کار شوم و پیاده‌اش کنم و ببینم جواب می‌هد یا نه. روان‌شناسی به نسبت عمل‌گرایی کم‌تری نیاز داشت. تفکر تحلیلی من باعث می‌شد هم به کشف ناشناخته‌ها علاقه داشته‌باشم و هم تویش خوب باشم؛ کاری که در روان‌شناسی بالینی به شدت محوری و مهم است.یک.شش. این در ادامه‌ی همان بحث عمل‌گرایی‌ست. من خواندن و خواندن و خواندن را خیلی دوست‌دارم و در علوم انسانی باید زیاد بخوانی. در صورتی که در کامپیوتر برای یادگیری و پیش‌رفت باید پیاده‌سازی کنی.دو. در مطالعات و تحقیقاتم درباره‌ی روان‌شناسی، یک دوره در کورسرا پیدا کردم و با شاخه‌ای آشنا شدم به اسم روان‌شناسی اجتماعی که پلی بود بین روان‌شناسی و جامعه‌شناسی (که من همیشه دنبال حوزه‌های بین‌رشته‌ای بودم). زیرمجموعه‌اش روان‌شناسی صنعتی و سازمانی می‌شد که برایم جذاب بود. چند وقتی هم بود که داشتم به حوزه‌ی سرمایه انسانی علاقه‌مند می‌شدم و دیدم خیلی خوب می‌توانم این‌ها را به هم پیوند دهم و در راستای هم ازشان استفاده کنم. پس یک شاخه‌ی آینده‌دار برای خودم پیدا کردم که با خودم می‌گفتم احتمالا این حوزه‌ها را ادامه خواهم‌داد. این را هم بگویم که آن موقع‌ها هنوز مطمئن نبودم به کار بالینی علاقه دارم یا نه؛ حوزه‌ای که اکثرا به خاطرش به روان‌شناسی می‌آیند و اصلا به هرکسی می‌گویی روان‌شناسی، می‌گوید کار بالینی.سه. همانطور که گفتم، من همیشه به فلسفه و جامعه‌شناسی و ادبیات علاقه داشتم و دوست‌داشتم بیش‌تر درموردشان بخوانم و صحبت کنم. در کامپیوتر وضع من اینطور شده‌بود که علایق اصلی من به حاشیه‌ی زندگی‌ام رفته‌بود و عمده‌ی وقتم را علاقه‌ی حاشیه‌ای‌ام که کامپیوتر بود گرفته‌بود. که خب تعادل ناجوری شده‌بود.چهار. هرچه جلوتر رفتم، بیش‌تر مطمئن شدم که کامپیوتر را به عنوان تخصص خودم نمی‌خواهم ادامه دهم. من کامپیوتر را دوست داشتم؛ همانطور که کنجکاو بودم شاخه‌های مختلفش را امتحان کنم. ولی نه به عنوان تخصصم و رشته‌ای که بخواهم تویش عمیق شوم و عمده‌ی وقت و تمرکزم را رویش بگذارم. معمولا توی کامپیوتر اینجوری است که هرچه بچه‌ها به ترم‌های بالاتر می‌روند، چون درس‌ها تخصصی‌تر می‌شود و بیش‌تر در دایره‌ی علاقه‌شان می‌رود، به رغم سخت‌تر شدن درس‌ها معدلشان بالاتر می‌رود و بیش‌تر لذت می‌برند. این اتفاق برای من نمی‌افتاد. آدم رشته‌ای را در دانشگاه می‌خواند که بخواهد دانش عمیق و تخصصی تویش کسب کند.عکس از Ross Findon پنج. من کار پژوهشی را دوست دارم اما کار پژوهشی در کامپیوتر را نه. اگر کامپیوتر می‌ماندم، به جای کار آکادمیک و رفتن در وادی مقاله‌نویسی می‌رفتم در بازار کار با مسائل دنیای واقعی سروکله می‌زدم. از طرفی کار پژوهشی، سوال می خواهد و من در زمینه‌ی کامپیوتر سوال نداشتم. اما در حوزه‌ی روان‌شناسی و علوم انسانی؟ تا دلتان بخواهد!شش. سوالی که همه از من می‌پرسند: «چرا کامپیوتر را تمام نکردی که بعد بروی روان‌شناسی؟ حیف زحمت سه ساله‌ات نیست که بدون مدرک بماند؟» شما به من بگویید: مدرک کجا به درد خورده که بخواهم برایش یکی دو سال از زندگی‌ام را تلف کنم؛ آن هم مدرکی که قرار نیست مسیرش را ادامه بدهم؟ بگذارید بازترش کنم. شاید برای کار دولتی و تو چشم بقیه کردن مدرک به کار بیاید اما من نه می‌خواستم کارمند دولت شوم نه مدرکم را تو چشم کسی بکنم. حتی اگر بعد از تغییر رشته پشیمان می‌شدم و تصمیم می‌گرفتم برگردم به وادی برنامه‌نویسی، حداقل در این یک حوزه مدرک به هیچ درد بازار کار نمی‌خورد؛ تو تکنیک‌ها و کار با ابزار را یاد داشته‌باش، کی است که نخواهد استخدامت کند؟ دلیل دیگر هم این بود که من اگر می‌خواستم کار بالینی بکنم و مجوزش را بگیرم، لازم بود دو مقطع پشت سر هم روان‌شناسی بخوانم و مدرکش را داشته‌باشم که دو راه پیش رو بود: یا کارشناسی و ارشد یا ارشد و دکتری. که خب هنوز معلوم نبود برنامه‌ام برای دکتری چه باشد و آیا اصلا دکتری خواهم خواند یا نه و اگر تصمیم گرفتم بخوانم آیا همین روان‌شناسی خواهد بود یا نه. مسیر به‌صرفه‌تر و راحت‌تر کارشناسی و ارشد بود. دلیل سومی هم بود و آن اینکه با اوضاع تخصصی‌تر شدن درس‌ها و علاقه‌نداشتن من معلوم نبود کی بتوانم کامپیوتر را تمام کنم اصلا :) آیا نمی‌توانستم حداقل مدرک کاردانی بگیرم که دست خالی نمانم؟ چرا، اما برای آن باید یک تعداد واحد خاصی را پاس می‌کردم که خب من نکرده‌بودم. یک جمع‌بندی کلی بخواهم بکنم اینکه من هرچیزی را که می‌خواستم، در کامپیوتر به دست آورده بودم و بیش‌تر ماندن هیچ آورده‌ای برایم نداشت (بعدا می‌توانید بپرسید تو که تغییر مسیر دادی؛ کامپیوتر برایت چه آورده‌ای داشت که بعدا هم توانستی ازش استفاده کنی و حسرت سه سال از دست رفته را نخوری (که به نظر من «ازدست‌رفته» نبود)).هفت. راستش را بگویم آن موقع هنوز هم قاطع به این نتیجه نرسیده‌بودم که روان‌شناسی را دوست خواهم‌داشت و تویش موفق خواهم بود. تردیدهایی داشتم مثل اینکه روان‌شناسی برعکس کامپیوتر حجم عظیمی از حفظ‌کردنی‌ها را می‌خواهد و خب من از همان اول اهل حفظ‌کردنی‌ها نبودم و همیشه برایم عذاب بود. تردید دیگرم این بود که نکند بروم روان‌شناسی و حوصله‌ام سر برود؟ کامپیوتر و رشته‌های مهندسی به خاطر پروژه‌محور بودنشان پویایی بیش‌تری دارند و من هم خیلی خوب خودم را با پروژه‌های غیردرسی سرگرم کرده‌بودم و نمی‌دانستم بعد که رفتم روان‌شناسی با یک عالمه وقت آزادی که خواهم‌داشت چه خواهم کرد. برای این با خودم گفتم تهش می‌روم روان‌شناسی و حوصله‌ام سرمی‌رود و باز پروژه‌ی برنامه‌نویسی برمی‌دارم. و تردید سوم هم اینکه من همچنان بین روان‌شناسی و چند رشته‌ی دیگر علوم انسانی شک داشتم. این آخری را هم اینطور حل کردم که هرچه باشد وارد دنیای علوم انسانی می‌شوم و مسیر خودم را پیدا می‌کنم و تهش برای ارشد و دکتری می‌روم رشته‌ی دیگری که دوست دارم (علوم انسانی هم که همه چیزش به هم مرتبط است). از طرف دیگر با توجه به اینکه من نمی‌خواستم دوباره کنکور کارشناسی بدهم و همین داخل دانشگاه می‌خواستم تغییر رشته بدهم، راه فقط برای روان‌شناسی باز بود (برای مدیریت هم باز بود که باتوجه به روحیاتم وزنه‌ی روان‌شناسی سنگین‌تر بود).هشت. تابستان ۹۸ من یک تجربه‌ی مشاوره داشتم که به من سرنخ‌های خوبی از علایق و توانمندی‌هایم داد. مشاوری که از سال کنکورم می‌شناختمش و همچنان باهاش ارتباط داشتم، گفت بیا و برای مشاوره‌ی انتخاب رشته‌ی کنکور کمک کن. ده روزی درگیر این ماجرا بودم و دیدم چقدر مشورت‌دادن به دیگران برایم لذت‌بخش و شیرین است و چقدر در بیان راه‌حل‌ها خوب عمل می‌کنم. این یک شبیه‌سازی کوچک بود از کاری که در آینده قرار بود به عنوان روانشناس و مشاور انجام بدهم و تا حد زیادی علاقه و گرایشم را برایم روشن کرد. این شخصیت مشاور داشتن را پیش از این هم زیاد از خودم نشان داده‌بودم و حالا کاملا برایم آشکار است که من بیش‌تر شخصیت مشاور دارم تا خالق؛ بیش‌تر در کمک به بهترکردن چیزها (انسان‌ها، فرایندها، ایده‌ها، رابطه‌ها، محصولات و ...) استعداد دارم تا خلق یک چیز جدید از صفر. و خب کامپیوتر به خالقیت بیش‌تری نیاز دارد.نه. در این مسیر با سه نفر هم مشورت کردم که خب کمک زیادی کرد. یکی دقیقا موقعیت من را داشت. یک ورودی از من بالاتر بود و دقیقا سال سوم از کامپیوتر فردوسی به روان‌شناسی فردوسی تغییر رشته داد. خب نعمت بزرگی‌ست که کسی را پیدا کنی که تا این حد شرایطش مشابه تو باشد. دو نفر دیگر مشاور و درمانگری بودند که یکی شناخت سه ساله و یکی شناخت حدود هفت هشت ماهه از من داشت. درمانگری که شناخت کم‌تری از من داشت توصیه‌اش این بود که کامپیوتر را تمام کن و منابع ارشد را خودت بخوان و کنکور بده. حرفش هم این بود که مدرک کامپیوتر خیلی مهم است (!) و دروس کارشناسی روان‌شناسی هم خیلی چیز خاص و مهمی نیست و اصلش از ارشد شروع می‌شود. بماند که بعد از تغییر رشته که با یکی از اساتیدم صحبت می‌کردم و گفت کار خوبی کردی از کارشناسی آمدی و معمولا دانشجوهایی که با کارشناسی مهندسی وارد ارشد روان‌شناسی می‌شوند معمولا دانش پایه‌ی ضعیفی دارند. و اما نفر سوم که مشاوری بود که شناخت سه ساله از من داشت. تا گفتم می‌خواهم به روان‌شناسی تغییر رشته بدهم چشمانش برق زد :)) و توضیح داد که «خوشحالی من الکی نیست که بگویم خب می‌خواهی بروی روان‌شناسی و چه خوب و کیف کنم؛ با شناخت سه ساله‌ام ذوق کردم.» و خب خیلی استقبال کرد و این استقبال اتمام حجتی بود بر من و مهر تأییدی بر تصمیمم و بعدش خیلی محکم رفتم تا ترمم را حذف کنم و کارهای تغییر رشته را انجام دهم.این جنس رو خواهرزاده‌م هم برده راضیه!و اما ببینیم نتیجه‌ی این تصمیم چه بود. خلاصه‌ی کلام همینی است که توی تیتر نوشتم. اگر خسته‌اید بقیه‌اش را می‌توانید نخوانید. البته من که خواهرزاده ندارم ولی خب! اگر داشتم هم بهش پیشنهاد می‌دادم :))با اینکه الان خیلی راضی و خوشحالم اما اوایلش دهن‌سرویسی‌هایی داشت که برایتان می‌گویم. من آدمی‌ام که همیشه خیلی عجله دارم در حوزه‌ای که کار می‌کنم هرچه زودتر به یک نقطه‌ی قابل قبول برسم. دلیل بدوبدوکردن‌هایم در کامپیوتر هم همین بود. و تازه بعد از سه سال داشتم به یک نقطه‌ی قابل قبول و اعتباری می‌رسیدم که پروژه‌های خوبی بهم پیشنهاد می‌شد. موقعی که تصمیم به تغییر رشته گرفتم هم این پیشنهادها خیلی وسوسه‌انگیز بود و ردکردنشان برایم خیلی سخت. بعد از تغییر رشته پرت شدم توی یک دنیای جدید و مسیر جدید را از صفر شروع کردم. خیلی جدی هم تصمیم گرفته‌بودم تا اطلاع ثانوی برنگردم سراغ برنامه‌نویسی. خب خیلی برای من سخت بود که باز هم باید صبر کنم تا بعد از کلی بدوبدو به یک جایی برسم. خیلی وقت‌ها هم واقعا عاصی می‌شدم. به خصوص که پیدا کردن کار و رسیدن به منبع درآمد برای من خیلی مهم بود و سر این یکی واقعا شاخ غول شکستم. چند جا رفتم مصاحبه و رد شدم تا بالاخره اسفند ۹۹، بعد از ۸ ماه، یک شرکت قبول کرد من را به عنوان یک تازه وارد برای کار در واحد سرمایه انسانی استخدام کند. البته که این وسط وسواس من برای انتخاب شرکت و عنوان شغلی هم دخیل بود و نمی‌خواستم هرکاری را انجام بدهم فقط برای اینکه پول دربیاورم. هنوز هم خیلی به نقطه‌ی قابل قبولی نرسیدم و به خصوص در زمینه‌ی شغلم هنوز هم خیلی وقت‌ها از اول راه بودن عاصی می‌شوم اما پیش‌رفت خوبی کرده‌ام و نسبت به یک سالی که گذشته تا حد خوبی در مسیر جدید جاافتاده‌ام و دیگر فشارها به اندازه‌ی آن موقع نیست.یک چالش بزرگ دیگر در این مسیر، برزخ بی‌هویتی‌ای بود که بعد از اتمام مسیر قبلی‌ام در کامپیوتر و قبل از شروع مسیر جدیدم در روان‌شناسی و سرمایه انسانی تجربه‌اش کردم. آن مدت فهمیدم من (یا احتمالا ما) چقدر هویتمان را از شغل، حرفه و تخصصمان و عنوان‌های اجتماعی‌ای که داریم می‌گیریم و این عنوان نداشتن عملا این حس را به من می‌داد که من هیچی نیستم (نه به معنای خواری و حقیری، که به معنای هویت‌نداشتن) و فشار روانی زیادی را تحمل کردم. سعی می‌کردم خودم را درگیر فعالیت‌های مختلف کنم ولی چون هیچ‌کدام باتوجه به مسیرم جدی نبود، چندان گرهی از این مسئله‌ی بی‌هویتی‌ام باز نمی‌کرد.عکس از Hello I&#039;m Nik از چالش‌هایش که بگذریم، بعدش اتفاقات خوبی منتظرم بود. یکی از آن اتفاقات پرت‌شدن توی دنیای علوم انسانی بود که چقدر من دوستش دارم و از غرق‌شدن درش لذت می‌برم. همه‌چیز در هم تنیده‌شده و ابهام‌هایی دارد که دست‌وپنجه نرم‌کردن باهاشان به غایت برایم لذت‌بخش است؛ پیچیدگی‌های انسان و دنیایش همیشه من را به وجد می‌آورد.اتفاق بزرگ دیگری که افتاد، احساس یکپارچگی‌ای بود که بهم دست داد. حالا علایق و کار و درس و تفریحم یکپارچه و در یک راستا شده‌بود که هم بازدهی و سرعت رشدم را خیلی بیش‌تر کرد هم بار سردرگمیِ باری به هر جهت را از دوشم برداشت و آرامشی برایم به ارمغان آورد. از آموخته‌هایم در درس‌های دانشگاه می‌توانم در کار استفاده کنم و از تجربه‌هایم در کار در برخورد با درس‌ها. درباره‌ی روان‌شناسی و اچ‌آر خواندن برایم تفریح شده و نیازی نیست مثل کامپیوتر یک زمانی را حتما برای کار در نظر بگیرم که رویش تمرکز کنم و وقت بگذارم. توی کار و رشته‌ام هم با سرعت خوبی دارم پیش‌رفت می‌کنم و آنقدری که توی این یک سال پیش‌رفت کرده‌ام، توی سه سال کامپیوتر پیش‌رفت نکرده‌بودم. همه‌ی این‌ها باعث شده حسم نسبت به خودم به شدت مثبت شود و هم احساس رضایت داشته‌باشم، هم موفقیت، هم حس کنم حالا در جای درست ایستاده‌ام و آینده‌ای پیش روی خودم ببینم و احساس هدفمندی بیش‌تری بکنم.در مجموع، با تمام چالش‌هایش، بعد از یک سال همچنان و خیلی هم زیاد از تصمیمم راضی‌ام و حالم هم خوب است و خوشحالم. هر سختی‌ای هم وسط راه پیش بیاید ازش استقبال می‌کنم و به جان می‌خرمش که من مسیر جدیدم را دوست‌دارم.توی این مقاله سعی کردم شما را با خودم به یک تور داخلی ببرم در کله‌ی آدمی که تغییر مسیر می‌دهد و امیدوارم به کارتان بیاید. جهت اطلاع و مجدد، من از کامپیوتر روزانه‌ی فردوسی به روان‌شناسی روزانه‌ی فردوسی تغییر رشته دادم و چون روال‌های اداری و تغییر رشته ممکن است دانشگاه به دانشگاه فرق کند، اینجا حرفی درباره‌اش نزدم. اما اگر هر سؤالی در زمینه‌ی تغییر رشته یا روالش در دانشگاه فردوسی داشتید، خوشحال می‌شوم بتوانم کمکتان کنم. می‌توانید همینجا کامنت بگذارید و صحبت کنیم یا به تلگرام من با آیدی @freshTism پیام بدهید. در هر صورت، من در خدمتم و مشتاق کمک :)</description>
                <category>فرشته نصیرپور</category>
                <author>فرشته نصیرپور</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 22:12:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷ راه مهربان‌تر بودن با خود: چطور منتقد درونیتان را ساکت کنید و به قدرت ذهنی برسید.</title>
                <link>https://virgool.io/@freshTism/%DB%B7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-umk8sehs10ya</link>
                <description>منبع: Juta/Shuterstockاول: این مقاله ترجمه‌ایست از 7Ways to Be Kinder to Yourself و سعی شده نهایت تطبیق را با متن اصلی داشته باشد. با این حال، اگر جایی ترجمه روان نیست یا از متن اصلی دور شده، خوشحال می‌شوم بهم بگویید و چیزی ازتان یاد بگیرم :)گفت‌وگوهای خصوصی‌ای که با خود دارید می‌تواند یک سکوی پرتاب قدرتمند یا مانعی بزرگ برای رسیدن به اهدافتان باشد. اگر هنگام ورود به يك جمع، مدام مكالمه‌های درونی‌ای مثل «من خودم رو خجالت‌زده می‌كنم» يا «كسي با من صحبت نمی‌كنه» را تكرار می‌كنيد، احتمالا خونسرد و معاشرتی به نظر نخواهید رسید. یا اگر وسط مصاحبه‌ی کاری به این فکر کنید که «من هرگز نمی‌تونم اين شغل رو به دست بيارم»، برای نشان‌دادن خودتان به عنوان آدمی مطمئن، باید تقلا کنید. معمولا این پیش‌بینی‌های منفی خیلی سریع خودشان را محقق می‌کنند.افکار شما تا حد زیادی روی نحوه‌ی احساس و رفتارتان تاثیر می‌گذارند؛ به همین خاطر است که گفت‌وگوی منفی با خود می‌تواند کاملا خودتخریبگر باشد. گفتن این حرف‌ها به خودتان که هیچ‌وقت موفق نخواهید شد یا به خوبی بقیه‌ی مردم نیستید، احساس ارزشمندیتان را کاهش می‌دهد و شما را از مواجهه با ترس‌هایتان بازمی‌دارد. اينكه همواره از ديد منفی خود را نقد كنيد و به خودزنی در اين زمينه ادامه دهید، رسيدن به قدرت ذهنی را غيرممكن می‌كند.اگر تمایل دارید بیش‌ازحد از خودتان انتقاد کنید، تنها نیستید: بیش‌تر مردم عدم اعتمادبه‌نفس یا خودارزیابی بی‌رحمانه را بالاخره یک بار تجربه کرده‌اند. خوشبختانه شما مجبور نیستید قربانی خشونت کلامی خودتان باشید. درعوض، قدم‌هایی برای حل‌وفصل افکار منفی بردارید و گفت‌وگوی سازنده‌تری را با خود شروع کنید.هفت روش که می‌توانید با آن منتقد درونیتان را رام کنید:۱. آگاهی از افکارتان را افزایش دهید.ما آنقدر به شنیدن روایت‌های خودمان عادت می‌کنیم که خیلی راحت از پیام‌هایی که برای خودمان می‌فرستیم غافل می‌شویم. به چیزهایی که درباره‌شان فکر می‌کنید توجه کنید و به خود یادآور شوید اینکه به چیزی فکر می‌کنید، به این معنی نیست که آن چیز درست است. افکار ما اغلب اغراق‌آمیز، جهت‌گیری‌شده و غیرواقع‌گرایانه هستند.۲. دست از نشخوار ذهنی بردارید.وقتی اشتباهی کرده‌اید یا روز بدی داشته‌اید، احتمالا وسوسه می‌شوید وقایع را بارها و بارها در ذهنتان تکرار کنید. اما یادآوری مدام کار خجالت‌آوری که انجام داده‌اید، یا حرف مشکوکی که زده‌اید، فقط حالتان را بدتر می‌کند و مشکل را هم حل نمی‌کند. وقتی خودتان را در حال نشخوار می‌بینید، و نه در حال حل مسئله، وقتتان را با گفتن «درباره‌ش فکر نکن» تلف نکنید. هرچه بیش‌تر سعی کنید از فکرکردن درباره‌ی چیزی دوری کنید، بیش‌تر رویش تمرکز می‌کنید. درعوض، حواستان را با یک فعالیت، مثل پیاده‌روی، مرتب‌کردن میزتان، صحبت درباره‌ی یک موضوع کاملا متفاوت، پرت کنید و افکار انتقادی را قبل از اینکه از کنترل خارج شوند، متوقف کنید.۳. از خودتان بپرسید چه توصیه‌ای به یک دوست خواهید کرد.اگر یک دوست از احساس بدش نسبت به خودش به شما گفت، بعید است به او بگویید «هیچ کاری رو نمی‌تونی درست انجام بدی.» یا «خیلی خسته‌کننده‌ای. هیچ‌کس دوستت نداره.». خوشبختانه، با دلسوزی سعی می‌کنید به او روحیه بدهید و جملاتی می‌گویید مثل «اشتباه کردی اما این آخر دنیا نیست.» یا «بعیده عملکرد امروز واقعا باعث بشه اخراج بشی.». با خودتان همانقدر مهربانانه رفتار کنید که با یک دوست می‌کنید و این سخنان دلگرم‌کننده را در زندگیتان به کار بگیرید.۴. شواهد را بررسی کنید.یاد بگیرید که تشخیص دهید کی افکار انتقادیتان به طرز اغراق‌آمیزی منفی هستند. اگر فکر می‌کنید «من هیچوقت نخواهم تونست کارم رو ترک کنم و کسب‌وکار خودم رو راه بندازم»، شواهدی را که این پیش‌بینی را رد و تایید می‌کند، بررسی کنید. بعضی وقت‌ها نوشتنش کمک‌کننده خواهد بود. وسط یک کاغذ یک خط بکشید. یک طرف تمام شواهدی که فکرتان را تایید می‌کند بنویسید. طرف دیگر، تمام شواهدی که رد می‌کنند. نگاهی به شواهد دو طرف بحث می‌تواند به شما کمک کند بیش‌تر منطقی و کم‌تر عاطفی به موضوع نگاه کنید.۵. افکار بیش‌از حد انتقادی را با جملات دقیق‌تر جایگزین کنید.یک فکر بیش از حد بدبینانه را به گزاره‌ای منطقی‌تر و واقع‌بینانه‌تر تبدیل کنید. وقتی خودتان را در حال فکرکردن به «من هیچ‌وقت کاری رو درست انجام نمی‌دم» می‌بینید، آن را با یک جمله‌ی متعادل عوض کنید، مثل «من گاهی کارها رو خیلی خوب انجام می‌دم و گاهی هم نه.». هربار متوجه شديد در حال فكر كردن به شكل اغراق‌آميزی منفی هستيد، با جمله‌ی دقیق‌تری به آن پاسخ دهید.۶. فکر کنید چقدر بد می‌شد اگر افکار شما درست بود.بعضی اوقات وسوسه‌انگیز است که تصور کنید یک اتفاق ناگوار به یک فاجعه کامل تبدیل می‌شود. اما اغلب اوقات بدترین سناریو آنقدر که تصور می‌کنیم بد نیست. برای مثال، اگر پیش‌بینی می‌کنید که موقع سخنرانی آبروی خود را می‌برید، از خود بپرسید درواقع چقدر بد خواهد بود؟ اگر آبروی خود را بردید، می‌توانید جبران کنید یا فکر می‌کنید که این کار به شغلتان پایان خواهد داد؟ یادآوری اینکه شما می‌توانید از پس مشکلات و زمان‌های سخت برآیید، ‌اعتمادبه‌نفستان را افزایش می‌دهد و رگبار دائمی افکار نگران‌کننده را کم می‌کند.۷. بین پذیرش و بهبود خود موازنه ایجاد کنید.تفاوتی هست بین اینکه همیشه به خود بگویید به اندازه‌ی کافی خوب نیستید و یادآوری به خودتان که می‌توانید تلاش کنید تا بهتر شوید. ایرادات خود را همانطور که الان هستند بپذیرید ولی همزمان در جهت برطرف‌کردنشان تلاش کنید. گرچه متناقض به نظر می‌رسد، اما می‌توانید هردو را همزمان انجام دهید. شما می‌توانید بپذیرید که در موقعیت‌های اجتماعی مضطرب می‌شوید، درحالی که تصمیم هم گرفته‌اید با صحبت در جمع راحت‌تر شويد. پذيرش ضعف‌هايتان به همان شكلی كه اكنون هستند، به این معنی نیست که مجبورید در همین حال بمانید. قبول کنید که ضعف‌هایی دارید اما تصمیم بگیرید که با تلاش برای بهترشدن، همچنان پیشرفت کنید.قدرت گفت‌وگوی درونیدر حالی که منتقد درونی می‌تواند به شما کمک کند تشخیص دهید چه مواردی را می‌خواهید بهبود دهید، مونولوگ‌های شدیدا منفی و خشن باعث می‌شود عملکردتان آسیب ببیند و شانستان را برای رسیدن به اهدافتان کاهش می‌دهد. تمرین کنید منتقد درونیتان را رام کنید و منفی‌گری را خاموش کنید تا بتوانید خود را به رفتاری سازنده و مفید راهنمایی کنید. یادگیری داشتن گفت‌وگوهای مفید با خود، یکی از بهترین راه‌ها برای توسعه‌ی قدرت روانی است.</description>
                <category>فرشته نصیرپور</category>
                <author>فرشته نصیرپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 12:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگیری تأییدی: چرا در زندگی تصمیمات وحشتناک می‌گیرید</title>
                <link>https://virgool.io/@freshTism/%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%DB%8C%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-gvlpnoxhywuq</link>
                <description>اول از همه: این مقاله ترجمه‌ایست از Confirmation bias: Why you make terrible life choices و اولین تجربه‌ی من در ترجمه ست. تمام تلاشم بر این بوده که نهایت تطبیق رو با متن اصلی داشته باشه. با این حال اگر ایرادی وارد بود، خوشحال می‌شم بگید و چیزی بهم یاد بدید :)        به اولین جلسه‌ی کلاس یوگا وارد می‌شوید. کمی درباره‌ی وزنتان و اینکه چطور لباس یوگایتان به بدن می‌چسبد و چربی‌های بدنتان را آشکار می‌کند نگرانید. عصبی‌اید که نکند مثل احمق‌ها به نظر برسید.        فورا روی گروه خوش‌استایلی که در گوشه‌ای در حال گپ‌زدن هستند زوم می‌کنید. همینطور که از کنار آن‌ها رد می‌شوید، صدای پوزخندشان در گوشتان می‌پیچد. خدای من، آن‌ها به من می‌خندند؟        ته کلاس جایی که کسی نتواند شما را ببیند، یک جا را انتخاب می‌کنید. مربی از همه می‌خواهد حرکت ماهی قوزکرده را اجرا کنند. این حرکت رو همه می‌شناسن؟        روی تشک تلو تلو می‌خورید و با تلپ بلندی روی زمین می‌افتید.        دور و بر را نگاه می‌کنید تا مطمئن شوید کسی شما را ندیده باشد. گندش بزنند! آدم کناریتان دارد پوزخندی را پنهان می‌کند. می‌دونستم. همه دارن به من می‌خندن.        بعد از کلاس نگاه خود را می‌دزدید، به سرعت از آن‌جا می‌زنید بیرون و با خود عهد می‌بندید دیگر هیچوقت یوگا نروید.سوگیری تأییدی دوباره ضربه می‌زند        در کلاس یوگا، شما دنبال نمونه‌هایی گشتید که نگرانی‌هایتان را تایید می‌کرد؛ مدل‌هایی که داشتند به شما می‌خندیدند و کسی که وقتی افتادید، یواشکی به شما خندید.        شما بقیه نمونه‌هایی که نگرانی‌هایتان را تایید نمی‌کرد نادیده گرفتید؛ درواقع هیچ‌کس دیگری در کلاس چندان توجهی به شما نداشت.        سوگیری تأییدی، گرایش انسان به جست‌وجو، تفسیر و به یادآوردن اطلاعاتی ست که باورهای ازپیش‌موجودش را تایید می‌کند.        توطئه‌آمیز است. روی هر تصمیمی که می‌گیرید اثر می‌گذارد. تک به تک روزها. چیزهایی که انتخاب می‌کنید بخرید، سلامتتان، کسی که تصمیم می‌گیرید باهاش ازدواج کنید، شغلتان، احساساتتان و امور مالیتان. همه در پس‌زمینه اتفاق می‌افتند، بدون اینکه متوجه شوید.سوگیری تأییدی چطور کار می‌کند؟        سوگیری تأییدی به سه روش تأثیر می‌گذارد:۱. چطور اطلاعات را جست‌وجو می‌کنید        سوگیری تأییدی روی نحوه‌ی نگرشتان به دنیای اطراف تأثیر می‌گذارد.        وقتی در خانه تنهایید و احساس بدبختی می‌کنید، سریعا توی فیسبوک یا اینستاگرام سرک می‌کشید. به تصاویر مردم در حال سفر، پارتی و ازدواج نگاه می‌کنید و با خود می‌اندیشید هرکسی که می‌شناسم یک زندگی عالی دارد. به خود می‌گویید: «چه تنهای بدبختی هستم.»        در خانه می‌نشینید و احساس به‌دردنخور بودن می‌کنید؛ همه‌اش به خاطر این است که شما انتخاب می‌کنید دنبال اطلاعاتی بگردید که احساس نکبتتان را تأیید می‌کند. شما می‌دانستید که نگاه کردن به آن عکس‌ها حالتان را بدتر می‌کند اما باز هم دنبالشان بودید.۲. چطور اطلاعات پیش روی خودتان را تفسیر می‌کنید        سوگیری تأییدی همچنین روی نحوه‌ی پردازش اطلاعات توسط شما تأثیر می‌گذارد، اطلاعاتی که خارج از نگرش شما کاملا خنثی و بی‌طرف هستند؛ و گرایش به حمایت از باورهای شما دارد.        وقتی عاشق می‌شوید، تمام آنچه در پارتنرتان می‌بینید، یک آدونیس [جوان به شدت زیبارویی که آفرودیت و ونوس، الهه‌های زیبایی، عاشقش بودند.] زیبا و بی‌نقص است. متوجه کوچک‌ترین نقصی در او نمی‌شوید. وقتی رابطه به هم می‌خورد، ناگهان هرچه می‌بینید عیب است؛ نفس بدبو، علاقه‌ی شدیدش به وزوز کردن بی‌پایان درباره موضوعاتی که اهمیت نمی‌دهید، مویی که موقع اصلاح در سینک می‌ریزد و تمیز نمی‌کند.        شما همچنان با همان آدم قرار می‌گذارید، اما کارهایی که انجام می‌دهد را براساس احساسی که دارید، جور دیگری می‌فهمید.۳. چطور چیزها را به یاد می‌آورید        حتی خاطرات شما هم از سوگیری تأییدی اثر می‌گیرد. شما خاطراتی که در سر دارید را براساس باورهایتان درک می‌کنید یا حتی احتمالا تغییر می‌دهید.        در یک آزمایش قدیمی، به دانشجویان پرینستون و دارتموث یک مسابقه بین دو دانشگاه نشان داده شد. در آخر، دانشجویان پرینستون خطاهای بیش‌تری از دارتموث، و دانشجویان دارتموث خطاهای بیش‌تری از پرینستون را به یاد آوردند.        هر دو گروه دانشجویان عمیقا باور داشتند که دانشگاه آن‌ها بهتر عمل کرد. بنابراین آن‌ها گرایش داشتند بیش‌تر نمونه‌هایی را به‌یادآورند و فراخوانی کنند که نشان می‌داد دانشگاه آن‌ها طرف خوب ماجرا و دانشگاه مقابل طرف بد ماجراست.چرا من اینطوری هستم؟        شما دنبال شواهدی می‌گردید که باورهای شما را تأیید می‌کنند چون اشتباه کردن مزخرف است. اشتباه کردن به این معنی ست که شما آنقدری که فکر می‌کنید باهوش نیستید. بنابراین دنبال اطلاعاتی هستید که چیزهایی که می‌دانید را تأیید کند.        در یک آزمایش مشهور، وقتی به شرکت‌کنندگان شواهدی نشان‌داده‌شد که خلاف اعتقادات سیاسیشان بود، بخش‌هایی از مغز که با درد فیزیکی مرتبط بود بیش‌تر فعال شد؛ انگار اشتباه کردن از نظر فیزیکی آزاردهنده است.        قبول کردن نظرات مخالفی که هدفش موضوعاتی ست که برای شما اهمیتی ندارد، آسان است. اما همچنین شما عقاید عمیقی دارید که بخش اصلی هویت شما را شکل می‌دهد (به عنوان مثال اینکه شما آدم مهربانی هستید یا اینکه نظرات سیاسی شما درست است). شواهدی که خلاف این باورها را نشان می‌دهد، اغلب باعث ناهنجاری شناختی می‌شود؛ احساسی سرشار از نگرانی و اضطراب.        ناهنجاری شناختی واکنش مبارزه یا گریز را برمی‌انگیزد؛ یا پایتان را توی یک کفش می‌کنید و دو برابر قبل پای عقاید موجودتان می‌ایستید (مبارزه) یا از واقعیت مخالف فرار می‌کنید (گریز).هدف اصلی مغز شما حفاظت از خود است        این مسأله هم درمورد جنبه‌ی جسمانی و هم جنبه‌ی روانی شما صدق می‌کند. وقتی حقایق مخالفْ هویت شما را به چالش می‌کشد، مغز شما تهدید روانی را درک می‌کند و از شما در مقابل آن حفاظت می‌کند، انگار یک تهدید فیزیکی واقعی ست.اطلاعات بسیار زیادی برای پردازش وجود دارد تلاش بسیار زیادی برای پذیرفتن فرضیه‌های مخالف و تلاش برای ارزیابی شواهد له و علیه آن‌ها لازم است.        در نتیجه مغزتان به سریع‌ترین مسیر برای رسیدن به یک راهکارْ میانبر می‌زند. ارزیابی اطلاعات متناقض و فهمیدن اینکه کدام درست است، کار زیادی می‌طلبد. دنبال دو تا سه چیز گشتن برای پشتیبانی از دیدگاه فعلیتان، کار خیلی آسان‌تری است.پس چه کاری از من ساخته است؟۱. با رویکرد کنجکاوانه زندگی کنید، نه قاطعانه        وقتی وارد هر تعاملی می‌شوید سعی دارید حقانیت خود را ثابت کنید، در برابر سوگیری تأییدی سر تسلیم فرومی‌آورید. محققان مطالعه‌ای روی دو گروه از کودکان در مدرسه انجام دادند. گروه اول از مشکلات چالش برانگیز اجتناب می‌کردند، زیرا این کار با ریسک بالای اشتباه کردن همراه بود. گروه دوم فعالانه به دنبال مشکلات چالش برانگیز به خاطر فرصت یادگیری‌ای که در اختیارشان می‌گذاشت می‌رفتند، حتی اگر احتمال داشت اشتباه کنند. آن‌ها دریافتند که گروه دوم پیوسته از گروه اول بهتر عمل می‌کردند.        کم‌تر روی برحق بودن، و بیش‌تر روی تجربه‌ی زندگی با کنجکاوی و شگفتی تمرکز کنید. وقتی با آغوش باز پذیرای اشتباه‌کردن باشید، درهای جدیدی از بینش به سوی خود باز می‌کنید.۲. به دنبال اختلاف نظر بروید و آن را درک کنید        درک دیدگاه‌های مختلف می‌تواند به شما کمک کند چشم‌انداز خود را اصلاح کنید. به گفته‌ی پژوهشگران، شما واقعا می‌توانید باورهای عمیقتان را تغییر دهید. ترفند؟ خود را با تنوع دیدگاه‌های مختلف احاطه کنید.        فرض کنید می‌خواهید یک خانه بخرید، و از یکی به طور ویژه خوشتان آمده. از یک دوست بخواهید آدم‌بده‌ی ماجرا شود و دلایلی برای نخریدن این خانه ارائه کند. با این کار شما می‌توانید مطمئن شوید از زوایای دیگری به غیر از زاویه دید خودتان هم به ماجرا نگاه می‌کنید و تصمیم عاقلانه‌ای می‌گیرید.۳. درباره‌ی فکر کردن فکر کنید        برای مقابله با سوگیری‌های شناختی باید واکنش‌های غریزی خود را ارزیابی کنید.        دفعه‌ی بعدی که با حقایقی برخورد کردید که جهان‌بینی شما را به طور کامل تایید کرد، توقف کنید. به فرضیاتی که دارید، بیندیشید و دنبال راه‌هایی بگردید که به خودتان ثابت کنید اشتباه می‌کنید.        فرض کنید یک عشق قهوه هستید؛ به فنجان صبحگاهیتان نیاز دارید تا بتوانید درست و حسابی کار کنید. وقتی که دارید لابه‌لای مطالب تازه‌ی فیسبوک می‌چرخید، مقاله‌هایی که فواید قهوه را نشان می‌دهند، فورا توجه شما را به خود جلب می‌کنند.        آسان است که این مقاله‌ها را بخوانید و با خودتان بگویید: «آها، تمام تصمیمات زندگیم رو تایید می‌کنه.» دفعه‌ی بعد که خودتان را در حال انجام این کار گیر انداختید، تلاش کنید فعالانه دنبال اطلاعاتی بگردید که با آنچه به آن اعتقاد دارید، متناقض است.نتیجه‌گیری        سوگیری تأییدی بخش اجتناب‌ناپذیری از نحوه‌ی تصمیم‌گریتان است. یک صفت تکاملی است که نحوه‌ی نگرشتان به دنیا را تحت تأثیر قرار می‌دهد و چیزی نیست که همیشه بتوانید بر آن غلبه کنید.        اما وقتی تصمیمات بزرگ می‌گیرید، تصمیماتی درباره‌ي سلامتتان، امور مالیتان، زندگی عاطفیتان، می‌خواهید تأثیرات منفی آن را تا جایی که می‌توانید کاهش دهید. یادگرفتن و درک اینکه سوگیری تأییدی چطور کار می‌کند، به شما فرصت می‌دهد جنبه‌های منفی آن را حنثی کنید و تصمیمات منطقی‌تری بگیرید.        بنابراین دفعه‌ی بعد که از حرکت ماهی قوزکرده به چیوهوا در حال پرواز می‌روید، نگران نباشید، کسی به شما نگاه نمی‌کند.</description>
                <category>فرشته نصیرپور</category>
                <author>فرشته نصیرپور</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 12:36:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحات صبحگاهی: چطور غول کمالگرایی را زمین زدم و بالاخره نوشتم</title>
                <link>https://virgool.io/Kashkul/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%BA%D9%88%D9%84-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-rvl4aiozbscn</link>
                <description>عکس از Toa Heftiba        آقای سندهیل مولاینیتن و همکارش الدار شفیر در کتاب «فقر احمق می‌کند» یک تشبیه خیلی خوب دارند برای ذهن درگیر و تفهیم اثر فقر بر کارکرد ذهن. می‌گویند ذهنی که درگیر فقر (و کمیابی به هر شکل آن، از کمیابی زمان گرفته تا کمیابی اجتماعی و پول و غذا و هرچیز دیگر) باشد، مثل یک پردازنده‌ی کامپیوتر است که فتوشاپ از یک طرف در آن باز است و ادوبی پریمیر و اکسل و ورد و یک عالمه صفحه‌ی کروم و یک بازی سنگین از طرف دیگر. به این لیست چند تا برنامه‌ی سنگین دیگر هم اضافه کنید تا حق مطلب ادا شود. می‌گویند وقتی پردازنده اینقدر درگیر است طبیعی ست که کامپیوتر کند شود و وقتی می‌خواهید بازی کنید، مدام لگ بزند. ذهن درگیر هم همین است. کمیابی به طرز شگفتی ذهن آدم را درگیر می‌کند و به تعبیر مولاینیتن و شفیر پهنای باند کم‌تری برای کارهای دیگرش می‌ماند.        حالا من این استعاره را قرض می‌گیرم و بسطش می‌دهم به تمام درگیری‌های ذهنی که از کمیابی یا غیر آن نشأت می‌گیرد؛ نگرانی کارهای عقب افتاده، سوال‌های بی‌جواب مانده، فراز و نشیب‌های روابط انسانی، ددلاین‌های پشت سر هم، کشتی‌گرفتن با خودم سر هدف زندگی‌ام و هزار و یک فکر بی‌ربط و باربط دیگر. همه‌ی این‌ها پردازنده‌ی ذهنم را به شدت درگیر کرده‌بود و به تمام معنا دیگر قفل کرده‌بودم. نه می‌توانستم روی کارهایم تمرکز کنم، نه درباره مسائل زندگی‌ام تصمیم بگیرم، نه یک برنامه بریزم و به نوبت به کارها برسم و یکی یکی بار سنگینشان را از روی ذهنم بردارم. یک تهوع فکری می‌خواستم که همه را تخلیه کنم و خلاص شوم از این هرج و مرج ذهنی.        از طرف دیگر مدت‌ها بود می‌خواستم به طور جدی شروع کنم به نوشتن و هربار می‌خواستم چیزی بنویسم ذهنم سکوت می‌کرد. یا حرفی برای نوشتن نداشتم، یا داشتم و آنقدر در ذهنم اینور آنور و اصلاحش می‌کردم که آخر نمی‌فهمیدم چطور باید بنویسمش و قیدش را می‌زدم. در نهایت اگر چیزی هم می‌نوشتم، یک مطلب نچسب و غیرصمیمی می‌شد. بله، من یک کمالگرای خبره هستم و یک سانسورگر خبره هم درون خودم دارم.        روزی مقاله‌ای دیدم با عنوان صفحات صبحگاهی: بهترین عادت برای شروع نویسندگی و از روش جولیا کامرون برای درمان این مرض خواندم. عادت نوشتن صفحات صبحگاهی ذهن من را آزاد کرد، کمک کرد خودم را گم نکنم، سانسورگر درونم را به زانو دربیاورم و شاخ غول کمالگرایی را بشکنم.        صفحات صبحگاهی مؤثرترین عادت من شد.چطور؟هرروز صبح که بیدار می‌شوم قبل از هرکاری، دفترچه‌ام را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به نوشتن ۳ صفحه. از چه؟ هرچه دل تنگم بخواهد.دل تنگ حالی‌اش نمی‌شود نوشته باید منسجم باشد و موضوع مشخصی داشته باشد. قوانین درست‌نویسی هم سرش نمی‌شود. می‌دانم که قرار نیست از نوشته‌ها شاهکار بیرون بیاید. فقط هر فکری از سرم رد می‌شود گیرش می‌اندازم و روانه‌ی کاغذش می‌کنم. هدف هم همین است، که برون‌ریزی ذهنی داشته باشم و به سانسورگر درونم توجهی نکنم تا عرصه را برای خلاقِ شگفت‌انگیز درونم باز کنم.بی هیچ فکری فقط می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم. از یک موضوع پرش می‌کنم به موضوع دیگر. اگر وسط یک بحث، یک حرف بی‌ربط به ذهنم برسد، استقبال می‌کنم و همانجا می‌نویسم. گاهی مدام سر خودم غر می‌زنم که من چقدر بد می‌نویسم و هیچی به ذهنم نمی‌رسد و این بیخودترین نوشته‌های من است و فلان و بیسار. همه و همه را می‌نویسم.عکس از Hello I&#039;m Nikبعضی وقت‌ها هم هیچ حرفی برای نوشتن ندارم. آنقدر می‌نویسم «یک چیزی بنویس تا این ۳ صفحه پر شود.» تا یا حرفی به ذهم برسد برای نوشتن، یا ۳ صفحه پر شود.حواسم هست که دقیقا ۳ صفحه باشد. نه کم‌تر که حرارت مشعلم پایین بماند و نه بیش‌تر که وارد سطح موشکافی روانی شوم و برگشت به کارهای عادی روز برایم دشوار شود.صفحات صبحگاهی باید اولین کاری باشد که در روز انجام می‌دهم. قبل از چک کردن گوشی، قبل از صبحانه، قبل از بلند شدن و مرتب کردن تخت و دم کردن چای.ممکن است وسط کار بخواهم به تماس تلفن پاسخ دهم، بقیه را بیدار کنم یا چند حرکت نرمشی انجام دهم. در مقابل این حواس‌پرتی‌ها مقاومت می‌کنم. از صفحات صبحگاهی برای تقویت عضله‌های تمرکزم استفاده می‌کنم.صفحات صبحگاهی خصوصی‌ترین نوشته‌های من است. حتی خودم هم قرار نیست تا هفته‌ها برگردم و نوشته‌های خودم را بخوانم؛ برگشتن و خواندن صفحات صبحگاهی حداقل تا ۳ هفته بعد از نوشتنش ممنوع. حتی موقع نوشتن هم قرار نیست برگردم عقب و جمله‌های قبلم را مرور یا اصلاح کنم.همانطور که از اسمش پیداست، قرار است صبح‌ها نوشته شود، نه هر زمان دیگری از روز. قرار است قبل از درگیر شدن به مشغله‌های روزمره و گم‌کردن بخش‌هایی از وجودم، خود خود نابم را به نمایش بگذارم.نتیجه؟اولین نتیجه‌ی ملموس را درست بعد از تمام کردن اولین ۳ صفحه دیدم. تمام آن صداهای مزاحم یکدفعه ساکت شدند و بار سنگین افکار درهم به یکباره از روی ذهنم برداشته شد. یک تهوع ذهنی تمام بود! افکار روی کاغذ تخلیه شدند و حالا خبری ازشان نبود. نه خودشان مانده بودند نه استرسشان و نه درگیریشان. حالا می‌توانستم فکر کنم و تصمیم بگیرم و با آرامش به کارهایم برسم و این شد نقطه ی شروع برای وارد عمل شدن و دست از فکر کردن صرف برداشتن.من در صفحات صبحگاهی خود خود خالصم را پیدا کردم؛ خود خردمندم، خود مشوقم، خود رویاپردازم، خود منتقدم، خود طنزپردازم، خود منفی‌بافم، خود بهانه‌گیرم، خود امیدوارم، خود پیگیرم، خود ... . صفحات صبحگاهی آینه‌ی سخنگوی من شد و به من کمک کرد خودم را فارغ از خواسته‌های دیگری و تلقینات محیط ببینم؛ خود اصیلم را.آدم بعضی علایقش را با مصلحت‌اندیشی‌های جورواجور همیشه پشت گوش می‌اندازد و در کمال ستمگری بهشان بی‌اعتنایی می‌کند. صفحات صبحگاهی آنقدر این‌ها را تکرار می‌کنند و می‌کنندشان توی چشم آدم که آخر یک برنامه‌ی جدی برای پیگیری کردنشان می‌ریزد. خب دیگر چه می‌خواهید که شما را از مصلحت‌اندیشی‌های بزرگسالانه و بیخود نجات دهد و ترغیبتان کند برای پیگیری عمیق‌ترین و البته مهجورترین علایقتان؟من در راه رسیدن به اهدافم از بیماری فراموشی رنج می‌برم و این چالش بزرگیست. صفحات صبحگاهی اهداف را برایم تکرار می‌کند و همین باعث می‌شود روزم را باانگیزه شروع کنم و تا شب بدانم برای چه می‌جنگم.صفحات صبحگاهی علاج مشکل تمرکز من هم شد. از این فرصت استفاده کردم برای تقویت عضله‌های تمرکزم و حین نوشتن نه با کسی صحبت می‌کنم نه به کار دیگری مشغول می‌شوم. اعضای خانه هم دیگر فهمیده‌اند کارشان با من را بگذارند برای بعد از تمام‌کردن ۳ صفحه صبحگاهی‌ام.صفحات صبحگاهی مخصوصا روزهای شلوغ به داد من رسید؛ من باید هر چند روز خلوت خودم را داشته باشم در اتاق خودم و تنهای تنها تا تجدید انرژی کنم و بتوانم ادامه بدهم و این چیزی بود که در روزهای شلوغ، درست روزهایی که بیش‌تر از همیشه نیازش داشتم، ازش محروم می‌شدم. با پیاده‌روی تنهایی و فکر کردن در اتوبوس و حتی رفتن به جاهای خلوت هم نمی‌توانستم جبرانش کنم. هیچ چیز خلوت اختصاصی خودم در اتاق نمی‌شد. صفحات صبحگاهی تا حد زیادی توانست این کار را برای من انجام دهد و ناجی من در روزهای شلوغ و بدون خلوت شد.یک تجربه‌ی جالب هم به دست آوردم: فهمیدم صبح‌ها واقعا زمان طلایی ایجاد عادت‌های جدید است. کارهای کوچکی بود که دوست داشتم هرروز انجام دهم مثل ورزش کردن و یک صفحه قرآن خواندن و ... و هرزمان از روز که این‌ها را می‌گذاشتم، مثل شب قبل از خواب یا عصر یا ظهر و هرزمان دیگر، وقت‌هایی پیش می‌آمد که مجبور به انجام کار دیگر می‌شدم و عملا زنجیره عادت ساینفیلدم قطع می‌شد. صبح‌ها اما آدم تمام و کمال مال خودش است و کم‌تر پیش می‌آید کار مهمی سر و کله‌اش صبح پیدا شود و آدم را از انجام عادتش بازدارد.صفحات صبحگاهی همچنین مرا در رهایی از کمالگرایی مزخرف و بیخود یاری کرد. همین که شما مدام موقع نوشتن به این فکر بی‌اعتنایی کنید که مطالب حتما باید مرتبط و معنادار و هدفمند باشند و نتیجه باید چیز خفنی از آب در بیاید، کمر کمالگرایی را می‌شکند، اینکه مدام خلاف میل کمالگراییتان و آگاهانه به چرت و پرت نوشتن ادامه دهید. کم کم قلمتان با کاغذ آشتی می‌کند و شجاعت اشتباه‌کردن می‌یابید و راحت‌تر افکارتان را روانه‌ی کاغذ می‌کنید، ناقص‌بودن را می‌پذیرید و بعد از مدتی دیگر خبری از کمالگرایی متوقف کننده و دو خط نوشتن و دو ساعت فکر کردن نیست؛ سرعت نوشتنتان هم بیش‌تر می‌شود.در نوشته‌هایتان مشکل صداقت و صمیمیت دارید؟ صفحات صبحگاهی علاج این هم هست! و خب صداقت و صمیمیت آدمی که بیش‌تر شود، روابط انسانی‌اش هم گسترده‌تر و عمیق‌تر می‌شود؛ مشکلی که من خیلی زیاد درگیرش بودم و صفحات صبحگاهی این را هم حل کرد!یک چالش بزرگ نویسندگی، ویراستاری همزمان با نوشتن است. کمالگرایی این را هم تقویت می‌کند اما اگر کمالگرا نباشید هم، ممکن است در دامش بیفتید. اینکه آدم بخواهد همانجا که می‌نویسد بهترین و دقیق‌ترین کلمات را به کار برد، هی برگردد عقب و جمله‌هایش را اصلاح کند، عملا سم نوشتن است و جلو بردن متن را دشوار می‌کند. و اینکه آدم در ذهنش نوشتن را از ویراستاری جدا کند و ویرایش را بگذارد برای بعد از اتمام نوشتن، کار واقعا سختی ست. ویراستاری همزمان با نوشتن رشته‌ی مطلب را از دست آدم می‌گیرد و متن منسجم و روانی از آب در نمی‌آید. خب، صفحات صبحگاهی مرا از این هم نجات داد! الان حتی وسوسه نمی‌شوم برگردم عقب و مدام فقط اصلاح کنم. و این اثر فقط بعد از یک هفته از شروع این عادت خودش را نشان داد.عکس از Hannah Grace        در نهایت، صفحات صبحگاهی عادتی بود که با صرف حدود نیم ساعت اول هر روز، مرا از کمالگرایی نجات داد، تمرکزم را تقویت کرد، اهدافم را واضح‌تر و جلوی چشمانم قرار داد، از آشوب ذهنی رهایم کرد و فکر درهمم را منظم کرد. طلسم نوشتن را شکست و مرا از خودم راضی‌تر کرد. اول با هدف شکستن طلسم نویسندگی شروعش کردم، اما حالا حتی اگر بی‌خیال نوشتن شوم هم، باز به این عادت ادامه می‌دهم. هرچند گاهی انجامش نمی‌دهم و روزهایی به قولم پایبند نیستم، اما مثل یک رفیق شفیق هربار برمی‌گردم سراغش باز با آغوش باز پذیرایم است و اثرش را در همان یکی دو روز اول نشان می‌دهد.        و خب، همانطور که اول مقاله هم گفتم، این مؤثرترین عادتی ست که امتحانش کردم و پایش ایستادم :)        اگر می‌خواهید یک تجربه‌ی دیگر از نوشتن این ۳ صفحه بخوانید، این جستار را پیشنهاد می‌کنم: جستاری در باب صفحات صبحگاهی        اگر عادت مؤثری دارید، برایم بنویسد، اگر تجربه‌ای از نوشتن این ۳ صفحه دارید هم. من منتظرم و خواننده‌ی حرف‌هایتان :)</description>
                <category>فرشته نصیرپور</category>
                <author>فرشته نصیرپور</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 10:56:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنیک «Pomodoro»: چگونه از شر امروز فردا کردن خلاص شویم!</title>
                <link>https://virgool.io/Approach/pomodoro-nmahvslnq6uw</link>
                <description>عکس رو از اینجا برداشتم. من یه «امروز فردا کن» حرفه‌ای هستم! خیلی هم نیاز نیست براش دلیل و مدرک بیارم؛ نوشتن همین مطلب رو حداقل 6-7 باری عقب انداختم و راستش رو بگم، الان هم که بالاخره دارم می‌نویسمش واقعا کوه کندم! می‌تونم هزار و یک جور دلیل هم براش پیدا کنم؛ از وسواس کمالگرایی بگیر تا نامحدود دونستن زمان و محتاط‌کاری و فیلان و بیسار. ولی خب راه حل چیه؟ بالاخره یه تکنیک ساده و عملی پیدا کردم که تا اینجا روی من جواب داده و بهم کمک کرده وضع رو بهتر کنم :)قضیه از این قراره که وقتی مشغول انجام کاری می‌شیم که واقعا نمی‌خوایم انجامش بدیم، اون بخشی از مغز رو فعال می‌کنیم که به درد مربوطه و اون هم برای اینکه احساس درد رو متوقف کنه، سعی می‌کنه حواسمون رو به یه چیز دیگه پرت کنه و این می‌شه که نمی‌تونیم تمرکز کنیم و کم کم می‌ریم سراغ یه کار دیگه. اما پژوهشگرا کشف کردن اگه عزممون رو جزم کنیم و واقعا شروع به انجام اون کار بکنیم، خیلی زود اون حس ناراحت‌کننده‌ی عصبی از بین می‌ره. و اینجاست که تکنیک «Pomodoro» وارد میدون می‌شه :دی«پومودورو» رو آقای فرانچسکو سیریلو اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ اختراع کرده. به زبان ایتالیایی یعنی گوجه‌فرنگی، و دلیل این نام‌گذاری هم این بود که زمان‌سنجی که برای این تکنیک استفاده می‌کرد، شبیه گوجه فرنگی بوده. برای انجام پومودورو فقط به همین یه دونه تایمر نیاز دارید و روشش هم از این قراره:۱) زمان‌سنج رو برای ۲۵ دقیقه تنظیم کن و شروعش رو بزن.۲) روی کارت تمرکز محض کن و نذار هیچ چیز حواست رو پرت کنه.۳) لا به لاش هیچ وقفه‌ای ایجاد نکن.۴) بعد از اینکه زمانت تموم شد یه جایزه‌ی کوچیک به خودت بده. یه فنجون قهوه، یه وبگردی کوتاه، یه کش و قوس ساده یا هر استراحت ۵ تا ۱۰ دقیقه‌ای دیگه.۵) هر ۴-۵ پومودورو هم یک استراحت طولانی‌تر تا نیم ساعت به خودت بده.یه قدم اختیاری هم هست که آخر هر پومودورو یک تیک روی کاغذ بزن که این یکی رو هم با قدرت تا تهش رفتم??این تکنیک رو اولین بار تو دوره‌ی آنلاین coursera با عنوان Learning how to learn یاد گرفتم و بیش‌تر درباره‌ش سرچ کردم و تصمیم گرفتم امتحانش کنم و این هم سری تجربیات من:یک. اپ‌های مختلفی برای این تکنیک ساخته شده و با یه سرچ راحت می‌تونید پیداشون کنید ولی من یه اپ ویژه رو می‌خوام معرفی کنم که کاربردش از پومودورو هم فراتر می‌ره و هرکی استفاده کرده راضی بوده :دی Forest یک اپ برای کمک به متمرکز موندن روی کاراییه که می‌خوایم انجام بدیم. زمان مورد نظر رو مشخص می‌کنید و با زدن استارت، درخت خودتون رو می‌کارید و کم کم رشد می‌کنه تا زمان به پایان برسه. و خب برای من همین که در طول این مدت می‌بینم که درختم داره کم کم بزرگ می‌شه خودش کلی انگیزه می‌ده برای متمرکز موندن. کم کم می‌تونید سکه جمع کنید و درختای متنوع‌تری بخرید و باغ خوشگل‌تری درست کنید :) اگر هم وسط زمان مشخص شده نتونید خودتون رو نگه دارید یا به هر دلیلی برید سراغ کار دیگه‌ای، یه درخت خشکیده به باغتون اضافه می‌شه.دو. بیش‌تر که با این تکنیک کار کنید، زمان مورد نیاز برای هر کار دستتون میاد و موقع برنامه‌ریزی، برای تخمین زمان می‌تونید از واحد پومودورو استفاده کنید. من همیشه یه چالش بزرگ توی برنامه‌ریزی داشتم و اون هم تخمین زمان بود و واحد پومودورو واقعا کار رو برام راحت‌تر کرد. کاری که من می‌کنم اینه که تو برنامه‌ی روزانه‌م که به شکل To Do List می‌نویسم، زمان هرکدوم رو با پومودورو مشخص می‌کنم و آخر روز چک می‌کنم و جلوی هرکار می‌نویسم که چند پومودورو طول کشید و آیا کم‌تر از زمان پیش‌بینی شده بود یا بیش‌تر.سه. اهمیت جایزه‌ها رو دست کم نگیرید :) حتما بعد از هر پومودورو به خودتون جایزه بدین، هرچیزی که باعث تشویق ضمیر ناخودآگاهتون بشه که نتیجه‌ش می‌شه راحت و راحت‌تر تمرکز کردن.چهار. یکی از باگ‌هایی که من دارم اینه که زمان رو نامحدود می‌دونم و فکر می‌کنم همیشه وقت برای کارام هست. فایده‌ای که این تکنیک برام داشت، این بود که باعث می‌شد گذر زمان رو به خوبی حس کنم و الکی کارم رو کش ندم.پنج. خلاقیت به خرج بدید :) خودتون رو محدود به این چارچوب مشخص شده نکنید. اگر ۲۵ دقیقه براتون کمه یا زیاد، متناسب با خودتون تغییرش بدین. زمان استراحتا رو بالا پایین کنین ببینین چجوری و با چه فاصله و ترتیبی براتون بهتره. به جای اون تیک روی کاغذ، یه کار دیگه برای خودتون اختراع کنین. در نهایت این تکنیکا برای بالا بردن بازدهی شماست، جوری برای خودتون شخصی‌سازیشون کنید که بهترین عملکرد رو براتون داشته باشن.الان من هرکاری که می‌خوام انجام بدم و واقعا زورم بیاد و هی بخوام عقب بندازم، زود به پومودورو متوسل می‌شم و مثل یه فرشته‌ی نجات به دادم می‌رسه :دیشما هم اگه ترفند خاص خودتون رو دارید، اینجا بنویسید تا با هم از شر این عادت لعنتی خلاص بشیم :)درنهایت اگر دوست دارید بیش‌تر درباره‌ی پومودورو بدونید می‌تونید به لینک‌های زیر سری بزنید:چشم در چشم تنبلی: درباره‌ی تکنیک پومودورو و زنجیره عادت ساینفیلدProductivity 101: An Introduction to The Pomodoro TechniqueDo more and have fun with time management</description>
                <category>فرشته نصیرپور</category>
                <author>فرشته نصیرپور</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 19:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>