<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های از اهالی بیابان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@from_desert_NY</link>
        <description>من در بیابان هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:17:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/54384/avatar/XPl95e.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>از اهالی بیابان</title>
            <link>https://virgool.io/@from_desert_NY</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صبح‌های مه گرفته شهر داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-rkzqsble3zpr</link>
                <description>در زمستان، وقتی که گرما در اینجا فروکش می‌کند، صبح‌های ناپیدایی وجود دارند. وقتی که رطوبت بالای شهر، با سرمای زمستان آشنا می‌شود، صبح‌ها، قبل از اینکه خمیازه‌های مردم شهر حتی تمام شود، وقتی که حتی خورشید هم حال تابش ندارد، مه همه شهر را می‌گیرد. مه چنان غلیظی که جز چند متر اطراف خود، بقیه مناظر ناپیدا می‌شوند. فقط یک سفیدی غلیظ جلوی چشمانت را می‌گیرد.مردم خواب‌آلود که عادت به این سرما ندارند، چپیده در کاپشن‌های خود، با احتیاط در پیاده‌روهایی که دیده نمی‌شوند راه می‌روند. ماشین‌ها، با چراغ‌های مه‌شکنی که تمام توانشان را گذاشته‌اند که نور خود را از بین این پودر سفید عبور دهند، آرام آرام پشت همدیگر، حرکت می‌کنند. همه راننده‌ها، فرمان را محکم‌تر چنگ زده‌اند. کسی به صندلی تکیه نداده است. زمین‌های خالی شهر که کم هم نیستند، حالا تبدیل به خلع شده اند. در حالی که ذهن‌ها، در حال جنگیدن با خواب‌آلودگی واگیر دار است، از خود می‌پرسند که این، همان شهری است که در تابستان‌ها چنان گرم می‌شود که از در و دیوار و زمینش هم حرارت بلند می‌شود؟وقتی مه شهر را می‌گیرد و از پل که عبور می‌کنی، دیگر خبری از آن رود پهن مغرور ساکت نیست. پایین را نگاه می‌کنی، فقط سفیدی می‌بینی. انگار که دره‌ای به عمق کیلومتر‌ها زیر پایت وجود دارد. انگار به هیچ نگاه می‌کنی. حس می‌کنی هرچقدر هم که این مه را کنار بزنی، باز هم به چیزی نمی‌رسی. با خود فکر می‌کنی، آیا همچنان رود آن پایین وجود دارد؟ وقتی هم که پیاده می‌روی، قدم‌ها کوتاه تر می‌شود. انگار که می‌ترسی چیزی پشت این ابر میخ شده به زمین منتظر توست. یا اینکه می‌ترسی چند متر جلوتر، شهر تمام شود. تا وقتی که به سمت آن قدم نزنی، متوجه نمی‌شوی که آیا چیزی در آنجا وجود دارد یا نه. هیچ راهی نیست. افق نگاهت، با عدم یکی است. آدم‌های دوردست، شبح می‌شوند. شهر قرمز، آبی و سفید شده است. مه چنان غلیظ است که آن را روی صورت خود حس می‌کنی. حرکت آن را می‌شود دید. معمولا از سمت رودها شروع می‌شود. چنان حضور قدرتمندی دارد، که فکر می‌کنی شاید این مه است که آن رود را و تمام شهر را بلعیده و از بین برده. در صبح‌های مه گرفته، واقعیت آرام آرام برایت پدیدار می‌شود. وقتی که ایستاده‌ای، همه چیز در تردید است. فقط این مه قطعی است. حتی انگار که این مه، صداها را هم اسیر می‌کند. همانطور که نور صبحگاهی را زنجیر کرده. همه این‌ها، دو سه ساعتی طول می‌کشد. همانطور که این مه ناگهان می‌آید و همه شهر را می‌گیرد، ناگهان هم می‌رود. وقتی که بالاخره خورشید از رخت ساخته شده از ابرش رها شد، تابش گرمش را شروع می‌کند و پرتوها را با سرعت می‌فرستد تا این مه را پاره پاره کند. دوباره شهر را برگرداند. همه چیز سرجایش قرار گیرد. صبح‌های مه گرفته خرمشهر، همیشه برایم جالب بودند. چرا که شهر را وارونه می‌کند. شبیه به چیزی که هیچوقت نبوده می‌کند. انگار تمام شهر، روی یک ابر اسرارآمیز شناور می‌شود.</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 20:33:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوای پوچ نژاد زده و جنسیت زده بر سر Rings of power</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DA%86-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-rings-of-power-f49nystslph7</link>
                <description>تقریبا همانطوری شد که پیش‌بینی می‌کردم. سریال ‌‌Rings of power منتشر شد و منتقدین نمرات به به و چه چه دادند و دیوانه‌های توییتری و ردیتی قبل از دیدن سریال شروع کردند دعوا بر سر نمرات. از همان اول که این سریال یک میلیارد دلاری معرفی شد و خبر دادند که جف بیزوس و آمازون می‌خواهند از دنیای تالکین اقتباسی داشته باشند، بحث و گمان‌های دلواپسان و chad ها و مو رنگین کمانی‌ها و crypto dude ها و مقلدان لیبرال‌ها و سینه‌چاکان نازیسم، چه در ایران و چه در خارج از ایران شروع شد. الف‌ها چه رنگی هستند؟ دورف‌ها چقدری هستند؟ در چه حد محتوای همجنس‌گرایانه می‌چپانند به کار؟ در حدی که هم بتوانند در آمریکا woke به نظر برسند و هم بتوانند برای باقی کشورها سانسورش کنند یا نه، تا ته گاز می‌دهند؟ چند شخصیت قرار است زن بشود؟ چه کسی قرار است مثل آن خبرنگار معلوم الحال در نشست خبری فیلم روزی روزگاری در هالیوود دیالوگ‌های شخصیت‌های زن را بشمارد تا نکند خدای نکرده از این لحظات برابری زیر پای گذاشته شود؟‌ مثل فیلم اونجرز شات girls power داریم یا نه؟ اما هیچکس نپرسید که خوب... سریال قرار است در ژانر فانتزی به چه دستاوردی برسد؟ دلیل این همه خرج پول برای چیست؟ قرار است دوباره جهشی در پروداکشن تلویزیونی داشته باشیم؟ معلوم است که کسی این ها را نمی‌پرسد. یکی به ما جواب دهد الف ها در چه حد سیاه هستند؟و حالا اینقدر این دعوا شور شده است که خیلی از افراد آنلاین و کنترل به دست مانده‌اند که الان این سریال خوب است یا نه؟ شیطانی است یا انقلابی؟ تف به قبر تالکین است یا ادامه دهنده راه او؟ یک مشت ارتش مجازی که صدایشان جز در این فضا جایی در نمی‌آید به نمرات سریال حمله‌ور شدند و نمره سریال را بسیار پایین آوردند. افرادی که جز در پس‌تو‌های توییتر و کامنت‌های یوتیوب و ساب‌ردیت‌های ردیت صدایشان جای دیگری در نمی‌آید و در رسانه‌های جریان اصلی در حد اورک‌های ارباب حلقه‌ها تنزل درجه داده شده‌اند و کسی نمی‌پرسد این جمعیت عصبانی از کجا می‌آید؟ و همین قضیه آنها را عصبانی‌تر می‌کند و نمرات سریال‌های دیگر را هم به گند می‌کشند. کارشان همین است. دستشان به جای دیگری نمی‌رسد. و حالا به خاطر نظرات کارشناسانه و تالکین شناسانه این عزیزان قابلیت امتیاز دادن به این سریال بسته شده است. می‌دانید که، همه تالکین شناس شده اند. مدعی اند تالکین در گور لرزیده. چون که یک الف سیاه‌پوست آورده‌اند. اصلا کل حرف تالکین با این فانتزی گستره همین بوده. اصل مطلب این بوده. اینکه الف‌ها همه براق، سفیدتر از دندان‌های لمینتی. وگرنه آن چند ده زبان ابداعی و این دنیاسازی عظیم همه مسائل فرعی‌اند. منتقدان فیلم و سریال اینترنتی که توهم دیدگاه مستقل دارند اما افکارشان توسط تایم‌لاین توییترشان شکل می‌گیرد و بلاگر‌ها و یوتیوبر‌ها را مثل پیغمبر می‌دانند، نقد سریال را شروع کرده‌اند. که خاک بر سرمان شد. این woke بازی‌ها چیست دیگر. شخصیت زن قدرتمند؟‌ و سر آخر کسی نفهمید که سریال خوب است یا نه. جلوه‌های ویژه چطور است. دنیاسازی آنها خوب است یا نه؟ بیخیال اینکه آیا واقعا شخصیت‌ها خوب هستند یا نه. ما ناراحتیم که چرا زن‌ها اینقدر قوی هستند.یکی از مسائل مورد بحث، انتخاب این بازیگر برای نقش الف است. که اتفاقا به نظر از بهترین بازیگران سریال تا به اینحا بوده.بگذارید من، از منظر خودم بگویم. در این دو قسمتی که دیدم، سریال بسیار خوب بوده. البته جز صحنه افتضاح مبارزه با آن ترول برفی. سریال را دوست داشتم چرا که به خوبی من را در سرزمین میانه هدایت می‌کند. با پروداکشن بسیار قوی آن و گریم‌های فوق‌العاده، از این دنیا به بیرون پرت نمی‌شوم. رازداری سریال در معرفی آدم بدهای سریال و نقشه‌های آنها، من را تشویق می‌کند که هر هفته منتظر آن بمانم. حتی ریتم نسبتا کند سریال برای من یکی بسیار جالب است چرا که من را هول نمی‌کند. بنده که برخلاف تالکین‌شناسان توییتری و میم‌ساز با دنیای تالکین آشنایی چندان زیادی با این دنیا ندارم برایم جذاب در آمده است. اما اینترنت در این چندروزه نگران چه چیزی است؟ اینکه چرا شخصیت‌های خوب و باهوش و قوی همه زن هستند و شخصیت‌های بزدل و بدبخت همه مرد. و من مانده‌ام که اینها سریالی را دیدند که من دیدم؟ یا بیشتر مشغول مصرف خزعبلات فید‌های اینترنتی خودشان بودند و در حباب اطلاعاتی خودشان شناور؟ آن شاهزاده باحال دورف مهربان و خانواده دوست را ندیدید؟ اصلا آن خنجری که به گالادریل جرئت شهامت می‌دهد مگر برای برادر جنگجو و باهوشش نبود؟ یا اینکه او ترنس بود و ما کور و عصر حجری و شما بینا و پرسونالیتی قرن بیست و یکمی؟اصلا خود من خجالت می‌کشم که بیایم این‌ها را بشمارم. چه نیازی به این‌کار است؟ چرا باید حواسمان به این باشد که خوب، چند شخصیت قوی زن وجود دارد؟ چند شخصیت قوی مرد؟ این‌ها همه شخصیت‌اند. مرد و زن و بچه و آفریقایی کول و اروپایی نایس و مسلمان و یهودی و مسیحی، چه ربطی دارد؟ این یک درام اجتماعی نیست که. یک دنیای فانتزی است. ولمان کنید. این بلبشو فقط مخصوص این سریال نیست. در همین قضیه، بازیگر آفریفایی‌تبار سریال ‌House of dragon که به خاطر بازی کردن در نقش یک والریایی آماج حملات بوده حرف خوبی می‌زند. می‌گوید مردم در دنیایی که اژدها در آن به پرواز به دنیا در می‌آید نمی‌توانند یک مرد سیاه‌پوست ثروتمند والریایی را درک کنند. هر چند که او هم به همان برچسب‌های پوسیده و کلی و رواعصاب نژادستیز برای دفاع از خودش استفاده می‌کند، اما به نکته خوبی اشاره می‌کند. اینکه لامصب‌ها، این یک فانتزی است. و اصلا چرا باید اینقدر سر این موضوعات بی‌خود جنگ و دعوا داشته باشیم؟ چرا باید هربار تعداد گی‌ها و تعداد زن‌ها و تعداد مسلمان‌ها و تعداد آفریقایی‌تبار‌ها را بشماریم؟ چرا یک نفر به‌ جای اینکه خیلی راحت بنشیند و از سریال مورد علاقه‌اش لذت ببرد، باید نگران این باشد که این نزاکت سیاسی رعایت شود؟ یک‌هویی یکی می‌آید و می‌گوید فلان درصد شخصیت‌های مارول باید همجنس‌گرا باشند. مگر سهمیه‌ای است؟ پس داستان چه شد؟ بی‌خیال داستان و سرگرمی. دعوای جدید در اینترنت چه داری؟ آهان! شی‌هالک!!شی‌هالک هم دوباره درگیر این حساسیت‌های بی‌خود شده. دوباره دلواپسان وارد صحنه شده و از در و دیوار سریال ایراد می‌گیرند. یک مشت زامبی که در روز ثانیه‌ای هم مستقل فکر نمی‌کنند گیر به همه چیز می‌دهند. چرا این دیوار چهارم شکست؟ این شوخی‌های جلف چیست؟ حیا کن زن شرک نما. در صحنه فان بعد از تیتراژ رقص باسن می‌روی؟ چه شد میراث تونی استارک بزرگ؟ و چیزی که من برا عذاب می‌دهد این میم‌هایی است که اونجرز قبل و بعد از اندگیم را مقایسه می‌کنند. و بد شدن دنیای مارول را به همین جریانات woke نسبت می‌دهند. جوری وانمود می‌کنند که قبل از اونجرز اندگیم داستان‌ها همه از داستایوفسکی بود. الان که این زن غول‌پیکر آمده این رقص را رفته، خیانت کرده. انگار نه انگار که همین داستان‌هایی که فکر می‌کنید جدی بوده و سینمایی که فکر می‌کردید سینما بوده در وسط صحنه‌هایش، برای یکدیگر جوک می‌پراندند. کاپیتان آمریکا وسط یک نبرد مهم، به خوب بودن باسن خودش پی می‌برده. به نظرم، به جای اینکه به در و دیوار بزنید که چرا این MCU ما اینقدر بد شده، قبول کنید که خسته تان شده. هیچوقت دلیل اینکه چرا دکتر استرنج 2 اینقدر نظرات منفی دریافت کرد را نفهمیدم. برای من، دقیقا مثل باقی آثار مارول بود. یک اثر با صحنه‌های هیجان انگیز اما با فیلمنامه به شدت حفره‌دار. مثل همیشه. مثل آن تعریف له و لورده اونجرز اندگیم از سفر در زمان. چیزی که بالاخره اتفاق افتاد این است که دیگر تکرار این قصه‌های ابرقهرمانی برای مخاطبانش خسته‌کننده شده. وگرنه کیفیت محصولات به نظر من همان است. و حتی بعد از endgame، سه سریال وانداویژن و لوکی و مون نایت از بهترین‌ها بوده اند. چرا که چیزهای جدید را امتحان کرده. ولی نه!! این باسن خانم سبز رنگ خیانت است. مارول اصلا فان و شهربازی نبوده.با اینکه مارول همیشه این طوری بوده. اتفاقا من آثاری مثل شی هالک که خودشان را جدی نمی‌گیرند و به در دیوانگی می‌زنند را بیشتر دوست دارم تا آنهایی که سعی می‌کنند خودشان را جدی بگیرند اما اینقدر جدی نیستند که شکل افتضاحی به خود می‌گیرند. این وضعیت فعلی که با انتشار هر فیلم یا سریال پر سر و صدا فقط بدتر می‌شود، نفس انسانیت را خواهد گرفت. اینقدر بحث‌ها جنسیت زده و نژاد زده است که کسی دیگر نکات مهم را نمی‌بیند. همه در اینترنت به دنبال عقیده‌ای آماده برای دفاع کردن و دشمنی برای برچسپ زدن و فحش دادن هستند. کسی با نظر شما مخالفت کند، شما نژادپرستید. شما ضد انسانیت هستید. شما تف کردید به قبر تالکین. همه نمرات فیک، همه توییت‌ها ربات، همه عقاید قبل از مواجه با مسئله چیده شده. چیزی برای بحث باقی نمی‌ماند. فقط ترندها بزرگ می‌شوند. با اصرار بیجای کمپانی‌ها برای چپاندن بی سر و ته Woke culture در همه چیز و وسواس بیش از اندازه آنها و مقاومت بیشتر از طرف کسانی که این‌ها را نمی‌پذیرند، فقط نژادپرست‌ها و جنسیت‌ستیزهای بیشتر تولید می‌شود. مکان بحث و گفت و گو تعطیل می‌شود. معیارها، مثل نمرات نظرسنجی به نابودی کشیده می‌شوند. و این وسط مردم می‌مانند که آیا Rings of power سریال خوبی است یا نه؟و این وسط چه کسانی سود می‌برند؟ شاید کسانی مثل ایلان ماسک. این شیاد میلیاردر که ارتش مجازی خودش را دارد. آن بازنده‌های NFT و crypto dude ها. کسی که انگار باید همه جا باشد. هم در مریخ با ماموریت احمقانه‌اش، هم در زیر زمین با تونل‌های تنگ تر از افکار طرفدارانش و هم سر میز خرید توییتر و هم در گیم و میم و حالا فیلم و سریال. ایلان ماسک از آن افرادی است که این آش را فقط شورتر می‌کند. این منجلاب را خیلی خوب هم می‌زند. و طرفداران سینه‌چاکش هم ندیده و نشنیده، از نظرات گران‌بهای ایشان دفاع می‌کنند و می‌شود نظرات آنها. متاسفانه ایلان ماسک در ایران هم طرفداران زیادی دارد. پیغمبر است. این آدم قرار است آینده ما را بسازد مثلا. می‌پرسید چطوری؟ با نوسان گرفتن از بازار ارز با توییت کردن یک مشت ایموجی و حرف‌های بی سر و ته. گور بابای پس‌انداز شما و پتانسیل اصلی رمزارز‌ها و web 3. موشک می‌فرستیم به مریخ بابا. توییت ایلان ماسکبسیار حرف زدم و شلخته گفتم. معذرت می‌خواهم اگر که سرتان درد آمد و چشمانتان سیاهی رفت. فقط حرفی بود که دوست داشتم بزنم. وضعیت هر روز وخیم‌تر می‌شود. امیدوارم که این حساسیت بی‌خود روی این مسائل پوچ کمتر شود. یاد بگیریم که بهتر بحث کنیم و همه چیز را با عینک نژاد و جنسیت و غیره نبینیم. اگر که بهتر نشویم، این مسائل بی‌خود جای دغدغه‌های اصلی را خواهد گرفت و نعمت اینترنت مسموم تر شود و فاصله بین مردم بیشتر شود.  و امیدوارم که از نوشتن این متن پشیمان نشوم.جواب نیل گیمن، نویسنده مشهور به ایلان ماسک</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 13:42:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه‌ای از اینترنت پر از نامه‌های ارسال نشده است</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ed2jeoqq9szj</link>
                <description>علاقه بسیار زیادی دارم که در اینترنت سر بچرخانم و به گوشه‌هایی بروم که کمتر کسی می‌رود. فراتر از الگوریتم‌های بی‌احساس، فراتر از صفحه‌های سئو شده و اتوکشیده برای موتورهای جستجو و دزدیدن حواس مخاطب. دوست دارم آنها را از قسمت‌های خوب اینترنت بنامم. حتی مستندی که چند وقت پیش برای دانشگاه ساختم و برایم بسیار عزیز است هم از همین موضوعات تشکیل شده است. اما برای امروز، دوست دارم چیزی را معرفی کنم که خیلی وقت بود که می‌خواستم از آن حرف بزنم.شبکه اجتماعی ردیت (Reddit) پر از قسمت‌های بد اینترنت است. پورن‌های آزاد و بی حد و مرز، انجمن‌های ترول‌های اینترنتی، جماعت hate speech و incel ها، ( دوست دارم در مورد incel ها هم کمی بنویسم) و دیگر. ردیت پر از قسمت‌های عجیب هم هست. میم‌هایی که من بسیار طرفدارشان هستم، سابردیتی مختص به مردان جذابی که کنار گل و گیاه عکس می‌گیرند، سابردیت‌هایی با شوخ‌طبعی بسیار خاص و دیگر. اما، ردیت قسمت‌های خوب اینترنت را هم دارد. یکی از آنها، جایی که می‌توان انبوهی از احساسات سرخورده، بغض‌های ته گلو و مشت‌های گره‌کرده و حرف‌های نزده را مشاهده کرد، ساب‌ردیت Unsent Letters  است. نامه‌های ارسال نشده. توضیح سابردیت این است: چیزهایی که آرزو داشتید به آنها بگویید.جایی برای نوشتن نامه‌ای که قصد فرستادنش را ندارید.ساب‌ردیت را به دلیل علاقه‌ام به نامه‌نگاری پیدا کردم. دنبال جایی برای پیدا کردن pen pal خوب بودم که به این انجمن برخوردم. مردمانی از همه جای جهان، با یورزنیم‌های عجیب و غریب آمده‌اند و حرف‌هی گیر کرده در گلویی را نوشته‌اند که به هر دلیلی، نمی‌توانستند به دست مخاطبشان برسانند. این ساب‌ردیت، پر از بغض‌هایی است که هیچگاه آزادانه نترکیدند. نامه‌ها بسیار متفاوت اند. بسیاری به کراش خود نامه نوشتند؛ برای آن افرادی نامه‌ نوشته اند که مخفیانه، لبخند‌های آنان را رصد می‌کنند، بوی عطرشان را در ذهن هک می‌کنند و در ذهن خود با او ساعت‌ها رویا پردازی می‌کنند. اما هیچوقت این جرئت را پیدا نکرده اند که این نامه‌ها را مستقیم به آن نهان‌شیدا بزنند. و آنها را به این انجمن آورده‌اند. برای بیرون ریختن احساسات جلوی غریبه‌های اینترنتی. یکی از این دست از نامه‌ها این است:در واقع من خیارشور دوست ندارم. تو هم همینطور. تو از من بیشتر از خیارشور متنفری اما با این حال هیچ‌وقت برگرت رو بدون خیارشور سفارش نمی‌دی. و تو اینطوری هستی. همیشه نگران اینی که باعث ناراحتی و یا مایه رنجش کسی بشی. وقتی که بچه بودیم، تو هیچگاه از مامور عبور و مرور برای اینکه ماشین‌ها رو نگه می‌داشت تا از خیابون رد بشیم تشکر نکردی. هیچکس تشکر نمی‌کرد. نه؛ تو به خاطر اینکه حرکت ماشین‌ها رو مختل می‌کردی عذرخواهی می‌کردی و منو با عجله از ژاکتم می‌کشیدی دنبال خودت برای مردمی که اصلا اهمیت نمی‌دادند. هنوز چیزی تغییر نکرده. تو همچنان خیلی بیشتر از حد هر کسی توی این دنیا مهربونی. و به این خاطره که هربار تو خیارشور‌ها رو از ساندویچت در میاری و به من میدی. فکری می‌کنی من عاشق خیارشورم ولی در واقع، من عاشق تو ام. و جرئت این رو ندارم که بهت بگم که از خیارشور متنفرم اما فقط برای تو همچنان با اشتیاق به خوردنشون تا آخر عمرم ادامه می‌دم.یا این یکی نامه که فرد دیگری، برای کراش خود نوشته است و دورادور به او عشق می‌ورزد.:نمی دونی؟ توی چندماه اخیر، خیلی سخت تلاش می‌کردی. موهات طوری بود که انگار هر روز به آرایشگاه رفتی. آرایشت هم همینطور. و نتیجه، خیره‌کننده بود. تمام و کمال. اما نمی دونی؟ تو لازمه فقط بیدار بشی، از تخت بیوفتی، خز ترین لباس کمدت رو بپوشی و همچنان زیباترین زن در هر جایی باشی. حتما وقتی هرجایی میری سرها رو به سمت خودت می‌چرخونی. حتما باید مردها مدام روی تو کراش داشته باشد. چطور می‌تونند نداشته باشند؟ و حتی اونها هم نمی‌دونن.  و اونا هنوز تو رو نمی‌شناسن. اونا حتی نمی‌دون که زیر اون ظاهر خیره کننده، تو شیرین‌ترین، طناز‌ترین، مثبت‌ترین، مدبر‌ترین و بهترین انسان همه دوران هستی. اونا نمی‌دونن که روح تو از هر ستاره‌ای بیشتر می‌درخشه. درخشان‌تر از میلیاردها ستاره. پدر و مادرت احتمالا می‌دونستند و برای همین این اسم رو روی تو گذاشتند. امیدوارم که اون مرد بدونه که چه چیزی داره. امیدوارم که قدرش رو بدونه. امیدوارم که باعث بشه تو حس کنی که همیشه اینقدر زیبایی؛ چه درونی و چه بیرونی. امیدوارم هر چیزی که بخوای رو بهت بده. امیدوارم که اون خوشحالت کنه؛ من می‌کردم. اگر که می‌تونستم .شاید بیشتر از همه، مردم برای عشق‌های به نتیجه نرسیده نوشته‌اند. ساب‌ردیتی متعلق به دل‌شکسته‌های رمانتیک. از عشق‌های فرجام ندیده، به رومنس‌های جواب نداده هم می‌شود اشاره کرد. آنهایی که برای عشق سابقشان نوشته‌اند. در مورد جدایی‌ها. در مورد پشیمانی‌ها و خشم‌ها. من درک می‌کنم. من خوش‌اقبالم که بدونم که چرا تو باید می‌رفتی. بعضی از مردم هیچوقت اینو نمی‌فهمند. فکر کنم من خوش شانسم. جریان اینه که، من همیشه می‌دونستم... می‌دونستم که یک روز  تو برای همیشه میری. ولی هیچوقت نمی‌خواستم قبولش کنم چرا که از اینکه از دستت بدم خیلی می‌ترسیدم. می‌دونستم که نمی خواستم و نمی‌تونستم که با دردش مقابله کنم. آماده بودم که هرکاری بکنم تا خودم رو از اندوه سست کننده‌ای که می‌دونستم داره میاد نجات بدم. چطور می‌تونستم چشم‌انداز زندگی‌ای بدون تو رو تصور کنم؟ و به این خاطره که حالا حس می‌کنم حتما باید ازت تشکر کنم. برای اینکه این رو به من اجبار کردی. برای اینکه به من اجازه دادی به درون خودم نگاه کنم و شجاعت درست کردن چیزی که شکسته رو درون خودم بسازم. تشکر کنم ازت به خاطر شجاعتت و ثابت‌قدمی ت در کنار کشیدن و بازیابی خودت. برای اینکه قدرت اینو داشتی که چیزی که برای هر دوتامون درسته رو انجام بدی؛ در برابر دلخراش‌ترین شکنجه‌ای که یک نفر می‌تونه تحمل کنه. خیلی بهت افتخار می‌کنم. ممنوم. مردم همیشه می‌گن که تو باید ازش عبور کنی. نمی‌تونی مدام توی اون بمونی. نمی‌تونی بزاری اون (مرد) این کار رو با تو بکنه. اما تو رو نمی‌شناسن. من رو نمی‌شناسن. ما رو نمی‌شناسند. و با همدیگه چه چیزهایی کشیدیم؛ با همدیگه و برای همدیگه. ک** توش، دلتنگتم. امیدوارم که خوشحال باشی. امیدوارم که تو زجر نکشی و امیدوارم که کسی رو که به دنبالش هستی رو پیدا کنی. و حتی اگه اینطور حس نمی‌کنی، این برای من واقعیته؛ این نحوه‌ایه که من تو رو رها می‌کنم، اینکه بدونم توی قلبم، که تو عاشقم بودی. و مرد، من عاشقت بودم. فکر کنم همیشه عاشقت باشم. بیشتر از چیزی که تصورش رو بکنی. دلم خیلی شکسته. اما نامه‌ها فقط برای عشاق و در مورد عشق نیست. نامه‌ها از جانب کسانی نیست که جربزه‌ این را نداشتن که مستقیما به عشق خود و یا فردی حرف دلشان را بزنند. گاهی، اصلا نمی‌توانند حرف خود را به دست آن فرد برسانند. نامه‌هایی برای غریبه‌ها.برسد به دست آن مرد روی پُل. امیدوارم که پایین اومده باشی. امیدوارم که اونها برات کمکی پیدا کرده باشند. امیدوارم که بفهمی که یک نفر به تو فکر می‌کنه و برات امیدواره. و بیشتر از همه، امیدوارم که درون خودت امید رو پیدا کنی. این یکی، از پربازدیدترین نامه‌های این ساب‌ردیت است:برسد به دست خانمی که به صورت تصادفی در جریان حمله تروریستی 11 سپتامبر زنگ زدم. من سر کار بودم. در مورد حملات در مرکز معاملات جهانی شنیدم و تلفن رو برداشتم تا به مادرم زنگ بزنم. شماره را اشتباهی گرفتم و به تو زنگ زدم. می‌تونستم بگم که داری گریه می‌کنی. پرسیدم که حالت خوبه یا نه. گفتی که ترسیدی. گفتم که من هم همینطور. در مورد خانواده م در نیویورک گفتم. گفتی که برای من و خانواده‌ام دعا می‌کنی. من در مورد تو در این سالها مدام فکر می‌کنم. تو تبدیل به بخشی از داستان من در آن اتفاقات آن روز شدی. من به تو فکر می‌کنم حالا که دنیا در بحران جدیدی با کرونا است. برای تو و خانواده ت و بقیه مردم جهان دعا می‌کنم.و البته از دیگر انواع نامه‌هایی که بعید است به دست مخاطبشان برسد، نامه به عزیزانی است که دیگر در این دنیا نیستند.سلام مامان، امروز موبایلت رو زدم به شارژ. تمام این مدت برای دلیلی که تا همین یک ساعت پیش نمی‌دونستم نگه ش داشته بودم. آیفون چهار. باورم نمیشه شارژرش رو داشتم. مدتی طول کشید تا شارژ بشه و بتونم بازش کنم. روی هوم اسکرینت، عکسی از من و تو هست. تو نشستی و من پشت سرت با یک تی‌شرت کهنه ایستادم. می‌خندی. از ته دل. و با توجه به لبخند روی صورتم و برق کوچک درون چشمانم، می‌تونم بگم که من همزمان با باز و بسته شدن شاتر دوربین یه جوک به موقع گفتم. هنوزم به خودم به خاطر قابلیتم در خنداندن تو در زندگی کابوس وارت می‌بالم. تنها چیزی بود که می‌دونستم چطور انجامش بدم. &quot;برای باز کردن بکشید&quot; تو فکرم که بازش کنم یا نه. تو فکرم که رمز عبورت چی می‌تونه باشه. روی صفحه کشیدم و فهمیدم که تو چیزی برای مخفی کردن نداشتی. رفتم سر چند پیامک قدیمی و چند شماره‌ تلفنی که گم کرده بودم رو پیدا کردم. توی گالری، فقط یک عکس. یادداشت‌ها؛ 18 نوامبر سال 2014، ساعت 21:54: «پسرم، می‌خواهم که به یاد داشته باشی که مُردن چیز بدی نیست. اجتناب ناپذیر است. بله، ما نمی‌دانیم که چه زمانی می‌میریم، پس برای اینکه به خوبی بمیری، باید به دستش بیاری. یادت باشد، من روزهای روشن زیادی را دیدم. زندگی کردم، عشق ورزیدم. زندگی فوق‌العاده‌ای را گذراندم چرا که تو در آن بودی.» گریستم. در اون زمان پاهات دیگه کار نمی‌کردند. کمی از بازوانت کار می‌کرد و تقریبا دست‌هایت بی‌مصرف شده بودند. نمی‌تونستی صحبت کنی. یعنی چقدر طول کشید تا این متن رو برای من بنویسی؟ روزها؟ بابا بهم یهویی پیامک زد تا یادم بندازه که من «مرد خودساخته‌ای هستم». چه احمقیه. فقط براش پاسخ فرستادم که «نه، نیستم.» شک دارم که نکته م رو گرفته باشه....اینترنت در اینجا توانایی عجیب خود را نشان می‌دهد. فردی حرف دل خودش را می‌زند، و افرادی دیگر بدون اینکه او را بشناسند به دور او جمع می‌شوند. از غریبه بودن استفاده می‌کنند و پشت آن یوزرنیم‌های عجیب و غریب قایم می‌شوند تا چیزی را که ذهنشان را مدت‌ها خراش می‌دهد را بیرون بریزند. گاهی این بیرون ریختن خشونت آمیز است. در قالب توهین‌ها و ترول‌ها است. اما گاهی هم، جایی شکل می‌گیرد که انسان‌های غمگین و دل‌مشغول پشت مانیتور‌های با نور مُرده، احساس راحتی می‌کنند و پوست‌کنده حرف خود را می‌زنند. گاهی زیباتر نامه‌ها، نظرات زیر آنها هستند. افرادی با پیش‌زمینه فردی کاملا متفاوت و در مکانی کاملا متفاوت، ناگهان می‌بیند که می‌تواند آن نامه را به احساسات خود مرتبط ببیند. دردها یکی می‌شوند. طعم خاطرات یکی می‌شوند. لحظات به هم پیوند می‌خورد. و در یک ساب‌ردیت، آرشیوی از داستان‌ها و احساسات بشریت جمع می‌شود. در فکر بودم که فارسی‌زبانان می‌توانند چه نامه‌های ارسال نشده‌ای بنویسند؟ در کجا می‌توانند بنویسند؟ ردیت به اندازه کافی مخاطب فارسی زبان ندارد. شاید در ویرگول؟ شاید در یک مکانی مثل انتشارات ویرگول؟ اگر شما بودید برای چه کسی نامه‌ای می‌نوشتید که قصد فرستادنش را ندارید؟ و یا اینکه، آیا درست است نوشتن این نامه‌ها و ریختن احساسات برای غریبه‌ها و نه برای مخاطبان خود نامه‌ها؟ یک سوالی که همه نویسندگان نامه‌های ارسال نشده، به خصوص آنهایی که برای کراش‌ها و عشق‌های از دست رفته می‌نویسند این است که، کی می‌خواهند به آن نامه‌ها یک آدرس بدهند؟ شاید حق آن مخاطب است که نامه به دستش برسد.؟</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 16:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش جهان برای لَش کردن عالی است</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%8E%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hciyikhvzfoi</link>
                <description>ظهر اصفهان با آفتاب سوزاننده، در نقش جهان. میان بازار و مغازه‌هایی که درب آنها باز است اما در حال چُرت زدن ظهرگاهی هستند. پرنده‌ها آرام‌تر بال می‌زنند. آن بادبادک بزرگ با دم دراز کمتر اوج می‌گیرد. آفتاب که می‌تابد، همه چیز و همه کس به رنگ آن آجر‌های دیواره‌ها و طاق‌ها در می‌آیند؛ همان طاق‌هایی که حتی این آفتاب تیز را هم به نرمش وا می‌دارد و با آن بازی می‌کند. مسجد جامع عباسی بسته‌ است. تنها یک خانواده توریست به خود اجازه داده‌اند که از سایه‌های خنک به بیرون خزند و  جلوی درب منتظر آغاز بلیت فروشی شوند. اما سنگینی بعد از نهار و وسوسه چرت ظهرگاهی، بلیت فروش پیر را کُند کرده است. صدای پرهیاهو چکش مسگرها، حالا به تق و توقی محدود تبدیل شده. صدای کالسکه اسب‌سواری، بیشتر به گوش می‌رسد. بقیه صداها در میدان به حدی حذف شده‌اند که حتی می‌توان از دور قدم‌های اسبی که از دست مستثمر‌هایش چُرت ظهرانه ندارد را می‌توان شنید. کسی جلوی خورشید ذره‌بین گرفته است. این آفتاب برای سوزاندن پوست است. نیمکت‌ها خالی است. کسی جرئت نشستن روی این میله و چوب‌های داغ را ندارد. اما من نشستم. دردناک بود. با آن تیشرت مشکی، حتی دردناک‌تر. اما اگر که غر نزنی، نسیم خنکی که همه سایه‌ جوها به دنبال آن هستند، تو را پیدا می‌کند. چشم‌ها را که ببندی، سکوت میدان و آرامش حاصل از لَش کردن گردشگران میدان، به تو می‌رسد. آن خانواده توریست همچنان منتظر باز شدن مسجد هستند. مسجدی که روی همه کاشی‌هایش لایه ضخیمی از خاک نشسته. لوله‌ها و سیم‌ها و داربست‌های مربوط به پروژه مرمت، محوطه آن را شلوغ کرده.محوطه آن در آن ظهر چنان خالی است که انگار همین الان کشف شده. انگار همین الان سر از زیر خاک در آورده. اما آن گنبد عظیم، آن مناره‌های جاه‌طلبانه، همچنان ابهت دارند. هرچقدر که داربست‌ها احاطه‌اش کنند. آن رنگ آبی کاشی‌ها، آن طرح‌واره‌هایی که با به هم پیوستن به یکدیگر تشکیل داده‌اند، حتی زیر این غبار چسبنده‌ هم جلوه دارند. البته، شاید مسجد هم فرصتی پیدا کرده تا پرده روی خود بکشد و لَش کند و بخوابد. همه بازدیدکنندگان مسجد در این زمان به نوعی در حال لَش کردن هستند. جز آن نگهبان محوطه مرمت که با گوشی خود بازی می‌کند. احتمالا کال آف دیوتی موبایل. هر از چند گاهی هم که گوشی را زمین می‌گذارد، سعی می‌کند کاشی‌های رنگ شده به بازدیدکنندگان انگشت‌شمار ظهر بفروشد.در این ظهر با آفتاب سوزان اما با نسیم معجزه‌آسای خنک، فروشنده‌ها دیگر به مشتریان توجهی ندارند. وقت لَش کردن است. با خود حرف می‌زنند. در گوشه‌ای از دکان خود فرو رفته‌اند. آن دختر، مثل یکی دیگر از اشیای داخل ویترینش، بی‌حرکت ایستاده است. زن فروشنده‌ای خود را رها کرده تا اسیر دلربایی مرد فروشنده شود. چند مشتری ثابت قدیمی، در کافه‌های مجلل آرام‌تر از صدای میدان، با هم صحبت می‌کنند. در این ساعات  این مشتری‌های اندک مهم نیستند. نه خریداری هست و نه جانی برای فروشنده بودن. همه در حال لَش کردن هستند. بقیه حداقل برای حفظ ویترین و امید حداقلی برای فروش چند تکه جنس، چشم‌ها را باز گذاشته‌اند. اما پیرمردی، بی‌خیال همه اینها شده، در جلوی مغازه‌اش روی صندلی، به خواب عمیق فرو رفته است. او بیشتر از همه لَش کرده است. ببخشید بابت تار بودن عکس. اینقدر لش بودم که گرفتن عکس سخت بود.روی هر نیمکتی از میدان که بنشینی، اصلا اگر که هر جا قرار گیری و به سمتی نگاه کنی، یک منظره زیبا می‌بینی. دور تا دور این میدان را هارمونی احاطه کرده. منحنی‌های تکرار شونده، رنگ‌های یک شکل، آسمان آبی بالای سر آن، ویترین فروشنده‌های صنایع دستی و حتی آن بادبادک شناور در هوا که او هم ظهرها خسته می‌شود. و دوست دارد بیاید پایین و روی چمن‌های سبزی که حوض‌ها را احاطه کرده‌اند، لَش کند. همه اینجا در حال لَش کردن هستند. طبقه دوم و خسته عالی‌قاپو، مسجد جامع عباسی با پرده به شکل غبارش، بلیت فروشان پیشه باخته به دستگاه‌های اتوماتیک صدور بلیت، آن توریست‌های عجول برای دیدن مسجد امام، آن پسر عازم سربازی که در لحظات قبل از شروع خدمتش زیر گنبد مسجد عباسی تحریر می‌زد، آن فروشنده دلباخته، آن دلبر، و آن پسری که با تیشرت مشکی و ته‌ریش زشتش، با چشمان بسته بی توجه به سوزش آهن‌ها، روی نیمکتی نشسته است و بطری خنک آب معدنی‌اش را در دست می‌فشارد. همه لَش هستند. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 03:13:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی Stray: تراژدی روبات‌هایی که نمی‌توانند انسان باشند</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-stray-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%AF-rdggw1shihai</link>
                <description>بازی Stray از همان روزهای نخست که معرفی شد، دل اینترنت گربه دوست را بُرد. جامعه گیمرها که از خلاقیت و نوآوری ذوق‌زده بودند و دیگران که موجود پشمالو و بانمک دوست دارند را تشویق به بازی کرد. Stray آمد و هم گربه طبق انتظار بانمک بود و هم گیم‌پلی 5 ساعته آن جذاب و هم داستانش. اما این متن، در مورد گربه نیست. آن را یک لحظه ول کنید. آن روبات‌ها چرا اینقدر سرنوشت تراژیکی دارند؟ بعد اینکه که بازی را تمام کردم، و آن پایان بی‌نقص را دیدم، بعد از آن که به تیتراژ پایانی خیره شدم، بعد از آنکه از روی حماقت بازی را سریع حذف کردم، به ذهنم خطور کرد. چه سرنوشت تلخی دارند آن روبات‌ها. آرام مانند گربه‌ها، می‌رفتم سمت هرکدام از آنها که گوشه‌ای نشسته‌اند. به واسطه ربات B12 با آنها صحبت می‌کردم. و هر کدام جوک‌های کوچکی می‌گفتند. یکی از آنها گفت که به نظر غذای خوشمزه‌ای است. اما حیف که نمی‌توانم بخورم. مثل انسان‌ها لباس می‌پوشیدند. مثل انسان‌ها رفتار می‌کردند. اصلا کل داستان بازی Stray و تلاش برای خروج از این شهر زیرزمینی، این جستجوی آزادی برخلاف همه مشکلات، یک داستان به شدت انسانی است. اما آنها انسان نیستند.نوازنده‌ای که نمی‌داند چه بنوازد
طبق بنرهایی که در گوشه کنار روستای اول بر می‌خوریم، این ربات‌ها قبلا در محدوده معمول &quot;یک ربات&quot; وجود داشتند. انسان‌ها برای سالیان سال رفتند، اما این ربات‌ها ماندند و به تکامل ادامه دادند. خود را در دنیایی دیدند که انسان‌ها شکل داده بودند. خاطراتی داشتند که صفر و یک آنها را یک انسان نوشته بود. آنها ذره‌ای از یک انسان در وجود خود دارند، اما کامل انسان نیستند. و به نظرم این نکته بسیار آنها را آزار می‌دهد. در بار و رستوران جمع می‌شوند و ژست انسانی می‌گیرند اما لب به چیزی نمی‌زنند. رباتی گوشه‌ای از یک کلاب ایستاده به میز بیلیارد خیره شده است. می‌گوید که من استاد تمام بازی‌ها هستم. اما اصلا نمی‌دانم این چطور است. و گربه جلوی چشم او، تنها موجود ارگانیک بین آنها، توپ‌ها را به این سمت و آن سمت می‌برد. بر بام یکی از خانه‌ها، یک مردی -به گمانم- نشسته است. گربه را می‌بیند. از اشتیاقش برای نوازش او می‌گوید اما نمی‌داند این اشتیاق از کجا می‌آید. به پیش مخ کامپیوتر روستا می‌روی، می‌گوید که سردم شده است. لباس نیاز دارم. آیا ربات‌ها سردشان می‌شود؟ یا اینکه این بخشی از آن تلقین انسان بودن است؟ چرا باید به یک ربات بگویند مادربزرگ؟ و چرا او باید برایشان با سیم لباس بدوزد؟ همان مرد دوست دار نوازش گربه اما گیج شده به خاطر عدم وجود دلیل آنیک گوشه‌ای، یک گیتاریست می‌بینیم. گیتاری دارد. فکر می‌کند که موزیسین است؛ دوست دارد بنوازد. اما اصلا چیزی بلد نیست بزند. فقط یکهویی، فهمیده است که موزیسین است. انگار که همه آنها ناگهان از استندبای خارج شده، و شروع کرده اند کلیشه‌های شخصیتی انسان‌ها را پوشیدن. آنها انسان نیستند. این را آن دکتری که در منزلش، غرق در کتاب‌های مربوط به هوش مصنوعی و تکامل آن بود خوب می‌داند. آنها ربات هستند و تلاش مذبوحانه‌ای دارند برای شبیه به انسان بودن چرا که خود را در دنیایی دیدند که انسان‌ها ساختند. با خاطراتی بیدار شدند که انسان‌ها به جا گذاشتند. وقتی که به مراحل پایانی بازی می‌رسیم، زندانی که ذهن آن ربات‌ها را پاکسازی می‌کنند رد می‌کنیم، به control room می رسیم. برخلاف تمام مکان‌های بازی، کاملا پاکیزه. هیچکس نیست. انسان‌ها خیلی وقت است که نیستند. فقط چند ربات که مانند یک ربات، دارند وظایف خود را انجام می‌دهند. تکرار می‌کند: «وظیفه من در حال حاضر، تمیز کردن است.» و دیدن آنها در آن اتاق کاملا تمیز با آن نام کاملا صریح و با آن وظایف کاملا روشن، برایم ترسناک بود. بعد از آنکه آن همه ربات‌های تقلید کننده انسان رنگارنگ دیدیم، آرزوهای بزرگ و کوچک آنها را شنیدیم و با لم دادن کنار پای آنها مانیتورشان را قلب باران کردیم، دیدن این ربات‌های رباتی، برایم ترسناک بود. اینقدر در دور تکرار، این همه سال ایستاده در یک جا و انجام وظیفه، می‌توانم حدس بزنم که آن ربات‌ها قبلا زندانی آن سیاه‌چال مخوف بودند و ذهنشان پاک شده. و حال اینجا هستند. نیشخند می‌زدم که نگاه کن این ربات‌هایی که له له می‌زنند برای شبیه انسان بودن. به صورت ضایعی می‌رقصند، به شکل به هم‌ریخته‌ای می‌پوشند و آن یکدانه عکس از ساحل و یک درخت را مثل آثار هنری می‌پرستند اما انسان نیستند. چه خود درگیری مفتضحانه‌ای. اما بعد که با ربات‌های اتاق کنترل مواجه شدم، دلم خواست که باز هم همان ربات‌های تقلید کننده را ببینم. کلمنتاین شجاع، موموی با انگیزه اما با اعتماد به نفس کم و دیگران. چه خوب که آنها مدام این تناقصات را دارند. چه خوب که این جنگ درونی را در پردازنده مرکزی‌شان حمل می‌کنند. بگذار که تقلید کنند. درست است که این‌گونه هم غم‌انگیزند، اما حداقل بامزه هستند. در حال تلاش هستند. آن زندانیان بی حافظه### شروع اسپویل پایان Stray #####شاید بشود کلا داستان Stray را اینطور بازخوانی کرد: سفر و نبرد آنها برای بیرون رفتن از این شهر زیرزمینی، برای قدم زدن زیر آفتاب، مرحله پایانی آنها برای انسان شدن است. حتی B12 هم در این مسیر است. و همه دست به دامان حیوانی که عشق همه انسان‌ها را بر می‌انگیزد و جای مهمی در قلب و زندگی آنها دارد شده‌اند. مثل پل ارتباطی آنها بین مقلد انسان و خود انسان شدن. چه موجودی بهتر از یک گربه؟ و تنها این گربه است که به دنیای بیرون راه پیدا می‌کند. تنها کسی که واقعا متعلق به آنجا است. و آن ربات‌ها، بار دیگر در راه انسان شدن شکست می‌خورند. هر کدام در مرحله‌ای جا می‌مانند. حتی B12 هم که حامل خاطرات یک انسان است، نمی‌تواند تابش آفتاب را ببیند و دست به فداکاری می‌زند. شاید اینطور تعبیر کردن داستان بیش از حد تلخ باشد. شاید کمی کِش آمده باشد. اما حداقل آن ربات‌ها با انجام یک کار والا به مسیر خود پایان دادند. فداکاری. هر کدام در مسیر، دست به فداکاری زدند تا امید زنده بماند. گربه به مسیر ادامه دهد.In this world we&#039;re thrown, like a robot in Stray!#### پایان اسپویل داستان Stray ######بازی Stray یک بار دیگر به من یادآوری کرد که داستان سرایی و ایجاد یک اثر هنری در مدیوم تعاملی مثل ویدیو گیم، چقدر پتانسیل دارد. چقدر راه را برای ایجاد معانی چندلایه و گفتن داستان‌های چندلایه باز می‌کند. امیدوارم بتوانم که بازی‌هایی شبیه به این را باز هم تجربه کنم. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 14:34:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: گذر از هفت دنیا برای بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-tlemtuc6cwph</link>
                <description>یادداشت روز 20 ام.«این مرحله آخر گذر است. در یادداشت های قبلی ام از سوزاننده بودن و بی رحمانه بود دنیای نار گفتم. از تاریکی کور کننده سرزمین شن گفتم. اما هیچکدام آنها قابل مقایسه با این دنیا نیستند. آنری به منِ بی حافظه در دنیای فراموشی گفت که کلیشه سفر قهرمان هایی مثل تو این است که پیچ آخر مسیر آنها از همه دشوار تر است. درست گفته. اما هر وقت یاد این می افتم که من را قهرمان خطاب کرده، خنده ام می گیرد. در کابوس هایی که من می بینم، که بازتابی از روزهایم در دنیای اعلی است، به هیچ عنوان شبیه به قهرمان ها نیستم. اما بالاخره، این مسیر من است. باید برگردم. باید هفت دنیا نزول کنم تا دوباره بتوانم برگردم. اما اگر قبول نکند چه؟این دنیا تهدید کننده جان نیست. همچون شن های دنیای فراموشی، ذهن تو را خالی از هرگونه مهارت نمی کند، تا جلوی آن خون خواران بی دفاع باشی. لحظه اولی که وارد این دنیا شدم، روی کوه هایی که شبیه به کوه های نقاشی دختربچه ای در دنیای پری ها می ماندند، خانه های زیادی وجود داشتند. لایه لایه، روی همدیگر. فشرده شده و در هم رفته. جایی از کوه ها نبود که خانه ای نباشد. و من، در دره بین دو کوه بودم. جایی که شهر بزرگی پهن شده بود. همان اول متوجه شدم یک چیزی در این دنیا نیست. چیزی کم است. چیزی حیاتی، حداقل برای ما. دنیا، به شکل مریض کننده ای آبی است. پر از دود آبی، نور آبی و مردمان آبی. جلوتر که آمدم فهمیدم که این دودها از معادن استخراج نور می آیند. آن نورهای آبی. اینجا نور نمی تابد. استخراج می شود. چرا که جرقه ای در این دنیا به وجود نمی آید. اولین لحظه که نیروهای متخاصم کنار آسمان خراش به من حمله ور شدند، ماشه تفنگی را که در دنیای نار ابزار قتل عامم بود را تند تند فشردم، اما هیچ چیز نشد. در این دنیا جرقه ای نیست. آتشی وجود ندارد.هیچ چیز نمی سوزد. نور گرم وجود ندارد. فقط سنگ های درخشانی که از معادن به دست می آیند و همه جا آویزانند. درخشش آنها عجیب است. مانند یک لامپ پر نور. تفنگ را که در این دنیای بی شعله بی مصرف دیدم، به دنبال سلاح گشتم. یکی از روستاییان آبی رنگ و چشم زردی که مانند اکثر روستاییان آنجا صورت به شدت زاویه داری داشت، من را شناخت. از روی این سه خط تو رفته زرد روی صورتم، که از بالا تا پایین آمده است. گفت که آرزویش بوده یک روز افراد افسانه ای دنیای اعلی را ببیند. خوب شد که او از خاطرات پراکنده ام خبر ندارد که اگر داشت، ذوقش کور می شد. شمشیری برایم جور کرد. باریک، دارای انحنا، و بسیار بلند. اگر قدم به این بلندی نبود نمی توانستم از آن استفاده کنم. آن تیغه، انگار که برای من ساخته شده بود. برعکس این دنیا، که برای موجواتی مثل من نیست. اینجا گرما وجود ندارد. اما سرد نیست. اصلا، درکی از دما وجود ندارد. نه گرم است و نه سرد. حتی ملایم هم نیست. کلا دمایی وجود ندارد. به همان اندازه توصیف آن، تحمل این شرایط هم سخت است. دما که وجود نداشته باشد، تفاوت دمایی هم وجود ندارد. لمس که می‌کنی، دست که روی چیزی می کشی یا دسته سنگی شمشیر بلندی را که در دست می‌گیری، حسی که انتظارش داری را دریافت نمی‌کنی. انگار که به هیچ چیز دست نزدی. همه چیز یکی است. اشیا با دست تو فرقی ندارند. بدنت بعد از سلاخی کردن ده ها سگ نگهبان معادن قرار گرفته روی پل، گرم نمی‌شود. انگار که مُرده ای. خون دشمنانت که روی صورتت می‌پاشد، آن گرمایی که قرن‌ها به آن عادت کرده بودی را منتقل نمی‌کند. و یک چیزی در ته دلم، منِ ماشین کشتار وحشی، دوست دارد که گرمای خون قربانی‌هایم را حس کنم. اینجا بودن مثل یخ زدن در زمان است. خنده‌دار است که از کلمه‌ای برای توصیف یک مکانی استفاده می‌کنم که در آن مکان بی‌معنی است. کسی اینجا یخ نمی‌زند. همه ایستاده‌اند. مثل آن خانه‌های روی کوه که به عجیب‌ترین شکل ممکن ریزش نمی‌کنند. مثل آن پرتو‌های نور آبی که در دل سنگ‌ها ایستاده‌اند. دما و گرما از حرکت می‌آید. یا حرکت از گرما؟ نمی‌دانم. شاید قبلا به یاد داشتم. اما هر چه هست، هیچکدامشان نیستند. نه گرما و نه حرکت. خیابان‌های عظیم در این شهر بنا شده اما کسی در آنها رفت و آمد نمی‌کند. و نو هستند. انگار که هیچکسی در‌ آنها تا به حال حرکتی نکرده. همه در سایه‌ها حرکت می‌کنند. لا به لای کوه‌ها قرار دارند. شاید که از سربازان فرستاده شده توسط آن مفت خور سرزمین اعلا می‌ترسند. آن مزدورهای حریص که به هرشکلی هستند. اما اهمیتی ندارد. همه را کشتم. همه را سلاخی کردم. شمشیر را از گوشت تنشان عبور دادم اگر که گوشتی داشتند. در چشمانشان فرو کردم اگر که چشمی داشتند. مقصدم همین نزدیکی ها است. راه بلند نبود. دشمنان سرسخت نبودند. بلکه خود این دنیا کمرشکن است. این دنیا و بدن من با وجود یکدیگر مخالف‌اند. همدیگر را تحمل نمی‌کنند. چندین بار به زانو افتادم. به گوشه‌ای خزیدم و در تنهایی، لرزیدم. نه از وجود سرما. باید باز هم تاکید کنم که اینجا سرمایی وجود ندارد. بلکه از نبودن سرما لرزیدم. از نبودن چیزی که اینقدر در تجربه زنده بودن من بدیهی است که حتی به آن اشاره هم نمی‌کردم. همیشه در راهی که طی می‌کنم، باقی‌مانده اجساد افرادی را که سعی داشتند مسیر من را بگذرانند می‌بینم. اکثرا، به دست نگهبانان راه و سربازان فرستاده شده توسط دنیای اعلا کُشته شدند. یا به وسیله مخاطرات طبیعی. اما در اینجا، بیشتر آن جنازه‌ها، آنهایی که در تمام غار بودند، جور دیگری مرده بودند. به نظر می‌رسد، از خودکشی. دوام نیاوردند. این تناقض با وجود خودشان را درک و تحمل نکردند. دست‌ها دور گردن خود، پارچه‌ها گره‌خورده دور گلوی خود. طناب‌های دار، چاقو‌های فرو رفته در دنده‌ها. دروغ نگویم، این دنیا من را هم به افکاری که آنها را این چنین کرده بود انداخت. اما رد شدم. هرطور که بود رد شدم.این متن‌ها را می‌نویسم، تا بلکه اگر یکبار دیگر مُردم و در دنیای دیگری زنده شدم، از سرگذشتم با خبر شوم. دیگر از فراموشی می‌ترسم. از نشناختن خودم می‌ترسم. وقتی که بیدار شدم، تنها چیزی که می‌دانستم این بود که یک چند نفری را باید در دنیای اعلا بکشم. و تنها چیزی که بلد بودم، کُشتن بود. باید تمام این هفت دنیا را پایین می‌آمدم تا از نگهبان اجازه بخواهم که اگر که لایق بودم، من را به دنیای اعلا برگرداند. دنیای شماره اول. دروازه‌ای که نگهبان جلوی آن ایستاده است، همینجا است. همین نزدیکی. اما می‌ترسم سمتش بروم. نکند که بگوید لایق نیستم؟»پایان یادداشت بیستم.دفتر را در زیر کمربندش مخفی کرد و شمشیری که خون از آن می‌کشید را بلند کرد و به سمت دروازه حرکت کرد. از صدها متر دورتر، نگهبان بلندقامت پوشیده در یک ردای بلند، به او خیره شده بود. با دلخوری به او نگاه می‌کرد. جلوی نگهبان رسید. سر به زیر بود. تا خون‌های خشک شده روی پوست صورتش معلوم نشوند. یا اینکه از نگهبان، خجالت می‌کشید؟ شرم می‌کرد؟ کلمات را به زبان آورد: «نگهبان، من را به دنیای اول ببر. آیا لایقم؟»نگهبان به او همچنان خیره شده بود. با چشمان بزرگش. یکبار در ذهنش به یاد آورد که چه کسی از او این درخواست را دارد. چه کسی می‌گوید که لایق است؟ آن هم با این همه جنایت و گناه؟ این زنجیر بریده؟ چشمانش را بست، و باز کرد. نگهبان گفت: «نه. تو لایق نیستی.»زانوان او سست شد. چیزی که فکرش را می‌کرد شنید. نگهبان ادامه داد: « اما اون بالا به یکی مثل تو نیازه.»دستی به هم زد، از جلوی او کنار رفت و دروازه باز شد. شمشیرش را محکم گرفت و خشم در صورتش نمایان شد. از دروازه، گرمایی روی صورتش او نشست. به دروازه وارد شد تا خون به راه اندازد.پایان.</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 19:57:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا من اینقدر از bo burnham خوشم می آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-bo-burnham-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-lwlhunsmswmm</link>
                <description>قبل تر هم اینجا درمورد بو برنهام نوشته بودم. کمدینی که در اینترنت کارش را آغاز کرد. گوشه اتاق خود، قواره بلند بالا و لاغرش را پشت کیبوردش جا می کرد و ترانه های کمدی پر از خط قرمزی را می خواند. چیزهایی را می گفت که کسی دوست نداشت از دهان یک نوجوان خارج شود و ظرافت طنازی و ژرفی محتوایش به سن شناسنامه ای اش نمی آمد. بو با روش خاص خود به روی صحنه می آید و در اثر آخر خود که دل دنیای کرونازده را برد، خاص ترین روش را ایجاد کرد. این چند روز دوباره گذرم خورد به ویدیوهای بو برنهام که چندین بار دیده ام و دوباره دلم خواست بگویم که چقدر من بو برنهام را دوست دارم. من خیلی بو برنهام و کارش را دوست دارم. و این متن، آزادنویسی ای در مورد این است که چرا من اینقدر بو برنهام را دوست دارم.ویدیوهای قدیمی Bo burnham در یوتیوببو برنهام یک کمدین عادی  نیست. بو در اسپشیال what اولین کار خودش. از همانجا نشان دادن که فرق می کند. بیت های کمدی اش متفاوت و متنوع بودند. از شعرخوانی عادی گرفته تا نواختن موسیقیمعلوم است که نیست. او مثل بقیه یک میکروفون و یک صندلی خالی نمی گیرد و فقط به قدرت کلامش (که بسیار هم کافی است) اکتفا نمی کند. او یک performer کامل است. در اجراهای او شما تنها چند جوک و چند بیت نمی شنوید. یک تجربه کامل از یک اجرای همه جانبه را دارید. آواز می خواند. تصویربرداری و میزانسن دقیق روی صحنه دارد. (اینقدر کارش در کارگردانی صحنه خوب است که حتی برای کریس راک هم یک اجرا را کارگردانی کرد.) نورپردازی فوق العاده در حد کنسرت. او یک performer و showman است. و در عین حال یک پارودی از این دو است. چرا که:آیرونی، تضاد و همه جوک ها در تمام اجرای او تنیده شده است. شوخی و جوک های او تک بعدی نیست. به خصوص در اجراهای زنده اش. به دلیل خودآگاهی عجیبش از خودش و تصمیماتش و حرکاتش، به نوعی اجراهای او هم چنین ویژگی ای دارند. او با ساختار اجرای خودش مدام شوخی می کند. می داند که او یک پرفورمر است. مثل ددپول که می داند یک کاراکتر خیالی است، بو هم بعد جدیدی را می شکافد. همزمان با دقیق بودن و یکپارچگی تمام اجرایش، او اجازه می دهد که مخاطب از پشت پرده اجرای خودش راه پیدا کند. چراغهای سالن را خاموش می کند، از لحظات ضبط کارش در اینساید فیلم می گیرد. در اینساید او را کنار آتشی می بینیم اما سریع چراغی که نقش آتش را ایفا می کند را می بینیم. او با شوخی هایی که طراحی می کند شوخی می کند. و بدین ترتیب به ساختارهای جدیدی از یک شوخی می رسد. کار او مثل مستند ساختن  در مورد یک گروه مستندسازی است که دارند یک مستند دیگر می سازند. اصلا شیر تو شیر است. و بدین ترتیب به قلمرو جدیدی در اجرا وارد می شود. قلمرویی که می تواند برای مخاطب سردرد ایجاد ند اما او حواسش هست. با ظرافت عمل می کند. و در عین حال، باز هم یا این ظرافت شوخی می کند. نگفتم شیر تو شیر است؟ در این قسمت از Inside، بو به وضوح نشان می دهد که مشکل خودآگاهی و مدام زیر ذره بین بردن خود را داد. او اینجا مدام به ویدیویی از خودش واکنش نشان می دهداو مثل عروسک نمایشی است که به خودآگاهی دست پیدا کرده. در لا به لای اجرای خود، سعی می کند از درد آن نخ هایی که به دستش بسته شده بگوید. کارهای او مثل یک مستند انعکاسی است. اصلا، گاهی اصل قضیه آن اجرا نیست. اصل قضیه حس و تجربه بو برنهام در مورد آن اجرایی است که سر هم کرده است. بو یک performer و showman است و در عین حال پارودی ای از آن هم هست. اجراهای او بسیار برگرفته از شخصیت خودش است. شبیه به ذهن فعال و حالت خودآگاه او. اصلا:اصل قضیه در مورد بو برنهام استما لا به لای اجرای دقیق و ظریف و خنده داری که برای ما دست و پا کرده است، در مورد او می فهمیم. او با خود می جنگد که آیا باید یک پرفورمر عادی باشد و یا از درد خود بگوید. و طبق همان فرمول شیر تو شیر، ما این خود درگیری را می بینیم. از همه جذاب تر و واضح تر اثر آخرش، inside بود. اصلا اسم را ببینید. در بخشی اشاره به قرنطينه خانگی در دوران کرونا است اما  در برداشت بهتر، به معنی ورود ما به ذهن او و نظاره گر شدن تلاش های بو برنهام برای مقابله با مشکلات ذهنی و آن قرنطينه کوفتی است. ما پشت صحنه کارهای او را می بینیم. نبردش با سیم ها و نور ها. جلوی خود ما وسط صحنه با کنترل از راه دورش کار می کند. در مورد روند کارش حرف می زند. ما آنجا، آن داخل و در کنار بو برنهام هستیم. و بو با ترتیب دادن یک اجرا در انزوای خود، به شکل عجیبی بهترین توصیف از دوران کرونا را می دهد. بو در انهای اسپشیال happy صادقانه مشکلات خودش و اجرا را می گوید. می گوید که نمی داند برای مردم اجرا کند و یا وضعیت خود را شرح دید. در دراماتیک ترین و پر زرق و برق ترین لحظه اجرا، او از خودش به شکل صادقانه سخن می گوید.یک اثر کمدی که قرار است ما را فقط بخنداند، بهتر از هر بسته رسانه ای دیگری وضعیت انسان در دوران کرونا و قرنطينه را نشان می دهد. ما در این اثر با چهره صادقانه ای از یک مرد و زندگی اش (که اینجا ضبط یک اسپشیال است) می بینیم. اشعاری که می خواند اصلا رابطه مستقیمی با کرونا ندارند. شوخی سبک و سطحی با آن نمی کند. با ماسک و واکسن و ضدواکسنی ها کاری ندارد. اصلا حتی یک بار هم اسم بیماری را نمی برد. اما در عین حال، هم اشعارش، هم تصاویرش و هم شوخی هایش بدجور حس و حال یک آدم را دارد که در دوران کرونا زندگی اش تکان خورده است. او در سطح نماند. عمیق تر رفت. و اصلا هیچ چیز جز یک برنامه کمدی نمی توانست وضعیت انسان قرن 21 در برابر کرونا را نشان دهد. به نظرم شما نمی توانید طرز تفکری بهتر از طرز تفکر طنازانه به انسان و کرونا نگاه کنید و اینکه:بو برنهام با شوخی ها فکر می کند و به فکر  می اندازد. اصلا همین کرونا و انسان را در نظر بگیرید. همه این ماجرا یک چیز خنده دار و آیرونیک  و طنز آمیزی بود. انسان به طور کامل خل شد! نمی دانستیم چه کنیم. وضعیت ما در برابر این تغییر بزرگ یک جوک بزرگ و یک موقعیت کمیک بود. در صف هواپیما با فاصله می ایستادیم اما در هواپیما جفت یکدیگر چسبیده بودیم. فوتبالیست ها قبل بازی دست نمی دادند اما بعدش در حلق یکدیگر بودند. نفهمیدیم یک بار چرا قرنطینه می شویم و بار دیگر نه. عده زیادی دنبال چسباندن آهن ربا به بدنشان بودند. روغن بنفشه زدیم در کونمان. شاش شتر خوردیم و در روزهای تعطیلی به خاطر کرونا مسافرت رفتیم. پاک دیوانه شدیم. و حالا می خواهید این تصویر از انسان را با ملودارم و لحظات دراماتیک و صحنه آهسته و موسیقی پرسوز نشان دهید؟ با ویدیوکلیپهایی که موسیقی اینتراستلار رویشان است؟ نمی شود. به خوبی کاری که بو برنهام انجام داد نمی شود. اصلا، کمدی و شوخی و طنز فقط یک تردستی و اجرای ساده برای خنده گرفتن نیستند. طنز نوعی تفکر و دیدگاه است. یک جور دیگر برای دیدن دنیا و ب ای دریافت درکی دیگر. و بو هم همینطور است. او راه دیگری برای ابراز خودش و افکارش و انتقال دیدگاهش جز کمدی نمی یابد؛ او با خودش و سلامت روانش شوخی می کند و در مورد آنها جوک می گوید و درگیری های ذهنی اش را اینطور بیان می کند. ما پشت صحنه را همزمان با خود اجرا می بینیم.و برای همین است که، من اینقدر از بو برنهام خوشم می آید. می توانم باز هم بگویم و بگویم. از نحوه انتخاب نورها و دقتش در کادر بندی، از پیگیری اش در دغدغه هایش و اینکه چطور بزرگ شدن و معروف شدنش در اینترنت روی او تاثیر گذاشت، و از نحوه انتقادش از فرهنگ عامه، رسانه های جمعی و شرکت های میلیارد دلاری و پیام های انسانی ای که در اشعارش می گوید حرف بزنم. اما راستش خسته ام شد. همینقدر بس است. برای همین ها است که بو برنهام را دوست دارم. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 21:22:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Hazel English : توصیف یک حس غیرقابل توصیف</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/hazel-english-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B3-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-v2z4hdbieeyg</link>
                <description>او اصالتا اهل سیدنی استرالیا است و متولد دهه 90 میلادی؛ اما فضای موسیقی او در دهه شصت و هفتاد و در آمریکا می‌گذرد. نه من، و نه او روی کاغذ اشتراکی با آن فضا و آن روزگار نداریم. اما او به خوبی با حال و هوای آن روزها می‌خواند و می‌نویسد و می‌نوازد و لباس می‌پوشد؛ و برای من حسی شبیه به نوستالژی دارد. Hazel English، با سبک Shoegaze و dream pop خود نخست فضایی رویاگونه و رها می‌سازد. مثل دستان باز و بدن چرخان و برگ‌های زردی که از روی شاخه‌ها خود را کنده‌اند و آرام سقوط می‌کنند. اما به بعضی از اشعار ترانه‌های او که دقت کنیم، به یک تناقص جالبی می‌رسیم که به خوبی چیزی را توصیف می‌کند که به سختی در قالب کلمات می‌آیند. اولین ترکی که از او شنیدم، I&#x27;m fine بود و تا به حال از محبوب‌ترین قطعه‌ها نزد من است. صدای خواننده زیاد واضح نیست. نویز‌های مختلفی در آهنگ شنیده می‌شود و صداها گاهی تیز می‌شوند. موسیقی‌ای که حال و هوای دهه شصت و هفتاد آمریکا را دارد، با کلاژی از تصاویر تبلیغاتی از همان دوره همراه می‌شوند. موسیقی و موزیک ویدیو دلبسته به زیبایی‌شناسی دهه شصت آمریکایی است؛ تحت تاثیر تولید انبوه و پاپ آرت. موسیقی، به نظر حال و هوای مثبتی دارد. یک حس رویایی. اما در عین حال، چیز عجیبی در مورد آن وجود دارد.  https://youtu.be/lYcp1bUb4lU اما شعر این ترانه چیزی را توصیف می‌کند، که بسیار به همه ممکن است نزدیک باشد:«من، نمی‌تونم انکار کنم که از درون فلجمهر روز که بیدار میشم، همون حس رو دارمو هر بار، که ازم می پرسی حالم چطوره،لبخند می‌زنم و میگم من خوبم.نمی‌دونم چرااز همه چیز وحشت دارمحتی زنگ زدن به دکتر هم هراس آورهتوی بیشتر زندگیمحس تردید شدیدی داشتمو الان دیگه شده بخشی از مننمی تونم انکار کنمکه از درون فلجمهر روز که بیدار میشم، همون حس رو دارمو هر بار، که ازم می پرسی حالم چطوره،لبخند می‌زنم و میگم من خوبم.سخته که صادق بمونمبا تو و خودمنمی تونم به سطح اون دختری کهتو فکر می‌کردی می‌شناسی برسم.دردی که توی سینه منهداره منو شرحه شرحه می‌کنهاما عزیزم، همه عشق توباز هم کافی نیست»شعر این قطعه دردناک است.  توصیفی که به دست می‌دهد، شبیه به اضطراب و افسردگی است. این شعر به ظاهر ناراحت کننده نه با نوای غمناک و دردناک، بلکه با صدایی نوستالژیک و رویاگونه همراه می‌شود. روی کلاژی از تصاویر رنگی و تبلیغاتی می‌آید. و ترکیب این دو، توصیف دقیق‌تری از حس و حالی است که شعر سعی در القای آن دارد. این موسیقی انگار که درونی تر است؛ بیشتر شبیه به تفکر یک فرد با مشکلات ارتباطی و اضطراب است. مثل اینکه این ترکیب جالب، از دنیای خصوصی آمده است. خود من، گاهی که چنین احساساتی بر من غلبه می‌کند، به خصوص اگر که اضطراب و تشویش و تردید همراهش باشد، نه با طعم تلخ آن موسیقی‌های معمول غمناک، بلکه با مزه عجیب و غیرقابل توصیف این آهنگ همراه است. بسیاری از اوقات، - که اتفاقا از بدترین و عمیق‌ترین احساسات اضطراب برایم هستند،- مدام تلاش می‌کنی که با آن بجنگی. با خندیدن، حرکات عجیب و غریب  و جوک های زننده. مثل مواقعی است که از شدت ناراحتی و تشویش، به سیتکام‌های راحت الحلقوم و سطحی روی می‌آوری و بلند بلند می‌خندی اما در نهایت تکه‌ای از آن غم لای دندان تو گیر کرده و هرکار کنی نمی‌رود. در آخر به زندگی خود بر می‌گردی. در آن لحظات دیدن سیتکام، در آن مواقعی که هم برای سلامت خود، و هم برای اینکه دیگران متوجه مشکلات درونی و ذهنی تو نشوند در حال نبرد با این احساسات هستی، درون ذهنت چیزی شبیه به این آهنگ می‌شود. چیزی که حس می‌کنی مثل این ترکیب در ظاهر متناقص است. و این لحظات حداقل برای من، بسیار شخصی و درونی هستند. توصیف آنها بسیار سخت است و این آهنگ، و در کل آلبوم Just give in می‌زند وسط خال. آن فلج شدن و آن تردید؛ در حالی که همه اینها گاهی اینقدر برایت تکراری و روزمره می‌شوند که دیگر، به قول خود آهنگ، جزوی از خود تو می‌شود. به قولی، معمول می‌شود و مثل خواندن Hazel English، به نظر چیز عادی و نرمالی می‌شود. دقیقا مشکل این حسی که Hazel english  به آن اشاره می‌کند، همین است. اینقدر با تو همراه است و هر روز صبح که بیدار می‌شوی روی شانه‌هایت سنگینی می‌کند و به جای کم کردن شرش، با آن زندگی می‌کنی. مثل یک انگل، از انرژی تو می‌خورد و گاهی مثل یک مخدر، تو را وارد دنیای دیگری می‌کند. دنیایی که به فضای مبهم خوانندگی Hazel English بی‌شباهت نیست. او در قطعه دیگری از همین آلبوم just give in هم به نوعی دیگر به این تزلزل افکار و تردید اشاره می‌کند.  https://youtu.be/nFDxcfwGjk0 من می‌خوام که دیده بشماما در عین حال می‌خوام نامرئی باشمهمه چیز می‌خواماما در عین حال هیچی نمی‌خوامهمه این فکرایی که دارمهمدیگه رو نفی می‌کنند.مدام سعی می‌کنم بفهممکه چطور بهترش کنم.اما نمی‌تونم بهترش کنم.من اطمینان دارماما به نظر همیشه به خودم شک دارممن باهوشماما در عین حال هیچی نمیدونمهمه این فکرایی که دارمهمدیگه رو نفی می‌کنند.مدام سعی می‌کنم بفهممکه چطور بهترش کنم.اما نمی‌تونم بهترش کنم.من می‌خوام که دیده بشماما در عین حال می‌خوام نامرئی باشمهمه چیز می‌خواماما در عین حال هیچی نمی‌خوام«این آهنگ هم به یک حس درونی دیگر اشاره می‌کند. خود درگیری‌ها و تردید و عدم اعتماد به نفس؛ شعر ساده است. و موسیقی هم به نظر ساده است. و ترکیب دوباره یک موسیقی سرحال که تصاویر رقص از برنامه‌های قدیمی روی آن پخش می‌شود با شعری که به سادگی به یک سری حس فراگیر و درونی اشاره می‌کند، دقیقا حمله می‌کند به اصل مطلب. بی خطا، انگشت می‌گذارد روی حس و کاملا آن را توصیف می‌کند. حداقل برای من، بسیار ملموس بود و بسیار یادآور روزهایی است که خوددرگیری و عدم اعتماد به نفس و عدم شناخت درست از خود، و شک بسیار، زندگی‌ام را فلج می‌کند. و فکر می‌کنم که بسیاری دیگر جز من، چنین لحظاتی که Hazel English برای آن می‌خواند را تجربه کرده اند. و حس می‌کنم که به این دقیقی به آن اشاره نمی‌شود. ان حس درماندگی که مدام سعی می‌کنی آن را بهتر کنی اما تنها تو را در یک موقعیت مضحک گیر می‌اندازد. موقعیتی که در درونت پر از تناقص می‌شود. این احساسات، چیزهایی هستند که بسیاری از افراد را امروزه مبتلا می‌کنند. و عادت کردن به آنها، مثل بختک ما را فلج می‌کنند. به نظرم کمتر درمورد آنها حرف زده می‌شود. اگر دوست دارید، در مورد آن حرف بزنید.</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 21:39:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه تجربه که ارزش تحمل زندگی کردن داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-eiv6plcvwvzq</link>
                <description>سلام.چند روز پیش به صورت اتفاقی پیامی در تلگرام دیدم که فردی پرسیده بود که سه خاطره یا تجربه را بگویید که ارزش زندگی کردن در این دنیا را داشت. مرا به فکر فرو برد. سوال قشنگی بود. گاهی اوقات واقعا پیش می آید که در لحظاتی، هرچند اندک، با خود می‌گویی که زندگی یعنی همین. خوب بود. به نظرم دوره کردن چنین لحظاتی باعث می‌شود که کمی عادت غر زدن را کنار بگذاریم. و از آن مهم‌تر به ما یادآوری می‌شود که در آینده به کدام سمت برویم تا باز هم چنین تجربیاتی را داشته باشیم. در زیر، سه تجربه‌ای است که در حال حاضر به ذهنم رسید. لحظاتی که ارزش تحمل این زندگی را داشت.اول: شب بارانی و نترسیدن از بلند خندیدنماه‌های نخستین از شروع زندگی دانشجویی‌ام بود. مهاجرت از شهر کوچک جنوبی به تهران بزرگ خوشایند دنبال می‌شد. آن هم در رشته‌ای که به علایقم نسبت به دروس مهندسی و ریاضی بسیار نزدیک‌تر بود. با دوستانم در سینمای قدیمی و نه چندان خوب مرکزی در میدان انقلاب بودیم. فیلم خانه پدری بود. اما در اینجا فیلم مهم نیست. فیلم که تمام شد و درهای پشتی سینما برای خروج تمام شد، من و دو دوست دیگرم با خیابان خیس و تاریک پشت سینما روبرو شدیم. دو دوست دیگرم یکی همکلاسی ام بود که به صورت کاملا اتفاقی در سینما او را دیدم و دیگری دانشجوی مهندسی برق بود که چهره غم‌زده و تنفر نسبی‌اش از دروسش شاخصه‌اش بود. گروه عجیبی بودیم. یکی از آنها نه اصلا با من همکلاس بود و یکی دیگر را اصلا قرار نبود آن روز در سینما ببینم. تصمیم گرفتیم که از میدان انقلاب تا چهارراه لشگر را پیاده برگردیم. باران همچنان نم نم می‌بارید اما ترسی از آن نداشتیم. در کاپشن قدیمی سبزرنگ سعی می‌کردم خودم را مخفی کنم. به شوخی به دوستانم همیشه می‌گفتم که با این کاپشن و این ریش‌های شلخته که روی صورتم ریخته است حتی دانشجویان ارشد هم به من می‌گویند بابا. دستانم را از ترس سرما تا جایی که می‌شد در جیب فرو کردم. اما سرما را دوست داشتم. به خصوص برای یک آدم سردی که در میان مردم خون‌گرم یک شهر جنوبی سوزان بزرگ شده بود، بسیار لازم به نظر می‌رسید. خیسی آسفالت‌ها و موزاییک‌ها شهر را روشن‌تر کرده بود. در میان گروه سه نفره عجیب آن شب ما، نخست کمی در مورد فیلم بحث شد. اما آنچنان روی آن نماندیم. دو سال پیش بود؛ درست یادم نمی‌آید که چه موضوعاتی مطرح می‌شد. به خصوص اوایل آن. اما یک چیز را خوب به یاد دارم. طبق معمول شوخی‌های خودم را با مسعود، دانشجوی برق شروع کردم. شوخی‌ها بوی مرگ می‌داد. تاریک اما خنده‌دار. رفته رفته خنده ها مثل شدت باران، بیشتر می شد. آن زمان اکثر شهر به خواب رفته بود. اما این گروه شابد نامأنوس سه نفره به خود جرئت می داد که بلند بخندد. در راه یک بسته لواشک نازک قرمز خریدم و با دوستان در حال خنده و انجام کارهای عجیب می خوردیم. باران شدت گرفته بود و همان افراد اندک خیابان را فراری می داد. اما برای ما مهم نبود که قطرات کجا فرود خواهد آمد. قدم هایمان درشت و صدایمان بلند بود. تا الان، نمی دانم آن شب چه چیزی به ما سه نفر که اتفاقا افراد برون‌گرایی هم نبودیم، چنان جرئت داده بود که در راه با خود و دیگران راحت باشیم. آن شب در ذهنم ماند. چرا که قرار نبود اصلا چنین گروهی و چنین خنده هایی و چنین برگشتی در کار باشد. چرا که پوسته شکاندم، بیشتر خندیدم و زیاد فکر نکردم. دوم: تنهایی دوست داشتنی و گشتن بین غریبه ها و سکوت. زیاد تنها بوده ام. و تنها گشته ام. خیلی از آنها دوست داشتنی بوده اند. اما یکی از آنها را گره زدم به نوشتن و صبح و سرما. یک روز در خوابگاه، شش صبح از خواب پریدم. نمی دانم چرا؛ مهم نیست. روز تعطیل بود. همه خواب. فقط من بودم و چهره پف کرده ام. ناگهان دیدم که یک چیزی دلم می خواهد. احساس تو خالی بودن کردم. دفتری که یک سری متون خاص را از دبیرستان می نوشتم را برداشتم. همراه با خودکار. به یاد صبحانه افتادم. یاد مغازه های صبحانه کثیف و ساده میدان راه آهن افتادم. بی درنگ، بدون تردید، سوار بی آر تی شدم. در اتوبوس من بودم و چند پیرمرد که خستگی کار و سیاهی شبی که احتمالا گذرانده بودند، آنها را به خواب عمیق فرو برده بود. فقط من بیدار بودم. شاید هم راننده. روز سردی بود و ابرها آسمان را تسخیر کرده بودند.وارد یکی از مغازه ها شدم. کنار مسافران پر امید و راه آهن و ره گذران خواب آلود میدان، روی نیمکت فلزی نشستم و درخواست پنیر و چایی کردم. یک پنیر معمولی داد با نان سرد و چایی عادی. اما اصلا برایم عادی نبود. حس می کردم که دستان کثیف شده از کار و بدبختی آن فروشنده افغانستانی و ظروف قدیمی و دفرمه ای که در آن غذا سرو می شد به آن صبحانه مختصر اصالت و جانی خاص بخشیده بود. آن پتوی پر از پرز قدیمی ای که سهل کننده جلوس ما روی نیمکت سخت فلزی بود، خود کیفیتی تکرار نشدنی از یک جور راحتی ارائه می داد. حال هرچقدر که فضای آنجا تنگ باشد.رفتم. مقصد بعدیم مشخص نبود آنچنان. یاد پارک لاله افتادم. با مترو و پیاده خودم را به آنجا رساندم. به دستویی پارک لاله رفتم. خلوت بود. من بودم و پیرمرد خدمتکاری که با سلیقه، یک توالت عمومی را به گلخانه ای تبدیل کرده بود. هوا همچنان بسیار مطبوع بود. خبری از آفتاب پوست سوز نبود. داخل پارک شدم. بسیار خلوت بود. مثل ذهنم در آن صبح دلپذیر. دنبال جایی بودم که بتوانم دفترم را باز کنم و قلم را روی آن بکشم. پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن روی کاغذهای نرم و زرد دفترم. از خصوصی ترین متن هایم را نوشتم. از شیرین ترینشان. هیچ عجله ای در نگارش نداشتم. هر از چندگاهی متوقف می شدم و به اطراف نگاه می کردم تا مطمئن شوم که شرایط به همان اندازه قبل دلپذیر است. و بود. با موسیقی ای که در گوشم جریان داشت نوشتم. خودم از متن راضی بودم و همین بس بود. چون قرار نبود که کس دیگری آن را بخواند.آن روز از نرم ترین لحظات تنهایی ام بود. بدون هیچ حس عصبانیتی. بدون هیچ اتفاق شدیدی. همه چیز مثل مردمان میانسالی که در یک روز تعطیل در پارک قدم می زدند. آرام و مثل آن کسی که گلدان ها را در توالت قرار داده بود پر احساس بود. سوم: تمام نهارهای خانوادگی طولانیخانواده ساده ای دارم. پنج نفریم. پدر تقریبا شصت ساله ام دو پسر دارد و یک دختر. وسطی ام. آنچنان احساسات در کلام ما جاری نیست. حداقل ابراز علاقه را به روش های مرسوم، کمتر انجام می دهیم. از زمان هایی که کاملا دور هم جمع می شویم موقع نهار است. آن هم البته نه همیشه. من با نهارهایی که مادرم غذای خوب تدارک می بیند کاری ندارم. آنها آنچنان مهم نیستند. مهم آن نهارهایی است که از زمان قبل از سفره پهن کردن، ذهن شوخ طبع و زبان تیز ما شروع به شوخی ساختن و تیکه انداختن می کنند. بیشتر در مورد خودمان است. و اگر ناراحت نشوند، فامیل و همسایه. همه آن زمان هایی را دوست دارم که شکم هایمان حسابی پر شده، ظروف کثیف را رها کرده و اطراف سفره ای که روی زمین پهن شده است لم داده و به خنده و گفتگو و شوخی مشغول می شویم. همه می گویند. همه می خندند و همه خلاق اند. گاهی شده یک ساعت از اتمام غذاها گذشته و همچنان لب سفره نشسته ایم تا باز هم بخندیم. باز هم حس کنیم که یک خانواده ایم. من آنجاست که کاملا حس می کنم که یک خانواده ایم. حالا که این را می نویسم و به آن لحظات فکر می کنم، نمی دانم چرا دستم روی کیبورد برای لحظه ای لرزید. گفتم که ما به روش های مرسوم ابراز احساسات نمی کنیم. حال که این را می نویسم، دلیل شکایت مادرم را می فهمم که غر می زد چرا هر کس جداگانه غذایشرا می خورد و دور سفره بسیاری از مواقع جمع نمی شویم. حالا می فهمم چرا پدرم وقتی که خواهرم به دلیل کارش کنار ما سر سفره حاضر نیست، مدام یاد او می کند و نگران نهار او است. دلم دوباره یک نهار طولانی خواست که غذا، در آن کمترین اهمیت را دارد. حالا شما بگویید. شما اگر دوست داشتید، پاسخ دهید که برای سه تجربه یا خاطره ای که ارزش تحمل زندگی را داشت، چه بود؟ شما هم تمرین کنید تا یادتان بیاید. مثل من. هر طور و هرجا خواستيد بنویسید و به طریقی خبرم کنید تا بخوانم. مشتاقم. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 02:55:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای گرم و زمین صاف</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%A7%D9%81-rwt41ticu5bc</link>
                <description>عامدانه زیرپوش تن نکردم تا قطرات سرد و درشت عرق زیر تی شرت گشادم، آزادانه روی بدنم بغلطد. به پل جدید که رسیدم، از دوچرخه سیاه و زمختم پیاده شدم. باید از روی پل پیاده می رفتم. دوچرخه را در سمت راست خودم گرفتم و حرکت کردم. دستان خیسم از روی فرمان لیز می خورد؛ باید محکم تر می گرفتم. ماشین ها به لطف پهنای پل می تاختند. صداها در هر قدم بیشتر و بیشتر می شد.هورالعظیم در دهه هفتاد میلادی. عکس گرفته شده در عراق. بعد از کیلومترها رکاب زدن در یک عصر گرم و مرطوب، پاها حوصله شیب این پل را ندارند.  چرخ جلوی دوچرخه مدام به پایم می خورد. منظره جلو فقط یک راهی است که بالا و بالاتر می رفت. اما باید بالا می رفتم. تشنگی خشک کرده دهان را. خستگی سر کرده عضلات را. قدم ها سنگین و سنگین تر. اما آنچنان باکی نبود. چون باید رفت.عصرهای خرمشهر در بهار و اوایل تابستان گرم است. نه داغ، نه سوزان، و نه جهنمی. گرم است. گرما در همه لحظات و همه مکان ها حس می شود. خورشید، رژگونه قرمز زده و در حال زیرکی نگاه کردن شهر است. . شرجی است. نه شرجی ای که برنده نفس باشد. آفتاب تیغ زن وجود ندارد. فقط گرما و لایه نازکی از ابر در آسمان وجود دارد. وقتی به اندازه ای پل را بالا رفتم که پرچم ها پدیدار شدند، باد خنکی وزید و همه جای بدنم را در بر گرفت. عروق یخ زدند. پاها محکم تر شدند. وقفه ای بین قدمها دیگر نیست. چرخ دوچرخه لای چرخ نوردیدن من دیگر نیامد. گرما حالا در همه وجودم است. انگار که پوست را باز می کند. همه سلول های بدنم را به حرکت در می آورد و آنها که مرده اند را تبخیر می کند. حتی نفس را هم گرم می کند. مردمک هم باز می شود. بدن خسته از مسافت را مشت و مال می دهد. حتی صدای باد گرم را هم می توانم تشخیص دهم. شیب تمام شد. به بالاترین نقطه پل رسیدم. منظره حالا جذاب تر است. بسیاری اشتباه می کنند و چپ و راست را نگاه می کنند. خیره به رود و لنج ها می شوند. اما اشتباه است. باید دورتر دید. مستقیم. از آن نقطه باقی خرمشهر پیدا است. همه محله ها و بیشتر از آن. یک زمین تخت. اینقدر تخت که به آسمان اجازه می دهد بیشتر خودنمایی کند. مثل یک پیش زمینه قدرتمند حاضر است. آسمان در اینجا بی نهایت تر است. روبرو را که نگاه کنی، اول خانه های ویلایی حیاط دار که بلندترین آنها سه طقبه است دیده می شود. در یک جور بی نظمی خاص که آزار نمی دهد کنار یکدیگر نشسته اند. خانه هایی با درختان نخل، گاهی پرچم های مخلتف و بام هایی که هر کدام میزبان تکه دوم کولر گازی و دیش ماهواره و آنتن است. دورتر نگاه کنی، خانه های دورافتاده تر می بینی. چشم ریز کردم چند بار. یا خرابه اند یا خانه ای خاص. دورتر نگاه کنی و می رسی به جرثقیل هایی بزرگ. نمی دانم آنجا چکار می کنند. و دورتر که نگاه کنی، فقط سبزی می بینی. زمین تخت و صاف سبز که آسمان آبی کمرنگ بالای سر او به پرواز در آمده است. سبزی اینجا مثل شمال نیست. فام قدرتمندی ندارد. کمی خنثی تر. خاکی تر. انگار که جزوی از زمین است و ادامه آن است. وابستگی بیشتری دارد. دیگر مشقت های اول مسیر در بدن نیست. حالا وقت سوار شدن و سواری گرفتن از سرپایینی است. سوار دوچرخه می شوم و به سرعت به پایین می روم دوچرخه ام ترمز ندارد. اما باکی نیست. ماشین ها به سرعت رد می شوند اما ترسی نیست. دوچرخه شروع به لرزش می کند اما هراسی نیست. می دانم که کنترلش می کنم. حتی ترسش را هم می خواهم بچشم. و به زمین تخت که بر می گردم، دوباره سرعت کم می شود. دوچرخه سواری دوباره عاشقانه می شود. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 22:56:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد یک موسیقی فوق‌العاده</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-srmkhvvvpdvx</link>
                <description>تا به حال برایت پیش آمده است که موسیقی را پیدا می کنی که به جایی از وجودت ضربه می زند که می‌ترسی حتی به آن اشاره بکنی. نوت های آن در قسمتی از مغزت جا خوش می‌کنند  که برای هر چیز دیگری تنگ و غیر قابل دسترس است. وقتی که اینطور بشود، دیگر نمی توانی متوقفش کنی. نمی توانی پیاده شوی. ذهنت تسخیر شده است. ان تکه موسیقی، آن تکه نوت، آن تکه نوایی که معلوم نیست از ریگ های جهنم است یا میوه های بهشتی، چنان چیزی را در بدنت فعال می‌کنند که هم از آن بدت می آید و هم تشنه اش هستی. نمی‌توان صدرصد گفت، اما می شود اسمش را درد گذاشت. دردش مثل سوزش دست نیست. مثل سیلی بر صورت نیست. مثل افتادن از پله های خانه مادربزرگ نیست. اصلا کاری به استخوان ها ندارد. کاری به بافت های بدنت ندارد. جایی را فشار می دهد که اصلا قابل لمس نیست. وجود خارجی ندارد. شبیه به گیرافتادن در لانه دسته جمعی میلیون ها مورچه تهاجمی است. با این تفاوت که مورچه ها این بار عجله ای برای کشتن تو ندارند. همانطور که هندزفری را چپانده‌ای در گوشت تا صدای شکنجه شدن زندگی ات را نشنوی و روی صندلی، مانند بیماری که به اندازه مدت زمان موسیقی وقت دارد، بی تحرک لم داده ای، مورچه ها به درونت راه پیدا کرده اند. روی بند بند وجودی که از ‌آن خبر نداشتی راه می روند. هرکدام، هرچند کوچک، اما مستمر قسمتی از تو را به باد لگد می گیرند.  دردش مثل گیر کردن انگشت، لای در خانه نیست. مثل خوردن سرت به دیوار نیست. مثل پابرهنه راه رفتن روی آسفالت های داغ نیست. بیشتر، بیشتر شبیه به مچاله شدن است. شبیه به مکیده شدن است. مکیده شدن هوا از درون شکمت. زمانی که به خود می پیچی. انگار که چیزی در حال خارج شدن از دلت، به بی رحمانه ترین شکل ممکن است. و آن آهنگ، آن آهنگ را که دیگر نمی توانی گوش ندهی. نمی توانی که هندزفری ها را قطع کنی، چرا که دوباره بر می گردی به خیابانی که آژیر هایش روزی 25 ساعت روشن اند و صدای تیز اش گوش هایت را می بُرد. آن موسیقی روی تکرار است. از دردی که برایت فراهم می کند لذت فراوان می بری. مثل خوردن مقدار مشخصی از سم است به طوری که کشنده نباشد. می خواهی همه چیز را فراموش کنی. اما، همچنان قسمتی از درد دیگری را با خود حمل می کنی. اینکه بالاخره، لحظه ای، باید این آهنگ را متوقف کنی و هندزفری ها را در بیاوری.کاور موسیقی hey moon از John mausپی‌نوشت: به من در برنامه Slowly اگر خواستید، نامه دهید: 7N0YVY</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 23:25:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرم یک صدای عجیبی دارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%AD%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-usaujfm7fd4o</link>
                <description>مسیرش را نمی دانم، اما اگر از آن مسیر درست حرکت کرد، می توان از بالا به ضریح امام رضا و جمعیتی که به سمتش جاری هستند، دید داشت. صدای متفاوت آن قسمت دقیقا همزمان با تصویر متفاوتش که دیده می شود، به گوش می رسد. نور شدیدی که آینه ها مدام به این طرف و آن طرف می فرستند. جمعیت، دستشان در هوا آویزان، با ناله و تمنا، حرکت می کنند و با هم، مثل پرچمی در باد، تکان می خورند. ضریحی که دست های بیشمار به آن قلاب انداخته اند. جریانی از احساسات انسانی که با عطش زیاد، خواهان دسترسی به آرزوهایشان هستند اما اکثرا دستشان تماسی نخواهد داشت؛ از کنارش رد می شوند. در جمعیت، هر قدم که به جلو رود، فشار به بدن ها افزایش پیدا می کند. شانه ها به یکدیگر می خورد، پاها در هم گره می خورند. نفس ها با هم مخلوط می شوند. از جایی به بعد چیزی دست خود فرد نیست. جریان انسان را راهنمایی خواهد کرد. یکی می شود با رود مذابی که از خواسته ها داغ است.صدای آنجا عجیب است. هیچ چیز مستقلی قابل شناسایی نیست. صدای پاها، غرش هواکش ها، جیغ کودکان، ورد و دعایا، گریه ها و التماسها، همه با هم مخلوط اند. همگی با هم تبدیل می شوند به یک زمزمه واحد. یک زنگ گوش بم. صدای یک رود. صدایی که دیواره ها به همدگیر مدام پاس می دهند. برای لحظاتی انگار صدای خود را هم در آن می شنوی.این صدا متشکل از هزاران گریه و ناله و کلمات و آواهایی است که در آنها عمیق ترین احساسات وجود دارد. نه فقط برای آن لحظه، بلکه برای روزها قبل. سالها قبل. صدها سال است که ستون های این مکان وزن میلیونها احساساتی که نه به کلام می آیند و نه روی صورت می نشینند را تحمل کرده اند. احساساتی که فقط در ناله ها هویدا است آن هم در زمان درماندگی. احساساتی که فقط در اشک ها آشکار می شوند آن هم در حالت شکستگی. و همه این ها ناگهان روی شانه های تو هم می افتد و خمیده می شوی، رام تر می کند تو را. فشار می آورد روی پلک ها. روی گوشه چشم ها. ابروها را می گیرد. می کشد پایین و می فشارد. ناگهان، تو هم به آن هزاران نفر می پیوندی. به جد خود وصل می شوی. به چاه نگاه می کنی. سر در آن فرو می بری. حرم امام رضا برای این مهم است. دلایل دیگر بیاورید، درست؛ اما این برای من مهم تر از همه است. امام رضا گنجینه ای از احساسات چندین نسل از انسان هایی است که برای لحظه ای سینه شرحه شرحه خود را دیدند. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 02:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چیزهایی هست که شاید باید گفت</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA-hd773rkcptxm</link>
                <description>یک چیزهایی در ذهن انسان رد می‌شود که احساس می‌شود، باید آن‌ها را گفت. باید ریخت بیرون. اما سخت است. به زبان آوردنشان دشوار است. فکر کردن به آنها هم همینطور. وقتی آنها بلند می‌گویی، یک جوری می‌شوی. خارجی‌ها اسمش را می‌گذارند cringe. فارسی اش می‌شود چندش؟ نمی دانم. اما بالاخره، یک چیزهایی هست. مدام می‌آیند تا سر زبان، اما بعد بر می‌گردند در اعماق وجود. رفت و آمدشان سوزش دارد. آدم را بی‌تاب می‌کند. هرگاه که بخواهد بیاید بیرون، پرسش‌ها و وسواس‌ها سرازیر می‌شود. نکند جایش نباشد؟ نکند مهم نباشد؟ نکند خواهان نداشته باشد؟ شاید انگشت نما بکند ما را. شاید بی‌شعور نشان دهد ما را. و یک عالمه «شاید و نکند و اگر و ولی و خدای نکرده» دیگر. ولی در آخر، باز هم حس می‌شود که یک چیزهایی هست که شاید باید گفت. اما به کی باید گفت؟ به غریبه‌ها تا کمتر قضاوت شوی و بعد ناپدید؟ یا به دوست و آشنا تا دلداری بشنوی و مشاوره؟ غریبه شاید بهتر باشد. یک‌هو یکی را بیاوری بنشانی شروع کنی به بافتن و گفتن و بالا آوردن. شاید بگوید عه! منم دلم درد است؛ حالت تهوع دارم. منم بیارم بالا شاید خوشت آمد. شاید قرص دل درد داشت و تعارف کرد. و بعد از آن دست در دست یکدیگر و چشم قفل شده روی چشم همدیگر، عشق آغاز شد. حالا عشق نه، نهایتا رابطه‌ای که هر دو طرف در آن ذی‌نفع باشند.اگر هم خوشش نیامد از محتوای استفراغ، راهش را می‌کشد، به کسی هم آسیبی نمی‌زند و اتفاق خاصی نمی‌افتد جز چند ساعت سرکوفت به خود که چرا الکی خود را باز کردی و آسیب‌پذیر نشان دادی و چرا اینقدر تو ضعیفی و ایجاد یک خاطره آزاردهنده دیگر برای ذهن اذیت کننده تا دوباره با یادآوری این خاطرات در تصادفی ترین زمان های ممکن، لحظات آزارنده‌ای را به وجود آورد. به دوست بخواهیم بگوییم؟ سلسله مراتبش پیچیده‌تر است. مرحله اول یافتن آدم مناسب، مرحله بعدی زمان مناسب، بعد مکان مناسب. تا اینجا که شبیه به آمادگی برای سکس خارج از ازدواج در یک کشور با قوانین سخت‌گیرانه است، در شرایطی که هورمون‌ها امان را بریده است. اما خوب این آن نیست. بعد باید یک جوری بحث را بکشی وسط. باید جوری وانمود کنی که زیاد اهمیتی نمی‌دهی به این حرف‌ها، در حالی که وجودت را خط خطی کرده است. یک جوری بازی کنی که انگار او می‌خواهد بشنود نه اینکه تو در حال مرگی که بالاخره بیرون بریزی. باید چهارچشمی بپایی که ضعیف به نظر نرسی. حواست باشد که اگر توجه نکند و حوصله‌اش را سر بردی، سریع صحبت‌ را قطع کنی و به سمت دیگری بروی. در کل، کول به نظر برسی در حالی که از پوسته سفت دفاعی خودت خارج می‌شوی.اما، اصلا برای چه باید گفت؟ همین که رسوب کند در وجودت و آنها را در خودت بایگانی کنی تا با بهره‌وری بالا خود را با ذهنت شکنجه دهی، چه مشکلی دارد؟ این همه دنگ و فنگ ندارد. این همه خطرات ندارد. یک دردی است، که از قبل بوده. بگذار باشد مرد حسابی. اصلا مگر اهمیتی دارد واقعا آن گفته‌ها؟ چیز عجیب و غریبی نیستند؛ بقیه از شنیدن آنها سودی نمی‌برند. اصلا، حتی خودت هم نمی‌دانی آن چه حرفی است که شاید باید گفت. همین الان که می‌نویسم، نمی‌توانم برای توصیف آنها کلمه‌ای را انتخاب کنم. اصلا چیزی هست؟ اینقدر همه چیز نامطمئن است که شاید را کنار باید آمده است. چه وضعی است. پ.ن: متاسفانه در نوشتار متن نتوانستم کول به نظر بیایم، بنابراین یک عکس از یک آدم کول می‌گذارم تا جبران شود. https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B2-710-eifmmbxje1yd </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 16:18:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان سیاره سرگردان؛ داستان دوم: جشن آخرت</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%AA-uym1xinknrdq</link>
                <description>داستان پیش رو داستان دوم از مجموعه‌ داستان‌های علمی تخیلی است که در ذهن دارم. روایت حرکت انسان‌ها و بشریت به سمت نابودی. تلاش کردم که دیدی جدید به قصه‌های علمی تخیلی و آینده نگر دشته باشم. یک آخرالزمان بسیار کند.در داستان دوم، واکنش چندین سال بعد انسان‌ها به فاجعه‌ای که در داستان اول در مورد آن گفته شد رو می‌بینیم. در اینجا، داستان دختری را می‌خوانیم که با ناپدید شدن برادرش و نا آرامی‌های مادرش دست  و پنجه نرم می‌کند و در عین حال، در جشنی به نام جشن آخرت، سعی می‌کند از منطقه امن خود خارج شود.به عنوان یک نویسنده تازه‌کار، بسیار نیازمند نقد‌ها و نظرات شما هستم و امیدوارم که نظرات صادقانه شما را بشنوم و هدف از نشر این داستان بعد از ماه‌ها خاک خوردن در آرشیو شخصی ام، همین امر است. نشر این داستان، باعث قوت قلب بنده خواهد شد. پیشاپیش از شما متشکرم.ابوالفضل نژادیرافی.داستان اول را می‌توانید از اینجا بخوانید: https://virgool.io/@from_desert_NY/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B2-710-eifmmbxje1yd دستانش را مداد روی کاغذ به حرکت در می‌آورد اما حاصل، شبیه به طرحی تازه از یک ابر آپارتمان نبود. به پیچاندن موهای بنفشش بیشتر دقت می‌کرد تا توضیحات رییسش. او را زیرچشمی می‌دید که با استرس راه می‌رود و اعتراض می‌کند که چرا طرح آپارتمان‌ها به سیصد واحد نرسیده است. گوشی تاشو خود را با ضربه‌ای روشن کرد، پیامی برایش نیامده بود. می‌خواست برای بار چندم آخرین بازدید پروفایل برادرش را بررسی کند که رییسش او را صدا کرد.ــ‌ شما چی خانوم حامی؟ شما که ایده‌های خوبی داشتید.ــ نمیشه. با این متراژ زمین غیرممکنه.ــ واحدها رو کوچیک تر بگیرید.ــ میشه زیر هشت متر. غیرقانونیه.ــ بالاخره باید بشه. شما نگران مجوزش نباش. طبقات زیرزمین اضافه کن، دستشویی‌های هر طبقه رو کم کن. بالاخره پروژه باید بره جلو. مردم خونه لازم دارن. ازتون می خوام تا پس فردا پر از ایده و فکر باشید. مثل همیشه. یالا بچه ها.هیچکسی از جملات روحیه بخشش انرژی نگرفت. الهه دوباره به خط کشی های بی‌معنی روی کاغذ‌هایش برگشت. اما صدای خنده‌های ریز و بحث‌های پر انرژی ای را از دیگر همکارانش در دور میز شنید. دست هایش را از لای موهایش در آورد و سر بالا کرد. سامان، یکی از معمارهای پایین رده شرکت همه توجهات را به خود جلب کرده بود. برنامه ریزی هایش برای جشن آن شب را با آب و تاپ تعریف می‌کرد. مثل هرسال این موقع در ویلای خانوادگی شان بود؛ اما می‌گفت که شگفتانه‌های جدیدی برای آنها دارد. همه با آب و تاب از شبی جذاب و مهمانی ای پر سر و صدا حرف می زدند و رویاپردازی می کردند. اما الهه برای جشنی که قرار نبود در آن شرکت کند هیجان زده نبود. سامان او را دید که به آنها زیرچشمی نگاه می‌کند. تیری در تاریکی انداخت.ــ الهه تو هم دعوتیا. آدرس رو برات میفرستمــ نه مرسی باید طرح ها رو تحویل بدم.ــ بابا ولش کن اینو. کی تو شب آخرت کار می‌کنه؟ خودشم می‌دونه.ــ به هر حال، نمی تونم بیام. خوش بگذره.پچ پچ‌هایی از میان دیگران برخواست اما الهه توجهی به آن نداشت. هنوز ساعت کاری اش تمام نشده بود. درمانده بود. از روی صندلی بلند شد و در گوشه‌ای کنار پنجره دوباره به برادرش زنگ زد. بوق خورد و بوق خورد اما کسی بر نداشت. دوباره نا امیدانه به ساعت نگاه کرد اما زمان به صورت جادویی آن طور که می خواست جلو نرفته بود. حواسش نبود اما سامان او را زیر چشمی زیر نظر داشت. الهه همیشه این روز از سال تشویش بیشتری داشت. چیزی در درون او می‌جنگید و حالا امسال غیاب برادرش به این بی‌تابی افزوده بود. طاقت نیاورد در شرکت بماند و کیف کوچکیش را برداشت و به سمت آسانسور‌ها رفت. فکر کرد که به صورت اتفاقی در آسانسور به سامان برخورده است اما اینطور نبود. الهه توجه زیادی به سامان نداشت. از پنجره آسانسور به بیلبورد غول‌آسای پرتحرک ساختمان روبرو نگاه می‌کرد در حالی که به سرعت صدها طبقه را به سمت پایین می‌پیمود. سامان می‌دانست که زمان خوبی دارد. از پشت به او نزدیک شد و پاکت نامه ای را به سمتش گرفت. الهه با نگاهش از او توضیح خواست.ــ آدرس ویلا رو برات نوشتم. که اگه بخوای بیای.برگه را آرام از دستان او گرفت. لبخندی را ترتیب داد تا بی ادبانه نباشد.ــ ممنون. ولی بهت گفتم که نمیام.ــ حالا، شاید یهو نظرت عوض شد. هر سال این موقع یکم دپرسی. میای اونجا حالت عوض میشه.ــ‌ فکر نمی‌کنم.ــ قراره بال کبابی تند بدیم. یعنی میگی بال کبابی هم نمی‌تونه؟ نکنه به خدا هم اعتقاد نداری؟الهه لبخند کوچکی زد. دوباره به بیلبورد پرنور خیره شد که حالا تصاویری از جدیدترین مد روز و پلیورهای طرح ستاره قیامت را نمایش می‌دهد. از پشت سرش، دوباره صدای نه چندان بم سامان را شنید.ــ سیستم صوتی جدید هم گرفتیم. پلی لیست اختصاصی ساختیم. خیلی بهتر پارساله. حالا اگه بتونی بیای...ــ چرا اصرار داری من بیام؟ــ خوب، همیشه یه نفر بیشتر تو مهمونی بهتره.دوباره چنان سکوتی شکل گرفت که می‌شد حتی صدای سیم‌ها و چرخ‌های آسانسور را شنید. دستش را روی کامواهای زبر کیف دست سازش، که مادرش سالها پیش برایش درست کرده بود می کشید تا به طبقه پایین برسد. سامان دوباره گفت: «می دونی این جشنا خیلی چیزای خوبین. نمیزارن مردم الکی برای چیزی که زندگیشون رو تحت تاثیر نمیزاره غمبرک بزنن. باید بهش بخندیم تا عقلمون رو از دست ندیم.» الهه ناخوداگاه با سر تایید کرد.  آسانسور به طبقه پایین رسید. در آخرین فرصت سامان گفت:« سعی کن حتما بیای. بهت قول میدم خوب باشه. شاید هم یکم باهامون حال کردی تا اینقدر از  نقشه‌هامون ایراد نگیری» دوباره توانست لبخندی از الهه بگیرد. باش کم صدایی گفت و به خیابان زد. سردی آن روزها چنان هوا را وارونه کرده بود که آلاینده های هوا و ابرهای ضخیم به سختی اجازه ورود نور را می‌دادند. حتی در ساعت 11 صبح هم مجبور بودند که بعضی از چراغ های شهر را روشن کنند. سرمای هوا الهه را مجبور کرده بود که در خود مچاله شود. دست‌هایش را در جیب مانتوی بلندش می‌فشرد و با گردنی خمیده به سرعت به سمت ایستگاه تاکسی‌های بدون راننده می‌رفت. بالاخره به ایستگاه کنار خیابان رسید و گرمای المنت‌های زیر زمین در آن قسمت به او اجازه داد که راحت تر بایستد و اطراف را نگاه کند. شهر با آسفالت یک دست و آذین‌های تبلیغاتی و غیرتبلیغاتی پرنور، سعی می‌کرد که خود را نو و تمیز نشان دهد اما تنها چندثانیه برای چشم‌ها کافی بود تا بگردند و کثیفی زیرپوست شهر را پیدا کنند. بالاخره خودروی خالی‌ای در ایستگاه متوقف کرد؛ می خواست به خانه برود؛ اما قبل از اینکه سوار ماشین شود، موبایلش زنگ خورد.زودتر از بقیه گروه‌ بیدار شده بود. به سقف چادر مسافری خودش خیره شده بود. بسیار فکرها از سرش می‌گذشت. فکر خانه‌اش، گلیز 710 و زندگی انسان های سال های دور. به چندساعت بعد فکر می‌کرد. سعی می‌کرد با تصور کردنش آن را برای خود راحت تر کند. چند دقیقه گذشت تا اینکه جز صدای نم نم باران، صدای قدم‌های کسی شنیده شد. زیپ چادرش باز شد و یکی از اعضای گروه بود که سرش را به داخل آورده بود. موهای کوتاه ساده، تی‌شرت سفید و ته ریش؛ مثل همه اعضا.ــ خوبه دیگه. وقت حرکت کردنه. آماده‌ای؟سر تکان داد و بلند شد و نشست. به بازو‌های همگروهی اش چنگ زد و لبخند بزرگی زد و از چادر بیرون رفتالهه وارد پاسگاه پلیس که شد، می توانست صدای تیز مادرش را در راهرو‌های روبرو بشنود. از کنار پلیس‌های سیاه پوش و دیوار‌های بتنی به همان رنگ رد شد. طراحی غار مانند ورودی پاسگاه و تقسیم فضا به سه راهروی اصلی و بزرگ برایش آشنا بود چرا که او دستی در طراحی آنها داشته است. در راهروی وسط، بالاخره مادرش را دید که روبروی در یکی از اتاق‌ها با پلیس‌ها داد و بیداد می‌کند.ــ آخه چرا نیروی ویژه نمی‌فرستید؟ اسم و مشخصات پسرم رو بهتون گفتم. معطل چی هستید؟سه پلیس قدبلند سعی می‌کردند که او را آرام کنند.ــ چه کار مهم تری دارید اینجا؟ همش دارید راه میرید؛ لم میدید.ــ خانم بهتون گفتیم که ما داریم دوربینهای نظارتی رو بررسی می کنیم.ــ‌ دوربیناتون بخوره تو سرتون. این آدرسا رو بهتون دادم. برید اونجا سرنخ پیدا کنید. کل شهرو بگردید.دستان الهه روی شانه مادرش فرود آمدند. با تعجب به عقب نگاه کرد. صورت تیره مادرش از همیشه بی‌رنگ تر شده بود؛ چشمان قرمزش الهه را مطمئن کرد که شب را به خوبی نخوابیده.ــ مامان تو اینجا چیکار می‌کنی؟پلیسی که در میان دونفر دیگر قرار داشت و از قرار معلوم درجه بالاتری داشت، با صدایی رسا می‌خواست شرایط را تحت کنترل قرار دهد.ــ‌ من بهشون گفتم بیان. یه لحظه آروم باشید.ــ واسه چی؟ من گفتم دخترمو پیدا کنید یا پسرمو؟الهه دستانش را اطراف بدن ضعیف و لرزان مادرش محکم تر کرد. نیم نگاهی به پلیس انداخت و سعی کرد که مادرش را به کنار بکشد.ــ مامان آروم باش. بیا اینجا. بیا یه لحظه.مادرش بی تابانه مقاومت می‌کرد.الهه دنبال صندلی ای گشت اما راهرو کاملا خالی بود. به دیوار سیاه بتنی تکیه دادند. بدن مادر برای لحظه‌ای از لرزش نیفتاد.ــ الهه چهار روز شده. جواب نمیده.مدام با خود تکرار می‌کرد. حال و روزش صورتش را کش آمده تر کرده بود. شلوار جین آبی قدیمی‌اش را با مانتوی کثیفی که هیچوقت به آن شلوار نمی‌آمد پوشیده بود و راهی خیابان‌ها شده بود. آن ایستگاه پلیس کیلومترها از آپارتمانشان دور بود. و الهه با خود فکر می‌کرد که چه در این مسیر  به مادرش گذشته است. یکی از پلیس‌های سیاه‌پوش که پیراهن یک دستش اجازه خودنمایی به شانه‌های برافراشته اش را می‌داد، به آنها نزدیک شد.ــ خانم حامی؟ اگر می‌خواید مادرتون رو ببرند واحد پزشکی اونجا برای چند دقیقه آروم بگیرند.الهه به سمت راست خود نگاه کرد و دو مامور زن سیاه پوش با موهای سیاه بسته را دید که در انتظار دستور بودند.ــ هیچ جواب نمیده. هرچی زنگ میزنم جواب نمیدهدیگر برای مادرش اهمیت نداشت که شنونده‌ای دارد یا خیر. الهه با سر تایید می‌کند و ماموران با اشاره دست رییس خود مادر را به آرامی و احترام با خود می‌برند.ــ خانم حامی، یک‌لحظه لطفا تشریف بیارید.ــ او را به گوشه‌های تعبیه شده در راهرو‌ها که آنها را به شکل یک مربع کوچک می‌بریدند دعوت کرد. الهه سریع گفت:« ببخشید واقعا اذیت شدید. معذرت میخوام. جدیدا خیلی روی حامد حساس شده. »ــ مشکلی نیست. ما حتما به مورد ایشون رسیدگی می‌کنیم فقط باید صبور باشید. و دیگه نزارید مادرتون به اینجا مراجعه کنند. کلانتری‌ها دیگه زیاد مراجعه کننده نمی‌پذیرند.ــ چشم حتما. خیلی ببخشید براتون دردسر ایجاد کردیم. حامد قبلا هم غیبش میزد یه مدت و بر می گشت. این دفعه بیش از حد داره واکنش نشون میده.ــ مشکلی نیست. فقط میگم، باید صبور باشید. یه سری سلسه مراتب وجود داره. اول از همه دوربینای نظارتی رو بررسی می‌کنیم. هنوز سیستم در حال جستجو ـهالهه دست به سینه ایستاده بود. لحظه‌ای نگرانی‌اش در صورتش ظاهر شد.ــ تا حالا، چیزی پیدا نکردید؟ــ هنوز نه. ولی حتما پیدا می‌کنیم. دوربین‌هامون همه جا هستند. حالا که شما اینجا هستید، نمی‌دونید اینجور مواقع کجا میره و چیکار می‌کنه؟ــ راستش، حامد خیلی تو داره. زیاد حرف نمیزنه. خیلی از آدما اینطورن درسته؟ واسه همینم هست که مادرم خیلی روش حساس میشه.ــ همیشه اینطور بوده؟ــ آره... آره همیشه. اما این چند وقت حتی بیشتر.ــ گفتید قبلا هم ناپدید شده درسته؟ــ آره. ولی گفتم، نمی دونم کجا میره. با دوستاش میره و برمیگرده.ــ دوستانش رو میشناسید؟ــ نهــ چرا تا الان شاغل نشده؟ــ زیاد اجتماعی نیست. راحت با بقیه دم خور نمیشه.ــ از عکس هاشم معلومه زیاد اهل خنده نیست.لبخند الهه برای لحظه‌ای فشار دستانش بر سینه‌هایش را کاهش داد و نفس محکمی بیرون داد.ــ آره، نیست. زیاد نمی خنده.ــ توی وقت آزادش چیکار میکنه؟الهه بدون جواب با شک و تردید به پلیس نگاه می‌کرد.ــ مثلا فیلم می‌بینه، ورزش می‌کنه، استریم می‌کنه، استریم می‌بینه؟ کتاب می‌خونه؟ــ کتاب می‌خونه. زیاد کتاب می‌خونه.پلیس دستی به سینه‌اش زد و چراغ قرمز کوچکی زیر پیراهنش روشن شد. ناخواسته اضطرابی به الهه وارد شد چرا که از این به بعد صحبت‌هایش ضبط می شدند.ــ اسم کتابها رو می‌دونید؟ــ ام... نمیدونم... چنتاشون در مورد گلیز بود و اتفاقات آینده وــ کتاب‌های علمی بودن.ــ آره. خارج از این، فک کنم چن تا کتاب داستان بود.ــ اسمشون رو یادتون نیست؟الهه اسم یکی از کتاب‌ها را به خوبی یادش بود اما تردید داشت که آن را بگوید یا نه. چشم قرمز روی سینه پلیس، زیر شانه راست همچنان به او خیره شده بود.ــ فک کنم، اسمش فداکاری روزبه بود.ــ‌ فداکاری روزبه؟ــ بله.با حرکت دست چراغ قرمز را خاموش کرد.ــ خیلی ممنون. ببخشید تحت فشارتون قرار گذاشتم. من شخصا این پرونده رو پیگیری می‌کنم. شماره خودم رو برای شما ارسال کردم. اگر اتفاقی افتاد می‌تونید باهام تماس بگیرید.ــ فکر می‌کنید، چقدر طول میکشه.ــ‌ زمان به نفع ما نیست. امروز جشن آخرته و برای کنترل شهر تمام منابع روی خیابونا متمرکز شده. این همزمانی خیلی کار ما رو سخت می‌کنه. اما من شخصا پیگیری می‌کنم.سیاه‌پوش، الهه را به بیرون راهنمایی کرد و گفت که مادرش را هم تا چند دقیقه دیگر به نزد او می‌آورند. وقتی که الهه می‌رفت بیشتر از حد معمول او را از پشت نگاه کرد و سپس وارد دفتر خودش شد. مانیتور را روشن کرد و صفحه آخرین فعالیت‌های اینترنتی حامد حامی را کنار گذاشت. دستی به ته‌ریش های تیز خود کشید و سپس سامانه ثبت گروهک‌های مخاطره‌آمیز را باز کرد و در بخش در حال بررسی، دکمه ثبت مورد جدید را لمس کرد.یک به یک پشت سر هم با راهنمایی‌های افراد جلویی مسیر باریک بین درختان خیس و تنومند را پشت سر می‌گذاشتند. چشم‌هایشان تیز بود تا قبل از اینکه دیر بشود، از دوربین‌های نظارتی پلیس و جنگلبانی دوری کنند. هرچه جلوتر می‌رفتند جنگل انبوه و انبوه تر می‌شد. برگ‌های بالایی قطرات آب خود را روی سر آنها می‌چکاندند اما ابایی نداشتند و از خنکی آن استقبال می‌کردند. هوای مرطوب را مشتاقانه تنفس می‌کردند و با دقت تمام روی برگ‌ها و درختان دست می‌کشیدند تا احساسی را تجربه کنند که در شهر‌ها سال‌های سال از بین رفته بود. گلستان بودن مسیر هر لحظه آنها را برای تحقق بخشیدن به هدفشان مطمئن‌تر می‌کرد. او که در اواسط صف بود، ناگهان یادش افتاد که مادرش اگر اینجا بود بسیار از آن لذت می‌برد. نگاهی به آسمان کرد تا ببيند چند پرتوی نور به خود جرئت داده‌اند که از لا به لای برگ‌های در هم پیچیده رد شوند؛ که ناگهان صف متوقف شد. سرش را خم کرد و جلوتر تخته چوبی دید که باران، نوشته‌های روی آن را شسته بود. دنباله نگاه بقیه را که گرفت، پیکری را دید که زیر یک درخت تنومند در خود مچاله شده بود. خزه‌ها روی استخوان جسد خزیده بودند. چیزی از جزییات صورتش باقی نبود اما باز هم غم در چهره‌اش مشخص بود. حالا می‌توانست حدس بزند که روی تخته چوبی نوشته شده بود «خداحافظ». همگی دور جسد جمع شدند. برای چند دقیقه به نشانه احترام برای او، سر خم کردند.الهه بعد از مشاجره سختی که در تاکسی در راه خانه شان با مادرش داشت، برای کمی دلداری، از ماشین نان پز پایین آپارتمان یک بربری گرفت. اما مادرش تعارف او را بی پاسخ گذاشت. مادرش به وضوح خسته بود. و غرهای الهه، که به او در تاکسی می‌گفت که چرا اینقدر بی‌خود برای این موضوع نگرانی و اینکه باید با من هماهنگ می‌کردی، او را خسته تر کرده بود. هر چقدر که سعی کرد به دخترش بفهماند که حسی به او می‌گوید که چیزی سر جایش نیست، نتوانست. به خانه که رسیدند هوا غروب شده بود و چشم‌های افتاده مادرش برای خواب آماده بود. بدون حتی یک کلمه‌ صحبت با الهه به اتاقش رفت و به سرعت زیر پتویش پناه گرفت و اتاقش را شلخته رها کرد. الهه نفس راحتی کشید که مادرش بالاخره استراحت را ترجیح داده است. به دنبال او به اتاق رفت تا آن را مرتب کند. دقیقا قبل از اینکه به خواب عمیق برود، مادرش گفت:« گلدونا رو یادت نره.» لباس‌های مادرش را به شیوه مورد علاقه او تا کرد و آنها را در کمد گذاشت. کمدی که مادر در تمام وجوه آن خاطره‌ای آویزان کرده بود. عکس‌هایی از روز‌هایی که الهه و حامد به سختی به یاد داشتند اما مادرش به خوشی از آنها یاد می‌کرد و تلخی هایش را بروز نمی داد.الهه بعد از پوشیدن پیژامه صورتی و تی شرت سفید راه راهش، روبروی دیوار شیشه‌ای بزرگ بالکن خانه ایستاد. از آنجا می‌توانست کامل خیابان دو طرفه بزرگ و آن طرفش را ببیند. فاصله‌اش نه آنچنان زیاد بود که مردم را مورچه‌ای ببیند و نه آنقدر کم که زاویه دیدش محدود شود. خودآگاه نبود ولی هر دفعه بعد از ورود به خانه در آن نقطه می‌ایستاد و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. رفت و آمد ماشین‌های کهنه، مغازه‌های رنگارنگ آن دست بلوار و مردمی که با ترس و لرز از خیابان عبور می‌کردند و صورت خود را از سرما پوشانده بودند را تماشا می کرد. هیچکدام از واحد‌های آپارتمان‌ به چنین بزرگی و دلبازی نبودند. واحدی که الهه با نفوذ خود در شرکت به زیرکی در دل آپارتمان جا داد و برای خودش و خانواده‌اش کنار گذاشت. بالکنی طراحی کرد تا مادرش بتواند گیاهان با ارزشش را رشد دهد. پنجره کوچکترین اتاق را به نحوی تعبیه کرد تا برادرش آن طور که دوست داشت بتواند خورشید را در آسمان ببیند؛ و سقف خانه را کمی بلند تر در نظر گرفته بود تا کمتر شبیه به قفس باشد. به بالکن رفت و گیاهان جور واجور مادرش را دقیقا بر اساس دستورالعملی که روی دیوار نوشته بود آب داد. در همان حین صدای بلندی از خیابان او را تکان داد. برگشت و دید که یکی از جعبه‌های ترقه که مشتی بچه برای جشن امشبشان تدارک دیده بودند ترکیده بود. خیابان برای امروز خیلی وقت بود که خودش را آماده می‌کرد اما ساکنان و کاسبان تا آخرین لحظه آن شب به تزیینات و آذین‌ بندی‌های خود اضافه می‌کردند. برچسب‌ های دایره‌ای شکل قرمز که نماد گلیز 710 بود را به درب خانه‌ها و یا روی لباس‌ها می‌زدند. گروه‌های دوستان و آشنایان، هر کدام با اشکالی کاملا متفاوت نسبت به یکدیگر آرام آرام گرد هم می‌آمدند. الهه خود را بین‌ آنها تصور کرد؛ برایش خوش‌آیند بود.قبل از اینکه به اتاق خوابش برود، از لای در اتاق برادرش را دید. نور گرم سالن با ترس و لرز به اتاق تاریک سرد برادرش تابیده بود. همان صحنه‌ای که امروز صبح قبل از خارج شدن از خانه دیده بود. اتاقش بسیار مرتب بود و این او را می‌ترساند. اول با خود گفت که چقدر خوب او کمی نظافت و نظم یادگرفته، گفت که دیگر این بار لازم نیست اتاق او را مرتب کند، اما او را می‌ترساند. چرا باید اینبار اتاقش را در این حد تمیز نگه دارد؟ تمام کتاب‌ها در کتابخانه، جوراب‌ها در کشو و میز تحریر دستمال کشیده. تنها چیزی که سرجایش نبود، یک کتاب بود. کتابی که به پشت روی لبه میز تحریر گذاشته شده بود. برای بار اول بود که متوجه کتاب شده بود. از دم در فراتر رفت و به اتاق رفت. دست به کتاب کشید. کتاب را بلند کرد و آن را طوری قرار داد که نور سالن خانه به‌ روی آن بتابد. پاراگرافی از کتاب که در پشت آن چاپ شده بود واضح شد:«صدایی از اعماق آن غار هولناک برخاست. نوایی زنانه ولی محکم. او را به اسم خطاب کرد. روزبه نوجوان خشکش زد. صدا بار دیگر او را طلب کرد. از او خواست که قدمی جلوتر بگذراد. روی گل‌های لیز پایش را کشید و صورتش را به ناچار به آن مه نشئت گرفته از غار نزدیک کرد. کسی آنجا نبود اما به روشنی احساس کرد که لبی کنار گوشش آمد و زمزمه کرد: دنیا را دریاب روزبه. ببین که چرخ چطور به اشتباه می‌چرخد. ببین که موجودات خوابند و اهریمننان از بستر خارج شده اند. ببین که خورشید رنگ باخته. بشنو که حتی سنگ‌های اعماق هم همراه هزاران کودک زجه می‌زنند. چوبی لای چرخ است روزبه. قایق هستی سنگین است روزبه. آیا نیروی آن را داری که رفع رجوع کنی؟ که قهرمانی کنی برای هدفی بزرگ؟ و ناگهان شانه‌های روزبه سنگین شد. وزنه‌های مسئولیت به گردنش آویخته شد و اراده‌ای آهنین قلبش را فرا گرفت. بدون تردید، گفت که آری و اشکی از گوشه چشمش جاری شد چرا که می‌دانست در انتهای این مسیر جشنی نیست.»چشم الهه پایین تر رفت و خواند: فداکاری روزبه. دوست نداشت دیگر از آن کتاب چیزی بداند. و افکار ناخوشایندش در مورد برادرش در آن اتاق به او حمله می‌کرد. افکاری کاملا غیرمنطقی، نتیجه بیش از حد فکر کردن. سریع از اتاق بیرون رفت.روی تختش نشسته بود و موبایل باریکش را کامل باز کرده بود و داشت در صفحه‌های شبکه‌های اجتماعی بالا و پایین می‌کرد. بیشتر پست‌ها در مورد جشن بود. فقط انگشتش روی صفحه می لغزید. ذهنش نوشته‌ها و عکس‌ها را دنبال نمی‌کرد. فقط پایین و پایین تر می‌رفت تا اینکه زمان بگذرد. اما نمی‌توانست با آن وضعیتش کنار بیاید. ناگهان موبایل را کنار گذاشت. نگاهی به اتاق نسبتا تاریکش انداخت. فقط یک اتاق بود. با دیوارهای سفید. در ذهنش داشت که دیوارهای‌آن را با کاغذ دیواری‌های بنفش برجسته بپوشاند، اما یادش رفت و یا وقتش را نداشت. همیشه یک اتاق رویایی را در ذهنش داشت. هر معماری برای خود داشت. اما پروژه اش ناقص مانده بود. از تخت و لحاف قدیمی رنگارنگ موردعلاقه اش، در حیث شخصی سازی جلوتر نرفته بود. دوست داشت میز آرایش زیبا تری داشته باشد و عکس‌های بیشتری از خودش و خانواده‌اش روی دیوار آویزان باشند. اما بیشتر به فکر سر و سامان دادن خانواده اش بود. آن لحظه با خود فکر کرد که او در این چند سال بیشتر در اختیار خانواده‌اش بوده است. ناگهان از آنها بدش آمد. اما لحظه‌ای بیش نبود. با اینکه مدام به مادرش می‌گفت که زیاد در مورد حامد فکر نکند، اما ذهن خودش آرام نمی‌گرفت. مدام فکر برادری بود که تا قبل از نوجوانی با او بهترین دوست او بود. اما بعد از آن سالها، حامد فقط و فقط از او دور شد. انگار که آن دو کودکی که هیچگاه از هم جدا نمی‌شدند، افراد دیگری بودند. اما بالاخره، آنها خانواده بودند و مدام به نحوی، باید اطمینان حاصل می‌کردند که همچنان یکدیگر را دوست دارند. یا از طریق نوازشی آرام یا چند شوخی کوچک.می‌توانست از همان اتاقش هم صدای تک و توک ترقه‌ها را بشنود. دوباره با خودش فکر کرد که چرا تا به حال به جشن نرفته است؟ در کودکی و نوجوانی مادرش او را منع می‌کرد. اما حالا که یک انسان کامل و مستقل است، چرا به جشن نرفته است؟ هر چه گشت، دید که هیچ مانعی نیست الا یک مانع ذهنی. به باقی جشن‌ها رفته بود. بدی نگذشته بودند. اما آن جشن به خصوص، برای همیشه دور از دسترس بوده. اتفاقا همیشه فکر می‌کرد که این جشن‌ها فکر خوبی بود که مردم با خبر هولناک تاریخ آخرت کنار بیایند. سرزنش کردن این جشن توسط مادرش و سفت و سخت منع کردن آن چنان ذهن او را تسخیر کرده بود که حالا در بزرگسالی هم حس می‌کرد نمی‌تواند در آن شرکت کند. هر سال بهانه پشت بهانه برای خودش و اطرافیانش تراشید. در اتاق خودش، که به شکل دردناکی برایش بیش از حد ساده بود نشسته بود و کاری نداشت. یادش آمد که همیشه در نزدیکی‌های این جشن چنین افکاری سرش را پر می‌کردند. اما هیچگاه تصمیمی که ته قلبش دوست داشت را نگرفت. هیچ چیز جلوی رسیدن به چیزی که می‌خواست را نمی‌توانست بگیرد. الان که لحظه‌ای بیکار نشستن باعث هجوم افکار شوم به سرش می‌شوند، زمان خوبی برای بیرون رفتن بود. یک بار دیگر همه چیز را در ذهنش بررسی کرد. همه چیز به نظر صحیح می‌رسد.چیزی برای نگرانی یا ترسیدن نبود. این حق او بود.  ناگهان از جای خود بلند شد و به سمت کمدش رفت.به محوطه بازتری از از جنگل که رسیدند، توافق کردند که همینجا مراسم را برگزار کنند. شش نفر از‌ آنها سریع نیم دایره‌ای شکل دادند و سردسته آنها با همراه کسی که دوربین و لپ تاپ به همراه داشت، روبروی آنها ایستادند. سردسته صحبت را با‌ آنها که مانند سربازانی وفادار و شجاع، سیخ ایستاده بودند حرف می‌زد. همگی با دقت گوش می‌کردند، به خصوص او. و سعی می‌کرد روزهای کودکی‌اش اش را از ذهن کنار بزند. آنهایی که با بهترین همراهش ساخته بود. کسی که در بچگی هیچگاه از او جدا نمی‌شد. صدای رسا سر دسته، به او کمک می‌کرد که از فکر بیرون بیاید.ــ ما امشب، توی شبی که مردم به غلفت خودشون ادامه میدن و نماد اون کردنش، درسی به اونها میدیم که فراموش نکنند. یک مسئولیت بسیار مهمی داریم و باید به اون عمل کنیم چه خوشمون بیاید و چه نیاد. ما باید بار گناهانی که انسان در تمام زمان حیاتش مرتکب شده رو حمل کنیم. باید تاوان اون رو هرچقدر که در توانمون هست بدیم، تا شاید که این نفرین از نسل ما برداشته بشه و رفع بلا برای این سیاره اتفاق بیوفته. آماده باشید و با خالص ترین نسخه خودتون به استقبال این کار بیاید.الهه بدون هیچ برنامه‌ای به خیابان‌ها زده بود. چشم‌هایش با علاقه چراغانی‌های خیابان را دنبال می‌کرد. احساس خوبی داشت و می‌دانست که در لباسش زیبا شده است. کت مشکی جلوبازی پوشیده بود که تا ران‌هایش می‌رسید. پلیور نازک سفیدی با بافت درشت زیر آن پوشیده بود و شلوار جین مشکی‌اش، ترکیب را کامل کرده بود. ریمل بنفش تیره‌، چشم‌هایش را عمیق‌تر و بزرگ‌تر نشان می‌داد و اکلیل‌های بسیار ریز ریمل، درخشندگی زیبایی داشت. برای تکمیل رنگ موردعلاقه‌اش، گوشواره بسیارقدیمی بنفشی را به گوش چپش آویخته بود.  قدم‌هایش تند بود و چشمانش تند و تند همه جا را نگاه می‌کرد. رستوران‌هایی که پر از مشتری بودند. قنادی‌هایی که در ویترین خود کاپ کیک‌های طرح گلیز زده بودند. بسته‌های شیرینی ریزش شهاب‌سنگ. از هر کوچه و بیلبوردی صدایی می‌آمد و سعی می‌کردند که به یکدگیر غلبه کنند. صداها روی هم سر را می‌بردند اما در شهر، گاهی به هم‌نوازی می‌رسند. از چند چهارراه شلوغ رد شد و چند لحظه‌ای رقص ترکیبی ربات‌ها و انسان‌ها در کنار خیابان را دید و سپس متوقف شد. اصلا نمی‌دانست که کجا باید برود. می‌توانست تنهایی به دیسکویی برود. قبلا یکی همان نزدیکی ها رفته بود و اوقات خوشی داشت. اما یادش افتاد که او یک دعوت‌نامه دارد.ویلا از آن چیزی که فکر می‌کرد از شهر دورتر بود. حتی در راه چند درخت را هم دیده بود. می‌دانست که تعدادی از افراد داخل جشن را می‌شناسد، اما چنان اضطرابی گرفته بود که انگار این بار اول او است. آرام از کنار در داخل شد. صدای همهمه داخل ویلا را پر کرده بود. هنوز چهره آشنایی ندیده بود. هرکسی نوشیدنی‌ای در دست داشت. چندی از افراد بازو‌ها و چشم‌های رباتیک داشتند. پسران اغلب کت‌های گشاد با رنگ‌های مختلف و طرح‌های دایره‌ای شکل و گل‌های بزرگ با رنگ‌های تند پوشیده بودند. یقه‌ها تا آخر بسته شده بود و اکثرا موها بلند بودند. تفاوت البسه میان دختران بیشتر بود اما هیچکس به تیرگی الهه لباس نپوشیده بود. ولی او هم با پلیور سفیدش که مچ های دستانش را آزاد گذاشته بود، به نوعی می‌درخشید. ناگهان از سمت دیگر سالن صدای خنده و تشویق آمد. سامان را دید که با پیراهنی به مراتب ساده تر از بقیه، میان دوستانش به داخل می‌آید. با نوشیدنی‌ای بزرگ در دست به بالای میز رفت.ــ سلام سلام سلام. خیلی خوبه دوباره می تونم بیارمتون اینجا تا گند بزنید به خونه پدریم.جمعیت به شدت از سامان استقبال می‌کرد.ــ امشب هم قراره خوش بگذره. مسابقه داریم. می‌رقصیم، دماغاتونو سفید کنید، موسیقی خیلی خوب دارییییم.جمعیت دوباره هورا کشید.ــ بعدش هم میریم تا برای کشته‌شدگان آینده این روز تراژیک شمع روشن کنیم و گریه کنیم.همگی به شوخی او را هو کردند. یکی از میان جمعیت فریاد زد:«گور پدرشون» و همه خندیدند.ــ البته باباشون که خودتی.ــ عمرا.سامان برای ادامه صحبتش جمعیت خندان را آرام کرد.ــ خوب خوب، حالا به رسم هر سال، لیواناتونو بیارید بالا، بیارید بالا...الهه هنوز لیوانی نداشتــ به افتخار دو دانشمند شریف که این رخداد رو پیشبینی کردن و بهمون گفتن تا پونصد سال دیگه حواسمون باشه برا امروز برنامه نریزیم. لنا وژنیک و انتونی کوواک از لهستان. به افتخارشون.تصویری از زن و مردی به دیوار سالن تابیده شد و همگی به افتخار آنها نوشیدند و دست زدند.ــ الهه!کسی از پشت او را صدا کرد. سریع برگشت و دید که گروهی از دوستانش در شرکت هستند. چندباری با آنها بیرون رفته بود اما تا به حال در آن حد به خود نرسیده بودند. از دیدن الهه در آنجا بسیار خوشحال شده بودند و الهه هم خرسند بود که بالاخره چهره‌های آشنا دید.ــ چی شد بالاخره اومدی؟ــ دیگه کار نقشه‌ها زود تموم شد، گفتم بیام ببینم چه خبره.ــ‌خوش اومدی. چه خوشگل شدی. بزار سامان رو صدا کنم. سامان!سامان با دوستانش در گپ و گفت بود و با چند نفر هماهنگی هایی را می‌کرد. وقتی نام او را صدا زدند خنده‌های شیطنت‌آمیزی کردند. سامان بالاخره از جمع دوستانش جدا شد و به سمت آنها برگشت. وقتی که الهه را دید حسابی جا خورد و به سرعت به آنها نزدیک شد. الهه می‌خندید و لبش را از شرم گاز گرفت.ــ سلام!! چه عجب! یعنی، خوش اومدید. واسه بال کبابی اومدی نه؟خندیدند. سامان حسابی سر حال بود.ــ حالا بزارید از همین الان خوراکیا مختلف میزاریم رو میز به بال هم میرسیم. می خواید بریم اطراف رو نشونتون بدم؟ الهه تو میخوای؟ قبلا اینجا نبودی.ــ نه ممنون سرت شلوغه. فعلا من این اطراف یکم می چرخم.سامان دوست داشت چیزی بگوید اما ذهنش یاری نکرد. با دهانی که لبخند نمی‌گذاشت بسته شود از پیش آنها رفت.الهه روی نیمکت حیاط ویلا روبروی استخر نشسته بود. همین حالا کتش را گم کرده بود و با پلیور سفیدش بود. چندنفری هم با جلب توجه زیاد از امکانات استخر استفاده می‌کردند. دوستانش بعد از صحبتی کوتاه از او جدا شدند و به حلقه دیگران پیوستند و فقط از دور با هم اشاره‌هایی رد و بدل می‌کردند. مدتی که آنجا، پا روی پا انداخته بود پسرانی سعی کردند که با او سر صحبت را باز کنند اما آنچنان گرمایی شکل نگرفت. با علاقه دیگران را نگاه می‌کرد. مردی نسبتا مسن‌تر از بقیه در آب استخر ضد آب بودن دست مکانیکی‌اش را امتحان می‌کرد، پسری با مردمک کامپیوتری خود همه چیز را، از جمله دختران را مدام اسکن می‌کرد و حس خوبی به الهه نمی‌داد، دخترانی خالکوبی‌های نانو ال ای دی داشتند و طرح‌های بزرگ گل و اشکال اسلیمی با رنگ‌های افسار گسیخته روی کمر لختشان می‌رقصیدند. و بسیاری دیگر از آدم‌ها. امثال بسیاری را دیده بود و بسیاری را ندیده بود. تنها بود اما احساس بدی نداشت و حتی طعم خوش نوشیدنی، می‌توانست او را متقاعد کند که بگوید خوش می‌گذرد. همین چند دقیقه پیش هم شاهد رقابت مهمانان برای مورد هدف قرار دادن بالن‌های به شکل کره زمین با سنگ‌هایی شبیه به شهاب سنگ‌ها بود. به اصرار سامان او هم شانس خود را امتحان کرد اما توفیقی نداشت. جایزه مخفی داخل بالن‌ها، مقدار زیادی آب‌نبات ماری‌جوانا بود اما الهه می ترسید تجربه اش کند.صدای موسیقی از سالن اصلی که حالا کامل با چراغ‌های رقصان به فضایی متفاوت تبدیل شده بود، مدام بیشتر به گوش می‌رسید. آهنگی روی لوپ و با باس زیاد در حال پخش بود و مثل یک طبل جنگی همه را به سمت خود می‌‌کشید. الهه با نوشیدنی اش وارد سالن شد و دید که سکوی دی جی به طور کامل برپا شده است و دستگاه‌های مختلف روی آن قرار دارد. سامان در کنار دی جی ایستاده است. صدای آهنگ لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و جمعیت فشرده تر. سامان ناگهان از سکو پایین آمد و با میکروفون گفت:« خانم و آقایون آماده اید؟ » و همه هورا کشیدند.ــ یکصدای آهنگ بلند تر شد.ــ دوبلند ترــ سهو ناگهان الهه دیگر موسیقی ای نشنید. بقیه دست روی سرشان گذاشتند و چشم‌هایشان برای یک لحظه به بالا رفت و حرکات رقصشان شدید شد. موسیقی حالا به طور همزمان داشت از تراشه‌های داخل مغز پخش می‌شد و الهه از معدود افراد اطرافش بود که این تراشه را در مغز خود نکاشته بود. از بقیه شنیده بود که گوش کردن موسیقی با این تراشه‌ها فراتر از هر تجربه گوش کردن موسیقی است. می‌گفتند که انگار موسیقی از خود وجودشان بر می‌خیزد. اما الهه هیچوقت به کاشتن آن و تجربه این حس نزدیک نشد چرا که می‌دانست مادرش به شدت با این موضوع مخالفت می‌کند. از وقتی که یادش بود، مادرش به او و برادرش از بدی‌های «اندام‌های غیر انسانی» و تبدیل شدن به یک «آدم آهنی» می‌گفت. بقیه حرکات رقص شدید و تا حدی غیر قابل کنترلی نشان می‌دادند و نور‌ها مدام رنگ عوض می‌کردند، اما در ان لحظه الهه آن ها را می‌دید که در سکوت می‌رقصند و خنده‌های تک و توک و صدای کشیده شدن کفش‌ها روی زمین موقعیت عجیب و خنده‌داری را شکل داده بود. در حالی که با لیوانی در دست وسط سالن ایستاده بود، احساس تنهایی کرد. سامان هم با آهنگ می‌رقصید و به هر سمتی سرکشی می‌کرد که ناگهان دید الهه وسط سالن ایستاده است. با یکدیگر چشم در چشم شدند و خندیدند. نزدیک او رفت و با سه ضربه یک ریتم به سرش، موسیقی در سرش را قطع کرد. چشمانش بیشتر باز شد.ــ واو. واقعا اینطوری خیلی ضایه س.الهه خندیدــ منم اینطوری بودم؟بیشتر خندید و سر تکان داد.ــ ببخشید باید بهت می‌گفتم. نمی‌دونستم تو...ــ نه اشکال نداره.ــ وایسا اصن، می دونم چیکار کنم.به سرعت کمی آن‌طرف تر رفت و به شانه یکی از دوستانش زد. با ایما و اشاره به او گفت که چیزی را از جیبش به او بدهد. سامان مجبور شد خودش آن را از جیب‌های دوستش در آورد. دوباره به پیش الهه آمد. موبایلش را در آورد و سعی کرد که هندزفری های بی‌سیم را به سیستم خودشان متصل کند. سپس آنها را به الهه داد و او در گوشش گذاشت اما چیزی همچنان پخش نمی‌شد.ــ دو تا ضربه بزن روش.الهه زد اما اتفاقی نیفتاد. سامان دستش را دراز کرد و به سمت گوش الهه برد. همانجا متوقف شد و با چشم از الهه اجازه خواست. کمی سرش را به سمت دست سامان چرخاند. آرام دستانش را از میان موهای بنفشش عبور داد و دو ضربه آرام با فاصله به هندزفری زد. دوست داشت دستش را بیشتر آنجا نگه دارد اما نمی‌شد. وقتی که دستش را برداشت، برای لحظه‌ای کوچک لاله گوش نرم الهه را لمس کرد. و موسیقی بلند الکترونیکی به سمت گوش‌های الهه حمله‌ور شد. موسیقی‌ای که انگار در تعلیق ممتد است و رنگ صدایش مربوط به سیاره‌ای ناشناخته. الکترونیک خالص و پر از هیجان. با سه ضربه به سر، سامان هم راه موسیقی را باز کرد و با لبخند و خیره به الهه انس با موسیقی را شروع کرد. الهه هم آرام آرام از چیزی که می‌شنوید خوشش می‌آمد و اگر هم مقاومت می‌کرد، بالاخره موسیقی بدن او را با خود همراه می‌کرد. او هم رقصید، اما آیا به خاطر تفاوت هندزفری و چیپ بود یا اینکه الهه با بقیه فرق داشت، حرکاتش محدود تر بود. در میان همراهی با سامان و دیگران با آهنگ و رقص، نمی‌توانست جلوی ذهنش را بگیرد تا به حامد فکر نکند. آنجا دوست داشت که آن چیپ را داشته باشد تا کمتر به این فکر کند که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد یا اینکه آمدن به این جشن ممکن است اشتباه باشد.بعد از آرام گرفتن نسبی موسیقی، الهه قبل از اینکه به خودش بیاید سامان او را به سمت نیمکتی میان درختان باغ برد. همان بال کبابی‌ها را با خود داشت و مشغول خوردن شدند. گازهای الهه به بال‌ها بسیار کوچک تر و نحوه خوردن سامان بی‌احتیاط تر بود.ــ یعنی تا حالا هیچ بیومکاترونیکی یا چیزی نداشتی؟ــ نه. اگه بزارم مادرم عزا میگیره. البته، خودمم دوست ندارم.ــ من جز چیپ، یه تقویت کننده هم توی گوشم دارم. می دونی برای اینکه مطمئن بشم کسی پشت سرم حرف نمیزنه.الهه با کمی مکث گفت: «پس چرا هر چی در مورد نقشه‌هات میگم گوش نمی‌کنی؟»خندید.ــ‌ حالا، اگه می‌تونستی یه بیومکا داشته باشی چی میگرفتی؟ــ‌ هم.... بهش فکر نکردم.به آن فکر کرده بود.ــ‌ شاید، از این پیازچه موها میگرفتم که... میتونی هروقت رنگ موهاتو با موبایل عوض کنی.ــ انتخاب خیلی خوبیه. بیش از حد نیست. جذابه. ولی همین بنفش هم خیلی بهت میاد.الهه سرش را کامل سمت سامان چرخاند و با پوزخندی او را نگاه کرد.ــ می‌دونم.و دوباره به خوردن بال مشغول شد. ناگهان صدای غرش دستگاهی از آن سمت حیاط به گوش رسید. سامان بلافاصله قهقهه زد. صدای جیغ و خنده دختران و پسران می‌آمد. زمان یادآوری سرمای پیش روی زمین، با دستگاه کوچک برف‌سازی بود. شلنگ بسیار بلند دستگاه به دست پسری بسیار تنومند به اطراف می‌رفت و برف سرد دستگاه را به سمت همه شلیک می‌کرد. دنبال سامان بودند. بالاخره او را کنار الهه پیدا کردند و به دنبالش افتادند و سامان از دست آنها با خنده فرار می‌کرد و بقیه تماشا می‌کردند و هورا می‌کشیدند. بالاخره سامان را گیر آوردند و او را در حجم زیادی از برف غرق کردند. بعد از اینکه دوستانش دور شدند و به خودش آمد، سامان روی به الهه کرد که داشت او را با علامت سوالی بزرگ نگاه می‌کرد.سامان دوستان نزدیک خودش، الهه و دوستان الهه را سوار لیموزینی بسیار مجلل کرد و به سمت مرکز شهر رفتند تا آتش بازی و هسته اصلی جشن را از دست ندهند. الهه ها را در کنار خودش نشاند و زیر پایش یک گونی بزرگ قرار گذاشت. داخل ماشین پر از همهمه، بوی سیگار و الکل بود. دست الهه  لیوانی خالی بود و بیشتر از اینکه حواسش به اتفاقات داخل ماشین باشد، به شهر از دریچه پنجره ماشین خیره شده بود. هرچقدر که جلوتر می‌‌رفتند مردم بیشتر، اتفاقات بیشتر و هرج و مرج بیشتری دیده می‌شد. انواع و اقسام صحبت‌ها در ماشین پر بود.ــ ببین، ملت الکی دارن شلوغش می‌کنن. اگه ندیدی آخرش هیچی نشد. فقط فیلممون می کنن.ــ والا تو هم که بدت نمیاد انگار از فیلم شدن.ــ آهنگ جدید مایکل جکسونو شنیدی؟ هفته پیش اومد. عااالی بود موندم کنسرت هولوگرام بعدیش چه زمانیه. دیگه حتما می خوام برم.ــ‌ جات خالی من دفعه قبل با محسن رفتم، بهترین اتفاق زندگیم بود. خیلی واقعی بود!ــ بچه ها کسی آبنبات نداره؟ حسابی محتاجم الان.ــ من یه ال ای دی تتو دارم روی رون ـم، دوست داری یه روز ببینیش؟ــ دوست دارم همین الان ببینمش.ــ نه الان شارژ ندارهــ‌ بازم می خوام ببینمش.ــ‌ الهه بازم می‌خوای برات بریزم؟ الهه؟از پنجره دل کند و رو به سامان کرد.ــ نه نه، واقعا دیگه جا ندارم مرسی.ــ‌ ای بابا، این اضافیه دیگه بازش کردم. نمیشه ریخت دور باید اصلاح مصرف کنیم خودمونو. سینا بریزم؟ــ نه واقعا دیگه بدنم نمیکشه.ــ‌ بابا مگه نه کبد رباتیک گذاشتی؟ــ دو ماهه اشتراکشو پرداخت نکردمهمه خندیدند. الهه به دوستش که روبروی او نشسته بود اشاره کرد.ــ سمانه نمی‌خواد؟ــ چرا چرا بده.لیوانش را به سمت سامان برد اما سامان بطری را کنار کشید.ــ نه نه. تو آخرالزمون که لیوان نیست. دهنتو بیار.سمانه بدون لحظه‌ای تفکر به سمت او خم شد و دهانش را باز کرد و سامان بطری را خالی کرد. همه خندیدند و حتی کف زدند. الهه هم می‌خندید اما زودتر از بقیه لبخندش محو شد. آنها را نگاه می‌کرد و برای یک لحظه، تمام حرف هایشان برایش نامفهوم به نظر رسید. حس می‌کرد که از آنها بسیار دور است. اما این را کس دیگری نمی‌داند. او دورتر و غریبه تر از آنی است که بقیه فکر می‌کنند. دوباره رو به پنجره کرد و منظره او را بیشتر از قبل شوکه کرد. برف‌سازهای بسیار بزرگ، سوار بر هلیکوپترها، بالای ساختمان‌ها و برف‌سازهای کوچک‌تر کنار خیابان‌ها و در دستان مردم، همگی با هم با شدتی باورنکردنی پودرهای سفیدی که به هیچ عنوان بویی مثل برف واقعی نداشتند بالا می‌آوردند. مردم در خیابان روی برف‌ها لیز می‌خوردند، با آنها یکدیگر را اذیت می‌کردند و گلوله‌‌های برفی را به سمت همدیگر شلیک می‌کردند. هرچه جلو تر می رفتند برف در خیابان‌ها بیشتر می‌شد و لیموزین مجبور بود برف بیشتری را به کنار پرتاپ کند. عده بسیاری از مردم در گروه‌های مختلف، بسیاری از خیابان‌ها را بسته بودند. گروهی به رقص و شادی می‌پرداختند، گروهی با لخت شدن تحمل خود در برابر سرما را می‌سنجیدند و اتفاقا، گروهی فرصت را بر می‌شمردند تا دیدگاه‌های سیاسی-اجتماعی خود را فریاد بزنند. در دور و نزدیک، ماشین‌های سیاه پهن و خشنی، با طراحی خشک و ترسناک، با چراغ‌های چرخان قرمز و آبی در درز‌های خود، حرکت می‌کردند. بعضی آرام و با دقت و بعضی دیگر خشن و به دنبال مجرمان احتمالی و یا در حال کنترل جمعیت. گاهی از میان صدای بلند موسیقی‌ها که مدام در یکدیگر قاطی می‌شدند، صدای بلندگوهای هشدار دهنده پلیس شنیده می شد. بیلبورد‌ها، آنهایی که از پرتاپ برف مصنوعی در امان بودند، تصاویر رقصان جذاب، و انیمیشن‌های کوتاهی در مورد روز آخرت پخش می‌کردند. و در میان آن همه برف، بعضی آتش روشن می‌کردند و از روی آن می‌پریدند و ترقه پرت می‌کردند. ترقه‌هایی که گاهی برای دیگر عابران پیاده خطرساز می‌شد. و در دوردست، جایی که خودشان در حال رفتن به آنجا بودند، آسمان پر از انواع و اقسام آتش‌بازی ها بود. پر از نوشته‌ها و اشکال مربوط به چندصد سال بعد.ــ آقا حالا وقتشه؟ــ‌ یالا سامان وقتشه.الهه به سمت آنها برگشت. سامان گونی بزرگ را از زیر صندلی و زیر پایش بیرون کشید. دوستان او دست زدند. یکی فندک را در آورد. گونی پر از ترقه‌های دینامیت شکل بسیار بزرگ بود. همه، از جمله الهه با هیجان به ترقه‌های بزرگ نگاه می‌کردند و کاملا غافل ماندند که تصاویر اکثر بیلبورد‌ها به کلی تغییر شکل و موضوع داده است.ــ یالا اولیو کی می‌خواد بندازه؟ــ‌ من من!ــ بده من اول یاد بدمــ نه خیر اصلا. خودم اول پرت می‌کنم.سامان یکی را در دست گرفت. فیتیله را سمت دوستش داد و او آن را شعله ور کرد و خیلی سریع صدای تیز سوختن فیتیله به گوش رسید. خود را به الهه چسباند و پنجره را پایین آورد. منتظر لحظه مناسب شد و ترقه را پرت کرد.، از میان برف‌ها غلط خورد به سمت تعدادی کارتن جلوی مغازه رفت. ترقه با صدای مهیبی ترکید و بلافاصله همه کارتن‌ها را آتش زد و در بالای سر مردم به پرواز در آورد. تمام ماشین به وجد آمد و نمی‌توانستند صبر کنند تا بعدی را منفجر کنند.دوست فندک به دست سامان سریع از او یکی را گرفت، نخست از پنجره نگاه کرد، به نظر ایده شرارت آمیز تری داشت. فیتیله را روشن کرد و ترقه را داخل یکی از مغازه‌های تعطیل انداخت و انفجار ترقه، شیشه‌ها و محتوای مغازه را به بیرون پرتاپ کرد و صدایی حتی وحشتناک تر داشت.ــ وااای اگه یکی میدید چی؟ــ‌ چقدر خطرناک بودــ خیلی خفن بود دیدی اون کاغذا رو؟هنوز ندیده بودند که عده‌ای ‌از از مردم با تعجب و حیرت در حال نگاه کردن به بیلبوردها هستند.ــ نفر بعدی کی میزنه؟الهه به ترقه‌ها خیره شده بود، دوست داشت امتحان کند، و دیگر نمی‌خواست مانعی دیگر در ذهنش جلوی چیزی که واقعا می‌خواهد را بگیرد.ــ من.سامان با تعجب به او نگاه کرد.ــ بده دیگه.ترقه را در دستان الهه گذاشت. فیتیله آتش گرفت و سریع حالت پرتاپ را به خود گرفت. تند و تند خیابان را نگاه می‌کرد تا جای مناسبی آن را پرتاپ کند. تپه پنج متری‌ای از برف را در وسط خیابان دید که مردم با برف‌سازهای خود مدام به آن اضافه می‌کردند. قبل از اینکه ماشین به آن برسد ترقه را مستقیم در دل آن انداخت. برای لحظه‌ای ترقه در دل آن گم شد، اما لحظه ای بعد آتشی داغ از درون تپه برف به بیرون جهید و تمام آن سکوی برفی را جلوی مردم متلاشی کرد. برف‌های زیادی از پنجره به داخل لیموزین آمد و حتی کمی دردآور هم بود. همگی شگفت زده و خوشحال بودند. الهه به نوعی به خودش افتخار می‌کرد. همه درگیری آتش ترقه و برف‌های مصنوعی پشت سرشان را می‌دیدند و می‌خندیدند، که ناگهان ماشین سیاه پهن پلیس با چراغ‌های بزرگ از دل آن بیرون پرید و هر لحظه فاصله‌شان را با آنها کمتر می‌کرد. همه ترسیدند و راننده لیموزین سرعت خود را بیشتر کرد.ــ دنبال ماس؟ــ‌ دیدمون نزدیک مغازه؟ــ بابا حواسم بود کسی اونجا نبود.ــ کسی که با خودش مواد و قرص غیر مجاز نداره؟ بریز بیرون اونا رو یالا.ــ بسه دیگه نخورــ آقا تندتر بروــ سامان تو باهاشون حرف بزن.ــ فعلا تند برو شاید گممون کرد.ماشین هر لحظه غرشش بیشتر می‌شد و به آنها نزدیک‌تر می‌شد. چراغ‌های بزرگ جلوی خود را بالا برد و چشم‌ همه را آزار داد.ــ ماشین لیموزین بزن کنار سریع.لیموزین تسلیم نمی شد و تا جایی که می‌توانست تند می‌رفت اما حریف هیولای فیبرکربنی با موتور بنزینی نمی‌شد. پلیس‌ به عقب ماشین ضربه زد. اضطراب همه بیشتر می‌شد. حالا حواس پرتی جدیدی برای همه پیش آمده بود تا نبینند چه چیزی از بیلبوردها پخش می‌شود. ناگهان ماشین پلیس به لاین مخالف رفت و گاز داد و در چشم به هم زدن از لیموزین جلو زد. پیچی تند زد و جلوی لیموزین ظاهر شد و آنها راهی جز متوقف شدن نداشتند.ــ چیکار کنیم حالا؟ــ بابا چتونه کسی تو روز آخرت حبس ابد نمیره که. آسون میگیرن.ــ از رو هوا حرف نزنــ کسی جز سامان حرف نزنه.در ماشین پلیس رو به بالا باز شد و مامور سیاه پوش چهارشانه ای از آن پیاده شد. از آن فاصله و با آن شیشه‌های کثیف شده کسی نمی‌توانست صورتش را ببیند. نمی‌دانستند که عصبانی است، ناراحت است و یا خندان. با قدم‌هایی سریع به لیموزین نزدیک شد. سامان از روی پای الهه رد شد و پیاده شد. سعی کرد اعتماد به نفسش را جمع کند. پلیس جلوی او ایستاد. سامان مجبور بود گردنش را رو به بالا خم کند تا بتواند با او حرف بزند.ــ آقا چی شده؟ واسه چی؟ ببینید میشه حلش کرد؟ــ خانم حامی کجاس؟الهه بالاخره توانست صورت او را ببیند. همان صورت مصمم صبح. با حیرت، از ماشین پیاده شد.ــ آقا؟ شما....پلیس سریع سامان را کنار زد.ــ خانم حامی، هیچ نگران نباشید، مادرتون با منه. توی خیابونای نزدیک خونه تون پیداش کردم. تو ماشین بهشون آرامبخش دادم تا حالش بهتر بشه.ــ‌ مادرم؟ با شما؟به ماشین نگاه کرد و دید در صندلی کوچک عقب، مادرش با چشم‌های خسته از اشک ریختن نشسته است.ــ برا چی؟؟؟ برا چی با شماس؟ از کجا فهمیدین من اینجام؟ــ ببخشید، موبایلتون رو ردیابی کردم. بهتون تسلیت میگم. من گفتم خودم رو بهتون برسونم تا در کنارتون باشم. مادرتون هم به شما نیاز دارهــ تسلیت؟چهره پلیس یخ زدــ ندیدین؟چشم الهه به بیلبوردها افتاد. تصاویری مدام در حال پخش بود. از کنار پلیس رد شد و به سمت بیلبوردها رفت. سامان عقب تر کنار ماشین او را صدا زد اما نشنید. تصاویری از یک جنگل با یک دوربین بی کیفیت. بسیاری از مردم مثل خودش و هم‌نشینانش در چند دقیقه پیش، بدون توجه به تصاویر به رقص و شادی و پخش آهنگ مشغول بودند و با برف ساز ها برف روی برف می‌گذاشتند. ترقه‌ها بدون نظم و ترتیب می‌ترکیدند و آسمان، با آتش‌بازی‌ها هر لحظه به رنگی تبدیل می شد. دوربین لرزان، در شب به سختی نوری شکار می‌کرد. در دست فیلمبردار تکان تکان و تلو تلو می‌خورد و به بالای سر هر یک از جنازه ها روی زمین می‌رفت. تصویر چنان تار بود که فردیت جنازه‌ها از بین رفته بود و فقط یک شکل بودند. یک پیام. اما باز هم با این شرایط، یک خواهر، هرچقدر که برادرش را دور از خود ببیند، او را شناسایی می‌کند. سامان خواست که به الهه نزدیک شود اما پاهایش لرزید. پلیس تا حدی از پشت به او نزدیک شد تا گرمای بدنش را به الهه منتقل کند. ریمل بنفش در حال شسته شدن بود. شانه‌های محکم برادرش روی گل افتاده بود و خون جراحت شکمش تمام لباس سفیدش را در بر گرفته بود. نفر سوم از هفت نفر. و مدام فیلم تکرار می‌شد. نفر سوم از هفت نفر. صدای آژیر ماشین‌های پلیس که مردم را تعقیب می‌کردند از صدای صحبت مرد پشت دوربین بلندتر بود. نفر سوم از هفت نفر. قرار نبود الهه به جای آتش بازی‌های شب که حالا به اوج خود رسیده بودند، به جنازه برادرش، که دوربین بی‌رحمانه از او به راحتی گذر می‌کرد نگاه کند. و در انتهای فیلم، متنی نوشته شده بر روی یک تابلوی چوبی نشان داده می‌شد. یک جمله کلیشه‌ای. بیدار باشید مردم! سامان پیش دوستانش در لیموزین برگشت. پلیس سیاه‌پوش، به خود جرئت داد و دست سنگینش را به آرامی روی شانه‌های الهه گذاشت. الهه خودش را سرزنش می‌کرد. اینکه چرا گذاشت برادرش از او دور شود. حتی از پیکر برادرش، نفر سوم از هفتم، خجالت می‌کشید.ابوالفضل نژادیرافی</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 22:51:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان سیاره سرگردان؛ داستان اول: گلیز 710</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B2-710-eifmmbxje1yd</link>
                <description>داستان پیش رو داستان اول از مجموعه‌ داستان‌های علمی تخیلی است که در ذهن دارم. روایت حرکت انسان‌ها و بشریت به سمت نابودی. تلاش کردم که دیدی جدید به قصه‌های علمی تخیلی و آینده نگر دشته باشم.  یک آخرالزمان بسیار کند. داستان اول، از نخستین روزهای کشف پدیده‌ای می‌گوید که  به آرامی زمین را به خواب خواهد برد. به عنوان یک نویسنده تازه‌کار، بسیار نیازمند نقد‌ها و نظرات شما هستم و امیدوارم که نظرات صادقانه شما را بشنوم و هدف از نشر این داستان بعد از ماه‌ها خاک خوردن در آرشیو شخصی ام، همین امر است. نشر این داستان، باعث قوت قلب بنده خواهد شد. پیشاپیش از شما متشکرم.ابوالفضل نژادیرافیسیاره سرگردانداستان شماره یک: گلیز 710کم پیش می آمد که برق ستاره مانند را در چشمان دانشجویان نجوم، در حالی که بازار کار بسیار ضعیفی دارند بتوان رصد کرد. اما سال اولی‌ها همیشه متفاوت تر و با طراوت تر اند. هر سال او به خوبی از این فرصت استفاده می‌کرد. در کلاس از سمتی به سمت دیگر می‌رفت و با چرخش پاشنه‌ سریع، با کفش‌های همیشه واکس خورده اش مسیرش را تکرار می‌کرد و چشمان دانشجویان را با خود می‌کشاند. جلسه اول همیشه جلسه معارفه بود و بیش از 10 سال بود که همیشه همین حرف‌ها را در جلسه اول ترم می‌زند. آخر کلاس بود. مثل هر سال، ناگهان می‌ایستد، خوب به صورت‌های کنجکاو دانشجویان نگاه می‌کند تا مطمئن شود که چشم و گوششان با اوست و سپس با لبخندی آرام روی صندلی می‌نشیند. هر سال کلاس را با همین جملات تمام می‌کرد. کلمه به کلمه‌اش را از بر بود:« علم نجوم همیشه علاقه‌مندانش رو فروتن می‌کنه. به جای اینکه سرتون رو بندازید پایین و توی غرور خودتون غرق بشید، شما رو مجبور می‌کنه به بالا نگاه کنید تا بفهمید که چقدر ما در این دنیا ناچیز هستیم. نگاه می‌کنیم به همه سیارات و ستارگان و باقی اجرام که همه سر جای خودشون قرار دارند. و بهمون یاد میده که باید در مدار خودمون به ایستیم. نه بیشتر و نه کمتر. جای خودمون رو در این کیهان پیدا کنیم.» به اینجای صحبتش که می‌رسید، ناخودآگاه چشمان خودش هم برق می‌زند و لبخندی بر روی لبانش می‌نشست:«وقتی که به آسمون نگاه می‌کنیم، وقتی که از دریچه تلسکوپ‌هامون عمق کیهان رو نشونه می‌ریم، ناگهان وصل می‌شیم به همه انسان های در تاریخ که ذهنشون پر بود از سوالات در مورد این فلک. وصل میشیم به نصیرالدین طوسی. وصل میشیم به کپلر. وصل میشیم به خیام و ابوریحان بیرونی.کسایی که میان علم نجوم، و کسایی که ازش لذت می‌برند، اونهایی هستند که می خوان این خارش ذهنشون رو برطرف کنند. در صف افرادی قرار می‌گیرند که فراتر از مردم اطرافشون نگاه کردند و تفکر کردند.» به ساعت نگاه کرد. دیگر زمانی نمانده. یک مکث طولانی می‌کند و به چهره تمام دانشجویان نگاه می‌کند تا مثل هر سال از اشتیاق آنها لذت ببرد. او این سکوت کلاس را بو می‌کشید و یاد اولین باری می‌افتاد که از دریچه تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کرد.«می‌تونید مرخص بشید. از جلسه بعدی درسمون رو شروع می‌کنیم. حتما کتاب رو تهیه کنید. خسته نباشید.»دانشجویان برای لحظه‌ای واکنشی نشان ندادند. ناگهان از رویای پرستاره شیرین شان به بیرون پرت شدند و به سمت راهروهای دانشگاه‌ها سرازیر شدند. استادشان، ناصر تکاوری‌ هم خرسند از نطقی که سر داد، به سمت دفتر خود راه افتاد. در راه با دانشجویان آشنا سلام علیک می‌کرد؛ ناگهان، قبل از ورود به دفترش، در انتهای راهرو، چهره‌ای از همه آشناتر دید که در کلاه‌ کاپشن بزرگ پشمی فرو رفته بود. هوای آن روز آفتابی بود اما رد برف را روی شانه‌های او به خوبی می‌توانست ببیند. انگار از جایی می‌آید که هیچکس دوست ندارد پایش را در آن بگذارد. همیشه با دیدن دانشجوی قدیمی خود متبسم می‌شد اما چیزی در پای لرزان و کاپشن تیره حجیم و کوله‌پشتی غول‌آسایش بود که او را نگران کرد. چهره بانشاطش را به خود گرفت و به سمت دانشجوی خود راه افتاد.«به به آقای علوانی! سفر تبریز خوش گذشت؟»چهره درهم او اما ذره‌ای از هم باز نشد. چشمانش مرده و سرد و بی رمق بودند. او از معدود دانشجویانی بود که در هیچ مقطعی برق چشمانش برای نجوم کم نمی شد. اینکه اینطور او را در بازگشت از یک رصدخانه اینطور ببیند، برایش عجیب بود. حتی سلام هم نکرد.«استاد باید باهم حرف بزنیم.»علوانی می‌خواست خوش‌بین باشد. با خود فکر کرد که دوباره شاید بچه‌های قدیمی دانشگاه در صحن سر به سر او گذاشته‌اند و اگر به اتاقش بروند، دوباره می‌شکفد.«باشه بیا اتاقم»به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد و پشت میزش نشست. اتاق به لطف پنجره نورگیرش گرم و نرم بود. اما به محضی که عبدالله وارد شد، موجی از سرما اتاق را در بر گرفت. طوری که استاد تکاوری هم در جای خود جا به جا شد. عبدالله سریع کوله‌پشتی‌اش را زمین گذاشت و روی صندلی نزدیک به میز نشست. در حالی که تند و تند دفترچه‌های حجیمی را از کوله خود خارج می‌کرد و روی میز شلخته استادش می‌گذاشت، تکاوری به دنبال راهی بود که فضا را خوشایند تر کند.«بهت گفته بودم برام از تبریز سوغاتی بیار نگفتم که برام چرک نویسا و برف برام بیاری»به خودش آمد و کاپشن و شانه‌هایش را دید که پر از برف اند. خود را تکاند و نفس نفس زنان گفت:«ببخشید. تمام مدت تو رصدخونه تبریز بودم و خیلی سریع با پرواز اومدم»ــ ‌می دونم، فقط یه دیوونه ای مثل تو می‌تونه تو هوای یخبندون تبریز تو اون ارتفاع داخل رصدخونه بمونه. تصویر جدید از رفیقت مشتری آوردی؟ قشنگ بود؟سیاره مورد علاقه عبدالله بود و از روز اول ناصر این را به یاد داشت. یادش بود که او به لکه توفانی مشتری، «خال روی چانه» می‌گفت. عبدالله کمی از فکر در آمد.ــ عه... آره یکم اونو هم رصد کردم. خوب بود.دوباره به فکر فرو رفت.  مشغول بیرون آوردن لپ تاپش شد. مکثی کوتاه کرد و گفت: «حق با من بود,» صورت ناصر دگرگون شد؛ به فکر رفت. می‌خواست وانمود کند که نمی‌داند در مورد چه چیز حرف می‌زند. اما دقیقا می‌دانست. علوانی لپ تاپش را باز کرد و به راه انداختش. با عجله یکی از دفترها را برداشت و جلوی استادش آن را باز کردــ. اینا اطلاعات قدیمی بیست سال پیشه. رصد ستاره و اندازه گیری فاصله ش با منظومه شمسی ثبت شده 23 سال نوری. کسی زیاد توی مقالات اسمی ازش نبرده. زیاد ستاره جذابی نیست. زیاد بزرگ نیست و احتمالا سیاره هم نداره. اما من بارها بارها، با توجه به چیزایی که با تلسکوپ آماتوری دیدم و پالس‌هایی که ازش دیدم، گفتم ممکن نیست اینقدر به ما دور باشه. یادتونه؟»ــ آره.سریع یکی دیگر از دفترچه‌ها را باز کرد. زیر لب گفت: «آخه چطوری همچین چیزی از دستمون در رفته بوده؟» به صفحه مورد نظرش می‌رسد. هر کدام از برگه‌ها از ستون‌های پرتعدادی تشکیل شده بودند که اعداد بسیار زیادی در آنها ریخته شده بود.ــ اینها دیتایی هستن که تو رصدخونه تبریز شیش ماه پیش ثبت کردم.ناصر سریعا متوجه تفاوت‌ها بین اطلاعات دو دفترچه شد. کمی در جای خود تکان خورد. علوانی دفترچه دیگری را باز کرد. چند ورق بیشتر نزد و دوباره آن را جلوی استادش گذاشت.ــ اینجا رو بخونید. این هم دیتایی که توی یک ماه اخیر جمع کردم. شبانه روز من اون بالا بودم. حتی از رصدخونه‌های ترکیه هم خواستم که اطلاعات این ستاره رو برام بفرستن. تقریبا همینه. دوصفحه بعد هم معادلات زاویه و فاصله ستاره رو نوشتم.ناصر با تردید برگه زد. معادلات را با دقت دید. چندبار جواب آخر را خوب نگاه کرد. علوانی سکوت را شکست.ــ گلیز 710 فقط حدود پونصد سال با ما فاصله داره.ناصر سریع سرش را بلند کرد.ــ پونصد؟ چطور ممکنه؟ حتی با این اطلا...ــ سرعت ستاره تغییر پیدا کرده. جز اینکه فاصله ش رو قبل تر اشتباه تخمین زده بودن، سرعتش هم تغییر پیدا کرده. قبلا سرعت گلیز 710 رو می گفتن پنجاه هزار کیلومتر. اما اون الان ران اوی استار شده. توی اطلاعات رصدخونه ترکیه معلوم شده. کجاس....اطرافش را می گردد اما برگه را پیدا نمی‌کند. با دستپاچگی از جایش بلند می‌شود و جیب های کاپشنش را می‌گردد. برگه را بالاخره پیدا می‌کند و با عجله آن را باز می‌کند.ــ ایناها. سرعتش الان800  هزار کیلومتره. حتی بیشتر. داره مستقیم داره میاد سمتمون.لرزش بدن علوانی آرام شده بود. بالای سر استادش ایستاده بود. اما این بار ناصر نشانه‌های بی‌تابی از خود نشان می‌داد. فشار دادن گیجگاهش هیچ کمکی برای جمع کردن افکارش نکرد. آن همه عدد و جدول در جلوی چشمانش به سیاهی رفتند. جوهر خودکار‌ها روی کاغذ شکل خود را از دست دادند و در برابر دیدگانش در هم پیچیدند. سرش را بالا گرفت و به چهره تیره علوانی نگاه کرد. حالا هم مصمم بود. مثل همان روزهایی که محکم و بلند در کلاس می‌گفت یک روز من چیز بزرگی را در آسمان کشف خواهم کرد و دنیا را تکان می‌دهم. حرف‌های آن روزش حتی برای دانشجویان بلندپرواز نجوم هم خنده‌دار به نظر می‌رسید. مثل همان روز‌ها مصمم بود که اطلاعاتش کاملا دقیق است. برای لحظه‌ای در دل خود به او افتخار کرد. اما نه احساساتش و نه منطقش دوست نداشتند داده‌های او را بپذیرند.ــ ببین، بازم با همه این اوصاف نمی‌تونه تفاوت بین دو تا اندازه‌گیری به این اندازه باشه. حتما فرمول‌ها رو اشتباهی پیاده کردی.ــ چند بار چکشون کردم استاد. چند بار.ناصر به دفتر‌ها نگاه می‌کند. با مکثی به علوانی بر می‌گردد.ــ میزاری من یه بار فرمولا رو بنویسم؟روی صندلی می‌نشیند و محکم می‌گوید که انجام بدهید. ناصر کت کرمی تیره‌اش را در ‌آورد و روی تکیه‌گاه صندلی گذاشت کامپیوترش را روشن و شروع کرد به وارسی داده‌ها و نوشتن انواع و اقسام فرمول‌ها روی کاغذ‌ها. تکاوری عجله‌ای نداشت. سکوتی طولانی در اتاق شکل گرفت. ناصر هر از چندگاهی سرش را بالا می‌گرفت تا علوانی را بررسی کند. مثل سنگ سر جایش نشسته بود و یک میلیمتر هم تکان نمی‌خورد. لحظه‌ای بی‌تابی نکرد و در سکوت اتاق و بین گرد و غباری که روی بالای مانیتور و صندلی سوم نشسته بود گم شده بود. در آن لحظات انتظار، چشمش را به استادش دوخته بود؛ اما گاهی پنجره مربعی شکل بالای میز استادش را می‌دید که پرتوی نرمی از آفتاب را از دل خود عبور داده. به تشعشع خورشید طوری نگاه می‌کرد که انگار همین یک ساعت دیگر کاملا خاموش می‌شود. بعد از بیست دقیقه سکوت مرگباری که برای آن دو اما کمتر آزاردهنده بود، ناصر صاف نشست. بدون اینکه به علوانی نگاه کند و خیره به معادلاتی که انگار با خون نوشته شده اند گفت:« محاسبات درستن.» در دل خود عدد نهایی را تکرار کرد. پانصد. پانصد سال. چهار میلیون و سیصد و هشتاد هزار ساعت دیگر. در این مدت گلیز 710 از نزدیکی منظومه شمسی عبور خواهد کرد. پانصد سال. عدد بزرگی است. اما ناگهان، کوچک به نظر رسید. مطمئن بود که هزار سال عمر نمی‌کند. اما باز هم ناکافی به نظر می‌رسید. سرش را بالا گرفت. سعی کرد لبخندی بزند. حق استادی را باید ادا می‌کرد.ــ آفرینباز هم تغییری در چهره یخ زده علوانی ایجاد نشد. ناصر پیشانی‌اش را ماساژ داد.ــ خوب، پونصد سال دیگه؟ زمین از شهاب سنگای ابر اورت پر میشه؟ احتمالش چقدره؟علوانی لبخند تلخی می‌زند. دوباره به پنجره مربعی شکل نیم نگاهی می‌اندازد. لپ تاپش را از حالت خوابیده بیدار می‌کند.ــ فقط این خطر نیست.از جایش بلند می‌شود. مانیتور کامپیوتر را کنار می‌زند و لپ تاپ حجیمش را روبروی استادش می‌گذارد. آرام شروع می‌کند به توضیح دادن. آرام تر از دقایق ابتدایی.ــ با اطلاعات قدیمی و اون مسیر حرکت گلیز 710 شبیه‌سازی ها نشون می‌داد که وارد بخش شهاب‌سنگ های دور منظومه شمسی یا همون ابر اورت میشه ولی به زور وارد خود منظومه شمسی میشه درسته؟ اگه این اتفاق می افتاد جاذبه گلیز باعث می‌شد نظم اون شهاب سنگ‌ها بهم بخوره و احتمالا چند تا از اونها به زمین اصابت کنند. اما، این رو هم دیگه نمیشه بهش اتکا کرد. باید شبیه سازی جدید با اطلاعات جدید انجام بشه. من انجامش دادم.برنامه‌ای را در لپ تاپش باز می‌کند و روی شروع کلیک می‌کند. برنامه شبیه‌سازی، گلیز 710 را در تایم لپسی بسیار سریع نشان می‌دهد. در عرض چندثانیه به نزدیکی منظومه شمسی می‌رسد. ابر اورت را کنار می‌زند، از کنار نپتون رد می‌شود، و به آرامی از کنار زمین رد می‌شود و ناگهان، در چندثانیه، که نماینده چندین سال بودند، زمین از مدار خود خارج می‌شود. و سپس گلیز به راه خود ادامه می‌دهد و از منظومه بیرون می‌رود.ــ گلیز 710 دقیقا از کنار زمین رد میشه. برای چند لحظه روی چرخش زمین به دور خورشید با جاذبه خودش اثر میزاره، و زمین رو از مدار همیشگیش جدا می‌کنه.در شبیه‌سازی که ناصر به آن خیره شده بود، زمین آرام آرام از خورشید دور شد و تاریک و تاریک تر شد.ــ دیگه تو مدار خورشید نیست. زمین آروم آروم...ــ‌یخ می‌زنهعلوانی در سکوت تایید می‌کند.یک دقیقه گذشت. تا حالا در لپ تاپ، زمین از منظومه شمسی هم خارج شده بود. ناصر به خودش آمد. دکمه توقف را زد. باز هم نسبت به کشفیات شاگردش تردید منطقی داشت.ــ احتمالات چنین اتفاقی خیلی کمه. به خیلی از پارامترها بستگی داره.علوانی دستش را روی میز می‌گذارد. به سمت او خم می‌شود.ــ‌ استاد، من بارها و بارها با لپ تاپ خودم، سیستم‌های رصدخونه و کامپیوترهای دانشگاه تبریز شبیه‌سازی رو در شرایط مختلف اجرا کردم. ستاره با چنان فاصله‌ای از زمین رد میشه که به هیچ عنوان نمی‌تونیم تاثیر گرانش اون رو نادیده بگیریم.دوباره فکر کرد، 262 میلیون دقیقه. عدد غول‌آسایی به نظر می‌آمد. زمان زیادی است. اما ناکافی به نظر می‌آمد.  سرش را خاراند. دوباره به علوانی نگاه کرد. در دلش برای لحظه‌ای به شاگردش افتخار کرد.  با نیمچه لبخندی از جایش بلند شد، کتش را به تن کرد و به سمت علوانی رفت. بدن بی‌حالش را گرفت و به کمرش زد. باید کاری را می‌کرد که هر مربی‌ای انجام می‌دهد.ــ کارت عالی بود.اما ذهن ناصر، به اندازه‌ای که نشان می‌داد سر جای خود نبود. چیزی را شنیده بود که تا به حال هیچ انسانی در طول تاریخ آن را نشینده. اتفاقی خواهد افتاد که در آن لحظه، هیچکس نمی‌دانست. و بنابراین هیچکس هم نمی‌دانست که باید به آن چگونه واکنش نشان دهد. به همه وسایلی که علوانی روی میزش پراکنده کرده بود نگاه کرد.ــ می‌خوای... اینا رو همینجا ولشون کن. بریم با هم کافه دانشگاه؟ سر راه اصن به بچه‌ها میگم بیان همه رو با تاکسی بفرستن در خونه ت.با سر تایید کرد. استادش زودتر از او از اتاق بیرون رفت. علوانی می‌خواست با همان سر و وضع بیرون برود، اما فهمید که فعلا نیازی به کاپشن بزرگش ندارد.زمان استراحت بین کلاس‌ها بود و کافه پر از رفت و آمد. کافه تریا در فضای باز بود و لغزش باد خنک روی صورت، همه را خشنود کرده بود. هر دو در سکوت، به مانند خدایانی که از سرنوشت تک تک افراد آنجا خبر دارند، نظاره‌گر همه آمد و رفت‌ها، خنده‌ها و بحث‌های دانشجویان بودند. ناصر تکاوری چشم از بقیه برداشت و به شاگردش نگاه کرد. او از ماندگار ترین شاگردانش بود. یادش می‌آمد که چه پسر مشتاقی برای زل زدن به آسمان بود. حتی بیشتر از خودش. با اینکه همچنان همان لباس چارخونه آبی با خط‌های ریز قرمز را به تن بدن لاغرش داشت، اما این غریب ترین وضعیت عبدالله بود. در آن لحظه هیچ حواسش نبود که استادش به او خیره شده است؛ سالن را نگاه می‌کرد و نوشابه سون آپ محبوب خودش را می‌خورد. ناصر فرصت داشت خوب او را نگاه کند. می‌توانست هنوز رد ترس در مردمک هایش که تند و تند به نقاط مختلف نشانه می‌رفتند را ببیند. ترس از اینکه هم‌کلاسی‌های سابق ناخوشایدنش را دوباره ببیند و دوباره مجبور شود با آنها سر و کله بزند. در طول تحصیلش استاد تکاوری‌اش از افرادی بود که از او مراقبت می‌کرد. اما کافی نبود.ــ هنوز تو همون فروشگاهی؟برای اینکه از درون او چیزی بکشد و از سر و صدای کافه فرار کند، عبدالله را به حرف کشید.ــ آره، هنوز همونجامــ چند ماه رفتی تبریز و برگشتی اخراجت نمی‌کنه؟ــ آره شاید بکنه. نمی‌دونم بزار اخراج بکنهلبخندی زد. ناصر دسته کوچک فنجان چای اش را نوازش کرد.ــ هنوزم اگه می‌خوای، می تونم برت گردونم خانه نجوم دوباره اونجا مشغول بشی.سریع نه گفت و سر تکان داد. شاید استادش فکر می‌کرد به خاطر تجارب تلخ قبلی‌اش در آموزش به دانش‌آموزان و راحت نبودن بین کارکنان آنجا باشد. اما خود عبدالله در درونش، سدی محکم را می‌دید. انگار که دیگر نمی‌خواست از روزنه تلسکوپ به چیزی نگاه کند. اما گفتنش برایش به شدت سخت بود. دوباره نگاهش به سمت محوطه کافه رفت. به میز شلوغی چشم دوخت که در لبه سایبان کافه و حیاط قرار داشت؛ مسیر پرتوی بلندی از نور دقیقا از وسط میز بود. به درون لیوان‌های چینی می‌رفت، با سطح درخشان کاردها بازی می‌کرد و روی شیشه ساعت‌ها و ساعد‌های دور نشینان لیز می‌خورد و چهره‌ خندان دختران و پسرانی که دور آن گرم گرفته بودند را درخشان کرده بود. چنین صحنه‌هایی برای او انگار که دور از دسترس بود. شبیه به رویا می‌آمد. هیچوقت روی آن میز جایی نداشت. ناصر متوجه نگاه او شد. به دستش زد و گفت:«فکر می‌کنی اگه الان همه اینا ازش باخبر میشدن چیکار می کردن؟» عبدالله خنده کوچکی زد.ــ حتما میگن دروغ میگی از جاشون تکون نمی خورن.علوانی دوباره سری به اطراف چرخاند. چیزی در گلویش گیر کرده بود و داشت خود را برای گفتنش آماده می‌کرد.ــ می‌دونی، وقتی توی هواپیما بودم، با خودم گفتم، خیلی از ما آدما جوری زندگی می‌کنیم که انگار قراره تا ابد زندگی بکنیم. برای ماه‌‌ها و سال‌ها بعدمون برنامه میریزیم. مردم وام های چندساله میگیرن. ورزشکارا برای تورنومنت‌های سال‌های دور تمرین می‌کنن. هر شب جوری می‌خوابیم و ساعتمون رو کوک می‌کنیم که انگار کاملا مطمئنیم که فردایی هم هست. اما اینجوری نیست. ما برای ابد نیستیم.ــ حالا دیگه مطمئن شدیم که نیستیم.ــ آره... آره، ولی.... شاید هم نجات پیدا کردیم. هزارسال دیگه شاید به سیاره دیگه‌ای رفتیم.تکاوری تایید کرد اما امیدوارانه نبود. سوالی پرسیدــ حالا با این کشف ت قراره چیکار کنی؟با انرژی ضعیف تری جواب داد: «برم خونه، شروع می کنم به نوشتن مقاله ش. منتشر ش می‌کنم. اتفاقا خواستم بپرسم، می‌تونم اسم شما رو هم به عنوان مشاور بنویسم؟»استادش خنده‌ای کرد.ــ که اسمم به عنوان یابندگان آخرالزمان ثبت بشه؟ نه نه، شوخی می‌کنم. ولی اسم من رو ننویس. من کاری نکردم.ــ شما خیلی کارا کردین. از همون دوره کارشناسی به من خیلی چیزا یاد دادین.ــ مقاله خودته. هرچیزی خواستی بنویس.ناگهان به خود آمدند و دیدند که کافه خالی از دانشجو شده. تکاوری نگاهی به ساعت مچی‌اش کرد و پی برد که زمان شروع کلاس‌ها فرا رسیده. علوانی گفت: «الان کلاس ندارین؟»ــ نه ندارم... دیگه باید برم. بریم تا بیرون قدمی بزنیم.کلاسش پنج دقیقه‌ای بود که شروع شده بود. اما نمی‌خواست در آن شرکت کند. سرش سنگین شده بود و ماهیچه‌هایش ناتوان. حتی به سختی از جا بلند شد و صندلی‌اش را مرتب کرد. شانه به شانه یکدیگر شروع به قدم زدن کردند. از کنار ساختمان‌های مختلف دانشگاه و زیر آفتاب تیز ظهر گذشتند. قدم‌هایشان سنگین‌تر از همیشه بود. ذهن ناصر در خاطرات دوران کارشناسی شاگردش، که دقایقی پیش به آن اشاره شد چرخ می‌زد. روز اول همان نطق همیشگی خود را در شروع ترم برای کلاس او کرد و چشمان عبدالله، چنان سو سو می‌زدند و بدون پلک زدن، تک تک حرکات او را زیرنظر داشتند که تا حالا، تصویری دقیق از آن را به یاد دارد. یاد آن جمله‌ای افتاد که عبدالله گفت و همان اول ترم، بسیاری زیر زیرکی پوزخند زدند. همان لحظه ناخودآگاه آن را گفت.ــ من یه روز یه کشف خیلی مهم توی ستاره‌شناسی خواهم کرد. یادته؟بدن عبدالله تیر کشید. چشمانش کوچک شد و آنها را از استادش دزدید. با تمام توان تلاش کرد که جلوی باز شدن چاه خاطرات آزاردهنده‌اش را بگیرد اما نشد و ناگهان بدنش از اضطراب گرم شد. این بار اما، حس می‌کرد که چیز دیگری بر سرش آوار شد. وزن سنگین آرزو‌هایش.ــ یادمه.ــ آخرش به آرزو ت رسیدی. مگه نه؟ چه حسی داره؟سکوت پیشه کرد و به آسفالت پر چاله چوله جلوی درب اصلی دانشگاه خیره شد.ــ می‌دونم وقتی اینو گفتی، منظورت چنین کشفی نبود.ــ معلومه که نبود!صدایش بالا رفت و قدم زدنشان را مختل کرد. خون در چهره‌اش خروشان شد. چشمانش همچنان چسبیده به آسفالت بود. دوباره به راه افتاد.ــ‌ می‌خواستم یه ستاره با چند سیاره عجیب به دور خودش کشف کنم. یا یه ابرنواختر یا کشف جدیدی در مورد سیاه‌چاله‌ها. همون چیزای هیجان انگیزی که منو مجاب می‌کرد بچگی مجله دانستنیها بخرم. به همه مشاور کنکورا بگم گور باباتون و بیام رشته نجوم و ستاره‌شناسی. در حالی که تو سیاره خودم هشتم گرو نُهمه. اما حالا چی؟ شدم ناقوس مرگ ملت.می‌دانست هر چیزی که بگوید بیهوده است، اما بالاخره باید نقش یک بزرگتر را بازی کند.ــ ولی با این کشفت شاید تونسته باشی که نجاتشون بدی. بهشون هشدار دادی.ــ واقعا فکر می‌کنی نجات پیدا می‌کنیم؟ شما خودتون هیچوقت اعتقاد نداشتی که انسان بتونه سیاره دیگه‌ای جز زمین برای زندگی پیدا کنه مگه اینطور نبود؟صبر کرد تا حرف بهتری به ذهنش برسد اما چیزی نیافت.ــ بالاخره احتمالش هست.علوانی تلخ خندید و سر تکان داد و سرعت قدم‌هایش بیشتر شد. استادش سعی کرد به او برسد.ــ حالا چرا اینطوری شدی؟ شهاب سنگ که نیست. هزار سال دیگه میرسه. هزارسال خیلیه. مگه نه؟نمی‌دانست که دارد دل‌داری می‌دهد یا می‌خواهد مطمئن شود که هزارسال زیاد است. ادامه داد: «اصلا به ما و نوه‌هامون هم نمیرسه.»ــ می‌دونم. ولی عجیبه. عجیبه که اینو بدونی. عجیبه که اینو با این اطمینان بدونی که قراره همه چیزی که می‌شناسی یه روز از بین بره.ناصر مطمئن شد که فقط او چنین احساساتی ندارد. گفت: توی این دنیا، فقط من و تو هستیم که تاریخ دقیق از بین رفتن همه چیز رو می‌دونیم.»به نقطه‌ای رسیدند که باید از یکدیگر جدا شوند تا یکی سوار اتوبوس و دیگری سوار بر تاکسی شود. عبدالله زودتر ایستاد. به آسمانی که از تابش آفتاب سفید شده بود نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.ــ هزارسال دیگه زمین جوری یخ میزنه که دیگه خبری از قبر‌ها نیست. تمام آثار هنری، پودر میشن. شعرهایی که روی کاغذ نوشته شدند پاک میشن و از حافظه‌ها میرن. هرچیزی که ساختیم اگه اول ذوب نشد، یخ میزنه، و بعدش زیر صدها متر برف و یخ دفن میشه.ــ مگه از قبل نمی‌دونستیم همچین روزی میرسه؟ــ قبلا نمیشد با تلسکوپ ببینیش.علوانی از دور آمدن بی آر تی خط مورد نظر استادش را دید. بدون اینکه نگاهش کند گفت: «خداحافظ استاد». ناصر تردید داشت که او را اینجا رها کند. آرام آرام به سمت اتوبوس رفت. همچنان به او نگاه می‌کرد. پایش را روی پله اتوبوس گذاشت و خودش را به درون جمعیت متراکم اتوبوس فشار داد. ناگهان قبل از اینکه در اتوبوس بسته شود، علوانی به سمت او برگشت و فریاد زد:«آقای تکاوری، دیگه نمی‌خوام با تلسکوپ چیزی رو نگاه کنم.» قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد درهای اتوبوس به روی او بسته شدند. به فکر فرو رفت. احساس کرد که برای لحظه‌ای یخ زد. سعی کرد که از پنجره‌های اتوبوس همچنان عبدالله را با چشم تعقیب کند اما انبوه جمعیت کار را سخت کرد. نگرانی‌اش تشدید یافت. اینکه برق چشمان و اشتیاق شاگرد ممتازش هم از بین برود، برایش دردناک بود. چند کیلومتر طول کشید تا توانست به خود دلداری بدهد و از فکر علوانی بیرون بیاید. اما بعد به خودش برگشت. انگار که در انتهای مغزش انعکاسی از خودش در همان لحظه را دید. مردی آویزان به میله اتوبوس و با بدن کش رفته در محاصره مردمانی که نمی‌شناسد. تصویر مردی را دید که گردنش چنان خم شده است که انگار همانطور متولد شده است. شانه‌هایش افتاده‌اند. وزنی را تحمل می‌کرد که حتی از فشار بدن‌های بدبو و خسته مسافران اتوبوس هم بیشتر بود. یادش آمد که حالا می‌تواند نقاب مربی و استاد و بزرگ‌تر را بردارد و به حال خودش بگرید. اشکی نیامد. با خود گفت به خیر گذشت. اگر هق هقش بلند می‌شد، چطور می‌توانست برای بقیه توضیح دهد که برای کره زمین، و برای اتفاقی که هزارسال دیگر اتفاق خواهد افتاد عزا گرفته است؟ حتی نمی‌توانست برای خودش هم منطقی سر هم کند. دلش برای خودش سوخت. به آن انعکاس انتهای ذهنش نگاه کرد و گفت که چرا یک استاد دانشگاه دون پایه با علم و معرفتی به اندازه سر سوزن و مسئولیتی از آن کوچک‌تر، باید به عنوان اولین نفر این خبر را بشنود؟ چیزی زمزمه کرد؛ طوری که اگر مسافران اتوبوس کمی گوششان را تیز می‌کردند می‌توانستند بشنوند هزار سال...هزار سال....عدد بزرگی بود. اما نه آن‌قدر بزرگ که برای انسان بی‌معنی باشد. در مقیاس کیهانی، که افرادی چون او همه چیز را با آن وجب می‌گیرند، چند صدم ثانیه بود. اما در مقیاس عمر انسان، زمان زیادی بود. مسافران مدام در اتوبوس رفت و آمد بودند و او همچنان در فکر بود. منطقش به او می‌گفت که این قضیه برای او و فرزندانش و فرزندان فرزندانش خطری ندارد و نباید غمگین باشد. اما غمگین بود. حتی گاهی که به صورت‌های بی‌تفاوت و بعضا خندان مردمان درون اتوبوس نگاه می‌کرد، آنها را پیش خود سرزنش می‌کرد که چنین بی‌خیال اند در حالی که گلیز 710 به سمت آنها یورش می‌برد. با خود باز هم فکر کرد؛ از ذهنش گذشت که شاید دلیل اندوهش از غلفتش باشد. همه می‌دانند که روزی همه چیز می‌میرد. اما سعی می‌کنند فراموشش کنند. اینکه همه مدت در خواب غفلت بوده است، ناراحت است.با برخورد شانه مردی به بدن کم‌جانش، از فکر بیرون پرید. دید که همه با عجله از اتوبوس پیاده می‌شوند. انتهای خط بود و هفت ایستگاه پیش باید پیاده می‌شد. آهی کشید. پیاده شد، دور زد و به سکوی خط معکوس رفت تا با اتوبوس دیگری برگردد. اما ظهر بود و رانندگان و اتوبوس‌ها از او هم خسته‌تر بودند. چند دقیقه‌ای ایستاد اما اتوبوسی نیامد. طاقت نیاورد. تصمیم گرفت که پیاده برگردد. نمی‌دانست که چقدر راه است اما نمی‌خواست دیگر در ایستگاه اتوبوس منتظر بماند. کتش را در آورد و روی دستش آویزان کرد و به موازات ایستگاه‌های اتوبوس‌ به راه افتاد. ذهنش مانند خیابان‌های آن ساعت خالی و خلوت بود. تیر‌های نورانی خورشید به همه جای زمین نفوذ می‌کردند و کمتر سایه‌ای باقی گذاشته بودند. عرق روی پیشانی ناصر او را براق تر کرده بود. در قسمتی از مسیرش باید از روی یک پل زیر گذر رد می‌شد. به بالاترین نقطه آن که رسید، انگار حس کرد که آفتاب به درخشان ترین لحظه خود رسیده است. یک لحظه‌ ایستاد و بدنش را به نرده‌های جان پناه پل واگذار کرد. آستین پیراهن سفیدش را بالا زد و به دقت تماشا کرد که نور چگونه به نرمی از میان موهای دستش رد می‌شود و به پوستش می‌رسد. با نگاه کردن به آن می‌توانست حس کند که سلول‌های پوستش تک به تک انرژی خورشید را در بر می‌گیرند. گرما تمام وجودش را گرفته بود. انگار که آفتاب بدن او را به طرز خوشایندی می‌کشد و مشت و مال می‌دهد. دستانش را تمام باز کرد و سرش را بالا گرفت که نور حتی به گردنش هم بتابد. با چشمانی بسته تنها با احساسش مسیری که گرمای خورشید در بدنش را طی می‌کند نظاره گر بود. می‌توانست خودش را از دید فردی چندمتر عقب تر تصور کند که مردی را می‌بیند که بیشتر از هر لحظه‌ای می‌درخشد. در حالی که از آفتاب گرفتنش در یک ظهر معمولی لذت می‌برد، با خود گفت که دیگر چنین چیزی نصیبشان نخواهد شد. انگار که داشت به جای چند نسل از بشر نیروی آفتاب را در خود ذخیره می‌کرد.عبدالله آخرین کارتن از وسایلش که از دانشگاه به خانه اش فرستاده بودند را وارد اتاقش کرد. جایی گذاشتشان که چشمش مدام به آنها نخورد. بعد از جاخالی دادن‌های متوالی از زخم زبان‌ها و شکایات مادرش، حالا روبروی کامپیوترش نشست. منتظر بود تا مانیتور روشن شود تا به اتاق همیشه تاریکش نوری بدهد. از طبقه پایین، همچنان صدای مادرش را می‌شنید که فریاد می‌زد مدیر فروشگاه از او خواسته است که به پسرش بگوید که دیگر سر کار نیاید. اما اخراج نمی‌توانست چهره او را از این بیشتر کش بیاورد. بالاخره نور سفید و مرده مانیتور به چهره بی‌حال او رسید. موهایش به شدت به هم ریخته و سفت شده بودند. فکر می‌کرد که موهایش دارند به سرش آسیب می‌رسانند و باید آنها را از روی سرش بکند. نور مانیتور، به دیوار‌های ضرب خورده و کثیف اتاق رسید؛ جایی که پوستر‌های زرد شده از سیارات و ستارگان نصب شده بودند. آنها را در نوجوانی بر آن دیوار زده بود. پوستر‌ها رنگ رویشان رفته، گوشه‌هایشان از روی دیوار بلند شده و دیگر نمای سال‌های گذشته را ندارند. روکش‌های شکلات‌های چندماه پیش را کنار زد و موس را در دست گرفت. بعد از بررسی چند سایت که همیشه به آنها از سر عادت سر می‌زد، یاد حرفش افتاد که وقتی به خانه برسد، نوشتن مقاله را شروع می‌کند. برنامه ورد را باز کرد. به صفحه کاملا سفید نگاه می‌کرد اما چیزی در ذهنش جریان پیدا نمی‌کرد تا به روی مانیتور بیاورد. وسط چین کرد و فونت را درشت تر. نوشت: «بررسی روند حرکتی ستاره گلیز 710». به خط بعد رفت. باید مقدمه‌ای می‌نوشت اما هرچه تلاش می‌کرد چیزی به ذهنش تزریق نمی‌شد. چشم‌هایش تار می‌شدند. در گوشه تسک بار عدد قرمزی از اعلان‌های ایمیلش دید. چند ماه بود که صندوق ایمیلش را چک نکرده بود. نه علاقه‌ای داشت و نه وقتش را. اما الان گزینه خوبی بود برای اینکه خودش را از این مرداب نجات دهد. بازش کرد و اسکرول کردن را آغاز کرد. خبرنامه سایت های ستاره شناسی، تبلیغات سایت های مختلف، اخطار‌های امنیتی گوگل، و البته، ایمیلی از بانک که می‌گفت حساب بانکی‌اش به دلیل بدهی بانکی مسدود شده است. به انتهای لیست ایمیل‌های بی شمارش رسید. مجبور بود که دوباره به آن صفحه سفید با نور آزاردهنده برگردد. دوباره دستانش انگیزه‌ای برای فشردن دکمه‌های کیبورد پیدا نمی‌کردند. ناخودآگاه به درون خیال پردازی رفت. او همیشه آدم رویاپردازی بود. زمانی که مقاله‌اش منتشر می‌شد را تصور می‌کرد. بمب خبری بزرگی که حوزه نجوم و تمام دنیا را تکان خواهد داد. تمام افرادی که به او نیشخند زدند و با کنایه آزارش دادند به خودشان می‌آمدند. هرچند که تردید داشت کسی مثل مادرش متوجه موفقیت پسرش شود. و یا اینکه رییس فروشگاهی که کار می‌کرد، رفتارش را عوض کند. باز سعی کرد که دکمه‌های کیبورد را فشار دهد. اما خواسته‌ای بزرگ جلوی آنها را می‌گرفت.همسر ناصر هرچقدر که از او پرسیده بود که چرا اینهمه خیس و عرق شدی و چرا این مسافت را پیاده آمدی، جواب درستی نگرفت. پسران پنج و سه ساله‌اش از زمانی که او به خانه آمده بود تا الان که غروب شده بود، لحظه‌ای از بازی و داد و فریاد دست بر نداشتند. ناصر را آزار می‌داد، اما قدرتی در وجودش نبود که با آنها سر و کله بزند و آرامشان کند. روی مبل تک نفره نشسته بود و به برنامه‌ تلویزیونی ای نگاه می کرد که هیچ از آن سر در نمی آورد. فقط منتظر شام بود. سر میز شام، با اشاره‌های غیرمستقیم همسرش یادش افتاد که باید نقش پدری خود را انجام دهد. گوشت‌های بشقاب کودکانش را تکه تکه کرد؛ حرف‌ها و شکایات آنها را شنید. به آنها قول داد که اسباب بازی‌هایشان را تعمیر کند. و در نقش همسری، از غذای خوشمزه شب تعریف و تمجید کرد.زودتر از روزهای قبل به تخت خواب رفت. همسرش، تمام روز نگران او بود. بچه ها را زود خواباند و خودش هم به ناصر ملحق شد. ناصر رویش را از زنش برگردانده بود و سعی می‌کرد که بخوابد، اما می‌دانست که حالا حالاها خوابش نخواهد برد. زنش چراغ ها را روشن گذاشته بود.ــ‌ ناصر؟ چرا هیچ حرفی نمی زنی؟ از وقتی اومدی یه چیزیت شده.ــ چیزی نیست. مهم نیست.ــ الکی نگو. یه خبری شده. اگه خواستی راحت حرف بزن. تو کلاس اتفاق بدی افتاد؟ــ‌ نه نه، کلاس خیلی خوب بود.ــ پس چی شده؟سریع از تخت خواب بیرون پرید. دست روی سرش گذاشت و چند قدم در اتاق زد.ــ ببین، خیلی عجیبه. امروز چیزی فهمیدم مربوط به ستاره ها.ــ خوب.ــ شاید برات قابل درک نباشه اما ذهنم رو مشغول کرده. به طور کل، کشف کردیم که یه ستاره قراره نزدیک سیاره ما بشه و باعث نابودی همه چیز بشه.همسرش دستانش لرزید. آب دهانش را قورت داد.ــ چقدر دیگه؟ــ حدودا پونصد سال.نگاه ترسیده او تبدیل به نگاه‌های سرزنش شده شد. بالشش را برای خوابیدن مرتب کرد.ــ پونصد سال دیگه؟ به خاطر پونصد سال دیگه اینقدر بهم ریختی؟ــ گفتم یکم عجیبه.ناصر روی تخت نشست.ــ یعنی این ستاره هه توی این چند سال روی زندگی ما هیچ تاثیری نداره؟ــ فک نکنم، نمی دونم.کمر ناصر را نوازش کرد.ـ پس چرا اینقدر وحشت کردی؟ آره خبر بدیه، اما ولش کن. زیاد بهش فکر نکن. من دیگه می خوام بخوابم باشه؟ تو هم بخواب.ناصر فکر می‌کرد که چنین دلداری آرامش‌بخشی را نیاز دارد. اما حالا که دریافتش کرد، او را راضی نکرد. چیزی این وسط مشکل داشت. چراغ ها را خاموش کرد. سعی کرد که بخوابد. یک ساعت بعد، در حالی که زنش به خواب عمیقی رفته بود، او هنوز در تاریکی غلط می‌زد و سعی می‌کرد که بخوابد. از جایش بلند شد و به سالن خانه رفت. موبایلش را برداشت و به عبدالله زنگ زد. می‌دانست که او عادت دارد تا نیمه شب بیدار بماند. اما عبدالله گوشی را بر نداشت. بعد از آن شب، تا مدت بسیاری ناصر خبری از عبدالله پیدا نکرد. هر روز ژورنال ها و سایت های مقالات مختلف را چک می‌کرد. اما خبری از مقاله عبدالله نشد.سه ماه بعد، ناصر از تعطیلات بین ترم استفاده کرد و از طرف دانشگاه برای خود سفری پژوهشی به رصدخانه تبریز ترتیب داد. برف به حدی باریده بود که خودرو‌ها نیمه راه بلااستفاده می‌شدند و با همه تجهیزات باید پیاده به رصدخانه می‌رسید. سعی کرده بود که با شال گردن و کلاه بزرگ خود را خوب بپوشاند اما همچنان سوز سرما صورتش را قرمز می‌کرد. لایه ضخیم برف او را مجبور کرده بود که به چوب بلندی که با خود آورده بود تکیه کند. به سختی به بالای تپه رسید و جلوی ساختمان قدیمی و پوسیده رصدخانه ایستاد. شال‌گردنش را کمی شل کرد تا نفسی تازه کند. او برای رصد کردن چند سیاره از منظومه به اینجا آمده بود؛ اما برای دیدن دلیل اصلی سفرش، به تلسکوپ نیاز نداشت. چند ثانیه ای سر جایش ایستاد. می‌دانست که بالاخره از ساختمان بیرون می‌آید؛ و بیرون آمد. عبدالله از دیدن او جا خورد. اما بعد از چندثانیه، همه چیز برایش منطقی به نظر آمد. سریع به سمت استادش حرکت کرد. روی برف راحت تر از ناصر راه می‌رفت. کنار استادش ایستاد و گفت:« روز بدی رو اومدین بالا. شرایط جوی اون بالا زیاد مساعد نیست. تصویر خوبی نداریم. »ــ اشکال نداره. عجله‌ای ندارم.لحظه‌ای سکوت شکل گرفت. عبدالله خنده‌ای زد.ــ‌ از کجا فهمیدین؟ــ یکی از استادا گفت اینجا دیده ت. تلفنت رو هم که جواب نمیدیــ خط م رو عوض کردم.ــ چند وقته اینجایی؟ــ تقریبا یک هفته بعد اینکه شما رو دیدم بهم پیام دادن که اگه خواستم، می‌تونم به عنوان مسئول رصدخونه اینجا کار کنم. فک کنم می‌دونستن امسال زمستون خیلی سختی میشه.ــ آره. تو هم خوب گول می خوری.هر دو نمی دانستند که مکالمه را چطور پیش ببرند. به سه برجک رصدخانه با گنبد‌های گردش نگاه می‌کردند که توسط سه راهرو به یکدیگر متصل شده اند. علوانی یادش افتاد که برای چه از رصدخانه بیرون آمده بود. به طرف دیواره گرد رصدخانه رفت و بیل را برداشت تا اطراف را از برف خالی کند. ناصر به دنبال او رفت. علوانی به نظر می‌رسید با جدیت کارش را پی گرفته است. ناصر بالای سر او بود.ــ همینجا زندگی می‌کنی؟ــ یه کانکس اون پشت هست... آره. مرخصی هم خوب میدن.ــ خوبه حقوقش؟ــ برای یه نفر خوبه. همینکارا رو می کنم، تلسکوپ رو سالم نگه می‌دارم، پژوهشگر ها رو راهنمایی می‌کنم. خوبه. به سرما هم عادت کردم.ناصر با دستکش‌هایش بازی کرد تا خود را برای باز کردن بحث آماده کند.ــ تو آخرین بار گفتی دیگه نمی خوام با تلسکوپ چیزی رو ببینمعلوانی کارش ر متوقف کرد و سریع به سمت ناصر برگشت.ــ الانم نگاه نمی‌کنم. فقط بقیه رو راهنمایی می‌کنم. با تلسکوپا چیزی رو نمی‌بینم.دوباره مشغول پارو کردن برف ها شد. تکاوری گفت: «ولی حیفه. نیست؟» جوابی نگرفت. مجبور شد دوباره به سمت سوالاتی برود که جواب دادنشان برای عبدالله راحت تر بود.ــ چقدر دیگه هوا صاف میشه؟ــ دو ساعت دیگه هوا تاریک شه، باید دید بهتری داشته باشیم.سعی کرد که فعلا چیزی نگوید، اما نتوانست.ــ هر روز سایتا رو چک می‌کردم. خبری از مقاله ت نشد. هنوز نوشتنش کار می‌بره؟علوانی سکوت کرد. بیل را به زمین کوبید و آن را کنار گذاشت.ــ چقدرش رفته؟ــ ننوشتمش. نمی‌خوام ببینمش.گفت و سریع از پله‌ها بالا رفت و وارد یکی از برجک‌های رصدخانه شد. استادش سریع به دنبال او رفت. او را دید که روی صندلی روبروی کامپیوتر نشسته است و برای خود چایی می‌ریزد. استادش روی صندلی دیگری نشست. تلسکوپ بین او و عبدالله قرار گرفته بود.ــ باید حتما بپرسم چرا؟ــ همه رو سوزوندم. هیچه دیگه نمونده.برجک استوانه‌ای رصدخانه با یک بخاری کوچک گازی گرم نمی‌شد. دیواره‌های سرد سنگی‌اش تکیه دادن را دشوار کرده بود. عبدالله لیوان چای را به استادش تعارف کرد. اولین جرگه از چای داغ را ضمن فکر کردن به جمله آخر عبدالله نوشید.ــ زحمت دو سالت رو به همین راحتی سوزوندی؟ــ آره. همون شبی که برگشتم خونه.سینه‌اش بالا و پایین می‌آمد تا کلمات بعدی را از دلش بیرون بکشد.ــ حتی نمی‌تونستم یک کلمه بنویسم.ناصر ناراحت شده بود. حتی کمی عصبی.ــ خوب چرا؟ می دونی چه اتفاقی می افتاد اگر مقاله ت رو منتشر می کردی؟علوانی سکوت کرد.ــ حقت این نبود. چرا اینکار کردی؟ دلت نیومد؟ نخواستی به قول خودت ناقوس مرگ بشی؟ــ خودمم دقیق نمی‌دونم. اتفاقا دوست داشتم اینطور فکر کنم. که دلم برای مردمم سوخت. که اینو بفهمن و شاید الکی الکی زندگیشون به هم بخوره. گذاشتم زندگیشونو بکنن. اما اینطور نبود. می خواستم... انتقام بگیرمــ چی میگی؟با صدای بلندتر جواب داد: «حالا من اینو میگفتم. همه می فهمیدن. براشون اهمیت داشت؟ واسه کی حرف بزنم؟ خودت استاد، به نظرت به اطرافیانت می‌گفتی، چی می‌شد؟ واکنششون چی بود؟»ناصر مکث کرد و به فکر فرو رفت.ــ از کی داشتی انتقام می‌گرفتی؟با مکث جواب داد:« نمی‌دونم... اما... یه چیزی تو دلم بود. یه چیزی که انگار می گفت حالا وقتشه من یه چیزی ازشون بگیرم. تمام زندگیم با همه شون جنگیدم تا به عشق خودم برسم، آخرش اینطور شد. از گلوم پایین نمی‌رفت. به کف زدن هاشون دیگه اهمیت نمی دادم.»ناصر دیگر نیاز نداشت که چیزی بشنود. جواب همه سوالاتش را گرفت. همه روزهای تحصیل عبدالله که در پشت ذهنش بود، صحبت‌های او را تکمیل می‌کرد. در جای خود جا به جا شد و کمی دیگر از چای نوشید. عبدالله سریع بلند شد:« من میرم تو کانکس یکم کار دارم و بعد استراحت کنم. شما از همین الان می تونی تنظیماتتون رو انجام بدین. دو ساعت دیگه همه چی برای رصد خوبه. کاری داشتین در بزنید.» و بدون تعلل بیرون رفت.عبدالله نمی‌دانست که چقدر خوابیده بود. با نور زرد ماشینی که از پنجره‌های کانکسش نفوذ کرده بودند از خواب پرید. بیرون آمد و در چند متری استادش را دید که آماده رفتن بود. چراغ‌های قرمز اطراف رصدخانه نیمی دیگر از صورت او را گرفته بود. نزدیک که شد، ناصر گفت:«من دیگه دارم میرم. چیزی نیاز نداری؟» سر تکان داد.ــ هوا هم خیلی سرد شده. مواظب خودت باش. فقط... یکم داخل رصدخونه رو شلوغ کردم. ببخشید.ــ اشکالی نداره.استادش به سمت ماشین حرکت کرد، اما برای لحظه‌ای ایستاد و برگشت.ــ راستی، امشب مشتری دیدنیه. واست تنظیمش کردم. اگه خواستی ببینش.ناصر بدون هیچ حرفی حرکت کرد و سوار ماشین جیپ شد و رفت. ناصر برای لحظه‌ای در سکوت دیوانه وار شب آنجا ایستاد. در نور قرمز غرق شد. فقط صدای باد تند سرد بود. وارد رصدخانه شد و روی صندلی نشست. آنچنان اوضاع به هم ریخته نبود. چشمش به تلسکوپ افتاد. از روی غریزه می‌دانست که تلسکوپ دقیقا روی مشتری تنظیم شده است. تنها نور ضعیفی روی صورتش می‌تابید. آنجا چنان ساکت بود که می‌توانست صدای جریان گاز در بخاری را بشنود. همچنان به تلسکوپ خیره بود «خال روی چانه» را به یاد آورد. انگشتانش در جای خود تکان می‌خوردند. یک لحظه تمام فکرش را کنار گذاشت. مانیتور کامپیوتر را روشن کرد و به سمت چشمی تلسکوپ رفت.ابوالفضل نژادیرافی</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 22:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگی که در پایان دنیا، پخش خواهد شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-rxdwhxjtkdvk</link>
                <description>زمان زیادی است که این آهنگ و هنرمندان آن را می شناسم. فکر می کنم دو سال یا سه سال پیش. اما هر بار، حس آن تازه است. و هربار، چیزی را حس می کنم که وجود ندارد.برایم سوال بود که چرا کسی این موسیقی را نمی شناسد. بعد که آن را سرچ کردم دیدم که بازدید خوبی در یوتیوب دارد. اولین بار که موزیک ویدیو اش را در تاریکی، و در حالی که تصاویر متحرک ساده اش خیره شده بودم و پا به وضعیت ذهنی عجیبی گذاشتم، کمتر از پنج میلیون بازدید داشت. بار بعدی که به آن سر زدم بیش از شش میلیون. سپس 24 میلیون و حالا، 34 میلیون نفر آن را تماشا کرده اند و از بخش کامنت ها مطمئن شدم که همه آنها چیزی را حس کرده اند که من کردم. (برای دیدن لینک VPN روشن کنید) https://youtu.be/fdixQDPA2h0 آهنگ Moon از Kid francescoli انگار که در یک حلقه تکرار گیر کرده است. اما به شکل عجیبی جادو می کند. مانند وقتی است که نقطه ای از سرتان را پیدا می کنید و در دورهای آرام، آن را مدام ماساژ می دهید. این قطعه نماینده لحظه ای از زمانی است که مطلقا هیچ کاری نمی کنید. زمانی که بدنتان - به هر دلیلی - آنچنان کوفته است که همه افکار آرام جاری می شوند و فضای اطراف انگار که با سرعت از شما عبور می کند. و یا اینکه شما عبور می کنید. موسیقی انگار متعلق به خاطره ای است که هیچگاه نداشته اید. شکست عشقی ای که وجود ندارد و نوستالژی ای که برای شما نیست. اما همه آن را حس می کنند. اما چیزی فراتر از این ویدیو که چشم را خیره و در عین حال کور می کند و موسیقی ای که مثل آرامبخشی قوی عمل می کند وجود دارد. این موسیقی و صفحه یوتیوبش بهانه ای برای ارتباط است. ارتباط با افرادی که تنها از آنها یوزرنیمی باقی است و چند جمله. در یک قانون نانوشته، انگار که همه چیزی را که حس کرده اند به اشتراک می گذارند. یکی از مونسی می گوید که هیچگاه نداشته اما به دنبالش است. یکی از رابطه نافرجامش می گوید، یکی دیگر از سفر، یکی از روزهایی که به فکر خودکشی بوده و یک نفر هم می نویسد: «وقتی که دنیا تموم میشه، این آهنگ در تیتراژ پخش میشه.» و هرچقدر که فکر می کنم، می بینم که چقدر این جمله در موردش درست است. این موسیقی ای برای پایان است. پایان یک داستان، یک روز، و ورود به یک بی نهایت. دیگری نوشته است «تصور کنید که زمان مرگ، این آهنگ پخش شود و تمام خاطرات زندگی تان در همین شش دقیقه و سی  دو ثانیه از جلوی چشمانتان رد شود.» و دقیقا این آهنگ برای خاطرات است. برای وقتی است که دلتان برای روزهایی که خوشحال بوده اید تنگ شده است و می خواهید با به یاد آوردن لحظاتی که گذرانده اید، اشک بریزید. این آهنگ خاطره هایی است که هیچگاه نداشته اید. و ترغیب می شوید که متناسب با آن خاطره ای بسازید. توصیه می کنم که حتما کامنت های پست را بخوانید. ببینید که چطور یک آهنگ، میلیون ها نفر از اطراف دنیا را به یک دیگر متصل کرده است. چگونه انسان هایی که نمی شناسید و هیچگاه نخواهید شناخت، با شما احساسی را به اشتراک می گذارند و اتفاقا، شما هم عمیقا آن را می فهمید. لحظات دیگران را با بخوانید و ببینید که چگونه تصاویر آنها جلوی چشمان شما ظاهر می شوند. این موسیقی و این موزیک ویدیو، بخشی از انسان را بیدار می کند که همه، بدون توجه با هر تفاوتی، آن را دارند. و برای شش دقیقه و سی دو ثانیه به بسیاری متصل می شوید. Slowly: 7N0YVY</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 19:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بو بُرنهام: چهره جدید یک کمدی خالص</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%A8%D9%88-%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-s4t36gpngakh</link>
                <description>توجه: لطفا هنگام خواندن این متن VPN خود را روشن کنید تا بتوانید ویدیو های یوتیوب را ببینید.وقتی ویدیو های قدیمی bo burnham در یوتیوب را می بینید، سخت است باور کنید که چنین آثاری با چنین اشعار ظریفی که جای جای آنها با کنایه آذین بندی شده است، از ذهن یک نوجوان می آیند. به لطف یوتیوب، بو برنهام خیلی زود شناخته شد اما نه تنها در جامعه اینفلئوستر ها و mainstream غرق نشد، بلکه بر خلاف آن ها رفت. بو شبیه به هیچکدام از کمدین هایی که دیده ام نیست. استندآپ هایی که اجرا می کند سراسر کنایه و طعنه است و گاهی چنان پیچیده می شوند که انگار در حال حل مسئله ریاضی هستید. «نابغه» می تواند کلمه خوبی برای تعریف بو برنهام باشد. سبک کاری اش موزیکال کمدی است. حتی خود این سبک هم به اندازه کافی ناشناخته و غیر معمول است؛ اما  بو حتی آن را هم به سبک و سیاق خودش انجام می دهد. در واقع بهترین تعریف از سبکش را خود او در هنگام اجرای استندآپ ارائه می دهد. بخش زیادی از اجراهای او از شوخی هایی در مورد خود اجرا و روی صحنه رفتن است. شو های بو برنهام به شکلی اند که انگار همان لحظه در حال شکل گیری اند و پشت صحنه ای وجود ندارد، اما همزمان خود اجرا چنان فکر شده و چنان تراش خورده است که شما شوخی هایی فراتر از هر استندآپ سنتی ای را می توانید ببینید. او مانند یک پسربجه دست و پا چلفتی بر روی صحنه عمل می کند اما همیشه سعی می کند نبوغی که در پشت ثانیه ثانیه اجراهایش مخفی شده است را حس کنید. مردم همیشه استندآپ را به عنوان بداهه گویی می شناسند. کمدین هایی مانند لویی سی کی و راسل پیترز را دیده اند. اما بو برنهام ضمن اینکه پوسته این دید همیشگی به استندآپ را حفظ می کند، اجرایی مهندسی شده دقیق را روی صحنه می برد. و در انتها، همان پوسته کار خودش را مورد تمسخر قرار می دهد. در واقع بو برنهام با همه چیز شوخی می کند. با هر چیزی که روی صحنه اتفاق می افتد. قبل از همه چیز، او در مورد خود اجرا کردن شوخی می کند. و به ساختاری پیچیده از شوخی دست پیدا می کند. مثل اینکه شکستن دیوار چهام را چندپله ارتقا بدهید ( برای توضیح کاری که برنهام می کند نمی شود ساده تر از این نوشت! :])اما از ساختار پیچیده اجراهای برنهام بگذریم، مطمئنا هر کسی می تواند با اجرا های موسیقی اش ارتباط بر قرار کند. بسیاری از موسیقی هایی که برنهام اجرا می کند با صراحتی زننده شروع می شوند و همین روند را ادامه می دهد و شما را غم زده می کند، اما سپس با کنایه و یا بی کنایه، پیام خود را در میان شعر هایش به سمت شما روانه می کند. sad یکی از اشعار او است که به این سیاق است. و همچنین یکی از معروف ترین آنها است. https://youtu.be/HLSvY1fKQI4 «غم» تنها یکی از ترانه های بو است که در عین وحشت زده کردن تماشاگرانش با صراحتش و موضوعات حساسش، می تواند پیامی انسانی را منتقل کند. Kill yourself یکی دیگر از ترانه های بحث برانگیز او است. که حتی اسمش به تنهایی همه شبکه های اجتماعی را حساس می کند. اما با محتوای چنین ترسناکی، پیام زیبایی را می دهد.  https://youtu.be/Ltn2CmCGJZg هنگام اجرا، بو برنهام یک متر و نود سانتی متری با پوست رنگ پریده اش، می تواند بسیار ترسناک باشد. اما ظاهرش نیست که او را ترسناک می کند؛ در 23 سالگی شو یک ساعت what را اجرا می کند و چنان به نبوغ خود مطمئن است و چنان شما را بارها و بارها در برابر هوش خود تحقیر می کند که از خود یک چهره دهشتناک می سازد. به تماشاگرانش غلبه می کند و هرگونه همدردی را کنار می گذارد. او گاهی مانند دانشمندان نابغه ترسناک می ماند. دانشمندانی که فراتر از ذهن ما فکر می کنند و افکار جدیدشان ما را می ترسانند. شو یک ساعته What این چهره از یک پسر 23 ساله را نشان می دهد. بو در این اجرا انگار که بسیار سر درگم است، اما بعد شما سردرگم تر از او می شوید. او عناصری را وارد اجرای کمدی کرده است که کمتر کسی به فکرش افتاده است. نسخه کامل این شو را می توانید در کانال رسمی او در یوتیوب پیدا کنید.یکی از ویژگی های کمدی این است که می توان چند احساس را با هم در آمیخت و مخاطب را با آنها احاطه کرد. این دقیقا کاری است که بو انجام می دهد. ترس، وحشت، غم و امید، همگی در یک آهنگ چند دقیقه ای احساس می شوند. از دیگر آثار معروف او &quot;lower your expectations&quot; است. معجونی از غم حاصل از تنهایی و شکست های عشقی و امید. بو در اینجا شما را به واقع بینی دعوت می کند. https://youtu.be/llGvsgN17CQ بو در سال 2016 دومین اسپشیال یک ساعته کمدی خودش را منتشر کرد. حتی صدمی از روش دیوانه وار خود برای پیش بردن اجرا عقب نشینی نکرد. او حتی آن را به کمال رساند. بو با نحوه کارگردانی شوهای خودش هم پیامی را می رساند و شما را می خنداند. این دفعه نورپردازی ها زیبا تر و شکوهمند تر شده اند. چیزی شبیه به یک کنسرت. کنسرت کمدی. شاید ابتدای کار از لحاظ محتوایی نسبت به کار قبلی اش افت داشت، اما ربع ساعت آخر، اتفاقی می افتد که هنوز من را انگشت به دهان می گذارد. ترکی را اجرا می کند که تا به حال از ذهن من خارج نشده است. بعد از اجرای پر از زرق و برق و موسیقی های متفاوت و کنایه های عجیب، او می گوید که تمام نور های استیج را خاموش کنند تا صحنه شکلی عادی به خود بگیرد. صحبت هایی را می کند که خلاصه همه شو هایی است که انجام داده است. خلاصه شخصیتی است که برای اجرا خلق کرده است. خلاصه خود اوست. خلاصه همه چیز از بو برنهام. از اجراهایش تا ویژگی های شخصی اش.من توی 1990 به دنیا اومدم و توی آمریکایی بزرگ شدم که «مد بروز دادن خود »بود و به من یاد داده شد که خودم رو بروز بدم و چیزایی برای گفتن داشته باشم. و بهم گفتن که همه به اونها اهمیت خواهند داد و فکر می کنم به همه این روی یاد دادن. اما خیلی هامون فهمیدیم که هیچکس اصلا اهمیتی نمیده که ما چی فکر می کنیم. بعدش ما به سمت بازیگر ها هجوم بردیم چون که ما ها جز معدود کسانی بودیم که تماشاگری برای خودمون پیدا کردیم حالا من باید بیام این بالا و بگم رویاهاتون رو دنبال کنید؟ چرا که اینجا شایسته سالاریه؟ نیست! باشه؟ من یه زندگی با برتری هایی داشتم و شانس آوردم و الان هم خوشحال نیستم. ...و بعد از آن، بلند شد، نور سالن به با شکوه ترین حالتش در آمد و BO brunham قطعه هفت دقیقه ای زیر را اجرا کرد.  https://youtu.be/rYy0o-J0x20 بو برنهام چهار سال است که دیگر اجرای عمومی ای نداشته است. یک هفت دقیقه اعجاب انگیز، کمدی عجیب و پیچش شوک آور برای اتمام آخرین شو، بی نقص است. بو همیشه روی صحنه در حال درگیری با خودش است. درونگرایی که به همان اندازه که از مردم و اجرا کردن متنفر است، به آن نیاز دارد. در فضای مجازی شناخته شد اما حالا از آن گله مند است و به آن حمله می کند. بو برای کمدی ساختن طراحی شده است. خودش این را در شو what توضیح می دهد. حالا بروید و آثار بو را تک به تک در یوتیوب ببینید و به خودتان اجازه بدهید از کمدی خالصی که او کار می کند لذت ببرید.پی نوشت: می توانید نسخه کامل شو make happy  را در سایت سی نما پیدا کنید. پیشنهاد من این است که حتما کارهایش را کامل ببینید. چرا که شوخی هایش گاهی در کل کار پنهان شده اند. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 18:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابهای عجیبی می بینم</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-edcdzlr9tyte</link>
                <description>فکر می کنم بیشتر از یک هفته شده است. خواب های بدی می بینم. خواب های اول مثل فیلم های عذاب آور طولانی بودند. فیلم هایی که قصدشان آزار مخاطب است. حول موضوعاتی بودند که فکر کردن در مورد آنها در بیداری من را وحشت زده می کرد. می گویند خواب ها هیچگاه از منطق دنیای واقعی پیروی نمی کنند و با این حال در خود زمان رویا، همه چیز منطقی است. خواب های من هم همینطور بود. اما بی منطقی آنها ابلهانه و خنده دار نبود. غیر معمول بودنش، مثل نقاشی های سورئال ترسناک، وحشت آفرین بود. چند تا از آنها نخست همه چیز آرمانی بود و لبخند روی لبم واقعی بود. اما ناگهان همه چیز از هم می پاشید. به سیرکی تبدیل می شدند که دلقکش آدم کش بود. ماتریکسی می شدند که اختلال پردازش پیدا کرده بود. ناگهان همه دنیا سفید می شد. در جمع دوستانم، در حالی که صحبت ها لذت بخش پیش می رفت، لبخند هایشان کش دار می شد و صدای خنده شان شبیه به قاتلان خونخوار می شد. به کوچه تاریکی کشیده می شدم و کوچه هر لحظه تاریک تر و تنگ تر می شد و صدای خنده ها بلند تر. چیز عجیب تر درمورد آنها اینکه، در بعضی از آنها انگار که هوشیار بودم. انگار که بیدار بودم. نیمی از واقعیت و نیمی از خواب را می دیدم. دنیا را گاهی کنترل می کردم. چیزی میان بیداری و خواب. انگار که کامپیوتری را هک کرده باشم. سعی می کردم خرابی های به بار آمده را درست کنم. در لحظات بد، چیزی فریاد می زد که بلند شو، این یک خواب است.جدیدا اما دیگر خوابها یک فیلم سینمایی مستقل نیستند. غیرقابل تعریف اند. مثل بازارهای کثیف شهرهای بزرگ، به هم ریخته اند. همه چیز خواب های جدیدم به هم ریخته است. هزاران رویا و هزاران فکر در هم آمیخته شده اند. خوابهایی این سه شب من، شبیه به یک کلاژ است. تکه ای از هر چیز به بدترین شکل کنار هم قرار گرفته اند. از یک دنیا به دنیای دیگری می پرم. از یک خانه به کوچه دیگری. تصاویری می بینم که به خاطر غرورم، اجازه تصور کردن آنها را در روشنایی به خودم نمی دهم. در این خوابها، اتفاقات و مکان ها و شخصیت ها نیستند که ترسناکند. این تدوین دیوانه وار آن است که ترسناک و آزاردهنده است. مثل یک مخلوط وارونه از واقعیت است. در این شب ها، یا بهتر باشد بگویم صبح هایش، هم اتفاق عجیبی می افتد. شاید هر بار سه یا چهاربار سعی می کنم از رویا خارج شوم و بیدار شوم. حتی چشم هایم را باز می کنم و روی تخت می نشینم. اما قدرتی عجیب من را دوباره درازکش می کند و ذهنم را قرض می گیرد. مانند این است که آهن ربایی جادویی زیر تختم پنهان شده باشد. یا ماده لزج چسبناکی اجازه خروج را به من ندهد. این صبح ها عجیب می گذرند. شب قبلش با خودم می گویم نکند باز هم ماجرای عجیبی را داشته باشم؟ نکند دوباره مردن کسی را به شکلی ببینم که اصلا دوست ندارم حتی صدم ثانیه ای از آن را تصور کنم، نکند ذهنم دوباره تدوینی از رویاها را امتحان می کند که دیدنش در دنیای عادی به هر انسانی حالت تهوع می دهد؟ این روزها عجیب می گذرند. خواب های عجیبی می بینم.  و بدتر از آن، این بار همه شان به یادم می مانند. به خصوص آن بدها.</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 00:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عاشق اسید خورنده غم هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-zxfaz7ccmlgm</link>
                <description>ذهنم گاهی عجیب رفتار می کند. هرچیزی را شکلی دیگر می بیند. انگار کرمی در مغزم زندگی می کند که با عطش به دنبال ذره ای غم است. عجیب است. بسیار هم مضخرف است. انگار که فیلتری آبی جلوی چشمانم گذاشته اند و دیگر در آن مواقع نمی توانم جرقه های آتشین خوشی را ببینم. در دورهمی های دوستانه، همان لحظه ای که به آخرین جوک های زیرشکمی ای که درمورد دوست غایبمان ساختیم می خندیم، به شبش فکر می کنم که با خودمان و یک مانیتور تنهاییم و چنان چهره سنگی ای به خود خواهیم گرفت که انگار سالهاست در انفرادی به سر می بریم. و دیگر هیچکدام از خنده های آن لحظه معنی ندارند. عجیب است چون غم انگیز ترین لحظات، در پس بیشترین خوشی ها نشسته است و منتظر است. نوستالژی برای خیلی ها جذاب است. یاد خاطرات، از معدود سرگرمی های رایگانی است که در ایران می توانید به آن دسترسی پیدا کنید. من هم خاطراتی و نوستالژی هایی دارم. دوره کردن آنها و ورق زدن لحظاتشان در ابتدا جذاب است. اما بعد، همانی که خودتان می دانید به میان می آید. غم. نوستالژی در آخرش غم نشسته است. چرا که به یاد خواهید آورد که مثل قبل خوشحال نیستید. زندگی تان مثل قبل به راحتی قابل درک نیست. شاید کارکرد نوستالژی این گونه است که در بدترین لحظات زندگی تان به کمکتان می آید تا کمی خوشحالتان کند و یادآوری کند که خوشی هایی داشته اید تا دیگر زندگی تان را بی ارزش ندانید. اما بعد به سرکوفت تبدیل می شود. نوستالژی چهره غم انگیز دیگری هم دارد. مرور خاطرات به یادتان می آورد که چقدر زندگی تان بی ارزش و سطحی بوده که با کوچکترین چیز ها و بی اهمیت ترین چیز ها سرگرم می شدید. تبدیل به طوفانی از خودتحقیری غیر مستقیم می شود. اما بیایید زیاد به این فکر نکنید. فقط، دفعه بعدی که با وسایل قدیمی تان تجدید دیدار کردید، زمان زیادی صرفش نکنید. من عاشق خنده هستم. شاید خیلی ها در برخورد اول با من عمرا به چنین نتیجه ای برسند، با توجه به ظاهر نچسبم، انتظار می رود که جا پای آقا محمد خان بگذارم. ولی زود قضاوت نکنید. حاصل نتیجه یک کار شگفت است. حاصل یک شورش کوچک در مقابل نظامی که در ذهن هایمان ساخته ایم.  حاصل جسورانه همه چیز را جا به جا کردن تا به ترکیب جدیدی برسیم. خنده حاصل شکستن مرزهایی است که قبل تر حتی از وجودشان هم بی خبر بودیم. و درست حدس زدید. من در خنده هم به دنبال غم هستم. در فیلم های کمدی تا وقتی که اتفاق بدی برای کسی نیفتد، شما نمی خندید. تا وقتی که بازیگر فیلم های صامت لیز نخورد و نیوفتد و نرگس توسط ناهید در خانه به دوش تحقیر نشود و حبیب در لیسانسه ها توسط معشوق های خیالی اش ترور شخصیتی نشود، شما نمی خندید. جالب است که در اکثر محتوا های کمدی به طور مستمر شخصیت ها در حال بدبیاری و بدبختی هستند. اما شما در این طرف، نفس تان از خنده بند می آید. چرا می خندید؟ من هم می خندم. حتی بیشتر شما. بیشتر می خندم چرا که غم آنها را بیشتر می بینم. خنده انگار جای یک &quot;آخیش که من جای او نیستم&quot; می آید. تا کسی در صحنه ای لگدمال نشود، ما نمی خندیم. یالا! یکی را بکشید. چه چیزی خنده دار تر از زندگی یک مرد وجود دارد که بعد از خودکشی ناموفق، به دلیل قصور پزشکی می میرد؟ در اینجا من تنها نیستم و شما هم به دنبال غم هستید. هر سال پر فروش ترین فیلم های ایران، کمدی هستند. اما شاید شما مثل من شب ها بالشتان را از اشک خیس نکنید، به خاطر اینکه مایکل اسکات در آفیس مرد بیچاره ای است یا روزها درگیر تصویر راجر کوترپالی در نظریه بیگ بنگ نباشید چرا که در خیابان های لوس آنجلس، نیمه لخت، در حالی که نصف یک خرچنگ در دهانش است، برای شماره یک دختر می دود.من در مکان های غیر معمول دیگری هم غم می بینم. به حال آن گوینده رادیویی غصه می خورم که مجبور است به جای خوابیدن، ساعت شش صبح به دروغ داد بزند امروز روز فوق العاده ای است. غمگین می شدم وقتی که می دیدم مدیر مدرسه ابتدایی مان بزرگ ترین دغدغه زندگی اش هدفگیری بچه ها در توالت است. دلم برای همه کسانی که وقتشان را با فیلم های منوچهر هادی پر می کنند، و یا پدرهایی که به جوک های کپی حسن ریوندی می خندند و پسران جوانی که به جای کار کردن برای بار ششم افسانه جومونگ را ساعت دو شب می بینند، می سوزد. در شاد ترین لحظات آهنگ ها، غمگین می شوم چرا که می دانم انتهای آهنگ نزدیک است و بعد آن، فقط سکوت است. اما حس می کنم که نباید اسم این حس را غم گذاشت. چرا که اینها، برای من کمی لذت بخش اند. غم واقعی، افسردگی واقعی، به هیچ وقت لذت بخش نیست. مثل گردابی است که فقط تو را به پایین می کشد. کمد کوچکی است که در آن حبس شده اید و نمی دانید در کجاست. تختی است که پتویش از فولاد ساخته شده و مجال حرکت به شما نمی دهد. بیشتر تقلا می کنید، اما پتو سنگین تر می شود. </description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 20:33:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن نفرت انگیز آقای علوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@from_desert_NY/%D8%B2%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-iinx1s6fyrgz</link>
                <description>خیلی وقت است که آقای علوانی دیگر نمی تواند با آرامش در یک رستوران غذا بخورد. حتما یک نفر هست که به او ابراز نفرت بکند. گاهی یک نفر از پشت شیشه رستوران با کشیدن انگشتش روی گردنش او را به مرگ تهدید می کند یا غذایش را به عمد خیلی شور یا تند می کنند. اما آقای علوانی در 50 سال عمرش همیشه از درگیری و در برابر مردم ایستادن دوری کرده و همچنان از همین استراتژی استفاده می کند. آقای علوانی در هیچ کجای شهر از اذیت و آزار مردم در امان نیست. نانوا نان او را سوخته می دهد؛ پلیس راهنمایی رانندگی بی جهت او را جریمه می کند، گل فروش گل های خاردار را برای او انتخاب می کند و مسئول پمپ بنزین به جای بنزین سوپر، بنزین معمولی می زند و تا الان آقای علوانی خبر دار نشده است. هیچوقت هم لباس هایش کاملا اندازه او نبوده اند چون خیاط همیشه اندازه هایش را به عمد اشتباه می گیرد. اما مشکل، آقای علوانی نیست که این همه آزار می بیند. او در تمام زندگی اش آزارش به هیچ کس نرسیده و در گوشه ای از این شهر کوچک، مشغول فروختن انواع در بوده است. مشکل اصلی زن او است. که دو سال پیش، فوت کرد. مهربانو شریفیان.زن او معلم ابتدایی بود و بسیاری از مردمان شهر شاگرد او بودند. او بسیار در حرفه معلمی جدی بود و سبک تدریس مخصوص به خودش را داشت و روی آن پا فشاری می کرد.. به طوری که در حال حاضر پردرآمد ترین افراد شهر،  دکترهای روانشناسی هستند که قادرند مشکلات مربوط به کودکی را حل کنند. او از زمانی که شهر کنونی یک بخش بود تدریس می کرد تا  پنج سال پیش. در تمام این مدت همه از او می ترسیدند. او در مدرسه معلم بود اما مدیر جرئت نمی کرد مستقیم در چشم های او نگاه کند. از ترس خانم شریفیان، تمام وزیر های آموزش و پرورش هیچگاه به شهرستان نزدیک بخش آنها نیامدند. یکی از متدهایی که او همیشه در تدریس استفاده می کرد، مداد لای انگشتان دانش آموزان بود. اگر دانش آموزی دست از پا خطا می کرد، در حالی که تک تک خصائص اخلاقی بدش را در گوشش زمزمه می کرد، مداد را به شدت لای انگشتانش فشار می داد. چند بار والدین دانش آموزان تصمیم گرفتند به او اعتراض کنند. اما بی فایده بود. انگشت های آنان را هم لای مداد فشار داد. او این کار را به قدری ادامه داد به طوری که گروهی از دانشمندان زیست شناسی فکر می کردند جهش ژنیتکی باعث دفرمه شدن انگشت های مردم شهر شده است.به طور خلاصه، او یک دیکتاتور واقعی در شهر بود و تمام بودجه ها و اعتباراتی که به شهر می رسید را با قلدری تمام برای مدرسه می برد. از نظر مردم، او خواهر کوچیکه شیطان بود و عذابی االهی برای شهر. او از هرچیزی که بچه ها از آن خوششان می آمد متنفر بود. او از زنگ ورزش متنفر بود بود و آن را بیشتر اوقات برگزار نمی کرد و حتی اگر هم به نحوی برگزار می شد، صندلی ای کنار زمین می گذاشت و با چشمانی که به دروازه جهنم معروف بودند آنقدر به آنها نگاه می کرد که به طور ناخودآگاه به گریه بیفتند. او در شهر تنها زندگی می کرد و هیچ خانواده ای نداشت. همه شهر از او متنفر بودند؛ جز یک نفر. آقای علی اکبر علوانی.ماجرای آشنایی آنها به 20 سال پیش بر می گردد. زمانی که آقای علوانی به مدرسه رفته بود تا برای آنها چند در نصب کند. وقتی که به کلاس خانم شریفیان رسید تا در کلاس او را تعویض کند، او را دید که در حال کشیدن موهای یکی از دختران کلاس بود. همانجا بود که یک نه صد دل عاشق او شد. مهربانو دخترک را رها کرد و به آقای علوانی نگاه کرد. متوجه شد که نگاهی که به او دارد، با بقیه نگاه های مردم شهر متفاوت است. انگار که آقای علوانی در حال دیدن چیز متفاوتی در خانم شریفیان است. آقای علوانی آن زمان موهای پرپشتی داشت و همیشه لباس کار تنش بود. لبخندی تحویل خانم شریفیان داد. او هم می خواست لبخند بزند. اما نمی توانست. بنابراین با داد و فریاد به او گفت که در را زودتر درست کند.هیچ کس آقای علوانی را درک نمی کرد. اوایل فکر می کردند که چون آقای علوانی مردی خجالتی و ساکت است، خانم شریفیان او را گروگان گرفته است. نمی دانستند به چه چیز خانم شریفیان دل بسته است. آقای علوانی به ابروان پرپشت و به بهم ریخته خانم شریفیان می گفت بال های یک پرستوی بزرگ. اما آن ابروها بین مردم به شلاق های شیطان معروف بود. آقای علوانی به خانم شریفیان می گفت که دستانش به لطافت پر قو است. اما دانش آموزان حاضر بودند قسم بخورند که وقتی او به آنها دست می زند سوزش پوست می گیرند. همه انتظار داشتند که هر روز یک کبودی روی صورت آقای علوانی ببینند اما هیچوقت چنین اتفاقی نیفتاد. زندگی آنها پشت در های بسته بسیار آرام و عاشقانه بود. کل شهر فکر می کرد که او به صورت اهریمنانه ای شکست ناپذیر است و حتی اگر سم هم بخورد زنده می ماند. ( چون دو بار امتحانش کردند ). اما آقای علوانی او را بسیار شکننده یافت. در طول سال تحصیلی بسیاری از روزها خانم شریفیان به خانه می آمد و به خاطر اتفاقات درون مدرسه در آغوش آقای علوانی گریه می کرد. یک روز به خاطر اینکه دانش آموزی بسیار گریه کرد یا یک روز به خاطر اینکه او نتوانست درس را به بچه ها بفهماند و غیره.آقای علوانی بسیار تلاش کرد که اخلاق همسرش در جامعه را بهبود ببخشد اما آنچنان موفقیت آمیز نبود. چون مشکل بسیار عمیق تر چیزی بود که آقای علوانی فکر می کرد. او یک سرگذشت غم انگیز و ترسناک داشت. پدرش یک روز سر اینکه چرا مادرش با فروشنده بقالی این همه حرف می زند، او را کشت و دکترها هم نتوانستند بچه درون شکمش را نجات دهند. همه این ها دقیقا در لحظه ای اتفاق افتاد که مهربانو در حال نوشتن انشایش با موضوع &quot; پدر و مادر &quot; بود. همچنین خانم شریفیان کاملا با روش تدریس قدیمی خو گرفته بود نمی توانست با روش های تدریس جدید، جایی که نباید بچه ها را به کشیدن ناخن هایشان تهدید کرد، سازگار شود.در آخر به خاطر همین موضوع بالاخره از کار اخراج شد، در آغوش آقای علوانی چند ساعت گریه کرد و در 55 سالگی به علت فوت کرد. او هیچ کاری جز تدریس کردن بلد نبود و به هیچ چیز دیگر علاقه نداشت.مردم شهر و رئیس آموزش و پرورش منطقه، در هر حال باید قبول می کردند که او معلم بسیار خوبی بود. بیشترین دانش آموزانی که در مراحل بالاتر تحصیل موفق شدند، دانش آموز کلاس او بودند. با توجه به کمبود معلم، او می توانست به طور شگفت انگیزی درس چند پایه مختلف را همزمان بدهد و هیچکدام از بچه ها گیج نمی شدند. او تمام آزمایش های کتاب علوم را با کمترین امکانات انجام می داد و برای طراحی مناسب سوال های درسی هفته ها وقت می گذاشت. سالانه از حقوق خودش پولی را کنار می گذاشت تا به مدرسه کمک مالی کند. اما هیچگاه نرمی ای از خودش در کلاس نشان نمی داد و همیشه از قسمت های خنده دار درس ها گذر می کرد و با اخم کارت صدآفرین می چسباند به دفتر املای بچه ها. در واقع هیچکس از او رفتار نرمی ندید. جز آقای علوانی.آقای علوانی مجبور بود هر روزه با انواع شایعات و خبرها سر کند و تا جایی که می توانست با آنها مبارزه می کرد. مثلا هر دفعه که بچه ای در شهر چندساعت دیرتر به خانه می آمد، باید مردم را متقاعد می کرد که خانم شریفیان بچه را نکشته و در حالی که به درخت آویزان شده، خون او را نمی مکد. همچنین او هر دفعه باید توضیح می داد که خانم شریفیان از بچه ها متنفر نیست بلکه آنها را بسیار دوست دارند. این یک واقعیت بود. او هیچگاه برای دریافت تقدیر نامه یا اضافه حقوق تشویقی 250 کیلومتر را طی نمی کرد تا برای جلوگیری از مریض شدن بچه ها گج های مرغوب بخرد. او عاشق بچه ها بود. چیزی که هیچکدام از مردم شهر نمی دانند این است که او و آقای علوانی بارها برای بچه دار شدن تلاش کردند و موفق نشدند. مهربانو بسیار دوست داشت بچه دار شوند. آنها نمی خواستند که مردم شهر از موضوع نازایی خانم شریفیان با خبر شوند برای همین آنها هر آخر هفته، به مدت سه سال به شهرستان دیگری می رفتند و پیش پزشک می رفتند. اما هیچگاه نتوانستند بچه دار شوند.دو سال است که مهربانو شریفیان مرده است. او را در خانه مهری صدا می زد. مردم شهر از وقتی که او مرده است، بیشتر به خودشان جرئت می دهند تا آقای علوانی را اذیت کنند. دلش بسیار برای او تنگ شده است. حالا مجبور است برای تنها برای خودش غذا بپزد. مهربانو عاشق دستپخت او بود. خیلی وقت است که کسب و کار در فروشی اش کساد شده و فرصتی مناسب دارد که به شهر دیگری برود. اما نمی رود. چون قبر خانم شریفیان اینجاست. اصرار خودش بود که همینجا دفن شود. اما هیچکس جز آقای علوانی نمی داند او کجا دفن شده است. می ترسید که باعث دردسر شود. اما بعضی ها شک کرده اند که چرا او هر پنجشنبه با گلاب به مدرسه شهر می رود. چیز دیگری که اهالی شهر نمی دانند این است که آقای علوانی و خانم شریفیان چندسال پیش به طور کامل زمین مدرسه را خریدند تا از تخریب شدنش توسط صاحب اصلی زمین که به تازگی از خارج آمده بود جلوگیری شود. خانم مهربانو شریفیان یک جایی در مدرسه دفن شده است. آقای علوانی هر پنجشنبه سر مزار او می رود و به این فکر می کند که چقدر برای لبخند او دلتنگ است. لبخندی که هیچ کس جز او ندید.</description>
                <category>از اهالی بیابان</category>
                <author>از اهالی بیابان</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 19:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>