<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fshafaei746</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4286304/avatar/FaU7Ev.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh</title>
            <link>https://virgool.io/@fshafaei746</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در آغوش گرم طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@fshafaei746/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-nes8gcwwda4r</link>
                <description>وقتی کلمه طوفان به گوشتان می‌خورد اولین چیزی که به یادتان می‌آید ، آب و هوای بارانی ، گرد و غباری که همه جا را فرا گرفته ، باد شدیدی که شاخ و برگ درختان را می‌کند و با خود می‌برد . اما طوفان این چنین نیست. حداقل برای من این چنین نیست . پس چگونه است؟ آیا اصلا می‌توانم طوفانی را که در ذهن و قلبم در جریان است را توضیح دهم؟ آنقدر پیچیده است که حتی خودم هم گاهی اوقات هیچ‌چیز نمی‌فهمم. طوفانی که درون انسان ها اتفاق می‌افتد نابود کننده تر از طوفانی است که ما تصور می‌کنیم. ممکن است افرادی که در ظاهر آرام هستند ، درونشان را یک طوفان نابود کننده فرا گرفته باشد . همین دردناک ترش می‌کند. طوفانی که در جهان ما اتفاق می‌افتد صدا دارد ، هیاهو می‌کند . اما طوفانی که در دل و ذهن اتفاق می‌افتد بی‌صدا است. دارد تو را تکه تکه می‌کند ، اما سکوت می‌کنی. چرا ؟ چون قوی هستی؟ هر دو خوب ‌می‌دانیم که داری خودت را گول می‌زنی . قوی نیستی بلکه می‌ترسی . همه ی ما می‌ترسیم از بیان کردن این طوفان . شاید چون توانایی بیان کردنش را نداریم . همه ی ما می‌ترسیم که بگوییم «نمی‌دانم» . خوب می‌دانیم که هیچ نمی‌دانیم. اصلأ چرا باید بدانیم؟ همین الان هم علت تمام درد هایمان زیر سر دانستن است. چرا اصرار داریم همه‌چیز را بفهمیم؟بگذارید طوفان همه‌چیز را نابود کند.آنقدر نابود کند که دیگر چیزی باقی نماند . پوچ شویم و دوباره شروع به ساختن کنیم. اما من می‌خواهم در آغوش گرم طوفان غرق بشوم . آنقدر غرق شوم تا دیگر چیزی از من باقی نماند و نابود شوم.نابود کند تا دیگر چیزی از من باقی نماند و نابود</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 14:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته شدی!</title>
                <link>https://virgool.io/@fshafaei746/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-w7ie2gcyuix6</link>
                <description>مدت ها است که به آمدنت می‌اندیشم با اینکه می‌دانم هرگز نمی‌آیی . اما چه کنم؟ با این حقه ها خودم را سرگرم می‌کنم، تا شاید فراموشت کنم اما حتی در فراموشی من هم خودت را جا داده ای . به چه زبان بگویم؟ نمی‌خواهمت ، می‌خواهم فراموشت کنم همان طور که تو کردی ، احساس تنفر می‌کنم نسبت به تو . چگونه انقدر برایت راحت بود ″گذاشتن و رفتن″ مگر من برایت وسیله بودم که به راحتی مرا در گوشه ای از خانه ات حبس کنی ؟ از آن گوشه ی خانه هر روز می‌بینمت ، محاوره ای می‌کنیم ، در آغوش می‌گیرمت اما نمی‌دانم چرا این همه فاصله بین ما است!! حداقل آن گوشه را یک نگاهی بینداز. اما تو دیگر مرا نیاز نداشتی. خسته شده بودی ، حوصله ات از من سر رفته بود . آخر من نفهمیدم این عشق بود که تو می‌گفتی یا احساس غرور و عزت از عذاب دادن شخصی که تو را دوست دارد . تو گرسنه ی غرور بودی بنابراین تصمیم گرفتی از احساسات من تغذیه کنی . عشق اگر عشق باشد ، انسان هرگز خسته نمی‌شود حتی زمانی که هیچ هیجانی باقی نمانده است اما تو خسته شدی .</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 01:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه مرگ‌بار</title>
                <link>https://virgool.io/@fshafaei746/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-nh5xgurbzzaf</link>
                <description>امروز ۷/۲۷ حدوداً ۱۲ ظهر خوابیدم . اولش خیلی لذت بخش بود ، فکر کنم مدت ها بود که انقدر با آرامش نخوابیده بودم. اما بعدش دیدمت ، میان جمعیت . جمعیت اجازه نمی‌داد حتی یک قدم هم حرکت کنم. چقدر خودخواه_ البته جای تعجب هم نداره آدما همیشه خودخواهن نمیدونم چرا اونجا وایساده بودم . می‌تونستم خودمو ببینم . مثل یک بچه گم‌شده‌ که نمی‌دونه مقصدش کجاست و یا از کجا اومده فقط به این جمعیت نگاه می‌کنه و می‌ترسه که حرکت کنه مبادا  گم‌بشه. اما چه فرقی داشت؟! اون همین الانشم گم‌شده بود توی افکارش . دیدمت . واضح. کاملا واضح میان این همه شلوغی . کت و شلوار مشکی . عینک مستطیل شکل . پیرهن آبی با خطوط زرد . کناره های سرت موی سفید داشت و وسطش کچل بود .تغییری نکرده بودی . اما یک چیزی فرق داشت. طرز نگاهت با تمسخر بهم نگاه می‌کردی . انگار داشتی تو دلت منو سرکوب می‌کردی بخاطره کارهایی که کردم . چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟!! چرا چشمات مثل یه شمشیر تیز دارن قلبمو تیکه تیکه میکنن؟!!! چرا نمی‌خندی؟! لابد تو هم مثل بقیه ازم ناامید شدی . تا خواستم بیام پیشت و بالاخره یه قدمی بردارم _ حتی به مردم هم توجه نکردم _ رفتی ! چرا منتظرم نموندی؟! چرا مثل بقیه بهم پشت کردی ؟ لابد تو هم نمی‌خوای من حرکت کنم، میخوای همونجا بمونم و درد بکشم . چشمات بهم میگفتن که لیاقتته . گریه کردم نه از دلتنگی بلکه از سکوتی که کرده بودیتغییری نکرده</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 23:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من‌ می‌خوابم چون...</title>
                <link>https://virgool.io/@fshafaei746/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-wyqns7kk343x</link>
                <description>خواب🐋زمانی که کودک بودم از خوابیدن متنفر بودم ، از به پایان رسیدن روز و فرا رسیدن شب تنفر داشتم . دلم میخواست همواره صبح باشد ، بازی بکنم و کارتون تماشا کنم . دلم میخواست خورشید صورت‌ام را نوازش کند و تمام مدت صبح باشد...اما اکنون خوابیدن به یک سرگرمی تبدیل شده است . بیشتر مردم می‌پندارند که خوابیدن برای استراحت کردن اعضای بدن است ، برای رفع خستگی و دفع احساس خواب‌آلودگی. من فکر می‌کنم اشتباه است . برای من خوابیدن یک سرگرمی است همانند نقاشی کشیدن ، گوش دادن به موسیقی و... من می‌خوابم‌ چون دیگر نمی‌توانم احساس زنده بودن بکنم و دیگر لازم نیست تظاهر کنم ، دیگر لازم نیست رنج بکشم و سعی در قوی بودن بکنم ، دیگر لازم نیست تلاش کنم . من می‌خوابم چون می‌توانم او را ببینم و با او وقت بگذرانم، در دشت ها سرسبز و پر از گُل های رنگارنگ . خنده های او را میبینم و برخلاف واقعیت که همیشه باعث می‌شوم از چشمانش باران ببارد و سیل در خانه جریان یابد ، او را می‌خندانم ، آنقدر می‌خندد که باز چشمانش می‌بارد شاید حتی در خواب من هم غمگین است که چشمانش باز هم  می‌بارد . من می‌خوابم چون زندگی کردن را دوست ندارم...</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 23:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>