<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Abanem</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ftm.riahi78</link>
        <description>دانشجوی پرستاری که شوق پرواز دارد :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 23:22:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/215327/avatar/DLfgtQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Abanem</title>
            <link>https://virgool.io/@ftm.riahi78</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت :)</title>
                <link>https://virgool.io/@ftm.riahi78/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-ye2eznua5js8</link>
                <description>بعد از مدت ها تصمیم به نوشتن گرفتم ولی شاید متفاوت تر از قبلی هایی که بود ایندفعه اومدم بنویسم ولی شاید یکم ناشناخته تر از قبل ، دوست دارم هیشکی منو نشناسه و ندونه از کجا آمده ام و آمدم بهر چه بود واقعا خسته شدم از این شناخته بودنه از اینکه میشناسن باید دور بود از نگاه ها و دید ها شاید ...نمیدونم چرا همیشه شاید اینجا باعث بشه من بتونم احساسات روزمره ام رو بنویسم و داشته باشمشون و شاید بتونه حالمو بهتر کنه :)1402/3/26</description>
                <category>Abanem</category>
                <author>Abanem</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 12:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبر آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@ftm.riahi78/%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-xup3dunasxcb</link>
                <description>دوران کودکی را به خاطر داری ؟ ..... زمان پرواز در خیالت چه لبخند زیبایی روی صورتت نقش می بندد .آرزوی عروسک پیراهن گل گلی صورتی را به یاد می آوری ؟ یک عروسک چشم آبی که لیلی صدایش کنی ، روی پاهایت بگذاری ،  لالایی بخوانی و لیلی ات آرام بگیرد ، خیال می کردی صدایت برایش آواز مادرانه ای است که او را به بخواب می برد ، ولی نشد .....  مشکلی نیست بیا بخندیم ....... چه خنده ی زیباییروز اول مدرسه ، کلاس اول ، ذوق و شوق نیمکت های چوبی ردیف اول و اما آرزوی کفش سیندرلایی که همراه هیشگی پاهای سارا بود  ، به کفش هایت نگاه می کردی و کشان کشان خود را به آخر صف می رساندی زمانی به خود می آمدی که خانم صفری پس گردنی محکمی میزد و بدرقه ی کلاست می کرد ، ولی نشد ..... اشکالی ندارد بیا بخندیم ....... چه خنده ی دل فریبیبه تجربه ی چرخش هایت به دور خورشید اضافه شد و تمنای شادی در دل جنگل در هیاهوی باد که موهایت را به رقص در آورد در میان درختان . خواستن آغوش و نوازش پدر ، دوستی مادرانه ای که بفهمتت ، ولی نشد .... لبخند بزنیم ؟ ..... چه لبخند آرامیزمانی که احساس غرور وجودت را در برگرفته بود  احترام متقابل می خواستی و پالتو چرمی بر تن سینه سپر کنی و گام برداری برآسمان خیالت  ..... هربار باید بقچه شان و در صندوق آرزوهایت پنهان میکردی ، سالی که می گذشت خاک هایش را بر آنها می نشاند و ارزششان را در نظرت کم می کرد ..... غمگین نباشرسیدی به نقطه ای از مسیر که یه صندوق پر از بقچه با تاریخ های تاریخی توان حرکت را ازت می گرفت ، بقچه هایی که حاضر نبودی حتی نگاهشان کنی چون میدانستی پر از آرزوهایی است که اگر سر از بقچه ها درآورند سیلی هایی روانه ی روحت می کنند . آدم هایی دوره ات کرده بودند که آرزوهایشان را در تو می خواستند و تو باز بقچه هارا پرتر از قبل می بستی ، یادت می آید فرشته ای وارد جاده ی زندگی ات شد؟  هم قدمت شد ، دستانت را بوسید و رهایش نکرد ولی دیگر تو آرام نبودی ، دخترکی بودی با کلی آرزوهای مدفون ، سرخورده ، سخت است ، ولی می گویم ، بار بر باد بست و  رفت چون مسکن برای تسکین درد هایت و انرژی برای تجدید قوایت نداشت ، تو از دست دادی قلبی را که به سختی حفظش کرده بودی ..... به چشمانت اجازه ی بارش نده چون مروارید هایتآتش جانم را شعله ور تر می کند .... چون توقعی نیست با وجود از دست دادن خشت های آینده ات الان استوار باشی ..... به من می گویند : قوی باش ، تلاش کن برای خواسته های از دست رفته ات ، به تو چه می گویند آن آرزوها ده سال بعد دیگر اندازه ی قالبشان نیستند پس زودتر از همیشه بقچه اش کرده ام ..... چه راحت می گذرد زمان و چه راحت می سوزاند زندگی ، کاشکی اندکی درکمان می کرد خودمان بودنمان را انتخاب نکرده ایم که برایش این همه نقاص پس می دهیم ...... کبوتر آرزوهایم را از قفسش آزاد می کنم شاید جای بهتری برای زیستن پیدا کند ..... اگر بگویم  برایم لبخند بزنی ، میزنی ؟</description>
                <category>Abanem</category>
                <author>Abanem</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 22:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنم کن که دلم نوری دگر می خواد ....</title>
                <link>https://virgool.io/@ftm.riahi78/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-fhteftgqkwkk</link>
                <description>بیا .... کنار من آرام بگیر ، زیر درخت بلوط ، بلوطی ک که هر روز میزبان سنجاب هایی است که مهمان سفره ی بلوطش هستند و لبخند زنان از این ضیافت لذت میبرند ، میبینی بلوط پیر را هر شب منتظر طلوعی دوباره است برای میزبانی این موجودات بازیگوش شاید او هم محتاج لبخندی از جانب سنجاب هاست ....... گوش بسپار صدایی جز صدای جیرجیرک ها به گوش نمی رسد ، نه ، صبر کن انگار جغدی هم امشب دل گرفته است ، می شنوی ؟ ....... چشمانت را ببند و از نوازش دست های نسیم در بین گیسووانت برایم بگو ، چه حس نابی است حرکت دستانی برزلف های به هم گره خورده ........ به آسمان نگاه کن ، به ماه ، چه زیبا ستاره ها دوره اش کرده اند ..... بیا ، نزدیک تر بیا ، بیا تا برایت از سرنوشت ستاره ی خود بازگو کنم ...... منو تو الان در جایی هستیم که پاتوق شب های دو نفره ی من و ستاره ی تابانم بود ، ستاره ای که انگار خاموشی نخواهد داشت و هر شب با نوری بیشتر از شب های قبل به دیدارم می آمد ....... می دانی  جعبه ی موسیقی چوبی از درختان گردو درست کرده بودم تا سازش را برای دیدار ما کوک کند و به هنگام دیدار موسیقی از سر شوق بنوازد .........  می دانستم آن ستاره برای شعله ور شدن آتش چشمانم  بدون وقفه چشمک زنان به من نگاه می کند به امید زبانه کشیدن آتش ........... آه ، نمیدانستم ستاره ها هم خاموشی دارند ......... مگر می شود ستاره ای با این حرارت و با این نور خیره کننده شبی ناگه خاموش شود و آسمان تک ستاره من را تیره و تار کند ....... آن شب ، آن شب کزایی ،  به رسم عادت جعبه را کوک کرده و در انتظار بودم ، احساس می کردم آن شب ستار ه ی من زیبا تر از هر شبی است و چه درخشان به دیدارم آمد .........  باز هم احساسی از درونم به میان نیاوردم و باز هم از وجود یار لذت بردم بدون هیچ سخن و کلامی گفتن ......... میدانی چه شد ؟ دوتا مروارید در تاریکی چشمانش درخشید و بعد ، تاریکی مطلق ، دیگر ندیدمش ، ستاره ی من خاموش شد ......... جعبه هم ناکوک  و ناگهان از کار ایستاد ، صدایی به گوشم جز صدای جیرجیرک ها نمی رسید که آن شب انگار اوج گرفته بود و مانند عذاداران شیون می کردند اما عذار چه ؟ شاید هم عذا دار ستاره ی خاموش من ........ آن شب فهمیدم ستاره ی من نیاز به بازتابی از جانب من برای تابش و حرارتی  دارد و من چه ناخواسته او را نادیده گرفته بودم ............ چه ناخواسته از دلِ در بند چشمانش نگفتم و چه نا خواسته فهمیدم پرنورترین ستاره هم روزی از بی مهری خاموش می شود .......... کاش می دانستم تک ستاره ی من است که آسمان مهتابی من را روشن می کند، از غرور حضور اوست که ماه آسمان من جرعت تماشای خود را در برکه ی دلم به خود می دهد  و شعله های او در سرمای شبانگاهی قلب یخ زده ی مرا ذوب می کند ........ستاره ای که عرش نشین آسمان من بودیچگونه ناخواسته تخت سلطنتت را ویران کردماز عرش آسمانی به فرش آسمانی کشاندمتو در زیر خروار ها بی مهری شعله ات را خاموش کردمجسم بی جانم هر روز هوای جانم را داردجانه بی جانم  کجا در پی ات باشمدر بند خاموش چشمانت مانده امبه هوای خاکستر شدن در این بند رهایی ندارمخاموشی مطلق من خاموشم کن&quot; فاطمه ریاحی &quot;</description>
                <category>Abanem</category>
                <author>Abanem</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 00:11:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو بال شکسته ی پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@ftm.riahi78/%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-m94x4oo7fy0a</link>
                <description>?قصه بافی های ذهن من ...باز دوباره ذهنم خواست این داستانو برام ادامه بده یکم برام بگه از زندگی پروانه ای که براش داره اتفاقات مختلفی تو زندگیش میوفته ....(امروز برحسب اتفاق داشتم به این فکر می کردم که بعضی از آدما وارد زندگیمون میشن ، چه ماندگار چه رفتنی ، حالمون باهاشون خوبه ....در لحظه قدرشونو نمیدونیم ولی وقتی از دستشون میدیم میفهمیم چقد عزیز بودن ..... چقد حاله دلمون باهاشون خوب بود .....واقعیتش نمیدونم اتفاقی یا برنامه ریزی شده ..... ولی میدونم  حضورشون متناسب با لحظس معمولا .....)...آرام آرام قدم بر میداشت ، هر چه به ساختمان لاله که نزدیک میشد قدم هایش سست تر می شد و انگار خود را به زور به سمت ساختمان می کشد ..... هیچ وقت خانه برای روحش مکان امنی نبود ولی چاره ای نبود ..... روبروی در بزرگ چوبی جلا داده شده ای ایستاد و به دو بید مجنون که دو طرف درِ این عمارت درحال تنومند شدن بود نگاهی انداخت و درحین جست و جو ی دسته کلیدش میان انبوهی از وسایل در کیف دوشی بزرگش به در خیره شده بود ..... همزمان با لمس سردی کلید ها در باز شد ..... آقای سلطانی ....آقای سلطانی مردی مسن با موهای جو گندمی و قدی بلند و صورتی مهربان در چارچوب در ظاهرشد ، همیشه مرتب بود و صورتش مانند جوانان امروزی شیش تیغ بود .....سلطانی : سلام پروانه ی بابا ....به خودآمد و از خیره شدن به او شرمنده شد ...... نگاه کردن به این مرد آرامش خاصی به او میداد همیشه پروانه ی بابا خطابش می کرد و احترام ویژه ای برایش قائل بود .....پروانه : سلام جناب سلطانی .....امیدوارم حالتون خوب باشهسلطانی : سپاسگزارم دختر قشنگم برعکس من که حاله خوبی دارم تو انگار آشفته ایبا وجود اینکه همیشه سعی می کرد در برابر این مرد مهربان ظاهر خود را حفظ کند و از سر درونیش چیزی نمایان نکند ولی این مرد زیرک با کوچکترین حرکت او حاله دلش را میفهمید بالاخره چندین سال است که همسایه ی آن هاست ، همیشه حامی پروانه بوده در بدترین شرایط ...... شاید  بعد ها بیشتر با آقای سلطانی آشنا شوید .....پروانه : نه آشفتگی من بخاطر خستگی راهه ، مسیر طولانی را پیاده آمده امسلطانی : پس دیگه بیشتر از این معطل نکن و برو استراحت کن به خانواده سلام برسونپروانه : شماهم برای طلا خانم سلام برسانید .... روز خوشسلطانی : روز خوشهمیشه سخت ترین راه هارا انتخاب می کرد ، تصمیم گرفت از پله ها بالا برود .... یاد دستان طلا خانم افتاد ، طلا خانم همبازی کودکی آقای سلطانی بود و الان به قول همسرش شده بود همدم و مونس زندگی او ، آخرین بار طلا خانم با دستان ظریفش اشک هایش را پاک کرده بود و اجازه بیشتر باریدن به چشمهایش را نداد مهربانی این خانواده همیشه آرامش به وجودش تزریق می کرد .....می دانید گاهی حضور بعضی از آدم ها تو زندگی تک تک ماها لازم است .... حضور یه آدم امن تو زندگی ما الزاما قرار نیست آن آدم امن خانواده یا دوست صمیمی ما باشد .... ممکن است خانواده آقای سلطانی باشد که بدون قضاوت شنونده حرفایت خواهد بود بدون احساس بدی می توانی کنار آن ها احساس آرامش کنی و حرف های قلبت و درونت را برایشان بازگو کنی  .... نمیدانم چگونه برایتان از آدم امن بگویم شاید وقتی از زندگی پروانه بیشتر بدانید بیشتر حضور آدم های امن را در زندگی خودتان هم احساس کنید ....ادامه دارد ....</description>
                <category>Abanem</category>
                <author>Abanem</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 00:11:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو بال شکسته ی پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-lvmmqxkds14q</link>
                <description>?قصه بافی های ذهن من .....من نویسنده نیستم ولی ذهنم زیادی داستان میگه برام ، خواستم این داستان هارو بنویسم .... ایندفعه شروع کرده به گفتن زندگی یه دخترک ک خودشم نمیدونه ته این داستانو قراره چطوری تموم کنه تلخ یا شیرین ....گاهی از دست این ذهن خسته میشم ازبس برام قصه میگه از غصه ها .....هر دفعه کمی هم از گفت و گوی ذهنم براتون میگم ......?قسمت اولبدونیم در مورد دخترک ، دختری از جنس باله پروانه لطیف ولی به شدت شکننده .... پر از آرزو های پرواز به دورترین نقطه ها ، با ترس پروانه بودن ، با این حال همواره امیدوار ..... دختری به اسم پروانه .......مثل همیشه واسه رفتن به خانه معطل می کند دوست ندارد به میدان جنگ روانی وارد شود ، میداند ک مین های روانی در جای جای خانه کاشته شده است که هرجا قدم بردارد ممکن است یا خود باعث انفجار مین شود یا ترکش های مین های دیگر با روحش برخورد کند .....نگاه های رهگذرهایی ک از کنار چمن ها رد می شوند را متوجه خود میبیند ولی بی تفاوت به نگاه ها به تحلیل زیبایی های آسمان و نقاشی کشیدن و طراحی زیباترین اتفاقات روی ابرها ادامه می دهد و منتظر غروب آفتاب می ماند ک خورشید با رفتنش اجازه ی اندکی حرکت هم به او بدهد ......بگذارین اندکی از نگاه ها بگویم نگاه هایی ک هیچ کمکی به تسکین درد ها نمی کند بلکه زخمی بر زخم ها اضافه می کند کاشکی میدانستیم گاهی نگاه های ما تیری می شود ک روحی را آنقدر زخمی می کند ک برای تسکینش به مدت ها زمان لازم است ، نگاه هایی ک فقط ثانیه ای بیش طول نمی کشد .....بالاخره غروب شده بود .... روی چمن ها نشست و زانوهایش را به آغوش کشید پروانه ی مشکی پوش روی چمن های سبزی ک مشخص بود تازه کوتاه شدن و قطره های آب روی آنها حاکی از آبیاری اخیر بود .... دل کند از اون مکان و حرکت کرد به سوی مقصدی ک در انتظارش بود .... هیچ توجه ای به خیس بودن لباس هایش نداشت لباس های مشکی اش نشانی از خیس بودن به کسی نمیداد فقط وقتی بادی می وزید لبخندی برلب های پروانه نقش می بست حداقل این خنکی ایجاد شده در گودی کمرش از التهاب های درونی اش کم می کرد ک ناشی از افکار آشفته اش بود .... راه طولانی در پیش داشت ولی حاضر نشد با تاکسی گرفتن زمان را بخرد ، زمان مناسبی بود ک به اتفاقات فکر کند اتفاقات گذشته ، حال ، و آینده ، که هیچ خبری ازش نداشت چه برایش رقم خواهد زد .... غرق شده بود در ثانیه ها و نمیدانست چه اتفاقی در اطرافش میوفتد و زمانی به خودآمد ک نگاهش به نام پروانه ی نوشته شده روی تابلوی آبی سر کوچه افتاد ، عجیب بود زندگی اش گره خورده بود به نامی ک به پیشنهاد مادربزرگ برایش ثبت شده بود و سرنوشت او را رقم زده بود ....</description>
                <category>Abanem</category>
                <author>Abanem</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 20:16:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>