<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های I&#039;m Fateme</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ftme_borghei</link>
        <description>نوشته های من، از اعماق وجودم نشأت می گیرد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:57:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1138734/avatar/NNkUcw.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>I&#039;m Fateme</title>
            <link>https://virgool.io/@ftme_borghei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگیری ایام</title>
                <link>https://virgool.io/@ftme_borghei/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-ovwzcefnn3iw</link>
                <description>امروز بعد از مدت ها پوشه خاطراتم رو باز کردم و سال های زیادی رو باهاش مرور کردم. روز هایی که نمی دونستم چقدر شیرین و جذاب بودند. روز هایی از جنس غم در عین حال شاد. روز های نوجوانی...دقیق یادم نیست که اون سال ها در تاریخ به چه عدد هایی ثبت شده بودن اما میدانم دهه نود سال های هزار و سیصد بودن. از نوشته های کودکانه بودن تا عکس آیدول های مورد علاقم. نقاشی از کارکتر مورددعلاقم در انیمه قهرمانان تنیس تا آبرنگ های آیدول اون روز هام که توسط دوستم کشیده شده بودن. از نقاشی هایی که همراه با دوست صمیمی دوران دبیرستان سر کلاس حسابان و آمار می کشیدیم و رنگ می کردیم. از نوشتن رمان های خشن آن روز هایم... از عکس هایی که توسط خاله خدابیامرزم گرفته شده بود و من آن را به کلاس هنر بردم و نمره بیست گرفته بودم و ... تمام خاطرات دوره های راهنمایی و دبیرستانم در آن گنجانده شده بود. و من تنها با لبخندی ملیح آنهارا ورق ورق می کردم و با خودم می گفتم :«یادش بخیر!» از اولین داستان هایم که به ضعیف ترین شکل ممکن نوشته شده بودن. حال از اون فاطمه ده ساله که می گذره. فاطمه بزرگ تر شده... دیگه نه به دنبال آیدولیه نه رمانی مینویسه... فاطمه ای شده با علایق متفاوت تر و عقاید پخته تر ولی همون حال و هوا رو هنوز زنده نگه داشتهفاطمه ده سال پیش رو خیلی دوست دارم و بهش افتخار می کنم اما فاطمه الان رو بیشتر دوست دارم. چون با بزرگ شدنش نذاشت فاطمه گذشته از بین بره بلکه قوی تر بزرگش کرده.ایام ده ساله...</description>
                <category>I&#039;m Fateme</category>
                <author>I&#039;m Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 18:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز زندگی یک غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@ftme_borghei/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-izbjp7ekoxrq</link>
                <description>پس از مدتی طولانی، با دستانی لرزان شروع به حکاکی کلمات می کنم. با دستانی لرزان هنری را به نمایش می گذارم همانند غروبی در آسمان؛ غروبی که خاتمه یک روز زیباست اما، برای من، یک آغاز دل انگیزست. آغازی از جنس آرامش...روز های زیادی را سپری کرده ام؛ تلاطم هایی را به چشم دیده ام؛ طوفان هایی را از سر گذاراندم اما، هیچگاه، هیچگاه غروبی برای زندگی ام پایانی به حساب نیامد. غروبی که ما آن را خاتمه می نامیم برای من آغازی زیبا را به ارمغان گذاشت...زندگی را از سر گذراندم همانند تمام انسان ها... اما به آن پایانی ندادم...نمی دانم اسمش را شجاعت بگذارم یا امید؟ اما این را خوب می دانم که هر چه هست پر از آرامش را برایم به ارمغان گذاشته ...گاهی غروب یک پایان نیست بلکه، سرآغاز یک شب زیبا و پر از آرامشست...تقدیم به دوستی که به دنبال سرآغازی زیبا برایم بود...«الف خ»  به قلم «فاطمه برقعی»:)</description>
                <category>I&#039;m Fateme</category>
                <author>I&#039;m Fateme</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 18:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص، آهو</title>
                <link>https://virgool.io/@ftme_borghei/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A2%D9%87%D9%88-jgbxojlexbrt</link>
                <description>چشم به در است و موسیقی از دیار گذشتگان به گوش می‌رسد. دل، اندوه را به زیارت قدیسه‌ی نگاه آلود می‌فرستد. کبوتر پیام رسان پروازش به ابدیت پیوست و هیچگاه به مقصود خود نمی رسد. چشم ها خیره به در است. در لاجوردیه کلبه‌ای کاهگلی در اعماق جنگل پر از رمز و راز، پر از عاشقانه های تازه و خاتمه یافته، پر از دیده های خندیده و ترسیده، پر از نگاه های تار شده از اشک. موسیقی به پایان رسید و نوبت به موسیقی بعدی می‌رسد. دخترک بلند شد و با هر نت آن همراه شد. در آن اتاقک چند متری، رقص غم دیده ای به نمایش گذاشته شد. خستگی دل، دلیلی بر ضعف زانوان بود اما، به روی خود نمی آورد. آنقدر رقصید و چرخید که ناگاه از پا افتاد. با اشک سر بر زمین گذاشت و در گوش هایش لالایی فرا گرفت. لالا کن دختر زیبای شبنم...لالاکن رو زانوی شقایق...بخواب تا رنگ بی مهری نبینی...تو بیداریِ که تلخه حقایق...آهویی از دیاری نامعلوم مهمان آن کلبه می‌شود. به طرف آن دخترک می‌رود و بالای سر وی انتظار می‌کشد. دیدن پاهای موجود ظریف او را کمی به خود آورد. چشم های غنی از اشک و غم را به چشم های سیاه غریبه‌ای آشنا سوق داد. هر دو با چشم حرف های ناگفته می‌زدند و چه دل آزرده بود دیدن آن دو...چه خوب حال هم را درک می کردند. پروانه هایی که سوخته بودند چه زیبا همراهِ قبرِ خود را در رویا ملاقت نکردند...-</description>
                <category>I&#039;m Fateme</category>
                <author>I&#039;m Fateme</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 02:35:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیک به ۲۰ سال زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ftme_borghei/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-d1ngm0irzomg</link>
                <description>زندگی به من یاد داد که تا وقتی خودم رو پیدا نکنم، نمی‌تونم درکی از زندگی کردن پیدا کنم. به من یاد داد تا خودم رو دوست نداشته باشم نمی‌تونم کسی رو دوست داشته باشم. به من گفت تا به خودم رحم نکنم، نمی‌تونم به دیگری رحم کنم. یاد داد تا زمانی که نتونم لیاقتم رو تشخیص بدم، نمی‌تونم لیاقت آدم هارو بسنجم.زندگی یهم نشون داد تا خودم رو نبخشم نمی‌تونم آدمی رو ببخشم.تا زمانی که خودم شاد نباشم، نمی‌تونم دیگران رو شاد کنم. یاد داد از خود گذشتن فقط یه سناریو ساده‌ست که فقط باعث میشه به خودم و افراد مهم زندگیم آسیب بزنم. زندگی بهم دستور داد که خودم رو دوست داشته باشم.و این دوست داشتن چقدر شیرینه...رفیق...تا زمانی که عاشق خودت نباشی نمی تونی عشق واقعی رو پیدا کنی... نمی‌تونی زندگی رو اونجور که می‌خوای بسازی... الان تو آستانه بیست سالگیم و خوشحالم بزرگترین درس زندگیم رو توی این سن یاد گرفتم...دوازده سال مدرسه رفتیم و حتی یه بار هم بهمون نگفتن که خودت رو دوست داشته باش. همیشه در مورد شهادت و از خودگذشتگی می‌گفتن. همیشه میگفتن خودخواه نباش! یه بار نگفتن که تا وقتی خودت رو دوست نداشته باشی نمی‌تونی به جایی برسی، نمی تونی رویاهات رو به حقیقت برسونی. کاش توی این همه درسای مزخرفی که هیچ به کارمون نمیومدن کلاس خود باوری و خودت رو دوست داشته باش میذاشتن. اگر الان همچین کلاسی وجود داشت خیلی از آدم‌ها درک از انسانیت می‌بردن...ارزش ما خیلی بالاست! خیلی...این عکس برای تمامی افراد صدق میکنه:)با خودتون تکرار کنید...تو لحظات تنهاییم، فقط خودم بودم و هستم با خدای خودم.خیلی از احساسات رو فقط خودم درک کردم و هیچ آدمی، نه شنید، نه حس کرد، نه دید...ارزشم اینقدر بالاست که می‌دونم قراره به اوج برسم، به قله برسم و هیچوقت سُر نخورم از سرسره زندگی...تنها کسی که می‌تونه زندگیم رو بسازه فقط و فقط خودمم! خودِ خودِ خودم!تنها کسی که ثانیه به ثانیه کنارم بوده و هستش فقط دو نفرن: ۱.خدا ۲.خودممن عاشق خودمم...دوباره از اول بخون!</description>
                <category>I&#039;m Fateme</category>
                <author>I&#039;m Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 01:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای منطق...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-d1vpfxdiluls</link>
                <description>سلام. خوبی؟ حالی از ما نمی‌پرسی رفیق بی‌مرام...خوب تمام حرکات، رفتار و افکار رفیقمون رو به سلطه گرفتی...اون هم یادی از ما نمی‌کنه...هعی روزگار...الان حالش چطوره؟ خوبه؟خوشحاله؟ خدایی چطور دلتون اومد؟ آخ! ببخشید! یادم رفته بود که شما ها دل ندارید... یادم رفته بود که دلتون منی بود که به حبس ابد محکوم شد به خواسته شما دو نفر!منطق از روح بگو...بلاخره مرهم زخماش شدی یا سوهان؟  بلاخره از کارایی که میکنه راضیِ؟مثل اون زمانایی که هر سه تامون با هم خوشحال بودیم، پر قدرت شده؟ هوم؟ دل‌تنگتونم....این زندان کوفتی رو وقتی بهم هدیه دادید، در و دیواراش شدن بوم نقاشی من... شما ها که خبری ازتون نیستملاقاتی هم که ندارم...دارم کم کم پوسیده میشم منطق...دارم کم کم نابود میشم...گذر عمر سریع، اما خاطراتش پابرجاست...منطق!دل رو هم به آغوش بکش!خیلی زود، دیر میشه...قربانت دل:)کاش نرسد روزی که بین سه رفیق روح، منطق و دل  جدایی افتد... </description>
                <category>I&#039;m Fateme</category>
                <author>I&#039;m Fateme</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 01:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>