<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معین.و</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fussyv</link>
        <description>https://moeenv.blog</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:06:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50282/avatar/AM2B73.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معین.و</title>
            <link>https://virgool.io/@fussyv</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دکترا، ز گهواره تا گور دانش بجوی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%B2-%DA%AF%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%AC%D9%88%DB%8C-piomoi8ycy0f</link>
                <description>این پست بازنشر یکی از پست‌های وبلاگ شخصی‌ام است.توی این پست می‌خوام در مورد تجربه‌ی دو سال اول تحصیل در رشته‌ی دکترای کامپیوتر در دانشگاه پلی‌تکنیک مادرید بگم. چند کلمه‌ی آخری که توی جمله‌ی قبل نوشتم نشون می‌ده تجربه‌ی من چقدر محدود و فردیه. دوست دارم همین اول بگم که چیزایی که من می‌گم تجربیات شخصی منه و بهتره بسط داده نشه به تجربه‌ی تحصیل در ایران یا مثلن ژاپن. اگرچه ممکنه نقاط مشترک زیادی باهم داشته باشن.دوسال پیش وقتی فوق‌ لیسانسم تموم شد یکم در مورد شروع دکترا دو دل بودم. چون فکر کنم تنها کسی بودم که بین ورودی‌های هم دوره‌ای خودم تصمیم داشتم دکترا بخونم. اکثر بچه‌ها دوست داشتن بعد دوره‌ی کارآموزی جذب یک استارت‌آپ یا یک کمپانی بزرگ بشن و مسیر شغلی‌شون رو زودتر شروع کنن تا به درآمدزایی برسن. بعضی‌ها هم دوست داشتن هرچه سریعتر استارت‌آپ خودشون رو بزنن و کسب و کار جدیدی رو شروع کنن. این رو هم بگم که به نظرم موضوع استارت‌آپ زدن این روزها توی دنیا کمی اُورریتد(overrated) شده، و از طرفی هم دکترا خوندن و ادامه‌ی تحصیل بیش از اندازه آندرریتد(underrated). مثلن توی توییتر دانشجو‌ها یا فارغ‌التحصیلان زیادی رو می‌بینیم که از دکترا خوندن پشیمون هستن و فکر می‌کنن از قافله عقب موندن یا عمرشون رو هدر دادن. و همچنین بعضی‌ها فکر می‌کنن اگر کسب و کار خودشون رو داشته باشن پولشون از پارو بالا می‌ره و اکثر رویاهاشون محقق می‌شه. برای همون به نظرم اگر قراره هر انتخابی در زندگی‌مون بکنیم قبل اینکه ارزش‌های بیرونی رو محک بزنیم بهتره اول به خودمون رجوع کنیم و بفهمیم برای ما چه ارزشی داره و در مرحله‌ی بعد نیم نگاهی به ارزش‌های بیرونی هم بندازیم. کار سختیه، قبول دارم. ولی خب فکر می‌کنم این مرحله خیلی خیلی اهمیت داره.خلاصه من هم اون زمان توی فکر بودم که اپلای بکنم یا نه که نسیم، یکی از دوستای خوب مجازی‌م که در سال پایانی دکتراش بود، یک پس جامع نوشت با این عنوان که «آیا دکترا بخونیم یا نه؟». این پست خیلی به من کمک کرد که سنگامو با خودم وا بکنم و تصمیم نهایی رو بگیرم. اما واقعن چرا تصمیم گرفتم دکترا بخونم؟این‌ها دلایل من بودن:این فرصت رو داشتم که توی یک دانشگاه اروپایی تحصیل کنممی‌شد دکترای صنعتی خوند(این رو در ادامه توضیح می‌دم)تحت فشار مالی نبودم(قطعن درآمدزایی‌م کمتر شد اما خب پول اولویتم نبود. البته برای این مورد اگر یک بورسیه یا فاند خوب هم پیدا کنید مشکل حله.)ریسرچ کردن و عمیق شدن روی یک موضوع رو دوست دارماز خوندن، نوشتن و به اشتراک گذاری چیزهایی که یاد می‌گیرم لذت می‌برم.(مقاله‌ نویسی علمی یک روش دقیق برای انتشار اطلاعاته. چون نمی‌تونید بی‌دلیل یک نظری بدید. باید قبل اینکه مقاله رو منتشر کنید چند نفر متخصص مثل خودتون رو قانع کنید و ارزش افزوده هم داشته باشید. البته ژورنال‌های الکی هم زیاده اما من حالت ایده‌آل رو گفتم.)سربازی رو به تعویق بندازممن با این دلایل دکترا رو شروع کردم و خب حالا که دو سالی می‌گذره یک تصویر روشن‌تر از عواقب انتخابم دارم. در ادامه کمی در مورد تجربه‌م از دکترا خوندن و خوبی‌ها و بدی‌هاش می‌گم.عاقبت جوینده یابنده بود؟!دکترا معمولن با کلی سوال شروع می‌شه. سوال‌هایی که جواب‌های مشخصی ندارن و این وظیفه‌ی شماست که بگردید و سعی کنید یک راه حل مناسب برای مشکلتون پیدا کنید. این لازمه‌ش اینه که ساعت‌های طولانی غرق خوندن بشید. گاهی ممکنه چند روز یا حتی چند هفته در مورد موضوعی بخونید اما نه تنها جواب رو پیدا نکنید، بلکه بیشتر حس گیجی بهتون دست بده. اما خب معمولن زمان که بگذره و به جستجو ادامه بدید، کم کم احساس می‌کنید که دارید راهتون رو پیدا می‌کنید. ولی خیلی مهمه که دلسرد نشید. دکترایی که من می‌خونم کلاس نداره و ریسرچ‌محوره. هفته‌ای یکبار استادم رو می‌بینم و کمی از روند پیشرفت باهم صحبت می‌کنیم. یکی از بدی‌های دکترا اینه که در بیشتر مواقع خودتونید و خودتون. غیر از استاد راهنما، بقیه خیلی از موضوع شما سر در نمیارن و اگر جایی گیر کنید معمولن اول آخر خودتون هستید که باید جواب رو پیدا کنید. اگر پروژه‌ی دکتراتون رو گروهی انجام می‌دید، بدونید که خیلی شانس آوردید.ترجمه: اتمام دکترا مثل تموم کردن یک پروژه‌ی گروهی می‌مونه که هم‌گروهی‌ت موقع شروع پروژه کلی اشتباه کرده. با این تفاوت که هم گرو‌هی‌ت کسی نیست جز خود ۴ سال پیش‌ت.گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی؟!من به دنیای آکادمیک نقدهای زیادی دارم و به نظرم یکی از بزرگترین مشکلاتش اینه که اصلن بهینه نیست. یعنی چیزی که می‌شه توی یک سال یاد گرفت رو چهار سال کش می‌دن. با توجه به عمر کوتاهی که ما انسان‌ها داریم این اصلن اتفاق جالبی نیست. به نظرم رویکردهای اجایل(agile) که برای مدیریت پروژه استفاده می‌شه، باید توی روند یادگیری و تحصیل هم استفاده بشه(نمونه‌ش سایت کورسرا ‌ست که به نظرم خیلی خوب عمل کرده). روند دکترا خوندن هم از این قاعده مستثنی نیست. الان که دارم این پست رو می‌نویسم، یک ساله درگیر انتشار یک مقاله‌ام و تازه شاید بتونم سه ماه دیگه چاپش کنم...روند تحقیق کردن برای من خیلی جذابه اما اینکه باید نتیجه‌ش رو حتمن در یک ژورنال درجه یک چاپ کنی(این قانون دانشگاه ماست) که روندش خیلی زمانبره برای من اذیت کننده‌س. توی دنیای کامپیوتر همه چیز خیلی زود قدیمی می‌شه و این کندی روندها در فضای آکادمیک رشته‌ی ما، حتی بیشتر هم به چشم میاد. ولی جدا از این‌ها، به نظرم صبرم خیلی بیشتر از قبل شده و یاد گرفتم گاهی برای به ثمر نشستن نتیجه‌ی یک کار، نباید عجول بود.نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود؟!یک خوبی‌ای که دکترا خوندن داره اینه که موجب می‌شه روحیه‌ی جستجوگری درون‌تون تقویت بشه و بهتر یاد بگیرید چطور می‌شه ته یه چیزی رو درآورد. مثلن همینکه جدا از سرچ عادی گوگل باید برید سراغ Web of Science، Google Scholar یا Socupus متوجه می‌شید چیزای زیادی هست که توی پوسته‌ی ظاهری اینترنت در موردشون خیلی اطلاعات نیست اما وقتی به ابزار ریسرچ مجهز باشید و چندتا مقاله چاپ کنید می‌تونید از همین روش‌ها برای تحقیق در زمینه‌های دیگه هم استفاده کنید. مثلن من با خوندن مقالات مربوط به بینایی ماشین می‌تونم حدس بزنم تا چند سال دیگه چه تکنولوژی‌های وارد بازار خواهند شد و ضمن خوندن مقالات، کلی ایده پیدا می‌کنم که پتانسیل این رو دارن که تبدیل به یک کسب و کار موفق بشن.یادتون نره که خیلی از تکنولوژی‌هایی که ما داریم الان استفاده می‌کنیم، مثل فینگر پرینت یا فیس آی‌دی، حاصل عرق ریختن هزارن محقق و دانشجو در لابراتوآرها بوده. می‌خوام بگم به نظرم دکترا خوندن می‌تونه کمک کنه شما ایده‌پردازی و تحقیق رو بلد شید که می‌تونه در آینده، توی کسب و کار هم به شما کمک کنه. آیا کسانی که دکترا نخوندن ایده‌پردازی و تحقیق رو بلد نیستن؟ اصلن منظورم چنین چیزی نیست. دکترا خوندن فقط یکی از راه‌های رسیدن به این موارده.قطعن من با نبودن در بازار دارم چیزهایی رو از دست می‌دم. مستقیمن توی فضای کسب و کار نیستم و قواعدش رو خیلی خوب نمی‌شناسم. اگرچه خوندن دکترای صنعتی کمک می‌کنه خیلی هم از بازار دور نباشم اما همچنان بیشتر تمرکز من روی درس و کار آکادمیکه. دکترای صنعتی اینطوریه که یک پروژه‌ی مشترک بین دانشگاه و یک شرکت دانش‌بنیان تعریف می شه. یک سوپروایزر توی شرکت دارید و یکی هم توی دانشگاه. شما روی پروژه‌ای کار می‌کنید که هم وجه عملی داره و هم وجه تئوری. یعنی هم باید مقاله چاپ کنید و هم حداقل یک proof of concepts تولید کنید. در کنارش بازار رو هم در نظر بگیرید و ببینید چطور می‌شه این ایده رو وارد بازار کرد. این موجب می‌شه من بجای اینکه دائمن توی فضای آکادمیک باشم، توی یک فضای استارت‌آپی هم باشم و در کنار بقیه کار کنم. البته باز هم ماهیت پرژه‌ی من با پرژه‌های دیگه فرق داره و من یک محقق محسوب می‌شم نه یک توسعه دهنده. البته قسمت‌ها‌ی عملی مربوط به پروژه هم توسط خودم و با کمک دانشجو‌هایی که توی شرکت ما کارآموز هستن انجام می‌شه. من، هم این فرصت رو داشتم که کار کنم و هم اینکه درس بخونم. فکر کردم شاید چند سال دیگه فقط شرایط کار کردن رو داشته باشم و دیگه نتونم به راحتی درس بخونم. برای همون تصمیم گرفتم دکترا خوندن رو تجربه کنم و یادگیری دانش مربوط به بازار رو چند سال به تعویق بندازم. به نظرم اگر کسی می‌خواد هم مکاشفه و تحقیق رو داشته باشه و هم درآمدزایی خوب رو، لازمه که هم با دنیای آکادمیک آشنا باشه و هم با دنیای بیزینس.بیشتر از این پرحرفی نمی‌کنم. سعی کردم تا جایی که می‌شه همه چیز رو خلاصه بگم. شاید بعدن بیشتر از تجربه‌م نوشتم. اگر دانشجو یا فارغ‌التحصیل دکترا هستید خوشحال می‌شم تجربه‌تون رو زیر این پست به اشتراک بذارید. کدوم کشور تحصیل کردید؟ راضی هستید؟ بازار کار براتون چطوره؟ دکترا توی کسب و کار بهتون کمکی کرده؟</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 23:01:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به کارکرد مغز پی نبریم، هیچوقت هوش مصنوعی حقیقی نخواهیم داشت</title>
                <link>https://virgool.io/dataio/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ombtli3eoumu</link>
                <description>مرجع: MIT Technology Reviewنگارنده: ویل داگلاس هِوِنمترجم: خودماین پست بازنشر یکی از پست‌های وبلاگ شخصی‌ام است.جف هاوکینز، دانشمند علوم اعصاب و کارآفرین حوزه‌ی تکنولوژی ادعا می‌کند که به شیوه‌ی کارکرد هوش پی برده است. او می‌‌خواهد که تمام آزمایشگاه‌های هوش مصنوعی دنیا در مورد دستاوردش بدانند.کاوش هوش مصنوعی همیشه به منظور ساخت ماشینی بوده که می‌تواند فکر کند(به یک معنای حداقلی). اما این سوال که هوش مصنوعی و طبیعی چقدر باید شبیه به هم باشند دهه‌‌هاست که موجب اختلاف نظرهای زیادی شده است. تلاش‌های اولیه برای ساخت فرآیند تصمیم‌گیری و سیستم‌های ذخیره‌ی اطلاعات با استفاده هوش مصنوعی، شباهت کمی به هوش انسانی داشت. امروزه هم شبکه‌های عصبی عمیق شباهت کمی به نحوه فعال شدن نورون‌های متصل به هم درون مغز دارند. این شباهت کم معمولاً همیشه وجود داشته است.جف هاوکینز معتقد است که خیلی از کسانی که در حوزه‌ی هوش مصنوعی کار می‌کنند به جزئیات اهمیتی نمی‌دهند. او می‌خواهد این شرایط را تغییر دهد. او دو دنیای علوم اعصاب و هوش مصنوعی را باهم ترکیب کرده است. در سال ۱۹۸۶ بعد از اینکه چند سال به عنوان مهندس نرم‌افزار در شرکت اینتل کار کرد، به دانشگاه برکلی کالیفرنیا رفت و با امید اینکه به نحوه‌ی کارکرد هوش دست پیدا کند، دکترای علوم اعصاب را شروع کرد. اما زمانی که هیچکس در پروژه‌ی بزرگی که در ذهنش داشت، نتوانست او را کمک کند، بلند پروازی‌هایش بی‌نتیجه ماند. بدون موفقیت، برکلی را به مقصد سیلیکن ولی ترک کرد و در سال ۱۹۹۲ Palm Computing را تاسیس کرد(پیشرویی برای گوشی‌های هوشمند امروزی).اما علاقه‌ی بیش از اندازه‌ی او به مغز هرگز از بین نرفت. ۱۵ سال بعد، به علوم اعصاب بازگشت و موسسه‌ی Redwood Center for Theoretical Neuroscience را تاسیس کرد. او این روزها ‌Numenta که یک شرکت تحقیقاتی در زمینه‌ی علوم اعصاب در سیلیکن ولی است را اداره می‌کند. او و تیم‌اش روی نئوکورتکس کار می‌کنند. بخشی از مغز که مسئول تمام فعالیت‌های مربوط به هوش است. بعد از موفقیت‌های متوالی طی چند سال اخیر، تمرکز Numenta از روی مغز به روی هوش مصنوعی، و پیاده سازی دستاوردهای مربوط به هوش طبیعی بر روی ماشین‌ها تغییر کرد.ایده‌های هاوکینز اسامی بزرگی را مثل اندرو انگ تحت تاثیر قرار داده و مورد ستایش افرادی مثل ریچارد داوکینز قرار گرفته است. کسی که مقدمه‌ی جذابی بر کتاب جدید او «هزاران مغز: تئوری جدید هوش» نوشته است. من گپ و گفتی طولانی با هاوکینز در Zoom داشتم و در مورد تحقیقات او بر روی مغز انسان و ارتباطش با هوش ماشین پرسیدم. او اولین کارآفرین سیلیکن ولی نیست که فکر می‌کند تمام جواب‌ها در دست اوست و خیلی‌ها با نتیجه‌گیری‌هایش موافق نیستند. اما ایده‌هایش می‌تواند هوش مصنوعی را متحول کند.گفت و گوی ما به خاطر طولانی بودن و شفافیت بیشتر ویرایش شد.چرا فکر می‌کنید در حال حاضر هوش مصنوعی در مسیر درستی قرار ندارد؟این سوال پیچیده‌ای است. من منتقد هوش مصنوعی دنیای امروز نیستم. به نظرم بی‌نظیر است، کاربردی‌ست. فقط فکر می‌کنم هوشمند نیست.علاقه‌ی اصلی من مغز است. من دهه‌ها قبل عاشق مغز شدم. من سال‌ها قبل، پیش از ساختن هوش مصنوعی، رویکردم این بود که باید ابتدا بفهمیم آگاهی چیست. و بهترین راه برای انجام این کار مطالعه‌ی مغز است.حدوداً سال ۱۹۸۰ بود که حس کردم رویکرد ما در هوش مصنوعی به هوش حقیقی منجر نخواهد شد. و در تمام مراحل مختلف شکل‌گیری هوش مصنوعی همین حس را داشتم. این برای من چیز جدید نیست.من به پیشرفت‌های اخیر یادگیری عمیق نگاه می‌کنم و واقعاً تحسین‌برانگیز اند اما مشکل اساسی را از بین نبرده‌اند. فکر کنم که می‌دانم هوش چیست، می‌دانم مغز‌ها چگونه‌ انجامش می‌دهد و هوش مصنوعی کاری که مغز می‌کند را انجام نمی‌دهد.اینطور می‌گویید که برای ساخت هوش مصنوعی باید در واقع  یک مغز را دوباره بسازیم؟نه، فکر نمی‌کنم که باید یک نسخه مستقیم از مغز را بسازیم. من اصلاً علاقه‌ای به تقلید مغز(brain emulation) ندارم. اما ما ماشین‌هایی خواهیم ساخت که با اصول مشابهی کار می‌کنند. تنها نمونه‌ای که از یک سیستم هوشمند داریم سیستم بیولوژیک است. چرا آن را مورد مطالعه قرار ندهیم؟مثل این می‌ماند که من یک کامپیوتر را برای اولین بار به شما نشان بدهم و شما بگویید:«چه عالی! من یکی شبیهش می‌سازم!» اما به جای نگاه کردن به آن و فهمیدن اینکه چگونه کار می‌کند، بروید و آن را از صفر بسازید.خب به نظر شما چه چیزی در مورد مغز خیلی بااهمیت است که هوش مصنوعی هم باید آن را انجامد دهد؟هوش چهار ویژگی اصلی و پایه‌ای دارد. اولی، یادگیری با حرکت است. ما نمی‌توانیم همه چیز را یکباره حس کنیم. ما باید حرکت کنیم تا یک نقشه‌ی ذهنی از اشیاء موجود در اطرافمان ایجاد کنیم. حتی اگر این محدود به حرکت دادن چشم‌ها یا دست‌هایمان باشد. به این اصطلاحاً «تن‌ بخشی»(embodiment)  می‌گویند.سپس این ورودی حسی توسط هزاران ستون قشری (Cortical column) دریافت می‌شود که هرکدام حامل قسمتی از تصویر کلی دنیا هستند. آن‌ها باهم رقابت می‌کنند و با یک سیستم نظرسنجی ترکیب می‌شوند تا دید کلی را شکل دهند. این ایده‌ی «هزاران مغز» است.در یک سیستم هوش مصنوعی، این می‌تواند دستگاهی باشد که سنسورهای مختلفی(بینایی، لامسه، رادار و...) را کنترل می‌کند تا به یک مدل کامل‌تر از دنیا دست پیدا کند. معمولاً تعداد زیادی ستون قشری برای هر حس مثلاً بینایی وجود دارد.بعد از این یک یادگیری پیوسته شکل می‌گیرد که در آن اطلاعات جدید را بدون از یاد بردن اطلاعات قبلی یاد می‌گیرید. هوش مصنوعی امروزی قادر به انجام چنین کاری نیست. در نهایت ما دانش را با استفاده از فریم‌های مرجع(reference frames) شکل می‌دهیم. این یعنی فهم ما از دنیا بستگی به زاویه‌ی دید ما دارد. اگر من انگشتم را به کنار فنجان قهوه‌ام ببرم، می‌توانم پیش‌بینی کنم که لبه‌ی آن را حس خواهم کرد. چون می‌دانم دستم نسبت به فنجان کجا قرار دارد.آزمایشگاه شما اخیراً از حیطه‌ی علوم اعصاب به سمت هوش مصنوعی رفته است. آیا این مربوط به ایده‌ی «هزاران مغز» است که با آن ترکیب شده است؟تا حد زیادی بله. تا دو سال پیش، اگر به شرکت ما می‌آمدید، همه چیز مربوط به علوم اعصاب بود. ما حس کردیم که به اندازه‌ی کافی از مغز فهمیده‌ایم تا آن را در هوش مصنوعی به کار ببریم.از هوش مصنوعی برای چه کاری استفاده می‌کنید؟یکی از اولین چیزهایی که بررسی کردیم پراکندگی(sparsity) بود. تنها ۲٪ از نورون‌های مغز در آن واحد فعال می‌شوند که فعالیت‌ آن‌ها پراکنده است. ما همین ایده را در شبکه‌های یادگیری عمیق استفاده کرده‌ایم و نتایج شگفت انگیز است. مثلاً تا ۵۰٪ سرعت شبکه‌ی موجود را بالا می‌برد. همچنین پراکندگی(sparsity) به شما شبکه‌های قدرتمند‌تری با مصرف انرژی کمتر می‌دهد. ما در حال حاضر روی یادگیری پیوسته(continuous learning) کار می‌کنیم.خیلی جالب است که شما تحرک را یک خصیصه‌ی پایه‌ای برای هوش در نظر می‌گیرید. آیا این به این معناست که هوش مصنوعی نیاز به بدن دارد؟ آیا باید یک ربات باشد؟فکر می‌کنم که در آینده تفاوت بین هوش مصنوعی و رباتیک از بین برود. اما در حال حاضر واژه‌ی «تن ‌بخشی»(embodiment) را ترجیح می‌دهم. چون زمانی که از ربات‌ها صحبت می‌کنید، تصویر ربات‌های انسان‌نما در ذهن تداعی می‌شود. این چیزی نیست که من در موردش صحبت می‌کنم. نکته‌ی مهم اینجاست که هوش مصنوعی سنسورهایی خواهد داشت که آن‌ها را متناسب با خودش و چیزهایی که مدل می‌کند حرکت خواهد داد. اما شما می‌توانید یک ربات مجازی هم داشته باشید که در اینترنت حرکت می‌کند.این ایده با خیلی از ایده‌های مشهور مربوط به هوش تفاوت دارد که در مورد تن‌ زدایی(disembodiment) مغز است.تحرک واقعاً جذاب است. مغز زمانی که من انگشتم را روی یک فنجان قهوه تکان می‌دهم، یا چشمانم را تکان می‌دهم، یا حتی وقتی به یک مفهوم انتزاعی فکر می‌کنم از مکانیزم‌های یکسانی استفاده می‌کند. مغز شما در بین فریم‌های مرجع(reference frames) حرکت می‌کند تا اطلاعاتی که در قسمت‌های مختلف ثبت کرده است را به یاد آورد.نکته‌ی مهم اینجاست که هر سیستم هوشمندی، فارغ از شکل فیزیکی‌اش، مدلی از دنیا را با حس کردن قسمت‌های مختلف و حرکت دادن آن شکل می‌دهد. این یک اصل اساسی است که نمی‌توان از آن دور شد. فرقی نمی‌کند که شکل ربات انسان‌نما باشد یا ربات مار شکل، ماشین، هواپیما یا حتی یک کامپیوتر که روی میز شما نشسته و در اینترنت با سرعت حرکت می‌کند. همه‌ی این‌ها یکسان هستند.محققان هوش مصنوعی در مورد این ایده‌ها چطور فکر می‌کنند؟اکثر محققین هوش مصنوعی این ایده را در نظر نمی‌گیرند که مغز اهمیت دارد. منظورم این است که می‌دانم مردم مدتی‌ است شبکه‌های عصبی را شناخته‌اند و این شبکه‌ها تا حدودی با الهام از مغز ساخته شده اند. اما اکثر آدم‌ها سعی نمی‌کنند خود مغز را بسازند. هرچیزی که کار کند، همان کافی است و شبکه‌های عصبی امروزی به اندازه‌ی کافی خوب کار می‌کنند.بیشتر کسانی که در زمینه‌ی هوش مصنوعی کار می‌کنند، دانش بسیار کمی از علوم اعصاب دارند. تعجبی ندارد، چون علوم اعصاب سخت است. اینطور نیست که بشینید، دو روزه آن را بخوانید و یاد بگیرید. خود علوم اعصاب هم درگیر این است که بفهمد چه چیزی درون مغز می‌گذرد.اما یکی از ایده‌های اصلی نوشتن این کتاب شروع گفت و گویی در مورد هوش است که تا به حال به نپرداخته‌ایم. رویای من این است که در هر آزمایشگاهی این کتاب را بخوانند و در مورد ایده‌هایش بحث کنند. آیا با آن‌ها موافق هستیم یا نیستیم؟ این قبلاً ممکن نبود. منظورم این است که این تحقیق در مورد مغز کمتر از پنج سال سن دارد. ُاُمیدوارم این یک نقطه‌ی تغییر باشد.فکر می‌کنید این گفت و گو ها چطور تحقیقات هوش مصنوعی را تحت تاثیر قرار می‌دهد؟به عنوان یک زمینه‌ی تحقیقاتی، هوش مصنوعی همیشه تعریف هوش(intelligence) را کم داشته است. می‌دانید، به نظرم تست تورینگ یکی از بدترین اتفاقاتی بود که رخ داد. حتی امروزه ما تا حد زیادی تمرکزمان را روی آزمایش‌های مقایسه‌ای(benchmarks) و ترفندهای هوشمندانه(clever tricks) گذاشته‌ایم. نمی‌خواهم بگویم که کاربردی ندارد. هوش مصنوعی‌ای که بتواند سلول‌های سرطانی را تشخیص بدهد عالی است. اما آیا هوشمند است؟ نه. من در این کتاب از ربات‌هایی مثال زده‌ام که برای انسان‌ها زیستگاهی در مریخ می‌سازند. سعی کنید هوشی را متصور شوید که قادر به انجام چنین کاری است. آیا ممکن است؟ کاملاً ممکن است. فکر می‌کنم تا پایان قرن ماشین‌هایی خواهیم داشت که این را ممکن می‌کند. سوال اینجاست که چطور از این رویکر فاصله بگیریم که سعی نکنیم با یک «ترفند» دیگر اساس آینده را پایه‌گذاری کنیم.مشکل تورینگ وقتی که گفت و گوی مربوط به هوش ماشینی را شروع کرد کجا بود؟من فقط منظورم این است که اگر به گذشته برگردید و تحقیقات او را بخوانید، می‌فهمید که اون در واقع می‌خواسته به این بحث که مردم با او در مورد امکان ساخت ماشین‌های هوشمند داشته‌اند پایان دهد. او در واقع اینطور بوده که: «بیاید، یه سری چیزهایی هست که می‌تونید در موردش فکر کنید، دست از سر من بردارید.» مشکل اینجاست که این تست تمرکزش روی یک کار است. آیا یک ماشین می‌تواند کاری کند که یک انسان می‌کند؟ و همین به تمام هدف‌هایی که برای هوش مصنوعی تعیین کرده‌ایم، بسط پیدا کرده است. پس بازی کردن Go یک دستاورد بزرگ برای هوش مصنوعی بوده است. واقعاً؟[می‌خندد] منظورم این است که، بسیار خوب...مشکل تمام معیارهای سنجش بر اساس کارایی، که تست تورینگ هم یکی از آن‌هاست این است که از گفت و گوی مربوط به اینکه سیستم هوشمند چیست دوری می‌کنند. اگر بتوانید سر یک نفر را شیره بمالید، اگر  یک مساله رابا استفاده از ترفندهای هوشمندانه مهندسی حل کنید، آزمایش را برنده می‌شوید. اما شما لزوماً به این سمت حرکت نکرده‌اید که به فهم عمیق‌تری از هوش دست پیدا کنید.آیا تمرکز روی دستاورد‌های عملکرد شبیه به انسان هم یک مشکل است؟من فکر می‌کنم که در آینده خیلی از ماشین‌های هوشمند کاری شبیه به انسا‌ن‌ها نخواهند کرد. خیلی از آن‌ها کوچک و ساده خواهند بود مثل یک موش یا یک گربه. پس تمرکز روی زبان یا تجربه‌های شبیه به انسان و قبول شدن در تست تورینگ به ساختن یک ماشین هوشمند بی‌ربط است. اگر بخواهید ماشینی شبیه به انسان بسازید مربوط می‌شود. اما فکر نمی‌کنم که ما برای همیشه بخواهیم چنین کاری کنیم.شما در کتاب، داستانی در مورد متقاعد کردن رئیستان در شرکت اینتل گفتید که نمی‌توانسته درک کند کامپیوترهای دستی چه کاربردی دارند. حالا بگویید هوش مصنوعی در آینده چه می‌کند؟من نمی‌دانم. هیچکس نمی‌داند. اما شکی ندارم که بی‌نهایت کاربرد مفید برای ماشین‌های هوشمند پیدا خواهیم کرد. همانطور که برای گوشی‌های هوشمند و کامپیوتر‌ها پیدا کردیم. هیچکس در دهه‌ی ۴۰ یا ۵۰ میلادی پیشبینی نکرده بود که کامپیوترها چه کارهایی می‌توانند بکنند. در مورد هوش مصنوعی هم همینطور است. خوب خواهد بود...بعضاً هم بد، اما بیشتر خوب خواهد بود.من ترجیح می‌دهم به این موضوع در بلند مدت فکر کنم. بجای پرسیدن اینکه:‌«کاربرد ساختن ماشین‌های هوشمند چیست؟» می‌پرسم:«معنای زندگی چیست؟» ما در جهان عظیمی زندگی می‌کنیم که در آن نقطه‌ای از هیچ هستیم. از زمان کودکی این سوال در ذهن من بوده که چرا اصلاً برای چیزی اهمیت قائلیم؟ برای چه تمام این کار‌ها را انجام می‌دهیم؟ هدف ما به عنوان یک گونه چه چیزی باید باشد؟من فکر می‌کنم که موضوع، حفظ خزانه‌ی ژنی نیست. موضوع حفظ دانش است. و اگر اینطور به آن فکر کنیم، ساختن ماشین‌های هوشمند ضروری است. ما برای همیشه زنده نخواهیم ماند اما ماشین‌های‌مان چرا.من این را الهام بخش می‌دانم. من برای زندگی‌ام معنایی می‌خواهم. فکر می‌کنم هوش مصنوعی، آنطور که من تصورش می‌کنم، اساساً راهی است برای حفظ خودمان برای زمان و مکانی که هنوز در موردش نمی‌دانیم.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 16:38:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فوتبال تا «معنای زندگی» به یاری آقای ایگلتون</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-ui8ce4n3woob</link>
                <description>این پست بازنشر یکی از پست‌های وبلاگ شخصی‌ام است.۱۵ سالگیمن طرفدار فوتبال نبودم. هیچوقت نتوانستم خوب فوتبال بازی کنم و ‌هیچوقت هم از تماشای‌اش لذت نبردم. حتی وقتی نوجوان بودم و روزی چندین ساعت پلی‌استیشن بازی می‌کردم، وقتی به بازی فیفا و غیره می‌رسید کنار می‌کشیدم. چندین بار سعی کردم لااقل به صورت مجازی هم که شده فوتبال بازی کنم و لذت ببرم. اما نشد که نشد.بحث بچه‌های مدرسه وقتی به دربی، بازیکن‌ها، آبی، قرمز و … می‌رسید، من توی باغ نبودم. گاهی حتی مسخره‌شان می‌کردم و دلیل گریه‌های امیرحسین، بعد از توسری خوردن با کلمه‌ی «شش‌تایی‌ها» را نمی‌فهمیدم. می‌گفتم امیرحسین انقدر لوس نباش و او بلندتر گریه می‌کرد. می‌گفت: «تو هیچی نمیفهمی معین. فوتبال زندگیه!» من هم می‌خندیدم.۲۰ سالگیجام جهانی ۲۰۱۴ با بچه‌ها در یک رستورانی برای بازی ایران-آرژانتین دور هم جمع شده بودیم. وسط بازی داد می‌زدند: «برو برو، گله…خاک بر سرت…این چه پاسی بود.» دلیل عربده‌های جوان‌های بیست و چندساله و گریه‌های‌شان بعد از گل دقیقه‌ی ۹۰ را نمی‌فهمیدم. البته بعد‌ها خواندم که این رفتار نوعی خطای شناختی‌ست به نام توهم کنترل و تا مدتی فکر می‌کردم می‌دانم ماجرا از چه قرار است. اما خب قضیه پیچیده‌تر از این‌ حر‌ف‌ها بود.من همان روز هم به گریه‌های ح به خاطر «بازی» می‌خندیدم. تا یک سنی، تا به فوتبال می‌رسید، دست خودم نبود و یک سایکوپات تمام عیار می‌شدم. اصلن همدلی و هم‌حسی‌ام کار نمی‌کرد. ناگفته نماند که همان روز، آخر ح قاطی کرد و گفت:«تو که فوتبال سرت نمی‌شه گُه می‌خوری میای به ریش ما می‌خندی.» و من باز بیشتر خندیدم.طرفدار تیم برزیل در حال اشک ریختن. جام جهانی ۲۰۱۴۲۳ سالگی(مادرید)معین برنابئو رفتی؟؟؟؟ چه شکلیه پسر؟؟من(به حالت پوکر فیس): نع.موسم لالیگا من همیشه از خیابان‌های شهر فراری‌ بودم. البته خانه‌ هم که باشی، هدفون هم که روی گوشت باشد، باز صدای عربده‌ها‌ی همسایه‌های مستت موقع تماشای فوتبال به گوشت می‌رسد.۲۶ سالگیبرای من سوال بود. این بازی عجیب. این شور و شوقی که من هیچ ازش نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم لابد باید دلایل سیاسی داشته باشد. شاید می‌خواهند مردم حواسشان از مسائل «مهم‌تر» پرت شود. چطور می‌شود این همه آدم را مفتون یک ورزش کرد؟ با چه توجیهی می‌توان این حجم از پول، توجه، نیروی انسانی، مافیا و… را درگیر یک «بازی» کرد؟ سیاست گوشه‌ی ذهنم بود اما حدس می‌زدم باید دلیل عمیق‌تری از آن وجود داشته باشد.جواب: معنا!؟کتاب «معنای زندگی» را که خواندم، درهای تازه‌ای در مورد چرایی محبوبیت فوتبال به رویم گشوده شد. تری ایگلتون در بخشی از کتاب می‌گوید:«در روزگار ما یکی از مردم پسندترین و تأثیرگذارترین شاخه های صنعت فرهنگ، بی گمان ورزش است، اگر از شما بپرسند امروزه چه چیزی به زندگی گروه کثیری از مردم، به خصوص مردان، معنا می دهد، هیچ پاسخی بهتر از «فوتبال» قابل تصور نخواهد بود، شاید بسیاری از آن ها مایل نباشند به این نکته اعتراف کنند؛ اما ورزش و در بریتانیا مخصوصا فوتبال، جایگزین همه آن آرمان های اصیل شده است؛ ایمان دینی، حاکمیت ملی، شرافت شخصی و هویت قومی – که مردم طی قرن ها آماده بودند جان خود را برای شان فدا کنند.فوتبال در بر گیرنده وفاداری ها و رقابت های قبیله ای، آیین های نمادین، افسانه های حیرت انگیز، قهرمانان شمایلی، نبردهای حماسی، زیباشناسی، موفقیت های جسمانی، رضایت های فکری، نمایش های تعالی بخش، و حس عميق تعلق شده است. همچنین نوعی همبستگی انسانی و بلاواسطگی جسمانی پدید آورده که تلویزیون قادر به ایجاد آن نیست، بدون این ارزش ها، زندگی بسیاری از افراد بی تردید کاملاً خالی خواهد بود.»تری ایگلتون – معنای زندگیآقای ایگلتون راست می‌گفت. بالاخره فهمیدم که چرا امیرحسین، همکلاسی دوران راهنمایی گفت: «فوتبال زندگیه.» بعد خواندن این دو پاراگراف، یک اپیفنی epiphany در وجودم رخ داد. دلیل اشک‌ها و لبخند‌ها روشن شد. دلیل علاقه‌ی مفرط خیلی از آدم‌ها به دنبال کردن لالیگا و غیر ذلک را فهمیدم. در واقع تفاوت چندانی بین من و طرفداران فوتبال نبوده و نیست. فقط من به یک شکل دیگر روی تردمیل همستر زندگی می‌دوم. در واقع خیلی‌ها به دنبال بخشی از معنای زندگی در زمین فوتبال هستند. همانطور که من در مقطعی بین خطوط کتاب‌ها دنبالش بودم.به این صورتحالا که خاطره‌گویی تمام شد و بحث کتاب باز شد دوست دارم کمی بیشتر از این کتاب بگویم. تری ایگلتون بارها کلمه‌ی معنا، زندگی و اساسن سوال پرسیدن در‌مورد مفهوم زندگی را به چالش می‌کشد. کتاب در خیلی از فصل‌ها بیشتر از اینکه نگاهی فلسفی به معنای زندگی داشته باشد، رویکردی زبانشناسانه و ادبی را انتخاب کرده. همین وجه تمایز «تری ایگلتون» و عنوان کلیشه‌ای کتاب «معنای زندگی» است. برای اینکه بهتر منظورم را متوجه شوید، این پاراگراف کتاب را بخوانید:ویتگنشتاین بر این باور بود که بسیاری از معماهای فلسفی ناشی از کاربرد نادرست زبان به این شیوه است، به عنوان مثال عبارت «من درد دارم» را در نظر بگیرید که شبیه به عبارت «من کلاه دارم» است، این شباهت می تواند ما را دچار این گمراهی کند که دردها یا به طور کلی، «تجربه ها» چیزهایی هستند که ما آن ها را به همان شیوه کلاه هایمان داريم، اما عجیب خواهد بود اگر بگوییم «هی بیا این جا، دردم را بردار». همچنین درحالی که جمله « این کلاه شماست یا کلاه من؟» معنادار است، غریب است اگر سؤال کنیم «این درد شما است یا درد من؟» شاید چند نفر در یک اتاق حضور داشته باشند و یک درد هم در اتاق شناور باشد، و از آن جا که هر یک از اشخاص حاضر در اتاق از درد به خود می پیچند، ما با صدای بلند می گوییم: «آه، درد مال فلانی است!»»تری ایگلتون – معنای زندگیاگر دوست دارید بیشتر در مورد کلمه‌ی معنا و زندگی بدانید، توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید. شاید شما هم مثل من دلیل اهمیت بعضی از مسائلی که برای شما بی‌اهمیت هستند اما برای دیگران مهم تلقی می‌شوند را فهمیدید.در ادامه بخش‌هایی از کتاب را که دوست داشتم می‌نویسم تا با فضای آن بیشتر آشنا شوید:معنای زندگی در جست‌وجو برای معنای زندگی نهفته است.تری ایگلتون – معنای زندگیقابل درک است که ندانستن معنای زندگی، خود بخشی از معنای زندگی است، درست همان طور که نشمردن تعداد کلماتی که در سخنرانی بعد از شام ادا می‌کنم، به من کمک می‌کند که این سخنرانی را به انجام برسانم. شاید زندگی در غفلت ما از معنای بنیادیِ آن ادامه می یابد، همان طور که سرمایه داری از دیدگاه کارل مارکس. آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در همین مایه ها فکر می کرد، و همین طور زیگموند فروید. از دیدگاه نیچه در کتاب «زایش تراژدی»، معنای حقیقی زندگی وحشتناک تر از آن است که ما بتوانیم با آن رو به رو شویم، و به همین دلیل است که برای تحمل آن به توهماتِ آرام‌بخش نیاز داریم. آن چه «زندگی» نامیده می شود صرفا یک داستان ضروری است. بدون افزودن مقدار زیادی خیال، واقعیت به تدریج توقف خواهد کرد.تری ایگلتون – معنای زندگیکسانی که زندگی خود را بی‌معنا می‌دانند، بیشتر منظورشان فاقد اهمیت است. و فقدان اهمیت به معنای فقدان هدف، جوهر، مقصد، کیفیت، ارزش، و جهت است. این قبیل مردم منظورشان آن نیست که نمی‌توانند زندگی را بفهمند، بلکه می‌خواهند بگویند انگیزه‌ای برای زندگی کردن ندارند. منظور این نیست که وجودشان غیر قابل فهم است. بلکه صرفا خالی است. اما برای دانستن این که خالی هستند، به مقدار قابل توجهی تفسیر و لذا معنا نیاز دارند. «زندگی من بی‌معنا است» یک جمله وجودی است، نه منطقی. کسی که احساس می‌کند زندگی‌اش بی‌معنا است، بیشتر به دنبال قرص خودکشی می‌گردد، نه فرهنگ لغت.تری ایگلتون – معنای زندگیدر بخشی از کتاب ایگلتون زندگی انسان را با صحنه‌ی تئاتر مقایسه می‌کند. ما به دنیا می‌آییم، روی استیج دنیا مثل یک بازیگر نقش بازی می‌کنیم و می‌رویم. اما آیا مرگ معنای زندگی را نابود می‌کند؟ او می‌گوید:پس وجود انسان نیز مانند اجرای یک نمایش‌نامه چندان پایدار نخواهد ماند. اما این تصویر، اندیشه پس پشت آن را تحلیل می‌برد، چرا که بیش از حد طولانی نبودن، بخشی از ماهیت یک نمایش‌ است. ما نمی‌خواهیم برای همیشه در تئاتر بشینیم. پس چرا کوتاه بودن زندگی نباید به همین اندازه قابل پذیرش باشد؟[…] این واقعیت که یک هنرپیشه از صحنه خارج می‌شود، همه کارهایی که روی صحنه انجام داده است بی‌اعتبار نمی‌کند. به عکس، خروج او بخشی از معنا است.تری ایگلتون – معنای زندگیدر جهانی که مطلق‌ها جایی ندارند، حتی یأس‌آلودگی نیز نمی‌تواند مطلق باشد.تری ایگلتون – معنای زندگیخوشبختی، به خلاف پول یا قدرت، وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی دیگر نیست. بیشتر شبیه به تمنای تکریم و حرمت دیدن است. به نظر می‌رسد که خواستن آن، بخشی از طبیعت ما است. بنابراین، خوشبختی به نحوی یک اصطلاح بنیادین است. اما مشکل این‌جا است که به طرز کلافه کننده‌ای ناروشن است. به نظر می‌رسد که فکر خوشبختی، هم بااهمیت و هم توخالی است.تری ایگلتون – معنای زندگیفیلسوفان اخلاق، در جای دیگری از کتاب خود، لذت را حسی گذرا می‌دانند، حال آن‌که خوشبختی در بهترین حالت آن، نوعی موقعیت پویایی بودن است. شما می‌توانید لذت فشرده را تجربه کنید، بدون آن‌که کمترین خوشبختی داشته باشید.تری ایگلتون – معنای زندگیانسان ها حیوانات ویژه ای هستند که با موقعیت خود به مثابه یک پرسش، سردرگمی، منشاء اضطراب، زمینه ی امید، بار، هدیه، ترس یا بیهودگی روبه رو می شوند. علت این امر آن است که آنها احتمالاً به خلاف گراز آفریقایی می دانند که وجودشان متناهی است. انسان ها شاید تنها حیواناتی باشند که همواره زیر سایه ی ترس زندگی می کنند.تری ایگلتون – معنای زندگیپیشنهاد شنیدنی: https://soundcloud.com/morteza-jamshidi/ahmad-shamlou-ma-lobatakanim </description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 20:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس اثر لورکا به ترجمه‌ی شاملو (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D9%84%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-camtmyeeoywe</link>
                <description>هیچ‌گاه اعتقادی به توضیح شعر نداشته‌ام اما به نظرم زمانی که در معرض شعر ترجمه‌ شده قرار می‌گیریم، اگر به زبان و فرهنگ مبدا اشراف کافی نداشته باشیم، نمی‌توانیم آنطور که باید تکه‌های پازل شعر را کنار هم بچینیم. این مساله در شعر لورکا بسیار مشهود است. این را زمانی فهمیدم که بعد از یادگیری زبان اسپانیایی دوباره به اشعار او رجوع کردم. لورکا در اشعارش اشارات زیادی به فرهنگ‌ کولی‌های آندلس، افسانه‌های فولکلور اسپانیا و اساطیر دارد. همین اشارات و تعابیر می‌تواند مخاطب فارسی زبان را با قسمت‌هایی از شعر او بیگانه سازد.در این مجموعه پست‌ها قصد من نوشتن در مورد آن بخشی از شعر لورکاست که برای فارسی زبانان نامانوس است. من در زمینه‌ی ادبیات و شعر متخصص نیستم و زمینه‌ی کاری‌ و تحصیلی‌ام سر و کاری با ادبیات ندارد. تنها به عنوان یک علاقه‌مند به زبان، شعر، موسیقی، فرهنگ و ادبیات اسپانیا، تصمیم دارم از تجربه‌ی شخصی خودم در مواجهه با اشعار او بنویسم.در این پست‌ها، ترجمه‌های موجود(غالبن ترجمه‌های احمد شاملو) را با شعر اصلی مقایسه خواهم کرد و در مورد سمبولیسم در شعر لورکا و انعکاس فرهنگ اسپانیا در شعر او، تا جایی که دانش محدودم اجازه دهد خواهم نوشت.معنای لغوی واژه‌ی دوئنده در هنرپیش از آنکه به اولین شعر بپردازم، بد نیست تا کمی با اصطلاح «دوئنده» آشنا شویم. به نظرم آشنایی با آن به درک بهتر و عمیق‌تر اشعار لورکا کمک می‌کند. «دوئنده»(duende) مفهومی‌ست در هنر. این واژه از زبان اسپانیایی وام گرفته شده و به معنای صاحب خانه (dueño de la casa)  است. البته در افسانه‌های فولکلور اسپانیا، «دوئنده» به موجود کوچک بدشگون انسان‌گونه‌ای نیز گفته می‌شود که نیمه‌های شب به خانه‌ی افراد ‌می‌رود تا با خرابکاری، ساکنین آن را اذیت کند.در هنر اما دوئنده متر و معیاری‌ست برای سنجش اصالت و تاثیرگذاری یک اثر هنری. دوئنده همان نیروی افسونگری‌ست که هنگام رو به رو شدن با یک اثر هنری ما را منقلب می‌کند. این مفهوم بین هنرمندان اسپانیایی زبان بسیار مرسوم است. آن‌ها عیار هر هنری را با میزان دوئنده‌ی جاری در آن می‌سنجند. لورکا معتقد بود که وسیع‌ترین قلمرو «دوئنده» در موسیقی، رقص و شعر‌خوانی‌ست. او سخنرانی مفصلی در این مورد داشته و با نگاه متفاوتش دوئنده را با مثال‌های فراوانی توضیح داده است.به عقیده‌ی لورکا برای یافتن دوئنده هیچ روش خاصی وجود ندارد. لورکا در قسمتی از سخنرانی‌اش می‌گوید:« همه‌ی آنچه را که می دانیم این است که دوئنده چون خرده‌های شیشه، خون را می‌سوزاند و تحلیل می‌برد. همه‌ی اصول دلپذیر هندسی را که انسان آموخته‌است انکار می‌کند و با همه‌ی شیوه‌های هنری می‌ستیزد.» - زندگانی و شعر لورکا - ترجمه‌ی عبدالعلی دستغیبدر جنوب اسپانیا هنرمند‌های کولی یا پیرو سبک فلامنکو معتقدند که تا دوئنده در آثارشان وجود نداشته باشد هیچ هیجانی در مخاطب به وجود نمی‌آید. دوئنده چیزی فراتر از سبک و فرم است و یک هنرمند هر چقدر هم این دو اصل را رعایت کند، باز هم در صورت عدم وجود دوئنده مخاطب را تحت تاثیر قرار نخواهد داد.لورکا اسپانیا را به دلیل درگیر بودن با مرگ‌های تراژیک بسیار(به خصوص در دوران خودش و پیش از آن) سرشار از دوئنده می‌داند. مرگ یکی از درون‌مایه‌های اصلی شعر لورکاست که در قصیده‌ها و چکامه‌های او بارها تکرار شده. او با نگاه متفاوتش به مرگ تصویر عمیق و متفاوتی از نقطه‌ی پایان زندگی به ما می‌دهد.« مرگ در هر سرزمینی هدفی دارد. مرگ فرا می‌رسد و کار پایان می‌گیرد و پرده فرو می‌افتد. البته در اسپانیا چنین نیست. در اسپانیا در هنگام مرگ پرده‌ها را بالا می‌کشند. بسیاری از اسپانیایی‌ها، در میان دیوارها به سر می‌برند تا روز مرگ فرا رسد و آن‌ها را به فضای آفتابی ببرند. کسی که در اسپانیا می‌میرد از مرده‌های هر سرزمین دیگری زنده‌تر است -نیم‌رخ او همچون تیغ یک آرایشگر می‌برد-شوخی با مرگ و تفکر خاموش در باره‌ی آن برای اسپانیایی ها عادی است.» - زندگانی و شعر لورکا - ترجمه‌ی عبدالعلی دستغیبیکی از خالص‌ترین و بی‌پرده‌ترین اشکال بروز دوئنده از نگاه لورکا، سنت گاوبازی‌ در اسپانیا است. در گاوبازی مرگ روبه‌روی زندگی قرار می‌گیرد و این هنر گاوباز است که چطور در این بازی هراسناک دوئنده را خلق کند و طوری در نبرد با گاو پیروز شود که تماشاگران را تحت تاثیر قرار دهد. البته خوشبختانه در زمانه‌ی ما این سنت در اسپانیا به دلیل حیوان آزاری موجود در آن محبوبیت سابق را ندارد.«ممکن است که با «موله‌تا»(پارچه‌ای سرخ با میله‌ای باریک و نوک‌تیز پولادین در زیر آن که گاوباز برای بازی دادن گاو به‌کار می‌برد) الهه الهام و با نیزه‌ی گاوبازی فرشته را داشته باشیم و گاوبازی نیک به‌شمار آییم. اما به‌هنگام حرکت دادن شنل گاوبازی، زمانی که گاو هنوز زخم نخورده و باز در مرحله‌ی آخر کشته شدن گاو، به دوئنده نیازمندیم تا ضربه را هنرمندانه درست در «لحظه‌ی حقیقت» وارد آوریم. گاوبازی که با بی‌باکی خود تماشاگران را به هراس می‌افکند، گاوباز راستین نیست، او خود را در نقش بیهوده‌ی کسی قرار داده که با زندگانی خود بازی می‌کند(هرکس توانایی این کار را دارد)، از سوی دیگر گاوبازی که به وسیله‌ی دوئنده ضربه می‌خورد، درسی از موسیقی فیثاغورثی می‌آموزد و ما فراموش می‌کنیم که او مدام قلب خود را بر شاخ‌های گاو می‌افکند.»- زندگانی و شعر لورکا - ترجمه‌ی عبدالعلی دستغیباین قسمت را با چند جمله از معاصران لورکا در مورد دوئنده‌ی جاری در وجود او به پایان می‌رسانم:«پدرو سالیناس شاعر درباره‌ی‌ او می‌گفت: «لورکا خودش جشن مجسمی بود، شادمانی نابی بود که در برابر ما جان می‌گرفت و چاره‌ای نداشتیم جز آنکه از او پیروی کنیم. این شادمانی یعنی شخصیت مقاومت‌ناپذیر لورکا تا اندازه‌ای به خلق و خوی نمایشی وی بستگی داشت بی‌آنکه حالت تیره‌ی درونش را پنهان دارد.» دوست نزدیکش «ویسنته الکساندر» شاعر می‌گوید که «شبی پر شکوه او را دید که ناگهان از یکی از مهتابی‌های سحر‌آمیز بیرون می‌نگریست و ماهتاب همه‌ی چهره‌اش را روشن کرد و من احساس کردم که بازو‌هایش در فضا رها مانده‌اند، اما پاهایش در زمان، درون قرن‌ها و ژرف‌ترین ریشه‌های خاک اسپانیا فرو رفته است.» این دوگانگی شخصیت لورکا، ویژگی سرزمین اسپانیا را که در عین شادی، افسرده و تیره است منعکس می‌کند.»» - زندگانی و شعر لورکا - ترجمه‌ی عبدالعلی دستغیبعکسی از دوران جوانی شاعردر اولین پست به دو قسمت اول مرثیه‌ای که لورکا برای دوست گاوبازش «ایگناسیو سانچز مخیاس» سروده می‌پردازم. این مرثیه‌ی طولانی متشکل از ۴ بخش است.زخم و مرگ (مرحله‌ی بهت شاعر در مواجهه با مرگ)خون منتشر (مرحله‌ی کتمان مرگ)این تخته‌بندِ تن (مرحله‌ی خشم از مرگ)غایب از نظر (مرحله‌ی پذیرش مرگ)قسمت اول این شعر، شناخته‌شده ترین شعر لورکا بین فارسی‌زبانان است که با عنوان «در ساعت پنج عصر» آن را می‌شناسیم. احمد شاملو آن را ترجمه و با صدای نافذش به همراهی گیتار آتائوآلپا یوپانکی دکلمه کرده. او فضای بسیار نابی را برای مواجهه با این مرثیه‌ی تراژیک خلق کرده و شاید همین دلیل اصلی محبوبیت این شعر بین مخاطبان فارسی زبان لورکا باشد. https://soundcloud.com/ahmad-hamidi7/uh8jw4dut6xu برای درک بهتر این شعر بد نیست بدانیم که در چه شرایط سیاسی و تاریخی‌ای سروده شده. این شعر در سال ۱۹۳۴ سروده و در سال ۱۹۳۵ منتشر شد. یک سال قبل از شروع جنگ داخلی اسپانیا. رافائل دیئسته از اعضای آکادمی زبان اُروگوئه می‌گوید: «خیلی‌ها این شعر را تمثیلی از پیش‌بینی جنگ داخلی اسپانیا می‌دانند. زمانی که جمهوری‌خواهان در مقابل حزب فاشیست فرانکو شکست خوردند. شاید گاو در این شعر مظهر تخریب، مرگ، فاشیسم و جنگی بی‌رحمانه باشد.»۱. زخم و مرگدر ساعت پنج عصر.درست ساعت پنج عصر بود.پسری پارچه سفید را آورددر ساعت پنج عصرسبدی آهک، از پیش آمادهدر ساعت پنج عصرباقی همه مرگ بود و تنها مرگدر ساعت پنج عصرباد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سویدر ساعت پنج عصرو زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشانددر ساعت پنج عصر.کودکی پارچه‌ای سفید می‌آورد تا روی بدن خونین گاوباز را بپوشاند. سبد آهک برای جلوگیری از انتشار خون است. شاعر به تجهیزات پزشکی( پنبه، نیکل، کریستال) کنایه می‌زند که قادر به حفظ جان ایگناسیو نیستند.اینک ستیز ِ یوز و کبوتردر ساعت پنج عصر.رانی با شاخی مصیبت‌باردر ساعت پنج عصر.ناقوس‌های دود و زرنیخدر ساعت پنج عصر.کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردنددر ساعت پنج عصر.یوز و کبوتر مظهر تقابل خشونت و معصومیت، مرگ و زندگی و خیر و شر است. شاخ گاو در ران گاوباز فرو رفته و دردی عمیق را به‌جود آورده. حالا مرگ و زندگی در مقابل یکدیگرند.ناقوس‌های کلیسا به صدا در می‌آیند تا این فاجعه را اعلام کنند. شاملو در این قسمت آرسنیک را زرنیخ ترجمه کرده که دقیق نیست. آرسنیک ماده‌ای کشنده است که لورکا آن را به عنوان استعاره‌ای از مرگ به کار برده.(البته درواقع زرنیخ، کانیِ آرسنیک‌ است، یعنی سولفید آرسنیک زرنیخ یا اورپیمان است. احتمالن شاملو برای زیبایی از واژه زرنیخ استفاده کرده و شاید خواسته مفهوم مرگ را کمی تعدیل کند.)در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشیدر ساعت پنج عصر.و گاو نر، تنها دلِ برپای ماندهدر ساعت پنج عصر.چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستشدر ساعت پنج عصر.چون یُد فروپوشید یک‌سر سطح میدان رادر ساعت پنج عصر.مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرددر ساعت پنج عصربی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.همه در بهت مرگ او و در سکوت به سر می‌برند. تنها گاو احساس پیروزی می‌کند. هوا تاریک‌تر(ید نماد تیرگی آسمان است) می‌شود و خون در زخم‌های ایگناسیو لخته شده است.تابوت چرخداری‌ست در حکم بسترشدر ساعت پنج عصر.نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازنددر ساعت پنج عصر.تازه گاو نر به سویش نعره برمی‌داشتدر ساعت پنج عصر.که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین‌کمانی بوددر ساعت پنج عصر.قانقرایا می‌رسید از دوردر ساعت پنج عصر.بوقِ زنبق در کشاله سبزِ راندر ساعت پنج عصر.زخم‌ها می‌سوخت چون خورشیددر ساعت پنج عصر.و در هم خرد کرد انبوهی مردم دریچه‌ها و درها رادر ساعت پنج عصر.در ساعت پنج عصر.آی، چه موحش پنج عصری بود!ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!در این قسمت از شعر، بردن ایگناسیو به بیمارستان به تصویر کشیده شده است. شاعر زخم‌های او را به گل زنبق شیپور شکلی تشبیه کرده که در کشاله‌های ران او که به دلیل نرسیدن خون(قانقرایا) سبز شده‌اند شکفته. در انتها، قسمت اول مرثیه با تصویر هجوم مردم به پشت پنجره‌ی اتاقی که پیکر بی‌جان ایگناسیو در آن خفته به اتمام می‌رسد.۲.خون منتشرنمی‌خواهم ببینمش!بگو به ماه، بیاید چرا که نمی‌خواهم خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.نمی‌خواهم ببینمش!ماه ِچارتاق نریان ِابرهای رام و میدان خاکی ِخیال با بیدبُنان حاشیه‌اش.نمی‌خواهم ببینمش!خاطرم در آتش است. یاسمن‌ها را فراخوانید با سپیدی کوچک‌شان! نمی‌خواهم ببینمش!در قسمت دوم شعر با ناباوری شاعر رو به رو می‌شویم. لورکا نمی‌تواند مرگ ایگناسیو را بپذیرد و سعی می‌کند صحنه‌ی مرگ او را بارها با تکرار جمله‌ی «نمی‌خواهم ببینمش» کتمان کند.شاعر از ماه می‌خواهد تا شب را بیاورد تا او خون ایگناسیو را نبیند. به‌طور کلی در شعر لورکا ماه مظهر مرگ است البته رنگ روشن مهتاب می‌تواند نماد پوشاندن خون با سپیدی هم باشد.بعد از آن از گل‌های یاسمن کمک می‌خواهد. در دین مسیحیت گل یاسمن مظهر پاکی و مریم مقدس است. لورکا در پایان این بند از مذهب تمسک می‌جوید.ماده گاو ِجهانِ پیر به زبان غمینش لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک، و نره گاوان ِ «گیساندو» نیمی مرگ و نیمی سنگ ماغ کشیدند آن سان که دو قرن خسته از پای کشیدن بر خاک.نه!نمی‌خواهم ببینمش!گیساندو: روستایی در آویلا اسپانیا که مجسمه‌های سنگی موجودات گاو شکلی که دویست سال پیش از میلاد مسیح توسط سلت‌ها ساخته شده‌اند در آن واقع شده‌ است. لورکا با استفاده از این سمبل به پیشینه‌ی سنت گاوبازی در اسپانیا اشاره کرده است.مجسمه‌های سنگی گاوهای گیساندوپله پله برمی‌شد ایگناسیو همه‌ی مرگش بردوش. سپیده‌دمان را می‌جست و سپیده‌دمان نبود. چهره‌ی واقعی خود را می‌جست و مجازش یکسر سرگردان کرد. جسم ِزیبایی ِخود را می‌جست رگ ِبگشوده‌ی خود را یافت. نه! مگویید، مگویید به تماشایش بنشینم. من ندارم دل ِفواره‌ی جوشانی را دیدن که کنون اندک اندک می‌نشیند از پای و توانایی ِپروازش اندک اندک می‌گریزد از تن.فورانی که چراغان کرده‌ست از خون صُفّه‌های زیرین را در میدان و فروریخته است آنگاه روی مخمل‌ها و چرمِ گروهی هیجان دوست.چه کسی برمی‌دارد فریاد که فرود آرم سر؟ ــ نه! مگویید، مگویید به تماشایش بنشینم. آن زمان کاین سان دید شاخ‌ها را نزدیک پلک‌ها برهم نفشرد. مادران خوف اما سربرآوردند وز دل ِجمع برآمد به نواهای نهان این آهنگ سوی ورزوهای لاهوت پاسداران ِمِهی بی‌رنگ.در ادیان باستان خون مظهر زندگی‌ست و قربانی کردن برای جلب رضایت خدایان بخشی از آیین آن ادیان است. در این قسمت از مرثیه، لورکا با استفاده از بعضی عناصر مانند خون و ماه با اشاره به ادیان باستان مرگ ایگناسیو توسط گاو را نوعی قربانی شدن توصیف کرده.در قسمت:«پله پله برمی‌شد ایگناسیو همه‌ی مرگش بردوش»لورکا گریزی زده به میترائیسم ایران باستان و لحظه‌ی مقدسی که آفریدگار مهر(میترا) گاو را قربانی می‌کند و پیکرش را به دوش می‌کشد. البته به نظرم این تصویر در ترجمه‌ی فارسی به خوبی منتقل نشده.در شهر سه‌ویل شهزاده‌یی نبود که به همسنگیش کند تدبیر، نه دلی همچنو حقیقتجوی نه چو شمشیر او یکی شمشیر. زور ِبازوی حیرت‌آور او شط غرنده‌یی ز شیران بود و به مانند پیکری از سنگ نقش تدبیر او نمایان بود.نغمه‌یی آندُلسی می‌آراست هاله‌یی زرین بر گرد ِسرش.خنده‌اش سُنبل ِ رومی بود و نمک بود و فراست بود.لورکا در این چند بند فضای مرثیه‌گونه‌ی شعر را عوض کرده و ایگناسیو را مدح می‌کند.لورکا خنده‌های ایگناسیو را به سنبل رومی تشبیه کرده که در آیین مسیحیت مظهر پاکی و فروتنی‌ست.ورزا بازی بزرگ در میدان کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان. چه خوشخوی با سنبله‌ها چه سخت با مهمیز! چه مهربان با ژاله چه چشمگیر در هفته بازارها، و با نیزه‌ی نهایی ظلمت چه رُعب‌انگیز!اینک اما اوست خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال و خزه‌ها و گیاه ِهرز غنچه‌ی جمجمه‌اش را به سر انگشتان ِ اطمینان می‌شکوفانند.گاوباز در حال فرو کردن نیزه به بدن گاونیزه‌ی نهایی ظلمت که ترجمه‌ی واژه‌ی banderillas de tiniebla است به نیزه‌هایی اشاره می‌کند که گاوباز در بدن گاو فرو می‌کند. او نیزه‌های تاریکی را به نیزه‌های گاوبازی تشبیه کرده.سنبله یا خوشه‌ی گندم در اساطیر مصر باستان نماد اُسیریس، خداونگار و زندگی پس از مرگ است. اُسیریس با خواهرش آیزیس ازدواج کرد که می‌توانست هر بهار اُسیریس را به زندگی بازگرداند. افسانه‌ی آیزیس و اُزیریس اشاره به رستاخیز طبیعت دارد. لورکا با استفاده از این تعبیر از امید بازگشت ایگناسیو به زندگی گفته است.و ترانه‌ساز ِخونش باز می‌آیدمی‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ تا کنار رودباران ِستاره‌ها باتلاق احتضاری در وجود آید.آه، دیوار سفید اسپانیا! آه، ورزای سیاه ِرنج! آه، خون سخت ایگناسیو! آه بلبل‌های رگ‌هایش!نه، نمی‌خواهم ببینمش!نیست، نه جامی که‌ش نگه دارد نه پرستویی که‌ش بنوشد، یخچه‌ی نوری که بکاهد التهابش را. نه سرودی خوش و خرمنی از گل. نیست نه بلوری که‌ش به سیم ِخام درپوشد.نه! نمی‌خواهم ببینمش!رودباران ستاره‌ها ترجمه‌ی Guadalquivir de las estrellas است که در واقع یعنی وادی‌الکبیر(طولانی‌ترین رود اسپانیا) پر ستاره.در اینجا جام(cáliz) اشاره به جامی دارد که در طول برگزاری عشای ربانی شراب قرمز درون آن به خون مسیح تبدیل می‌شود. در شاخه‌ی کاتولیک این باور وجود دارد که نان و شراب اجزای اصلی عشای ربانی‌اند و با سخنان مسیح و استمداد از روح‌القدس حقیقتن تبدیل به جسم و خون عیسی می‌شوند.«دیوار سفید اسپانیا» اشاره‌ای‌ست به رنگ سفید که در نمای خانه‌های جنوب اسپانیا، برای جلوگیری از جذب گرمای خورشید استفاده می‌شود.اینجا قسمت دوم مرثیه به اتمام می‌رسد و لورکا در قسمت سوم از خشمی که نسبت به مرگ ایگناسیو دارد می‌گوید و در قسمت پایانی با پذیرش مرگ توسط شاعر شعر به اتمام می‌رسد.در پست بعدی به دو قسمت پایانی «مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس» خواهم پرداخت. منابع:https://www.skuola.net/letteratura-spagnola/lorca-canto-ignacio-sanchez-mejiias.htmlhttps://facundopenalba.wordpress.com/2018/08/01/un-analisis-de-la-poesia-de-don-federico-garcia-lorca/http://jstalker.50megs.com/lorca.htmlhttps://wdsreviewofbooks.webdelsol.com/Rockwell.htmlSímbolo y simbología en F. G. Lorca – M. A. Arango</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 16:08:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش تبدیل عکس‌های دوبعدی به سه‌بعدی با دیپ‌لرنینگ</title>
                <link>https://virgool.io/dataio/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%87%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-pkrzz0eox3lm</link>
                <description>مقایسه‌ی تکنیک‌های مختلف سه‌بعدی کردن عکس ـ منبعچند روز پیش یک پروژه‌ی خیلی جذاب دیپ‌لرنینگ پیدا کردم که می‌تونه عکس‌های دوبعدی رو تا حدودی سه‌بعدی کنه(در واقع زاویه عکس رو تا اندازه‌ای تغییر می‌ده). روی یک عکس امتحان کردم و نتیجه‌ش رو توی اینستاگرامم استوری کردم. خروجی اینطوری شد:عکس اولیه ـ عکاس:کیارنگ علاییعکس بعد از اعمال الگوریتمدوستان عکاس زیادی بهم پیام دادن که چطور می‌شه این کار رو انجام داد. اگر رشته‌ی شما کامپیوتر نباشه اجرای این پروژه می‌تونه کمی پیچیده باشه. به همین خاطر تصمیم گرفتم یک ویدیو آموزشی درست کنم و نحوه‌ی استفاده‌ ازش رو توضیح بدم:لینک آموزش در آپارات https://www.aparat.com/v/M25FA  https://www.aparat.com/user/dashboard/video_stat/videohash/M25FA/tty/1589297240/hash/0b5eb44e488e844f5fea17b86f7388fa2530372e  https://www.aparat.com/user/dashboard/video_stat/videohash/M25FA/tty/1589297240/hash/0b5eb44e488e844f5fea17b86f7388fa2530372e </description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 20:05:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل محتوای اینستاگرام با استفاده از ابر کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-xrrd40yxijih</link>
                <description>چند روز پیش توی قرنطینه حوصله‌م سر رفته بود و به سرم زد کدی بنویسم که باهاش بتونم تحلیل محتوای کمی انجام بدم. از اونجایی که من علاقه‌ی زیادی به کلمات دارم، تصمیم گرفتم کپشن‌های اینستاگرام کاربرهای مختلف رو تحلیل کنم. برام جالب بود بدونم هر کاربری بیشتر از چه کلماتی توی متن‌هاش استفاده می‌کنه. یکم توی اینترنت گشتم و متوجه شدم یک برنامه‌نویس چینی دو سال پیش کدی با پایتان نوشته که این کار رو انجام می‌ده اما بعد از این که کدش رو تست کردم متوجه شدم API اینستاگرام توی این مدت خیلی تغییر کرده و دیگه کار نمی‌کنه. با همکاری برادرم روی کد کار کردیم و یک دستی به سر و روش کشیدم تا با تغییرات جدید اینستاگرام سازگار بشه. در واقع این اسکریپت، تمام کپشن‌های اینستاگرام یک کاربر رو می‌خونه و  فراوانی کلمات رو حساب می‌کنه. بعد با استفاده از ابر کلمات این فراوانی رو به ما نشون می‌شده. وقتی کد درست شد متوجه شدیم زبان فارسی رو پشتیبانی نمی‌کنه. با یک سرچ مختصر متوجه شدم باید از لایبرری فارسیزه‌ شده‌ی wordcloud استفاده کنم که قبلن برنامه‌نویس‌های ایرانی زحمت‌ش رو کشیده بودن. بعد از اجرا کردن اسکریپت روی اکانت خودم و دیدن نتیجه‌ی کار حسابی ذوق‌زده شدم:ابر کلمات اکانت خودمنتیجه رو روی اینستاگرامم به اشتراک گذاشتم و روی اکانت چندتا اینفلوئنسر هم امتحان کردم. بازخورد خیلی خوبی گرفتم و در کمتر از ۲۴ ساعت حدود ۵۰۰ نفر ازم خواستن ابر کلمات اکانت‌هاشون رو تولید کنم. متاسفانه چون زمان این کار رو نداشتم تصمیم گرفتم کدش رو روی گیت‌لب به اشتراک بذارم تا همه بتونن استفاده کنن. این کد هنوز جای کار داره. باید استاپ‌وردهای بیشتری به‌ش اضافه بشه. جدا از اون خیلی از کاربرها از کیبورد عربی برای تایپ‌کردن استفاده می‌کنن و نیم‌فاصله رو هم رعایت نمی‌کنن. همین موجب می‌شه گاهی خروجی برنامه اونطوری که دل‌مون می‌خواد نشه. این‌ها رو گفتم تا اگر برنامه‌نویسی این پست رو دید و دل‌ش خواست روی کد کار کنه از باگ‌ها مطلع باشه. کد رو امتحان کنید و نظرتون رو بگید. درضمن، مرج ریکوئست‌های(merge request) شما را پذیراییم. این هم آدرس رپو در گیت‌لب: https://gitlab.com/fussyv/instawordcloud </description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 01:59:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید که آینده، از آن ما (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7-%DB%B1-r8mxpnxi619f</link>
                <description>کتاب The Future is faster than you thinkاین پست در مورد کتاب «آینده از آنچه فکر می‌کنید سریع‌تر است» نوشته‌ی Peter Diamendis و Steven Kotler است. این کتاب در مورد پیشرفت‌های ده سال آینده‌ی تکنولوژی و تاثیرات آن بر زندگی ماست. کتاب با یک ایده‌ی انقلابی شروع می‌شود: ماشین‌های پرنده! این ایده حتی برای کسی مثل من که سر و کارش صبح تا شب با کامپیوترها و تکنولوژی‌ست عجیب و دور از دسترس به نظر می‌رسد. اما کافی‌ست فصل اول کتاب را کامل بخوانید تا متوجه شوید چنین ایده‌ای خیلی هم دور از ذهن نیست. در واقع شرکت اوبر تخمین زده که تا سال ۲۰۲۷ این ایده اجرایی می‌شود و تاکسی‌های پرنده تا آن موقع حداقل در آسمان کالیفرنیا پرواز خواهند کرد!به نظرم کتاب با این موضوع شروع می‌شود تا به خواننده ثابت کند که با یک کتاب معمولی طرف نیست.تاکسی‌ پرنده‌ی اوبرهم‌گرایی‌(Convergence)یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم کتاب، هم‌گرایی است. هم‌گرایی یعنی زمانی که پیشرفت در هر زمینه‌ای از تکنولوژی به پیشرفت زمینه‌ی دیگری از آن به صورت نمایی کمک کند. مثلن در زمینه‌ی صنعت داروسازی ما بسیار بیشتر از ده سال قبل پیشرفت خواهیم کرد چون رشد هوش مصنوعی و پردازش‌های کوانتمی، موجب تسریع پیشرفت علم داروسازی خواهد شد.در کتاب مثال‌های زیادی برای توضیح هم‌گرایی آورده شده. از ماشین‌های خودران گرفته تا پروژه‌ی حمل و نقل هایپرلوپ که می‌تواند مسیر تهران-مشهد را در ۴۵ دقیقه طی کند. یا راکت‌های استار‌شیپ که از لس‌آنجلس تا سیدنی را در ۳۰ دقیقه می‌پیمایند. جالب اینجاست که تمامی این پیشرفت‌ها قرار است طی ده سال آینده رخ بدهند! مثلن فاز اول تست هایپر لوپ سال ۲۰۲۵ است!هایپرلوپاما تمام این پیشرفت‌ها موجب تغییرات اساسی‌ای در زندگی ما می‌شوند که به پیشرفت تکنولوژی بیشتر هم کمک خواهند کرد. در ادامه چند مورد از تغییراتی که در کتاب ذکر شده را مختصر توضیح‌ داده‌ام:زمان بیشترطبق پیش‌بینی کتاب، ما در آینده زمان بیشتری برای خودمان خواهیم داشت. به عنوان مثال دسترسی به سیستم حمل و نقل سریع‌تر یا مثلن یک یخچال هوشمند که ما‌یحتاج ما را به صورت خودکار تشخیص داده و از اینترنت سفارش می‌دهد، به ما کمک می‌کند که در مصرف زمان صرفه‌جویی کنیم. در چنین شرایطی فرصت بیشتری برای زندگی شخصی و کار مفید روی ایده‌ها و کارهای نوآورانه داریم. اگر خوشبینانه نگاه کنیم، این یعنی کار مفید بیشتر.سرمایه‌ی بیشتردر دنیای امروزی سرمایه‌گذاری روی ایده‌ها راحت‌تر از قبل شده. وجود ساز‌ و کار‌هایی مثل سرمایه‌گذاری جمعی به افراد ایده‌پرداز کمک می‌کند تا راحت‌تر سرمایه‌ی مورد نیاز برای پیاده‌سازی ایده‌هایشان را پیدا کنند. سرمایه‌گذاران خطرپذیر هم بیشتر از هر وقتی تشنه‌ی سرمایه‌گذاری رو استارت‌‌آپ‌های کوچک و خلاق برای تولید پول بیشتر هستند.ارزانی(Demonitization)ارزان شدن هزینه‌ی آموزش، انرژی، حمل و نقل، بیمه، ارتباطات و خیلی چیز‌های دیگر موجب می‌شود همه چیز کم هزینه‌تر شود. ما این روند را طی ده سال اخیر مثلن در تولید گوشی‌های هوشمند مشاهده کرده‌ایم. گوشی هوشمندی که در سال ۲۰۱۲ هشتصد دلار بوده را می‌توان در سال ۲۰۲۰ با ۵۰ دلار یا کمتر خرید.ارتباطات بیشتر، نخبه‌ی بیشتردر حال حاضر ۴ میلیارد و ۵۰۰ میلیون نفر در کره‌ی زمین به اینترنت دسترسی دارند. طی ده سال آینده با آمدن ۵G و افزایش دسترسی به اینترنت، تقریبن تمام انسان‌ها به اینترنت متصل می‌شوند. هر انسانی حامل حداقل یک دستگاه هوشمند خواهد بود که سنسور‌های مختلفی دارد و این سنسور‌ها همیشه در حال دریافت اطلاعات هستند. این اطلاعات می‌تواند موقعیت جغرافیایی شما یا میزان ضربان قلبتان باشد. اینکه با این همه اطلاعات چه کارهایی می‌توان انجام داد را به تخیل خودتان واگذار می‌کنم. همین الان به دور خودتان یک نگاه بیاندازید تا متوجه شوید چقدر توسط سنسورها احاطه‌ شده‌اید.جدا از این کتاب در بخشی دیگر این قضیه را مطرح می‌کند که طبق آمار  ۱ درصد از افراد دنیا بسیار باهوش هستند. این یعنی ۸۰ میلیون نفر. اما در حال حاضر ما چند نخبه را دنیا می‌شناسیم که فرصت بروز پیدا کردن داشته‌اند؟ با وصل شدن تمام دنیا به اینترنت، احتمالن افراد نخبه‌ای که در دوردست‌ترین نقاط کره‌ی زمین هم زندگی میکنند فرصت آموزش و پرورش و ارائه‌ی ایده‌های‌شان به دنیا را خواهند داشت.زندگی طولانی‌ترطول عمر ما طی ۵۰۰ سال اخیر بیشتر و بیشتر شده. از متوسط ۲۵ سال به ۷۰ سال رسیده و این یعنی فرصت بیشتر. تصور کنید اگر افرادی مثل استیو جابز می‌توانستند مدت طولانی‌تری در دنیا زندگی کنند چقدر ارزش افزوده‌ی بیشتری تولید می‌کردند.مدل‌های کسب و کار جدیداقتصاد بر پایه‌ی سرمایه گذاری جمعی(Crowd economy): این مدل که در چند پاراگراف قبل هم در موردش نوشته بودم از مدل‌های مرسوم جذب سرمایه برای کسب و کارها خواهد شد.اقتصاد داده(Free/Data Economy): رد پای اقتصاد داده را همین الان هم می‌توانیم در سیستم‌هایی مثل فیس‌بوک یا اینستاگرام ببینیم که در ازای دریافت اطلاعات ما سرویس‌های رایگانی را عرضه می‌کنند. در آینده، داده، نفت جدید خواهد بود و ارائه‌ی سرویس رایگان و دریافت داده‌، یعنی فرصت تولید پول بسیار.اقتصاد هوشمند(Smartness economy): پنجاه سال پیش هرچیزی که از حالت مکانیکی به الکترونیکی در می‌آمد مشتری داشت. مثل ساختن دستگاه هم‌زن الکترونیکی. حالا هر چیزی که هوشمند شود مشتری دارد. مثل ماشین هوشمند، یخچال هوشمند، ساعت هوشمند و…اقتصاد حلقه دورانی(Closed-loop economy): در این نوع اقتصاد زباله‌ای تولید نمی‌شود و همه‌چیز بازگشت پذیر به طبیعت است. این اقتصاد با وضعیت بد محیط‌زیست قطعن در آینده‌ی نزدیک طرفداران زیادی خواهد داشت.سازمان‌های خودران غیر متمرکز(Decentralized Autonomous Organizations): این سازمان‌ها با استفاده از امکانات بلاک‌چین، بدون هیچ کارمند و رئیسی کار خواهند کرد. برای مثال یک سازمان تاکسی‌رانی را در نظر بگیرید که از ماشین‌های خودران استفاده می‌کند و ۲۴ ساعته بدون دخالت هیچ نیرویی انسانی‌ای کار می‌کند.اقتصاد در اقتصاد(Economy in economy): بازی‌های رایانه‌ای که ما در آن‌ها پول خرج می‌کنیم یک مثال خوب برای این نوع اقتصاد هستند. یا مثلن بازدید مجازی از موزه‌های معروف که باید برای آن‌ها پول پرداخته شود. در آینده با پیشرفت بیشتر بلاک‌چین و ارز‌های دیجیتال، کسب‌و‌کار‌های این چنینی بیشتری را خواهیم دید. فرض کنید با واقعیت مجازی به یک گالری مجازی بروید و نقاشی‌ای که در آن دنیا خلق شده را برای اتاق کنفرانس دیجیتال‌تان بخرید.اقتصاد مبدل(Transformation economy): در این نوع مدل کسب و کار بیشتر تمرکز روی ایجاد یک تجربه‌ی متفاوت است. کتاب از باشگاه‌های ورزشی CrossFit مثال زده که تجربه‌ی ورزش کردن را متحول کرده‌اند. این باشگاه‌های زنجیره‌ای با توجه به نیاز هر عضو برنامه‌ی غذایی و ورزشی‌ مناسبی را در اختیار هر آن‌ها می‌گذارد. علاوه بر این محیط ورزشی این باشگاه هم شبیه هیچ باشگاه دیگری نیست. CrossFit سوله‌ها یا انبار‌های قدیمی را تبدیل به باشگاه می‌کند و همین موجب شده طراحی داخلی خاص خودش را داشته باشد که در برندیگش تاثیر بسزایی دارد.برای اینکه این پست طولانی‌تر نشود، در یک پست مجزا در مورد باقی ایده‌های کتاب در مورد آینده‌ی تغذیه، آموزش، سرگرمی، پزشکی، اقتصاد و... توضیح خواهم داد.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 19:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگردوستی مؤثر: بنی‌آدم اعضای یکدیگرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%86%D8%AF-ua2miurot6dd</link>
                <description>کتاب دیگر‌دوستی مؤثر و دوره‌ی دانشگاه پرینستون با همین نام در سایت کورس‌ارامتن زیر ماحصل گذراندن دوره‌ی دیگر دوستی مؤثر دانشگاه پرینستون در سایت کورس‌اِرا و خواندن کتاب «دیگردوستی مؤثر» است که توسط مدرس همین دوره نوشته شده. لازم به ذکر است که یادداشت بسیار خوب جناب مصطفی ملکیان در مقدمه کتاب، که توضیح مختصر فلسفه‌ی دیگردوستی مؤثر است، من را به خواندن این کتاب بیشتر ترغیب کرد.این کتاب و دوره‌‌ی چهار هفته‌ای effective altruism در مورد اخلاقی‌تر رفتار کردن و خیر رسانی مؤثرتر به دیگران است. هرچند در جایی در مورد این کتاب می‌خواندم که در كشوری كه دومین منبع گاز و چهارمین منبع نفت جهان را دارد و ما همچنان كارتن‌خواب و گورخواب و كولبر داریم، سخن از عقلانیت و اخلاق بیشتر شبیه به شوخی‌ست. اما به نظرم این روز‌ها باید بیشتر از هر موقعی به‌خودمان نهیب بزنیم. حالا که با وضوح بیشتر عواقب دروغ‌گویی و بی‌اخلاقی را می‌بینیم، فکر می‌کنم بازنگری در تعاریف اخلاقی بی‌راه نباشد. لااقل برای من که بی‌تاثیر نبوده است.آقای سینگر فیلسوفی‌ست که در کتاب‌هایش به باور‌های ما تلنگر می‌زند. بارها موقع شنیدن صحبت‌هایش و خواندن کلماتش یاد فیلم‌های فرهادی و رمان‌های داستایوفسکی اُفتادم. در کلاس‌های سینگر شما بارها جای سپیده‌ی درباره‌ی الی و آلیوشای برادران کارامازوف قرار خواهید گرفت. آنجایی که دنیا در خاکستری‌ترین حالت ممکن قرار دارد و تصمیم‌گیری دشوار است.در هفته‌ی اول دوره‌ی آموزشی، سینگر گریز‌های بسیار خوبی به تعاریف پایه‌ای اخلاقیات می‌زند. اینکه خوبی چیست؟ بدی چیست؟ آیا گرفتن جان یک انسان در شرایطی خاص اخلاقی‌ست؟ آیا دروغ گفتن وقتی پای جان کسی در میان است توجیهی دارد؟ آیا در تصمیم گیری‌ها باید خیر جمعی را در نظر گفت یا اصول فردی را؟سینگر در چند قسمت درباره‌ی نظریه‌ی اخلاقی فایده گرایی صحبت می‌کند. این نظریه‌ی اخلاقی حیطه‌ی گسترده‌ای دارد اما سینگر بیشتر روی دو شاخه‌ی آن متمرکز است: فایده‌گرایی عمل محور که بر خود عمل و سیاقی که عمل در آن واقع می شود تاکید می کند. از دید عمل‌محوران انجام یا ترک فعل باید بیشترین لذت و کمترین درد را داشته باشد. در واقع فایده‌گرایی عمل‌محور بیشتر نتیجه گراست. یعنی آن انتخابی که سودمند ترین نتیجه را در یک شرایط خاص داشته باشد بهترین انتخاب است.فایده‌گرایی قاعده محور انجام فعلی را از نظر اخلاقی روا می دارد که بشود به صورت یک قاعده ی کلی و عام در جامعه در آید و بیشترین لذت و کمترین الم را برای جامعه داشته باشد. قاعده‌محوران معتقدند که باید کاری را بکنیم که مورد توصیه‌ی قواعدی است که اگر افراد جامعه سعی در پیروی از آنها کنند بهترین پیامد ها را خواهند داشت.[1]بگذارید با یک مثال این دو نوع فایده‌گرایی را توضیح بدهم. فرض کنید تروریستی بمبی را در شهری کار گذاشته که میلیون‌ها شهروند بی‌گناه در آن زندگی می‌کنند. تروریست فقط در صورتی به شما شیوه‌ی خنثی کردن بمب را می‌گوید که شما کودک ۵ ساله‌ی او را شکنجه کنید. آیا در چنین شرایطی حاضر به شکنجه‌ی کودکی ۵ ساله هستید تا جان میلیون‌ها نفر را نجات دهید؟یک فایده‌گرای عمل‌محور در چنین شرایطی به خیر جمعی فکر می‌کند. اینکه بهترین نتیجه در این شرایط، نجات جان میلیون‌ها انسان در قبال شکنجه‌ی یک کودک است. اما یک فایده‌گرای قاعده‌محور در هر صورت شکنجه‌ی یک کودک را عمل ضد انسانی می‌داند و این را به صورت یک قاعده‌ی کلی پذیرفته است. او در هیچ شرایطی حاضر نیست کودک را شکنجه کند. حتی اگر به قیمت از دست رفتن جان میلیون‌ها انسان باشد.البته تمام منظور سینگر از توضیح این دو نوع جهان‌بینی این است که تفاوتی ندارد که شما از کدام گروه باشید. دیگر دوستی مؤثر از دیدگاه هر دو گروه تایید می‌شود و مفید است. حتی خیلی از فیلسوفان غیر فایده‌گرا هم نظریات سینگر را تایید می‌کنند.از دیدگاه این فیلسوف: ‌ «اگر می‌توانیم جلوی اتفاق بدی برای دیگران را بگیریم، بدون اینكه خودمان چیزی را كه از نظر اخلاقی مهم‌تر است فدا كنیم، موظف به کمک‌کردن به دیگران هستیم.» ‌مساله مهم دیگر در دیگردوستی مؤثر این است كه چگونه می‌توانیم از منابعی كه در دست داریم برای بیشترین خیررسانی استفاده كنیم؟ این پرسش بر دو مفروض استوار است:1- ما وظیفه داریم بعد از تامین نیازهای غیرتجملاتی خودمان برای تامین نیازهای دیگران استفاده كنیم.2- همه خیررسانی‌ها ارزش برابر ندارند و ما موظف هستیم به اهداف نیكی كمك كنیم كه به شكل مؤثر بیشترین خیر ممكن را می‌رسانند. [2]چه چیزی را باید (بیشترین خیر) شمرد؟کتاب در فصلی با همین نام به این مساله می‌پردازد که دقیقن چه نوع خیری مؤثرتر است. پاسخ به این سوال نسبی و دشوار است اما کتاب با توضیحات نسبتن مبسوطی به این نتیجه می‌رسد که:کمک به انسان‌هایی که در فقر شدید روز را به شب می‌رسانند و در کشور‌های در حال توسعه زندگی می‌کنند می‌تواند مفیدتر باشد.چند سایت و سازمان بسیار جالب که از نتایج همین جنبش بوده‌اند توی کتاب معرفی شده‌ است که در ادامه درباره‌ی نحوه‌ی فعالیت دو مورد از آن‌ها نوشته‌ام:سازمان «زندگی‌ای که می‌توانی نجات دهی» (The life you can save)این سازمان را پیتر سینگر راه‌اندازی کرده و تا امروز تعداد زیادی(بالای ۲۰ هزار نفر) متعهد شده‌اند که ماهانه بخشی از درآمدشان را صرف امور خیر کنند. این وبسایت یک محاسبه‌گر دارد که نشان می‌دهد مثلن با ۵۰ دلار پول چه کارهای خیری می‌تواند انجام داد.محاسبه‌گر سایت زندگی‌ای که می‌توانی نجات دهیمثلن با صرف این مقدار پول در خیریه‌ی علیه مالاریا می‌توان ۴۵ نفر را به مدت ۳ تا ۴ سال واکسینه کرد و ۲۵ پشه‌بند برای مناطقی که مالاریا وجود دارد تهیه کرد. خوبی این محاسبه‌گر این است که یک حساب‌کتاب ملموس از نتایج پولی که می‌بخشیم به ما می‌دهد و این موجب می‌شود میزان تاثیرگذاری پولی که می‌بخشیم را بدانیم. اینکه حتی مقدار کمی پول می‌تواند تا چه اندازه تاثیرگذار باشد برای من خیلی قابل توجه بود.سازمان «۸۰ هزار ساعت»با این ایده که هر انسان به طور متوسط در طول عمرش ۸۰ هزار ساعت کار می‌کند، این سازمان سعی کرده کارهایی را شناسایی و معرفی کند که بیشترین خیر را به دیگران می‌رساند. طبق پژوهش‌های این سازمان شغل‌هایی که بیشترین خیر را می‌رسانند عبارتند از(این قسمت را مستقیمن از متن کتاب برداشته‌ام):پژوهش درباره‌ی این‌که کدام اهداف خیر بیشتری می‌رسانند و رنج بیشتری می‌کاهند.سازماندهی و پویشگری برای تقویت جنبش دیگردوستی مؤثر و کمک به ایجاد خیریه‌های مؤثرتر.بوروکرات موثرشدن یا رهبر سیاسی در جهت کمک به افزایش ظرفیت‌های سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری خادم‌ خیر همگانی در دولت‌ها و نهاد‌های مدنی و بین‌المللی.پژوهش و سازماندهی در حوزه‌ی ریسک‌های وجودی‌ای که می‌تواند به انقراض انسان بینجامد(از جمله پژوهشی درباره‌ی هوش مصنوعی، کاهش ریسک‌های زیستی یا ویروسی، امنیت هسته‌ای، و تغییرات زیست‌محیطی)فعالیت برای بهبود سلامت در کشورهای فقیرفعالیت برای کاهش مصرف گوشت و کاهش رنج حیوانات در پرورشگاه‌های صنعتی.فعالیت برای کاهش مصرف سیگار در کشورهای درحال توسعه.این سایت اطلاعات بسیار مفیدی برای انتخاب شغل یا تغییر شغل دارد. اگر کسی اطرافتان هست که قصد انتخاب رشته دارد، توصیه می‌کنم این وبسایت را به او معرفی کنید. افراد زیادی بعد از مراجعه به این وبسایت مسیر شغلی‌شان تغییر کرده. در کتاب چند وبسایت و سازمان دیگر هم معرفی شده که جالب توجه‌اند.در ایران چطور بیشترین خیر را برسانیم؟این بخش را  از مقدمه‌ای که جناب محمدرضا جلایی‌پور در کتاب نوشته‌اند برداشته‌ام. متاسفانه در حال حاضر در ایران فرهنگ عمومی خیریه به شکلی‌ست که توجه زیادی به سنجش‌گری عقلانی برای اولویت بندی اهداف خیر نمی‌شود. بخش بزرگی از کمک‌های ایرانیان به خیریه‌های محلی، خانوادگی و ملی‌ای بخشیده می‌شود که نه شفافیت مالی دارند، نه بر حسن هزینه‌ منابع‌شان نظارت کیفی و موثری اعمال می‌شود و نه برای انتخاب اولویت‌بندی اهداف خیر سنجش‌گری کافی می‌کنند. ترویج ایده‌های دیگردوستی مؤثر در ایران می‌تواند:۱. میزان کمک‌های خیریه‌ای و نیکوکاری بسیاری از شهروندان را افزایش دهد.۲. به نیکوکاران و خیریه‌ها کمک می‌کند که در انتخاب اهداف خیر و نحوه‌ی کمک مؤثرتر و رساندن بیشترین خیر ممکن به نیازمندان سنجیده‌تر عمل کنند. دولت هم وظیفه دارد از طریق ایجاد پایگاه‌های اطلاعاتی دقیق، به‌روز و سهل‌الوصول و در دسترس عمومی قراردادن داده‌های معتبر مرتبط با فقر، بیماری، آموزش و آسیب‌های اجتماعی، زمینه‌ی مشارکت مؤثر و سنجش‌گرانه‌تر خیریه‌ها، سمن‌‌ها(سازمان‌های مردم نهاد) و شهروندان مسئول را در بهبود زندگی محروم‌ترین ساکنان ایران فراهم کند. در این بخش از کتاب، خیریه‌ی دارالاکرام به عنوان یک خیریه‌ی فرامذهبی موثر که در کمک رسانی شفافیت قابل تحسینی دارد و برای بورسیه‌ی کودکان فقیر بازمانده از تحصیل است معرفی شده است. ظاهرن این خیریه‌، حامی ترجمه‌‌ی کتاب هم بوده است.در مجموع بعید می‌دانم کسی این کتاب را بخواند یا دوره را بگذراند و بیش از پیش نسبت به خیررسانی موثرتر، احساس مسئولیت نکند. من هم به سهم خودم سعی کردم با نوشتن این پست اولین قدم را در مسیر دیگردوستی موثر بردارم. امیدوارم این اطلاعات برای شما هم در راه خیررسانی، مشوق و مفید باشد.[1] درآمدی جدید به فلسفه ی اخلاق ، هری جی .گنسلر، حمیده بحرینی ،ص 268[2] https://www.cgie.org.ir/fa/news/220542</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 00:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینیمالیسم دیجیتال: در باب بهبود زندگی دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-kvyeufouxyth</link>
                <description>نسخه‌ی الکترونیک کتاب مینیمالیسم دیجیتالاگر بیشتر از دو ساعت در روز با گوشی خود کار می‌کنید، کتاب «مینیمالیسم دیجیتال» را بخوانید. اگر حوصله‌ی خواندنش را ندارید توصیه می‌کنم لااقل این پست را تا انتها دنبال کنید.آقای نیوپورت در ابتدای این کتاب می‌گوید مشکل ما با گوشی‌های هوشمند از جایی شروع شد که سازندگان‌شان به این نتیجه رسیدند که برای پول در آوردن از این صفحه‌های کوچک چند اینچی، کاربران باید هر روز بیشتر و بیشتر به آن‌ها زل بزنند. یعنی فقط چند دقیقه استفاده از گوشی‌های هوشمند در روز، برای درآمدزایی غول‌های فناوری سیلیکون ولی کافی نبود.این روزها هر کاربر به‌طور متوسط دو ساعت از روزش را صرف شبکه‌های اجتماعی و سرویس‌های ارسال پیام مثل واتس‌اپ می‌کند. آیا می‌دانستید ما روزانه تقریبن ۵۸ بار گوشی‌هایمان را چک می‌کنیم؟ در واقع میلیار‌د‌ها دلار پول خرج شده تا اسکرول کردن شبکه‌های اجتماعی اجتناب ناپذیر باشد.در جایی از کتاب نیوپورت می‌گوید: اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم، باید بگویم چک کردن تعداد لایک‌ها شده شکل امروزی سیگار کشیدن.این کتاب می‌خواهد بگوید که باید از تکنولوژی به صورت موثر استفاده کنیم نه آنطور که کمپانی‌های بزرگ از ما انتظار دارند. مثلن اینستاگرام از ما می‌خواهد تا جایی که می‌توانیم صفحات بیشتری را دنبال کنیم و برای هر اتفاق کوچکی نوتیفیکیشن دریافت کنیم تا زمان بیشتری را در آن سپری کنیم. اما در واقع یک دیجیتال مینیمالیست می‌داند که جمله‌ی «کمتر بیشتر است.»(یا همان less is more خودمان) در این مورد هم صادق است. ما باید بدانیم که اصلن چرا در این شبکه‌ها هستیم و همچنین انتخاب کنیم که چطور از آن‌ها استفاده‌ی مفید داشته باشیم.قطعن بودن در توییتر یا اینستاگرام برای ما منفعت دارد اما باید سود و زیان را باهم در نظر گرفت. آیا سپری کردن ۱۰ ساعت در اینستاگرام در طول یک هفته، ارزش اطلاعاتی که در این مدت زمان دریافت می‌کنیم را دارد؟ به‌شخصه به صورت خوش‌بینانه ۱۰ تا ۲۰ درصد اطلاعات داخل اینستاگرام واقعن برایم مفید است. اما چاره‌ی کار چیست؟ چطور در مصرف زمان صرفه‌جویی کنیم؟ چطور می‌توان از شبکه‌های اجتماعی استفاده‌ی مفید داشت؟ در ادامه راه حل‌هایی که کتاب ارائه داده را توضیح داده‌ام.قدم اول: پاکسازی دیجیتالبرای شروع باید به مدت ۳۰ روز از تعدادی از شبکه‌های اجتماعی دور شوید و برای استفاده از آن‌ها چهارچوبی تعیین کنید. مثلن از واتس اپ و تلگرام فقط برای تماس‌های مهم استفاده کنید و در این مدت کمتر چت کنید یا جک و کلیپ‌های آموزنده برای دوستانتان بفرستید. اینستاگرام، توییتر، فیسبوک و غیره را هم کاملن کنار بگذارید. کم و کیف این قوانین را باید خودمان تعیین کنیم. البته ظاهرن در هر صورت هفته‌ی اول خیلی سخت می‌گذرد اما بعد از آن اوضاع بهتر می‌شود.به عقیده‌ی آقای نیوپورت بعد از ۳۰ روز که به دنیای شبکه‌های اجتماعی بازگردید، این‌بار بهتر و دقیق‌تر می‌توانید انتخاب کنید کدام صفحه‌‌ها را باید همچنان دنبال کنید و واقعن چقدر از زمانتان را به شبکه‌های اجتماعی اختصاص دهید.در ادامه، کتاب به چهار اصل برای داشتن زندگی دیجیتال بهتر می‌پردازد.اصل اول: تنهایی را تمرین کنیدیکی از مشکلات ما این است که بیشتر اوقات با تنها بودن مشکل داریم. همین موجب می‌شود همیشه به شبکه‌های اجتماعی متصل باشیم. البته متصل بودن دلیل بر داشتن ارتباط نیست. متاسفانه کمیت ارتباطات در پلتفرم‌هایی مثل اینستاگرام خیلی بیشتر از کیفیت آن است. این توهم ارتباط داشتن موجب شده ما دائمن از تنهایی فرار کنیم و دچار «کمبود تنهایی» شویم.آقای نیوپورت می‌گوید به قدم زدن‌های طولانی بروید و از گوشی هوشمندتان در طول آن زمان استفاده نکنید. این به مغض شما فرصت فکر کردن می‌دهد. ما موجودات اجتماعی‌ای هستیم اما به تنهایی هم نیاز داریم تا ذهنمان کمی نفس بکشد. در بخشی از کتاب نقل قولی هست از ادوارد گیبون‌ که می‌گوید: گفت و گو‌ درک و فهم را قوی می‌کند اما خلوت مکتب نبوغ است.یا پاسکال که می‌گوید: تمام مشکلات بشر از جایی شروع شد که نتوانست سکوت کند و تنها در اتاقی بماند.اصل دوم: لایک نکنیدنیوپورت در این فصل کتاب توضیح می‌دهد که چطور لایک‌کردن کیفیت ارتباطات اجتماعی‌مان را پایین می‌آورد. ما برای ارتباط نیازمند کلمه، زبان بدن و حضور هستیم. لایک فقط‌ یک نشانه است برای اعلام وجود و طبعن این برای یک ارتباط سالم کافی نیست. کال نیوپورت ارتباط دیجیتالی را به فست فود تشبیه کرده.نسل آی‌جن‌ها(iGen) که بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۲ متولد شده‌اند میزان اضطراب و افسردگی بیشتری نسبت به نسل قبل خودشان(میلنیال‌ها) دارند. به گفته‌ی این کتاب یکی از دلایل این اتفاق می‌تواند همین روابط نصفه و نیمه باشد. متخصصین علوم اعصاب می‌گویند نبود ارتباط موثر اجتماعی همان قسمتی از مغز را تحت تاثیر قرار می‌دهد که درد فیزیکی درگیر می‌کند. نکته‌ی جالب اینجاست که وقتی ما هیچ کار ذهنی‌ای هم انجام نمی‌دهیم در واقع بخشی از ذهنمان همواره به صورت ناخودآگاه به زندگی اجتماعی‌مان مشغول است. این را اسکن‌های مغزی ثابت کرده‌اند. پس نباید از اهمیت روابط در زندگی غافل شویم.اصل سوم: سرگرمی‌های متنوع داشته باشیددر این فصل بیشتر به این موضوع پرداخته شده که فعالیت‌های ذهنی ما باید تنوع داشته باشند. در واقع مغز ما مثل عضلات پا یا دستمان کار نمی‌کند که اگر از آن زیاد استفاده کنیم خسته شود. در صورتی که فعالیتی که انجام می‌دهد یکنواخت نباشد، احساس خستگی نخواهد کرد. مغز ما در موقع خواب نیاز به استراحت دارد و در هنگام بیداری به تنوع.ما فکر می‌کنیم که بعد از یک روز سخت کاری اگر هیچ‌کاری نکنیم و فقط به تلویزیون یا صفحه‌ی گوشی خیره شویم استراحت کرده‌ایم. در حالی که این فعالیت‌ها بیشتر ذهن‌مان را خسته می‌کنند. اما اگر در عوض بازی‌های فکری گروهی با دیگران انجام بدهیم یا مثلن شروع کنیم به ساز زدن، نقاشی کردن یا حتی بازی با لگو، مغز ما کارکرد بهتری خواهد داشت. در واقع از نظر تکاملی بدن ما به گونه‌ایست که نیاز به فعالیت فیزیکی با بدن(به خصوص دست‌هایمان) دارد و متاسفانه این فعالیت برای اکثر ما به لم دادن روی کاناپه و ضربه زدن به صفحه‌ی گوشی هوشمند نزول پیدا کرده.علاوه بر این‌ها کال نیوپورت روی انجام پروژه‌های شخصی و داشتن برنامه‌ برای اوقات فراغت هم تاکید دارد. مثل اینکه هر هفته یک قطعه‌ی جدید موسیقی یاد بگیرید یا مثلن با تکه‌های چوب چیزی بسازید. همچنین پیشنهاد می‌کند که عضو یک گروه باشید. این گروه می‌تواند یک گروه برای بازی فوتبال یا یک گروه کتاب‌خوانی باشد.اصل چهارم: زمان‌ را ارزان نفروشیددر فصل آخر بیشتر در این مورد می‌خوانیم که درواقع زمان ما برابر است با پولی که شرکت‌های سلیکن ولی پارو می‌کنند. اقتصاد توجه موجب شده آن‌ها هرکاری بکنند تا ما بیشتر وقت صرف شبکه‌های اجتماعی کنیم.در این فصل آخر حرف نیوپورت این است که باید سعی کنیم یک اعتدالی در استفاده‌مان ایجاد کنیم. اینکه ما روزانه بالای یک ساعت وقت صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنیم به هیچ‌وجه تصادفی نیست. او معتقد است  که ارتباط در دنیای دیجیتال نباید جایگزین ارتباط در دنیای واقعی شود، بلکه باید مکمل آن باشد. چند پیشنهاد هم در این راستا می‌دهد.برنامه‌های شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر یا اینستاگرام را از روی موبایل خود پاک کنید و بیشتر آن‌ها را از طریق کامپیوتر یا لپ‌تاپ چک کنید.درآنِ‌واحد فقط یک کار با گوشی انجام دهید. مثلن ویس‌های تلگرام را همزمان با اسکرول کردن اینستاگرام نشنوید. به عبارتی خودتان را بین اپ‌های مختلف غرق نکنید.حرفه‌ای از شبکه‌های اجتماعی استفاده کنید. مثل ماشین شرط بندی اپ‌ها را رفرش نکنید و بگویید هرچه پیش ‌آید خوش آید. باید بدانید آمده‌اید کدام صفحه‌ها را چک کنید و دنبال چه چیزی هستید.مقالات بلند بیشتر بخوانید. دائمن سر خودتان را با توییت‌های کوتاه و کپشن‌های  چند خطی اینستاگرام گرم نکنید. مطالب طولانی و عمیق‌تر بخوانید.یک گوشی قدیمی فقط برای تماس گرفتن داشته باشید و هرازگاهی از گوشی هوشمند خود فاصله بگیرید.در صفحات پایانی نیوپورت اشاره می‌کند که این کتاب به هیچ وجه یک کتاب ضد تکنولوژی نیست. در واقع خود نویسنده فارغ‌التحصیل دکتری کامپیوتر از دانشگاه ام‌آی‌تی است. قصد او از نوشتن این کتاب نقد سیاست‌های شرکت‌های سازنده‌ی شبکه‌های اجتماعی و نحوه‌ی استفاده‌ی کاربران از آن‌هاست. او با نوشتن این کتاب سعی کرده با استفاده از مفاهیم مکتب مینیمالیسم کیفیت زندگی دیجیتال ما را بهبود ببخشد.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 15:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سوزن به خودتان بزنید، یک جوالدوز به اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-qxhdykavfomg</link>
                <description>Image via Getty/ bigtunaonlineتا به حال دقت کرده‌اید که چرا در اینستاگرام تنها کاربرانی با بیش از ۱۰ هزار دنبال‌کننده اجازه‌ی به‌اشتراک‌گذاری لینک را دارند؟پاسخ به این سوال ساده است. غالب کابران این شبکه‌ی اجتماعی زیر ۱۰ هزار نفر دنبال کننده دارند و اینستاگرام می‌خواهد که شما آن‌جا را ترک نکنید و به سایت یا شبکه‌ی اجتماعی دیگری نروید.چرا نروید؟ چون با بودن در اینستاگرام تبلیغ بیشتری می‌بینید، لایک بیشتری می‌زنید و در مجموع وقت بیشتری را در آن سپری می‌کنید. اطلاعات می‌دهید و این برای اینستاگرام سود دارد. اگر دوست دارید بیشتر در این مورد بدانید توصیه می‌کنم در مورد اقتصاد توجه بخوانید.‌آقای نیر ایال کتابی دارد به نام قلاب که در آن توضیح داده چطور می‌شود محصولی اعتیادآور تولید کرد. این کتاب بسیار در سیلیکون‌ولی محبوب شده و تقریبن تمامی کمپانی‌های معروف از جمله اینستاگرام، اپل، اسنپ‌چت، تلگرام و… در طراحی محصول‌هایشان از ایده‌های این کتاب بهره می‌برند.‌کتاب قلاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شده و حالا در اواخر سال ۲۰۱۹ وقتی که تقریبن تمام ما با تکنیک‌های او کم‌ و‌ بیش معتاد به شبکه‌‌های اجتماعی شده‌ایم آقای ایال عذاب وجدان گرفته، به فکر افتاده و کتابی نوشته به نام indistractable برای مقابله با حواس‌پرتی و اعتیادِ‌ ایجاد شده توسط شبکه‌های مجازی. در بخشی از کتاب نوشته شده که در سال ۲۰۱۳ فقط شرکت اپل ۷.۴ تریلیون نوتیفیکیشن برای کاربرانش فرستاده! این یعنی نوتیفیکیشن‌ها شده‌اند دزد تمرکز ما. حرف اصلی نیر ایال در کتاب indistractable این است که اگر ما بیش از اندازه در شبکه‌های اجتماعی غرق شده‌ایم لزومن به خاطر معتاد‌کننده بودن آن‌ها نیست. او می‌گوید اول یک سوزن به خودتان بزنید بعد یک جوالدوز به اینستاگرام. به اعتقاد او ترس ما از تنهایی و مشکلاتی که در خودمان ریشه دارند موجب استفاده‌ی بیش از حدمان شده.‌چند روز پیش در نیویورک‌تایمز می‌خواندم که اینستاگرام در شش کشور به صورت امتحانی تعداد لایک‌ها را از دید کاربران پنهان کرده. در ادامه از رزانا پورسل، مدل ایرلندی نوشته بود که از این تغییر استقبال کرده. پورسل گفته روزانه پیام‌های زیادی از دختران نوجوان دریافت می‌کند که از بدن خود راضی نیستند چون عکس‌هایشان به اندازه‌ی دوستانشان لایک نمیخورد.‌آیا احساس بد دخترها نسبت به بدنشان ربطی به تعداد لایک‌ها دارد یا مشکل ریشه‌ای‌تر است؟آقای ایال معتقد است مشکل بیشتر به اعتماد به نفس و عزت‌ نفس پایین دختر‌ها مربوط است تا لایک‌های اینستاگرام. چنین مقایسه‌هایی همیشه در جامعه بوده. حالا پلتفرم‌هایی مثل اینستاگرام به آن‌ها دامن زده و موجب شده‌اند که بیشتر آن را ببینیم. اما خب اگر مشکل پایه‌ای که ریشه در خودمان دارد حل شود، نیازی نیست نگرانِ بودن یا نبودن تعداد لایک‌ها باشیم. در کتاب اسم این مشکلات محرک‌های درونی گذاشته شده.‌‌به گفته‌ی ایال محرک‌های درونی ما را به سمت لذت می‌برند تا از رنج فرار کنیم. ما از بازی کردن با موبایل و اسکرول کردن گوشی هوشمند لذت می‌بریم چون ما را به صورت موقت از فشار‌های روانی آزاد می‌کند. البته تا زمانی که تعادل را حفظ کنیم این به خودی خود مشکلی ندارد. مشکل ما در زیاده‌روی‌ست. آنجایی که تلگرام و اینستاگرام برایمان می‌شود مرهم.روش‌های زیر در کتاب برای شناسایی محرک‌های درونی مطرح شده:بایستی بفهمیم چرا وقتی مشغول به کاری هستیم بی‌اختیار سراغ موبایلمان می‌رویم. آیا خسته‌ایم؟ مضطربیم؟ در کارمان خوب نیستیم؟دلایلمان را بنویسیم. لیستی داشته باشیم از تمام محرک‌هایی که حواسمان را پرت می‌کنند.این کمک می‌کند در طولانی مدت بهتر مچ خودمان را بگیریم.به نشانه‌های فیزیکی‌ بدنمان آگاه باشیم. اینکه وقتی تمرکزمان را از دست می‌دهیم در بدنمان چه حسی داریم. به دل‌آشوبه یا حس اضطرابی که با دیدن قلب‌‌های قرمز و مکعب جادویی استوری‌های اینستاگرام آرام می‌شود توجه کنیم. (این مورد برای من کمی شبیه روش‌های ترک سیگار بود!)لحظه‌هایی که قرار است فقط یک چک کردن لحظه‌ای باشند اما به اسکرول‌کردن‌های طولانی ختم می‌شوند را شناسایی کنیم. بعد با خودمان قرار بگذاریم که مثلن بعد دیدن ۱۰ پست یا ۱۰ دقیقه اسکرول کردن از اپ خارج شویم. این جلوی سیکل بی‌انتها و طولانی اتلاف وقت را می‌گیرد.البته این کتاب مخالفان خودش را هم دارد. در گاردین مقاله‌ای خواندم که گفته بود تکنیک‌های indistractable چندان هم موثر نیستند و ضد و نقیض در آن‌ها زیاد است. اما به نظرم این کتاب بیشتر مثل یک زنگ خطر است. زنگ خطر قبلی را اینستاگرام وقتی قابلیت محدود کردن زمان استفاده از آن را گذاشت زد. یا اپل که بعد از ios 12 به کاربران اجازه داد میزان استفاده از اپ‌ها را محدود کنند.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2019 20:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلورانس در واقعیت مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D9%81%D9%84%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ay1ritzkvhq9</link>
                <description>هفته‌ی اولی بود که در شرکت جدید مشغول به کار شده بودم. گفته بودند در وقت‌های آزادت می‌توانی در کنار برنامه نویسی برای هدست واقعیت مجازی، از آن برای سرگرمی هم استفاده کنی. روزهای اول بود و من هنوز به صبحِ زود بیدار شدن عادت نداشتم. جدا از آن، هوای اواسط آذر ابری‌تر از همیشه شده بود و همین خواب‌آلودگیِ من را چند برابر کرده بود.‌ بی‌حوصله بودم و گفتم حالا که رمقی برای کار نیست، کمی از وقت «آزادم» استفاده کنم.هدست واقعیت مجازی را گذاشتم روی سرم و نرم‌افزار گوگل ارث را باز کردم. خودم را بیرون از کر‌ه‌ی زمین یافتم با یک مربع سفید رو به روی‌ام که می‌شد در آن مقصد را تایپ کرد. بار اولی بود که این نرم‌افزار را در دنیای واقعیت مجازی تجربه می‌کردم. بیست ثانیه‌ای خیره مانده بودم به کادر سفید، داشتم به این فکر می‌کردم که کجا بروم. سانفرانسیسکو مهد تکنولوژی، خیابان وال‌استریت نیویورک، برلین، روم، لندن، یزد، اصفهان یا اصلا مشهد زادگاه خودم؟ اینکه بدانی هیچ محدودیتی برای سفر رفتن نداری، خیلی هیجان انگیز است. آنقدر که خواب یک برنامه‌نویس معمولی را در یک روز بی‌حوصله‌ی کاری بپراند. نه فکر پول و ویزا را داری، نه رزرو هتل و بلد نبودن شهر و زبان.jesuscaballero.com فلورانس - عکس از وبسایت از آنجایی که من آدم شهر‌های قدیمی هستم، بعد از مرور نقشه‌ی جهان در ذهنم، فلورانس را انتخاب کردم. جایی که پنج سالی می‌شد آرزوی دیدنش را داشتم. شهرِ بناهای باشکوه قدیمی. کیبورد مجازی را جایی در خلاء بیرون کره‌ی زمین باز کردم و نوشتم Florence و بعد هم روی Go کلیک کردم. کره‌ی زمین، رو‌به‌رو‌ی‌ام یک چرخی زد، شروع کردم به حرکت، دلم هری ریخت و با سرعت سقوط کردم به دل اروپا، کشور ایتالیا، شهر فلورانس. خودم را در آسمان شهر یافتم. می‌توانستم سقف‌های آجری رنگِ خانه‌ها را ببینم. کلیسای جامع حیرت‌انگیز فلورانس هم از دور، وسط شهر دلبری می‌کرد. نرم‌افزار پیام داد دستانت را به صورت افقی بالا بگیر تا در شهر پرواز کنی. دستانم را بلند کردم و شروع کردم به پرواز بالای کوچه‌های شهر. حالا نه تنها در فلورانس بودم بلکه می‌توانستم مثل سوپرمن‌ در شهر تردد کنم. رفتم به میدان اصلی شهر و روی زمین فرود آمدم. می‌شد به صورت سیصد و شصت درجه اطراف را دید. آسمان آبی بود و هوای شهر آفتابی. انقدر همه چیز واقعی به نظر می‌سید که من توانستم در یک روز ابری، آفتاب گرم فلورانس را روی پوستم حس کنم.زدم به دل کوچه پس‌ کوچه‌های باریک شهر. تقریبا تمام خانه‌ها تراس داشتند و روی‌اش گلدان‌های گل. وسط کوچه‌ها طناب رخت بود و انگار لباس‌های روی آن‌ها، قرار بود تا همیشه آنجا پهن باشند. جزئیات زیاد بودند. رهگذر‌ها، درشکه‌ها، مغازه‌ها و... خیلی چیز‌ها که یادم نمانده.دوباره دستانم را بالاگرفتم. خیز برداشتم به آسمان آبی فلورانس و به چشم بر هم زدنی رسیدم به رود زیبای آرنو و پل پنته وکیو. دو انتخاب داشتم. دیدن پل در روز یا شب. شب را انتخاب کردم و همه‌چیز زیباتر شد. انعکاس نور چراغ‌های اطراف پل، افتاد روی آب و آسمان تیره و پرستاره شد. یک زوج کنار من ایستاده بودند و گوگل برای حفظ حریم شخصی آن‌ها، صورتشان را در عکس تار کرده بود. اما شکی ندارم که لبخند به لب داشتند و حالشان خوش بود.همینطور محو زیبایی فلورانس بودم که صدای در آمد. متوجه شدم کسی وارد اتاق شده. عینک را برداشتم و از واقعیت مجازی آمدم به واقعیت موجود. به هوای ابری آن روز و خودم، که البته دیگر خواب آلود و کسل نبودم.نمی‌دانم این سفر کوتاه چقدر زمان برد. اما بعدش حسابی کیفور شده بودم. درست شبیه کسی که پنج سال آرزو داشته به فلورانس برود و در نهایت رفته.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 14:52:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر مصائب جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-lwbf8sx4dzyd</link>
                <description>مادرید - تیر ۹۸ قدم می‌زدیم و هوا کاملن مطبوع و متعادل بود. از آن عصرهایی که هوا نه سرد است و نه گرم. راه می‌رفتیم که میانه‌ی راه یکهو ایستاد. پرسیدم: «چیزی شده؟» گفت: «نه، خوبم، فقط یک لحظه صبر کن.» خون دوید زیر پوست صورتش و دستانش شروع کردند به لرزیدن. گفتم: «بیا یک لحظه بشین کنار خیابان.» گفت: «چیزی نیست بار اولی نیست که اینطوری می‌شوم. پَنیک‌اَتَک(حمله‌ی عصبی) است می‌دانم.» من هم زبانم سوخت گفتم: «آها، خب «ایرادی» ندارد. چند دقیقه بشینیم حالت خوب می‌شود. روی تنفست تمرکز کن.»وقتی شنید که گفتم «ایرادی» ندارد فوران کرد. صدایش را بالا برد و گفت: «یعنی چه ایرادی ندارد؟ من این همه راه را آمده‌ام تا از سرمای آن مید‌ وِست(Midwest) خراب شده پناه ببرم به خوش آب و هوا ترین کشور اروپا که کیفم کوک باشد، که ایام به کامم باشد. من فقط بیست سالم است معین. فکر نمی‌کنی هنوز خیلی برای پنیک اتک زود است؟ اصلاً آن ترانه را شنیدی که می‌گوید:Yesterday when I was young, the taste of life was sweet as rain upon my tongueنسخه‌‌ی فارسی‌اش می‌شود همان جوانی کجایی که یادت بخیر و الخ.پس کجاست آن طعم شیرین لعنتی؟ مگر الان همان یِستِردِی(دیروز) نیست؟ گاهی خودم را متصور می‌شوم در ۸۰ سالگی که نشسته‌ام کنار گربه‌هایم و فکر می‌کنم حتی «دیروز» که جوان بودم هم زندگی شیرین نبود!» گفتم: «فعلن این ترانه‌ی قدیمی را بگذار بماند برای همان آدم‌های دهه‌ی ۵۰، ۶۰ میلادی. به نظر من جوانی طور دیگری‌ست. اصلاً می‌خواهی خودم برایت یک ترانه بنویسم که در آن گاهی جوانی اصلاً هم شیرین نیست؟ بنویسم که چقدر ترس و اضطراب دارد؟ چقدر لنگ در هوایی دارد؟ می‌خواهی بنویسم که فرقی نمی‌کند از مید وِست آمریکا باشی یا از دل خراسانِ ایران، در زندگی و به خصوص اوایل جوانی گاهی احساس ناامنی می‌کنی و این کاملاً طبیعی‌ست؟ در ترجیع بندش می‌نویسم که دهه‌ی بیست موقع سگ دو زدن است. دهه‌ی نه شنیدن از کسانی که دلت را برده‌اند یا نه گفتن به کسانی که دلشان را برده‌ای. این ترانه‌‌های عاشقانه‌‌ی کشکی را هم باور نکن که همه چیز در آن‌ها خوب است. می‌نویسم که بیست سالگی موقع آزمون و خطاست. زمانی که دقیقن نمی‌دانی با خودت چند چندی. بعد خودم با اوکوله‌له‌‌ی کوچکم برایت می‌خوانمش.»بی‌اختیار خندید. اندازه‌ی تمام پَنیک اَتَکش خندید. پرسیدم: «چه شده؟ الان لَف‌اَتَک(حمله‌ی خنده‌ای، این کلمه من درآوردی‌ست) زدی؟» باز بیشتر خندید و گفت: «آره، دقیقاً.» یک نفسی راست کرد و گفت: «قبول، تو راست می‌گویی. درست است که هوا از این بهتر نمی‌شود. من هم جوان هستم. اما خب ظاهرن گاهی حال آدم خوب نیست و این «ایرادی» ندارد.»</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2019 20:03:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیادش خوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-oai8tlkw6auv</link>
                <description>دو سال و نیم پیش در بلوار هاشمیه‌ی مشهد بودم. شب جمعه بود و خیابان غلغله. هاشمیه همان اندرزگوی مشهدی هاست. حال و حوصله نداشتم و فقط صدای علیرضا قربانی ترافیک را قابل تحمل کرده بود. یک ماشین شاسی‌بلند آمد بغل ماشین من. چندتا دختر و پسر ۱۹-۲۰ ساله داخل ماشین بودند. صدای بلند بهزاد لِیْتو‌ی ماشینشان صدای علیرضا قربانی ماشین من را بلعید.با لیتو همخوانی می‌کردند:سرمایه، زیادش خوبهعشق و حال، زیادش خوبهعید شمال، زیادش خوبهکثافت‌کاری، زیادش خوبهبار اولی بود که آهنگ را می‌شنیدم. خیلی تعجب کردم. البته بعدها این آهنگ را بارها در ماشین بعضی دهه هفتادی‌ها شنیدم و درباره‌اش صحبت کردیم تا شاید بتوانم بفهمم‌اش. الان که این پست را می‌نویسم، آهنگ «زیادش خوبه» ۱۷ میلیون بار در رادیو جوان شنیده شده. اگر به جوان‌های ۱۸ تا ۲۵ سالِ دور و برتان بگویید جریان این آهنگ چیست؟ احتمالاً یک لبخند یک‌وری تحویلتان خواهند داد.کتاب مطلق در ذهن ایرانیوقتی مطلق در ذهن ایرانی را می‌خواندم. نویسنده بارها در کتاب از کمبود‌ها و «نداشتن»ها حرف می‌زد. از اینکه چقدر اکثر ما ذهنمان قحطی زده شده. اینکه مثلاً از پیشرفت‌های یکدیگر خوشحال نمی‌شویم چون خوشبختی دیگری در واقع بخشی از خوشبختی ما بوده که حالا در دستان اوست. برای همین گاهی چشم دیدن موفقیت اطرافیانمان را نداریم. شده‌ایم نسلی که انگار هیچوقت فراوانی را تجربه نکرده. حالا حتی اگر چیزی را داشته باشیم هم راضی نیستیم. بیشتر می‌خواهیم و سیری‌نا‌پذیر شده‌ایم. البته کمال‌طلبی به نظرم بد نیست اما آنطور مریض‌گونه‌اش که بیشتر شبیه زیاده‌خواهی‌ست و در بخش آخر کتاب به آن اشاره می‌شود و در آهنگ لیتو با آن مواجه‌ایم مورد بحث من است. شاید قبلاً افراطی که در این آهنگ موج می‌زد را نمی‌فهمیدم اما الان محبوبیت چنین آهنگی برایم خیلی دور از ذهن نیست. افراطِ «زیادش خوبه» ماحصل تفریطِ نسل ماست.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 18:20:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از برنامه‌نویسی تا شعر</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-xkusggcqvvg3</link>
                <description>چند خط از نامه‌های من به دنیای ۰ و ۱من تقریباً نصف روز را با این صفحه مواجه‌ام. کدنویسی می‌کنم و با کامپیوترها در تعاملم. با آن‌ها حرف می‌زنم تا راضی شوند کارهایی که می‌خواهم را برایم انجام دهند. بدون چون و چرا و ادا و اطوار. اگرچه گاهی متقاعد کردنشان سخت است و تا مرز مشت زدن به صفحه‌ی مانیتور پیش می‌روم، اما یک منطقی پشتشان هست که هر بار من را دوباره با آن‌ها آشتی می‌دهد.این را داشته باشید، برویم سراغ نصفه‌ی دیگر روز. زمانی که چالش سخت‌تر شروع می شود. وقتی که عادت کرده‌ای به دنیای صفر و یک کدنویسی و بعد مواجه می‌شوی با انسان‌ها. موجوداتی که صفر و یک نیستند. از جنس طیف‌اند. جایی بین صفر و یک سیر می‌کنند. بعدِ ۵-۶ ساعت که مغزت عادت کرده به حلقه‌های شرطی دنیای برنامه‌نویسی و می‌دانی اگر فلان شرط را بگذاری بهمان نتیجه را می‌گیری، اخبار را می‌خوانی و مواجه می‌شوی با تصمیمات شخصی مثل ترامپ. کسی که خیلی از منطق خاصی پیروی نمی‌کند. حالا همین ترامپ‌ نوعی را بسط بدهید به خیلی از آدم‌هایی که از صبح تا شب با آن ها ارتباط دارید.برای تطبیق خودم با این شرایط، پناه می‌برم به ادبیات و شعر تا از صفر و یک فاصله بگیرم. تا بدانم گاهی حق با هیچ‌کس نیست و زندگی بیشتر شبیه فیلم‌های اصغر فرهادی و کتاب‌های داستایوفسکی‌ست تا منطق برنامه‌نویسی. اگرچه گاهی از همین سانتیمانتالیسم ادبیات و شعر هم دل‌زده می‌شوم و باز پناه می‌برم به دنیای کامپیوترها. راستش را بخواهید من، هم بین گزاره‌های منطقی کدهای برنامه‌نویسی آرامش پیدا می‌کنم، هم بین شعرهای شورانگیز مولانا. هم هوش مصنوعی ربات‌ها برایم جذاب است، هم هوش هیجانی خودمان. اصلا تمام چالشم این روزها همین است. پیدا کردن تعادل بین عقل و احساس‪.‬ عمل به همان ‪“‬خير الأمور أوسطها‪”‬ که می‌گویند. جایی بالای بام منطق و احساس، نه این طرفش، نه آن طرفش. همان جایی که عقل و دل به هم می‌رسند.‌‌مدتی‌ست وقتی می‌خواهم تصمیمی بگیرم، دعا می‌کنم که:خدایا، عقل و دلم را هم سو کن. ‌</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 18:54:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی برای کار، کار برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ozgpe7ksnux0</link>
                <description>داشتم نهار می‌خوردم که او هم غذایش را گذاشت توی مایکروفر و آمد خودش را رها کرد روی کاناپه‌ی روبه‌روی من. یک نگاهی به گوشی‌اش انداخت و گفت: لعنتی، هنوز چهارشنبه‌ است. عینکش را برداشت و یک دستی کشید روی سر و صورتش. حال و حوصله نداشت و چشم‌انتظار آخر هفته بود. برَدلی کوپِر هم در پس‌زمینه آهنگ shallow را می‌خواند و صدایش می‌آمد که:Are you happy in this modern world?Or do you need more?Is there something else you are searching for?اگر حتی یک روز هم در عمرتان کارمندی کرده باشید، خوب اِی را درک می‌کنید. اما آن لحظه خورد توی ذوق من. چون هفته‌های پیش هم دیده بودم که روز‌های جمعه وقتی وارد شرکت می‌شود، بلند بلند شعار «فرایدِی،فرایدِی» سر می‌دهد.اما فکر می‌کردم خب لابد آخر هفته‌ها خیلی بهش خوش می‌گذرد. ولی متوجه شدم این فشار طول هفته‌ است که موجب می‌شود اینطور برای آخر هفته له‌له‌ بزند. نه اینکه فقط اِی اینطور باشد. توی گروه مجازی شرکت هم جمعه‌ها هِی پیام می‌دهند «هَپی فرایدِی» دوستان. به عبارتی می‌گویند به آزادی دو روزه از چنگ برده‌داری مدرن نزدیکید. حالا شاید شما بگویید کیفیت برده‌داری در اروپا خیلی از ایران بهتر است. خب این قبول اما به نظرم در انتها سر و ته یک کرباسند. آن لحظه حرصم گرفت وقتی دیدم اگر پنج سالِ آینده مثل اِی یک توسعه‌دهنده‌ی ارشد شده باشم، باز ممکن است خیلی از کارم «راضی» نباشم. جایی می‌خواندم که دوشنبه‌ها روزهای خیلی بدی نیستند، این شغل شماست که چنگی به دلتان نمی‌زند.احساس می‌کنم تازه وارد بزرگسالی شدم و فهم قوانینش برایم کمی سخت است. همین سوال های کلیشه‌ای کار برای زندگی یا زندگی برای کار هی توی سرم می‌چرخند. در کتاب «راهبری زندگی با شهود درونی» می‌خواندم که دو برهه در زندگی خیلی سخت است. یکی دهه‌ی بیست که یاد می‌گیری چطور وارد زندگی واقعی شوی و یکی هم دهه چهل که باید کم کم یاد بگیری چطور کنار بکشی. حالا من هم در اوایل راه هستم. با خیلی چیز‌ها که نمی‌دانم و باید یاد بگیرم. معلوم نیست پنج سال دیگر اصلا باشم یا نباشم. ولی امیدوارم اگر بودم، کمتر دست به سر و صورتم بکشم و بگویم: لعنتی، هنوز چهارشنبه است...</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 21:09:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی مَلِک</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%84%DA%A9-qninlejpppol</link>
                <description>گوشه‌ای از خانه‌ی ملک مشهدآهنگ سوغاتی را گذاشته بود. صدای هایده پراکنده شده بود در فضای قدیمی خانه‌ی مَلِک. با سوز می‌خواند:«عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن توعمر دوباره ی منه، دیدن و بوییدن تو»به دوستم گفتم: «این فضا همین آهنگ رو می‌طلبه...»خانمی که پشت میز نشسته بود، سرش را تکیه داده بود به دستش و با آرامش نقاشی‌اش را رنگ می‌زد. گفتم: «خوش به حال شما که اینجا کار می‌کنید.» لبخندی زد به نشانه‌ی تایید و رضایت. با خودم فکر کردم قطعاً این گوشه‌ی آرام، قدیمی و دنج برای نقاشی کشیدن خیلی الهام‌بخش است. ‪یک لحظه از پشت میز رفت و من این قاب را ثبت کردم برای روزهای بی‌حوصله‌ی بارانی تا دوباره ببینمش، هایده بگذارم و حالم بهتر شود.شما هم اگر دلتان خواست، آهنگ سوغاتی هایده را بگذارید و از جزئیات این عکس لذت ببرید.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 19:42:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب احیا و مرمت زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fussyv/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D9%85%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-bkjk2dtshjex</link>
                <description>Sagrada Familia, Barcelona - Source: blog.sagradafamilia.orgخانم کِی آلمانی بود. در کلاس زبان اسپانیایی با او آشنا شدم. یک روز که ماشین نداشت بعد کلاس به او گفتم بیا من برسانمت. هم یکم اسپانیایی تمرین کنیم هم یک دوری بزنیم. آمد نشست توی ماشین و همان اول کار، یک جاسیگاری فلزی که رویش طرح یک ماندالا داشت را از کیفش درآورد. داخلش سیگارهای باریک قهوه‌ای رنگی داشت که دور هر کدامشان یک نخ صورتی بود. تعارف زد و گفت: اینها سوغات هند است. امتحان نمی‌کنی؟ گفتم: نه سیگار نمی‌کشم. گفت: آفرین، چه پسر خوبی و کِشمِشی خندید.تازه با اِسْپاتیفای آشنا شده بودم و ذوق داشتم. گفتم: خانم کِی، آهنگ درخواستی لطفاً، هر آهنگی. گفت: یعنی هر آهنگی بگویم پخش می‌کنی؟! گفتم: بله، شما ما فرزندان تکنولوژی را دست کم گرفته اید! گفت: خیلی خوب آهنگ corazon espinado(قلب زخم خورده) را بگذار از گروه مانا و سانتانا. آهنگ را پخش کردم. جادوی راک لاتینی اتمسفر ماشین را تغییر داد و یخ بینمان را زود آب کرد. خانم کِی که پنجاه و اندی سال داشت حسابی ازین اتفاق غافلگیر شده بود. گفت :الحق که فرزند تکنولوژی هستی! صدای آهنگ را زیاد کرد و شروع کرد به پُک زدن به سیگار هندی‌ خوش بویش که بویی شبیه به عود داشت. همینطور در اواسط خیابان بعثت مشهد بودیم که گفت: می‌دانی ایران را خیلی دوست دارم. مثلاً همین سی‌متری رضا، بلوار ابوذر و بعثت با چنارهای سبز بلندی که دارند. یا خورشید دست و دلباز مشهد با غروب های نفسگیرش. اما حالا بعد دوازده سال دیگر خسته‌ام. چند سال است اینجا آثار باستانی را مرمت کرده‌ام. تاریخ این کشور را خوب می‌شناسم. شاید بهتر از اغلب ایرانی‌ها. اما حالا می‌خواهم بروم بارسلونا. حتی آلمان، کشور خودم حالم را خوب نمی‌کند. گفتم: خب برو، تو که خانه داری در بارسلونا. گفت: دلم اینجا گیر است. شوهرم را چکار کنم، او آدم همینجاست.یک سال بعد خانم کِی رفت. همان روز از صحبت‌هایش حس کردم بعد چندین سال حفظ و مرمت ‌آثار باستانی در ایران، احساس می‌کرد باید خودش را هم مرمت کند. یک دستی بکشد به حال و احوال خودش. از حرف‌هایش معلوم بود که می‌داند اگر بنای زندگی‌اش را احیا نکند، ممکن است یک روزی، یک لحظه‌ای، یک جایی، خودش آوار بشود روی سر خودش. یک هفته بعد رفتنش عکسی برایم فرستاد. ایستاده بود وسط یک بارِ دنجِ ایرلندی در بارسلونا. لبخند به لب داشت و موهای لخت جوگندمی‌اش ریخته بودند روی نصف صورتش. یک لیوانِ سَرپُرِ آبجو هم توی دستش بود. عکس را که دیدم ناخودآگاه لبخند زدم. به نظرم اولین فاز مرمت بنا را شروع کرده بود.</description>
                <category>معین.و</category>
                <author>معین.و</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 13:38:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>