<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شکوه روشنی فردا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gaharlorestani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:03:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4103348/avatar/XXMkZu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شکوه روشنی فردا</title>
            <link>https://virgool.io/@gaharlorestani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درختی در دل تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@gaharlorestani/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-ldowrpsl64rf</link>
                <description>بیاد دارم چند روزی بیشتر از سزارین و از دست دادن نوزاد تازه‌متولدم نگذشته بود. بی‌رمق، زخمی از تن و روح، روی تخت اتاقم دراز کشیده بودم.نه توان حرکت داشتم، نه رمقی برای گریه؛ داغ فرزندی که هنوز گرم بود، هر لحظه درد جسمم را چند برابر می‌کرد. امیدی برای برخاستن نداشتم.یادم آمد که این چند روز حتی قفل گوشی را باز نکرده بودم. نه پیامی، نه تماسی، نه صدایی. گوشی را که به دستم دادند، بی‌هدف تلگرام را باز کردم. کانالی به‌طور اتفاقی گشوده شد.اولین جمله‌ای که پس از آن روزهای سیاه با چشمان تارم خواندم، نوری لرزان در دل تاریکی درخشید:«گریه نکن خواهرم... در خانه‌ات درختی خواهد رویید، و درختانی در شهرت، و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درخت را به درخت دیگر خواهد رسانید. و درختان از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی، سحر را ندیدی؟»بغضم شکست. اما نه از ناامیدی، که از امیدی خاموش و عمیق که ناگهان بر دلم نشست.تمام دلداری‌های اطرافیان، هرچند صادقانه، به گوشم نمی‌نشست. اما این جمله، این بند از سووشون، گونه‌ام را بوسید و آرام گفت: گریه نکن.آمده بود تا بگوید غمت بی‌جواب نمی‌ماند، که از دل خاک هم می‌توان دوباره رویید.مثل یک جوانه، ارام، بی صدا اما زنده.از همان روز، این جمله شد جرقه‌ای در تاریکی. بعدها سووشون را دوباره خواندم، اما آن بند برایم چیزی فراتر از یک نقل‌قول ادبی بود. صدایی بود که در لحظه‌ای بی‌پناه، مرا صدا زد.حالا که پسرم کنارم بازی می‌کند، و گاهی که می‌نویسم و کسی با واژه‌هایم همراه می‌شود، حس می‌کنم آن درخت وعده‌داده‌شده آرام‌آرام در من جوانه می‌زند.و با خودم فکر می‌کنم:شاید هیچ‌چیز در این جهان «تصادفی» نیست.نه آن جمله، نه باز شدن آن کانال تلگرام، نه حتی تاریک‌ترین روز زندگی‌ام.</description>
                <category>شکوه روشنی فردا</category>
                <author>شکوه روشنی فردا</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 16:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس، دوست من</title>
                <link>https://virgool.io/@gaharlorestani/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-bch67cwvezkd</link>
                <description>می‌گویند بنویس؛ یک نویسنده‌ی معروف گفته است: «برای اینکه نویسنده شوی، باید نوشت، نوشت، نوشت…»اما در میان این روزمرگی‌ها، جایی برای نوشتن پیدا نمی‌شود. تنها در خیال، در پستوی ذهنم، نوشتن را تمرین می‌کنم. قصه‌ها می‌آیند و می‌روند، و من همه را ناتمام، تمام می‌کنم.بیچاره قصه‌ها... همه‌شان لت‌و‌پار شده‌اند در خیالم.قصه‌ی دختری که با جبر ازدواج کرد و حالا در میانسالی، داغ خیانت و ظلم بر دل دارد.قصه‌ی دختری که با عشق به خانه‌ی بخت رفت، و حالا با این‌همه زخم، عشق از یادش رفته.قصه‌ی زنِ نقاشی که تابلوهایش یکی‌یکی برای تأمین هزینه‌ی اعتیاد همسرش، به حراج گذاشته شد.بیچاره زن‌ها…دلم می‌خواهد از بیچارگی مردها هم فریاد بزنم،اما صدای بلندِ رنجِ زن، فریادِ مردها را خفه می‌کند.بنویس، دوست من.بنویس، شاید دنیای کوچکِ آشپزخانه‌اتبه بزرگیِ دنیای کتابخانه‌های جهان تبدیل شود...</description>
                <category>شکوه روشنی فردا</category>
                <author>شکوه روشنی فردا</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 20:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محله ای که گم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@gaharlorestani/%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-lqpgo6q1dhbo</link>
                <description>دلنوشته:امروز، خستگی بیشتر از همیشه بر تنم نشست؛ وقتی پسربچه‌ی کوچک همسایه، با خنده‌ای بی‌خیال، دشنامی رکیک به هم‌بازی‌اش گفت. درجا شرم سراسر وجودم را گرفت. بی‌اختیار اطرافم را پاییدم؛ نکند کسی دیگر هم شنیده باشد و من، باز باید نگاهم را بدزدم، ساکت باشم و زودتر به خانه برگردم. باز یکی دیگر حرف نامربوطی زد، و من باید بارِ شرمش را بکشم.من همیشه شرم می‌کشم. انگار زن بودن، برایم مساوی شده با شرم داشتن، شرم خوردن.به خودم آمدم. منی که مثلا تحصیل‌کرده‌ام، منی که کودکی‌ام در محله‌ای نجیب و بافرهنگ گذشت... حالا اینجا چه می‌کنم؟دست تقدیر چرا مرا اینجا آورد؟ اینجا که هر لحظه‌اش عذاب است: فقر، بی‌سوادی، خرافه‌پرستی...هرجا می‌روم، همین زخم‌ها، همین جهل، همین توهین به شعور، دنبالم می‌آیند.کِی تمام می‌شود این بیماریِ بی‌فرهنگی؟کجا بروم که دل خوش کنم به فرهنگ و ادب ایرانی؟کجا بروم که حظ کنم از شعور و شناخت آدم‌های اطرافم؟من محله‌ی قدیمی کودکی‌ام را گم کرده‌ام...شما آدرسش را ندارید؟</description>
                <category>شکوه روشنی فردا</category>
                <author>شکوه روشنی فردا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 06:32:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>