<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گوزن شمالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gavazn01</link>
        <description>من اینجا هستم تا شما را همراه خود به دل قصه ها و روایت ها ببرم. به دنیای علم، ادبیات، هنر، جغرافیا و تاریخ خواهیم رفت.من گوزن شمالی هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1622850/avatar/oCrg8O.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گوزن شمالی</title>
            <link>https://virgool.io/@gavazn01</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کیک‌ بوکسینگ بانوان زنجان</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-vrjqmnpumynu</link>
                <description>کیک بوکسینگ بانوان زنجانکیک بوکسینگ، ورزشی ترکیبی از حرکات قدرتی و هوازی است و به دلیل فواید بسیار زیاد آن، به ویژه در سال‌های اخیر محبوبیت فراوانی پیدا کرده است. این ورزش علاوه بر اینکه به تقویت عضلات و افزایش استقامت کمک می‌کند، یک راهکار عالی برای کاهش وزن و سوزاندن کالری است. در کیک بوکسینگ، شما با انجام حرکات متنوعی مانند مشت زدن، لگد زدن و پارینه‌زنی، تمام گروه‌های عضلانی بدن را درگیر کرده و کالری زیادی می‌سوزانید. همچنین، این ورزش به بهبود تعادل، هماهنگی و انعطاف‌پذیری کمک کرده و می‌تواند به افزایش اعتماد به نفس و کاهش استرس نیز منجر شود.کیک بوکسینگ بانوان زنجان:استاد: خانم نجفی.شماره تماس: 09358620121کیک بوکسینگ زنان در زنجانفواید کیک بوکسینگ برای بانوانکیک بوکسینگ فواید بسیار زیادی برای بانوان دارد. در ادامه به برخی از مهم‌ترین این فواید اشاره می‌کنیم:۱. فواید جسمانیافزایش قدرت و استقامت: کیک بوکسینگ باعث تقویت عضلات اصلی بدن، از جمله بازوها، پاها، شکم و پشت می‌شود. همچنین، این ورزش استقامت قلبی عروقی را افزایش داده و به بهبود عملکرد کلی بدن کمک می‌کند.کاهش وزن و چربی سوزی: تمرینات پر انرژی کیک بوکسینگ کالری زیادی می‌سوزاند و به کاهش وزن و چربی سوزی کمک می‌کند.افزایش انعطاف‌پذیری و چابکی: حرکات متنوع کیک بوکسینگ باعث افزایش انعطاف‌پذیری و چابکی می‌شود که در زندگی روزمره و سایر ورزش‌ها مفید است.بهبود تعادل و هماهنگی: انجام حرکات ترکیبی و هماهنگ در کیک بوکسینگ، تعادل و هماهنگی بدن را بهبود می‌بخشد.تقویت استخوان‌ها: تمرینات قدرتی کیک بوکسینگ .۲. فواید روحی و روانیکاهش استرس و اضطراب: انجام حرکات قدرتی و تخلیه انرژی در کیک بوکسینگ، به کاهش استرس و اضطراب کمک می‌کند.افزایش اعتماد به نفس: یادگیری تکنیک‌های دفاع شخصی و دستیابی به اهداف در کیک بوکسینگ، باعث افزایش اعتماد به نفس می‌شود.بهبود خلق و خو: ترشح اندورفین در حین ورزش، باعث بهبود خلق و خو و کاهش افسردگی می‌شود.افزایش تمرکز و تمرکز حواس: کیک بوکسینگ نیازمند تمرکز و تمرکز حواس بالایی است که به بهبود این توانایی‌ها کمک می‌کند.توسعه مهارت‌های اجتماعی: شرکت در کلاس‌های کیک بوکسینگ و تعامل با دیگران، باعث توسعه مهارت‌های اجتماعی می‌شود.۳. چند فایده دیگردفاع شخصی: یادگیری تکنیک‌های دفاع شخصی در کیک بوکسینگ، به بانوان احساس امنیت بیشتری می‌دهد.افزایش انرژی و شادابی: کیک بوکسینگ باعث افزایش انرژی و شادابی در طول روز می‌شود.بهبود خواب: فعالیت بدنی منظم در کیک بوکسینگ، به بهبود کیفیت خواب کمک می‌کند.کیک بوکس زنان زنجانکیک بوکسینگ برای لاغری خوبه؟در واقع کیک بوکسینگ یکی از بهترین ورزش‌ها برای لاغری و تناسب اندام است. تمرینات کیک بوکسینگ به شدت هوازی هستند و باعث سوختن کالری زیادی می‌شوند. علاوه بر حرکات هوازی، کیک بوکسینگ شامل تمرینات قدرتی نیز می‌شود که به افزایش توده عضلانی کمک می‌کند. عضلات بیشتر به معنای متابولیسم بالاتر و سوختن کالری بیشتر حتی در حالت استراحت است.در کیک بوکسینگ تمام عضلات بدن درگیر می‌شوند و این باعث می‌شود که چربی‌سوزی در تمام نقاط بدن صورت بگیرد.بسیاری از تمرینات کیک بوکسینگ از نوع HIIT هستند که به طور متناوب بین دوره‌های فعالیت شدید و استراحت کوتاه انجام می‌شوند. این نوع تمرینات بسیار موثر در سوزاندن چربی هستند.آیا هر سنی برای شروع کیک بوکسینگ مناسب است؟بله، قطعاً! سن تنها یک عامل است و نباید مانعی برای شروع کیک بوکسینگ باشد. بسیاری از افراد در سنین بزرگسالی و حتی میانسالی به این ورزش روی می‌آورند و از فواید آن بهره‌مند می‌شوند.مزایای شروع کیک بوکسینگ در سنین بالاتر عبارتند از: کاهش استرس: کیک بوکسینگ یک راه عالی برای تخلیه انرژی و کاهش استرس است.بهبود سلامت: این ورزش به تقویت قلب و عروق، بهبود تعادل و افزایش قدرت کمک می‌کند.افزایش اعتماد به نفس: یادگیری تکنیک‌های جدید و پیشرفت در این ورزش، به افزایش اعتماد به نفس می‌انجامد.چه زمانی باید کیک بوکسینگ را شروع کرد؟بهترین زمان برای شروع کیک بوکسینگ، همین حالاست! مهم‌ترین نکته این است که شما علاقه‌مند به این ورزش باشید و تصمیم بگیرید که آن را دنبال کنید. با توجه به شرایط سنی و جسمانی خود، می‌توانید با استاد نجفی، نماینده بانوان کیک لایت کیک بوکسینگ در زنجان مشورت کرده و برنامه تمرینی مناسبی را برای خود انتخاب کنید.</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 16:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلات تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-fusnxzwmvrbl</link>
                <description>شکلات تلخپاهایم به سختی مرا تحمل می‌کرد‌. حس می‌کردم که دلشان می‌خواهد همین‌جا ولو شوند روی زمین و مرا محکم به زمین بکوبند. هنوز تندیس در آغوشم بود. به سختی و با حفظ ظاهر مسیر دانشگاه تا خیابان طی کردم و به محض دیدن اولین تاکسی دستم را بالا بردم. خود را به زور داخل صندلی عقب جا دادم و تندیس را روی صندلی رها کردم. رمقی برایم نمانده بود. هنوز در شوک دیدنش بودم. راستش را بخواهید دیدنش یک طرف ماجراست و دیدنش در کنار همسرش یک طرف دیگر. به خانه که رسیدم با سردبیر مجله تماس گرفتم و از او خواستم یک هفته‌ای به من مرخصی دهد، خوشبختانه قبول کرد. کمی از میزان اضطرابم کاسته شد. حال می‌توانم به عمق ماجرا فکر کنم.شاید این واکنش دفاعی مغزم در برابر فروپاشی است. این گیجی و منگی، هیچ چیز را نفهمیدن، درد را نکشیدن. منکه می‌دانم بعد از به آگاه شدن به عمق این مسئله چه بلایی سرم می‌آید.کاش می‌گفت‌. کاش خودش همان موقع می‌گفت که قصد ازدواج داد. کاش می‌گفت که مرا انتخاب نکرده است. کاش این شوک همان ۳ سال و ۹ ماه پیش بر من وارد می‌شد. افکارم پریشان و مخشوش است. به صورت دیوانه‌واری به خوردن شکلات تلخ روی آورده‌ام. این سومین قالبی است که در حال تمام کردنش هستم. اگر همینطور ادامه دهم سر و کارم به بیمارستان می‌کشد. به دوستم زنگ زدم. دیگر نمی‌توانم این وضح را تحمل کنم. هنوز یک روز از دیدارش نگذشته و من در حال دیوانه شدن هستم. دوستم می‌آید و به من کمک می‌کند. آری او می‌تواند. رفیقم تمام ماجرای مرا می‌دانست. می‌دانست با او تا کجاها رفته‌ام. می‌دانست چقدر عاشقش بودم و چقدر عاشقم بود. هنگامی که ماجرا را شنید ناراحتی عمیقی بر چهر‌ه‌اش نشست. من  دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشتم، حتی نمی‌توانستم گریستن خود را کنترل کنم. دراز کشیدم و نمیدانم کی خوابم برده بود. شاید هم بیهوش شده بودم، نمیدانم.چشمانم را که باز کردم رفیقم بالای سرم بود. تمام آن مدت را کنارم مانده بود. برایم غذایی آورد اما اشتها نداشتم. دست نخورده روی میز باقی ماند. به او گفتم شب شده و باید برود. دلش نمی‌خواست از کنارم تکان بخورد.اما خیالش را راحت کردم و او را به خانه‌شان فرستادم. &quot;مجموعه داستان‌های گوزن شمالی شماره 5&quot;</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 22:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار مجدد</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-zhhqnheza3pt</link>
                <description>گوزنروزی که قرار بود جایزه‌ام را دریافت کنم لباسی سراسر مشکی پوشیدم. کفش چرمی واکس زده نیز می‌توانست انتخاب خوبی برایم باشد. حال فقط یک چیز کم داشتم، بوی دلنشین. رایحه‌ی یک ادکلن، با بویی سرد و پرقدرت می‌توانست احساساتم را به خوبی نمایش دهد. بنابراین سرتاپایم را خوشبو کردم و راهی دانشگاه شدم.تا زمان رسیدن من تمام میهمان‌ها آمده بودند، صدای همهمه‌ی کمی فضای سالن را پر کرده بود. صندلی‌ام را که در ردیف اول تعبیه شده بود پیدا کردم و نشستم. چند صندلی خالی در همان ردیف وجود داشت که احتمالا  برای افراد بلندپایه دانشگاه در نظر گرفته شده بود.مجری برنامه روی سن آمده و آماده‌ی شروع صحبت‌هایش بود. به محض شنیدن سلام مجری، سالن ساکت شد. صندلی‌های خالی ردیف جلو نیز پر شده بودند و تنها دو صندلی کنار من خالی مانده بود. صندلی‌های شماره‌ی 9 و 10.صحبت‌های اولیه‌ی مجری برنامه تمام شده بود که دو نفر را، دست در ست، در حال نزدیک شدن دیدم. پیش خود فکر کردم که حتما همان دونفری هستند که جایشان خالی است. نزدیکتر آمدند و با تشخیص چهره‌شان، حیرت زده به آنها خیره ماندم.خود او بود!! دست در دست همسرش. او نگاه و حواسش به جایی دیگر بود اما من گویی از تمام جهان جدا شده و محو آن دو بودم.هرچقدر که نزدیکتر می‌شدند ضربان قلبم تندتر می‌شد. باور کردنی نبود. تا چند لحظه دیگر مرا می‌بیند و کنارم می‌نشیند، یعنی مجبور است که کنارم بنشید.وقتی به یک قدمی صندلی رسید نگاهش به منی که خیره به او بودم برخورد کرد. برای چند لحظه انگار زمان ایستاد و هر دوی ما به کهکشانی دیگر پرت شدیم.+عزیزم، چه اتفاقی افتاد؟ عکاس نمونه‌ی ما را می‌شناسی؟ من فقط تصویرشان را دیده بودم.همسرش دستش را دراز کرد و با من دست داد. نداستم چگونه با او صحبت کردم. فقط این را فهمیدم که دست خود را کشیدم و به سرعت رو به طرف او که همچنان شوکه بود گرفته و گفتم:_از دیدارتان خوش‌وقتم.+من هم همینطور. برنده شدنتان را تبریک می‌گویم.همسرش به او گفت که کنار من بنشیند و خودش صندلی دیگر را انتخاب کرد. چه بگوییم که در آن لحظات همه چیز قفل زده شد. من از جهان خارج بودم و در فضای تهی شناور.در تمام مدتی که کنارم نشسته بود به من نگاه نکرد. اما آشفتگی‌اش کاملا مشهود بود. می‌توانستم صدای ضربان قلبش را بشنوم، حتی حرکت سریع خون در رگ‌هایش را نیز می‌توانستم حس کنم.دست روی دستش گذاشته بود، اما یک دم آرام نداشت. تو گویی مشغول شستن مداوم دستانش بود. هرچه می‌شست آن کف تمیز نمی‌شد که نمی‌شد.من دیوانه شده بودم. از لحظه‌ای که او را دیدم احساسات متناقض فراوان به سمتم حمله‌ور شدند. مگر می‌شود او واقعی باشد؟ یعنی ازدواج کرده است؟ او ازدواج کرده است؟لحظه‌ها در میان صدای بلند میکروفن‌ها با سکوت وحشتناکی پر شده بودند. همه چیز برایم تهی از جنبش و حرکت شده بود، ندانستم آن ده_پانزده دقیقه که مانند ده_پانزده سال بود، چگونه گذشت.نامم را صدا زدند و بالای سن رفتم. با کدامین پا؟ نمی‌دانم. روحم بدنم را ترک کرده و در روح او تلفیق شده بود. جسم تهی بودم. به زور زبانم را چرخاندم و پشت میکروفون از همه تشکر کردم.هنگام پایین امدن از پله‌های سن او را در حال خارج شدن از سالن دیدم. من هم تندیسم را روی صندلی گذاشتم و به بهانه‌ی سیگار سالن را ترک کردم. حدس می‌زدم که کجا رفته است. طبیعتا نمی‌توانست همسرش را وسط مراسم رها کند و برود. بنابراین به دستشویی رفتم. به محض باز کردن در چهره‌اش نمایان شد. +سلام. حالت خوب است؟ رنگت پریده._از رنگ صورت خودت خبر نداری، سرخ سرخ شده‌ای. مثل همان وقت‌هایی که عصبانی می‌شدی.+سرخ شدن صورتم بخاطر عصبانیت نیست. شوکه شده‌ام. تو ازدواج کرده‌ای؟ _او نامزد من است.  +تبریک می‌گویم. رازت همین بود؟ همان رازی که در نامه به ان اشاره کرده بودی؟_من باید بروم.+از من می‌ترسی؟ از من فرار می‌کنی؟_نه. خب دیگر خدانگهدار.کمی پس از رفتن او سیگاری کشیده و به سالن برگشتم. آن دو رفته بودند. من هم تندیس را در آغوش کشیدم و منتظر پایان مهمانی ماندم. &quot;مجموعه داستان‌های گوزن شمالی شماره ۴&quot; </description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 19:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال خام</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%85-vllzv6pyh2ir</link>
                <description>نقاشی کوبیسمصبح که از خواب بیدار شدم هنوز خسته بودم. روز گذشته فعالیت‌های زیادی داشتم و گویی خواب شب برای رفع خستگی آن کافی نبوده است. پس از نوشیدن قهوه کم کم هوشیاری خود را به دست آوردم.آن راز چه بود؟ آه دلم نمی‌خواهد به او و رازش فکر کنم. هرچه بود، دیگر مهم نیست. حواس خود را پرت کردم و قبل از خروج از خانه تصمیم گرفتم نامه را دور بیندازم. به اتاق رفتم و نامه را برداشتم و با سه حرکت سریع آن را تکه تکه و مچاله کردم. چه خشمی پشت این حرکت بود! مانند این بود که از او انتقام گرفته باشم. اما انتقام چه؟ انتقام کار نکرده، حرف نزده...؟؟راستش را بخواهید خشمی که برای پاره کردن کاغذ بیرون ریختم برایم تازگی داشت. این برانگیختگی برایم عجیب و ترسناک بود. نکند من در تمام این ۳ سال و ۹ ماه دائما در حال سرکوب خود بوده‌ام؟ نکند حس رهایی خیال خام من باشد؟  سردرگم و گیج شدم. اگر واقعا از چنگال او رسته بودم چرا باید با دیدن دوباره‌ی نامه انقدر آشفته می‌شدم؟  در این حین که غرق افکار خود بودم تلفن زنگ خورد. در یک مکالمه نسبتا کوتاه متوجه شدم که عکسی از من به عنوان عکس سال مجله &quot;زمین زنده&quot; انتخاب شده است. آه خدای من، عکسی که از یک کپرِ چوبیِ تنها گرفته بودم به عنوان عکس سال انتخاب شده بود. این عکس را در یکی از سفرهای کوتاه جاده‌ای، آن هم در حال حرکت، گرفته بودم. باورم نمی‌شد که آن را به عنوان عکس برگزیده‌ی سال انتخاب کنند.کپر تنهابه من اطلاع دادند که مراسمی برای اهدای جایزه ترتیب داده‌اند. این مهمانی نیمی خصوصی قرار بود که در دانشکده‌ی علوم زمین شناسی دانشگاه شهرمان برگزار شود. راستش را بخواهید شنیدن این خبر برایم دلنشین بود. همین که مراسم امسال به میزبانی مشترک &quot;زمین زنده&quot; و دانشگاه انجام می‌شد، جذابیت آن را دو چندان می‌کرد. از آن لحظه به بعد همه چیز را فراموش کردم و خود را برای روز سمینار آماده. &quot;مجموعه داستان‌های گوزن شمالی شماره 3&quot; </description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 15:25:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-jwradkamymdb</link>
                <description>رهاییرهایی، چه واژهای! شاید بتوان تمام خوبی‌های جهان را در این کلمه گنجاند. ۳ سال و نه ماه از رفتنش می‌گذرد و من کم کم با مفهوم این کلمه آشنا می‌شوم. قبل از او نمی‌دانستم رهایی چیست، نمی‌دانستم رها نبودن چیست.شاید همین حالا هم دقیق نمی‌دانم. اما چه فرقی می‌کند؟ مهم این است که حس و حالم بهتر شده است. اضطرابم را همراه خود دارم اما کمتر از سابق.یک روز صبح که با صدای کوبیدن پتک بر پیکره‌ی نحیف ساختمان کناری بیدار شدم یادم آمد که مدیر مسئول مجله‌ای که برایش عکس تهیه می‌کنم، از من خواسته که در مهمانی خصوصی‌شان عکاسی کنم. خوب شد یادم آمد، انگار صدای پتک یادآوری خوبی برایم بود.دوربینم را برداشتم تا به راه بیوفتم. ناگاه دستم به قاب عکس قدیمی‌ام خورد و  بر زمین افتاد. شیشه‌اش شکست و یکی از چهارچوب‌هایش از جایش درآمد. خم شدم تا از روی زمین بر دارم که چشمم به کاغذی تا شده در پشتش خورد.این دیگر چیست؟ از رنگ و رویش مشخص بود که نسبتا قدیمی‌است. وقتی بازش کردم متوجه شدم همان نامه‌ای است که ۳  سال و ۹ ماه پیش برایم فرستاده بود‌. حتی یادم نمی‌آید که چرا، چطور و کی آن را پشت این قاب عکس پنهان کرده بودم. یک بار دیگر خواندمش و لبخند گنگی بر لبانم نشست. وقتی به قسمت راز رسیدم در فکر فرو رفتم. چه رازی داشت که نگفته بود؟ من چه چیزی را در مورد او نمی‌دانستم؟ چرا تا به حال به فکر پی بردن به آن راز نبودم؟ دوباره صدای پتک بلند شد و من را به خودم آورد. نامه را رها کرده و راهی خانه رئیس شدم. رهای.... رهایی... چه حس خوبی. باور کنید دلم نمی‌خواهد  دوباره درگیرش شوم. نمی‌خوام ذهنم را معطوف او کنم. برای رسیدن به اینجا روزهای سختی را گذرانده‌ام. فکر فهمیدن آن راز لعنتی را از سرم بیرون می‌کنم. حالا که نیست. اصلا چه فرقی به حال من دارد؟ رازش هرچه بود نتیجه‌اش همینی است که می‌بینید. جدایی، سختی، سختی، سختی، رهایی.حتی در آن ۱ سالی که ارتباط محدودی با هم داشتیم به فکر کشف رازش نبودم‌. انگار آن روز اصلا آن کلمه را ندیده بود. گویی شوکی که به یک آن به تمام روحم وارد کرد مرا کاملا گیج و منگ کرده بود. این بار نامه را در کشوی میز کنار تخت گذاشتم‌. دراز کشیدم و به آسمان پرستاره‌ی شب خیره ماندم. در میان دود سفیدی که از سیگارم خارج می‌شد درخشش ستارگان را تماشا می‌کردم. به کارهای فردا فکر می‌کردم، آخر هفته‌ها همیشه به دل طبیعت می‌رفتم. البته معمولا برای گشت و گذار تنها نبودم، اغلب اوقات رفیقم هم مرا همراهی می‌کرد. اما این هفته کاری برایش پیش آمده بود و نمی‌توانست مرا همراهی کند...آخر شب که خسته به خانه رسیدم کفش‌های گلی‌ام را در گوشه‌ای رها کردم و تن خسته‌ی خود را به رختخواب بردم. &quot;مجموعه داستان گوزن شمالی شماره ۲&quot; </description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 12:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستوران</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-gwiabgmujfow</link>
                <description>رستورانسیگارم در حال تمام شدن بود، به این فکر می‌کردم که می‌شود یک پک دیگر زد یا نه. به ته سیگار نگاه کردم و از پک آخر گذشتم. هنوز نیامده بود. یک ساعت از زمان قرارمان گذشته و خبری از او نبود.این دومین بار بود که گارسون بر سر میز می‌آمد‌._چه چیزی میل دارید؟+یک گیلاس دیگر لطفا.اگر برای سومین بار برگردد و او اینجا نباشد یک چیزی سفارش می‌دهم. از زمانی که پشت میزنم نشسته‌‌ام ۱۰ یا ۱۲ موزیک متفاوت پخش شده است. میز کناری نیز مشتریان جدیدی دارد. این همه تاخیر بی‌سابقه بود. او هرگز دیر نمی‌رسید. دیگر کم کم مطمئن می‌شوم که نخواهد آمد.سیگار دیگری روشن می‌کنم و قبل از آمدن گارسون آنجا را ترک می‌کنم. تلفن خانه‌اش را داشتم، کافی است که یک باجه پیدا کنم. آه شماره‌اش را کجا نوشته بودم؟با ترس دکمه‌ها را فشار دادم‌. بوق تلفن طولانی بود و بی‌پاسخ. دسته‌ی تلفن را گذاشتم. حال در بی‌خبری کاملم و نمی‌دانم چه باید بکنم. اگر در خانه نیست پس کجاست؟همین که در خانه را بستم صدای زنگ آمد. حتما خودش است، می‌دانم که با شاخه‌ای گل سرخ بیرون در منتظر عذرخواهی است. او می‌داند که چقدر از منتظر ماندن، آن هم در بی‌خبری متنفرم. شتابان به سمت در رفتم.او پشت در نبود. این فرد را قبلا ندیده بودم. نامه‌ای به دستم داد و رفت. پشتش را که نگاه کردم نام خودم را دیدم. دست خط او بود.روی مبل نشستم و آهسته نامه را باز کردم. کمی ترسیده بودم. نیامدن سر قرار، جواب ندادن به تلفن، فرستادن نامه....&quot;عزیزترینم، می‌دانم که با دیدن آن شخص نامه‌رسان و نامه حسابی تعجب کرده‌ای. می‌دانم آن ذهن کنجکاوت دنبال تجزیه و تحلیل رفتار امروزم است، اما متاسفانه حرف‌های خوبی برایت نداشتم. نمی‌توانستم به چشمانت نگاه کنم و راز دلم را به تو بگویم.....راز؟ کدام راز؟ چه می‌خواستی بگویی که رو در رو امکانش را نداشتی؟&quot;بهتر است که از هم جدا شویم. این به نفع تو و من است. باور کن عزیزترینم بیشتر به نفع توست. تو هنوز جوانی و فرصت‌های فراوان دیگری داری.....&quot;دیگر یادم نمی‌آید چه نوشته بود در آن نامه. بهت‌زده به تک تک کلمات نگاه می‌کردم و آنچه خوانده بودم را باور نمی‌کردم.امروز که این ماجرا را روایت می‌کنم، ۳ سال و نه ماه از رفتنش گذشته است. فکر نکنید که  من هم به یک آن رهایش کردم، نه. روزها و شب‌ها در پی‌اش رفتم. خواستم که حرف بزند، حرف بزنم، ولی قبول نکرد.یک بار سخت بیمار شدم. نمی‌دانم از کجا حال نزار مرا فهمیده بود. چند روزی به خانه‌ام زنگ می‌زد و احوالم را می‌پرسید. این ارتباطات محدود را داشتیم. نمی‌دانم شاید ۱ سال پس از فرستادن آن نامه همین‌طور بود.من دیگر با او تماس نمی‌گرفتم، نه که دلم نخواهد، شجاعتش را نداشتم. رفتار و اخلاقش به کلی عوض شده بود. آن آدم سابق نبود. دلش نمی‌خواست من هم همان آدم سابق باشم.روایت اینکه در این ۳ و سال و ۹ ماه بر من گذشت بماند برای بعد. اما پس از رفتن او زندگی‌ام کاملا تغییر کرد. حال و روزم، اخلاقم، حتی علاقمندی‌هایم. خودم را سرگرم کار کردم. به هرجایی که فکرش را بکنید سر زدم.این روزها عکاسی می‌کنم. از آدم‌ها، طبیعت، بناها و هرچه به نظرم ارزش ثبت شدن داشته باشند. زبانم عکس شده است‌. کلمات زیبایم را در لحظه‌ی ثبت شدن تصاویر می‌گنجانم. احساس می‌کنم تمایل لحظات به ثبت شدن در گوشم زمزمه می‌شود. نجواهایی که مرا آرام و رها می‌کنند.دیگر به او فکر نمی‌کنم. شاید روزی بازگردد، شاید هم نه. من دیگر نمی‌توانم بخواهمش، دیگر نمی‌توانم نخواهمش. در واقع کاملا رهایش کردم. رهایش کردم و خود رها شدم.....&quot;مجموعه داستان از گوزن شمالی،شماره ۱&quot;</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 11:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-yoghih2joeua</link>
                <description>دلتنگی در شب سرد زمستانینیمه شب است. صدایی جز باز و بسته شدن گهگاه در نمی‌آید. ترانه‌ای گوش دادم و دلم یک آن تنگ شد. دل‌تنگ خاطراتمان، روزهامان، شب‌هامان، دل‌تنگ رنگ‌ چشمانش شدم. مشکی بود، مشکیِ آسمانی. مگر مشکیِ آسمانی داریم؟ آری داریم. نام این رنگ‌ را خودم انتخاب کردم. نام این رنگ را برای چشمان او انتخاب کردم.مشکیِ آسمانی یعنی عزیزمن، چشمانت وسعت آسمان و درخشش ستارگان را دارد. یعنی از دل مشکی چشمانت نور سپید ستارگان می‌بارد. فراموش کرده بودم خنده‌های بلند و طولانی را، دلتنگی را، لبخند دائمی بر لبانش را. که یک ترانه یادم آورد. &quot;به دشتی رسیدی بلندتر بخند، بلندتر بخند یاد خونه بیُفتُم&quot;  آه چقدر خنده‌ی تو زیباست.گفتم زیباست، آگاهانه بین زیبا بود و زیباست، دومی را انتخاب کردم. نه، زیبایی خنده‌ی او به من گِره نخورده، ذاتی است. برای اوست. این روزها فراموش کرده بودمش. گاهی از دستم در می‌رود و حافظه‌ام بر خلاف اغلب اوقات، کاملا یاری‌ام می‌کند. به یاد دارم روزی را که در بازار قدم می‌زدیم. گفت: اینجا را ببین، هر روز برای رفتن به مدرسه این مسیر را انتخاب می‌کردم. ای بی‌انصاف، نگفت اگر روزی تنها از اینجا رد شود و من نباشم خم می‌شود؟خم از غم، خم از دلتنگی، خم برای دست کشیدن بر مسیر راه رفتن او. چند سال آن راه را پیموده بود؟ ۲ سال؟ ۳ سال؟ حتما به نبودنش فکر نمی‌کرد. چه شد که به یاد آوردم؟ یک ترانه.... آه یک ترانه &quot;آی دل خبر اومد که دشتستون بهاره، زمین از خون فایز لاله‌زاره&quot; </description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 02:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rqa3s8ztgcm8</link>
                <description>عشق یک کافه غرق در دود استپرسیدند عشق چیست؟ جواب‌های متعددی دادند. فیلسوف، شاعر، نویسنده، ادیب، روانشناس و.... هریک جوابی دادند.عین القضات همدانی گفت:روح و عشق هر دو در یک زمان موجود شدند،روح را با عشق آمیزشی پدید آمد و عشق را با روح آویزشی. چون روح به خاصیت در عشق آویخت عشق از لطافت بدو آمیخت،چون تابش جمال معشوق پدید آمد،عشق با روح در گفت و شنود آمد.حلاج گفت: وقتی حلاج را به سمت چوبه دار می بردند،نقل است درویشی از میان پرسید عشق چیست؟گفت:امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی.آن روزش بکشتندو دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند، یعنی عشق این است. ژیژک نیز چنین نوشت:آیا هرگز عاشق شده‌اید؟ آیا وحشتناک نیست؟ عشق شما را بسیار آسیب پذیر می‌سازد. سینه‌تان را می‌شکافد و قلب تان را باز می‌کند و این یعنی کسی می‌تواند وارد وجودتان شود و شما را به هم بریزد. شما همه این دیوارهای دفاعی را به پا می کنید، یک زره تمام قد می‌سازید تا هیچ چیز نتواند به شما صدمه برساند. سپس احمقی که فرقی با دیگر احمق ها ندارد سرزده وارد زندگی احمقانه‌ی شما می‌شود و در آن پرسه می‌زند. شما بخشی از وجودتان را به آنها می‌دهید. آن‌ها این را از شما نخواسته اند. بلکه یک روز کار احمقانه‌ای مانند بوسیدن شما یا لبخند زدن به شما کرده‌اند و سپس دیگر زندگی‌تان مال خودتان نیست. عشق گروگان می‌گیرد. وارد وجودتان می‌شود. شما را می‌بلعد و رهایتان می‌کند تا در تاریکی مویه کنید. عبارت بسیار ساده ای شبیه این که &quot;شاید بهتر باشد فقط با هم دوست باشیم&quot; تبدیل به ترکی در شیشه‌ی قلب‌تان می‌شود. عشق صدمه رسان است. نه فقط به تخیل‌تان، نه فقط به ذهن‌تان، بلکه به روحتان صدمه می‌زند. عشق دردی است که وارد وجودتان می‌شود و پاره پاره‌تان می‌کند. شخصا از عشق بیزارم.عشق مکثی‌است قبلِ بیداریبه نظر خودم تعریف ژیژک از عشق درست‌ترین تعبیر ممکن است. عشق واقعا وارد وجودتان می‌شود و شما را می‌بلعد. حال فکر می‌کنید این آتش را پایانی هست؟ </description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 22:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره رفیق و همراه</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-bu6ihkrllzv5</link>
                <description>گلی سفید همچون رفیقمی خواهم نوشتن را با متنی شروع کنم که آیدا بیات امروز در صفحه اش منتشر کرده. در مطالب قبلی او را معرفی کردم، از قلمش و توانایی اش گفتم، حال که او را می شناسید می روم سراغ اصل ماجرا. &quot;زندگی همین مسیر صافی نیست که روی یه خط جلو بری، زندگی یه مسیر پرفراز و نشیبه که سنگ هم زیاد داره، جاده خاکیه، به همراه های واقعی نیاز داری! پس فکر نکن امروز اگر ارزش آدم های زندگیت رو نفهمیدی و توجهشون رو برای همیشه از دست دادی برنده ای.نه جونم.مسیر رو که جلوتر بری میفهمی چقدر باختی./#آیدا_بیات/&quot; وقتی این متن را خواندم یاد رفیق خود افتادم، کسی که شاید روی کاغذ مدت زیادی نیست که وارد زندگی من شده اما مثل این است که از هزاران سال پیش مرا می شناخته و تمام من را می داند. یاد او افتادم و رفیق راه و همراه بودنش. آیدا راست می گوید که زندگی مسیر صاف الان تو نیست، بالا و پایین دارد، سنگ دارد و گاهی اصلا صاف نیست و در آن مسیر حتما باید کسی باشد که همراهی ات کند. کسی که تو را همراهی خواهد کرد، تو را با تمام مشکلات و سختی ها و ناخوشنودی هایت. باور کنید تحمل ناخشنودی دیگری در این دوران سخت شده، انتظاری از کسی نیست ولی می دانید دیگر تنها رفتن و تنها نرفتن اندازه ی زمین تا آسمان متفاوت است.شب گذشته روح افسرده، ترسیده و مچاله شده ی خود را  نزد رفیق ترینم بردم. از رویاهای آشفته ای که می دیدم به او گفتم. منتظر بودم رویاهایم را برایم تعبیر کند و از دل آشفتگی های آن خواب ها برایم آرامش به ارمغان آورد. آری دلم میخواست روح پر اضطراب و نگرانم را در میان دستان پرمهر او رها کنم و تکیه زنم بر شانه استوار همچون کوهش. این اولین بار نبود که خود را  کنار او می یافتم، راستش را بخواهید هرگاه فشار به آستانه تحملم می رسد خود را در روح او حل می کنم. در کنار او نگرانی و اضطراب رنگ می بازد و آشفتگی هایم بر طرف می شود.راستش را بخواهید من خیلی خودخواه هستم. در برابر رفیقم خودخواهم. از انرژی روح او سرمست می شوم و دچار اعتیاد مخدر مسکنش. او رفیق ترین است و هربار مهربانانه تمام روح و توانش را در اختیار من قرار می دهد. می دانم او بیشتر از من تحت فشارهای مختلف است ولی دریچه های مهر و لطفش را نمی بندد. کنار او حس می کنم به سرچشمه حقیقت یعنی خدا نزدیک ترم. این جادوی اوست که روح مرا از مشت محکم آشفتگی پس می گیرد و سر جای خودش می گذارد.اهمیت همراه واقعی اینجاست! آیدا نوشت به همراه واقعی نیاز داری چون در سخت ترین لحظات فقط کسانی در کنارت خواهند بود که واقعی هستند. مگر می شود واقعی نبود و در مواجهه با روحی مچاله، خشمگین و نگران، مهربانانه ایستاد و بزرگوارانه عصاره وجودی خود  را در اختیارش گذاشت؟ فشارهای مختلفی که شرایط کلی زندگی به هر انسانی وارد می کنند، می توانند همان ناهمواری های مسیر باشند. آنجا یکی را میخواهی که تورا در آغوش گیرد و بار روحی تورا بر دوش کشد. آنجا حضورش را می خواهی تا زیر آوارهای سنگین له و خرد نشوی. شب گذشته که چیزی جز آشفتگی نداشتم برایم با احساس خالی شدن به صبح رسید. گریه کردم نه از غم، نه از شادی، گریستم چون به قدری از روح رفیقم سرشار شدم که جایی برای اضطراب و خشم باقی نماند، آب شد و از چشمانم به بیرون ریخت. اشک ریختم برای انسانیت انسانی که می دانستم خود به توان و انرژی نیاز دارد ولی همان را و حتی بیشتر از چیزی که داشت را در اختیار من قرار داد و در نهایت گفت؛ تو خوب و آروم باش برای من کافیه. شکرگزاری نتوان کرد به حد نعمت حضور او اما شکرگزارم که خدا او را در مسیر زندگی ام قرار داد، او را رفیق ترینم قرار داد.کلام آخر این که: همراه واقعی می تواند هرکسی باشد، مادر،پدر خواهر یا برادر،رفیق، رفیق. هرکسی که در زندگی تان ارزشمند است. کسی که در کنار او خود واقعی ات هستی. آن فرد یا افراد همراه یا همراهان واقعی تو هستند. می خواهم به تو مستقیم بگویم؛ رفیق ترینم، واقعی ترینم به قدر تمام کرم های عالم از تو ممنونم و به اندازه تمام عشق های عالم، به اندازه وسعت کوه شانه هایت، عمق اقیانوس قلبت و نوری که تویی و از تو منعکس می شود دوستت دارم. سرت سلامت، غمت کم و چشم بد دور باد ازتو. </description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 00:46:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنجان گردی/ خانه تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-qdo0bbgzvt3i</link>
                <description>خانه قدیمی در زنجان خانه های قدیمی را دیده اید؟ پر از خاطرات گونان، کمی ترسناک، گاهی متروکه، با دیوارهای کاه گلی  و سقف چوبی. یادتان هست  وقتی موقع خواب می شد به سقفش که پرده ای سفید داشت خیره می شدیم که مبادا حشره ای ترسناک ببینیم. سوسک یا عنکبوت یکی از وحشت های خانه های قدیمی بود! بله خانه های قدیمی عناصر زیادی را در دل خود جای داده اند، خاطرات بسیار شیرین کودکی در کنار ترس ها و غم ها قرار دارند. تصویر کنید همین خانه ای که در تصویر می بینید در روزگارانی دور، محل زندگی افراد خاصی بوده، میهمان آمده و رفته، شادی دیده، غم دیده و قصه ها را لابه لای دیوار های خود جای داده است. همین بنا که شاید قدمت آن به 100 الی 200 سال برسد، دقیق نمیدانم شاید هم بیشتر، با این ستون های چوبی اش، زمانی شوکت و حشمت داشته است. صاحب خانه هر صبح که از خواب بر می خواسته تمام درها و پنجره ها را باز میکرده تا هوایی تازه وارد خانه شود. زن خانه از طلوع تا غروب آفتاب درخانه مشغول پخت و پز و تمیزکاری و رسیدگی به امور فرزندانش بوده و مرد خانه نیز می رفته پی کارش و شب که می شده احتمالا با دستی پر بر می گشته!زیرزمینش را بگو، محل انبار ظروف و خوراکی ها بوده. از انگور بگیر تا آبغوره از سینی مسی بگیر تا دیگ های بزرگ، همه و همه در این زیر زمین نگهداری می شده. می دانید زنجان شهر مس است، بهترین ظروف مسی در این شهر تولید می شود. از فقیر گرفته تا غنی همه در خانه هایشان از این ظروف داشتند، هرکه مالش بیشتر بود طبیعتا زیر زمین خانه اش تا سقف پر بود از دیگ و دیس و سینی. زن این خانه را تصور کنید که برای میهمانی بزرگی از زیر زمین خانه تجهیزات لازم را بالا می آورده و در حیاط خانه بساط پخت و پز برپا می کرده.روز مهمانی را تصویر کنید: در خانه مثل همیشه باز است، باد پرده ورودی خانه را هی کنار می زند، خانه پر از سر و صدا است، کودکان فریاد شادی سر می دهند و مادران هی به آن ها می گویند: بروید در جای دیگری بازی کنید. گوش آن ها بدهکار نیست، هرگز نبوده، کودک صد سال پیش هم مثل کودک هزاران سال پیش و کودکان امروز  به بازی نیاز داشتند و بازی می کردند، پر سر و صدا. خانه شلوغ است، همسایه می آید فامیل می آید آخر امشب در این خانه مهمانی است. شب می شود، همه آمده اند، شام می خورند، میوه می خورند، چایی می نوشند و با یکدیگر صحبت می کنند. زن ها مشغول جمع کردن و شستن هستند، در همان حین با یکدیگر حرف می زنند، یکی از بچه اش می گوید، یکی از حاج آقا، یکی از حاج خانم و دیگری از سفر مشهدی که در پیش دارند. خانه قصه ما هم مشغول گوش دادن است. گوش می دهد و دم نمی زند. مهمانی تمام می شود، همه می روند و باز اهل خانه در خانه می مانند. روز ها همین طور می گذرد. این دیوار ها هر روز چیز جدیدی می بینند و می شنوند.آری این خانه ها قدیمی گویی روح دارند، روحی باستانی که وقتی آن را تماشا می کنی از اعماق تاریخ به سمت تو می شتابند و وارد چشمانت می شوند. تو می دانی آنجا پر از قصه است و این را نیز می دانی که به زودی نابود خواهد شد. به جان آن ساختمان جدیدی ساخته خواهد شد. انسان های جدیدی در آن جا زندگی خواهند کرد، دیوارهای جدیدی ساخته خواهند شد و باز هم آن ها شاهد ماجراهایی خواهند بود. آدم دلش می گیرد، نه که همه ولی دل آن هایی که کودکی یا جوانی شان را در آنجا گذرانده اند می گیرد ولی چاره ای نیست. آدم بار خاطراتش را به دوش دارد، چه دیواری بماند، چه نماند. این بار وقتی از کنار خانه ی قدیمی ای عبور کردید، بیشتر نگاهش کنید، دقیق تر. آن وقت متوجه روح باستانی و قصه ها خواهید شد. همه می آیند، همه می روند. یک روز چیزی ساخته می شود و روز دیگر از بین می رود و به واقع دوچیز باقی می ماند: خوبی و بدی.</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 23:10:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موزه لوور پاریس | موزه گردی</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%84%D9%88%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ndpgstm6yt6c</link>
                <description>موزه لوور پاریس&quot;موزهٔ لووْر (به فرانسوی: Musée du Louvre)  شاید یکی از نمادین ترین محل های پاریس باشه. این موزه خونه مشهورترین نقاشی ها، مجسمه ها و شاهکارهای هنریه که هزاران یازدید کننده رو از سراسر دنیا به خودش جذب میکنه. تو سال 2018  این موزه با ثبت بیش از 10 میلیون بازدید کننده، لورر رو به محبوب ترین موزه جهان تبدیل کرد. مونالیزای مشهور یکی از هزاران آثاریه که تو این موزه به نمایش گذاشته میشه.این مطلب در کانال گردشگری گوزن شمالی شمالی منتشر شده است، برای دیدن زیباترین نقاط جهان به کانال گوزن شمالی سر بزنید?&quot;موزه لوور از سال ۱۷۹۳ میلادی تا امروز به عنوان «موزهٔ عمومی» فعال بوده. تمرکز موزهٔ لوور روی هنر، تاریخ بشر و فرهنگ هست و آثار زیادی دراین زمینه‌ها تو این موزه جا گرفتن که از اون آثار  میشه به لوح حمورابی، تابلوی بانوی صخره‌ها و تابلوی مونالیزا اثر لئوناردو دا وینچی اشاره کرد. معروف ترین آثار موزه شامل موارد زیر هستن:مونالیزا (لئوناردو دا وینچی)بانوی صخره‌ها (لئوناردو دا وینچی)لوح حمورابیگاو بالدار آشوریلوح پیروزی نارام سیننقش برجسته‌های آشوریظروف گلی آشوریبخش‌های قابل توجهی از تخت جمشیدبز بالدار طلایی(هخامنشی)کاتب نشسته(سقاره-مصر)ونوس میلو&quot;هزینه تهیه آنلاین بلیط بازدید از موزه ۱۷ یورو هست. البته بلیط فروشی تو خود موزه هم انجام میشه و قیمتش ۱۵ یورو هست، ولی اگه بخوایین آنلاین نخرین باید توی صف های طولانی منتظر بمونید.نکته جالبی که هست اینه که می تونید بعضی روزا از موزه رایگان بازدید کنید و یا دارای این شرایط باشین:  اگر زیر 18 سال دارید هر روز. اگر بین 18 تا 25 سال مقیم اتحادیه اروپا هستید، هر روز. اولین شنبه هر ماه، ورودی از ساعت 18 تا 21:45 رایگان هست. هر جمعه از ساعت 18 تا 21:45، ورود برای بازدیدکنندگان زیر 26 سال رایگانه. ورود برای همه در روز باستیل (14 جولای) رایگانه. این موزه هر روز ساعت 9 صبح باز مشه و سه شنبه ها تعطیله.دیوارهای هخامنشی در موزه لوور پاریسبرخی آثار کهن و برجسته ایرانی که حالا تو موزه لوور نگه داری میشن موارد زیر هست:سنگ‌نگاره یادبود اونتاش ناپیریشاسنگ‌نگاره زن عیلامی و ندیمهسنگ‌نگاره بز با دم ماهیتندیس فاخته لاجوردیتندیس ناپیرآسوتابلو مراسم نیایش راهبه‌های آفتابتخته بازی ۵۸ خانهنقش برجسته آجری شیر کاخ آپادانا شوشسرستون گاو دوسر کاخ آپادانا شوشکتیبه داریوش بزرگ در کاخ آپادانای شوشافسار برنزی لرستانصدف‌نوشتهٔ اکدیسنگ نگاره مردوک</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 23:44:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محیط زیست و نقش دولت ها در حفظ آن</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%D8%A2%D9%86-c4objwfmdhwv</link>
                <description>محیط زیست و درختسلام همسفرا، امیدوارم خوب باشین. همونطور می‌دونید، تغییرات اقلیمی تاثیرات تخریبی خیلی بالایی روی زندگی بشر گذاشته که حاصل سالها بی توجهی به محیط زیست و رسما سو استفاده از منابع طبیعیه. حالا که میدونیم هشدار ها جدی شدن، با این حال امیدها از بین نرفتن و فعلا نقاط روشنی روجود دارن، بله برخی کشور ها در تلاش هستن اوضاع و شرایط رو عوض کنن.امروز قراره به کشورهایی سفر کنیم که در تلاش هستند اوضاع رو عوض کنن، امیدهارو برگردونن و با مجموعه کارهایی که انجام میدن، زیست انسان رو از خطر حتمی نجات بدن. این کشورها توسط شاخص عملکرد زیست محیطی (EPI) رتبه بندی شدن. EPI اساساً معیارهایی رو ارائه میده که میزان نزدیکی یه کشور به دستیابی به اهداف تعیین شده سیاست زیست محیطی و کاهش سرعت گرمایش جهانی را نشان میده!! برای دیدن زیباترین و جال ترین نقاط دنیا به کانال گردشگری گوزن شمالی سر بزنید. @gavazn01منبع: travel earthترجمه اختصاصی گوزن شمالیکشور سوئیس با رتبه 1 توسط EPI 2018، به طور مداوم برای غلبه به تغییرات آب و هوا، انرژی و آلودگی هوا تلاش می کنه. بخش زیادی از انرژی توسوئیس از انرژی برق آبی به دست میاد، همین امر باعث میشه ردپای کربن بسیار کم تولید بشه.پارک های ملی و مناطق وسیع سرسبز تو این کشور به خوبی  محافظت میشن و از نظر تنوع زیستی و زیستگاه امتیاز بالایی دارن. توی کشور سوئیس استفاده از انرژی های تجدیدپذیر به ترویج اقتصاد سبز کمک کرده، قوانین  سوئیس توسعه زمین‌های کشاورزی رو ارتقا داده، البته به صورت کاملا محافظت شده، هوای پاک و دریاچه‌ها و کوه‌های زیبای این کشور گواه تلاش این کشور در راستای نجات کره زمینه.تو مقطعی از تاریخ، فرانسه با صنعتی شدن سریع دست و پنجه نرم میکرد، صنعتی شدن هم که میدونید مصرف زیاد منابع و تولید کربن و  افزایش آلودگی رو در پی داره. ولی در سالهای اخیر این کشور تو سیاست های محیط زیستش تغییر ایجاد کرد البته باید گفت دولت فرانسه خیلی کارا کرده که یکیش توسعه فناوری های پاکه.کشور مالت، یه جزیره کوچیک با منابع محدود و تراکم جمعیت بالاست، ولی همین کشور در تلاشه تا خودشو سبز نگه داره. سال 2017، این جزیره در مقایسه با منبع اولیه انرژی قبلی خود که نفت کوره سنگین بود، استفاده از گاز طبیعی رو شروع کرد. امروزه 70 درصد انرژی مصرفی مالت از گاز طبیعی و باقی منابع تجدیدپذیر تامین میشه. این کشور در حال تلاش برای رسیدن به چندین هدف توسعه پایداره که برنامه ریزی شده تا  سال 2030 به اون دست پیدا کنن. یه نکته جالبی هم که باید بهش اشاره کنیم  آب این کشور هست، مالت کیفیت خیلی خوب رو هم حفظ کرده.دانمارک به عنوان یه کشور پیشرو هدف، اصلیش ایجاد یه جامعه زیست محیطی پایداره. برای انجام این کار، این کشور قصد داره تا سال 2050 از انرژی های تجدیدپذیر 100٪ استفاده کنه. شیوه های پایدار در دانمارک باعث شده که کشور هوای بسیار تمیز داشته باشه. استفاده از انرژی باد در مقیاس بزرگ گام مهمی برای دانمارک بوده. اونا به طور مداوم در حال توسعه فناوری های جدید در انرژی بادی هستن و امروزه تقریباً 40 درصد انرژی کشور از توربین های بادی به دست میاد.دانمارک تا سال 2020 قصد داره 50 درصد انرژی خودش رو فقط از باد دریافت کنه‌. فرهنگ دوچرخه سواری تو دانمارک یه تسکین خوشایند در مواجهه با انتشار گازهای سمی توسط وسایل نقلیه ست. کپنهاگ، پایتخت دانمارک دارای مسیرهای دوچرخه‌سواری به طول 400 کیلومتره و 40 درصد از جمعیت شهر با دوچرخه سفر میکنن. یک کشور و شهر خوب برای تنفس هوای پاک و البته دوچرخه سواری?? از طرف گوزنِ عاشق دوچرخه!</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 01:49:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیدا بیات کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-egq7sfreaewv</link>
                <description>آیدا بیات، نویسندهمی گوید ساده نویسم، راست می گوید ساده می نویسد ولی عمیق. کلماتش را در نگاه و خوانش اول کاملا میفهمی، به دلت می نشیند، خودت را در کلمات او پیدا میکنی، در خوانش دوم کمی از خودت فاصله میگیری و به نگاه او نزدیک می‌شوی، در سومین بار میفهمی او دوست ندارد به تو دیکته کند، نمیخواهد بگویید چه کاری رادانجام بده و چه کاری را انجام نده، درچهارمین خوانش متوجه میشوی که او جهان بینی خاص خود را دارد و چهارچوبی را برای خواننده ترسیم می کند که حکایت از نگاه فارغ از تعصب دارد. این متن را باهم بخوانیم:نه جانم کسی بعد از کسی نمیمیرد! زانوی غم بغل کرده ای که دلش برایت بسوزد تا شاید برگردد؟!اصلا برگردد که چه؟!بلند شو؛چایی بنوش! پنجره را باز کن...طلوع را دیده ای؟ کدام غروب تا آخر، غروب ماند؟صورتت را لمس کن...خودت را ببین؛خودِ دوست داشتنی ات را...خودِ بد و خوبت را نگاه کن!پرده ها را کنار بزن...حاشیه ها را دور بریز!تو آنقدر بزرگ و خاصی که لایق دوست داشته شدن هستی حتی تا نهایت پرستش!چرا خودت را تمام کنی به پایِ کسی که حرامت میکند!؟خودت را برای کسی تمام نکن!چشم هایت را ببند...پرواز کن خیالت را؛نفس بکش این زندگی را...دوست داشتنی بمان نه برای کسی بلکه برای حال دلت!بلند شو؛ خودت را بغل کن!قربان صدقه ی خودت برو...چه عیبی دارد خودمان را بیشتر از هر کسی دیگر، دوست داشته باشیم؟#آیدا_بیات@aydamatnkadeاین متن با لطافت هرچه تمام‌تر شکست عاطفی را تصویر می‌کند.  این متن را در سه بخش می توان برسی کرد، بخش اول اینجاست و از مرحله ای شروع می شود که درد دوری تمام جانت را گرفته، میخواهی برایش بمیری، به یادش بمیری، در نبودش بمیری، ولی نویسنده قاطعانه می‌گوید نه!!! میگوید نه و عبور می‌کند، چرا او  کوتاه نوشت؟؟ چون می‌خواهد به خواننده اهمیت گذر کردن را گوش زد کند، &quot;نه جانم کسی بعد از کسی نمی‌میرد&quot; تمام!! در ۷ کلمه موضوع را تمام میکند.آیدا می گوید که آن درد جانکاه، واقعا باعث مرگ تو نخواهد شد و مفهوم کلاسیک &quot;من بدون او خواهم مرد، من بدون او می‌میرم&quot; را زیر و رو می‌کند. در بخش دوم کمی می‌ایستد، تو را نگاه می‌کند و می‌گوید &quot;زانوی غم بغل کرده ای که....&quot; همان حالتی که از استیصال دچارش می‌شویم، شاید دلش برایمان سوخت، شاید این آخرین سنگر توانست از شکست قطعی نجاتمان دهد. بعد سوالی می‌پرسد، تا یادآوری کند آن پرسش مهمی را که باید از خودمان بپرسیم؛ &quot;برگردد که چه؟&quot; اینجا مخاطب تنهاست، برای لحظه ای با خود تنها می‌شود تا این سوال را از خود بارها و بارها بپرسد. اینجا را کمی دیرتر از قبلی ولی همچنان سریع رد می‌کند، باز هم به گذر از جایی اشاره دارد که نباید ایستاد. راستش را بخواهید بعضی نقاط، بعضی لحظه ها، از دست رفته هستند. توقف در آنجا اشتباه است و نابود کننده. نویسنده با قلم جادویی خود به سرعت در حال عبور است.و اما بخش سوم. طولانی ترین بخش که با &quot;بلند شو&quot; آغاز و هیچ عیبی ندارد که خودت را بیش از همه دوست داشته باشی پایان می‌یابد. نویسنده بخش اول و دوم را رد کرد تا برسد به جایی که می‌شود کاری کرد!!! توجه کردید که در بخش اول و دوم ما را با حقیقت رو به رو کرد؟؟ کاری نکردیم، فقط توجه کردیم تا ببینیم در اطرافمان چه گذشته و زخم های بزرگ و کوچک با ما چه کرده اند. اینجا نقطه آغاز است. ماجرا از قسمت سوم شروع می‌شود‌. بازکردن پنجره و نوشیدن چای خبر از چه می‌دهد؟ نویسنده با ظرافت تو را دعوت می‌کند که خستگی را بزدایی و در حال و هوای تازه ای نفس بکشی. او می‌گوید تاریکی ماندنی نیست، زیرا می‌داند تو در اوج استیصال و نگرانی و ناامیدی هستی، فکر می‌کنی خورشید زندگانی‌ات غروب کرده و دیگر رنگ نور را نخواهی دید. درست همینجاست که با اشاره‌ لطیف دیگری به خودت گوشزد می‌کند آفتاب زندگی خودت، &quot;تو&quot; هستی. تو اگر خوب یا بد، می‌توانی برای خودت خورشید و نور باشی، می‌توانی خود را از اعماق تاریکی خرد شدگی خارج کنی. او می‌داند که قلب تو شکسته و روحت آسیب دیده، اما اینجا به تو نوید می‌دهد. صراحتا به تو می‌گوید پرستیدنی!! پرستیدنی بزرگ است، پرحجم است، وزن زیادی دارد، به تو صراحتا اعلام می‌کند تو لایق عشقی، به حد زیادی لایق عشقی و فرصت عشق ورزیدن و دریافت عشق همیشه برای تو باقی خواهدماند. در قدم بعد به اهمیت مراقبت از خود اشاره می‌کند و در پشت پرده به تو می‌گوید، خودت را باید دوست بداری، قدر خودت را باید بدانی و این مهم‌ترین چیز است. زیرا یکی از ارزشمندترین دارایی‌های تو، خودت هستی!! و در آخر صریح و بی پرده و ساده می‌گوید از اینکه خودت را بیش از همه دوست بداری شرمنده مباش. باز هم به باور کلاسیک دیگری تشر می‌زند. باوری که می‌گوید؛ اگر خودت را بیش از همه دوست بداری خودخواه خواهی شد و خودخواهی بد است!!! البته که خودخواهی بد است ولی عشق ورزیدن به خود نه تنها بد نیست، بلکه لازم و مهم است، همان مفهوم روان‌شناختی self care. اینجاست که دیگر به جادوی قلم ساده‌نویس او آگاه می‌شویم، حال می‌دانیم ساده‌ی عمیق چیست.</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 02:04:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت های شگفت انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-ubkabojtjyvj</link>
                <description>تا حالا شده دستتون رو بذارین رو تنه درخت و اتفاقات درون درخت رو احساس کنید؟؟ درختا زنده هستن و با سیستم فوق العاده تبدیل انرژی برای ما اکسیژن تولید میکنن. البته فواید دیگه ای هم دارن، باعث استحکام خاک میشن و ازبرخی گونه های جانوری حفاظت میکنن. نشنال جئوگرافیک گزارش داده که درختا باهم دیگه ارتباط برقرار میکنن و سیستم فوق العاده ارتباط از طریق ریشه هاشونه!! تو این ارتباط یک درخت مرکزی به نام (هاب ) وجود داره که معمولا از باقی درختا بزرگتر و کهن تره و به نورخورشید دسترسی بیشتری داره. هاب چون نور زیادی میگیره بیشتر فتوسنتز میکنه و گلوکز بیشتری تولید میکنه، قارچ های زیر زمینی هم برای دسترسی به این گلوکز ریشه دوانی میکنن و ریشه  درختارو بهم متصل میکنن که با اون ریشه ها آب، فسفات، نیتروژن و پتاسیم به درختای دیگه منتقل میشه!! درخت هاب می تونه با ۴۷ تا درخت دیگه ارتباط برقرار کنه و اگر قطع بشه اون ۴۷ تا درخت به شدت تحت تاثیر قرار میگیرن. حالا بریم سه تا از شگفت انگیزترین درختارو باهم ببینیم! منبع تصاویر: One Tree Planted  این محتوا در کانال @gavazn01 منتشر شده است، برای دیدن کای مطلب و تصویر قشنگ از تقاط مختلف جهان به کانالمون بیاین?  Methuselahباورتون میشه این درختی که میبینید ۴۸۵۲ سالشه و اسمش Methuselah است. محل دقیق حضور این درخت مشخص نیست،در واقع بخاطر امنیت خود درخت، محلش رو مخفی نگه میدارن!! یه جایی تو آمریکاست. این درخت بخاطر چندین و چند سازگاری  شیمیایی که با محیطش داشته تونسته انقدر زندگی کنه( اهمیت تغییر برای دوام آوردن) چوب این موجود بسیار متراکمه و می تونه ۹۰ درصد از پوستش رو از دست بده و همچنان زنده بمونه!! @gavazn01درخت سرو ابرکوهسرو ابرکوه?? این درخت کهن ترین درخت آسیاست که تو کشور خودمونه، بین ۴ تا ۵ هزار سال هم عمرشه، واقعا شگفت انگیزه!! درخت سرو در در فرهنگ و تاریخ ایران حضور پر رنگی داره و نماد زندگی و زیبایی هست.درخت هایپریوناسم این درخت هایپریون هست. بلند ترین درخت جهان، با ارتفاع ۳۸۰ پا!! محل دقیق حضور این درخت هم مشخص نیست، فقط یه جایی در قلب جنگل رد وود(Red wood) کالیفرنیاست.ترجمه و تنظیم این کار به صورت اختصاصی به وسیله کانال گردشگری گوزن شمالی انجام شده. اگر به گردشگری علاقمندین می تونین با دنبال کردن این کانال کلی جاهای شگفت انگیز در نقاط مختلف دنیا رو ببینید? @gavazn01</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 23:23:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد سال تنهایی و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@gavazn01/%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-as01dfjxxc2j</link>
                <description>کتاب صد سال تنهاییرئالیسم جادویی را می شناسید؟ یکی از شاخه های واقع گرایی در مکاتب ادبی است که در آن ساختار های واقعیت دگرگون می شوند و دنیایی واقعی با روابط علت و معلول خاص خود آفریده می شود. می شود گفت رئالیسم جادویی، ترکیبی از واقعیت، افسانه و تاریخ است. در داستان هایی که به سبک واقع گرایی جادویی نوشته می شوند همه چیز عادی است اما یک عنصر جادویی و غیر طبیعی وجود دارد. حال که متوجه شدیم رئالیسم جادویی چیست به این موضوع خواهیم پرداخت که  یکی از بهترین رمان های نوشته شده این  سبک چیست؟ حتما نام صدسال تنهایی به گوشتان خورده، رمانی که از زمان شنیدن اسمش تا آخرین کلمه داستان شما را درگیر خود خواهد کرد. در این کتاب داستان زندگی  شش نسل خانواده ای که بوئندیا نام دارد، خواهید خواند.این خانواده در جایی به نام ماکوندو زندگی می کنند، سرزمینی گرم با بارش های سیل آسای باران. هوا شرجی است، پر از بخار و گرما، خانه هایی که از چوب و سنگ ساخته شده اند و کفپوش آن ها بخاطر رفت و آمد  فراوان، دائما گلی است. داستان اینگونه شروع می شود: &quot;چندین سال بعد، زمانی که کلنل آئورلیانو بوئندیا رو به روی سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دور دستی را که پدرش او را برای کشف یخ برده بود، از خاطر گذراند.&quot;همین شروع جادویی خبراز جذابیت بی حد و اندازه داستان می دهد. اگر علاقمند این سبک داستانی باشید حتما از مطالعه این رمان لذت خواهید برد. داستانی که با صحنه اعدام شروع می شود و شما را به مدت خیلی زیادی منتظر نگه میدارد تا متوجه شوید او اعدام شد یا خیر؟ این داستان شما را مسحور خواهد کرد و همراه خود، شما را  لابه لای خانواده ای پر جمعیت، ساده و در عین حال عجیب گم خواهد کرد. داستان پر از اسامی مشابه است، شاید کمی گیج کننده باشد ولی با غرق شدن در داستان همه آنها را خواهید شناخت، حتی بالاتر از شناخت، با همه آنها زندگی خواهید کرد! حال زمان مطالعه این رمان شگفت انگیز فرا رسیده، لباس های خنک و تابستانی خود را بر تن کنید که قرار است حسابی عرق بریزید.</description>
                <category>گوزن شمالی</category>
                <author>گوزن شمالی</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 11:48:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>