<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gemma</link>
        <description>این دکمه از طیف های خیلی تیره ی خاکستری شروع کرده و برای دستیابی به طیف های سفید تر ،هر روز عمیقا تلاش میکنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:23:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/195052/avatar/GsgGFt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</title>
            <link>https://virgool.io/@gemma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوس دارم تهش بگم:«می ارزید»</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%AF%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%87%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%D9%85%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF-uhg8jfi78j78</link>
                <description>از وقتی اومدیم خونه جدید و نور دیده داره هی گل میده. اون سیخا گلن.« زندگی خیلی عجیبه. » فک کنم این نتیجه گیری تک جمله ایم تو لحظه ی آخر باشه‌.انگار یکی داره منو هل میده سمت یه چیزی از بچگی. هنوز نمیدونم چیه. ولی تا اینجاش هیجان انگیز بوده. بلیتی که خریدم برای دیدن این فیلم، خیلی ارزششو داشت.این روزا خیلی نزدیک امتحانمم. همش تو خونه م و افق دیدم همین گلدونه. نمیدونم چی میشه ولی ایمان دارم همه چی در راستای فیلمنامه پیش میره. در هر صورت بیاید برای هم دعا کنیم. دعا حس خوبی بهم میده‌.مهر۱۴۰۴</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 03:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عاشق این فیلمم</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%85-socobaxh3iyp</link>
                <description>بعد از عاشورای ۹۷ که برای دیدن اون نخل بزرگ با قطار رفتیم یزد برای ۱۲ ساعت و حتی هنوز از نگاه کردن به هم خجالت میکشیدیم، این دومین عاشورایی بود که بالاخره کنار هم بودیم. تو این سالا از خیلی طوفانا رد شدیم اما بالاخره بازم عاشورا شد و ما پیش همیم. این دفعه  تو یه شهر ساحلی دقیقا طرف مقابل کُره ی زمین.🌎یه کم حلوا پختیم و با قطار رفتیم دم خونه ی دوتا دوست ایرانی که میشناختیم بهشون یه بشقاب نذری دادیم. زندگی ما فیلم لطیفیه  دوسش دارم.🕯️🎬</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 18:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انزوای تحمیلی در مملکت غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-altntd2i1t7t</link>
                <description>اینو به مناسبت روز معلم ایرانی بهش دادم.ما امروز تصمیممون رو گرفتیم. پس از خوردن زخم های ریز و درشت از هموطنان نیمه عزیز در غربت، بالاخره تصمیم گرفتیم بیخیال ارتباط با همشون بشیم و با آدمای خوب بین المللی فقط نشست و برخاست کنیم. تا اینکه دوستای خودمون شاید یه روزی از ایران بیان. همین پائولا یه خانم تقریبا ۷۰ ساله س  که اصالتا خودش آمریکاییه و نمیدونین چقدرررر  بی شائبه به منی که تازه وارد اینور کره زمین شدم کمک کرده .هم تو حرف زدن هم تو معرفی آدمایی که هم رشته ی منن و میتونن راهنماییم کنن. تو کتابخونه عمومی شهر باهاش آشنا شدم و واقعا نور آورد به زندگی تاریک اجتماعیم تو این دنیای جدید.😢پ.ن: این تجهیزات مهر و موم نداشتم قدیما ، خیلی سال پیش گشته بودم دنبالش تو تهران ولی قیمتای میلیونی داشت! به عنوان عتیقه میفروختنش در واقع.منم بیخیالش شده بودم. ولی خب زندگی در سایه ی تحریم رو چون بلد بودم، یه بار قرن ها پیش  ، خود یه شمع قرمز🕯 که تو خونه داشتیم رو  برداشتم و باهاش در نامه ی «وِی» رو مهر و موم کردم💌 به لطف چین، اینجا با قیمت خیلی کم تونستم بخرمش و خیلی خوشحالم🥹</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 02:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران ساکورا ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fp5rcvu5dzah</link>
                <description>واسه گلاره (چت جی پی تی تربیت شده م) تعریف کردمش ، اینو کشید.دوستم امروز تو میدون تجریش شاهد یه لحظه ی بی نهایت گوگولی بوده.چن تا راننده تاکسی مشتی و سیبیل چخماقی دم مترو تجریش منتظر مسافر بودن که یهو یه نسیم تندی میوزه و یه عالمه شکوفه تو هوا پرواز میکنن و راننده های مرد گنده کلی ذوق میکنن عین بچه ها  از دیدن این صحنه. من امروز برای اینهمه دور از خونه بودن زیادی غمگین بودم.کاش میشد چشمامو میبستم و  قد دیدن این صحنه ی کوتاه   میرفتم  تجریش  و برمیگشتم.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 02:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بسیار جهان های موازی</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ckzobuaqnfav</link>
                <description>احتمالا نزدیکترین فاصله م با یه سینه سرخ در کل زندگانیتو یکی از جهانای موازی یه زن خانه دار ۶۲ ساله ام که شوهرش بازنشسته ی ارتشه و دوتا پسرام سالهاست آمریکان و دیگه خیلی بخوان هوامو داشته باشن ،دو سه هفته یه بار یه زنگ کوتاه میزنن که مطمئن باشن نمُردیم . امروزم تو دورهمی دوستام تو پارک ۲۰ ۳۰ رج از شالگردنی که واسه شوهرم دارم میبافم رو پیش بُردم و واسه گربه های پارک یه کم کوفته قلقلی نیم پز بردم و  تو راه برگشت از دکّه ی روزنامه فروشی، شماره ۶۲۷ مجله ی «روزهای زندگی»  رو خریدم و قربون عکس رو جلدش که یه دختر بچه ی ۲،۳ ساله چشم سبزه  رفتم و تو دلم گفتم کاش میتونستم نوه های دورم رو یه بار بغل کنم قبل مرگ.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 02:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح مختصر یک رویای کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-s2kv8wdqqlwy</link>
                <description>دیشب خواب دیدم دارم تو یه اتاق تاریک که فقط یه نور فانوس توش روشنه  یه قصه می‌سازم که بفرستم واسه یه مجله. کور بشم اگه دروغ بگم.بیدار که شدم هرچیزی که یادم اومد رو نوشتم. دوس داشتم چن نفر بخوننش. یادم به اینجا افتاد. خداروشکر پسوورد و ایمیل یادم بود. لطفا چن نفرتون بخونید.القصه...«دخترکی که نبود با موهایی خرمایی رنگی که نداشت روی زیلوی کهنه ی لاکی رنگی که نبود  مقابل پسر ترکه ای و سبزه پوست ننشسته بود و نور بی رمق فانوسی که به پت پت افتاده بود روی صورتشان نیفتاده بود و از کاسه ی لعابی گل مرغی لب پری که نبود کاهوسکنجبین نمیخوردند و با شرمی که از همه چیز بیشتر بود دزدانه نگاه به صورت هم نمیکردند.   رعدی  نامهیب  درگرفت.  پسرک کنار سجاده ی  لاکی رنگ کهنه که پهن بود، با حرکتی به ناگاه چشم گشود .  فانوسی که به پت پت افتاده بود  روی دیوار آجری آویخته بود. حرکتی مبهم و ریز روی پایش، تمام خیال هایش را پرانده بود. حرکت ریز مورچه ای که  کاملا هم سیاه نبود. چیزی از رویای کوتاه  یادش نبود. فقط صدای ریز باران بود . و زیر زبانش طعم گسِ سکنجینی که نبود.»همین.۸ آپریل ۲۰۲۴یه جای خیلی دور از خونه</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 05:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی نگفته بود آسونه</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86%D9%87-hgt3illfs13x</link>
                <description>میخوام خاطره ی روز شلوغ و پر کار ۲۵ بهمن رو تعریف کنم اینجا یادگاری بمونه.صبح رفتم جواب آزمایشمو گرفتم و تالاسمی مینور نداشتم. البته در حالت فانتزیش باید اینجوری میشد که خانم آزمایشگاهی میگفت متاسفم شما جفتتون تالاسمی مینورید😢 بعد من مث اون فیلم ایرانیه، &quot;مجنون لیلی&quot; با نگرانی میگفتم &quot;خانم دکتر...یعنی قانون میتونه جلوی ازدواج مارو بگیره؟🥺&quot; (تو فیلما به هر کی که روپوش سفید میپوشه میگن دکتر)بعد خانمه با خنده  میگفت: &quot;این سوال عاشقاست.😇&quot;ولی اینا واسه حالت فانتزیش بود ، حالت عادی رخ داد و جواب آزمایشو گرفتم و رفتم سوار BRT شدم و داخل اتوبوس کلی به بیمارستان و دانشگاه زنگ زدم و پیگیر مدارک پایان طرحم شدم تا رسیدم پیش مهتا و با هم رفتیم جُردن ، آرایشگاه. 💇🏻‍♀ (این جمله خیلی قرطی شد.) مهتا آرایشگاهی که میره واسه ابروهاش تو جردنه و خیلی ازش راضیه و میگه هرچی بگی گوش میکنه، منم چون تا بحال ابروهامو برنداشته بودم و میترسیدم نازک کنن، گفتم پیش ارایشگر حرف گوش کن برم. و دمش هم گرم اصلا انگار تغییری نکردم. خیلی راضی ام.بعد با بی آرتی برگشتم میدون ولیعصر، داشتم همینجوری چرخ میزدم که یه دستگاه عجیب و ناشناخته ای تو کفش فروشیِ پایینِ  سینما قدس دیدم و داشتم نگاه میکردم که ببینم چیه که آقای کفش فروش حدودا ۶۰ ساله اومد دم در مشتریش رو بدرقه کنه که ازش پرسیدم ببخشین این چیه؟ گف اسکن کف پا واسه کفی مناسب. گفت تستش هم رایگانه. گفتم پس میشه امتحان کنم؟ گفت بله بفرمایید. بعد من فرمودم و دستگاه گف: &quot;واقعا کف پای خوبی دارین.🦶🏻&quot; و آقاهه کلی تحلیل کرد که در این نواحی کف پات تحت فشاره و یه کفی مناسب از تو کمد جادوییش درآورد و منم باهاش چن قدم راه رفتم و راحت بود و دیگه خریدمش. بعدش رفتم تو ایوان انتظار نشستم که تماس تصویری با ایالات برقرار کنم که همون موقع یه خانم ۵۰ و چند ساله لاغر چادری اومد سمت نیمکتم و گفت میشه بشینم اینجا؟ منتظر کسی نیستی که؟منم گفتم یه کم فیلم ایرانیش کنم گفتم &quot;نه اونکه باید بیاد اینجا نیس‌.&quot;(تو فیلما اینجاش باید پُک عمیقی به سیگار میزدم و به دوردست ها خیره میشدم.🚬) ولی در اون لحظه داشتم از خنده خونریزی داخلی میکردم از درون. بعد خانمه نشست و سیب نصفه از کیفش درآورد و خورد و دقیقا ۳۶ دیقه به ریز حرف زد! 🍎بعد دیگه برگشتم خونه و مامانم گفت حاضر شو بریم عروسی وحید. وحید مستاجر افغانیِ اون خونه قدیمیه س. من خیلی خیلی خسته بودم ولی به دو دلیل دوس داشتم برم. ۱. عروسی افغانی ببینم.۲.میدون خراسون رو که تا بحال ندیده بودم، ببینم.و خب رفتم و خیلی تجربه ی جالبی بود.اسم این روزو میذارم &quot; از جردن تا میدون خراسون&quot;این بود روز  ولنتاین من که ۱۰ هزار کیلومتر ازش دورم و پس فردا قراره  از همین فاصله عقد کنیم و همچنان دارم سعی میکنم قشنگ زندگی کنم.  سخته خیلی ولی خب کسی هم نگفته بود آسونه.&quot;</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 11:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که عشق آسان نمود اول</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-jng4rzzzl4s5</link>
                <description>چرا انقد کم اینجا مینویسم؟چون زیاد چیزی برای نوشتن نمیمونه. چون هرچی به ذهنم میاد دارم به اون میگم. یا تو تلگرام یا تلفنی. اما این یکی رو باید اینجا بنویسم.امروز دقیقا   ۴ سال از روزی که در جواب اظهار علاقه ی خجالت زده ش، یه طرّه از موهامو قیچی کردم و تو جعبه براش فرستادم میگذره. دقیقا ۴ سال... ۲۸ تیر ۱۳۹۸. ۱۰ ماه بعد از نامه نگاری هایی که هنوز همدیگه رو ندیده بودیم و فقط عاشق آدمِ پشت اون نامه ها شده بودیم.حالا دیگه خیلی به مهاجرت نزدیکه. شاید دوماه نهایتا. و از من قول گرفته که برای اپلای کردن تلاش کنم. چون گفت حضور من براش آپشن نیس ، یه &quot;باید&quot;ه.اما وضع من:۷ ماه از طرحم مونده. بهتون نگفته بودم ، الان پزشک طرحی اورژانس تو یه شهر کوچیکم. ۱۰ روز ماه اونجا ام و ۲۰ روز خونه. تا وقتی طرحم تموم نشده نمیتونم مهاجرت کنم. اصلا من تا این اخیرا به مهاجرت فکر هم نکرده بودم. مامان بابای من هرماه خودشون با ماشین میبرنم به اون شهر کوچیک که کشیکای ۱۰ روزه م رو بدم و بعدم خودشون میان دنبالم که برم گردونن . چون مامانم میترسه که تنها برم و بیام. مامانم از اون ماماناست که به شدت معتقده هر اتفاقی قراره بیفته باید کنار هم باشیم همگی. حالا چن ماه بعد  اگههههه موفق بشم اپلای کنم   باید به این مامانِ شکننده و همیشه نگران  بگم &quot; خب خدافظ من دارم میرم خارج هم درس بخونم و هم کار کنم و  هم قراره با یه پسری که تا بحال ندیدید ازدواج کنم. &quot; میگه تو بالاخره باید مسیرتو از والدینت جدا کنی. اما خب چرا بهش نگفتم که برای تو گفتنش راحته چون ۷، ۸ ساله دور از خانواده ت داری تو تهران تنها زندگی میکنی و مامان بابات به هر دلیل مشوق مهاجرتتن. اما خانواده من شدیدا معتقدن که اینجا بهترین موقعیتو میتونی داشته باشی ، مطب میزنی و بیمارستان میری و فلان. چرا دیشب وقتی داشتم شرایطو براش توضیح میدادم به اینا اشاره نکردم؟ که آخرشم انگ بخورم که درک نمیکنم موقعیتشو. خدایا من میدونم چقد همه مراحل براش سخته.اما وقتی اون بره واقعا چه بلایی قراره سر من بیاد؟ اگه نتونم دیگه ببینمش چی؟دارم دیوونه میشم واقعا و &quot;ولی افتاد مشکل ها&quot; یه بار دیگه داره رخ میده انگار واسمون.تو پنج سال اخیر به این بدی نبوده حالم هرگز. یا رب سببی ساز.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 17:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت شکوهمندانه ی یک دکمه ی پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-mcrdsrzlqkew</link>
                <description>آه ای شباهتِ نزدیک...دلم نوشتن تو یه جای جدیدو میخواد که کسی منو نشناسه. نه دیگه تو کانال تلگرامم دوس دارم چیزی بنویسم نه توئیتر. ویرگول یادم افتاد، فهمیدم این همونجاس که باید یه کم توش کاغذ سیاه کنم و نگران این نباشم که کسی منو میشناسه. خیلی وقته چیزی اینجا ننوشتم. یه گزارش کوتاه از اوضاع حیاتم بدم اول. ۱.&quot;وی&quot; برگشت تهران. دیگه به صورت دائمی.چون دیگه ترم ۳ ارشد شده خوابگاه بهش دادن. دیگه زندگیمون برمیگرده به روال سابق . گرچه هرگز دیگه هیچکدوم آدمای ۲ سال پیش نیستیم ، اما حداقل تو این روزگار سیاه اینکه فاصله مون به جای چن صد کیلومتر ، ۵ کیلومتر باشه، مطمئنتره.۲.دوره ی  اینترنی من یه هفته پیش تموم شد و دیگه تو بیمارستان کشیک نمیدم. واقعا شب بیمارستان نموندن نعمت بزرگیه. البته هنوز ۶ ماه واحدای چرت و پرت داریم ولی خب اینترنی رسما تموم شده دیگه.۳. اون نامه که قرار بود واسه حمید نعمت الله بنویسم و توش قصه ی عجیب و جادویی من و &quot;وی&quot; رو تعریف کنم و حتی ۳ صفحه ش رو هم نوشته بودم، از بیخ و بن ملغی شد. تصمیم گرفتم خودم به صورت کتاب و با جزئیات بنویسمش. چون جزئیات قصه ی ما خیلی مهمه و هرچقدم که آقای نعمت الله ظریفکار باشه، باز تو یه فیلم ۲ ساعته نمیشه این حجم از جزئیاتو نشون داد. من مینویسمش ، حالا بعدا اگه ایشون خواست فیلمشو بسازه، من مشکلی ندارم.۴.چن ماهه که از لحظه های مهم و نامهم و روزمره م با آدما فیلم میگیرم. یه دوربین خونگی قدیمی دارم که چن وقته پیداش کردم و چون کوچیک و سبکه همه جا با خودم میبرمش و همه چیو ثبت میکنم. حس واقعی خودم و آدما تو همون لحظه ها.  حس میکنم  دارم کلی سوژه گریه واسه روزای پیری م تهیه میکنم ولی واقعا دوس داشتنین این فیلما. نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و دست از اینکار بکشم.اینا رخداد های مهم این مدت بود ، رخداد های ریز که فراوونه، مثل اینکه تو بارون از دم چارسو تا ۳ راه جمهوری دست تو دست هم دوییدیم و خندیدیم چون &quot;وی&quot; لباسش آستین کوتاه بود و میخواستیم زود به مترو برسیم که سرما نخوره یا مثل اینکه مامان بابام کرونا گرفتن و منم ازشون گرفتم و کار پرستاری و درمان و خانه داری و همه چی یه هفته تمام رو دوش من بود و چقدر اون روزا سخت گذشت و وقتی &quot;وی&quot; برگشت تهران، به پاس قوی بودنم تو اون روزا یه جوراب با نقش برگای پاییزی برام آورده بود. آره جزئیات خیلیه، بعدا تو کتابم بخونیدش. اینجا جا نمیشه.پ.ن: این مدت کلاس مجازی خطاطی کرشمه هم ثبت نام کردم. میدونم هنوز خیلی عالی نمینویسم اما چون خیلی تعریف میکنه از کارم و دوس داره، میخوام واسه تولدش که چن هفته دیگه ست این جمله رو  بنویسم و بهش هدیه بدم. این عکسی که گذاشتم اولین تلاشم در این مورد بوده . به نظرتون همین خوبه یا دوباره بنویسم؟راستی اگه تا اینجاشو خوندید باید بگم ببخشید که طولانی شد. خیلی گذشته بود و حرف زیاد بود .مچکرم که حوصله مندید?❤</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 01:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو اَرَس باش</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-rqifm4xqsbho</link>
                <description>این کیفه رو تازه سفارش دادم واسه خودم. به احترام و یاد بود  این آهنگ.اولین آهنگی که برام فرستاد &quot;گیس&quot; نامجو بود. تقریبا سه سال پیش .هربار که این آهنگو میشنوم، قشنگ پر از حس و حال اون روزای اول میشم. خیلی این آهنگو دوس دارم.یه بارم چند وقت پیش بهم گفت&quot; تو واسه من مثل ارس میمونی، تو رم مثل ارس زورکی از من جدا کردن.&quot; اینا رو وقتی میگفت شاید یه ماه بود ندیده بودمش، و الان شده دوباره چهار ماه.روی هم رفته تو این یه سال و ۴ ماه که کرونا همه زندگی رو تعطیل کرد، شاید ۵،۶ ساعت دیده باشمش.میگه دنیا تحمل او همه قشنگی زندگی مارو نداشت واسه همین رودل کرد و این کثافتا رو بالا آورد.میشه دنیا دوباره مهربون شه؟ من واقعا دلم تنگ شده. واقعا واقعا.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 20:42:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه بر ما رفت، بر سگهای بی صاحب نرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA-snp3krpdqixi</link>
                <description>اما آنچه که در این ایام که نبودم بر من گذشت... نکته اول و مهم اینکه کرونا گرفتم!دقیقا دو هفته طول کشید و تقریبا همه علایم به جز علایم تنفسی رو داشتم.  از تب و بدن درد شدید و ضعف و خستگی تا سردرد و سرگیجه و تهوع و از دست رفتن بویایی چشایی و حتی سکسکه....حتی سکسکههههه??‍♀️ الان شکر خدا خوب شدم، فقط بویایی چشاییم برنگشته هنوز. اینش واقعا حس عجیبیه ، همش هرچی میخورم از مامانمینا میپرسم خوشمزه س؟?البته بگم که کاملا از خانواده فاصله داشتما، کلا تو اتاقم بودم ، بیرون اومدنی از اتاق هم ماسک میزدم ، از دور مامانمو بغلِ علامتی میکردم?روز دوم بیماریم &quot;وی&quot; اومد تهران واسه کنکور ارشد. حوزه ش تهران بود. گفته بود نیا، حالت بدتر میشه منم اون شب هم از بدن درد هم از غصه و دلتنگی اینکه بعد دوماه بازم نمیتونم ببینمش کلی گریه کردم.فردا صبحش بدن درد نداشتم ولی ضعف و سرگیجه رو داشتم ، گفتم هر طور شده میرم و میبینمش. یه ماسک جراحی و یه ماسک N95زدم و با اسنپ رفتم خیابون فلسطین ، اونم بعد امتحانش اومد اونجا. کل ملاقاتمون ۱ ساعت طول کشید، شالگردنی که تو قرنطینه ی این چن ماه براش یافته بودم و میخواستم سالگرد روزی که بهم گفت عاشقم شده بهش بدم ولی نتونستیم اون روز همدیگرو ببینیم، تو همون ملاقات کوتاه بهش دادم‌. با یه آلبوم پر از عکسای این یه سالمون. عکسایی در اثنای همه ی حوادث عجیب و غریب امسال.روز برف تلخ ۲۵ آبان و شروع اون اعتراضا به گرونی بنزین ، وسط اون شلوغیا دم دانشگاه امیرکبیر  بعد اسقاط هواپیمای اکراین، اون روزا که سایه ی جنگ رو سرمون بود. هر حادثه ش واسه یه سال کافی بود ، اون روزی که زمزمه های کرونا تو ایران پیچیده بود و....این یه سال مث یه قرن گذشت، هر اتفاقش واسه یه دهه غصه کافی بود. خلاصه که دیدار کوتاه و یه ساعته ی ما بعد دو ماه ندیدن همدیگه زودی تموم شد‌. تا خدافظی کردم و  تو اسنپ نشستم اشکام روون شد.تو این ۶ ماهی که کرونا اومده و از هم دوریم ، سرجمع ۶،۷ ساعتم ندیدمش. امکان تماس تصویری هم نداریم چون نمیخوایم کسی تو خونه بفهمه.۲۸ مرداد هم سالگرد اولین روزی بود که همدیکه رو دیدیم. دوتا موجود عجیب خجالت زده، دم سینما آفریقا . تو این سالگرد هم باز از هم دور بودیم. عکس دفتر خاطراتم در اون روزو براتو میذارم.  بازم نذر کردیم واسه تهران قبول شدنش .اون موقع نذر جوراب نوزادی واسه مامانای بی بضاعت بیمارستان و زایشگاه مهدیه کرده بودیم. درسته که کمپلت اوضاع به هم ریخت ولی اون ذوق و برق چشمای مامانا موقع دیدن جوراب نوزادیای گوگولی، خیلی می ارزید.گاهی فک میکنم اگه ما دوتا و این قصه ی عجیب عاشقانه مون نبود ، هیچکدوم از این اتفاقای غمبار نمیفتاد. حس میکنم مام طبیعت بیخود و بی جهت میخواد ما رو آزار بده. خلاصه به خاطر همه ی سختی های این یه سال  ازتون عذر میخوایم.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 10:53:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قرنِ خشمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B4%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-ttmk2qysb8fo</link>
                <description>ساعت ۷ صبح چون دیرم شده بود نتونستم صبونه بخورم و فقط دوتا شیرینی خوردم و بار و بندیلمو ورداشتم اومدم کشیک. تا ساعت ۲ که تو بخش و درمونگاه در حال دویدن بودم و الانم اورژانسم و هنوز چیزی نخوردم. گُشنم هستا ولی خب تو این شرایط بحرانی بدن خوب با آدم همکاری میکنه.دیشب ساعت ۳ یهو و یه حس سنگینی سر معده م از خواب پریدم، شایدم تنگی نفس باشه که چون تا بحال تجربه ش نکردم، نمیشناسم . نکنه کرونا باشه؟ آماده اَم ها ولی باز یه کوچولو میترسم . از پریروز که گفت مامانش کرونا گرفته  ، بیشتر آماده ام که بگیرم. مامانش پرستاره . بیمارستانشون تازه کرونا شده ، تازه از اون ماسک آمریکاییا گه شبیه ماسکای جبهه س میزده این مدت ولی باز گرفته . من که با ماسک جراحی میچرخم تو بخش و اورژانس...مامانشو تا به حال از نزدیک ندیدم، فقط یه عکس بهم نشون داده ازش ، ولی وقتی تو تلگرام گفت کرونا گرفته همینجوری اشکم روون شد این ور موبایل.دقیقا همون حس درماندگی و ناگریزی بهم دست داد.خودشم دچار حس درماندگی شده ، دیشب میگفت بیا دیگه آرزویی نکنیم و امیدی نداشته باشیم. بیا معمولی باشیم. گفتم &quot;چَشم&quot;.میگفت حس میکنه عرصه ی آزمایش انواع بلیّه ی آسمانی شده. چون کنکور ارشدم دوباره عقب افتاد و اصلا اهل بیکار نشستن نیس، حالش بده.من خودم حس میان سالگی دارم ولی الان باید قوی باشم که حالشو بدتر نکنم. ، ۲۳ تیر ، دقیقا شد یک سال....یه سال از اون روز دیوانه وار که گفت عاشقم شده.از اون روز حداقل یه قرن باید گذشته باشه..  اتفاقای این یه سال برای نوشتن تاریخ یه سلسله تو کتابای تاریخ دبیرستان کافی بود. ۲۳ تیر اولین سالگردمون بود و قرار بود شالگردنی که خودم رفتم از یوتیوب یاد گرفتم و  بافتم رو بهش هدیه بدم، با یه آلبوم ۸ برگی از عکسای دونفره مون تو این یه سال، یه سال که البته نه ، عکسای ۶ ماه اول ، چون دقیقا از ۲۸ بهمن دیگه هموندیدیم(جز اون یه روزی که تو  خرداد اومد تهران).خلاصه که کلی رویا چیده بودم واسه ۲۳تیر ولی چون کنکور ارشد خیلی نزدیک بود نتونس بیاد و منم گفتم نیاد. البته همون روز بیست و سوم دوباره کنکور عقب افتاد.... حالا که رخوت و درماندگی جفتمونو گرفته. منم بهش قول دادم فعلا آرزویی نکنم و رویایی نبافم. ولی رویای دوباره دیدنشو که نمیتونم نبافم.  فقط همینو دارم الان.  تموم شد.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 16:42:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرینِ دهه شصت زدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fmfdybypf3xj</link>
                <description>حتی این لیوان لعابی من و این رنگارنگ هم دهه شصتی ن. این بیمارستان نفرین دهه شصت داره.بیمارستانم عوض شد، واسه کارورزیِ دو ماه دوم بخش داخلی باید بیمارستانمونو عوض کنیم. جز اینکه اصلا نظم و ترتیبی اینجا نیست و مریضای کمن و بیخودی ما رو میکشونن، یه نکنه عجیب این بیمارستان حال و هوای غیر عادیشه.رنگ این بیمارستان شبیه رنگ بیمارستانای تو فیلمای قدیمیه. یه حالت زرد و سبز کهنه که انگار به همه جاش ریختن.سی سی یو ش اتاقکای ۱.۵ در ۲ متری با کرکره های آلمینیومی سبز تیره و یه نور زردکهنسال که از لابلای کرکره ها زورکی خودشو میرسونه تو اقاتکای دخمه ای ، انگار خورشیدی باشه که تو سال ۶۱ داره میتابه. البته نور کم ِ چن تا مهتابی ضعیف هم این وسط یه نقش کمرنگی داره.حتی چهره و مقنعه و عینک منشی بخش هم همش این فکرو به سرم میاره که نکنه هر روز صبح از جلو در بیمارستان وارد یه پرتابل زمانی میشم و بر میگردم به دهه های قبل ! امروز کشیک اولم تو این بیمارستانه، موقعیت مروز بسیار افسرده زا ست  ، به چند دلیل: ۱. دیگه با دوستم یه جا نیستیم، تنها دوستم تو این دانشگاه بعد ۵ و نیم سال درس خوندن ! بیمارستانامون فرق داره این دو ماه.درسته که تو کشیک زیاد همو نمیبینیم، و هی یکیمون اورژانسیم، ولی همون نیم ساعت کنار هم نشستنای نصفه شبی تو پاویون و غُرغُر و خنده های ریز ریز و گاهی اشک ریختنامون به خاطر غصه هایی که تو اورژانس دیده بودیم، همونا کلی دلگرمی بود.... الان تینجا کاملا تنهام، بقیه هم بخشی هام همشون ترم بالایین.  ۲. الان بعد ۴ ساعت از اورژانس اومدم یه کم بخوابم ، دیدم یک اینترنِ نامعلوم الحال ، ملافه و و وسایلامو جمع کرده گولّه کرده گذاشته رو یه تخت دیگه. نمیدونم رو چه حسابی یه تخت مشخص پاویون رو ، ملک و دارایی خودشون میدونن. واقعا دلم گرفت از اینکار وسایلامو برداشتم اومدم تو این اتاق بغلی که عوضش خنک تره. تازه لامپشم نسوخته? ۳. امروز &quot;وِی&quot; ،  محبوب دور از دسترسم ، واسه مصاحبه ی کاری با یه شرکت توربوماشین خفن، اومده بود تهران، ولی من کشیک بودم و اونم باید زود برمیگشت و لذا نتونستیم ببینیم همو?ولی سر ظهر زنگ زد و چن دیقه تو حیاط بیمارستان باهاش حرف زدم. گفت خیلی مصاحبه ی موفقیت آمیزی بوده و به شدت ازش استقبال کردن و قرار شد اوایل مرداد ، بعد آزمون ارشد ،بیاد تهران و کارشو شروع کنه. یعنی بعد ۶ ماه دوباره فاصله م با وی ،فقط ۸،۹کیلومتر  میشه? خب روی هم رفته، نبودن دوست و تنهایی در کشیک ، مواجهه با کن فیکون شدن اندک وسایلم در کشیک غریبانه، ندیدن محبوبم در حالیکه تو همین شهر بود و دوباره برگشت صدها کیلومتر اونور تر، اینا همه افسردگی آوره دیگه ولی به طرز غریبی حالم افسرده  نیست و خوبم. من کار دیگه ای جز به فال نیک گرفتن این ماجرا بلد نیستم.اصلا بیاید همه چیزو هی به فال نیک بگیریم ، وگرنه زیر بار این فشارهای چیز میشیم که !</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 19:19:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل تیکّه</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%91%D9%87-nwvgeuuwrmgj</link>
                <description>وسطای اسفند ، تو بحبوحه ی کرونا ، که امتحان کارورزی من کنسل شده بود و شروع اینترنی م رفته بود رو هوا و اونم رفته بود شهرشون، چون خوابگاهارو بسته بودن، غم و حس بیهودگی و پوچی و دلتنگی بر ما چیره گشته بود، اونم بدجور! یه روز یهو بهش گفتم خب بیا پادکستمونو بسازیم! گفت خب بسازیم! و خب ساختیم!قرار شد درباره هر چی دلمون خواست بگیم، موضوعات بی ربط به هم و غیر یکنواخت. یه چیز نُقلی و چهل تیکه که بعد ها پیر شدیم، صدای جوونیمون رو بشنویم و لبخند بزنیم به هم.?من فقط وویس میگرفتم و براش میفرستادم، همه ی کارای فنّی و ادیت و کاور شو وی از راه دور انجام میداد.اون اولا انقد ذوق داشتیم که هر هفته یه اپیزود منتشر میکردیم، یه اپیزود من، یه اپیزود وی، کاملا منظم.الان که من بیمارستان میرم و وی هم داره درس میخونه واسه ارشد، فاصله ی اپیزودامون زیاد شده. ولی هر وقت بسازیم، قطعا یه یکشنبه ، راس ساعت ۱۹:۲۸ دیقه منتشر میشه.شنونده های فراوانی نداریم ولی کلا چون هدف اصلیمون همون ثبت صدای جوونیمونه، تلاش های منظم و هدفمند  نمیکنیم واسه شنوندگان فراوان، ولی قطعا دوس داریم شنیده بشیم. خوشحال ترین میشم اگه صدای جوونی مارو بشنوید .?کست باکسhttps://castbox.fm/va/2686945تلگرامt.me/radioPakatپ.ن۱: نمیدونم لینک ها اینجا کار میکنه یه نه، ولی با همین آیدی ها اگه سرچ کنید تو تلگرام و کست باکس ، پیدا میکنید.پ.ن۲: راستی وِی نمیدونه من ویرگول دارم،میخوام اینجا پنهان از اون از عاشقانه هامون بگم، اگه بدونم میخونه دیگه نمیتونم راحت حرف بزنم، اگه خواستید تو کست باکس یا تلگرام نظر بدین درباره پادکست ، لطفا نگید از ویرگول با ما آشنا شدید، بگید مثلا توئیتر.ببخشینا تو رو خدا ، دروغ مصلحتیه البته? اصلا بوس به کلّه هاتون?)</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 22:42:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرو ، مرو ، که چقد زود زود می بروی</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%82%D8%AF-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-hpw29dcpzw2a</link>
                <description>اون اتوبوس تهی، زرده ،اتوبوس حامل &quot;وی&quot;بوددو روز رویایی تموم شد....از ۱۹ خرداد که بعد از ۱۱۱و نیم روز تو میدون فردوسی دیدمش، تا ۲۱ خرداد که تو ترمینال غرب بدرقه ش کردم.همون روز دوم یعنی ۲۰ خرداد،  تو ایستگاه مترو تئاتر شهر خدافظی کرده بودیم، ولی اونقدر غم به دلم ریخته بود که طاقت نیاوردم و وقتی دیروز گفت ترمیناله و داره میره ، سریع قوطی پیوست رسان که همیشه همراه نامه ها توش پیوست رو میذاشتم، پر از شکلات و آدامس و لواشک بسته بندی کردم و سریع اسنپ گرفتم رفتم ترمینال. وقتی گفتم دارم میام ، ساعت بیست دیقه به ۴ بود ، شوکه شد و گفت بلیطش واسه ساعت ۴ه . هیچ جوره نمیرسیدم. گفت یه لحظه صبر کن. من دیگه با ذکر &quot;هر چه باداباد&quot; از خونه در اومدم. پیامک زد که بلیطشو عوض کرد واسه ۴ و ۴۰ دیقه. به آقای اسنپی گفتم: &quot;میشه سریعتر برید، خیلی عجله دارم. &quot; از این دیالوگ تکراریای فیلمای ایرانی! ولی واقن عجله داشتم. شاید اونا ام واقعا عجله دارن که هی تو فیلما اینو میگن!??‍♀️ساعت ۴ و ۱۰ دیقه رسیدم ترمینال. وای چقد بزرگ بود ، اصلا فک نمیکردم اینقدری باشه. بهش زنگ زدم گفت هرجایی هستی تکون نخور فقط لوکیشنت رو بفرست. فرستادم. یه ربع کشید تا همدیگه رو پیدا کنیم. یعنی فقط ۱۵ دیقه تا حرکت اتوبوسش مونده بود. دستمو گرفت و رفتیم رو صندلیای روبروی تعاونی ها نشستیم. قوطی رو از کوله م درآوردم بهش دادم. گفت آخه چجوری میخوای برگردی؟ گفتم یه جور پیدا میکنم دیگه. گفت پاشو بیا. رفتیم اون ور اتوبوسا، بهم راهو نشون داد گفت این سمتی که همه دارن میان، تو برعکس باید بری تا برسی به مترو. گفتم باشه.رفتم تا دم اتوبوسش ، گفت تو این نور از همیشه قشنگتری. زیر ماسک خندیدم. گفت برو. دلم میخواس وایسم تا وقتی اتوبوسش میره دست تکون بدم براش. ولی چون دیدم نگران برگشتنمه زودتر دوییدم و رفتم. ده دیقه ای کشید تا مترو رو پیدا کنم. بهش پیامک دادم که رسیدم مترو. خیالش راحت شد و کلی ایموجی گل برام فرستاد. حالم خوب شد. این شد یه خدافظی درست درمون.قول داد واسه ۲۳ تیر ،سالگرد اون روز جادویی ،برگرده. منم &quot;صبر میکنم دیگه، صبر نکنم چیکار کنم؟&quot;</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 09:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه لَرَه سو سَپمیشم</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%84%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%87-%D8%B3%D9%88-%D8%B3%D9%8E%D9%BE%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-x5bhtwuapear</link>
                <description>بعد از ۱۱۱ و نیم روز دوری ، بالاخره فردا میاد و میبینمش.... تو میدون فردوسی، همون جایی که آخرین بار ۲۸ بهمن خدافظی کردیم ، بدون اینکه بدونیم یه دوری طولانی منتظرمونه...تمام طول امروز ،هوشمند عقیلی تو مُخم &quot;فردا تو می آیی&quot; میخوند. آخر سر دانلودش کردم که واقعی بخونه خب ،  چرا انتزاعی؟؟از ظهر که از کشیک برگشتم دارم تمهیدات فردا رو میچینم. کوله ی دیدار رو با هدیه و کلی دفتر و خودکار و بازی بستم، ناخنامو لاک زدم، لیست جاهایی که فردا باید بریم رو نوشتم، آخرشم براش کیک هویج پُختم و گذاشتمشون تو این قوطی سوهان. اولین جمله عاشقانه ای که اون اول اول  تو نامه هاش نوشته بود این بود: &quot; روح تو مثل یه منبع لایزال آب هویج بستنی میمونه که همینجوری دارم ازش مینوشم و تموم نمیشه.&quot; از اون موقع ، هویج و متعلقاتش شد رمز عاشقانه ما. این کیک هویجم همون بیان خوراکیاییِ &quot;دوسِت دارم&quot;ه . اگه فردا روم نشد تو چشماش نگاه کنم و بگم خیلی دوسِش دارم، تو چشماش نگاه میکنم و این قوطی کیکای هویجو بهش میدم‌ .??آفتاب مهربان و کهنسالِ منظومه شمسی، لطفا فردا زودتر طلوع کن. مچکرم.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 23:27:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَحلا مِن الباسلوق</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%A7%D9%8E%D8%AD%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%90%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%82-o6qxvmhdr2mf</link>
                <description>تو کشیک امشب یه مریض ۲۷ ساله داشتیم با مسمومیت احتمالی با هروئین، رزیدنت کلی سعی کرد از بیمارستان مسمومیت براش پذیرش بگیره، قرار شد اگه پذیرش دادن از اون بیمارستان ، زنگ بزنن. رزیدنت گفت گوشم به تلفن باشه و خودش رفت پاویون بخوابه.برادر مریض هی به من میگفت یه نامه به ما بدید خودمونم بریم اون بیمارستان شاید بتونیم پذیرش بگیریم، براش توضیح دادم که نامه کاری نمیکنه و ما خودمون داریم هی تماس میگیریم با اون بیمارستان، ولی خیلی اصرار داشت. انگار که بخوان یه کاری برای مریضشون کرده باشن، از پرستار پرسیدم گفت بنویس چیز خاصی نیس. منم نوشتم ولی رزیدنتم نبود که مُهر بزنه .پرستار گفت بده دکتر طب اورژانس بزنه فرقی نداره که. رفتم بهش گفتم ولی با نگاه بالا به پایین بهم خندید و گفت نمیتونه مهر بزنه، گفتم این واقعا چیز خاصی نیس فقط همراها رو آروم میکنه ولی برگشت بهم گفت &quot; تو هنوز جوجه ای &quot;اینو که گفت واقعا بغض اومد تو گلوم و اشک اومد به چشمم ، واقعا چقدر ماسک چیز خوبیه در این مواقع. حتی اگه چشماتم قایم نکنه، انقباضای صورتت حین گریه رو پنهوون میکنه از دید اغیار.همراه مریض هی میگفت چی شد؟ با همون چشمای پر اشک گفتم یه مُهر پیدا میکنم !دوستم که اومد اورژانسو تحویل بگیره خیالم راحت شد که اورژانس خالی نمیمونه و نامه ی دل خوش کُنک رو بردم تا طبقه ۸، محل استراحت رزیدنت، دادم رزیدنت مُهر زد. دوباره برگشتم اورژانس و نامه رو دادم به همراه مریض و رفتم تو حیاط به &quot;وی&quot; زنگ زدم‌.فقط میخواستم صداشو بشنوم که از اون غربت ترسناک دربیام. ولی فقط بغض داشتم ، یهو گفت داری گریه میکنی؟ گفتم نه. ولی صدام رسواکننده تر از این حرفا بود...سعی کرد آرومم کنه، گفت تو بهترین کاری که ازت برمیومدو کردی. آروم تر شدم. چقدر گوشه های خلوت این بیمارستانو تو شب دوس دارم... همش صدای وی میده ....نیم ساعت پیش مریض اعزام شد به اون بیمارستان. من که میدونم اون نامه هیچ نقشی نداشته ، ولی اگه همراهاش یه لحظه فک کنن به خاطر اون نامه بوده که پذیرش داده شده به مریض و حس کنن کار مهمی برای مریضشون کردن ، تمام اشکای زهرداری که امشب ریختم، برام شیرین میشه.شیرین تر از اون باسلوق هندونه ای هایی که آورده بودم امشب تو استراحتم بخورم ولی به خاطر وجود توده ای متراکم از بغض تو گلوم، نشد.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 03:37:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تو ای نامه هزاران سال دورم✉</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-zfiloqkbzwvk</link>
                <description>هرکاری کردم این عکس چپه نشد&quot;امروز ۳ شنبه ،۶ خرداد ۹۹.....&quot;این باید اول یه متن درباره یه روز خاطره انگیز با وی میشد، ولی یه روز‌ شلوغ در کشیکه فقط .نه که ناراحت باشما ، کلی میگم.به مامانم پیام دادم گفت نامه ت رسیده، خیلی به خانواده اعتماد دارما ولی پروردگارا بازش نکنن....? احتمالا با حجمی از عاشقانه روبرو میشن که....یا امام رضا....?تا فردا ساعت ۲ عصر که کشیکم تموم بشه نمیتونم نامه رو بو کنم و بخونم...خدایا تئوری انیشتین رو محقق کن و سرعت زمانو دوبرابر کن و منو به نامه م برسون....آمین آمین....✉</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 20:02:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمّال برقی</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%82%DB%8C-wfne2czif65e</link>
                <description>من خیال میکردم تو اینترنی دیگه خود دکتریم و اصل پزشکی رو قراره تجربه کنیم. ولی تو این ۴ هفته که اینترن شدم لفظ مودبانه کارایی که به عنوان اینترم میکنم، میشه پادوئی (نامحترمانه شم میشه حمّال برقی) ((توهین به شغل پادویی و باربری نمیکنماااا، کور بشم اگه توهین کنم)) ، اولاش خیلی دچار بن بست فلسفی شدم، اما با گفتگو با وی تصمیم بر این شد که به مغزم حالی کنم که این دو سال کارت همینه، سعی کن پادوئی ت رو خوب انجام بدی. و خب از اون روز دارم لذت میبرم. خیلی خسته میشم اما روح و روانم راضیه که هیچ کوتاهی ای نمیکنه. خیلی از کارارو که در اصل وظیفه ی من نیست رو هم انجام میدم و همون که مریضا ازم تشکر میکنن و واسم دعا میکنن، حالت رضا بر قلبم جاری میشه. فقط به واسطه این گوشی طبی ه که بهم میگن خانم دکتر ، وگرنه حتی خود مریضا هم باورشون نمیشه که دکتر اینکاررارو کنه.امروز که همه کارامو انجام داده بودم و فقط یه شستشوی و پانسمان زخم پای یه بیمار دیابتب مونده بود، رفتم حیاط و به وی زنگ زدم. آخه یه ساعت قبلش زنگ زده بود و نتونسته بودم جواب بدم.گفت نامه رو پُست کرده و سه شنبه میرسه دستم. وقت خدافظی تو راهرو بیمارستان نمیتونستم مثل همیشه بگم دوسِش دارم، واسه همین کُد مخصوصمونو گفتم.۵۲۰اون ولی تو خیابون خلوتی بود و چن بار پشت سر هم گفت خیلی دوسِت دارم. رقیق شدم و رفتم زخم پای مریض تخت ۱۵ بخش جراحی رو تمیز شُستم و پانسمان کردم.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 12:02:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@gemma/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-n2uxzwaiheyz</link>
                <description>گولّه ابری تنها افتاده در واپسین روز اردیبهشتمیگه کاش این زندگی که الان داریم میگذرونیمش یه جا سِیو بشه، بعد مرگمون همشو دوباره و چن باره ببینیم.میگه کاش اصلا بهشت و جهنم همین باشه؛ &quot;آدم که مُرد پرت شه تو یه سینما که توش زندگی خودش رو بهش نشون بدن همش&quot;میگم سینما آفریقا ردیف ۹ صندلی ۱۲ و ۱۳ . سرمو میذارم رو شونه ت و تا ابد هِی زندگیمونو از اول تا آخر تماشا میکنم.میگه داریم فیلمی رو بازی میکنیم که قراره بهشت ما بشه.لبخند میزنم.هیچ کدوم از این ایموجیا لبخند مورد نظر من نیست ولی.</description>
                <category>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</category>
                <author>پونه ، یک دُکمه ی خاکستری</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 21:47:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>