<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های loser genius</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@genius</link>
        <description>چطور زنده ماندم؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:49:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27878/avatar/ko5mny.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>loser genius</title>
            <link>https://virgool.io/@genius</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوران پسا افسردگی؛ عوارض فیزیکی و روحی</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B6-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-juexmg3czctu</link>
                <description>میخوام درباره دو ماه و نیم پیش تا به امروز بنویسم. یعنی وقتی که داروهای ضدافسردگی و اضطراب من بعد از تقریبا سه سال و خرده ای قطع شد و تا امروز که دوران پسا دارو و پسا اضطراب و افسردگی رو میگذرونم و حالم خوبه و از پس زندگی بدون کمکی برمیام. تمام صحبت هام تجربه شخصی من است.تصمیم به قطع داروحرفی که دارم میزنم اصلا علمی نیست و حس درونی من است. من در استانه سی سالگی بودم و دوست نداشتم این دارو و اضطراب را با خودم به سی سالگی ببرم. بهتر بگویم که این تصمیم از یک اراده ای برای بیرون امدن از این شرایط برامد(این اراده بدون مصرف مدوام دارو طی این سالها به هیچ عنوان برای من ممکن نبود). همچنان عوامل اضطراب اور با من همراه بودند ولی تمام سعیم دوام اوردن بدون دارو بود. از طرفی این دوران اضطراب اور در حال تمام شدن بود و این ارامش خاطری برای من بود.با روانپزشک صحبت میکردم و میگفتم مدیریت بیشتری روی شرایطم دارم و اماده کم کردن دوز داروها هستم. کم کردن دوز داروها طی سه تا چهار مرحله انجام شد.در این حین جنگ دوازده روزه و کنسل شدن تمام برنامه‎‌هایم هم اتفاق افتاد. توانایی من در مدیریت این شرایط بحران حیرت اور بود و فکر میکنم از تجربه سالها اضطراب و ساختن تمام سناریوهای ممکن می امد. در عین حال این قدرت برای گذر از بحران به من اعتماد به نفس زیادی در جهت بهبود میداد. از طرفی به طور مرتب باشگاه میرفتم و در تاب اوری ام نقش به سزایی داشت. در واقع جایی که همه دست از هر کاری کشیده بودند.همزمانی قطع دارو با در استانه تغییرات زیاد بودناین قطع شدن داروها با پروسه امتحانات و نتایج و انتخاب های زیاد در زندگی من همراه شد. فشار این تغییرات و قطع شدن داروها از من یک پرخاشگر تمام عیار ساخته بود. همه ادمها مثل مته در مغزم بودند. هر روزم شده بود گریه. در واقع از دو هفته قبل جنگ گریه های مرتب من شروع شده بود.باید بگویم که من ادم احساساتی نیستم ولی حدود 5 ماه در زندگی به طور مرتب و تکرار شونده در هفته اشک میریختم. از طرفی از اینکه میتوانم احساساتم را بروز دهم خوشحال بودم و از طرفی هر چیزی مثل پتک بر سرم فرود می امد و اشک میریختم.همه چیز در حال تغییر بود. برخی ادمهای اشنا حالا دیگر نااشنا و غریبه بودند، موقعیتهای کاری که دیگر بدرد نمیخورند کنار گذاشته میشد. دهه بیست از دست رفته با افسردگی از جلوی چشمانم جم نمیخورد. زندگی نکرده و روابط نساخته و ...همه اینها از من دزدیده شده بود و به ناگهان بعد از سالها من و افسردگی راهمان جدا شده بود و حالا تازه یادم می امد چه چیزها را با خودش از زندگی من برده است.علائم فیزیکی شروع میشود؛ ریزش مو، افت دهان و ...بعد از چند هفته پرخاشگری، گریه و احساس خلا حالا متوجه علائم فیزیکی میشوم. ریزش موهایم بیشتر میشود، دهانم افت میزند و پوستم در بدترین حالت ممکن قرار میگرد. شروع میکنم به ویتامین ب کمپلکس خوردن و علائمم بهتر میشود. با دکتر مشورتی نکردم چون حالم از دکتر و 5 تا قرص در روز خوردن بهم میخورد.با کمی سرچ به قرص ب کمپلکس خوردن و پیاده روی و ارتباط با طبیعت و تغذیه سالم رو اوردم تا از این مرحله هم عبور کردم.به خودم سخت نمیگرفتم. مسئولیتی به خودم نمیدادم و مثل یک بچه دست خودم را میگرفتم و از خودم میپرسیدم حالا میخوای چکار کنیم؟ هر کاری تو بگویی انجام میدهیم.زمان بی معنی میشود (عجیب ترین اتفاق پساافسردگی)حالا بعد چند مدت که به لحاظ روحی و فیزیکی وضعیتم پایدار تر است به خودم می ایم و میبینم وقتی با دیگران صحبت میکنم درکی از گذر زمان ندارم. نمیتوانم 6 ماه پیش را از سه سال گذشته تمییز دهم. انگار کلی عکس بدون تاریخ جلوی من میگذارند و من نمیتوانم به ترتیب زمان ان را مرتب کنم.بعدها خواندم این موضعی است که بسیاری از افراد با مشکلات روحی مشابه من تجربه میکنند.از طرفی شش ماه گذشته هزار چیز در من تغییر کرده و دنیای اطراف به نظر یخ زده و بدون تغییر می امد و به طور دقیقی حس شناور و معلق بودن به من داده بود. انگار یه خلا و حفره بزرگ در من احساس میشد.شاید بپرسید چطور باهاش کنار اومدم؟ هیچی اولش بهت زده بودم و بعد به خودم افتخار کردم که ازش دراومدم و گذاشتمش زمین و ادامه دادم.پایانامروز که مینویسم بسیار حالم خوبه و در صلح با خودمم. امیدوارم دهه بعدی زندگی با من و من با زندگی مهربونتر باشم.این اتفاقات طی حدود دو ماه و نیم برای من افتاده و دوست داشتم برای اگاهی بخشی با بقیه به اشتراک بزارم و دوست دارم درباره تجربه های مشابه و نحوه گذر کردن ادمها ازش بدونم. اگر شما هم تجربه مشابه دارید با من درمیون بزارید تا ببینیم باید با این زندگی چیکار کنیم بالاخره!</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 20:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پامیشم...</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-qpfuxtysncwx</link>
                <description>یک ماه اخیر تقریبا کلشو مریض بودم. بدنم ضعیف شده بود و اخر سر این انفولانزا جدیده انداختم زمین. کل یه ماهی که حالم خوب نبود هر روز پامیشدم و میگفتم من نهایت استفاده رو از روزم میکنم. تا اینکه یهو نتونستم ادامه بدم. فکر میکنم بدترین چیز تو دنیا همین تلاش بدون جایزه گرفتنه. ادم از تلاش خسته نمیشه ولی از به چیزی نرسیدن چرا خسته میشه. تقریبا یه ماهه داروهامم مصرف نکردم. پیش تراپیستمم نرفتم. دندونپزشکیمم یکی درمیون رفتم. از فردا باید شروع کنم درس خوندن تا دو هفته و بعد میتونم با ارامش به کارام برسم. باید دوباره فردا پاشم و بتونم مدیریت زندگیمو بر عهده بگیرم.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 00:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-xkn1tsdws5vm</link>
                <description>مثل خیلی روزای دیگه که بارون میاد پشت سیستمم نشستم کنار پنجره و به صدای بارون گوش میکنم و مینویسم. چند روزیه روی مود درست حسابی نیستم. کارهام زیاد شده، البته بیشتر کارهای درسی که ازشون متنفرم. کلافه شدم و حوصله این هیچ کاری ندارم. همش میخوابم. امیدوارم زودی این دوره تو زندگیم تموم شه چون حالم داره بهم میخوره. با کارهای عادی خودم مشکلی ندارم ولی کارهای درسی پیرم میکنه. از طرفی باید این کارو تمومش کنم تا خیالم راحت بشه. به قول بابا چیزی که تا اینجا رسوندمشو نمیزارم به راحتی از دستم بره. الانم دارم پست وبلاگمو نرم نرمک مینویسم. روزها دارن برام به اندازه سال طول میکشن. عزیزم مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش. باید راه های دیگه پیدا کنم و بزارم پلن بی و سی. بنابراین روزها به ارومی میگذرن، یه عالمه امتحان دارم که باید به خوبی و خوشی طی بشن و حواسم به سلامت روانم و محیط اطرافم باشه. امسال هم میگذره روزهای بهتر میان</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 14:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-f23upyu9s3so</link>
                <description>حالم بهتره. از پس کارای روزمره‌ام برمیام و میتونم خوب هندلشون کنم. امروز یه بار رفتم پیش روانپزشک و یه بارم پیش روانشناس. تمام پولامو دارم به پای دکترا میریزم. میدونم من اون ادم شاد و خوشحال نمیشم هیچ وقت ولی همینکه میتونم زندگیمو مدیریت کنم هم خودش خوبه. جدیدا خودمو زیاد مقایسه میکنم ولی باید یادم باشه هر کس هرجا هست ناراضیه. اگه یاد نگیرم با چیزی که هستم خوشحال باشم همیشه نگران خواهم بود.برنامه‌ای که برای خودم چیدم هم قابل اعتماد به نظر میاد. باید به خودم و نظرم اعتماد کنم. به حرف بقیه گوش نکنم.سالاد مرغمم درست کردم و الانم دارم چایی سبز میخورم. اخبار گوش میکنم و اینجا وبلاگ مینویسم. باید دست از نگران بودن برای آینده بردارم. دیگه نمیتونم برای چیزی نگران باشم. میخوام بزارم هرچی همونطور که میخواد پیش بره. با فلو پیش میرم. چیزی که بیشتر از همه لذت میبرم این روزها ازش اینه که سر کلاس و بحثهای مهم بشینم و سوال بپرسم. از سوال پرسیدن لذت میبرم. احساس زنده بودن بهم میده. روزهام داره اینجوری میگذره.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 22:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها...</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-nmuz259wqa09</link>
                <description>تقریبا داره میشه دو سال که دارو از روانپزشک میگیرم. این هفته باز تو تخت بودم و نمیتونستم بیرون بیام. هرازگاهی اینطوری میشم و بعدش باز بهتر میشم. الانم این هفته رو پشت سر گذاشتم و دارم دوباره برای هفته اینده برنامه ریزی میکنم. با روانشناسم حرف میزنم و یه نکاتی بهم میگه اما هنوز از پس انجام دادنش برنیومدم.کتابی که دارم میخونم خیلی داره بهم کمک میکنه. دارم خودم رو شفافتر میبینم. امیدوارم با خوندنش حالم بهتر شه. باید ادامه بدم ولی ارومتر و وقتی برای خودم بزارم. دیگه یه کمال خواه نباشم. زندگی کنم.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 04:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشت به عقب</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-uv7jhyq9uvzz</link>
                <description>دوباره چاق شدم، زیاد میخوابم و روانپزشکمم ارجاعم داده به روانشناس. روزای خوبی نیست ولی سعی میکنم کارامو پیش ببرم به زورم که شده. همیشه به این فکر میکنم بقیه ادم‍‌ها هم انقدر برای زندگی روزمره‌شون به چالش میخورن؟الانم دارم خمیازه میکشم. استرس کارای نکردمو دارم. استرس دانشگاه. اتفاقای خوبی برام میفته ولی بیشتر از چند دقیقه نمیتونم بابتشون خوشحال باشم. </description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 20:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتیجه یک سال و سه ماه روانپزشک و هفت ماه تراپیست رفتن!</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-rtbigjb9qw4k</link>
                <description>درباره پروسه روانپزشک رفتنم اینجا زیاد نوشتم، ولی مسئله‌ای که میخوام اینجا باز کنم و ازش حرف بزنم نکته ای که اول خودم متوجه شدم و وقتی با تراپیست و روانپزشکم در میون گذاشتم هم هر دوشون تایید کردن.من بارها قبلا به تراپیست مراجعه کرده بودم ولی اصلا حرفاشون برام قابل قبول نبود. چرا؟ چون یه ذهن با فیلتر افسردگی و اضطراب داشت حرفای اون ادم رو میشنید.همیشه ما رو از داروهای افسردگی و اضطراب میترسونن. روزی که تصمیم گرفتم برم پیش روانپزشک دیگه هیچ راهی پیش روی خودم نمیدیدم، فقط میخواستم به هر قیمتی یه خرده بهتر شم. حالا داروها کمکم میکردن شفافتر ببینم، مثل یه ادم عادی فکر کنم و پذیرش حرفهای یک نفر دیگه رو داشته باشم. تجربه شفاف دیدن اطرافم بدون فیلتر افسردگی و پذیرش نظرات یکی دیگه درباره افکارم تجربه بسیار جالبیه که میتونم ساعتها دربارش حرف بزنم. باید بیشتر بهش فکر کنم تا بتونم به کلام بیارمش.بعد از ده ماه مصرف داروهام تصمیم گرفتم پیش تراپیست برم. یکی از الویتهام برای انتخاب تراپیست این بود که تجربه قابل توجهی داشته باشه و سنش با من تفاوت قابل توجهی داشته باشه تا بتونم زندگیمو از دید یک خانم با تجربه زیادی از زندگی ببینم. به نظرم در کار پزشکی تجربه نقش خیلی مهمی در تبحر فرد بازی میکنه، خیلی مهمتر از بقیه شغلها.حالا با ذهنیت شفافتری که داشتم میتونستم بپذیرم که از نظرات یک فرد دیگه استفاده کنم. شاید بقیه هم منو میفهمن و بهتره این بارو به حرفشون گوش کنم. حالا حدود هفت ماهه پیش تراپیستم میرم. در طول روز هر چی که به ذهنم میرسه رو مینویسم و میرم پیش تراپیستم. بهم یه سری نکته میگه یا نقشه اتفاقایی که میفته رو به عنوان یه شخص که داره از بیرون مسئله رو میبینه برام میگه و واقعیت رو بهتر متوجه میشم. افکار منفیم و واقعیت رو میتونم از هم جدا کنم و همین خیلی بهم کمک کرده.وقتی با روانپزشکم حرف میزدم هم نظرش همین بود که اگه درگیر مشکل حادی هستید باید اول دارو مصرف کنید و سپس به روانشناس مراجعه کنید. جلسه‌های متعدد روانشناسی بدون گرفتن دارو برای کسی که مشکلش حاده کاری از پیش نمیبره. از مراجعین زیادی میگفت که زمان زیادی رو گذاشتن و به روانشناس مراجعه کردن ولی نتیجه نگرفتن و یا برعکس.تجربه روانشناسم هم همین بود. او هم از مراجعینی میگفت که ترس از مصرف دارو دارند و نتیجه دلخواه بدون هر دو اینها برایشان به دست نمی امده.تجربه من اما این است که دارو واقعا مرا در حالت بهتری قرار داد. اما باید فکرهایم هم اصلاح میشد. نحوه فکر کردنم. فکرهای منفی سالها همراه من بودند، داروها اضطرابم را کم میکردند و تمرکزم بیشتر میشد ولی نحوه فکر کردنم و صحبت کردن با خودم که یک عامل همین افکار بود با تراپیست رفتن حل شد.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 02:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تجربه یک سال مصرف مداوم قرصهای افسردگی گفتم:</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%B5%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-urwr74kdtwss</link>
                <description>پارسال بعد از اتفاقات شهریور و همزمان ورود به دانشگاه ها بعد از کرونا با اضطراب زیادی مواجه شدم که افسردگی ام را هم تشدید میکرد. من سالهای زیادیست که با افسردگی و اضطراب دست و پنجه نرم میکنم، حدود 8 سال، گاهی به دکتر و روانشناس مراجعه کرده‌ام و درمانم را بعد از مدتی قطع کرده ام و گاهی با ورزش و خود مراقبتی خودم را سرپا نگه داشته ام. به معنای واقعی کلمه اواخر دهه دوم و تا به این جای دهه سوم زندگی‌ام هر روز برایم یک چالش بوده است. یک بار فیلمی دیدم که افسردگی را اینگونه به تصویر کشیده بود که شخصی هر کار که میکند انگار زیر باران هم ایستاده است. هر کاری برای هر کس سختی چند برابری و انرژی بیشتری برای یک فرد افسرده میطلبد.اما پارسال دیگر به استانه تحملم رسیدم. خیلی جدی پیگیر درمانم شدم و به دکتر روانپزشک مراجعه کردم و اما تجربه من از حدود یک سال مصرف دارو برای درمان افسردگی و اضطراب:اوایلی که دارو گرفتم خیلی سریع متوجه تغییراتی در خودم شدم و حالم بهتر شد. من از اضطراب زیاد و افسردگی مغزم حتی یک دقیقه هم از بارش افکار منفی در امان نبود. مرتب خودم را سرزنش میکردم، در جلساتی که شرکت میکردم مغزم یخ میزد و نمیتوانستم فکر کنم و حتی پاسخی بدهم. به خوبی خاطرم هست که در همان اوایل مصرف وقتی که توانستم برای دقایقی یک گوشه بنشینم و افکار منفی به سراغم نیایند به وجد امدم.این شیب خوب شدن در اواسط درمان ملایم تر میشد. جایی که فکر میکنی بهتر شده ای و دیگر نیازی به قرصها نداری. این نقطه همان جایی است که باید ادامه داد. حالم تقریبا بد نبود تا اینکه با یک اشتباه پزشکی مواجه شدم.  پزشکم دارو ها را اشتباهی با دوز کمتری برای یک ماه من تجویز کرد. ان یک ماه با استرسهای زیادی در محیط هم برای من همراه بود و حالم به شدت بد شد.ماه بعد با مراجعه به پزشک دوز دارویم درست شد و حالم بعد از مصرف مداوم داروها بهتر شد. الان حدود دو ماه  ونیم است که داروهای مانند هم و یک دوز را مصرف میکنم و حالم بهتر است.حالا که به یک سالگی مصرف داروهایم نزدیک میشوم تغییرات کاملا قابل توجهی داشته ام و به خودم میگویم باید زودتر از کمک حرفه ای استفاده میکردم. در کنار این داروها خودم هم کارهایی انجام میدهم که فکر میکنم خیلی به من کمک میکند:1- روتین شبانه داشتن برای ذهن منظم تر و خواب بهتر2- مدتیشن 3- استفاده از مواد غذایی دوپامین دار برای اسنک مثل موز، دانه ها و شکلات تلخ4- یوگا5- استفاده نکردن از شکر در تنظیم انرژی ام خیلی کمک کرده استاگر نکته ای جدید به ذهنم برسد حتما به این پست اضافه میکنم و خوشحال میشوم از تجربه های شما هم در کامنتها بخوانم. اگر راهی بوده که برایتان نتیجه بخش عمل کرده هم با بقیه به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 01:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف رنج زندگی کردن برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-vmycxlvkwb4s</link>
                <description>هیچ وقت دلم با زندگی صاف نشد. در بهترین روزهایم بخشی از من تمایل به زندگی نکردن داشته. در روزهای بدم قعر یک چاه بوده‌ام. ابتدا فکر میکردم مشکل از افسردگی ام است، اما حالا مدت زیادی است درمان دارویی میگیرم. دارو باعث میشود تجربه بسیار متفاوتی از زندگی کردن داشته باشم. تجربه ای که هیچ وقت نداشته ام. حالا فهمیده ام ادمها چقدر اسان زندگی میکنند. چقدر تجربه زندگی کردن برای من سخت بوده است. با این حال حتی روی اسان زندگی را هم دوست ندارم. واقعا دارم میپذیرم که زندگی کردن برای بعضی ها ساخته نشده. فعلا که پناهم کار کردن است. کار میکنم و همه چیز را فراموش میکنم. باید بگویم که زندگی کردن در اینجا به رنجم می افزاید. ادمها غمگینند. نظراتشان عصر حجری است. دست از حرف زدن برنمیدارند. مزخرف میگویند. از من هم خوششان نمی اید. وصله ناجورشان هستم.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 00:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-jnwqugsiuioj</link>
                <description>من توی نتیجه گرفتن از درس خوندنم مدتهاست به مشکل خوردم چه به لحاظ اعتماد به نفس و چه به لحاظ عملکرد. دیشب داشتم ویدئوهای یوتوب رو میدیدم برای اینکه چطور بهتر درس بخونم. نکته های زیادی پیدا کردم و یادداشت کردم. هر کدوم قایل توجه بود. مثلا باید بیشتر از زمان به کیفیت درس خوندنم اهمیت بدم. نکته های رو نوشتم و باید بهش اضافه کنم و مرتبش کنم و یک استایل درس خوندن برای خودم درست کنم.امروز یه جلسه رفتم و توی اون جلسه داشتن درباره اینکه اعتماد به نفس چقدر مهمه در ایم زمینه صحبت میکردن. کل حرفشونم این بود که اعتماد به نفس از دست ندین. تمرین خیلی مهمه تو این زمینه. از طرفی هدف گذاری توی هر ترم بسیار مهمه. بنابراین من اخر این پست هدفهای این ترم رو مینویسم.امروز قرص ضداضطرابم رو شروع کردم و همین امروز تاثیرش رو واقعا دیدم. داشتم پادکست گرامر بی بی سی رو گوش میدادم و خیلی خوب یاد میگرفتم. امیدوارم بهم کمک کنه.چکارهایی باید انجام بدم؟مرتب کردن روشهای درس خواندنبه یاد داشتن اینکه میتونمهدف گذاری برای ترمهدف این ترم چیست؟ماکز شدن در دو امتحان بعدی معادلات دیفرانسیلماکز جبر شدنپاس شدن انالیزنمره متوسط در نظریه اعداد</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 22:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دری سخنی</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-iaiujdevcazz</link>
                <description>هفته سختی داشتم. یه امتحان سخت داشتم و کل هفته درگیرش بودم. ایا نتیجه خوبی ازش گرفتم؟ نه. دلیلش چیه؟ روش درس خوندنم درست نبود. باید بیشتر به خاطر بسپرم مطالب رو، یادداشت بردارم و مرور کنم یا اینکه سر کلاس به طور فعال گوش بدم. باید تجدید نظر کنم تو کل پروسه درس خوندنم. یه فاز تو زندگیمو پشت سر گذاشتم که فقط تصمیم به زندگی کردن بگیرم. برای خودم صفحه گوشیم گذاشتم &quot; ما عادت میکنیم که برای حرکت به جلو راهی پیدا کنیم و این زمانی اتفاق می افتد که شرایط را بپذیریم و اجازه دهیم زندگی در درون ما به جریان خودش ادامه دهد&quot;اجازه دادم زندگی در من جریان پیدا کنه، پیش دکتر رفتم بیش از 6 ماهه که درمانمو ادامه دادم. حالم بد بود و اطرافم اتفاقای خوبی نمی افتاد ولی ادامه دادم. سعی کردم تمام تمرکزمو رو خودم بزارم و حالا این مرحله رو پشت سر گذاشتم. حالا باید فاز بعدی رو شروع کنم.برای خودم نوشتم امسال سال تلاش هدفمنده. باید همه چیز رو بهینه کنم. از درس خوندم بگیر تا کارای پژوهشیم. تا زندگی کردنم. یوگا کنم، اب بخورم. اول حالم خوب باشه تا بتونم کارامو خوب پیش ببرم و این همیشه باید یادم بمونه.حالا باید تمرکز هر چه بیشترمو رو ادامه دادن و بهینه ادامه دادن بزارم. ادامه دادن تا بهتر شدن همه چی. </description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 21:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-jlx9fgpcn27r</link>
                <description>امروز صبح از دادن امتحان ناامید شدم و نرفتم عادت به این کارا نداشتم و جدیدا یاد گرفتم. شب قبلشم پشت سر هم کابوس میدیدم. صبح پا شدم ایمیلمو باز کردم یه پیام ریجکتی دیدم. امروز عین عذاب بود برام. رفتم و تو اتاق همکارم رید به اعصابم. الان اما همه چی بهتره. نشستم یه چایی دم کردم. پنجره رو باز کردم و یه نسیمی ازش میاد و بوی بهار نارنج با خودش میاره داخل. قبلشم با دوست صمیمیم حرف زدم و بهتر شدم. دارم به این همه نشدن تو زندگیم فکر میکنم. این همه حس بد. باید چیکار کنم. کی همه چیز بهتر میشه؟</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 20:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-r5ahtvxqteee</link>
                <description>امروز پنجشنبه اس و روز استراحتم. البته که کارای عقب مونده دارم که انجام بدم. صبحم بعد بیدار شدنم به همبن فکر کردم که شروع کنم به کارای عقب مونده رو انجام دادن. بعد اما تصمیم گرفتم امروز رو به خودم اختصاص بدم. صبحونه خوردم و پادکست مورد علاقمو گوش دادم. بعدم یه تیرامیسو خریدم و با چایی بردم پارک و تو ارامش کامل و کنار صدای اب خوردم و یه سیگار کشیدم. اومدم خونه برگر برای ناهارم درست کردم و خوردم و از یوتوب ویدئوهایی که دوس داشتم دیدم.چرت زدم و پاشدم بعدش فرنچ تست درست کردم. زنگ زدم به بابام و باهاش حرف زدم و حالا هم دارم مینویسم. روز خوبی بود. ذهنم اروم شد و برای اینکه فردا کارامو بکنم اماده ترم. شاید الان وقت بزارمو یه کم جبر بخونم. حالم بهتره دارم سعی میکنم طبق برنامم پیش برمو و نزارم اضطرابم باز شروع شه. شاید فردا رفتم کتابخونه و اونجا درس خوندم تا شب.کلا حالم بهتره به نسبت چند ماهه گذشته و بازم میگم دارم سعی میکنم با خودم مهربون باشم. </description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 23:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای زندگی کردن...</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-my9z5nhjgwi9</link>
                <description>تا جایی که میتونم به یاد بیارم داشتم برای اینکه حالم خوب باشه تلاش میکردم. منظورم از تلاش کردن اینه که حالم انگار همیشه بای دیفالت بد بوده و من باید سعی میکردم روحیمو حفظ کنم و عین یه انسان عادی رفتار کنم. دارم به این فکر میکنم که چقدر حق داشتم. یعنی واقعا چیزای بیرونی خوب نبودن که حالم خوب باشه. احتمالا باید یه چیزایی تو بیرونم مرتب باشن تا حال ادم خوب باشه. مثلا ادمای دوست داشتنی بیرون داشته باشی. کسیو داشته باشی باهاش حرف بزنی. زندگی خوبی داشته باشی. تلاشهات جواب داده باشن. وسایل کارت خوب باشن و نه اسباب شکنجه مثل اینترنت.حالا بادی با همه این تفاسیر ببینم چقدر باید حالم خوب باشه، اما یه مسئلم دیگم هست که اگه بخوام همینجوری ادامه بدم همیشه حالم بد خواهد موند. چی بگم؟امروز روز تعطیلم بود. روزای تعطیل برام اینطوری میگذره که بارش افکار منفیم صد برابر میشه. جدیدا دارم ری اکشن ادما رو با خودم تو موقعیتای مختلف مقایسه میکنم. من خیلی بیشتر خودمو سرزنش میکنم. استرسم تو موقعیتها بسیار بیشتره.میمونم تو شبها، میمونم تو سیاهیها.دوز قرصام بالاتر رفته تو ماه اخیر ولی روند پیشرفتی نداشتم. عملا چیزی خوشحالم نمیکنه یا چیزایی که حالمو بهتر میکنن دست نیافتنی‌ان. </description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 23:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهام...</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%85-qbtpn7vib2xk</link>
                <description>تازه با دوستم رفتم ناهار بیرونو برگشتم و نشستم تو اتاقم تو دانشکده و چای کرک درست کردم. پروژه دیروزمو تحویل دادم و ارائه کردم و حالا دوتا پروژه درس دیگه دارم که باید امروز تموم کنم.هوا بارونیه و به دوستم پیام دادم که میای بریم حافظیه سیگار بکشیم. هنوز جواب نداده. زیادم دوستم نیست فقط دوباری دیدمش. ولی شاید خوب باشه برای وقت گذروندن امروز.میخوام از حالمم بگم. اینکه روزام داره چجوری میگذره. وقتی تنش بالا میره تو زندگیم همه چی بهم میریزه و اضطرابم شدت پیدا میکنه. چند روز اخیر از دکترم وقت گرفتم که برام گواهی بنویسه. خودم هم بارش افکار منفیم بیشتر شده ولی تقریبا شرایط به خیر گذشته.قرار بوده مسافرت برم و کنسل شده. این روزها راستشو بخوام بگم احساس تنهایی هم میکنم. خسته شدم از این زندگی که فقط خاکستریه. دلم زندگی ادمیزادی میخواد. دیگه اونقد به خودم سخت نمیگیرم. سعی دارم با خودم مهربون تر باشم. تمام هدفم همینه. این سالها خیلی خودمو اذیت کردم. بهتره اسونتر بگیرم به خودم. بهتره بزارم فلو زندگی منو پیش ببره. افسردگی و اضطرابم رو هم دارم سعی میکنم بپذیرم و نقش ادم قوی نداشته باشم.از طرفی دارم سعی میکنم منظمتر و با دسیپلینتر باشم. اویل فکر میکردم دوست داشتن خودم با اینکه به خودم یاداوری کنم باید چیزها سر جاشون باشن و دقیق باشن فرق میکنه. امروز اما فکر میکنم میتونم کمتر منفی با خودم صحبت کنم ولی با دسیپلین بیشتری باشم و منظمتر باشم. این روزها خیلی سرم شلوغ بوده هرروز از اول صبح میومدم تو این اتاقم تو دانشکده و شبها میرفتم. امروز یه خرده دیرتر اومدم و ریلکسترم. دوست دارم درباره خودم بنویسم. اینکه حس و حالم چیه این روزا. نسبت به اخبار و مسائل دیگم یه خرده بی تفاوت یا هر شب انقد خوابم میاد اصن نمیفهمم چجوری خواب مبرم و بیدار میشم.خلاصه همین برم ادامه کارام و پروژه هام و یادم باشه نظم و دیسپلین داشتن و با دوست داشتن خودم تناقضی نداره.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 15:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ و صلح با افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-x4mmgtuzur0z</link>
                <description>تازه کرونا تموم شده بود و کارم از حالت انلاین و ریموت به حضوری تغییر کرده بود. تنشها در جامعه زیاد بود و برایند همه اینها برای من اضطراب فلج کننده بود. تا جایی که مجبور شدم دوباره سراغ روان پزشک برم. روان پزشک گفت ریشه همه مسائلی که باهاش سر و  کله میزنی اضطرابه. جایی همین اضطرابت هم باعث افسردگیت شده. سالهای زیادیه که با افسردگی سر و کله میزنم. اوایل باهاش میجنگیدم و حالا باهاش دوست شدم.  از سر همین دوست شدن هم هست که وقتی این دفعه اضطراب و تغییر خلق اذیتم میکنه به دکتر سر میزنم و بدون ازار خودم و عمیق شدن در مسائل داروهامو مصرف میکنم. دفعه اولی که به طور خیلی جدی با افسردگی مواجه شدم و یکی یکی  داشته‌هامو به واسطه همین افسردگی از دست دادم بعد یه مدت مجبور شدم به دکتر مراجعه کنم. داروهامو گرفتم و بعد مصرفشون گفتم این داروها داره از من یه ادم دیگه میسازه و من واقعا خوشحال نیستم. همین کار بازم همه چیو بدتر کرد. پدرم میگه نمیشه همیشه با زندگی جنگید. دخترش الان داره به این حرفش گوش میده و مدارای بیشتری با زندگی میکنه. جریان زندگی از هر چیزی قوی‌تره و نمیشه باهاش جنگید همیشه. جنگ همیشگی باهاش فرسایشیه و این جریان از روت رد میشه.حالا داروهامو یک ماه و یک هفته‌ای هست که مصرف میکنم. حالم بهتره اما روزهایی مثل امروز بازم در قعر چاهم. برای خودم انار دونه میکنم، تی بگ چای سبز میندازم تو لیوان مورد علاقم و یه نخ سیگار اتیش میزنم. شروع میکنم به نوشتن اینجا ...یادم باشه جریان زندگی از هر چیز دیگری تو این دنیا قوی‌تره و باید مدارای بیشتری باهاش کنم.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 23:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو بر نمی گر دم</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%85-mlqojzlpqkcq</link>
                <description>به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. به تو برنمی‌گردم. </description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 15:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اهمیت نوشتن برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-jlm2hg9sjxpb</link>
                <description>به تو برنمیگردم.این روزها دوباره به نوشتن روی اورده‌ام. تصمیم گرفته‌ام تا رسیدن به اهدافی که برایم مشخص شده دوباره بنویسم. دفعه پیش توی کشوی میز تحریرم دست کم هزار صفحه نوشته بود. همه دردهایم را رویش نوشتم و اخر سر پرت کردم توی سطل اشغال اهنی بزرگ سر کوچه در خانه قبلی‌ام. بعد هم همه ان دردها را رها کردم و سفر کردم به این خانه جدید.اگر بخواهم بگویم اهداف بلند مدتی دارم که باید ان را 3 قسمت میکردم. دفعه پیش مرحله اولش بود. حالا باید دوباره عزمم را جزم کنم تا به اهداف مرحله دوم برسم. این روزها دوباره انقدر مینویسم تا همه چیز برایم شفاف شود. اینکه چرا در این راه هستم؟ کجا میخواهم بروم و چرا میخواهم برسم؟</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 01:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهای درباره افسردگی که به شما نمی‌گویند</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-jovhq0jvjqgi</link>
                <description>موردهای زیر تجربه من است:1- مقدار زیادی خاطره از گذشته را فراموش کردم (به خصوص خاطرات بد). این فراموشی حتی شامل اطلاعات درباره تخصصی که داشتم هم شد. در واقع انگار reset شدم.2- وقتی دارو مصرف میکردم با این استدلال مواجه شدم که شخصیتی که داروها دارند از من میسازند با من واقعی متفاوت است و بخاطر همین مسئله دست به قطع داروها زدم. بعدها فهمیدم افراد زیادی با این مسئله مواجه میشوند و تنها کار درست ادامه دادن داروهاست.3-دانستن درباره تجربه بقیه از افسردگی کمک زیادی به من کرد. بله من در کهشکان راه شیری تنها نبودم. در واقع اگاهی درباره موقعیتی که در آن هستم به من کمک زیادی کرد.4- ورم زیاد و چاقی که به دلیل اضافه وزن نبود از تجربه های بد من در آن زمان بود و حتی استپ شدن در یک وزن!5- دست کشیدن از کارها، مکان‌ها و آدمهایی که موجب آزارم میشدند تاثیر خارق العاده ای داشت. به نظرم موثرترین روش همین بود، حذف عامل افسردگی! در این مورد جسارت زیادی باید به خرج میدادم.6- ایجاد روتین جدید به من کمک زیادی کرد. انجام دادن حتی 50 درصد از کارهایی که مشخص میکردم هم کمک میکرد. این کار یک پروسه است و به عنوان کسی که با افسردگی دست و پنجه نرم میکردم نباید انتظار بالایی از خودم میداشتم.7- خوردن غذاهای چرب برایم غیرقابل اجتناب بود و سعی بر درست کردن تغذیه کمک زیادی به من کرد. گرچه سخت ترین قسمت بود و تاثیر کمی برایم داشت. بیشتر باید حالم خوب میبود تا تغذیه‌ام را درست کنم.8- معجزه نوشتن! فکر  میکنم در یک سال دو تا کشو بزرگ از میزم پر از کاغذ نوشته شده بود. نوشتن از حسهایی بدی که داشتم. 9-دویدن!10- من اتفاق‌های مهمی در زندگیم را در چند سال افسردگی از دست دادم. چیزهایی که غیرقابل جبران هستند. تقریبا در تک تک موقعیت‌های زندگی‌ام (رابطه، شغلی و ...) چند سال افسردگی‌ام تاثیر گذاشته است. سالهایی که به معنای واقعی  کلمه از دست دادم. چند سالی از هم دوره‌ای هایم عقب ماندم. واقعا نمیخواهم افسردگی را گوگولی نشان دهم و بگویم تجربه به دست اوردم. بله مطمئنا من تجربه‌ای دارم که شاید اطرافیانم نداشته باشند ولی نمیدانم ارزشش را داشت یا نه!12- روراست بودن با خود و قبول کردن یک سری واقعیتها هم کمک زیادی به من کرد. افسردگی سالهایی مهمی از زندگی‌ام را از من گرفت؟ بله میدانم و باید فکری به حال بقیه‌اش کنم.13-جسارت داشتن درباره ارتباط با ادمها و ریختن احترام در سطل اشغال هم از ان دسته کارهایی بود که کمک زیادی به من کرد. هر که هستی اگر مرا ازار میدهی نمیتوانم با تو در ارتباط باشم.14- وقتی حالم بد بود ساپورت زیادی نمیگرفتم. ادمها برای تصویرهای قشنگ دست میزنن!15- افسردگی شبیه چه بود؟ من که در دریای تاریکی غرقم و از هیچ جا راه نجاتی ندارم.16- برنگشتن به حس‌ها  و ادمهای بد حتی برای یاداوری کاری بود که نمیگذاشت قدمی در این مسیر به عقب بردارم. گرچه بگویم که که این مسیر مرتبا یک قدم جلو و دو قدم عقب است و پیش رفتن و ادامه دادن است که همه چیز را بهتر میکند.17- مهربون بود با خود قدم اول است. اگر شما هم والدین یا اطرافیان سرزنشگر داشته‌اید فکر میکنم وقتش است با خودتان مهربان باشید.18- اوایل این مسیر بیشتر در قعر بودم تا قله. روزهایی بود که استاپ کردم و ادامه ندادم ولی برایند کل مسیر ادامه دادن بود. این بهبود یافتن یک پروسه طولانی برایم بود و هست. حتی حالا که حالم خوب است گاهی روزها تا قعر سیاهی میروم.19- کمک گرفتن. دست برداشتم از همه وزنه‌ها را تنهایی بلند کردن. البته قسمتی از مهربان بودن با خودم هم بود. 20- مشکل خواب از ان دسته مشکلهایی بود که هیچ جوره نمیتوانستم حل کنم. خوابهای عمیق با کابوس یا داستان‌های عجیب غریب، که هیچ زنگ ساعتی و یا حتی کسی نمیتوانست مرا از آن خواب بیدار کند. خوابهایی که وقتی بیدار میشدم خسته تر از وقتی بودم که نخوابیده بودم. انقدر over analyze میکردم مسائل را که مغزم درد میگرفت و شبها خواب نداشتم. قرص خواب و دمنوش‌ها حتی در حد مسکن لحظه‌ای هم عمل نمیکردند....من سعی میکنم هر وقت موردهای دیگری به ذهنم رسید اینجا بنویسم ولی خیلی مشتاقم درباره تجربه بقیه ادمها هم درباره این بیماری بدانم. پس اگر تجربه ای دارید که فکر میکنید به حتی یک نفر کمک میکند در کامنتها با بقیه به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 11:02:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلافل و فروپاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@genius/%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%84-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-po1pbglryk5v</link>
                <description>دارم سعی میکنم فلافلها رو یه اندازه دربیارم. به این فکر میکنم که دستاورد کل زندگیم چی بوده؟ فقط زحمتهای بی فایده. حتی حال ندارم حرف بزنم. فقط تایتل فلافل و فروپاشی بنظرم جالب اومد و ادامه زندگی بی فایده.</description>
                <category>loser genius</category>
                <author>loser genius</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 22:44:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>