<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های vahid.ra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@geo1.vra</link>
        <description>می نویسم تا شاید از میان نوشته هایم خودم را پیدا کنم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 02:44:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1000260/avatar/DmrcN6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>vahid.ra</title>
            <link>https://virgool.io/@geo1.vra</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بارون همیشه زیبا نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qtb5juovy5tx</link>
                <description>شدت بارون جوری بود که مجبور شدم زیر سقف مغازه های کنارِ خیابون نظاره گرِ این مراسمِ آبیاری آدمها و خیابونها باشم. پیش خودم گفته بودم که این هوای بارونی توی تابستون غنیمتی است و جز موسیقیِ زمزمه گر در گوش و پای پیاده چیز دیگری برای خوشی در این لحظه نیازی نیست. ولی دریغ از آن که بارونِ تابستونی شوخی با کسی نداره، جوری شلاقت میزنه که همه شعر و شاعری های عاشقانه ی بارونی رو از یادت میبره. موشِ آب کشیده شده ای که انگار همین الان از زیرِ دوش حموم بیرون پریده در خودش افکارِ قدم زنانی شاعرانه در زیر بارون داشت که نقش بر آب شد. یه قدم برمیداشتم و سریع باز میپریدم زیر سقف مغازه ای دیگر. پیش خودم گفتم خوب شد مثه آندره ژید جایی چیزی شبیه به این ننوشتم که: برای من خواندن &quot;چترهای باید بست زیر باران باید رفت&quot; کافی نیست میخواهم بدون چتر آن را امتحان کنم، وگرنه دروغگو ترین نویسنده میشدم. البته بارون همه جوره اش زیباست؛ چه زیرش بالا و پایین بپری بدون چتر، که این مناسب حال عاشقانِ سرمستست؛ چه از پشت پنجره ضرب گرفتن قطرات رو گوش بدی؛ چه مثل من در یک شبِ تابستونیِ دم کرده، زیر سقف مغازه های خاموشِ شهر خیره بشی به شُرشُر بارون و گذرِ ماشین های خیابون. ولی میخوام چند جمله ی بالاترم رو نقض کنم و بگم بارون همیشه هم زیبا نیست... همان لحظه که ما داریم از صدای بارون لذت میبریم و جانِ تازه ای میگیریم، بارون جانِ کسی را گرفته است. جانِ پسری را که داغِ دیدن دوباره اش را بر دل پدرش میذارد. پدری که آخرین بار صدای پسرش رو زمانی میشنود که بارون لحظاتی بعد عزیزدلش را با خود بر کوه و صخره میکوبد. تلخ است. بارون همیشه زیبا نیست...بارون همیشه زیبا نیست وقتی بدانی سالهای پیش همین بارون سرنوشتی تلخ برای یادگارِ دوران کودکیت رقم زده است. بارونی که راهش رو کج میکنه به ریشه های خونه ای کاه گلی و قدیمی، خونه ای که باهاش کلی خاطره داری و با بوی کاه گلش مست میشدی، خونه ای که عطر مادربزرگی ای مهربان همیشه انتظارات را میکشیده، همه در یک شبِ بارانی به یکباره به کابوسی تلخ مبدل میشه و خانه و اهلش همه آوار میشن و باز مرثیه ی: بارون همیشه زیبا نیست...پ.ن 1: خیلی متاثر شدم که پسرعموی یکی از دوستان در حادثه ی اخیر سیل امامزاده داوود در سن 23 سالگی از بین رفت و داغی رو بر دل پدر و مادرش گذاشت. ایشون درست در لحظه ای که گرفتارِ سیل شده به پدرش زنگ میزنه و ازش درخواست کمک میکنه ولی همان موقع گوشی قطع میشه و پدرش دیگر صداش رو نمیشنوه. روحش شاد.پ.ن 2: مادربزرگ بنده ی حقیر هم که  در روستا و در خونه ای قدیمی و کاه گلی و زیبای خودش زندگی میکرد در یکی از همین شبهای بارونی در سال 97، به طرز عجیبی بارون به زیر خونه اش نفوذ میکنه و بدون اینکه متوجه بشه نصفه های شب وقتی در خواب بوده همه ی خونه روی سرش آوار میشه، و امروز با شنیدن این خبر یادش افتادم. روحش شاد.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 17:49:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به پیشوازِ عزا در روزِ جشن!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%B9%D8%B2%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%AC%D8%B4%D9%86-jxc0ga1alqex</link>
                <description>امروز صبح در حالی که داشتم از خانه به محل کارم میرفتم دیدم عده ای مشغول نصب پارچه های مشکی برای عزاداری محرم هستند؛ در دلم گفتم عجب مردمانی هستیم ما! چرا اینقدر شوق رسیدن به عزا رو داریم؛ اون هم  در روزی که باید بزرگترین شادمانی به اصطلاح دینی مان رو داشته باشیم. چرا اینقدر تشنه ی عزاداری و ماتم هستیم ما؟ کجای دینِ ما سفارش شده که در روزِ عید هم پرچم مشکی برافراشته کنیم؟ من هیچ ادعای مسلمانی و شیعه بودن نداشته ام  و ندارم، ولی دیدن همچین صحنه هایی برایم سوال برانگیز است که هدف از اون هیأت و برافراشتن پرچم های چند ده متری سیاه برای چیست واقعا؟ آیا این کار و این به پیشواز رفتن برای عزاداری چهره ی دین رو که میگن دین شاد زیستن است نه دینِ ماتم زیر سوال نمیبره؟! یادمه دو سال پیش نزدیک ایستگاه صلواتی ای که برای جشنِ ولادت امام حسین برپا شده بود ایستاده بودم که خانمی به همراه بچه ای که چهار یا پنج ساله نشون میداد امد، و شنیدم که به مادرش میگفت مامان امروز شهادت کیه؟! و مادرش هم نیشخند زد و گفت مامان جان امروز شهادت نیست و تولد امام حسین هستش. و پیش خودم گفتم این بچه وقتی دقیقا همین صحنه رو و همین صدای پخش شده از بلندگو رو با همین لحن و نُت در زمان شهادت میبینه و میشنوه چطوری میتونی تمایزی میان شادی و ماتم رو در دین و مذهبمان تشخیص بده؟! چهره ی دین رو چطوری باید برای این بچه شاد و سرزنده نشون داد وقتی که مثلا در همچین روزی که یکی از بزرگترین جشن های شیعیان است عده ای بالای نرده بان مشغول برپا کردن علم و کتل عزاداری برای چند روزِ آینده هستند؟! واقعا برایم جای سوالهای بسیار داره این موضوع!</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 17:07:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابهایی که در فصل بهار خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-qipcryt2uds2</link>
                <description>چند روزیست که کتاب جدیدی برای خوندن ندارم و این برای منی که در این سالهای اخیر دست به دامن کتابها شده ام چیز خوبی نیست. همچون معتادی که جنسش تَه کشیده دچار استخوان درد شده ام و امروز بالاخره چند تایی کتاب رو از یکی از سایتهای فروشِ کتاب سفارش دادم. به قول سیلون تسون: وقتی در وجودمان خلأی احساس می کنیم، باید دست به دامان کتاب های خوب شویم. گاهی انتخاب لیستی از کتابهایی که به نحوی بتوانند این خلاء رو پر کنند هم سخت میشه؛ مخصوصا زمانی که لیست قبلی کتابهای خونده شده هم چنگی به دل نزده اند و حسابی از دست آخرین کتابهایی که خوندی شاکی هستی. کتابهایی که قرار بود مثلا خلأی رو پُر کنند خودشون ایجاد کننده خلأ شدند. واس همین هم وسواس در انتخاب کتابها بیشتر و بیشتر میشه و همش این حس رو داری که نکنه کتابی که داری انتخاب میکنی اون چیزهایی رو که از یه کتاب انتظار داری برآورده نکنه.در فصل بهار کتابهای زیر رو خوندم که از بعضی هاشون خوشم امد و از بعضی ها نه.1- دفترچه ها/ آلبر کامو/ نشر به سخن: باید اعتراف کنم یکی از مزخرفترین کتابهایی که خوندم و نتونستم تمومش کنم همین کتاب بود. این کتاب متاسفانه مشکل ترجمه داره و میتونم با اطمینان بگم که مترجمش با تایپ متن در گوگل ترنسلیت و کپی پِست همزمان، این کتاب رو خلق کرده و برایم تجربه ای شد که کتابی رو بدون خوندن نظرات دیگران و روی هوا سفارش ندهم.2- استامبولی/منصور ضابطیان/نشر مون: مثل دیگر کتاب های جناب منصور ضابطیان این کتاب هم که ماحصل سفر ایشان به شهر استانبول هستش، عالی و بی نقص بود و از خوندنش واقعا لذت بردم. یه سفرنامه ی زیبا با قلم ساده و بی شیله پیله و در عین سادگی جذاب و خواندنی.3- چراغ سبزها/متیو مک کانهی/نشر میلکان: کتاب چراغ سبزها سرگذشت یه بازیگر هالیوودیست، از زمانی که به بازیگری علاقه مند بوده و بازیگری رو شروع میکنه و تا زمانی که شهرتی رو در سینما برای خودش دست و پا میکنه. این کتاب حاصل دست نوشته های خودِ مک کانهی هستش و شاید یه اشکالی که داره اینه که قرار نیست یک بازیگر مطرحِ سینما نویسنده ی توانایی هم باشه و همین باعث شده که کتاب روند جذاب و گیرایی رو نداشته باشه و شاید یجاهایی باعث کژتابی در گرفتنِ مطالب توسط خواننده بشه. البته شاید اگر مخاطب این کتاب یه فردِ دوستدارِ سینما و یا بازیگری باشه این کتاب براش مفیدتره و بهتر میتونه با حرفهای نویسنده ی کتاب ارتباط برقرار کنه. برای من کتابِ جالبی نبود و زیاد نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.4- در راه/جک کروآک/نشر چشمه/: این کتاب شرح سفرهای نویسنده ی کتاب در کشور آمریکاست که حال و هوای آمریکای دهه ی 40 رو به خواننده القا میکنه. جک کرواک در این کتاب از سفرهایی که با دوستانش در آمریکای شمالی رفته میگه و از شور و شوقش نسبت به موسیقی غالبِ اون دهه در آمریکا. قلم نویسنده ساده و روان و یجورایی لحن کوچه خیابونی داره و مترجم هم به خوبی تونسته این لحن رو توی ترجمه کتاب لحاظ کنه. برای من که از سفرنامه ها و داستانهای ماجراجویانه لذت میبرم کتاب قشنگی هستش ولی ممکن هست برای افرادی که علاقه ای به این موضوع نداشته باشند ریتم کندِ کتاب کمی براشون اذیت کننده باشه. ولی در کل کتاب قشنگی بود.5- اعتراف به زندگی/پابلو نرودا/نشر چشمه: قبلا کمی با شعرهای پابلو نرودا آشنایی داشتم و توقع داشتم یه زندگی نامه ی جذاب رو از این نویسنده بخونم ولی روندِ کتاب بر خلاف اون چیزی بود که من انتظار داشتم. پابلو نرودا شاعر پرآوازه و یکی از برندگان جایزه نوبل و یکی از سیاسیون کشور شیلی بوده و سفرها و تجارب بسیاری در گوشه و کنار دنیا داشته؛ و توقع من این بود کتابی که تحت عنوان زندگی نامه ی این شاعرِ توانا شناخته شده کتابی جذاب و پر از ماجراهای جالب و قشنگ باشه که اصلن این گونه نبود. باید صریح بگم که &quot;اعتراف به زندگی&quot; کتاب جالبی نبود و با خوندن کتاب چیزی به من اضافه نشد به جز یکسری دیدارهای سیاسیِ نرودا در کشورهای مختلف و نظر در مورد نویسنده و شاعرهایی که نرودا باهاشون سر و کار داشته و همین و بس.6- نه حوا نه آدم/آملی نوتوم/نشر ستاک: این کتاب سرگذشت دختریست که عاشق کشور ژاپن هستش و برای ماجراجویی و کشف رمز و راز این کشور راهی سرزمین سامورایی ها میشه و اونجا با آقا پسری آشنا میشه و بعدشم داستانهایی که بین اون و پسره پیش میاد! این کتاب رو امسال در نمایشگاه کتاب از غرفه ی نشر ستاک و به پیشنهاد فروشنده ی انتشارات خریدم و دلیل اینکه جنابِ فروشنده این کتاب رو بم پیشنهاد داد این بود که کلی از کتاب وحشی نوشته ی شرل استرید که از کارهای پر فروشِ نشر هست تعریف و تمجید کردم؛ ولی باید بگم که این کتاب کجا و اون کجا! برای وقت پُر کردنی در حد دو سه روز شاید کتاب بدی نباشه ولی چیزی به آدم اضافه نمیکنه و به قول یه بنده خدایی کتاب باید بعد از خوندنش آدم رو به تفکر وادار کنه که این کتاب این خاصیت رو نداره بنظرم.7- خرس های رقصان/ویتولد شابوفسکی/نشر گمان: موضوع این کتاب تحقیق درباره ی یک عادتِ غلط میان بومیان کشور بلغارستان هستش که خرس ها رو اهلی می کردند و از نمایش کارهای خاصِ اونها (مثل رقصیدن) پول در میاوردند. طی سالیان دراز این عادت و اهلی کردن خرس ها طبیعت این حیوانها را کاملا دستخوش تغییر میکرده و جوری بوده که حیات این حیوان در منطقه در خطر میفته که گروهی دوستدار محیط زیست با روشهای گوناگون این خرس ها رو از دست صاحبانشون نجات میدن و اون ها رو در محیطی خاص نگهداری میکنند و یکسری نتایجی رو از این کار منتشر میکنند؛  نویسنده این کتاب بعد از اتمام قضیه خرسها میره سراغ داستان و سرگذشت کشورهای رهایی یافته از دوران کمونیسم و ارتباطی عجیب رو میان رفتار مربی های خرس های مذکور با این کشورها ذکر میکنه که من ازش سر در نیوردم و شاید بخاطر کمبود اطلاعات تاریخی سیاسیم بوده. در هر صورت خودم هم نتونستم کشف کنم که چرا این کتاب رو از نمایشگاه کتابِ امسال خریدم!8- خاطرات محرمانه یک پزشک تازه کار/آدام کی/نشر ستاک: خاطرات، سرگذشت نامه، ماجراهای واقعی و...، چیزهایی هستند که من رو برای خوندن یک کتاب ترغیب میکنند. ولی نمیدونم چرا هیچ علاقه ای به خوندن سرگذشتِ یه پزشک اون هم در موقعیت های اورژانسی در داخل بیمارستان ندارم. کتاب از لحاظ نگارش و قلم و لحن نوشتاری کتاب خوبیست و چند تا جایزه برده ولی از لحاظ موضوعی، برای من جذابیتی نداشت. این کتاب رو هم از نمایشگاه کتاب خریدم و بدون تحقیق قبلی؛ و این تحقیق نکردن در موردِ کتابی که قرار هست بخریم بنظرم در آخر کارِ خوبی از آب در نمیاد.9- از قیطریه تا اورنج کانتی/حمیدرضا صدر/نشر چشمه: کتاب فوق العاده زیباییست؛ و مگر می شود به قلمِ مردِ خوش صحبت و دانا و محبوب ایرادی هم گرفت. کتاب سرگذشتیست تلخ. سرگذشت تشخیص بیماری جناب صدر و اتفاقاتی که بعد از این موضوع برای جناب صدر پیش آمده. و چقدر زیبا این کتاب رو نوشته. ولی باید بگم اصلن از خوندن این کتاب لذت نبردم. شاید اولین بار بود که کتابی با قلمی بینظیر رو میخوندم ولی ازش لذت نمیبردم. هر زمان که داشتم کتاب رو میخوندم یادِ روزهایی میافتادم که جناب صدر در تلویزیون مشغول تفسیر فوتبال بودند و چقدر این آدم با اطلاعاتِ جذابش و تاریخچه ای از مسابقات فوتبال ارائه میدادند آدم رو به فوتبالی که قرار بود اون شب پخش بشه علاقه مند میکرد. روحشون شاد و یادشون گرامی.10- یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/نشر روزبهان: کتاب جناب نادر ابراهیمی، کتابیست که نیاز به معرفی نداره و شاید لازم باشه هر کسی که کمی خودش رو کتابخون میدونه این کتاب رو مطالعه کنه و در تک تک جملاتش غرق در تفکر بشه. باید بگم اگر این کتاب رو که آخرین کتابی هم بود که در فصل بهار خوندم نمیخوندم یعنی هیچ  کتابی رو انگار نخوندم. کتابِ زیباییست و جملات عاشقانه ی نادر ابراهیمی آرامش خاصی رو به آدم هدیه میده.کتاب &quot;از قیطریه تا اورنج کانتی&quot; در این عکس موجود نیست.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 18:39:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به حضور نپذیرفتنِ جناب دکتر شریعتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-kpq1brbxeqgv</link>
                <description>یکی از کارهایی مورد علاقه من پیاده روی است و همیشه هم ازش گفتم و نوشتم. پیاده روی رو نه از بابِ ورزش و سلامتی و تندرسی، که این سودِش بجای خود، بلکه از مَنظرِ یک شیوه و سبک زندگی پذیرفتمش. پرسه زنی هم که گونه ای، یا بخشی و یا نوعی از همان پیاده رویست ولی می توان اون رو با کلاس تر و یه سَرِ و گردن بالاتر از یه پیاده رویِ ساده شناخت. چرا؟ چون تو پرسه زنی علاوه بر اینکه قدم هایت تو را به راه میکشونه، فکر و خیال هم دست بکار میشن و از همه مهم تر اینکه حواس پنجگانه نیز تیز و تیزتر میشن، و اینبار هدف فقط پیمودن و پشت سر گذاشتن کیلومترها نیست، بلکه هدف دیدن و شنیدن و حس کردن است و بس. هر زمان که وقت یاری کنه و کارِ روزگار دست از سرم برداره پرسه زنی رو واسِ خودم تو برنامه ی روزانه ام میذارم.حالا چرا این مقدمه چینی رو برای لفظِ پرسه زنی کردم؟ دلیلش این بود که امروز مثل چند روز پیش (پرسه زنی در شهر...) فرصتی پیش امد که کمی پرسه زنی ای در کوچه پس کوچه های شهر تهران کنم. به جهت کاری سر از خیابان جمالزاده و کارگر شمالی درآوردم و یادم امد که خانه ی دکتر شریعتی همین اطراف باید باشه و توی گوشی که جستجو کردم دیدم هفت هشت تایی کوچه رو که پیاده گَز کنم میرسم به خونه ی این نویسنده ی معروف. هیشه برایم دیدن محل زندگی و کار افراد معروف و تاثیرگذار دیدنی و جذاب بوده. شاید از نظر خیلی ها کار بیهوده ای باشه که پاشی تو زِلّ آفتابِ سرِ ظهر بری خونه ی نویسنده ای رو ببینی و مثلا بخوای بفهمی که دکتر لحاف تشک رو کجا پهن میکرده و یا کجا میشسته مینوشته و یا کجا...، و از اینجور چیزها؛ ولی از نظرِ من داستان جور دیگریست. گاهی رفتن به اینجور جاها و یا موزه هایی ازین دست، جدا از این مورد که به آگاهی بخشی و بیشتر شدن اطلاعات و دریافت بینش و اینجور چیزها کمک میکنه، گاهی میتونه برای تغییر مرکز توجه آدم هم مفید واقع بشه؛ و این تغییر دادنِ مرکز توجه گاهی اینقدر در زندگی واجب و لازم میشه که باید برایش برنامه چید و هرکس به هر نحوی و به هر اندازه و ضرورتی پیش میاد که این مرکز توجه رو به هر صورتی که شده کمی تغییر بده تا از شابد از روزمرگی و روزتکرارها و مشکلاتِ روزگار بتونه کمی فاصله بگیره.اون از مقدمه چینی و این هم از وسطچینی (این از ابداعاتِ بنده بود)؛ در نهایت اینکه بنده رفتم که سری به محل زندگی دکتر شریعتی بزنم و کمی این مرکزِ توجه رو در روزمرگی هایم تغییر بدم که از قضا به درِ بسته خوردم و تو اون آفتابِ روی مُخ و اون همه پیاده روی و این به درِ بسته خوردن شاید هم حکایتی داشته که من از دونستنش عاجزم. ولی جالبِ قضیه اینجاست که این به درِ بسته خوردنی که هدفش دکتر شریعتی بوده مسبوق به سابقه هم بوده؛ چند سال پیش که فرصتی پیش امده بود و به دمشق رفته بودم (برای دفاع از حرم و این حرفها نبوده و همان زیارت )، پرسون پرسون در بازارچه ای نزدیک زینبیه و در گوشه ای مظلومانه و درون اتاقکی نَزار، مزار دکتر شریعتی رو پیدا کردم و رفتم که بالای مزارش فاتحه ای بخونم که دیدم در بسته است و از همان پشت شیشه فاتحه ای رو نثار این نویسنده کردم. و حالا بعد از چند سال باز هم به درِ بسته خوردم و انگار دکتر بنده رو به حضور نمیپذیرن و خلاص.پست های مرتبط: https://virgool.io/@geo1.vra/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-mqjfpqxs79cg  https://virgool.io/@geo1.vra/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-jphjkfatzkik </description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 20:19:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسه در شهر با یادِ فرهاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-mqjfpqxs79cg</link>
                <description>عکس تزئینی. عکس از مینا حشمتی (اینستاگرام) چه خونه ی باصفایی بود. قدیمی ولی خوش بر و روو، با اصالت، و سرد و گرم روزگار چشیده؛ از همون خونه هایی که قِسِر در رفته اند از دست این شُخمزنانِ بی رحمِ شهر؛ از دست همونهایی که براشون خونه و قصه هاش مهم نیست و فقط دوس دارن یه نمایِ بی قواره ی سیمانی دیگر به دل شهر وصله کنند. پنجره هاش هنوز ردِ چسب های زمان جنگ رو داشت و پرده های توری و ضربدری بسته شدش خبر از این میداد که قاب این پنجره شاهد چه قصه هایی در دلِ این خیابون بوده. دمِ ظهر بود و چقدر خوشحال شدم که بوی غذا و صدای قاشق و چنگال رو از خونه احساس کردم؛ این یعنی زندگی در این خونه در جریانست و شاید زوجی سالخورده و قدیمی با عشقشون زنده نگه داشتند این خونه رو و از همه مهم تر هویتِ محله رو. محله ای که بهونه ی قدم زدن من شده بود کم محله ای برای خودش نبوده و داستانها از سر گذرونده. روزگاری برای خودش محل گذر فرهاد و فروغی و دیگر صداهای ماندگارِ ایران زمین بوده، و چه آوازها و ترانه هایی که در همین خیابون و در استودیوی موسیقیش به گوش من و خیلی از آدمهای دیگه هدیه شده. اصلن شاید روزی همین فرهاد، تو همون خونه ی قدیمی، به بهونه ی دیدار از دوستی قدیمی رفته و نشسته و چای خورده و همونجا برای دوستش ترانه ی یه شبِ مهتاب رو زمزمه کرده... چه خیالبافی های که با دیدن اون خونه ی قدیمی برای خودم نکردم...اصلن یادم رفته بود که برای چه کاری به این سمتِ شهر راه کج کرده بودم ولی دیدن خونه های جامونده از زمان، من رو برده بود به دهه های قبل. این حسِ قدم زدن تو گوشه و کنارِ شهر و کوچه پس کوچه های شناسنامه دارِ شهر که برای خودشون هویتی و داستانی به همراه دارند برام یکی از لذت بخش ترین کارهاست؛ باعث میشه کمی از روزمرگی ها و بازی هایِ روزگار جدا بشم و کمی خیال رو پرواز بدم.پ.ن: خیابون مذکور در متن خیابون لارستانِ تهران هستش که به خیابون موسیقی شناخته میشه که دلیلش وجود مغازه های فروش پیانو و از همه مهمتر وجود استودیوی موسیقی بِل هستش که خواننده های مشهوری همچون فرهاد، فریدون فروغی، گوگوش، داریوش و خواننده های بعد از انقلاب همچون شجریان، افتخاری و... در این استودیو ترانه هاشون رو ضبط کردند.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 19:36:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو فنجون ...</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%AF%D9%88-%D9%81%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86-ivdm2vajzyab</link>
                <description>قهوه را دَم میذارم و منتظرم تا بوی قهوه شامه ی لحظاتم رو نشانه رود، و چقدر عاشق این انتظارم؛ انتظاری معمولی، و چقدر همین معمولی بودن زیباست؛ و به این فکر میکنم که ای کاش همه ی انتظارها به همین شکل آرامشبخش و خوشعطر بودند. و از همه زیباتر اینه که دو فنجان برای پُر کردن هست. مگر  دلنشین تر از این صحنه هم هست که تو داری فنجون قهوه ای رو سَر میکشی که من برایت دَم کرده ام و من را ببین که چقدر خوشبختم که با شیرینی نگاهت قهوه ام رو سَر میکشم. من حسود نیستم ولی نخواه که به فنجانِ در دستت قافیه رو ببازم، پس از من دریغ نکن آنچه را که هوای دلم میخواهد...! </description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 19:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ گاهی دوغ می نوشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AF-d12uzxk6o5fq</link>
                <description>پارسال بهار وقتی نصف شب با یه دردِ عجیب تو قسمت سمت چپ قفسه سینه ام از خواب پریدم، فکری جز اینکه دارم سکته میکنم به ذهنم نرسید! دقایقی بعد در حس و حالی که مخلوط بود از ترس و منگی، ماموران اورژانس رو بالای سرم دیدم؛ سریع بِم دو تا قرص دادند که یکیش آسپرین و دیگری قرص زیر زبونی که احتمالا برای پیشگیری از حمله قلبی بود. بعد از یه معاینه ی سطحی، توقع داشتم و شایدم دوست داشتم که سریع بگن بِم که نه بابا چیزیت نیست و برو به بقیه خوابِ آرام شبِ جمعت برس، که بجاش گفتند که سریع آمده شو که بریم بیمارستان چون تو این سِنی که هستی دردِ قلب چیزی نیست که بخوای سَرسَری ازش رَد شی، و همین حرف کافی بود تا استرس تمام وجودم رو بگیره و راستی راستی به این فکر کنم که یا سکته کردم یا دارم سکته میکنم و یا تا دقایق دیگر سکته خواهم کرد.در نهایت نتونستم خودم رو راضی کنم که با ماموران اورژانس و با آمبولانسی که خدا میدونه توی عمر کاریش چند جوونِ سکته کرده و راهیِ دیارِ باقی شده رو راهی بیمارستان کرده، به بیمارستان برم، و در عوض رفتم زنگ زدم به داداشم که با اون برم بیمارستان؛ با اینکه بِش تاکید کردم به مامان و بابام چیزی نگه و تنها بیاد ولی بعدش بابا و مامانم هم نگران و پریشون امدن دنبالم و باهم راهی بیمارستان شدیم. تو راه بیمارستان یه آرامش خاصی داشتم که نمیدونم از هوایِ بهاریِ خنکِ قبل از طلوع صبح بود و یا آرامشِ قبل از مرگ که بعضی ها تجربش میکنند، در هر صورت آرامشی بود که شبیه هیچکدوم از آرامش های زندگیم نبود، و انگار قبول کرده بودم که واقعا قلبم در وضعی است که شبیه هیچ زمان دیگه ای نبوده و میخواد به پیشونیم برچسب جوون مرگی رو بچسبونه و خلاص. توی بیمارستان ازم نوار قلب و آزمایش خون گرفتن و این اولین بار بود که توی عمرم پام به بیمارستان نه به عنوان ملاقات کننده بلکه به عنوان مشکوک به حمله قلبی باز شده بود؛ پزشک کشیک هرچند خواب آلود بود ولی با نهایت تلاش چشماش رو توی برگه ها گردوند و بعدشم برگشت گفت که همه چی مطلوب و نرمال هستش و نوار قلبت هم مشکلی نداره و فقط مشخص که استرس داری و همین، گفتم همین؟ یعنی هیچ مشکلی نیست؟ گفت که تو این برگه های آزمایش و نوار قلب که چیزی نیست حالا صبح که شد برو پیش یه متخصص قلب آزمایش اکو بده تا مطمئن بشی. بعد از بیرون امدن از مطب پزشک و فهمیدن این که سکته نکردم و قلبم چیزیش نیست و اینکه در حال حاضر زنده ام و دارم نفس میکشم یه حسِ جدید و خاص بود که تا حالا تجربش نکرده بودم، و اون موقع از صبح که تازه خورشید طلوع میکرد انگار منم همراه خورشید شده بودم و منم داشتم باش طلوع میکردم. دوس داشتم که به خودم جواب بدم که چرا چی شده بود که اینقدر استرس گرفتم؟ چی شد که به مرگ فکر کردم؟ یعنی خدا میخواست بِم تلنگر بزنه؟ یا  تو موقعیتی بودم که لازم بوده که خدا بم یاداوری کنه زندگی کوتاهه؟ اصلن اگر میمردم چی میشد؟ مادرم پدرم خانوادم چیکار میکردن؟ کارهایی که دوس داشتم انجام بدم و انجام نداده بودم چی میشدن؟ و شاید صدها سوال بی پاسخ که تو اون صبحِ عجیب به ذهنم هجوم اورده بودند و دست از سرم برنمیداشتند. و این شاید یکی از جدی ترین برخورد های من با مساله ی مرگ بود و شاید در نظر خودم کمی بوی مرگ رو از فاصله ای دور حس کرده باشم، هرچند که هیچ اتفاق خاصی هم در واقعیت رُخ نداده بود و حتی تا یه فرسخی مرگ هم نرفته بودم چه برسه به اینکه بخوام بگم مرگ رو کاملا احساس کردم؛ من فقط بعد از اون دردِ خاص به یادِ مرگ افتاده بودم و به این که میشه خیلی راحت و بی سر و صدا و تو هر موقعیت و هر زمانی به آغوش مرگ افتاد. مرگ چیزی نیست که بخوایم انکارش کنیم و بگیم من الان سالم و سلامت و یا جوون و سرزنده هستم و از مرگ خیلی دورم و چرا باید بِش فکر کنم، چه بسا که دور اطرافمون دیدیم و شنیدیم که دوستمون یا فامیلمون که سِنی هم نداشته خیلی اتفاقی و یهویی دنیا رو ترک کرده. به قول سهراب (سپهری): مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد (زمان سهراب این رو مینوشیده ولی در حال حاضر همون دوغ رو میخوره :)  )گاه در سایه نشسته است به ما می نگردو همه میدانیم ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.عصر همان روز بعد از بیمارستان، برای اینکه بفهمم دردِ قفسه سینه ام علتش چی بوده پیش یه متخصص قلب رفتم و اونجا آزمایش اکوی قلب و تست ورزش رو برای بررسی سلامت قلب انجام دادم. و باز حرف دکتر متخصص هم همانی بود که توی بیمارستان شنیده بودم، قلبم هیچ مشکلی نداشت و تشخیص دکتر اون موقع این بودش که احتمالا یه اسپاسم عضلانی و یا درد عصبی بوده و بِم قرص آرام بخش داد و گفت ریشه ی مشکلت رو توی روح و روانت جستجو کن. و همونجا بود که به این قضیه رسیدم که سبک زندگی ای که در پیش گرفتم داره منو به وَرطه ای میکشونه که باید دلیل دردهای گاه و بیگاهم رو در جای دیگه ای جستجو کنم. جایی که میتونه منو به افسردگی سوق بده. و باید به این موضوع عمیقتر فکر کنم که چرا اون موقع صبح بعد از اون اتفاق از مُردن ترسیدم! شاید این ترس برای همه باشه و هر کسی جونِش براش مهمه و نمیشه بگیم مرگ ترس نداره ولی جنس این ترس برای هرکسی فرق میکنه و بنظرم باید ببینیم و جستجو کنیم که ترسمون از چی سرچشمه میگیره! به چه چیزهای وابستگی داریم و یا اینکه از چه چیزهای دور میشیم که باعث شده ترسِ مرگ سراغمون بیاد! پرسش به همین  سوالها میتونه راههای زیادی رو تو زندگیمون باز کنه. جایی میخوندم که: اونایی بیشتر از مرگ میترسن که با یه عالمه زندگی نزیسته با مرگ روبرو میشن، و بنظرم حرف درستیه، آدم ها به همون اندازه که فرصت زندگی کردن رو از خودشون میگیرن از مواجه با مرگ هم هراس بیشتری دارند و شاید برای من هم همینطور بوده که اون شب ترس از مرگ حسابی آرامشم رو گرفته بود.پ.ن 1: بعد از 5ماه باز همون درد سمت چپ قفسه سینه رو حس کردم و باز نتونستم به خودم بقبولونم که مشکل روحی و عصبی دارم و باز رفتم پیش متخصص قلب و باز هم آزمایش و باز هم همان حرف که قلبت کاملا سالمه و باز دکتر منو ترغیب به خوردن قرص های آرام بخش و قرص های خفیف ضد افسردگی کرد.پ.ن 2: بعد از درد دوم در سمت چپ قفسه سینم تحقیق کردم و فهمیدم که این درد از قلب نیست بلکه از مشکلات گوارشی و معده درد (نفخ) هستش که گاهی به سمت چپ قفسه سینه میزنه و باز رفتم متخصص گوارش و باز آزمایش و باز همون حرف های دکترهای پیشین که چیزیت نیست و این هم از عصاب و روان هستش و باز همون قرصهای آرام بخش.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 20:08:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطرِ گُل هایِ اَنگوری!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%90-%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%8E%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-fx9xdnwul3bl</link>
                <description>همیشه فصل بهار یه ویژگی خاص رو نسبت به دیگر فصل ها برام داشته و اون اینه که همیشه تو این فصل سطح امید و انگیزه ام نسبت به فصل های دیگه بالاتر بوده. واقعیت اینه که رویِش امید و انگیزه همچون رویِش زمین در این فصل ویژگی ای هستش که نمیشه به راحتی از کنارش رد شد. زندگی آدما هرچقدر هم که پاییز و زمستونی باشه باز بهاری داره که میتونه امید به شکفتن و تازه شدن رو تو خودش نگه داره، و من امسال از هر سال دیگه ای به تازه شدن و سرریز شدن امید به زندگیم مطمئنترم. بهار از نظرم فصل بوییدنهاست. فصلی که باید تا میشه اون رو بو کرد. بهار جائیست که باید در کوچه پس کوچه های شهر سراغ گل های خوش عطری رو گرفت که من اسمشون رو گذاشتم گل های اَنگوری (چون شبیه خوشه های اَنگورند البته با رنگ آبی)، و چه عطر و بویی دارند این گل های عجیب؛ مخصوصا شب ها که نمیدونم چه عشق بازی ای برپا میکنند که اینجوری هوش از سر آدم میبرند؛ برای من از فصل بهار، همین بوییدن این گل های انگوری هم اگر باشد، بس است.راستی این اولین نوشته ی من در ویرگول و توی سال و قرنِ جدید هستش و باید بگم که واس خودم متاسفم که زندگیم جوری شده که بِم کمتر این فرصت رو میده که بیام و اینجا از احساسات و از دیده ها و شنیده هام بنویسم و از زندگیِ جاری و روزمرگی هام بگم و امیدوارم که روزگار بیشتر این فرصت رو در اختیارم بذاره که بیام و بیشتر بنویسم، و امیدوارم شمایی که داری این نوشته رو میخونی هم بیشتر و بیشتر بنویسی چون قطعا زندگی با نوشتن زیبا و لذتبخشتر میشه...</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 18:36:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترِ زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lwz5h7bfeajl</link>
                <description>روزهای آخرِ سال هستش و معمولا آدمها تو این روزها یا میگن که چقدر زود گذشت و یا به این فکر میکنند که در این سال چه ها کردند و چه ها نکردند. منم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی به این فکر میکنم که یک سالی از عمرم با چه درجه ای از کیفیت سپری شد. برای من که تولدم با تولد بهار تقریبا یکیست (6اُم عید)، رسیدن به انتهای سال یعنی رسیدن به انتهای برگی از کتابِ زندگی، و رفتن به سال جدید یعنی ورق زدن این کتاب! البته بیشتر ترجیح میدم زندگی رو به دفتری سفید تشبیه کنم تا به کتاب! چون کتاب رو نمیتونی تغییرش بدی و فقط میتونی با اون همراه بشی ولی دفتر رو میتونی درونش هرچه بخوای بنویسی، میتونی زندگیت رو هرجور که دوس داری به روی کاغذ بیاری و داستان زندگی رو اونجوری که خودت میخوای پیش ببری؛ نقش های اضافی رو حذف کنی و نقش های دوس داشتنی رو بهشون بیشتر شاخ و برگ بدی. امسال بیشتر از هر سال دیگه ای نوشتم، و این نوشتن شاید از هر زمان دیگری تو زندگیم پُررنگتر بود. نمیتونم بگم که قطعا همین نوشتن کمکم کرد که زندگی رو به معنای واقعی زندگی کنم ولی این رو میتونم به طور قطع بگم که نوشتن کمکم کرد که خودم رو و زندگیم رو فراموش نکنم. امسال بیشتر از هر سالی کتاب و نوشته های متفرقه خوندم و از دل همین نوشته ها تونستم به برخی از سوال های پر تکرار ذهنم پاسخ بدم. گاهی با کتابهایی که خوندم آروم شدم و گاهی هم بیشتر به فکر فرو رفتم؛ گاهی با نویسنده ی اون کتاب به سفر رفتم و تجربه های نویسنده رو حس کردم و گاهی با افکارش راهی رو توی زندگیم پیدا کردم که خودم قادر به دیدنش نبودم.خلاصه اینکه نوشتنِ بیشتر و خوندنِ کتابهای بیشتر نسبت به سالهای پیشم، چیزی بود که باعث شد من امسال بیام و توی ویرگول بنویسم و گوشه ای از ذهنم رو که مثه انباری از باروتِ در حالی انفجار بود خالی کنم؛ البته فقط بخش کوچکی از این نوشته ها سهم ویرگول شد وگرنه امسال فکر کنم بالای 400 صفحه از برگهای دفتر رو  از حرفهای ذهنم پُر کردم. نوشتن برام همچون سخن گفتن با دوستی بود که بی کم کاست گوشی شنوا برای شنیدن داشت و زود هم قضاوتم نکرد؛ و باز اگر فرصتی باشه دوس دارم بیشتر و بیشتر بنویسم...</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 16:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه فنجون از لحظه ی حال</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DB%8C%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-pjzdp1apwpgf</link>
                <description>هوا که خوبه، فنجون چای و کیک شکلاتی هم که کنارم هست، موسیقی هم که در حال پخش، پس به درکِ اَسفل السافلین که خیلی از مشکلات هم هست. اصلن باید مشکلات باشن که این ترکیب، لذتی رو به همراه داشته باشند. خنده و گریه، شادی و غصه بخشی از زندگیست البته به شرطی که قبول کنیم که هیچ کدام پایدار نیستند. قهقهه ی خنده هست، هِق هقِ گریه هم هست، شیرینی های زندگی در کنار پیچ در پیچ شدن مشکلات هم هست؛ البته اینو بگم که اصلن به این حرف اعتقاد ندارم که از قدیم گفتن بعد از هر خنده ای گریه است؛ واقعا نمیدونم گفتن این حرف برای چه بوده؟ یعنی هروقت که داری میخندی باید بعدش به این فکر کنی که بعدا از کدام جای مبارک میزنه بیرون؟! استدلال این حرف از قدیم چه بوده، خدا داند. یادمه حتی بچه که بودم تو خونه ی مادربزرگه که جمع خانوادگی برقرار بود و در حال بگو بخند بودیم، یهو مادربزرگه بلند میشد میرفت یه تخم مرغی میشکست یا میگفت بلند بلند نخندین که یهو همسایه ها بشنوند چشمی چیزی بکنند که اتفاق بدی بیفته؛ یعنی این ذهنیت رو داشت که اگر شادی از حد بگذره یهو بدبختی به تریج قباش برمیخوره میاد مثه بختک میفته رومون. یادمه داییم بِش میگفت وِل کن این خُرافات رو، آدم تا زمانی که میتونه شاد باشه باید شادی کنه، باید دنیا رو به ... بگیره، باید زندگی رو زندگی کنه و ازینجور حرفا (هرچند داییم بعد از اون سالها، بدبختی به بَد شکلی رووش سوار شد بنده ی خدا! ... بگذریم). در هر صورت، حرفم اینه که تا زمانی که هوا هوایِ دلچسبیست و فنجون چای یا قهوه برقراره و نُت موسیقی در حال بالا پایین پرتاب شدن، به چیز دیگه ای فکر نباید کرد.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 12:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بویِ بهار میاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-guhmgqm9ezkd</link>
                <description>خیلی از روزها میشه که تاریخ روز رو فراموش میکنم و یا اصن روزهای هفته رو هم قاطی میکنم چه برسه به تاریخ اون روز! امروز خیلی اتفاقی چشم به تقویم افتاد و فهمیدم که اول اسفند هستش. گفتم ای دل غافل چه زود ماه آخر سال هم امد و من متوجه امدنش نشدم. ماه اسفند همیشه برای من یه حس دیگه ای داشته. قشنگترین ماه سال و ماهی که توش میشه بوی امدن بهار و بوی عید رو حس کرد. جنب و جوش های خریدانه ی شب عید و کارهای هُول هُولکی آخرِ سال. خیابونهای شلوغ و پر از رفت و شد و نسیم خنکی که رایحه ی بهار رو به مشامت مهمون میکنه. ولی متاسفانه این دو سه سال اخیر سر این قضیه ی کرونا، رنگ و بوی ماه اسفند هم کاملا تغییر کرده و انگار نه انگار که شبِ عیدی در کار هست. انگار شسته شده رفته همه اون شور و شوقِ ماه اسفند. نمیدونم کرونا علت بود یا بهانه! بهانه برای اینکه قید دید و بازدیدهای عیدمان رو بزنیم و به همون دوری و دوستی دل ببندیم و بس! این روزها به بچه مدرسه ای ها هم خیلی فکر میکنم. به اینکه چجوری میخوان حس قشنگ ماه اسفند رو از درونِ برنامه ی مثلا شاد درک کنند و اون حس شیرین تَق و لَق بودن کلاسهای مدرسه رو توی شبِ عید بچشند. دو سه روز پیش دَمِ چهاراه منتظر بودم تا چراغ سبز بشه، دیدم حاجی فیروز هم دایره بدست تو خیابون مشغولِ قِر و آواز میان ماشینهاست؛ مثه همیشه با لباسهای قرمز و صورت سیاهش داشت میزد و میخوند که ارباب خودم بز بز قندی ارباب خودم چرا نمیخندی؟ میخواستم برم بِش بگم که زیاد زحمت نکشه، مردمِ ما انگار شادی رو از یاد برده اند؛ و یا شایدم از یادشان برده اند!!!</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 18:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی رو سخت میگیری یا آسون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86-iyeknah1nyy5</link>
                <description>امروز بدظهر بعد از خوردن ناهار، خواب عجیبی به سراغم امد، جوری که چشمام سنگین شده بود و در اون لحظه چیزی جز حسِ شیرینِ بستن چشمام و پرت شدن به خوابی عمیق رو نمیخواستم؛ دوس داشتم تسلیم این خُماریِ هجوم آورده بشم ولی شدنی نبود، باید چند دقیقه دیگه میرفتم سر کارم؛ چند دقیقه ای که وقت داشتم، میون این حسِ خواب و حسِ انکارش پریشون بودم و اندکی به مقوله ی کار و بعدشم به نحوه گذران زندگی فکر کردم. به این فکر کردم که من زندگی رو آسون گرفتم و یا سخت؟! میگن زندگی رو هرجور بگیری همونجوری میگذره! پس قاعدتا باید زندگی رو یا سخت بگیری یا آسون و نمیشه چیزی میان اینها رو انتخاب کرد؛ شایدم نگاه من اینطوری هستش! برای من در حال حاضر این مساله جدی شده و میتونم با قاطعیت بگم که الان نه زندگی رو سخت گرفتم و نه آسون، انگار در میانه ای هستم که در واقع هیچ نیست و نمیشه تمایزی میان سخت و آسون قائل شد. خنثی بودن روال زندگی درست از همون جایی میاد که دیگه نمیتونی این تمایز رو تشخیص بدی و اونجاست که زندگی قفل میشه، نمیتونه جریان داشته باشه، نمیتونه جهتش رو پیدا کنه، تکلیفش رو نمیدونه! بلاتکلیفی ماحصل همین عدم تمایز میان سخت و آسون گرفتن زندگیست ؛ از نگاه روانشناسان این بلاتکلیفی میتونه باعث دلهره و اضطراب هم بشه و دلیلش هم واضح و مشخصه؛ زمانی که ما تو زندگی به مرحله ی بلاتکلیفی میرسیم پیش بینی پذیریمون از آینده کاهش پیدا میکنه و نمیتونیم برای مسائل و مشکلاتی در آینده ممکنه جلوی پامون سبز بشن تصمیم های درست و منطقی بگیریم و همین سبب تشویش و دل آشوبی در ما میشه!  بعد از تفکراتم در مورد آسون گرفتن یا نگرفتن زندگی که به نتیجه ی مُتَفق القول و پاسخی واضِح و بارِز از جانب خودم مُنتج نشد، چای پُر رنگی رو به جهت فروکش کردن وسوسه ی خواب سَر کشیدم تا کمی از هجوم این شیرینِ وسوسه گر در این ساعت روز خلاصی یابم. هرچند که الان هم که ساعاتی از آن حال موصوف میگذره همچنان خواب دور و وَرم داره پرسه میزنه و منم جز حواله دادنش به ساعت 12 شب که وقت خوابم است چاره ی دیگری ندارم و شاید فقط همون ساعت هست که میتونم زندگی رو لااقل کمی آسون بگیرم و گرنه در طول روز خودم هم متوجه نمیشم که زندگی رو دارم سخت میگیرم یا آسون! * شما هم اگه دوس داشتین بنویسین که زندگی رو در حال حاضر سخت میگیرین یا آسون؟؟</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 19:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ghjxik4gorjl</link>
                <description>نمیدانم چه شد که از دَربَند رفتن هایم آخر خود نیز دربند شدم! عشق به جانم افتاد یا جانم به پایِ عشق؟ اصلن عشق چه بود؟ عشق شاید پیراهنِ سفیدِ معروفی بود که تنم را پوشاند ولی در نهایت پَرچمِ تسلیمم شد. عشق شاید چتری بود که زیر بارونِ پاییزی حِجاب بوسه های شیطانی شده بود. عشق شاید همان سیلی ای بود که گونه هایم رو بعد از سرخی لبهایم سرخ کرد، که دیگر من باشم گونه هایم رو وادار به حسدورزی نکنم! عشق شاید همان دل آشوبِگی معروف بود که از مجاهد انقلاب به سمت وزارت کشیده شد!همیشه برایم سوال بود آیا حرارتِ عشق تَن را عُریان می کند یا خودِ عشق؟ احتمالا خودِ عشق، وگرنه چرا درختان در این سرمایِ جانسوز عُریانند؟گفته بودند که زبان سُرخ سَر سبز میدهد بَر باد، ولی برای من انگار این دِلِ سُرخَم بود که سَرِ سبزم رو بَر باد داد...</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 17:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قراری با خودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-oa32vt9hrczv</link>
                <description>شالم رو دور گردنم به همون شیوه خاص خودم گره زدم؛ معمولا حس میکنم اینجوری خوشتیپ تر بنظر میرسم. اُدکلنم رو هم مثه همیشه رو ناحیه گردنم خالی کردم؛ تو ذهنم حک شده که باید بوی عطرم کسی رو که از یه متریم رد میشه خفه کنه. با هیچکی هم قرار نداشتم؛ قرار بود خودم باشمو بارونو یه نسیم خُنَک؛ نسیمی که انگار یادش رفته بود باید تو ماه اسفند و دمِ عید بیادش نه الان وسط زمستون. در هر صورت الان امده بود و منم که عاشق این هوا. هوای بارونی فقط یه پایِ پیاده میخواد و یه پارک که بری اونجا و رایحه ی خاک و برگ های بارون خورده رو استشمام کنی. یعنی چیز دیگه ای هم میخواد؟ نمیدونم؛ اینم بستگی به سلیقه آدما داره. یه موقع هایی هوس میکنم مثل مایکل کلارک بازیگر سیاه پوست فیلم مسیر سبز همچون اون صحنه ای که از زندان امد بیرون و دُلا شد از روی زمین برگها رو تو مشتهاش جمع کرد و بو کرد، منم برم وسط چمنهای پارک و برگها رو تو دستام جمع کنم بو بکشم، ولی میترسم ملت بگن این خُلِ چِلی چیزیه! البته نباید به این چیزها اهمیت داد باید کاری رو که دوس داری انجام بدی شاید یه زمانی تو زندگی بیاد که حسرت همین چیزهای ساده و دم دستی رو بخوری؛ اینا رو به خودم میگفتم در حین راه رفتن، مثلا میخواستم خودم رو قانع کنم که کارهایی که خیلی ها روشون نمیشه انجام بدن رو من میتونم انجام بدم، ولی زهی خیال باطل، من کَمرو تر از این حرفها هستم. منی که اگر یروز احساس میکردم شلوارم با بلوزم همخونی نداره و یا موهام اونجوری که میخوام سرجاشون وایسن واینمیستادن از خونه بیرون نمیرفتم که یهو کسی نیاد بگه این چه قیافه و تیپیه، اونوقت بیام وِلو شم روی چمنهای پارک و برگ های خیس رو بو بکشم؟ نه اصلن از من ساخته نبود همچین کاری. باید فکر دیگه ای برای لذت بردن از بارون و اون بوی مدهوش کنندش میکردم! شاید فکری مثه خریدن یه چتر و قرض گرفتن یه نیمکت از پارک! اونوقت میشد بشینم روی نیمکت خیس و چترم رو باز کنم و منتظر بشینم که...</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jan 2022 16:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی رو بنویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-g6pyfrdxbytg</link>
                <description>این روزها کمتر فرصت میشه که بنویسم، و تاثیر این کم نوشتن رو تو زندگیم میبینم. انگار نوشتن حکم ورزش رو برای روح و روانم داره و اگر ازش فاصله بگیرم همچون ورزشکاری که از ورزش دور میشه و عضلاتش هروز دچار افت میشه من هم عضلاتِ روح و روانم دچار فرسودگی میشه. درگیری ها و مشغله های ذهنی چیزی نیست که بشه ازش دور شد ولی میشه اونارو هروز به جای انباشتن، تخلیه کرد؛ یکی از روش های تخلیه ی ذهن همین نوشتنه. دوستی با نوشتن میتونه برامون ثمرات زیادی رو داشته باشه و به قول جولیا کامرون &quot;نوشتن دوستی است که می توانیم سرمان را روی شانه اش بگذاریم و گریه کنیم.&quot; نوشتن میتونه ما رو به شناخت بهتری از خودمون برسونه یا حتی راهی رو تو زندگی برامون باز کنه که خیلی وقته منتظرشیم. وقتی حرفهای ذهنمون رو تو قالب کلمات میاریم انگار به ذهنمون فرصت صحبت کردن دادیم. جاناتان فرنزن تو کتاب &quot;درد که کسی را نمی کشد&quot; میگه: &quot;نوشتن نوعی آزادی شخصی است. ما را از هویت انبوه ساز که اطرافمان میبینیم می رهاند. هرکسی می نویسد تا خودش را نجات دهد.&quot; همیشه وقتی تو زندگیم روزهای سختی رو داشتم و یا مشکلاتی جلوی راهم سد شده که هیچ راه حلی رو براش متصور نبودم، سعی کردم اینقدر از اون مشکل بنویسم تا اینکه یا راه حلی پیدا بشه یا لااقل کمی خودم رو آروم کرده باشم. این نقل قول از استیون کینگ رو هم دوس دارم که میگه: &quot;نوشتن، زندگی نیست، اما فکر میکنم گاهی اوقات می تواند راهی برای بازگشت به زندگی باشد.&quot; باید با نوشتن آشتی کرد، و شده حتی در حد چند خطی هروز نوشت، شاید که همین نوشتن ها پُلی بشه برای رشد بیشتر تو زندگی و شاید هم مرهمی بر دردهای زندگی. پس اگر زندگی سخت شد، بنویسش، معجزه میکنه...</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 19:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرتی از جنس برف!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%81-nr6wq5sxa5wa</link>
                <description>صبح مثه همیشه خسته و کوفته از خواب پا شدم. خستگیِ بعد از خواب برای من چیز غیر عادی ای نیست. همیشه فکر میکنم انگار شبها تو خواب پا میشم میرم کوهنوردی یا کاری تو همین مایه ها که اینقدر خسته از رختخواب جدا میشم! سوزِ سرمایِ زمستون هم مزید بر علته احتمالا، هرچند که باید گفت زمستون هم زمستونهای قدیم! صبح های زمستونی طبق یه عادت قدیمی که از بچگی دارم، میرم کنار پنجره پرده رو کنار میزنم ببینم برفی بارونی چیزی از آسمون میاد یا نه که معمولا هم خبری نیست. تهران دیگه به این سادگی ها انگار رَختِ برف رو بر تَنِ خودش نمیبینه. آسمون تیره و تار میشه ولی چیزی ازش درنمیاد! چقدر روبرو شدن با صحنه ای برفی  از پنجره بعد از جدا شدن از یه خواب طولانی رو دوس دارم. سکوتِ روزهای برفی هم آرامش عجیبی داره، انگار شهر وارد یه خلسه شده؛ تو همین شرایط، راه رفتن روی برفهای نشسته روی زمین هم واس خودش دنیایی داره. البته این هم باید بگم که اگر هر روز هم برف میومد واسم عادی میشد و مثه الان واس دیدنش لَه لَه نمیزدم؛ چه بسا که همین الان خیلی از شهرها کلی برف میاد و واس خیلی ها مشکلات زیادی هم درست میکنه و قطعا اونا از دیدن صحنه ی برفی از پشت پنجره شون خوشحال که نمیشن هیچ شاید بد و بیراه هم به آب و هوا بگن؛ و این چیزی هست که ما آدمها تو زندگیمون زیاد تجربه میکنیم. چیزهایی که دم دستمون هستن و واسمون عادی شدن درحالی که از نگاه خیلی ها شاید حسرت باشن، مثل همین دیدن روزی برفی از پشت پنجره!</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 13:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و عاشقی های دوران مدرسه!</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-jbdfdvwiyy6o</link>
                <description>چند وقت پیش یکی از دوستانم تعریف میکرد که پارسال که همه مدارس کلن مجازی بودن و همه دانش آموزها مجاب به استفاده از فضای مجازی شدن، پسرش بیش از 10 یا 12 ساعتی تو شبانه روز سَرِش تو گوشیش بوده. جوری بوده که حتی ناهار و شام هم درست نمیخورده. هر وقت هم ازش جویا میشن که آخه چه غلطی داری میکنی تو اون گوشیِ زهرِماری، میگفته مربوط به درس و مدرسمه!!! خلاصه پدر یروز به گوشی پسر پاتَک میزنه و میبینه که بله، شازدهِ پسرِ 11 سالش با دو سه تایی دختر در حال چَتیدنه و اونم چه چَتیدنی؛ جوریکه میگه منِ بابایِ 38 سالش خجالت کشیدم. واقعیتش زیاد تعجب نکردم؛ با این دسترسی بچه ها به این فضاها و فاصله فکری دهه 80 و دهه 90 ایها از ما دهه 60ایها، واقعا دور از انتظار نیست عاشق شدنهای مجازی اون هم در سنین پایین. یادش بخیر دوران مدرسه ی خودم در دهه ی 70 و 80 اینا. اون زمان خبری از موبایل و چتیدن نبود. گوشی موبایل و کامپیوتر هم چیزی نبود که همه داشته باشن. فکر کنم من و هم دوره ایهای من آخرین نسل دوران نامه بازی باشیم. من تو سال اول یا دوم راهنمایی بود که عاشق که نه، در واقع، عاشقم شدن? حالا میگید چه تحفه ای مگه بودی؟! تحفه ی خاصی نبودم والا! دوران راهنمایی، ظهر که مدرسم تموم میشد از یه خیابون فرعی میرفتم سمت خونمون. سر همون خیابون فرعی هم یه مدرسه دخترونه بود. تو همین برو بیاها، یادمه فصل بهار هم بود، خیلی سر به زیر و مودبانه (کلن پسر ساکت و آرومی بودم) در حال خرامیدن به سمت خونه بودم که یه دختر خانمِ چادری که هم سن و سال خودم میخورد از کنارم رد شد و بِم سلام کرد، منم متعجبانه جواب سلامشو دادم! فرداش تو همون مسیر چادرعَربیش رو باد داد و از اون لا دستشو برای دست دادن به سمتم دراز کرد و منم که پسری خجالتی، باز متعجابنه جواب دستشم دادم! فرداش باز همون سلام و دست برقرار بود و از روز بعدش یه نامه امد دستم؛ یا خدا نامه این وسط دیگه چی میگه!!! رفتم خونه و درِ اتاق رو شِش قفله کردمو شروع کردم به خوندن نامه؛ یادمه که نوشته بود که من چند روزی هست ازینجا رد میشم تو رو میبینم و ازت خوشم امده میخوام بات دوست شم و ازینجور حرفا و ازم خواسته بود که جوابش رو بدم! یجورایی افتاده بودم تو رودربایستی! و نمیدونستم چی بش بگم! خلاصه منم دو سه خطی نوشتم که آره منم موافقمو ازینجور حرفا و فرداش بش دادم? البته ازونجایی که عشق باید دوطرفه باشه و در من کِشِشِ عاشقانه ای ایجاد نشده بود، این رابطه ی نامه گونه دو سه هفته ای بیشتر طول نکشید و این عاشقانه ی آرام، در همان خیابان دفن شد و من هم راهم رو کلن کج کردم و از مسیری دیگر به خونه میرفتم. حالا ربط این خاطره با موضوع دوستم چی بود؟ این بود که ما هم اون دوران عشق و عاشقی داشتیم، و اتفاقا تو همین سنین بچِگی؛ ولی ابزارآلات ارتباطی اینقدر در دسترس نبود که بخوایم همه فکر و ذهنمون رو درگیرش کنیم و یجایی شروع میشد و تا میومد پیش بره همون وسطها عشقِ کَشکیمون هم دود میشد میرفت به هوا و اینطوری نبود که بشینیم از صبح تا شب چت کنیم و آخرش به یروز نکشیده از طرف خواستگاری کنیم. الان دو روز با هم آشنا نشدن عاشق و دلباخته هم میشن؛ اون هم ندیده و نشناخته؛ فرداش هم پشیمون میشن و میزنن به تیپ و تاپ هم! این وسط هم معمولا دخترها بیشتر آسیب میبینن، چون از لحاظ بلوغ فکری و احساسی اونا یه گام از پسرها جلوترن ولی پسرها توجهی به این موضوع ندارن. خیلی راحت به هم &quot;دوسِت دارم&quot; رو روانه میکنن بدون این که بدونن همین جمله ی به ظاهر ساده میتونه تمامِ فکر و ذهن طرف مقابل رو به خودش درگیر کنه. دوسِت دارم برای پسر ممکنه یه معنی رو بده و برای دختر یه معنی دیگه، و از همینجاست که مشکلات شروع میشه و انتظارها شکل میگیره. در هر صورت آرزوم اینه که دوستی های این دوران و این نسلِ جدیدی ها شکل پایداری داشته باشه و معقولانه تر با روابطشون برخورد کنن که خدایی نکرده ضرر روحی روانی نبینن.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 18:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازنده ی خیابونی که حالم رو خوش کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-k66lswczkznm</link>
                <description>تو راهروی شلوغِ مترو برای خروج از این دنیایِ زیرزمینیِ عبوس در حال سبقت گرفتن از آدمها بودم. آدمهایی با کوله باری از افکار مختلف! درست مثه خودم که افکارم حتی از حجم آدمهایی مترو هم سنگین تر بود. به پله های خروجی که نزدیک شدم صدای دلنوازی منو از افکارم به بیرون پرتاپ کرد. انگار برای لحظه ای حَی و حاضر شدم. چقدر قشنگ و پُر احساس مینواخت. نزدیکتر که شدم، دختر زیبارویی رو دیدم که با سَنتورش عشق رو حواله میکرد به گوش آدمهای زیرزمینی! برای لحظاتی آهنگِ حرکاتم کُند شد. دوس داشتم ساعتها کنارش میشستمو به نوای قشنگ سَنتورش گوش میدادم و تا میشد از دنیای ذهنیِ پُر هیاهویم خارج میشدم. فقط این من نبودم که حِیرونِ این آوای خوش شده بودم، بلکه آدمهای دور و اطرافم هم همچون من، قدم هاشون رو آهسته کرده بودن. چند ثانیه ای بیشتر مهمونِ این کنسرت زیبا نبودم ولی تاثیر همین چند ثانیه تا ساعت ها باهم بود و روزم رو ساخت. دوس داشتم برم و ازش تشکر کنم بابت این حسِ خوب که به من و دیگران هدیه داده بود ولی حیف که کارهای پوچ این روزگار برایم زمان رو تنگ کرده بود! تا شب با آدمهای زیادی سر و کله زدم و انرژیم به انتها رسیده بود ولی صدای خوش اون آهنگ تا زمانِ خوابیدنم توی گوشم همراهم بود.چقدر کار این نوازنده های خیابونی قشنگه؛ اینکه تو دلِ ترافیک خشن خیابونها یا فضایِ مرده ی مترو، دِل و روح آدمها رو برای ثانیه هایی نوازش میکنن؛ اینکه باعث میشن برای لحظاتی از افکارمون خارج بشیم و لذت ببریم از شنیدن یه آوای خوش میون این همه هیاهوی شهر. دَمِ همه نوازنده های خیابونی گرم.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Wed, 29 Dec 2021 19:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ یلدایِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-ubijlbzus78w</link>
                <description>نمیدونم دقیقا چی پیش میاد که گهگاهی احساس پوچی به درونم هجوم میاره. یا چی میشه که نمیتونم حالِ خوش رو برای چند روزی درونم حبس کنم. مشکل رو در چه باید جستجو کنم؟ گاهی حال ناخوشم رو میندازم گردنِ هوایِ آلوده ی شهرم، و گاهی میچسبونمش به روزتکرارهایم؛ نمیدونم این واژه ی &quot;روزتکرارها&quot; چقدر میتونه درست باشه ولی برای بیان حالِ من شاید دَمِ دست ترین واژست؛ شایدم یه کشف جدید در میان دنیای واژه ها. دیروز حتی قطرات بارون هم برایم ضَرب گرفته بودن؛ انگار میخواستن با ریتم موسیقی قشنگشون منو وادار به تَرک دنیای پُر تلاطم خودم کنن؛ درست شبیه این نوازنده هایِ موسیقیِ خیابونی که با یه آکاردئون میان جلوت و اینقدر میزنن و میخونن که بخوای و نخوای درونت به رقص وادار میشه. ولی چه سود که من بی حس شده بودم! به شنیدن صدای خوش بارون بی اعتنا بودم و انگار نه انگار که چند روزی دلم هوایش رو کرده بود. این چه دنیایی است که تا دلت هوای چیزی رو میکنه خبری ازش نیست و تا میاد سراغت تو حالِش رو نداری و میگی برو یه روز دیگه بیا!شب یلدا هم در پیشه. از این میترسم که نکنه شبِ دوس داشتنیِ یلدا رو هم پس بزنم! از بچگی عاشق شب یلدا بودم. یلدا برام دل خوشی بوده. همیشه این شب برام پُر بوده از حسِ قشنگِ باهم بودن. حسِ قشنگِ گرم بودن در دلِ سردی ها. حسِ قشنگِ جشن گرفتن شبی بلند با آدمهایی که بهونه زندگیت هستن. و هزار حسِ قشنگِ دیگه. نکنه که امسال شب یلدا برام دلبری نکنه و منم بِش بی تفاوت بشم؟! و این خیلی بده و شاید بدترین چیزه؛ این که به چیزهایی که قبلا دِل خوشیت بودن پُشت کنی. اینا بویِ خوبی رو نمیده و نمیخوام بگم که بویِ چی رو میده؛ دوس ندارم اسمشو بیارم؛ اصلن دوس دارم همینجا دَفنش کنم.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 18:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزِ جهانیِ زَهرِمار؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@geo1.vra/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%B2%D9%8E%D9%87%D8%B1%D9%90%D9%85%D8%A7%D8%B1-dtjgvo3yapaw</link>
                <description>دیروز کلی چای خوردم. بالاخره روز جهانی چای (پانزدهم دسامبر) بود و نمیشد به چای بی احترامی کرد! تو این روزهایِ جهانیِ خوراکی ها، همین روز چای در دسترس ترینه! مثلا روز بیست و دوم جولای روزِ اَنبه که در توانِ من نیست! یا روز چهاردهم آگوست هم که من بخورِش نیستم (روز جهانی مارمولک)! البته روزِ پنجم مارس (روز جهانی پُفَک) هم شاید یه کاری کردم! این همه زحمت کشیدن روزهای مختلف رو نامگذاری کردن که منو شما روزهای بی تنوع رو نگذرونیم. اینکه چرا یاد این روزهای جهانی در تقویم افتادم، خودش داستان داره... دورانِ دانشجویی دوستی داشتم که به این نامگذاری روزهای جهانی اهمیت خاصی میداد. میگف باید هروز رو پاس بداریم. میگفت باعث تنوع میشه؛ درواقع یجور بازیه! گفتم بابا وِل کن این قرتی بازیا چیه! ازون اصرار از من انکار! نهایتاً کوتاه امدم. گفتم باشه. اوایل ماه دی بود تقویمو دیدم و دقیقا روز بیست و یکم ژانویه بهش پیادم دادم گفتم امروز اگه گفتی چه روزیه؟ گفت خفه شو! دو روز بعدش گفت هواست باشه هفته دیگه چهاردهم فِوریس (ولنتاین)! چهاردهم فِوریه جمعه بود و روز سیزدهم فِوریه قرار گذاشتم گفتم این روزِ قشنگ رو بِت تبریک میگم؛ گفت خفه شو! گفتم این دفه واس چی؟ گفت حتما منظوری داشتی که امروز (سیزدهم فِوریه) رو تبریک گفتی!!! ماه مِی شد و میدونستم که روز پسر تو همین ماهه ولی روزِ دقیقش یادم نبود؛ هشتم مِی رفتم پیشِش گفتم امروز رو بم تبریک نمیگی؟ گفت واقعا میخوای بت تبریک بگم امروز رو؟ با لبخند گفتم آره چرا که نه؛ گفت روزِت مبارککک عزیییزم!!! بعدن فهمیدم هشتم مِی روزِ خَر بوده! بیست و هشتم مِی روزِ همبرگر بود؛ رفتیم همبرگر خوردیم و البته حالمو بهم زد؛ گفت امروز یه روزِ دیگم هست که اتفاقا با شرایط من هماهنگ شده!! گفتم اوه شِت! آخه چرا باید این قضیه رو کنار همبرگر بذارن تو یه روز!!! ششم جولای رو تبریک گفتم بهش، باز گفت خفه شو، بعدشم گفت روز سیزدهم جولای یادت نره، روز سیب زمینی سرخ کردس، منم عاشق سیب زمینی سرخ کردم؛ گفتم چرا فقط خوراکیاش رو باید پاس بداریم؟ گفت قشنگیش بِهَمینه! گفتم روزِ جهانیِ زهرِمار نداریم؟ گفت چرا اتفاقا روز شانزدهم جولای!? یه سالی این رسومِ مسخره رو پاسداشتیم تا اینکه دعوامون شد و بهش گفتم ایشالا روز چهارم آوریل روزِ هماهنگِت باشه اونم گفت ایشالا واس تو هم روزِ اول دسامبر روزِت باشه! و تموم شد.راستی اینم بگم و خلاص؛ روزِ جهانی مرد با روزِ جهانی توالت تو یک روز هستش! ??? تو این لینک تقویم مناسبت های جهانی رو میتونید ببینید.</description>
                <category>vahid.ra</category>
                <author>vahid.ra</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 16:52:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>