<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قادر اسدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghaderasadi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 15:33:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47102/avatar/8PvxZP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قادر اسدی</title>
            <link>https://virgool.io/@ghaderasadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاراگرافی از کتاب نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر: «نسبیت همه‌جا هست!»</title>
                <link>https://virgool.io/@ghaderasadi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-f9mszbuvrk4d</link>
                <description>هنگامی که نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر بیرون آمد، من به تور رونمایی کتاب رفتم که شش هفته‌ای طول کشید. از فرودگاهی به فرودگاه دیگر، از شهری به شهر دیگر، از ایستگاه رادیویی به ایستگاه رادیویی دیگر می‌رفتم، و با گزارشگران و خوانندگان حرف می‌زدم بدون این که درگیر هیچ‌گونه بحث شخصی بشوم. هر گفتگویی کوتاه مدت بود. «همه‌اش درباره‌ی کسب‌و‌کار»، و متمرکز بر روی پژوهش من. هیچ وقتی برای لذت بردن از یک فنجان قهوه یا ماءالشعیر با آدم‌های فوق‌العاده‌ای که ملاقات می‌کردم نداشتم.در اواخر تور بود که به بارسلونا رسیدم. در آنجا با جون ملاقات کردم. گردشگری آمریکایی که مانند من اصلا نمی‌توانست اسپانیایی حرف بزند. ما به سرعت احساس دوستی کردیم. تصور می‌کنم این نوع پیوند اغلب بین مسافرانی هموطن پدید می‌آید که دور از خانه‌اند و می‌بینند که از نظر تفاوت‌هایی که با افراد محلی دارند، با هم مشترک‌اند. جون و من ناهاری محشر خوردیم و به حرف‌هایی کاملا شخصی پرداختیم. او چیزهایی را به من گفت که انگار قبلا با کسی در میان نگذاشته بود، و من نیز چنین کردم. بین ما نزدیکی نامعمولی پدید آمد، انگار برادرانی گمشده بودیم. پس از گپ زدن تا دیروقت، دیگر وقت خوابیدن رسیده بود. فردا صبح دیگر فرصتی برای گذراندن وقت با یکدیگر نداشتیم. پس ایمیل‌هایمان را به هم دادیم. این یک اشتباه بود.شش ماه بعد، جون و من باز هم برای ناهار همدیگر را در نیویورک دیدیم. این دفعه، برایم بسیار دشوار بود که بفهمم چرا چنین ارتباطی با او پیدا کرده‌ام، و بی‌تردید او هم همین احساس را داشت. ما ناهاری کاملا دوستانه و لذت‌بخش داشتیم، ولی آن شور و شوق دیدار نخست را نداشت، و من در حیرت ماندم که چرا.با یادآوری گذشته، فکر می‌کنم قربانی اثرات نسبیت شدم. وقتی که نخستین بار جون و من همدیگر را دیدیم، هر کس در دور و برمان اسپانیایی بود، و به عنوان بیگانگان فرهنگی، هر کدام از ما بهترین گزینه برای همنشینی با دیگری به شمار می‌رفت. ولی هنگامی که به خانه برگشتیم و در جمع خانواده و دوستان آمریکایی خود قرار گرفتیم، مبنای مقایسه به حالت «عادی» برگشت. با دانستن این وضعیت، به دشواری می‌شد درک کرد که چرا جون و من بخواهیم به جای گذراندن وقت با کسانی که آنان را دوست می‌داشتیم، بعد از ظهری را با هم بگذرانیم.اندرز من؟ بدانید که نسبیت همه جا هست، و ما هر چیزی را از دید آن می‌بینیم – کبود یا رنگی دیگر. هنگامی که شما در شهر یا کشوری دیگر شخصی را ملاقات می‌کنید و چنین می‌نماید که پیوندی جادویی برقرار کرده‌اید، متوجه باشید که این افسون شاید محدود به شرایط پیرامونی باشد. این درک شاید بتواند از افسون زدایی بعدی جلوگیری کند.پاراگرافی از کتاب نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر</description>
                <category>قادر اسدی</category>
                <author>قادر اسدی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 02:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاراگرافی از کتاب تفکر طراحی در کسب و کار: «چرا کار می‌کنیم؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@ghaderasadi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-nvznqobejzhs</link>
                <description>آدم‌ها چرا کار می‌کنند؟ سؤالی ساده که پاسخ دادن به آن ساده نیست. اولین پاسخی که به ذهن بسیاری از ما می‌رسد «پول» است. آدم‌ها کار می‌کنند که درآمد داشته باشند. پاسخ درستی است اما خیلی‌ها کارهایی می‌کنند که آن کارها درآمد زیادی ندارند، مثلا فعالیت‌های مدنی یا خیرخواهانه. خیلی‌ها هم هستند که ثروت زیادی دارند و به کار نیاز ندارند اما هر روز صبح شال و کلاه می‌کنند و مشتاقانه سرکار می‌روند. پس آدم‌ها فقط برای پول کار نمی‌کنند. منزلت اجتماعی و اعتبار در جامعه هم دلیل دیگری است که خیلی‌‌ها برای کار کردن دارند. آدم‌ها دوست دارند که تحسین شوند و موقعیتشان در جامعه موجب افتخار باشد. اما این هم به تنهایی کافی نیست. در کنار پول و منزلت، یک دلیل دیگر هم برای کار کردن وجود دارد که تا همین اواخر کمتر درباره آن صحبت می‌شد. آدم‌ها کار می‌کنند چون احتمالا از کاری که انجام می‌دهند «لذت» می‌برند.پاراگرافی از کتاب تفکر طراحی در کسب و کار</description>
                <category>قادر اسدی</category>
                <author>قادر اسدی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 12:50:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاراگرافی از کتاب اسرار کار: «کار مدیر هدف بخشیدن است!»</title>
                <link>https://virgool.io/@ghaderasadi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fv3tgxvbs4ko</link>
                <description>هر کسی خواهان این است که کارش هدفی داشته باشد. کاری که بتوان آن را با ایده یا ارزشی که بالاتر از روزمرگی است ارتباط داد و بازتابی صادقانه از آنچه که انجام می‌دهد باشد. گوگل اطلاعات دنیا را سازماندهی و مطلوب‌سازی می‌کند و در دسترس همگان قرار می‌دهد. هر کسی که در گوگل کار می‌کند، مهم نیست که در چه سطحی از سازمان است، این مأموریت را لمس می‌کند. این ماموریت افراد را جذب شرکت می‌کند و به آنها انگیزه ماندن، ریسک‌پذیری و عملکرد را در بالاترین سطح می‌دهد.اگر شما یک ماهی خردکن هستید، دارید غذای مردم را تأمین می‌کنید. اگر یک لوله‌کش هستید، کیفیت زندگی مردم را افزایش می‌دهید و خانه‌های‌شان را تمیز و سالم نگه می‌دارید. اگر در خط مونتاژ کار می‌کنید، هر وسیله‌ای که می‌سازید به وسیله‌ی کسی استفاده می‌شود و به نوعی به دیگران کمک می‌کند. اگر مدیر هستید، کارتان این است که به افراد کمک کنید تا معنای کارشان را پیدا کنند.پاراگرافی از کتاب اسرار کار (لزلو باک)</description>
                <category>قادر اسدی</category>
                <author>قادر اسدی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 09:21:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاراگرافی از کتاب لذتی که حرفش بود: «ما برای آنها بودیم ولی نبودیم»</title>
                <link>https://virgool.io/@ghaderasadi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B0%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zzbdjdasiskd</link>
                <description> ده سال پیش به باغ‌وحشی رفتیم که بخش هیجان‌انگیزش مربوط به دوتا ببر می‌شد. ببرها توی دالان دراز و بزرگی بودند که انتهایش تاریک بود و ما چیزی نمی‌دیدیم. توی دالان اصلی، دالان‌های دیگری هم بود که ببرها از هر کدام که می‌رفتند از یکی دیگر سر در می‌آوردند. برخلاف همه‌ی باغ‌وحش‌ها که قفس‌ها را با حصار فلزی می‌سازند، ببرها را با شیشه از ما جدا کرده بودند. ما این طرف بودیم، آنها آن طرف. به نظر همه چیز طبیعی می‌آمد. اولش فکر می‌کردی خب، نباید فرق زیادی بین حصار و شیشه باشد، ولی بود. درست برعکس، خیلی خیلی فرق داشت.ما برای آنها بودیم ولی نبودیم. می‌خواستند چیزی را که می‌دیدند یک لقمه کنند ولی نمی‌‌شد. از آن طرف، آنها برای ما بودند ولی دیگر ببر نبودند. می‌رفتیم توی صورتشان. فکرش را بکن؛ توی صورت ببر! با فاصله‌ای کمتر از سه سانتیمتر. پنجه می‌کشید، می‌غرید، ولی چه فایده. صداشان بود ولی نبود، درست مثل وقتی که توی کامپیوتر چیزی را cut می‌کنی ولی هنوز paste نکرده‌ای. ببری با آن هيكل، با آن عظمت شده بود مثل یک گربه‌ی خانگی. آن هم نبود، شده بود پیشی.یک حصار ساده، یک فاصله‌ی سه سانتیمتری همه‌چیز را به هم زده بود. همه‌ی عوامل طبیعی بودند ولی حاصلش یک اتفاق غیرطبیعی می‌شد، چیزی که اصلا انتظارش را نداشتی...پاراگرافی از کتاب لذتی که حرفش بود </description>
                <category>قادر اسدی</category>
                <author>قادر اسدی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2019 19:18:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>