<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قلعه دُژَم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghalehdozham</link>
        <description>ورود به قلعه برای همگان آزاد می‌باشد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:04:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1901776/avatar/3R5Of3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قلعه دُژَم</title>
            <link>https://virgool.io/@ghalehdozham</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیامده از ویرگول بروم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghalehdozham/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-jw4upiuysjcy</link>
                <description>پریروز اکانت ساختم و دیروز بود که داشتم رندوم‌وار بعضی از حساب‌های خَلق را دنبال می‌کردم، چون تقریبا چهره سرشناسی که ما سرش را در ویرگول بشناسیم نیافتم برای همین رندوم‌وار شروع کردم به فالو.خودم می‌دانستم که تمامی شبکه‌های اجتماعی یک محدودیتی برای تعداد فالو و آنفالو دارند، به خصوص اگر شما تعداد کسانِ زیادی را در مدت زمان محدودی  آنفالو کنید آن شبکه اجتماعی هم شما را اذیت می‌کند امااما واقعا با دنبال کردن فقط 50 نفر باید حساب من این بلا سرش می‌آمد؟ دِ لامصب(می‌دانم لا مذهب هست در اصل) آخر 50 تا فالو کردن که دیگر این سوسول بازی ها را ندارد.می‌بینید با قلعه‌ام چه کردند؟ با قلعه نو سازمحتی یک جای متنم هم مشکل داشت و نتوانستم ویرایشش کنمدو تا اینکه در متن قبلی موج می‌زند، برویم برای اصلاحنظر شما که از ما قبل تر در اینجا بوده‌اید چیست؟نیامده بروم!؟ یا بمانم!؟نظر خودم هست باز به ویرگول فرصت بدهمحس آزادی دارم الان :)</description>
                <category>قلعه دُژَم</category>
                <author>قلعه دُژَم</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور کن که همه غم دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@ghalehdozham/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-utcky9gn8onm</link>
                <description>گاهی غمی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند، غمِ نداشتنِ کسی یا نداشتنِ چیزی، گاهی یک عکس، تکه‌ای از فیلم، یک صدا و یا هر چیز دیگری، آن کس و یا آن چیزی که ندارم را می‌آورد جلوی چشمم، بعد همانجاست که آدمی می‌بیند که یک چیز گم است.همیشه هم غمِ نداشتن نیست، گاهی غم داشتن چیزی و یا بودن پیش بعضی از کَسان است.اما حس می‌کنم که همه غم دارند، اصلا آدمی که غم نداشته باشد وجود ندارد، اصلا اینجا، این زمینِ ما دار مکافات هست و آدمی که غم نداشته باشد که دیگر اصلا آدم نیست.هنوز غم دارم و از قلعه دژمم بیرون نزده‌ام اما حس اینکه این غم فقط مخصوص تو نیست و تمامی آدم‌‌های دنیا، چه آن‌هایی که غرق در امکانات و ... هستند و چه دیگر آدم‌ها، به غم و درد دچارند باعث خواهد شد که این غم را پذیرفت، مثل خون می‌ماند، همه‌ی انسان‌ها خون دارند و اگر آدمی ازش بدش بیاید تنها راهش این است که خودش را وقف بدهد، کنار بیاید.سعی می‌کنم در درون قلعه‌ام با غم کنار بیایم.همینجوری</description>
                <category>قلعه دُژَم</category>
                <author>قلعه دُژَم</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 13:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون هیچ آینده‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@ghalehdozham/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-unuzgxfjnbtd</link>
                <description>خیلی‌ها توی ذهنشون، خودشون رو در آینده یه طور خاصی می‌بینند، نمی‌دونم دقیقا چطور اما خب یه نفر خودشو مهندس، یکی دکتر، یکی بابا یا مامان، هر کی یه جور خودشو می‌بینه و میخواد که به اونجا برسه.اما برای من فرق داره، من هیچ تصوری از آینده خودم ندارم، شاید بشه گفت: «یک فرد، بدون هیچ آینده‌ای»توی این شرایط توی خودم نمی‌بینم که بتونم در آینده خانواده‌ای برای خودم داشته باشم، یا حتی یه شغل نسبتا پولسازِ خوب داشته باشم، ثانیه‌ها دارند میگذرند و من موندم.یه روز بعدا به خودت میای و می‌بینی که واقعا به همون آینده‌ای که فکرشو می‌کردی رسیدی و  واقعا هم هیچ چیزی توش نیست، این درسیه که گذشته بهم داده، هیچ وقت نشده به خودم بگم: «دمت گرم، به یه جایی رسیدی».اینجا شروعیه برای نوشتن‌هام، در ویرگولبدون هیچ آینده‌ای.</description>
                <category>قلعه دُژَم</category>
                <author>قلعه دُژَم</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 21:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>