<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های masoomeh ghanian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghanianmasoomeh58</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:50:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/217346/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>masoomeh ghanian</title>
            <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین سال‌ روز فوت مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%81%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-kpnf1a3asya6</link>
                <description>سلام بچه هامن این نوشته را به اصرار مهرنوش می نویسم.اکنون در خانه عمو  در سنگسر هستم.هوا کمی سرمای دلچسب دارد و پاک است.این روزها هوای تهران آلوده است. اینجا هوا که تنفس می کنی همراه لذت است. قدری در تراس رفتم و آسمان را نگاه کردم. ستاره ها بسیار پیدا بودند. مامان در پای یکی از کوه های سنگسر آرمیده است. الان اعلامیه سالگرد مامان روی میز است.زندگی بدون مامان هم چیزی بوده است که مامان با هوشیاری و علم به وقوع آن، برای من خواسته است و من چیزی را که مامان برایم خواسته است پاس می دارم.من مراقب فرزند مامان خواهم بود.من بدون مامان بی‌پناه نشدم. من خود مامان هستم حتی نه ادامه او.  مامان دارد با من ادامه می‌دهد و این ادامه نسل که بشر آن را خواسته است زیباست. مامان خودش را به من داده است.۲۴ آذر ۱۴۰۲سالروز فوت مامان</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 23:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه مرگ مادر، به روایت یک زن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-znjyf1fjllbc</link>
                <description>هیچوقت فکر نمی کنی مادرت بمیردبا اینکه یک سنی از او  گذشته استبا اینکه بیماریهای کمی نداردبا اینکه می بینی به خانه های زیادی بنرهای تسلیت سوگ‌ مادر چسبانده اندنمی دانم چرا ولی فکرش را نمی کنیشاید چون جراتش را نداریشاید چون ذهن ما برای زندگی برنامه ریزی شده است  و در برابر افکار مرگ‌محور مقاومت نشان می دهدشاید چون اصولا نمی توانی درک کنی که چطور میشود بدون خورشید زندگی کرد چون از وقتی که به یاد داری خورشید وجود داشته است و بی منت به تو تابیده است و دلت را را و زندگی ات را گرم و روشن نگاه داشته است و مغزت کشش درک زندگی بدون خورشید را ندارد چون تجربه ای در این زمینه ندارد، تمام تجاربی که در ذهنت ثبت شده، در وجود خورشید بوده است، ‌۱۰۰ درصد آنها.و مادر، چون خورشید است.نمی توانی درکی از زندگی بدون او داشته باشی چون در ۲۰۰ درصد تجربه هایت حضور داشته است. همیشه با ۱۰۰ خودش بوده است.‌ کاملا پیگیر ، متوجه، حمایتگر، مهربان، دلداری دهنده، دلگرم کننده، انگیزه بخش،تجربه ای حتی از کمی حضورش نداری چه رسد به خاموشی حضورش و چه رسد به خاموشی ابدی آن.می دانی وقتی مثلا می گویند احتمال اصابت فلان جرم آسمانی به زمین وجود دارد، ترجیح می دهی فکر کنی چنین اتفاقی نمی افتد، یک عمر نیفتاده است و ایشاا… که من بعد هم نمی افتاد.در مورد اصابت سنگ آسمانی مرگ مادر هم همین فکر را می کنیچیزی که این همه از آن می ترسیاین همه زندگی بعد آن را درک نمی کنی و بلد نیستیاگر اتفاق بیفتد چه میشود!و ناگه اتفاق افتاداون بلای بزرگ نازل شددر یک لحظه خورشید خاموش شددر یک لحظه سنگ آسمانی درست به وسط آشیانه ما خورد.اتفاق، همانقدر بزرگ بود که بیمش را داشتم.شبیه زلزلهتمام زندگی ام را تکاند و لرزاند و زیر و رو کرد.و من از پسش برنیامدم.‌چگونه می‌توان بدون خورشید زندگی کرد.بله بلا همانقدر بزرگ بود که جرات فکر کردن به آن را نداشتم.اما یک چیز به من توان خندیدن دوباره داده استشبیه مامان بودنمامان زندگی می کرد  و من با او زندگی می کردممامان مرده است و من هم با مرگ او زندگی می کنم.این چیزی بود که من بلد نبودم. اینکه بعد مامان، چیزی باقی می ماند که به تو توان زندگی کردن می دهد . چیزی که پیش از لین وجود تداشته است اما هم اکنون به وجود انده است:&quot;مرگ مامان&quot;من دیگر معصومه قبلی نیستممرگ مامان مثل یک فرمول شیمیایی روی من عمل کرده، با مولکول مولکول من ترکیب شده واکنش نشان داده و تبدیل به موجود جدیده ای کرده است و این موجود جدید می تواند بدون مادر زندگی کند. چون با مرگ مادر زندگی می کند. مدلش عوض شده است.الماس زندگی اش شده اینکه او هم می میرد.میرایی اش یکی از بهترین دارایی هایش شده است. مثل چراغ جادویی که قرار است روزی او را شبیه مادرش کند.میرایی اش را روی طاقچه وجودش گذاشته هر دم ان را پاک می کند و به سینه می چسباند و بر سر جایش می گذارد و زندگی می کند.شاید فکر کنید زندگی با مرگ‌ مادر  چیز افسرده کننده ای است.نه اتفاقامثل دیدن هر چیز با یک زمینه تاریک است، بودن هر چیز را بیشتر جلوه می دهد و یک جورهایی عصاره زندگی را به جلوه می‌آورد.تو را تبدیل به یک سوپر هیرو می کند، ارام می‌کند، قهرمان می کند، چون دیگر هیچ چیز آنقدر جدی  نیست.چون تو از جهنم عبور کرده ای  و دیگر جنس بودنت نسوز شده است.رویین تن شده ای چون زیر پوست نسوزت آتشی و سوزی روشن است که تو را می سوزاند و  آبدیده می کند. آتش مرگ عزیزمی بینی حتی مرگ مادر هم  چیز بدی نیستمادر حتی با مرگش هم چیزی به فرزندش می دهدطمع زندگی را در او از بین می برد تا  باقی مانده زندگی اش را آرام تر و متین تر زندگی کند.به او این توان را می دهد که از مرگ خودش نترسد بلکه آن را دوست بدارد.تو فکر می کنی توان زندگی بدون مادرت را نداری، و واقعا هم نداری. ان کسی که زندگی بدون مادر را می داند و می تواند فرد دیگری است، دیگر شما نیستید چون واقعا مرگ مادر مثل یک زهر در خون بودن شما می چرخد و روی هر سلول بودنتان تاثیر می گذارد و شما را تبدیل به فرد دیگری می کند. فردی آرام تر، بدون طمع‌تر ، بزرگتر، قویتر ، نترس تر، مقاوم‌ترمی دانی زندگی با مادر و بدن مادر را می توان تشبیه به کودکی و پیری کرد.شاید به نظر برسد زندگی بدون شوق و شور کودکی  خالی است و پیرها موجودات طفلکی ای هستند در صورتی که یک پیر از آرام و با طمانینه بودن سرزمین وجودش لذت می برد، چیزی که یک جوان نمی تواند درک کند.یعنی وجود مادر زندگی کردن را به تو می آموزدو مرگش، مردن راچون بالاخره باید بمیری و مادر در آماده کردن تو برای این آخرین منزل زندگی نیز، کوتاهی نمی‌کند.معصومهآذر ۱۴۰۲</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 21:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز بودن روزگار با مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-n0rugkil4agb</link>
                <description>قدیم مرگ ساده تر و پذیرفته شده تر بوده چون توقع از جامعه درمانی و خدمات درمانی پایین بوده است.الان پذیرش مرگ و اینکه این مرگ قسمت فرد بوده مشکل تر است فکر می کنی حتی اگر کوتاهی های متوفی موجب مرگ زودرسش شده باشد تو می توانستی با قوی تر و با درایت تر بودن، ترسها و کم‌توانایی های او را به حاشیه برانی.بله این درست است. من می توانستم. دست کم می توانستم طوری زندگی کنم که مامان اگر ۱۰ نمره هم غصه مرا خورده، ۵ نمره غم می خورد. شاید در این صورت حتی یک روز به عمرش اضافه می‌شود  و این واقعا ارزش داشت.کمترین مثالی که بخواهم از ارزش یک روز بیشتر زنده بودن مامان بزنم این است  که به کودکی که از شهربازی بیرون نمی آید بگویی فردا هم می‌آییم.مامان معدن شکر بود‌ حتی اگر پیشش نبودی همین که می دانستی هست مثل این بود که آفتاب وجودش موجب روز بودن روزگارت بود: روزگارت روشن، گرم و آفتابی بود چراکه  وجود مامان، خورشید بود حتی اگر تو نزد خورشید نبودی،همین که بود یک رشته بسیار ارزشمند در نهانی ترین بخشهای بودنت متصل بود که با رفتنش بریده می‌شد.اما من بعدها توانستم آن رشته را قدری بدوزم و یک اتصالاتی را برای خودم محفوظ نگه دارم.معصومه، آذر ۱۴۰۲</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 17:06:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصرار مهرنوش(۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%B4-e2yltlnq7mbd</link>
                <description>خوب سلام خدمت دوستان و فالوورهای گلم که البته تا الان یه نفر هم نبودن اما خوب خیلی از انسانهای بزرگ با تاخیر شناخته شدن😅😅وا.‌‌.. تو این مدت من مطلب زیاد نوشتم  اما خوب تا الان که سرنوشتشون مثل نوشته های قبلی‌ام بوده که مهرنوش اونها رو تشبیه به بچه های زنده-ی دفن شده در در یک خانه متروک می کنه.این مثال‌هایی که مهرنوش در مورد نوشته هام می زنه رو که بیان می ‌کنم باز یادم می یاد که طفلک چقدر جز زده که من به نوشته هام جهت بدم. دوست خوب واقعا خوبه ها!راستش الان هم به خاطر مهرنوش اومدم دارم اینجا می نویسم وگرنه خوب راه دست ترم هست که تو فضای خصوصی بنویسم. خوب اینجا باید حواسم باشه که هر چیزی رو ننویسم و یه حریمی رو برای خودم و اطرافیانم و حتی خواننده رعایت کنم.در مورد بچه نوشته های به قول مهرنوش رها شده در خانه متروک داشتم می‌گفتم: انبوهی از نوشته هایی که تو فایل های ورد در دی وی دی هایی که ۱۰، ۱۵ سال پیش از اسناد توی کامپیوترم زدم تا یادداشتهای گوشی قدیمی‌ام و گوگل داک‌های درایورهای گوگل گوشی جدیدم. حتی این جدیدی ها رو هم خیلی حضور ذهن ندارم که کدوم به کدوم هستن چه  برسه به قدیمی‌ها و بیش از ۲۰ سررسید هم دارم که از ۱۶ سالگی توشون نوشتم و میپیچم تو مشمع و از گزند بارون می برم این گوشه حیات خلوت و اون گوشه حیات خلوت.  از کلی نوشته هام هم که  چکنویس و پاکنویس خبرهای دوره خبرنگاری ام بود دل کندم و درجا دادم غرفه بازیافت شهرداری محلکلی محتوا هم برای شرکتهای مختلف نوشتم و فکر می کردم خوب اینا دیگه تو اینترنت باقی می مونند اما لامصبا زدن وبلاگاشون رو ترکوندن و  فقط مطالبی که تو چند تا از شرکتهای همکار اخیرم، نوشتم، باقی مونده . از وقتی که دیدم به دوام سایت و بلاگ شرکتها اعتباری نیست، حتواهایی که برای اونا تولید می کنم رو هم تو فضای ابری نگهداری می کنم  .کلا چیزی که تو زندگیم زیاده، نوشته است و به خاطر همین هم هست که به چشمم نمی یاد.یعنی به همون راحتی که یه آدم عصبانی فحش میده و غر می زنه و ملامت می کنه، من می نویسم.با این مثال می خواستم به نیروی اولیه ای که توی اون فرد هست ‌که باعث میشه بی وقفه حرف بزنه، اشاره کنم:  نیروی سوزش از یه چیزی، نیروی فشار از یه چیزی.چون این نیروی اولیه تقریبا متصل در من هست بنابراین تقریبا متصل کلمه تو مغزم داره قل می زنه و میجهد به بیرون. و اگه بیرون نریزم که می‌ترکم.بمیرم برای خودم با این اشتغالات ذهنی ۲۰ ساله. واقعا چه فشاری  توی این دیگ درونم هست. از این فشار خسته ام. شاید یه جور افسردگیه. ولی نمی دونم چرا مقاومت دارم برم روان درمانگر. ببخشید اشتباه کردم، می دونم؛ چون گرونه و چون به نسبت هزینه اش به نتیجه اش گمان مثبت کافی ندارم. شاید بپرسی چرا حاضرم همونقد هزینه رو  مثلا برای روکش دندونم بکنم؟ بفرما جوابم: چون گمانم به نتیجه کار دوم بالای ۹۵ درصده اما به نتیجه روان درمانی شاید ۴۰ تا ۶۰ درصد، اون هم اگه فرد معتمدی معرفی کنه و ....معصومه۱۱ آذر ۱۴۰۲</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 15:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصرار مهرنوش (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4-%DB%B3-wccqpturpboe</link>
                <description>مهرنوش بهم پیام داده  که چرا ننوشتم. آنچه می بینید چت من و مهرنوش هست:- بگذار ببینیم امروز چی برای نوشتن داریم حوصله ملامت کردن خودم را ندارم.- تو باید بری بیرون. باید تو جامعه باشی. باید مهمونی بدی. باید کلاس بری. باید باشگاه بری. باید بری بدوی. باید محبت ببینی.اینهمه وقت اضافه که هی فکر می کنی چی جوری پرش کنی اوه آخرش مغزت رو می پوکونه. می دونی مثلا اول که چند روز تعطیلی ذوق داری فیلم ببینی، کتاب بخونی و ... اما وقتی تعطیلات کش می یاد انگار همه چی از مزه می یفته دیگه اونقد حوصله ات نمی یاد پیگیریشون کنی. چه نتیجه ای می گیری. اینکه برای مزه دادن زندگی هم که شده باید بخش بزرگی‌ اش رو مشغول باشی. منظورم مشغولیت‌های اجباری هست. مثلا کاری که مجبور باشی بری سرکار. بچه ای که مجبور باشی ازش مراقبت کنی‌. باغی که مجبور باشی بهش رسیدگی کنی.یه مشکل بزرگ تو اینه که جاه طلبی های مالی نداری وگرنه همین انگیزه بهت می داد که کارتو شل و سفت نکنی. چرا به این فکر نمی کنی که یه ماشین خوب داشته باشی و ایرانو بگردی.</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 09:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصرار مهرنوش (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4-%DB%B2-c6taccuzzv31</link>
                <description>هر چقدر مهرنوش به این قابلیت نویسندگی من غبطه می خوره اما به چشم خودم نمی یاد. و خودش می گه دقیقا به همین خاطره که تصمیم گرفته سفت بالاسرم واسته تا این قابلیت من حیف نشه.او که می گه تو فقط باید بشینی بنویسی و فکر هیچ چی رو نکنی و غصه چیزی رو نخوری .همه کاراتو اسپانسر انجام بده، فقط تو بنویسی. یعنی در این حد.میگه می دونی صنم، این قدرت نوشتنت  پاداش جسارتت هست. من هیچ وقت به اندازه تو جسور نبودم، به خاطر همین به چشم خودم نیومدم اما تو کاری رو که من نکردم کردی و همیشه برام تحسین برانگیز بودی اما خودت نمی‌فهمی چقدر ستودنی هستی و به چشم خودت نمی یای.می گه تو مثل کسی هستی به جنگ خرسی رفتی که به روستا حمله می کنه و من مثل کسی هستم که داره تو خونه خودش امور روزمره خودشو پیش می بره. من دارم اواز می خونم و آدامس می جوم  و به بامزگی بچه ام می‌خندم اما تو زخمی و خسته هستی‌ بعد به من نگاه می کنی و فکر می کنی که تو قدر موهبت زندگی رو نمی دونی. به اندازه بقیه سرخوش نیستی، حتی به بچه دار شدن فکر نکردی و .... و به چشم خودت نمی یای اما در واقع این تو بودی که قدر موهبت زندگی رو می دونستی و به خاطر سرحال موندن روستا با خرس درافتادی. اما خودت متوجه شجاعت و جسارتت خودت نیستی چون شخصیت تو جوری بود که گزینه دیگری نمی دیدی که بخای جنگیدن رو انتخاب کنی یا نکنی.اینکه تو نمی خندی به خاطر این نیست که قدر زندگی رو نمی دونی به خاطر اینه که واقعا خسته‌ای. اینکه  به بچه دار شدن فکر نکردی به خاطر اینه که در حال جنگیدن بودی و وقت نداشتیو دقیقا به همین دلیله که ذهنت تیزه و  و دهانت پر از سخن. چون همه‌اش در حال برررسی بودی که چطور این خرس رو به زمین بزنی. از کجا وارد بشی چه  ابزارهایی داری و چه محدودیتهایی و ...اما من در تمام این‌ مدت داشتم تی وی تناشا می کردم.تو فکر می کنی همه مثل تو هستند و تجربه های قهرمانانه از سفر زندگی دارن. اما اینطور نیست امثال من که پای تی وی بودن رو به سفر قهرمانانه ترجیح دادن عاشق این هستند که داستان این سفرهای امثال تو  رو بدونن و تو باید بنویسی و از خلال این نوشته هات، تجربه های مبارزه ات با خرس های زندگی می زنه بیرون و ما کیف می‌کنیم.تو باید بنویسیمن خودم پی چاپ و بازاریابی‌شون رو می‌گیرم.تو باید بنویسی لیلی.</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 15:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصرار مهرنوش(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%B1-iblcsfotk9x9</link>
                <description>خوب امروز ۲۲ مرداد ۱۴۰۲ هست.مهرنوش بهم می گه باید بنویسی. میگه خوش به حالت که اینقدر راحت می نویسی. میگه به نظرش نویسنده ها خیلی ادمهای بزرگی هستند چیزی شبیه پیامبران. میگه اونها می تونند با جادوی کلمات دنیا رو تعییر بدن. مخصوصا وقتی کلمات رو تو قالب قصه می ریزن.بهم می گه به مغزم حسودی می کنه که اینهمه چیز میز توش هست. میگه مغزت مثل یه کاسه می‌مونه و قلمت مثل  نی و امثال منم تشنه هایی که میخان از محتویات کله ات با قلمت بمکن و هرچی می‌نوشی تموم نمیشه و تو از این بابت ذوق داری که یه جایی پیدا کردی که حالا حالاها می تونه تشنگی‌ات رو رفع کنه.میگه باورت میشه اینقد که نوشتن و نویسنده بودن به نطرم کلاس داره، اینقد که نویسنده‌ها به نظرم آدم حسابی می یان بارها تلاش کردم بنویسم. ولی واقعا هیچ چی تو مغزم نیست که بنویسمش. حتی چیزی شبیه برنامه روزانه هم تو مغزم نیست. یعنی اصلا انگار قوه تخیل و تفکرم تعطیل هست.او معتقده کلا من هم فکورم و هم تو فکور بودن جسورم و به خاطر همین مغزم مثل یه کوهکن عاشق تو کوه معانی هست. که هی داره از معدن معانی استخراج می کنه و اما در عوض خودش مثل یه آدم غیر عاشق هست که از کنار کوه رد میشه می ره کافی شاپ، قهوه و کیک میخوره و اصولا تصوری از درد عاشقی و تجربه ها و معانی‌ای که میخاد از توش دربیاد نداره. اما اون کوهکن به نظرش آدم جالبی می یاد و دوست داره شبیهش باشه اما خوب فکر می کنه قدرت و جسارتش رو نداره و ترجیح می‌ده آسته بیاد آسته بره که چیزی شاخش نزنه.جالبه از این بازخوردها زیاد گرفتم از دوستان و اطرافیانم. یه بار سارا یکی از همکلاسی های دانشگاهمو دیدم او هم می گفت تصویری که از من تو ذهنش نقش بسته جسارتم برای پرسش کردن از چیزهایی است که به نظر خیلی ها بدیهی می یاد. اما وقتی پرسیده میشه و کنکاش میشه می بینی که اصلا بدیهی نیست اما خوب خیلی از روتین های زندگی رو  به هم می ریزه و بنابراین ترجیح میدی بیخیالش شی اما تو بی‌خیالش نمیشدی و من حیرت می کردم که چطور می تونی این همه زیر و رو شدن زندگی‌ات رو (در مقایسه با روتین جامعه ایرانی) تحمل کنی. راستش به نظر من یه جور دیوونگی بود و می ترسیدم یه روز بشنوم که یه بلایی سر خودت اوردی و یه جورایی رسما دیوونه قلمداد بشی.خلاصه اینکه اینقد مهرنوش بهم گفته بنویس که دارم می نویسم دیگه</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 13:45:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه مامان بعد پر کشیدنش</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%B4-at7jgfcgnafq</link>
                <description>بیشتر از یه هفته است خونه مامان نرفتمیه مشکلی داشتم باهاش که نمی فهمیدم چیهتوی یه عکسالان خونه مامانو دیدم تو پس زمینه عکسی که خواهرم توی یه گروه، از خودش گذ اشت، قلبم ذوب شد و از چشمم چکیدآه مامانخونه مامان قلبمو گرم می کنهوقتی به سمت خونه اش می رم قلبم گرم میشهاون گرما مثل گرمایی است که تخم برای جوجه شدن میخادجوجه برای بزرگ شدن میخادآواره برای حس خونه داشتن میخاد،گرمای مادرهاما وقتی می رم می بینم نیست اون گرما تبدیل میشه به خنجر یخچی میشد اگه اون گرما ازم گرفته نمی‌شدچی میشد اواره نمیشدم! یعنی از دنیا یه حس گرمای قلبی برای من کم نمی‌شد، کاینات به هم می ریخت؟دنیا اینقد حقیره که تحمل گرم بودن قلب‌های مادر فرزند رو نداره؟ وقتی از هرچی مربوط به مامانه دوری می کنم اون گرما و شعفش رو؛ شعف پناه قلبی داشتن، شعف خانه گرم داشتن یه جوجه یخ زده؛ رو تجربه نمی کنم که بعد درد سراب بودنش روی قلبم آوار بشه. دنیا با آدم چی کار می کنه!مادرت رو ازت می گیره و مجبورت می کنه که از هرچی که مربوط به اونه دوری کنیمجبورت می کنه که کلا حذفش کنی وگرنه افسرده باقی می مونیمثل زخمی که تا تا براده های ترکشی رو  که بهش خورده هم بر نداری، خوب نمیشهچقدر بی رحم!</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 13:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای شوم عمر بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-i5a5cedcszci</link>
                <description>خدا عزیزو رحمت کنهبرخوردش با من ترکیبی از آرامش و احترام بود و خاطراتی که ازش دارم زیبا و پربرکتهحتی وقتی که نوجوون بودم با من مثل یه بزرگسال رفتار می‌کرد و احترام قایل می‌شد♥عمر بیشتری که از خدا می‌گیریرفتن‌های عزیزان بیشتری رو از دار این دنیا می بینیاز خزانه زندگی که برات می‌کشن، مفتی زیاد نمی‌کشنبه بهای شوم دیدن مرگ عزیز بیشتر، بیشتر برات می‌کشنشاید بدم نباشه آدم کمتر عمر کنهحس غربت و غریبی داره که کسایی که یه عمر می‌شناختی از گروه همسفرانت خارج میشن و باید بدون اونها طی مسیر کنی.امیدوارم با این همه مرگی که دیدم مغزم باور کنه که مردنی‌ام و بگذاره با هوشیاری زندگی کنم و مدام و هر لحظه افسار  اسب غفلت رو زین کرده بهم تعارف نکنهباید دیدن این‌همه مرگ یه بیداری ای یه درک بالاتری یه چیزی برام رقم بزنه واگرنه خوردن زهرماری دیدن کم شدن همسفرای عمرت فقط کام بودنت تلخ می‌کنه بدون هیچ هیچ  فایده دیگه وقتشه که زندگی با همقدمی مرگ رو یاد بگیرم.  دیگه اونقد مرگ دیدم که  همقدم بودن جنابش رو تو هر قدم زندگی انکار نکنم و اینکه داره با تیم همسفرای ما می یاد و هر آن ممکنه شونه‌اش به شونه یکی بخورهباید زندگی با مرگ رو یاد بگیرمدیگه بعد تموم شدن بزرگهای خانواده‌ام بایدبا مغز استخونم بفهمم این همقدمی رو.</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 13:17:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چت دوستان در مورد کار کردن خانم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%DA%86%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7-tblvpbgeomey</link>
                <description>صبا: تو محل کار من یه سری کارا رو کلا خانما رو بیشتر قبول دارنمریم: چه جور کارایی؟؟صبا: تو تدریس و کار اجرایی و مدیریتکلا خانما پیگیریشون بهتره تو کارآقایون اغلب میپیچونن و از زیر کار در میرنمن معاون خودمو به خاطر همین برکنار کردماز بس از کار طفره می‌رفت و دروغ میگفتیه جایی دیدم دیگه نمیشه چشم پوشی کرد. الان همین پست خودمو به چند تا از همکارای آقا التماس کردم گفتم بیاید جای من، حیفه بذاریم یه آدم داغون بیاد ... گفتن نه ما از این حوصله‌ها که تو داری ، نداریم.یکی از همکارام که یه جورایی جای استادم محسوب می‌شه و آدم سختگیری هم هست ، همش میگه شما خیلی موثر بودی ...چون عادت داره آمار می‌گیره، میدونه کی چطوری کار میکنه البته منم حوصله خیلی کارا رو ندارم ولی چیزی که علاقم باشه رو حسابی انرژی میذارم براش و برنامه میریزم. میدونیمشکل تو کشور ما اینه که خود خانما خودشونو قبول ندارنمنم این مشکلو داشتم، تو فرصتهای کاری، دیدگاهم تغییر کرد.حالا چیزای دیگه هم هستمن یه سری دوستایی دارم که با مدرک مهندسی نشستن تو خونهمیگن به ما چه کار کنیمیکی میگه وظیفه شوهرمهاون یکی میگه چون زنها محدودیت دارن، برام سخته با این پوشش اجباری و ... کار کنم ....یه دوست دیگه دارم همسرش وضعش خیلی خوبه، خودشم زیاد روحیه کار بیرون ندارههمش دوست داره به قر و فرش برسهولی همسرش بهش میگه باید حتمن کار کنیباید بفهمی تو جامعه چه خبره ....ترنم:البته بعضی خانمها هم محیطی مناسب کار پیدا نمی‌کنن.اکثر شرکتها ساعت کاری‌های طولانی دارند و مثلا یکی مثل من، اگر بخواد کار بیرون انجام بده باید دو تا بچه بی‌نوا رو از ۷ صبح تنها بزاره تا ۶ بعدازظهر، برای همین از خیر کار کردن بیرون می‌گذرهشرکت خوب با تایم کمتر هم معمولا خیلی کم پیدا میشه که یا دولتی هستند و یا همه براش سر و دست میشکنن.مریم: دکتر هلاکویی یادمه یه کلیپ داشت در مورد کار کردن خانم ها و علت به حاشیه رانده شدن خانم‌ها در کار .می‌گفت از عصر باستان چون زنها باردار می‌شدند محدودیت بیشتر می‌شد و مردها برای کار بیرون می‌رفتن و اجتماعی‌تر می‌شدن و زنها تضعیف می‌شدن و بعد هم بچه داری و باز بارداری و...دیگه جوری میشه که تصور کار کردن و اجتماعی بودن زنها فراموش میشه و مردها فکر میکنن واقعا زن ضعیفه و قدرت مستقل زندگی کردن رو نداره و نمیتونه تو اجتماع باشه.به نظر من هم خانم ها کلا تمیزتر و ظریف تر و دقیق تر هستن تو کار کردن و مسئولیت پذیرترترنم: بله این یه حقیقته که پدرها به اندازه مادرها به فکر بچه‌ها نیستند و مسئولیت اصلی رو خود مادرها می‌پذیرند.البته استثنا هم وجود داره: مردانی که خانمشون رو کاملا حمایت و همراهی می‌کنن.مریم: البته  هر چقدر هم مردها حمایتگر باشن بارداری و شیر دادن به بچه برای خانم هاست .که به تنهایی خیلی میتونه محدود کننده باشهترنم: بعد از اون دوره هم آخه مشکل وجود دارهمثلا وضعیتِ الانِ من. نمی‌تونم مدت طولانی تنهاشون بزارممریم: بله بعدش هم بچه نیاز به مراقبت جدی و پیگیری داره نمیشه تنها گذاشت . این حساسیت نیست بچه ها واقعا حضور مادر رو میخوان دختر من بعد این همه سال ، چند وقت پیش به من می‌گفت نمیشه خونه بمونی نری سر کار با وجودی که فقط سه روز میرم . و از طرفی کشور ما هم خیلی برنامه و قانون مناسب برای بچه ها و مادر ها ندارهترنم: دقیقا</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 23:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش تولید محتوا(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%B1-wg5hvatmoyky</link>
                <description>سلام دوست عزیزممن هم اکنون در شهر برداسکن در استان خراسان قرار دارم. شهری آباد با هوای پر از اکسیژنفرض کن یک مقاله می خواهی بنویسی مثلا در مورد اینکه خودت رو با چه سازی وارد دنیای موسیقی کنی.این مقاله رو چطور باید بنویسی که مخاطب ضمن خوندن متوجه زمان نشه و لذت ببره و احساس کنه که داره با بهترین دوستش حرف می‌زنه.می تونی یه حالت داستانی بهش بدی۲. با همون لحنی که مثلا به عنوان یه معلم تو جمع مادرهای بچه‌ها صحبت می‌کنی، صحبت کنی.خوب با مورد دوم شروع می‌کنم:پیش از هرچیز خدمت دوستانی که می‌خواهند برای عنوان مقاله یعنی &quot; با چه سازی شروع کنم؟&quot;، فقط یه جواب دو کلمه ای بگیرند و بروند، بدون نیاز به توضیح و بررسی و بیان شدن دلایل، بگم که جواب ما سازهای پیانو و گیتار هست و البته به جای پیانو می تونید از صفحه کیبورد استفاده کنید که جمع و جورتر هست و قابل حمل و نقل، اما خوب صداش مثل پیانو اکوستیک نیست چون با برق کار می‌کنه.خوب دیگه سبک و روال مقاله مشخص شده و میشه با همین دنده ادامه داد:در ادامه دلایل این انتخاب رو میگم اما خوب در واقع این جواب یه جواب غیرعلمی است یعنی وقتی آدم مجبور بشه یه چیزی بگه اینو میگه و گرنه اینقدر فاکتورهای مختلفی مطرح هست که نمیشه برای کل بشریت یه نسخه به این شرح پیچید: &quot;برای شروع، سازهای پیانو و گیتار، توصیه می‌شود &quot;بگذارید مثال بزنم: مثلا شاید شما بگویید &quot;چرا درام، نه؟&quot;خوب جواب من این است که درام شما را با ریتم آشنا می‌کند اما پیانو یک پایه خوب برای برداشتن قدم اول در دنیای حرفه‌ای موسیقی است. ممکن است شما بگویید اتفاقا من اونقدر آدم بی‌حوصله‌ای هستم که همون که فقط با ریتم کار کنم خیلی برام راه‌دست‌تره.خوب در این صورت جواب من اینه که &quot;بله، برای شما درام بهتره&quot; و به همین راحتی، اون نسخه پیچیده شده برای بشریت، در مواجهه با اولین سوال، دود میشه می‌ره هوا.خوب از اونجا که هدف من اینجا نوشتن مقاله در مورد موسیقی نیست بلکه نوشتن مقاله‌ای در مورد نحوه تولید محتوای مقبول است، بنابراین همینجا صحبت در مورد ساز مناسب برای شروع رو گرد می‌کنم و  خدمتتون عرض می‌کنم که بهترین ساز برای شما همون سازی هست که باهاش کیف می‌کنید. چون فاکتورهای زیادی برای انتخاب مطرح هست که برای آدمهای مختلف متفاوته (مثلا حتی  فرم دست شما، حجم ریه شما و تیپ شخصیتی شما مثل برون‌گرا یا درون‌گرا بودن یا وضعیت اقتصادی شما و...‌ همه در انتخاب ساز مطرح هستند ) اما چیزی که برای همه آدمها ثابته اینه که وقتی با سازی کیف می‌کنید تو تمرین کردنش پشتکار دارید و پشتکار در تمرین شاید مهمترین چیز در یادگرفتن یک ساز هست.</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 11:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسالت ما در زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fjvlyv8rault</link>
                <description>سلام، سلامسلام به همگیرسالت ما در زندگی چیه؟هیچ چی، ما رسالتی نداریم.ما هیچ تحفه‌ خاص در بین این همه پدیده و موجود و جانور نیستیم.رسالت برگ چیه؟ رسالت سگ چیه؟ رسالت آدم هم همونه.یعنی چی؟یعنی برگ با برگ بودن خودش، برگی می‌کنه و لازم نیست کار کم و اضافه‌ای بکنه.سگ با سگ بودن خودش سگی می‌کنه.آدم هم با آدم بودن خودش، آدمی می‌کنه.همین. آفرین بهش، نمره‌اش بیسته. خیلی هم عالی.منظورم از آدم بودن، انسان عالی‌مقام در اخلاق و انسان‌دوستی و اینها نیست. منظورم جانور آدم هست.چی دارم می‌گم؟دارم می‌گم ادم، بیشتر از یک جانور نیست؟نه اصلا.دارم میگم هر جانوری در بهترین حالت خودشه و مثل یه چراع روشن از انرژی جاودانه جاری در هر چیز هست و چون هیچ چیز جز همون انرژی نیست، ارام، جاودان، راضی، بدون مشکل و پر از بهره‌مندی از نعمات هست.اما ادمیزاد چون یه خودی برای خودش جز اون انرژی جاودانه فرض کرده، در حال کشتی گرفتن با این فرض و توهم و پیچیدن و تهوع کردن و گیج رفتن و اینهاست و خسته از این وضعیت می‌پرسه:چرا هستیم؟این زندگی گند رو چرا تحمل می‌کنیم؟چرا می میریم؟بعد مرگ چی‌میشه و...اما اگه فرض چیز اضافه ای بودن خودش رو کنار بگذاره، عین حیات و جاودانگی میشه و تمام مشکلات از بیخ، حل میشه.تنها موجودی که در برابر انرژی جاودانه ادعای  خود داشتن داره اونوقت میگه با عبادت و خاکسار کردن خودش در برابر خداوند راه جاودانه کردن اون خود رو در بهشت می‌جویه.داداش!چه عبادتی. تو خودتو چیز اضافه بر خداوندی فرض کردی و جِزّ جاودانه کردنش رو می‌زنی این یعنی خود شرک. چی‌میگی؟! تو خود حجاب خودیحافظ از میان برخیزنویسنده: خودم با اجازتون</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 19:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر زیبای من</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-c80vxhlq6njf</link>
                <description>مادر زیبای آهو چشم پرمهر منوقتی چشمم به عکست می افتد، می گویم:تو به این زیبایی نمی تونی هرگز مرده باشیهمانطور که چاووشی می خواند که:تو به این زیبایینمی تونی از عشق متنفر باشیزیبایی تو مامان در دنیا وجود ندارد، زیبایی ات قلبم را لمس می کند. رنگ مادرانه چهره‌ات، آب و رنگ زندگی من بود.عشق مادری بود که در لبخندت، در گشودگی چشمانت، در هر حالت و میزان کشش عضله صورتت، می‌درخشید. و آیا چیزی می تواتد زیباتر از عشق باشد؟صورت تو تصویر عشق بود که با ابزار چشم و دهان و بینی نقاشی شده بود.چقدر زیبایی!زیبایی بی‌نظیر!تماشای این زیبایی برای خواستنی شدن زندگی برایم به واقع کافی بوده است.حالا که ماه چهره تو نمی‌تابد با کدام جایگزین، زندگی‌ام را روشن کنم مامان جونم! مادر زیبای من! گرمای قلبم و شیرینی جاری در خونم!حالا که شیرینی قند وجود و چهره ات در کام بودنم، آب نمی‌شود، کدام ذوق را نیروی محرکه ادامه زندگی‌ام کنم مامان! مامااان جووون!دختر لیلی شهریاری</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 00:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دردآشنای من، میرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mkjpoyagpe1o</link>
                <description>خودم را در حریر  صدای تو می‌پیچم مامان و به میرایی خودم نگاه معناداری می‌کنمتنها اوست که آشنای درد و حال من است تنها اوست که می تواند برای درد من کاری بکندامیدم به اوست چه زیباست روزی که به من چشمک بزند یعنی وقتشه وقت بستن بار سفر به دیار تو حتی اگر آن دیار، دریایی باشد که هویت قطره ای ما در آن نابود شودباز هم رنج بی‌مادری از من زدوده شده است حتی اگر این رنج با پیوستن به مادر بهتر از جانم زایل نشده باشدامضا: دختر لیلی شهریاری</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 00:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ابهام مرگ، می‌خواهد دیوانه‌ات کند...</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%AF-qffojoliflhk</link>
                <description>  هر وقت ابهام مرگ می‌خواهد دیوانه ات کند، چیزی هست که به کمکت می‌آید چون شبیه مرگ است و با آن قابل مقایسه است. به همان اندازه عجیب و مبهم!  داشتن یک چیز دیگر در چنته که شبیه مرگ باشد به ما در درک مرگ کمک می‌کند و آن تولد است.سلولی در قدری مایعات دفع شونده از بدن، به جای دفع شدن،  به نحو اعجاب آوری تکثیر می‌شود و اعجاب اور تر اینکه قابلیت شنیدن و خندیدن و بازی کردن و ..‌ اینها پیدا می‌کند می گویند او دارد زندگی می‌کند.از کی این سلول زنده است و از کی از زنده بودن تبدیل به زندگی کننده بودن می‌شود؟اصولا فرق زنده بودن با زندگی‌کننده بودن چیست؟آیا زندگی‌کننده بودن واقعیت است یا اگر می‌خندیم و می‌پریم و برنامه می‌ریزیم صرفا مدل زنده بودن ماست همانطور که مدل زنده بودن برگ، فتوسنتز کردن و اکسیژن ساختن است. همین ابهام زندگی است که سقط جنین را به یک مناقشه بزرگ جهانی تبدیل کرده است.معلوم نیست که  مادر به جنین درون شکمش بایدبه شکل جوانه یک شاخه از بدنه‌اش نگاه کند و بخواهد مانع از تکثیر خودش شود و یا اینکه خودش را میزبان روحی بداند که از عالم معنا بر یک سلول تکثیر یافته بدن او نازل می‌شود.نویسنده: معصومه غنیان (فرزند لیلی شهریاری نایل شده به آرامش بی‌بدیل مرگ)</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 01:37:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام مامان بهتر از جانم(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85%DB%B1-orxe2d2iwu9x</link>
                <description>متنی که برای سنگ قبر مامان، انشا ء کردیماین دنیای ناپایدار بهترین دلداری من برای خودم اینه که:مامان تو مردیخوب منم که موندنی نیستماین مغزه که مردنمو از خودم قایم می کنهیه جایی فراتر از زمانهر دو مرده‌ایمهمونطور که ۸۰ سال پیش هر دو مرده بودیمتو کمی زودتر از درخت زمین روییدی و من کمی دورتربرگ وجود تو کمی زودتر از درخت زمین افتاد و برگ وجود من کمی دیرترجایی جلوتر از این سالها هر دو در دل مادر  زمین غنوده‌ایم همانطور که ۸۰ سال پیش غنوده بودیمفقط اول تو جوانه زده و من به شاخه تو جوانه زدم وگرنه هر دومان بخشی از یک درخت بودیم.نمی‌گذارم مغزم با نامیرا جلوه دادن من مرا بفریبد و در سوگ تو بنشاند.من و تو کمی جلوتر، هر دو مردگانیمفقط من کمی هنوز فرصت دارم و این فرصت را روییدن‌ها و شکفتن‌ها را تماشا می‌کنم و با خِرد یک پیر به زمین می‌یفتم.می‌کوشم خرد را جایگزین بازیهای مغز کنم تا حتی اگر در میانسالی بمیرم با خرد و متانت یک پیر بمیرم؛ آماده و راضینویسنده: معصومه غنیان(مرگ‌پژوه)</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 12:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%A2%D9%86-cezhv4lykytm</link>
                <description>همه جا تاریک، غلیظ، سنگین و خفه بود. پر از سنگینی بود، سنگینی‌ای که هرگز نمی‌توانید تصور کنید.انگار که تمام جرم زمین در وجود او بود و این جرم در یک محیط چسبناک و کثیف و تاریک هیچ قابلیت تحرکی نداشت... در یک آن همه چیز عوض شد؛ در یک فضای بلند و روشن بود، نسیم سبک و خوشبویی به صورتش می خورد و یک حال سبک و پرسروری به او می داد، احساس سبکپایی می کرد و در آن فضا می دوید و وقتی می دوید آن نسیم  و سبکی آن را بیشتر حس می‌کرد. در آن فضای بلند، روشن و سبک موجوداتی با بالهای رنگارنگ در حال پرواز بودند و روی گیاهان خوش‌آب و رنگ و لطیفی که گل نامیده می‌شدند می نشستند و برمی‌خواستند. عطر لطیف گلها آن فضای بلند و روشن و سبک را دلنواز و خواستنی کرده بود و چنان حس دلخوشی به درون دلش می ریخت که انگار قرار است لحظاتی بعد جشنی برپا شود. افرادی در آن فضا در حرکت بودند که نسبت به آنها کشش و تمایل حس می کرد. به آنها نزدیک می‌شد و آنها به او لبخند می زدند و انگار جریانی از گرمایی لطیف از دلش عبور می کرد و گاه هم را در آغوش می‌گرفتند..‌. اما تمام آنچه تجربه کرد فقط یک آن بود و باز همان تاریکی غلیظ و متراکم و چسبناک و سنگین...پرسید آیا نمی تواند همچنان به آن فضا برگردد؟ به آن سبکی و انبساط و دلنوازی فوق‌العاده ای که در فضا و جسم و حالش حس می کرد؟گفته شد مزه این تجربه به همان است که یک آن باشد و اگر بیش از آن باشد لوث خواهد شد؛مثل گوهری که کمیاب است و قدر می یابد و چون فراوان شود چون ریگ به زیر پا خواهد رفت و کوچک انگاشته خواهد شد.اما او التماس کرد که آن یک آن را برایش کش بیاورند. دلش قنج می رفت که با آن موجوداتی که به او لبخند می زدند معاشرت کند...آن یک آن را برایش کشیدند و او زندگی یافت. در یک غروب خفه  روی تراس کثیف و به هم ریخته خانه‌اش نشسته بود و در حالیکه به خورشید نگاه می کرد از ملال تکرار هر روز احساس حال به هم خوردگی می‌کرد.  به پنجره ساختمانهای روبه روی خانه اش که نگاه می کرد نسبت به موجوداتی که پشت آن پنجره های پرده‌آویخته، زندگی می‌کردند احساس انزجار می کرد؛ موجودات پستی که حاضر بودند به خاطر یک منفعت کوچک، دوست آسیب‌پذیر و شکننده خود را بفروشند، حتی آنها که ظاهرا خیلی باکلاس به نظر می رسیدند. دیگر به نظرش بی معنی می آمد که این دنیای تکراری و مناسبتهای حقیر آن را تحمل کند؛ در یک آن قرصها را پایین داد و همه جا تاریک بود، یک تاریکی غلیظ، چسبناک، متراکم و سنگین. سنگینی‌ای که هرگز نمی توانی تصور کنی، یک سنگینی چسبنده‌،کثیف،...هرگونه بهره برداری از این اثر منوط به کسب اجازه از نویسنده است.نویسنده: معصومه غنیان</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 22:45:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی بسیار غلیظ و متراکم (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B8-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%85-%DB%B2-touda8frw3kh</link>
                <description>سرش را کمی از روی سینه آن موجود، بلند کرد و به اطراف نگریست.  یک فرش با رنگهای قرمز و سورمه‌ایی و نقش هایی پر از بوته و گل هندسی روی زمین پهن بود. زمین پارکت چوبی بود و دیوارها با کاغذ دیواری سفید با رگه های نقره‌ای پوشانده شده بوداین همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتادتابلویی از یک سبد گل که با آبرنگ کشیده شده بود روی دیوار بود. و در انتهای اتاق، یک میز قرار داشت که روی آن یک ظرف پر از میوه و چند بشقاب و کارد بود.   کنار میز یک کمد قرار داشت که درب آن از آینه بود. ظرفها از جنس چینی سفید با نقوش طلایی بودند . ظرف میوه پایه‌دار بود و خوشه‌های انگور آویزان تا اواسط پایه رسیده بودند.  دوست داشت که از میوه ها بچشد. قدری تشنگی و نیاز به مواد قندی در خودش حس می‌کرد و می‌دانست که علاجش در خوردن میوه است. نمیفهمید که از کجا چنین چیزی را می‌دانست اما می‌دانست.  خودش را در چیزی شبیه به خانه حس می‌کرد. این خانه‌ای را که تخت و پنجره داشت را نمی‌گویم، خود خودش را می‌گویم. خودش را شبیه خانه‌ای حس می‌کرد که بیرونی داشت و درونی. در بیرونش مناظری را می‌دید و چیزهایی را حس می‌کرد که به درونش چیزی می‌ریخت. چگونه چیزی از بیرون به چیز دیگری در درون، ترجمه می‌شد؟! نمی‌فهمید. اما می‌شد.  چگونه خودش را سکنی گزیده درون یک خانه حس می‌کرد  اما خودی را که درون خانه بود نمی‌دید؟ و اما حسش می‌کرد. او که بود که درون خانه وجودش بود. چقدر دیرآشنا و خواستنی بود. او را نمی‌دید اما از عمق جان دوستش داشت.  اما بیرون خانه مذکور، به شکل یک بدن گوشتی بود  که شباهتی به آن خانه ای که درون خودش حس می‌کرد، نداشت. گویا این بدن گوشتی، یک مجموعه از ابزار بود برای آن خانه یا صاحبخانه دیرآشنا.  شاید یک ربات گوشتی برای رسیدگی به تمیزی و سرحال بودن آن خانه. آن خانه احتمالا جای مهمی باید باشد که یک ربات چنان کارآمدی در اختیارش گذاشته شده است. در آن خانه احتمالا باید کارهای مهمی انجام شود،  آن خانه و آن صاحب خانه‌ای که در قلبش با او یگانه بود اما نمی‌دیدش. آن صاحب خانه شیرین  و شکر. شیرین مثل شیرینی جان برای تن. لحاف را کنار زد و بلند شد که به سمت میوه ها برود. جلوی آینه توانست با آن ربات گوشتی که در خدمت صاحبخانه دوست‌داشتنی وجودش بود، روبه رو شود.  دقیقا نمی‌دانست خودش کیست. انگار با آن صاحبخانه دوست داشتنی خانه وجودش بسیار نزدیک بود اما دقیقا خودش نبود. شاید او ترکیبی از ربات گوشتی،آ ن خانه، آن صاحبخانه، و سیستمهایی بود که ارتباط این سه را برقرار می‌کرد. بله این به نظر درست‌ترین بیان از خودش باشد. حالا در برابر آینه قرار گرفته بود و خود گوشتی‌اش را می‌دید. توجهش قبل از هر چیز به چشمان چیزی که در آینه می‌دید،جلب شد. انگار می‌خواست از پنجره چشم او به درونش راه پیدا کند. چیزی که در آینه می‌دید، بسیار شبیه آن موجودی بود که روی تخت درازکشیده بود اما ظریف‌تر از او.  درست مثل او در چشمانش همان برق بود. به علاوه یک برق شیطنت که شخص بیننده را دعوت به آفرینش می‌کرد. سیگنال این حس چنان قوی بود که مقاومت بیننده در برابرش مشکل بود.  تصویری که از بدن خودش می‌دید رو دوست داشت. به یاد می‌آورد که لباسی با رنگهای فیروزه ای و سفید به تن داشت که لبه‌دوزی نقره‌ای داشت. دامن پیرهنش کوتاه بود و ناخنش لاک‌های  فیروزه ای  و نقره ای داشت. موهای مشکی لخت که بر جلوه گریبان سفیدش می‌افزود . پوستی سفید داشت و چشم و ابروی مشکی همرنگ موهای بلندش که روی شانه هایش ریخته بود.  خم شد سیب سرخ را برداشت. بوی بهشت می‌داد قامتش را صاف کرد.‌ موهایش به حالت شلاقی تکان خورد. خواست سیب را گاز بزند که همه چیز در تاریکی محو شد. انگار که تمام آنچه بود تصویر پروژکتوری‌ای بود که با خاموش شدن پروژکتور، نابود شد.  چیزی جز تاریکی نبود. تاریکی بسیار غلیظ و متراکم...ادامه در پست بعدینویسنده داستان:معصومه غنیانهرگونه بهره برداری از این اثر منوط به کسب اجازه از نویسنده است.</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 01:12:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی بسیار غلیظ و متراکم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B8-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%85-gexhafsy4wqn</link>
                <description>تاریکی بسیار غلیظ و متراکم، داستانی که باید بخوانیوقتی چشمانش را باز کرد، روبرویش یک پنجره دید. بیشتر پنجره را یک پرده با رنگهای سرخ و سفید و نقش و نگارهای  قشنگ پوشانده بود. در پشت بخش انتهایی شیشه پنجره که با پرده، پوشانده نشده بود، یک گلدان دیده می‌شد.  بارانی که به پنجره خورده بود، رگه‌هایی از  آب جاری روی پنجره به وجود آورده بود. آن سوتر، ساختمان چندین طبقه‌ای بود که برخی از پنجره های آن روشن بودند.  این چراغ‌های روشن، نوید آن را می‌دادند که افرادی در آن خانه‌‌ها زندگی می‌کنند. روشن بودن چراغ‌های خانه انگار به معنی روشن بودن چراغ زندگی در آن خانه ها بود و او این حس را دوست داشت. از نرمی تختش و لطافت رواندازی که خودش را در آن پیچیده بود لذت می‌برد. با قدری فرو رفتن در لحاف و وکمی این سو و آن سو کردن خودش، این حس لطیف را با تمام وسعت لامسه اش به ادراکش فرو می‌داد.  با چشمان به پنجره دوخته شده‌اش، زیبایی‌های منظره‌ای را که می‌دید به سوی ادراکش گسیل می‌داد. پنجره باران‌خورده و گلدان خیس در نزدیک، و  چراغهایی روشن در دورتر.  نور چراغها در آن سوی هوای بارانی مه آلود قدری تارتر و خیال انگیزتر، دیده می‌شدند. این منظره که در قاب پنجره، نفس می‌کشید،  یک حس بسیار دلنشین را در نهانخانه جانش، فرو می‌نشاند.  حسی که ترکیبی از آسودگی و امید بود.  نمی‌دانست که این حس‌ها را چگونه تجربه می‌کند، چگونه آنها را درک می کند اما ممکن می‌شد. اولین بار بود که چنین تجربه‌ای داشت. برایش جالب و بسیار زیبا و خواستنی بود.  اندکی در تخت جابجا شد وقتی برگشت دید یک موجود زیبا آنسوتر از او دراز کشیده است. از دیدن او قلبش پر از شعف شد. آن موجود چشمانش را باز کرد و در چشمانش برقی شبیه برق همان خانه‌های روشن بود.  برقی که در آن امید و شوق زندگی همراه با یک آسودگی و لذت از لحظه اکنون، جاری بود.  در نگاهش گیرایی خاصی بود انگار او را به سمت خود می کشید. به سمت او خزید. تمام سلولهای بدنش به سمتش کشیده می‌شد. آن موجود او را در آغوش فشرد و لبانش را بر لبهای او نهاد. یک گرمای بسیار مطلوب  به تک تک یاخته هایش دوید. آن موجود  بر موهایش دست کشید و صورتش را نوازش کرد و گفت بخوابیم. سر او را روی سینه اش چسبانید و خوابید.  احساس می‌کرد که این آغوش جایی امن، دنج و مقدس است. چیزی فراتر از خانه، شاید یک معبد پاک با هوایی تازه و خوشبو و پرنده‌هایی که از آن به آسمان پر می‌کشند.  ریتم نفسهایش با نفسهای آن موجود  یکی می‌شد. از اینکه توجهش به نفسهای خودش و دیگری جلب شده بود، خوشنود بود. انگار به صدای زنده بودن خود گوش می‌داد و نسبت به این نعمت، هوشیار می‌شد و هوشیار می‌ماند. و نیز صدای نفسهای آن موجود صدای ضربان دلگرمی بود.  نمی‌دانست که چه رابطه ای بین آن دو هست اما انگار از هم جدا نبودند انگار قطعاتی از یک خود بزرگتر بودند که در عین حال همان خودش بود انگار در یک آن هم کل بود و هم جزء. یعنی هر خود کوچک همان خود بزرگ بود وقتی زمان را برمی‌داشتی.  این متصل بودن به بخشهایی از خود، دلش را گرم می‌کرد. منظور از حس دلگرمی، چنین چیزی است که ته ذهنت می‌دانی به اجزایی از مبداء اصلی یا خود مبدا، وصل هستی....ادامه در پست بعدینویسنده داستان:معصومه غنیانهرگونه بهره برداری از این اثر منوط به کسب اجازه از نویسنده است.</description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 09:26:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست خوبم ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@ghanianmasoomeh58/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-loi8kgnhhw81</link>
                <description>سلام به همگیچقدر ایده ویرگول رو دوست داشتم.چقدر خوبه یکی میفهمه چقدر شیرینه که به کسی که از کلمات لبریزه و داره ازش سر‌ میره کاغذ سفید و خودکار بدی. این یعنی که چقدر خوب می‌فهمی‌اش . چقدر خوب فهمیدی که نیاز به متولد کردن کلمات زنده ای داره که مدتهاست دارن تو بطنش رشد می‌کنن. و چقدر براش مهمه که بتونه اونها رو زنده و سلامت به دنیا بیاره قبل از اینکه تو درونش بمیرن. و تو که بهش قلم و کاغذ سفید می‌دی مثل یه ماما هستی که اضطرار و اهمیت و شکوه تولد رو می‌فهمی. چقدر خوبه که اینو می‌فهمی. این بهترین شیوه برای دراز کردن دست دوستی به کسی است که راز قلم رو می‌دونه.چقدر دوست داشتم که اینجوری با کسی دوست بشم. این ایده عالی بود.اولین باره که با یه نفر اینجوری دوست میشم و احتمالا از بهترین دوستانم خواهد بود.حس خوب بودن دنیا(حس سیال در تصویر)در اغلب مواقع با حس داشتن دوستان همدل همراه هست.خوب حالا که با هم دوست شدیم. حالا که می‌فهمی زنده به دنیا آوردن کلمات چقدر مهم هست و چقدر می‌تونه مثل یه طفل،یه دنیا رو پر از سرزندگی و فضای گرم و مثبت و رو به جلو کنه. منم به حرف می یام و راز قلم رو بهت می‌گم.قلم همونطور که ظاهرش نشون میده، شبیه کانال هست. کانالی که تو رو به خودت می‌رسونه.وقتی می نویسی نمیدونی چه جور میشه و این نوشته ها از کجا می یان. انگار داره یه راهی باز میشه به سمت کسی که صداهای دوری ازش می یاد. انگار قلم کانالی است برای بیرون ریختن چیزهایی که توی تو آوار شده  و داری نزدیک میشی به اون صدای آشنا. به اون موجود دلنشین، خود حقیقی‌ات...قلمو می بوسی. قلم فرشته است. تو رو به خودت می‌رسونه و خودتو به دیگران.قلم دورهمی درست می‌کنه.سطور که روی دل کاغذ به پایان میرسند و آغاز میشن،معجزه داره رخ میده. معجره تولد دنیای نادیدنی و مخفی به دنیای دیدنی.حیرت انگیزه مثل خلقت، مثل تولد...  </description>
                <category>masoomeh ghanian</category>
                <author>masoomeh ghanian</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 20:39:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>