<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh- Gh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghasemi1374</link>
        <description>در بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:20:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1080721/avatar/Wxwgxc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh- Gh</title>
            <link>https://virgool.io/@ghasemi1374</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خسته شدم انقد دنبال عنوان گشتم و ندونستم چی باید بنویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-t735zbscexb1</link>
                <description>آدم فکر می‌کنه هرچی بیشتر بذاره و بره و رها کنه و دل بکنه و فاصله بگیره بیشتر خودش میشه. بعد می‌ذاره و می‌ره و رها میکنه و دل می‌کنه و فاصله می‌گیره و می‌بینه تو همه این لحظه‌هایی که داشته خودش رو، خود خودش رو پیدا می‌کرده باز چیزایی رو از دست داده.قرمه‌سبزی‌هام حرف نداشت. روش ادعا داشتم. رنگش دقیقا همون رنگی بود که باید. طعمش، عطرش، چربی و کیفیت و جا افتادگیش. صبحی بیدار شدم و هوس کردم برای این هفته یه دیگ بزرگ قرمه‌سبزی درست کنم. درست کردم و دیدم نه طعمش نه رنگش نه عطرش نشد اون چیزی که همیشه باید می‌بود. مطمئن بودم اگه یه روز چشم بسته هم قرمه‌سبزی درست کنم باز خوب میشه و امروز چشم‌باز و هوشیار درست کرده بودم. فقط انتهای کار دیدم انگار اونی که این غذا رو داره می‌پزه، این خونه رو داره مرتب می‌کنه، این کلمه‌ها رو می‌نویسه دیگه من نیستم. من خیلی وقت بود که از همه چیز هی گذشته و رفته بودم که خودمو پیدا کنم و حالا دیگه خودمم از دست داده بودم.حالا ایستادم روی یه بند. یک بند باریک که هر لحظه ممکنه حواسم از تعادلش پرت شه و پرت شم پایین. آدم‌ها کنار گود نشستن و اصرار دارن که اتفاقا بیام پایین. که اصلا چه دلیلی داره رو بند ایستادن وقتی صندلی گرم و نرمی برای نشستن هست؟ بیا پایین باباجان، نخواستیم!گریه‌م می‌گیره رو بند، خنده‌م می‌گیره، خسته میشم، درمونده میشم، ولی مجبورم. مجبورم چون اگه بیام پایین هم همه‌چیز همین شکلیه و همینقدر دائما مجبورم‌. این بالا دست‌کم دست کسی بهم نمی‌رسه.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 14:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای کوچک زمینی من</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-jmssgsafzqo2</link>
                <description>شادی این روزهای من هم کارمه. دیدن اثربخشی و قدرت و توانمندی‌م در شغلی که همیشه فکر می‌کردم برای من نیست و مناسبم نیست. اما باز تنها چیزی بود که می‌تونستم باهاش پول دربیارم و می‌آوردم. کارم و مسیری که ذره‌ذره برام روشن میشه. مثل چراغ قوه‌کوچیکی که روی کلاه معدن‌چی‌ها نصب شده و کارش روشن کردن همین یه متر جلوی پاست. مسیر قدم به قدم روشن میشه و من با تردید ادامه میدم. خوشحالم نه چون می‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته، چون هیجان این راه بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم بهم کیف میده. توی روند جلسات تراپی فهمیدم شبیه‌ترین انسان به بابا، منم. موضوع جلسات چی بود؟ تنفر، دل‌زدگی و فرار از بابا. عزیزترین آدم زندگیم که ارتباط باهاش هیچوقت متعادل نبوده. یا اونقدر نزدیک که استخون‌هام توی بغلش له شده یا اونقدر دور که سردی فاصله بینمون می‌تونسته زندگیم رو از بیخ بسوزونه. جلسات رو متوقف کردم و نشستم فکر کردم که می‌خوام با این ارتباط و شباهت چه کنم؟ شباهت به بابا یعنی قدرتمندی متفاوتی که همیشه آرزوش رو داشتم. یعنی باور تونستن. یعنی بالاخره رسیدن به چیزی که بابا بود. اما شباهت به بابا معنیش آسیب به آدم‌ها هم بود. معنیش کنترل‌گری و سلطه‌گری هم بود. معنیش خشم هم بود. معنیش نابود کردن زندگی آدم‌هایی که می‌خواستند خودشون باشند و تصمیم بگیرند هم بود. شباهت به بابا حتی معنیش زندگی کاری و دوستانه عالی اما با زندگی عاطفی بد هم بود. شباهت به بابا درست عین ارتباط باهاش دو وجه سیاه و سفید داشت. چیزی اون وسط باقی نمی‌موند که خاکستری بشه. مردی که تا امروز یا سفید سفید بود یا سیاه سیاه. خدای زمینی من که قدرت اینو داشت که هرچیزی رو از بیخ خراب کنه یا دوباره بسازه. ترسناک بود. شیرین بود. مجهول بود. جلسات تراپی رو متوقف کردم تا حداقل یک بار نخوام چیزی رو کنترل کنم یا درست کنم. تا ببینم روی این قایق روون روی دریا قراره به‌کدوم سمتی برم. شاید این قصه یه پایان خوب داشته باشه؛ شاید هم نه. مهم اینه نخوام قایق رو کنار یه بندر کوچیک دور افتاده نگه دارم. به‌انتظار هیچ. به‌انتظار پوچ. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 21:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-ffhph7baorte</link>
                <description>عشق ۱۷ سالگی‌م، بعد از ۱۳ سال از تخم سربرآورده و شروع کرده به جوریدن زندگی من. از لینکدینم شروع کرد و هفته‌‌ای یک بار چکم کرد. تاب نیاورد و به اینستاگرامم درخواست داد. با پیجی که گمان می‌کرد شناخته نمی‌شود. عشق ۱۷ سالگی‌م یک‌سال بعد از تمام شدن رابطه‌مان ازدواج کرد و حالا احتمالا دوتا بچه دارد. مذهبی است هنوز و نوشته‌هایش را که می‌خوانم با همان سال‌ها مو نمی‌زند. از او بدی‌ای ندیدم. هردو فوق‌العاده جوان و کوچک بودیم و ناپخته. او چیزهایی گفته بود که اذیت شده بودم و من هم چیزهایی را حتما.اما همیشه و همواره می‌دانستم روی زندگی‌ و مسیر آینده‌م تاثیر بسیاری گذاشت و رفت. می‌دانم که این همه تفاوت مسیر و ظاهر و شخصیتم او را کنجکاو کرده که بداند چه به سرم آمده؟ چرا از آن دختر محجبه و مذهبی و عشق کربلا و امام رضا و نماز و خدا و بلا و بلا و بلا رسیده‌م به این دختری که حالا هستم. می‌دانم که برایش جوابی ندارد. جرات پرسیدن از من را هم ندارد. هرقدر هم اینستاگرامم را بالا و پایین کند به جوابی نخواهد رسید.من اما دوست دارم با خودش حرف بزنم. بعد از سال‌ها مثل دو دوست بنشینیم رو به روی هم و از همه‌چیز بگویم. بگویم که چقدر بچه بودیم و دنیا چقدر عجیب غریب بود. بگویم که چقدر بعدها بابت تمام آن اتفاقات هم غمگین بودم و هم ناراحت. بگویم که همیشه مثل یک دوست دوستش داشتم. خودش را. همسرش را. بچه‌(ها)یش را حتی. بگویم که گاهی دلم برای آن همه زلالی احساساتم تنگ می‌شود. بگویم که هیچوقت آن حجم از احساس را به هیچکس پیدا نکردم و همیشه بابت اینکه به هیچکس آنطور احساسی پیدا نکردم خوشحالم. بگویم که چقدر آن روزها برای من روزهای سخت و دردناکی بود. بگویم چقدر معصومانه به همه‌چیز فکر می‌کرد. بگویم چقدر اذیت‌کننده بود. بگویم که می‌دانم مقصر هیچ‌چیز نبود. یا اگر هم بود من می‌دانم که از روی کینه و بدذاتی‌ش نبود. بگویم و بشنوم. بگویم و حالا با این شخصیت با او گفتگو کنم. بگویم که هنوز آن شعر حافظی که برایم خواند توی حافظه‌م ثبت و ضبط شده و گاهی با خودم تکرارش می‌کنم. بگویم همیشه حسرت صحبتی دوستانه را با او داشتم. بگویم که تنها پرونده‌ی زندگیم بود که به طور کامل نبستمش. و فقط از آن فرار کردم. بگویم و نقطه بگذارم پایان این داستان.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 23:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کمی بیشتر از شکل خودم بودن بود</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-kj5xeiil0vdy</link>
                <description>مامان هرچه که بود، من از آنطور بودنش فرار می‌کردم.مامان از تنهایی بیزار بود و من مدام می‌چسبیدم به تنهایی. حتی اگر دوستش نداشتم. مامان فقط بچه‌داری کرده بود و به شوهرش بله چشم گفته بود. من به خودم یاد دادم به هیچ مرد و زورگویی بله چشم نگویم. مامان عاشق نقش قربانی بود؛ من از اینکه حتی لحظه‌ای شبیه قربانیان و مظلومان شوم بیزار بودم. مامان، مامان بود و من از مامان بودن بیزار. و این سرمایه‌ای بود که از بابا به ارث برده بودم. متفاوت بودن. جنگیدن. و جور دیگری نگاه کردن .بابا از خانواده مادری‌م متنفر بود. به نظرش احمق بودند و کم‌فهم. بزرگ شدم و دیدم نه تنها خانواده مادری که من حتی از خانواده خودم هم فرار می‌کنم. یاد گرفته بودم متفاوت باشم و بجنگم و جور دیگری نگاه کنم. و در این تفاوت‌ها و شباهت‌ها همه‌چیز را از دست بدهم که خودم بمانم و خودم فکر کنم. آیا ارزشش را داشت؟‌ آیا هنوز ارزشش را دارد؟ آیا جایی هستم که باید؟‌ کدام نقطه‌ست که بابت امروز پشیمان می‌شوم وبرمی‌گردم؟ کاش زن فالگیری کنارم بود که از خطوط درهم و برهم کف دست؛ آینده را می‌ریخت جلوی صورتم. که دست‌کم امشب را به آسودگی بخوابم. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 22:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«داشتم خودم رو پیدا می‌کردم، حواسم نبود دوستت ندارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-gy8cwjjkcscj</link>
                <description>همه‌چی خوب بود؛ تا اینکه یهو گریه‌م گرفت از اینکه: «شش ماه پیش بهش گفتم دوستت ندارم». اینو کسی می‌گفت که اون موقعا ابدا براش مهم نبود آدم مقابلش چه حس و فکر و خواسته‌ای داره. با دست پس می‌زد و با پا پیش می‌کشید. می‌گفت نمی‌خوام و نمی‌تونم و نمیشه‌ها. ولی از اینکه داره با این شخصیت جدیده‌ای که براش عرق جبین ریخته و زحمت کشیده و حالا داره دیده میشه؛ کیف می‌کنه. پس نه می‌شد به این راحتی نه گفت، نه چندان این آدم جدیده رو می‌شناخت که بتونه بدون ترس باهاش کنار بقیه ادامه بده. حالا که رسیده به اون قسمت پایدار ماجرا و می‌تونه دور و بر رو خوب ببینه، می‌فهمه که کار بدی کرده به اون آدمی که تا اون اندازه بهش لطف داشته، باهاش یه ارتباط صمیمانه رو برقرار کرده و سعی کرده دلش رو به دست بیاره گفته دوستت ندارم. هرچند دروغ هم نگفته. واقعا واقعا تو اون روز و حال و وقت دوستش نداشته. اما دقیقا بعد گفتن اون جمله یهو دنیا چرخیده و چرخیده و چرخیده تا وقتی که فهمیده اتفاقا هم دوستش داشته، هم براش مهم بوده، هم از دست دادنش خیلی خیلی سخت‌تر از چیزی بوده که فکرشو می‌کرده. اگه فکر می‌کنید تا اینجا همه این چیزا رو گفتم تا درباره دوستت ندارم گفتن و عذاب وجدان بعدش براتون حرف بزنم اشتباه می‌کنید. همه‌چیز درباره اون آدمیه که داشت خودشو پیدا می‌کرد. اتفاقا و از قضا یکی اومد جلو و گفت عه این شخصیتت چه ناز و خاص و خوبه. میشه باهم دوست شیم؟ آدمه هم گفت کی؟ من؟ همینی که دارم با ترس و لرز به بقیه نشونش میدم و حتی مطمئن نیستم دارم کار درستی می‌کنم؟ واقعا؟ دوست داشتنیه؟‌قابل اعتماده؟ اونقدری که واقعا فکر می‌کنه عمیق هست؟‌ واقعا؟ ینی کار درستی کردم؟ ینی خب راستش نمیشه آدم تو صفحه شخصی ویرگولش چیزی بنویسه و به یه نحوی درباره خودش نباشه. ربطی هم به خودشیفتگی و این چیزا نداره. آدم درباره بقیه هم که بنویسه باز ردپای خودش رو نمی‌تونه گم کنه از بین کلمات. می‌خوام بگم هنوزم بابت اینکه احساسات اون آدمه رو درنظر نگرفتم و اینطوری گفتم ناراحتم. ولی منم اولین باری بود که داشتم تو این هویت تازهه با آدما گفتگو می‌کردم. اون موقعا هنوزم پر خشم و تردید بودم. هنوز ترس داشت خرخرمو می‌جویید. حتی نمی‌دونستم رفتار این هویت جدیده تو موقعیتای مختلف چطوریه؟ این اکت عجیب غریبی که هیچوقت نداشته و این بار خودش انتخاب کرده داشته باشه با چه هدفیه؟ فقط در حال تجربه بود. تجربه مطلق بدون داده‌ی قبلی. عین یه لوح سفید؛ پاک ِ پاک. عین همون نوزادی که خواب دیدم زاییدمش و خودم بود. مرسی اینجا رو می‌خونید. با اینکه هیچکدومتون رو نمی‌شناسم. اما شما تنها آدمایی هستید که از کوچکترین جزئیات زندگیم باخبرید و امیدوارم هیچوقت در فضای واقعی باهام آشنا نشید:))‌</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 17:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش پایین‌رفتن از پله‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-q40q8fq1f3an</link>
                <description>با غروب آفتاب می‌خوابم و با طلوع بیدار می‌شوم. صبح، سکوت پررنگی دارد که در اینجای زندگی به آن بسیار محتاجم. به خودم. بودنم. زندگی کردنم. وجود داشتنم. فکر کردنم. بنده‌ی این سکوت‌های صبحگاهی و خنکی هستم که صدای مغزم را به راحتی می‌شنوم. آدم‌ها همه خوابند و من با تمام جهان ذهنی‌ام بیدار. به جایی از زندگی رسیده‌م که مدت‌هاست آرزویش را دارم. خودم را دیدم. آن پله‌های تاریک و نمور را پیدا کردم، قدم به قدم پایین رفتم. خود کوچک و آزرده خاطرم را دیدم. به او قول دادم برایش می‌جنگم. مراقبش هستم. به او اطمینان دادم که اگرچه سال‌ها نبودم. اما حالا آمده‌ام که بمانم. من می‌مانم. من هیچوقت نخواهم رفت. من هیچوقت ترکش نخواهم کرد. من هیچوقت شرمسارش نمی‌کنم. من هیچوقت او را از خودش بودن منع نمی‌کنم. من عرف و شرع و آبرو را به او ترجیح نمی‌دهم. من تنها و شاید آخرین کسی‌ام که با او قدم می‌زنم. و درمانش می‌کنم. و حالا این من ِ کوچک و خردسال و دردمند بزرگتر شده. یاد گرفته عاملیت داشته باشد. همانطور بدرخشد که همیشه می‌خواسته. یاد گرفتم که با او قد بکشم. صبوری کردن‌هام در قدم به قدم قد کشیدن او جواب داده و حالا دست در دستم گذاشته برای آنکه باهم بسازیم. بعد از سال‌ها تنهایی حالا دیگر تنها نیستم. هستم و نیستم. و این جذاب‌ترین بخش زندگی این روزهای من است. آدم باورش نمی‌شود که بعد از سال‌ها طوفان همه‌چیز یکباره آرام شود. فکر نمی‌کند که شفا انقدر در نزدیکی باشد و تا دست بلند می‌کنی بتوانی در آغوشش بگیری. آدم فکر می‌کند آرامش شانسی است که در خانه‌ی آدم‌هایی را می‌زند که می‌دانند از زندگی چه می‌خواهند. در خانه آدم‌هایی که والدین حمایت‌گری داشته‌اند، یا خود ارزشمندی، یا مهلتی برای زندگی کردن در جوانی. شفا اما می‌تواند در اول دهه چهارم زندگی به دست بیاید. این شانس می‌تواند حتی در کهن‌سالی برسد. مهم این است که برسد. مهم این است که یک‌جایی، یک اتفاقی بیفتد و ما بفهمیم آن در ِ نهانی که ما را به زیرزمین کهن و نمور می‌رساند کدام است. آن در را فشار دهیم. پله‌ها را پایین برویم و این مسیر را بالاخره طی کنیم. آدم شفا می‌گیرد. باور کنید.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 07:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشسته‌ام در انتظار این غبار ِ بی‌سوار...</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-kvyajfaakkat</link>
                <description>آخرین بار همان حوالی ۱۴۰۱ بود. یک گوشه خیابان گریه می‌کردم و می‌گفتم «اگه ایندفعه نشه چی؟». در آغوشم گرفت و گفت: «تا حالا چیزی بوده که واقعا بخواهیش و نشه؟» و با همان دماغ قرمز و چشم‌های پف کرده سر بلند کردم به گفتن نه.شد. آنچه که آن روز گوشه خیابان آرزویش کرده بودم شد. لطف همان آدمی که مرا با همه احساس نقص و ناکافی بودنم دوست می‌داشت باعث شده بود همان چیزی بشود که می‌خواهم. وقتی دیده شدم. پذیرفته شدم. خواسته شدم؛ انگار جان تازه‌ای گرفتم برای اینکه بتوانم. و توانستم. سه سال گذشته از آن سال‌ها. نه آدم امن آن روزها را دارم و نه هیچ آدم امن دیگری را. تنها خودم برای خودم مانده. و این اولین باری است که هرکاری می‌کنم با انگیزه همین خودم است. خودمم که خودم را مجبور می‌کنم کاری را بکند که لازم است. خودمم که به خودم می‌گوید از پسش برمی‌آیی. خودمم که نصفه شب‌ها که هلاک و خسته به خانه می‌رسم به خودم می‌گویم سخت بود. اما تونستی. و به خودم افتخار می‌کنم. حالا تنها خودم برای خودم مانده. و می‌دانم که تا ته ته ته دنیا هم خودم برای خودم می‌مانم. پی نوشت: قلمم افت کرده و نوشته‌هام بی‌جان شده. از تاثیرات هیچ نخواندن است. این وضعیت را دوست ندارم. به امید روزهایی پر از نوشتن دوباره .</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 20:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اینجا که منم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-gu3zsxebvmzj</link>
                <description>هیچوقت با خیال راحت؛ با دست ِ زیر چانه و لیوان چای به دست فکر نکرده‌ام که طوفان تمام شده و حالا وقت لذت بردن است. همیشه با اضطراب، شادی را چون ماهی کوچک لغزانی توی مشت نگه داشتم و چشم دوخته‌ام به تیک تیک ساعت و گوش تیز کرده‌م به صدای نزدیک شدن دوباره یک بحران جدید. هنوز هم بعد از این همه سال عادتم نشده که در لحظه از آنچه دارد به آرامی و شادی می‌گذرد خوشحال باشم. هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی در آغوش گرفته شدم، وقتی در امان مانده‌م، وقتی از قفس تنگ اندوه به کنجی آزاد و رها فرار کرده‌م باز فکر نکرده‌م همه‌چیز تمام شده. این روزها هم همینم. لیوان چای به دست، رو به روی پنجره، پرواز رهای بادکنکی را می‌بینم و فکر می‌کنم همین حالاهاست که سهمش از رهایی تمام شود و دوباره برگردد به زمین ِتنهایی. به قعر ِ اندوه و گرفتگی. که زمین‌گیر شدن از نتایج به اوج رسیدن است.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 19:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه می‌گذرد؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-fjrjkv1vx5i5</link>
                <description>مدت‌هاست که چیزی برای نوشتن ندارم چون چیزی ندارم. زندگی‌م در یک ریتم ثابت، بی‌هیجان، بی‌اتفاق و بی‌آنکه اصلا بدانم چطور می‌گذرد و من مانده در این سیلاب روزمرگی غرقم. و تنها اتفاق ثابتم این است که بیشتر از هروقت دیگری در زندگی کاری‌م در حال پول درآوردنم. اما حتی همین هم خوشحالم نمی‌کند. یک ماه می‌گذرد و من هنوز روی کاناپه‌ی اتاق تراپی می‌نشینم و گریه می‌کنم. جلسه آخر از حجم گریه‌های این مدت حال خودم هم بد بود. شبیه به ناله شده بود. ناله از زمین و آسمان. ناله از پدر و مادر. ناله از اطرافیان. ناله از خودم. و درست همان موقع بود که شنیدم وقتش شده که از این قالب ناله و غر و اشک و آه و ناامیدی قدم به بیرون بگذاری و زندگی واقعی را شروع کنی. و فردای آن روز پاییز آمده بود و من احساس کردم وقتش رسیده این قبای بلند و سنگین اندوه را بگذارم و کنار و برگردم و به همان فاطمه خوشحال و باانرژی. در حال کندن تارهای عاطفه‌ام. از عزیزترین آدم زندگیم؛ پدرم. نه. بی‌عاطفه نشده‌ام. از هم جدا نشدیم. فقط در سکوتی سرد و سوزناک به هم مرزهایمان را نشان دادیم. او با سکوت و طرد نشان داد که یا در چارچوب‌های او می‌مانم یا کنار گذاشته می‌شوم. من در سکوت نشان دادم که یا من جدید و متفاوت از خودت را بپذیر و یا از دستم بده. و هردو طرد شدن و از دست دادن را انتخاب کردیم. هردو. چون هیچکس نمی‌توانست دیگری را جور دیگری بپذیرد. و این شاید درست‌ترین اتفاقی بود که می‌شد برایمان بیفتد. سی سال تمام بابا همان کسی بود که بند بند وجودم به او متصل بود. هرچه بود و نبود را در او جستجو می‌کردم. از عشق گرفته تا قدرت. بابا حتی در نگاهم به دین و مذهب هم نقش پررنگی داشت. یک بار در اوایل جوانی یکجا نوشته بودم بابا خدای دوم من بود. و رابطه‌م با خدا همان بود که با بابا بود. وقتی از او چیزی می‌خواستم و نمی‌داد تصویر بابا جلوی صورتم نقش می‌بست که گریه‌هایم را نادیده می‌گرفت و به خاطر صلاح خودم از چیزی که می‌خواستم محرومم می‌کرد. آن روزهایی که پای سجاده گریه می‌کردم خدا اخم‌هایش را در هم کشیده بود و با سکوتی مرگ‌بار طردم می‌کرد و جوابی نمی‌داد. بابا افتاده بود روی صورت الهیاتم. و درست لحظه‌ای که توانستم با این طرد شدن کنار بیایم؛ هم بابا را از دست دادم هم خدای ساختگی‌م را. زندگی برای من نوشیدن جام زهر بود. چرا؟ چون یک روز سرد پاییزی تصمیم گرفتم بپذیرم که در چارچوب‌ اطرافیانم قرار نمی‌گیرم. هربار که ظاهرم چیزی متفاوت از درونم بود از این سانسور شدن و خودم نبودم رنج می‌بردم. هربار در انتخاب آدم‌های زندگیم یک چیز خوشحالم نمی‌کرد و آن این بود که مجبور بودم به عنوان دختر ِ خانواده فلانی پیش بروم و حرف بزنم. در حالی‌که من بیشتر از دختر فلان خانواده بودم. آن اتفاق آخر با تمام تلخ بودن و سخت بودنش باعث شد ته‌مانده وابستگی و اتصالم به خودم بودن بریزد و یک‌باره خودم را ببینم. همانطور که خودم می‌خواستم و تمایل داشتم. و اضطراب. اضطراب وحشتناک برای شروع این راهی که حالا در ابتدای مسیرش بودم. همان روزها بود که خواب دیدم کودکی زاییده‌م؛ بسیار شبیه به بچگی‌م. با چشم‌های درشت و ابروهای پیوندخورده مشکی. بعد از بیداری تمام شریان‌های قلبم به آن کودک متصل بود و از دلتنگی درحال جان دادن بودم. طول کشید تا فهمیدم این کودک ِ شبیه به خودم، درواقع هم خودم بودم. بالاخره خود تازه و جدیدی را به دنیا آوردم و حالا باید برای خودم مادری کنم. به خاطر همان چشم‌های درشت و صورت معصوم. فکر به همان بچه بود که باعث شد این اضطراب را تاب بیاورم و پیش بروم. چون دیگر چاره‌ای نداشتم. نمی‌شد خودت را دید و به عقب برگشت. نمی‌شد واقعیت را فهمید و بعد انکارش کرد. پیش رفتم و پیش رفتم و پیش رفتم. چیزهایی را تجربه کردم که هیچوقت برایم مجاز نبود و حتی ترسناک بود. تجربه باعث شد ترس‌هام کم شود و دنیای جدید را راحت‌تر بپذیرم. اما همیشه همه چیز به همان خوبی نمی‌ماند. این را درست وقتی که توی تراپی از این گفتم که من شبیه به هیچ‌یک از اطرافیانم نیستم و بعد زار زار از احساس طردشدگی‌م حرف زدم فهمیدم. زن درمانگر معتقد بود باید هزینه‌های این مسیری که انتخاب کردم را بپذیرم نه اینکه به فکر تغییر اطرافیان باشم. خودم اما خشمگین بودم که می‌شد من هم شبیه دیگران باشم و پذیرفته شوم. که نمی‌شد. انتخاب من با انتخاب تمام اطرافیان فرق داشت. شاید چون من فرق داشتم. و شرایط هم البته به این تصمیم دامن زد. علی‌ایحال برای آنچه هستم بسیار رنجیدم و اذیت شدم. اما هنوز هم بیشتر از هرچیزی دوستش دارم. زندگی در میان آدم‌هایی که تو را گناهکار و اشتباه و خطا رفته می‌بینند سخت است. اما کسی چه می‌داند چند نفر دیگر در این سختی یا سختی‌های دیگر مشغول زندگی‌اند و اعتراضی هم ندارند؟ این است که سعی می‌کنم لابه و زاری و نق و غر را کنار بگذارم و پیش بروم. پیش رفتن را با کار ادامه دادم. کار خیلی زیاد. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 10:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها که می‌گذرد؛ شادم.</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85-a7r2tihxdp8v</link>
                <description>از آخرین نوشته‌م در ویرگول یازده روز می‌گذرد و از اتفاقات تلخ مرداد حدودا سه هفته و چند روز. توی این مدت آنقدر احوالات شدید و متغیری را تجربه کردم که گاهی با خودم فکر می‌کنم سه هفته برای این حجم از دگرگونی خیلی کم است. شاید مثلا این میان روزهایی‌ش را کلا نخوابیده‌م و سهم شب‌ها را هم به روز و بیداری اضافه شده. که می‌بینم نه. حداقل یک هفته اول را شبیه جنازه‌ای روی تخت افتاده بودم. فاقد هرگونه توان برای انجام کارهای کوچک. دستشویی، غذا خوردن، معاشرت یا هرچیز دیگری. به جایش تا دلت بخواهد گریه و اشک بود. توی هفته دوم یاسمن چیزی گفت که آب روی آتش خشمم بود. یک‌جایی از ماجرا را از دید او دیدم و فهمیدم این فاز قربانی گرفتن دارد جانم را می‌گیرد. با اینکه به‌نظر می‌رسد خیلی مظلوم واقع شدم اما نشده بودم. میانه‌ی هفته دوم فهمیدم هیچ‌چیز آنقدر که فکر می‌کردم بد و ناراحت‌کننده نبوده و باید خوشحال باشم که همه‌چیز در عین منطق و پختگی تمام شد. بعد به جای اینکه دست از حمله به خودم بردارم، شروع کردم به دلتنگی‌های شدید و ترس‌های شدیدتر. که مثلا اگر دیگر این اتفاق تکرار نشود چه؟ اگر دیگر نتوانم با هیچکس دیگری حرف بزنم چه؟ اگر تا همیشه خدا غمگین و دلتنگ بمانم چه؟ و دقیقا در ابتدای هفته سوم بود که سیلی سوم خورد توی صورتم. دیدم نشسته‌م بالای گوری که مرده‌ای تویش نیست و دارم زار زار گریه می‌کنم. برای چه و که؟ کسی که توی هواپیما نیم ساعت قبل از رسیدن داشتم گریه می‌کردم؟ کسی که بیشترین اشکم را با فرار کردن از صحبت‌های جدی درآورد؟‌ این جنازه‌ی عزیز برایم همچنان محترم بود اما لااقل این گوری که داشتم بالای سرش ضجه می‌زدم برای او زیادی بزرگ بود. نمی‌گویم حالا باید بایستم و بگویم نه خانی آمده و نه خانی رفته و گور بابای هرچه بود و نبود. خوشم نمی‌آید از این انکارها. ولی دیگر وقتش بود جمع کنم خودم را. چون سه هفته بود که من علاوه بر یک پایان منطقی یک رابطه‌ی بالغانه، بیکار هم شده بودم و باید به آن اوضاع هم فکر می‌کردم و نمی‌خواستم. نمی‌خواستم چون ترجیح می‌دادم به جای غصه خوردن برای این مساله و دنبال چاره گشتن بروم توی مرداب غم و غرق شوم. چون من غرق غم شدن را خیلی خوب بلدم همیشه. یک‌بار هم یک‌جا نوشته بودم که می‌توانم بلاگر غم شوم. از بس می‌توانم جز به جز نشان دهم آدم چطور می‌تواند مراحل یک غمگین شدن درست حسابی را بگذراند. یک جوری که ته تهش به افسردگی‌ برسد و درست در همان لحظه که احساس می‌کند باید بمیرد بلند شود و به زندگی برسد. حالا در انتهای هفته سوم دارد چیزهای بسیاری تغییر می‌کند و انگار درست می‌شود. دست‌کم این تصور الان من است از این شرایط و شاید اشتباه می‌کنم. اما هنوز کوچکترین مکالمه‌های بی‌حاصل با آدم‌ها برایم سخت است و غیرممکن. ارتباط گرفتن با انسان‌های جدید پروژه است. دلم همان آدم‌های آشنا و نرم و گرم خودم را می‌خواهد و دیدن کوتاهشان را . از چت کردن متنفرم. عاشق کتاب خواندن و دیدن هزارباره فرندزم و دارم تلاش می‌کنم این سیگار را هم یک جوری کم کنم که می‌دانم نمی‌توانم هی. باید از این بیکاری بیرون گریزم و نمی‌دانم چطور. می‌گذرد. دارد یک جورهایی می‌گذرد که خوشحال‌کننده است. شاید اگر سه ماه پیش هم همینطور می‌گذشت هیچوقت چیزی بیخود طولانی نمی‌شد. نمی‌دانم. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 19:32:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر...</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-qwvu1yploejc</link>
                <description>صبح رفتم روی وزنه و چیزی که فکرش را نمی‌کردم دیدم! عدد روی وزنه همان چیزی بود که در این شش ماه جان می‌کندم به آن برسم و نمی‌رسم. و حالا بعد از هفت هشت روز رسیده بودم. حالا بعد از چندین سال خوب می‌فهمم زمانی که دارم چیزی را از دست می‌دهم بدنم چه واکنش‌هایی دارد. گریه، غصه، بی‌اشتهایی، جان کندن، خراب شدن اوضاع بیرونی زندگی و حالا در اتفاقی جدیدتر؛ سیگار. خبر کمتری از فشارخون خیلی پایین هست. اما سرگیجه‌ها مثل هروقت دیگری وجود دارند. یاد شهریور ۱۴۰۲ افتادم که اوضاع همین بود. بدتر شاید. تنهایی من در رابطه از همان روزها شروع شده بود. و فکر می‌کردم شاید این آخرین دست بلندشده سمت مذهب بتواند نجاتم دهد. که نداد. مقدار گریه‌ها کمتر شده. توانم برای برخواستن و جمع و جور کردن خانه هم بیشتر. شب‌ها کمی راحت‌تر می‌خوابم اما درهرلحظه‌ای که احساس می‌کنم مورد هجوم غم قرار گرفتم؛ می‌نشینم و یک دل سیر گریه می‌کنم. با موزیک بی‌کلامی که یکهو پلی می‌شود یا این چرت و پرت‌های نسل جدید که اخیرا مشتری‌شان شده‌ام. با الهه کارمان شده فکر کردن به اینکه چطور این یکی مصیبت را تاب بیاوریم. آنقدر بی‌جانم که بیکار شدن در شرایط فعلی در مرحله سوم و چهارم مصیبت‌ است برایم. یعنی اصلا وقت نمی‌کنم به این فکر کنم که این بیکاری و تعدیل شدن را تا کجا می‌توانم تحمل کنم. غم انتخاب نشدن، بی‌ارزشی و دوست داشته نشدن از همه این‌ها پررنگ‌تر است.تراپیستم نیست. یا حداقل هنوز وقتی خالی برایم پیدا نکرده. نا ندارم برایش توضیح دهم که در چه شرایط بحرانی‌ایم. تازه توضیح بدهم که چه؟ دم‌مسیحایی دارد که بروم و یک ساعت جلویش چیزهایی را بگویم که خودم در خلوت به خودم می‌گویم و بیشتر از هرکسی می‌دانم که این مرحله صبوری می‌خواهد و عبور؟ پس اصراری به اینکه حتما تایم خالی‌ای برایم پیدا کند ندارم. روزها را جورنال می‌کنم و می‌نویسم. نمی‌دانم به چه دردم می‌خورند. شاید فقط همینکه من را وصل می‌کنند به زندگی و نمی‌گذارند در اغما فرو بروم. حال بیرونی‌ام خوب است؛ اگر مامان هی نپرسد چرا انقدر اشتهام کم شده و هیچ نمی‌خورم و رنگ از صورتم پریده. چطور برایت توضیح دهم مامان؟ بابا قهر است. تنها آدمی که شاید محبتش در این شرایط می‌توانست به زندگی برم‌گرداند هم دوباره غایب است. به درک. حوصله درک کارها و رفتارهاش را ندارم. این نوشتن با همه به‌دردنخور‌بودنش؛ باز وقت مصیبت خوب به دردم خورده. همین کلمات که از سینه‌م بیرون می‌آیند باعث می‌شوند چیزی از قلبم برداشته شود. راستش اما آن خوشبینی «این هم می‌گذرد» را ندارم. فکر می‌کنم دیگر هیچ‌چیز نمی‌گذرد. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 14:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگت رو در آغوش بگیر، غمت رو مزه مزه کن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%BA%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%86-lxz0ducducwf</link>
                <description>دارم نرم نرم و مورچه‌وار به زندگی برمی‌گردم. زندگی‌ای که می‌گویم مثلا در این حد است که صبح‌ها فاصله تخت تا توالت هزار کیلومتر نیست. کمی کمتر از ۱۳-۱۴ ساعت در روز می‌خوابم. بیشتر طاقت و توان معاشرت با انسان‌ها را دارم و کمی بیشتر از یک وعده در روز غذا می‌خورم و امروز متوجه شدم کمتر از روزهای پیشین سیگار می‌کشم و گریه می‌کنم. و از همه مهم‌تر؛ بلند شدم و به هر شکل و طریقی که می‌شد خودم را به باشگاه رساندم.کمی دست برداشتم از دیدن عکس‌های خود خوشحال و سرزنده‌م قبل از دیدن او. بی‌خیال شوق و شور چشم‌های گذشته‌م شدم. من فرو ریختم و این غمگین‌ترین و ویران‌ترین حالتی است که دست‌کم در ده سال اخیر با آن رو به رو شدم. پذیرفتم که غم هم مانند شادی و اعتماد به نفس و احساس شدید کافی‌بودن، باید در آغوش گرفته شود. قبول کردم که برای مدتی باید به طور کامل به ‌فنا بروم. و این حقیقت تلخی است اما حال من از حال او بدتر است. پذیرفتم که با وجود تمام دوستت‌دارم گفتن‌هاش، چیزی را همچنان پنهان می‌کرد. شاید حتی برای خودش. قبول کردم که دیده نشدم. ارزشم فهمیده نشد. نمی‌گویم خشم ندارم. اما می‌دانم سایه‌ش‌ آنقدر زیاد نیست که بخواهد روی این حال و روز اثر بگذارد. من تمام این روزها را واضح می‌دیدم. و راستش وقتی خودم بالاخره یک‌جا کوتاه آمدم و فکر کردم بیا تسلیم دلم شویم؛ دیگر جای سرزنشی برای هیچکس هم باقی نمی‌گذارد.حتی غمی که دارم هم از روی از دست دادن نیست. من بهرحال با از دست دادن‌های مداومی سروکله زدم. این یکی جنسش با همیشه فرق دارد. از خوردن سیلی حقیقت ِ حاصل از دیدن روی ضعیف و افتاده‌م است. شاید حتی بخشی از سوگواری‌ای که باید مدت‌ها قبل برای آدم‌های قبل می‌شد هم حالا یک‌باره افتاد روی دوشم. راستش فکر می‌کنم من دیگر هیچ‌چاره‌ای جز غمگین و کمی افسرده شدن ندارم. و این حقیقت هم از همان‌هایی است که اینطور زمین‌گیرم کرده. حقیقتی که شاید وقتش همین روزها بود. در نزدیکی سی سالگی.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 18:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میانه راه رویش و فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-dw8fb8qx1nfp</link>
                <description>جنین پیچ‌خورده در رَحِمم. هوای نفس کشیدن ندارم. توانی برای بیرون جستن هم. از الف تا یاء مخاطبانم را قرقره کرده‌ام. به اولین مکالماتم رفتم و برگشتم. نیست. کسی نیست که با او حرف بزنم. کسی نیست که برایش از تنگی نفسم بگویم و سرزنشم نکند. بشنود. فقط بشنود.هندزفری توی گوشم گذاشتم. عبدالله الخلف برایم &quot;مریم&quot; خواند. غمگین و آرام خواند: “چگونه غمگین نباشم که در این بیابان شربتی آب نِه تا بیاشامم.&quot; حال مریم را دارم. در بیابانی خشک و سوزان گیر افتاده‌ام. اندوه من و مریم تفاوت دارد. خطاب &quot;لاتحزنی&quot; به او من را آرام نمی‌کند. چنگ در پتو زده‌ام و بیشتر به خودم می‌پیچم. گونه‌ام گرم شده. آبی گرم بر بیابانی خشک. تفت داده می‌شوم. چیزی در دلم می‌سوزد. یک رگ خشکیده، تمنای زنده شدن دارد. عبدالله الخلف بی‌تفاوت به حال من ادامه می‌داد. قصّۀ ابراهیم را می‌گفت.‌ ناامید از قومش کناره گرفته بود. سردرگم، راه نجات خودش را هم گم کرده‌است. ابراهیم به خدا امید داشت. من ندارم. من ناامید شده‌ام. فروغ تمام غروب برایم خوانده: &quot;مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ، در آن دهان سرد مکنده، به نقطۀ تلاقی و پایان نمی‌رسند؟&quot;</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 10:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه حکمتی است که در آغاز نگاه من به سرانجام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%DA%86%D9%87-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-anwg9wlimb3w</link>
                <description>معلوم است که نگاهم به سرانجام است. معلوم است که می‌دانم این راه طولانی چقدر پرپیچ و خم و پر است از گره. که حتی یک روز عادی را هم از هردوی ما سلب می‌کند. که حتی فکر نمی‌کنم چقدر این آدم آن طرف خط نزدیک من است. که چقدر در تمام زندگیم سهیم است. که چقدر تنم به تنش نزدیک است. روحم به روحش. چشم‌هاش به چشم‌هام. قلبش به قلبم. معلوم است که هیچ لحظه‌ای از سرانجام این راه از جلوی چشمم کنار نمی‌رود و با فکر به آخر این داستان ِغم‌‌انگیز روزها را می‌گذرانم.جنگ همه معادلات ذهنی‌ام را بهم ریخت. پسرکی که فکر می‌کردم دوستش ندارم یکهو تبدیل شده بود به آدمی که حتی اگر دوستم نمی‌داشت هم باز برایم مهم بود که سالم، خوب و زنده بماند. که بلافاصله بعد از دیدنش - بعد از بمباران محل کارش و رسیدن معجزه‌وار و سختش به شهر من- همان وسط خیابان و پشت فرمان درحالی‌که ماشین پشت سر دستش را گذاشته بود روی بوق محکم در آغوشش گرفتم و مدام گفتم: خداروشکر اومدی. خداروشکر که سالمی. که حتی خودش هم باورش نمی‌شد این منم. جنگ همه انکارها را به رویم آورد. یکهو مشت شد و زد به صورتم که غلط کردی که دوستش نداری. ببین. ببین. حتی برایت مهم نبود او هم دوستت دارد یا نه. حتی مهم نبود او هم همینقدر مشتاق دیدنت هست یا نه. فقط می‌خواستی باشد. زنده. سالم. خوشحال. حتی اگر برای تو نیست. پسرک دیگر به چشمم پسرک نبود. مردی بود که کنارش هیاهوها یکباره به سکوت تبدیل میشد. سکوت‌ها دلنشین بود و بوسه‌ها شیرین. همه چیز همچنان مثل قدیم بود و من به هیچ چیز قدیم شبیه نبودم. فقط احساس می‌کردم که دوستش دارم. که بودن ِ حتی مختصر و کوتاه و کمرنگش از نبودن همیشگیش بهتر است. و چه اهمیتی دارد که ویزای او قرار است نهایتا دو ماه دیگر بیاید و دوری نه فقط هزار کیلومتر، که ده برابر شود. که مسلم است از دستش خواهم داد. که معلوم است هیچ آینده شفافی در کنار هم نخواهیم داشت. و هنوز می‌پرسید چه حکمتی است که از آغاز نگاه من به سرانجام است؟ </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 10:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-yzfmrbxl1iiq</link>
                <description>فکر به اینکه اویی برای چند دقیقه ای ماندن در آغوشش وجود دارد هم راضی‌م می‌کند.و این قطعا عشق نیست. باوری است که می‌خواهم به نام عشق به آن چنگ بزنم که از دست ندهم. از دست دادن ترس من است.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 09:46:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین ِ گریه و شرم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%90-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%85-gvjqath3cell</link>
                <description>سال‌ها پیش از این؛ قبل از آن‌که بزنم زیر همه چیز، طرفدار پر و پاقرص دعای عرفه بودم. روزش روزه می‌گرفتم و عصرش به گوشه‌ی مسجدی؛ حرمی جایی پناه می‌بردم و سعی می‌کردم با هر فراز و خطی از این دعا خوب گریه کنم و توبه‌نامه‌م را بگذارم روی سرم و به خدا ارزانی‌ش کنم. توبه‌نامه از چه؟ از چند نماز صبح قضا شده و بدخلقی‌های گاه بی‌گاه با پدر و مادر و دو سه تا دروغی که از شر کنترل‌گری‌ها بهشان گفته بودم. دختر ۲۲-۲۳ ساله چه گناهی می‌توانست داشته باشد؟ کل عمرش را نماز خوانده بود و روزه گرفته بود و ته تهش عاشق شده بود و یک بار دست پسری که دوستش داشت را گرفته بود. آن هم بعدش فکر کرده بود چه خبطی بود. کل گناهم همین بود و فکر می‌کنم آن حجم اشک هرساله که فقط مقدار اندکی‌ش در عرفه ریخته می‌شد چندان عادلانه نبود. مسلمانی و به طور مشخصی شیعه بودن با حجمی عظیم از شرمساری همیشگی و عذاب وجدان همراه است. همیشه بوده و همیشه تو در مقابل خالقی که خودش به اختیار خودش تو را خلق کرده، برای زندگی‌ت برنامه چیده، دهنت را از هشت نه جهت همیشه سرویس کرده و تو عملا هیچ، هیچ اختیاری در هیچ‌چیز نداشتی باید گریه می‌کردی که ببخشتت. و این درحالی‌ بود که تو در همین دنیای رنگین دو سوم تجربیات معمولی را هم نمی‌توانستی داشته باشی. چون یا حرام بود یا راه رسیدن به آن تجربه از بی‌راهه‌ای می‌گذشت که تو دوست نداشتی تجربه‌ش کنی. یا اگر دوست داشتی هم به خواست همان خالق اتفاق نمی‌افتاد. هربار روزهایی شبیه امروز تکرار می‌شود با خودم فکر می‌کنم این همه بار سرزنش را چطور روی شانه‌م تحمل می‌کردم؟ این حجم احساس طردشدگی همیشگی از خدایی که می‌گفتند از رگ گردن به من نزدیک‌تر است را چطور تاب می‌آوردم؟ این همه ذلیل‌بودگی را چطور می‌پذیرفتم و سعی می‌کردم همچنان به زندگی و حیات امیدوار بمانم؟‌ این چه ایدئولوژی عجیب و احمقانه‌ای بود که این همه سال در چنگش گرفتار بودم و توانی برای رهایی ازش نداشتم؟ قصدم این نیست که حالا بگویم دنیای بعد از مسلمانی دنیای زیباتری است. یا آن حجم عذاب وجدان و سرزنش تمام شده و وجود ندارد. اما دست‌کم دیگر برای چیزهای طبیعی و تجربه‌شده‌ام اشک نمی‌ریزم. فکر نمی‌کنم کسی در آن آسمان وجود دارد که نشسته و من هی باید در بزنم در خانه‌ش و بابت چیزهای مضحکی التماس کنم مرا ببخشد. رابطه‌ای اگر بینمان باشد بیشتر توی همان چند دقیقه‌هایی است که گاه خلوت می‌کنم و می‌پرسم چرا؟ و جوابی نمی‌بینم و برمی‌گردم به سر زندگی ملموس و واقعی‌م. زندگی‌ای که ردپای باوری متافیزیکی روی آن نیست و بعدی هم برایش نیست. یا اگر باشد مهم هم نیست. مرزهای اخلاقی‌م را می‌شناسم و لازم نیست فلان آخوند کلاه به سر مشق کند و بنویسد اینجا باید و آن‌جا نباید. این آرام‌ترم می‌کند. این‌که بدانم انسانم و انسانیت و رفتارهای انسانی و به معنای مطلق کلمه نفسانی بخشی از همین انسان بودن است. و هرچند بار این زندگی ِ بدون باور هم چندان سبک نیست؛ اما دست‌کم پذیرفته‌تر است. بسیار پذیرفته‌تر. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 13:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آینه گوشه اتاق خانه‌ای که نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uqzh7hqyq0nj</link>
                <description>توی آن آینه از خودم با آن لباس عکس گرفتم. همان‌طور تکیه داده روی دست چپم و لبخند زنان به چشم‌های براق و روشن دختری که موهای گوجه کرده و شل و ولی داشت و لبخندی از رضایت گوشه لب‌هاش بود. بی‌ذره‌ای آرایش، نشسته روی لبه‌ی تخت و فکر می‌کند باید این لحظه را ثبت کند. چون تجربه‌ش کرده. و بله؛ این همان زنی بود که دلم می‌خواست تمام عمرم را با او سپری کنم.زنی که می‌توانستم با او تنها باشم، بی آنکه نگران ترسیدن یا مضطرب شدنش باشم. با او صحبت کنم و درک شوم؛ بی‌آنکه سرزنشم کند.با او خوش بگذرانم، بی آنکه نگران روز بی‌فایده‌م باشم.با او بخندم، بی‌آنکه نگران تذکر او بابت سنگین بودنم باشم.با او گریه کنم بدون اینکه اشک‌ها را نقطه ضعفم ببیند.با او فریاد بزنم، بی‌آنکه بخواهد خشم مرا بی‌ارزش کند.با او برقصم بی‌آنکه بخواهد مراا شرمنده بی‌پروایی‌ام کند.با او درباره شکل آن ابر کوچک ساعت‌ها حرف بزنم، بی‌آنکه بترسم نکند زیادی پرحرفی کرده‌باشم و حوصله‌ش سر برود.با او در خیابان‌ها قدم بزنم و از تصویرش در قاب پنجره‌ها و شیشه‌ها عکس بگیرم، بی‌آنکه نگران ژست و لباس و تصویرش باشم.این درست همان زنی بود که عاشقش بودم.فهمیدم تمام عاشقانه‌هایم برای دیگران، تلاش برای پیدا کردن همین انسان درون خودم بود. برای آزاد کردن آدمی از درونم که می‌خواستم تمام این خصوصیات را داشته باشد. آدمی که با تنها بودن با او دیگر از تنهایی‌ام فرار نمی‌کنم. که او همان عشقی بود که از دیگران می‌خواستم و حالا داشتم.آه دخترک تنها و قدرتمند و عزیز منچقدر حضورت را می‌پرستم. چقدر دوستت دارم. چقدر دلتنگت بودم. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 19:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این متن عنوان ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wmvuuuxydrtd</link>
                <description>توی آن نقطه بد از زندگی ایستاده‌ام. آنجایی که شروع کرده‌ای به خشمگین شدن از والدینی که به جای مراقبت از تو، سرکوبت کردند و تمامی روزهایی که باید زندگی می‌کردی را مشغول جان به در بردن بودی، و یکهو شب برمی‌گردی خانه و می‌بینی مادرت از دلتنگی سفت بغلت می‌کند و بابا آن شکلاتی که چند روز پیش اتفاقی گفته بودی چقدر دوستش داری و خوشمزه‌است را خریده و گذاشته روی پله‌های خانه‌ت. که یعنی دلتنگیم. بیشتر پیشمان باش. بیشتر به ما سر بزن.توی نقطه‌ی بدی قرار دارم. می‌دانم که این دو کودک ِ کهنسال، چقدر دوستم دارند. می‌دانم در تمام سال‌هایی که مشغول بزرگ کردنم بودند، چقدر برای هر قدمی که برداشتم و می‌خواستم بردارم فکر و خیال کردند. می‌دانم که با تمام وجود داشتند سعی می‌کردند برای من پدر و مادر خوبی باشند. اما... مثل هزار آدم دیگر، مثل هزار والد دیگر شیوه درست را بلد نبودند...سخت است آدم بداند جانش به جان والدش بند است و جان والدش هم به جان او. اما باز ببیند این همه زخم نتیجه ناامنی کنار او بوده. سخت است بفهمد این تناقض عشق و خشم، عشق و نفرت، عشق و جنگ، یکجایی باید سر باز کند تا این همه چرک و کثافت این سال‌ها بریزد بیرون و انسانی دیگر متولد شود. می‌فهمد آدم. تن دادن بهش اما سخت است...روزهای سختی است مامان و بابای عزیزم. روزهای خیلی سختی است برای این دخترک غمگین و از خانه فراری‌تان.امیدوار نیستم که بفهمید. اما امیدوارم دعایش کنید.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 18:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان مردن و نمردن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghasemi1374/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-jdvt7aklho68</link>
                <description>آبان ماه ۱۴۰۳، سوگوار و غمگین، هرروز بعد از کار ماشین را کج می‌کردم بالای آن کوه و می‌رفتم با یک نخ سیگار تا جایی که می‌توانستم به آن شهر بزرگ نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم چقدر نا برای هیچ‌چیز ندارم. چقدر هیچکس نیست که حتی بتوانم کلمه‌ای از این حال را برایش بنویسم. چقدر هر اکت کوچکی می‌تواند خسته‌م کند. چقدر بیدار شدن و زندگی کردن سختم است.چقدر  بی‌کسی سختم بود. چقدر کلمه نداشتن برای گفتن سختم بود. چقدر حمل بارهای سنگین اندوه روی شانه‌هام سختم بود. چقدر زنده بودن، همین زنده بودن معمولی سختم بود. آن روزها گذشت. زیاد نماند و سریع گذشت. بلند شدم و دوباره آماده‌ی راه رفتن. مثل هربار دیگر. غم را در بغل گرفتم و مثل تمام 29 سال زندگی‌م ادامه دادم. چون ادامه دادن تقدیرم بود. چون ادامه دادن تقدیر تلخ انسان بودن است. حالا اردیبهشت 1404 است. این بار سوگوار نیستم و به غایت همه‌ی عمرم غمگینم. احساس می‌کنم زخم درمان نشده‌م بالاخره خودش را دارد نشان می‌دهد. دست انداختم توی پوسته‌ی نازکی که رویش را گرفته بود و رسیده‌م به عمق گوشت و خون. خوشحال از اینکه بالاخره پیدایش کردم، رنجیده از دردی که دارم و غصه‌دار از حمل این حجم درد در تمام این سال‌ها. دیگر بعد از سرکار ماشین را کج نمی‌کنم بالای کوه. دیگر به دنبال گوش شنوایی برای گفتن نیستم. دیگر سیگار هم نمی‌کشم و با آن خلسه دل‌چسبش - او و دوستانش- گوش نمی‌کنم و گریه هم نمی‌کنم. این بار فقط دارم ادامه می‌دهم و توی سینه‌م قلبی که دارد از حجم غم فشرده می‌شود را لمس می‌کنم تا نمیرد. شبیه است به جان دادن لحظه‌ای و جان بخشیدن لحظه‌‌ای. میان مرگ و زندگی. دلت می‌خواهد بمیری و دلت نمی‌خواهد مرگ، این شکوه غم‌انگیز را از داستان زندگی‌ت بگیرد. جنگ. دوباره جنگ و جنگیدن و این تقلای همیشگی. شاید نجات‌دهنده‌ست که این همه سال رهایش نکردم. شاید همین جنگیدن بوده که بارها و بارها از لب پرتگاه عقبم کشانده. همین‌که دلم بخواهد بدانم آخر این داستان کجاست؟ آخر این قصه چه بر سر دختر ِ رها شده‌ی ماجرا می‌آید؟ دختری با پرنده‌ای مرده در قلب. و اشتیاقی بی‌بدیل به پرواز. </description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 11:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کوچه خلوت منتهی به کوه</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87-ggusanpro5j1</link>
                <description>- «چه چیزی انقدر بی‌قرارت کرده؟»صدا و تصویر آنقدر نرم و امن بود که بعد از یک‌عالمه آسمان ریسمان بافتن و سفت و محکم خودم را نشان دادن، یکهو اشک‌هایم ریخت. گفتم: اشتباه. و بعد دستمال را گرفتم روی چشم‌هام.حالا احساس می‌کنم آن تخته چوبی که مدام روی آب می‌رفت این سو و آن سو، به گشتن نقطه تعلقی برای ایستادن و متعلق شدن، همان تکه چوبی که روی همین رهایی آب‌ها زندگی ساخته بود و جوانه زده بود، دارد به صدای زمزمه آب پاسخ می‌دهد. یا حداقل زمزمه را می‌شنود. یک نفر بعد از سال‌ها دیده که او روی آب مانده است. توی طوفان و سیلاب، گرما و سرما، مانده و تنهای تنهای تنها فقط پیش می‌رود. حتی برای پیش رفتنش هم ایده‌ای ندارد. می‌رود چون سال‌هاست می‌داند که باید برود.آدم‌ها زیاد می‌پرسند این روزها که چم است؟. من هم یاد گرفتم بازیگر ماهری باشم. برای بعضی‌ها می‌خندم و ماجرایی را می‌گویم که چندان غمگین نیست. برای بعضی‌ها از رنج‌های کوچک و نهانی در زندگی می‌گویم که دردآور است و لابد به این غم متصل است. برای بعضی که نزدیک‌ترند آسمان ریسمان می‌بافم و وصلش می‌کنم به چیزی که آن‌ها ازش خبر دارند. اما رنج من را، این چم بودنم را، نه کسی می‌داند و نه کسی می‌فهمد.صدا و تصویر نرم امروز گرچه کاری کرد که یک‌هو تسلیم اضطرابم شوم و اندوهم را بالا بیاورم و بگویمش، اما هنوز تا مرحله ای که فکر کنم می‌فهمد چه می‌گویم فاصله دارد. بسیار فاصله دارد.</description>
                <category>Fatemeh- Gh</category>
                <author>Fatemeh- Gh</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>