<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قطره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghatrehwriting</link>
        <description>نویسنده سورئال-اجتماعی
بخوانیم و فکر کنیم
دلنوشته ها و داستان های کوتاه بنده حقیر            instagram : @ghatreh_writing</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:20:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/188587/avatar/iCQWeX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قطره</title>
            <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جستجوی کوتوله</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87-au1azfdkoidd</link>
                <description>عشق چیست؟ ... کوتوله در مقابل پادشاه خود زانو زده بود ... از عمیق ترین نقاط کوه آتشفشان برای خدمت به پادشاه فرا خوانده شده بود ... به همین دلیل به سرعت خود را به نواحی کم عمق کوه رسانده بود تا در محضر ‍ پادشاه حضور یابد ... به محض رسیدن و زانو زدن در مقابل ‍ پادشاه این سوال را از او ‍ پرسیده بود : (عشق چیست؟) ... کوتوله اندکی درنگ کرد و گفت : ( عشق دیگر چیست؟ تا حالا نشنیده ام ) ... ‍ پادشاه گفت : (من هم نمیدانم ... ولی به گوشم رسیده که دنیای انسان ها بر اساس آن رونق بیشتری دارد ... میگویند که مثل قدرتی است که اگر کنترلش کنی میتواند باعث خرمی  و آبادانی بشود ولی اگر نتوانی کنترلش بکنی باعث بدبختی و خرابی می شود ... اکنون تو را فرا خوانده ام که به دنیای انسان ها رفته و بفهمی که چیست ... این یک دستور است ... فردا صبح عازم می شوی ... تا وقتی که نفهمیدی چیست حق بازگشت به قلمرو کوهستان را نداری ... ) کوتوله اندکی درنگ کرد و چون تمامی زندگیش خدمت به قلمرو بوده است می خواست که این ماموریت را هم به نحو احسنت انجام دهد ... س‍پس سینه را جلو داد و گفت : ( نا امیدتان نمی کنم .) سپس با شتاب از سالن پادشاه خارج شد و رفت که آماده ی فردا بشود ... صبح اول وقت کوله بارش را جمع کرد و از دهانه ی کوه آتش فشان خارج شد ... از دامنه ی کوه به آرامی به سمت پایین روانه شد صبح زیبایی بود افتاب بر روی مراتع می تابید و  همچون دریایی نیلگون شده بود ؛ در این مراتع چشمش به گوسفندانی افتاد که چوپانی مراقب آن ها بود ... به سمت چوپان روانه شد ... چوپان که تا به حال کوتوله ای در عمرش ندیده بود با تردید به کوتوله نگاه کرد و چوب دستی خود را محکم در دست گرفت و پرسید : ( تو چه هستی ؟ با من چه کار داری؟) ... کوتوله با درنگ پاسخ داد : ( درود بر تو ای دوست ... برای نزاع یا دغل نه آمده ام ... تنها ‍ پرسشی از تو دارم ... میتوانی به من بگویی که عشق چیست؟ ) چوپان که حس کرد رفع خطر شده است به درختی تکیه داد و نشست سپس مراتع و گوسفندان را نشان داد و گفت : ( عشق برای من مراتع هستند ... کوه ها هستند ... صدای پر طراوت آب رودخانه است ... تابش خورشید بر شبنم روی گلبرگ است ... گوسفندانم هستند که هر روز به این مراتع می آورمشان و در عوض به من شیر می دهند ؛ هستند ... همین حس های خوب را برای من عشق به طبیعت و حیواناتم می سازد ... من عاشق حس خوب ناشی از این عشق هستم...) کوتوله تعجی کرد و از چوپان تشکر کرد و به راه خود ادامه داد ... با خود فکر کرد که چگونه نگاه کردن به طبیعت و لذت بردن از تماشایش می تواند قدرت باشد ؟ ... نه عشق این نیست باید بیشتر اطلاعات جمع کنم ... به راهش ادامه داد و به یک جاده رسید ... در جاده کاروانی تجاری در حال حرکت بود به آرامی به سمت تاجر حرکت کرد و گفت : (درود بر تو ای دوست ... برای نزاع یا دغل نه آمده ام ... تنها ‍ پرسشی از تو دارم ... میتوانی به من بگویی که عشق چیست؟) ... تاجر اندکی انگشتر های بر روی انگشتانش را بازی داد و دستانش را بر روی شکم فربه اش گذاشت و گفت : ( دوست کوچک من ... از من می پرسی که عشق چیست ؟ ... اوم ... بگذار برایت بگویم ... عشق را من فقط در پول خلاصه می کنم ... من به پول هرچه بیشتر عشق می ورزم ... به معامله ای که بر اثر آن به پول بیشتری کاسب بشوم عشق می ورزم ... میدانی چرا؟ زیرا هرچه بیشتر پول داشته باشی لذت های بیشتری را می توانی بخری ... من به همین لذت های ناشی از پول عشق می ورزم) ... کوتوله جا خورده بود ... با خود گفت : (این عشق چیست ؟ هر کسی عشق را به چیزی نثار می کند که برایش لذت بیاورد ... این چگونه چیزی است ... ) کوتوله همراه کاروان تاجر به شهر نزدیکی که کاروان عازم بود رفت ... در کنار دروازه ی شهر پیاده شد و پادگان سربازانی را که برای جنگ آماده می شدند را دید و به سمت فرمانده آن ها رفت و گفت :( درود بر تو ای دوست ... برای نزاع یا دغل نه آمده ام ... تنها ‍ پرسشی از تو دارم ... میتوانی به من بگویی که عشق چیست؟) ... فرمانده نگاهی به او کرد و پس از پاک کردن عرقش بر روی تخته سنگی نشست و گفت : (معلوم است چه می گویی ؟ ... عشق برای بچه هاست ... البته نمیدانم ... چطور بگویم ... من عاشق خون ریختنم ... از کشتن دشمنانم لذت می برم ... پس من عاشق کشتنم ... حسی که وقتی خنجری در پهلوی دشمنت می کنی و جان به آرامی از از تنش خارج می شود بهترین حس است ... این عشق من است ... عشق خون...) ... کوتوله سردرگم شده بود ... با خود گفت :( این چه چیزی است ... یکی عشق را در زیبایی طبیعت می داند ... یکی عشق را در خون ریختن ... ) مایوس شده بود ... حالا فهمیده بود که ماموریتش پیچیده تر از این حرف ها می باشد ... از دروازه شهر وارد شهر شد ... در خیابان اصلی شهر پسری را دید که بر روی درختی نشسته و اشک می ریخت ... به او نزدیک شد و گفت : ( چه شده است تو را ؟ چرا در دوران ارزشمند و زیبای جوانی اینگونه اشک میریزی؟ ) جوان لحظه ای او را نگاه کرد و دوباره سرش را پایین انداخت و با بغض گفت : (تو چه هستی ؟ چه می گویی ؟ تو را با من چه؟ ) کوتوله گفت : (ای دوست ... برای نزاع یا دغل نه آمده ام ... تنها ‍ پرسشی از تو دارم ... میتوانی به من بگویی که عشق چیست؟) جوان نیشخندی زد و گفت : ( عشق حال من است ... مرا می بینی که اینگونه درمانده شده ام؟ ... این عشق است ... من عاشق دختری بودم زیبا و خوش قد و بالا ... ولی او دل به کس دیگری داده است ... حال من می سوزم و می سازم و کاری از من بر نمی آید ... ) کوتوله نگاه سوال بر انگیزی به او کرد و گفت : ( از هرکه قبل تو در مورد عشق پرسیده ام می گفتتند که به دلیل لذتی که یک چیزی می دهد عاشق آن چیز هستند ... این دختر که می گویی چه لذتی به تو می دهد ؟ ) ... پسرک که از سوال کوتوله جا خورده بود گفت : ( راستش را بخواهی لذتی جنسی که می توانستم از او به ارمغان بیاورم ... به لمس تنش ... چیزی که در دختر های زشت نمیتوانم داشته باشم ... ) کوتوله واقعا گیج شده بود ... چه قدرتی در عشق وجود داشت که علاقه به چیزی مانند لذت جنسی میتواند جوانی را به اینگونه گریه کردن وادار کند ... از جوان خداحافظی کرد و به سمت مرکز شهر رفت ... از نگهبانان گذر کرد و به تالار حاکم شهر رسید ... تعظیمی در مقابل حاکم کرد و گفت : (درود بر تو ای دوست ... برای نزاع یا دغل نه آمده ام ... تنها ‍ پرسشی از تو دارم ... میتوانی به من بگویی که عشق چیست؟) حاکم که مشغول غذا خوردن بود دستان چربش را با دستمالی تمیز کرد و گفت : ( عشق منم ... من نهایت عشقم ... جایگاهی که من دارم عشق تمامی انسانهاست ... قدرت ... چیزی که من تمام عمر به خاطر آن تلاش کرده ام ... چیزی که هیچوقت سیری نمی یابد ... همین عشق به چیزی تمام نشدنی باعث شده است که هر روز به هر قیمتی بر قدرتم بیافزایم ...) کوتوله سری تکان داد و گفت : ( حتی اگر به قیمت کشتن عزیزانت باشد ؟ ) حاکم نیشخندی زد و گفت : ( شک نکن ... قدرت برای من عزیزان جدیدی ارمغان می آورد ... ) کوتوله بدون گفتن کلمه ای از سالن حاکم خارج شد ... مستقیم به سمت مرکز شهر روانه شد ... با خود فکر میکرد ... عشق چیز عجیبی است ... حتی در آدم های مختلف متفاوت است ... چگونه می توان آن را طوری کنترل کرد که همه به سعادت برسند و کسی آسیب نبیند ... به درخت بیدی تکیه داد و نشست و غرق در افکارش شد ... ابر ها در بالای سرش در حرکت بودند ... کم کم بر تعدادشان افزوده شد . باران شدیدی شروع به باریدن کرد ... دو کودک در میدان روبرویش که به دلیل باران به تکاپو افتاده بودند را تماشا می کرد ... یکی از کودکان سایبانی داشت که فقط خودش را از باران نگه می داشت و جا برای دوستش نبود ... دوستش که خیس شده بود شروع به لرزیدن کرد ... کودک با اینکه میتوانست خودش همینطور با داشتن سایبان خیس نشود ولی دوستش را به زیر سایبانش آورد و نصف بدن هر کدام خیس می شود نصف هرکدام خشک می ماند ... اینگونه هر دو آنها تا پایان باران می توانستند دوام بیاورند ...  اینجا بود که کوتوله از تماشای عشق این دو کودک جوابش را یافت ... به سرعت به سمت کوه آتشفشان روانه شد ... تمامی مسیری که آمده بود را با عجله پیمود و به پیشگاه پادشاه رفت ... زانو زد ... پادشاه گفت : ( خوب چه شد ؟ فهمیدی عشق چیست ؟) ... کوتوله نگاهی عمیق به پادشاه کرد و گفت : ( آری ... باید بگویم که سخت ترین ماموریتی بود که تاکنون رفته بودم این ماموریت بود ... عده ای عشق را در علاقه در طبیعت تعریف کردند ... عده ای در پول و دارایی ... عده ای در خون ریختن ... عده ای در لذت جنسی و عده ای در قدرت ... ولی هیچ کدام از اینها عشق نیست ... اینها همه هوس می باشند ... اگر زیادی علاقه صرف طبیعت و حیوانات بکنی از زندگی شخصی خود عقب می مانی ... اگر زیادی علاقه صرف پول بکنی از دوستانت جدا می شوی ... اگر علاقه زیاد به خون ریختن داشته باشی هیولایی بیش نیستی ... اگر علاقه زیاد به لذت جنسی داشته باشی مریضی بیش نیستی ... اگر علاقه ی زیاد به قدرت داشته باشی شیطانی بیش نیست ... نه زندگی و عشق این نیست ... جواب عشق این است ... از خودگذشتگی ... اگر واقعا به طبیعت عشق می ورزی باید از خودت بگذری و برای آبادانی بیشتر طبیعت تلاش کنی ... اگر به پول عشق می ورزی باید از خود بگذری و هرچه پول بیشتر در می آوری به فقرا و نیازمندان ببخشی تا کسی نیازمند نباشد ... اگر به خون ریختن عشق می ورزی باید از خود بگذری و در راه حفاظت از انسان های ضعیف و نیازمندان تلاش کنی و دست به جنگ بزنی... اگر به دختری عشق می ورزی باید از کل زندگیت بگذری و تمام عمر خود را صرف خوشحال کردن آن دختر بکنی ... اگر به قدرت عشق می ورزی باید باید از همه چیزت بگذری و از این قدرت را برای آبادانی و بهتر کردن وضع مردمت استفاده کنی ... بله عشق دو معنی دارد ... اگر به عنوان هوس باشد باعث ویرانی و اگر به اسم از خود گذشتگی باشد باعث خرمی می شود ...قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 04:00:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-e9wgvfnvgg5d</link>
                <description>ماهی نگاه میکرد ... به روبرویش ... آن طرف شیشه ی تنگ را ... زندگی در جریان بود ... گویی که هیچکس حواسش به او نبود ... از وقتی به دنیا آمده بود درون این تنگ بود ... نمیدانست زندگی در دریا چگونه است ... فقط شنیده بود ... شنیده بود که آنقدر بزرگ است که هرچی شنا می کنی و پیش می روی تمام نمی شود ... هر کاری بخواهی می توانی انجام دهی ... نه کسی به شیشه ی تنگ می زند تا تو را بترساند نه از آب مانده حالت به هم می خورد ... ‌روز ها همینگونه می‌گذشت ... روزی تکانی در تنگ احساس کرد ... دید که بیرون تنگ تکان می خورد ... فهمید که در حال حرکت است ... مدتی بعد تنگ آب واژگون شد ... ماهی همراه با آب تنگ به داخل آب دریا افتادند ... گویی داشت خواب می دید ... او اکنون اولین بار در دریا بود ... برای همین به سرعت شنا می کرد و همه جا سرک می کشید ... حس آزادی عجیبی داشت ... روز را به همین منوال گذراند ... شب که شد احساس گرسنگی کرد ولی چون در تنگ همیشه غذای آماده برای او می‌ ریختند اکنون در دریا بلد نبود غذای خود را پیدا کند ... در فکر فرو رفت ... طوری که او به زندگی عادت کرده بود و آموخته بود نمیتوانست در‌ دریا زنده بماند ... در تنگ که بود سودای آزادی داشت ... حال که آزاد شده بود نحوه ی زنده ماندن را بلد نبود ... آرام به گوشه ای خزید و در تنهایی خود آرام چشمانش را بست و با درد عجیبی در روحش جان داد ...تقدیم به تمامی جوانان توانمند در قفس مانده ی ایران ...(قطره)</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 01:53:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاس</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D8%AA%D8%A7%D8%B3-sevtlmhenceq</link>
                <description>دیوی بود ... تنها ... رنگ پوستش مشکی ... در مرکز زمین ایستاده بود ... از آفریدگار شانس تنها بودن برای او نصیب شده بود ... نه دوستی ... نه یاری برای حرف زدن ... وظیفه اش همیشه این بود که در مرکز زمین بایستد ... مدام زمین لرزه های مختلف را تجربه می کرد ... آسمان مدام روی سرش همچون فرفره ای می چرخید ... گاهی در بالای سر به جای آسمان زمین بود ... گاهی بین زمین و آسمان قرار می گرفت ... و گاهی هم بالای سر رو به آسمان می ایستاد ... همیشه وقتی بعد از چرخش زمین و آسمان ، زمین او رو به آسمان می ایستاد ،  آه و ناامیدی پرتاب کننده بلند می شد ... گویی که نماد بدشانسی باشد ... خسته شده‌ بود ... طوری که کل انرژیش از بین رفته بود ... کسی به او اهمیتی نمیداد زیرا همیشه نماد شانس بد بود ... روزی پری نامرئی کنارش آمد ... گفت : (چه شده است تو‌ را ... چرا اینگونه بی رمق و خسته ای؟) ... دیو گفت : ( چگونه رمقی در‌ من می ماند ؟ من همیشه باعث بدشانسیه مردم هستم ... علاوه بر این یار و رفیقی ندارم که حداقل غمخوارم باشد... صدای زمین های دیگر را شنیده ام ... آن ها خرم و شادند ... حداقل وقتی زمین آنها می آید پرتاب کننده از بدشانسی نمی نالد ! ) ... پری گفت : (اینگونه فکر نکن ... با اینکه تنهایی ولی وجود تو برای این مجموعه ضروریست ... اگر لحظه ای نباشی کل شادی و خرمی زمین های دیگر از بین می رود ... زیرا کل مجموعه بدون استفاده می شود ! ) ... ناگهان پری مانند بادی رفت ... دیو با خود کلی فکر کرد ... روز بعد بدون اینکه از جایش تکان بخورد شروع به کندن زیر پای خود کرد ... مدام کند و کند و کند ... از خستگی نای حرکت نداشت ولی دیگر طاقت شرایط قبل را نداشت برای همین ادامه داد ... آنقدری کند که از طرف دیگر زمین بیرون آمد ... متعجب شد ... شش دیو مانند خودش دور هم بودند و آتشی روشن کرده و در حال خوش گذرانی بودند ... هربار زمین به سمت آنها می ایستاد پرتاب کننده از شادی بوسه ای بر زمین آنها می زد ... همین حس حسی بود که سالها نیاز داشت ... با شادی به سمت شش دیو حرکت کرد ... آنها هم با آغوش باز او را پذیرفتند ... همین که کنار آنها ایستاده بود و منتظر افتادن زمین به آن سمت بود دیگر زمین نچرخید ... دیگر آن تاس به علت نبود قسمت تک بدون استفاده شده بود ... چه آن روز چه سالهای بعد زمین و آسمان تکانی نخورد ... همه ی دیو های زمین ها افسرده و دلخورده شدند ... بیشتر از همه همان تک دیو که زمین را کنده بود و به حرف پری گوش نداده بود ... آنجا بود که فهمید وظیفه اش چقدر‌ مهم بوده ... فهمید که در سیستم ها حتی اگر نقش کم داشته و نماد بدشانسی باشی ولی همان نقش هم مهم بوده و نبودش باعث از بین رفتن کل سیستم می شود ...تقدیم به همه ی کارگران زحمت کش سرزمینم(قطره)</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 19:15:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-za6vrmcfndni</link>
                <description>میرفت ... بدون اینکه دلیلش را بداند ... به صورت ممتد بین دو خط فلزی سرد ریل ادامه می داد ... از کنار درختان به مانند ارواح سبز زمین رد می شد ... دشت ها را کنار می گذاشت ... گوسفندان در دشت با تعجب به سرعت و عجله اش نگاه می کردند ... نمیدانست چرا همیشه باید این مسیر ها را اینگونه سریع و با عجله برود ، تنها چیزی که می دانست این بود که از ابتدا بهش گفته بودند باید اینگونه باشد او هم برای اینکه از قطار های دیگر در این قافله عقب نماند همین را تکرار می کرد ... روز ها و شب ها میگذشت ... او می رفت و میرفت و میرفت ... نه عشقی درک کرده بود نه دلخوشی ، همیشه درگیر وظیفه اش بود ... وظیفه ای که اصلا نمیدانست برای چه است ... روز ها و سال ها همینگونه گذشت ... کم کم تبدیل به قطار فرسوده ای شد ... طوری که دیگر یکروز دیگر از حرکت ایستاد و نتوانستند تعمیرش کنند ... او را کشان کشان به گوشه ای بردند ... شب هنگام بود که در آنجا فرسوده و خسته از سالها کار صادقانه افتاده بود نه دوستی داشته است ... نه دلخوشی و مهم تر از همه نه عشقی تجربه کرده است ... تمام عمرش را صرف وظیفه ای کرده بود که انسانها مجبورش کرده بودند ... اینجا بود که حسرت تمام پیچ و فلزهای زنگ زده اش را فرا گرفت ... با خود گفت : ( عمری کاری که مجبورم کرده اند را کرده ام با تمام توان ... حالا چه؟  مگر من حق زندگی نداشتم ؟ مگر نمیتوانستم با تلاش از ریل خارج شده و دنبال چیزی که می خواستم بروم؟) همینگونه تا صبح به زندگی از دست رفته اش فکر میکرد ... صبح که شد همان آدمهایی که برایشان با جان و دل کار کرده بود او را کشیدند و در کوره ای او را انداختند ... سوخت و خاکستر سد ...هیچ اثری از آن نماند ... نه خاطره ای در ذهن کسی ... نه عشقی در دل لوکوموتیو زیبایی ... نه حتی یک اشتباهی ... گویی که هیچوقت وجود نداشته است ...(قطره)</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 19:36:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دلمان بلرزد</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%B1%D8%B2%D8%AF-n2fkpuchhhq4</link>
                <description>کاش یک بار هم که شده زلزله ای بیاید که تنمان را نلرزاند ...دلمان را بلرزاند ...انسانیتمان را بلرزاند ...خاطرات خوبمان را بلرزاند ...کینه هایمان را بلرزاند ...حسادتمان را بلرزاند ...دلتنگیمان‌ را بلرزاند ...وجدانمان را بلرزاند ...ما به این لرزه ها نیاز داریم ...به زیر و رو شدن روحمان نیاز داریم نه جسممان ... قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 13:10:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D9%85%D8%A7%D9%87-ewoewr0mxigj</link>
                <description>ماه از آسمان زمین را روشن میکند .مثل هر شب...مثل هزاران تاریکی قبل از آن...ولی دیگر حس و شوق قبل را ندارد.دیگر کسی نیست که از دیدنش به دوق آید...چون دیگر هیچ عاشقی به معشوقش قول به یاد او بودن به شرط دیدن ماه را نمیدهد ...یک‌ چیزی کم شده است ...حس دوست داشتنی وجود ندارد فقط عادت و روزمرگیست !جدی انسان ها برای چه زنده اند؟قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 00:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-j3xbbcqdyxc7</link>
                <description>‌همان جا ایستاده بودم ... جایی که از سالها پیش که از چوب تازه کنده شده بودم تکان نخورده بودم , دختری با شادابی مختص دوره ی جوانی به سمت من آمد ... کیفش را روی یک گوشه از من پرت کرد و بر روی من نشست , گویی با خودش حرف میزد زیر لب زمزمه می کرد :« چه کردم؟ چرا این کار را کردم ؟ او همه زندگی و دوست دوران کودکی من است ...دیگر هیچوقت نمیتوانم خود را ببخشم ... من که هیچوقت نمیتوانم خود را ببخشم پس همینگونه بد بمانم بهتر است ... آری همین بهتر است حداقل بیشتر خوش میگذرد ... » ناگهان کیفش را قاپید و مانند باد ناپدید شد , آفتاب از روی سرم گذشت و اکنون نورش مستقیم نبود , بعد از ظهر گرمی بود , مردی کیف مشکی به دست با چهره ای عبوس همچون گرگ با گوش های کشیده و بینی بلند بر روی من نشست , کیفش را مدام از این دست به دست دیگرش میداد , گویی پر از تشویش بود و منتظر کسی بود , ناگهان مردی با کت قهوه ای رنگ با چهره ای بشاش از سر رسید و کنار مرد نشست ، مدتی با هم حرف زدند و مرد قهوه ای پوش پس از دست دادن به به مرد عبوس رفت ... ناگهان چهره مرد عبوس به خنده ی مکارانه ای تبدیل شد ، با خود زیر لب میگفت : « یه احمق دیگر ... خوبه ... همه چیز خوبه ... هرچه گوسفند بیشتر باشد گرگ هم بیشتر میدرد ...» بعد از روی خوشحالی چند لگد آرام به تنه ی من زد و روانه شد , تعجب کرده بودم , اگر درد پیر شدن و کهن شدن پایه ها و خم شدن تنه ام را با هم یکجا جمع کنی به دردی که امروز حس کردم نمیرسد , چه شد که مردم اینگونه شده اند , در زمان های جوانی من جای اینکه دختر جوانی مثل اکنون برای خیانتش دلیل پیدا کند و مسیر نیستی و نابودی را در پیش بگیرد عاشق و معشوق هایی روی من می نشستند و عشق پاکشان به قدری انرژی خوب ساطع میکرد که حس جوان تر بودن می کردم , به جای اینکه مثل اکنون مردی به جهت کلاهبرداری از همنوعان خود شاد و ساده لوح بودن مردم خوشحال می شود مردانی را میدیدم که با هم همکاری میکردند و نیازمندان را یاری کرده و اصلا با مفهومی به اسم کلک آشنایی نداشتند ، واقعا چه شده است؟ سال های زیادی هم نگذشته است؟ چه چیزی در این مردم مرده است؟ آیا واقعا خودشان متوجه این مرگ احساس نمی شوند؟قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 00:56:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سودای انسانیت بدون چشم داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D8%A8%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-gepjvrlxq37y</link>
                <description>تصور کن هیچ بهشت و جهنمی نیست !هیچ وعده ای مبنی بر حوری بهشتی و لذت بی نهایت به ازای انجام کار خوب نیست !آن موقع باز هم به مردم کمک میکنی؟هدفت از یاری به بقیه چیه؟فقط اینو بدون اگه برای بهشت به آدما کمک میکنی کثیف ترین معامله ممکن را انجام داده ای ...انسانیت با سودای سود در آینده انسانیت نیست خرید و فروش است ... قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 00:50:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار سیاه و دیوار سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-e89oiudqwsav</link>
                <description>_ ای بابا صدای داد و فریادهایشان امانم را برید!+ زیاد ناراضی نباش ... من هم مانند تو ، دعا و اذانشان آرامش برایم نذاشته است._باز هم صدا های حوالی تو کمی آرام تر است... صداهای اطراف ، آن موسیقی ها ، آن رقص ها ، مانند صدای کوبیدن طبل مرا به خود میلرزاند ! این لرزه تنم را مثل سنگ بزرگی که داخل برکه‌ می اندازی و آشوب به پا میکند ٫ واژگون کرده است !+ فکر میکنی برای من آرام است؟ در عزاداری هایشان صداهای شان طوری است که انگار هر لحظه یک بمب بزرگ‌ دقیقا بر روی سرم می افتد !_من نمیدانم پس فرقشان چیست؟ خیال میکردم من به خاطر بختم که همانند رنگم سیاه است مانده ام در میخانه ها .فکر‌ میکردم شرایط من از تو که سنگ مرمر زیبایی هستی و از بخت دقیقا روبروی من در دیواره مسجد هستی سخت تر خواهد بود ولی فرق زیادی بین شرایطمان نمیبینم !+ چه کسی بهت گفته است که در مسجد شرایط خوب است و در میخانه بد؟_از وقتی سنگ مذابی بوده ام همه جا این ها را در گوشم گفته اند .+ هرچه همه‌ بگویند درست است دیگر مگر‌ نه؟ همه بگویند ماست سیاه است تو‌ باید باور بکنی؟هم میخانه و هم مسجد را برای گرفتن پلی از انسان ها برای رسیدن به اهدافشان ساخته اند ، حال یکی‌ با عنوان آرامش‌روحی یکی‌با عنوان آزادی انرژی...شاید‌ در آینده مسجد را با سنگ های مشکی و میخانه را با سنگ‌ های مرمر‌ بسازند هرچه سیاستشان باشد ،همان‌را در ذهن ما القا میکنند !_پس بیا همین حالا این اصول را بشکنیم + چگونه؟_هردو‌ از دیواری که مارا به اسارت گرفته جدا شویم و به هم‌ وصل شویم و دیوار خود را بسازیم ... دیواری سیاه و‌ سفید  از جنس آزادی با اراده ی خودمان.. قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 00:45:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاست چوپانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghatrehwriting/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C-rvuescjkhfc5</link>
                <description>میخوای آدما رو کنترل کنی؟اونا رو مثل گوسفندایی در نظر بگیر که کل پشماشونو بزنی و از سرما به خود بلرزند ...اینطوری از سرما ضعیف میشن هیچ کاری حتی اعتراض هم نمیتونن بکنن ...با اینکه از شرایطی که براشون ساختی ناراضی خواهند بود ...ولی کافیه غذا دست تو باشه بازم دنبالت راه میوفتن ...قطره</description>
                <category>قطره</category>
                <author>قطره</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 00:38:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>