<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آهو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghazal_esmaeli</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:52:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/124992/avatar/9PjiJD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آهو</title>
            <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زغال دیگ عزا</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%B2%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%DA%AF-%D8%B9%D8%B2%D8%A7-ckwte98lgz2e</link>
                <description>ماتم گرفته بود، هوای آشتی نداشت..نمی دانم..بیخود واژه ها را مثل آب توی آبپاش دم در نریز..مگر آب و جارو زده ای؟ نمی دانم..سراغ آدم ها را نگیر..هر چه هست، تویی..دلم را هی نتابان! هی بازی نکن..خبر نگیر..نرو..نیا..سپیده که سر بزند همه از این بی تابی مرده اند..تو رای برای هیمه آتش دیگ عزا می خواهند نه رخت عروسی..این ها قوم فلاکت اند و با همه چیز فلاکت زده برخورد می کنند..من با تو حرف نمی زنم...تو با من حرف نمی زنی..قصد خرد کردن داشتی بار آخر و من قصد ساختن! لعنت! کدام لعنت..از چه عصبانی ای..هر چه بگویی بیرون می زند..مثل تراشه های سمباده است..سمباده از دور یک سطح صاف و شاید حتی ظاهرا نرم است، ورقه سمباده را می گویم..اما از نزدیک صاف می کند، خم می کند..می تراشد..می گویند عین سوهان روح نباش..همان است...عین سوهان است..سوهان هم همین است..از دور صاف است و حتی..خودت می دانی قبلا گفتم، بالاتر..حالا اما! این ها چه می گویند..تو چه می گویی؟ همه چیز به تو و آنچه در سر و ذهن و روح و آن پشت پشت های توست مربوط است..کسی نه چیزی گفته و نه..تو بافتی و بافتی ..یک روز خوب..یک روز بد..یک روز..واقعیت همین است ..همین که می بینی..نه بد نخواستی..اما هر کسی یکجور تعبیر می کند و به خودش مربوط است..بگذریم..با تو احساس همدردی نمی کنم..با تو حس نمی کنم که با خودم حرف می زنم..خوب است که آدم جایی حرف بزند که انگار هیچکس نیست..توقع چه داشتی؟ توقع شاهکار؟ نوبل؟ چه؟ ذره ذره..اندک اندک..قدم قدم..زندگی است..همین است.</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 21:57:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من برقص، مثل اسبی کاردآجین پشت پنجره پروست</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D8%AC%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA-xlwxj6kfoojn</link>
                <description>نوشته ها اول عنوان ندارند، بعضی نوشته ها هم از روی یک عنوان پیش از آنکه تو باشی و دیده باشی، در ذهنت نشسته اند، مثل تصویری که از نور کم جان عصر تابستانی پشت پنجره اتاق مارسل فصل اول رمان &quot;در جستجوی زمان از دست رفته&quot; پروست از صبح توی اتوبوس موقع رفتن به آکادمی توی ذهنم مانده است، مثل آن یعنی آن نور کم جان که شبیه پروانه بین نورگیر و چوب و شیشه مانده بود و گرمی محسوسی به اتاق داده بود...مثلا پروانه! می تواند عنوانی باشد برای وصف نور عصر تابستانی اتاق پروست...دلم گرفته است! با من برقص تا پریدن آخرین اخگر این ویولن در حال شعله کشیدن کوهن توی گوشم... برقص..با من نرقصیدی و من در هواپیما؟...هر احساسی را نمی شود با این کلمات روزمره بیان کرد..حتی نمی شود با کلمات روزمره ای مرور کرد که پروست آفتاب را وصف کرد، مثل نقاشی های رئال اند، زیبا، اندازه، مهربان ولی صدای درد اسبی در برف و به گاری سنگینی مرد چاق و درشکه بان چشم چران نفهم بسته شده را نمی توانی با کلمات داستانی روایت کنی مگر آنکه صحنه ای از داستانی گوشه چشمی گذر کرده باشد...چه می گویم ؟ بدیهیات! من رفتم و تکه ای از من جا مانده است...آدم ها تنهایی شان را چه می کنند؟ با آن می رقصند؟ می مویند؟ می آهند؟ می تراوند؟ می نوازند؟ می سرابند؟ می آشوبند؟ می سوزند؟ می میرند؟ می خوابند؟ چطور می شود همخواب تنهایی ات شوی؟ با تنهایی ات همخواب شوی؟ </description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 01:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوتیمار آب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D9%87%D8%A7-allbrloytjyz</link>
                <description>بوتیمار آب هامی خواستم برای نهال شاه توتی که زیر سایه وارونه کرگدن ها، ساقه می کشاند جنون خونینش را، هلول کنانم ستارگانم، خاموش ش ش ش.. باد بود اما، احساسش نمی کردمزمان، تاول بدخیم کهکشان،نطفه بسته درزهدانی که من و ماییم، انگشت نمای کیهان،آسمان،باران.. حاصل تجاوز DNA شهوانی گله کفتارهای پیر به ترشح پیله های منقبض پروانه سکونسکونسکون، تنها بود ما بود تنها جاری، بر لال سال ها و نهال ها..برگی تکان خوردخون شاهتوتی ریختآب تکان خوردهوا تکان خورد و آواز زنی پیچید بر شکوه شاهتوت نهالسیلی ای زیر گوشم خواباند، بادمی گزید تنم را و سرم را بادگیج و جان گرفته،شگرف جوشش دوباره حیات در تنم  نقشه جنگل نهال های نحیف و سبز، زیر پوستمجاری را حس می کردمحرکت راسبز راو باد را بر گردن و استخوان های وفادارم!نهالک لرزان نهالک لرزانباد می وزاندمان و کهکشانی می خمید سمت تاریکی زهدان من و ما،و نور..شراب شاهتوت در گلوی زن، می عاشقید و زمین، رقص آهنگینش را حالا، مدیون باد بود..تنفس طلوع و بکارت ترد تبالود روح آب،دمی از تاکستان سیری بی مدار بازدمی می طلبد، تابوت طبایع بلند را، بر شانه های دریا...هوهوهو می کشاند حلزونی گوشم را و سیاره ای مرده را به حلزونی ترانه کیهان بازمی گردانداین دمادم مطنطن آبی،این دریا،این هو...شاهتوت نویسان/ کاووس14 می 2020</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-gglultpcjilc</link>
                <description>شبیه نهالی که حالا به ضخامت سخت پوسته هایش رسیده است، به مساحت دواری که هر روز ،وسیع تر از دیروز، جهان را در بر می گیرد و ،سایه های بلندتر و شاید قوی تری می سازد،ام به جوانه زدن های گستاخ سخت...جوانه های سخت پیشرو...نمی دانم چطور بگویم برای مخاطبی که نیست و همیشه یکجور هست و گوشه ای از معماری من نشسته ..16 جوئن 2020</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-jtl5zxvt9ng1</link>
                <description>کسی انگشتانش را ..کسی نه، کسی کم تر است از او ..انگشتانش را جمع کرده بود توی دل سطحی که می توانست پنهانشان کند..وسط خط و خطوطی که با گیر کردن ونوس در سطح نامتوازن کیهان لا به لای هزارتوی زمان، قرار بود با نپیچدنش طالعش را بدهد زن کولی چشم سیاه پارک آویژه، هراس در دلش بیندازد و با پیچیدنش همه زاویه ها برای مشتلق زن کولی جور در بیایند..وسط همان خط و خطوط ، پیچید ...انگشتانش را وقتی در هم پیچید که ارکستر مهیب کیهان خبر از نزدیکی عطارد از همه جا بی خبر به سیاه چاله تازه متولدی می دادند...انگشتانش را بی موقع توی شکم طالعش جمع کرده بود..توی کف دست ها..انگشتانش اما مثل عطارد از همه جا بی خبر، بی موقع ستاره شان را خاموش کرده بودند..تو گویی مفاصلش در فضای اتاق پخش بود و صدای شنا کردن زنی خشمگین در فضا می پیچید..16 جولای 2020</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرنگ طاق</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%AC%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B7%D8%A7%D9%82-iuloqufylqf3</link>
                <description>خوب می دانست چطور هوا را در تارهای صوتی اش برقصاند...خوب بلد بود گره و شکم های ساز خدادادش را کوک عقربک های مترونوم جزایر شهرهای استوایی-حاره ای خاورمیانه ای کند... خوب...! ساز صداش، شب بود و ستاره... مااه ای که یکی از لپ هاش را روباه شازده کوچولو گاز زده بود ... صداش شب بود، وقتی چشم در چشم  آسمان کویر دراز کشیده باشی و عطر پیپ تنهایی زنده اش، بپیچد دور تنت و خیال کرم های شبتاب را پروانه... بپیچد دور تنت و بزخماند نفس هاش مطنطن عریانی ناگزیرت را،....همچنان که افسانه صداش شیهه می کشد شبی در ساحل دریایی که تویی و آتش گرفته آتشفشان ظلمت نشینت، و در حال انفجار اند خوشه های به بار نشسته سینه هات روی دوش نهنگ ها...لنگر می اندازد آتش طوفنده ات بر گرمی اغواگر ماسه های وحشی نگاه...رگ خواب طوفان را هم خوب می داند و خود آتشی دیگر است، اما...اما تو را نمی داند...تو را که نبض زمان را از زیر پیرهنت درآورده و تو مشتش پشت سرش پنهان کرده آنچنان که پوچ بی گلی است این بازی ...آی دخترک..دختر ته تغاری ننه دریا... شکوفه های بلوغت را اجتماع دانی در عنفوان رقص بر نوک پای ترد اتودهای عاشقی، هرس می کند!شیره های شیرین ساقه های لغزان بیدواره جنون و شهودت را دهان حریص شهوت محبوس  زمستان های اوین، می مکد! و...و داغ  تعشق پیچک ژرف حضور را آمیزیده به خیس  تغزلی ژرف، هنرپروردی بر پیشانی قطار بی ریل اش گذاشت...!13 آگوست 2020</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:22:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاخه رقاص پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%B5-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-ubzhi7ijnm8x</link>
                <description>جغرافیای تمام بهمن های فرونپاشیده، ماسیده بر عنفوان غرور شاخه نازک مانده در زمهریر و بوران؛نای سرنای عروس گم شده در بیابانآتشفشان به گِل نشسته تلاطم های مسکون کبود، از قلب اقیانوس های نامکشوف...ترنجبین کوچه های تُرد باران خوردهسلامان ترین دیوانه چهرازینازک ترین شاخه رقاص پاییزی، شیرین ترین شکوفه نارنجی عبوس همسایهصنوبر هیزم سرشت شعله پرورساقی سیراب سراب...آشیان پریشانی بید؛ مجنون ترنم سپیده های اغواگر هلالی شبدربندترین آواز قو...محتاج ترین کالبد موّاج زنترنم طلایه های ناخوانده نورشکستنی ترین شیشه یک خلوت و چنگکهن الگوی زخمه های ساز، آشفته ترین خیزران آشتی ناپذیر  بودن...این منم...و هنوز هیچ چیز از من، نگفته، خوابمی بَرَدَم.24 نوامبر 2020</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناایمن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D9%86%D8%A7%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86-yzbj2x49xa5j</link>
                <description>بیقراری ها،ستون فقرات ارواح زنانگیم را خرد کردهعریانی در این مِه صدای ناقوس کلیسایی استکه پیش از میلاد صلیب به صدا درآمده!تنم، روح خاکستری است که زوزه حنجره هایت را به گور آتش ها نشسته است..روحم، انگار می خواهد از رگ پستان هام بجهد بیرونگره های این نقشجای خالی رد انگشتان سازشگرت راهر شب خون باز می کنندهر شب هر  شبهر شبهر صبح، شبی است که امتداد این درد را، بر شانه هام چنگ می زند هر ظهر، هم، شب است که از درد بی قابله گوشه خودمبرای هزارمین بار سِقط می شوم..4 می 2021</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 17:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر جسم و روح!</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD-ga87mkwx7xhf</link>
                <description>گاو را درجایگاه گذاشتند از آنجا که فیلم در سلاخ خانه حیوانات می گذشت می دانستم نگاه بی خبر گاو شروع به عق زدن کردم نگاه گاو دیوارهای سرامیکی سرد مناسب برای شستشوی سریع تر کارگراننگاه گاو از کف پاهام کمانه زد توی روده و معده ام امعا و احشام می‌فهمید من اما خودم را به نفهمی می زدم عق زدم تا رسیدن به خون عق زدم و فیلم را متوقف نکردم چون دلم نمی‌خواست زمان بدون محتوا طی شود حتی اگر قرار بود کابوس بی خبری نگاه گاو زیر قساوت ماشین و دکمه اپراتوررا تمام شب در کف اتاق بخزم و عق بزنمبخزم و عق بزنمعق زدم تا امشب بیهوده به خواب نرفته باشم!*نمایی از فیلم بر جسم و روح </description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 20:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسه می زد، او...زن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D8%B2%D9%86-sqbuxtld6at5</link>
                <description>از نسل دروغ بود، سلسله نطفه های حرام به هم پیچیدهاز خفگی های زنانه در رختخواب تا استیلای فلاکت بار مردانه در گلویش کشویی از لباس های زیر نو با برچسب های کهنهنگاه نداشت فکر نمی کرد اندیشه را اما به هم می مالیدشبیه اجدادش؛بونوبوها!کمرش را شب ها به دیوارهای خانه می کشید تمام دیوارها کمرش را بلد بودند دستگیره اتاق ها در پهلویشدور کمرش را می دانستندجای بالش اش خیلی وقت بود تغییر نمی کردگودی وسط، جابه جا نمی شداز موزه ها به دقت بازدید می کرد زیر و بم سنگ های هزاره چندم را با توجه زیاد نگاه می کردنگاه خریدارانهاما اصلا به خرید نمی رفتاز هیچکس و هیچ چیز عکس نمی گرفت جز کلماتی که خفگی را یادآور می شدندمثل نقاش باشی لال! از خودش چیزی نمی دانستجز اینکه با فرو رفتن در آب و احاطه شدن با شکست نور در هندسه تن اش،احساس آشنایی می کرد.</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 13:46:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشیده به ابر سیاه برف به حنجر، ارتفاع کمر سرو سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%DA%A9%D9%85%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-uihtvkcwbyij</link>
                <description>دلم هوای زمستان را با تو دارد ای فراموش شده پاییزی تنم را به خاطره دستانت بسپار آشیانه عنقای زخم خورده ام که تو را می آوازدمرا به سنگستان های بی فرهاد تیشه شکن مسپار را دوست بدار دلتنگی واژه مستعمل نخ نمای این بغض فروخورده نیست دل چیست نفس زدن های یک رویای نیمه تیر کشیدن یک تکه گوشت گیر کرده در استخوان جناقی گرگ پیشوای زخم خورده ای در قلبم رو به سوی ماه کامل زوزه می کشد درد می کشد درد می کشد من انکار ناپذیری یک قلبم تنم کوه یخ به لب کشتی بی ناخدا خورده استآواره خون نهنگ های گمشده در اقیانوسمسراسیمه از دردم تهاجم جری بادم مرگ نیستم عشقم دردم تشنج گلوگاه استیصال گمشده ام کجایی کجایی کجایی مرا بیاب دستم را بفشار تنم را دفن کن در خاکی که ریشه های توستمرا در دیوارهای خشم و انزجار زنده به گور نکن من هستم من هستم صدایم را بشنو دستت را کمانه کن آه و واخ به بیابان زده ام ترانوش مجنون آهیخته به سلسبیل ناباوریدردم دردم آشیانه ام باش مرا نکش نگاهم کن صدا کن صدا کن نگاهم کن من تمنای بادم سنگ ملول هزار لایه تاریخ کوهستان غار غمم بلور بی تزلزل انجمادممسکون کبر سیاهی تلالو ام کن بیارایم به عشق به صدای دوست داشتن طلبم کن نیازم کن زیر نور کم جان آفتاب در حصار برفسلامم کن صهبای سرود سرو پیش روی پنجره خانه خفقان یک عشقمرهایی یک بیم برگ زیر یخ آب باران مانده آخرین پاییز پدرسالار صدایم کن سلامم کن مرا ببوسببوس ببوس کش بیار زمان را و زبانه بکش زبانت را در دهان چاییده ام چای منی گرمای خواستنی زمستانیبهار را دوست ندارم بهار را نه قلبم شیهه می کشد اسب پا شکسته مسابقه ای اش را من مراحل نرسیدن حدوثمفاجعه ام فاجعه تیرماهیتبسم نیستم تلخ کاممتردمشکننده ام آوازمتو باشی سرما زیر پوستم نمی‌رود مجنون.</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 14:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص ترس با عنکبوت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-tewbothuv5hs</link>
                <description>گفت: «زیر پای مخاطب را بکش، آنگاه قلم می رقصد.» قلم من اما بی مخاطب که تو باشی حالا و نمیدانم تا کی و کجا و چقدر تحت تاثیر غیر تو ام و چقدر تو را فهمیدم اصلا و خودم را که به هیچ وجه نمیدانم و ناامیدم از هر اتفاقی در زندگی هراسناکم، تا برقصد!...اما خوب میدانم تو باید باشد..تو باید بخوانیم باید بخواهی که بخوانیم..خسته ام از نوشتن انحصاری برای &quot;تو&quot; که ناگزیرت کنم به خواندن و به جایی برسانمت که همیشه: پایان. تو باید خودت بخواهی که نمیدانم و می خواهم که بخواهی و باور کنم که می خواهی خواندنم را...تنهایم..به امتداد خودمان در امتداد اطول تاریکی خودمان محتاجم اما هیس! نباید بخواهم...من نباید کسی را بخواهم، چیزی را بخواهم ...نباید! خواستن ممنوعه من است...خواستن ممتد، خواستن معنادار ممنوعه هستی من است...هر که را بخواهم، اشتباه خواستم...دور است از من خودش می گوید بعدا...خودم باید بفهمم و می فهمم زودتر...اما به روی خودم نمی آورم چون هیچ چیز زندگی من سر جایش نبوده که آن فهم اولیه از آشنایی و نزدیکی باشد، پس به آن اندک تنفس شاید مطلقا اشتباه، قناعت می کنم و خفه خون می گیرم چون باید بگیرم والا خالی تر میشوم و تنهاتر و بی معناتر و بی رنگتر می میرم..می دانم...چرا برای یکبار هم که شده معجزه ای که ابلهانه می خواندش تاریخ انسان و هنوز در پی اش مضحکه به پا می کند، نباید در آغوشم بکشد؟ احمقانه ترین جمله ای بود که می توانست باشد ..اما هست...دلی تنها و شکمی آغشته به خون های لختیده از دیواره های رحم تا واژن و برعکس ....عنکبوت های ترس در  من پا می کوبند..در اتاقم..روی پلک هام..بین رگ هام..میان زاویه دید من و آدم ها...عنکبوت های ترس..</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 18:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی صدای کمانچه کلهر پشت در</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-kgh2wntcvq01</link>
                <description>نوشتن..نوشتن ..نوشتن بی مخاطب..نوشتن بی مخاطب..دلم مرگ میخواهد مثل همیشه ..اما دلیلی ندارد جز دیده نشدن توسط کسی که باید ..کسی که شاید...اینجا می نویسم چون مخاطب ندارم..چون هیچکس را نمی شناسم و هیچکس من را... اما در عین حال کانال شخصی تلگرام را که فقط برای خودم بود و لاغیر را رها کرده ام آمده ام اینجا می نویسم، آمدن و اینجا نوشتن مثل وقتی است که کسی با احساس تنهایی بی نهایت پس از مدت زیاد انزوای خودخواسته گوشه خانه، به خیابان پناه می آورد اما خودش را به کری می زند اگر کسی از او سوال بپرسد یا آدرس محلی که نمی داند را بخواهد... یا مسیرش را از احتمال دیدن چهره های آشنا دور و منحرف تر می کند و حتما فرار..اما باز به خیابان می زند...! از آن خانه و مرز تکراری اجرامش بیرون می زند تا خودش را به خیابان برساند به مردم به آدمها...! به همان شلوغی تا کسی را بیابد که می داند نمیابد...تا کسی را بیابد که نیست یا هر چه بگردد کمتر بیابد...دلم مثل همیشه تنهاست و مرزها بیشتر و بیشتر می شوند...آرشه کمانچه کلهر شاید...نمی دانم...می خواهم نگاهم کند..ببیندم...جستجویم کند...طلبم کند...خسته ام و تنها...ازین تنهایی خسته ام...از تلاش های مذبوحانه و گشتن های بی سرانجام و بی سرانجامی گشتن ها و خاموشی همه چراغ ها با هم جز چراغ خانه پدری! </description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 17:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پتوی پشم اخرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D9%BE%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kiqvlvd9ydbf</link>
                <description>زن...اولین تجربه...هم خوابگی...هم بستری...خیال...واقعیت...درد...درد...درد...تا ابد...زخمم را چاره نمی توانی کرد مرد سایه های سلسله وار سیراب کش..با من از عشق بگو تاریکی انبان عنب و عناب و تهاجم جلجلتای دار...توشه شرمگین شهرآشوب و شیرین باره..سلسبیل بی صراحی و لبخند...تو برایم قرار نبود بخوانی اما بخوان چون من یک زنم...حالا یک زنم! در سراشیبی مرگناک دار زدن احساسات خودش و خودش و خودش...سرمایه ها را باختیم..گندم ها رو درو کردیم جمله مترسک و شعار کلاغ های مزرعه ما بود..داس ها را هم در رحم مادران کاشتیم و جنازه درو کردیم  حالا علف ها را دور گردن لخته های خون بی اعصاب میپیچانیم..کسی چه میداند از فردا ..ساری و جنگل و باران و خونمردگی و ناخن های شکسته زیر بارانی گلی و موهای یک جنازه ... مادران خون های لخته شده را هی بکشند توی اعصاب ماه هشتمشان و توی خودشان ! توی هوشیاری مولکولهای از همه جا بی خبرشان و خود از همه جا بی خبرشان و بی خبرشان و بی خبرشان و خبرشان و با من بخوان و برقص روی شیشه های شکسته و لیوان های بی صاحب این خانه ...خواستی و نشد؟ خواستم و نخواستم از نشدن..تو را با مهتابی فروکننده در اندام زن تنها می گذارم تا نور را و سم را و چراغ را خرد کنی در لخته خونی که اعصابش..؟ که اعصابش شکل نگرفته..با من بمان مرد اسب سوار..عیار تنها را می خواهم که بتازد و بلرزد استیصالش را در لخته خونی که علف های نکاشته ..داس های کشته و عیاری تنهای آشوب ستارگان جبار و مدار مدور طارق و باد نمی آمد در دشتی که سوار می چرخید حالا برایم سلام می خواند خوانش آشیان های مه گرفته تنبیه و تهلهل! سلام ای آشتی مردمک های خیره منجمد و میخ شده به تابوت و تحاشی و تلاطم و تیرک و تاااتاتا..تتتتتت...تتتت...سلام نمیخواهد خون مه گرفته به دامان ...برایم بخوان مرد عیار متجاوز ...دستم را...نه ممنوعه! اساطیر را گوشه دوزخ قی کردم...می خندد صدای فنس های زندان درونم در من و کسی پاسبانی نمی دهد جز تیرهای من و من و تو را که من نیافتم که ...حالا گل ها خاموش و زیر خارهاشان چنبره زده و خاموش نمی شوند...سلامت را که سلامی نیست و سلام نمی کندم این دوزخ...برزخ ..بهشت...این من...این درد..این خشم...خوابم میاد..نگفتی بیاد وقتی سردمه روم اون پتو آتیشی رنگه رو بکشه که فکر میکنه اخراییه پشم هاش؟ این آرزوی زیادی نیست! به کی باید بگم؟ به خودم...دار دار دار... چهارپایه کشیده شد ...صدا ..صبح ...سپیده...گرگ و میش ...نگفته ..صداش نمیاد ...رو پله ها مایع ظرف شویی ریخته بودن اون شب که میخواستم برم رو پشت بوم صدات بزنم..هااااای؟؟کجایی؟ هیچ کس نبود..هیچ کس و صدا و خشم..من درد دارم..درد داشتم..کسی نمیدید..هیچکس...تو هم نبودی ..تو هیچوقت نبودی..مثل من که هیچوقت نبوده...تاریکی تووم موج برمیداره و اینجا همیشه طوفان ها تو خوابن انگار..هیچکس باورش نمیشه که من چه دردی دارم و چقدر تنهام از اتفاقات..در این زبان هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد..از رو دل سیری حرف میزنی؟ چند سالته؟ چندتا سفر رفتی؟ سفره دل چند تا چشم جلوت تاب تاب عباسی بازی کرد وقتی میخواستی اون مهتابی رو خرد کنی تو هیچگاه زنانه زنان؟ من تنهامم..سردمه..اینجا خاموشه و تاریکه ..تنهام..هیچکس نمیگه کی این مایع ها رو پله خشک میشه یا این نرده ها..من از ارتفاع میترسم..تو همه کاری کردی چون امکانشو داشتی...حالا از همه چی گذشتی داری همه چی رو به سبک خودت مینویسی...با زبون خودت ترجمه میکنی..چرا نکنی..اینجا صدا به صدا نمیرسه بیا بریم زیر آسمون جبار! سردمه و سردمه و سردمه ...هیچکس صدامو نمیشنوه ..میدونم..عه بسه دیگه هی هیچکس..هیچکجا..کاش..هرگز..مطلق..مطلق...تو دنبال مطلقی..من دنبال اون پتو اخراییم و کاناپه و صدا و رنگ آبی شعله های بخاری یا شومینه وقتی میکشی روم..میدونم دنبال چی هستی..اینجا دنبالش نگرد..چون نیست..وجود نداره..گشتم نبود و نگرد نیست که میگن همینه..باشه باشه حرف نزن..صدات اذیت میکنه وقتی میگی نه اخراییه وجود داشته نه تو و نه گرمی شعله های آتیش..باشه بسه حرف نزن..تمومش کن..تموم کن تنهام.تموم کن تنهام..تموم کن بی پناهم..تموم کن خیس عرقم از استیصال ..تموم کن شبا تو خواب هیچ خبری نیست ..من با اون پرنده ها که خودشون میکوبیدن به سنگلاخ و دل کوه که توش نصف نصف بین سنگها بمونن و خون بپاشه کاری ندارم..من با زخم کاری ندارم..هی تکرار نکن درین زبان...درین زبان..هیچکس به من زخمی نزد فقط..درین زبان...بسه..من از کبودی زیر چشم خوشم میاد..سیاهی زیر چشمم درد نگاه مامانم بوده که هی درستش کنه یجوری گل از گل گونه هام بشکفه که اون کیف کنه من خوبم خوشحالم سالمم همونجوری میخندم که همه دخترای همسن و سالم از نوجوونی بلدن بخندن..ولی من بلد نیستم بخندم...تو رو خدا صداش نزن..توان غاشیه و قلزم رو ندارم ..من توان ندارم..بسه من خالی ام از خواستن.......من پر از هراسم و نخواستن..من از نخواستن هام تموم بیابون شب رو میدویدم و گریه میکردم از تهی بیابون و شب و نبود غیر...بخوان مرا...نگو تو هیچی نگو..من باید بخوابم..خواب تنها خواستمه..خواب تنها چیزیه که میخوام..به خودت بخند...به من نگاه نکن اونطوری که انگار..اونطوری که چی؟ هیچی بسه...هیچی تنهام..هیچی بسه..هیچی تنهام و بارون هم دیگه درمون نیست...چون من نخواستنم...نخواستن...</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 00:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی بزرگتر مساوی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%88%DB%8C-hxiyefsueqx3</link>
                <description>من همیشه دوست داشتم بنویسم، همیشه...شاید چون تنها چیزی بود که بدون اینکه هیچ سختی ای بکشم توش خوب بودم و تشویق میشدم..دیده میشدم...هر موقع ی چیز درست درمون میخونم، میبینم (حالا فیلم، عکس، نقاشی و...)، می شنوم (موسیقی خوب) یا داستان زندگی کسایی که هنرمند درونشون رو جدی گرفتند و علی رغم همه چی جلو رفتند، باز دوباره برمیگردم به این سوال که من چی ام؟ کی ام؟ نویسنده ام؟ نویسنده باید باشم؟ باید پای موهبت درونیم وایمیسدم و واینسادم؟ چرا واینسادم؟ چون نیاز به حمایت داشتم؟ حمایت چی بود؟ مگه بقیه حامی داشتن؟ خیلیا نداشتن..تقریبا خیلیاشون نداشتن..حتی الان که دنیا فقط دست سرمایه داریه و بچه پولدارا میتونن به چیزی که دوست دارن بپردازن به خصوص تو ایران، هنوز میشه قصه های خاموشی پیدا کرد از هنرمندایی که با شنیدن قصه شون میخکوب میشی ولی جلو رفتن و خودشونو جدی گرفتن...اما من همیشه میترسیدم ازینکه خودم باشم..ازینکه چیزی غیر از تایید پدر مادرم باشم...ازینکه نکنه کمتر از چیزی که باید باشم و بشم؟...رسید به جاهایی که سالهاست روزی هزار بار آرزوی مرگ کردم چون زندگیمو دوست نداشتم..چون هیچی خوشحالم نمیکرد...چون علی رغم داشتن استاندارهای اولیه، زندگی رو نمیخواستم...چون همیشه فکر میکردم این نیست اونی که باید باشه...حالا داستان زندگی &quot;سایه سهرابی&quot; عزیز و عزیز رو از پادکست &quot;مستی و راستی &quot; رام شنیدم و چقدر سنگکوب کردم...عمق درد و بغض تو صدای سایه ...اون همه عذاب و تنهایی و رنج و ظلم...اون همه سختی و سختی و سربالایی سنگلاخ...اون همه زخم و خون و بسته شدنش با دندون و درد کشیدن دوباره با فشار دوندونای خودت روی زخم خودت که بیشتر عفونت نکنه ...من کی میخوام خودم باشم؟ من کی میخوام خودم شدن رو شروع کنم؟ انگیزه نوشتن و باز کردن این صفحه اصلا این بود که بیام بنویسم فرق کسایی که ی اصالت درونی رو اصولا با خلق چیزی درونشون احساس می کنن و اسمشون میشه هنرمند...اصولا به نقاط وحشتناک تاریکی میرسن چون جمعیت آدمای مقلد خیلی بیشتر از آدمای خلاقه و آدمای مقلد همیشه سر به زیر و پیروند و این پیروی باعث ایجاد مسیر خیلی کت و کلفتی میشه که همه رو هم شکل میکنه حالا به فراخور ویژگی ها و مختصات زمانی و مکانی ممکنه تفاوت های ظاهری کوچکی داشته باشن ولی در بطن قضیه همه یک شکلند و قدرت با اوناست ظاهرا چون عمق تاریکی رو به حداقل میرسونن تو زندگیشون...چون به خاطر ترس کنده شدن ازون بدنه قدرتمند یک شکل حاضرند تا ابد مقلد و در مسیر رودخونه باشن...اینه که من همیشه ترسیدم..اینکه انگار کسی یا جمعیتی نیست که نشون بده تو هم به نقطه امن میرسی و اصلا نقطه امن کجاست؟...من کدومم؟ کسی که همیشه آرزوی اون آفرینش و اون خلق رو داشته ولی همچنان این میله آهنی متروی جمعیت و جریان بزرگتر هم شکل رو ول نمیکنه و همه چی رو با هم میخواد؟ آره...شاید...باید بنویسم ولی...باید بنویسم چون کار من تو این دنیا همینه والا هیچی نیستم جز یک دهن بلعنده و یک وجود مصرف کننده مخرب برای خودش و بقیه...</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 16:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستگی از سرعت</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-pev0dl5gfym3</link>
                <description>وقتی میخواهی بنویسی حتما باید پس و پشت ذهنت یک نفر باشه که کلماتتو به خاطر چشم و ذهن اون صیقل میدی...انگار بدون دیده شدن، خلق امکان پذیر نیست و حتی زندگی!...نسبت به آدمای اطرافم هیچ محبتی احساس نمی کنم حتی خانواده ام که همیشه بهترین ها رو به خاله خرسی ترین حالت برام انجام دادن و کماکان دارن انجام میدن!...از خودخواهی باور ناپذیر کسایی که یک موقعی دوستان نزدیکم بودن و حالا اصلا درکشون نمیکنم..خسته ام از همراه نشدن با پردازش سریع اتفاقات و تغییر آدمها و واکنش هاشون و خودم رو هی دورتر و دورتر از آدما حس کردن...خسته ام و حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی نوشتن...</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 16:01:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه شب چارده پشت آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-xlouvhtlinuj</link>
                <description>اینکه کسی را طوری ادراک کنم تو گویی قلبم را در زندگی های گذشته در سینه داشته و حالا آن تکه خونی در پی گردش سیارات، در سینه من جا خوش کرده، اما هر چه می خواهم این ادراک و هم بودگی را فریاد بزنم، نمی شنود یادآور تصاویر زیادیست...مثل اختلاف زمانی جهانی ناواقعیتی که موجب مرگ رومئو می شود در حالیکه ژولیت در انتظار اوست! یا مادری که عشقش را در گوش فرزند نامتعارفش فریاد می زند چون شدت عشقش را فراتر از ادراک این جهانی بیماری یا اختلال فرزند می‌فهمد ...</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 14:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازدگی عیاران تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ffv6yywoqrpn</link>
                <description>سوررئالیسم!«اگه آدم گذاشت اهلیش کنن، بفهمی نفهمی اجازه داده که کارش به گریه کردن بکشه»، نقل قولی از شازده کوچولو با صدای خود شاملوعه که بعد از چند سال دوباره دلم سراغشو گرفت و رفتم تو قفسه داستان کتابخونه ام پی تورقش...ما نمیدونیم، ما هیچ وقت نمیدونیم و اصلا درست هم نیست که فکر کنیم لازمه بدونیم که کدوم اتفاق و حادثه و آدم همونیه که باید و میخواستی و ته ماجراست...ته ای وجود نداره و همه اش ی مسیره برای رهایی و آزادی آدمیزاد از بند خودش و اون حیوون درونی تاریخی دگمش...این فکر صلب که همیشه دنبال تهشیم و اون اتفاق و آدم و معشوق و دوست و همسر و خونه و سفر آخر، شاید از حافظه تاریخی انتخاب طبیعی  بیاد که خود به خود شامل بستر فرهنگ، تربیت و آموزش و ژنتیک میشه یا حتی تاریخچه سنخ جانوری که تونست راه بقا پیدا کنه و تا حالا ادامه پیدا کنه و رد خودشو هر قرن و هزاره با تیغ محکم تری بکشه رو سیاره ...علت این نوع فکر کردن و نگرش از همه این ها میتونه آب خورده باشه ...نمیدونم چی میشه که من با این حد از نوسان و احوالات روانی متعدد، می رسم به جایی که یک صبح &quot;عیارتنها&quot; ی بیضایی رو برمیدارم و چند ساعت بعد که تموم میشه میبینم لابه لای همه سطورش اسم عیار خودمو نوشتم و توی این ابری پاییزی پنج شنبه و خلوت برجسته کوچه ها و تصویر آروم تر پنجره تو ی روز تقریبا تعطیل کم جنبش کم صداتر، هی شاخه های گلدون بنجامین رو از گوشه ای ترین قاب پنجره نگاه می کنم و یاد عیار تنهای خودم و تنهایی عیارم خودم می افتم...هی با خودم فکر می کنم و هر چی یاد گرفتم و نگرفتم و خوندم و دیدم و شنیدم و نفهمیدم قد بضاعت اون لحظه میاد تو ذهنم که بهم بگه آیا دارم تو ذهنم داستانی رو میسازم که واقعی نیست؟ ولی مگه واقعیت چیه بی عشق و یار و عیار؟...مطلق ماتم و فقدانه و حتی مرگ هم نیست...چون مرگ، مطلق معناست! هنوز شازده کوچولو و نقاشی هاش تو سرمه و جلوی چشمم ...هی فکر میکنم با خودم که من به ثبات هیچی و حتی احساسات خودم اعتماد ندارم، یعنی چی میشه؟! یعنی این زیر هر سطر و معنا دنبال اسم کسی گشتن که تو ی سیاره دیگه میخواستی اهلی تو شده باشه و تو اهلی اون، تا کجا میاد باهام و این خلوتی معنادار دنج قوس زدن و شیرجه زدن تو خودت و نزدیکتر شدن به نقطه شادی اصیلی که درون توعه و با حضور یکی دیگه در تو کشف شده ، تا کجا دست تو دست لحظه های منه و گرمی دستامه ؟ هی برمیگردی به گذشته و میترسی از شکل خام تری از اتفاقات که با همین هویت معناشون کردی تو فرهنگ لغت روزگارت و عمر کوتاهی داشتن و مهم نیست، مهم اینه رسوندنت به اینجا و اکنونی که راحت روح داری و خیال اون یار...اما کی از نقشه بعدی گردش سیاره ها و تاجر و پیرمرد و مستش خبر داره شازده؟ کی از سیاره آخر خبر داره؟ هیچکس...! نمیخوام توی اوجی که اسمشو بهم گفته بود تو قطعات موسیقی چیه اسمش و اصطلاحش و یادم نمیاد نوشته ام رو زیباتر جلوه بدم...قصه همین قدر گنگ و مردد تموم میشه...برای همینه که پایانی نیست و این چرخش و دوران هزارتو تا ابد ادامه داره برای اینکه هر کسی فقط باید بره و بره و بره!..  نقل قول دیگه از شازده کوچولو تو سرم باد می کنه: اگه گلی رو دوس داشته باشی که تو ی ستاره دیگه ست شب تماشای آسمون چه لطفی پیدا می کنه ...همه ستاره ها غرق گل میشن...چاره درد بی تسلای ناایمن و وانهادگی های ما تو پیدا کردن معنا میون سلسله برچسب خوب و بد و خوش و خیر و شر و ...وقایع، حیرته...چه بهتر که از عشق...</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 15:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارثیه های عفن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%A7%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%81%D9%86-bluupp8fe6oi</link>
                <description>هر چقدر فکر می کنم  در رسیدن به نتیجه مستاصل تر می شوم که چرا این خانه، خانه پدری، خانه هنوز و تنها خانه من! باید با محوریت پدری همیشه عصبی، خشمگین، دارای بیماری قلبی، با آستانه تحمل زیر صفر، حساس، بیش از حد دلسوز و فداکار!  و مادری یدک کش نقش فداکاری، مهرطلب، نامستقل، چشم انتظار فرکانس چشم های اعضای خانواده، سنگ شکن ریزش هر کوه و هشدار دهنده هر بهمن باید تا کجا بکشد افسار این فلاکت درمان نشده را که در شیبی هر لحظه قائم تر به سمت بلعیدن علت العلل خودش و فداکاریش پیش می رود... هیچکس، تحمل هیچکس را ندارد، چون همه جز خواهرم، سالم ترین عضو خانواده، به فکر فداکاری است...! بیش از همه من بی تحمل تر نسبت به  پدر و باقی افراد به تناسب و پدرم بی تحمل تر به من و باقی افراد به تناسب!...زخم های درمان نشده روان، هجوم اساسی خشم، نفرت و عذاب توامان شکنجه هر لحظه شنیدن نگاه بی تحمل و بی آرامش و نگران آدم ها... هیچ وقت قرار نیست تاسی که سرنوشت برای ژنتیک، احساسات و عواطف و هیجاناتمان ریخته به سمتی متعادل تر گردانده شود...هیچ وقت قرار نیست به آرامش برسم... هر روز به فراخور مختصات فعلی جامعه ایران، همه چیز بدتر و بدتر می شود...امید ها خاموش تر، انگیزه ها کم رنگ تر و تنش ها بیشتر و تاب آوری ها نحیف تر...نفرتی که از پدرم و نحوه زندگی اش دارم ...فداکاری و مردم داری کریهش، مفاهیم پوسیده ذهنش در قبال مردم و زندگی ...تحمل این خانه پر از فداکاری و فریب به خود را برایم سخت تر و سخت تر می کند... باید از این خانه رفت اما میراث این خانه هر کجای دنیا که بروم با من هم نفس و در بریدن نفسم آماده به یراق ترین است...به هیچ نتیجه ای نمی رسم... به هیچ نتیجه ای نمی رسم...این خانه هم کشتارگاهست و هم زادگاه! </description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 12:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله آخر آینه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazal_esmaeli/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-cmhr5ccznvjg</link>
                <description>من همیشه دلم میخواسته با قلمم دیده بشم و حالا مدتیه نشانه ها مثل لحظات آخر یک کبریت در حال احتراق، وحشیانه شعله می کشند تا کاملا به خاموشی و تاریکی محض برسند، مگر آنکه؟!</description>
                <category>آهو</category>
                <author>آهو</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 12:14:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>