<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghazalehm</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 20:45:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6580/avatar/9orO7b.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</title>
            <link>https://virgool.io/@ghazalehm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به بهانه مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-qenbikq4kmtn</link>
                <description>پنجم دبستان بودم. کلاس کوچک ما خیلی شلوغ بود. نیمکت های چوبی زوار درفته برای استفاده بهینه از فضای کلاس، به فشرده ترین حالت ممکن چیده شده بودند و روی هر نیمکت، سه تا دختر بچه که دیگر خیلی هم کوچک نبودند کنار هم می نشستند. من و هدیه و لیلا روی نیمکت اول ردیف سمت راست می نشستیم و هر سه اصرار داشتیم که حتما کیف هایمان را هم روی نیمکت و کنار خودمان بگذاریم. برنامه نوشته بودیم که هر روز چه کسی سر یا وسط یا ته نیمکت بنشیند. من از ته نشستن متنفر بودم. حس فشرده شدن بین دیوار و میز چوبی و دو تا همکلاسی دیگرم را داشتم. حس می کردم گیر افتادم، راه فرار ندارم، نفسم بالا نمی آمد. دقیقا مثل حسی اضطرابی که الان، توی اتوبوس یا مترو شلوغ دارم... وسط نشستن هم دردسر خودش را داشت. اگر امتحانی در کار بود نفر وسط باید پایین می رفت. یعنی مینشست روی زمین خاکی و سرد و برگه امتحانش را می گذاشت روی نیمکت. مهم نبود که یخ می زدیم، نه نوری در کار بود و نه اکسیژنی. فقط مهم بود که یک وقت نگاهمان به برگه بغل دستی نیفتد.موضوع را به خانم معلم گفتم.میخواستم یکی از نیمکت های ردیف وسط بنشینم که حداقل ته ای نداشته باشد. معلم تلاشی برای حل مشکل من نکرد. آن روزها بچه ها هیچ اهمیتی نداشتند. ویژگی های شخصیتی منحصر به فردشان خیلی پیش پا افتاده تر از آنی بود که بخواهد ذهن معلم را مشغول کند. ما توده ای بودیم از بچه های نادان که نظام آموزشی می بایست ما را به راه راست هدایت کند. روزهایی که ته نیمکت می نشستم، تنها دلخوشی ام پنجره مجاورم بود. نگاهم را میدوختم به حیاط خانه همسایه. یک  خانه خیلی قدیمی و خالی از سکنه، با پنجره های شکسته و حیاط مملو از گیاهان انبوه هرس نشده و حوض مستطیل شکلی با آب سبز لجن آلود که ماهی های قرمز درشت در آن شنا می کردند. آرزو می کردم به جای فشرده شدن در نیمکت چوبی قراضه در حیاط آن خانه قدیمی بازی می کردم.من آن سال نمره های خوبی نگرفتم. معلم هیچ وقت نفهمید که من به جای تخته، به بیرون از پنجره نگاه میکنم و غرق خیال میشوم. اهمیتی نداشت که چرا نمی خواهم ته نیمکت بنشینم. همانطور که مهم نبود که در چه درسی قوی و در چه درسی ضعیف هستم. و اگر نمره خوبی نگرفتم دلیلش چیست؟ ما خیلی کم اهمیت تر از آنی بودیم که بخواهیم ذهن معلممان را مشغول کنیم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 12:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ardtiw3heppf</link>
                <description>روزی که پست تولد یک سالگی دخترم رو منتشر کردم و از سختی های برگزاری جشن تولد گفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم شرایطی به وجود بیاد که تا دو سال بعد هم نتونم جشنی  برگزار کنم. برای همین تولد سه سالگی، مثل تولد دو سالگی فقط در جمع خانواده سه نفره ما برگزار شد.چند وقت پیش، یکی از بلاگرهای اینستاگرام که روانشناس و مشاور هستند، استوری گذاشته بودن برای جشن تولد 4 سالگی پسرشون. ایشون در استوری ها، به خودشون خداقوت و دستمریزاد گفته بودن بابت تمام تلاش ها و سختی ها و بالا و پایین های فرزندپروری در این چهارسال. وقتی نوشته های ایشون رو خوندم خیلی تعجب کردم و مدتها به فکر فرو رفتم...من هیچ وقت در هیچ زمینه ای به خودم خسته نباشی و خداقوت نگفتم، چون همیشه فکر می کردم که کار خاصی نکردم، یا دیگران شرایط خیلی سخت تر و پیچیده تری از من رو از سرگذروندن برای همین دلیلی برای تشویق خودم نبوده. حتی اگر کسی هم از کاری که من انجام داده بودم تعریفی می کرد، فکر می کردم شاید داره اغراق می کنه. در مورد بچه داری هم همینطور بود. همیشه و همیشه به خودم می گفتم، تو که یک بچه داری  پس اونایی که دو تا بچه یا بیشتر دارن و به همه کاری هم می رسند چی بگن؟ از طرفی هر سختی که متحمل شدی، همه مادرها این شرایط رو داشتن. در نتیجه کار خاصی نکردی که بخوای به خاطرش از خودت تشکر کنی!وقتی استوری های این خانم روانشناس که از قضا یک بچه بیشتر ندارن رو خوندم، به این فکر کردم که چقدر جاداره که تلاش ها و دستاورد هام رو اینقدر دست پایین نگیرم، با خودم مهربون تر باشم و بیشتر همدلی کنم. پ.ن: هنوزم برام عجیبه که برای این سه سال، بدون در نظر گرفتن کم و کاستی ها و شکست ها، به خودم خدا قوت بگم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 11:58:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pdc158vzeyql</link>
                <description>بعد از یک روز کاری خسته کننده، به این فکر میکردم که چطور میتوانم یک جشن کوچک به مناسبت روز ولنتاین در خانه بگیریم. تنها کاری که میتوانستم بکنم خرید پاستیل و مارشمالو قلبی و آب میوه و چند بادکنک قرمز بود. همسرم هم با شکلات و گل به خانه آمد و حالا منتظرم تا دخترم از خواب بعد از ظهر بیدار شود تا همه لباسهای قرمز بپوشیم و جشن بگیریم. وقتی دانشجو کارشناسی بودم (15 سال قبل)، روز ولنتاین دختران و پسرانی را میدیدم که به عروسک فروشی مجتمع تجاری نزدیک دانشگاه میرفتند و برای هم عروسک میخریدند. خب، من و دوستانم کسی را نداشتیم تا برایمان شکلات و عروسک بخرد برای همین از سوپر سر کوچه دانشگاه چیپس و پفک میخریدیم و ولنتاین را به هم تبریک میگفتیم! یادم هست در آن سالها و حتی تا همین چند وقت پیش یک جو ولنتاین ستیزی هم وجود داشت که این مراسم غربی است و ما سپندارمزدگان داریم و فلان و بهمان... هر که ولنتاین را جشن میگرفت غرب زده بود و حتی یادم است یکی از این سالها فروش عروسک قرمز و... را هم ممنوع میکردند. این روزها خیلی بیشتر از قبل دنبال بهانه های کوچک شادی میگردم. به غربی و شرقی بودنش کاری ندارم. به بزرگ و کوچکی، با اهمیت یا بی اهمیت بودنش هم همینطور. اینقدر این روزها همه چیز بد و تلخ و سیاه است که باید روزنه های کوچک امید را به سختی یافت و شادی را در زندگی جاری کرد. </description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 17:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-oqwfgfwdzpmy</link>
                <description>فصل اول:من و مامان فقط بیست و یک سال با هم اختلاف سنی داریم. وقتی بچه بودم، بعضی از غریبه ها فکر می کردند ما با هم خواهریم. ولی مامان بسیار جوان من، همیشه مامان بود. مهربان، جدی و خود دار. مامان هیچ وقت احساساتش را بروز نمی داد و به شدت معتقد بود که محبت باید در عمل  نشان داده شود. مامان همیشه بیشتر از من می دانست و همه کارها را بهتر از من انجام می داد.فصل دوم:وقتی هشت سالم بود، مشکلی برای خانواده ما پیش آمد. مامان خیلی تحت فشار روحی بود. برای اینکه بتواند مسائل پیش آمده را فراموش کند، سر کار رفت. مامان معلم شد در یکی از جنوبی ترین مناطق تهران. مدارس آن زمان سه شیفته بود. مامان توی تاریکی صبح با سرویس می رفت و بعد از غروب، خسته و کوفته به خانه بر می گشت. من مامان را درک نمی کردم. نه فشار روحی اش را و نه لزوم سر کار رفتنش را. کم کم به دوران بحرانی نوجوانی نزدیک می شدم و رابطه من و مامان بیشتر از همیشه تیره و تار شد. ما از هم فاصله گرفتیم چون همدیگر را درک نمی کردیم. مدام با هم جر و بحث می کردیم و به هیچ نتیجه ای هم نمی رسیدیم.فصل سوم:مشکل به وجود آمده بعد از 5 سال حل شد. مامان آرامش بیشتری پیدا کرد. من هم از دوران بحرانی اوایل نوجوانی گذر کردم. رابطه مان بهتر شد. مامان همچنان مهربان، جدی و خوددار بود. هیچ وقت مثل یک دوست، با من از احساساتش حرف نزد. او همیشه همان مامانی بود که بیشتر از من می دانست و کارها را بهتر از من انجام می داد. فصل چهارم:دیگر در اواخر دهه دوم زندگی بودم و از نظر تحصیلی و شغلی و شخصیتی ثبات نسبی داشتم. رابطه ام با مامان خوب بود ولی دلم می خواست صمیمی تر باشیم. دوست داشتم برای من از احساسات و آرزوهایش بگوید. اصلا با هم بنشینیم و غیبت کنیم! ولی مامان جدی تر از این حرفها بود! ازدواج کردم. مادر همسرم دقیقا برعکس بود. اهل گپ و گفت از سیر تا پیاز با خانواده. و ابراز محبت های زبانی به صورت آبشاری! چقدر دوست داشتم من و مامان هم اینطور بودیم. ولی مامان عادت داشت حمایت و محبتش را تمام و کمال در عمل نشان دهد.فصل پنجم:دخترم به دنیا آمد. می خواستم همه بار را خودم به دوش بکشم اما خیلی زود فهمیدم چقدر به حمایت و کمک های مامان احتیاج دارم. حمایت های بیدریغی که اگر نبود خیلی زود از پا در می آمدم. مامان کنارم ایستاد. درست است که معمولا محبتش به من را به زبان نمی آورد، هنوز هم توی خیلی از کارها اصلا من را قبول ندارد و دائم از من ایراد می گیرد تا شاید به خودم بیایم و فلان نقطه ضعفم را اصلاح کنم!، اما مامان همیشه حمایتم کرد و امیدوارم بتوانم ذره ای از حمایت ها و محبت های عملی اش را جبران کنم.روز مادر مبارک!</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 14:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی و هفت سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-x7vd6gzaibb7</link>
                <description>چند روز پیش، سی و هفت ساله شدم و این شد بهانه جدیدی برای نوشتن دوباره...دومین روز زمستان امسال، برای من شبیه بقیه روزهای هفته و ماه و سال بود. دیگر منتظر تبریک به موقع دوستان،غافلگیری، هدیه و ... نبودم. همانطور که خودم هم خیلی وقتها روز دقیق تولد دوستانم را فراموش می کنم و باید بین پیام های تبریک سالهای قبل بگردم تا نشانی از تاریخ تولدشان پیدا کنم.امروز که سی و هفت ساله شدم بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی دلتنگ خودم هستم. همان دختری که سالهای سال است فراموش کردم دستی به سرش بکشم، دلداری اش بدم و برای همه تلاش هایش تحسینش کنم. همان دختری که یادم نمی آید کی برای خوشحالی خودش هدیه ای خریده، یا فقط برای دل خودش کاری کرده و آخرش هم حس عذاب وجدان نگرفته. دوست دارم از اینجا به بعد زندگی، با خودم مهربان تر باشم. از جسمم و روحم خیلی بیشتر از قبل مراقبت کنم و هوای خودم را داشته باشم.برای شروع، دیروز فقط برای دل خودم یک کیک فول شکلاتی پختم، با اینکه می دانستم ممکن است بقیه اعضاء خانواده انواع دیگر کیک را دوست داشته باشند. طعم شکلاتی کیک در اعماق جانم نشست. قدم اول خوبی برداشته بودم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 13:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-wp6u1c1jsqzt</link>
                <description>یکی از صفحاتی که دنبال می کنم چالشی گذاشته بود درخصوص خود مراقبتی. روز اول باید نامه ای برای خودمون می نوشتیم و از احساسمون نسبت به خودمون می گفتیم.من این نامه رو ننوشتم اما حرفهام  رو بارها با خودم مرور کردم. وقتی به خودم، از بیرون نگاه کردم، فهمیدم که چقدر در تمام این سالها به خودم سخت گرفتم. همیشه به خاطر نداشتن ها و نرسیدن ها خودم رو سرزنش کردم. فکر می کردم که باید به جایی برسم یا آدم دیگه ای بشم شبیه آدم های موفق اطرافم، غافل از این که من، با همین خصوصیات اخلاقی فعلی، با همین موفقیت ها و ناکامی های کوچیک و بزرگ، با همین زندگی خیلی خیلی معمولی هم لایق تحسینم و می تونم به خودم افتخار کنم.احساس کردم که چقدر نیازمندم که خودم رو نوازش کنم، بزنم به شونه خودم و بگم کارت عالی بوده. قدر خودت رو بدون. حتی برای خودم هدیه ای بخرم و برای شادی ام کاری کنم.من نامه رو ننوشتم اما فهمیدم که چقدر نیاز دارم که بیشتر از قبل به خودم مهربانی کنم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 14:00:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی و شش سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-wnqawg9kldsu</link>
                <description>باز هم دومین روز زمستان و سالگرد تولد من. این بار تولد سی و شش سالگی، در زمانی که خیلی بیشتر از سالهای قبل، روز تولد شبیه بقیه روزهای زندگی است.وقتی بیست و چند ساله بودم، رسیدن سالگرد تولد و اضافه شدن یک سال به عدد سالهای عمر، برایم هیجان انگیز و جالب بود اما از سی و یکی دو سالگی به بعد، رسیدن سالگرد تولد کمی هم ترسناک بود. بدم نمی آمد هم خودم و هم بقیه این روز را فراموش کنند، تا من هم از این واقعیت که یک سال دیگر از عمر گرانقدر از کفم رفت فرار کنم!این روزها که به دلیل تقارن آلودگی هوا و تعطیلی مهدکودک ها و مدارس و مریضی دخترم، مدتی است در خانه پدر و مادرم هستم، مثل گذشته ها نقش فرزند بودن برایم پررنگ تر شده. دیشب که آهنگ تولد گذاشته بودم و داشتم با دخترم می رقصیدم (بلکه پنج دقیقه سرگرم شود و دست از بهانه گیری بردارد!)، بابا گفت &quot;راستی رفتی تو سی و هفت؛ ببین عمر چه جوری می گذره!&quot; اینجا بود که هم من و هم بابا در دل گفتیم &quot;واقعا کی من اینهمه بزرگ شدم و چه جوری این سالها به سرعت برق گذشت؟!&quot;ولی، وقتی که مادر باشی مهم نیست که بیست چند ساله ای یا سی و چند ساله یا حتی بالاتر. باید پرانرژی و سرزنده باشی برای فرزندی که به عدد سنت اهمیتی نمی دهد ولی حال و احوال و شور و شوقت برایش خیلی خیلی مهم است.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 12:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادمانی در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lee4kunsmmje</link>
                <description>آیا ما می توانیم یکباره تصمیم بگیریم که به میزان خیلی زیاد شاد باشیم؟ یا اصلا می توانیم به اندازه دوست و همکار شاد و سرخوشمان احساس شادمانی کنیم؟نه! همه ما آدمها یک ظرفیت خاصی برای شاد بودن داریم. همه چیز دست ما نیست. ژنتیک بر میزان توانایی ما برای شاد بودن تاثیر دارد. همینطور شرایط زندگی، گذشته ای که داشته ایم، تربیت خانوادگی، شرایط اجتماعی و فرهنگی و غیره. اما ما می توانیم همت کنیم تا حداکثر استفاده از ظرفیتمان برای شادی را داشته باشیم و احتمالا این مقدار شادی برای ما کافی خواهد بود.خیلی از عوامل خارجی و رویدادهای زندگی می توانند بر شادی ما تاثیر گذار باشند. مثلا داشتن پول کافی، ازدواج خوب، روابط اجتماعی عمیق و با کیفیت، داشتن نگرش مذهبی. مواردی که ذکر شد در تحقیقات انجام شده به عنوان مهمترین عوامل خارجی تاثیر گذار بر شادمانی افراد ذکر شده اند. اما می دانستید که محقق شدن تمامی این موارد فقط 8 تا 15 درصد در افزایش حس شادی شما موثر است؟سرچشمه شادمانی، درون ماست. از افکار ما نشات می گیرد. افکاری که می توانند احساسات مثبت را در ما تقویت کنند. رویکرد ما نسبت به گذشته و آینده می تواند بر احساسی که نسبت به زمان حال داریم تاثیر گذار باشد.برای تقویت احساس شادمانی، باید خاطرات خوب گذشته و دستاوردهایمان را پررنگ تر کنیم و بابت آنها سپاسگذار باشیم. می توانیم هر شب قبل از خواب چند مورد از موهبت های زندگیمان را به یادبیاوریم و بابت آنها شکرگذار باشیم. در مورد خاطرات بد، باید ببخشیم، خودمان را، دیگران را. تجربه های بد فراموش نمی شوند، سرکوب نمی شوند اما ما می توانیم کمرنگشان کنیم و از آنها بگذریم.آینده را با خوشبینی و امیدواری پیشبینی کنیم. رویدادهای بد را گذرا، محدود و غیرشخصی ببینیم و رویدادهای خوب را همیشگی، فراگیر و شخصی.خلاصه اینکه دست از رنده کردن خودمان برداریم! آن رادیو افکار منفی درونی مان که مرتبا در حال سمپاشی است را خاموش کنیم و با قدردانی و خوشبینی به گذشته و آینده مان نگاه کنیم تا شادمانی را در لحظه حال جاری کنیم.اما برای افزایش شادمانی در لحظه حال چه کنیم؟ اول اینکه لذت های کوچک زندگی را بشناسیم و سعی کنیم آن ها را به تناوب در زندگی روزمره مان جا دهیم. مثل لذت خوردن غذای خوب، دیدن فیلم، معاشرت با دوستان. دوم اینکه سعی کنیم در زندگی حداقل یک علاقمندی شخصی و قلبی (صرف نظر از شغلمان) را دنبال کنیم کارهایی مثل ورزش، هنر، ادبیات و غیره.  و آخر اینکه برای زندگی خودمان معنا بسازیم. سختی ها را طوری برای خودمان تعبیر و تفسیر کنیم که به یکی از ارزشهای والای زندگیمان گره بخورد.پ.ن: این پست برداشت شخصی من بود از سخنرانی دکتر مصطفی فروغی با عنوان شادمانی اصیل</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 09:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-gyawzvky5gro</link>
                <description>یک شب که داشتم با خستگی زیاد، ظرف های کثیف را میشستم با خودم فکر کردم که ای کاش کارهای امروز هر چه سریعتر تمام شود و بخوابم! هر چند خواب منقطع شبانه (به لطف بیدار شدن های مکرر دختر کوچولو) هم خیلی زود تمام می شود و دوباره روز از نو و روزی از نو!به خودم که آمدم دیدم شادی و لذت بردن از لحظه حال مدتی است که برای من به شدت کمرنگ شده. فقط دارم به صورت ربات وار وظایفم را انجام می دهم تا روزها و هفته ها بگذرد. جالب اینجاست که در گذشته هم همین طرز فکر را داشتم. حتی وقتی دانشجوی کارشناسی بودم یعنی دوران طلایی خوشگذرانی و بیخیالی! دوست داشتم زودتر مدرکم را بگیرم و وارد مرحله تحصیل در مقاطع بالاتر و دنیای کار و ... بشوم. غافل از اینکه مراحل بعدی، همیشه سخت تر و چالشی تر از مراحل قبلی بودند.یاد کتاب پروژه شادی افتادم که چند سال پیش بسیار معروف شده بود. نویسنده کتاب، که یک زن سی و چند ساله شاغل و دارای دو فرزند بود یک روز از خودش می پرسد که جایگاه شادی در زندگی او چیست؟ بعد شروع می کند به برنامه ریزی برای شادتر بودن. هر ماه چند تا تصمیم کوچک می گیرد تا درجه شادی اش را کمی بالاتر ببرد و بعد از یک سال، به هدفش می رسد.احساس کردم که من هم واقعا احتیاج دارم به برنامه ریزی برای شادتر بودن. باید کارهای روزمره را، هرچقدر هم که سخت و بی مزه باشند یک جوری ربط بدهم به شادی. تا حالم بهتر بشود و در دام فرسودگی روانی نیفتم.پ.ن: در پست های بعدی می خواهم خلاصه ای از یک سخنرانی در مورد احساس شادمانی اصیل در زندگی را بنویسم</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 12:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی خبری</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-rmhi8smllghn</link>
                <description>اینترنت برای من جایگاهی برای کسب درآمد نیست. یک منبع دریافت اطلاعات و همچنین سرگرمی است. نبودش اختلالی در زندگی ام ایجاد نمی کنه و حتی شاید جالب باشه که مدتی بدون این اعتیاد روزگار مدرن، سر کنم. اما قطعا برای افرادی که از شبکه های مجازی برای جلب مشتری و راه اندازی کسب و کار استفاده کردند این روزها خیلی خیلی سخت می گذره. مثل مغازه داری که برای مدت نامعلومی، محل کسبش پلمب می شه و حتی نمی دونه از کی می تونه دوباره مشغول به کار بشه.و اما ما... در بیخبری عمیقی به سر می بریم. از خودم می پرسم قبل از  عصر ارتباطات واقعا روزگار چطور می گذشت. وقتی افراد نهایتا از کوچه محل زندگیشون خبر داشتند یا هفته ها طول می کشید تا خبری از اعضای فامیل بگیرند، زندگی راحت تر بود یا سخت تر؟ جواب من اینه: زندگی ساده تر بود، اطلاعات کمتری به مغز ما وارد میشد و سطح استرس پایین تری داشتیم. این روزها توی تاکسی و مترو کمتر کسی به گوشی اش نگاه می کنه. فرصت داریم برای دیدن برگ های پاییزی، آسمون ابری و استشمام هوای تمیز بارون زده. ولی با این همه، ای کاش زودتر اینترنت راه بیفته تا کسی غصه از بین رفتن کسب و کارش رو نداشته باشه. تا هیچ دانشجویی برای  کسب علم به مشکل نخوره و عادی ترین امکان در این روزگار، یعنی جستجو کردن و کسب اطلاعات برای مردم ما محال نباشه.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 10:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-iwqbkycghj61</link>
                <description>برای دومین بار در یک ماه اخیر، من و دخترم با هم مریض شده بودیم. اینقدر خسته و بی انرژی بودم که حتی توان جمع و جور کردن خودم رو هم نداشتم چه برسه به پرستاری دخترم. تو این شرایط فقط یک کار بود که می تونست به اندازه ده تا آمپول تقویتی هر دومون رو سرپا کنه. رفتن به خونه مامانم برای چند روز!از مطب دکتر دخترم، با یک کیسه پر از دارو در دست، خودم رو کشون کشون رسوندم اونجا. خونه مامان و بابا مثل همیشه غرق در آرامش و نظم بود. از محبت و مراقبتشون دلم قرص و پشتم گرم شد. به خودم گفتم چقدر خوبه که کنارم هستند و میتونم توی لحظات بحرانی، از حمایتشون بهره بگیرم. چقدر دلگرم کننده است که جایی رو دارم که توی خستگی بهش پناه ببرم و مطمئن باشم که بعد از چند روز سرحال و پرانرژی برمی گردم به روتین زندگی خودم. خدا رو شکر به خاطر وجودشون.من چند پست قبل نوشته بودم که برام کمک خواستن از پدر و مادرم سخته چون فکر می کنم این کار نشانه ضعف منه و به دردسر انداختنشون منو شرمنده می کنه اما در مواردی که اخیرا پیش اومد حمایتشون رو با آغوش باز پذیرفتم و بسیار لذت بردم و انرژی گرفتم. فکر می کنم تفاوت احساس من در این دو موقعیت به این دلیله که وقتی من فکر می کنم خودم از پس مشکلات بر میام و پدر و مادرم از روی دلسوزی و محبت میخوان به من کمک کنند، حس خوبی ندارم چون انگار این کمک کردن توانایی من رو زیر سوال می بره اما وقتی خودم ازشون درخواست کمک می کنم، حمایتشون برام به شیرینی و دلچسبی عسل می شه.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 09:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر شاغل، بدون فیلتر</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1-iodciduvh1y9</link>
                <description>دو هفته ای هست که دختر یک سال و نیمه ام رو گذاشتم مهدکودک. این اتفاق، همه چیز رو در زندگی ما تحت الشعاع قرار داده. به هم خوردن نظم خواب، بدقلقلی و چسبندگی به من بعد از برگشت به خونه، و از همه بدتر مریضی. مریضی که حتی من رو هم درگیر خودش کرده.به هیچ کاری نمی رسم. حتی برای خودم هم وقت و حوصله ای ندارم. هر روز صبح میخزم سمت اداره و با قهوه خودم رو سرپا نگه می دارم و همکارهای خوش انرژی و پرتلاشم رو نگاه می کنم. سعی میکنم من هم پرانرژی و خلاق باشم اما واقعا نمی شه. دیگه برام مسجل شده که مدیرم اصلا روی من حساب نمی کنه چون اون کارمند سابق نیستم. بعد از ظهر دوباره میخزم سمت مهد و بعد هم خونه. خونه بهم ریخته و پر از لک و کثیفی. در حدی که وسایل رو بتونم پیدا کنم، خونه رو مرتب می کنم و از خودم می پرسم واقعا من با این حجم از شلختگی قراره چی یاد دخترم بدم؟! خیلی زود شب از راه می رسه و بعد از خوابوندن دخترم من می مونم و آشپزخونه منفجر شده! وقتی که همه چیز، در حد سرسری مرتب و تمیز میشه وقت خواب می رسه اما من می دونم که شب کوتاهه و دو سه باری هم قراره دخترم از خواب بیدار بشه و فردا صبح حجم جدیدی از خستگی به خستگی های قبلی افزوده بشه!من آدم پرانرژی ای نیستم. نمی دونم دلیلش فیزیکی هست یا روحی و آیا میشه با روش هایی مثل خوردن قرص های مکمل غذایی،یا تلقین یا ... سطح انرژی رو بالاتر برد. فقط می دونم که خیلی خسته ام و وقتی که خیلی خسته ام یهو همه چیز از دستم رها میشه!</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 13:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-h6uqge68yc56</link>
                <description>مشغول کار در آشپزخانه بودم و برای اینکه دخترکوچولوم مزاحم نباشه از همسرم خواستم با هم به اتاق دخترم بروند و با عروسک ها بازی کنند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای شکسته شدن چیزی به گوش رسید. وقتی به اتاق رفتم منظره ای که دیدم رو باور نمی کردم. عروسک فاخری که ته کمد دخترم قایم کرده بودم تا سالها بعد بهش بدم به صورت پودر شده کف زمین بود!عروسک هدیه ای بود از آمریکا، با صورت و دست و پای سرامیکی ظریف که با دست رنگ آمیزی شده بود. موهایی بسیار نرم و درخشان و خوش حالت و لباس دست دوز سفید و صورتی. همسرم که نمی دونست عروسک شکستنیه اونو به دخترم داده بود و بقیه ماجرا هم قابل حدسه!مثل خیلی از چیزهایی که بعد از دست رفتن بیشتر به ارزششون واقف میشیم ولی وقتی هستند قدرشون رو نمی دونیم، به این فکر کردم که این عروسک یک اثر هنری ماندگار بوده و میتونسته سالها بعد برای دخترم بسیار خاطره ساز و با ارزش باشه. شرکت تولید کننده این عروسک ها، بسیار معروفه و عروسک های قدیمی این برند، ارزش خیلی بالایی دارند. عروسک دخترم که از ارزون ترین عروسک های این برند محسوب میشه قیمتش به پول ما تقریبا 500 هزار تومن میشه و اصلا در ایران موجود نیست و اگر بخوای از آمریکا هم مشابهش رو سفارش بدی با سایر هزینه ها باید حدود یک میلیون تومن خرج کنید.ناراحتی ام از این قضیه قابل وصف نبود (برعکس همسرم) دائم از خودم می پرسیدم چرا من اینقدر ناراحتم؟در نهایت به این نتیجه رسیدم که به جای زیر سوال بردن حس خودم، باید اون رو بپذیرم. هیچ اشکالی نداره که من برای پودر شدن عروسکی که ارزش مادی و غیر مادی زیادی داشته ناراحت باشم ولو اینکه فقط و فقط یک عروسک بوده باشه.مثل خیلی از موارد مشابه، رفتم در فاز جبران. بعضی وقتها برای جبران، کارهای عجیب و غریبی می کنم. اما با تحقیقاتی که کردم، فهمیدم که این خسران، امکان جبران به صورت جایگزینی رو نداره و شاید هیچ وقت هم نداشته باشه. تلخه ولی باید پذیرفت که بعضی از دست دادن ها هرگز جبران نمی شوند (و حتی اگر بشوند مزه سابق رو نخواهند داشت)بعد از ناراحتی و پذیرش، باید به روزهای آینده فکر کرد. اینکه با شکستن عروسک، قرار نیست تمام خاطره سازی ها و خوشی های آینده خراب بشه. دخترم می تونه در آینده با خیلی چیزهای دیگه خوش باشه.پ.ن1: شاید برای شما عجیب باشه اینهمه داستان پردازی برای یک عروسک! ولی برای من داستان تکراری تمام از دست رفتن های ریز و درشت زندگیمه که به راحتی باهاشون کنار نیومدمپ.ن2: امیدوارم وقتی در آینده دخترم اسباب بازیش رو شکوند و گریه کرد، بهش نگم این که چیزی نیست و گریه نداره!!!پ.ن3: هنوز هم ته دلم برای ازدست رفتن عروسکی که جایگزین نمیشه ناراحتم، و این اشکالی نداره!</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 15:51:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاجعه خدمت تاکسی های اینترنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C-y8592dfwwgrf</link>
                <description>چند سال پیش که تاکسی های اینترنتی وارد بازار رقابت با آژانس ها و تاکسی های گردشی و مسافرکش ها شدند، مزیت هایی مثل احترام به مسافر، قیمت خوب و شفاف، راحتی، پشتیبانی قوی و ... موجب شدند که خیلی زود مشتریان خودشون رو جذب کنند. اما متاسفانه مثل خیلی از کسب و کارهایی که موفق می شن و سهم قابل توجهی از بازار رو کسب می کنند، سطح خدمت رسانی شون بعد از مدتی به شدت افت کرد.قیمت گذاری نامعقول، پشتیبانی غیر پاسخگو، بی حرمتی های مسافر و راننده به هم، قبول نکردن کرایه اعتباری، راننده های نابلد و ... یک بار دیگه به ما ثابت کردند که احترام به حقوق دریافت کنندگان خدمات فقط در حد شعارهای تبلیغاتیه.این روزها با شرایط نا به سامان اقتصادی، هر کسی با هر سن و سطح سواد و فرهنگی، حتی اگه یک ماشین کثیف و درب و داغون داشته باشه، حتی اگه اصول استفاده از تلفن هوشمند رو بلد نباشه، از کنار خیابون به عنوان راننده ثبت نام می کنه و وارد این شرکت ها می شه. شرکت محترم هم اصلا به خودش زحمت برگزاری دوره آموزشی کار با نرم افزار یا چک کردن سطح توانایی های راننده رو نمی ده. و فاجعه از همین جا آغاز می شود!دیروز صبح با کلی عجله می خواستم خودم رو به شرکت برسونم و در کمال ناباوری 5 بار تقاضای سفر من از طرف راننده لغو شد! اونم درحالیکه من به طور متوسط برای هرکدوم 10 دقیقه صبر می کردم و تا به من نزدیک می شدن به دلیل بلد نبودن استفاده از نقشه برای پیدا کردن کوچه، سفر رو لغو می کردند. خلاصه اینکه یک ساعت سر کوچه منتظر ایستاده بودم و درنهایت منصرف شدم و با کلی تاخیر به محل کارم رسیدم.من به دلیل شرایطم خیلی از تاکسی های اینترنتی استفاده کردم و می کنم و از اونجایی که روحیه سازشکاری دارم خیلی از مشکلات مثل تاخیر چند دقیقه ای راننده، کولر نزدن، بلد نبودن استفاده از مسیر یاب، درخواست کرایه نقدی و ... رو درنظر نمی گیرم. حتی امتیاز کم هم نمی دم و با خودم فکر می کنم که این راننده هم مثل پدر منه که برای حل کردن هزار و یک مشکل زندگی به این کار رو آورده اما در اتفاقی که دیروز برای من افتاد واقعا شرکت ها رو در آموزش ندادن راننده ها مقصر می دونم. البته من موضوع رو به پشتیبانی شرکت اطلاع دادم، هرچند فکر نمی کنم شکایتم خیلی تاثیر گذار بوده باشه.شما هم اخیرا با چنین مشکلاتی در رابطه با تاکسی های اینترنتی مواجه بودید؟</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2019 13:23:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غر نوشت کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%BA%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-w6ovjsrml1lw</link>
                <description>&quot;شما همون فرد دو سال قبل نیستید&quot;این جمله رو مدیرم گفت وقتی که از تاخیر ورود های مکرر من شاکی شده بود. بهش حق می دادم. در حد خوبی با شرایط من راه اومده بود و حالا واقعا انتظار داشت کارمند منظم تری باشم. البته خبر نداشت که من برای جبران تاخیر ورودم، ساعت نهار رو به یک ربع تقلیل دادم. من هم چیزی نگفتم چون عصبانی بود و نمی خواستم رویکرد تدافعی داشته باشم.ولی دلخور شدم. این رو هیچ کس نمی دونه جز خودم. حتی همکارم که اون هم آماج انتقادات بیشتری قرار گرفته بود، جلوی مدیر گریه کرده بود و گفته بود که از دفتر میره. من به مدیر حق می دادم که ناراحت باشه اما از اینکه بعد از سالها من رو نشناخته و فکر می کنه از موقعیتی که دارم سواستفاده می کنم، دلخور شدم.خوب که به حرفش فکر کردم دیدم واقعا من همون فرد دو سال پیش نیستم. چون الان سر وقت رسیدن به اداره، به متغیر های خیلی زیادی ربط داره که بعضی هاش واقعا غیرقابل پیش بینی و از کنترل من خارجه.از طرفی، احساس می کنم مثل گذشته تمرکز روی کارم ندارم. انگار ذهنم کشش قبل رو نداره و نمی تونم مسائل رو به خوبی قبل تحلیل کنم. پروژه ای دستم نیست که صفر تا صدش با خودم باشه و روی انجام شدنش تعصب داشته باشم. حس می کنم کارهای خرده ریز از محور های متعدد کاری که به من ارجاع میشه مثل یک کلاف سردرگم و بی سر و تهه.خلاصه اینکه از یک کارشناس قدرتمند و مسلط، تبدیل شدم به یک کارمند متوسط! با وجود اینکه هنوز هم سعی می کنم با مسئولیت پذیری کارهام رو انجام بدم، اما واقعا انگیزه و انرژی قبل رو ندارم. آیا اشکال کار از منه که نسبت به قبل انرژی کمتری برای کار دارم و باید راهکاری پیدا کنم؟ یا اشکال کار از مدیرم که به جای دلجویی و درک شرایط جدیدم، به طور مستقیم و خیر مستقیم از من انتقاد می کنه؟</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 15:12:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره حرکت!</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-smd5r6tkcvyv</link>
                <description>تقریبا یک ماهه که اینجا چیزی ننوشتم. در این مدت کاملا چرخ بهبود مستمر زندگی من پنچر شده بود و من چیزی برای نوشتن نداشتم جز روزمرگی.در چنین مواقعی، همه برنامه ریزی هام رو ول می کنم فقط به کارهای روتین زندگی می رسم. اصلا دوست ندارم به لیست اهدافم نگاه کنم و سعی کنم حتی شده برای یک قدم بهشون نزدیک بشم. حتی انگار از یادآوریشون فرار می کنم. معمولا وقتی یک اتفاق ریتم معمول زندگی من رو بهم می زنه، مثل یک قطار از ریل زندگی خارج می شم و کمی طول می کشه تا به وضعیت قبل برگردم!ولی با این وجود خوشحالم. کاری کردم که وزنش از همه کارهای نکرده ام در این مدت بیشتر بوده. من تونستم یک مشکلی که برای پدر و مادرم پیش اومده بود رو به بهترین شکل حل کنم و قلبشون رو شاد کنم و این از همه چیز برای من مهم تر و با ارزش تره.می خوام برگردم. مثل قطار از ریل خارج شده ای که باز به مسیر خودش برمیگرده. امیدوارم که بتونم چرخه بهبود مستمر رو در زندگیم بچرخونم و اینجا ازش بنویسم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 16:09:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی از من یاد میگیره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-oy0ks29kjtxh</link>
                <description>چی از من یاد میگیره؟این یک سوال خیلی ترسناکه که اکثر والدین از خودشون می پرسند. همه ما نقطه ضعف هایی داریم که سالهاست با اونها خو گرفتیم. حتی گاهی اوقات ماهرانه این نقاط ضعف رو از چشم سایرین دور نگه می داریم. همتی نمی کنیم برای بهتر شدن و با شرایط موجود راحت هستیم.اما .... وقتی که چشم های فرزندمون کنجکاوانه به ما دوخته می شه، وقتی که می دونیم از کوچکترین اعمال ما الگو برداری می کنن و وقتی نمی تونیم نقاط ضعفمون رو از اون ها پنهان کنیم، می فهمیم که دیگه نمی تونیم به زندگی مسالمت آمیز با نقاط ضعفمون ادامه بدیم، چون دوست نداریم فرزندمون میراث دار نقاط ضعف ما باشه!من این سوال رو در موقعیت های مختلف از خودم می پرسم. مثلا وقتی خونه در منفجرترین حالت ممکن قرار داره، به خودم یادآوری می کنم که واقعا نمی خوام تصویر ذهنی دخترم از خونه، یک جای نا منظم باشه. از طرفی وقتی خودم منظم نیستم، نمیتونم از دخترم انتظار نظم داشته باشم. یا وقتی خوراکی ناسالمی می خرم، باید بدونم که عادت های غلط غذایی رو دارم به دخترم آموزش می دم. یا اگه خودم بلد نیستم احساساتم رو مدیریت کنم و سریع از کوره در می رم، هرگز نمی تونم به دخترم یاد بدم که در هنگام خشم، چطور بدون جیغ و فریاد خواسته اش رو بیان کنه. پس دیگه نمی تونم با خیال راحت توی خونه نامنظمم، پا روی پا بندازم و چیپس و ماست موسیر و نوشابه بخورم، یا اگه عصبانی شدم و رفتار غلطی انجام دادم با یه عذرخواهی ماجرا رو تموم کنم!!!به نظر من، حضور فرزند در زندگی هر کسی می تونه قوی ترین اهرم باشه جهت تلاش برای بهتر شدن. برای بهبود مستمر.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2019 14:33:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت حمایت</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-jfznylgqlawt</link>
                <description>بیشتر روزهای هفته خونه پدر و مادرم هستم. به لطف اونها، می تونم بدون نگرانی از نگهداری دخترم سر کار برم و وقتی هم که برمی گردم، کاری جز سرگرم کردن دخترم ندارم. این یک وضعیت ایده آل برای مادر یک بچه نوپاست اما من خیلی هم خوشحال نیستم. در سیزده ماه گذشته، به طور ویژه ای از حمایت های بدون چشمداشت پدر و مخصوصا مادرم برخوردار بودم و به خاطر این موهبت خدا رو شاکرم. اما، شاید عجیب باشه که کمک گرفتن از نزدیک ترین عزیزانم هم در من احساس شرم به وجود میاره.دوست دارم مسئولیت همه سختی ها رو به تنهایی به عهده داشته باشم و برای اطرافیانم مزاحمتی ایجاد نکنم. از طرفی، کمک گرفتن، حس بی کفایتی رو در من تقویت می کنه. بنابراین ترجیح میدم در مواجهه با سختی ها تنها باشم.در کتاب موهبت کامل نبودن، نوشته بود که باید رابطه حمایتی دوطرفه ای با اطرافیانمون داشته باشیم. در مواقع لزوم کمک بگیریم و وقتی هم از دستمون کاری برمیاد، کمک کنیم. حضور در حلقه های حمایتی به عنوان کمک کننده یا کمک گیرنده لذت بخشه.دیشب به این فکر می کردم که از کی این طرز فکر در من شکل گرفت؟ شاید از سالها پیش زمانی که پدرم در موقعیت های مختلف می گفت &quot;توی این زمونه هیچ کس به آدم کمک نمی کنه و اگر هم کمکی بکنه در آینده ممکنه هر جور توقعی از ما داشته باشه.&quot; یا مادرم که معمولا ترجیح می ده همه کارها رو خودش انجام بده چون کیفیت کار بقیه رو قبول نداره. و شاید تصویر ایده آل گرایانه دختر پر تلاش و مستقلی که از پس تمامی چالش ها به تنهایی بر میاد.این روزها به این فکر می کنم که چقدر نیاز دارم روابطم رو با اطرافیانم ترمیم کنم یا اینکه از اول طراحی کنم. باید هضم کنم که کمک خواستن نشانه ضعف نیست. برخورداری از حمایت صادقانه و عاشقانه هم مایه شرم نیست.صمیمانه کمک کنیم و کمک بپذیریم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 15:44:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موهبت کامل نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-uv3p0whlyco0</link>
                <description>اولین کتابی که در سال 98 خوندم، کتابی بود با نام موهبت کامل نبودن.همینطور که از اسم کتاب مشخصه، موضوعش در مورد پذیرش خود با وجود کم و کاستی ها و نقص هاست. در روزگاری که از همه طرف تحت فشار هستیم تا خوب و کامل باشیم، این کتاب به ما یاد می ده که خودمون رو همینجوری که هستیم دوست داشته باشیم و از آسیب پذیری و نقطه ضعف هامون شرمنده نشیم.همیشه وقتی که موضوع پذیرش خود پیش میومد، تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که مثل یک معلم سختگیر به خاطر اشتباهاتم خودم رو سرزنش نکنم و سعی کنم با خودم مهربان تر باشم.اما این کتاب، مفهوم پذیرش خود رو به طور کامل باز کرده و مصادیق مختلفی رو بیان کرده که اصلا به ذهنم نمی رسید. مثلا من نمی دونستم که عدم تمایلم به کمک گرفتن از دیگران به این دلیله که دوست دارم آسیب پذیری و نیاز به کمک خودم رو برای اطرافیان آشکار نکنم و در نظر اون ها یک ابر قهرمان کامل به نظر بیام. یا اینکه نمی دونستم شکرگزاری صادقانه به خاطر داشته هامون ریشه در پذیرش وضعیت کنونی زندگی داره و موجب ایجاد شادی حقیقی میشه.این کتاب 160 صفحه ای به نظر من ارزش چند بار خوندن و یادداشت برداری داره. امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید.پ.ن: این کتاب رو در خوانش گروهی صفحه موسسه روانشناسی میلاد اندیشه در اینستاگرام خوندم که زیر نظر خانم دکتر فردوس اداره می شه. اگر شما هم به برنامه های خوانش گروهی علاقه دارید پیشنهاد می کنم این صفحه رو دنبال کنید. milade_andisheپ.ن2: کتاب عادت های اتمی مونده رو زمین! البته دیگه احتمالا به اون شکل سابق پست نمی گذارم چون ترجمه فارسی کتاب منتشر شده و در فیدیبو موجوده. فقط وقتی کتاب رو خوندم یک معرفی و خلاصه کوتاه از کتاب اینجا می گذارم.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 09:32:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalehm/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ofmudd2w5k8x</link>
                <description>کی می دونه ارزش یک سال چقدره؟ یه مادر که جشن تولد یکسالگی فرزندش رو گرفته باشه!سال اول زندگی بچه ها واقعا شگفت انگیزه. تغییرات به وجود اومده اینقدر زیاد هستند که انگار فیلم رو گذاشته باشند روی دور تند. در این یک سال، نوزادی که تمامی خواسته هاش رو با گریه اعلام می کنه، چیزی جز شیر نمی خوره، درک درستی از محیط پیرامونش نداره، فرق بین شب و روز رو نمی فهمه، دل درد های ناشی از قوی نشدن دستگاه گوارشش امانش رو می بره و حتی توانایی غلت زدن نداره، تبدیل می شه به بچه ای که با اطرافیانش به خوبی ارتباط برقرار می کنه، خواسته خودش رو می شناسه و درصورتی که منع بشه اعتراضش رو اعلام می کنه، به صورت چهار دست و پا یا دو پا راه می ره و خودشو به تمامی گوشه های آشکار و نهان خونه می رسونه، تقریبا می تونه تمامی مواد غذایی رو بخوره و شب ها هم خوب بخوابه.اون نوزاد ناتوان یک سال پیش، تبدیل میشه به یک بچه واقعی با نیازهای پیچیده تر.اولین پروژه سنگین فروردین امسال برگزاری جشن تولد یکسالگی دخترم بود. با وجود اینکه خیلی اهل تجملات نیستم و قصد داشتم مراسم رو ساده برگزار کنم، ولی این کار در نظرم خیلی سخت و سنگین میومد و فکرم تا مدت ها مشغول بود. تا اینکه تصمیم گرفتم به جای فکر کردن به سختی ها، وارد عمل بشم و از تک تک کارهایی که در راستای تولد می کردم لذت ببرم. وقتی که در ذهنم کار رو آسون گرفتم و این ذهنیت که بقیه ممکنه به خاطر کاستی های احتمالی قضاوتم کنند رو از خودم دور کردم، کار در عمل هم آسون شد و بالاخره با لطف خدا و یاری همسر و مادرم مراسم به خوبی و خوشی برگزار شد.</description>
                <category>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</category>
                <author>روزمره هایی با طعم بهبود مستمر</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 10:43:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>