<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Miss nobody</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghazalesajed021</link>
        <description>Interested in anonymity</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:33:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1031040/avatar/J1np26.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Miss nobody</title>
            <link>https://virgool.io/@ghazalesajed021</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلاطم خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalesajed021/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-bqvyi7xha6dd</link>
                <description>شب شده بود، گفتم میشه منو‌ ببری لب دریا؟بی حرف راه نزدیک ترین فرعی به دریا رو پیش گرفت.ماشینو توی ساحل پارک کرد.پیاده شدم،پیاده شد.به کاپوت ماشین تکیه دادمهوای تاریک مانع از دیدن صورتش میشد از دریا هیچ‌ تصویری نبود و فقط صداش به گوش میرسید.آروم گفتم:«یادمه دبستانی بودم،کلاس چهار یا پنج دقیق یادم نیست،یه دوستی داشتم به اسم نرگس که گاهی اوقات باهم از مدرسه تا خونه پیاده میومدیم.یه روز تصمیم گرفتیم سرراه بریم مسجد و نماز بخونیم،بچه بودیم دیگه...به خیال خودمون میخواستیم دعا کنیم.زمستون سختی بود.بابا یه پالتوی گرون قیمت برام خریده بود و قبل از پوشیدنش هزار بار بهم سفارش کرده بودن که مراقب باشم بلایی سرش نیاد.وارد مسجد شدیم، فضا گرم بود و پالتوی گرون قیمت من سنگین. چادر برداشتم،سجاده رو پهن کردم، پالتومو دراوردم و شروع کردم با خلوص نیت نماز ظهر رو‌ خوندن. طولانی مدت سرم روی مهر به سجده بود و داشتم به آرزوهام فکر میکردم و دعا میکردم. دعا میکردم که زودتر بزرگ و پولدار بشم تا وقتی برای خودم پالتوی گرون خریدم نگران نباشم خراب بشه.آرزو میکردم بابام باهام مهربون تر باشه، میخواستم دوستم داشته باشه. سر از سجده برداشتم و نمازمو کامل کردم.اومدم حاضر شم که متوجه شدم پالتوم نیست.نرگس هم بی خبر بود.گشتم و گشتم ولی پیداش نکردم.دزد برده بودش.باورم نمیشد جایی که به اسم خونه خدا میشناختمش دزد داشته باشه.ترسون و لرزون از سرما و خشم پدر راه خونه رو پیش گرفتم.رسیدم خونه و بابا که از سرکار اومد وقتی موضوعو فهمید دستشو بالا برد و با همه زورش محکم زد توی گوشم،سرم خورد به دیوار پشتم.بهم گفت از فردا دیگه حق نداری بری مدرسه. احساس درموندگی و بدبختی میکردم، من عاشق مدرسه و دوستام بودم.حرف بابا رو باور کردم و جرئت مخالفت نداشتم.فرداش مدرسه نرفتم.بابای نرگس خیاط بود، وقتی قضیه رو فهمید برام یه پالتوی معمولی دوخته بود و با نرگس اومدن خونمون وساطت.بابا بالاخره قبول کرد برم مدرسه اما هرروز تحقیرم میکرد و میگفت لیاقتم همین پالتوی ارزون قیمت پیشکشی بابای نرگسه.اما من عجیب اون پالتو رو دوست داشتم.یه مدت بعد برام یه کاپشن صورتی خریدن و اتمام حجت کردن که اگر بلایی سر کاپشن بیاد فلان میکنن و بهمان میکنن.سالها گذشت و من آسه رفتم و آسه اومدم. مثل اسبی که فقط جلوشو‌ میبینه.اما همچنان باور داشتم که بابا واقعا نمیخواست بذاره من به درسم ادامه بدم. یه روز تصمیم گرفتم بپرسم و پرسیدم: بابا واقعا میخواستی منو از درس و مدرسه دور کنی؟ گفت نه فقط میخواستم تنبیه بشی.اونجا اولین باری بود که به زود باوری خودم پی بردم.میدونی دومین باری که به این موضوع پی بردم کِی بود؟»آروم و متفکر نگاهم کرد و گفت:« کی بود؟»گفتم:« وقتی که عشق تو رو باور کردم.تو ازم فاصله گرفتی و آروم آروم از زندگیت حذفم کردی واسه همین تا مدتها گیج و منگ بودم و نمیدونستم چه اتفاقی برامون افتاده. همونقدر گیج و گنگ بودم که وقتی فهمیدم خونه خدا هم میتونه دزد داشته باشه. من یقین داشتم،ایمان داشتم،به سختی هم حفظش کردم اما حس بی اعتمادی ای در من به وجود اومد که هیچوقت نتونستم ازش خلاص بشم. چندسال بعد وقتی جسارت بیشتری پیدا کردم در عین آزرده خاطر بودن اعتقادم به خدا رو از دست دادم .من به عشق تو یقین داشتم،یقین همراه با بی اعتمادی...میدونی دلخوشیم چی بود؟ وقتی که میگفتی به جان مادرم دوستت دارم.میدونستم عاشق خانوادتی و وقتی جان یکیشونو قسم میخوری داری حقیقتو میگی،اما این حس بی اعتمادی و ضد و نقیض بودن رفتارات نمیذاشت ازش لذت ببرم.این اواخر به همه چی شک داشتم و همین داشت دیوونم میکرد.شک مثل خوره روح و جسم آدمو میخوره. تنها اعتقادی که برام مونده بود عقیده به عشق بود. و من باز هم ایمانمو از دست دادم.آدمی که ایمان و امیدشو از دست بده هیچی برای از دست دادن نداره.»تو تاریکی میتونستم نگاه خیره شو تشخیص بدم.لبخندی زدم و آروم گفتم:« منم دیگه هیچی ندارم که بهش چنگ بزنم.»احساس خفگی میکردم. کفش هامو دراوردم و به سمت دریا قدم برداشتم.خنکی آب باعث شد مور مورم بشهجلوتر رفتم.انگار متوجه خطر شد، چراغای ماشینو روشن کرد و به سمتم دویید.دستمو گرفت و از آب بیرون کشید.تسلیم سرنوشت بودم، مقاومت نکردم.بی دفاع شده بودم.یه چیزی در من خاموش شده بود...</description>
                <category>Miss nobody</category>
                <author>Miss nobody</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 12:32:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاطم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalesajed021/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-xldcyrimd4tk</link>
                <description>شب شده بود، گفتم میشه منو‌ ببری لب دریا؟بی حرف راه نزدیک ترین فرعی به دریا رو پیش گرفت.ماشینو توی ساحل پارک کرد.پیاده شدم،پیاده شد.به کاپوت ماشین تکیه دادمهوای تاریک مانع از دیدن صورتش میشد از دریا هیچ‌ تصویری نبود و فقط صداش به گوش میرسید.آروم گفتم:«یادمه دبستانی بودم،کلاس چهار یا پنج دقیق یادم نیست،یه دوستی داشتم به اسم نرگس که گاهی اوقات باهم از مدرسه تا خونه پیاده میومدیم.یه روز تصمیم گرفتیم سرراه بریم مسجد و نماز بخونیم،بچه بودیم دیگه...به خیال خودمون میخواستیم دعا کنیم.زمستون سختی بود.بابا یه پالتوی گرون قیمت برام خریده بود و قبل از پوشیدنش هزار بار بهم سفارش کرده بودن که مراقب باشم بلایی سرش نیاد.وارد مسجد شدیم، فضا گرم بود و پالتوی گرون قیمت من سنگین. چادر برداشتم،سجاده رو پهن کردم، پالتومو دراوردم و شروع کردم با خلوص نیت نماز ظهر رو‌ خوندن. طولانی مدت سرم روی مهر به سجده بود و داشتم به آرزوهام فکر میکردم و دعا میکردم. دعا میکردم که زودتر بزرگ و پولدار بشم تا وقتی برای خودم پالتوی گرون خریدم نگران نباشم خراب بشه.آرزو میکردم بابام باهام مهربون تر باشه، میخواستم دوستم داشته باشه. سر از سجده برداشتم و نمازمو کامل کردم.اومدم حاضر شم که متوجه شدم پالتوم نیست.نرگس هم بی خبر بود.گشتم و گشتم ولی پیداش نکردم.دزد برده بودش.باورم نمیشد جایی که به اسم خونه خدا میشناختمش دزد داشته باشه.ترسون و لرزون از سرما و خشم پدر راه خونه رو پیش گرفتم.رسیدم خونه و بابا که از سرکار اومد وقتی موضوعو فهمید دستشو بالا برد و با همه زورش محکم زد توی گوشم،سرم خورد به دیوار پشتم.بهم گفت از فردا دیگه حق نداری بری مدرسه. احساس درموندگی و بدبختی میکردم، من عاشق مدرسه و دوستام بودم.حرف بابا رو باور کردم و جرئت مخالفت نداشتم.فرداش مدرسه نرفتم.بابای نرگس خیاط بود، وقتی قضیه رو فهمید برام یه پالتوی معمولی دوخته بود و با نرگس اومدن خونمون وساطت.بابا بالاخره قبول کرد برم مدرسه اما هرروز تحقیرم میکرد و میگفت لیاقتم همین پالتوی ارزون قیمت پیشکشی بابای نرگسه.اما من عجیب اون پالتو رو دوست داشتم.یه مدت بعد برام یه کاپشن صورتی خریدن و اتمام حجت کردن که اگر بلایی سر کاپشن بیاد فلان میکنن و بهمان میکنن.سالها گذشت و من آسه رفتم و آسه اومدم. مثل اسبی که فقط جلوشو‌ میبینه.اما همچنان باور داشتم که بابا واقعا نمیخواست بذاره من به درسم ادامه بدم. یه روز تصمیم گرفتم بپرسم و پرسیدم: بابا واقعا میخواستی منو از درس و مدرسه دور کنی؟ گفت نه فقط میخواستم تنبیه بشی.اونجا اولین باری بود که به زود باوری خودم پی بردم.میدونی دومین باری که به این موضوع پی بردم کِی بود؟»آروم و متفکر نگاهم کرد و گفت:« کی بود؟»گفتم:« وقتی که عشق تو رو باور کردم.تو ازم فاصله گرفتی و آروم آروم از زندگیت حذفم کردی واسه همین تا مدتها گیج و منگ بودم و نمیدونستم چه اتفاقی برامون افتاده. همونقدر گیج و گنگ بودم که وقتی فهمیدم خونه خدا هم میتونه دزد داشته باشه. من یقین داشتم،ایمان داشتم،به سختی هم حفظش کردم اما حس بی اعتمادی ای در من به وجود اومد که هیچوقت نتونستم ازش خلاص بشم. چندسال بعد وقتی جسارت بیشتری پیدا کردم در عین آزرده خاطر بودن اعتقادم به خدا رو از دست دادم .من به عشق تو یقین داشتم،یقین همراه با بی اعتمادی...میدونی دلخوشیم چی بود؟ وقتی که میگفتی به جان مادرم دوستت دارم.میدونستم عاشق خانوادتی و وقتی جان یکیشونو قسم میخوری داری حقیقتو میگی،اما این حس بی اعتمادی و ضد و نقیض بودن رفتارات نمیذاشت ازش لذت ببرم.این اواخر به همه چی شک داشتم و همین داشت دیوونم میکرد.شک مثل خوره روح و جسم آدمو میخوره. تنها اعتقادی که برام مونده بود عقیده به عشق بود. و من باز هم ایمانمو از دست دادم.آدمی که ایمان و امیدشو از دست بده هیچی برای از دست دادن نداره.»تو تاریکی میتونستم نگاه خیره شو تشخیص بدم.لبخندی زدم و آروم گفتم:« منم دیگه هیچی ندارم که بهش چنگ بزنم.»احساس خفگی میکردم. کفش هامو دراوردم و به سمت دریا قدم برداشتم.خنکی آب باعث شد مور مورم بشهجلوتر رفتم.انگار متوجه خطر شد، چراغای ماشینو روشن کرد و به سمتم دویید.دستمو گرفت و از آب بیرونم کشید.تسلیم سرنوشت بودم، مقاومت نکردم.بی دفاع شده بودم.یه چیزی در من خاموش شده بود...</description>
                <category>Miss nobody</category>
                <author>Miss nobody</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 11:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalesajed021/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-ugekxbni85lw</link>
                <description>همه نَنِه صدایش می‌زدند.مادر بزرگِ مادرم را می‌گویمپیرزنی که هیچگاه نتوانستم سن واقعی اش را بفهمم.همیشه می‌گفتند هفتاد و خورده ای یا هشتاد و خورده ای.بعد از فوت همسر مرحومش در نود و خورده ای سالگی با پرستارش زندگی می‌کرد.بدعنق بود و اندام فربه ای داشت،همیشه ی خدا غر میزد.از آن پیرزن هایی نبود که آدم دوست داشته باشد پای خاطرات تلخ و شیرینش بنشیند.مادرم می‌گفت وقتی ننه جوان تر بود راه که می‌رفت زمین به لرزه در می آمد،تن صدایش گوش فلک را کر می‌کرد و سخت از غضبش می‌ترسیدیم.آز و طمع دنیا خط اخمش را همچون شکافی عمیق در دل جاده ای هموار درآورده بود.به قول قدیمی تر ها ،آنقدر خسیس بود که جان به عزرائیل نمی‌داد خدابیامرز.این اواخر با آنکه هنوز درشت اندام می‌نمود اما به طرز رقت باری ناتوان و فرسوده شده بود.واپسین لحظات زندگی اش را در بی خبری گذرانید.هیچکس باور نمی‌کرد این همان زنی باشد که روزگاری قدم هایش زمین را به صدا در می‌آورد.فرزندانش اما همانگونه که بی صدا چای می‌نوشیدند منتظر فرا رسیدن مرگ مادرشان بودند.چندتایی شان حتی عین خیالشان هم نبود.باز هم دمشان گرم که چند روزی حرمت از دست رفته را نگاه داشتند و بعد از گذران روزهایی اندک سر میراث به جان هم افتادند.آخر فلک زده با وجود آنکه آنهمه حرص مال دنیا را خورد چیز آنچنانی و دهان پر کنی هم از خودش برجای نگذاشت.تنها یک خانه ای که بی شباهت به دخمه هم نبود در محله های جنوب شهر تهران.ما آدمها هر روزمان را به گونه ای زندگی می‌کنیم که انگار قرار نیست روزی پیر و ناتوان شویم،انگار که مرگ تنها از آنِ بقیه است.افسوس و صد افسوس که قرار است اطرافیانمان لحظاتی بعد از مرگمان دغدغه ی تعیین رنگ نوشابه همراه با غذایشان را داشته باشند و پس از تناول آروغی جانانه بزنند و به فکر چرت عصرانه شان باشند.</description>
                <category>Miss nobody</category>
                <author>Miss nobody</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 13:55:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا مطلقا کثافت است...</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalesajed021/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%D8%A7-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iirrdnqeu0zb</link>
                <description>تقریبا هیچ چیزی از دوران کودکی خود به یاد نمی‌آورم.هیچوقت دنبال علل این موضوع و درمان آن هم نبوده ام.جایی شنیده بودم که در دوره های مختلفی از زندگی ، مغز به صورت خودکار برخی از خاطرات را فراموش می‌کند که عمده آنها در دسته خاطرات ناخوشایند جای می‌گیرند.اگر انتخاب با خودم بود اکثر دوران نوجوانی ام را هم به دست فراموشی می‌سپاردم.از جو جغرافیا و تمایل دسته ای از نوجوانان به جلب توجه از طریق مشکل تراشیدن برای خود و ابراز افسردگی که بگذریم، نوجوانی تهی از مِهر و سرشار از مصائبی داشتم.چند روز پیش مشغول خواندن وصیتی از غزاله علیزاده نویسنده به نام و برجسته بودم ، به جمله ای برخوردم که عمیقا به جانم نشست و مرا به خاطرات اندوهناک نوجوانی ام فرو برد که شانس فراموش شدن در سلول های این مغز رنج کشیده از هجوم رویداد های ناگوار را نداشتند: «چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک. من غلام خانه‌های روشنم.»به یاد آوردم روزهایی که شتابان از مدرسه به سمت خانه روانه می‌شدم و با اشتیاق کلید به قفل در می انداختم.چشمانم را می‌بستم و آرزو میکردم مادرم آنجا باشد و عطر خورشت قرمه سبزی اش که همه جا را پر کرده است سرمستم کند.اما نه از مادر خبری بود نه از قل قل کردن خورشت قرمه سبزی روی گاز.فقط سکوت بود و بوی نم زدگی دخمه ی پدرم، بوی ترشیدگی لحاف های شسته نشده که سیلی وار به صورتم کوفته می‌شد.خانه از یورش گرد و غبارهای غم رو به سیاهی میرفت. باید دست به کار می‌شدم.یک روز مثل همه ی روزهایی که از مدرسه به خانه می‌آمدم و کسی منتظرم نبود، با شکم گرسنه به جان خانه افتادم.آنقدر شستم و روفتم تا از پا افتادم.با بی حالی خودم را گوشه ی دیوار چپاندم و با خودم فکر کردم این خانه هیچوقت قرار نیست تمیز شود. نه که مشکل از خانه باشد ها، جایی که در آن کسی منتظرت نباشد را نه می‌توان خانه نامید و نه از سیاهی و غبار پاک کرد.کثافت مطلق است.</description>
                <category>Miss nobody</category>
                <author>Miss nobody</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 01:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazalesajed021/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AA-pdfrbmyekvva</link>
                <description>پاهایم را روی هم انداخته و سرم را به پشتی مبل راحتی لعنتی تکیه میدهم،همان که هرگاه نشیمنگاه مبارک را روی آن قرار می‌دهم انواع و اقسام افکار عجیب و صدالبته احمقانه در ذهنم وول می‌خورند و صدایشان مغزم را لت و پار می‌کند.این مبل جادویی را مبل امام خمینی می‌نامم.با تکان های شدید سرم سعی میکنم افکار مزاحم و سفیهانه را بیرون بریزم،احساس می‌کنم مغزم دارد تکان میخورد و به چپ و راست جمجمه ام برخورد می‌کند.مامان میگوید فرم کَله ام شبیه معصومه خانم است،همسایه نگون بخت مادربزرگم که در خانه ای چندمتر بزرگتر از ما زندگی میکند و به ظاهر خوشبخت است،با آنهمه درد و بلایی که در جانش رخنه کرده بخاطر چند متر ناقابل وسعت بیشتر خانه اش در نظر بقیه خوشبخت و بی کم و کاست می‌آید. وقتی هم اعتراض میکنم پایش را روی پای دیگرش انداخته،قری به گردن داده و میگوید:«زن با سیاستی ست که با آن قیافه بدترکیب و پوست سیاه سوخته اش شوهرش را حفظ کرده.»هیچوقت رابطه فرم کله را با سیاست زناشویی و زنانگی درک نکردم.بهرحال...من دغدغه های مهمتر از فرم کله معصومه خانم در زندگی ام دارم،مثلا اینکه چطور کاری کنم دیگران از من بیزار شوند.واکنش های آلرژیک به حضور آدمها در زندگی ام پیدا کرده ام، علی الخصوص کسانی که درمقابل فهمیدن از خودشان مقاومت سرسختانه نشان می‌دهند.در اینجور مواقع کف و خون قاطی کرده و انواع و اقسام راه های کشتار فردی و جمعی را در ذهن خود متصور می‌شوم.در موارد قابل تحمل تر و خفیف در نهایت کهیر زده و فاصله اجتماعی خود را با این ویروس ها بغل می‌کنم.یک نکته را خاطر نشان می‌شوم:حماقت مسری ست.حفظ فاصله اجتماعی الزامیست.اگر اتفاقا هر نقطه از بدنتان با آنها تماس فیزیکی پیدا کرد الکل را فراموش کنید و روی آن ناحیه اسید بپاشید.تصمیم گرفتم حضور ادمها را در زندگی ام محدود کنم و روی خودم تمرکز کنم.تلاش کنم که یک پُخی بشوم.آنقدر افکارم مشغول حرفه های پول ساز و باکلاس میشود که مغزم به ستوه می‌آید و انگیزه های پوچی که در اثر برنامه ریزی های تو خالی و انجام نشده بدست آورده بودم به باد می‌رود و دیو افسردگی روی وجودم سایه می‌افکند.یاد جمله آبرکاموی بزرگوار می‌افتم که چه زیبا بیان کرده:« مردم آنچه که انگیزه زیستن می‌دانند خود بهترین سبب برای مرگشان می‌شود.»بنابراین برای حفظ جان خویش به اصطلاح شُل کرده و اوقات فراغت،تنهایی،بی‌حوصلگی،خوشحالی،ناراحتی و از جمله اوقاتی که تصمیم به برنامه ریزی مجدد میگیرم را میخوابم.این هم روشی ست برای غلبه بر نابودی.به یاد دارم دوست ناقص العقلی میگفت بستنی افسردگی را بهبود می‌بخشد،کاش همه‌ی ناکامی ها و تیره بختی هامان با قاشق قاشق بستنی لُمباندَن از بین میرفت و دود میشد.</description>
                <category>Miss nobody</category>
                <author>Miss nobody</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 15:11:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>