<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزاله غفارزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghazali_gh</link>
        <description>سفر می‌کنم از ‌کتابی به کتابی دیگر:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:32:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3058930/avatar/5N8RHY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غزاله غفارزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@ghazali_gh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه قدرتِ عشق است؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vw9jijaweyvi</link>
                <description>تو را برای ابد...دست‌هایش را توی دست‌هایم گذاشت؛ انگار که حالا دنیا را در مشت‌هایم گرفته بودم. چشم‌هایم را مدام روی هم فشار می‌دادم و به پلک‌هایم، باورِ تکرار این صحنه را تحمیل می‌کردم.-شاید خواب باشد، اینکه دوباره صورتت را می‌بینم و دستم را توی دستت گذاشته‌ام.- احتمالاً یک‌ خوابِ شیرین باشد، مثل لب‌هایت عزیزکم.سرم را روی زانویش گذاشتم و شعر تهمینهٔ رستم را برایم خواند؛ نه، این‌ها نمی‌توانست واقعیت داشته باشد. این‌ها همه یک خواب بود، یک رویا. ردِ سفیدِ انگشتانش را روی تار نازک موهایم حس می‌کردم؛ احساسم شبیه زنی بود که برای اولین‌بار از تمام نقاط امن زندگی‌اش دل کنده و روی خطوط قرمز دنیا پا گذاشته است.-حالا آرامم؛ حالا که دوباره صدایت توی گوش‌هایم و تصویر چشمانت در چشمانم منعکس شده است؛ باور این‌ها برایم عجیبْ سخت است.-باورِ به دست آوردن چیزی که بارها از دستش داده‌ای همیشه سخت است، عجیبْ سخت...تو برایم شعر می‌خوانی و من برایت واژه می‌شوم؛ یک واژهٔ همیشگی که کنج گلویت می‌نشیند و هر لحظه و هرجا، تکرارش می‌کنی. من از تکرار شدن، خوشم می‌آید. تکرار شدن توسطِ تو؛ توسطِ لب‌هایت، صدایت و حتی آغوشت.-تکرارم کن؛ بارها و بارها. آنقدر تکرارم کن که دیگر همه‌ی چیزهای جهان برایت تکراری بشوند الّا من.-تکرارِ زیادی، عادت است عزیزکم.-من به تو عادت نمی‌کنم، زندگی‌ات می‌کنم...احساس می‌کنم یک نفر آمده و تمام دلخوشی‌های دنیا را توی قلبم جا گذاشته و رفته است؛ احساس می‌کنم چیزی شبیه معجزه رخ داده، شبیه پرستش دوبارهٔ خدا توسط آتئیستی که همه‌چیز را از یاد برده بود. تو خدای من هستی و من به تو ایمان دارم؛ فقط به تو، به چشم‌هایت که دین من هستند.-بگذار که حالا توی دست‌هایت بمیرم؛ این یک مرگِ باشکوه خواهد بود-تو باید توی دست‌های من زندگی کنی عزیزکم، این قدرت عشق است که دوباره زنده‌ات کند بعد از هزار مرگی که دیده‌ای.بله عزیزم، بله عشقِ جاودانِ همیشه زیبای من! این‌ها همه قدرت عشق است؛ اینکه می‌خواهم دوباره زنده بمانم فقط برای تو، فقط برای لمس دوبارهٔ دست‌هایت و شنیدن هزاربارهٔ صدایت بی‌شک قدرت عشق است.به صورتت خیره می‌شوم و حس می‌کنم توی اقیانوسی آرام، غوطه می‌خورم. می‌بوسمت و تمام سلول‌های وجودم دوباره زنده می‌شوند انگار که پیش از این هرگز نمُرده‌ام.-هنوز هم زنده‌ام می‌کنی، بعد از هزار مرگی که دیده‌ام...-این‌ها همه قدرت عشق است عزیزکم؛ قدرت عشق.پ.ن: «تو را به جای همهٔ کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم.»</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 23:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالاً لبخند؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-u4xgmtlswnko</link>
                <description>معمولاً در اکثر مواقع یه غم خیلی بزرگ یه گوشه از وجودم نشسته ولی آدمی نیستم که خوشحال نباشم؛ درواقع وجودم درگیر یه پارادوکس عجیب ولی شیرینه. هم غمگینم هم خوشحال و این به نظرم پررنگ‌ترین ویژگیِ زندگیه.باتوجه به چالشی که سید ح گذاشت، من هم می‌خوام از چیزایی بگم که خوشحالم می‌کنن:1) پول؛ من بسیار آدمی‌ام که طرفدار پوله ولی حس می‌کنم رابطهٔ یه طرفه رو دارم باهاش تجربه می‌کنم که امیدوارم اونم به زودی عاشقم بشه و دوباره به سمتم برگرده. پول داشته باشم حتی اگه غمگین باشم بازم خوشحالم، نمی‌دونم چطور توضیحش بدم ولی احتمالاً روشن باشه!2) راه رفتنِ بی‌هدف توی خیابونای مشهد مخصوصاً خیابون راهنمایی. البته قطعا که تنهایی نه، با دوستام.آبمیوه+بوی عطر تاجیکِ راهنمایی+تقلای مردم برای زیستن= آرامش3) کتاب جدید خریدن یا حتی کتابْ هدیه گرفتن. تا دو روز، خدا رو بنده نیستم مگر اینکه همون کتابو یه روزه تموم کنم.:)4) چت کردن با آدمایی که دوستشون دارم و قلباً حسِ نزدیکی دارم بهشون.5) تنهایی؛ یکم اعتیاد پیدا کردم بهش که اعتیادِ درستیه به نظرم. بعضی وقتا همه رو از خودم می‌رنجونم که بتونم یکم بیشتر تنها باشم و کسی باهام حرف نزنه.6) نوشتن داستانی که بعدش با خودم بگم واو! چی نوشتی غزالی! و از این نوشته‌های دیالوگ‌محورم خیلی خوشم میاد و بعد از نوشتن‌شون از ذوق بسیار می‌خوام سر به بیابون بذارم.7) وقتی چاوشی آهنگ جدید می‌ده بیرون واقعا خوشحال می‌شم هرچند که باید با آهنگاش، خون گریست.8) غیبت کردن با خواهرم.9) وقت گذروندن با گربه‌ها و سگ‌ها؛ به من باشه نسل همه رو منقرض می‌کنم و فقط گربه‌ها و سگ‌ها رو نگه می‌دارم توو دنیا.دخترک قشنگم:10) برای همیشه‌رفتنِ اون استادی که این ترم، هلاکمون کرد و هنوزم مطمئن نیستم قراره به خاطر بحث‌های فمینیستی که توی کلاسشون داشتم بهم چند بدن.11) وقتی می‌بینم یه نفر طرفدار حقوق زنانه و از سرِ تظاهر یا جلب توجه نیست و قلباً به چنین چیزی اعتقاد داره.12) خوش‌حالت موندن موهام. کم پیش میاد چنین چیزی ولی وقتایی که قرار نیست جایی برم تصمیم می‌گیرن خوش‌حالت باشن!:)13) چایی خوردن‌های نصفه شبی توی خوابگاه یا خونه یا اصلا وسط بیابون؛ فقط چایی باشه.14) وقتی می‌بینم یه نفر، حیوونا رو دوست داره و بهشون محبت می‌کنه.15) نور؛ وقتی رو لباسم، رو دستم، رو صورتم یا حتی رو کتابم می‌بینمش.نور و خونه قدیمی؛)16) و آخری هم: حال ایران‌مون خوب بشه قطعا اون روز، عید منه.پ.ن: خوشحال بودن، کار سختی نیست. از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم زیاد سخت نگیرم و با جریان زندگی پیش برم؛ از همون روز احساس می‌کنم زندگی اونقدرام به درد نخور نیست.همیشه به عشق🧡</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 20:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالی از معنا، خالی از مفهوم؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-llzap4cbbm5k</link>
                <description>این روزها همه‌چیز را می‌سابم.لاک روی ناخن‌هایم راروزی چندبار تغییر می‌دهم واحتمالاً با این کارها می‌خواهم خودم رااز هر معنا و مفهومی، دور کنم.زندگی، آنطور که خیال می‌کردمپیش نمی‌رود مامان.از کوچک‌ترین اتفاق‌هاتا خسته‌کننده‌ترین تماس‌هایم راتوی دفتر خاطراتم ثبت می‌کنمشاید به امید روزی که با لبخند، بخوانم‌شان...گل‌ها را ماه‌هاست که آب نداده‌اممثل خودم پژمرده‌اند مامان؛مثل احساساتم، مثل زندگی‌ام...خاکستر شدیم بابا جان...دیگر کسی نیست که بهش اعتماد کنمانگار همه یک نقابِ سیاهروی صورتشان چسبانده‌اند وخیالِ غارتِ نفس‌های راحتم را دارند.دیگر با هیچ‌کس نمی‌توانم از خیلی چیزهاحرفی بزنم مامان؛تو رفتی و پس از تو&quot;کاف&quot; را هم از دست دادمو همهٔ این‌ها یعنی امیدی به هیچ‌یکِاین آدم‌ها نیستانگار هردوتان، من را در خودم گم کردید.صبح‌ها با هیچ انگیزه‌ایجز پختن ناهاری که بهش علاقه‌مندمبیدار نمی‌شومو شب‌ها فقط به انگیزهٔ نوشتنِ همین چیزهامی‌خوابم.دیگر چیزی نیست که آرامم کند مامان؛دیگر هیچ‌چیز در هیچ کجای این جهانآرامم نمی‌کندکاش از تو فاصله‌ای نداشتمو یک جهانْ راه برای رسیدن به توپیش رویم نبود...این روزها مامانخسته‌ام؛ اندوهگین و بسیار دلگیرو می‌دانم که تمامِ این‌ها یعنی بزرگسالی؛و می‌دانم که باید امید بُریداز تمامِ آدم‌ها...پ.ن: خوبم؟ شاید. همه‌چیز توی زندگیم با احتمالات ذهنیم پیش می‌ره؛ از هیچی مطمئن نیستم حتی حسِ قلبی‌م در همین لحظه.همیشه به عشق🧡</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 23:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمالاً پایانِ تو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-f28s17hgqtje</link>
                <description>ولی هنوزم...من مدت‌هاست که به تو فکر می‌کنم؛ احتمالاً از همان اول‌های دوست‌داشتنت. دیشب به خودم می‌گفتم که دیگر باید فراموشت کنم؛ از حذف کردنِ نوشته‌هایم شروع کردم، حذف کردنِ نوشته‌هایی که مخاطبشان تو بودی. مغزم را جمع و جور کردم و از دیشب تا همین حالا فقط پنج بار بهت فکر کرده‌ام. پنج بار فکر کردن برای کسی که بیست و چهار ساعت روز درگیر افکارش بود، چیز زیادی نیست.دیشب  به خودم آمدم و دیدم که فکر کردن به تو، زندگی‌ام را فلج کرده است و یک روزی باید بین خیال تو و ادامهٔ زندگی‌ام یکی را انتخاب کنم. من در این مدت یک چیزی را عمیقاً درک کردم: تو می‌توانی یک نفر را دوست داشته باشی ولی آنقدر جسور باشی که بی‌خیالِ همهٔ احساسات کاذب بی‌معنایی بشوی که فقط در یک نقطه، ساکن نگهت می‌دارند. خیلی وقت است که فهمیده‌ام نباید جایی بمانی که دوستت ندارند. نباید خودت را به دیگران، تحمیل کنی و متاسفانه تو -کسی که عاشقانه می‌پرستیدمش- هم دقیقاً همان دیگران بودی... روزی که فهمیدم دارم به تو تحمیل می‌شوم یک حسِ منفور لعنتی سراغم آمد؛ یک حس عجیب مثل گیجی بعد از پرتاب شدن از ارتفاعی بلند، مثل تلوتلو خوردن توی یک سر بالایی... من داشتم به تو تحمیل می‌شدم و چقدر دیر فهمیدم که بودن من یک عذاب طولانی برای تو بوده. خنده‌دار است بله، خنده‌دار است ولی سناریوهای زیادی توی مغزم برایت نوشته‌ام که احتمالاً نود درصدشان حقیقت دارند عزیزم؛ ذهنم نویسندهٔ خوبی‌ست.احتمالاً این آخرین نوشتهٔ من برای تو باشد و تو هم احتمالاً هرگز این را نخواهی خواند؛ فکر کردن به تو می‌ماند برای روزهای بعد از مُردن. پ.ن: پایان.همیشه به عشق🧡</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 11:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره خواب؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-qpnb9ogrsc2b</link>
                <description>بدون کپشن.خواب دیدم که دوباره پیدایت شده است، کجا؟ نمی‌دانم لابد وسط زندگی‌ام.-اسم این‌ هرروز مردن‌ها را زندگی گذاشته‌ای؟-نه؛ اسم تکرارهایم را زندگی گذاشته‌ام.تکرارِ خاطره‌های تو، تکرارِ خوابیدن‌های مکرر و طولانی، تکرارِ نمُردن. بله عزیزم؛ اگر بدانی که هرروز چقدر منتظر مرگم و در خیالم چه رویاها که برایش نساخته‌ام احتمالاً خیال کنی یک دیوانهٔ تمام‌عیارم ولی نه، من فقط کمی زیادی اندوهگینم. هرروز در را باز می‌گذارم که اگر مرگ از راه رسید، بهانه‌ای برای بازگشت به خانه‌اش نداشته باشد. همین حالا هم نگاه کن، در را از همه‌طرف گشوده‌ام که مبادا گُمم کند، مبادا خیال کند جایی دیگرم مثلاً توی قلبی دیگر، توی فکر یک نفر دیگر، توی زندگی آن یکی...-نه، مرگ هم فهمیده تو همیشه اینجایی فقط شاید هنوز به درِ خانهٔ تو نرسیده باشد-آنقدر که این روزها همه در را برای مرگ، گشوده‌اند احتمالاً یک قرن دیگر به خانهٔ من برسد.بعضی وقت‌ها به بسته‌های قرص توی کمد نگاه می‌کنم و می‌گویم شاید بهتر است خودم همه‌چیز را تمام کنم ولی آخ عزیزم! خاطره‌هایت، خاطره‌هایت رهایم نمی‌کنند. خاطره‌ها‌یت نه می‌گذارند بمیرم نه آسوده زندگی کنم. چیزی بین مرگ و زندگی، چیزی شبیه مُردن با چشم باز و مغز بیدار، مثل خوابیدن با گوش‌هایی که همه‌چیز را می‌شنوند. من همین حالا همه‌چیز را می‌بینم و حس می‌کنم ولی انگار روی این زمین نیستم. درست نمی‌دانم شاید مُرده‌ام و حالا این‌ها را از آن بالاها نگاه می‌کنم، همین چشم‌های تو را شاید توی بهشت دیده‌ام مگر نه؟-چشم‌هایم شاید از بهشت ولی قلبم نه، قلبم از آنجا نیست.-مگر چشم‌ها، آینهٔ روح نبودند؟بعضی روزها اینگونه می‌گذرند عزیزم، نمی‌فهمم چطور می‌گذرند ولی فقط می‌گذرند. مثلاً ساعت چهل دقیقه مانده به بامداد به خودم می‌آیم و می‌بینم ساعت‌هاست که در خیالت غرقم و با تو حرف می‌زنم و می‌خندم. کاش زندگی شبیه خیالاتم بود عزیزم.-حالا که شبیه کابوس‌های من است، راه گریز کجاست؟شاید راه گریز در آغوش من باشد، در آغوش تو. وقتی که ما در هم گره بخوریم و قلب‌هایمان یکدیگر را لمس کنند دیگر جایی برای غم نمی‌ماند. باهم می‌رویم به آسمان‌ها، به اصلِ خودمان، به بهشت. اگر در هم گره بخوریم شاید مرگ هم زودتر پیدایمان کند؛ آن وقت باهم می‌میریم، قشنگ نیست عزیزم؟-باهم مُردن برای کسانی قشنگ است که باهم زیسته‌اند.ولی من هم با تو زیسته‌ام؛ با خیال تو حتی روزهایی که نبوده‌ای... چه کسی می‌داند آن لحظه که خیره به چشم‌های کسی دیگرم تصویر تو را جست‌وجو می‌کردم؟ چه کسی صدای تو را توی مغزم شنید وقتی که شعر می‌خواندم؟ اصلا چه کسی فهمید تو توی تک‌تک لحظه‌هایم نفس می‌کشیدی جز خودت؟-من در تو که هیچ، در خودم هم نزیسته‌ام، این‌ها فقط یک رویای پوچ است.به دست‌هایم، به چشم‌هایم و به صورتم دست می‌کشم. می‌خواهم مطمئن شوم که بیدارم، مطمئن شوم که اصلاً زنده‌ام؟ گاهی چیزهایی را می‌شنوم که دیگران نشنیده‌اند، چیزهایی می‌بینم که شبیه هذیان است. نکند دیوانه شده باشم عزیزم؟ نکند... باز دست‌های خودم را لمس می‌کنم، تار و پودش از هم می‌گسلد و نور از آن‌ها می‌تابد. این نور شاید خیال تو باشد؟ شاید برق چشم‌های تو باشد که حالا با خودم به بهشت آوردمشان، به اصل خودشان؟-شاید بهتر است از این خواب چندساله بیدار شوی؛ زیادی رویا دیدن آدم را از زندگی، ذله می‌کند.نه عزیزم نه، شاید بهتر است که هرگز از این خواب، بیدار نشوم. من فقط در خواب‌هایم با تو حرف زده‌ام، خندیده‌ام و زیسته‌ام، اگر همین خواب‌ها نباشند با بیداریِ بی‌تو باید چه کنم؟پ.ن: بخواب عزیزم، داری بیداری می‌بینی...همیشه به عشق🧡</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 18:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-wd6ocovprgpv</link>
                <description>تو همه‌جا هستی؛)محکم در آغوشش گرفت. انگار که نیمی از خودش بود؛ انگار تکه‌ای از روح یا قسمتی از قلبش‌. دلش می‌خواست برای چند ساعت در همان حالت بمانند؛ همانطور آرام، بی‌حرکت و بی‌صدا. اگر کسی از دور می‌دید احتمالاً می‌فهمید که چقدر از هم دور بوده‌اند و حالا بعد از این‌همه مدت چشم‌هایشان باهم تلاقی کرده است؛ این آغوش عمیق ، کار یک روز و دو روز دوری نیست. شبیه کسانی بودند که سال‌هاست از یکدیگر جدا افتاده‌اند و دوباره به هم رسیده‌اند؛ شبیه عاشقانی که فقط توی شعرها حضور داشتند. چشم‌های نم‌ناکش، پیراهن خاکستری خوشبوی او را تر کرد و کلمه‌ها پس از این اشک گویا جان گرفتند:-چقدر منتظرت بودم و چقدر این انتظار، دنیا را تاریک کرد-عشق یعنی انتظار عزیز من-پس چرا فقط ما باید در این انتظار جان بدهیم؟-شاید سرنوشت ما چیزی شبیه افسانه‌هاست عزیز من.افسانه؛ کلمهٔ عجیب و غریبی که آرامش می‌کرد. اگر واقعا آفریده شده بودند برای افسانه بودن، چه؟ دوباره سرش را توی شانه‌های او پنهان کرد و اشک ریخت ولی این بار نه از حسرت بلکه از خوشبختی؛-از اشک‌هایم می‌توانم سیلی بسازم که هردومان را به یک مقصد برساند-ولی ما حالا هم روی یک نقطه ایستاده‌ایم عزیز من-اگر این نقطه‌ها از هم دور شدند چه؟-دوباره یکدیگر را پیدا می‌کنیم عزیز من.مثل روز اول؟ نه، هردو می‌دانستند که اگر یکدیگر را گم کنند دیگر هیچ چیز شبیه اولش نیست حتی اگر دوباره به یکدیگر می‌رسیدند. هردو می‌دانستند که زور عشق به خیلی چیزها نمی‌رسد؛ می‌دانستند و هنوز عاشق بودند ولی مگر عشق اگر واقعی بود، همه‌چیز را نجات نمی‌داد؟ مگر عشق، مرده‌ها را زنده نمی‌کرد؟-دیگر تپش قلبت شبیه آن روزها نیست، انگار که دیگر عاشق نیستی-هستم عزیز من-اگر هردو به یک اندازه عاشق بودیم حالا روی این نقطه نمی‌ایستادیم-شاید حالا نوبت توست که بیشتر عاشق باشی عزیز من.همیشه یک نفر عاشق‌تر است؛ همیشه آنکه عاشق‌تر است بازندهٔ قصه می‌شود. آنکه عاشق‌تر است جسور می‌شود آنطور که پیش از آن عشق نبود، آنقدر جسور می‌شود که حاضر است خودش را از دست بدهد ولی معشوق را هرگز. شاید این اولین و بزرگ‌ترین اشتباه آن عاشق است؛-من خودم را به خاطر تو گم کردم-تو باید در خودت گم می‌شدی نه در عشق، عزیز من-این قصه‌ای بود که تو برای من نوشتی-من نوشتم و تو می‌توانستی تا پایان نخوانی‌اش عزیز من.بی‌رحم می‌شود؛ بی‌رحم‌تر از چیزی که همیشه بود. عشق زیادی، معشوق را بی‌رحم می‌کند. دلش از سنگ می‌شود و دیگر حتی عشق هم آبش نمی‌کند. سرش را از شانه‌هایش دور می‌کند:-من تو را بی‌آنکه امیدی داشته باشم دوست دارم-امیدوار نباش عزیز من، این‌ها همه‌اش یک حس یک‌طرفه است-مگر قرار نبود که عشق، آرام‌مان کند؟-گاهی هم اینگونه است، ویرانت می‌کند عزیز من.ویرانت می‌کند درحالی که تو می‌خواستی با او آرام شوی. ویران‌تر از روزهای نخست تولدت می‌شوی و آواره‌تر از لحظه‌های پیش از مرگ. - عشق یک سوءتفاهم است عزیز من-حتی حس توی چشم‌هایت وقتی که نگاهشان می‌کردم؟-همه‌چیز یک روزی به پایان می‌رسد حتی حس توی چشم‌هایم وقتی که نگاهت می‌کردم عزیز من.آغوشش را رها می‌کند؛ گامی به عقب برمی‌دارد و توی تاریکی عمیقی که پیش از این عشق هم غرق بود، پرتاب می‌شود. شاید این‌ها همه یک درس بود، یک تجربه، یک خاطره...پ.ن: می‌نویسم هنوز؛‌ می‌نویسم برای باور اینکه زنده‌ام.همیشه به عشق🧡</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 12:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%A7%D9%88-hfvhulnyjbfh</link>
                <description>هنوز هم گربه کوچولوی خودمیراست می‌گفتی؛ شاید من زیادی سخت گرفته بودم یا شاید آن طنابِ محکمِ بین‌مان خیلی وقت پیش پوسیده بود و من چیزی حس نکرده بودم. البته که نشانه‌ها همیشه فریاد می‌زنند ولی عزیزم من کر شده بودم، کور شده بودم و نشانه‌ای نمی‌دیدم یا اگر می‌دیدم مدام خودم را قانع می‌کردم که حتی اگر تمام دنیا رهایت کنند &quot;او&quot; فرق دارد. هنوز هم البته می‌دانم که فرق داشتی؛ دیگران اگر به قلبم زخمی زدند تو چاقو را درست جایی فرو کردی که می‌دانستی چقدر از آن سمت آسیب دیده‌ام. می‌خواهم با خودم بگویم حالا هرچه که بود تمام شده و خاطره‌هایش برایت باقی مانده برو با همان‌ها زندگی کن اما همه‌اش حرف بی‌خود و مضحک است، این را لاأقل خودت می‌دانی. خودت کجا و خاطره‌ها کجا؟ خاطره‌هایی که غبار می‌گیرند، منحرف می‌شوند، خط می‌خورند و گاهی حتی محو می‌شوند... هرروز روبه‌روی آینه می‌ایستم و مدام با خودم می‌گویم من واقعاً آنقدرها هم بد نبودم لاأقل برای تو یک نفر بد نبودم. آینه‌ها داد می‌زنند که چقدر احمقم، چقدر ساده و زودباور... چقدر باید بشکنی تا بفهمی دیگر نه در یادش و نه در قلبش زنده نیستی؟ خیلی وقت است که توی قلب او مُرده‌ای و همهٔ حرف‌هایش، همهٔ رفتارهایش این را فریاد می‌زدند. از آینه‌ها بیزارم، آینه‌ها همیشه واقعیت را می‌گویند و من این روزها نیاز به یک دروغ بزرگ دارم مثلاً اینکه یک نفر بگوید هنوز هم توی قلبش نفس می‌کشی؛ مثلاً اینکه... بی‌خیال؛ زندگی همین واقعیت‌هاست و راه گریزی نداریم. واقعیت این است که دیگر هیچ مسیری ما را به یکدیگر نمی‌رساند و باید از امشب به فکر چیزهای تازه باشم... آدم‌های تازه؟ هرگز. چگونه می‌توانم با یک نفر دیگر حرف بزنم، بخندم و دوست داشته شوم ولی تو هنوز در تک‌تک لحظه‌های من باشی؟ چطور می‌توان کسی را فراموش کرد که تمام اولین‌هایت را با او دیده‌ای؟ اولین &quot;دوستت دارم&quot;، اولین لبخندِ از تهِ دل، اولین عشق...پ.ن: شاید زیاد نوشته باشم این شعر رو ولی خب همیشه باید بمونه توی صفحه‌م:«در دل چگونه یادِ تو میرد؟ یادِ تو یادِ عشقِ نخستین است...»</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 12:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگینم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-pi6kznudmyso</link>
                <description>تو به چشمِ من این شکلی بودی.غمگینم؟ بله مثل همیشه ولی دیگر گریه نمی‌کنم؛ دیگر عصبانی نیستم، دیگر از هیچ‌کس گله‌ای ندارم. زندگی، خوب است یا نه برایم فرقی ندارد وقتی که همیشه در هر اتفاقی برایم فقط غم داشته چه نظری می‌توانم دربارهٔ خوب یا بد بودنش بدهم؟ به اندازهٔ همهٔ لحظه‌هایی که به آدم‌ها عشق دادم و در نهایت حسِ بی‌ارزش بودن گرفتم غمگینم ولی دیگر اشک نمی‌ریزم نه اینکه بخواهم جلویشان را بگیرم نه، فقط وقت نمی‌کنم. شاید خنده‌دار به نظر برسد ولی دیگر وقت ندارم که گریه کنم. آدم‌ها بهم می‌گویند توی خودت گم شده‌ای؛ کم‌پیدایی و افسرده ولی نمی‌دانند درست در همین لحظه چقدر تلاش می‌کنم که فقط زنده بمانم تا خانواده‌ام یک فرزندِ مُرده و دوستانم یک رفیقِ نیمه‌راه نداشته باشند... بله من غمگینم؛ انتخاب خودم نبوده که غمگین باشم ولی از یک جایی به بعد خودم انتخاب کردم چه کسانی این غم را بهم تحمیل کنند. هر آدمی که می‌آید، رنجی همراه خودش می‌آورد فقط باید ببینیم که آیا او ارزش رنج کشیدن دارد؟ هرروز روبه‌روی آینه می‌ایستم؛ به خودم نگاه می‌کنم، به دست‌ها و رنگِ رفتهٔ مژه‌هایم. به اینکه چقدر دوست داشتم اوضاع طور دیگری پیش می‌رفت ولی هیچوقت برای من آن چیزی نبود که باید... از خودم خیلی چیزها می‌پرسم. آیا او هم آنقدر که تو دوستش داشتی، دوستت داشت؟ لبخند مرموزانه و تمسخرآمیزی توی چشم‌هایم پیدا می‌شود. جوابِ تمام سوال‌هایم را می‌گیرم و به همهٔ آینه‌های دنیا فحش می‌دهم. نمی‌خواهم کم بیاورم ولی واقعاً ذهنم خسته است؛ ذهنم خیلی چیزها را دیگر نمی‌فهمد، خیلی چیزها را درک نمی‌کند. می‌خواهم زنده بمانم ولی انگار خیلی وقت است که فقط جسمم؛ یک جسمِ بدون روح، یک جسمِ خالی از احساس... عاشقانه‌هایم ته کشیده و کلمه‌هایم در کشمکشِ قلب و عقلم معلق‌اند؛ بعضی چیزها خراب نشدند که بخواهی درست‌شان کنی، تمام شدند و باید بپذیری که دوباره بدونِ آن‌ها به زندگی ادامه بدهی -درست مثل وقتی که اصلا در زندگی‌ات وجود نداشتند- . پ.ن: و همون بیتِ همیشگی که توی ذهنمه: ای بغضِ فروخفته! مرا مرد نگه دارتا دستِ خداخافظی‌اش را بفشارم...</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 14:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D9%87%DB%8C%DA%86-fpxhfxmy3b3s</link>
                <description>مغزم آشفته‌بازار است. هربار فکری جدید، هربار داستان‌های تازه‌ای که ماه‌ها بعد واقعاً رخ می‌دهند. از این حس ششمی که همه‌چیز را قبلاً پیش‌بینی کرده خسته شده‌ام؛ کاش آدمی بودم بی‌حافظه... نه می‌توانستم به گذشته‌های شوم و تاریکی فکر کنم که هربار چیز جدیدی برای گفتن دارند و نه به آینده‌ای که هیچ‌چیزش روشن نیست مثل همه‌چیزِ زندگی. قرار بود شاعری باشم بی‌دغدغه؛ شاعری که فقط عاشق می‌شود و شعر می‌نویسد اما خیلی دیر فهمیدم که شاعر بودن یعنی غمگین بودن و رنج کشیدن... وقتی کسی که دوستش داشتم را از دست دادم خیال می‌کردم که دنیا به پایان رسیده است ولی حالا فهمیده‌ام که از دست دادن او فقط از دست دادن یک نفر نبود؛ از دست دادنِ اعتقاد من به عشق، آدم‌ها و زندگی بود. وقتی که آخرین حرف‌هایش را شنیدم و می‌خواستم دوباره و برای بار آخر بگویم که دوستش دارم یادم آمد روابط انسانی به همین سادگی‌ها نیست و اگر توی این لحظه غرور لعنتی‌ات را حفظ نکنی برای همیشه یک بازنده‌ای. من برای بار آخر نگفتم چقدر دوستش دارم ولی اعتراف کردم که دلتنگم؛ مگر کسی را دوست نداشته باشی دلتنگش می‌شوی؟ کسی که بفهمد، از ساده‌ترین جمله‌هایت هم مفهوم می‌سازد. بیا خیال کنیم که او دیگر نخواست بماند؛ بیا خیال کنیم که او برندهٔ این بازی مضحک بود.شب‌ها تا ساعتی که خروس‌ها به صدا در می‌آیند و جیرجیرک‌ها ساکت می‌شوند بیدارم. بیدارم و فکر می‌کنم و می‌دانم که همین زیادی فکر کردن هم یک روزی بلای جانم می‌شود. صد و خورده‌ای چیز میز نوشته‌ام که همه‌شان نصفه نیمه‌اند مثل فکرهایم که هیچ پایانی ندارند و احتمالا روزی که بمیرم، به پایان می‌رسند. بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم زنده ماندن توی این اوضاع، ارزشی دارد؟ توی این شرایطی که همه فقط به فکر زنده ماندن‌اند و هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند اگر همین حالا دسته جمعی بمیریم چه لطف بزرگی در حق زمین و هوا کرده‌ایم؟ خیلی دلسوز شده‌ام؛ دلسوزِ زمین. به رفتن فکر می‌کنم. به اینکه اگر بروم همین نقطه‌ای که اشغال کرده‌ام قرار است یک نفس راحت بکشد... خیلی دلسوز شده‌ام، آنقدر که به جای همهٔ آدم‌ها هم تصمیم می‌گیرم؛ آنقدر دلسوز که برای رنج نکشیدنت دیگر سراغت نیامدم... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟ وسط بدبختی‌ها، درست توی لحظه‌هایی که به مرگ فکر می‌کنم و حتی وقت‌هایی که مثلاً خوابم مدام سکوت ذهنم را بهم می‌زنی. خیلی ناعادلانه است اگر من هرلحظه درگیر تو باشم و تو... بی‌خیال، بگذریم. مامان هیچوقت نفرین کردن را بهم یاد نداد؛ اگر همین حالا یک نفر بیاید و همه‌چیزم را ببرد -درست مثل تو- بلد نیستم که نفرینش کنم؛ بلد نیستم بگویم که کاش به جای نور، تاریکی بر روزهایش مسلط شود. خیلی چیزها بلد نیستم و این به نفعم نیست. اینکه بلد نیستم با هرکسی مثل خودش باشم، اینکه توی بدترین اوضاع هم به کسی خرده نمی‌گیرم و حتی روزهایی که باید همه‌چیز را رها کنم اما دو دستی بهشان چسبیده‌ام بیش از حد دارند خسته‌ام می‌کنند.پ.ن: با هیچ‌کس و هیچ‌چیزی احساس شادی ندارم؛ اگر این غم برای همیشه بخواهد بماند چه کنم؟ اگر دیگر از قلبم نرود؟ اگر تو دیگر نیایی؟...</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 23:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامهٔ nام</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-n%D8%A7%D9%85-zh1eooefbvye</link>
                <description>حس غریب تنهایی:اینجا باید کار کنیم تا نَمیریم مامان؛ کار کنیم تا زیاد فکر نکنیم به گذشته، به روزمردگی‌ها و البته موجودی حسابمان. زیادی فکر کردن، قاتلِ روح آدمیزاد است. همین چند هفتهٔ پیش -بعد از گذشتن از یک سری چیزها- آنقدر فکر کردم که اگر معجزه‌ای به اسم &quot;خوابیدن&quot; نبود احتمالاً حالا این نامه هم نوشته نمی‌شد. اطرافیانم هنوز چیز زیادی از خلق‌وخوی من نفهمیده‌اند وگرنه بیشتر می‌گذاشتند که تنها باشم؛ خودت که می‌دانی همیشه چقدر به تنها بودن نیاز داشتم انگار فقط تنهایی می‌تواند از پسِ جدال‌های من با زندگی بر بیاید. خسته‌ام مامان؛ برای نوزده سال و خورده‌ای زندگی کردن زیادی خسته‌ام. یک ماهی می‌شود که از تنها دلخوشی‌ام گذشتم و همه‌چیز را به معنای واقعی کلمه &quot;رها&quot; کردم. حسِ آزادی دارم؟ نه؛ حسِ پوچی سراغم آمده، حسی که دارد کم‌کم به مرز جنون می‌رسانَدم و من نمی‌دانم حالا با این‌همه زندگی چه کنم... صبح‌ها بیدار می‌شوم؛ کلاس می‌روم، کتاب می‌خوانم و همان اتفاقات همیشگی... حتی از تکرارِ همین چرخه هم خسته‌ام مامان؛ از تکرارِ بیخودیِ روزها. نمی‌دانم تا کیِ باید با این لحظه‌های تکراری کنار بیایم و بپذیرم که زندگی هم یک سریال مضحک است که مدام، پخش می‌شود...کاش یه گربهٔ بی‌دغدغه بودم:)توی این فکرم که چیزهای جدیدی تجربه کنم ولی ناگهان حسی مثل ناامیدی گریبانم را می‌گیرد و هنوز چند دقیقه نگذشته که پشیمان می‌شوم. ایده‌های جدید، کارهای جدید و خارق‌العاده نیاز به یک ذهن منسجم دارند و ذهن من این روزها آشفتهٔ آشفته است مامان. دارم به سال‌های بعد فکر می‌کنم؛ به اینکه حالا لیسانس را گرفتم می‌خواهم چه کار کنم؟ به اینکه دقیقاً کجای این دنیا ایستاده‌ام و به کجا خواهم رسید؟ اکنون در قعرِ رویاهایی هستم که سال‌ها پیش برای خودم ترسیم کرده بودم. می‌ترسم مامان؛ می‌ترسم که چندسالِ بعد حتی از این هم بدتر بشود... می‌ترسم و هیچ چیزی دیگر نمی‌تواند مانعِ ترسم از آینده باشد. حتی عشق هم نجاتم نداد بلکه بیشتر غرقم کرد؛ دست‌های گرمِ دوست‌داشتن که فکر می‌کردم می‌تواند مأمن خوبی برای روزهای پرتنشِ من باشد بیش از پیش، تنهایم کردند و حالا فقط یک روحِ پیرِ مُرده‌ام که انگار در گذشتهٔ اجداد خویش، قدم می‌زند و سایه‌ها را دنبال می‌کند. کاش یکی از این سایه‌ها هم سایه‌ای از تو بود مامان، شاید به جای بهتری می‌رسیدم...پ.ن: بعد از ماه‌ها نوشتم ولی کاش انقدر غمگین نبودم و واژه‌هام شادتر بودن. زندگی انگار غرق در غم شده و من در منجلابی گیر کردم که راهِ خروجی نمی‌بینم.همیشه به عشق🧡</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 21:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در چشم‌هایم تو هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-nffagcrgbyid</link>
                <description>رفتن... رفتن.تو دوریو دستِ من، کوتاهبرای به آغوش کشیدنِ اندوهت.‌..کاش فاصله‌ای وجود نداشتو شاید حتی عشقی؛غم‌ها، توی قلب کوچکم فوران می‌کنندو تو در چشم‌های من...چه اشتباه بزرگی‌ست تنها ماندنو چه دردناک است اینگونه دلبستگی...هیچکس نمی‌فهمد کهداستان یک عشق از کجا آغاز می‌شودو به کجا خواهد رسیدهیچکس نمی‌فهمدکه ماچگونه به آغوش هم رسیدیمو چرا فاصله را ترک نمی‌کنیم.تو دوریو دست من کوتاهبرای لمسِ عظمتِ تنهایی‌ات...از همین فاصله می‌بوسمتو می‌خواهم رهایم کنیهمچون پرنده‌ای که قفس را.پ.ن: مدتی نبودم؛ نمی‌دونم از این به بعد به‌طور مداوم اینجا هستم یا نه. فضا خیلی تغییر کرده و هنوز باهاش نتونستم ارتباط بگیرم. خوشحال که هنوز بعضی از شما هستید توی ویرگول:) این متن رو عصر نوشتم، بدون ویرایشه؛ مرسی که می‌خونید همیشه به عشق🧡غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 00:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردَم مثل تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%8E%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-w9xz1b8vvdfw</link>
                <description>تابستون بدی نبود ولی راضی‌کننده هم نبود. نمی‌گم بد چون واقعاً بد نبود؛ نمی‌گم خوب چون آن‌چنان خوب هم نبود اما نسبت به پارسال می‌تونم بگم محشر بود! پس نتیجه چی می‌شه؟ آفرین، مثل چیزای دیگه &quot;نامعلوم&quot;کتاب شیاطینمثل همیشه با کتاب‌ها گذشت. اونقدر خوندم که ذهنم دچار گیجیِ بعد از فهمیدن شد و اونقدر ادامه دادم که توی یه ریدینگ‌اسلامپ شدید گیر افتادم اما برگشتم چون همه‌ی آدما یه روز به پناهگاه‌شون برمی‌گردن. داستایوفسکی خوندم؛ معروفی خوندم؛ دکتر صدر رو هم خوندم، اونقدر ادامه دادم که وارد چرخهٔ مضحکِ افسردگی ناشی از زیاد فکر کردن شدم. همیشه هم انتخابم همین بوده؛ بفهمم و خودم زجر بکشم اما دیگران رو زجر ندم. خودم مهم‌ترم پس هم‌چنان باید بخونم تا بفهمم نه اینکه به جهلِ ابدی گرفتار بشم.از کتاب‌ها عکس گرفتم و بعد از سه سال درس‌خوندن توی یه رشته‌ی اشتباه، فهمیدم که چقدر عکاسی رو دوست داشتم و چقدر حیف که سه سال از عمرم حروم شد. عادت آدما همینه؛ می‌فهمن ولی دیر. می‌فهمن چی رو دوست داشتن اما وقتی که بخشی از عمرشونو هدر دادن؛ می‌فهمن کی دوست‌شون داشته اما اونقدر دیر که دیگه راهی برای برگشت نیست. بزرگ‌ترین ظلم در حق بشر رو اون آدمی انجام داد که گفت هیچ‌وقت برای هیچی دیر نیست. باید جمله رو اصلاح کنیم تا شاید از خوابِ عمیقِ هزارساله‌مون بیدار شیم: برای بعضی چیزها گاهی اونقدر دیر می‌شه که حتی شروعش هم شبیه یک پایان تلخ و پرماجراست. به غروب، دل‌بسته‌تر شدم. یکی از تفریحاتم زل‌زدن به آسمون، عکس گرفتن ازش و ارسال عکس‌ها برای قشنگ‌ترین آدمای زندگیم بود. دلم می‌خواست اونقدر از آسمون عکس بگیرم که جهانم گسترده‌تر بشه مثل آسمون. دلم می‌خواست به غروب بگم که دوستت دارم ولی دلیل خوبی نیست برای اینکه همیشه توی آسمونِ زندگیم خودتو نشون بدی. به غروب، دل‌بسته‌تر شدم ولی چرا؟ چون تنهایی بهم یاد داد حتی غروب خورشید هم می‌تونه یک مرهم برای زخمت بشه ولی آدم‌ها نه! تنهایی چیزای زیادی بهم یاد داد. یاد داد که گاهی باید کناره‌گیری کنم تا شاید خودمو پیدا کردم. یاد داد اونقدر قوی باشم که از پسِ دوست‌داشته‌نشدن بر بیام. یاد داد اونقدر غرق در دنیای خودم بشم که اقیانوس ساختگی زندگی هیچ آدمی منو مبهوت خودش نکنه.با بچه‌ها بعد از پایان امتحان‌های ناتموم نهایی یک خداحافظی کوچیک داشتیم. بعضی از خداحافظی‌ها شیرین و در عین حال، غم‌انگیزن. اصلا خداحافظی‌ای در این جهان وجود داره که خوشحال‌کننده باشه؟ خداحافظی کردیم اما بعد مدتی دیدیم همو ولی احساس می‌کنم هیچ‌چیزی مثل قبل نبود. در کل از جایی به بعد هیچی شبیه قبل نمی‌شه؛ نه اون دوستی‌ها نه اون روزهایی که دلخوش‌کننده بودن.زیاد فکر کردم؛ تابستون امسال اونقدر فکر کردم که مغزم هلاک شد! نمی‌گم خوبه ولی بد هم نیست. بی‌مغز زندگی‌کردن همیشه یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هام بوده. با اینکه زیاد فکر کردن داره منو به مرز بدترین حالت‌های روحی می‌رسونه اما باز هم انتخابم همینه. چرا؟ چون به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رسه و صرفاً خودم گاهی با علامت سؤال‌های ذهنم می‌جنگم اما به یک صلحِ حقیقی رسیدم که مدیون همهٔ افکارم هستم. افکارِ من، اصالتِ من هستن پس تا زنده‌ام فکر می‌کنم درمورد جهان، انسان و شاید خالق...پیجمو توی این مدت، بالا آوردم. به‌واسطهٔ این پیج با افراد جدیدی آشنا شدم که بهم یادآوری کردن چقدر انسان‌ها از دور زیبان و از نزدیک تا چه اندازه رقت‌انگیزن. اونقدر توی لاک خودم فرو رفتم که احساس می‌کنم دایرهٔ ارتباطیم فقط به یکی دونفر محدود شده و اتفاقا از این بابت بسیار خوشحالم. چرا؟ چون همیشه کیفیت مهم‌تر از کمیت بوده. شاید گاهی بی‌حوصله باشم اما هم‌چنان تولید محتوا از موردعلاقه‌ترین کارهایی هست که می‌تونم انجام بدم. هدیه‌های قشنگ‌ همراهان پیجعزیزترین کتابی که خوندم و کیوت‌ترین گردنبند دنیامعاشرت با آدم‌ها رو دوست دارم اما رفاقت باهاشون رو نه. به‌عنوان آدمی که بی‌حوصله‌ست و در عین حال اگه یک رفاقت رو شروع کنه می‌تونه عمیق‌ترین رفاقت جهان رو بسازه ترجیحم همیشه تعداد خیلی محدود ولی هم‌مسیر خودم بودن. در جواب سؤالِ پرتکرارِ چرا تنهایی؟ می‌تونم هزاران بهانه بیارم و فقط یک دلیل: آدما به‌تنهایی هم می‌تونن پرواز کنن پس نیازی به هم‌سفرِ نیمه‌راه نیست. اگه احساس کنم یک‌نفر هم‌سفرِ خوبیه قطعاً وارد دایرهٔ محدود ارتباطیم می‌شه مثل شاخه‌نبات عزیزم. رتبه‌مه؛ اون شب خیلی خوشحال بودم.خوشحال بودم ولی نمی‌دونم چرا فقط ده دقیقه این خوشحالی رو تجربه کردم. مدت‌هاست نمی‌تونم از تهِ دلم شاد باشم و این احتمالاً به اندوهِ وطن مربوطه. آدم شادی نیستم اما با غم‌هام سرمستم. امیدوارم گیج‌کننده نبوده باشه. پرنده‌ها رو دوست دارم ولی نه توی قفس...دوستش داشتم اما دلم گرفت بعد از چند دقیقه. چرا؟ چون توی قفسه. با انسانِ در قفس، پرندهٔ در قفس، افکار در قفس کلا با هرچیزی که توی قفس گیر کرده باشه غمگین می‌شم. چقدر این روزها شبیه پرنده‌ایم؛ دلتنگِ رهایی ولی افتاده در قفس...هوا سرده مثل زندگی. پاییز در راهه و شاید تنها دلیل زنده‌موندنم درحال حاضر همینه. ازم پرسید چی به زندگی وصلت کرده؟ و من فکر کردم... می‌دونی که فکر کردن طولانی‌مدت به این سؤال چقدر غم‌انگیزه؟ می‌دونی که فکر کردن به جواب این سؤال یعنی هنوز جوابی ندارم؟ دوباره سؤالش رو تکرار کرد و گفتم هدفام اما باز فکر کردم که مدت‌هاست هدف‌ها جای خودشونو به یک غمِ بلندمدت دادن. سکوت کردم؛ سکوت کردن کار سختی بود ولی ماه‌هاست که برای من ساده‌ترین کارِ ممکن شده.می‌خوام خودمو یادم نره. می‌خوام فراموش نکنم که چه زمستون سختی رو پشت سر گذاشتم و تا حدودی هم نتیجهٔ اون‌همه تلاش پنهانی رو گرفتم. فقط یک سؤال هست که مدام توی ذهنم تکرار می‌شه: چرا وطن، حالش خوب نمی‌شه؟ چرا سرزمین‌مون هنوز توی بنده و ما هیچ کاری نمی‌کنیم؟ یعنی واقعاً هیچ کاری از دست هیچ‌کس ساخته نیست و بهر تماشای زمین‌گیریِ ایران اومدیم؟پ.ن۱: می‌خوام شادش کنم ولی نمی‌شه. آدم شادی نیستم حتی توی خوشحال‌کننده‌ترین لحظه‌ها. بار سنگین خاطره‌ها و غم فروپاشی وطن، اجازهٔ شاد بودن نمی‌ده. پ.ن۲: به خودم وابسته شدم و از دیگران در گریزم. این عینِ رهاییه؛ عینِ آزادی. همیشه به عشق🧡غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 00:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره‌ای برای تو را دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-jcan0v8olbrj</link>
                <description>غم می‌بارید ازش...چشم‌هایم را می‌بندم تا چیزی را نبینمچشم‌هایم را می‌بندم تا تو را مجسم کنمدرست لحظه‌ای که تصویر همه فرو ریخته است...این‌همه اشک را تلنبار کرده‌اماین‌همه بغض را فرو خورده‌اماین‌همه سکوت را به دوش کشیده‌ام تا ثابت کنم که یک زن چه اندازه می‌تواند مرد باشدوقتی که حتی عشق هم تنهایش گذاشته است.بی‌حوصله‌ترینم و این یعنی تو با رفتنتهمه‌چیز من را بردی و حالا در آستینم چیزی ندارم جز همین دلتنگی‌ها وخستگی‌هایی که روی تنم لش کرده‌انداز تو می‌گریزم و باز به تو برمی‌گردماز تو می‌گریزم و یک‌ساعت نه! سال‌ها اندوه این گریز را به جان می‌خرمتا کی گریز کنموقتی که می‌دانم برای همیشه محبوس این احساسم؟خودت را جای من بگذارفقط برای یک لحظهتا ببینی که چه سنگین است این غمو شانه‌های من چقدر فرتوت‌اند...خودت را جای من بگذارو این بغضی که توی گلویم خوابیده راباز با رفتنت بیدار کنببین که چشم‌هایم برای این‌همه گریستنچقدر کوچک‌اند...فقط یک سؤال هست که هرشبهر لحظه، هرروزهمهٔ پاسخ‌ها را منسوخ می‌کند؛&quot;تو که دیدی قلب من چه پرندهٔ کوچکی‌ستچرا آواز رفتن را برایش سر دادی؟&quot;حرفی ندارمدهانم از واژه‌ خالی‌ست؛سکوت می‌کنمو سکوتم چقدر سرشار است...قلبم را توی مشتم می‌فشارم آنقدر تکانش می‌دهمتا حافظه‌اش را از دست بدهدو تمام خاطرات با تو بودن رابالاخره بالا بیاورد...حالا تو از یاد رفته‌ایو من سال‌هاست که دیگر مُرده‌ام؛پایان.پ.ن۱: من داستان زندگی آدما رو می‌نویسم. زندگی خودم داستانش انقدر پیچیده‌ست که توی این چند سطر جا نمی‌شه؛ یکی از فالوورام از دردش می‌گفت، از رنجی که می‌کشید... نتیجه‌ش شد این نوشته‌ای که خوندید، دوست دارم که رنج آدما رو از روی شونه‌شون بردارم و به واژه‌ها انتقال بدم. پ.ن۲: من زندگی رو از نو شروع کردم چون به‌نظرم آدما چاره‌ای جز شروع‌کردن یا تموم‌کردن ندارن. فعلاً خودمو در جایگاهی ندیدم که تمومش کنم و فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت بتونم چنین کاری انجام بدم چرا؟ چون زندگی من و آدمایی که حفظشون کردم حقیقتاً قشنگن حتی با اتفاقاتی که گاهی توی مسیرم رخ می‌ده. فعلاً داریم ادامه می‌دیم تا ببینیم مسیر به کجاها می‌رسه:)&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 11:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که از غم، حرف می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-ithntkdlzj28</link>
                <description>کاش واقعا حس‌وحالم همین‌طوری بود...غمگینم که دیگر نیستی؛ نمی‌دانم حالا دنیا چه رنگی شده و چقدر باید بگذرد تا عادت کنم. خیلی تلاش کردم که گریه کنم ولی نشد؛ خیلی تلاش کردم که با کسی چیزی بگویم ولی نتوانستم، خیلی سعی کردم که فراموش کنم اما انگار که مغزم همیشه بیدار است. غمگینم که نیستی و دیگر نمی‌توانم بوسه‌های گرم تو را برای روزهای سردم ذخیره کنم. توی اتاقم الکی می‌چرخم، این غم آنقدر بزرگ است که احساس خفگی دارم... هرلحظه که می‌گذرد انگار به‌اندازهٔ یک سال از عمرم کم می‌کنند. این روزها آنقدر غمگینم که می‌توانم با این حجم از اندوه ترانه‌ای بسرایم تا پرنده‌ها را در مسیر پروازشان دق بدهد؛ می‌توانم با این غم حتی یک مرده را دوباره بمیرانم -عجیب است که خودم هنوز زنده‌ام-، می‌توانم با این اندوه بارها رنج بکشم و باز هم جانی برای رنجِ تو را کشیدن داشته باشم. تو خوب می‌فهمی رنج یعنی چه؛ وقتی که می‌دیدم الکی می‌خندی و از درون تا چه اندازه درد می‌کشی فهمیدم که معنای رنج را می‌فهمی...غمگینم و هیچ واژه یا عبارتی برای بیانش کافی نیست. هیچ‌چیزی در جهان وجود ندارد که مثالی برای این اندوه باشد اما مثلاً تصور کن که پرنده‌ای را آزاد کرده‌اند ولی دیگر بال و پری ندارد که پرواز کند؛ فرض کن باران به عشق گل ببارد ولی دیگر گل، باران نخواهد. فکر کن توی برزخ افتاده‌ای و هیچ‌کس آنجا نیست... غمِ من حتی از تمام این‌ها بزرگ‌تر و سنگین‌تر است. بختکی روی گلویم آوار شده که نمی‌توانم جدایش کنم؛ فقط می‌توانم بپذیرمش و بگویم که این هم بخشی از زندگی من بود. از وقتی که تو نیستی من هم انگار با خودم غریبه‌ام، تو بودی که من را با خودم آشتی می‌دادی... ضربان احساسم تند می‌زند، تندتر از بارانی که در روز رفتنت می‌بارید. تندتر از عطر نفس‌هات که برای رفتن تعجیل می‌کرد. غمگینم؛ آنقدر غمگین که هیچ‌کس نمی‌تواند حتی برای یک ثانیه خودش را جای من بگذارد، آنقدر غمگین که دنیا هم برای نفس‌کشیدن جای کوچکی‌ست.داشتم به این دوسال فکر می‌کردم؛ این دو سالی که اندازهٔ یک قرن گذشت. هیچ‌وقت به نبودن تو فکر نکرده بودم شاید اگر یک‌درصد احتمال می‌دادم که نباشی پذیرفتن این جای خالی هم برایم آسان‌تر بود. مامان، نبودنت به دوسال رسیده و هنوز منتظرم که برگردی. اینجا همه‌چیز به‌هم ریخته، هیچ‌چیز سر جای درستش نیست. فکر کن من مسیرم را گم کردم؛ همهٔ گل‌هایی که کاشته بودی خشکیدند، آن بچه‌گربه‌ای که به عشق صبحانه‌ای که هرروز صبح برایش آماده می‌کردی می‌آمد دیگر این‌طرف‌ها پیدایش نیست... و از همه بدتر خانه چقدر تنگ و تاریک شده. احساس خفگی دارم، واژه‌ها هم تسکینم نمی‌دهند. دیگر هیچ‌چیز آرامم نمی‌کند، دیگر هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌کند...پ.ن۱: بماند از این روزهای سخت و طاقت‌فرسایی که کاش از قلب تقویم من پاک می‌شدند...پ.ن۲: غم سنگینی رو دارم به دوش می‌کشم؛ اونقدر سنگینه که حس می‌کنم من یه بار اضافه‌ام براش. اونقدر سنگین که داره خفه‌م می‌کنه، که داره از زندگی دورترم می‌کنه. که دیگه فردا صبح برام معنایی نداره...&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 12:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خودْ، گُم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%92-%DA%AF%D9%8F%D9%85-ocexwymogeaz</link>
                <description>کاش می‌تونستم توی غروب، غرق بشم..آقای عزیز! تقصیر خودمان نبود که نمی‌توانستیم با دنیا سر کنیم. مقصر خود همین دنیا بود که زیادی به ما سخت گرفته بود؛ انتظار ما از زندگی‌کردن فقط گذراندن نبود، ما منتظر خیلی چیزها بودیم و هیچ‌کس نبود بهمان بفهماند که این جهانْ جای انتظار کشیدن برای خیلی چیزها نیست. ما که تصورمان این نبود؛ از کجا می‌دانستیم یکی باید زخم خاطره‌هایش را هربار تازه کند و آن دیگری هم مدام در آرزوی همان خاطره‌ها بسوزد؟ از کجا می‌دانستیم همهٔ آن‌چیزها یاوه است و در آخر هم باید خودمان را سفت بچسبیم؟ علم غیب که نداشتیم آقای عزیز، علم غیب که نداشتیم...‌حالا همهٔ این‌ها را بی‌خیال نظرتان درمورد این شب‌هایی که از صبح انگار بیزارند چیست؟ لابد درمورد این‌ها هم نظری ندارید؟ لابد کار شما هم فقط تماشاست و در انتظار معجزه بودن؟ با این شب‌ها چه کنیم؟ با این شب‌هایی که این‌همه تنهایند و تاریک و دلگیر؟ دیشب که حواسم نبود داشتم باز شعر می‌گفتم راستش حواسم نبود که دیگر شاعر هم نیستم. خیلی چیزها یادم رفته و حواسم پرت است. حواسم پرت است که دیگر باید خیلی‌ها را فراموش کنم؛ که دیگر باید دکمهٔ خاموش مغزم را فشار بدهم و برای مدتی دلتنگ هیچ‌کس نباشم. شما می‌فهمید دلتنگ‌بودن یعنی چه آقای عزیز؟ شما بعد از نبودن چه کسی روزهایتان پر از هوای دلتنگی شد؟ من انگار که دیگر در خودم زندگی نمی‌کنم، انگار که یک‌نفر در زده و من را با خودش برده است... کاش همهٔ آن یک‌نفرها اینجا بودند تا بفهمم باز هم پر از نبودنم؟ تا بفهمم دقیقا چه مرگم بوده که این اندازه از زندگی دور افتاده‌ام. حالا به خودم نگاه می‌کنم و به این دست‌های ویرانی که از دنیا دل بریده‌اند؛ راستی مگر چقدر زندگی کرده بودیم؟ چندبار به طلوع خورشید نگاه کردیم و در آبی آسمان غرق شدیم؟ این روزها دارم کنار آمدن را هم تمرین می‌کنم. هرقدر حساب کردم باز هم برای شمردن رنج‌هایم انگشت کم آوردم، هرقدر بیش‌تر حساب کردم فهمیدم که تا چه اندازه در مقابل زندگی ناتوانم، تا چه اندازه زورم به آن نمی‌رسد... دارم با خیلی چیزها کنار می‌آیم؛ با همین دردی که تازگی‌ها دست از سرم بر نمی‌دارد: زیادی فکر کردن به چیزهایی که حالا به هر دلیلی اتفاق افتاده‌اند. نمی‌دانم ولی همیشه فکر می‌کنم اگر طور دیگری اتفاق می‌افتاد شاید حالا ورق هم برمی‌گشت؛ اگر مامان هنوز اینجا بود روزهای من هم بی‌شک این اندازه تاریک نبودند، اگر بابا توی آن ماجراها شکست نمی‌خورد حالا هنوز هم همان دخترک چهار سال پیش بودم دقیقا با همان روحیه، با همان اوضاع، با همان احوال‌‌... و اگرهای زیادی که توی سرم چرخ می‌خورند، می‌فهمم هیچ فایده‌ای ندارند ولی آقای عزیز دست خودم نیست. کاش می‌فهمیدید که دستِ خودِ آدمْ نبودن یعنی چه. که همه‌چیز بودن و با هیچ، مأنوس بودن یعنی چه؛ که ظاهراً همه‌چیز خوب است و باطناً هیچ‌چیز سر جایش نیست یعنی چه. نمی‌فهمید آقای عزیز، شما این‌ها را نمی‌فهمید. شما که توی هفده‌سالگی دست‌تان را زیر پوست گردو حس نکرده‌اید؛ شما که توی هجده سالگی این‌همه تنها نبوده‌اید، شما که صبح تا شب را با حالت مضحک تکراری همیشه سر نکرده‌اید. شما حق دارید که نفهمید آقای عزیز. گاهی نفهمیدن هم دست خود آدم نیست، باید تجربه کرد تا فهمید. از این درک‌شدن‌های الکی بیزارم، همین &quot;می‌فهمم&quot;های بی‌خودی، همین &quot;امیدوارم حالت خوب باشد&quot;های تصنعی... امیدوارم شما هم از اینجور آدم‌ها نباشید آقای عزیز لاأقل طوری وانمود کنید که انگار نیستید. باز هم باید وانمود کرد؟ برای خوب بودن باید وانمود کرد. برای رها بودن باید وانمود کرد، برای خندیدن باید وانمود کرد. چه جهان خنده‌دار بی‌معنایی! چه قوانین مسخرهٔ کودکانه‌ای.چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد، چیز دیگری جز دوباره غرق‌شدن در دریای تنهایی به ذهنم نمی‌رسد. باید دوباره به جهان خودم برگردم، باید دوباره سرم را توی لاک خودم کنم و گوش‌هایم را طوری بگیرم که گویا هیچ صدایی جز صدای خودم در این دنیای ساختگی وجود ندارد ولی شما آقای عزیز کاش بفهمید که این دنیا، همه‌ی آن چیزی نبود که می‌خواستیم...پ.ن۱: با خودْ پیدا، در خودْ گُم...پ.ن۲: بعضی از آدما رسالت‌شون خراب‌کردن دنیا بوده انگار، از ازل تا ابد. آقای عزیز نمی‌دونم کی بود که ناخواسته مخاطب متن شد ولی هرکی هست شک ندارم از خراب‌کارای زندگیه:)&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 19:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ، درِ خانه‌ام را می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-xmlrnn6mv5l6</link>
                <description>بریم توی لاک خودمون نارنجی:)دارم فراموشت می‌کنموَ این اتفاق خوبی نیستچرا که فراموش کردن توفقط فراموش کردن تو نیست؛فراموش کردن تو یعنیتکرار مداوم یک روزدر هفته‌ها و ماه‌های پیش رو...همین که هستم ولی نیستی تا از تو بنویسمیعنی واژه‌ها را نیز همراه تو از یاد می‌برم؛همین که امروز بی‌تو از راه رسیدهاما دیروزِ با تو را بیش‌تر به‌یاد دارمیعنی تاریخ را نیز دارم فراموش می‌کنم.عزیزم!دارم فراموشت می‌کنمو فراموش کردن توفقط فراموش کردن تو نیست.روزی که حافظهٔ پنجره‌هااز خاطرات رفتن تو پر شد؛لحظه‌ای که حتی عشقدر دست تو از پا افتاد،وقتی که صدا توی گلویم مُرددیگر چگونه می‌توانستم از تو بگویم؟چگونه می‌توانستم بگویمکه دوستت داشتم و تو هم گاهی شاید...چگونه می‌توانستم بنویسمکه شب‌ها با تو چقدر روشن بودندو روزها تا چه اندازه دلچسب؟وقتی که دنیا از دیروز تا همین حالاروی مدار دلتنگی می‌چرخد چگونه می‌توانم بگویم که دلتنگ نیستمدرحالی‌که تنها بار روی شانه‌هایمغمِ تلخ دوباره دیدن تو است؟به واژه‌های خسته و احساس‌های پشت در مانده بعد از توحالا ایمان آورده‌ام.حالا که رفته‌ای ومرگْ درِ خانه‌ام را می‌زند؛حالا که زندگی پیشانی خود را نشانه رفته است،حالا که نیستی و من هم انگار از همان روز رفته‌ام...دیگر چگونه بنویسمتا بدانی این‌همه خواندن بی‌فایده استو فقط دوست‌داشتن من استکه نجاتم خواهد داد؟دیگر چگونه بگویم که گاهی خیالت هم کافی نیستو فقط بودنت همهٔ این دلهره‌ها را جبران می‌کند؟عزیزم!دارم فراموشت می‌کنمو این کار آنقدر سخت و طاقت‌فرساستکه از دیروز تا همین لحظه انگار صدسال به عمر خاطره‌هایم اضافه شده،که هر لحظه دلتنگ تو بودن رابه این‌همه تشویش، ترجیح می‌دهم...پ.ن۱: به روم نیار که چمه چون خودم هم نمی‌دونم دقیقا داره چه اتفاقاتی می‌افته. پ.ن۲: یه متن کاملا بداهه؛ نمی‌دونم این عاشقانه‌ها از کجا میان و چرا باید چیزایی رو بنویسم که تجربه نکردم اما خب بداهه‌ست دیگه. شاید در جهانی دیگه واقعا من یه نارنجی عزیز قلب دارم، هوم؟&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده</description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 01:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی عشق، نجات‌دهنده است</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ga5fyi6hvc8f</link>
                <description>شاید شبیه عشق...آغوش تو تنها جایی بود که می‌شد در آن با خیال راحت گریست؛ بی‌تفاوت به دیگران، بدون هراس از چیزی. بهت گفتم:-کاش دنیا کمی کوچک‌تر بود آن‌وقت مجبور به تحمل این‌همه فاصله نبودیم.نگاهم کردی و من چقدر این نگاه تو را دوست داشتم، کاش خودت هم می‌دانستی. -اگر دنیا کوچک‌تر بود پس با غم‌هایمان چه می‌کردیم؟ این‌همه غم توی آن دنیای کوچک...راست می‌گفتی؛ مثل همیشه و به‌رسم همیشه. فکر کردم که چه باید بگویم تقریبا دو دقیقه‌ای در سکوت گذشت. چقدر دو دقیقه سکوت کنار تو طولانی بود، چقدر این دو دقیقه سخت می‌گذشت. خودم سکوت را شکستم:-همین حالا هم دنیا نمی‌تواند جور این‌همه غم را بکشد؛ با این عظمت و شکوه انگار کم آورده. خودت که در جریانش هستی.با سرت تأیید کردی، من چقدر این حرکت تو را دوست داشتم ای کاش خودت هم می‌دانستی. دلم خواست همه‌ی این‌ها را بهت بگویم. بگویم وقتی که موهات را باد تکان می‌دهد چقدر دلم می‌لرزد؛ وقتی که حرف می‌زنی قند توی دلم آب می‌شود، دلم می‌خواست بهت بگویم که چقدر دوستت دارم و چرا قلبم برای دوست‌داشتن تو کوچک بود؟ باز چیزی گفتی و بیش‌تر از قبل در صدایت غرق شدم، کاش کسی نجاتم نمی‌داد.-راستش دلم می‌خواست یک‌نفر زیر گوشم مدام زمزمه کند که دنیا آنقدرها هم بد نیست، هنوز جای خوبی برای زندگی کردن است. اما حتی خیالاتم برای گفتن این حرف، تردید دارند. دنیا جای خوبی نبود عزیزکم.-ولی ما هنوز عشق را داریم. پس عشق چه می‌شود؟-عشق هم یک خیال واهی بود ولی شیرین. شاید تنها چیزی بود که تا همین حالا سرپا نگه‌مان داشت.اخم‌هام توی هم رفت، انگار خودت حرف چشم‌هام را خواندی:-ولی از حالا به بعد؟-عشق هم زورش نمی‌رسد، عشق هم زورش به غم‌هامان نمی‌رسد. می‌بینی که عزیزکم!می‌دیدم؛ می‌دیدم که غم‌ها هرروز قوی‌تر می‌شدند و من و تو رنجورتر... می‌دیدم ولی فقط توی خیال نه واقعیت. دست‌هات می‌لرزید، محکم گرفتم‌شان:-عشق، نجات‌دهنده است. چرا ایمان نداری؟ چرا چسبیده‌ای به آن خدای لاکردارت و اصلا...-زبانت تیز شده! چه بر سرمان آمد که اینطور باید به‌هم چیزی بگوییم؟ چه شد که ایمان من لاکردار شد و عشق تو نجات‌دهنده؟ -مگر نبودی که گفتی عشق، خداست!-عشق، خدای تو بود نه خدای من.از همان روزهایی که دیده بودمت عشق، خدای من شده بود. همان چیزی که در یک آن زیر و رویم می‌کرد، اگر می‌دیدمت حالم مثل غنچه‌ای تازه‌شکفته بود و اگر نبودی فاتحه‌ی این زندگی را می‌خواندم. تو درست گفتی، مثل همیشه و به‌رسم همیشه. عشق، خدای من بود. با اشکی که توی چشم‌هام خفه کرده بودم نگاهت کردم:-کاش از همان اول نبودی. کاش نبودی و من هنوز بی‌خدا بودم. حالا با ایمانی که به عشق حکم می‌کند چه کنم؟نمی‌فهمیدی چه می‌گویم. نمی‌فهمیدی که خدای من مثل خدای تو خودخواه نیست؛ نمی‌فهمیدی که خدای من عاشق است ولی خدای تو مغرور. تو هیچ‌وقت نفهمیدی؛ نه عظمت عشق را نه تنهایی من را‌. دهان باز کردی چیزی بگویی؛ اشتیاقم به کلماتت ته کشیده بود. مگر نه اینکه عشق، جاودانه است؟ ولی چرا تو داشتی از دایره‌ی ایمان من دور می‌شدی؟ دستت را محکم‌تر از قبل گرفتم و گریستم. آنقدر گریستم تا اشک‌هام من و تو و خدای من را در خود برای همیشه غرق کند. می‌خواستم که با تو بمیرم و برای تو زندگی کنم. می‌خواستم در مرگ هم کنارم باشی...پ.ن۱: بعضی‌ها همان بهتر که نباشند؛ همان بهتر که نبینیم‌شان، همان بهتر که نشناسیم‌شان چون جدا شدن از آن‌ها یک کار راحت و معمولی نیست. انگار قلبت را زیر پای رفتن‌شان جا گذاشته‌ای... انگار روحت بین خاطره‌هایشان پر می‌کشد هرروز، هرلحظه...پ.ن۲: هیچ‌کدوم از احساسات این نوشته‌ها رو خودم تجربه نکردم اما درک کردم، درک کردم که عشق می‌تونه خدای یک آدم باشه.پ.ن۳: اگه عقیدتی شد عذرخواهم. اگه به خداتون توهین شد عذرخواهم، اگه باعث ناراحتی شد باز هم عذرخواهم.&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 15:32:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-zkcbrd2fmssa</link>
                <description>به همین بهار سوگند...شکسته‌تر از قبل شده بودی؛ شکسته‌تر از قبل شده بودم. انگشت‌های لاغرت را فرو کردی توی موهام و آنقدر تار مویم را ادامه دادی که به انتهای &quot;نرسیدن&quot; رسیدی. خندیدی و گفتی: هنوز هم همان‌اندازه فر و پرپیچ و خم مانده! مثل جاده‌ی زندگی من. بهت گفتم مثال قشنگ‌تری بزن. موهای من را چه به جاده‌ی زندگی تو مرد حسابی! خیره به چشم‌هام ماندی؛ آهسته گفتی: پرپیچ و خم مثل‌ دست‌های مادرم. و من آهسته خندیدم؛ و تو آهسته گریستی. به زمین خیره بودی‌ انگار می‌خواستی درونش بروی و هیچ‌کس تا ابد بیرونت نکشد. زیر چشم‌هات سیاه بود، احتمالا تاثیر شب‌بیداری‌هایی بود که برای غصه‌هایت انتخاب کرده بودی. می‌گفتی: غصه را شب‌ها باید خورد وقتی که همه خوابند و تو هم مثلا خوابیده‌ای اما تصویر زشت هزار اندوه سراغت می‌آید و چاره‌ای جز گریه نمی‌بینی. بهت گفتم: بدبختی حتی اشک‌هایم نیز از من می‌گریزند؛ انگار خشک شده‌اند بی‌پدرها. تو گریستی؛ برای من و به‌جای من تو گریستی. دستم را گرفتی و روی سینه‌ی ستبرت گذاشتی؛ دست‌هات را انگار از تنور خورشید بیرون کشیده بودی، بهم گفتی: چه مثال قشنگی! تنور خورشید! تو همیشه از من جلوتر بودی حتی توی مثال زدن. ریز خندیدم و زمزمه‌وار ادامه دادم: ظاهر کی مهم بوده که حالا باشد؟ مهم مفهوم است که هردو یکی‌ست؛ که من تو را دوست دارم و تو هم مرا. سرش را تکان داد و خیره به چشم‌هام گفت: دوستت دارم مثل چشم‌های مادرم. و من آهسته خندیدم و تو آهسته گریستی.از روزهایی که نبودی بهم گفتی. می‌گفتی: خیلی سرد بود آنجا ولی دل من گرم بود که می‌آیم و بالاخره می‌بینمت. آنجا هیچ‌کس نبود که دو کلام حرف حساب بفهمد و بشود باهاش حرف زد. می‌دانی آدم باید یک‌نفر را داشته باشد که وقتی از همه خسته بود پیش او خستگی‌اش را ابراز کند و بتواند دو کلام حرف حساب بزند. من اخم‌هام را توی هم کشیدم: گور بابای حساب و حرفش! خب بگو دو کلام حرف عشق، مگر عشق چه‌ش شده که شما مردها دنبال حرف حسابید؟ خندیدی؛ خنده‌ات در من نفوذ کرد. چه جادوگری بودی تو! آرام گفتی: عزیز من! حرف حساب که می‌گویم برای خودش یلی‌ست. آدم که نمی‌تواند حرف حساب را با همه بزند، می‌تواند؟ خندیدم و این‌بار تو هم خندیدی. من از روزهایم گفتم. از شهرهایی که به آن‌ها سفر کرده بودم؛ از کلاه‌هایی که برایت بافته بودم، از دوستانی که پیدا کرده بودم. انگار بهت بر خورده بود که گفتی: نه انگار به تو بد نگذشته. فکر می‌کردم من نباشم‌ زندگی هم روال خود را از دست می‌دهد. پوزخندی زدم: زندگی بود ولی جریان نداشت. همه‌چیز بود اما توخالی بود، می‌فهمی؟ انگار نبودنت به همه‌چیز رخنه کرده بود. کالبد همه‌چیز را خالی کرده بود و از همه بیش‌تر قلب من را چه سنگ کرده بود. در آغوشم کشیدی؛ آغوشت من را در خودش حل کرد مثل یک مسئله‌‌ی مبهم که مدت‌هاست شبیه یک معما مانده است. چه جادوگری بودی تو! خدا می‌داند که چقدر دوست داشتم توی آغوشت بمانم و هیچ‌وقت رها نشوم. از رها بودن بدون تو بیزارم؛ این رهایی از صدتا زندان هم بدتر بود. با چشم‌های میشی و ریزت نگاهم کردی: چقدر رنج کشیده‌ای تو! چقدر شکسته شده‌ای! من گریستم، من برای این شکسته‌شدن‌ها گریستم. گفتم: هیچ‌کس این را به من نگفته بود، خودم می‌فهمیدم اما هیچ‌کس نگفته بود و دلم را خوش نگه می‌داشتم. شکسته بودنِ یک زن را نباید بهش گفت، آن‌وقت بیش‌تر می‌شکند. تو با دست‌هات اشک‌هایم را پاک کردی و گفتی: شکسته بودنت را هم دوست دارم مثل اشک‌های مادرم. و حالا باهم گریستیم. من برای این شکسته‌شدن‌ها و تو برای ایستادگی‌هایی که انگار کافی نبود. هردو خسته، رنج‌دیده ولی عاشق. آخ که چه مرهمی بود این عشق! چه مرهمی بود برای دردهای بی‌وجدان‌مان. بهم گفتی: تنها چیزی که آرامم می‌کرد خیال تو بود؛ توی آن سرمای لعنتی و بین آن‌همه حرامزاده که فقط از ما کار می‌کشیدند خیال تو بود که به زندگی متصلم می‌کرد. دوباره دستی روی موهام کشیدی؛ دستت به استخوان‌هایم جان داد. چه جادوگری بودی تو! آمدم که در آغوشت بگیرم، محکم‌تر از قبل. آنقدر محکم که دیگر هیچ‌کس نتواند تو را از من جدا کند. آمدم که در تو حل بشوم اما نبودی. نبودی و باز انگار من بودم که با خیال تو درگیر شده بودم. چشم‌هام را بستم و برای این تنهایی عظیم، گریستم. برای این‌همه نبودن؛ نرسیدن، ندیدن...پ.ن: برای عشق! برای احساسی که بین این‌همه خیال، کمرنگ شده. برای عشق، تقدیم به عشق و در ستایش عشق که حتی خیالش هم دواست.&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 13:31:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قلبِ کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghazali_gh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-rg7ufvqp1lav</link>
                <description>داشتم به تو فکر می‌کردم که زنگ خانه را زدند؛ به تو فکر می‌کردم که یک‌نفر پیامی فرستاد، به تو فکر می‌کردم که خانه ناگهان خاموش شد. این آدم‌ها هیچ‌وقت نگذاشتند یک روزِ تمام به تو فکر کنم. همیشه وقتم را گرفتند که حواسم پرت شود، همیشه مشغول کاری می‌کردند که ذهنم مشغول تو نباشد. خودم را به این در و آن در می‌زدم که یک روزِ تمام به تو فکر کنم ولی کاش می‌دانستم که حتی توی شلوغ‌ترین لحظه‌ها هم در ذهن منی. به خودم نگاه می‌کنم و به این دست‌های متروکی که حالا گوشه‌ای از خانه، خاک می‌خورند و دیگر به هیچ کار نمی‌آیند. تو نیستی و من چشم‌هایم را هم کنج اتاق جا گذاشته‌ام، موهای بافته‌شده‌ام را پشت روسری پنهان می‌کنم. دیشب به تو فکر می‌کردم که ناگهان شعری از دل دفترم رویید:)پاییزو دوست داشتم، چرا بهار شد یهو؟ دارم تو را از یاد می‌برمباور کن این دروغِ ساده راباور کن امشب خاک می‌کنمهرآنچه که این عشقْ زاده راهر لحظه دارم دور می‌شومبعد از تو از دنیای تار خویش بعد از تو تنها می‌شوم که بازمن سر کنم با حال زار خویشحالا خیابان و هرآنچه هستبعد از تو مختوم به جنون شدهاشکی که روی گونه‌ام نشستتصویری از آوار خون شدهحالا من و این قلب کاغذیباید تو را یا جست‌وجو کنیمیا در خفای دردهای خودبا جای خالی تو خو کنیم...پ.ن۱: شعر بداهه، مقدمه بداهه و تصمیم برای انتشارش هم کاملا یهویی و بداهه. شاید زاده‌ی تخیل شاید واقعیت. و البته شاید پست موقت باشه.پ.ن۲: نباید می‌نوشتم ولی نوشتمش. مدت‌هاست کلمه‌هامو به ننوشتنِ چیزی که دوست دارم، عادت دادم. این روزا به خیلی چیزا فکر می‌کنم مثلا دیگه هیچ‌وقت ننوشتن. اما خب من آدمِ ننوشتن نیستم، نهایتا بتونم یه روز دووم بیارم ولی خیلی نیاز دارم به حرف نزدن و نگفتن...&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 13:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی سوُم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%8F%D9%85-gzrwrs7fc4cf</link>
                <description>موهایم را شانه می‌زنم؛ گره‌هایش بزرگ‌تر از قبل شده و انگار قرار گذاشته‌ که بیش از این‌ها فر بشود. احتمالا دختر بودن که می‌گویند به همین چیزهاست‌؛ همین غرزدن‌های بی‌خودی بر سر موهای گره‌خورده و یواشکی ذوق کردن برای هرروز زیباترشدن‌شان! کار می‌کنم و در همان حین خیلی چیزها ذهنم را درگیر می‌کند. چند وقت است که مثل گذشته از درد پریود بر سر کسی غر نمی‌زنم و سعی می‌کنم بپذیرمش. راستش نمی‌دانم آن‌موقع‌ها درست بود یا اکنون ولی حالا با پذیرش خیلی چیزها حالم بهتر است. حالا وقتی که بغضی را در گلویم احساس می‌کنم با کسی در میان نمی‌گذارم فقط سعی‌ام این است که با لاک زدن‌های همیشگی و بافتن موهایم بغض‌ها را فراموش کنم. احتمالا دختر بودن که می‌گویند باید همین باشد؛ همین سرگرم کردن‌های گاه و بی‌گاهی که بی‌دلیل رخ نمی‌دهند.:)خودم را در آینه‌ها جست‌وجو می‌کنم و چند ستِ متفاوت را می‌آزمایم. هیچ‌کس نیست که نظری درمورد ترکیب رنگ‌های لباسم بدهد ولی خودم که هستم. خودم بارها از آینه‌ها کمک می‌گیرم و بالاخره آن ستی را می‌زنم که ناهماهنگ‌ترین رنگ‌ها را دارد. به‌طرز عجیبی به ناهماهنگی علاقه‌مند شده‌ام. مثلا همین ناهماهنگی‌های بین مغز و قلبم؛ همین ناهماهنگی‌های همیشگی بین تصمیمات و علایقم. دوباره با آینه‌ها بحث می‌کنم انگار چیزی کم است که نمی‌دانم. شاید یک احساس گم‌شده؛ شاید دختری فراموش‌شده یا آدمی از دست‌رفته... آینه باز هم هشدار می‌دهد؛ چیزی در من کم است که نمی‌فهممش. احتمالا دختر بودن که می‌گویند باید همین باشد. همین حسِ ناکامل بودن‌های همیشگی غافل از آنکه هرگز هیچ کاملی وجود نداشته است. ساعتم را می‌بندم و زمان را چک می‌کنم؛ دقیقا سه دقیقه جلوتر از اکنون است و باز هم به‌خاطر این ناهماهنگی لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند. حالا کاملاً آماده‌ام با ستی که خودم بدون کمک هیچ آدمی انتخابش کردم. نمی‌دانم از کی علاقه‌مند به &quot;خودم انجامش می‌دهم&quot; شدم ولی یک‌چیز را فراموش نمی‌کنم؛ برای سلام دادن به خودم با خیلی چیزها خداحافظی کردم‌، با خیلی از آدم‌ها و رابطه‌ها. این خود را دوست دارم چون برایم خیلی ارزشمند است و به‌راحتی به‌دستش نیاوردم. به گوشه‌ای از ناخنم نگاه می‌کنم انگار به آن قسمت لاک نخورده و همین باعث رنجشم می‌شود. با خودم کلنجار می‌روم که دقیقا چرا همان لحظه حواسم به این کنج ناخن نبود؟ احتمالا دختر بودن که می‌گویند باید همین باشد؛ همین دقت به جزئیات ریز و ظاهراً بی‌اهمیتی که باعث رنج درونی می‌شود، باعث کلنجار رفتن‌های مداوم و حرص خوردن‌های بی‌خودی‌. اصلا چه کسی می‌فهمد آن‌لحظه که داری می‌خندی در حقیقت داری حرص می‌خوری؟ چه کسی می‌فهمد آن‌لحظه که می‌گویی خوبم اتفاقا یعنی حالم خیلی بد است فقط حوصله‌ی توضیح دادن ندارم؟ اصلا در این جهان چه کسی هست که احساسات دخترانه را درک کند جز همان دختری که درگیرشان است؟ وقتی که یک دختر کار می‌کند درواقع فقط کار نمی‌کند بلکه با خودش حرف می‌زند؛ رویا می‌بافد؛ با آن‌ آدم‌هایی که نیستند می‌جنگد، اهدافش را مرور می‌کند و در نهایت متوجه می‌شود که کف همه‌چیز را سابیده است. هیچ دلم نمی‌خواست با خودم تک و تنها بشوم ولی واقعیت همین است. بالاخره روزی فرا می‌رسد که خودت باید خودت را در آغوش بکشی. روبه‌روی آینه ایستاده‌ام و به خودم نگاه می‌کنم. ظاهراً ظاهرم با این ست جدید مشکلی ندارد ولی یک مشکل درونی هست که هرگز حل نمی‌شود. من از طرد شدن می‌ترسم یا نه؟ اینکه روزی بدانم هیچ‌کس نیست و خودم مانده‌ام و آن آدم توی آینه. احتمالا دختر بودن که می‌گویند باید همین باشد؛ همین ترس از احساس ناکافی بودن، ترس از طرد شدن، ترک شدن. احتمالا دختر بودن همین اندازه سخت است؛ همین اندازه عمیق و نامفهوم و پیچیده...پ.ن۱: برای دختران قوی و رها و صبورِ ایرانم🧡پ.ن۲: گاهی از دختر بودن خسته می‌شوم؛ از بار سنگین احساساتی که مدتی‌ست مجبور به پنهان کردن‌شان شده‌ام. گاهی از دختر بودن خسته می‌شوم از این‌همه درک نشدن؛ درک نشدن، درک نشدن...&quot;همیشه به عشق🧡&quot;غزاله غفارزاده </description>
                <category>غزاله غفارزاده</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 13:39:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>