<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ghasem Monhi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghmonhi</link>
        <description>نویسنده. کارآفرین حوزه ی خدمات ماساژ  و گرمابه ایرانی برند mahoor</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:17:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2815868/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ghasem Monhi</title>
            <link>https://virgool.io/@ghmonhi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طرح داستان سینمایی وصیت شخمی</title>
                <link>https://virgool.io/@ghmonhi/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%AE%D9%85%DB%8C-utqhvscr03lr</link>
                <description>طرح داستانی وصیت شخمینویسنده قاسم منهیپنجم مهر 1402 شمسیوصیت شخمیطرح داستانی وصیت شخمیکار در مرده شور خانه کار سختی نیست. حمام های عمومی قدیمی یک نمونه ی زنده از فضای مرده شور خانه است که دلاک روی سکو مشتری را می شوید . ولی غسال جنازه می شوید . جنازه ای که تسلیم شده و درد نمی کشد و غسال هر کاری که بخواهد با وی می تواند انجام بدهد. فارق از هر نوع گذشته و آینده ی متوفی و بستگانی که در اطراف غسال خانه مشغول پرسه زنی هستند تا جنازه را تحویل بگیرند. اتفاقا این فضا معمولا بهداشتی و بدور از هر گونه آلودگی است. با این احوال انجام این کار و مشغول شدن به این مهم، نیاز به انگیزه ی بالا دارد. یکی از انگیزه های بالا در این شغل بازنشستگی زود هنگام است. از این رو ممکن است این شغل در میان جوانان و مردم علاقه مندانی داشته باشد. تا مدتی پرسنل مشغول در غسال خانه ها ده ساله باز نشسته می شدند ولی لوایح دولتی و صورت جلسات دولتی در خصوص سختی انجام این کار این مدت را همیشه مورد دستخوش قرار می دهد.جواد، پسر حاج اصغر مرده شور که ده سال پیش باز نشسته شده، به همراه بهرام پسر خاله اش به عنوان نیروی پیمانی حدود نه سال و یازده ماه است که در مرده شور خانه ی بهشت زهرای تهران مشغول کار هستند. اصالت آنها مازندرانی است . و آنها در روستای پدری شان یعنی روستای خالخیل از توابع شهرستان چهار دانگه به دنیا آمده اند. در این روستا کد خدایی وجود دارد به نام کربلایی محمد که ویژگی خاصی دارد. این پیر مرد با خدای دو زنه.او هر چه در دوران حیاتش پیش بینی می کرد به وقوع می پیوسته  وهر آنچه به زبان می آورده محقق می شده. کد خدا که در بستر بیماری است و احساس می کند چیزی به پایان حیاتش نمانده به رخساره ی دخترانش نگاه می کند. او از زن دومش یک دوقلوی دختر دارد او از سالها پیش وصیت کرده که بعد از مرگش داماد هایش باید جنازه ی او را بشویند. در این روستا مرده شور وجود ندارد به خاطر باوری که در این خصوص هست. مردم روستا بعد از مرگ چند غسال و غساله در روستا باور کردند که غسال ها بعد از شستن چند جنازه خودشان هم از درون خون ریزی خواهند کرد و جوان مرگ شده و بزودی خواهند مرد. جواد و بهرام که از اهالی همین روستا هستند بعد از ورود به سنین جوانی و مشاهده ی وضعیت خوب اصغر پدر جواد که مرده شور بهشت زهرای تهران است و بعد از ده سال کار بازنشسته شده. به این امید به این شغل روی آوردند که بعد از ده سال بتوانند مثل حاج اصغر زود باز نشسته شوند و باقی عمرشان را به عشق و حال بپردازند. نه سال و یازده ماه از فعالیت جواد و بهرام در غسال خانه ی بهشت زهرا گذشته است ولی با شنیدن خبر افزایش  مدت کار غسالان برای بازنشستکی به بیست سال حال جواد و بهرام گرفته شده است. این قانون و تثبیت آن هم  منوط به جلسه ی هیئت وزیران است که به زودی برگزار خواهد شد.از طرفی حاج اصغر مرده شور که ظاهرا مرد با خدایی است، بعد از بازنشستگی، دائما در حال تدارک مسافرت های گروهی برای زوار مشهد و کربلا است. او در حین سفر هایش به اماکن زیارتی دستی برای خود بالا می زند و چند زن بیوه را هم به صیغه نکاح موقت در شهر های زیارتی در اختیار می گیرد. موضوع داشتن زنان صیغه ای برای همه بر ملا شده است و از او چهره ای منفور و هول  در میان بستگان و نزدیکانش آفریده است.بهرام به شدت از شغلی که دارد نا راضی است و هر بار جواد را مورد شماتت قرار می دهد که باعث بدبختی وی شده است. بهرام همیشه آرزو داشته که بتواند سوار هواپیما بشود و به سفر برود ولی هنوز به آرزویش نرسیده زیرا که قیمت بلیط هواپیما همیشه گران تر از درآمدش بوده است. در عوض جواد به بهرام نقشه ی گنجی نیمه کاره نشان می دهد که بعد از باز نشستگی شان می خواهند سراغ آن بروند. و جواد با همین نقشه ی گنج نیمه کاره همیشه بهرام را امید وار نگه می دارد.کرونا تازه تمام شده است و مرده شور خانه خلوت تر از قبل شده است. شنبه ی هفته بعد قرار است در جلسه ی هیئت وزیران موضوع بازنشستگی زود هنگام غسالان مشغول رسمی و پیمانی ، مورد بررسی قرار بگیرد.از قضا چند روز مانده به برگزاری جلسه و روشن شدن تکلیف وضعیت بازنشستگی بهرام و جواد یکی از وزرای قدیمی دولت سابق سکته کرده و میمیرد. جواد و بهرام در حالی که در مرده شور خانه هستند و جنازه ی وزیر سابق را می شویند با هم صحبت می کنند که چگونه می توانند نظر وزرای حاضر در بهشت زهراکه برای تشییع جنازه آمده اند را به خود و شغلشان جلب کنند و بتوانند با آنها صحبت کنند که جان مادرشان رای به بازنشستگی زود هنگام بدهند و با افزایش سن بازنشستگی غسالان مخالفت کنند. در این حین از جنازه بادی خارج می شود و بهرام مقدار پنبه ی بیشتری به جواد می دهد که در مقعد جنازه فرو کند .بهرام با همان لباس مرده شوری از غسالخانه خارج می شود و به میان چند وزیری که در حاشیه ی محوطه ی غسالخانه هستند رفته. آنها از او می ترسند. بهرام آنها را به آرامش دعوت می کند و حرفهایش را مبنی بر سختی کار می زند. یکی از وزرا قول می دهد که در جلسه ی شنبه حتما رای بر بازنشستگی زود هنگام غسالان خواهد داد. بهرام صحنه را ترک می کند . همه از او می ترسند و جمعیت از کنار بهرام متواری می شوند.روز شنبه فرا می رسد . بهرام و جواد هر دو در آسایشگاه بهشت زهرا در کنار سایر همکارانشان نشسته اند و مشغول خوردن ناهار هستند. و به اخبار تلوزیون نگاه می کنند. اخبار اعلام میکند که جلسه ی هیئت وزیران موضوع بازنشستگی زود هنگام را نپذیرفته و با سیزده رای مخالف در برابر دوازده رای موافق این موضوع تصویب شده است و آنها می بایستی بعد از بیست سال کار بازنشسته شوند. در تصویر تلوزیون بهرام متوجه می شود همان وزیری که قول داده بود که موضوع را تصویب کند به عنوان آخرین نفر مخالف دست خود را بالا برده و مانع تحقق آرزوی بهرام و جواد شده است. غذا در دهان بهرام خشک می شود و غش کرده و به زمین می افتد.بهرام نامه ی استعفای خود را آماده کرده است. جواد در مقابل بهرام ایستادگی می کندو مانع از این می شود که بهرام استعفا کند و خبر می دهد که فردا صدها نفر جوان تحصیلکرده برای مصاحبه ی شغلی به کار گزینی می آیند برای استخدام در غسال خانه. بهرام هر طور شده می خواهد استعفا کند و جواد حریف بهرام نمی شود.فردای آن روز بهرام به کارگزینی بهشت زهرا می رود . در مسیر راه رو دهها دختر و پسر جوان را می بیند که منتظر گزینش و استخدام هستند. بهرام با آنها صحبت می کند که آیا برایشان مهم نیست که قرار است بیست سال مرده بشویند. دختر ها و پسرها هر کدامشان از محسنات مرده شور بودن می گویند و دهها ویژگی خاص این شغل را بر می شمارند. بهرام برگه ی استعفا در دست به اطاق کارگزینی وارد میشود. حاج اصغر و جواد آنجا هستند و چند جوانک دیگر که مشغول پر کردن فرم استخدام هستند. بهرام برگه ی استعفا را در جیبش می گذارد. حاج اصغر رو به بهرام میکند و به رییس کارگزینی می گوید برای هر دو تای این دو دوست یک ماه مرخصی می خوام تا به حج عمره بیایند. انشالله. بهرام از شادی در پوست خود نمی گنجد. باورش نمی شود که قرار است سوار هواپیما بشود. او دوباره قش میکند.بهرام از حاج اصغر شاکی است و او را فحش می دهد. حاج اصغر به دروغ گفته که می خواهد آنها را به سفر حج عمره ببرد. و خودش به آنتالیا رفته است. این در خواست مرخصی بنا به خواسته ی جواد صورت گرفته که سراغ نقشه ی گنج بروند و آن را پیدا کنند. اگر پیدا نشد به کارشان ادامه دهند و اگر پیدا شد هر دو استعفا دهند. بهرام و جواد دست در دست هم به هم نگاه می کنند. نگاهی امیدوارانه.آنها به روستا رفته اند و در منزل مادر بزرگشان که گوش های سنگینی هم دارد مستقر شده اند. نقشه روی یک پوست قدیمی کشیده شده است. جواد چند سال پیش نقشه را از دهان سگی گرفته که گوشه ای از آن را کنده و با خود برده است. نقشه نیمه کاره است. بهرام امیدی به یافتن گنج ندارد . بعد از تقلای زیاد متوجه می شوند که این گنج در خانه کد خدا است. آنها تصمیم می گیرند که شبانه به خانه ی کد خدا بروند و می روند. جواد مشغول ارزیابی نقشه است او در زیر زمین با گچ روی قسمتی از کف آن ضربدر می زند. آنها قصد دارند به آرامی شروع کنند به کندن زمین که ناگهان همه ی برق خانه ی قدیمی کد خدا روشن می شود و صدای فریاد های چند زن هم زمان دل شب را پاره میکنند. کد خدا مرده است.بهرام و جواد که از لای پنجره می بینند که اهالی جمع شده اند خودشان هم از زیر زمین به آرامی بیرون می آیند و خودشان را به جمعیت می رسانند و شروع می کنند به تسلیت گفتن. یکی از اهالی که از آنسوی جمعیت جواد و بهرام را می بیند و آنها را می شناسد. بلند می گوید.- بفرمایید این هم داماد های کدخدا. خودشان آمدند با پای خودشان. نگران نباشید هیچ سیلی روستا را نخواهد برد. موضوع عوض شده است و مردم به جای اندیشیدن به جنازه ی کدخدا اطراف بهرام و جواد جمع شده اند. جواد و بهرام از موضوع هیچ اطلاعی ندارند ولی کم کم مطلع می شوند و متوجه می شوند که نا خود آگاه در دامی افتاده اند که نمی توانند خارج شوند. می خواهند از جمعیت خدا حافظی کنند و بروند و فردا بیایند برای شستن جنازه ی کد خدا که اهالی مانع می شوند و می گوید یا همین امشب باید دو دختر کد خدا را عقد کنید یا دست و پای شما را خواهیم شکست. همه ی اهالی جمع شده اند. یکی از اهالی دو دست کت و شلوار نو و تازه آورده و بر تن جواد و بهرام میکند. جنازه وسط حیات است و در کنار جنازه سفره ی عقد بر زمین پهن شده است. جواد و بهرام مبهوت از این اتفاق ساکت به روبرو خیره شده اند و متحیر از این اتفاق گیج و مات به اطراف نگاه می کنند. در این لحظه حاج اصغر در حالیکه دو قلوی نوزادی در آغوش دارد هم وارد می شود. مردم روستا متحیر از این همه اتفاق حاج اصغر را به عنون کد خدای جدید که صاحب دوقلوی دختر شده است به همدیگر معرفی می کنند. حاج اصغر باورش نمیشود که کد خدا شده است.سفره ی عقد پهن شده است. دو عروس پوشیه زده شده را کنار سفره عقد می آورند. بهرام و جواد که نمی توانند از مهلکه فرار کنند تقاضا می کنند که حد اقل قبل از عقد عروس را ببینند که با مخالفت حاج اصغر مواجه میشوند . این موضوع موجب تشویق کردن اهالی با غیرت می شود. جواد به بهرام می گوید بعد از عقد گنج و در میاریم و مهریه رو میدیم ومیزنیم میریم. عاقد می خواهد خطبه عقد را بخواند. برادران عروس قلچماق و داداش مشتی هستند . بزرگ ترین آنها با صدای بلند می گوید. مهریه ی خواهران ما یک جفت چشم است و داماد های ما اگر بخواهند خواهران ما را بد نام کنند چشمانشان را باید در بیاوریم. و عاقد هم تمکین می کند و مهریه ی عقد را یک جفت چشم قرار می دهد. حاج اصغر می خندد. جواد و بهرام هنوز عروس ها را ندیده اند. ولی عروس ها جواد و بهرام را دیده اند و هر کدام آنکه را که بیشتر خوشش آمده انتخاب کرده و کنارش نشسته است. بنا به در خواست مادر عروس که زنی است با وقار پرده از صورت دختر ها کنار می رود و بهرام و جواد با دیدن عروس هایشان فر می خورند. اهالی هم قبلا این دختران را به این زیبا یی ندیده اند. دختر ها از جایشان بر می خیزند و در مقابل چشمان بهرام و جواد چرخی می زنند و با یک چشمک جایشان را عوض میکنند و کنار جواد و بهرام می نشینند. جواد و بهرام به هم نگاه می کنند و هر دو بر خاسته و جایشان را عوض میکنند تا دختر دل خواسته ی شان در کنارشان قرار بگیرد.خطبه ی عقد به زیبا ترین شکل ممکن برگزار می شود و رقص و پای کوبی هم همینطور و جنازه بر زمین مانده است که آسمان در یک لحظه به هم می پیچد و طوفانی عظیم همراه بارش شدید تگرگ و باران را استفراغ می کند. همه ترسیده اند. مراسم عروسی تمام شده است. یکی از اهالی می گوید کد خدا به این وصلت راضی نبوده و همه ی ما در سیل امشب غرق خواهیم شد. مردم و اهالی روستا می بینند که سیل از کوه به سمت روستا می آید . آنها به شدت ترسیده اند. جواد زیر باران در حالی که خیس خیس است رو به آسمان کرده و رو به خدا می گوید- دیگه کافیه هر کاری خواستی با ما کردیم . دیگه بد قولی بد عهدی نداشتیم. ما تا آخرش هستیم و جا نمی زنیم . تو هم سر حرفت باش . اهالی می بینند که مسیر سیل به سمت رودخانه و کانال راه باز کرده و از بالای روستا تغییر مسیر داده است. جواد به چشمان همسر تازه اش نگاه می کند باورش نمیشود این دختر همان همبازی کودکیش بوده که او را بر دوش سوار می کرده تا به صحرا بروند برای بادبادک بازی بهرام هم همسرش را می شناسد او همان دختری است که زمانی که ده سالش بوده قول داده بوده که در بزرگسالی او را خواهد گرفت.در مرده شور خانه بهرام و جواد جنازه ی کد خدا را لخت می کنند و او را روی سنگ شستشو می گذارند تا بشویند.میخواهند سدر و کافور به جنازه بزنند که متوجه میشوند سدر و کافور حاوی ماده ای سمی است که می تواند از پوست نفوذ کند و مرگ آفرین شود. و آنجا می فهمند که چرا غسالان قدیمی مرده اند. آنها  ابتدا او را به رو می خوابانند و می شویند و در دهان و بینی و گوش های وی پنبه می چپانند. سپس جنازه ی کد خدا را دمر می خوابانند. باور نکردنی است. خالکوبی نقشه ی گنج جواد پشت کد خدا هم هست. بهرام به جواد اشاره می کند تا با موبایل عکس بگیرد. او این کار را می کند ولی با ورود چند نفر از اهالی به غسالخانه. جواد هل شده و گوشی از دستش افتاده و درون آب کف غسالخانه غوطه ور می شود.شب هنگام جواد و بهرام در خانه ی کد خدا نشسته اند. تازه عروس هابرای آنها چای و شیرینی می آورند. جواد و بهرام هر دو پکر هستند و چیزی نمی گویند. با اصرار همسر بهرام جواد نقشه ی گنج را می آورد و آن را جلوی دختران باز می کند . همه در تعجبی عمیق هستند. در این لحظه مادر تازه عروس ها وار می شود . برای دختران و داماد هایش کاچی پخته است. او همراه خود زنبیلی پارچه ای دارد . او کنار این دو زوج می نشیند و دست در زنبیل کرده و پوستی چرمی را در می آورد و آن را جلوی بهرام و جواد می گذارد. نقشه ی کامل گنج است. و می گوید که این هدیه ای است از طرف کدخدا برای شما .روحش شاد .جواد و بهرام خرسند از این موضوع بلافاصله بر می خیزند و با همسرانشان به دنبال گنج می گردند. همه ی زیر زمین و همه جایی را که می شد به آن فکر کنند کنده بودند. نا امید کنار حوض آب می روند و لبه ی حوض می نشینند . کنار حوض مجسمه ی گاوی هست قدیمی . بهرام کنار جواد روی زمین دراز می کشد و مشغول نالیدن از روزگار است. که ناگهان تصویر کد خدا را بالای سرش میبیند و ازشدت ترس به خودش میشاشد و قش می کند. در حین این دست و پا زدن ها محکم پایش به پای جلوی مجسمه ی گاو می خورد. پای گاو می شکند و مجسمه محکم به زمین می افتد / شکافی میان شکم گاو باز می شود . دستی به میان شکاف می رود و سکه ی بهار آزادی بیرون می آید. سکه رو به آسمان رو به نورآخرین سکانس:بهرام و جواد هر دو مشغول کار در غسالخانه ی بهشت زهرا به عنوان استاد مرده شور هستند. آنها افتخاری به همه ی غسال خانه ی کشور می روند و مرده شور های جدید پر ورش می دهند. و جواد به بهرام قول داده که همه ی مسافرتها تا جای ممکن با هوا پیما انجام شود. آنها قرار است به عنوان سفرای فرهنگی و آموزش مرده شوری به مسلمانان ونزئولا به آنجا بروند.حاج اصغر هم وصیت می کند که جنازه اش را باید داماد هایش بشوید و داستان اینجا تمام میشود با نوشتن جمله یاین ماجرا ادامه دارد.پایان</description>
                <category>Ghasem Monhi</category>
                <author>Ghasem Monhi</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 11:25:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثبات دنیا زندان مومن</title>
                <link>https://virgool.io/@ghmonhi/%D8%A7%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86-fyezv9eew182</link>
                <description>شهودی بنا شده بر اساس آیه ی دنیا زندان مومن است.مومن قبل از ورود به زندان در دادگاهی حاضر بوده.دادگاهی متفاوت.که او را مواخذه میکنند بابت رویدادی که در پیش دارد ، نه رویداد خطایی که قبلا مرتکب آن شده است.آری دادگاهی متفاوت که تصمیم دارد تو را و ماهیت تو را به زندانی بیفکند که بعد از خروج از آن ، استحاله ای دیگر برایت رخ داده است و نجاتی تازه به ارمغان رسیده است.قاض آن  معنای گناه و خطا را نمیداند؟ فقط میداند که تو را باید به محبس بفرستد. قاضی آن خیر و شر را نمی شناسد. فقط میداند که این بار خیر و شر نیکوتری را تجربه خواهی نمود.این دادگاه، خواهان خاصی ندارد، بلکه تو خود خواهان خودت هستید برای تغلیظ ماهیت حقیقی ات.تو خود هستی که این دادگاه را برای خودت ساخته ای، و خود ، خودت را محکوم به عنایتی میکنی که به اجبار در سلولی خاص با ویژگیهایی خاص در فانیکده ی دنیای انسانی حبس نماید.نتیجه را هم میدانی.در محبس ، چه در اوج نعمات باشی یا در حضیض نغمات، اکنون که در دادگاه هستی، برایت فرق نمیکند. ولی همبنکه وارد دنیای اجباری خود خواسته میشوی ، در همه حال به سختی خواهی افتاد. زیرا بعد از هر بار غذا خوردن در هر شرایطی، مجبور به دفع آنچه  باقیمانده است خواهی بود.نفس کشیدت هم همینطور است.هر ورودی ، خروج خاص خود را دارد.و در آخر استحاله ای رخ میدهد و تو ابر انسانی خواهی شد در انتهای غلظت در مرزهای بی نهایت. و آنگاه خواهی آفریدن چون خود و بلکه بهتر از خودت. و این گذر برای همه گان رخ میدهد و میزان غلظت جوهرشان ، تبیین میکند شر و خیر وجودشان را.به این دلیل است که در این جهان ، انسانها با ضریبهای متفاوت به خیر وشر میپردازند.آنکه خیر مطلق گشت، دیگر دادگاه و زندانی برایش نیست.او یا در کودکی میمیرد. یا در حال ایثار جانش برای من وتو.با  احترامقاسم منهی9031808888 واتس آپghmonhi@gmail.cominstagram:monhi.vipاثبات دنیا زندان مومن.</description>
                <category>Ghasem Monhi</category>
                <author>Ghasem Monhi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 01:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهور آخرین ابر انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@ghmonhi/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-gecbmvvkfsr8</link>
                <description>صدا گفت:- عاشق، اکنون چه خواهی کردن  با آلودگی آمیخته شده به خود و خویشتنت؟ من با آنچه خویشتن تو را تیره و ذات آنرا متعفن نموده میدانم چه کنم. و آن کنش را انجام داده و تو پاک نزد من، بازگشته ای به دیداری پر از حرارت عشق. آیا تو خود میدانی که باید چه کنی که باز گردی به میان ی حرارت جانم به پاکی و تراکمی از حضوری عاشقانه؟ آیا میتوانی خود، تدبیری بیاندیشی و فعلی انجام دهی تا بتوانی این آلودگی را از میان وجود خویشتنت و مرزهای مشترک آمیختگی حضور من و خودت خارج سازی؟ و معطر و اهورایی بر بستر مشترکمان بازگردی به عشق و نوازشی ماندگار که هم مرا به دام خود بیاندازد و هم تو را در آفرینشی عظیم سهیم نماید؟ماهور جواب داد:- نمیدانم از کدامین خطا می گویی. آیا تو خود مرا جستجوگر و افسونگری غالب و طغیانگری پر مدعا و ظالم، نیافریده ای؟ آیا تو خود مرا اینگونه، مغرور و پیچیده تر از انتهای آگاهی درک شده ات، نخواسته ای؟ آیا تو خود مرا عجول تر از هر رخدادی نخواسته ای؟ ظاهرا، من به خطا کاری انجام دادم که تو دستور به انجام ندادن آن داده بودی و به خطا مسیری رفته ام که گفته بودی نباید بروم. دلیل این اغمای وجودِ امروزِ من، نوع آفرینش تو است. پس مرا مقصر هر چه رخ داده است ،ندان. من به پاکی، حلول یافته و به پاکی، در بسترت حاضر شده و آرمیده بودم. و اکنون تو خود میدانی که چگونه رخ داد پالودنِ مرا برای خودت رقم زنی . من برای این تیرگیِ جان خود، هیچ فعلی را به اختیار خود انجام نخواهم داد و آنچه در مسیر پاکسازی ام رخ دهد ،نتیجه ی تنشی اجباری است که تو خود اراده خواهی کرد، در مسیرِ بازسازیِ من. من گناهی مرتکب نشده ام که پاسوزِ آن شوم. احساس می کنم حلاوت همنشینی با من، برای تو بسیار جذاب تر بوده است تا برای من. و می دانم که تو بیشتر خواهانِ منی تا من خواهان تو. لذا تو خود باید مرا پاک نمایی و نزد خود مرا ملموس گردانی. وگرنه در قامت بازنده ای مغموم خود را در آینه ی وجود خودت خواهی یافت که در آفرینشی شگرف، مغبون ، و غم عایدش گشته.صدا بلافاصله گفت:- من اراده نموده و تو پاک نزد من بازگشته ای و کار پالایش تو در لحظه ی اراده ی من تمام شده است. در آگاهی و توانایی من برای استفاده از انتهای تمامی مقادیر دارای بینهایتی که خود آنها را آفریده ام  شک نداشته باش ماهور. تو به اراده ی من آگاه به هر آنچه من خواسته ام، شده ای. ولی عجله در استفاده ی نادرست و نا آگاهانه از مفهوم نوسان و مفهوم کنجکاوی بجای آنکه تو را به اوج توان خالق شدن برساند به حضیض مخلوق بودن رسانده است. در حالیکه استفاده ی بجا از این دو عنصر حیات، میتوانست اوجی باور نکردنی را برای تو  بیافریند. اکنون تو نمیدانی این نعمت بزرگی که در وجودت نهادینه شده است چه ارزشی دارد؛ قطعا با پرداخت بهای آگاهی امروزت تو دیگر خطا نخواهی کرد و نوسانی در این سوی مرز نخواهی آفرید. اکنون برایت دایره ای بزرگ مهیا گشته که هر روز گشوده تر آن را خواهی یافت. و گردشی ایجاد شده است که سرعتش هر لحظه بیشتر میشود. و فاصله ای ایجاد شده، که تابش نور را به اضمحلال، و غروب را به سوی تاریکی بیشتر، بدرقه میکند. و تو در این مدارهای پر از نوسان قرار خواهی گرفت و فرود ها و اوج گرفتن ها را لمس خواهی کرد ؛ از تو فرزندانی چون خودت، کنجکاو زاده میشوند، که تو را نخواهند شناخت و به نا فرمانی تو خواهند پرداخت. آنجا گداختگیِ لطیفی تو را از درون برای بیشمار تولد انسانی متلاشی خواهد نمود و باز حیات خواهی یافت. تا درد نشیبِ نوسان را درک کنی و روش رهایی از آن را بیابی و بعد بتوانی رهایی از آن را به فرزندانت بیاموزانی که چگونه  بر دامنه ی اوج گرفته ی نوسان بازی کنند و هنگام نشیب رهایش کنند تا موجی دیگر آغاز شود. و بعد با گوشت و استخوانت درک کنی که اگر دستورِ صادر شده یِ خالق اجرا نشود و یا قانون گذاشته شده ی او نادیده گرفته شود و یا اصول ارزشمند نوشته شده در قاموس آفرینش بی ارزش شمرده شوند و یا نا آگاهانه از ابزاری که نمیدانی چیست،  استفاده شود، چه در پیش رویت خواهد آفرید. در این گردش مدور خواهی دید که چگونه فرزندانت میتوانند وجودت را از درون به آتش بکشند و عذابت دهند . دقیقا مانند آتش همین اولین خطایی که اکنون تو مرتکب آن شده ای. و زمانی که به انتهای مسیر پر نوسان دایره وارت برسی، همه ی خطاها انجام شده و درس ها هم گرفته شده و آخرین گناه روی داده و دیگر پرونده ی همه ی گناهان بشری بسته شده است و در انتها، تنها تو میمانی که فرمانبرداری را یاد گرفته و مسلط بر اداره ی امور خلقت گشته و خود خالق شده است و بس. برای خارج نشدنت از مسیر، هدایت گرانی در کنارت حضور خواهند یافت. بعضی، هم جنس  و بعضی نا متجانس ، که تو را هدایت خواهند نمود تا مبادا در میان مفاهیم دایره وار به دامِ نوسانهای متقارنِ پر تکرارِ تو ام با خود خواهی و خود شیفتگی ات بیافتی و نتوانی کار را تمام کنی در حالی که کار دنیا و جنبش محور زمان تمام شده است.ماهور بعد از پایان  حرفهای (صدا) گفت:- فرزند چیست؟ مفهوم چیست؟ عذاب چیست؟زمان چیست؟ گوشت و استخوان چیست؟صدا جواب داد:......بزودی چاپ شده و در اختیار علاقمندان قرار می گیرد/</description>
                <category>Ghasem Monhi</category>
                <author>Ghasem Monhi</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 16:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن یائسگان باکره</title>
                <link>https://virgool.io/@ghmonhi/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%A6%D8%B3%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-esppplcj8i6t</link>
                <description>شاید باور اینکه بسیاری از زنان در جهان هستی، از هستی خویش گذشتند و خود را و زنانگی خود را ندیدند و یا نادیده گرفتند. و اشتراک وجودشان با موجودیت غریزی مردان را فدای اندیشه و آفرینش افکارشان نمودند. تا برگی از تاریخ را با دستان خود ورق بزنند، و آنرا به نام موجودیتی زنانه در تاریخ ثبت نمایند، موضوعی قابل ستایش و ارزنده ای است.این زنان از ابتداتا انتهای حیاتشان شاید در کنار مردی زیسته باشند و یا از میان نای وجودشان فرزندی به ارمغان هستی افزوده باشند. ولی واضح است این یائسگان باکره اندیشه ی خود را هرگز فدای لحظه ای شادی ننمودند و محدوده ی اندیشه ی شان را فقط و فقط به مهارت مورد علاقه شان اختصاص دادند و آفریدند و با چیدمانی از نمایش هنری بکر،  باکره از میان ما رفتند و خاطراتشان ماندگار ماند.از دور صدای آواز زنانه ای می آید. صوتی هزین از میان جان این زن بر خاسته است..........انجمن یائسگان باکره نام رمانی است که طرح اولیه ی آن نوشته شده و بر اساس طراحی ایجاد شده، نوشتار آن اندک اندک تکمیل میشود و در آخر در اختیار شما هنر دوستان عزیز قرار خواهد گرفت. نام این کتاب ممکن است دست مایه ای طنز به همراه داشته باشد ولی در میان جان این نوشتار ، حلاوتی است از تنیدگی اندیشه ی انسانی در مسیر تحقق رویاهای دست نایافته که به همت زنی از جان گذشته بخشی از جهان آفریده شده است.  لذا این نام را به یاد بسپارید.( انجمن یائسگان باکره) قاسم منهی</description>
                <category>Ghasem Monhi</category>
                <author>Ghasem Monhi</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 12:45:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسرار همسایگان من ( جای پا روی برف)</title>
                <link>https://virgool.io/@ghmonhi/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-qtp7kmo64euc</link>
                <description>رستورانهای زیادی روی این پل زیبا و پهن ساخته شده است و عابران زیادی هم فاصله ی چند صدمتری دو پارک حاشیه ی اتوبان را از روی همین پل طی میکنند. در غروب سرد اواخر پاییز، صدای خنده های مست دختر پسر های نوجوان در این فاصله بیشتر شنیده میشود. آفتاب که کاملا غروب میکند و سوز سرما که بیشتر میشود کمتر کسی برای پیاده روی، روی پل میماند. ابتدای پل درحاشیه ای دنج، با بالا رفتن از چند پله ی کوتاه به کافی شاپی چوبی میتوان دسترسی پیدا کرد. فضایی دنج تر از سایر رستورانها و کافی شاپها و بستنی فروشیها است. چهار میز درون کافه است که دور هر میز چهار صندلی قرار دارد.روبروی درب ورودی کافه،  کنسول پذیرایی از میهمانان قراردارد و کافه چی میانسالی که موهای مجعد و سبیل پهن مشابه سبیل نیچه فیلسوف معروف، او را منحصر به فرد و خاص نمایش میدهد. او پشت کنسول پذیرایی ایستاده و مشغول کارهای روز مره و آماده سازی های معمول خودش است.با تکان خوردن زنگ آویزان بالای درب ورودی، میهمان همیشگی این ساعت کافه، وارد سالن شده و و پشت میز همیشگی رفته و صندلی را عقب کشیده، ابتدا کاپشنش را در آورده روی صندلی مجاور انداخته و بعد  به آرامی می نشیند. مرد سیه پوش با ریش و سبیل تراشیده و اندامی موزون و ورزیده. با اشاره دست به کافه چی سفارش همیشگی اش را همراه با لبخندی به وی اعلام میکند. کتابش راباز میکند و به آرامی شروع می کند به خواندن.کافه چی یک لیوان بزرگ آب یخ را روی میز میگذارد و بعد یک لیوان پر، معادل ده یا پانزده شات یک نفره، قهوه اسپرسو و در این حین میپرسد:- امروز چه کتابی برای ما می خوانی؟میهمان سیه پوش به صندلی تکیه میدهد ولبخندی می زند و میگوید- امروز کتابی خاص با خودم آورده ام . تازه چاپ شده .  امروز چند سطری از مقدمه اش را  برایت میخوانم پیر مردکافه چی صدای موسیقی آرامی که سیستم استریو درون کافه مشغول پخش کردن آن است را قطع میکند. سه تارش را از کیفش بیرون می آورد و پشت کنسول نشسته و به آرامی آنرا کوک میکند و آماده میشود که میهمان سیه پوش شروع کند به قصه خواندن.آسمان امشب تیره تر از هر شب است. رعد و برق شدیدی جریان برق و روشنایی پل و کل رستورانها را قطع میکند. و بعد از رعد بارش برفی شدید همراه با بورانی سنگین ظهور میکند. ترافیک سنگینی دردو سوی اتوبان زیر پل ایجاد شده است. نور لامپ اظطراری بلافاصله فضای کوچک کافی شاپ را روشن میکند. کافه چی هم گردسوزی را روشن میکند و روی کنسول میگذارد. درب کافه به آرامی باز میشود و زنگوله ی مسی به صدا در می آید و بانویی جوان با قدی بلند و باریک وارد شده و بلافاصله درب را میبندد. سرما در همین یک لحظه فضای کلبه مانند کافی شاپ را سرد میکند. آن زن برف را از روی کلاه و شانه هایش می تکاند و سلام داده و به گوشه ای رفته و می نشیند. کافه چی بدون دریافت سفارش برای آن زن جوان لیوان چای بزرگی را آماده کرده ومقابلش می گذارد و بعد پشت پیشخوان رفته و سه تارش را برداشته و شروع می کند به نواختن بداهه ای ناب.مرد سیه پوش هم پا به پای نوای سه تار شروع می کند به قصه خواندن در حالی که نمی دانست آن زن کیست و نمی دانست چرا کافه چی او را  می شناسد و نمی دانست چرا لیوان چای بزرگ در برابر آن لطافت مسحور کننده قرار گرفته و نمی دانست که چرا آن زن در این شب سرد اواخر پاییز در خیابان است و چرا چشمانش گریان. و چرا پشت به مرد سیاه پوش نشسته است و کافه چی هم نمی دانست که مرد سیه پوش که میهمان همیشگی اش بوده، امشب از کدامین کتاب میخواهد برایش بخواند و نمی دانست این متن زیبا از کجا آفریده شده و نویسنده اش کیست. ولی آن بانو میدانست که چیزی به پایان راه زندگیش نمانده . فرهیخته ای که سرطان به بن استخوانهایش رسیده است و امیدی به درک حلاوت چهل و یکمین سال زندگیش ندارد . و این همه سوالات بی پاسخ و اسرار خاموش در تاریکی شب مانند زخمی کهنه، سر، باز کرده است و چیدمانِ لغات و مضموناتِ ذهنی این جمع سه نفره نمیتواند بیان کند که در ذهن این مشوشانِ نیکو صفتِ این شب تیره چه می گذرد؛ که هر کدام گوشه ای از پرده ی هنر و ادب و دانش جهان خودشان را به دست گرفته اند و آن را پهن تر از قبل ، باز میکنند. تا بعدها،  نگاهی ستایشگر و دیدگانی نورانی تر و لمسی سزاوارنه تر آفریده شود و بستاید این پهنه ی وسیع شده ی حضور آدمی را در میانِ این چمبره ی نوسان کوتاه تاریک و سرمای شب، با طعم چای و قهوه و آب یخ  و در لحظه ای به پایان برسد و از زمان گذر کند و در آخر همه هیچ، به خاطره ای سپرده شود که مانا و ماندگار می ماند. و در این لحظه که مرد سیه پوش کشف اسرار این زن و این نوای ستار را به خاک درونش سپرد، بنای خوانش گوشه ای از مقدمه ی داستانش را آغاز نمود که کافه چی را مقهور خود ساخت و آن بانوی مغموم شده را به فراموشی گرمای چای سرد شده اش مشغول.و داستان آن مرد سیه پوش این گونه آغاز شد:گاهی در پیچشی عظیم از یک خاطره ی ماندگارِابدی و خَمِشی نازک از پرده ای جدا افتاده از یک صحنه ی ازلیِ پر معنا در اثنایِ یک مسیرِ گذرا که هزاران سال و بلکه یک روز بیشتر، و یا در میانه ی یک نگاهِ خیره به یک گره ی کورِ ماندگار ابدی که به پهنای تاریخ بی انتها عمق یافته، می توان به ابتدای آن پیچش ازلی و یا به انتهای ثبت شده ی آن خَمِش ابدیِ آگاهی های بشری ، یک روز پر حادثه که داستان زندگیِ ابر انسانی خود خواسته و وارسته و در کمینِ آگاهی نشسته ای مجبور را اضافه نمود.که ابعاد آن یک روزِ بی انتها ، نتیجه ی ویرایشِ نگاه انسانی است که خود را در میان چنبره ی تنفس و در میان عطشِ بی حد و مرزِ رهایی از خود و خویشتنش به انتظار نشسته است؛ که هر روز طلوع خورشید را درک می کند و بدرقه ی نور آفتاب را هم به نظاره می نشیند و در آخر همه هیچ را هم لمس می کند و با آهی جانسوز می خسبد. به امید آنکه فردا طلوع خورشید با تغییری شگرف رخ دهد که نمی دهد.در این لحظه زن از جایش برخاست و نگاه به نگاه مرد سیه پوش دوخت . خوانش داستان قطع شده است. کافه چی چشمانش بسته است و به نواختن سه تار ادامه میدهد. میان نگاه آن زن و مرد سیه پوش هزاران قصه ی لطیف رد و بدل شده است. نگاهی طولانی تر از یک لحظه، رخ داده. نگاهی طولانی ناشی از اوجِ بسامدِ نوای همزمان ساز و نوای سرایش کلمات داستانی. زن نمی داند، غافله ی خود را به ربایش چیدمان لغات نوشتار، باخته است یا به همواری نگاه مردی هنرمند و سیاه پوش با لبخندی بی مثال.مرد سیه پوش کتاب را می بندد و از جایش بر می خیزد و به زن نزدیک می شود .نزدیک ترنزدیک ترزن به عقب می رود و به آرامی سر جایش می نشیند .صدای سه تار هنوز قطع نشده است. مرد سیه پوش هم به پشت میز باز می گردد، برای ادامه ی خوانش مقدمه ی کتاب بعد از درک تمنای زن برای ادامه ی شنیدن داستان امشبش.- و او بعد از درک تکرار هزاران طلوع سرد هم نوا در فصول مختلف به ناچار، مجبور می شود چشمانش را طوری دیگر بگشاید، تا تماشای طلوع، تغییر یابد و غروب، به بدرقه ی نوشتارش بیاید و خلاص . و در آخر می بیند که آن روز متفاوت اتفاق افتاده و رخ دادی زیبا که نتیجه ی اختیاری اجباری است به ثمر نشسته و داستانی به موازات داستان کل هستی خلق گشته و تمام.- از نظر نویسنده این حادثه ی یک روزه به حدی پر رنگ و اثر گذارگشته، که می تواند در موازنه ای الاکلنگی با کل تاریخ به بازیِ متوازنی برای وی ( نویسنده) بپردازد. به حقیقت او همان یک روز متفاوت است که داستانش به کل حیات و نفس کشیدنِ (راوی) می ارزد.نتوانستم این نوشتار را به مخلوقی تقدیم کنم که آفتاب هر روزش یکسان است. چه آن مخلوق مادرم باشد و چه پدرم. چه زاده ی من باشد و چه همسری که در کنارم خوابیده و چه دوستی که مرا درک کرده و چه هزاران موجودیت ناپایدار موازی دیگر . من این داستان را، به خودم هم تقدیم نمی کنم. اینگونه شد که صاحب اثر، خود را شایسته تر دید برای تقدیم شدن داستان بر خویشتنش . و این گونه نوشت.لبخند بر لبان زن هویدا شده است. . او چای سرد شده اش را یک نفس می نوشد و بعد رو به کافه چی میکند که دست از نواختن سه تار برداشته و میگوید:- عمو جان فردا بستری میشوم برای آخرین مرحله شیمی درمانی شاید بتوا نم یکبار دیگر پیش شما بیایم. راستی از دوست عزیزتان هم تشکر کنید از طرف من بابت نوشتار زیبایی که برای ما خوانده.زن بر میگردد تا رو در روی مرد سیاه پوش قرار گیرد و از او تشکر کند. مرد سیه پوش رفته است. زن کنار میز می رود کاغذ نوشته ای روی میز مانده . زن آن را برداشته و می خواند. لای درب را باز میکند. غیر از رد پایی روی برف چیزی باقی نمانده است.زن با خود می اندیشد در میان وجود این مرد رویایی با این نوشتار و داستانش که هرگز تا کنون مانند آنرا نشنیده چه رسوایی عظیمی در تلاطم بوده که نتوانسته بار دیگر نگاه یک زن با این شرایط و اوصاف را تحمل کند و قبل از پایان دیدار، لحظه را ترک کرده و رفته. و این همه سوال باقی مانده است و این همه راز برای همه. و اکنون راوی هم نمیداند که آن مرد سیه پوش روی کاغذ چه نوشته است که زن را دلباخته ای ساخته که نمی تواند عاشقی کند. چون میداند که قبل از دلداگی باید وادی نفس کشیدن را ترک کند.هوا سرد است و باد به برف سیلی میزند و هم به صورت آن زن و هم بر  پیکر آن مرد کافه چی، که میخواهد به خانه برود و شام را نزد اهل و عیالش بگذراند. کلبه ی وسط پل آخرین دکانی است که کرکره اش پایین کشیده شده و چراغش خاموش گشته وصدایش قطع . و آخر همه هیچ.</description>
                <category>Ghasem Monhi</category>
                <author>Ghasem Monhi</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 12:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>