<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های gholamimaryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gholamimaryam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 08:29:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6795/avatar/Vxy7dO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>gholamimaryam</title>
            <link>https://virgool.io/@gholamimaryam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شمبلیله</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamimaryam/%D8%B4%D9%85%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-qzcxyx9ozpwr</link>
                <description> بهش می‌گفتند شمبلیله. احتمالا به این خاطر بود که برای درست کردن کاغذ ابر و باد هم باید از تخم شمبلیله استفاده کرد. حالا این ماژیک را می‌توانستی به موهایت بکشی و مثل کاغذ ابروباد نقش بگیرد. باید خودم، خودم را درست می‌کردم. برنامه‌ریزی از دستم در رفته بود. فکر کرده بودم عروسی خودم هم مثل میهمانی‌های دیگر است و گذاشته بودم ساعت شش آماده بشوم. ساعت شش یادم آمد باید آرایشگاه می‌رفتم. به هوتن زنگ زدم. پرسیدم:- تو نمی‌خواستی مرا آرایشگاه ببری؟گفت :-آرایشگاه فایده نداره. خودت بهتر خودت رو درست می‌کنی.گفتم:-کی می‌آیی؟گفت:-گیر نده توراهم.لباسم را آنقدر پوشیده بودم درآورده بودم چرکمرد شده بود. گذاشته بودمش روی رختخوابها. از مادرم ژیلت گرفتم تا ابرواضافه‌هایم و موهایم صورتم را بتراشم. از دون دون درآمدنش می‌ترسیدم. نه که بترسم، حوصله‌اش را نداشتم. آینه قدی را تو اتاق خواب به دیوار تکیه داده بودیم برای مهمانها. همانجا خودم را درست می‌کردم. شمبلیله را هوتن برایم خریده بود. چندمین بار بود که برایم کادو خریده بود. می‌دانستم شخصیت دهنده‌ای دارد و به همین خاطر انتخابش کرده بودم. از دبه کردن پدر و مادرش اما می‌ترسیدم. نه که بترسم، حوصله‌اش را نداشتم.پدر و مادر او هیچ وقت پدر و مادر مرا ندیده بودند و بدتر، خود مرا هم ندیده بودند. فرصتی پیش نیامده بود. شاید توی عروسی دعوا می‌شد. جلوی فامیل‌ها چه بساطی می‌شد.اینکه آرایشگاه نرفته بودم باعث می‌شد من خانه باشم و مهمانها دانه دانه برسند. هوتن هم این بین بیاید. دوست داشتم آنها باشند و من دیرتر بیایم ولی خوب کاری نداشتم بیرون خانه. موهایم را نمی‌رسیدم سشوار کنم. همینطوری شانه‌شان کردم و شمبلیله زدم باز. به بابام گفتم:-بریم خرابه بالایی عکس بندازیم تا مهمانها بیایند.لباسم را پوشیدم.آشپز آمد و گفت همسایه‌ها اعتراض کرده‌اند و مردانه باید در حیاط باشد و زنانه توی خانه. گویا همه همسایه‌ها اعتراض کرده بودند. رفتیم بیرون برای عکس گرفتن. توی خرابه یک بته گل زرد در آمده بود. هربار از کنارش رد می‌شدم تصور می‌کردم عکس آنجا چه‌قدر جالب شود. موبایل را دادم بابا. بایستی از جوب رد می‌شدم و بعدش یک ردیف گیاه خاردار.  گیر کرد به لباسم و لباسم را کشیدم و تورش یک کم پاره شد.  کنار گل زرد لبخند زدم و پدرم ازم عکس گرفت. خواستم دورتر برم کنار یک تپه خاک بایستم که نگهبان جلویم را گرفت. گفت آن محدوده صاحب دارد و نمی‌توان رفت برای عکاسی. عکسم را گذاشتم استوری اینستاگرام و برگشتیم.مهمانها مشغول بودند و حواسشان نبود. بهتر. کسی مرا ندید. هوتن را دیدم. آمد جلو. باز هم کادو خریده بود. کادو وسایل خلاف بود، حتی سیگار. سریع قایمش کردم که پدر و مادرش نبینند. مادرش با مادرم صحبت می‌کرد. عین عکسهایش بود. با هم کنار آمده بودند. آنها می‌دانستند اما مهمانهای دیگر نمی‌داستند یا حداقل نگاه خاصی به من نکردند. بهتر. فکر کنم برادرم هول هولی گفته بود بیایند میهمانی است و نگفته بود چرا.پایین لباسم گلی شده بود. رفتم اتاق. دو سه نفری جلوی آینه خودشان را درست می‌کردند. سر آینه دعوا بود. لباسم را عوض کردم. مرا ندیدند.مردانه زنانه جدا نبود و صدای همسایه‌ای هم در نیامده بود. رفتم نشستم یک گوشه و هوتن هم آمد یواشی نشست کنارم. هوتن مات رقصی شده بود و من حال نداشتم پاشم برقصم تا مرا نگاه کند و بیفتم تو این رقابت که من برقص او برقص. واسه همین لیوان را انداختم شکستم تا هوتن از حالت مات خارج شود و برود جارو خاک‌انداز بیاورد. اگر دستش هم می‌برید بیشتر به خودش می‌‌آمد که خوب، خوشبختانه نبرید. هوتن دیگر مات نبود. رقصی از جلوی چشمانمان رد می‌شد و رقص بعدی. هوتن خمیازه کشید و من هم همین‌طور. سرم را گذاشتم روی میز. پوست لپم نرم شده بود. نرم می‌ماند تا موها دون دون در بیاد. حتی زیر ابرویم هم نرم بود. از چشمانم اشک آمد بعد خمیازه دوم. همیشه خواب به میهمانی می‌چربد.  </description>
                <category>gholamimaryam</category>
                <author>gholamimaryam</author>
                <pubDate>Fri, 14 Sep 2018 20:28:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرقه</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamimaryam/jaraghe-bgii1mnaxlwc</link>
                <description> ما یک خانواده هستیم که هر پنج تا عاشق همدیگریم. تا آنجا که دیده‌ام آدمها برای عاشق شدن دنبال بهترین‌ها هستند. ما این کار را نکردیم. در واقع ما عاشق همیم ولی آنقدرها هم برای هم احترام قائل نمی‌شویم. بر عکس بعضی آدمها هستیم که می‌خواهند سر به تن آن یکی نباشد اما برای هم احترام قائلند. این در خانه ما عجیب نیست. یعنی این کمترین چیزی است که در خانه ما عجیب است. در خانه‌ای که همه اعضای آن کارتونی باشند آن هم در دنیایی که همه از فیلمند این کمترین چیز عجیب است.اوایل مادرم خیلی غصه می‌خورد. همه جور تستی از ما گرفت. می ترسید عقب‌افتاده باشیم. ما ناراحت نبودیم چون اشکهای مادرم دریاچه می شد و تویش شنا می کردیم. ما اصلا نمی دانستیم چه خبر است. فکر می‌کردیم مساله بچه بودن و آدم بزرگ بودن است. مطمئن بودیم درست می شود. اما مامانم می دانست. می دانست بدون آنکه آگاه باشد. همه چیز در این دنیا از جرقه آغاز می‌شود. فرق نمی‌کند کارتون باشی، فیلم باشی یا اصلا نباشی. جرقه آگاهی که زده شد آرام شدیم. تا مدتها لامپ جرقه بالای خانه‌مان روشن مانده بود. دیگر چشمهای مامانم آرام شده بود و بنفش اش هم بیشتر شده بود. ما را دعوا نمی‌کرد که پرواز می‌کردیم تا مدرسه. ما هم از خدا خواسته انگار افسارمان را باز کرده باشند. من و خواهر و برادرم ساعتها جلوی پنجره خانه می‌نشستیم و می‌دانستیم تا پایین را نگاه نکنیم نمی‌افتیم زمین. همانجا خاله بازی می‌کردیم. فکر کنم همان موقعها بود. ارتباطمان عمیق و عمیق‌تر شد و کم کم اسمش شد عشق. ما شبیه همدیگر نبودیم. کارتونهای بسیار متفاوتی بودیم. مامان ول‌کن نبود فقط هی دریاچه درست می‌کرد. مامان با همه چیز فلسفی برخورد می‌کرد و من الآن می فهمم اشتباه می‌کرد. آن موقعها فکر می‌کردم خیلی می‌فهمد. هی گیر می‌داد چه شده که خانواده من کارتون شدند. من هم برایش استدلال می‌کردم. می‌گفتم:مامان جان مگر غیر از این است که تو و بابا عاشق هم شدید و با هم ازدواج کردید؟می گفت:نه!می گفتم:مگر غیر از این است که همه چیز از جرقه شروع می شود؟می گفت:نه!می‌گفتم:مگر غیر از این است که عشق محکم‌ترین جرقه است؟می گفت:نه! چی می‌خواهی بگویی دختر جان؟می گفتم:خوب معلوم شد دیگر! در جرقه عشق تو و بابا یک تغییر بزرگ به وجود آمده. یکی چیزی مثل تغییر شیمیایی یا جهش ژنتیکی. خوب دیگر. بعد از آن این نسل کارتونی شده. جرقه بسته شدن نطفه های ما هم چون تکه هایی از همان جرقه عشق شما بوده موجب تغییر خیلی بزرگی نشده‌. فقط در حد کارتونهای متفاوت. مامان بس کن من تا گردن تو آبم.می‌گفت:خوب باشی. کارتونی دیگر. غرق هم نمی شوی از دستت راحت شیم.می‌گفتم:خوب همین یک نکته مثبت نیست؟ غرق نمی شیم. سقوط نمی کنیم. چشمهامون درشت تره. رنگ و وارنگیم. مامان باز هم گیر داد. من آن موقع فهمیدم که مامان یک کاراکتر کارتونی گیربده و گریه‌کن است. گیر داد که ما دو بعدی هستیم. فیلمی‌ها سه بعدی‌اند. بهش گفتم کارتونهای سه بعدی هم آمده‌اند. گفتم اگر تلاش کنیم، اگر کتاب بخوانیم و اخبار ببینیم ما هم می توانیم سه بعدی شویم. گور خودم را با این حرفم کندم. چون مرا هفت هشت تا کلاس فشرده نوشته که اصلا دوست ندارم.از دو تا از کلاسهایم اخراج شدم. به مامان نگفتم چون منطقی نیست. یک دختری سر این کلاسها بود از این فیلمی کارآگاهی لوسها که فکر می‌کنند خیلی می فهمند. هی یک جوری مرا از گوشه آن چشمهاش نگاه می‌کرد یعنی تو با بقیه ما فرق داری. من هم نمی‌خواستم موقعیتم را از دست بدهم. هی به رویم نیاوردم. می‌دانستم اگر جوابش را بدهم باید آرزوی سه بعدی شدن را به گور ببرم. وگرنه کاری نداشت برای من چشمهایم خط شود یا اندازه کل کله او بزرگ شود. ریختم تو خودم. من کلا کارتون مرتب و هاشورخورده‌ای هستم. خط خطی بی‌ حساب کتاب کم دارم. اما آن دختر که آن طور نگاهم می‌کرد هی خط خطی می‌شدم تا از هر دو تا کلاس اخراج شدم. عیبی ندارد. فوقش سه بعدی نمی‌شوم. عوضش ساعت کلاسها از خانه می زنم بیرون و می‌روم تو پارکها دنبال عشق. دنیای مسخره ایست. رنگ برگ درختانش رنگ کف دستهایم است و رنگ خورشیدش رنگ یک جرقه بزرگ. </description>
                <category>gholamimaryam</category>
                <author>gholamimaryam</author>
                <pubDate>Fri, 25 May 2018 19:07:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مایع ژلاتینی (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamimaryam/mayejelatini-thuuzor6vkco</link>
                <description>برای تحقیقات شرکت این صبر لازم بود. البته من بیشتر به دنبال پاداش این کار را کردم. ریسکی نداشت. فقط صبر لازم داشت و من چون داشتم روی صبرم هم کار می‌کردم خوب بود آن کار را انجام دهم.هیچ کس فکر نمی‌کرد داوطلب شوم. مدیرها فکر می‌کردند کار به قرعه‌کشی برسد و صدای کارمندها در بیاید. بالاخره برای آینده‌ام هم خوب بود. می‌گویم ریسکی نداشت چون قبلا روی براده آهن و میمون آزمایش انجام شده بود. من خودم جزو تیم کار با براده آهن بودم. پرهام هم بود. رفتیم بالای نردبان و براده‌ها را توی مایع ژله‌ای ریختیم. خیلی خنده‌مان گرفت اما تو شرکت ضایع بود. مایع ژله‌ای آنقدر روان نبود که براده‌ها ته‌نشین شوند و آنقدر هم سفت نبود که اصلا پایین نروند. بعدا گذاشتند در یخچال را باز کنیم و براده‌های توی یخچال را ببینیم. خیلی خوشگل شده بودند. ترکیب مغناطیسی پیدا کرده بودند. درباره میمون به من اجازه همکاری ندادند چون موجود زنده بود من آنقدر وارد نبودم. نمی‌دانستم چه حسی داشته اما بعد از شش ماه صحیح و سالم از یخچال خارج شد. میمون چشمانش بسته بود و مایع ژلاتینی سفت شده بود. الآن من چهار ماه است توی مایع ژلاتینی هستم. چشمانم را نبستم و مایع سفت شده. این چیزی نبود که در آزمایش میمون نشان داده شود. اینجای کار ریسک داشت. هیچ کاری بدون ریسک نمی‌شود. در پایین یخچال را بسته‌اند و قفل است اما در کوچک بالایی فریزر باز است. واسه همین من همه جا را می‌بینم. همه جا را که نه. جلوی یخچال را می‌بینم. پرهام هر بار که از جلوی یخچال رد می‌شود نگاهی بهم می‌اندازد. حرف که نمی‌شود زد. همین‌ قدر خوب است. بقیه نگاه نمی‌کنند، یعنی هر دفعه نگاه نمی‌کنند. گاهی هم نمی‌فهمم طرف چشمش چرخیده سمتم یا نگاه کرده. یک بار پرهام آمد و پرسید: همه چیز روبه‌راهه؟من نگاهش کردم. خوب دهانم تو مایع ژلاتینی سفت شده. او هم دیگر هیچ چیز نگفت. تخم چشمم که می‌چرخد هم خوب است و هم بد است. خوب است چون گستره بیشتری را می‌توانم ببینم و بد است به خاطر اینکه احتمالا شبها که می‌خوابم کل چشمم سفید می‌شود و خیلی زشت می‌شوم. مدیرها هم نگاهم می‌کنند اما یکجور دیگر. آنها می‌خواهند مطمئن شوند مایع فاسد نشده. بو هم می‌کنند. آخر بو کردن که مقیاس دقیقی نیست. وقتی کله‌شان را نزدیکم می‌کنند و قیافه‌شان یک کم تو هم می‌رود نگران می‌شوم. همه چیز شرکت همین طوری بوده همیشه. خوب لامذهبها نمونه‌ای بردارید. آزمایشی کنید. نمی‌دانم اگر مایع ژلاتینی فاسد شود کم‌کم مرا هم فاسد می‌کند یا می‌ریزد و خلاص می‌شوم. ریسکی ندارد در حالت دوم. همین جا می‌ایستم و داد می‌زنم و لباس می‌خواهم. لباسها را می‌پوشم و خلاص. اما حالت اول را نمی‌خواهم بهش فکر کنم. پرهام جدیداً با الناز رد می‌شود، می‌رود چای می‌ریزد و با الناز هم برمی‌گردد. با الناز که باشد هم نگاهم می‌کند اما نه یکجوری که الناز بفهمد. تخم چشم من چه قدر می‌چرخد مگر؟ فرض کنیم که سیصد و شصت درجه بچرخد. مگر می‌توانم جیغ بکشم؟ آن موقع که جیغ می‌کشیدم هم همه را می‌گذاشت به حساب حسودی من. حالا چه کنم. یکجوری حداقل باید بفهمد حسودی‌ام شده. یکبار اشکم آمد. نه به خاطر اینکه بخواهم چیزی رابفهمانم. اشک همیشه از دستم در می‌رود. کار آدم را راه بیندازد هم به درد نمی‌خورد. نشانه ضعف است. دفعه بعد براده‎‌های آهن را نمی‌دهند بریزم یخچال. این بار اما فرق داشت. اشک حلال مایع ژلاتینی بود و یک کم صورتم آزاد شد. دو ماه دیگر مانده از مایع ژلاتینی بیایم بیرون. خوبیش این است که می‌دانم چند ماه قرار است این تو بمانم و حتی نکته خوب دیگر این است که ساعت تقویم‌دار جلوی چشمم روی دیوار است. چه‌قدر پرهام و الناز چای می‌خورند. </description>
                <category>gholamimaryam</category>
                <author>gholamimaryam</author>
                <pubDate>Fri, 27 Apr 2018 21:37:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamimaryam/farzand-shortstory-ddijdsmvyoeo</link>
                <description> دلم می‌خواست فرزندم پاندا باشد و داخل رحم رشد کند. جفت این مسائل را ماه‌ها حلاجی کرده بودم اما حالا که وقتش شده بود انگار هیچ‌وقت در مورد آن‌ها فکر نکرده بودم. انگار که این واقعیتی است انکار نشدنی. هرکس چشمش را باز کند می‌بیند. فرزند من باید پاندا باشد و رشدش داخل رحم باشد.حوصله سین‌جیم‌ها را نداشتم. چه از طرف دکتر، چه فامیل شوهر، چه هر کس دیگر. یک‌چیزی می‌گویم حوصله نداشتم. دیگر نمی‌توانستم پاسخی دهم. دیگر یادم نمی‌آمد چه فکرهایی پشت سر هم از سرم گذشته بود تا به اینجا رسیده بودم. دکتر از همه‌گیرتر بود. دکترم کلاً به مسائل طبیعی اعتقاد داشت واسه همین به رشد داخل رحم فرزندم کاری نداشت. اصرارش به انسان زاییدن بود. تنها دلیل قانع‌کننده‌ای که پیدا می‌کردم:- دکتر! 7 میلیارد آدم روی زمین است. من یکی به آن‌ها اضافه کنم یا نکنم که اتفاقی نمی‌افتد. کمکم کنید پاندا بیاورم. به اکوسیستم هم کمک می‌کند.دکتر می‌دانست کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ام هست. هر دلیلی می‌آوردم بهانه بود و دکتر هم خوب می‌فهمید لامذهب. کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ام نبود. دلایلم یادم نمی‌آمد. فقط نتیجه یادم بود. پاندا باید بزایم.دکتر هم از آن‌طرف آن‌قدر برایش مهم نبود. ریسک کار اما بالا بود. در حد عمل دماغ یا حتی بیشتر. تغییر ژنتیکی در تخمک و رساندن تعداد کروموزوم‌ها به کروموزوم پاندا و تکثیر آن، آن‌طور که من فهمیدم.غیرت شوهرم هم از آن‌طرف قوزبالاقوز شده بود. غیرت او هم مثل تصمیم من بود. هر دلیلی برایش می‌آورد بهانه‌ای بود. می‌گفت دلش می‌خواهد فرزندش چه پاندا و چه انسان و چه هر چی به خودش شبیه شود. اگر فقط سلول من را تکثیر می‌کردند او دیگر انگیزه‌ای برای بزرگ کردن این فرزند نداشت. مطمئن نیستم جواب‌های من هم بهانه بود یا منطقی داشت. گفتم:- مگر تو این‌همه نمی‌گویی دوستت دارم. این چطور است که پاندای همین آدم دوست‌داشتنی را نمی‌توانی دوست داشته باشی. پاندا به این نرمی.مطمئنم هرکدام از همکارهایم پاندا به دنیا می‌آوردند آن‌قدر عادی برخورد می‌کردند که انگار پاندا اشرف مخلوقات است.زنانی که تصمیم گرفته‌اند پاندا به دنیا بیاورند زیاد نیستند اما هستند. در اینترنت دنبال هرچی بگردی خیلی راحت پیدایش می‌کنی و این باعث می‌شود غره نشوی به خودت که خیلی می‌دانی. روزی چند بار سلفی بیندازی اینترنت اعتمادبه‌نفسی که ازت گرفته را پست می‌دهد.دوست دوست دوستم هم پاندا زاییده بود. ایران نبود. پاندا سالم بود و شبیه خودش بود. وصل شدم به دوست دوست دوستم. از این بعد عکس‌های بچه‌اش را نگاه می‌کردم تا اوضاع بیاید دستم.باافتخار عکس گذاشته بود اما من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم پلیس بگیردم. البته همیشه می‌ترسیده‌ام پلیس بگیردم اما الآن دلیل منطقی‌تری برای این ترس داشتم. هر وقت ترسیدید از پلیس واقعاً کاری کنید که پلیس شما را بگیرد. آن‌وقت آن ترس می‌آید توی مشتتان. من هم این کار را کرده بودم. هنوز نه.تصمیم‌اش را داشتم. فکر نکنم عکس می‌گرفتم از پاندا و می‌گذاشتم اینستاگرام. می‌گذاشتمش تو کالسکه و می‌رفتم بیرون طوری که کسی نبیندش. کسی هم می‌دید فکر می‌کرد پتو است طوری نمی‌شد.از دکتر پرسیدم:- دکتر چه‌قدر طول می‌کشد دندان‌هایش دربیاید؟ چند ماه باید شیرش بدهم؟- به‌هرحال خانم گر طاووس خواهی جور هندوستان کشی. پاندا گیاه‌خواره اما گازهای محکمی می‌گیره.- یعنی خرج پستونکش هم بالاست با این حساب.لبخند زد؛ یعنی که بالاست با آن لبخند.**فرزندم که دنیا آمد همسرم رهایم کرد. او پاندا نمی‌خواست.او به‌هرحال رهایم می‌کرد ولی حالا دلیل داشت برای کارش.یک مرد برای رها کردن یک زن باید دلیلی بیاورد وگرنه معتاد می‌شود. او معتاد نشد. رفت سراغ یکی از دوستانم که انسان زا بود و باهم خوشبخت شدند. حداقل من این‌طور فهمیدم از عکس‌های اینستاگرامشان.پاندای من حرف نمی‌زند. به این اصلاً فکر نکرده بودم. نه‌تنها پاندای من حرف نمی‌زند که هیچ پاندایی حرف نمی‌زند؛ اما من اینجایش را ندیده بودم. فقط به نوزادیش فکر کرده بودم و به نرمی‌اش و اینکه دندان‌هایش زیادی تیز نباشد.ناز است. خوب است اما به جریمه‌اش نمی‌دانم می‌ارزید یا نه. دیگر وقتی کسی را دوست داری می‌ارزد دیگر. هر چه باشد می‌ارزد؛ اما زور می‌آید. به من هم زور آمده. مرا جریمه کرده‌اند که یک پاندا را در خانه نگه‌داشته‌ام. گفتند حبسش کرده‌ای. حبس چی کرده‌ام؟! من برای او هر چیزی را خواسته‌ام که خودم داشته‌ام. خرجش را می‌دهم. روزی دو جور غذا درست می‌کنم. آخرش هم جریمه می‌شوم. مگر من که خیر سرم اشرف مخلوقاتم در همین خانه زندگی نمی‌کنم؟! چرا کسی جریمه نمی‌دهد بابتش؟ زور دارد.</description>
                <category>gholamimaryam</category>
                <author>gholamimaryam</author>
                <pubDate>Fri, 06 Apr 2018 18:34:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>