<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gholamrezabehnami</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:15:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1013493/avatar/lRr1zA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</title>
            <link>https://virgool.io/@gholamrezabehnami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیابان ( غلامرضا بهنامی )</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamrezabehnami/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-fc5rk48qdnax</link>
                <description>غلامرضا بهنامیامشب ماه کامل است. هیچیک از ستارگان حرفی برای گفتن ندارد. ستاره‌ای که گاه در نبود ماه خودنمایی و ابراز وجود میکرد اینک درخشش نگین یک انگشتر را هم ندارد. صدای جیرجیرکها تنها موسیقی موزونی ست که به گوش میرسد.نسیم ملایم بهار  به آنها انرژی خواندن میدهد اما جز همان سرود ازلی خود چیزی نمی سرایند. من هم زیر نور زیباو رویایی ماه -نه هیچ چیز دیگری - مشغول نوشتنم.میدانم که خطوط نوشته شده روی کاغذ کج و معوج توی هم میروندو مجبورم در فرصتی که نورخورشید به من میدهد آنها را بازنویسی کنم. ما کسی نیستیم جز فراموش شدگان. اینجا بجز خودمان و خودمان کسی به یادمان نیست.چیزی جز بیابان جلوی چشممان نیست. هر چه پیش میرویم چیزی بجز اسکلت پوسیده  قربانیان پیش از ما نمیبینیم. چه با حسرت به ما مینگرند ، چه با اندوه به آنها مینگریم . زبان در دهان ندارند وگرنه چه داستانها که تعریف نمیکردند.  گهگاه همین چهارتکه استخوان پوسیده زیر وزش باد درخود می شکند و ما بیشتر احساس.تنهایی میکنیم. باز  امشب  از ترس « خواب » بیدار مانده ام. می‌دانم به محض گذاشتن سرم به روی بالش، هزاران فکر و کابوس سازمان نیافته به سویم هجوم میآورند، کودکی، تحصیل، معلمان، دوستان و هزاران هزار چهره دیگر که یکایک شماتت کنان  جلوی من رژه میروند. هیچ چیز بر این افکار نمی تواند غلبه کند حتی قرصهای آرامبخش قرون وسطایی! برای همین فرار از کابوس است که میخواهم بیدار بمانم، بنویسم، بنویسم تا صبح شود ولی چیزی هم برای نوشتن ندارم. چه روزها کسالت بار میگذرند وشبها غم انگیزو چه هردو طولانی. اینجا ۲۴ساعت چیزی بیشتراز ۲۴ است، یک شبانه روز و در این بیابان بی آب و علف و پر از شن و ماسه یکسال و گاه بیشتر.بوی باران به مشامم میرسدبه آسمان نگاه می اندازم و حسرت باران دارم. همین فکر وخیالش هم گرمای وجودم را خارج میکندوباز هم به فکر طولانی بودن روزها میفتم که به چه سختی به هفته و ماه میرسند.هرهفت روز یک هفته و هر۴هفته یکماه.سالهاست در این برهوت دنبال آب و علف میگردیم؟!اولین پرتوهای خورشید در افق به چشم میخورد و باید کمی استراحت کرد تا لااقل توانی برای طی کردن باقی مسیر داشته باشیم گرچه افکارم هنوز پریشان است، آنقدر که دوست دارم یک مورچه باشم. لااقل با هجوم آفتاب و خستگی زیر سایه همین  چوب کبریتی که با آن سیگار روشن میکنم، استراحت کنم.غلامرضا بهنامی</description>
                <category>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</category>
                <author>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 21:37:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه غماز (غلامرضا بهنامی-انسیه آزادی)</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamrezabehnami/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%BA%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-iuowioypb2yc</link>
                <description>آیینه غماز ( غلامرضا بهنامی - انسیه آزادی ) آیینهغماز(غلامرضابهنامی-انسیهآزادی) افشین پس از جدایی از همسرش سایه تازه عاشق سایه میشود ولی سایه با شخص دیگری وارد رابطه عاشقانه شده . مشاهده معاشقه این دو ، افشین را تا مرز جنون می کشاند. او نمی خواهد بپذیرد که با چند امضای ساده پای سند طلاق در حقیقت سند هم آغوشی همسرش با فرد دیگری را امضا کرده است.آیینه غماز ( غلامرضا بهنامی - انسیه آزادی )</description>
                <category>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</category>
                <author>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 14:14:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بیمارستان خصوصی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@gholamrezabehnami/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-v43fvcdw8adi</link>
                <description>این بیمارستان خصوصی نیست با آنهمه دم و دستگاهی که به بدنش آویزان بود، تکان خوردنش تقریبا محال بود. گذاشته بودنش یک گوشه تا برای خودش توی آرامش بمیرد. کسی کاری به کارش نداشت،گهگاهی فقط پرستاری صرفا بخاطر اینکه ببیند مرده است یا هنوز زنده، بالای سرش می آمد و به ظاهر علائم حیاتش را چک میکرد و سرم اش را کم و زیاد میکرد. هرکسی آنجا بود همین حال و روز را داشت. آدم سالم نمیتوانست از آنجا زنده بیرون بیاید چه برسد به او که هزار و یک مرض داشت.جابجا شدن از دنده ای به دنده دیگر برایش بزرگترین نعمت بود و مانند هرانسان عاقل دیگری که این موضوع بزرگترین نعمتش باشد بزرگترین آرزویش مرگ بود و برای آن لحظه شماری میکرد.تنها نگرانی اش کمبود فضای سردخانه بیمارستان بود. آنجا حسدها را روی هم تلنبار میکردند.این برای کسی که امیدی به بهبودی نداشت دردناک بود. آنجا تا مدتها زیر سنگینی بار سایر اموات باید گذران مرگ میکرد تا کسی به سراغش بیاید و بتواند مرخصش کند.یکی دیگر از از نعماتی که نصیبش شده بود نزدیکی به پنجره اتاق بود. اگر مجالی میافت تا به سمت آن برگردد با دیدن مناظر و حال و هوای مردم بیرون روحیه اش تغییر میکرد و از این رو به آن رو میشد، حق داشت  بامقایسه وضع خودش با انسانهایی که صحیح و سالم در رفت و آمد بودند، بیشتر آرزوی مرگ میکرد.آنروز مردی به سختی از پله های بیمارستان بالا می آمد. نفس نفس میزد.با عبور از هر پله ای نفسی تازه میکرد و باز با کندی راهش را می پیمود. مرد بیمار با دیدن این صحنه و تصور تنگنای سردخانه به وحشت افتاد.فکرکرد آن مرد بااین اوضاع وخیمش هرآن سکته میکند. حتی فکر این موضوع هم برایش عذاب آور بود. گرچه احتمالش کم بود ولی هیچ انسان خردمندی با دیدن چنین هیکل غول آسایی ریسک نمیکرد که بمیرد. باید ییخیال مرگ میشد، برای مردن همیشه فرصت بود، گرچه برایش زجرآور بود که آن آرزوی بزرگ را به تعویق بیندازد ولی تحمل چنین وزنی را هم برای ثانیه ای نداشت.تصمیمش را گرفت. تصمیم گرفت فعلا نمیرد. لااقل قبل از آن مرد چاق نمیرد.غلامرضا بهنامی ♦♣♥♠</description>
                <category>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</category>
                <author>غلامرضا بهنامی gholamrezabehnami</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 22:23:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>