<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های She••</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ghorbaniroghaye088</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:15:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>She••</title>
            <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ندای قلب‌؟ شاید</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-px4skx6n5zm4</link>
                <description>ایا اینها ندای قلبم هستند؛ که حقیقت را برملا میکند ؟شاید همین ها همه اینها، نشانه هایی باشند که قلبم می خواهد با من سخن بگوید. نشانه هایی که تمام شان یک معنی دارند...که ناگهان، سوالی بپرسم و بگوید پی علاقه ات باش به حرف والدینت گوش نسپار که ناگهان، راننده تاکسی بگوید به دنبال علاقه ات باش نگاهی به من انداخت و با اشکی پر از بغض گفت: &quot;نباید تو چهل_پنجاه سالگی به این فکر کنی که خیلی کارا از دستت بر می اومد اما انجام ندادی، می تونستی چندین دکترا داشته باشی اما نداری، می تونستی ادم مهمی باشی اما نشدی، این جمله را با تاکید بیشتری بر زبان آورد: زندگیت باید جوری باشه که {کاش} های دوران پیری خفتت نکنه&quot; من می‌دانستم مخاطبش ان لحظه من نبوده ام‌‌‌... [خودش، در گذشته بود]که ناگهان، شخصی در زندگی ام پیدا شود و از قضا رشته اش مکانیک باشد! و از اینکه رسیدن به علاقه چه احساسی دارد برایم بگوید.که ناگهان، از بین تمامی کتاب ها، کیمیاگر را انتخاب کنم؛ و بخوانم و دوباره و دوباره کتاب را بخوانم.ایا این ها نشانه های درستی هستند؟بله می‌توانند باشند. و شاید هم نه! گاهی هم فکر میکنم که اگر روزی من علاقه ام را زندگی کنم؛ آیا هنوز هم شوق چندین سال پیش در من تازه هست که من را به ادامه وادار بکند یا نه.شاید هم من انقدر حقیر و کوچک بوده ام؛ که نتوانستم از رویا و علاقه ام  محافظت کنم.شاید هم تصوراتی بودند که در مواجه با شرایط سخت و فرار از واقعیت، در ذهنم پدیدار می‌شدند.و جرعه قهوه ای بودند برای روحم و زخم‌ را التیام می‌دادند</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 14:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اغوشِ باد</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-cai4tipljus0</link>
                <description>باد نوایی آرام و ملایمی سر می‌داد،از میان هیاهویِ آدمیان، بی‌پروا می‌گذشت.برگِ درختان را بوسید و بر سر پرندگان آواز خواند،بوی خاک نم‌خورده و عطر گل‌هایِ وحشی را با خود آورد.من باید تمامِ خود را به آغوش باد بسپارم،که این روح خسته رنجورم را به دوردست‌ها ببرد؛به جایی میان سکوت کوه‌ها و وسعت آسمان،دور از سایه انسان‌ها و شهر پرهیاهویشان.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 00:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخمِ بی فرجام</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-onjfnwslc5gf</link>
                <description>از درد به خویشتن می‌پیچیدم که ناگاه پدیدار شد.از درد من هیچ نمی‌دانست؛ تنها زخم را می‌دید.به سوی کیف خویش رفت و دیری نپایید که بازآمد،چسبی بر زخمم نهاد و آهی از سینه برکشید.شادمان گشتم و سپاسش گفتم،پس برفت.چون شامگاه فرا رسید،درد بار دیگر در تنم پیچید.خواستم چسب را از زخم بردارم و تازه کنم،که ناگاه دیدمدر آننمک نهاده‌اند.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 00:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; تولدِ نور &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-ihpqchiskw3t</link>
                <description>تو را همان خدایی که، هفت آسمان را ریز تا درشت خلق کرد به ذهنش رسید؛ این‌ جهان به تو نیاز دارد. آنگاه که متولد شدی، در اغوش مادرت لبخندی سر دادی؛ همچو بارانی که دلش می‌خواست ببارد. و زمینی را سیراب و خنده اش را تماشا کند.روز ها و سال ها گذشت و تو ندانستی...هر صبح که از خواب برمیخزیدی... خورشید پر نور تر می‌تابید؛قناری بر روی درخت خوش اوا تر میخواند‌.جهان با شوق بیشتری ادامه می داد.تو ندانستی اما...هر بار با خنده ات غنچه ای را گشودی؛ و غصه را از دلی ربودی، زندگی را به فردی بخشیدی. قلبی را آرام و روحی را نوازش کردی.&quot;تو اصلا به دنیا آمده ای که دل ببری، همیشه شادی، هیچ وقت لبخند از روی لب هایت پاک نمیشود؛ چشمانت هم که مثل اسمان است . -ادم خواران/ژان تولی&quot;</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 17:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;از ورای کلمات گم شده&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-tvlzeasekbcu</link>
                <description>همه چیز داره یهویی شروع میشه و اون برای هیچ چیز اماده نیست. این بار داره تو افکارش خفه میشه؛ اونا گلوش رو گرفتن و فشار میدن، سرشو دارن می کوبن به دیوار فک میکنم خونریزی هم داشته باشه پانسمان تموم کرده، کاش به جای غذا تو معدش همینا بودن و بالاشون می‌آورد یا شاید بهتره مغزشو در بیاره بزاره جلو آفتاب اروم اروم همه شون ته نشین میشن بعد باید بریزه تو شیشه دَرشم ببنده و چند روزم بی مغز زندگی بکنه جالب به نظر میاد البته خیلی ام نه پس چجوری بره امتحان بدهنمیدونم شایدم دلش نخواد امتحان بده و خب خوبه نیاز نیست به چیزی فکر کنهاون دیگه دخترک قبل هم نیست حتی نمیدونه چه شکلی بوداما اون هیچ وقت گوشه گیر نبود روانی کامل هم نبود البته که روانی بود ولی خب ناقصهنوز هم داره تو گورستان مغزش دنبال خودش میگرده احتمالا یه چیزایی هم پیدا کرده شاید چند تا تیکه استخوناحتمالا دلش بخواد تا ابد تو اتاق باشه خود اتاق هم نه فقط اون گوشه ی اتاق، باید همه جا تاریک باشه و اروم، از سروصدا هم متنفره از جمعیت متنفره حتی از ادما هم و از نور های زیادبهش گفت دغدغه های تو و دردات خود واقعیت هستن و من از دیشب دارم فکر میکنمهیچ وقت دلم نمیخواست با آدما ارتباط بگیرم هیچ وقت دلم نمیخواست باهاشون حرف بزنم چون بلد نبودم برا همین سوال می‌پرسیدم حتی تو این کار ماهر شدم و تنها استعدادم همین بوده و هست فقط بلدم سوال بپرسم ادما هم جواب میدادن و همیشه یه گفت و گوی یک طرفه رو تجربه میکردم و مدعی بودم خیلی ام خوب بلدم ارتباط بگیرمچون بلد نبودم حرف بزنم چون بلد نبودم احساساتم رو بیان کنم کسی نمی‌فهمید حرفام رو، کلماتم تو هوا گم می شدناون می گفت هیچ کس به جهان فکری تو علاقه نداره هنوز هم کسی علاقه ندارهو فک کنم برا همین چنل زده بودم چون میتونستم حرف بزنم خیلی زیاد بدون اینکه کسی بگه خسته شدم و دهنتو ببند من دیگه این حرفارو نمی شنیدمچون بلاخره میتونست احساساتش رو بازگو کنه البته با نوشتن بلاخره یکی جهان فکریش رو میخوند بدون اینکه بفهمه کیه پنهان می موند اون گوشه ی سایه وایمیستاد و شاید همین براش کافی بودو فک میکنم تموم اون نوشته ها دقیقا خودش هستن اما نمیتونست به زبون بیاره فقط میتونست اون هارو بنویسه و بارها و بارها نوشته هارو می خوندتا اینکه بعد دوسال فهمید اونا خودش بودن هنوز هم حساسه اشکش دم مشکشه برا خوشحالی زیاد و هم غم به تمام جزئیات فکر میکنه و به زبان بدن ادما هم فکر میکنه تنها روشی هست که باعث میشه حرفا از ذهنش پاک نشن حتی حرفای مهمشاید باورت نشه امااولین بارمه بدون سوال پرسیدن دارم حرف میزنماولین بارمه که دارم کلمات داخل ذهنم رو برا کسی شرح میدماولین بارمه که احساساتم رو برا کسی توضیح میدماولین بارمه که پرده رو دارم میزنم کناراولین بارمه که دارم از خود واقعی م میگم</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی های دختر بودن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-bsvs4nshrvlc</link>
                <description>اینکه از همون بچگی بهت می‌گن:«نکن! زشته برای دختر!»«بشین درست، پا رو پا ننداز.»«بلند نخند، صدات نره هوا.»«این کارا پسرونه‌ست.»و تو از همون اول یاد می‌گیری که خودت نباشی.که نقش بازی کنی.که چیزی بشی که “بقیه” راحت‌تر هضمش کنن.سختشه که به جای «تو کی‌ای و چی بلدی»، بپرسن «چند سالته؟ متأهلی؟ چطور هنوز مجردی؟»و موفقیتت رو با حلقه‌ی دستت اندازه بگیرن، نه با رویا‌هات.سخته که همیشه باید زیبا باشی، ولی نه خیلی.آراسته باشی، ولی نه جلب توجه‌کننده.خوش‌لباس باشی، ولی مراقب باشی کسی فکر بد نکنه.زن بودن مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغه.یک اشتباه کوچیک، یک نگاه طولانی، یک لباس باز…و همه چیز گردن خودته.سخته که همیشه یه ترسی همراهته.ترس از خیابون خلوت.ترس از تاکسی.ترس از پسر.ترس از تنها موندن.ترس از انتخاب اشتباه.ترس از قضاوت، قضاوت، قضاوت…سخته که عشق رو زندگی بدونی، ولی بعدش همون عشق بشه زندونت.سخته که دل ببازی، اما محکوم بشی به ساده بودن.سخته که بخوای جدا شی، ولی بگن «تحمل می‌کردی، همه این مشکلارو دارن.»و هیچ‌کس اشکات رو جدی نگیره.سخته که درد بکشی، خونریزی کنی، تغییرات هورمونی رو تاب بیاری،ولی موقع کار، امتحان، رانندگی، یا حتی یه دعوای ساده، بگن:«لابد پریودیه، ولش کن.»سخته که باید تو رابطه هم مادر باشی، هم معشوق، هم روانشناس، هم تکیه‌گاه…و آخرش بگن: «همه‌اش توقع داره.»سخته که حتی وقتی موفق می‌شی، باز می‌گن:«پشتش کیه؟ پارتی داشته؟ زن تنهایی که نمی‌تونه به اینجا برسه.»سخته که روزهایی هست که از زن بودن خسته‌ای، ولی نمی‌تونی بگی.چون می‌دونی پشت این خستگی، یه دنیا قضاوت نشسته.تو باید بجنگی، با لبخند.ببازی، ولی نجیب بمونی.بترسی، ولی نترس نشون بدی.خسته باشی، ولی بگی: “خوبم.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 20:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شده در افکاری مبهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-d3a9zqhenkae</link>
                <description>فقط نامش را می‌دانست  مدفون شده در گورستان مغزش میلیارد میلیارد تن بر رویش خاک ریختند حالا که خویش را در آیینه می دیدفقط نامش‌ را می‌دانست او پابرهنه در خاطرات می دویداز خود پرسید کدام یک منم ‌؟ان دخترک حبس شده ی در اتاق ؟یا انکه خنده اش خراشی در اسمان می انداخت ؟</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 15:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنفسی از جنسِ درد</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-htsvujelwnfg</link>
                <description>او کنار تخت ایستاد،  نه برای نشستن، نه برای خوابیدن؛  فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز چیزی در این اتاق نفس می‌کشد،  حتی اگر آن چیز فقط خستگی باشد.دیوارها ساکت بودند،  اما سکوتشان از هزار حرف بلندتر بود.  انگار همه‌چیز را دیده بودند؛  خنده‌های ساختگی،  پیام‌های بی‌جواب،  شب‌هایی که آدم با چشم باز هم خواب نمی‌بیند.دستش را روی پتو کشید.  همان پتویی که بارها شانه‌های لرزانش را پوشانده بود  و وانمود کرده بود گرماست،  درحالی‌که فقط اجازه می‌داد گریه کند  بی‌آنکه خیلی دیده شود.کتاب‌ها روی میز مانده بودند،  مرتب و خاموش،  مثل آدم‌هایی که بلدند حضور داشته باشند  اما دخالت نکنند.  او به آن‌ها نگاه کرد و لبخند کم‌رنگی زد؛  لبخندی که نه از خوشی بود، نه از آرامش،  فقط از جنسِ زنده ماندن.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 15:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقابِ لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-huasjxguuath</link>
                <description>بعد نشست.  سرش را روی بالش گذاشت؛  همان بالشِ همیشگی که شب‌ها شاهد فروپاشی‌اش بود  و صبح‌ها اول از همه او را بیدار می‌کرد  تا یادش بیندازد که هنوز باید ادامه بدهد.و ادامه دادن،  گاهی چیزی شبیه قهرمان بودن نیست؛  گاهی فقط یعنی  از هم نپاشی  وقتی که دلت مدام می‌خواهد بپاشد.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 15:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو خود مرهم خود باش</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-gofcbxx3v7us</link>
                <description>این روزها که بروی سی تی اسکن روح بدهیمتوجه زخم هایی خواهی شد که به دست تو رقم نخورده اند شکاف هایی را خواهی دید که تا مرز فروپاشی رفته و تو آغازگرشان نبوده ای و خونریزی هایی که انگار بند نمی‌آیدبخیه زدن راهم هم که هنوز بلد نیستیاما باید یاد بگیری عزیز جان باید یاد بگیری</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 23:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد، بی روح و خشک</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-vu3fb686fuye</link>
                <description>شاید بهتر باشد چیزی نگویم و لال باقی بمانم به گمانم در چرت و پرت گویی ماهر شده ام و کسی به گرد پایم نمی رسد شاید رو مخ و کسل کننده هم باشم و کسی به زبان نیاورد گاهی دهانی بسته و گاهی انقدر حرف میزنم که اولین چیزی که به ذهنت می رسد این است که رپر هم می توانست باشد و شاید هم چندین قوطی انرژی زا خورده است</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 23:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان دخترک تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-nc1e6jovqmyy</link>
                <description>ساکت است. چند وقتی می‌شود که دیگر صدای خنده‌های معصوم کودکانه و گام‌های پر شورش در این خانه نمی‌پیچد. گوشه‌ای کز می‌کند، زانوهایش را بغل می‌گیرد و به گوشه‌ای خیره می‌شود؛ گاهی مثل پیرمردها غرولند می‌کند که بگوید وجود دارد و هنوز نفس می‌کشد. اما دیگر هیاهوی کودکی ندارد.چرا؟ چه چیزی حال خوبش، خنده‌هایش، اشتیاقش را هیولاوار بلعیده بود؟!از دیروز حتی غرولند هم نمی‌کند... رو به روی پنجره نشسته و به افقی نامعلوم خیره شده.نتوانستم تحمل کنم. کنارش روی کف چوبی اتاق که سرما ازش نفوذ می‌کرد نشستم.با تکانی خودش را اندک از من فاصله داد. چرا؟پرسیدم: با من قهری؟سرش را رو به من چرخاند. چشمان کوچک تیله‌ایش از تجمع اشک برق می‌زد. لب‌های کوچک غنچه‌ایش که انگار همیشه آن‌ها را بر هم می‌فشرد، حالا به لرزش افتاده بود. چرا؟تنها چیزی که می‌دانم این است که کسی او را نفهمیده، دگر مأمن امنی برای حرف‌های دل خود نمی‌یابد.دلم می‌خواهد دوباره بخندد. دلم می‌خواهد دوباره کبوترانه پرواز کند، و برای من نوید باشد که در این خانه‌ی درونی هنوز زندگی و امید جریان دارد.گر چه گاهی غمگین می‌شود و از دنیا و مردمانش زدهکودک درونم را شاد نگه خواهم داشت.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-unuk568igyou</link>
                <description>ماهِ محزون  تنها که می‌شد،  اتاقِ تاریکش  غرق در سیلِ سایه‌ها می‌گشت  نه گریه می‌کرد  نه می‌خندید  فقط  نفس‌هایش  آرام،  به دیوارها تکیه می‌دادند  چراغ خاموش  پنجره بسته  و یک میز  با دفتری  که بوی خونِ جوهر می‌داد  قلم را که برمی‌داشت  زخم‌هایش را خط می‌زد  نه از روی کاغذ  از روی دل  هر کلمه  قطره‌ای بود  که از رگِ روحش می‌چکید  ماهِ محزون  در آن اتاقِ بی‌صدا  نه دنبالِ نجات بود  نه معجزه،  فقط می‌خواست  یکی در این جهان  حرف‌هایش را  بفهمد  حتی اگر  فقط  کاغذ باشد.</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمانش...</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-z9xmxcsypoim</link>
                <description>با زبان بی زبانی سخن می گفت اما من می دانستم چه می گویدکافی بود خیره به چشمانش باشمانگاه راز های پنهانش رسوا می شدفقط باید چشمانش را ترجمه کنمآنها هیچ وقت دروغ نمی گویند حتی اگر زبانش چاخان بگوید حتی اگر بگوید حالم خوب استاگر بگوید تنها از پسش بر می‌آیم اگر بگوید مشکلی پیش نیامدهحتی اگر بگوید ....</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 15:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان دخترک تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-shcazulu7hh5</link>
                <description>اسمان در تاریکی مطلق فرو رفته&quot;او&quot; خیره به اسمان مانده بودتماشای اختران دیوانه اش می کرداز یاد برده بود مملو از ارامش اندگویی در این جهان تنها رها شدهو هیچ کس صدایش را نمی شنودفریاد زنان خود را تخلیه می کردحتی اگر گوش هایش را کر کندیا گوش های خودش ناشنوا شودشاید که داد و فریاد را اموختهباز هم این سکوت بلعیده &quot;او&quot; رابا دهانی خموش سخن میگفتدر سکوت محض صدایش گم شدهو روحش در بطن شب دفن شدهاینک ادمی یقین اورد که لال است</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 20:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر نفسی نمانده</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ra1knhzzqn16</link>
                <description>نمیدانی پر از دردم ؟در دریای خون درمانده امدنبال فرزندم راه افتاده امسراغ پاره ی تن رفته امجنازه ها را زیر و رو کرده اماین بغض را قورت داده امدر این آشوبه بازار مانده امجیگر پاره را پیدا نکرده امهر چه گشتمش نیافته امنمی‌توانم از هم پاشیده اممن از هم پاشیده ام</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 20:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ib2aasqcygl7</link>
                <description>خزان است این بارامید بسی می‌وزد گل می‌دهد بسیار قلبت را فرا میگرد و روحت را نشانهکاش مانند کرونا خفت کند همه رانکند رحم به ادمبرود و بچرخد و بروید نهالی از انتمام نشود یک جادر ساکنین اینجا ریشه دهد ز هر جااین ادمی راامید نگه دارد امید بگرداندامید بپوشاند امید حفظ بکند </description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 18:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر من به جای او بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-cuqjdqliifzg</link>
                <description>من اگر بودم به جایشزبان بسته و دهان خموشنمیگفتم هیچ چیز رامیگذراندم زندگی رااخر به چه کارت اید ای بلاگفتن سر و رازت به این و ان راببر از سرت این ادا را رها کن برود به سمت گِلواگم و گور بشود ان کناره هادیگر نیاید بر سراغت ای دلاچه میکنی با این مغز ژرفابکن استفاده ی حداقلی رادیدی گفتم اخر میشوی تو مبتلابشنو یکباره از من این سخن راهر گاه بگفتی کلام پوشیده نجوااین را بدان میرود زندگی ات بر فناگفتمت تا بشود زیستنت هم دمادر اخر نگویی رقیه دانست اما نگفت این را به ما</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 04:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارامش شب</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B4%D8%A8-tfy0hxibllll</link>
                <description>به خود آمدم و دیدم آریفقط همین شب این دلپر اضطراب‌ را آرام می‌کندوقتی در تمام روز ذهنمبه او، لحظه ای می‌نگردخنک شدن دست و پایِخیسِ همیشگی را حس میکنمو روحم را نوازش می‌کندقلبم و مغزم هماهنگ می‌شودنفس هایی از جنس ارامشذهنم با لامپی خاموشقلبم با تپش هایی ملایمو روحم آزاد تر از همیشه</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 11:36:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان دخترک تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@ghorbaniroghaye088/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-rqvwgu8l3vqr</link>
                <description>من معتاد آن گوشه یِدنجِ خانه شده امکه پر از ارامش وسکوت شب استبنشینم و کسی مراحتی نگاهی نیندازدبرای خودم باشم تنهابنویسم باز هم بنویسمقهوه ای کنار دستم باشدو بشنوم صدای درون رابگذار تنها بودن را مستانهجشن بگیرم و بگویم:به سلامتی 🥂🍻</description>
                <category>She••</category>
                <author>She••</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 11:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>