<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Gijgah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gijjgah299</link>
        <description>بخوانم و ببینم و بشنوم و بنویسم و بمیرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 18:51:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/456931/avatar/oP2lZG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Gijgah</title>
            <link>https://virgool.io/@gijjgah299</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلخ ترین داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@gijjgah299/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-jjrmuhiqfp0k</link>
                <description>«پرده اول»راوی: نمیدانم انتهای این داستان کجاست. نمیدانم او کیست و نمیدانم کجا زندگی میکند، میدانم که قسمتی از او خودم هستم و میدانم که خودم هستم و او خود من است. نمیدانم سوالهای تو سرم چه چیزهایی هستند و نمیدانم که اصلا چرا باید پرسیده شوند؟ از چه کسی باید پرسیده شوند؟ آیا اصلا ادبیات توان پردازش این ناهمگونی خاطره و کلام را دارد؟ چه اهمیتی دارد داخل منجلاب شنای قورباغه‌ای بروی یا کرال پشت؟«پرده دوم» کودک : چرا سوال عصبانی کننده‌است؟ چرا پرسیدن چیزهای زیاد ناراحت کننده میشود و چرا خورشید غروب میکند و چرا با غروب قلب‌ها میشکنند و چرا قلب را شکننده میکنیم؟ چرا کسی می‌آید و ما عاشق میشویم و میرود ما دلشکسته میشویم؟ چرا برای کسی گریه میکنیم؟ چرا شب‌ها گرسنه میخوابیم؟ پس اینکه میگویند شب، شام باید خورد چیست؟ چرا نان نیست و بابا نیست و آب، گِل است و چرا مامان برای دیگران کار میکند؟ چرا من بچه‌ام؟ چرا ناتوانم و چرا نمیشود در هنگام روز گریه کرد؟ چرا آدمها خسته‌اند؟ چرا آدمها می‌آیند که بروند؟  چرا نمیتوانم کار کنم تا مامان استراحت کند؟ چرا مادرم عصبانی نیست چرا ناراحت نیست و چرا بقال محل از آن همه پنیری که دارد ذره‌ای به ما برای صبحانه نمیدهد؟ چرا دوستانم کفششان سالم است و چرا خواهرم عینک شکسته‌ای را چند سال است میزند؟ چرا بچه‌ها با من دوست نمیشوند و چرا از من بدشان می‌آید؟ چرا مامان میگوید خدا به ما رنج میدهد تا خاص باشیم و به یادمان باشد؟ مگر نمیتواند در خوشی به یادمان باشد؟ چرا خدا میخواهد پاهای خواهرم از سرما یخ بزنند؟ چرا میخواهد لباس‌هایمان قدیمی و کثیف باشند؟ چرا خدا ما را دوست دارد؟ شاید باید از خودش بپرسم!( چهارپایه را از زیر پای خودش کشید)«پرده آخر»راوی: مادر غصه دار شد و خواهر گریه کرد... مادر دیگر اشکی برایش نمانده که برای کودکش بریزد و توانی نمانده که زنده بماند او هم راه حل را در مرگ میبیند... او رفت تا سوالش را بپرسد نمیدانست که خدا خیلی نزدیک است! شاید هم میدانست تنها با مرگ میشود خدا را دید... صدای قرآن محله را پر کرده... کودکی اکنون آرام خوابیده... شب که میشود خدا هم به گریه می‌افتد... مادر در و پنجره‌ها را محکم میبندد... خواهر میترسد... دختر را روی تشکش میخواباند و وعده‌ی آمدن میدهد... شلنگ گاز بخاری را در میاورد... به سراغ دختر میرود...مادر: مامان جان قراره بریم پیش داداشت پیش خدا چون بچه‌اس تنهاس میترسه.خواهر: مگه خدا ترس داره؟مادر: خدا وقتی گریه میکنه ضعیف میشه نمیتونه ازش محافظت کنهخواهر: مامان ولی من دیگه گریه نمیکنم قول میدم.پایان.</description>
                <category>Gijgah</category>
                <author>Gijgah</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 17:57:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین کافیه!</title>
                <link>https://virgool.io/@gijjgah299/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-f0m67hrhq1po</link>
                <description>داستان چه بود؟ آها اینکه برایت مهم نبود احساسات مطرود و خفته‌ی مَرد مُرده را! اینکه هزاران نگاه پر از لبخند داشتم و تو تنها با گوشه چشمی مرا دورکردی.اینکه آنقدر در تنهایی و رخوت زجه زدم که خدا به گریه درآمد و نهرهای شیر و شرابش پر از آبهای بی جریانه شور شد... راکد، فاسد؛ خراب!اینکه خودم را و حس‌ام را له شدم زیرپاهایت دیدم. اینکه فهمیدم عشق منقصی شده و تنها باید افراد را پذیرفت و گذاشت هر از چندگاهی میهمانت باشندآنهم بدون هیچگونه حرف احساسی یا حداقل احساساتی از روی اجبار را نشان داد! باید فهماند که دنبال کس دیگری بگرد این مَرد باخته‌است و بازنده‌هاطرد میشوند.من هیچگاه من نبود ما بود. الفبایم را گرفتی و نانم دادی! فهماندی که آهای مثل اینکه خیلی عاشقی و خیلی دوستم داری ولی برایم مهم نیست!! مثل اینکهفرد زنده‌ای بسته شده با طناب و در اسارت گرداننده. هر جه میگفتی همان بود. هرکاری کردم که تنها پذیرفته شوم و از طرف تو آن کسی باشم که میخواهیاما... اما تو من را نمیخواستی تو هیچ کس را نمیخواستی و تو... تو حتی خوت را هم نمیخواستی! ما بدرد هم میخوردیم اما من بودم که دردت را میخوردم وتو درد میدادی، انگار میدانستی که معتاد دردم و هر لحظه غذایم میدادی از تو و از بودن های دروغیت ممنونم... پریدن لذت بخش است اما نه برای فردی کهمنتظر فرود پرنده ایست که برنخواهد گشت.</description>
                <category>Gijgah</category>
                <author>Gijgah</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 01:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برمیگردی؟ لطفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@gijjgah299/%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-ao51ifyg3sfq</link>
                <description>فکر میکردم اینکه وانمود کنی از کسی نرنجیدی یک قدرت بود. قدرتی که انگار کسی روی تو تاثیری ندارد. اینکه کسی نتواند با حالات تو بازی کند. قدرتیکه تو را از ابراز احساسات بی نصیب میکند. باور بکنید آنکه نتوانی حس‌ خودت را به کسی که دوستش داری بگویی سخت است؛ البته که سخت برایش کماست و این اچحافی‌ست در حقش اما چه کنم کلمه‌ای که بتواند بیانش کند وجود ندارد.همان قدرت ارام ارام روحم را در اسیاب بزرگ خودش خرد میکرد آن هم نه یکباره که در فرآیندی پیچیده و طولانی. نمیتوانستم بگویم از چیزی غمگینم،نمیتوانستم بگویم از دستت ناراحتم و نمیتوانستم بگویم آهای! دوستت دارم ها!!همین قدرت روزی زمینم زد و پوزه‌ام را در خاطراتم مالید. تکه تکه شدم و توان نگاه به آن خاطرات را نداشتم. کسی بگوید عاشقتم و تو لام تا کام نگویی... خاطراتم را از شرم نمیتوانستم به یاد بیاورم و نمیتوانستم از یاد ببرم!اگر میتوانستم دوباره لب بگشایم و جلویش سخن برانم بی هیچ وقفه‌ای میگفتم: « از اینکه بودی، دوستت دارم! از اینکه تمام خاطرات خوبم با توست،دوستت دارم!از اینکه مرا آرام میکردی، دوستت دارم!از اینکه دوستت دارم هم دوستت دارم!! »</description>
                <category>Gijgah</category>
                <author>Gijgah</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 19:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@gijjgah299/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-rgvkjc8zplx1</link>
                <description>به سخره گرفتن هر چیزی باعث از بین رفتن موضوعیت آن میشود.آنچه که الان در جامعه شاهدش هستیم. آنچه عشق و علاقه، جامعه و سیاست اهمیت خود را ازدست داده‌اند.انچه که مردم اهمیت خود را از دست داده است.آنچه که حرف زدن و گوش کردن و دیدن اهمیت خود را از دست داده‌اند.این که انسان ها به فضای مجازی بیشتر اهمیت میدهندو اینکه فردیت از بین رفته و فرد نیز.آنچه که ما دیگر تحمل پذیرش هیچ واقعیتی را نداریم!اگر کسی به شما بگوید دوستت دارم آن را به سخره میگیرید و با آن شوخی میکنید!اگر کسی برای شما از سیاست حرف بزند با آن شوخی میکنید.اگر کسی برای شما از اجتماع و انسانها حرف بزند با آن شوخی میکنید.انچه که تنها شوخی و گفتمان خنده دار اهمیت دارد!به انسانهای اطرافتان اهمیت و دهید و با انها گفتگو کنید.گفتگو بهترین حرکت بین افراد است. بجای آنکه در فضای مجازی و با چند کلمه و چند شکلک صحبت کنید آن را واقعی و دور از شوخی بگویید.بدون هیچ شکلکی بگویید دوستت دارم!</description>
                <category>Gijgah</category>
                <author>Gijgah</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 12:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرودگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@gijjgah299/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-upv0hsg68fx9</link>
                <description>اما چرا همیشه برای ما نقش پرواز داشت؟پر کشیدن و رفتن و ندانستن اینکه راه طولانی‌ست و چشمانم تر، راه طولانی را با هواپیما رفته‌ای اما راه سنگین و غمگین را باید با پایم طی کنم!قطرات آدم و هواپیماهای تشنه، عطش میان فرودگاه‌است، فرودگاه آبی‌ست که با پرواز سراب میشود!هواپیما با تو پرید و من ماندم اینجا، همینجا پیش خودم و این راه! او هیچ وقت نفهمید انتظار یعنی چه، رفتنت شاید مرا نکشت اما انتظار شاید دوبارهدیدنت فرسایش جانم را در پی داشت؛ کاش هوا صاف نباشد، ای کاش فرودی اضطراری داشتی تا اینبار با تمام وجودم تو را در آغوش بگیریم بِگِریم،وجودِ بی رمقم را در آغوش بگیری و بگویی برگشتم، ببین من اینجام!پرواز منتهی‌الیه خواستن است، خواستی که هیچگاه به تکامل نرسید!فرصتی برای ابراز این حجم از درد نبود و روز پرواز نزدیک؛ چقدر که گریه آور است و چقدر که بغض دیدن خوشحالی تو هنگام بالارفتن از پله برقی فرودگاهگلویم را میفرشد و طاقتم را پاره میکند اما باید خوشحال باشم تا تو ناراحت نشوی و هیچ چیز از ان درد را متوجه نشوی!تا حالا از رنجی که بر دوشت است و تو را به زانو انداخته خوشحال شده‌ای؟ تا بحال با دست و پاهای روی خاک افتاده سر بلند کرده‌ای لبخند بزنی؟ تابحال اینکار ها را نکردی؟تا بحال دیده‌ای هواپیمایی پرواز کند و تو دیگر قلبت نزند، چرا که جایش گذاشتی توی کسی که پرید؛ او پرید...</description>
                <category>Gijgah</category>
                <author>Gijgah</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 00:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>