<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های giilas</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gilass</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:00:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/112912/avatar/qe73br.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>giilas</title>
            <link>https://virgool.io/@gilass</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بلاگر مردمی</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%DB%8C-au11pelbondw</link>
                <description>یکی از این بلاگرا بود ، وقتی بهش پیام میدادن که ما تورو دیدیم و نشده بیایم جلو باهات حرف بزنیم ، با کلی شور و شعف میگفت وااای بچه ها تورو خدا وقتی منو بیرون میبینید بیاید جلو بهم بگید ،من کلی خوشحال میشم ، خب تا اینجا عالی، تو هم‌کلی مردمی و خاکی هستی دمت گرم ، ولی تصور کن توی یک کافه نشتی با یه دوستی رفیقی مهمانی میزبانی دوست پسری/ دختری ، مادری خواهری خانواده ای چیزی ، حالا مثلا یه کیک شکلاتی با چایی هم سفارش دادی ،گرم یه صحبت مهم هم هستی داری در همون حین یه تکه کیک گنده هم فرو میکنی تو دهنت ، بعد یهو من بیام بپرم بگم واااااای سلام فلانی ، من یکی از فالوراتم؟؟!!!!? خداااااا وکیلی مرده و زنده ی منو نمیاری جلو چشمم؟هر چی فحش بلدی رو یه جا به من نمیدی ،ولو تو دلت !!!!!  تو مردمی ، تو خاکی ،درست!!! ولی من و نگا ...من فحش دوست دارم؟؟؟؟?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 01:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-quhmtvkdfulm</link>
                <description>ماجراهای من و بابا در تمام طول زندگیم تنهایی رو دوست داشتم ، از بچگی اتفاقاتی که برام میفتاد رو به ندرت واسه دیگران تعریف می کردم ، بعدا که بزرگ شدم فهمیدم تو دنیای مدرن بهش میگن درونگرایی ، و من یه درونگرا بودم انگار!!!!درونگرا ،افسرده،خودکفا...یا هر اسمی که بهش بچسبونیم اهمیتی نداره ، مساله اینجاست که من تنهاییمو دوست دارم ، و معمولا از اون دسته آدمها هستم که موضوعی واسه صحبت کردن‌پیدا نمیکنم، نه شروع کننده بحثم نه چندان ادامه دهنده ....شاید فکر کنید خیلی کسل کننده و حوصله سر بر هستم ، بله درست فکر میکنید ? ولی خب مهم نیست ?حالا شما تصور کنید منی رو که در سکوت نشستم رو مبل ولی خب در جمع خانواده ، تو یه خونه ۸۰ متری مثلا فاصله من از روی مبل داخل حال ،تا اتاقم ،شاید ۵ ثانیه باشه ، ولی باور کنید از جام که بلند میشم تا میرسم تو اتاقم صدای بابامو میشنوم که به مامانم میگه ،این کجا رفت؟چرا رفت ؟بعد دوتایی شروع میکنن به صدا زدن من ، بابام واسه بیرون کشیدن من از اتاقم کلک هم‌میزنه ، مثلا میگه بیا چایی ریختم برات ، یا میگه بیا این فیلمی که دوست داری شروع شد.....بعد از یکربع هم مامانمو میفرسته که ببینه من چرا اومدم تو اتاقم و نمیرم پیششون بشینم !حالا من این وسط دوتا حس کاملا متضاد رو تجربه میکنم ، یکی اینکه ته دلم غنننننج میره از اینکه بابام انقد حواسش بهم هست و دلش میخواد همش کنارش باشم ، از طرفی دلم می خواد دست از سرم برداره و بزاره تو حال خودم باشم شاید یه روزی بتونم یه خونه فسقل نمکی بخرم و زندگی مستقلمو محکمتر شروع کنم?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 22:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب خواب میاره ، کتابم خواب میاره</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-mgytfdbgu0yu</link>
                <description>در این روزهای قرنطینگی ، قرنطینگی،قرنطینگی،قرنطینگی،کرونا،کرونا،کرونا ،کرونا،مدام گفتنش چقد حرص درار است ،نه؟خب ،حرص درار است ولی دست ما که نیست ،تکرار مکررات است ،ولی در این حالِ حاضر انگار عضو جدایی ناپذیرمان شده است .در تمام دوران تجرد و زندگی در خانه پدری شاهد این بودم که بزرگترین دغدغه مادرم این بود که خدا کند بابا هیچوقت بیکار نشود ، نه از لحاظ این که اگر بیکار شود نان نداریم بخوریم ،نه ، از این لحاظ که بابا اگر خانه نشین بشود ، پتو و بالشت را بغل میکند و دیگر نمیشود جمعش کرد، بابا به طرز شگفت آوری به خواب علاقه دارد ، یعنی می تواند تمام شب را خواب و بیدار باشد و مدام از رختخواب به مستراح و از مستراح به حیاط برود و سیگاری دود کند و دوباره از حیاط به رختخواب در رفت و آمد باشد ، و تمام روز را بدون لحظه ای چشم باز کردن عمیقاااا بخوابد ، و بعد از مدتی کلافه و بدخلق شود جوری که به ترک دیوار هم بدو بیراه بگوید ولی نفهمد دردش کجاست و دوای دردش چیست..... یادم هست روزی که بابا بازنشست شد مامان دامن همه امامان را گرفت و ول نکرد که بابا برای خودش کاری دست و پا کند و توی خانه نماند ولی بابا با توجیه &quot;سی سال کله صبح پاشدم رفتم سر کار &quot;بیشتر خودش را لای پتو میپیچاندو میخوابید....حالا دیگر چیزی حدود ۷ ۸ سال از آن ماجراها و بازنشستگی و بیکاری و گیر دادن به ترک دیوار و بغل کردن بالشت می گذرد ،و بابا دوباره تمام هفته را سرکار میرود ، ولی اوضاع به طرز بدی سر و ته شده ، حالا بابا مجبور است بخاطر کار و تعهدش هر روز برود سر کار و تا قبل از ساعت ۷.۳۰ صبح کارت بزند و مامان هی میگوید طفلک مردها که در این روزهای وحشتناک طاعون زده مجبورند بروند سرکار،کاش میشد بمانند توی خانه....من خودم سالهای متمادی از سر تفنن و بعدها اجبار شاغل بودم ،کارهای اداری خشک ،از صبح تا عصر ،همیشه پر مشغله ،همیشه درگیر ،یک شغل را سالها در فضاهای مختلف تجربه کردم ، یک روزهایی توی دفتر کارمان تنهایی کار میکردم من بودم و رییسی که هیچوقت نبود، ساعتهای خالی زیادی داشتم ، آن سالها روزهای اوج کتابخوانی ام بود ،مدام داشتم کتاب میخواندم رمانهای مشهور ، یه کتاب میخریدم همه جا با خودم میبردمش ، حتی توی مترو شلوغ اگر فاصله ام با بغل دستی ام به اندازه باز کردن یک کتاب بود دریغ نمیکردم و داستان را ادامه میدادم ، مثل این روزها نبود که مترو بلای جان باشد ،شلوووغ بود توی حلق هم بودیم همیشه هم شاهد حداقل دوتا زدو خورد و فحاشی بودیم کلی هم خوش میگذشت ،اما الان فاصله با همه شده یک متر و نیم !!!!!محل کارم را که عوض کردم دیگر بیکار بودن در محل کار معنا نداشت انقدر مشغله ام زیاد شده بود که وقت زندگی کردن برایم نمانده بود چه رسد به ساعتهای بیکاری و مطالعه ، این شد که حالا تا کتاب دستم میگیرم انگار دوتا وزنه صد کیلویی به پلکم بسته اند. چشمانم انقد خسته میشود که نمیتوانم یک لحظه هم تحمل کنم و نخوابم!!!دیروز بحث همین بود که چرا کتاب خواب میاورد؟؟؟؟؟درست است ،کتاب خواب میاورد ولی نه در ثانیه سوم!!!اینها همه عادت است اگر عادت کنی که کتاب بخوانی حداقل باید ۵۰ صفحه پیش بروی تا بخوابی ، میتوانی در عرض چند روز کتابت را تمام‌کنی و بروی سراغ بعدی ، اینها همه عادت است ، اینکه سر ساعت ۱۲.۳۰ توی شرکت گرسنگی بهت فشار بیاورد از سرعادت است که هر روز همان ساعت، وقت نهار بوده و تو عادت کرده ای به این روند ،  به نظرم که همه بلاها از عادت سرمان می آید ، عادت به پر خوری عادت به غذاهای ناسالم ،عادت به بی تحرکی عادت به شب بیدار بودن و روز خوابیدن، و تربیت خودمان برای رسیدن به ایده آل هایمان  به همین اندازه میتواند ساده باشد ، تغیر عادتها ، یا پیدا کردن عادتهای جدید ، عادت به ورزش ،عادت به مطالعه،عادت به سفر،عادت به پس انداز،عادت به حمام روزانه ،مخصوصا وقتی کرونا رفت و دوباره همه چیز به روال سابق برگشت و همه مان مترو سوار شدیم و خواستیم دستمان را بالا ببریم و میله بالای سرمان را بگیریم که نیفتیم ،عادت به حمام روزانه خیلی به حال دیگران توفیر می کند !!!!!</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 15:00:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرینی پزیدم ،چه شیرینی ای</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B2%DB%8C-tdiu1wj7odk3</link>
                <description>چهارم فروردین:همیشه وقتی از خونه مامان بابا برمیگردم خونه ، احساس یه آدم تنبلِ چاق و دارم ، آدمی که فقط خورده و خوابیده ،و زندگیشو به بیهوده ترین شکل ممکن گذرونده ، مامان کنار پذیراییش یه مبل تخت طور داره ،که با وجود اون بساط تنبل خونه دیگه کاااملا جوره واسه من ، فکر کن یه تخت نرم و گرم کنار حال ،هم تو جمع خونواده ای ،هم تو پوزیشن لش کردنی ، هم پریز برق تو حلقته ، مامان هم که هی میاره میخوری،میبره میشوره .... خلاصه که مجموع اینا باعث میشه بعد از دو روز حس آدم تنبل و بی خاصیتی بهت دست بده و واقعا شرایط هرچند خوشایند و ایده آل دیگه برات حس خوبی رو همراه نداشته باشه ، ولی خونه خود آدم واقعا یه چیز دیگه ست ، حمام گرم ، چای تو ماگ مورد علاقت ، و کتاب ..... حتی اینکه سرت تو گوشی باشه هم انگار برات مفیدتره ، مفید در حدی که شب یه سینی شیرینی خونگی رو میز بود و من پشت چشم نازک میکردم و فخر میفروختم که از هر انگشتم داره هزارتا هنر میریزه ...... خلاصه تو روز چهارم فقط تونستم خودمو برسونم خونه و از مزایای داشتن یه آپارتمان شخصی و سکوتش نهایت لذت و ببرم و اینکه تعطیلات همچنان ادامه داره و برای اولین بار هیچ دغدغه ای برای سرکار رفتن ندارم احساسِ شیرینِ یه تجربه جدید رو بهم داده ?اینا رو ولش کن ، شما چشمت به ظرف شیرینیهای روی میز باشه ، فتبارک الللله?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 23:59:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مزایای خانه پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-p7hwo4n8hb78</link>
                <description>سوم فروردین: من تنها زندگی میکنم یا لااقل دیگران اینطور فکر میکنندو این تصور همیشه باعث شنیدن رو اعصاب ترین جمله از طرف پدرو مادرم میشود،&quot;بیا خونه ی ما ،چکار داری،تو که تنهایی&quot;یعنی اصلا در تصور هیچکس نمیگنجد ، حتی کسی که تنها زندگی میکند هم برای خودش برنامه های روتین دارد که انجام دادنشان مستلزم در خانه ماندن است ،چه رسد به من که کلاااا جزو قشر در لاک خود فرو رفته ی جامعه ام ....خلاصه که این تصورِ تنهایی من از سمت خانواده و البته تنهایی پدرو مادر و تعطیلی اداره ، دو روزی من را مهمان خانه پدری کرد خانه پدری همیشه خوب است ،همیشه خوش میگذرد ،همیشه حس خوب میدهد ، به شرطی که بابا صدای تلویزیون را کم کند و مامان تمام فیلمهای گوشی اش را با صدای بلند نگاه نکند و مرغ مینا و طوطی سبزشان هم خانه را روی سرشان نگذارند،اینهارا که فاکتور بگیریم بقیه اش میشود لذت ....شوخی های من با مامان و بابا ، گلدانهای سر حال و ترو تازه حیاط ، چای همیشه حاضر و دم کرده ، دستپخت خوشمزه مامان ، و لحن همیشگی بابا که دلم را میبرد وقتی خطابم میکند &quot;فرشته&quot;....من همیشه عاشق اسم مستعار بودم ، هیچوقت هم نداشتم ، جز چندسالی که دانشجو بودم و توی سرم افتاده بود اسمم را عوض کنم ،منتها بخاطر عدم همکاری خانواده هوایش از سرم افتاد و درسم که تمام شد ، رفقای دانشگاه رفتند و اسم مستعارم را هم با خودشان بردند،خلاصه که اسم من فرشته نیست ولی بابا وقتی خیلی دوستم دارد فرشته صدایم میکند و من دلم برایش میرود❤</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 01:26:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه از نگاه یه کارمند</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-ou6bpficwg5s</link>
                <description>دوم فروردین:صبح زودتر از روزهای قبل بیدار میشویم بدون ترس برای از دست دادن زمان ،پرده هارا کنار میزنم و خانه غرق نور میشود سعید برای صبحانه دلش نیمرو میخواهد نیمروی هم زده، زرده و سفیده قاطی، صبحانه را روی اپن میخوریمچای مینوشیم ،سعید قهوه رابیشتر دوست دارد ، ینی در واقع تنها گزینه است چون از چای متنفر است ، من و تمام آدمهایی که تا به امروز کنارش بودیم هیچوقت نفهمیدیم چطور میشود یکنفر چای دوست نداشته باشد....یوگا کار میکنم ، دست و پا شکسته و کج و کوله ، ولی مهم نیست ،مهم انجام دادنش است سعید پشت میزش پای کارهای همیشگی و کامپیوترش نشسته ، صدای پرنده ها می آید ، بوی غدا توی خانه پیچیده و کتری ارام ارام قل میزند و بخار بیرون میدهد خیلی ساده است ، یک روز معمولی ست ولی برای من جدیدترین و تازه ترین برش از روز شنبه میتواند باشد ?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 01:31:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی با ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-rluzaq001min</link>
                <description>صرفا جهت آشتی با ویرگول و قلم برای اینکه یادم بیاد دوباره برگردم دوباره قلم و بگیرم دستم دوباره هرچی میاد تو سرم و بیارم رو کاغذ ، حتی تو نُت گوشیحتی تو یه صفحه word رو دسک تاپِ کامپیوترِ محل کارم ،که از ترس دوربین بالای سرم که مستقیم به گوشی آقای مدیر وصله ،مدام اون منهای کوچولوی سمت راستشو فشار دادی و فرستادیش اون پایین مایینا لای هزارتا برنامه دیگه که باز شدن و رفتن اون پایین قایم شدن و حتی فراموش شدن و آخر سر یا سیستم هنگ کرده و با گرفتنctrl+alt+delete دادیم همشونو به فنا ، یا وسط شلوغ پلوغیه کار از اینهمه برنامه و تب باز شده کلافه شدی و زدی close all tab و خِلاص.....باز ببین سیستم من چقد داغونه که هنوز قابلیتِ خفنِ ctrl+alt+delete و داره ...بگذریم ،چه خبر؟؟؟?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 01:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحرانِ شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-dgb2tlvx4ykr</link>
                <description>بحران شکستوقتی برایمان بحرانی پیش می آید ،هر کس به شیوه خودش به حل و فصل آن بحران می پردازد ، هرکس به روشی سعی میکند چالش پیش آمده را پشت سر بگذارد ، که نیمی از این عکس العملها می تواند به صورت ناخودآگاه اتفاق بیفتد .وقتی در زندگی با شکست روبرو می شویم &quot;گریه&quot;اولین کاری ست که میکنیم ، قطعا همه ما وقتی شکست را تجربه میکنیم بدون در نظر گرفتن حرف و حدیثهای عامه، مثل ، مرد که گریه نمیکنه ، یا گریه نشونه ضعفه ،یا گریه نکن دشمنت شاد میشه ، و و و ، همه مان گریه میکنیم ، حالا یکی در خفا ، در تاریکی شب ، پتو را فرو میکند توی حلقومش و اشک میریزد ، یکی هم با تلنگری مینشیند و دریا دریا گریه میکند ، ولی تازه خودِ واقعی هرکس بعد از پشت سر گذاشتن این گریه ها نمود پیدا میکند، وقتی گریه ها تمام شد......مثلا دختری را تصور کنید با موهای بلند فرفری ، ناخنهای لاک زده ی بلند شیتان پیتان ، لابه لای گریه هایش تمام ناخنهایش را کوتاه میکند و دیگر تا مدتهااااااا لاک نخواهد زد ، موهایش را کوتاه میکند تا بیخ گردن و صافشان میکندد برای همیشه ، همیشه ی همیشه که نه ولی حداقل تا یکسال آینده میخواهد اصلا شبیه آن دختری نباشد که روزی ،جایی ، شکست خورده بود.....گریه که تمام شد تازه زندگی شروع میشود ،تازه باید بگردی خودت را پیدا کنی ، جمع و جور کنی ،به هم بچسبانی ، و شروع کنی ......مبادا در همان گریه و توهم شکست باقی بمانی ، حتما بعد از این سختی آسانی ست......</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 01:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه جهان و سوزنهای رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-gawqgjy9isan</link>
                <description>برای بک گراند کامپیوترم یه عکس زوم شده از نقشه جهان انتخاب کردم با سوزنهای رنگی  ، سوزن نارنجی در بارسلونا و سوزن سبز در رم !!! یعنی مثلا من این کشورها رو دیدم و به اونها سفر کردم و مثلا با سوزنهای رنگی اونهارو از بقیه متمایز کردم ، تا روزی روزگاری تمام نقشه پر بشه از سوزنهای رنگی و دیگه جایی باقی نمونده باشه که من با کوله پشتی گنده و رنگیم به اون سفر نکرده باشم . و از اونجایی که این عکس زوم شده ،پس  حتما در نقطه های زیاد دیگه ای روی این نقشه سوزنهای رنگی فرو رفته و  کشورها و سفرهای مختلف و نشون میده..... رویای جهانگرد بودن رویای دیرینه ای ست که مدتها بهش فکر کردم و مدام توی سرم سفرهارو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم ، ولی خب.....قدم مثبت و اقدام‌مثمر ثمر و شایسته ای در جهت تحقق این رویا ؟!!!؟هیچ!!!!! جایی جمله ای خوندم که همیشه در پس ذهنم هست و یادم نمیره ،نویسنده میگفت :&quot;اگر فقط یک نفر در تمام دنیا تونسته کاری و انجام بده ، پس حتما تو هم میتونی ! در مورد زندگی مهاجرا،جهانگردا ، توریستا ، خیلی خوندم و دیدم ، ولی هنوز کاری انجام ندادم  و رسیدم به اون نقطه ای که هممون توش گیر میکنیم ، نقطه ای که هر کی برنده شده دقیقا همونو رد کرده ، &quot;نقطه شروع&quot; ، هر چیزیو باید از یه جایی شروع کرد ، با یه قدم کوچیک ولی درست ، یه قدم کوچیک در جهت یه هدف بزرگ ، از همین لحظه و ساعت  همیشه این شروع کردنِ که سخته ، وقتی شروع کردی دیگه میفتی تو مسیر و به هر شکلی پیش میریرویای من داشتن یه کمپرِ ، یه کمپر که باهاش برم تو جنگل و شب همونجا اطراق کنم ، برم تو جاده و از منظره های برفی لذت ببرم ، کنار دریا تو رختخوابم دراز بکشم و ماه و از سقف ماشینم تماشا کنم و با صدای دریا بخوابم ،اینا رویاهای پیچیده ای نیستن ،ولی برای رسیدن بهشون باید خیلی تلاش کرد ،و باور داشت که راهی جز رسیدن بهشون نیست.......من یک جهانگردِ خوشحالم ??</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 23:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پتوهای ببری دیروز تا جورابای رنگی امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%AA%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-h2dyhq3sr7lm</link>
                <description>پتو نوزادیم این شکلی بود حتی?هممون تو بچگی یه خاطره با این تصویر داریم ،  &quot;صبح میشه ،ما تو رختخواب گرممون لای پتویی که عکس ببر روش داره و مامان با یه ملحفه سفید گل قرمزی خیلی مرتب و بی نقص جلدش کرده کنار سه چهار تا خواهر برادر دیگمون به صورت تیغه خیاری خوابیدیم و بخاری هم همه جا رو گرررم کرده ، یهو بابا صدامون میزنه که وااااای فلانی بیاااا برف و ببین ، بعد ما تو سه ثانیه با چشمای نیمه باز و موهای ژولیده پریدیم پشت پنجره و سفیدی برف چشممون و زده و دیدیم که از دیشب تا حالا همه حیاط پر از برف شده، همه جا برفِ،رو درختا ، لبه دیوارا ، روی بند رختی که از این سر تا اونسر حیاط کشیده شده ، و زمین ، وااااای نگم از زمین که یکپارچه سفیده ،برف دست نخورده که فقط شاید رد پای کلاغا و گربه ها روش دیده میشه ، وسط همه اینا گوشمونم تیزِ صدای رادیو و اخبارِ که ببینیم میگه مدارس کلیه نواحی هفت گانه تعطیل ........&quot; حالا خیلی سال از اون خاطره گذشته و واقعا هم دیگه خاطره شده ، دیگه تو این روزگار خاکستری که داریم ، مدرسه جاشو داده به اداره و کار ، دیگه حتی اگه مدارس نواحی هفتگانه هم تعطیل بشه باز ما باید پاشیم و از خونه گرم در بیایم و بریم سرکار.....پتوهای ببریِ ملحفه دار جاشو داده به پتوهای سبک و نرم‌گلبافت، دیگه خبری از خواهر و برادرا هم‌نیست ، باید شب تک و تنها بری تو تخت و صبح تک و تنها از تخت بیای بیرون ، دیگه پرده رو که کنار میزنی به جای حیاط و درخت سیب و آلبالوی پوشیده از برف ، فقط قد و قامت بی قواره ساختمونارو میبینی و درو دیوار و سنگ و آهن ...از بد ماجرا بابا هم دیگه نیست..... ولی دیروز برف اومد  با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم بی خبر از همه جا رفتم پشت پنجره ،برف بود تو خیابون رد لاستیک ماشینا رو برف جا مونده بود ، کوچه سفید بود و لبه ی دیوارا به زور یکم برف نشسته بود ولی نه اونقدرها که منو یاد بچه گیها بندازه ،شال و کلاه کردم و زدم به خیابون ،تند میبارید و نرم مینشست روی کلاهم ..........تمام روز با ذوق از پشت تنها پنجره شرکت که پوشیده از تبلیغ و چراغ و نئونِ برف و تماشا میکردم به امید اینکه به باریدنش ادامه بده ، اتفاقا برج میلاد هم دیده نمیشد و اینبار بخاطر مه.....روزای برفی روز حلقه کردن دست دورِ لیوانِ چایِ روز قرمز شدن نوک دماغت از سرماست ،روز زنگ زدن به مامانِ که بگی واااای چقد تو این هوا آش رشته میچسبه و مامان بلافاصله بگه عصر بیا اینجا ، آره روزای برفی روز آش رشته ست............  روزای برفی روزای سردی هستن که باید دلت گرم باشه به حضور یکی ، یکی که تو خونه منتظرته که برسی و با هم بشینید رو یه کاناپه قرمز و از پشت پنجره برف و تماشا کنید و چای بخورید روزای برفی روزای خیس و سرد و سفیدی هستن که دلم میخواد از همه دستفروشای سرما خورده شهر برات چیز میز بخرم ، مثلا جورابای رنگی ، جورابای لنگ و والنگ هندونه ای یا مثلا جورابای کاکتوسی،آخرشم دو جفت کاکتوسی میخرم یه دونه زرد با کاکتوسای سبز برای من و یه دونه سبز با کاکتوسای صورتی برای تو .......... -کاکتوس صورتی؟؟؟؟؟؟؟اصلا مگه کاکتوس صورتی هم داریم ؟ -حتما دیگه!!!!!!!.دیشب اینجا اینو نوشتم،بداهه،بدون اینکه مرورش کنم ،یا حتی سیوش کنم، و منتشر نکرده پرید و رفت ، و اینگونه شد که امشب با قیافه ای درهم دوباره نوشتمش ولی حیف که مثل اولی نشد و نخواهد شد !!!!!?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 23:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برج میلاد شاخصِ آلودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%A8%D8%B1%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%B5%D9%90-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-grvokni6my4n</link>
                <description>برج در دود یا ابر؟!دوباره پاییزههوا دوباره پاییزی شده بیا و ببین دیروز بهم پیام‌داد و با ذوقی که از تک تک کلمه هاش میریخت پرسید ، هوارو دیدی ؟?من-نه?گفت هوا خیلی خوبه ، خیلی دو نفره ست خیلی قشنگه دوییدم پشت پنجره شرکت که با هزار جور برچسب تبلیغاتی و چراغ و نئون به زور میشه بیرون‌و دید ، نگاهی انداختم به آسمون و اخمام رفت تو هم ، چقد هوا گرفته ست ، گشتم دنبال برج میلاد ، شاخص سنجش آلودگی هوا از پنجره شرکت برای ما برج میلادِ ،اگه باشه ،هوا تمیزه ،اگر نبینیمش ، هوا آلوده ست ، و معمولا نمیبینیمش!!!! حتی ما گاهی شک میکنیم که برج سمت راستمون قرار داره و گاها شده وقتی دیدیم نیست ،رفتیم سمت چپ و جوریدیم ولی باز هم دیدیم نیست که نیست!!!!!!اونروز هم خبری از برج نبود ، نفهمیدم هوا ابریه یا دودی !!!!!شاخصمون رفت به فنا ☻هوا که زیاد منو به وجد نیاورد وووولی مرور خاطرات باغ کتاب و پله هاش خیلی زیر دندونم مزه داد قرار شد بریم کافه ایست وافل بخوریم این یه قرار نانوشته ست واسه روزایی که حال جفتمون خوبه وافل با شکلات داغ واقعا خوشمزه ست ما یعالمه حرف زدیم و طرح ریختیم و هدف مشخص کردیم و گفتیم و گفتیم انقدر غرق شدیم تو دنیای پیش رومون که حتی صحبتهای تلفنی اون آقا تو پله های کافه در مورد شیمی درمانی هم توجهمون و جلب نکرد .....و شب ما میز کارمون و آماده کردیم ???.??اگر دوست داشتین نظر بدین ، حتی ایراد بگیرین ، کاملا آزاده</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 23:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگیهای بی فرجام</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-ss5jstdaseba</link>
                <description>وابستگیهای بی فرجام ?وابستگی بدترین جرم تاریخ عاشقانه های بشر است ،وابستگی ظلم است ، چه آن زمان که وابسته می شویم و چه آن زمان که وابسته می کنیم.همه ما در تمام دوران زندگی مدام در دام همین وابستگی بوده ایم ، کلاس پنجم دبستان که بودم باهمکلاسی ام دوست شدم ، بر خلاف همه که بابغل دستیشان دوست می شوند ، نیمکت او ردیف وسط کلاس بود ، اتفاقا خواهرش هم با خواهرم دو کلاس بالاتر از ما همکلاسی بودند ، خانه شان هم نزدیک خانه ما بود و هر روز صبح باهم می رفتیم و بعد از مدرسه با هم می آمدیم ، به لطف همسایه بودن ، کلاس اول راهنمایی هم توی یک مدرسه ولی در دو کلاس مجزا بودیم ،با این تفاسیر همچنان وفادارانه به رفاقتمان ادامه میدادیمو زنگهای تفریح باهم خوراکی میخوردیم و بازی میکردیم ، بازی که نه ، توی سن نوجوانی بودیم و سرمان گرم حرف زدنهای دخترانه ی خودمان بود ، یادم هست اواسط سال پدرش به جای دیگری منتقل شد و آنها هم از آن محل و آن مدرسه اثاث کشیدند و رفتند ، روز خداحافظی برای من خیلی روز بد و سختی بود ، تمام روز داشتم‌گریه میکردم فکر میکردم خیلی دوستهای صمیمی و نزدیکی هستیم و من اصلا تحمل دوری اش را ندارم و بعد از او اصلا امکان ندارد بتوانم با کس دیگری دوست شوم البته بیشتر که فکر میکردم متوجه میشدم که او زیاد با من هم نظر نبود  ، خلاصه با ردو بدل شدن گل و نامه های خیس از اشکِ چشم، از هم جدا شدیم و به ماه نکشیده من یادم رفت دوستی داشتم که از پیشم رفته و فکر میکنم این اتفاق برای او در همان ساعتهای اول جدایی افتاد ، ولی درس عبرت نگرفتم سال سوم راهنمایی که بودم یه آینه جیبی داشتم خیلی برایم عزیز بود الان اصلا یادم‌نیست از کجا آورده بودمش ولی خیلی خوب یادم هست که چقدر قشنگ بود عکس پشت آینه دختری بود که وسط دشتی پر از گلهای زرد میدوید ،یکسالی میشد که آینه محبوبم را  همیشه توی جیب روپوشم در نزدیکترین نقطه به خودم نگه داشته بودم ، روزی که توی اردوی مدرسه متوجه شدم آینه نیست دیگر تمام تفریح و خوشی اردو را به خودم کوفت کردم و تمام مسیرهای رفته و نرفته اردوگاه را گشتم ولی آینه پیدا نشد که نشد بر خلاف دوستم که زود فراموشش کردم ولی از فقدان آینه ام‌مدت بیشتری ناراحت بودم...... از دوستیها و وصال و فراقهای دبیرستان و اوج احساسات دوران نوجوانی که دیگر حتی جوهر قلم یاری نمیکند بگویم ....بزرگ شدم ، وابستگیها کم نشد فقط عوض شد ، سه سال پیش یه واحد اجاره کرده بودم توی یه برج مسکونی ، از لحاظ ساختمان و محله و سوپر مارکت و....خیلی خوب بود و جذابترین قسمت آپارتمانم چشم انداز آسمان بود از تراس آشپزخانه ام در طبقه پنجم، با این که آپارتمان خوش یمنی نبود و آنجا بزرگترین فراق زندگی ام را تجربه کردم و حتی روی دیوار پذیرایی جای گوشی موبایلم مانده بود ، ولی دوستش داشتم ، ماه آخر مدام فکر میکردم قراردادم را تمدید کنم یا به آپارتمان ارزانتری بروم در نهایت تصمیم گرفتم بهای چشم انداز تراس آشپزخانه را بپردازم و یکسال دیگر هم آنجا بمانم و با خاطرات تمام چیزهای از دست رفته ام زندگی کنم ، که صاحبخانه زنگ زدو گفت باید خانه را به دخترش بدهد اخر دخترش از زندگی در خوابگاه خسته شده بود ، این شد که آنهمه کلنجار رفتنم با خودم برای ماندن و رفتن بیفایده ماند و دست آخر وسایلم را به انباری خانه پدری منتقل کردم ، چقدر همه وسایلم را دوست داشتم‌، روزی که بعد از سالها انتظار بالاخره پول خرید مبل را جمع کرده بودم با چه ذوقی رفتم به کارگاه برای سفارش مبلها، باران مثل شلاق میخورد روی شیشه ماشین، چشم چشم را نمیدید و ما ۳ بار گم شدیم ، ولی در نهایت رفتم و مبلهای سبز و قرمز قشنگم را سفارش دادم ، ولی حالا داشتم همه را پرت میکردم توی انباری چون چیز مهمتری را از دست داده بودم،خانه و زندگی ام را، روزی که همه چیز را از دست دادم فکر کردم حتما خواهم مرد ، دیگر هیچ چیز من را خوشحال نخواهد کرد،روزی که وسایلم را کارگرها با بی احتیاطی تمام بردند و چپاندند توی انباری حس میکردم تکه ای از قلبم هم کنده شد و رفت لابه لای وسایل تا خاک بخورد ...... ولی خب جدایی از تمام ان وابستگیها باز هم کار من را تمام نکردو باز زندگی را از سر گرفتم و باز دلبستم و وابسته شدم به آدمهای جدید،وسایل جدید ، آینه های جدید ، و باز در برهه ای از زمان همه را از دست دادم و باز آدمهای جدید،وسایل جدید،آینه های جدید........ از تمام آن وابستگیهایی که از من رخت بست ، نه مُردم،نه تمام شدم ، زنده ام هنوز ، ولی واقعا نمیدانم چه بر سر قلب و روحم آمده ، صیقل خورده یا چاک چاک شده..........ولی این را خوب میدانم که وابستگی بدترین ظلم تاریخ عاشقانه های بشر است</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 21:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا هم شوخی دوست داره ?</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-yseagh16jeav</link>
                <description>باورکنیم خدا تو خنده هامونم هست حتی خدا تو طنز و شوخیهامون هست کوچیک که بودم یکی از تفریحات آخر هفتمون این بود که با مامان و خواهرام میرفتیم حرم ، با خودمون نون و پنیر و سبزی میبردیم و قبل یا بعد از دعای کمیل میخوردیم ، اگر خالم و دختر خالم هم میومدن که خیلی بیشتر بهمون خوش میگذشت ، از دعای کمیل، هوای خنک صحن و فضای معنوی و پر آرامش حرم واقعا لذت میبردیم ،آخرشم نون و پنیر و سبزی میخوردیم و واقعا کیف میکردیم ?،  الان دیگه خیلی از اون سالها میگذره ، دیگه نه ما مشهد زندگی میکنیم که بتونیم بریم حرم ،و نه دیگه اونچنان به دعای کمیل روزهای پنجشنبه دلگرمم ?، از این مدلها که میگم بهش دلگرم نیستم ولی جرعت ندارم بگم اعتقاد ندارم? ، امروز که این تاپیک و مینویسم تقریبا ۱۷ سال از اون روزا گذشته ، از اون روزایی که من و خواهرام دونه دونه چادر سر میکردیم و دنبال مامان میرفتیم حرم و بابا از دیدن نوامیسش اینچنین پیچیده در پوششِ حجاب ?لذت میبرد و مارو راهی میکرد ...حالا که ۱۷ سال گذشته و همه چیز تغیر کرده، حتی اعتقاداتمون ، من اومدم خونه مامان و بابا مهمونی و از قضا پنجشنبه ست و تلویزیون داره دعای کمیل پخش میکنه و بابا و مامان درگیر این موضوع هستند که وااای اسم این مداحِ چی بود ، تُک زبونمونه ولی یادمون نمیاد ، و من دارم به چهره در هم کشیدش نگاه میکنم و ذهنم درگیر اینه که چرا همیشه هردعایی میخونن مداح اصرار داره با نهایت سوز بخونه و لابه لاش کلی حرفهای سوزناک بزنه و مردم هم زار زار اشک بریزن ، نمیفهمم این سرّ رو ، چرا گریه ، چرا این حجم از اه و سوز و گداز ، چرا باید حتمااا سر نماز گریه کرد ، سر هر دعا ، پای هر مناجات ، کنار هر امامزاده و حرم ، توی هر فضای معنوی ، مگه نه اینکه این فضاها و این دعاها برای آروم شدن قلبه برای تزکیه نفسِ برای آرامش روحه ، عادت نکنیم به عجز و لابه، به عزا ،عادت نکنیم به گریه و زاری،عادت نکنیم به غم و غصه....باور کنیم خدا تو شادیها هم حضور داره ، تو شادیها هم خدا داره نگاهمون میکنه یا حتی مارو در آغوش گرفته? ، هنوز هم معنی این نوع عبادت رو نفهمیدم ، ولی بابا و مامان همچنان دارن سر یاداوری اسم مداح با هم همفکری میکنن و من همچنان معتقدم ایشون شدیددددا شبیه محمود احمدی نژادِ ، شایدم داداش دوقلوشه مثلا احمد احمدی نژاد ???????خوشحالم می کنید اگر نظرتونو برام بنویسید ?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 19:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار پشت تکرار ?</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-avvvd3sk14tv</link>
                <description>محتوای یک ذهن گیلاسی?از زاویه ای که من نشسته ام  ، یه آشپزخانه ست با کلی ظرف نشستهاُپن چیزی جز بشقاب و قاشق و قابلمه با بقایای شام  نیستکمی آنطرف تر تلویزیون روی نمیدانم کدام شبکه ست و پیام بازرگانی پخش میکند ،&quot; بیسکوییت با شهد انجیر ....&quot;آنطرف تر ،درست کنجِ حال گلدانها ظاهرا سرحالند و هنوز خیلی سرمای پاییز به تنشان نخورده ولی بنجامینها برگ ریزان دارند روی میز پر شده از کتاب و بطریهای نوشیدنی و .....چشم که بچرخانم دوباره میرسم به خودم، پاهایم را دراز کرده ام روی میز، به این فکر میکنم کم کم‌ وقت  خواب دارد میرسد ، باید بخوابم تا صبح پشت میز اداره چرت نزنم و انرژی داشته باشم کارهای شرکت را انجام دهم وااااای از این زاویه که من نشسته ام چقدر ظرف کثیف توی آشپزخانه است ،باید ظرفهارا بشورم ، فردا وقت دکتر دارم باید به مادر سر بزنم و باید سریع برسم خانه شام شب ونهار فردا را درست کنم چاره ای نیست باید خواب را به تعویق بیندازم ?</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 23:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه های من ??</title>
                <link>https://virgool.io/@gilass/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-t11kdelp0kuh</link>
                <description>محتوای یک ذهن گیلاسی?نامه اول به #عشق_نارنجی?اینجا دیگر من هستم و خودم ،تنهای تنها درست همانطور که باید باشد اصلا از اول هم باید همینطور میبودباید تنها میبودم ، مثل وقتی خانه هستم،مثل شرکت که توی اتاق ۴ نفره تنها شدم و یکی یکی همه رفتند،اصلا از اول هم باید همینطور میبود اشتباهی هم وقت آدمها را گرفتم هم وقت خودم را ،شنیده ام که میگویند مردها که دلشان میشکند و می خواهند فکر کنند ، قدم میزنند، احتمالا هم همینطور باشد ،آخر مردها که پیچیدگی ندارند ، ولی زنها، زنها هزااااار مدل دارند برای فکر کردن و گریه کردن مثلا همین امشب که برای دومین بار شکسته شدم و همه چیز تمام شد پای سینک ظرفشویی تصمیمم را گرفتم تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم با هر حبابی که از لابه لای اسکاچ کفی بیرون میزد ، با هر صدای قیریچِ تمیزی که از قاشقها بلند میشد ، مصمم تر میشدم جدی تر......کاش آنشب که بخاطر یه سوسک سر سوزنیِ بخت برگشته همه حشره کش را روی قاشقهای داخل کشو خالی کردی و من هی لبخند زنان گفتم اشکالی ندارد میشورمشان ، میشورمشان..... همه جای آشپزخانه سوسک بود و تو به همه جا حشره کش میزدی و حالا من تا ابد می توانستم پای سینک بایستم و ظرف بشورم و گریه کنم و تصمیمات مهم بگیرم و هی آب داغ از روی دستکش پلاستیکی دستهایم را بسوزاند و من آنقدر دلم سوخته باشد که هییییچ حالی ام نشود...............#??</description>
                <category>giilas</category>
                <author>giilas</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 21:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>