<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zizisaninaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@gildagozari64</link>
        <description>Instagram zizi.sani.naz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:39:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3631856/avatar/7hINCv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zizisaninaz</title>
            <link>https://virgool.io/@gildagozari64</link>
        </image>

                    <item>
                <title>The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-gyobolrb8ng0</link>
                <description>اون روزها ، نمیدونستم حس به پسر عمم دارم یا دختر عمم ولی بیشتر برام حالت بازی و کمی لذت خاص داشت . درگیر همین حس بودم که یه شب وقتی خونه بودیم  آسو و انا رو دیدم پچپچ میکنن ، این پچ پچ ها تا صبح ادامه داشت ، صبح زود همگی حاضر شدیم بریم مدرسه،آسو سه تا لقمه بزرگ نون و پنیر و سبزی گرفت ، و سر کوچه از من خداحافظی کردن . من هم به مدرسه رفتم ، کلاس ساعت هفت و نیم شروع میشد ، من ساعت ده دقیقه به هفت مدرسه بودم، توی دلم گفتم چرا آسو منو انقدر زود فرستاده مدرسه ، هیچ کسی هنوز نیومده بود ، یواش یواش بچه ها زیاد شدن توی حیاط ، تا زنگ بخوره مشغول بازی شدم با بچه ها ، که یهو دیدم اسو دستمو گرفت گفت بیا بریم، بدون اینکه سوالی بپرسم باهاش رفتم جلوی درب مدرسه انا بود ، با تعجب نگاهش کردم ، چرا مدرسه نرفته بودن اینها، از بس که تند تند راه میرفتیم نمیتونستم حرفی بزنم ، از درب مدرسه که خارج شدیم ، اسو و انا شروع کردن  به دوییدن منم همراهشون دوییدم بدون اینکه بدونم چرا ، از مدرسه دور و دور تر میشدم خیالم راحت که امروز مدرسه نمیرم و چهره زشت خانم عزیزی رو نمیبینم ، چه بد که آدمها بچه هستند ، چه بد که چیزها رو دیر میفهمیم و تجربه ها رو به قیمت گزاف به دست میاریم بارها و بارها برای اینکه دست اسو رو گرفتم و دوان دوان از مدرسه خارج شدم تا این سن خودم رو نفرین کردم ، کاش هیچ وقت راضی به رفتن با آسو نمیشدم.۲۹/۸/۱۴۰۳</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 02:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پست برای۴/۹/۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-ekzaxz8ktrnc</link>
                <description>بعد از اون همه دوییدن بلاخره به ایستگاه مینی بوس رسیدیم سوار شدیم ، آسو و انا به شدت استرس داشتن، آسو دستمو محکم گرفته بود یه نگاه بهش کردم گفتم ، اسو دستم درد گرفت ، دستم رو برو جلوی دهنشو بوسید گفت ببخشید ، گفتم کجا میریم ، گفت پیش مامان. حس بد حس بد، مامان رو فراموش کرده بودم ، بیشتر اسو رو به عنوان مامانم قبول داشتم ، مامان فقط ماهی یک بار میومد مدرسه یواشکی منو میدید ، بعد از اینکه میرفت هم حق نداشتم به بابا بگم امده مدرسه ، چون دعوا راه میانداخت ، اسو میگفت اگر بگم مامان میاد مدرسه منو میبینه اونها کتک میخورن ، پس به خاطر اسو هیچ وقت دهنم رو باز نکردم. میبی بوس دور یک میدان ایستاد . اسو به انا گفت دیگه پول نداریم بقیشو باید پیاده بریم ، و اینجوری شد که ساعتها در حال راه رفتن بودیم ، وسط های راه من خسته شدم آسو و انا منو روی دوششون میزاشتن و باز هم راه راه راه. به یه جایی رسیدیم بلاخره، پر از خونه های شبیه هم، اسو از یه مردی پرسید ، آقا اینجا شهرک آزمایشه ، مرد جواب داد بله ، انا پرسید بلوک بی کجاس، مرد سمت راست را نشان داد و دوباره پیاده روی ، بلاخره رسیدم ، اسو گفت خونه تقی داییه اینجا‌. تقی دایی رو یادته النا، من گفتم نه . کلا من مامانم رو یادم رفته بود چه برسه به دایی و خاله ، قطع رابطه صد در صد بودیم . از پله ها بالا رفتیم . درب منزل دایی رو زدیم . زن داییم در رو باز کرد . اون هم ما رو نمی‌شناخت ، اسو ما رو معرفی کرد. زن داییم با تعجب گفت بیایید داخل . مادرتون سرکاره. دو ساعت دیگه میاد . خانه دایی نشستیم. یه دختر هم سن من داشت  لیلا  و یه دختر هم سن آسو لادن. یه دختر بزرگتر هم داشت لیلی. کلا سه تا دختر دایی داشتم و بی خبر بودم. دو ساعت گذشت مامان با استرس وارد خونه شد ، زن دایی بهش خبر داده بود ، مامان اسو و انا رو بغل کرد و گفت . فرار کردین! آسو گفت آره . مامان به زن دایی گفت ما باید بریم . باباشون اینجا رو بلده میاد حتمادنبالشون. زن داییم گفت صبر کن تقی بیاد باهاتون. مامان گفت وقت نیست. من میرم ببینم کجا بمونیم . تماس میگیرم با داداش. حتی متوجه نبود که منم اونجام. موقع خروج بلاخره منو دید و بغل کرد و تند تند راه افتاد و آسو و آنا هم پشت مامان. دوباره سوار ماشین شدیم. رفتیم خونه اکرم خالم. مامان گفت باباتون اینجا رو بلد نیست. در خانه رو زد . رفتیم داخل خاله ام بود . دو تا پسر داشت . شوهر خاله ام زندان بود به گفته مامان . قتل کرده بود . قتل غیر عمد توی تصادف. باید حبس ر میگذروند. ۴/۹/۱۴۰۳</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 23:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-qv6nsce8bvvs</link>
                <description> According to my mother, my father went to Japan for a year before I was born, worked in Japan, returned to Iran for a year with that money and bought the house we were living in now, it was a two-story house, at the end of a big alley.  Most of the time my father was downstairs and put us upstairs and locked the door of the house, he doubted my mother with all his heart, but I never understood why he imprisoned us too, the upstairs was right above the roof, but a room too.  We had bought several chickens and roosters in the area above the roof. Most of the time, we ate the eggs of these chickens, but we were not allowed to kill the chickens and roosters, because my father did not allow it. Omid was in eighth grade Asu was in the seventh grade and Anna went to the same school with Asu. Anna was in the sixth grade I had to go to school this year. I don&#x27;t like school, I had a bad teacher, Mrs. Azizi, the school had a basement where the principal always said that bad kids were locked up there, every day when I wanted to go to class, I looked under the floor to see if someone was asking for help or crying.  He comes, but there was no one, no sound, no light, nothing, absolutely nothing.</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 23:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-t4wrd4pu0phr</link>
                <description>به گفته مادرم ، پدرم قبل از تولد من یک سال رفته بود ژاپن کار کرده بود با پول اون یک سال به ایران برگشته بود و خانه ای که حالا ما در آن سکونت داشتیم رو خریده بود ، خونه ایی بود دوطبقه ، ته یک کوچه بزرگ‌، بیشتر اوقات پدرم طبقه پایین بود و ما را طبقه بالا میگذاشت و در خانه را قفل میکرد ، به مادرم با تمام وجود شک داشت ، اما هرگز نفهمیدم چرا ما را هم زندانی میکرد ، طبقه بالا همان بالا پشت بام بود ، اما یک اتاق هم داشت ، محوطه بالا پشت بام را چند تا دونه مرغ و خروس خریده بودیم اکثر اوقات تخم مرغ همین مرغ ها را میخوردیم ، اما اجازه کشتن مرغ و خروس را نداشتیم ، چون پدرم اجازه نمیداد .امید کلاس هشتم میرفت آسو کلاس هفتم و انا همراه اسو یک مدرسه میرفتند انا کلاس ششم بود من هم تازه امسال باید میرفتم مدرسه. از مدرسه خوشم نمیامد ، معلم بداخلاقی داشتم خانم عزیزی، مدرسه یک زیر زمین داشت که مدیر همیشه میگفت بچه های بد را انجا حبس میکند ، هر روز که میخواستم برم داخل کلاس نگاهم به آن زیر زمین بود ، تا ببینم کسی کمک میخواهد یا صدای گریه میاید اما خبری نبود نه صدایی نه نوری  هیچ تماما هیچ . </description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 22:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-f3duwls7p75o</link>
                <description>We were three sisters and one brother My brother was the first child.  Omid was eight years older than me, then my sister Asu was seven years older than me, then my sister Anna was seven years older than me, and me last child Elia was born six years after the last child.  My mother always said it was a mistake, I couldn&#x27;t have an abortion, I got pregnant again and had to give birth.  This was his opinion about my birth. We had an argument about this for years. My father was an airport employee.  My mother is a housewife.  We had an average life if my father did not miserly and hide the food in his cupboard and give it to us to eat, but his preference was that the food should rot inside his cupboard so that we could eat it, his brain was like the extreme Muslims to keep women and children hungry  need you Instead, during the nights when my father was working at night, my mother would do sewing and embroidering work at home and we would also help to earn money, so we would not be so hungry. This was one of Mago&#x27;s secrets that I never told my father.15/November/2024</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 22:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-pthtqyw4ksww</link>
                <description>ما سه تا خواهر بودیم و یه برادر برادرم بچه اول بود. امید هشت سال از من بزرگ تر بود بعد آسو خواهرم ، هفت سال از من بزرگتر بود، بعد انا خواهرم هفت سال از من بزرگتر بود و بچه آخر من الیا شش سال بعد از بچه آخر به دنیا امدم . همیشه مادرم می‌گفت اشتباه شد ، نتونستم سقط کنم، دیگه حامله شدم مجبور شدم به دنیا بیارم. این نظرش بود راجب به دنیا آمدن من سالها سر این حرفش و به دنیا امدن من بحث داشتیم. پدرم کارمند فرودگاه بود . مادرم خانه دار. زندگی متوسطی داشتیم اگر پدرم خساست نمیکرد و غذا ها را در کمدش پنهان نمیکرد و میداد تا بخوریم ، اما ترجیحش این بود که غذا ها در داخل کمدش فاسد بشه تا ما بخوریم ، مغزش مثل مسلمانان افراطی بود که زن و بچه را گرسنه نگه دار تا محتاجت باشند.در عوض شبهای که پدرم شب کار بود مادرم کارهای دوخت و دوز در خانه میگرفت و ما هم کمک میکردیم تا پول در بیاوریم پس انقدر ها هم گرسنه نمیماندیم این هم جز رازهای مگو بود که من هیچ وقت به پدرم نگفتم.</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 12:21:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/the-story-of-the-imaginary-girl-xnfl1krie9nf</link>
                <description>The first thing I remember, I was sitting on my father&#x27;s feet, my father was sitting on the ground, I looked into my father&#x27;s eyes and said, &quot;Dad, I saw God.&quot;  My father said: What does it look like? I said it is white and round and big, too big.  He probably said in his heart at that moment that he was fantasizing This was true, I was a fantasist from the beginning, from the day my mom left home and I used to hug and sleep with the same god I told my dad, I told him my secrets, for example, that my mom comes to school and sees me.   sends heavy curses to my aunts and my father</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 19:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دختر خیال پرداز The story of the imaginary girl</title>
                <link>https://virgool.io/@gildagozari64/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-the-story-of-the-imaginary-girl-y56yzpstvlug</link>
                <description>The story of the imaginary girlاولین چیزی که یادم میاد ، روی پای بابام نشسته بودم ، بابام روی زمین نشسته بود ، به چشم بابام نگاه کردم و گفتم ، بابا من خدا رو دیدم . بابام گفت :چه شکلیه، گفتم سفید و گرد و گنده ، خیلی گنده. احتمالا اون لحظه توی دلش گفته بود خیال پردازی کرده  اینم درست بود ، خیال پرداز بودم از اولش، از روزی که مامانم از خونه رفت و من جای مامانم موقع خواب همین خدایی که به بابام گفتم رو بغل میکردم و میخوابیدم ، باهاش رازهای مگو مبگفتم، مثلا اینکه مامانم میاد مدرسه و منو میبینه ،یه عالمه فحش های کش دار به عمه هام و بابام حواله میکنه. ۲۳/۸/۱۴۰۳</description>
                <category>Zizisaninaz</category>
                <author>Zizisaninaz</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 18:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>